اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من خوب چون چند سالی هست که با این قوانین آشنا شدم ودر حد درکم بهشون عمل کردم و خوب یه جورایی انتظارم اینکه همسرم هم مثل من عمل کنه اما درصورتی که اون تا این حد از قوانین اطلاع نداره البته که خود من هم ادعایی ندارم که خیلی قانون رو میدونم اما فکر ممیکنم در این مورد کمال گرا هستم وخودمم آدمی هستم که دریابندری کارها خوب عمل میکنم ا فکر میکنم که بقیه ام میتونن همان کارهایی که من میتونم انجام بدم رو به راحتی من انجام بدن
ولی این نوع نگاه من ایراد داره وباید تغییرش بدم ودر پی همین کمال گرایی خیلی دررابطه هایم مثل رابطه با همسرم خیلی دنبال اینم که بگم من بهتر میتونموعمل کنم یا هر عمل کردم وایراد میگیرم مدام و با این صحبتهای استاد پی به این مسئله ام بردم و انشالله به کمک آموزشهای استاددحلش خواهم کرد
در مورد روابط ذهنم منو برد به دوران کودکی به بعد که با هر کسی دوست میشدم این دوستی اوایل خیلی خوب بود حتی در دوران مدرسه بعد یه مدتی دیگه بهم میخورد و طرف هم منو دیگه حساب نمیکرد و الان هم اصلا دوست صمیمی ندارم و در مورد خونوادم هم با من زنداداشم تازه وارد خونوادمون شده بود صمیمی شدم و بیشتر خونه همدیگه بودیم ولی متاسفانه اصلا ادامه پیدا نکرد و فاصله گرفتیم و همیشه به همسرم که دوستان صمیمی داشت حسادت میکردم
من قبل اشنایی با استاد همیشه به درد دل دیگران گوش میکردم و نمیتونستم نه بگم
من وقتی قرار میشد با همسرم بریم مسافرت نمیتونستیم تنهایی بریم و باید با خانوادههامون میرفتیم که البته ذهن من اینطوری بود و ذهنم عادت کرده بود از بچگی که هر وقت خونه مادر بزرگم تو شهرستان میخواستیم بریم باید خونواده خالم رو هم حتی تو ماشین هم جا نبود هم میبردیم.
بعد ازدواجمون اولین بار با کاروان مشهد رفنیم تو یه اتاق دو تخته با خانم و اقایی چون هتل جا نداشت موندیم و بعدا اون اقایی خیلی حرفا در مورد ما به پدر شوهرم گفته بود
سری دوم خواستیم بریم مامانم و خونواده زنداداشم با ما او مدن که متاسفانه باعث بوجود اومدن چالش شد
و من اصلا از این کترا درس نگرفتم و ادامه دادم
بازم عید تصمیم گرفتیم بریم مشهد اونم با خوانواده همسرم که اصلا با هم سازشی نداشتن متاسفانه همش دعوا و افکار منفی بود و متاسفانه بین پدرشوهرم و بچه هاش دعوای سختی شد و همون مسائل تکراری که من دیگه با کسی مسافرت نمیرم فقط با همسر و بچه هام و از فایل استاد فهمیدم افکار و باور من مقصر بوده نه دیگران
من در مورد روابط مثالهای زیادی دارم که باورهای من باعث بوجوداومدن اون شده بودن
و باید روی ترمزهای ذهنیم کار کنم و اونا رو کشف کنم و از تکرار شدنش جلوگیری کنم.
خدایا شکرت که هدایتم کردی یه فایل عالی از استاد گوش کنم خدایا سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
توی یه دورانی از زندگیم هستم که مسائلم روون تر دارن پیش میرن راحت تر پول میسازم سعی میکنم وقتاییم که مشتری ندارم حالمو خوب نگه دارم و نذارم حسم بدبشه واقعا خداوند ازجایی که فکرشم نمیکنم به کسب و کارم مشتری میاره به لطف خداوند و هدایت های اون به این خواستمم میرسم که هرروز مشتری داشته باشم و فراوانی مشتری رو تجربه کنم.
نمیدونم یه حس و حال عجیب و خوبی دارم آرومم آرامش دارم انگار که ته قلبم خیالم راحته که خدا درست میکنه همه چیو خدا حل میکنه نگرانی ندارم و خیلی روون تر کنار میام با همه چیز.
الخیر فی ما وقع رو دارم زندگی میکنم مثلا چند وقت پیش سوار سرویس شدم و راننده چهار تا پنج تا ایسگاه رو رد کرد و ایسگایی که من میخواستم نوایساد و اولش عصبی شدم که این چکاریه کلیی مسیر من و دور کردین اقا ولی بقیه خانما گفتن ایشون گفتن این ایسگاه کسی پیاده میشه کسی جواب نداد و ایشونم ایسگاهارو رد کردن ولی من اصلا صدای راننده رو نشنیده بودم…
با اینکه کلی مسیرم دور شده بود ازمحل کارم ولی پیاده شدم و همون لحظه برای اروم شدن گفتن عیب نداره الخیر فی ماوقع حتما خیری داره اونور خیابون رفتم چشم به یه کالا پزشکی خورد گفتم اوکیه کالا پزشکی میخواستی تا جاقرصی برای لوازم کارت بگیری خب بگیر الکی حست و بد نکن و ازاین مسیر استفاده کن و وسایلت و بگیر خلاصه باجه هم رفتم و تامحل کارمو پیاده روی کردم استاد باز خیلی مثال دارم که همون لحظه با خودم تکرار کردم الخیر فی ما وقع و سعی کردم خودمو اروم کنم و این یه مثال رندوم و خییلی کوچیکی بود خدایاشکرت واقعا.
واقعا ارومم خدایاشکرت بابت این ارامشی که دارم.
فهمیدم دنبال مشتری نباید بدوم چون رزق من دست خداست ونه مشتری و برای مشتری و پول ساختن نباید تقلا کنم چون مشتری فراوان پول ساختن راحت ترین کاردنیاست واسه منی که کارمورد علاقم رو دارم واقعا راحته ازکارم لذت میبرم و پول میسازم خدایاشکرت.
و اما برگردیم به سوال شما استاد عزیزم
توی ارتباطاتون با دیگران و مخصوصا روابط عاطفی چه نقشی رو دارید بازی میکنید؟
استادمن همیشه توی روابطم نقش کسی رو دارم که ازهمه چیز آگاهه و میدونه و توی آگاهی هام حس میکنم از همه بهتر میتونم عمل کنم نمیدونم یه اعتماد بنفس خاصی دارم چون ازاین آگاهی ها خبر دارم و یه جور دیگه به مسائل نگاه میکنم و چه توی روابط کاری و چه عاطفی حتی اگر به زبون نیارم حرفام توی ذهنم مرور میشه که چه خوبه من این تفکرو دارم چه خوبه که من این دیدگاهو دارم و گاهی حتی پیش میاد دوستایی که اوناهم توی سایتن راجب مسئله ای حرف میزنن بام وباهم شروع میکنیم از دیدگاه قانون مسئله هارو بررسی کردن استادنمیدونم این ویژگی خوبه یانه ولی من توی روابطم کلا این حس دارم و این نقش و دارم که از طرف مقابلم آگاه ترم آروم ترم و گاهی هم شروع میکنم به حرف بزن اون آگاهی هارو به طرف مقابلمم میگم ولی وقتی میبینم نه یه دیدگاه دیگه ای داره و اصلا درمدارش نیست سکوت میکنم قبلا ادامه میدادم ولی الان بیشتر مواقع سکوت میکنم و ادامه نمیدم.
توی روابط عاطفی هم دوسدارم شخص مدنظر من یه انسان حامی و حمایتگر باشه درسته من سعی میکنم ازنظر شخصیتی خودمو قوی کنم ولی وقتی ببینم پارتنرمم حامی و هوای من رو داره یجور دیگه از اون رابطه لذت میبرم.
منظورم ازحامی و حمایتگر این نیست که شخصیت ضعیفی داشته باشه و کلا خودشو ازیاد ببره و صدشو برامن بذاره نه اینطورنیست من ادمایی باشخصیت قوی رو خیلی دوست دارم ولی وقتی ببینم یکی حماتگر و حواسش به همه چیز هست واقعا خوشم میاد و تحسینش میکنم.
جدیدن این رو فهمیدم اون حسی که دوسدارم برا بقیه کادو بگیرم ازاین نشات میگیره که میگم اونا که براخودشون نمیگیرن حدقل من اون خواستشون رو با هدیه دادن برطرف کنم و یا حتی گاهی میگم خوبه یه تصویر خوبی ازمن توذهنشون میمونه درحالی که من خودمو و خواسته های خودمو باید اولویت قراربدم نه بقیه هیچکس ارزشمند ترازمن توی این دنیا نیست و من مسئول خواسته های بقیه نیستم که بخوام خواسته هاشون رو برطرف کنم خداوند از هزاران طریق میتونه اونارو به خواسته هاشون برسونه و دلیلی نداره من از خواسته های خودم بزنم تا خواسته های اونارو برطرف کنم عاطی توفقط به یه شرط میتونی همینطوری برای کسی هدیه بگیری که اون لحظه حست خوبه اون لحظه پولش برات مهم نباشه اون لحظه برای دلسوزی و تامین خواسته های طرف نباشه و فقط چون دوست داری و دلت میخواد اون کادو رو قراره بگیری یادت باشه هیچ رفتاری از روی دلسوزی و ترحم نباید انجام بدیییی…
من توی ادیت کردن ویدیو خیلی خوبم و وقتی همکارام میگن مثلا این ویدیو رو ادیت کن بذاریم توی پیج کاریمون توخیلی خوب ادیت میکنی سختمه بشون بگم نه خودم کار دارم و…
معمولا اول بهونه میارم ولی وقتی میبینم نه اصرار دارن میگم باشه حالا بفرست وقت کردم درست میکنم بعضی وقتا کلا درست نمیکنم و اوناهم یادشون میره و بعضی وقتاهم خودشون پیام میدن پیگیرن که ویدیومون چیشد مجبور میشم ادیت کنم بفرستم قبلا بارها اینکارو انجام دادم ولی جدیدن گفتم این برنامه رو نصب کن بت کاربااین برنامه رو یادبدم و خودت ادیت کن و یادبگیر و طرفم دیگه سمتم نیومد و خودش دیگه موند ادیت میکنه ولی درکل این رفتارمم ازاین نشات میگیره که اگه بگم نه چه فکری میکنن ناراحت نشن نرن پشتم حرف بزنن و…
که بازم به این برمیگرده که اعتمادبنفس و عزت نفسم رو باید تقویت کنم که محکم حرفمو بزنم ونگران قضاوت ها نباشم و من مسئول احساس بقیه نیستم ناراحتم بشه خب بشه به من چه من فقط مسئول احساس خودمم که خوب نگهش دارم نه بقیه.
خداروشکر که به لطف خداوند هرلحظه درحال ساختن منِ بهتری هستم استاد عزیزم ازشماهم کلیی سپاسگذارم و عاشقتونم هم شماوهم بانوشایسته عزیزم میبوسمتوننن خداروشکر بابت بودنتون و این آگاهی های فوق العاده.
خدا رو شکر میکنم که این سایت هست ما میتونیم توش رد پا بزاریم و بعدا بفهمیم چقدر تغییر کردیم من یکی یکی که فایل رو گوش میدم بعد میرم مینویسم جواب سوالات و و بعدش میرم کامنت قبلم و میخونم با خودم میگم دختر چقدر تغییر کردی چه موارد جدیدی رو الان میگی که اون زمان شاید نداشتیش و متوجه ش نمیشدی یا چه مواردی رو داشتی که خیلی اذیتت میکرده و با کار کردن روی خودت از زندگیت محو شده و هزاران بار خدا رو شکر میکنم بابت اینن تغییرات
بعد میام مشترکاش که از دو سال قبل داشتم و پیدا میکنم و میفهمم اونا اشیل من بودن که هنوز هم برطرف نشدن
حالا جواب امروزم:
اغلب نقش مدیر و مدبر و بازی میکنم یعنی معمولا دوس دارم حرف حرف من باشه حالا چه تو روابطم با نزدیکانم یا دوستام چه روابط عاطفی
نقش ادمی رو بازی میکنم که خیلی با جنبه ست ولی گاهی بیهوده ترین و کوچکترین مورد ها ناراحتم میکنه و تو ذهنم الکی بزرگش میکنم
هنوزم دارم نقش مستقل و بازی میکنم ولی هنوز گاهی چشمم به دست دیگرانه البته اغراق نمیکنم واقعا این مورد خیلی خیلی خیلی کم شدده خصوصا از وقتی باورهای توحیدی رو خیلی روش دارم کار میکنم و شرک و از بین میبرم ولی هستش هنوز چون باید اونقدری روش کار کنم که از ته دلم دیگه نگاهم اینجوری نباشه
سلام استادجون خیلی ازتون سپاسگزارم که سوال واقعا زیبایی رو پرسیدی
سوالی که واقعا من دنبال جوابش بودم اما نمیدونستم میتونم این سوال رو از خودم بپرسم
همیشه انگشتم به سمت آدما بوده
تو روابط عاطفی نقش چه چیزی رو بازی میکنم؟؟
من همیشه تو روابط چیزی که خیلی زیاد تکرار میشه نقش قربانی بودنه
احساس میکنم واقعا تو زندان گیر افتادم مثل یه آدم مظلوم و همه بهم ظلم میکنن، همه باهام تند برخورد میکنن، هرچی رفتار بد تو جهان باشه انگاری واقعا رو سر من میریزه
و اینکه خیلی آدم ها منو میخوان محدود کنن و بهم زور میگن
مثلا « زن دایی بیاد میکه روسریتو بکش سرت، عمه بیاد بهم میگه نرو بیرون مرد هست، مادر و پدرمم همینطور، وحتی خواهرم بهم گیر میده که چرا موهات از زیر روسریت دیده میشه
یاحتی خواهر کوچیکم حس میکنم به من زور میگه، چون بهم میگه کاراتو انجام بده برای همین حس میکنم زور میگه و باهاش دعوام میشه
یا حتی تو روابط دنبال ایراد گرفتن از افرادم، خیلی دوست دارم ایراد بگیرم و بعد دعوا میشه
وقتی دعوا بشع همش دوست دارم جواب بدم تند تند، و اگه جواب ندم یه چیزی تو درونم منو میخوره، میگه زود باش کم اوردی، تو باید جواب بدی، دهن طرفو سرویس کن اگه چیزی نگی دهن تو سرویس میشه « دقیقا موقع دعواهام این صدا میاد تو ذهنم
و اگه یه اگاهی بیاد که بگه اروم باش اون صدا میگه ولش یه بار اشکال نداره»،،،، اره دقیقا همین چیزا به من گفته میشه و منم جواب میدم و عصبی میشم و….
یا حتی تو روابط دنبال کمالگرایی هستم « چون زیاد ایراد میگیرم انگاری دنبال کمالگرایی هستم»
این کمالگرایی رو هم برای خودم دارم که میخوام پِرفکت عمل کنم و هم برای دیگران
و هم خیلی توقع دارم
مثلا دوست دارم خواهرم منو ببره به جاهایی که من میخوام
یا خواهر کوچیکم کارهای منو انجام بده
یا پدر و مادرم میخوام خیلی برام وسایل بخرن « یجورایی وظیفه افراد میدونم و توقع دارم
احساس حمایت نشدن و درک نشدن رو دارم
چیز هایی که درمورد خودم به ذهنم اومد الان اینا بود…
استاد عزیزم دقیقا همه این چیزهایی که گفتید توی وجود من هم هست ولی الهی شکر بهتر از گذشته شدم و بلدترین اونا احساس بی لیاقتی و بی ارزشی و احساس قربانی شدن و فرشته نجات بودن هستش که خیلی خیلی ادم و از خودش دور میکنه و باعثمیشه کیفیت رابطه تنزل پیدا کنه و بعد از مدتی از اون شور و اشتیاق و کنجکاوی و لذت بردن با هم دنبال عیب و ایراد همدیگه باشیم و بخوایم همدیگه را تغیر بدیم .
با پارتنرم خیلی خوب بودم ولی این احساس که نکنه من و دوست نداشته باشه و از فلانی خوشش بیاد نکنه داره برا من فیلم بازی میکنه نکنه اصلا توی رابطه نزدیک داره به یه نفر دیگه فکر میکنه ( ببین چقدر این احساس بی لیاقتی و بدبینی میتونه ویرانگر باشه) باعث شد که من نتونم اینا را مستقیم بهش بگم ولی از جاهای دیگه میزد بیرون و سر کوچکترین مسائل باهاش بحث میکردم یا اصلا ترجیح میدادم حرف نزنم یا بدتر از اون میخواستم دوره های استاد و مخصوصا دوره قانون سلامتی را بکنم تو مغزش غافل از اینکه تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی / گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش .
خلاصه اینکه قانون مدارها ما را از هم جدا کرد ( اقرار میکنم که خوشحالتر از قبلم) و گفتم توی این فرصت باید خودم و بهتر بشناسم و یه فرصتی به خودم بدم که بشینم صادقانه با خودم صحبت کنم و اون ادمی و که میخوام اول توی وجود خودم بسازم تا دنیا مجبور بشه اون و با من همدار کنه و ما طبق قانون به هم برخورد میکنیم و همدیگه را پیدا میکنیم نه اینکه از این رابطه پر بیام و با دستپاچگی برم تو یه رتبطه دیگه که فقط صورت ها عوض بشن ولی نگرش ها سر جاشون باقی بمونن استاد عزیزم برای اولین باز است در زندگی که پنج ماه تنها هستم و از این تنهایی لذت میبرم و مثل گذشته افسوس نمیخورم اویزون نیستم به در و دیوار نمیزنم به هر کسی جواب مثبت نمیدم و این احساس وخیلی دوست دارم احساس ارزشمندی مستقل بودن نترس بودن شهامت داشتن هدفمند بودن امیدوار بودن و خیلی حس مثبت داشتن که یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت چون اون راه هایی که من میرفتم مقصدشون مشخص بود و تجربه را تجربه کردن خطاست ، میخوام با کمک شما و حق انتخابی که خالق بهم داده راه جدید و با شهامت و قدم به قدم برم و ایمان دارم که به سر منزل مقصود میرسم من فقط باید از این مسیر لذت ببرم استاد برای اولین باز است که خیالم راحته احساس ارامش دارم همش یه چیزی تو قلبم میگه تو فقط به من ایمان داشته باش و این نجواها وسوسه ها را نادیده بگیر و خودت و ثابت کن من تو را به خواسته ات میرسونم
با عشق منتظر ادامه الگوهای تکرار شونده هستم و ازشون استفاده میکنم
بایادخدا مینویسم ک راهنمای من در زندگیم باشه که جز او راهنمای دیگه ای ندارم
نقش من در روابط خانوادگی ،دوستان ،شریک عاطفی
من اول از روابط عاطفیم بگم با آدمیایی ک وارد رابطه شدم آدمی بودم ک همیشه دنبال صلح بودم و ترس از دست دادن داشتم و برای همین اگ هر نوع مشکلی پیش میومدسعی میکردم خودم اقدام کنم و سریع حلش کنم حتی شده خودم رو تخریب میکردم جلوش ک این صلح بوجود بیاد
یک مشکل دیگه ای ک داشتم هم این بود ک همیشه خودم رو مقصر میدونستم و حتی اگر تو بحث حق با من بود این من بودم ک میرفتم عذرخواهی و این ب شکلی پیش میرفت ک دیگ اگ من نمیرفتم اون هم پیش قدم نمیشد وتا جایی ک دیگ رابطم تموم شد
احساس خود کم بینی داشتم و اون رو بهتر از خودم میدیدم و همین هم باعث تموم شدن رابطه میشد جهان لاجرم لیاقت منو بهم اثبات میکرد
اگ بحث یا دعوایی ب وجود میومد این من بودم ک سکوت میکردم و هر حرفی رو تحمل میکردم ب غرورم بر نمیخورد و تابع رفتارهاش بودم و هیچ بحثی نمیکردم اگ هم میکردم جوری رقم میخورد ک اخرسرمن بایدعذرمیخواستم ک صدام رفته بالا،ازناراحتیش ترس داشتم ک نکنه رابطه ما خراب بشه و این ترس من باعث شد ک هر روز بیشترناراحت بشه این ها ریشه در وابستگی من داشت و عدم شناخت خودم
یا یادم میادک خیلیی وقت پیش ها با ناراحتی بقیه ناراحت میشدم و باخوشحالیشون خوشحال..من روزم رو با حال خیلی خوب شروع میکردم و میدیدم طرف من حالش خوب نیست مثل یک بادکنک بادم خالی میشد وحالم گرفته میشد
اما در روابط دوستانه من همیشه نقش راهنماوناجی رو داشتم هر کسی هر مشکلی ک داشت میومد بهم میگفت منم مثل یک مشاور بهش مشورت میدادم حرفاشو گوش میدادم و سعی میکردم راهنمایی کنم و همیشه همینطور آدم ها تو مدارم بود آدم های با مشکلات متفاوت و اکثرا هم مشکلات عاطفی ک از من درخواست کمک میکردند چ بسا ک بعدش من خودمم همون مشکلات برام پیش اومد
و من همیشه در جمع های دوستانه نقش اینو داشتم ک بقیه رو بخندونم اصلا انگار این جزعی از من بود و اگر نبود اون من من نبود والبته ریشش رو میدونم برای دیده شدن بود بخش بزرگی از این نقش
بخاطر کارهایی ک دیگران برام انجاممبدادن شور تشکر کردن رو درمیاوردم انقد ک ازش تشکر میکردم اما وقتی من براشون کاری انجام میدادم هیچ وقت مثل خودم از من تشکرنکردند از وقت و زمان و انرژیم میزدم براشون کاراشون رو انجام میدادم
یک مورد دیگ هم هست ک میگفتن بریم میگفتم بریم وپایه بیرون رفتن های بقیه هستم طوری ک اگ بگم نه انگار خیلی غیرعادیه و من همیشه باید باشم
درروابطم نقش قربانی رو داشتم و نقاب خوب بودن میزدم و وقتی نتیجه عکس میدیدم میگفتم من ک این همه خوبم اما کیه ک قدر منو بدونه..از خودم میزدم ک حال بقیه خوب بشه
از خداوند میخوام همینطور ک ب من کمک کرد تا از بعضی از این نقش ها دربیام کمکم کنه تا حتی نقش هایی ک متوجهشون نشدم رو ب من نشون بدع وخودم رو از نقش ها و نقاب ها نجات بدم .امین
تشکر بابت این سری فایل های الگوهای تکرارشونده ک بیشتر ما رو ب شناخت خودمون نزدیک میکنه.
فک کنم این یه یه سوالو قبلا از خودم پرسیدم. حقیقتش بر میگرده به خیلی خیلی زمان های دور.
به دوران ماقبل تاریخ . زمانی که همش پنج سال داشتم.
خیلی دوست داشتم بهم توجه بشه. تو یه جمع که بودیم نگاه میکردم به کی توجه میشه . نگاه میکردم چکار میکنه منم همون کارو بکنم .( چیزی که استاد میگه بوضوح غلطه )
نگاه میکردم بزرگتر ها یه چیزی میگن و بقیه میخندن و اینطوری توجه زیادی کسب میکنن. منم سعی کردم دقیقا همون کار بکنم.
اینقدر بچه بودم که خودم نکته اون شوخی رو نمیگرفتم و برام هم مهم نبود فقط توجه میخواستم.
یکبار هم کسی چیزی گفت و همه خندیدن. سریع توجهم جلب شد بیبینم چی میگه . جمله بعدی رو که گفت سریع حفظ کردم. و بعدش سریع تکرار کردم. حتی خودم هم نفهمیدم چی گفتم. ( اونا همشون اینطوری برنج ##@﷼&) و بعدش هم خندیدم که انگار چه چیز خنده داری گفتم.
ولی همه غرق در خنده بودن و کسی بمن توجه نکرد.
در همون عالم بچگی با خودم گفتم چرا کسی بهم توجه نکرد؟ من که دقیقا همونو گفتم. اخه چرا؟
این گذشت و گذشت. و فک کنم این تو اعماق ذهنم بود که شوخی یک راه عالی برای جلب توجهه.
بزرگ تر که شدم . در دوران دبستان . خیلی وقت ها شوخی های بی جا میکردم . پر حرفی . و کلا از طرف دوستام هم ضایع میشدم. با خودم گفتم اصلا چرا می خوام شخصیت طنز جمع باشم. و حتی مدتی هم خواستم ادا در بیارم بگم من جدیم و اصلا شوخی نمیکنم. ولی نه. احساس کردم نه درست نیست . این من نیستم.
گذشت و گذشت و من از فیلم های استاد استفاده کردم. این مسئله جلب توجه برام حل شد و دیگه کلا دنبال جلب توجه دیگران نبودم. دیگه شوخی برام وسیله جلب توجه نبود . شوخی میکردم جون کلا همچین شخصیتی دارم . حتی تو تنهایی خودم هم برا خودم جوک میگم و میخندم. بعضی صدای خندم بلند میشه مادرم بهم میگه دیوونه شدی (≧▽≦)
حالا اگه بخوام جواب سوالو بدم من معمولا نقش شخصیت طنز جمعو دارم . و از وقتی این مسئله جلب توجه برام حل شد. کلا انگار شوخی هام خیلی تاثیر گذار شده . همیشه کلی ایده دارم . و کلا جمعیت میره هوا . و همیشه شخصیت دوس داشتنی هستم. تو هر جمعی میرم حتی برا یه لحظه تا کلی بعدش سراغمو میگیرن .
درمورد این سوال اتفاقا همین دیروز یه بحثی بین من و همسرم پیش اومد و الان که بهش فکر میکنم میفهمم که ایراد از من بود به دلیل اینکه
من توی ارتباطاتم فوق العاده کمال گرا هستم به خصوص در رابطه با همسرم همیشه بهش انتقاد میکنم و ایراد میگیرم که چرا نهار دیر آماده شد چرا انقدر یه کاری رو طول میدی چرا فلان کارو انجام دادی چرا بد قولی کردی و ….
در صورتی که خودم هم زیاد خوش قول نیستم و خیلی از عیب و ایراداتی که به همسرم میگیرم رو خودم هم دارم ولی اینجا فهمیدم که کمال گرایی اصلا خوب نیست
یه الگوی دیگه که دارم اینه که همیشه به کاری رو انجام میدم که به عذرخواهی من ختم میشه یه کار اشتباه یه حرف اشتباه و منجر به جر و بحث و عذرخواهی من میشه و نمیدونم چرا این همش تکرار میشه
اتفاقا دیشب بازم یک مورد تکرار شد ،اینکه من از غروب به همسرم گفتم میخوام شب برای خرید خودم بریم بیرون ،گفت 8 میام ولی 10 شب اومد.
این برام تکرار میشه،انگار من همش خودم قربانی میبینم ،حتی به همسرم گفتم که من خیلی راحت برای خرید بچه ها ازت در خواست میکنم ولی برای خودم نه،یا اینکه بچه ها ازت هر چی بخوان سریع میاد انجام میده ولی موقع من میرسه دیر میاد پول نداره میگه صبر کن و این چندین سال تکرار میشه در حدی که من از خدا میخواستم خودم درآمد داشته باشم تا اصلا از این لحاظ بهش نیاز نداشته باشم.
یا اینکه من هر هفته ازش میخوام بریم بیرون ،کوه جنگل،گهگداری میاد ولی نه با دلی شاد،ولی هر وقت دوستاش بگن حتی تو بدترین موقعیت باش بچه ها مریض باشن پول نداشته باش سرش شلوغ باش میره.
حتی تو رابطه های دیگ هم این حس میکنم.از طرفی قبلا خودم خیلی خیلی ناجی میدیدم ولی به لطف الله و دوره عزت نفس خیلی بهتر شدم قدرت نه گفتن پیدا کردم ولی این حس قربانی تو ذهنم.مثلا یه چیزی از کسی که قبلا براش کارهای زیادی کردم بخوام بهم نه بگه یا حتی قبل گفتن سناریو تو ذهنم میاد که مثل همیشه همه قدر تو نمیدونن تو با جون مایه میزاری ولی باقی نه.
حتی نسبت به بچه هام ،چنان از درون وجودم درد میگیره دلم میخواد اون لحطه برم.
نمیدونم چیکار کنم ،چون این سناریو قبل از اینکه درخواست کنم تو ذهنم میاد البته دارم روی خودم کار میکنم مثلا موقع های که درخواست کردم عالی جواب گرفتم تو مواقع دیگ برای خودم الگو قرار میدم تکرار میکنم که اگ اون روز شده الانم میشه .
دقیقا دیشب این اتفاق افتاد ما رفتیم بیرون ولی چون دیر شده بود فروشگاه ها بسته بود
ولی صبح از همسرم درخواست کردم که من امروز میخوام برم خرید .خیلی وقت برای خرید های خودم پولی نگرفتم اکثر وقتها برای خرید خونه و بچه ها بوده .
صبح به عنوان نشانه این فایل اومد و من باید بیشتر روی این قضیه کار کنم.
اگ دوستان تجربه اینچنین دارن یا راه حلی دارن به اشتراک بزارن ممنون میشم.
من خودم به شخصه اگه با کسی قرار داشته باشم و دوساعت دیر بیاد احتمالا ازش قبول نمیکنم یا اگه قبول کنم کلی سرش غور میزنم
آخه منم آدمم یعنی چی دوساعت دیر بیاد؟
البته ممکنه شخص براش کاری پیش اومده باشه ولی همون دفعه اول بهش میگم که هر موقع سر قرارمون داشتی میومدی کاری یا مشکلی برات پیش اومد باید همون لحظه زنگ بزنی اطلاع بدی که برات مسئله ناخواسته پیش اومده و نمیتونی سر موقع برسی
اینم اظافه کنم که خودم هم همیشه رعایت میکنم
مثلا امروز قرار بود برم دنبال نامزدم باهم بیریم بیرون
تلاشهامو کردم ولی روشن نشد سریع به نامزد مهربونم زنگ زدم و موضوع رو اطلاع دادم
بهم گفت خپ کی میای؟ گفتم نمیدونم چندجای دیگه باید زنگ بزنم اگه نشد اسنپ میگیرم میام ساعتشو الان دقیق نمیدونم ولی در هر شرایط لحظه ای که از خونه درمیام چه لا ماشین چه لا اسنپ در هر صورت بهت زنگ میزنم اطلاع میدم
یعنی نمیام قول الکی بدم و الکی امیدوارشون کنم بعد نتونم عمل کنم دوباره مجبور بشم بهش بگم که چطور شد یا چطور نشد؟
یعنی انتظاری که از کسی دارم رو خودم اول باید پیشقدم باشم .
در پناه الله یکتا شاد موفق و پیروز و ثروتمند باشید.
به نام خداوند بخشنده ومهربان
در مورد جواب به این سوال که استاددعزیز پرسیدن
من خوب چون چند سالی هست که با این قوانین آشنا شدم ودر حد درکم بهشون عمل کردم و خوب یه جورایی انتظارم اینکه همسرم هم مثل من عمل کنه اما درصورتی که اون تا این حد از قوانین اطلاع نداره البته که خود من هم ادعایی ندارم که خیلی قانون رو میدونم اما فکر ممیکنم در این مورد کمال گرا هستم وخودمم آدمی هستم که دریابندری کارها خوب عمل میکنم ا فکر میکنم که بقیه ام میتونن همان کارهایی که من میتونم انجام بدم رو به راحتی من انجام بدن
ولی این نوع نگاه من ایراد داره وباید تغییرش بدم ودر پی همین کمال گرایی خیلی دررابطه هایم مثل رابطه با همسرم خیلی دنبال اینم که بگم من بهتر میتونموعمل کنم یا هر عمل کردم وایراد میگیرم مدام و با این صحبتهای استاد پی به این مسئله ام بردم و انشالله به کمک آموزشهای استاددحلش خواهم کرد
استاد شگفت انگیزن
م ازت سپاسگذارم
بنام خداوند روزی ده رهنمای
سلام استاد عزیزم و دوستان همفرکانسیم
در مورد روابط ذهنم منو برد به دوران کودکی به بعد که با هر کسی دوست میشدم این دوستی اوایل خیلی خوب بود حتی در دوران مدرسه بعد یه مدتی دیگه بهم میخورد و طرف هم منو دیگه حساب نمیکرد و الان هم اصلا دوست صمیمی ندارم و در مورد خونوادم هم با من زنداداشم تازه وارد خونوادمون شده بود صمیمی شدم و بیشتر خونه همدیگه بودیم ولی متاسفانه اصلا ادامه پیدا نکرد و فاصله گرفتیم و همیشه به همسرم که دوستان صمیمی داشت حسادت میکردم
من قبل اشنایی با استاد همیشه به درد دل دیگران گوش میکردم و نمیتونستم نه بگم
من وقتی قرار میشد با همسرم بریم مسافرت نمیتونستیم تنهایی بریم و باید با خانوادههامون میرفتیم که البته ذهن من اینطوری بود و ذهنم عادت کرده بود از بچگی که هر وقت خونه مادر بزرگم تو شهرستان میخواستیم بریم باید خونواده خالم رو هم حتی تو ماشین هم جا نبود هم میبردیم.
بعد ازدواجمون اولین بار با کاروان مشهد رفنیم تو یه اتاق دو تخته با خانم و اقایی چون هتل جا نداشت موندیم و بعدا اون اقایی خیلی حرفا در مورد ما به پدر شوهرم گفته بود
سری دوم خواستیم بریم مامانم و خونواده زنداداشم با ما او مدن که متاسفانه باعث بوجود اومدن چالش شد
و من اصلا از این کترا درس نگرفتم و ادامه دادم
بازم عید تصمیم گرفتیم بریم مشهد اونم با خوانواده همسرم که اصلا با هم سازشی نداشتن متاسفانه همش دعوا و افکار منفی بود و متاسفانه بین پدرشوهرم و بچه هاش دعوای سختی شد و همون مسائل تکراری که من دیگه با کسی مسافرت نمیرم فقط با همسر و بچه هام و از فایل استاد فهمیدم افکار و باور من مقصر بوده نه دیگران
من در مورد روابط مثالهای زیادی دارم که باورهای من باعث بوجوداومدن اون شده بودن
و باید روی ترمزهای ذهنیم کار کنم و اونا رو کشف کنم و از تکرار شدنش جلوگیری کنم.
خدایا شکرت که هدایتم کردی یه فایل عالی از استاد گوش کنم خدایا سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
در پناه الله شاد و سلامت و ثروتمند باشید
به نام خدای نور
سلام به استاد عزیزم و بانوشایسته دوسداشتنی.
توی یه دورانی از زندگیم هستم که مسائلم روون تر دارن پیش میرن راحت تر پول میسازم سعی میکنم وقتاییم که مشتری ندارم حالمو خوب نگه دارم و نذارم حسم بدبشه واقعا خداوند ازجایی که فکرشم نمیکنم به کسب و کارم مشتری میاره به لطف خداوند و هدایت های اون به این خواستمم میرسم که هرروز مشتری داشته باشم و فراوانی مشتری رو تجربه کنم.
نمیدونم یه حس و حال عجیب و خوبی دارم آرومم آرامش دارم انگار که ته قلبم خیالم راحته که خدا درست میکنه همه چیو خدا حل میکنه نگرانی ندارم و خیلی روون تر کنار میام با همه چیز.
الخیر فی ما وقع رو دارم زندگی میکنم مثلا چند وقت پیش سوار سرویس شدم و راننده چهار تا پنج تا ایسگاه رو رد کرد و ایسگایی که من میخواستم نوایساد و اولش عصبی شدم که این چکاریه کلیی مسیر من و دور کردین اقا ولی بقیه خانما گفتن ایشون گفتن این ایسگاه کسی پیاده میشه کسی جواب نداد و ایشونم ایسگاهارو رد کردن ولی من اصلا صدای راننده رو نشنیده بودم…
با اینکه کلی مسیرم دور شده بود ازمحل کارم ولی پیاده شدم و همون لحظه برای اروم شدن گفتن عیب نداره الخیر فی ماوقع حتما خیری داره اونور خیابون رفتم چشم به یه کالا پزشکی خورد گفتم اوکیه کالا پزشکی میخواستی تا جاقرصی برای لوازم کارت بگیری خب بگیر الکی حست و بد نکن و ازاین مسیر استفاده کن و وسایلت و بگیر خلاصه باجه هم رفتم و تامحل کارمو پیاده روی کردم استاد باز خیلی مثال دارم که همون لحظه با خودم تکرار کردم الخیر فی ما وقع و سعی کردم خودمو اروم کنم و این یه مثال رندوم و خییلی کوچیکی بود خدایاشکرت واقعا.
واقعا ارومم خدایاشکرت بابت این ارامشی که دارم.
فهمیدم دنبال مشتری نباید بدوم چون رزق من دست خداست ونه مشتری و برای مشتری و پول ساختن نباید تقلا کنم چون مشتری فراوان پول ساختن راحت ترین کاردنیاست واسه منی که کارمورد علاقم رو دارم واقعا راحته ازکارم لذت میبرم و پول میسازم خدایاشکرت.
و اما برگردیم به سوال شما استاد عزیزم
توی ارتباطاتون با دیگران و مخصوصا روابط عاطفی چه نقشی رو دارید بازی میکنید؟
استادمن همیشه توی روابطم نقش کسی رو دارم که ازهمه چیز آگاهه و میدونه و توی آگاهی هام حس میکنم از همه بهتر میتونم عمل کنم نمیدونم یه اعتماد بنفس خاصی دارم چون ازاین آگاهی ها خبر دارم و یه جور دیگه به مسائل نگاه میکنم و چه توی روابط کاری و چه عاطفی حتی اگر به زبون نیارم حرفام توی ذهنم مرور میشه که چه خوبه من این تفکرو دارم چه خوبه که من این دیدگاهو دارم و گاهی حتی پیش میاد دوستایی که اوناهم توی سایتن راجب مسئله ای حرف میزنن بام وباهم شروع میکنیم از دیدگاه قانون مسئله هارو بررسی کردن استادنمیدونم این ویژگی خوبه یانه ولی من توی روابطم کلا این حس دارم و این نقش و دارم که از طرف مقابلم آگاه ترم آروم ترم و گاهی هم شروع میکنم به حرف بزن اون آگاهی هارو به طرف مقابلمم میگم ولی وقتی میبینم نه یه دیدگاه دیگه ای داره و اصلا درمدارش نیست سکوت میکنم قبلا ادامه میدادم ولی الان بیشتر مواقع سکوت میکنم و ادامه نمیدم.
توی روابط عاطفی هم دوسدارم شخص مدنظر من یه انسان حامی و حمایتگر باشه درسته من سعی میکنم ازنظر شخصیتی خودمو قوی کنم ولی وقتی ببینم پارتنرمم حامی و هوای من رو داره یجور دیگه از اون رابطه لذت میبرم.
منظورم ازحامی و حمایتگر این نیست که شخصیت ضعیفی داشته باشه و کلا خودشو ازیاد ببره و صدشو برامن بذاره نه اینطورنیست من ادمایی باشخصیت قوی رو خیلی دوست دارم ولی وقتی ببینم یکی حماتگر و حواسش به همه چیز هست واقعا خوشم میاد و تحسینش میکنم.
جدیدن این رو فهمیدم اون حسی که دوسدارم برا بقیه کادو بگیرم ازاین نشات میگیره که میگم اونا که براخودشون نمیگیرن حدقل من اون خواستشون رو با هدیه دادن برطرف کنم و یا حتی گاهی میگم خوبه یه تصویر خوبی ازمن توذهنشون میمونه درحالی که من خودمو و خواسته های خودمو باید اولویت قراربدم نه بقیه هیچکس ارزشمند ترازمن توی این دنیا نیست و من مسئول خواسته های بقیه نیستم که بخوام خواسته هاشون رو برطرف کنم خداوند از هزاران طریق میتونه اونارو به خواسته هاشون برسونه و دلیلی نداره من از خواسته های خودم بزنم تا خواسته های اونارو برطرف کنم عاطی توفقط به یه شرط میتونی همینطوری برای کسی هدیه بگیری که اون لحظه حست خوبه اون لحظه پولش برات مهم نباشه اون لحظه برای دلسوزی و تامین خواسته های طرف نباشه و فقط چون دوست داری و دلت میخواد اون کادو رو قراره بگیری یادت باشه هیچ رفتاری از روی دلسوزی و ترحم نباید انجام بدیییی…
من توی ادیت کردن ویدیو خیلی خوبم و وقتی همکارام میگن مثلا این ویدیو رو ادیت کن بذاریم توی پیج کاریمون توخیلی خوب ادیت میکنی سختمه بشون بگم نه خودم کار دارم و…
معمولا اول بهونه میارم ولی وقتی میبینم نه اصرار دارن میگم باشه حالا بفرست وقت کردم درست میکنم بعضی وقتا کلا درست نمیکنم و اوناهم یادشون میره و بعضی وقتاهم خودشون پیام میدن پیگیرن که ویدیومون چیشد مجبور میشم ادیت کنم بفرستم قبلا بارها اینکارو انجام دادم ولی جدیدن گفتم این برنامه رو نصب کن بت کاربااین برنامه رو یادبدم و خودت ادیت کن و یادبگیر و طرفم دیگه سمتم نیومد و خودش دیگه موند ادیت میکنه ولی درکل این رفتارمم ازاین نشات میگیره که اگه بگم نه چه فکری میکنن ناراحت نشن نرن پشتم حرف بزنن و…
که بازم به این برمیگرده که اعتمادبنفس و عزت نفسم رو باید تقویت کنم که محکم حرفمو بزنم ونگران قضاوت ها نباشم و من مسئول احساس بقیه نیستم ناراحتم بشه خب بشه به من چه من فقط مسئول احساس خودمم که خوب نگهش دارم نه بقیه.
خداروشکر که به لطف خداوند هرلحظه درحال ساختن منِ بهتری هستم استاد عزیزم ازشماهم کلیی سپاسگذارم و عاشقتونم هم شماوهم بانوشایسته عزیزم میبوسمتوننن خداروشکر بابت بودنتون و این آگاهی های فوق العاده.
شاد،سلامت،موفق و ثروتمند باشید.
سلام بر همه عزیزان
خدا رو شکر میکنم که این سایت هست ما میتونیم توش رد پا بزاریم و بعدا بفهمیم چقدر تغییر کردیم من یکی یکی که فایل رو گوش میدم بعد میرم مینویسم جواب سوالات و و بعدش میرم کامنت قبلم و میخونم با خودم میگم دختر چقدر تغییر کردی چه موارد جدیدی رو الان میگی که اون زمان شاید نداشتیش و متوجه ش نمیشدی یا چه مواردی رو داشتی که خیلی اذیتت میکرده و با کار کردن روی خودت از زندگیت محو شده و هزاران بار خدا رو شکر میکنم بابت اینن تغییرات
بعد میام مشترکاش که از دو سال قبل داشتم و پیدا میکنم و میفهمم اونا اشیل من بودن که هنوز هم برطرف نشدن
حالا جواب امروزم:
اغلب نقش مدیر و مدبر و بازی میکنم یعنی معمولا دوس دارم حرف حرف من باشه حالا چه تو روابطم با نزدیکانم یا دوستام چه روابط عاطفی
نقش ادمی رو بازی میکنم که خیلی با جنبه ست ولی گاهی بیهوده ترین و کوچکترین مورد ها ناراحتم میکنه و تو ذهنم الکی بزرگش میکنم
هنوزم دارم نقش مستقل و بازی میکنم ولی هنوز گاهی چشمم به دست دیگرانه البته اغراق نمیکنم واقعا این مورد خیلی خیلی خیلی کم شدده خصوصا از وقتی باورهای توحیدی رو خیلی روش دارم کار میکنم و شرک و از بین میبرم ولی هستش هنوز چون باید اونقدری روش کار کنم که از ته دلم دیگه نگاهم اینجوری نباشه
ممنونم ازتون استاد عزیزم دوستتون دارم
خدایا شکرت
به نام خالق زیبایی ها
امروز 1404/6/30
سلام استادجون خیلی ازتون سپاسگزارم که سوال واقعا زیبایی رو پرسیدی
سوالی که واقعا من دنبال جوابش بودم اما نمیدونستم میتونم این سوال رو از خودم بپرسم
همیشه انگشتم به سمت آدما بوده
تو روابط عاطفی نقش چه چیزی رو بازی میکنم؟؟
من همیشه تو روابط چیزی که خیلی زیاد تکرار میشه نقش قربانی بودنه
احساس میکنم واقعا تو زندان گیر افتادم مثل یه آدم مظلوم و همه بهم ظلم میکنن، همه باهام تند برخورد میکنن، هرچی رفتار بد تو جهان باشه انگاری واقعا رو سر من میریزه
و اینکه خیلی آدم ها منو میخوان محدود کنن و بهم زور میگن
مثلا « زن دایی بیاد میکه روسریتو بکش سرت، عمه بیاد بهم میگه نرو بیرون مرد هست، مادر و پدرمم همینطور، وحتی خواهرم بهم گیر میده که چرا موهات از زیر روسریت دیده میشه
یاحتی خواهر کوچیکم حس میکنم به من زور میگه، چون بهم میگه کاراتو انجام بده برای همین حس میکنم زور میگه و باهاش دعوام میشه
یا حتی تو روابط دنبال ایراد گرفتن از افرادم، خیلی دوست دارم ایراد بگیرم و بعد دعوا میشه
وقتی دعوا بشع همش دوست دارم جواب بدم تند تند، و اگه جواب ندم یه چیزی تو درونم منو میخوره، میگه زود باش کم اوردی، تو باید جواب بدی، دهن طرفو سرویس کن اگه چیزی نگی دهن تو سرویس میشه « دقیقا موقع دعواهام این صدا میاد تو ذهنم
و اگه یه اگاهی بیاد که بگه اروم باش اون صدا میگه ولش یه بار اشکال نداره»،،،، اره دقیقا همین چیزا به من گفته میشه و منم جواب میدم و عصبی میشم و….
یا حتی تو روابط دنبال کمالگرایی هستم « چون زیاد ایراد میگیرم انگاری دنبال کمالگرایی هستم»
این کمالگرایی رو هم برای خودم دارم که میخوام پِرفکت عمل کنم و هم برای دیگران
و هم خیلی توقع دارم
مثلا دوست دارم خواهرم منو ببره به جاهایی که من میخوام
یا خواهر کوچیکم کارهای منو انجام بده
یا پدر و مادرم میخوام خیلی برام وسایل بخرن « یجورایی وظیفه افراد میدونم و توقع دارم
احساس حمایت نشدن و درک نشدن رو دارم
چیز هایی که درمورد خودم به ذهنم اومد الان اینا بود…
Hello my master
استاد عزیزم دقیقا همه این چیزهایی که گفتید توی وجود من هم هست ولی الهی شکر بهتر از گذشته شدم و بلدترین اونا احساس بی لیاقتی و بی ارزشی و احساس قربانی شدن و فرشته نجات بودن هستش که خیلی خیلی ادم و از خودش دور میکنه و باعثمیشه کیفیت رابطه تنزل پیدا کنه و بعد از مدتی از اون شور و اشتیاق و کنجکاوی و لذت بردن با هم دنبال عیب و ایراد همدیگه باشیم و بخوایم همدیگه را تغیر بدیم .
با پارتنرم خیلی خوب بودم ولی این احساس که نکنه من و دوست نداشته باشه و از فلانی خوشش بیاد نکنه داره برا من فیلم بازی میکنه نکنه اصلا توی رابطه نزدیک داره به یه نفر دیگه فکر میکنه ( ببین چقدر این احساس بی لیاقتی و بدبینی میتونه ویرانگر باشه) باعث شد که من نتونم اینا را مستقیم بهش بگم ولی از جاهای دیگه میزد بیرون و سر کوچکترین مسائل باهاش بحث میکردم یا اصلا ترجیح میدادم حرف نزنم یا بدتر از اون میخواستم دوره های استاد و مخصوصا دوره قانون سلامتی را بکنم تو مغزش غافل از اینکه تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی / گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش .
خلاصه اینکه قانون مدارها ما را از هم جدا کرد ( اقرار میکنم که خوشحالتر از قبلم) و گفتم توی این فرصت باید خودم و بهتر بشناسم و یه فرصتی به خودم بدم که بشینم صادقانه با خودم صحبت کنم و اون ادمی و که میخوام اول توی وجود خودم بسازم تا دنیا مجبور بشه اون و با من همدار کنه و ما طبق قانون به هم برخورد میکنیم و همدیگه را پیدا میکنیم نه اینکه از این رابطه پر بیام و با دستپاچگی برم تو یه رتبطه دیگه که فقط صورت ها عوض بشن ولی نگرش ها سر جاشون باقی بمونن استاد عزیزم برای اولین باز است در زندگی که پنج ماه تنها هستم و از این تنهایی لذت میبرم و مثل گذشته افسوس نمیخورم اویزون نیستم به در و دیوار نمیزنم به هر کسی جواب مثبت نمیدم و این احساس وخیلی دوست دارم احساس ارزشمندی مستقل بودن نترس بودن شهامت داشتن هدفمند بودن امیدوار بودن و خیلی حس مثبت داشتن که یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت چون اون راه هایی که من میرفتم مقصدشون مشخص بود و تجربه را تجربه کردن خطاست ، میخوام با کمک شما و حق انتخابی که خالق بهم داده راه جدید و با شهامت و قدم به قدم برم و ایمان دارم که به سر منزل مقصود میرسم من فقط باید از این مسیر لذت ببرم استاد برای اولین باز است که خیالم راحته احساس ارامش دارم همش یه چیزی تو قلبم میگه تو فقط به من ایمان داشته باش و این نجواها وسوسه ها را نادیده بگیر و خودت و ثابت کن من تو را به خواسته ات میرسونم
با عشق منتظر ادامه الگوهای تکرار شونده هستم و ازشون استفاده میکنم
خدا تو را از من نگیرد
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
بایادخدا مینویسم ک راهنمای من در زندگیم باشه که جز او راهنمای دیگه ای ندارم
نقش من در روابط خانوادگی ،دوستان ،شریک عاطفی
من اول از روابط عاطفیم بگم با آدمیایی ک وارد رابطه شدم آدمی بودم ک همیشه دنبال صلح بودم و ترس از دست دادن داشتم و برای همین اگ هر نوع مشکلی پیش میومدسعی میکردم خودم اقدام کنم و سریع حلش کنم حتی شده خودم رو تخریب میکردم جلوش ک این صلح بوجود بیاد
یک مشکل دیگه ای ک داشتم هم این بود ک همیشه خودم رو مقصر میدونستم و حتی اگر تو بحث حق با من بود این من بودم ک میرفتم عذرخواهی و این ب شکلی پیش میرفت ک دیگ اگ من نمیرفتم اون هم پیش قدم نمیشد وتا جایی ک دیگ رابطم تموم شد
احساس خود کم بینی داشتم و اون رو بهتر از خودم میدیدم و همین هم باعث تموم شدن رابطه میشد جهان لاجرم لیاقت منو بهم اثبات میکرد
اگ بحث یا دعوایی ب وجود میومد این من بودم ک سکوت میکردم و هر حرفی رو تحمل میکردم ب غرورم بر نمیخورد و تابع رفتارهاش بودم و هیچ بحثی نمیکردم اگ هم میکردم جوری رقم میخورد ک اخرسرمن بایدعذرمیخواستم ک صدام رفته بالا،ازناراحتیش ترس داشتم ک نکنه رابطه ما خراب بشه و این ترس من باعث شد ک هر روز بیشترناراحت بشه این ها ریشه در وابستگی من داشت و عدم شناخت خودم
یا یادم میادک خیلیی وقت پیش ها با ناراحتی بقیه ناراحت میشدم و باخوشحالیشون خوشحال..من روزم رو با حال خیلی خوب شروع میکردم و میدیدم طرف من حالش خوب نیست مثل یک بادکنک بادم خالی میشد وحالم گرفته میشد
اما در روابط دوستانه من همیشه نقش راهنماوناجی رو داشتم هر کسی هر مشکلی ک داشت میومد بهم میگفت منم مثل یک مشاور بهش مشورت میدادم حرفاشو گوش میدادم و سعی میکردم راهنمایی کنم و همیشه همینطور آدم ها تو مدارم بود آدم های با مشکلات متفاوت و اکثرا هم مشکلات عاطفی ک از من درخواست کمک میکردند چ بسا ک بعدش من خودمم همون مشکلات برام پیش اومد
و من همیشه در جمع های دوستانه نقش اینو داشتم ک بقیه رو بخندونم اصلا انگار این جزعی از من بود و اگر نبود اون من من نبود والبته ریشش رو میدونم برای دیده شدن بود بخش بزرگی از این نقش
بخاطر کارهایی ک دیگران برام انجاممبدادن شور تشکر کردن رو درمیاوردم انقد ک ازش تشکر میکردم اما وقتی من براشون کاری انجام میدادم هیچ وقت مثل خودم از من تشکرنکردند از وقت و زمان و انرژیم میزدم براشون کاراشون رو انجام میدادم
یک مورد دیگ هم هست ک میگفتن بریم میگفتم بریم وپایه بیرون رفتن های بقیه هستم طوری ک اگ بگم نه انگار خیلی غیرعادیه و من همیشه باید باشم
درروابطم نقش قربانی رو داشتم و نقاب خوب بودن میزدم و وقتی نتیجه عکس میدیدم میگفتم من ک این همه خوبم اما کیه ک قدر منو بدونه..از خودم میزدم ک حال بقیه خوب بشه
از خداوند میخوام همینطور ک ب من کمک کرد تا از بعضی از این نقش ها دربیام کمکم کنه تا حتی نقش هایی ک متوجهشون نشدم رو ب من نشون بدع وخودم رو از نقش ها و نقاب ها نجات بدم .امین
تشکر بابت این سری فایل های الگوهای تکرارشونده ک بیشتر ما رو ب شناخت خودمون نزدیک میکنه.
سلام دوزتان (◍•ᴗ•◍)
فک کنم این یه یه سوالو قبلا از خودم پرسیدم. حقیقتش بر میگرده به خیلی خیلی زمان های دور.
به دوران ماقبل تاریخ . زمانی که همش پنج سال داشتم.
خیلی دوست داشتم بهم توجه بشه. تو یه جمع که بودیم نگاه میکردم به کی توجه میشه . نگاه میکردم چکار میکنه منم همون کارو بکنم .( چیزی که استاد میگه بوضوح غلطه )
نگاه میکردم بزرگتر ها یه چیزی میگن و بقیه میخندن و اینطوری توجه زیادی کسب میکنن. منم سعی کردم دقیقا همون کار بکنم.
اینقدر بچه بودم که خودم نکته اون شوخی رو نمیگرفتم و برام هم مهم نبود فقط توجه میخواستم.
یکبار هم کسی چیزی گفت و همه خندیدن. سریع توجهم جلب شد بیبینم چی میگه . جمله بعدی رو که گفت سریع حفظ کردم. و بعدش سریع تکرار کردم. حتی خودم هم نفهمیدم چی گفتم. ( اونا همشون اینطوری برنج ##@﷼&) و بعدش هم خندیدم که انگار چه چیز خنده داری گفتم.
ولی همه غرق در خنده بودن و کسی بمن توجه نکرد.
در همون عالم بچگی با خودم گفتم چرا کسی بهم توجه نکرد؟ من که دقیقا همونو گفتم. اخه چرا؟
این گذشت و گذشت. و فک کنم این تو اعماق ذهنم بود که شوخی یک راه عالی برای جلب توجهه.
بزرگ تر که شدم . در دوران دبستان . خیلی وقت ها شوخی های بی جا میکردم . پر حرفی . و کلا از طرف دوستام هم ضایع میشدم. با خودم گفتم اصلا چرا می خوام شخصیت طنز جمع باشم. و حتی مدتی هم خواستم ادا در بیارم بگم من جدیم و اصلا شوخی نمیکنم. ولی نه. احساس کردم نه درست نیست . این من نیستم.
گذشت و گذشت و من از فیلم های استاد استفاده کردم. این مسئله جلب توجه برام حل شد و دیگه کلا دنبال جلب توجه دیگران نبودم. دیگه شوخی برام وسیله جلب توجه نبود . شوخی میکردم جون کلا همچین شخصیتی دارم . حتی تو تنهایی خودم هم برا خودم جوک میگم و میخندم. بعضی صدای خندم بلند میشه مادرم بهم میگه دیوونه شدی (≧▽≦)
حالا اگه بخوام جواب سوالو بدم من معمولا نقش شخصیت طنز جمعو دارم . و از وقتی این مسئله جلب توجه برام حل شد. کلا انگار شوخی هام خیلی تاثیر گذار شده . همیشه کلی ایده دارم . و کلا جمعیت میره هوا . و همیشه شخصیت دوس داشتنی هستم. تو هر جمعی میرم حتی برا یه لحظه تا کلی بعدش سراغمو میگیرن .
فقط مسئله عزت نفسه .
امید وارم موفق باشید عاشق همتونم (◍•ᴗ•◍)
با سلام خدمت استاد گرانقدر و دوستان عزیز
درمورد این سوال اتفاقا همین دیروز یه بحثی بین من و همسرم پیش اومد و الان که بهش فکر میکنم میفهمم که ایراد از من بود به دلیل اینکه
من توی ارتباطاتم فوق العاده کمال گرا هستم به خصوص در رابطه با همسرم همیشه بهش انتقاد میکنم و ایراد میگیرم که چرا نهار دیر آماده شد چرا انقدر یه کاری رو طول میدی چرا فلان کارو انجام دادی چرا بد قولی کردی و ….
در صورتی که خودم هم زیاد خوش قول نیستم و خیلی از عیب و ایراداتی که به همسرم میگیرم رو خودم هم دارم ولی اینجا فهمیدم که کمال گرایی اصلا خوب نیست
یه الگوی دیگه که دارم اینه که همیشه به کاری رو انجام میدم که به عذرخواهی من ختم میشه یه کار اشتباه یه حرف اشتباه و منجر به جر و بحث و عذرخواهی من میشه و نمیدونم چرا این همش تکرار میشه
به نام خالق زیبایی ها
سلام به استاد عزیزم
چقدر خدا قشنگ با نشانه ها باهات حرف میزنه .
اتفاقا دیشب بازم یک مورد تکرار شد ،اینکه من از غروب به همسرم گفتم میخوام شب برای خرید خودم بریم بیرون ،گفت 8 میام ولی 10 شب اومد.
این برام تکرار میشه،انگار من همش خودم قربانی میبینم ،حتی به همسرم گفتم که من خیلی راحت برای خرید بچه ها ازت در خواست میکنم ولی برای خودم نه،یا اینکه بچه ها ازت هر چی بخوان سریع میاد انجام میده ولی موقع من میرسه دیر میاد پول نداره میگه صبر کن و این چندین سال تکرار میشه در حدی که من از خدا میخواستم خودم درآمد داشته باشم تا اصلا از این لحاظ بهش نیاز نداشته باشم.
یا اینکه من هر هفته ازش میخوام بریم بیرون ،کوه جنگل،گهگداری میاد ولی نه با دلی شاد،ولی هر وقت دوستاش بگن حتی تو بدترین موقعیت باش بچه ها مریض باشن پول نداشته باش سرش شلوغ باش میره.
حتی تو رابطه های دیگ هم این حس میکنم.از طرفی قبلا خودم خیلی خیلی ناجی میدیدم ولی به لطف الله و دوره عزت نفس خیلی بهتر شدم قدرت نه گفتن پیدا کردم ولی این حس قربانی تو ذهنم.مثلا یه چیزی از کسی که قبلا براش کارهای زیادی کردم بخوام بهم نه بگه یا حتی قبل گفتن سناریو تو ذهنم میاد که مثل همیشه همه قدر تو نمیدونن تو با جون مایه میزاری ولی باقی نه.
حتی نسبت به بچه هام ،چنان از درون وجودم درد میگیره دلم میخواد اون لحطه برم.
نمیدونم چیکار کنم ،چون این سناریو قبل از اینکه درخواست کنم تو ذهنم میاد البته دارم روی خودم کار میکنم مثلا موقع های که درخواست کردم عالی جواب گرفتم تو مواقع دیگ برای خودم الگو قرار میدم تکرار میکنم که اگ اون روز شده الانم میشه .
دقیقا دیشب این اتفاق افتاد ما رفتیم بیرون ولی چون دیر شده بود فروشگاه ها بسته بود
ولی صبح از همسرم درخواست کردم که من امروز میخوام برم خرید .خیلی وقت برای خرید های خودم پولی نگرفتم اکثر وقتها برای خرید خونه و بچه ها بوده .
صبح به عنوان نشانه این فایل اومد و من باید بیشتر روی این قضیه کار کنم.
اگ دوستان تجربه اینچنین دارن یا راه حلی دارن به اشتراک بزارن ممنون میشم.
دوستون دارم در پناه حق شاد و پیروز باشید
من خودم به شخصه اگه با کسی قرار داشته باشم و دوساعت دیر بیاد احتمالا ازش قبول نمیکنم یا اگه قبول کنم کلی سرش غور میزنم
آخه منم آدمم یعنی چی دوساعت دیر بیاد؟
البته ممکنه شخص براش کاری پیش اومده باشه ولی همون دفعه اول بهش میگم که هر موقع سر قرارمون داشتی میومدی کاری یا مشکلی برات پیش اومد باید همون لحظه زنگ بزنی اطلاع بدی که برات مسئله ناخواسته پیش اومده و نمیتونی سر موقع برسی
اینم اظافه کنم که خودم هم همیشه رعایت میکنم
مثلا امروز قرار بود برم دنبال نامزدم باهم بیریم بیرون
بهش گفتم ساعت 3و نیم میرسم ولی رفتم سراغ ماشین استارت زدم دیدم روشن نمیشه
تلاشهامو کردم ولی روشن نشد سریع به نامزد مهربونم زنگ زدم و موضوع رو اطلاع دادم
بهم گفت خپ کی میای؟ گفتم نمیدونم چندجای دیگه باید زنگ بزنم اگه نشد اسنپ میگیرم میام ساعتشو الان دقیق نمیدونم ولی در هر شرایط لحظه ای که از خونه درمیام چه لا ماشین چه لا اسنپ در هر صورت بهت زنگ میزنم اطلاع میدم
یعنی نمیام قول الکی بدم و الکی امیدوارشون کنم بعد نتونم عمل کنم دوباره مجبور بشم بهش بگم که چطور شد یا چطور نشد؟
یعنی انتظاری که از کسی دارم رو خودم اول باید پیشقدم باشم .
در پناه الله یکتا شاد موفق و پیروز و ثروتمند باشید.
سلام دوست عزیزم
ممنونم که به کامنتم جواب دادید
اتفاقا من به شدت حساسم روی قول دادن اینکه حرفی میزنم عملی کنم حتی اگه نشه کلی عذر خواهی میکنم
و اینکه همسرم یا افراد دیگ این برخورد دارن من اصلا مقصر اونا نمیدونم چون میدونم بیرون اینه درون من.
من یه باوری دارم که همچین آدم و برخوردی جذب میکردم و گاهی وقتها جذب میکنم .
من باید بپذیرم که امکان داره آدم دیر کنه یا اینکه شاید این دیر کردن و قول انجام ندادن و سر حرف نبودن به نفع من باش
ولی متاسفانه من خیلی عصبانی میشم انگار نمیخواستم قبول کنم.
از خدا میخوام که این الگو تکرار شونده رو با باور های مناسب جایگزین کنم.
متشکرم