پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 8 - صفحه 16 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 8
    182MB
    22 دقیقه
  • فایل صوتی پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 8
    21MB
    22 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

569 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مرتضی دیندار گفته:
    مدت عضویت: 1346 روز

    بسمی تعالی

    سلام به همه ی همسفران توحیدی

    نور منبع دارد اما تاریکی منبع ندارد

    استاد عباس‌منش

    ما همه مون توحیدی بدنیا آمدیم ونهایتا به همون جا نقل مکان میکنیم

    انا لله و انا الیه راجعون

    ترس هیچ منبعی ندارد،چون وجود ندارد

    ما آن را پرورش وتکثیر میدهیم با شرک خودمان وشرک هم وجود خارجی ندارد

    چون شرک زائید ذهن ماست

    پس تنها واقیعت زندگی بشر توحید است

    سالها من بشدت ترسو بودم‌ چون پدرم آدم سخت گیر بود وهیچ گذشتی نمیکرد

    همیشه کارامو با ترس انجام می‌دادم حتی موقعی که کار درستی هم انجام میدادم باز ترس از پدر بشدت روی نتیجه کارامون تاثیر داشت

    من دهه پنجاهی هستم‌ ودر آن زمان پدر سالاری در اوج خودش بود

    این باعث شد من یک فرد ترسو وبی اعتماد بنفس باشم،

    سال ها گذشت و من بزرگ شدم‌ وهر چه من بزگترشدم ترس ها هم بزگترشدند

    برای انجام کاری اگه من یک قدم برداشتم ترس وجودم دو قدم برداشت

    و یواش یواش من فهمیدم که یک فرد باری به هر جهت‌ شدم

    واین زندگی منه ومن این ترس واین شرک را پذیرفتم

    هر چند ذرات توحید را در وجودم میدیدم اما شرک وجودم درشت تر بود ومن پذیرفتم که خدای وجود ندارد

    سال ها گذشت و من بزرگتر شدم وتصمیم گرفتم مستقل‌ زندگی کنم‌، با توجه به اینکه در کنار رود زیبای ارس بزرگ شدم‌ در منطقه بسیار سر سبز مغان از رود ارس گذشتم وارد کشور بسیار پهناور شوروی سابق شدم

    سالها آن جا ماندم وخیلی خوش گذشت درسته که کشورم را عوض کردم ولی باز آن ترس ها وشرک کم نشده هیچ زیادتر هم شد

    البته تجربه های خوبی کسب کردم، استقلال ومستقل بودم اما هنوز بزگ نشده بودم

    و دوستان در مورد خدا کیست از من سوالاتی میکردند

    از من چیزی میخواستن که خود نداشتم.

    از سال 94 شروع کردم تا خداوند را درک کنم

    این شناخت هر چند از زمان تولد در من بود اما تو خواب زمستانی بود ،مگر میشود انسان باشی اما توحیدی نباشی ،شرک آلود بودن برام ظاهرا راحتتر بود

    ب لطف خدا این تکامل در وجود من به خواست من و اجابت پیشاپیش رب العالمین پیش رفت تایک روزی از خدا خواستم که به من درک درست توحید وسرعت در تکامل را بدهد همان روز با استاد آشنا شدم همان روز وارد سایت شدم‌ وهنوز هستم وتو هیج فضای مجازی وحقیقی دیگری نیستم چون هدایت پروردگارم ارادیه ربم اعتماد وایمان دارم ومیدانم این استاد دست منو تو دست گمشده م قرار می‌دهد وهمچنان این مسیر تا آخر عمرم همین طور باقی خواهد ماند.

    نمی کویم ترس ندارم دارم اما خدای من‌ بزگتراست

    الان مثل گذشته نیست ایمانم، توکلم وامیدم به پروردگارم هر روز بیشتر وبهتر میشود

    دیگه ن وقتی ونه مجالی برای ترس دارم 50 سالمه خیلی ها در 40 سالگی پیامبر بودند

    همین استاد بزرگوار جناب عباس‌منش مگه پیامبر زمان نیست مگه امر به معروف ونهی از منکر نمیکند

    پیامبر ان هم همین کارا میکردند .

    هدف همه ی ما رسیدن به جان جانان هست

    یکی با هدایت استاد عباش منش ویکی با هر کسی که قبولش داره

    خدا راهزاران هزار بار شکر که ترسی برای من نیست

    اگر باشد لحظه غفلت است تا خود را باز یابم.

    اصلا مگه استاد من می ترسه که منم بترسم بخاطر همین جانان ایشون را سر راهم فرار داد تا الگوی من برای رسیدن من ب پروردگارم باشم.

    از همه وهمه این جمع سپاسگزارم تک به تک شما ممنونم با عشق دل نوشته ها تونو میخانم

    ومی گذارم روی دیده گانم همر چی هست همش عشق بازیست با جان جانانم

    استاد ممنونم متشکرم هر چه خوبی هست برای شما آرزو میکنم، خیلی خوب ودوست داشتنی هستین در پناه رب العالمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  2. -
    ابراهیم ربانی گفته:
    مدت عضویت: 1814 روز

    به نام خداوند یکتا

    سلام به استاد عزیز و مریم خانم عزیز

    سپاسگزار نعمت های خداوند هستم که هر روز بیشتر و بیشتر میشود

    هر روز به کشف ناشناخته های بیشتری مرا آشنا میکند که سال ها در وجود من بوده و موجب شده که نتوانم پیشرفت کنم.

    ولی امروز و حالا دست به تغییر میزنم دست به جایگاهی از وجودم میزنم که تا الان در سلول های وجودیم نفوذ کرده بود و نمیدانستم.

    خدایا مرا کمک کن که ناشناخته های بیشتری را بشناسم تا پیشرفت کنم.

    ترسی که دارم اینه که از من انتقاد بشه و میدونم این نشون از کمبود عزت نفس هست

    و خودم رو آنقدر دوست ندارم که حرف های دیگران روم تاثیر می‌زاره و منو ناراحت می‌کنه.

    ترس دیگر ترس از شکست خوردن هست که خیلی پاشنه آشیل دارم و باعث میشه با یک اشتباه کوچک خودم رو سرزنش کنم و این سرزنش ها باعث میشه دیگران هم منو سرزنش کنن.

    تو این ترس یه باوری هست که اسمش رو بهتره بزارم کمال گرایی چون فکر میکنم اجازه خطا کردن رو ندارم و با یک خطا نمیتونم بپذیرم فکر میکنم همیشه باید تا ابد بدون هیچ خطایی باشم و نماد بدون خطا و بدون ایراد باشم که از کوچیکی هم همینطور بوده و تا الان ادامه داره ولی بهتر شدم توش.

    ترس بعدی تجربه کارهای جدید هست که نیاز به ارتباط با دیگران داره و این هم کمبود عزت نفس هست که انگار نباید چیز جدیدی رو یاد بگیرم و تو مدار ایمن خودم بمونم و این نمیزاره من پیشرفت کنم و با ارتباط برقرار کردن هم با افراد جدید میترسم که نکنه سوتی بدم یا اونا چیزی بگن که من بگم چی میشه دوباره تکرار کنین یا کلی چیزهای دیگه…..

    خدایا شکرت که دارم خیلی خودم رو میشناسم و درک میکنم و رو چه باور های باید کار کنم که جلوی پیشرفت من رو نگیره.

    از استاد عزیزم سپاس که فایل های هدایتی رو آماده میکنن و باعث میشن خودمون رو بیشتر درک کنیم،خدانگدار تون باشه ️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  3. -
    اصغر و پرسیلا گفته:
    مدت عضویت: 1773 روز

    بانام خدای مهربانیها

    وباسلام ودرود براساتید گرانقدراستادعباسمنش وخانم شایسته وهمه دوستان همسفردراین سفرالهی وتشکرفراوان ازاستادعزیزمون که باسلسله فایلهای الگوهای تکرارشونده انقلابی دروجودمون ایجادکردن تا صادقانه باریشه یابی وکنکاش دردرون خود به نقطه ضعفها وپاشنه اشیل هامون برسیم وانهاروبیرون بکشیم تاازروح وروان سالمی تری برخوردارشویم وباغلبه برترسهامون  وباتوکل برخدای مهربان خودمون روبازافرینی کنیم  وشخصیت تازه ای ازخودبسازیم وباتشکرازهمه شماعزیزان همسفر که بانوشته های ارزشمنتون کمک شایانی میکنین برای تحقق این خواسته

    خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت

    درباره مباحث مطرح شده وسوال استاد دراین فایل

    سوال:

    چه ترس هایی دارید که هنوز نتوانسته اید بر آنها غلبه کنید و همچنان از مواجه شدن با آنها فرار می کنید؟

    من دراین مدت که این فایلهای ارزشمند روی سایت قرارگرفته است چندین کامنت درخصوص الگوهای تکرارشونده مثبت ومنفی خودم گذاشته ام ومرتب هم به انهافکرمیکنم ودراین یکی دوروز بیشتربه این موضوع فکرکردم وبه این نتیجه رسیدم که بسیاری ازاین ترسها که دروجودم هست بیشترنجواهای شیطان است تابخواد یک تهدید جدی برام باشه  چونکه علیرغم همه ترسهای که ازدوران نوجوانی یا حتی پیش ترازان دروجودم بوده وهمیشه به یادداشتم وهمراهم بودند  نظیر

    _ترس ازخدا خدایی که توذهنم نقش بسته بود که فقط منتظره من خطای مرتکب شوم ومچموبگیره

    _ترس از پدرمادر

    _ترس از شکست خوردن

    _ترس از ناشناخته ها

    _ترس از تنها ماندن

    _ترس از موردانتقاد قرارگرفتن

    _ترس ازتاریکی

    _ترس ازپیشرفت

    _ترس ازانجام کارهای بزرگ

    _ترس ازتغییر

    وغیره

    نتایجی که ازدوران نوجوانی تاکنون درزندگی ام داشتم گواه این موضوع است درواقع من دررابطه باموضوع ترسها دروجودم به یک پارادکوس وتضاد برخوردم  زیرانتایجم چیزدیگری روثابت میکنه که اگرواقعا این ترسها عامل بازدارنده بودند  من به ان نتایج دست پیدا نمیکردم که به چندمورد آن اشاره می‌کنم

    _من ازآنجاکه در سن نوجوانی علیرغم اینکه ارتاریکی خیلی ترس داشتم وهنوز هم دارم ولی درهمون سن کم  به پدرم که کشاورز بودند ” و به قول آقای عطارروشن که اکنون ساکن بهشت میباشند” کمک میکردم و کلی کارهای طاقت فرساانجام میدادم وهفته ای حداقل دو تاسه  شب به تنهایی درمزرعه ابداری میکردم

    _دیپلم گرفتن من مصادف شدباشروع جنگ عراق علیه ایران که درآن زمان وباتوجه به وقوع انقلاب کشوراوضاع نابسامانی داشت وبسیاری ازخانواده ها ازرفتن فرزندان خود به سربازی جلوگیری می‌کردند ولی من علیرغم مخالفت خانوداه ام وترسی که خودم  ازتنهایی  داشتم و تا به ان روز حتی تجربه یک سفر کوتاه چندروزه رو به تنهایی نداشتم درسال 61رفتم سربازی و24 ماه خدمت کردم که 6ماه ان درجبهه جنگ بود

    _زمان ازدواج فرارسید وازانجایکه من درروستازندگی میکردم ولی خیلی دوست داشتم که درشهرزندگی کنم وبایک دختر به اصطلاح شهری ازدواج کنم چونکه درجوامع روستایی معمولا بیشتر ازدواجها فامیلی ودرمحدوده همان روستای محل سکونت میباشد اما من علیرغم ترسهای که داشتم ازجمله ترس اززندگی درجامعه شهری  ترس ازنداشتن خانه ودیگر مسایل تصمیم گرفتم هرطورشده ازدواجم درشهرباشه ودرهمان شهرهم زندگی کنم وبه لطف الله مهربان من  درسال68ازبین هم سن سال‌های خودم واز بین بچه های اقوام اولین کسی بودم که بادخترخاله نازنینم که ساکن شهربودند ازدواج کردم وبه شهرمهاجرت کردم

    _سالها گذشت ومن کارمند وزارت کشور شدم وبعداز28سال کاردرمرکز شهرستان درسال94 به عنوان بخشدار یکی از سیاسی ترین بخشهای شهرستان که زادگاه مرحوم آیت الله هاشمی رفسنجانی بود منصوب شدم وعلیرغم ترسهای که داشتم نظیر اینکه آقا آنجا جوخیلی سیاسی است وموفق نمیشی ترس ازبعد مسافت که هرروز باید مسافت 170 کیلومترروطی میکردم وبسیاری مسایل دیگر ولی پاروی ترسهام گذاشتم وپذیرفتم وبه گفته استادررفتم تو دل ترسهام وازانجایکه نیتم خیربود وعزمم جزم  دراین مدت 4سالی که آنجا بودم به اذعان مردم ان منطقه کارهای عمرانی  اقتصادی فرهنگی که دراین 4سال دربخش انجام شد دها برابر کاری بود که درطول 17 سال ازافتتاح بخشداری انجام شده بود زیرا من فارغ آزگرایش سیاسی که داشتم با همه گروهای سیاسی اعم ازچپ وراست میانه  وخیرین بزرگوارمنطقه تعامل خوبی داشتم  ومن تمام اعتبار این موفقیتهایم رو به خدای وهابم میدم  که هرچه دارم ازاودارم

    خلاصه سالها گذشت و علیرغم ترسهای که دروجودم بود امازندگی بروفق مرادبود هرچند که به دلیل عدم آگاهی از قوانین  به تضادهای بسیاری برخورد میکردم وهرچه سنم بالاتر میرفت ترسها بیشتردروجودم جولان می‌دادند ومثل اکثریت جامعه فکرمیکردم که اقازندگی حتماهمینه دیگه هرسختی یک آسانی داره هرسربالایی یک سرپایینی داره  هرخنده یه گربه داره والا اخر ولی ازسال 98 که خدادوستم داشت ومن به این مسیرزیباوپرخیربرکت تغییرهدایت کرد هرچند این ترسها دروجود م کمترشده  ام همانطور که در ابتدا نوشته ام شرح دادم واقعا

    نمیدونم ریشه این ترسها دروجود م چیست ؟

    درحال حاضر الگوی تکرارشونده من اینه که نگران تمام شدن پولم هستم واین درحالی آست که من خیلی راحت پول خرج میکنم ودراین مدت 4سالی که دراین مسیرهستم خیلی اگاه ترشدم به قوانین زندگی هرموقع که پولم تموم میشه وچندروزی به واریز حقوق مونده به طور معجزه آسایی وآزجایکه  فکرشو نمیکنم پول به دستم رسیده ونشده روزی که ازبی پولی به مشکل بربخورم ولی این ترسه هم بامن هست

    پس درنتیجه سوالی که برای من پیش آمده این است

    علیرغم ترسها دروجودم من اقدام میکنم وقدم برمیدارم و موفق هم هستم اما ریشه این تضادوپاردوکس چیست؟

    بسیارتابسیار ممنون میشم اگراستادعزیز وسایردوستان پاسخ مناسبی داشته باشند  وارائه فرمایند 

    باتشکرازشماعزیزان که حوصله به خرج دادین وکامنتم روخوندین

    عاشقتونم ودوستتون دارم خیلییییییییییییی زیاد

    فعلا خدایارنگهدارمون باد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  4. -
    سولماز ستاری گفته:
    مدت عضویت: 2549 روز

    با سلام خدمت استاد گرامی و خانم شایسته گل و همه دوستان خوبم:

    سوال:

    چه ترس هایی دارید که هنوز نتوانسته اید بر آنها غلبه کنید و همچنان از مواجه شدن با آنها فرار می کنید؟

    البته بعداز سالها آشنایی با این مطالب وقتی به این سوال فکر کردم دیدم من از تایید نشدن دیگران خیلی خیلی می ترسیدم.

    یعنی از سن خیلی کم ،من همیشه دوست داشتم کارهای بزرگ بکنم و اهداف داشتم،در حالیکه هم سن و سالهای من شاید این فکرها حتی به ذهنشون هم نمیرسید.اما نهایتش برای اجرای این اهداف ،یه نگاه به خانواده ام میکردم،و میدونستم که هرگز حامی من نمیشن و منو تایید نمیکنن.

    پس کلا بی خیال اهدافم میشدم.

    حالا اهدافم سفر به فضا هم نبود که خیلی رویایی باشه،نه،

    واقعا چیزهایی بود که دستیافتنی بود و خیلی ها ،هم رسیده بودند.

    مثلا اینکه از دوران دانشگاه ،من خیلی علاقه مند به دومیدانی شدم،این علاقه ای بود که قبلا اصلا نداشتم.

    حالا رزومه خانوادگی مون این بود که پدرم به محض اینکه اخبار گوش میکرد و حالا بعدش اخبار ورزشی بود بعدش هواشناسی.

    سریع شبکه رو عوض میکرد که خبر ورزشی حتی نشیده باشه و اگرم کانال رو عوض نمیکرد شروع به بد گفتن به ورزش و ورزش دوستان میکرد،که مثلا ورزش هم نون و آب نمیشه.

    خوب منم این رو که میدیم میگفتم بابای من 100 سال دیگه نمیزاره من برم دومیدانی.

    پس من بسیار نیازمند تایید خانواده ام بودم،و این باور هم در من بود که اگر با پدرم و باورهاش مخالفت کنم لابد فرزند خوبی نیستم،پس همون آسته میرم و آسته میام.

    بعد از ازدواج هم این نیازبه تایید شدن رو در همسرم جستجو میکردم.

    یعنی مثلا یه مدت بازاریابی اینترنتی داشتم،خوب یه وقتی پیش میومد که اصلا هیچی فروش نداشتم(اونم به خاطر باورهای مخرب خودم بود) حالا همسرم میگفت این کار رو بی خیال شو ،اصلا جواب نمیده ،منم اولش یه کم ناراحت میشدم و بعد از چند وقت میگفتم آره حق باتوئه و این کار من بی فایدس و کلا تعطیل.

    ولی حالا چند وقتی هس که دارم تولید محتوا میکنم و دوباره همسرم میگه که ولش کن و ارزش نداره.

    اما این دفعه واقعا سر اهدافم هستم و براش برنامه ریزی کردم هر چند که همسرم هم یاری ام نکنه.

    من باید برترس از تایید نشدن و همراهی نکردن دیگران با خودم غلبه کنم.

    تا حالا مقاومت کردم و از این حرکتم خیلی خوشحالم.

    ترس از تایید نشدن توسط مادرشوهر ،که این ترس اصلا پاشنه آشیل من بوده است و خیلی توش بهترشدم ولی هنوز باید کارکنم.

    یعنی بارها و بارها نقش فرشته ی مهربون رو براش بازی کردم در حالیکه ابدا نمیخواستم توی اون موقعیت باشم.و باور کنید چند وقت پیش داشتم فکر میکردم چرا اصلا من این موقعیتها رو تجربه کردم؟و به این نتیجه رسیدم که من ترس از تایید نشدن توسط مادرشوهر داشتم.

    ترس از انتقاد شنیدن که قبلا افتضاح بودم،یعنی کسی انتقاد میکرد واقعا کارمون به دعوا میکشید .ولی حالا یه کوچولو بهترشدم و واقعا اگر طرف قصدش تخریب من نباشه،سعی میکنم با ذهن باز بهش نگاه کنم.

    من چون در یه محیط کوچک زندگی میکنم ،خبرها از سرعت پخش ویروس زودتر هست ،شاید برای همین نظر مردم،هم تا حدودی برام مهم بوده ،چون اکثرا همه همدیگر رو میشناسند و حتی فامیل هستن.

    اصلا اگر این ترس ها رو نداشته باشیم و از اون طرف هم برای آینده نگران نباشیم ،زندگیمون گلستان میشود.

    من خیلی به ادمهای زندگی ام باج دادم ،چون واقعا ازشون ترسیدم،این باعث شده بود که فکرکنم زندگی همینه دیگه ،ولی حالا واقعا دارم کار میکنم که فقط خدا رو رب بدونم .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  5. -
    سارا تقوی گفته:
    مدت عضویت: 1649 روز

    با سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم

    اتفاقا چند روزی هست که من داشتم در خودم کندو کاو میکردم برای دیدن یک حال بد و بیقراری که در من بود و نمیتونستم بفهمم چیه دفیقا. یه ترسی که نمیتونستم تعریفش کنم و همیشه به یک نحوی میومد بیزون و مخصوص در لحظات خوب زندگیم سعی میکرد خرابش کنه. با بررسی خودم متوجه شدم که من ترس شدید دارم که طی یک اتفاق غیر مترقبه یهویی چیزهایی که در زندگی به دست اوردم زو از دست بدم. حالا هر چیزی از اقامتم، همسرم، کارم و…. دلیل این ترسم چند عامل هست که پیداشون کردم و لیس میکنم:

    اول اینکه توی خانواده من پدرم میگفت که یهو بدون دلیل از کار اخراجش کردن، یا مثلا پدربزرگم یهو دچار بیماری روانی شد و کل خانواده رو از هم پاشوند. همیشه همه گله میکردن که نفهمیدن چرا یهو یه بلایی سرشو اومد. یا خدا رو دخیل میدیدن که خدا چشم نداره راحتیشون رو ببینه و میخاد اینا زجر بکشن یا مردم رو دخیل میدیدن که چشممشون زدن یا براشون دعا گرفتن. که همیشه من ترس شدیدی از خدا داشتم که به هر دلیلی اتفاقات بد برای من بیاره یا اینکه مردم الکی چوب لا چرخ زندگی من بزارن.

    دوم اینکه من همیشه دعای کمیل رو میخوندم و در ابتدای اون گفته شده که خدایا من رو از گناهانی که نعمت هام رو تغییر میده در امان بدار و این دعا همیشه یک وحشتی در من ایجاد میکرد که با کوچکترین خطایی قراره نعمت هام رو بگیرن.

    حتی چند سال پیش من دچار یه بیماری شدم که بسیار برای من شوکه کننده بود و تا الان همراه من هست و وقتی بهش فکر کردم دیدم از همین الگو پیروی میکنه. اینکه من سالم بودم و یهویی دچار یه بیماری عجیب شدم. الان که در خودم کند و کاو میکنم میلینم که به شدت میترسم که یهو بهم بگن سرطان کرفتم.

    البته همه این ترس ها نتیجه چندین باور نامناسب هستن از دیدن و تلقین اطرافیان تا نیاز به احساس دلسوزی و ترحم تا احساس بی ارزشی و غیره.

    به عنوان راه حل دارم با خودم باورهای مناسب رو تکرار میکنم. اول از همه به مشکلاتی که برای خانواده ام افتاد فکر کردم دیدم ترس ها و خرافات خودشون و ناسپاسی هاشون مشکلات رو براشون به وجود اورد. پدرم هم بعد از اخراج شدن مجبور شد به تهران مهاجرت کنه و چند سال بعد نوی یه اداره خیلی بهتر اسخدام شد که حقوق و پرستیژش بسیار بسیار بهتر هست. پس باور درست اینه که من واقعا خودم دارم زندگیم رو خلق میکنم. اگر فرکانس های مناسب و احساس خوب بفرستم خداوند هم به اونها پاسخ مناسب میده و فقط و فقط اتفافت جالب و خواسته وارد زندگی من میشه. این امکان وجود داره که زندگی بک نفر فقط سراسر از شادی و احساس خوب و اتفاقات باخال باشه. اگر هم من یکم کوتاهی کنم خداوند انقدر بخشنده اس و ریوفه نسبت به بنده اش که همون یه ذره خوبی من رو هزاران برابر بهترش رو جواب میده.

    برای من درک اینکه خداوند بخشنده و مهربانه بسیار سخت بود و هست. تصور اینکه فقط به خاطر اینکه بخشنده و مهربانه به تو میده و چشم انتظار دستاورد و لیاقت از تو نیست. میگه من بهت همه چیز دادم چشم هاتو باز کن برو ازشو استفاده کن و لذت ببر همین. اما چند وقته وقتی میگم خداوند بخشنده و مهربان هست خیلی عمیق میشم یه حس خوبی در من ایجاد میکنه. انگار که قند تو دلم اب میشه که چه خدای خوبی دارم و تو چه جهان باحالی دارم زندگی میکنم.

    خلاصه باید این باور رو برای خودم جا بندازم که هیچ اتفاق یهویی و غیرمترقبه ای وجود نداره همه رو خودم جذب زندگی ام میکنم. پس این من هستم که اتفاقات زندگیم رو با باورهام و فرکانس هام خلق میکنم. هررچی احساس بهتری داشته باشم اتفاقت بهتری وارد زندگیم میشه و جای نگرانی برای از دست دادن هیچ چیزی نیست. خداوند هرچیزی که داده دیگه پس نمیگره. اتفاقا خیای تلاش میکنه که ما نعممت های خیلی خیلی بهتر بدست بیاریم. فقط باید بهش اجازه بدیم.

    روز خوبی داشته باشین.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      محمدرضا روحی گفته:
      مدت عضویت: 1596 روز

      به نام هدایت الله

      سلام خدمت خواهر عزیزم سارا دوست ارزشمند وتوحیدی و فعال سایت

      از شما سپاسگزارم بابت کامنت خوبی که نوشتی چقدر لذت بردم از این درک وآگاهی خوبت وخیلی ساده وروان انرژی خوبت رو من از نوشتن شما می‌توانم حس کنم ولذت ببرم

      آنقدر خوب بودی دختر که کامنت خوبی برای رد پا برای خودت به جا گذاشتی امیدوارم همیشه بدرخشید و بهترین نتایج را در زندگی خود داشته باشید

      در پناه الله یکتا شاد سلامت و ثروتمند باشید انشاالله

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  6. -
    زهرا مختاری گفته:
    مدت عضویت: 2616 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    تمام نشانه های من در زندگی از ترس شروع شده امروز که به نتیجه های زندگیم نگاه میکنم میبینم که ترس ها نگذاشته من رشد کنم

    ترس من از اینکه اوضاع من خراب میشه

    ترس از اینکه یک تضاد برای دست راستم به علت دوچرخه‌سواری پیش اومده و من میترسم که این درمان نشه و دستم به این شکل بمونه

    و وقتی به ارتوپد مراجعه میکنم بهبود هنوز نیومده و من میترسم از اینکه عصب اولنار دستم درست نشه

    یکی دیگه از ترس هام اینکه که مغازه آرایشگاه رو جمع کنم با اینکه هیچ نشانه ای از ورودی مالی و رشد اتفاق نمی افته ولی من از قضاوت مردم و خانواده ام میترسم و از اینکه نکنه من الهاماتی دریافت نکردم و یا اوضاع رو خرابتر کنم

    یکی دیگه از ترس هام اینه که همین چند میلیون پول تو حساب بانکی م تموم بشه و دیگه هیچ پولی نداشته باشم و همین پول هم داره برای مداوای دستم هزینه میشه

    یکی دیگه از ترس هام برای مساله انحراف بینی که برای سودایی ایجاد شده و برای مداوای اون چطور پولش جور بشه و یا نکنه بدتر بشه و درمانش سختر بشه

    یکی دیگه از ترس‌ هام اینه که تو تقسیم ارث و میراث هیچی گیر منو و سودایی خواهرم نیاد

    یکی دیگه از ترس هام فصل زمستان و پائیز که سرما من و خواهرم رو نکشه چون پدرومادر ما در فصل سرما که می‌شد بیمار میشدن و تو همون فصل سرد هر دوشون به رحمت خدا رفتند

    یکی دیگه از ترس‌ های من روبرو شدن با بیمارستان ها مطب ها و دکترها برای درمان و هزینه های جانبی اونهاست مثل هزینه عمل هزینه ویزیت

    یکی دیگه از ترس هام مواجه شدن با ادارجات برای تقسیم ارث و میراث هستش مثل قوه قضاییه دادگستری اداره مالیات و بروکسی در این مسیر

    یکی دیگه از ترس هام که البته بهتر شده روبرو شدن با برادرها و خواهر بزرگتر هست که واقعیت رفتارهاشون هجومی هست با ما ولی تو پروسه تقسیم ارث باهاشون روبرو میشیم ولی ما به خداوند توکل میکنیم و با اعتماد به نفس حرکت می‌کنیم و تو احساس قربانی نمیریم و برای خودمون و اونها حدومرز مشخص میکنیم

    یکی دیگه از ترس هام اینه که الهامات و نشانه ها رو درک نکنم و گمراه بشم

    یکی دیگه از ترس هام اینه که تو این سن در 45 سالگی دیگه موفقیت مالی رو تجربه نکنم و زندگیم سخت تر بشه

    و کلی ترس های دیگه تو تغییرات غذایی و خرید و حتی حذف و اضافه کردن مواد غذایی و وسایل خونه و لباس ها حتی

    خیلی از این ترس ها هست که یکیش اینه که من روابط خوبی رو هم تجربه نمیکنم و اگر تجربه کنم حتما برام سرخوردگی و شکست میاره

    ترس از یادگیری

    ترس هام خیلی گسترده هست یکیش ترس از اینکه خداوند دیگه منو دوست نداشته باشه و کمکم نکنه و من در تنهایی مریض و درمانده و بی‌پول و کلی سختی دچار بشم

    خیلی ترس‌های دیگه….

    خدایا منو ببخش و هدایتم کن به راه راست به راه آنان که نعمت بخشیدی نه راه‌ گمراهان و نه غضب شدگان

    آمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  7. -
    دلارام... گفته:
    مدت عضویت: 927 روز

    سلام به همه دوستان و استاد عزیز و خانم شایسته‌ی محترم و دوستداشتنی

    یه جایی خوندم که آدم شش تا ترس اصلی داره که بقیه ترس ها هم از اونا نشئت میگیرن ، ترس از مرگ ، ترس از فقر ، ترس از پیری ، ترس از انتقاد ، ترس از مریضی و ترس از از دست دادن کسایی که دوستشون داری.

    به نظرم ترس از ناشناخته بودن اون موضوع برامون میاد و معمولا ترس برای اتفاقی در آینده‌ست ، و چون فکرمیکنیم آینده نامعلومه پس برای این موضوعات ترس داریم…

    مثلا من وقتی کلللی راجع به مرگ و بعد از مرگ و کسایی که تجربه نزدیک به مرگ داشتن مطالعه کردم و ویدیو دیدم و صحبت هاشون رو گوش کردم ، و با آگاهی های جدید ، اون باورهای قبلی راجع به اتفاقات بعد از مرگ رو تغییر دادم ، دیگه ترس از مرگ حتی به ذهنمم نمیاد و برام نامفهومه که چطور کسی این ترس زندگیش رو تحت تاثیر قرار میده…

    یا با آگاهی هایی که راجع به روابط پیدا کردم ، دیگه ترس از دست دادن کسی که دوستش داری معنایی نداره…یا انقدر به سیستم هوشمند بدنم آگاهم که ترس از مریضی جایی نداره…

    اما مثلا توی ترس از فقر یا ترس از انتقاد هنوز خیلی جای کار دارم و باید روی خودم کار کنم…میدونم که ترس از فقر هم از ناآگاهی میاد ، از نداشتن “باور فراوانی” و “احساس ارزشمندی و لیاقت” ، و ترس از انتقاد هم از عزت نفس پایین و همون احساس لیاقت نداشتن میاد وگرنه توهمی بیش نیست…

    اما انقدر با این ترس ها زندگی کردیم که بهشون عادت کردیم و انگار با بودنشون راحت تریم تا با نبودنشون! اما هرچی خودشناسی بیشتر باشه و بیشتر آگاه بشیم این ترس هارو راحت تر کنار میذاریم و طور جدیدی عادت میکنیم که زندگی بدون ترس باشه…

    توی کتاب “گفتگو با خدا” که دقیقا داشتم امروز صبح همین صفحاتش رو میخوندم! ، میگه “فقط دو انرژی در جهان هست ، عشق و ترس ، میگه ترس انرژی‌ای است که منقبض می‌کند ، درها را میبندد ، به داخل میکشاند ، فرار میکند ، پنهان میشود ، و صدمه میرساند.

    عشق انرژی‌ای است که سبب بسط و گسترش میشود ، آغوش می‌گشاید ، به بیرون می‌جهد، دوام می‌آورد، آشکار میشود، سهیم میگردد و درمان میکند.

    ترس جسم مارا در قبایی میپوشاند ، عشق سبب میشود ما عریان بایستیم. ترس چنگ میزند و هرآنچه ما داریم می‌رباید ، عشق هرآنچه داریم نثار میکند ،ترس از نزدیک به ما میچسبد ، عشق ما را آزاد میکند، عزیز میدارد. ترس میرباید ، عشق نثار میکند ، ترس صدمه میرساند ، عشق مرهم میگذارد. ترس حمله میکند ، عشق ترمیم میکند.

    هر فکر ، گفتار یا عملی که از انسان سر میزند ،ریشه در یکی از این دو هیجان دارد ، و از این دو خارج نیست. ولی تو در انتخابِ هر یک از این دو کاملا مختاری.”

    ما این انتخاب رو داریم که در ترس بمونیم یا اینکه عشق رو انتخاب کنیم…هر روزم رو با این نیت شروع میکنم که در عشق باشم در آرامش و شادی و سپاس و امنیت و آزادی و فراوانی و ثروت باشم…انتخاب میکنم که جور دیگه ای نگاه کنم از لنز عشق نه با لنز ترس…هرچند در گذشته ترس رو به ما آموختن ولی ما اینجاییم تا دوباره عشق رو “به یادآوریم”.

    ممنون که تا انتها کامنتم رو خوندید ، بسیار دلی بود و خودم هم بهش احتیاج داشتم…

    ممنون از استاد و سایت بی نظیرشون…

    در عشق و آرامش باشید…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  8. -
    ...... گفته:
    مدت عضویت: 2440 روز

    من از همه چی می ترسیدم

    از یه بچه

    از آدمها

    از راه رفتن

    از خودم ؟؟؟!!!!

    حالا چرا از خودم چون خودمو خوب نمی‌شناختم چون می دونستم کمبود و کمبودهایی دارم که نمی تونم اونها را رفع شون کنم

    خدایا شکرت

    از دوره های استاد خداوند بهم یاد داد که خداوند به شجاعان پاسخ می دهد

    من این شجاعت را باهاش زندگی کردم

    شب تاریک تاریک در خونه تنها موندم

    تا یه گربه یا یه سگ دیدم سریع رفتم سمتش و دیدم اون حیوان از من می ترسه بعد یاد حرف اسناد افتادم که گفت : وقتی به سمت ترسها می روی می بینی که ترسها خودشون محو می شوند

    إلهی شکر الهی شکر الهی شکر

    من ترس از بنگاه رفتن داشتم

    یعنی می ترسیدم بروم بنگاه و بگویم

    آقا ببخشید خونه می خواهم

    و اون قدر به صورت اول متافیزیکی بعد هم به صورت واقعی و حقیقت رفتم تو دلش

    با بنگاه دارها صحبت کردم

    باهاشون رفتم خونه دیدم

    می گفتم

    می خندیدم

    واقعا اگر خداوند در هر لحظه از زندگی باشه

    و قانون بدون تغییرش چه حرکت هایی که انجام شود

    الله اکبر

    ….

    من داشتم می پذیرفتم که دیگه خونه برای من نیست

    دیگه اصلا من هیچوقت خونه دار نمی‌شوم

    ولی باز هم خدا و دستان بی نظیرش اسناد جان عزیزم

    من قبول کردم که دیگه نیست

    تموم شد

    یا برای از ما بهترون است

    یا برای ثروتمندان است

    اینها را باید عین حقیقت قبول کرد وگرنه جواب بی جواب

    چون در حد یه حال خوبه

    در حد به نوشته است

    پس کو نتایج ؟

    من باید الگو داشته باشم تا ذهنم باور پذیر شود براش

    دختر خاله ام در همین سن جوانی در همین اوضاعی که ذهن من آره بهتره بگم ذهن من میگه نمیشه خواسته ی من را داره

    جاری بزرگم

    جاری دومی ام

    خانم حضرتی دوستم

    آقای زارع همسایه مون

    وووو

    یا یه باگ اینکه من در ذهنم این بود باید یه چیزی را از دست بدهم تا به چیزی را صاحب شوم

    یا یه چیزی را بالا بفروشم تا صاحب چیز دیگه ای شوم

    و الحمدلله رب العالمین الان خیلی بهتر شده ام و اصلا به از دست دادن فکر نمی کنم

    یه خانم و آقایی هستند از دوستان همسرم و خودم این دونفر پایه اصلی کوهنوردی هستند یعنی به هیچ عنوان نه خسته می‌شوند از این کار نه گوش به حرف کسی می دهند

    این دو نفر زن و شوهر الگوی من سده اند برای خیلی از کارهام که باید اینقدر پیگیر باشم

    خستگی معنایی نداشته باشه برام

    راهی را که انتخاب کرده ام ادامه بدهم

    فارغ از نگاه دیگران

    سرزنش دیگران

    وووو

    خدا را شکر برای وجودشان

    ….

    من وقتی وارد برنامه های استاد شدم اوضاع هر روز بهتر و بهتر شد به صورت معجزه وار الهی شکر

    اما این باعث شد من شوم حال خوب من همسرم یعنی من باید تمام صحبت های استاد را البته در حد خودم همه و همه را برای همسرم می گفتم تا اون هم به حال خوب برسد تا اون هم مثل من از قانون بدونه

    ولی باز هم خدا دستمو گرفت و از صحبت های استاد فهمیدم که اصلا وظیفه ی من نیست که حال یکی دیگه را خوب کنم

    و کم کم این را ترک کردم اولش با سرزنش ها و تحقیرهای شوهرم روبرو شدم ولی جهان بهم کمک کرد و پای حرفم وایستادم

    الان نمی‌گم در همه ی موارد ولی در بعضی از موارد هنوز هم همون کارها و مسیرها را طی می کنه.

    ولی من خدا را شکر خیلی تغییر کردم برای خودم

    خدا را شکر

    خدا را شکر

    خدا را شکر

    من از اشتباهات دیگران درسهایش را می گیرم و برای خودم و زندگیم به کار می برم

    هم دوره و هم این فایل همه با هم کمکم کننده است

    قدرت تحسین کردن دیگران من سعی کردم در ذهنم حک کنم چون میدونم چه قدرتمند است و کارساز

    …..‌

    باور:

    من در کجا سرمایه گذاری کنم رشد می کنم

    من در هر کجا ملک دارم

    من ملک های فراوانی دارم که خدا را صد هزار مرتبه شکر هر روز داره رشد بیشتری می کنه

    من معجزه وار ملک های زیادی را دریافت کردم و دریافت می کنم و دریافت خواهم کرد

    خدا را شکر خدا هوایم را در هر لحظه دارد

    من با داشتن ملک اعتماد به نفسم بالاتر می‌رود

    هر روز بر تعداد ملک هام اضافه میشه

    «قانون از دست دادنی وجود ندارد» . خدا همچین قانونی ندارد . من با افکارم این باور را در ذهنم درست کردم و خود خدا هم کمکم می کنه تا ابن ترمز را رفع کنم و باور درست و صحیحش را بسازم و صعود کنم

    همه ی ملک های من تصاعدی رشد می کنند

    …..‌‌…………

    ………………….

    ………………………..

    الهی شکر

    الهی شکر

    الهی شکر

    من با یه دوستی رفتیم بیرون بعد به یه پارک فوق العاده عالی هدایت شدیم ایشون خیلی مدارش پایینه و هیچ ملک و خونه ای ندارد

    من دیدم دائما داشت می گفت اینجا خیلی قشنگه خب این باور که خوبه

    بعد می گفت خوبه که آدم یه جایی مثل اینجا داشته باشه خب این هم که خوبه

    حالا بعد می گفت برای ما که نیست ….!!!!!

    برای از ما بهترون است ؟؟؟؟؟؟

    دیگه اون دنیا…..

    دیگه اون دنیا

    این دنیا که تموم شد

    این دنیا که نداد

    حداقل اون دنیا بده

    این همه ترمز و باور مخرب اون همه زیبایی را خراب کرد به همین راحتی

    به همین راحتی خودمون را محروم کردیم از نعمت ها از ثروت ها از خوشی ها

    با حسرت خوردن به اینکه برای ما که نیست

    برای اون دنیا

    حالا این به درسی بود برای من که وقتی در این دنیا بتونم در اون دنیا هم خداوند به من لطف می کنه

    حسرت نخوردن برای نداشته ها

    تحسین کردن برای آنهایی که دارند

    لذت بردن از لحظه حالم

    لذت بردن از داشته هام

    من که خودم خیلی باید مدام تکرار کنم تادر ذهنم حک شود.

    تا موندگارت شود در ذهنم

    تا یادم بمونه

    تا به عقب بر نگردم

    تا رشدهایم تصاعدی شود

    خدایا شکرت

    خدایا شکرت

    خدایا شکرت

    ……..

    من باید صاحب ملک شوم

    من باید صاحب خونه شوم

    من باید در خونه ی خودم زندگی کنم

    اینها بخشی از درخواست های من از خود خود خود خداوند است

    و می دونم من را هدایت می کنه.

    باید کار به کسی نداشته باشم

    دیگران را رها کنم

    خود خدا دستانش را به سمت من هدایت می کنه

    مسیر ادامه دارد …….

    قانون ادامه دارد…..

    درک کردن ادامه دارد…‌‌

    ساعت 21:21 به فال نیک می گیرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  9. -
    فرشته کوهستانی گفته:
    مدت عضویت: 1592 روز

    بنام خداوند بخشنده ی مهربان

    سلام بر خدا

    سلام بر استاد

    سلام بر دوستان و مریم جان

    دنیای من ساخته ی ذهن من است….و من مرتب یقه ی پدر،مادر ،خواهروبرادر خود را گرفته ام که شما مقصرید که این همه اتفاق ناخواسته افتاد

    یقه ی پدرم را برای ازدواج اجباری گرفتم

    یقه ی مادرم را برای نرفتن به دانشگاه گرفتم

    و خواهر و برادرم را بارها سرزنش کردم که اگر الان تو این مدل زندگی گیر کردم بخاطر شماست

    آفرین فرشته خانم

    تو بیگناهی،همش تقصیر بقیه است،تو چقدر مظلومی،تو چقدر صبوری که اینهمه سال بدبختی رو تحمل کردی،تو قربانی شدی….حیف تو برای این همسر

    و اینهمه چرندیات باعث شد که تا این سن در زندگی ناخواسته باشم

    و الان هم بخاطر ترس هام باز هم دارم فرصت رو از دست میدم

    از ناراحتی همسرم میترسم

    از ناراحتی اطرافیانم میترسم

    از نه گفتن میترسم

    از رها کردن فرزندم میترسم

    از تنها شدن میترسم

    و من کمرم را میبندم و میرم تو دل ترس هام

    از امروز هرکاری رو که دلم بخواد میکنم و هرکار دلم نخواست نمیکنم

    از امروز خیلی راحت میگم نههههههه

    از امروز اولویتم شاد بودن خودمه ،نه ناراحت شدن بقیه

    از امروز میرم تو دل ترس هام

    مرسی استاد جان دلم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  10. -
    محمد مردان نژاد گفته:
    مدت عضویت: 1435 روز

    به نام خدا وند هدایت گر و مهربانم

    سلام استاد عزیز خیلی ارادت دارم

    سلام خانم شایسته مهربان

    سلام دوستان گلم

    ترس ها

    تمرین تبلیغ اگهی بازرگانی در مترو واقعیت اینه که میترسم که تا الان عقب انداختمش ولی انجامش میدم به زودی و میرم تو دلش

    فکر کنم دلیل این ترس هم اهمیت نظر دیگران بوده باشه

    دو تا الان که 24 سالمه از اقدام برای ازدواج میترسیدم و ترمز هایی داشتم هم از لحاظ مالی هم از لحاظ یه سری چسبیدن به موضوعاتی ولی خدارو شکر یک ماهه که تصمیمم گرفتم وارد رابطه بشم و از خدا درخواست کردم و اقدام هم کردم و میدونم خداوند هدایتم میکنه به بهترین رابطه با ویژگی های مد نظرم و البته که این بر میگرده به همنشینی یک ساله من با استاد و پای درس های استاد بودن وگر ن من میخواستم تا سی سالگی ازدواج نکنم و ولرد رابطه نشم و فقط کار خخخخخ ولی مدتیه که به این نتیجه رسیدم که داشتم ظلم در حق خودم میکردم و ممنونم بابت محبتت استاد که ذهنیت من رو راجب این موضوع مهم در زندگیم عوض کردی

    ترس از جنگل خوابیدن تنها میترسم و باید یه روز برم تو دلش

    ترس از ارتفاع باید سقوط ازاد برم

    خب بعضی از ترس ها هم همیشه باهام نیست گاهی میاد و با یاد خدا اون ترس ها میره مثل ترس از دست دادن حالا میتونه تو هر چیزی باشه ولی سعی میکنم اون مواقع با این ایه مخصوصا ایه لاتخف و لا تحزن انا منجوک

    خیلی اروم میشم خیلی قوت قلب میگیرم خیلی ایمانم بیشتر میشه وقتی یادم میارم مواقعی که خدا به دادم رسیده جایی که راهی نبوده راه گشایی کرده رو مرور میکنم و اروم میشم

    ترس به دست نیاوردن قبلا خیلی بیشتر بود الان خیلی کمتر شده گاهی میاد سراغم و میخواد حالم رو بد کنه جا هایی که به ظاهر اوضاع نگران کنندست ولی این فایل توحید عملی قسمت 9 یا عزت نفس قسمت 4 اینها خیلی من رو قوی تر کرده تا میان این نجوا ها سریع نتایج گذشته رو میزارم جلوشون و میگم بفرما دفعه قبل هم همینقدر اوضاع نا مناسب بود حتی شایدم بیشتر ولی خدا راهی باز کرد این خدا همون خداست باز هم راه گشایی میکنه چیزی از سیطره خدا خارج نیست محمد اروم باش د خدا با موفقیت تو موافقه جهان با موفقیت تو موافقه چون خاصیت و ماهیت جهان و طبیعت جهان رو به جلوعه د تو موفق نشی کی بشه نکات مثبت توانایی هامو و شخصیتمو مرور میکنمو میگم که تو لایقشی محمد اگر تو ن پس کی کی از تو بهتر محمد برو پسر برو درسته

    خی خیلی بیشتر باید عیمیق بشم تو خودم برم تو خودمو خودمو بشناسم کسی که سال ها از غافل بودم تازه دارم پیداش میکنم عشقی محمد عشق

    استاد جون دمت گرم خیلی اقایی که انقدر زحمت میکشی و این اگاهی های نابو نادرو برامون فراهم میکنی اجرت با رب العالمین

    خانم شایسته گل خیلی ارادت دارم

    دوستان گل عاشقتونم

    یا حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای: