پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 8 - صفحه 10 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 8
    182MB
    22 دقیقه
  • فایل صوتی پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 8
    21MB
    22 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

569 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    فاطمه گفته:
    مدت عضویت: 1603 روز

    با سلام به استاد ودوستان هم فرکانسی م درین سایت امن والهی

    دوستان من مدتیه ،بعد از خرید دوره ی حل مسایل ،که فهمیدم ریشه ی نرسیدن به خواسته هام ،باورهام هست ، واقعا داشتم روی خودم عالی کار می کردم ،اما باوجود حس عالی و احساس شادی عمیقی که داشتم ،(یه حس شادی که به هیچ چیز وابسته نبود ) اما ته ذهنم باز یه حس مبهم بود ،دلیلشو نمی فهمیدم ،

    از خداوند خواستم که کمکم کنه بفهمم ،دلیلش چیه؟

    می دونستم که پشت این حس یه باور خیلی ریشه دار و قدیمیه

    تا اینکه به لطف الهی ،به یه تضاد برخوردم و فهمیدم که من می ترسم

    ترس هایی که از بچگی داشتم وخیلیاش از بین رفته الان

    اما هنوزم یه ترس هایی دارم

    مادرم از بچگی خیلی بامن وخواهرام بداخلاق بود و اذیتمون می کردو چون پسر دوست داشت ،مارو خیلی بی ارزش می دونست ،مارو زود شوهر داد به هرکی که خودش می خواست ،وباوجود اینکه خودش داماد هارو انتخاب میکرد ،اما خیلی با هاشون لج می کرد ،

    مامانم از فامیل خودش وکلا همه ،بدش میاد ،چون فکر میکنه مشکلات خودش ،تقصیر دیگرانه ،نه باورهاش

    خب ،شوهر منم فامیل وانتخاب خودش بود ،اما خیلی از شوهرم بدش میاد وبدترین رفتار رو باهاش داره .ومن هم که بشدت از مامانم می ترسیدم ،جرات نداشتم که چیزی بهش بگم

    حالا اون تضادی که من 20 ساله بعد از ازدواجم ،مرتب باهاش برخورد کردم و می کنم ،چی بود؟

    موضوع اینه من با وجود تمام رفتارای اشتباه مامانم ،خیلی دوسش دارم و قلبم مثل اینه صافه و نمی تونم از کسی کینه به دل بگیرم و ازین بابت خدارو شکر می کنم که مثل مامانم سنگدل نیستم وبه پدرم رفتم که قلبش مانند اب زلاله ،

    چند روز پیش رفتم خونه ی مامانم ،و دیدم باز مثل همیشه بین بچه ها فرق میزاره

    به من کم محلی می کنه

    به بچه هام

    مرتب به فک وفامیل خودش و مخصوصا خانواده ی شوهرم ،بد وبیراه میگفت و من واقعا دیگه ازاین غیبت کردناش خسته شدم

    من که این همه رو حسم کار کردم واحساس فوق‌العاده داشتم ،باز حسم بد شد ونجواها اومد

    تا روز بعد همین حالو داشتم

    اما به خودم گفتم ؛تو که ادعات میشه تغییر کردی ،باید بتونی ذهنتو کنترل کنی

    از خودم پرسیدم ،:دلیل جذب این رفتارای همیشگی مامانم چیه؟

    چرا همیشه بامن بد برخورد میکنه؟

    چرا بااینکه همیشه همین الگوی تکراری تو رابطه ی ما هست،وهربار تصمیم می گیرم دیگه ،کمتر ببینمش ،نمی تونم ؟؟؟

    ذهنمو به دقت بررسی کردم

    ودبدم که من می ترسم

    ترس ازین دارم که اگه ادمای منفی رو کنار بزارم تنها بشم

    دیگه دوست پیدا نکنم

    من ترس از تغییر و ناشناخته ها دارم و میگم من باید با همون ادمای قبلی ارتباط داشته باشم و تغییر نکنم ،اما اونا (((باید)))تغییر کنند.

    به این کلمه دقت کنید دوستان،من میگم اونان که بدهستند ،اونا ((((باید)))تغییر کنند،اما من باید تغییر کنم و وابسته نباشم .

    چون خودم از رابطه با ادمای جدید میترسم و به ادمای دور وبرم عادت کردم ،ادمایی که به قول استاد ،مثل زنجییر ،دست وپامو بستند و مانع پیشرفت من شدند .

    ترسای دیگه هم دارم :

    ترس از رانندگی

    ترس از شروع کاری که مدتها ،برای یادگیریش وقت گذاشتم

    ترس از نظرات وقضاوت دیگران در مورد خودم

    ترس ازین که پولدار بشم و مهاجرت کنم و از خانواده م دور بشم ،همین باور بشدت منفی باعث شده من از خواسته هام دوربشم . همین وابستگی باعث شده بود ،فایل های ((سفر به دور امریکا)) رو‌که می دیدم ،حسم بد میشد و چون فکر می کردم با پولدار شدن،بین من و خانواده م ،فاصله میفته و همین باور منو از ثروت دور می کرد .

    ترس از موفق نشدن

    ترس ازین که نتونم به خواسته هام برسم

    ترس از ابراز نظراتم در جمع که مبادا به کسی بر بخوره

    ترس ازینکه دیگران منو دوست نداشته باشند

    ریشه ی ترس از همون باورای مذهبی میاد

    اینکه مرتب مارو از خدا ودین وجهان اخرت ترسوندن و بخش زیادی ازون هم به علت کمبود عزت نفسه ،مثلا می خوام یه کاری رو شروع کنم ،اما به علت کمی اعتماد بنفس واحساس لیاقت ،فکر می کنم توان انجامش رو ندارم

    خانواده ی من بشدت (((مذهبی))) و بادرک الانم می تونم بگم (((مشرک ))) بودند .

    اون وقتا خود من فکر می کردم که من خیلی به خدا نزدیکم و مومنم ،چون عقاید بشدت مذهبی داشتم،

    اینکه باید سختی بکشی تا درقیامت دریافت کنی

    اینکه نان حلال کمه

    پولدارها بی دین و بی خدان‌

    به بهشت رفتند سخته

    وهزاران باور دیگه ،باعث شده بود بشدت بترسم از خدا و جهان اخرت

    با چه ترسی نماز می خوندم ،که نکنه قبول نشه

    نکنه یه تار موهام معلوم باشه ،که تو قیامت با اون موها اویزون بشم.

    ماه رمضان هرسال برام یه کابوس ترسناک بود ،چون توان روزه نداشتم و کل ماه رو عذاب وجدان داشتم

    خوردن وخوابیدن و شادی ورقص واهنگ ،خب دی ،نهایت جرم وجنایت بود ،بنظر خانواده و من اون وقتا .

    تمام این باورها وخیلی بیشتر ازاینا ،منو بشدت ترسو و کم توقع و بی اعتماد بنفس بار اورد

    اون وقتا بنظرم زن بی ارزش بود چون علمای دینی می گفتند: خداگفته زن باید بشینه تو خونه

    حجاب داشته باشه

    سختی بکشه

    شوهرش ازش راضی باشه

    می تونم بگم دین اسلام ،برامون ،به معنای برده داری تعببیر شده بود.

    اما الان می خوام پا روی ترسام بزارم و دیگه دلسوزی نکنم و خودم تغییر کنم و به جهان اجازه بدم تا ادمای مناسب و شاد و باایمان و با تقوا وارد زندگیم کند.

    ودیگه ارتباطم با خانوادمو به حداقل برسانم

    وبپذیرم که من مسئول تغییر و خوشبختی مادرم وخانواده م نیستم و هرکس در هر جایگاهی ایستاده،جایگاه درستش همونجاست .ونگران این نباشم که خانواده م چجوری در مورد من فکر می کنند .

    از خدا می خوام که من و تمام اعضای خانواده ی عباس منش رو به راه راست هدایت کند و بهم شجاعت بده که تصمیم اساسی بگیرم و از ادمای منفی اعراض کنم

    ومنو از شرک وگمراهی وضلالت نجات بده،

    چون واقعا دلیل ترس بی ایمانی و شرک هست

    آیه 36 سوره زمر «أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ؛ آیا خدا کفایت‏‌کننده بنده‌‏اش نیست» ناظر بر این معناست که اگر انسان به خداوند اتکال داشته باشد و رشته اطمینان خود را به خدا تقویت کند، خداوند بهترین نگه دارنده و پشتوانه او خواهد بود

    این ایه رو واقعا دوست دارم وخوندن ایات قران واقعا به ایمانم اضافه می کنه .

    إِنَّمَا ٱلۡمُؤۡمِنُونَ ٱلَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ ٱللَّهُ وَجِلَتۡ قُلُوبُهُمۡ وَإِذَا تُلِیَتۡ عَلَیۡهِمۡ ءَایَٰتُهُۥ زَادَتۡهُمۡ إِیمَٰنٗا وَعَلَىٰ رَبِّهِمۡ یَتَوَکَّلُونَ 2

    ٱلَّذِینَ یُقِیمُونَ ٱلصَّلَوٰهَ وَمِمَّا رَزَقۡنَٰهُمۡ یُنفِقُونَ 3

    أُوْلَـٰٓئِکَ هُمُ ٱلۡمُؤۡمِنُونَ حَقّٗاۚ لَّهُمۡ دَرَجَٰتٌ عِندَ رَبِّهِمۡ

    جز این نیست که مؤمنان [واقعى] کسانى هستند که هرگاه نام اﷲ برده شود، دل‌هایشان ترسان می‌شود و هنگامى که آیات خدا براى آنها خوانده شود، ایمانشان افزون گشته و تنها بر پروردگارشان تکیه مى‌کنند،

    به امید موفقیت تمام عزیزان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  2. -
    فاطمه دبیری گفته:
    مدت عضویت: 1692 روز

    بنام الله یکتاویگانه

    سلام ب استادان عزیزم

    ودوستان همفرکانسی

    مدتیه که شروع کردم به دیدن فایل های زندگی دربهشت که هدایت شدم به دیدن این همه زیبایی ها

    والان که رسیدم قسمت26زندگی دربهشت استادبه این بچه داره میگه برن باتیوپ زیرخونه ببینن واونا

    به حرف استادگوش کردن ورفتن زیرخونه پرادایس ودیدن وترسشون ریخت ومتوجه شدن چیزی نیست وهمه اش یه ترسه وهرروزمیرن داخل آب شنامیکنن وکلی باهمدیگه لذت میبرن وشادی میکنن وترسی ندارن

    واومدم سایت والگوهای تکرارشونده ترس

    ترس لازمه ی ایمانه مثل دماسنج میمونه که جیوه داخلش نشون میده دمای هوارو

    ترسهانشون میدن ماچقدرایمان داریم وایمان مون نشون میدیم

    من خودم ازبچگی خیلی توخانواده ای بودم که میترسوندن منووچون خواهردیگه نداشتم وهمه فرزندان خونه پسربودن مدام اینوبهم میگفتن که پسراشیرن مثل شمشیرن دختراموشن مثل خرگوشن ویه باوراشتباه به صورت شعردایم توگوش من میخوندن شبهاتوتاریکی میترسوندن چون توالت توی حیاط اون ته حیاط بودحیاط روستایی هم که بزرگ ودرخت داره وازهرچیزی ماروترسوندن ویه آدم کاملاترسوازدریامیترسم ینی کلاازآب ازتاریکی ازمرگ ازبعضی حیوانات ازجنس مخالف که نکنه دختری بهت چیزی بگن مردقوی تره ازداداشهای بزرگم که توروفلان میکنن فقط بایدبگی چشم وتامدت هااین ترس ها پررنگ بودتاباسایت استادعباس منش آشناشدم وهرچی روی خودم کارکردم کمرنگ ترشده وهنوزم هرروزبایدروی خودم کارکنم وخیلی ازاین ترسهارورفتم توی دلش مثلاچندشب پیش توی روستابودم کلی ازخانه پدریم پیاده رفتم تاخونه برادرم ودیدم اصلانترسیدم وخیلی بهترشده ترس ازتاریکیم چون خونه های روستاهم توبیابون وباغ اطرافش وسکوت هست وبااین ترس هاکه داشتم چندسال پیش گواهینامه گرفتم والان ده ساله گذشته هرموقع باهمسرم ماشین سوارشدم عالی رفتم اماهنوزبااین ترس روبرونشدم ماشین بردارم وخودم تنهایی رانندگی کنم وپابزارم روی ترسم وخیلی هم عشق رانندگی دارم

    خدایاهزاران مرتبه شکرت که تاآمدم نوشتم چون چندروزه فایل اومده نتونستم بیام بنویسم ازترسهام والان هدایت شدم به نوشتن

    استادسپاسگزارشماهستم بابت این فایلهای بینظیر

    درپناه الله یکتاشادباشیدوسربلند

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
    • -
      وجیهه بانو گفته:
      مدت عضویت: 2110 روز

      درود بر شما فاطمه جان

      الان هدایت شدم به خوندن کامنت شما

      بسیار تحسینت کردم که با همه شرایط دوران کودکی و حرفهایی که به صورت مداوم شنیدی ولی هیچ‌کدوم از اینها باعث نشد برات بهانه ایی بشه برای عدم موفقیتت

      یک ضرب المثل هست که میگه:

      چون شاگرد آماده باشد

      استاد از راه میرسد

      و کنایه از همینه که وقتی ما بخوایم تغییر کنیم، خداوند شرایط تغییر رو برامون به وجود میاره…

      فقط کافیه با اراده و ایمان پا در راه بزاریم..

      برات هر روز موفقیت و شادکامی بیشتر ارزو میکنم.

      الهی غرق عشق و نور الهی باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    علیرضا حقگو گفته:
    مدت عضویت: 1793 روز

    معبودم تو را ســپاس ، ســـپاسی ابدی و جاودانه

    همیشگی و بی‌‌ پایین ، چنان که افزون شود و نابود نگردد

    ســـلام به جمع دوست داشتنی و استاد عزیزمان

    استادی که تــرس و ایمان رو خیلی خوب می‌شناسه ، دو حسّی که با تمام وجودش درک کرده و ما با فرکانس بالاش این رو متوجه می‌شویم

    استادی که قبل از اینکه این صحبت ها رو برای ما انجام بده شب ها تنها در دل جنگل تاریک خوابیده و ترس رو به ایمان تبدیل کرده

    تـــرس

    هر موقع کلمه ترس رو می‌شنوم و بهش توجه میکنم یاد حضرت علی میوفتم ، کسی که در قتلگاه محمد خوابید ،

    و آرام ترین خواب را تجربه کرد. چون می‌دونست کی داره ازش محافظت می‌کنه ، الله اکبر این چه حد از ایمانه !!!

    در کتاب گفت و گو باخدا ، خداوند به نیل (نویسنده) میگه هر لحظه مقدس است ، لحظه ترس لحظه ایمان لحظه شادی و …

    # ترسی که منجر به ایمان شود مقدس است #

    در نظر من وقتی در مسیر آگاهی و بهبود شخصیتی هستی تـــرس معیار و نشانگر است

    نشانگر میزان ایمان است ، نشانگر مسیر درست و غلط است

    گر در هنگام تجربه‌ی ناشناخته‌ای ، ترس مهمان ما شود یعنی ایمان ضعیف است و این دقیقاً ناشناخته ایست که باید به درونش سفر کنیم

    تــرس تفکر و خیالی در ذهن ماست که از دل ناشناخته ها نشأت می‌گیرد و به لحظه ای که ناشناخته ، شناخته شود محو می‌شود

    لحظه ای که با کلمه‌ی « همین » شروع میشه ( همین بود من ازش میترسیدم؟! )

    به لحظه‌ای که تنها قدرت موجود را در کنار خودت حس کنی و دستانش را بیابی ، آنچنان که در خدمت توست

    کم کم ترس در دنیای ذهنت محو می‌شود و خودت را شجاع میابی

    هر چه تعداد « همین بود ازش میترسیدم !؟ » در مسیر زندگی ما زیاد شود و بیشتر تجربه کنیم شخصیتی شجاع تر و با ایمان تر خواهیم داشت

    هر چه میزان ورود به دل ناشناخته‌ها بیشتر شود ، کنجکاوتر و شجاع‌تر خواهیم بود

    قضاوت ، تایید و تحسین ، مهاجرت ، تاریکی ، استقلال ، تنهایی ، درخواست کردن و…. ناشناخته هایی است که باید به درون آن‌ها سفر کنیم و پرچم ( همین بود ازش میترسیدم ؟! ) را در آنجا بکوبیم

    به یاد می‌آورم و مرور میکنم پاداش هایی را که در مسیر ایمان گرفتم

    از مهاجرت‌ کردن‌ام به یاد میارم که چقدر ترس مهمان من بود

    اون روزها ایمان رو نمی‌شناختم ولی با همون ترس ادامه دادم و نتیجه اش الان برام شیرینه

    الان آماده مهاجرت به جایی بهتر و دورتر هستم ، البته اینبار مشتاق و کنجکاو و شجاع

    از خرید خانه ام به یاد میارم که مثل موسی تا لب آب رفت و بعد خداوند راه دریا رو باز کرد

    منم تا صبح روز چک خرید خونه ام رفتم و بعد پول رسید و چک پاس شد

    اون روزا همچنان ایمان رو نمی‌شناختم و تــرس داشت باهام چایی میخورد و دستش دور گردنم بود ولی مطمئن بودم راه باز میشه و خداوند به وعده‌اش عمل کرد

    بر میگردم به ابتدای کامنتم و با خودم مرور میکنم که حضرت علی هم با تکرار و تمرین رسید به مرحله ای که در قتلگاه محمد خوابید ، نه اینکه یک شبه از شکم مادر شجاع به دنیا بیاید

    إِذَا هِبْتَ أَمْراً فَقَعْ فِیهِ- فَإِنَّ شِدَّهَ تَوَقِّیهِ أَعْظَمُ مِمَّا تَخَافُ مِنْهُ

    «هرگاه از انجام کارى ترس داشتى، خود را یکباره در آن کار وارد کن، زیرا [ناراحتى ترس و] حذر داشتن سخت تر از انجام آن کار است».

    خداوند به هممون شجاعت و جسارت بده تا بتونیم تجارب و پاداش‌های ارزشمندی بدست بیاریم و از زندگی راضی باشیم

    در پناه خدا باشید ️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
    • -
      فرنگیس محمدی گفته:
      مدت عضویت: 2932 روز

      سلام دوست عزیز

      بسیار بسیار زیبا مقوله ترس رو باز کردید دقیقا ترس های ما یا از ناشناختها میآیند یا از شرک و بی‌ایمانی

      چقدر عالی که امروز برگشتم به فایلهای قبل که این کامنت با ارزش رو از دست ندهم و آگاه تر شوم

      بخصوص حدیث ترس که از امام علی در نهج‌البلاغه نوشتیدفوق العاده به جانم نشست ،حس میکنم یه فکت ،یه حجت تمام بود برای غلبه بر یه سری ترس هام ، یه الگویی که از هر جهت موحد و توحیدی عمل کرده بیاد و راهنمایی ت کنه، خدایا شکرت

      دقیقا هیچ کس از شکم مادر یه شبه شجاع به دنیا نمیاد ،همه یه جاهایی با وجود ترس اقدام کردیم و بعد هم متوجه شدیم «عه همین بود »

      سپاسگذارم خداوندم برای هدایت به خوندن آگاهی های کامنت شما

      در پناه مهربانترین و نزدیکترین و قدرتمند ترین

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  4. -
    زهراء گفته:
    مدت عضویت: 3718 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام به استادم و مریم عزیزم و بهترین دوستانم

    خیلی جالبه استاد قبل اینکه این فایل بیاد،من توی هفته ی گذشته خودم تصمیم گرفتم برم تو دل یکی از ترسهام

    خب الان محرمه. من تصمیم گرفته بودم تو مراسمای غم و واقعا بی روح دهه عاشورا نرم.اما وقتی فکر کردم دیدم در واقع من از تو اجتماعات رفتن میترسم خصوصا اجتماعات اشنا هم،و نه غریبه، اجتماعای محلمون که همه منو میشناسن،تو اجتماعات فامیلیمون

    و در واقع من هربار با یه دلیلی این ترسمو پنهان میکنم.اما خب خودم خوب میدونم که میترسم. یه ترس خیلی بزرگی هم هست.استاد در حدی که اونقدر استرس میگیرم موقع رفتن به این جمعها که استخون دستم درد میگیره یا غذا نمیتونم بخورم،دلشوره میگیرم. بعد به خدم گفتم زهرا اگر راست میگی پس برو توی دل این ترس و این بار عمل کن.میترسیدم اشتباهی ازم سر بزنه تو جمع،میترسیدم قضتم کنن،میترسیدم بگن این چرا اینجوریه و هزارتا چیز دیگه

    خلاصه با وجود ترس و با وجود اون استرس، هر شب به مدت چهار شب به شلوغترین مجلس که همه آشنان رفتم.

    باورتون نمیشه استاد اتفاقا وقتی وارد میشدم همه برمیگشتن جوری نگاه میکردن که یه ادم خیلی مهمی وارد شده،واقعا هم با احساس ابهت و غرور و شاهانه وارد میشدم.کار خاصی نمیکردم احساسم این بود

    شب اول گفتم بی خیال هر کی داره منو میبینه،به خودم گفتم زهرا اخه تو مگه چی کم داری و اتفاقا تو هرجا حضور داری مثل نگین میدرخشی

    قشنگ تغییر در حس ارزشمندیم نسبت به گذشته رو احساس کردم.

    بعد اتفاقا رفتم جلو توی ردیف پشت سر اقایون کاری که هیچوقت نمیکردم.هیچ به نگاه کسی هم کار نداشتم و نذاشتم از دیده شدن بترسم.و تا اخر مجلس همونجا موندم. و خدارو شکر احساس ضعف نداشتم.

    من از تیپ ادمام که میگم نه مسر شأنه بخام نذری بگیرم فلان.اما اون شب وایسادم و سهم خودمو طلب کردم، گرفتم با اعتماد به نفس بعد برگشتم.

    اتفاقا توی یکی از همین شبا همش بقیه اون هم مهمترین ادمهاش خودشون میومدن برای سلام کردن به من.و چقدر توجه و احترام دیدم.

    خداروشکر توی این فایل دانشجو زرنگ بودم از قبل تمرینمو انجام دادم.

    ترسهای من که زیادن

    یکیشون که باز خیلی بزرگه ترس از طرد شدگیه اتفاقا و تجربیاتی هم توش داشتم میدونم چه عذابیه

    این هم رفت توی لیست برای کار شدن روش

    خداروشکر

    خداروشکر برای جایی که الان وایسادم

    مرسی استاد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  5. -
    الهام رهنما گفته:
    مدت عضویت: 1870 روز

    سلام استاد عزیزم

    هدایتگر زندگی من همه این حرفها از درونم میان و میخام که بگم و رها کنم اومدم بخونم کامنتارو دیدم هنوز هیچ کس چیزی ننوشته چقد خوشحااااال شدم ک اولین کامنت و من مینویسم و از خدا میخام کمکم کنه که تون چیزی رو که باید بنویسم و ب اشتراک بذارم و بنویسم….

    استادم داخل پرانتز اینو بگم ک من از ی چاااه با عمق خیلی زیاد ک توش غرق بودم و فک میکردم دنیا همینه جز مصیبت و غم و غصه چیزی نداره ب جاهااااایی هدایت شدم ک الاااااان با آرامش کامل دارم روی هدفهام کار میکنم و خیلی زود میام براتون میگم رسیدممممم و خدارو هزاران بار شاکرم ک ب شما رسیدم و هر لحظه از وجودتون بهره میبرم هدایت شدم…

    این ادامه دارد

    در مورد سوالی ک مطرح کردین باید بگم بله متاسفانه هست و درسته ک ب آرامش رسیدم ولی ب اینا فک نکردم من تو زمینه کارم ترس از حرکت کردن دارم از اینک دیده بشم و ممکنه واکنش‌های دگ بگیرم شاید مسخره شدن…

    تو زمینه رابطم با هرکسی که وارد رابطه شدم همه چیزش عااااالی و فوق‌العاده بود ولی رفته رفته از لحاظ مالی افت می‌کرد و تقریبا ب هیچ می‌رسید یا تصادف می‌کرد یا گوشیش میشکست یا گوشیش و میدزدیدن خلاصه ی ضرری می‌خورد و من فک میکردم که پاقدم خوبی ندارم و با هرکسی باشم این اتفاقها براش میفته و رهاش کردم تا رسیدم ب این فایلای تکرار شونده که در درونه منهههه ک این اتفاقها هی تکرار میشن و باید ی سری چیزارو تغییر بدم شروع کردم ب تغییر باورهام چیزی ک میخام از رابطه چیزی ک میخام از حرفه ام و خدارو شکرر دارم بهتر میشم ….

    مهربونترین استادم ک عین پدر میمونین برام خیلیییی عاشقتونممممممم و هرروز بابت وجود سبزتون تو این دنیای قشنگ شاکر پروردگارم هستم حرف زیاد دارم ولی این کامنت صرفا برای جواب سوالتون هست ایشالاااااا با ویدئویی ک از خودم میگیرم با جزئیات همرو میگم

    در پناه الله یکتا شاد و سالم و پرروزی باشین و سعادت مند در دنیا و آخرت…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  6. -
    ملکه قربانی گفته:
    مدت عضویت: 1131 روز

    به نام خدای مهربان سلام به استاد عزیز و خانم شایسته ودوستان همقدم تشکر از استاد عزیزم که با تهیه این فایل های بی نظیر باعث شدند که من یه شخم حسابی به ذهنم بزنم وبا کار کردن روی کشف قوانین واین فایل های عالی این الگو های تکراری را پیدا کنم وبر آنها غلبه کنم به یاری حق

    این الگو های ترس که استاد گفتن من چند تا از این الگو ها را دارم که مهمترین آنها ترس از قضاوت مردم بود همیشه زندگی را به خودم وبچه ها سخت گرفتم که همیشه کاری کنید که مردم از شما تعریف کنند وهیچ وقت به مردم بی احترامی نکنید وهمیشه باید مرتب وبا ادب رفتار کنید که مردم پشت سرمان حرف نزنند ولی با برخورد یه تضاد فهمیدم که از آنچه بترسی به سرت می‌آید

    از آنچه ترسیدم واقعا تجربه کردم ولی این تضاد خیلی درس ها را برای من داشت که مهمترین آنها آشنایی با این سایت بی نظیر هست و در این مسیر الهی فهمیدم که بی ارزش ترین حرف حرف مردم است که اگر ما هر کاری کنیم باز هم این حرف ها وجود دارد این من هستم که زندگی خودم را به بهترین شکل رقم می‌زنم وباید با کار کردن روی خودم به بهترین راهها هدایت شوم وبهترین را تجربه کنم

    یکی دیگه از ترس های من ترس از رانندگی است که البته پاشنه آشیل خودم را پیدا کردم و فکر می‌کنم که از من دیگه گذشته ویا اینکه من راحت می شینم و همسرم رانندگی می کند و دریغ از این که از چه لذتی دور کردم خودم را و یا اینکه می‌گفتم من که ماشین ندارم چه احتیاجی که رانندگی یاد بگیرم

    یکی دیگه از ترس های من ترس از آینده فرزندم است و همیشه من را آزار میدهد که فردا چی میشه که فهمیدم که نگرانی من هیچ فایده ای ندارد من هیچ تاثیری در زندگی فرزندم ندارم ولی حالا حالاها باید کار کنم که آقا تو فقط مسوول زندگی خودت هستی نه دیگران البته این صحبت ها را از استاد عزیزم در این چند وقت یاد گرفتم که انشاالله بتوانم به این آگاهی ها عمل کنم به این درک رسیدم که اگر بترسی نه ایمان داری نه موحد هستی وقتی که همه چیز در سیطره خداوند متعال است چرا باید ترس ونگرانی داشته باشم پس من نیاز شدید دارم که روی باورهای توحیدی بیشتر کار کنم

    یکی دیگه از ترس های من ترس از بی پولی است

    همیشه باید مواظب باشیم که تا سر برج هزینه ها را تامین کنیم و این من را خیلی نگران می‌کند و من باید روی باورهای فراوانی وثروت بیشتر کار کنم وامیدوارم باشم که خداوند همیشه رزق را از جایی که فکرش را نمی کنی می‌رساند

    خدایا من را آسان کن برای آسانی ها

    تنها تو را می پرستم وتنها از تو کمک می خواهم

    ما را به راه راست هدایت کن راه کسانی که به آنها نعمت داده‌ای نه راه گمراهان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  7. -
    مینا صادقی گفته:
    مدت عضویت: 1439 روز

    سلام به استاد عزیزم

    من در هر دوره ای ترس هایی داشتم که بهشون حمله کردم و رفتم تو دل ترسهام و درنهایت بهشون غلبه کردم.

    مثل 1. ترس از ارتفاع که با رعایت قانون تکامل طوری بهش غلبه کردم که الان به فکر بانجی جامپینگ و پارا گلایدر هستم که تجربه شون کنم.

    2. یا ترس از مرگ افراد خانواده م.چون تفاوت سنی من با مادر و پدرم زیاده و قبلا همیشه میترسیدم از دستشون بدم و این ترس زندگی من رو تلخ کرده بود.

    3. یا مثلا ترس از قضاوت مردم

    4.ترس از اینکه خانواده م از دستم ناراحت بشن

    5. ترس از شکستن ظروف.چون از بچگی همیشه بهم میگفتن چقدر دست و پاچلفتی هستی و همیشه ظرفها رو میشکنی :)))

    واقعا بعضی از ترسهایی که در وجود ما شکل میگیرن عمیقا خنده دارن.اما من اینها رو بدون سانسور مینویسم که کسانی که الان توی زندگی فعلیشون مثل گذشته ی من ترسهایی دارن که آزارشون میده بدونن خیلی های دیگه هم این ترسها رو داشتن و یا حتی دارند.

    اما خیلی خوب تونستن این ترسها رو با تمرین و غلبه به افکارشون از بین ببرن.

    6. ترس از ارتباط با آدمهای غریبه

    7. ترس از حرف زدن توی جمع و مسخره شدن

    8. حتی ترس از اینکه در یک گروه توی فضای مجازی نظرمو اعلام کنم.جایی که هیچ کس من رو نمیشناسه.مثلا توی گروه زبان انگلیسی اگر میخاستم یک وویسی بذارم صد بار با خودم تکرارش میکردم که تپق نزنم و اگر تپق میزدم حسابی خجالت میکشیدم و نفسم بند میومد:)))

    9. ترس از شوخی کردن با آدمها یا حتی شوخی توی جمع

    10. کنفرانس دادن توی دانشگاه

    استاد وقتی از اولین سخنرانی هاتون سر کلاسهای دانشگاه حرف میزنید من خیلی خنده م میگیره. چون من کاملا مشابه اون استرسهای شما رو تجربه کردم.

    برای کنفرانس درس کار آفرینی که البته این امکان وجود داشت که هم تیمی من کنفرانس بده اما من برای غلبه به ترسهام رفتم و انجامش دادم. ولی اونقدر دست و پاهام میلرزید که احساس میکردم الان میخورم زمین.کاغذ توی دستم حیثیتمو برده بود از بس که بخاطر لرزش دستم صدا میداد.زانو هام خالی کرده بود.صدام میلرزید.داشت گریه م میگرفت.:))

    ولی اونقدر اون کنفرانس رو عالی و مسلط انجام دادم که بالاترین نمره ی کلاس رو گرفتم.

    ولی خودم اون نمره ی بالا رو به جراتم برای غلبه به ترسم دادم…

    11. ترس از داشتن یک رابطه ی عاطفی خوب. واقعا این دیگه خنده داره که تو بترسی از اینکه یک رابطه ی عالی داشته باشی.

    درست مثل الان که حس میکنم ترس از پولدار شدن دارم

    خوشحالم که ترسهای زیادی رو توی زندگیم از بین بردم

    اما الان بزرگترین و مهمترین هدفی که دارم روش کار میکنم بحث پوله….

    و اول و آخر ،تمام گره های زندگیم،مربوط به این موضوعه و تمام سوالهایی که شما میپرسین همیشه جوابهام مربوط به این موضوعه…

    ترسهایی که در حال حاضر دارم درباره ی پول و پولدار شدنه. مشخصا درباره ی این موضوع ترسهام دسته بندی میشن… و خیلی توی ناخودآگاهم هستن. تا بحال درباره شون فکر نکردم.اما همین الان خیلی فی البداهه میخام هر چیزی که به فکرم میرسه رو بنویسم…

    1. ترس از دست دادن پول به شکل های مختلف. مثلا فکر میکنم اگه پول داشته باشم دیگران ازم انتظار دارن

    2. ترس از اینکه اگه پولدار بشم ولی خانواده م از نظر مالی پیشرفت نکنن من با عذاب وجدان از اون پول استفاده میکنم. و چون اونها در حال سختی کشیدن هستند من لذتی از پولم نمیبرم.

    3.ترس از شروع ایده هایی که به ذهنم میرسه.یعنی میترسم از اینکه جایی که میرم کارم رو ارائه و معرفی کنم مسخره م کنن یا خرید نکنن ازم.

    4. ترس از اینکه پولدار شدنم باعث بشه ارتباطاتم با خانواده م کمتر و کمتر بشه‌

    5.ترس از اینکه اصلا بعدش چی؟! حالا من این ایده رو انجام دادم. به فرض اینکه فروش داشتم، تا کی میخام این کارو انجام بدم؟ همیشه فراموش میکنم که خداوند قدم بعدی رو بهم نشون میده..

    6. ترس از اینکه صبح بیدار بشم برم کارم رو انجام بدم و شب ناامید برگردم خونه.

    7. ترس از اینکه فردا هم باید بیدار بشم و همین کار تکراری رو انجام بدم.

    8. ترس از اینکه ایران جای پیشرفت وجود نداره.

    9. ترس از شرایط اقتصادی بد مردم که قدرت خرید پایین اومده.

    10‌. ترس از نگاه های مردم.

    11. ترس از اینکه یک دختر توی ایران وقتی کاری انجام میده که شروعش خیلی سطح و جایگاه اجتماعی بالایی نداره مردم بهش ترحم میکنن و مدام میگن که الهی بمیرم چرا یک دختر باید کار کنه؟ میگن ببین با این این وضعیت بد اقتصادی که برای ما درست کردن مردمو بیچاره کردن.

    12. ترس از شنیدن این جور حرفا باعث میشه هر قدمی که برمیدارم اتفاقا خیلی زیاد هم این ترحم ها رو میبینم و میشنوم

    13. ترس از خوده بی پولی اصلا!!!!

    خب احتمالا هنوز بتونم ترسهای زیادی رو توی خودم درباره ی پول پیدا کنم.

    14. ترس از کمبود.. از اینکه خب بعدش که چی که خودش از کمبود میاد.

    15. ترس از اینکه اووووووووه حالا مگه من با این کارا میتونم خونه و ماشین بخرم؟!

    احتمالا قراره تا آخر همین روند باشه.

    البته استاد جون تمام این ترس ها درحالیه که من کلی قدم برداشتم و کلی اتفاقاتم تغییر کرده و هر بار یک هدایت جدید یک قدم جدید رو تجربه کردم. اما به قول شما این پاشنه های آشیل و این الگوهای تکراری باورهای تکرار شونده ای هستند که به اندازه ی سن ما تو گوشمون خونده شده و تغییرش راحت نیست.

    من با وجود دریافت الهامات زیاد و قدم برداشتن و عمل کردن به الهاماتم باز هم این ترسها رو دارم و تغییر واقعا کار راحتی نیست.

    باید روزها و شبها و شبها و روزها روی خودمون کار کنیم قدم برداریم تو دل ترسهامون بریم و بهشون حمله کنیم تا بتونیم تا اندازه ای باورهامون رو تغییر بدیم که این باورهای جدید کار کنن و باعث تغییر زندگیمون بشن….

    در هر صورت این فایلهای الگوهای تکرارشونده جزو عالیترین فایلهایی هست که شناخت ما رو نسبت به خودمون هر روز بیشتر و بیشتر میکنه و باعث میشه فکر کنیم. باعث میشه بفهمیم که از کجا داریم ضربه میخوریم.

    باعث میشه بیشتر از هر زمانی بفهمیم که قدرت خلق زندگیمون دست خودمونه و نه دست هیچ کس و هیچ عامل بیرونی دیگه‌‌‌… این ماییم که با باورهامون و با برنامه ریزی ذهنمون داریم زندگیمون رو خوب یا بد خلق و نقاشی میکنیم.

    الهی شکر. خدا رو شکر میکنم که هدایتم کرد

    خدا رو شکر میکنم که هنوز در سنین جوانی به سر میبرم و دارم آگاه میشم به خلق زندگیم. و خدا رو شکر میکنم قبل از اینکه برسم به سنین پیری و به زمان مرگ و حسرت کارهای نکرده م رو بخورم دارم آگاه میشم.

    همیشه میترسیدم از اینکه 30 ساله شدم و هیچ چیزی به دست نیاوردم.. اما الان خدا رو شکر میکنم که 30 ساله ام و آگاهی هایی دارم که 99 درصد مردم ندارن.

    خدایا شکرت…

    استاد عزیزم برای شما و مریم عزیز از خداوند عمرطولانی و سلامتی طلب میکنم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  8. -
    اعظم بابازاده گفته:
    مدت عضویت: 1297 روز

    سلام به روی ماه استادم و طلب خیر و خوشی از خداوند رحمن و رحیم دارم برای تک تک همراهان و دست اندر کاران این سایت سراسر عشق سراسر درس و سراسر توحید

    چه ترس هایی دارید که هنوز نتوانسته اید بر آنها غلبه کنید و همچنان از مواجه شدن با آنها فرار می کنید؟

    وقتی صحبت هاتون تموم شد خیلی فکر کردم و متوجه شدم من یه الگوی خیلی خیلی تکراری رو در خودم و البته بیشتر اطرافیانم برام واضح شد همین الان

    قبلش بگم که که شهر محل زندگی من کوچیکه و تقریبا

    بیشتریا همدیگرو میشناسن

    خب اینکه اولا از بزرگترهای فامیل گرفته فامیل که میگم درجه 1 منظورمه خواهر برادر عمو دایی و از این قبیل ارتباطات تا کوچیکترها همه با هم هر از گاهی رابطه شون شیر تو شیر میشه و حسابی از هم ناراحت میشن و ممکنه هم سالها با هم حرف نزنن و مسئله داشته باشن

    و علیرغم رابطه نزدیکی که با هم داشتن براحتی از هم دلخور میشن و فاصله میگیرن

    و این داستان روی بچه ها هم تاثیر داشته

    من یه رابطه خوب خواهر و برادری در بین افراد فامیلم ندیدم

    [ حتی خودم دوتا برادر دارم که ما 3 تا هیچ رابطه عاطفی خاصی با هم نداریم که یه برادرم از همون بچگی همینطور بود و حالا که هر کدوم که زندگی های مجزای خودمون رو داریم بازم با هم ارتباط خاصی نداریم حتی نظرات مون با هم کاملا متفاوته

    و من الان مثل قدیما ناراحت نمیشم چون باور کردم ماها روح های مجردی هستیم که اومدیم تو این دنیا خودمونو تجربه کنیم ، خواسته هایی داشته باشیم و برای رسیدن به این خواسته ها حرکت کنیم و از مسیر لذت ببرم و بر اساس فرکانس هایی که به جهان هستی ارسال میکنیم جهان خودش مشخص میکنه چه کسانی به ما نزدیکتر هستن یا هم فرکانس هستن ، بنابراین دیگه توقعی ندارم که چون ما خواهر و برادریم باید ال و بل باشیم ، اگه رابطه خوبی داشته باشیم که چقدر عالی و اگه هم به دلیل باورهامون از مسیر هم جدا بودیم که اصلا ناراحتی نداره فقط یادمون باشه انسانیت داشته باشیم ]

    خب بریم ادامه‌‌ —-> جوری که اگه جایی از دور یکی اون یکی رو ببینه سعی میکنن تغییر مسیر بده

    تقریبا این الگوی رفتاری رو در بیشتر اطرافیان و فامیل و بارها دیدم و کم و بیش در غریبه ها

    و یا اینکه هیچ دلخوری از هم ندارن ولی خیلی خوششون هم نمیاد از هم (خخخ،استیکر خنده) سعی میکنن باز هم با هم روبرو نشن

    و اتفاقا من از وقتی که دارم روی خودم کار میکنم متوجه این رفتارم شدم ، که مثلا فلان شخص توی فلان قسمت خیابون واستاده و من مسئله ای هم ندارم باهاش ولی از گذر کردن از اون قسمت که با اون شخص مواجه نشم امتناع کردم و مسیرمو به کل عوض کردم

    و یه جورایی از روبرو شدن با یه سری افراد ترس خفیفی دارم و از روبرو شدن و یه حال و احوال پرسی کوچیک هم فرار کردم

    و به جرات میتونم بگم این الگو رو در 90 در صد افراد دیدم و فکر میکنم این موضوع بر میگرده به عزت نفس و اعتماد به نفس پایین

    و البته میتونه بر اساس شنیده های سالهای سال باشه که مثلا فلانی از فلانی که ناراحت بوده اومده خونه مون یا رفتیم خونه شون و بزرگترها حرف زدن و ما شنیدیم

    آخ آخ آخ دورت بگردم استاد باز رسیدیم به موضوع کنترل ورودی های ذهن آره اینا همه خوراک ذهن ما بوده و همینطور نحوه برخورد اونا باهم ، هم شده دیده های ما

    چقدر این کنترل ورودی ها مهمه ، با این حساب بعد از پیدا کردن الگوهای تکرار شونده باید برگردیم ببینیم از کجا سرچشمه گرفته

    از اینکه با این فایل تون باعث شدید من این مسئله به ظاهر خیلی ریز رو در وجودم پیدا کنم مچکرم استاد عزیزم

    وقتی آدم موشکافانه و با یه ذره بین میفته به جون تمام رفتارها و عملکردهای خودش و خواهید دید که شیطان چقدر شمارو گول میزنه که نه بابا این که برای تو نیست و تو این مسئله رو نداری و فلانی اینجوریه

    اونوقته که متوجه میشی که حواست رو جمعتر کنی و به درونت بیشتر سفر کنی و خودت رو بیشتر بشناسی

    مینویسم این الگوی تکرار شونده رو تا بصورت عملی انجامش بدم و پله بسازم ازش برای بالا رفتن

    استاد ممنونم از سخاوتی که به خرج میدید ممنونم از همه تلاشهای صادقانه تون

    خدا خیرتون بده در دنیا و آخرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  9. -
    بهاره صرام گفته:
    مدت عضویت: 1516 روز

    سلام خدمت استاد عزیز و مریم جان گل ،چقدرررررر دلم تنگ شده بود برای این فضا چون گوشیم مشکل پیدا کرده بود و سایت و بهم نشون نمیداد ،همش ابراز دلتنگی میکردم نمیتونستم انگار رشد کنم انگیزم کم شده بود ،

    خوشحالم که توی این مدت تونستم روی بعضی از ترس هام غلبه کنم و پا بذارم و برم جلو واقعا هم نتیجه دیدم از غلبه به ترس امااااااا ، الان با دیدن این فایل متوجه شدم چقدر ترس دیگه دارم که میتونم پا بذارم روش و غلبه کنم و برم جلو و بزرگ تر بشم ،

    مثل این ترس که من از تنها مسافرت رفتن میترسم ،

    من میترسم از اینکه توی شغلم یه جایی و بزنم و‌موفق نشم ولی میدونم که میشم ،

    میترسم از ابراز علاقه به اطرافیانم ، میترسم از آغوش‌کشیدنشون ،

    میترسم از تلفن زدن. تلفن و جواب دادن ،

    ولی یه حس خوبی که دارم اینه که جدیدا حس میکنم با بالاتر رفتن عزت نفشم و بالارفتن حس ارزشمندی و لیاقتم تونستم به خیلی از ترس هام غلبه کنم و پیروز هم شدم

    خداروشکر الان حسم اینه که میتونم دوباره شروع کنم و از اول رشد خودمو شروع کنم .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  10. -
    فاطمه کدخدا گفته:
    مدت عضویت: 2390 روز

    سلام به بهترین استادم

    سلام به دوستان عزیز همفرکانسی

    ترس همیشه باهام بوده و هست اما به قول استاد اگه ایمان داشته باشیم این ایمانمون بر ترس هاممون میچربه

    پس باید بیشتر رو ایمانمون کار کنیم

    بزرگترین ترس الانم همین مهاجرت کردنه نه مهاجرت به خارج از کشور بلکه خارج شدن از محل امنم ،میترسم برم جایی غیر از اینجا زندگی کنم

    چرا

    چون از اینکه از پس هزینه هام برنمیام

    از این میترسم که نتونم درامدم رو افزایش بدم تا بتونم هم در جای بهتری زندگی کنم و هم به نعمت های بیشتری دسترسی پیدا کنم

    میترسم کارم رو گسترش بدم چون به فراوانی خداوند ایمان ندارم

    هنوز تمرین اگهی بازرگانی رو انجام ندادم پس معلومه که هنوز میترسم

    هنوز رو اعتماد به نفسم زیاد کار نکردم

    همیشه رفتن تو دل ناشناخته برام سخته ،معلومه میترسم ،ایمان ندارم ،هنوز اونقدری رو باورهای توحیدیم کار نکردم

    هنوز نگرانم ،نگران از اینده شاید باز هم برمی گرده به این که خدا بیشتر از این نتونه و نخواد کمکم کنه

    پس این برمی گرده که هنوز شرک زیادی تو وجودم خودشو جا کرده

    هنوز میترسم یک رابطه عالی رو داشته باشم ،به این دلیل که نخواستم خودم رو تغییر بدم ،پس از تغییر خودم میترسم

    همه اینها هنوز جای کار داره

    کار داره که بیشتر رو ایمانم کار کنم

    ایمان و توکل باشه همه چی درست میشه

    حالا احساس میکنم اگه بخوام ایمانم به خداوند بیشتر کنم ،باید قرآن رو بیشتر بخونم

    تو این مورد نباید تعلل کنم

    از خداوند میخوام هر لحظه منو به راه راست ،راه کسانیکه به انها نعمت داده هدایتم کنه ،نه گمراهان و نه غضب شدگان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای: