اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
وقتی گوش دادم و شما درمورد الگو های تکرار شوندده ی زندگی صحبت کردید با خودم درمورد پدرم ، دوستام ، و آشنا ها فکر کردم بعد یه جایی از فایل شما فرمودیدکه ببین چرا یک تیپ آدم ها دورت هستند همیشه چرا ؟ ایا از اون دسته افراد هستی که دنبال کمک کردن به بقیه اند و می خوان مشکلات بقیه رو برطرف کنند ؟
دقیقا منم
من همیشه سعی میکنم بقیه رو راهنمایی کنم
همیشه سعی میکنم بقیه رو راهنمایی کنم
همیشه سعی میکنم موضوعات روانشناسی رو به بقیه بگم
و هر وقت یک مطلبی رو میخونم یا میشنوم برای اولین بار که بنظرم خیلی درست میاد سعی می کنم به هرکی دم دستمه بگم
و اوایل که وارد سایت شده بودم انقدر از حرف های استاد پیش خانواده ودوستام حرف زدم تا جایی که داداشم که کوچیک تره ازم هر موضوعی پیش میومد میگفت محمد بگو عباسمنش اینجا چی میگه ؟
خلاصه کلی که مسخره میشم بماند کلی هم ادم هایی دورم هستن که فقط دنبال اینن بیان درد و دل کنند و من راهنماییشون کنم و آروم بشن .
یجورایی سنگ صبور خیلیا شدم
همیشه دور و برم آدم هایی هستن که میخوان درد و دل کنند و کمک بگیرند چرا ؟ چون من آدمی هستم که دوست دارم بقیه رو راهنمایی کنم بدون اینکه درخواست بکنند
اگر کسی کمک بخواد من مطمئنا کمکش میکنم اما از این به بعد درمورد این موضوعاات پیش هیچکس صحبت نمیکنم
اما موضوع ترس
من خیلی موقع ها می ترسم و استرس دارم
از حیوون یا حشره خاصی ترس ندارم ، من از آدم ها میترسم . مخصوصا اگر آشنا باشند . از مواجه شدن با ادم ها میترسم
از اینکه درمورد من چی فکر میکنند
الان من این کارو میکنم نکنه با خودشون بگن این عجب آدم احمقیه یا آدم بی لولیه یا بگن این روستایی رو نگا
از مسخره شدن میترسم .
از اشتباه کردن میترسم .
از اینکه یه حرفی بزنم و بقیه بگن این چه حرف چرتی بود تو گفتی
از اینکه بقیه فکر کنند احمقم یا یه کاری کنم که بعدش بقیه بگن این چه کار احمقانه ای بود ، یا یه حرفی بزنم و بقیه بگن این چه حرف احمقانه ای بود
مثلا یه حرفی بزنم یا یه سوتی بدم که بعدش ضایع بشم کلی خودم رو تخریب میکنم .
بابای من کلا آدمیه که خیلی تخریب میکرد منو تو بچگی ،یه کار اشتباهی که میکردم یه کامیون فحش میومد ،، احمق نفهم فلان فلان …
ادمی بود که اصلا اجازه ی اشتباه کردن رو به من نمیداد
از آینده میترسم
ما تو روستا زندگی میکنیم ، محیط روستا یجوریه که همه همو میشناسن و همه در مورد هم پرس و جو میکنن ، از این مقاییسه شدن با بقیه میترسم .
از عقب موندن میترسم
از مواجه شدن با آدما میترسم .
از مواجه شدن با دخترا میترسم.
میترسم برم جلو سر صحبت رو با یه دختر باز کنم ، هرلحظه میترسم که ضایع بشم و سوتی بدم و بعد بقیه بفهمن و مسخره ام کنند مخصوصا اگر تو دانشگاه باشم
میترسم برم جلو و باهام حال نکنند
مردم حرف میزنن ، دهن مردم رو نمیشه بست ، دهن بقیه رو نمیشه بست ، در مورد کی حرف نمیزنن ، کسیی که هیچکاری نکرده ، در مورد اون هیچکس حرف نمیزنه ، من همیشه دنبال این بوددم که وجهمو نگه دارم ، اگر بازی رو بلد نبودم بازی نمیکردم ،
من از تو اجتماع بودن میترسم و استرس میگرفتم
هر وقت یه مجلسی میشد کلی استرس میگرفتم
یادمه عروسی عموم بود چقدر استرس داشتم
اعتماد به نفس اینو ندارم یه کاری کنم و کلی آدم نگاهم کنن ، مخصوصا اگر تو روستا باشم و مجلسی چیزی اونجا باشه
من از وارد شدن به یه جمع غریبه میترسیدم و هنوزم دارم این حسو اما کم تر خیلی کم تر
دارم به این فکر میکنم کجاها خیلی ترسیدم
من از اینکه دوست نداشته باشم میترسم
من از دعوا کردن و درگیر شدن با بقیه خیلی میترسم و یجوری هم رفتار کردم که هیچکس نفهمه میترسم ، یجورایی اونی ام که با همه خوبه و سعی میکنم مراعات کار حال بقیه باشم اما اگر جایی بقیه مراعات کار نباشند سعی میکنم از اون جا برم
تو عمرم دعوا نکردم
برخلاف استاد که میگن خیلی دعوا میکردم و یک نفری ده نفرو زدم من کلا آدمی نبودم که درگیر بشم
حالا بخاطر اینکه فکر میکردم الان میره با ده نفر دیگه میاد و ..
من همواره آدمی بودم که سازش میکرده
آدمی که همه باهاش حال میکردن (سعی میکردم اینطوری باشه ) تا با کسی درگیر نشم
آدمی بودم که نمیتونستم از حقم دفاع کنم
نمیجنگیدم فرار میکردم
از تغییر یهویی میترسم میترسم یهو فازم رو عوض کنم
از تغییر فکر و باور هم میترسم
شاید باورتون نشه یه چند وقت بود از کار کردن روی باور هام و فکر کردن مثله استاد عباسمنش هم میترسیدم
با خودم میگفتم هرجور که من فکر میکنم این بنده خدا میگه یجور دیگه باید فکرد
همیشه از چیزی به عنوان شستشوی مغزی میترسیدم
من وقتی دیدم وقتی دیدم جوری که استاد عباسمنش گفتن فکر کردم و عمل کردم حالم بهتر بوده و نتیجه های بهتری گرفتم . ادامه دادم
همه ی اینها باعث شد دوره ی عزت نفس رو تهیه کنم و روی خودم کار کنم
از این میترسم که حتی یه نفر که منو میشناسه بیاد و این کامنت رو بخونه ، حتی از این میترسم که شمایی که الان این کامنت رو خوندی چه نظری الان درمورد من داری .
اما بهرحال نوشتم
هیچکس نیست که نترسه اما اینکه کی با اینکه میترسه قدم برمیداره این مهمه
سلام و دورود خدمت استاد نازنینم ومریم شایسته عزیز و دوستان خوبم
من هنگامی تازه با شما استاد عزیز واین سایت بهشتی آشنا شدم ترس های زیادی داشتم که تو چکاب فرکانسی جلسه اول، قدم اول دوازده قدم همه شون رو تو دفترم نوشتم. و الان که حدودا 2 سال هست که عضوی از این خانواده ی صمیمی هستم و تو این 2 سال بعضی از ترمزهای مخفی ذهنم رو پیدا کردم و درک بهتری نسبت به قانون دارم و باورهام نسبت به قبل بهتر شده با استفاده از آموزه های شما استاد عزیز و کامنت های فوق العاده زیبا وتاثیر گذار دوستان عزیزم بعضی از ترس هایی که داشتم مثل ترس از دست دادن پدر ومادر وهمسر و..، ترس تنها ماندن در خانه ، ترس از اینکه هنگام خواب مار و..من رو نیش بزنند و.. برطرف شد البته منشاءبعضی از ترس هام به خاطر شرک وبی ایمانی که به خدا داشتم بود من قبل از آشنایی با آموزههای شما استاد عزیز، خودم فکر می کردم به خدا ایمان وتوکل دارم ومشرک هم نیستم در حالی که مشرک بودم ونمی دونستم و همیشه قدرت رو از خدا می گرفتم وبه غیر خدا ( دولت، خانواده و…) می دادم ودلیل بعضی از ترس هام این بود که ایمان واقعی به خدا نداشتم وهمش در حرف بود نه عمل چون اگه ایمانم واقعی بود جسارت به خرج می دادم ویک کاری شروع می کردم ومنتظر کسی یا چیزی نمی بودم وفقط روی خدا خودم حساب می کردم به جای حساب کردن روی دیگران، ودیگران رو تو زندگی خودمم بزرگ نمی کردم و خوشبختی و آرامش خودم رو وابسته به دیگران نمی دونستم و هیچ ترسی از اینکه روزی کنارم نباشن نداشتم وهمچنین هیچ ترسی از اینکه که اگه فلانی کاری که ازش خواستم رو برام انجام نده چی میشه نداشتم و اگه این باور رو می داشتم که خانواده ودیگران دستی از دستان خداوند هستند و خداوند از طریق این افراد به من آرامش و خوشبختی می بخشد و بهم کمک می کندو خداوند از طریق بی نهایت دست بهم کمک می کنه بعضی از ترس ها رو نداشتم
واما سوال این قسمت :چه ترس هایی دارید که هنوز نتوانسته اید بر آنها غلبه کنید و همچنان از مواجهه شدن با آنها فراری هستید؟
ازاین میترسم که تو جمعی که افراد زیادی هستند از من انتقاد بشه به خصوص اینکه تو اون جمع اون افراد، غریبه ویا فامیل باشند البته اگه جمع خانوادگی باشه از اینکه ازم انتقاد بشه زیاد نمی ترسم.
من از ناشناخته ها می ترسم مثلا برخورد با موقعیت جدیدی که باید باافراد جدید برخورد کنم. ویا کار یا چیزی که تا حالا انجامش ندادم و اطلاعاتی در موردش ندارم البته از اینکه تو مسافرت جای جدیدی برم نمی ترسم ولذت هم می برم
من از تغیر می ترسم
از شکست خوردن می ترسم و بعضی وقت ها وقتی دارم برای هدفی تلاش می کنم که قبلا هم شکست خودم باز ته دلم دوباره میترسم و میگم اگه این بار هم شکست بخورم چیی ولی دارم سعی می کنم این ترس رو از بین ببرم چون می دونم تا وقتی این ترس رو داشته باشم بازم ممکنه شکست بخورم اون هم به خاطر ترسم
باید تو این موارد بیشتر روی خودم کار کنم تا روز به روز ترس هام رنگ تر بشوند تا اینکه تمام شوند.
من در این فایل باز هم از شما و خانم شایسته تشکر می کنم که چقدر عالی دوره کشف قوانین رو تدوین کردید و این فایل های هدیه هم بهم کمک میکنه
چه ترسهای هست که هنوز نتونستم برش غلبه کنم؟
ترسی که من دارم گسترش کسب و کارم هست با اینکه سابق زیادی توی کارم دارم و با بررسی خودم هم دیدم کاری هست که دوستش دارم و واقعا ازش لذت می برم چقدر وقتهای که مشتری دارم هم حال خودم خوب هست و هم چقدر مشتری هام ازم انرژی می گیرند و حتی پیشنهاد می دهند که چرا گسترده تر نمی کنی کارت رو.
الان هنوز نمی دونم چه طور باید کسب کارم را به راحتی به در آمد متداول برسونم و هی نرم بالا و بیام پایین وحتی ایده های که به ذهنم می رسه همه تکراری هست که حدود 8سال می نویسم ولی تا پایان ش نرفتم و حتی نمی دونم این ایدهها درسته یا باید ایده های جدید بیاد و دنبال شون کنم.
من همیشه زمان کم میارم و خسته ام میکنه مسیرم با اینکه شکر گزاری میکنم با احساس خوب وحتی مدام انجام تمرین های سایت و محصولاتی که خریدم و تنها راه کار الانم فقط توکل به خدا داشتم هست برم جلو.
با سلام و خدا قوت به استاد عزیزم و متشکرم بابت این سایت قدرتمند و بینظیر
استاد جان در رابطه با الگوهای تکراری ترس در زیر مواردی که ترس داشتم و دارم عنوان میکنم خیلی هاش بهتر شده ولی بعضی هاش مونده و این موضوع از اموزشات شما درک کردم که مهم اینه که نباید فکر کنیم اگه ترس ریخت دیگه تمومه و بیخیال بشیم دیگه بسه دیگه چندبار این کار انجام دادم نه !! ما باید هر لحظه تو دل ترس ها بریم چه کم شده باشه چه زیاد باشه پس تمام ایمان ما پشت دیوار ترس هاست اگه ایمان داریم همیشه باید بریم جلو تو دل ناشناخته ها
ترس های من شامل:
1. ترس از این دارم که موفق نشم یا به اصطلاح شکست بخورم:
این الگو قبلا بیشتر بود ولی الان با تغییر باورها و این که ایمان و عمل بیشتری پیدا کردم به شدت کمتر شده قبلاً این ترس داشتم چون ایمانی به خودم و مسیرم نداشتم و از همه مهمتر برام جایگاه اجتماعی در نگاه دیگران خیلی مهم بود و همش به این برمیگشت که پرستشی از خدا نبود و در تمام روز شرک میکردم چون قدرت دست عوامل بیرونی میدیدم و هر حرکتی میخواستم تو بیزینسم بکنم همش منتظر یک اتفاق بیرون بودم برای همین وقتی یک اقدامی در هر زمینه ای میکردم با درد و رنج به جواب میرسید و الان میفهمم اون عذابی که از نتایج اقدامات داشتم به خاطر شرک که داشتم بود برای همین همیشه با ترس قدم برمیداشتم مهمش نگران نشدن بودم ولی از زمانی که شروع به یادگیری و عمل به اون درون خودم ایجاد کردم واقعا هیچ ترسی در این زمینه نیست البته نه اینکه نباشه ولی خیلی خیلی خیلی کمتر شده چون میدونم وقتی دارم تکاملی حرکت میکنم و تغییر باورهای خودم میبینم به این نتیجه میرسم که ترسی از شکست نیست چون اصلا شکستی درکار نیست همش هدایت و تضاد مسیر است فقط کافیه قدم بردارم و به سمت جلو تر حرکت باشم
2. ترس از نه گفتن به افراد و نه شنیدن از افراد:
این ترس الان هم وجود داره ولی خیلی خداروشکر کمتر شد در یک سری زمینه ها واقعا نیست ولی در بعضی جنبه های زندگیم وجود داره، اینکه واقعا به دلیل اینکه نگاه مردم خیلی برام مهم بود میترسیدم نه بگم به کسی وقتی شرایط انجام کاری ندارم چون همش ترس داشتم ازم ناراحت بشه و همش به خاطر عزت نفس و احساس لیاقت بسیار پایین من بود که زندگی و شرایط همه به زندگی من اولویت داشت و باید کار همرو انجام بدم و واقعا فکر میکردم مسئول زندگی دیگران هستم چون من خیلی دوست دارم انسانیت داشته باشم و اون موقع تعریف درستی ازش نداشتم برای همین همیشه سعی میکردم نه نگم و از یک طرف چون دوست نداشتم کسی بهم نه بگه از کسی راجع به چیزی درخواست نمیکردم بازم اینم برمیگشت به اینکه برام افت داشت منی که دارم به همه لطف میکنم کسی بهم بگه نه و برای همین خیلی سخت بود برام. ولی الان به لطف این سایت و اموزشات شما یاد گرفتم لیاقت خودمو ببرم بالاتر و اولویت های خودم مهمترین بخش زندگیم بدونم و درک کردم که ما انسان ها روح های مجردی به دنیا اومدیم و مجرد از دنیا میریم و اینکه اگه کاری از دستم بر بیاد و کسی ازم درخواست کنه و اون کار به روند زندگی خودم کوچکترین لطمه ای وارد نکنه انجام میدم ولی نه اینکه خودم فضولی کنم بخوام برای کسی پیش قدم بشم البته این موضوع در زمینه خانوادم وجود داره ولی خیلی کمتر شده ولی همچنان فکر میکنم من مسئول اونا هستم درصورتیکه اگه تمرکز روی رشد خودم بذارم بینهایت رشد میکنم که خیلی بهتر و راحت تر میتونم کمک کنم یا حس میکنم در بعضی اوقات همش دنبال تایید اطرافیان هستم که چقدر بچه خوبی داریم و ازم تعریف کنن
3. ترس از ارتفاع:
شاید یکی از بزرگترین ترس های زندگیم بود و الانم هست البته عید تونستم یک مسافرت هوایی 1.5 ساعته به کیش داشته باشم خیلی بهتر شدم ولی خوب همچنان دارم ولی جالب این بود که اگه پارسال همین موقع میخواستم به کیش برم شاید به مرض سکته از ترس هواپیما میرسیدم ولی واقعا و به جرات میتونم بگم عید خیلی خیلی استرس کمی داشتم چون درک کرده بودم با مشیت الهی نمیتونم مقابله کنم و من کافیه توکل به خدا داشته باشم و احساس خوب ایجاد کنم و همین درک این موضوع باعث شد خیلی ریلکس باشم ولی خوب همچنان وجود داره مثلا بازی های ارتفاع دار سخته برام همچنان، مثلا تونستم تلکابین با ارتفاع معمولی هم اوکی کنم و مقابله کنم ولی بازم خیلی از بازی های که جذاب بود به دلیل ترس از ارتفاع انجام ندادم
به قول ایات قران در سوره بقره میگه اگه من ایمان داشته باشم تقوا داشته باشم اون موقع ترس و غمی بوجود نمیاد و فقط توسط خدا هدایت میشم که فقط باید در هر لحظه زندگی ایمانم به خدا باشه و همواره بهش توجه کنم و فقط کافیه که خدا را در درونم اجابت کنم
چند روز پیش یه متنی رو خوندم با این مضمون که پشت ترس هات بهترین ورژن تو منتظرته.
چقدر این جملات رو داریم میشنویم و چقدر کلیشه ایش کردن، در عمل آیا به اندازه راحت گفتنش میتونیم رو ترسامون پا بذاریم؟ چند وقته حرف زدن در جایگاه نصیحت کردن یا راه کار نشون دادن در من خیلی کمرنگ تر شده چون به خودم که نگاه میکنم، چقدر در روز برای حمله به ترسام برنامه میریزم که بقیه رو به این کار دعوت کنم؟ من هنوز خودم خیلی ترس دارم
ترس از نه شنیدن از جنس مخالف
ترس از موفق نشدن و ثابت نکردن خودم به دیگران
هنوز میترسم برخلاف بعضی باور هام که به یقین رسیدم باور های کمک کننده ای نیستن، عمل کنم
ترس دارم اگر من وقت کم بیارم برای رسیدن به خواسته هام چی؟
خب چرا؟ مگه جز اینه که باورم به قدرت خدا ضعیفه تو اون زمینه؟ من آدمی بودم که حتی تو خیابون روم نمیشد تو چشم کسی نگاه کنم، وقتی روی باور های خود ارزشی و توحیدی کار کردم اون رفتار در من مرد…
چرا اینو میگم؟ چون به خودم بگم که تکرار همون مسیر قراره ترس های فعلیت رو کمرنگ کنه نه مسیره جدیدی
این روزا خیلی به ارزش تمرکز و کنترل ورودی پی بردم چون باعث میشه ما آرام باشیم برای شنیدن صدای خدا
برای حمله به ترسهامون برای عملگرایی به این صدا نیاز داریم
گفتیم همگی [=بنیآدم] از آن [شرایط بهشتی] فرود آیید، و [در غربتِ زمینی] برای شما همواره هدایتی از سوی خویش خواهم فرستاد، پس کسانی که هدایت مرا پیروی کنند، نه بیمی بر آنان است و نه هرگز اندوهگین میشوند.
استاد ازتون خیلی خیلی سپاسگزارم که این سلسله فایل رو داریذ میذارید که کاملا یک دوره هست و مشتاقانه منتظر شنیدن دیدگاهتون راجع به الگو ها هستم
من چه ترس هایی داشتم که بعد اومدن توی سایت خیلی خیلی کمتر شد در حدی که میشه گفت دیگه نیست.
استاد من قبل اشنایی با شما از تنهایی شب توی خونه میترسیدم
و این ترس سال های سال با من بود
و آگاهانه میترسیدم
چون میدیدم کسانیی رو که حتی سنشون از من کمتر بود ولی تنها شب خونه میخوابیدن
ولی من میترسیدم.
همیشه داستان بود برام که اگه مواقعی باید تنها شب خونه میموندم باید چیکار کنم.
برنامه میریختم یکی نفر یا چند نفر بیان که من نترسم .یا کل شب رو بیدار میموندم و برق ها رو روشن میکردم که بازم نجواها خیلی اذیتم میکرد و همیشه برام سوال بود که چرا فلانی اصلا نمیترسه ولی من انقد میترسم.
استاد اولین تغییری که بصورت واضح من میتونم بگم که در خودم دیدم غلبه بر همین ترس بود.
البته هنوز خیلی جای کار داره و هنوز برنامه هایی براش دارم که باید انجام بدم برای غلبه برترس
استاد الان نزدیک یکسال هست که تنها زندگی میکنم و شب ها تک تنها البته ی نفر (هم اتاقی دارم.خدا)که میخوابم .
البته برای خودم هم قابل درک نیست که چه راحت این ترس کم رنگ و کم رنگ تر شد
استاد من برای غلبه بر ترس ی شب تنها رفتم قبرستون و تجربه متفاوتی بود برام.
به دوستان پیشنهاد میکنم حتما این تمرین رو بار ها انجام بدن
من دقیقا حس کردم که از اون شب رفتنم به قبرستون ی مدار بالا رفتم.
واقعا یک حس پیروزی بر شیطان و نجوا ها در من بود که از خوشحالی داشتم پرواز میکردم در راه برگشت چون قبل رفتن ذهنم خیلی مقاومت میکرد.نکته ای که فهمیدم این رفتن به دل ترس ها باید همیشه در من باشه و همیشه آماده اینکار باشم .
حالا جواب سوال.
یکی از بزرگترین ترس هام ترس از ازدواج هستش.ترس دارم که نتونم زندگی خوبی بسازم و این ی پاشنه آشیل بزرگی هست برام.میترسم که ازدواج کنم و توی مخارج زندگی کم بیارم.میترسم ازدواج کنم و به طلاق برسه.میترسم ازدواج کنم همسرم اون چیزی که میخوام نباشه.
میترسم ازدواج کنم زندگی جذاب و باحالی نداشته باشم.
که ریشه تمام این ها در کمبود عزت نفس هست در من
تمام ترس هام برای ازدواج به خاطر حرف مردمه تمام موارد بالا ترس از دید مردمه.
خدایا خودت هدایت کن که اگه هدایت نکنی قطعا از گمراهانم.
⭐⭐⭐⭐⭐
ترس دیگه ترس از اینکه نتونم موفق بشم.
نتونم باور هام رو تغییر بدم
نتونم خدا رو بهتر بشناسم.
⭐⭐⭐⭐
ترس دیگه ترس از پیدا نکردن رسالتم در این دنیاست
میترسم که نتونم عشق و علاقه خودم رو بشناسم
ولی استاد خودم میفهمم که خیلی از ترس هام نسبت به قبل کمتر شده.
میخوام با این ایه شروع کنم«دوستان خدا نه ترسی دارند و نه اندوهگین میشوند»
چون دوستان خدا شرک نمیورزند فرض کن بالا ترین مقام کشور که ثروتمندترینه صمیمی ترین دوستت باشه و واسه همدیگه جون بدین در این حد صمیمی!!!
اون وقت از چیزی میترسی؟کافیه لب تر کنی همه چیز کن فیکون بشه دیگه خیالت انچنان راحت میشه که توپم نمیتونه تکونت بده
خب من اولین نفرا بودم که این فایلو دیدم ولی کامنت نزاشتم یعنی نوشتم ولی از وسطاش پاک کردم چون من حتی از نوشتن ترس هام هم میترسم!!!!!
در این حد شرک دارم خدایا خودت هدایتم کن البته امشب پا گذاشتم تو دل این ترس ها میخوام خدا خودش کمکم کنه چون میدونم با نوشتنشون قراره رشد کنم؛)
یکی از ترس های بزرگم که دارم هر روز روش کار میکنم اینه که دیگران در زندگیم تاثیر و قدرت داشته باشند که میدونم چقدر مشرک هستم ولی دارم تمام تلاشمو میکنم و هرروز تمرین میکنم و ذهنمو کنترل میکنم که قدرت رو فقط به الله یکتا بدم بخاطر همین مدام این ایه ورد زبونمه«فقط بندگی الله رو میکنم و فقط از اون کمک میخواهم»و فقط از اون میترسم و پروا میکنم این رو خودم اضافه کردم
منی که الان دارم مینویسم با رویای یک سال قبل خیلی فرق کردم هااااا من انقد حرف مردم برام مهم بود که حد نداشت و فکر میکردم کار درست همینه اصلا باید حرف مردم برات مهم باشه با خواهرم و مادرم دعوا میکردم چرا حرف مردم براتون مهم نیست و هر کاری بخواید میکنید واااای الان که یادم میفته میگم نه اون من نبودم منم میخوام مثل استاد فراموشی بگیرم
ترس دیگم ترس از رفتارهاییه از مردم که هنوز اتفاق نیفتاده و هیچ وقت هم نمیفته من میترسم که فلان جا که برم باهام بد برخورد بشه چون یادم میره خودم همه رفتارها و اتفاقات رو خلق میکنم و جهان به فرکانسهای من پاسخ میده و اینو همیشه به خودم یاداوری میکنم
در اخر برام لازمه تا این جمله ی طلایی استاد رو بخودم یاد اوری کنم«اصلا دیگرانی وجود ندارن ما در جهان های جدا در حال زندگی کردنیم »
خدایا کمکم کن تو این راه که تنها قدرت رو به تو به تنها صاحب اختیار و ربم بدم و از مشرکین نباشم
میخوام به خودم یاد اوری کنم در هر شرایطی که نجواهای ترساننده میاد سراغم که من دوستی دارم دوستی که از رگ قلبم به من نزدیک تره و در کنار منه و به گفته ی خودش«هو معکم این ما کنتم»دوستی دارم که همه چیز مسخر اراده ی اوست دوستی که کافیه لب تر کنم و بگوید «موجود باش» دوستی که مرا برای خودش افریده و به من عزت داده و منو اشرف مخلوقاتش کرده دوستی که گاهی چنان حسش میکنم که انگار تمام سلولهای بدنم یکصدا فریاد میزنن که ما همه «او» هستیم تویی وجود ندارد! دوستی که چنان دوستی اش را ثابت کرده چنان نعمت هایش رو به پایم ریخته انقد بی حساب بهم برکت داده که من مطمعنم لایق اونها نیستم اگر میخواست به اندازه ی لیاقتم بهم نعمت بده من حتی زنده هم نبودم
خدای من ای رفیق من لا رفیق له تمام حیاتم وابسته به این قلبیه که تو رو توش حس میکنم من رو از ستمکاران قرار نده
من همین امروز هدایت شدم ب فایل زیباتون استاد من ترس های زیادی دارم ولی مهم ترین ترسم از اینکه وب شدت ازش میترسم گفتن حس ام
ب کسی که دوسش دارم ونمیدونم دلیل باورش از کجاس واز همین باب ذهنم بانجوا میگه که :بهش گفتن تا الان.وبایک نفر دیگه وارد رابطه شده. برو بگو وهزار جور دیگه که مقصودش اینکه باید بگی ومن چون نمیگم انقد نجوا میشنوم تا از پا در بیاد ذهنم وخودم شروع میکنم ب غم غصه خوردن
در ارتباط با ترس هایی که گفتید و همچنین الگوی تکرار شونده، من در زندگی خودم سعی کردم که روی ترس هام غلبه کنم مثلا مستقل کارکردن و ثبت موسسه زدن و اینکه قبلا خیلی ترس داشتم که یک وقت مشتری یا در حوزه کاری خودم دانشجو یا استادی برای انجام کارشون به من زنگ نزنند اما با ترس و توکل به خدا این ترس خیلی کمتر شده و سعی کردم که در حوزه کاری خودم توانایی رو ببرم بالا تا بر این ترس غلبه کنم و خدا رو شکر دارم خوب پیش میرم و الان می تونم بگم از 100 درصد ترسم به 70 درصد رسوندم. و البته هنوز دارم کار میکنم که از بین رفتن این ترس برای کارم رو به صفر درصد برسونم و دیگه در حوزه کاری ترسی نداشته باشم و فقط به درآمد میلیاردی فکر میکنم.
در حوزه روابط من به یک الگوی تکرار شونده بر می خورم به این صورت که با کسی آشنا میشم خوب پیش میره ولی نمیدونم چرا یکدفه روابط سرد میشه، در صورتیکه من ترسی از تنهایی ندارم و هیچگونه قضاوتی در ارتباط با طرف مقابلم هم ندارم منظور اگر جواب نده یا کاری داشته باشه و بعدا به من زنگ یا پیام بده سعی میکنم که درک کنم و در ذهن خودم هم سعی کردم که در روابط توقع خاصی نداشته باشم نمی دونم مشکل من در کجا هست. امروز که به صورت اتفاقی این فایل شما رو گوش دادم و سوال مطرح کردید در این ارتباط من فکر کردم و به خودم گفتم من تمام جوانبی که شما گفتید رو در زندگی خودم دارم و سعی کردم که بر روی ترس ها غلبه کنم ولی وقتی بیشتر فکر میکنم: ترس از اینکه در روابط اگر من این حرف رو بزنم خوب هست یا نه یا ترس از انتظار دارم در صورتیکه با توجه به این فایل باید سعی کنم که حرف خودم و دلم رو بزنم و هیچگونه ترسی در این مورد نداشته باشم و یک ترسی دیگه ای که دارم ترس از گفتن خواسته از کسی هست که در این مورد من ترس دارم و همیشه میگم که زشت هست یا بزار خودم این کار رو انجام بدم یا چیزی رو بخرم و ترس از اینکه از کسی بخوام این رو برای من انجام بده رو دارم و با توجه به این فایل شما سعی میکنم که عزت نفس خودم رو در این مورد بالا ببرم تا بتونم بر روی این ترس غلبه کنم.
استاد این فایل باعث شد که من بتونم این ترس ها رو در خودم پیدا کنم.و البته هنوز باید فکر کنم که چرا در زندگی خودم بعضی الگوها در زندگی من تکرار می شوند و باید به رفع آنها بپردازم البته با توجه به آموزه های شما استاد عزیز و مریم جان که یک الگوی خوب درزندگی من هست برای روابط و من دارم سعی میکنم که از ایشون به عنوان یک الگو در رفتار و زندگی استفاده کنم تا بتونم برای خودم یک رابطه خوب رقم بزنم
و میترسم از یک سری تغییرات با اینکه تو این مسیر بهتر شدم.اما هنوز جای کار دارد
نمیدانم یک جاهایی هست که باید تغییر کنم اما ترس دارم و یه جورایی هم زور میزنم برای تغییر باز هم داوطلبانه نمیرم تو دل ترسم با اینکه میدونم راهش همینه رفتن تو دل ترس
حتی شده به خودم گفتم شاید تو دنبال خواسته هات خیلی نیستی که انگار بهم بر بخوره.وتا حالا فایده نداشته شاید من تو این مورد با چک و لگد های بیشتری بخورم.
از ناشناخته ها هم میترسم و با اینکه متوجه شدم خیلی اوقات ناشناخته ها برام خیلی بهتر بودن.
حالا با همه این وجود من واقعا دوست دارم شرایط بهتری در زندگی داشته باشم.
و هدف کلی من رسیدن به آزادی مالی،زمانی و مکانی هست و شادی، سلامتی و آرامش
به هر حال من مسیرم رو ادامه میدهم
با تمام کم کاری هام و واقعا حاضر نیستم بهترین روزهای قبل از آشنایی با استاد رو با بدترین روزهای بعد از آشنایی با استاد و این مسیر زیبا عوض کنم.
سلام به همه
استاد عزیز امیدوارم که حالتون خوب باشه
وقتی گوش دادم و شما درمورد الگو های تکرار شوندده ی زندگی صحبت کردید با خودم درمورد پدرم ، دوستام ، و آشنا ها فکر کردم بعد یه جایی از فایل شما فرمودیدکه ببین چرا یک تیپ آدم ها دورت هستند همیشه چرا ؟ ایا از اون دسته افراد هستی که دنبال کمک کردن به بقیه اند و می خوان مشکلات بقیه رو برطرف کنند ؟
دقیقا منم
من همیشه سعی میکنم بقیه رو راهنمایی کنم
همیشه سعی میکنم بقیه رو راهنمایی کنم
همیشه سعی میکنم موضوعات روانشناسی رو به بقیه بگم
و هر وقت یک مطلبی رو میخونم یا میشنوم برای اولین بار که بنظرم خیلی درست میاد سعی می کنم به هرکی دم دستمه بگم
و اوایل که وارد سایت شده بودم انقدر از حرف های استاد پیش خانواده ودوستام حرف زدم تا جایی که داداشم که کوچیک تره ازم هر موضوعی پیش میومد میگفت محمد بگو عباسمنش اینجا چی میگه ؟
خلاصه کلی که مسخره میشم بماند کلی هم ادم هایی دورم هستن که فقط دنبال اینن بیان درد و دل کنند و من راهنماییشون کنم و آروم بشن .
یجورایی سنگ صبور خیلیا شدم
همیشه دور و برم آدم هایی هستن که میخوان درد و دل کنند و کمک بگیرند چرا ؟ چون من آدمی هستم که دوست دارم بقیه رو راهنمایی کنم بدون اینکه درخواست بکنند
اگر کسی کمک بخواد من مطمئنا کمکش میکنم اما از این به بعد درمورد این موضوعاات پیش هیچکس صحبت نمیکنم
اما موضوع ترس
من خیلی موقع ها می ترسم و استرس دارم
از حیوون یا حشره خاصی ترس ندارم ، من از آدم ها میترسم . مخصوصا اگر آشنا باشند . از مواجه شدن با ادم ها میترسم
از اینکه درمورد من چی فکر میکنند
الان من این کارو میکنم نکنه با خودشون بگن این عجب آدم احمقیه یا آدم بی لولیه یا بگن این روستایی رو نگا
از مسخره شدن میترسم .
از اشتباه کردن میترسم .
از اینکه یه حرفی بزنم و بقیه بگن این چه حرف چرتی بود تو گفتی
از اینکه بقیه فکر کنند احمقم یا یه کاری کنم که بعدش بقیه بگن این چه کار احمقانه ای بود ، یا یه حرفی بزنم و بقیه بگن این چه حرف احمقانه ای بود
مثلا یه حرفی بزنم یا یه سوتی بدم که بعدش ضایع بشم کلی خودم رو تخریب میکنم .
بابای من کلا آدمیه که خیلی تخریب میکرد منو تو بچگی ،یه کار اشتباهی که میکردم یه کامیون فحش میومد ،، احمق نفهم فلان فلان …
ادمی بود که اصلا اجازه ی اشتباه کردن رو به من نمیداد
از آینده میترسم
ما تو روستا زندگی میکنیم ، محیط روستا یجوریه که همه همو میشناسن و همه در مورد هم پرس و جو میکنن ، از این مقاییسه شدن با بقیه میترسم .
از عقب موندن میترسم
از مواجه شدن با آدما میترسم .
از مواجه شدن با دخترا میترسم.
میترسم برم جلو سر صحبت رو با یه دختر باز کنم ، هرلحظه میترسم که ضایع بشم و سوتی بدم و بعد بقیه بفهمن و مسخره ام کنند مخصوصا اگر تو دانشگاه باشم
میترسم برم جلو و باهام حال نکنند
مردم حرف میزنن ، دهن مردم رو نمیشه بست ، دهن بقیه رو نمیشه بست ، در مورد کی حرف نمیزنن ، کسیی که هیچکاری نکرده ، در مورد اون هیچکس حرف نمیزنه ، من همیشه دنبال این بوددم که وجهمو نگه دارم ، اگر بازی رو بلد نبودم بازی نمیکردم ،
من از تو اجتماع بودن میترسم و استرس میگرفتم
هر وقت یه مجلسی میشد کلی استرس میگرفتم
یادمه عروسی عموم بود چقدر استرس داشتم
اعتماد به نفس اینو ندارم یه کاری کنم و کلی آدم نگاهم کنن ، مخصوصا اگر تو روستا باشم و مجلسی چیزی اونجا باشه
من از وارد شدن به یه جمع غریبه میترسیدم و هنوزم دارم این حسو اما کم تر خیلی کم تر
دارم به این فکر میکنم کجاها خیلی ترسیدم
من از اینکه دوست نداشته باشم میترسم
من از دعوا کردن و درگیر شدن با بقیه خیلی میترسم و یجوری هم رفتار کردم که هیچکس نفهمه میترسم ، یجورایی اونی ام که با همه خوبه و سعی میکنم مراعات کار حال بقیه باشم اما اگر جایی بقیه مراعات کار نباشند سعی میکنم از اون جا برم
تو عمرم دعوا نکردم
برخلاف استاد که میگن خیلی دعوا میکردم و یک نفری ده نفرو زدم من کلا آدمی نبودم که درگیر بشم
حالا بخاطر اینکه فکر میکردم الان میره با ده نفر دیگه میاد و ..
من همواره آدمی بودم که سازش میکرده
آدمی که همه باهاش حال میکردن (سعی میکردم اینطوری باشه ) تا با کسی درگیر نشم
آدمی بودم که نمیتونستم از حقم دفاع کنم
نمیجنگیدم فرار میکردم
از تغییر یهویی میترسم میترسم یهو فازم رو عوض کنم
از تغییر فکر و باور هم میترسم
شاید باورتون نشه یه چند وقت بود از کار کردن روی باور هام و فکر کردن مثله استاد عباسمنش هم میترسیدم
با خودم میگفتم هرجور که من فکر میکنم این بنده خدا میگه یجور دیگه باید فکرد
همیشه از چیزی به عنوان شستشوی مغزی میترسیدم
من وقتی دیدم وقتی دیدم جوری که استاد عباسمنش گفتن فکر کردم و عمل کردم حالم بهتر بوده و نتیجه های بهتری گرفتم . ادامه دادم
همه ی اینها باعث شد دوره ی عزت نفس رو تهیه کنم و روی خودم کار کنم
از این میترسم که حتی یه نفر که منو میشناسه بیاد و این کامنت رو بخونه ، حتی از این میترسم که شمایی که الان این کامنت رو خوندی چه نظری الان درمورد من داری .
اما بهرحال نوشتم
هیچکس نیست که نترسه اما اینکه کی با اینکه میترسه قدم برمیداره این مهمه
چون حرف مردم هیچ تاثیری تو زندگی من نداره
فقط این مهمه که من در مورد خودم چی فکر میکنم
دوست عزیزم سلام.
بهت تبریک میگم.خیلی زیبا نوشتی.
تبریک میگم که نوشتییی.
از کامنتت خیلی لذت بردم و خیلی جالب بود برام.
خیلی ترسها رو نوشته بودی که من بهش فکرم نکرده بودم ولی وقای توی نوشته هات خوندم،دیدم منم داشتم یا دارم .چقدر صادقانه نوشتی.
و چقدر خوب تونستی توی همین کامنتت،،پا بداری روی خیلی هاشون.
بابت اینم بهت تبریک میگم و تحسینت میکنم.
قدمهای اولیه ی بزرگی رو توی همین کامنتت برداشتی.
امیدوارم بهترینها برات اتفاق بیفته
با سلام و عرض ادب️
خیلی متن و پاسخ زیبا ، با جزئیات ، سلیس ، دقیق و قشنگ و دلنشین نوشته بودی.
خیلی احساس همزاد پنداری داشتم با متنت و خیلی از صداقتت لذت بردم و
از این که یک فردی هستی که در روستا با شرایطی که نوشتی ، در جهت پرورش ذهن و در حال حرکت برای بهبود خودت هستی
بهت تبریک میگم و برات آرزوی موفقیت میکنم️
سلام و دورود خدمت استاد نازنینم ومریم شایسته عزیز و دوستان خوبم
من هنگامی تازه با شما استاد عزیز واین سایت بهشتی آشنا شدم ترس های زیادی داشتم که تو چکاب فرکانسی جلسه اول، قدم اول دوازده قدم همه شون رو تو دفترم نوشتم. و الان که حدودا 2 سال هست که عضوی از این خانواده ی صمیمی هستم و تو این 2 سال بعضی از ترمزهای مخفی ذهنم رو پیدا کردم و درک بهتری نسبت به قانون دارم و باورهام نسبت به قبل بهتر شده با استفاده از آموزه های شما استاد عزیز و کامنت های فوق العاده زیبا وتاثیر گذار دوستان عزیزم بعضی از ترس هایی که داشتم مثل ترس از دست دادن پدر ومادر وهمسر و..، ترس تنها ماندن در خانه ، ترس از اینکه هنگام خواب مار و..من رو نیش بزنند و.. برطرف شد البته منشاءبعضی از ترس هام به خاطر شرک وبی ایمانی که به خدا داشتم بود من قبل از آشنایی با آموزههای شما استاد عزیز، خودم فکر می کردم به خدا ایمان وتوکل دارم ومشرک هم نیستم در حالی که مشرک بودم ونمی دونستم و همیشه قدرت رو از خدا می گرفتم وبه غیر خدا ( دولت، خانواده و…) می دادم ودلیل بعضی از ترس هام این بود که ایمان واقعی به خدا نداشتم وهمش در حرف بود نه عمل چون اگه ایمانم واقعی بود جسارت به خرج می دادم ویک کاری شروع می کردم ومنتظر کسی یا چیزی نمی بودم وفقط روی خدا خودم حساب می کردم به جای حساب کردن روی دیگران، ودیگران رو تو زندگی خودمم بزرگ نمی کردم و خوشبختی و آرامش خودم رو وابسته به دیگران نمی دونستم و هیچ ترسی از اینکه روزی کنارم نباشن نداشتم وهمچنین هیچ ترسی از اینکه که اگه فلانی کاری که ازش خواستم رو برام انجام نده چی میشه نداشتم و اگه این باور رو می داشتم که خانواده ودیگران دستی از دستان خداوند هستند و خداوند از طریق این افراد به من آرامش و خوشبختی می بخشد و بهم کمک می کندو خداوند از طریق بی نهایت دست بهم کمک می کنه بعضی از ترس ها رو نداشتم
واما سوال این قسمت :چه ترس هایی دارید که هنوز نتوانسته اید بر آنها غلبه کنید و همچنان از مواجهه شدن با آنها فراری هستید؟
ازاین میترسم که تو جمعی که افراد زیادی هستند از من انتقاد بشه به خصوص اینکه تو اون جمع اون افراد، غریبه ویا فامیل باشند البته اگه جمع خانوادگی باشه از اینکه ازم انتقاد بشه زیاد نمی ترسم.
من از ناشناخته ها می ترسم مثلا برخورد با موقعیت جدیدی که باید باافراد جدید برخورد کنم. ویا کار یا چیزی که تا حالا انجامش ندادم و اطلاعاتی در موردش ندارم البته از اینکه تو مسافرت جای جدیدی برم نمی ترسم ولذت هم می برم
من از تغیر می ترسم
از شکست خوردن می ترسم و بعضی وقت ها وقتی دارم برای هدفی تلاش می کنم که قبلا هم شکست خودم باز ته دلم دوباره میترسم و میگم اگه این بار هم شکست بخورم چیی ولی دارم سعی می کنم این ترس رو از بین ببرم چون می دونم تا وقتی این ترس رو داشته باشم بازم ممکنه شکست بخورم اون هم به خاطر ترسم
باید تو این موارد بیشتر روی خودم کار کنم تا روز به روز ترس هام رنگ تر بشوند تا اینکه تمام شوند.
شاد و پر انرژی باشید فعلا خدا نگهدار.
سلام و درود بر استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز
من در این فایل باز هم از شما و خانم شایسته تشکر می کنم که چقدر عالی دوره کشف قوانین رو تدوین کردید و این فایل های هدیه هم بهم کمک میکنه
چه ترسهای هست که هنوز نتونستم برش غلبه کنم؟
ترسی که من دارم گسترش کسب و کارم هست با اینکه سابق زیادی توی کارم دارم و با بررسی خودم هم دیدم کاری هست که دوستش دارم و واقعا ازش لذت می برم چقدر وقتهای که مشتری دارم هم حال خودم خوب هست و هم چقدر مشتری هام ازم انرژی می گیرند و حتی پیشنهاد می دهند که چرا گسترده تر نمی کنی کارت رو.
الان هنوز نمی دونم چه طور باید کسب کارم را به راحتی به در آمد متداول برسونم و هی نرم بالا و بیام پایین وحتی ایده های که به ذهنم می رسه همه تکراری هست که حدود 8سال می نویسم ولی تا پایان ش نرفتم و حتی نمی دونم این ایدهها درسته یا باید ایده های جدید بیاد و دنبال شون کنم.
من همیشه زمان کم میارم و خسته ام میکنه مسیرم با اینکه شکر گزاری میکنم با احساس خوب وحتی مدام انجام تمرین های سایت و محصولاتی که خریدم و تنها راه کار الانم فقط توکل به خدا داشتم هست برم جلو.
با سلام و خدا قوت به استاد عزیزم و متشکرم بابت این سایت قدرتمند و بینظیر
استاد جان در رابطه با الگوهای تکراری ترس در زیر مواردی که ترس داشتم و دارم عنوان میکنم خیلی هاش بهتر شده ولی بعضی هاش مونده و این موضوع از اموزشات شما درک کردم که مهم اینه که نباید فکر کنیم اگه ترس ریخت دیگه تمومه و بیخیال بشیم دیگه بسه دیگه چندبار این کار انجام دادم نه !! ما باید هر لحظه تو دل ترس ها بریم چه کم شده باشه چه زیاد باشه پس تمام ایمان ما پشت دیوار ترس هاست اگه ایمان داریم همیشه باید بریم جلو تو دل ناشناخته ها
ترس های من شامل:
1. ترس از این دارم که موفق نشم یا به اصطلاح شکست بخورم:
این الگو قبلا بیشتر بود ولی الان با تغییر باورها و این که ایمان و عمل بیشتری پیدا کردم به شدت کمتر شده قبلاً این ترس داشتم چون ایمانی به خودم و مسیرم نداشتم و از همه مهمتر برام جایگاه اجتماعی در نگاه دیگران خیلی مهم بود و همش به این برمیگشت که پرستشی از خدا نبود و در تمام روز شرک میکردم چون قدرت دست عوامل بیرونی میدیدم و هر حرکتی میخواستم تو بیزینسم بکنم همش منتظر یک اتفاق بیرون بودم برای همین وقتی یک اقدامی در هر زمینه ای میکردم با درد و رنج به جواب میرسید و الان میفهمم اون عذابی که از نتایج اقدامات داشتم به خاطر شرک که داشتم بود برای همین همیشه با ترس قدم برمیداشتم مهمش نگران نشدن بودم ولی از زمانی که شروع به یادگیری و عمل به اون درون خودم ایجاد کردم واقعا هیچ ترسی در این زمینه نیست البته نه اینکه نباشه ولی خیلی خیلی خیلی کمتر شده چون میدونم وقتی دارم تکاملی حرکت میکنم و تغییر باورهای خودم میبینم به این نتیجه میرسم که ترسی از شکست نیست چون اصلا شکستی درکار نیست همش هدایت و تضاد مسیر است فقط کافیه قدم بردارم و به سمت جلو تر حرکت باشم
2. ترس از نه گفتن به افراد و نه شنیدن از افراد:
این ترس الان هم وجود داره ولی خیلی خداروشکر کمتر شد در یک سری زمینه ها واقعا نیست ولی در بعضی جنبه های زندگیم وجود داره، اینکه واقعا به دلیل اینکه نگاه مردم خیلی برام مهم بود میترسیدم نه بگم به کسی وقتی شرایط انجام کاری ندارم چون همش ترس داشتم ازم ناراحت بشه و همش به خاطر عزت نفس و احساس لیاقت بسیار پایین من بود که زندگی و شرایط همه به زندگی من اولویت داشت و باید کار همرو انجام بدم و واقعا فکر میکردم مسئول زندگی دیگران هستم چون من خیلی دوست دارم انسانیت داشته باشم و اون موقع تعریف درستی ازش نداشتم برای همین همیشه سعی میکردم نه نگم و از یک طرف چون دوست نداشتم کسی بهم نه بگه از کسی راجع به چیزی درخواست نمیکردم بازم اینم برمیگشت به اینکه برام افت داشت منی که دارم به همه لطف میکنم کسی بهم بگه نه و برای همین خیلی سخت بود برام. ولی الان به لطف این سایت و اموزشات شما یاد گرفتم لیاقت خودمو ببرم بالاتر و اولویت های خودم مهمترین بخش زندگیم بدونم و درک کردم که ما انسان ها روح های مجردی به دنیا اومدیم و مجرد از دنیا میریم و اینکه اگه کاری از دستم بر بیاد و کسی ازم درخواست کنه و اون کار به روند زندگی خودم کوچکترین لطمه ای وارد نکنه انجام میدم ولی نه اینکه خودم فضولی کنم بخوام برای کسی پیش قدم بشم البته این موضوع در زمینه خانوادم وجود داره ولی خیلی کمتر شده ولی همچنان فکر میکنم من مسئول اونا هستم درصورتیکه اگه تمرکز روی رشد خودم بذارم بینهایت رشد میکنم که خیلی بهتر و راحت تر میتونم کمک کنم یا حس میکنم در بعضی اوقات همش دنبال تایید اطرافیان هستم که چقدر بچه خوبی داریم و ازم تعریف کنن
3. ترس از ارتفاع:
شاید یکی از بزرگترین ترس های زندگیم بود و الانم هست البته عید تونستم یک مسافرت هوایی 1.5 ساعته به کیش داشته باشم خیلی بهتر شدم ولی خوب همچنان دارم ولی جالب این بود که اگه پارسال همین موقع میخواستم به کیش برم شاید به مرض سکته از ترس هواپیما میرسیدم ولی واقعا و به جرات میتونم بگم عید خیلی خیلی استرس کمی داشتم چون درک کرده بودم با مشیت الهی نمیتونم مقابله کنم و من کافیه توکل به خدا داشته باشم و احساس خوب ایجاد کنم و همین درک این موضوع باعث شد خیلی ریلکس باشم ولی خوب همچنان وجود داره مثلا بازی های ارتفاع دار سخته برام همچنان، مثلا تونستم تلکابین با ارتفاع معمولی هم اوکی کنم و مقابله کنم ولی بازم خیلی از بازی های که جذاب بود به دلیل ترس از ارتفاع انجام ندادم
به قول ایات قران در سوره بقره میگه اگه من ایمان داشته باشم تقوا داشته باشم اون موقع ترس و غمی بوجود نمیاد و فقط توسط خدا هدایت میشم که فقط باید در هر لحظه زندگی ایمانم به خدا باشه و همواره بهش توجه کنم و فقط کافیه که خدا را در درونم اجابت کنم
مرسی استاد جان بابت این فایل بینظیر
به نام خداوند یکتا
سلام خدمت استاد عزیزم و بانو شایسته گرامی
سلام به دوستان نازنینم
“ترس”
چند روز پیش یه متنی رو خوندم با این مضمون که پشت ترس هات بهترین ورژن تو منتظرته.
چقدر این جملات رو داریم میشنویم و چقدر کلیشه ایش کردن، در عمل آیا به اندازه راحت گفتنش میتونیم رو ترسامون پا بذاریم؟ چند وقته حرف زدن در جایگاه نصیحت کردن یا راه کار نشون دادن در من خیلی کمرنگ تر شده چون به خودم که نگاه میکنم، چقدر در روز برای حمله به ترسام برنامه میریزم که بقیه رو به این کار دعوت کنم؟ من هنوز خودم خیلی ترس دارم
ترس از نه شنیدن از جنس مخالف
ترس از موفق نشدن و ثابت نکردن خودم به دیگران
هنوز میترسم برخلاف بعضی باور هام که به یقین رسیدم باور های کمک کننده ای نیستن، عمل کنم
ترس دارم اگر من وقت کم بیارم برای رسیدن به خواسته هام چی؟
خب چرا؟ مگه جز اینه که باورم به قدرت خدا ضعیفه تو اون زمینه؟ من آدمی بودم که حتی تو خیابون روم نمیشد تو چشم کسی نگاه کنم، وقتی روی باور های خود ارزشی و توحیدی کار کردم اون رفتار در من مرد…
چرا اینو میگم؟ چون به خودم بگم که تکرار همون مسیر قراره ترس های فعلیت رو کمرنگ کنه نه مسیره جدیدی
این روزا خیلی به ارزش تمرکز و کنترل ورودی پی بردم چون باعث میشه ما آرام باشیم برای شنیدن صدای خدا
برای حمله به ترسهامون برای عملگرایی به این صدا نیاز داریم
بقره:38
قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِیعًا فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُم مِّنِّی هُدًى فَمَن تَبِعَ هُدَایَ فَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ
گفتیم همگی [=بنیآدم] از آن [شرایط بهشتی] فرود آیید، و [در غربتِ زمینی] برای شما همواره هدایتی از سوی خویش خواهم فرستاد، پس کسانی که هدایت مرا پیروی کنند، نه بیمی بر آنان است و نه هرگز اندوهگین میشوند.
استاد ازتون خیلی خیلی سپاسگزارم که این سلسله فایل رو داریذ میذارید که کاملا یک دوره هست و مشتاقانه منتظر شنیدن دیدگاهتون راجع به الگو ها هستم
آرزوی بهترینا
به نام خدای مهربان
سلام استاد عزیزم
جوابم رو میخواستم با این شروع کنم
من چه ترس هایی داشتم که بعد اومدن توی سایت خیلی خیلی کمتر شد در حدی که میشه گفت دیگه نیست.
استاد من قبل اشنایی با شما از تنهایی شب توی خونه میترسیدم
و این ترس سال های سال با من بود
و آگاهانه میترسیدم
چون میدیدم کسانیی رو که حتی سنشون از من کمتر بود ولی تنها شب خونه میخوابیدن
ولی من میترسیدم.
همیشه داستان بود برام که اگه مواقعی باید تنها شب خونه میموندم باید چیکار کنم.
برنامه میریختم یکی نفر یا چند نفر بیان که من نترسم .یا کل شب رو بیدار میموندم و برق ها رو روشن میکردم که بازم نجواها خیلی اذیتم میکرد و همیشه برام سوال بود که چرا فلانی اصلا نمیترسه ولی من انقد میترسم.
استاد اولین تغییری که بصورت واضح من میتونم بگم که در خودم دیدم غلبه بر همین ترس بود.
البته هنوز خیلی جای کار داره و هنوز برنامه هایی براش دارم که باید انجام بدم برای غلبه برترس
استاد الان نزدیک یکسال هست که تنها زندگی میکنم و شب ها تک تنها البته ی نفر (هم اتاقی دارم.خدا)که میخوابم .
البته برای خودم هم قابل درک نیست که چه راحت این ترس کم رنگ و کم رنگ تر شد
استاد من برای غلبه بر ترس ی شب تنها رفتم قبرستون و تجربه متفاوتی بود برام.
به دوستان پیشنهاد میکنم حتما این تمرین رو بار ها انجام بدن
من دقیقا حس کردم که از اون شب رفتنم به قبرستون ی مدار بالا رفتم.
واقعا یک حس پیروزی بر شیطان و نجوا ها در من بود که از خوشحالی داشتم پرواز میکردم در راه برگشت چون قبل رفتن ذهنم خیلی مقاومت میکرد.نکته ای که فهمیدم این رفتن به دل ترس ها باید همیشه در من باشه و همیشه آماده اینکار باشم .
حالا جواب سوال.
یکی از بزرگترین ترس هام ترس از ازدواج هستش.ترس دارم که نتونم زندگی خوبی بسازم و این ی پاشنه آشیل بزرگی هست برام.میترسم که ازدواج کنم و توی مخارج زندگی کم بیارم.میترسم ازدواج کنم و به طلاق برسه.میترسم ازدواج کنم همسرم اون چیزی که میخوام نباشه.
میترسم ازدواج کنم زندگی جذاب و باحالی نداشته باشم.
که ریشه تمام این ها در کمبود عزت نفس هست در من
تمام ترس هام برای ازدواج به خاطر حرف مردمه تمام موارد بالا ترس از دید مردمه.
خدایا خودت هدایت کن که اگه هدایت نکنی قطعا از گمراهانم.
⭐⭐⭐⭐⭐
ترس دیگه ترس از اینکه نتونم موفق بشم.
نتونم باور هام رو تغییر بدم
نتونم خدا رو بهتر بشناسم.
⭐⭐⭐⭐
ترس دیگه ترس از پیدا نکردن رسالتم در این دنیاست
میترسم که نتونم عشق و علاقه خودم رو بشناسم
ولی استاد خودم میفهمم که خیلی از ترس هام نسبت به قبل کمتر شده.
سلام به استاد بهشتیم و مریم جان همسر بهشتی استادم
میخوام با این ایه شروع کنم«دوستان خدا نه ترسی دارند و نه اندوهگین میشوند»
چون دوستان خدا شرک نمیورزند فرض کن بالا ترین مقام کشور که ثروتمندترینه صمیمی ترین دوستت باشه و واسه همدیگه جون بدین در این حد صمیمی!!!
اون وقت از چیزی میترسی؟کافیه لب تر کنی همه چیز کن فیکون بشه دیگه خیالت انچنان راحت میشه که توپم نمیتونه تکونت بده
خب من اولین نفرا بودم که این فایلو دیدم ولی کامنت نزاشتم یعنی نوشتم ولی از وسطاش پاک کردم چون من حتی از نوشتن ترس هام هم میترسم!!!!!
در این حد شرک دارم خدایا خودت هدایتم کن البته امشب پا گذاشتم تو دل این ترس ها میخوام خدا خودش کمکم کنه چون میدونم با نوشتنشون قراره رشد کنم؛)
یکی از ترس های بزرگم که دارم هر روز روش کار میکنم اینه که دیگران در زندگیم تاثیر و قدرت داشته باشند که میدونم چقدر مشرک هستم ولی دارم تمام تلاشمو میکنم و هرروز تمرین میکنم و ذهنمو کنترل میکنم که قدرت رو فقط به الله یکتا بدم بخاطر همین مدام این ایه ورد زبونمه«فقط بندگی الله رو میکنم و فقط از اون کمک میخواهم»و فقط از اون میترسم و پروا میکنم این رو خودم اضافه کردم
منی که الان دارم مینویسم با رویای یک سال قبل خیلی فرق کردم هااااا من انقد حرف مردم برام مهم بود که حد نداشت و فکر میکردم کار درست همینه اصلا باید حرف مردم برات مهم باشه با خواهرم و مادرم دعوا میکردم چرا حرف مردم براتون مهم نیست و هر کاری بخواید میکنید واااای الان که یادم میفته میگم نه اون من نبودم منم میخوام مثل استاد فراموشی بگیرم
ترس دیگم ترس از رفتارهاییه از مردم که هنوز اتفاق نیفتاده و هیچ وقت هم نمیفته من میترسم که فلان جا که برم باهام بد برخورد بشه چون یادم میره خودم همه رفتارها و اتفاقات رو خلق میکنم و جهان به فرکانسهای من پاسخ میده و اینو همیشه به خودم یاداوری میکنم
در اخر برام لازمه تا این جمله ی طلایی استاد رو بخودم یاد اوری کنم«اصلا دیگرانی وجود ندارن ما در جهان های جدا در حال زندگی کردنیم »
خدایا کمکم کن تو این راه که تنها قدرت رو به تو به تنها صاحب اختیار و ربم بدم و از مشرکین نباشم
میخوام به خودم یاد اوری کنم در هر شرایطی که نجواهای ترساننده میاد سراغم که من دوستی دارم دوستی که از رگ قلبم به من نزدیک تره و در کنار منه و به گفته ی خودش«هو معکم این ما کنتم»دوستی دارم که همه چیز مسخر اراده ی اوست دوستی که کافیه لب تر کنم و بگوید «موجود باش» دوستی که مرا برای خودش افریده و به من عزت داده و منو اشرف مخلوقاتش کرده دوستی که گاهی چنان حسش میکنم که انگار تمام سلولهای بدنم یکصدا فریاد میزنن که ما همه «او» هستیم تویی وجود ندارد! دوستی که چنان دوستی اش را ثابت کرده چنان نعمت هایش رو به پایم ریخته انقد بی حساب بهم برکت داده که من مطمعنم لایق اونها نیستم اگر میخواست به اندازه ی لیاقتم بهم نعمت بده من حتی زنده هم نبودم
خدای من ای رفیق من لا رفیق له تمام حیاتم وابسته به این قلبیه که تو رو توش حس میکنم من رو از ستمکاران قرار نده
ممنون استاد عزیزم که باعث شدی بنویسم
سلام استاد امیدوارم حالتون عالی تر از همیشه باشه
خیلی ممنون از فایل زیباتون
من همین امروز هدایت شدم ب فایل زیباتون استاد من ترس های زیادی دارم ولی مهم ترین ترسم از اینکه وب شدت ازش میترسم گفتن حس ام
ب کسی که دوسش دارم ونمیدونم دلیل باورش از کجاس واز همین باب ذهنم بانجوا میگه که :بهش گفتن تا الان.وبایک نفر دیگه وارد رابطه شده. برو بگو وهزار جور دیگه که مقصودش اینکه باید بگی ومن چون نمیگم انقد نجوا میشنوم تا از پا در بیاد ذهنم وخودم شروع میکنم ب غم غصه خوردن
سلام به استاد عزیز
در ارتباط با ترس هایی که گفتید و همچنین الگوی تکرار شونده، من در زندگی خودم سعی کردم که روی ترس هام غلبه کنم مثلا مستقل کارکردن و ثبت موسسه زدن و اینکه قبلا خیلی ترس داشتم که یک وقت مشتری یا در حوزه کاری خودم دانشجو یا استادی برای انجام کارشون به من زنگ نزنند اما با ترس و توکل به خدا این ترس خیلی کمتر شده و سعی کردم که در حوزه کاری خودم توانایی رو ببرم بالا تا بر این ترس غلبه کنم و خدا رو شکر دارم خوب پیش میرم و الان می تونم بگم از 100 درصد ترسم به 70 درصد رسوندم. و البته هنوز دارم کار میکنم که از بین رفتن این ترس برای کارم رو به صفر درصد برسونم و دیگه در حوزه کاری ترسی نداشته باشم و فقط به درآمد میلیاردی فکر میکنم.
در حوزه روابط من به یک الگوی تکرار شونده بر می خورم به این صورت که با کسی آشنا میشم خوب پیش میره ولی نمیدونم چرا یکدفه روابط سرد میشه، در صورتیکه من ترسی از تنهایی ندارم و هیچگونه قضاوتی در ارتباط با طرف مقابلم هم ندارم منظور اگر جواب نده یا کاری داشته باشه و بعدا به من زنگ یا پیام بده سعی میکنم که درک کنم و در ذهن خودم هم سعی کردم که در روابط توقع خاصی نداشته باشم نمی دونم مشکل من در کجا هست. امروز که به صورت اتفاقی این فایل شما رو گوش دادم و سوال مطرح کردید در این ارتباط من فکر کردم و به خودم گفتم من تمام جوانبی که شما گفتید رو در زندگی خودم دارم و سعی کردم که بر روی ترس ها غلبه کنم ولی وقتی بیشتر فکر میکنم: ترس از اینکه در روابط اگر من این حرف رو بزنم خوب هست یا نه یا ترس از انتظار دارم در صورتیکه با توجه به این فایل باید سعی کنم که حرف خودم و دلم رو بزنم و هیچگونه ترسی در این مورد نداشته باشم و یک ترسی دیگه ای که دارم ترس از گفتن خواسته از کسی هست که در این مورد من ترس دارم و همیشه میگم که زشت هست یا بزار خودم این کار رو انجام بدم یا چیزی رو بخرم و ترس از اینکه از کسی بخوام این رو برای من انجام بده رو دارم و با توجه به این فایل شما سعی میکنم که عزت نفس خودم رو در این مورد بالا ببرم تا بتونم بر روی این ترس غلبه کنم.
استاد این فایل باعث شد که من بتونم این ترس ها رو در خودم پیدا کنم.و البته هنوز باید فکر کنم که چرا در زندگی خودم بعضی الگوها در زندگی من تکرار می شوند و باید به رفع آنها بپردازم البته با توجه به آموزه های شما استاد عزیز و مریم جان که یک الگوی خوب درزندگی من هست برای روابط و من دارم سعی میکنم که از ایشون به عنوان یک الگو در رفتار و زندگی استفاده کنم تا بتونم برای خودم یک رابطه خوب رقم بزنم
به نام خداوند وهاب
سلام به استاد و بانو شایسته
سلام به دوستان عزیز
الگوی تکرار شونده ترس:
من هنوز در در مقابل تغییر مقاومت دارم
و میترسم از یک سری تغییرات با اینکه تو این مسیر بهتر شدم.اما هنوز جای کار دارد
نمیدانم یک جاهایی هست که باید تغییر کنم اما ترس دارم و یه جورایی هم زور میزنم برای تغییر باز هم داوطلبانه نمیرم تو دل ترسم با اینکه میدونم راهش همینه رفتن تو دل ترس
حتی شده به خودم گفتم شاید تو دنبال خواسته هات خیلی نیستی که انگار بهم بر بخوره.وتا حالا فایده نداشته شاید من تو این مورد با چک و لگد های بیشتری بخورم.
از ناشناخته ها هم میترسم و با اینکه متوجه شدم خیلی اوقات ناشناخته ها برام خیلی بهتر بودن.
حالا با همه این وجود من واقعا دوست دارم شرایط بهتری در زندگی داشته باشم.
و هدف کلی من رسیدن به آزادی مالی،زمانی و مکانی هست و شادی، سلامتی و آرامش
به هر حال من مسیرم رو ادامه میدهم
با تمام کم کاری هام و واقعا حاضر نیستم بهترین روزهای قبل از آشنایی با استاد رو با بدترین روزهای بعد از آشنایی با استاد و این مسیر زیبا عوض کنم.
خدایا هدایتم کن تا از سپاسگذاران باشم.
موفق باشید.