پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 8 - صفحه 14 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 8
    182MB
    22 دقیقه
  • فایل صوتی پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 8
    21MB
    22 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

569 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    اسما نظریان گفته:
    مدت عضویت: 1372 روز

    سلام استاد مهربونم …

    یه کامنت خیلی عالی نوشته بودم ولی دستم خورد و حذف شد کلا…:))

    الان باز تصمیم گرفتم بنویسم…

    ترس

    .

    .

    .

    نقطه مقابل ایمان … استاد ترس کلا طبق چیزایی که توی دوره عزت نفس گفتید خیلی موضوع مهم و ریشه ایه چرا؟ چون از نبود ایمان میاد از نبود این باور که من خالق زندگی خودمم هیچ کس و هیچ چیز تو زندگیم تاثیری نداره از نبود ایمان به خدا توکل نداشتن… اگر بخوام این موضوع رو باز ترش کنم

    اتفاقا ترس از طرد شدن یا … خیلی در من وجود نداره چون من همیشه به خودم گفتم اگر هیچ کس رو زمین وجود نداشته باشه خدا هست خدا کنار منه… خدا منو دوس داره خدا همیشه پیشمه …

    من کلا تو زندگیم خیلی سعی کردم قبل هر کاری ب خدا بسپارم و رها کنم چون میدونم خودم از پسش بر نمیام و فقط خدا میتونه اون ترس هامو درسش کنه … ولی استاد

    یه ترسی که منو خیلی اذیت میکنه … یکیش «سگ» و «اقیانوس.دریا .استخر و هر چی که مربوط به آب» استاد من جوری به این موضوع ترس دارم که حس میکنم هیچ چیزی برام مثل اینا نیست

    1.ترس از سگ رو از بچگی داشتم و هیچ وقت نشده باهاش کنار بیام هر بار به خودم گوشزد میکنم که بابا مگه میخاد چیکار کنه و… بازم ولی میترسم من یعنی همیشه میترسم

    2.دومیش هم اقیانوس … استاد من کلا این ترسم بیشتره با اینکه من رشتم علوم ورزشی و دو واحد شنا داریم و دوتا استاد های شنای من چون میفهمیدن من ترسم از آب منو بردن سمت عمیق یا 4 متر و پرتم کردن داخل که بفهمم هیچ ترسی وجود نداره انفاقا خیلی حس رهایی آزادی داره ولی من هنوز نشده باهاش کنار بیام حتی الان ک دارم راجبش صحبت میکنم موهاش بدنم سیخ میشه من حتی خواب دریا اقیانوس میبینم که دارم غرق نیشم توش! و این موضوع ترس دارم همیشه

    3. ترس بعدیم راحب کمبود استاد … ما خدایاشکر نو خونواده ایی بزرگ شدیم که هیچ وقت با کمبود پول مواجه نشدیم

    ولی نمیدونم چرا همیشه با این موضوع نبود پول یا کمبود پول ترس فراوان داشتم همش از این میترسم که خونوادم دچار فقر مالی شن با این که همچین چیزی غیر ممکنه…یا حتی فکرم و درگیر میکنه این موضوع ترس از نبود پول…

    4.ترس بعدی ترسم تو روابط من خدایاشکر خیلی رابطه قشنگ و معنوی رو دارم طی میکنم ولی استاد هر از گاهی این ترس که نکه یه وقت از پارتنرم ضعیف تر باشم یا نکه اون خیلی قوی باشه و مدار هامون به هم نخوره یا نکه من خیلی ضعیف شم که نشه درسش کنم ! دارم و کم کم دارم رو این موضوع کار میکنم ..

    خب خب استاد اینجا به یه چیز خیلی عالی میرسیم

    ترس های ما وقتی ترسه که از دور میبینیم! خب؟ وقتی رفتیم تو دلش وقتی شکستش دادیم دیگه میشه قدرت ما!

    بزارین یه چیزی رو تعریف کنم براتون من از بچگی چون زیاد از این موضوع ترسم دادن که منو تو اتاق با چراغ خاموش میزاشتن و حالا مثلا نمیفهمیدن و فکر میکردن یع نوع بازیه و من از این موضوع میترسیدم

    هنوز که هنوزه بزرگ شدم خب؟ از این موضوع ترس داشتم ولی الان کلا برطرف شده :)) اتاق تاریک و تنهایی

    استاد فایل 3 یا 4 عزت نفستون راجب تنهایی تو جنگل صحبت کردین که اگر ایمان داری پس برو تو دل جنگل ! آقا من حس میکنم تو مدارش قرار گرفتم و گفتم وقتشه که این ترس رو برطرف کنم وای استاد رفتم اول بالا پشت بوم خونه مون و چادر مسافرتی رو خودم تنهایی راش انداختم … و پتوم بالشتم تشکم و دفتر و خودکار و ی آب هم برداشتم گفتم امشب من برای غلبه به ترسم بالا میخابم… وای استاد یه چیزی همش انگار منو از اون کار دور میکرد هی میگفت نههه نمیتونی نکن میترسی اسما ولی باز یه چیز مخالف همون میگفت اگه نری یعنی تو یه ترسو به تمام معنایی این افکاره ترسویی منو عصبی میکرد و گفتم نخیر اجازه نمیدم ذهنم تصمیم بگیره برام و تصمیم و گرفتم و گفتم خلاص ! من امشب تنها بالا میخوابم هر اتفاقی هم میخاد بیوفته بزار بیوفته استاد باورتون نمیشه همه میگفتن اسما دییونه ایی ها ملانصردینی جای گرم و نرم ول کردی میخایی بری بالا یکی میگفت عا بری چیکار تنها تنها فلان بگیر بشین تازه یکی میگفت نرو اسما سِرّ شب زیاده … ولی من اگر به اون حرفا گوش میدادم همیشه تو ذهنم یه چیزی بهم میگفت تو ترسویی تو توانای شو نداشتی و این منو بیشتر اذیت میکرد تا اینکه اونا رو رها کردم و رفتم بالا انقد اول ترس داشتم ولی بازم رفتم اول رفتم تو چادر پاهامو جمع کردم و نشستم یه قرار عاشقی با خدا گذاشتم و نوشتم حرف زدم باهاش یه سری تصمیم هلی درست گرفتم و هدایت خواستم ازش و گفتم رها میشم هدایتم کن هدایتم کننننن منو ببر تو مسیری که درسته و…! تا اینکه گذشت یه فایل از شما گذاشتم و خابیدم تا یهو خوابم برد شب ساعت 2 یهو از خواب پریدم و متوجه یه سایه شدم پشت چادرم وای استاد همه فکرا تو سرم هجوم میاورد همه چیز اذیتم میکرد میگفت بیا دیدی؟ بیا دیدی یه چیزی ایستاده یکی اومده این بالا کلکتوووو بکنه گفتم نروووو بخاب همون پایین باز یه چیزی مختلفش میگفت اگه دوست داری ترسو به نظر برسی بشین تو چادر نرو بیرون

    من عصبی میشدم از دست صدای دومی که هی منو ترسو صدا میزد اول گفتم ولش کن عر چی هست هست ب من چ میخایم ایت الکرسی میخونم بعد یهو همون صدا دومی گفت مگه نمیگی ایمان دازم؟ مگه نمیگی خدا هست ؟ و فلان پس چرا ترسیدی؟ نکه شک داری؟ بعد استاد دقیقا همون حرف شما اومد تو ذهنم من که ایمان دارم اونی که بیرون نمیفهمه میزنه منو میکشه (خودم از افکارم خندم گرفته) بعد آقا گفتم میری!؟ یا ن؟

    تصمیم گرفتم برم و وقتی رفتم بیرون دیدم سیم چراغ که از بالا وصله به پایین و چون اون سمت نور کمتره سایش افتاده رو چادر من و اون صدا چیک چیک رو دیواره چادر هم صدای نم نم بارون انقد خندیدم و خوشحال شدم

    با نم نم بارون متوجه شدم که خدا داره باهام صحبت میکنه … و منم نشستم کلی حرف زدم باهاش و فهمیدم هیچی تو تنهایی نیست

    و تموم اونا غول همش تو سر من و دیگه هر جایی برم توانایی تنها بودن رو دارم

    از شما استاد قشنگم ممنونم که همچین ایده ایی دادین

    بچها به همه تون توصیه میکنم یه بار تنهایی اگر موقعیت بیرون رفتن ندارین برین تو حیاط خونه تون بریم پشت بوم یا هر جا که تنها باشین … بعد اون چادر مسافرتی علم کردن رو من تجربه کردم و چقد باحال بود به تموم خانم ها توصیه میکنم یه بار این کار و انجام بدیم چون این باور جامعه که یه سری کارا رو فقط مردا میتونن انجام بدن و کار ما نیست وقتی همونا رو انجام میدیم خیلی حس قدرت داریم و حالمونو خوب میکنه

    گفتم باهاتون به اشتراک بزازم این اتفاق قشنگ رو که همه تون یک بار تجربه کنین

    به خدای مهربونم میسپارمتون…:)

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  2. -
    حسین و نرگس گفته:
    مدت عضویت: 2088 روز

    سلام خدمت استاد گرامی و خانم شایسته و خانواده عباسمنشی ام، در پاسخ به سوالتون باید عرض کنم بنده از بچگی بسیار تحت تاثیر نگرش پدرم قرار داشتم که باید درسهاتو خوب بخونی دانشگاه بری مدرک بگیری تا یه جایی یه شغلی دست و پا کنی… پدرم خودش بازنشتس و انصافا هم در کار خودش بسیار فعال بود و مثمرثمر، اما بخاطر اینکه پدربزرگم در نتیجه مشکلات مالی شدیدی که داشتن و از راه زراعت و … نتونسته بودن درآمد خوبی برای خانواده تامین بکنن این نگرش در پدرم شکل گرفته بود که نون تو کار دولتیه و با اینکه یه مدت تو کار آزاد و آهنگری بودن این کار رو رها میکنن و کارمند رسمی دولت میشن… خلاصه اینکه من با این باور بزرگ شدم (صد البته پدرم بهترین کاری که میتونست برام انجام داد و من خودم مقصر و مسئول صد در صد تمام امور زندگیم هستم) و الان بزرگترین ترسم که امید دارم به فضل خداوند این بت شکسته بشه ترس از کار آزاد و داشتن کسب و کار شخصی هستش. جالبه که به خاطر این باور شرک آلود علی رغم توانمندی در حوزه های مختلف هنوز نتونستم ازشو پول در بیارم درحالی که خدا شاهده که خیلی ها با داشتن یک سوم این توانمندی ها به خاطر ایمانشون به الله وضع مالی عالی دارن… امید اینکه توفیق پیدا کنیم این بت ها و ترس ها رو یک به یک بشکنیم و به ازادی مالی و زمانی و آرامش برسیم …وَکَذَلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَیْثُ یَشَاءُ نُصِیبُ بِرَحْمَتِنَا مَنْ نَشَاءُ وَلَا نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ ﴿56﴾انصاریان: این گونه یوسف را در [آن] سرزمین مکانت و قدرت دادیم که هر جای آن بخواهد اقامت نماید. رحمت خود را به هر کس که بخواهیم می رسانیم و پاداش نیکوکاران را تباه نمی کنیم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  3. -
    سعيده حسینی اقبال گفته:
    مدت عضویت: 1410 روز

    سلام

    من چند روز هست این سوال رو میپرسم از خودم که بزرگترین ترسم چیه؟ امروزم کامنت ها رو میخوندم چون معمولا با این کار جواب سوال هام رو میگیرم. یه چیزی اومد جلوی چشمم از سید علی خوشدل که نوشته بود بزرگترین ترسم موفق نشدنه!

    جواب سوالم رو گرفتم بزرگترین ترس منم موفق نشدنه!

    اما این ترس باعث چی شده؟ باعث شده که من وقتی دارم روی دوره رانشناسی ثروت 1 کار میکنم وفتی روی قدم اول دوره 12 قدم کار میکنم والهامات میاد انجامشون ندم چرا؟ چون اولین سوالی که توی ذهنم میاد اینه: اگر موفق نشم چی؟ اگر جواب نده چی؟

    و شیطان از هزاران راه ما رو گمراه میکنه!

    امروز به خودم گفتم تا کی میخوای بترسی و هیچ کاری انجام ندی ؟ سوال دیگه ام این بود اگر موفق بشم چی؟ اگر جواب بده چی؟

    هزار بار به خودم گفتم هزار بار دیگه هم میگم دلیل اینکه توی این شرایط موندم نه اینه که خدا کمکم نمیکنه دلیلش اینه من کمک خدا رو قبول نمیکنم!

    امروز میخوام یه تصمیم جدی بگیرم درباره این ترس! به خودم گفتم به خدا هم گفتم من فقط تو رو قبول دارم و سپاسگزارم که من رو میبخشی و ازت معذرت میخوام که الهامات رو عملی نکردم اما دوستت دارم و از تو یاری میجویم.

    به خودم قول دادم از این لحظه به بعد هر الهامی که بهم شد با جون و دل انجامش بدم و سپاسگزار یاری وهدایت خداوند باشم.

    در پناه خداوند شاد و سعادتمند و ثروتمند و سالم در دنیا و اخرت باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  4. -
    علی کربلایی گفته:
    مدت عضویت: 1206 روز

    با سلام خدمت استاد عزیز

    یک مثال جالب از الگو های تکرار شونده پیدا کردم ک گفتم بگم همه استفاده کنن:

    یورگن کلوپ یکی از اون افراد مشهور و موفق ک همچین الگویی داره و هر هفت سال دقیقا بعد 7سال واسش اتفاق میفته

    کلوپ تو هر تیمی ک میره بسیار موفق و جام های زیادی میبره یا رتبه خوبی میگیره حتی زمانی ک در ماینز بود اما مدت اوج ایشون کلا 7ساله و ساله هفتم کلا ب مشکل میخوره و اصلا نتیجه نمیگیره انگار همه چیز دست ب دست هم دادن ک نتیجه نگیره اتفاقی ک تو دورتمند و همین پارسال تو لیورپول واسش افتاد و فک میکنم اخر سال سهمیه اروپایی هم حتی نتونست بگیره تو تیمش ک منجر ب استعفا یا اخراجش میشه خبرنگارا ورزشی یک مسالی واسه ایشون دارن میگن طلسم سال هفتم کوپ

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  5. -
    نجمه رضائی گفته:
    مدت عضویت: 2197 روز

    با عرض سلام خدمت شما استاد گرامی و تمامی دوستان عریزم

    با دنبال کردن این سلسله فایلها خیلی از مسائل برام روشن شده و دارم ارتباط بین موضوعات را درک میکنم.

    باورهای مخربی که در موضوعات مختلف داریم تبدیل به ترسهایی شده که گاهی توان مقابله با اونها رو نداریم و نتیجه اش شده تکرار اون ترسها.

    قبل از کامنت نوشتن شروع کردم به شناسایی ترسهایی که برام تکرارشونده هستند چندین مورد شناسایی کردم و بعد نوشتم چرا از اینها میترسم ؟ جوابهایی که میومد همون باورهایی بود که منو محدود کرده و باعث شده شرایط بهتری رو نتونم تجربه کنم .با نوشتن به کشفیات جالبی رسیدم.

    یک)من از ازدواج کردن میترسم ؛

    چون میگم اگه ازدواج کنم و‌محدود بشم چی؟

    اگه ازدواج کنم و اونچیزی که توقع دارم نباشه چی؟

    اگه بفهمم مجردی بهتر بوده چی؟

    اگه زندگیم بعدازمدتی دچار یکنواختی و سردی بشه چی؟

    اگه بحث و‌ناراحتی پیش بیاد من دیگه نمیتونم مثل قبل باشم اونوقت چی؟

    اگه خانوادش خوب نباشن چی؟

    اگه آقا بالاسرم بشه چی ؟

    و کلی باور مخرب دیگه….

    من از ازدواج کردن میترسم بدلیل باورهای مخربی که حاصل دیده ها و شنیده هام بوده و این باورها اجازه نمیده وارد این مسئله بشم ؛ چون من کمالگرام و دوست دارم همه چی پرفکت باشه مثلا دلم میخواد هیچ‌بحثی پیش نیاد هیچ تفاوتی نباشه .‌…ومیدونم این ممکن نیست چون من و خواهربرادرام که فرزندان یک پدرومادریم در مسائلی اختلاف نظر داریم چطور ممکنه اختلاف نظری با فرد دیگری از خانواده متفاوت نداشته باشم ؟

    مهمترین کشف امروزم اینکه من هنوز باور نکردم خودم شرایطم رو خلق میکنم!!

    اگر من باور داشتم زندگیم رو‌خودم میتونم خراب کنم و‌خودمم میتونم درست کنم نگران نبودم که بعد از ازدواج چی میشه!

    با تغییر فرکانسهایم هر چیزی رو درستش میکردم.

    من فقط پذیرفتم‌که در جهان ارتعاشی زندگی میکنم و فرکانسهایم شرایط رو خلق میکنه ولی هنوز باورش نکردم که همه چی دست خودمه !

    باور داشتن با پذیرفتن خیلی متفاوته!

    ترسم از ازدواج باعث شده رابطه هایی که واردش میشمو تا یکجای مشخصی ادامه بدم و بعدش کات کنم؛ وقتی احتمال بدم فرد مقابل ممکنه درخواست ازدواج بده به هزار ترفند کم کم خودمو ازش دور میکنم تا کلا کات بشه و یا گاهی بعد از اینکه فرد مقابل درخواست ازدواج میده سعی میکنم جوری وانمود کنم که اصلا ازش خوشم نیومده و….. که منجر به کات شدن میشه و اینم لطف خداونده که تو‌رابطه هام ،فرد مقابل عاشقانه دوسم داشته و بعدازمدتی خواهان ازدواج میشدن حتی کسانی که در شروع رابطه میگفتن هیچوقت ازدواج نمیکنن!! اما من این موردو. لطف خدا نمیدونستم، میگفتم چقد من بد شانسم هرکی به ما میرسه ازدواجیه!!!

    برای وارد شدن به این ترس باید باورای مخربو تغییر بدم ولی ماشاالله تو نزدیکانم انقدر الگوهای داغون میبینم که جرات پیدا نمیکنم حتی به خاستگارام اجازه بدم بیان خونمون و صحبت کنیم! یعنی همه رو ندیده رد میکنم و اوناییم که میشناختم با کلی دلایل مسخره رد کردم.

    تو این مورد من فهمیدم باورام از بیس مشکل داره باورهایی که مربوط به سیستمی بودن جهان و خداونده

    من باید روی قانون فرکانسها بیشتر کار کنم یعنی باور کنم خودم خالقم

    تمرین ستاره قطبی به نظرم خیلی خوبه چون وقتی مواردی که صبح نوشتمش و شب تیکش رو میزنم باورم میشه فرکانسهام باعث خلقش شدن

    و‌خوشبختانه دوره قانون آفرینش رو دارم و بخش یک خیلی میتونه در این مورد خیلی کمکم کنه.

    میخوام ترسهامو یکی یکی تو کامنتهای جداگانه بنویسم و قشنگ ریشه یابیشون کنم .

    استاد عزیزم خیلی ممنون بابت مطرح کردن سوالهای به این خوبی که باعث میشه فکر کنیم کشف کنیم و عمل کنیم.

    اینی که میگید همین فکرکردن باعث میشه جور دیگه ای عمل کنید رو تجربه کردم همین امروز خاله و‌مامانم در مورد حجاب و‌نماز و اشک برای امام حسین کلی حرف میزدن و حرفاشون پر از خرافات بوده و یکجورایی مخاطبشون من بودم چونکه نماز نمیخونم در عزاداری شرکت نمیکنم حجابم چادر نیست و موهام بیرونه و…..اینچیزا یعنی غیر مستقیم منو موعظه میکردن ،تا دوسه دقیقه حسم یکمی بد شد میخاستم بحث کنم بگم فکرتون غلطه(چون ایراد گرفتن از سبک شخصیم ازون مواردیه که به شدت منو برانگیخته میکنه) اما یاد حرفهای شما افتادم، سریعا از پیششون اومدم تو خونه و فایل گوش کردم و حواسم کلا پرت شد از موضوع ، تو دلم گفتم وقتی رفتید اون دنیا میفهمید چقدر غلط بوده افکارتون ههههههه.

    در پناه الله یکتا باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  6. -
    فاطمه گفته:
    مدت عضویت: 1159 روز

    بنام رب

    سلام استاد جان

    ترس چیزی بود که من باهاش بزرگ شدم

    با اینکه پدرم یه ادم خیلی مذهبی بود و البته هست همیشه ما رو از همه چی میترسوند

    از ادما بترسید چون ممکنه بلا سرتون بیارن

    از کار کردن برای خودتون بترسید چون باید ادم یه کار دولتی داشته باشه و به کم قانع باشه

    از خدا بترسید

    از حیوانات بترسید تا بهتون حمله نشه

    از از از

    و البته تمام حرف ها باعث شده بود من یه ادم فوق العاده ترسو بار بیام

    ادمی که تا بهش میگفتن بالای چشمت ابروعه گریه میکرد

    میخواست از خودش دفاع کنه میترسید

    ترس از تاریکی

    ترس از تنهایی

    ترس از روبرو شدن با مسائل

    ترس از خدا

    ترس از حیوانات

    ترس از ناشناخته ها

    ترس از قضاوت آدم ها

    ترس از همه چی

    استاد از وقتی رو خودم کار میکنم ترس هام کمتر شدن

    از بین نرفتن اما خیلی کم شدن اما هستن هنوز

    وقتی صحبت میکردید

    متوجه شدم هنوزم ترس از طرد شدن دارم

    مثلا قبلا همسرم ناراحت میشد از هر جایی من مدام میرفتم سمتش ازش سوال میکردم ببینم چرا ناراحته نکنه مقصر منم نکنه باهام حرف نزنه

    اما وقتایی که خودم باهاش حرف نمیزدم خیلی حالم بد نمیشد چون اون طرد نمیکرد که

    من داشتم طرد میکردم و خیالم راحت بود

    چند ماهی میشه اون رفتارهای احمقانه رو انجام نمیدم اما انگار هنوز یه جاهایی وجود داره با شدت خیلی خیلی کمتر

    و میخوام اونم از بین ببرم

    استاد من ترس از ورود به مهمونی یا جایی که ادم های جدید باشن دارم که البته کمبود اعتماد به نفسمه

    دارم کم کم روش کار میکنم اما انگار خیلی برام سخته ولی باید انجامش بدم

    حالا جالبه توی کارم خیلی اعتماد به نفس دارم و با افراد جدید عالی ارتباط میگیرم اما وقتی از موقعیت کاری میام بیرون انگاری یه ادم دیگه میشم

    اعتماد به نفسم میاد پایین

    در مورد ترس از حیوانات و حشرات خیلی بهتر شدم

    من شدیدا از حیوانات میترسیدم یعنی در حد سکته

    اما اگاهانه دارم روش کار میکنم چند روز پیش رفته بودم بیمه برای کار همسرم

    توی اتاق دو تا خانم بودن من یهو یه سوسک خیلی بزرگ دیدم اما چیزی نگفتم که اونا نترسن

    یکی از خانم ها سوسکو دید از جاش بلند شد و ترسید و اون یکی هم دنبالش رفتن بیرون تا یه اقایی رو صدا بزنن

    گفتم میخواید من بکشمش

    گفتن اگه میتونی آره

    منم خیلی راحت کشتمش

    از تعجب مونده بودن و سریع هم کارمو انجام دادن خخخخ

    خیلی کارهای این مدلی اگاهانه انجام دادم و ترس هام کمتر شده

    ترس از تاریکی که اصلا از بین رفته

    من از خدا میترسیدم باهاش قهر بودم فکر میکردم دوسم نداره اما الان عاشقشم هیچ ترسی ازش ندارم کلی باهاش حرف میزنم اونم جوابمو میده و شما باعث شدین من عاشقش بشم

    شما راهو بمن نشون دادین

    خدا شما رو سر راه من قرار داد تا به خودشناسی و خداشناسی نزدیک بشم

    میدونم اول راهم

    اما از روند خودم راضی ام

    ممنونم استاد عزیزم بابت فایلاتون

    عاشقتونم

    مرسی استاد شایسته جونم

    دوستتون دارم

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  7. -
    اعظم گفته:
    مدت عضویت: 1179 روز

    سلام خدمت بهترین استاد دنیا و دوستان الهی که اگه بدونن خوندن نظراتشون چقدررررر خیر و برکت و شور و شوق به چند نفر میده به خودشون میبالن

    رفتن توی سایت و نظرات.رو خوندن یکی از برنامه های هر روز و هر ساعت منه و همین باعث شده که مدتیه که هر روز یه انرژی عجیب شور و شوقی عجیب دارم جوری که همش حس کنم نزدیک و نزدیکتر میشم به خداوندم

    وقتی که فایل رو روی سایت دیدم راستش از دیدنه کلمه ترس هم ترسیدم ..چون هر چقدر که گوشش میکنم نظرات رو‌میخونم بیشتر متوجه میشم که چقدرر ترسهام زیاده و نمی‌دونستم

    استاد عزیزم واقعا این فایلها و سوالها باعث میشه آدم خودش رو بهتر بشناسه و مات و مبهوت میمونه من واقعا شوکه شدم و راستش کمی هم ناراحت از اینکه اعظم دختر تو این همه ترس داشتی و نمی‌دونستی و وقتی آدم با همچین شناختی روبرو میشه باید خیلی مواظب باشه که باعث نشه افت کنه رشد نکنه و منزوی نشه و بره تو دل ترسهاش

    راستش اکثر مواردی که گفتین رو من دارم و اکثر ترس‌هایی که بچه ها گفتن برام روشن شد که منم دارم ‌‌ترس از شروع کسب و کار ترس از شرایط جدید …ترس از دست دادن …. حتی ترس از خریدن دوره ها که نکنه بگیرم و پیشرفت نکنم عمل نکنم ترس از سگ بخاطر خاطره بدی که کوچیک بودم و اتفاق افتاده برام .من وقتی کوچیک بودم با مادرم رفتیم روستا و اونجا یه کسی که شرایط نرمالی نداشت و مشکل داشت افتاد دنبالمون و مادرم از ترس من رو گذاشت و فرار کرد و اونجا بود که با تمام وجودم گریه میکردم و فرار میکردم و این ترس تا الان که بزرگ شدم همیشه با من بوده جوری که اگه یه وقت کسی. رو از دور ببینم که حتی لباسش یه کم بد و نامرتب باشه از ترس سریع راهمو‌کج‌میکنم و ترس تمام وجودم رو میگیره

    خلاصه دوستان سرتون درد نیارم من واقعا با دیدن این فایل حس عجیبی دارم و تازه فهمیدم که کلی ترس داشتم. و خبر نداشتم ازشون

    خداروشکر میکنم که این مدتی که با استاد و قوانین دارم آشنا میشم کللللی آرامش گرفتم هر روز حالم عالیه و کمتر اتفاقی میتونه حالم رو بد کنه اونم سریع خودمو جمع میکنم خداروصدهزار مرتبه شکر دیروز داشتم با یکی از دوستام در مورد تعغیرات حرف میزدم که یه دفعه دوستم گفت که اعظم چقد رابطت با پدرو مادرت عالی شده و باعث شد من کلی حالم خوب بشه و تغیرات خودمو ببینم استاد عزیزم ازتون سپاسگزارم بخاطر تأثیراتی که توی زندگیم داشتی

    هر روز سعی میکنم حالم عالی باشه

    هر روز سعی میکنم مطالعه رو داشته باشم

    من عشقم ورزش کردنه و چندین ساله که مداوم ورزش میکنم

    وقتی به آینه نگاه میکنم عاشق خودم میشم ……

    عاشق تیپ و قیافه خودمم ،،،

    کمتر اتفاقی می‌تونه حالم. رو خراب کنه

    استاد جونم با اینکه هنوز اول راهم ولی خاستم بدونید که همین اول کارم کلی نتیجه دارم که برام یه دنیا ارزش دارن و امیدوارم که هرچه سریعتر بتونم دوره دوازده قدم رو بگیرم چون هر وقت اسمشو شنیدم یا خوندم انگار قند تو دلم آب میشه انگار دلم براش ضعف می‌ره

    استاد عزیزم عاشقتونم

    دوستای عباسمنشی عاشق همتونم که اینقدرررر بهم حس خوب می‌دین که هر وقت نظراتتون رو میخونم میییییرم رو ابرهااااا

    در پناه الله یکتا در کنار یکدیگر به بهترینها برسیم .بوس به کله استاد و مریم جان و تک تک دوستای خوبم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      وجیهه بانو گفته:
      مدت عضویت: 2110 روز

      سلام اعظم جام

      این قسمت از کامنتت بسیاااااااااااااااااااار عالی بود و حال دل منو بیان کردی:

      رفتن توی سایت و نظرات.رو خوندن یکی از برنامه های هر روز و هر ساعت منه و همین باعث شده که مدتیه که هر روز یه انرژی عجیب شور و شوقی عجیب دارم جوری که همش حس کنم نزدیک و نزدیکتر میشم به خداوندم

      به خاطر این حس مشترک خیلی خدا رو شکر کردم

      و برام تذکری بود که

      نعمتها برام عادی نشن…

      الطاف الهی برام تبدیل به روزمره گی نشن….

      این روزی بینظیر برام تکراری نشه..

      این آگاهی های ناب که از استاد بزرگوارمون به ما میرسه فقط در حد شنیدن نمونه…

      و همینطور تجربه های با ارزش تک تک شما دوستان خوبم در این مأمن الهی به خاطره ها سپرده نشه….

      ممنون که نوشتی..

      ممنون که صادقانه با خودت رو در رو شدی..

      و‌ممنون که کامنتت برای من تلنگر خوبی بود …

      سپاسگزارم دوست خوبم

      برات عشق و نور الهی میطلبم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  8. -
    فاطمه نوری گفته:
    مدت عضویت: 2029 روز

    سلام به همه و استاد عزیزم

    من کلا ادم اهل تجربه ناشناخته ها هستم و واقعا از این ویژگیم خوشم میاد چون باعث شده چیزهایی رو تجربه کنم که چون ترمزی نداشتم راحت و در بهترین زمانش برام پیش اومده و حالشو بردم.من چندبن بار اونم تو یک سال مجردی و به تنهایی سفر رفتم ؛ حتی دوبارش سفر خارج از کشور بوده و واقعا هیچ ترسی نداشتم و هیجان زده بودم(در صورتیکه خیلی ها دور و برم میگفتن تو چطور نمیترسی‌.چطور میخوای بری و تو کشور غریب از پسش بر بیای؛ما فاصله سیصد کیلومتری شهرمون تنهابی سفر نمیریم!تو میخوای کلا بری به کشور دیگه!)،این رو هم باید اضاف کنم که من دختری هستم که در شهرستان بزرگ شده و خانواده بازی ندارم تا جایی که منو در سن 18 سالگی عروس کردن که از بار مسئولیت فرار کنن. و صد البته که حرف های زیادی از جانب اونها زده میشد بخصوص مادرم و من انقد رو هدفم فکوس کرده بودم که حقیقتا حرفاشون اذیتم میکرد گاهی ولی تاثیری روی کارم نداشت.چون من به لطف قوانین خدا، شاگرد استاد هستم و واقعا هر لحظه دارم تقوا پبشه میکنم و از ناخواسته ها اعراض میکنم و تا وقتی این دو کار رو خوب انجام دادم واقعا نتایج بزرگ و معجزه واری گرفتم‌ و حالا با این ویژگی ام و تجربه های خوبم جالبه الان که در یک قدمی هدفم هستم و میخوام در کشور جدید کار جدیدم رو شروع کنم دچار ترس شدم و حتی داشتم با خودم فک میکردم اصلا چرا میخوام مهاجرت کنم و ذهنم داشت توجیه ام میکرد تو همینجا فکوس کن روی کارت و پول خوب دربیار به هر چی میخواب میرسی،اصلا چرا میخوای خانوادتو تنها بزاری و بری یه جای غریب!همه ی این ها قبل از تصمیم به مهاجرت وجود داشت پس چرا اونموقع این چیزا برام مهم نبود و الان یادم اومده که خانواده و اقوامی دارم،منی که ششماهی  یه بار قوم و خویشامو نمیبینم،سابقه زندگی تو شهر دورتر و دوری از خانوادمو چندسال داشتم و خوب باهاش راحت کنار اومدم!

    انگار تمام دلیل هایی که بخاطرش این تصمیم رو گرفتم فراموش کردم بخاطر این ترسی که تو وجودم افتاده و پشت هم ترمز های مختلف که الان دارم شناساییشون میکنم.

    تو کامنتا چندتا از دوستان دیگه هم گفته بود ترس از مهاجرت داره،و برام جالب بود که واقعا چه یه فرد بی تجربه باشی و چه یه فردی مثل من که عاشق تجربه کردن و سفر کردن و تجربه چیزهای ناشناخته باز هم دچار ترس میشیه و قرار نیست هیچ چالش و ترسی نباشه و همینکه یه تصمیم و گرفتی فقط تشویق و نجوای مثبت درونی باشه‌.نه هر چقد هم که تجربه های قوی ای داشته باشی این نجواهای گمراه کننده ترس و غم وشک همیشه سر و کلش پیدا میشه و نمیشه که نباشه چون ماهیت این جهان همینه و نمیتونه صفر و یک  باشه و این خیلی کمال طلبیه  که چنین انتظاری از خودمون داشته باشیم. این نجواها همیشه هست حتی برای بیل گیتس وقتی میخواد یه تصمیم و هدف جدید بگیره! اینجا تصمیم با تویه که به کدوم نجواها گوش بدی و باور کنی‌‌‌.هر چقدر ترس هات بیشتر شد بدون تمرکرت رفته روی نجواهای شیطانی! یکم اروم باش و توحید و توکل رو به یاد بیار کمکم کلام ارام بخش خدا رو میشنوی و اونجاست که میگه دخترم من به تو نعمت این یه بار زندگی رو تجربه کردن رو دادم و تو گفتی دوست  داری که دنیا رو ببینی و بگردی،این جهان متعلق به نژاد و قشر خاصی نیست تمام این سرزمین ها برای زیستن تمام بنده های من هست ،از هر قشر و نژادی،با هر زبان و رنگ پوستی!این مرز هایی که وجود داره و این تقسیم انسانها به ملیت های مختلف ،تقسیم بندی هست که خودتون انجام دادین و بزای من مرزی وجود نداره وگرنه همه ی شما از یک نسل و ریشه هستین و قوانین من برای تمام مخلوقاتم ثابت و بدون تغییر هست.چه اونیکه در آفریقا به دنیا اومده چه ایران چه امریکا و چه چین!و هر کس هر جایی که دلش بخواد میتونه زندگی کنه‌ به اندازه ی بینهایت برای تمام سلیقه ها و خواسته ها  سرزمین و مردمی وجود دارن که میتونی خودت انتخاب کنی کجا باشی.میتونی حتی تجربه کنی  و بعد انتخاب کنی!قوانین من در تمامی جهان حکمفرماست و تا الان هر چی که خواستی و به دست اوردی بخاطر عمل به این  قوانین هست و هر جا که باشی و هر چیز که بخوای کافیه دوباره همین مسیر رو تکرار کنی و لاجرم بهت داده میشه.تنها ترسی که  باید داشته باشی ترس فراموش کردن این قوانین هست و باید هر روز و هر ساعت به خودت یاداوری کنی:

    وقتی که به این دنیا امدی توانایی خلق زندگی خودت بهت داده شد و از همان ابتدا با این توانایی زاده شدی.همه ی ما در همان بدو ورودمان به این جهان همه ی این آگاهی را داشتیم در واقع دلیل جرات و شوق وافر ما برای ورود به این کره خاکی و حضور در این کالبد جسمانی، اتصال به منبع قدرت و انرژی بوده که جهان از اون خلق شده است….وقتی به این باور رسیدی که خدا یک انرژی است که توانایی تبدیل به هر چیزی را دارد که تو بخواهی؛البته منظور از تو بخواهی،کلماتت نیست بلکه فرکانس ها و باورهایت است.

    خداوند یک انرژی است که تو با ذهنت(افکار غالب ذهنت-توجه های غالب ذهنت)به آن شکل میدهی. و اذا ساءلک عنی،انه قریب ! من نزدیکم، من از رگ کردن به تو نزدیکترم،آخر چه چیزی جز خودما و فرکانس هایمان میتواند از رگ گردن ما به ما نزدیک تر باشد؟!

    باور به این اصل قدرت و آرامشی میدهد که از هیچ ناشناخته ای در زندگیت هراس نداری و به قول خداوند که میگوید:

    “مومنان نه ترسی دارند و نه غمی”

    به چنین درجه ای میرسی

    پس به یاد بیارررر به دلایلی روزی تصمیم گرفتی که مهاجرت کنی و امروز بخاطر ترس هایی،ترمز هایی رو با افکار خودت برای خودت ساختی.با یاد اوری این اصل به وضوح میفهمی که این ترس هات بودن که به شکل خانواده،احساس عذاب وجدان و تعهد و چندین غلب زیبا و خشگل خودشو میخواست نشون بده…..و این رو هم بدون که تو لیاقت بهترین هارو داری و این حقه تو هست که قدر نعمت زندگی که بهت داده شده رو بدونی و در جایی زندگی کنی که حس بهتر ،ارامش بیشتر،اب و هوای مطبوع تر و مورد علاقت ، مردم شادتر،باهوش تر، با ایمان تر و مهربان تر هستن زندگی کنی و هر چقد بیشتر این اصل رو به خودت یاداوری کنی و ایمان و توحید و تقوا و عمل و اعراض از ناخواسته داشته باشی بیشتر به این سمت هدایت میشی….و به خدا و هدایتش ایمان داشته باش و بدون اگه این تصمیم رو گرفتی چون به این تصمیم هدایت شدی. به هدایت خدا ایمان داشته باش و توکل کن و ادامه بده….‌

    اینا رو نوشتم تا روزی که میدونم به زودی تجربش میکنم و تمام این ترس هارو پشت سر گذاشتم و فک نکنم این روزها و این ترس ها رو، اون روز به یاد بیارم!نوشتم که سندی بشه که بهم یادراوری کنه که اصل رو فراموش نکنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  9. -
    یاسمن سالاری گفته:
    مدت عضویت: 1050 روز

    ب نام خدای هدایتگرم

    سلام و هزاران درود ب استاد الهیم و بانوی ایشون

    سلام برهمه هم کلاسیام

    چقدر هدایت خوبه ، چ حس امنیتی داره ، واقعا خداروهزاران مرتبه شکر ک هر ثانیه هدایتم میکنه

    چند روزه تو فکرم افتاده مهاجرت کنم ، اولش فکر میکردم برم عمان بعد خدا از زبان خواهرم گفت هنوز تکاملتو طی نکردی اول برو تهران بعد تصمیم بگیر

    منم گفتم چشم بعد خدا هدایتم کرد ب کامنتی ک دختری بدون پول زیاد اومده رفته تهران و موفق شده ( همش این جمله استاد میاد تو ذهنم ک درهایی از رحمت و برکت ب روتون باز میشه اگر شجاع باشید )

    جالبه قبلا زورم میومد از خواب بیدار بشم الان ب لطف الله یک هفتس ساعت 5 صبح با خواهرم بیدار میشم میرم پیاده روی و سه روزه دارم ب روش قانون سلامتی زندگی می‌کنم

    و هر وقت می‌خوام بی اراده بشم حسی بهم میگه قراره درهایی از رحمت و برکت ب روت باز بشه

    این صدا اینقدر بلنده ک منی ک فکر میکردم هیچ اراده ای ندارم الان با اراده دارم پیش میرم انگار حس می‌کنم پیش نیاز اینکه برم تهران اینه ک اول شجاعتم رو ب خدا ثابت کنم

    و امروز این فایل توی نشانه امروزم اومد ، اول مبهوت موندم و بعد رفتم فایلو گوش دادم

    خدای من از زبان استاد داره میگه ترس‌هات چیه

    اومدم کامنت خوندم و بیشتر در خودم جستجو کردم

    دیدم وای خدای من ، چقدر من پر ترسم

    هر روز ذهنم میگه یاسمن اصلا چرا می‌خوای بری ؟! مشهد خونه دارین کار داری ، میای خونه فرات آمادس

    با این فایل فهمیدم من از تنهایی میترسم از اینکه برم تهران تو خوابگاه زندگی کنم میترسم از بی پولی میترسم

    من از بی پولی از بچگی میترسیدم هنوزم این ترس هست از تموم شدن موجودی کارتم میترسم از اینکه با خانواده برم بیرون پول نداشته باشم میترسم از آینده میترسم از اینکه هنوز زیاد نمیدونم ب چ کاری علاقه دارم ک باهاش پول زیاد بسازم میترسم از اینکه بگن موفق نشد میترسم از موفق نشدن میترسم از اینکه الگوی کسی نباشم میترسم

    اینکه نتونم ناجی خانواده باشم میترسم

    از اینکه بخوام کسی رو وارد زندگیم کنم میترسم

    حتی گاهی از اینکه ب اصطلاح بی حجابم میترسم

    ب قول یکی از بچه های سایت فقط ادای غیر مذهبیارو در میارم ولی درونم پر باورهای مذهبی غلطه

    استاد ممنونم ک گفتین بنویس الان دیدم چقدر ترس‌ها دارم ک خودمم واسم سواله ولی دنبالش نرفتم

    هنوز اینقدر مدارم بالا نرفته ک بتونم تجزیه تحلیل کنم هر چند توی این یک سالی ک هدایت شدم ب سایت خیییییلی بهتر شدم دستاوردهای خیلی خوبی ب لطف الله داشتم ولی هنوز ب خودباوری نرسیدم هنوز اونطور ک باید خدارو نشناختم درکش نکردم

    ولی دارم میبینم با وجود این ترسها خدا چقدر تا الان تو زندگیم پررنگ بوده خداروهزاران مرتبه شکر

    یه صدایی ته قلبم میگه یاسمن آینده خییییلی درخشانه نگران نباش همینطور لاک پشتی قدم بردار چون دستت تو دست خداست

    خدا جوووونم شکرتتتتتتت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  10. -
    ارمغان رضوی گفته:
    مدت عضویت: 1570 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم به نام خداوند بخشنده مهربان

    سلام خدمت اساتید بزرگم

    استاد عزیزم ممنونم بابت همه چی ازتون من هر لحظه دارم با دوره هاتون نتیجه های خفن میگیرم خدارو بی نهایت شکرت

    در رابطه با موضوعاتی که گفتین که از چی ترس داریم

    مگه میشه استادی مثل شما باشه بالاسرمون و ترسی هم بمونه دیگه

    واقعا من از وقتی با دوره های شما آشنا شدم دیگه واقعا ترسی ندارم قبل دوره هاتون چرا ترسام خیلی زیاد بود اما تو دوره ی بینظیر عزت نفس بهمون گفتین که تنها راه مقابله با ترس مواجه شدن با اون ترس هست

    منم واقعا تموم آگاهی هاتون رو انجام میدم هر لحظه و مثل همیشه نتیجه تو دستم هست و با تمومه ترسام مواجه میکنم خودمو به زور و مثل همیشه نتایج خفن هست که میان خدارو بی نهایت شکرت

    دوره کشف قوانین زندگی بینظیرترینه تموم دوره هاتون همه با هم مکمل هستن همه ی فایلا هم فایلای رایگان هم فایل های دوره هاتون همه باهم برای من غنیمته ارزشمنده و قدر همشون رو میدونم عاشقونه عاشقتونم واقعا روی ماه شما و مریم جون رو میبوسم

    سایتون مستدام باشه برام استاد عزیزم

    عاشقتونم

    در پناه الله یکتا باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای: