پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 8 - صفحه 15 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 8
    182MB
    22 دقیقه
  • فایل صوتی پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 8
    21MB
    22 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

569 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    حسن زنگنه گفته:
    مدت عضویت: 1677 روز

    به نام داور برحق به نام خدای خودم خدای که در دورن خودم ساختم خدای که من باور کردم و همیشه هدایتم می‌کنه همیشه کنارم هست همیشه در همه حال

    استاد سلام سلام به زیبای پارادایس سلام به زیبای دریاچه که شما دارید زندگی میکنید سلام به خاله مریم خوشگل زیبا

    استاد جان حالتان چطور امیدوارم حال شما مثل همیشه خوب عالی پر از قشنگی خرمی باشه من هم حالم توپ توپ توپ است برای اون فایل که شعر پروین اعتصامی درباره خدا بود گذاشتید بینهایت ممنونم و سپاگزارم سپاسگزارم همه چیز خوب خوب خوب همه چیز امن همه چیز زیبا اصلا یه حال عالی دارم یک حال عالی تازه معنای واقعی احساس خوب فهمیدم قبل از این چند هفته اخیر چقدر من به هم چیز سفت محکم چسبیده بودم آنقدر که خدا هم به زور دست من می‌گرفت می‌گفت ول کن هم میگفتم نمی‌خوام چرا چون مشرک بودم

    چسبیده بودم به چیزهای که فکر میکردم ابنا برای من کار انجام میده اعتبارم پیش مردم اعتبارم پیش فعلانی اعتبارم پیش فعلان کسی و هر روز پر از ترس و از نگرانی پر از احساس بد پر اتفاقات بد بعد هی میگفتم من که دارم روی خودم کار میکنم پس چرا هیچی تغییری نمیکنه بعد فهمیدم من مشرک هستم من مشرک هستم من قدرت دادم به غیر خدا من آدمها توی ذهنم بزرگ کردم من به آدمها قدرت دادم

    میترسیدم از حرف مردم

    میترسیدم از هزینه های کارم از هزینه پول کارمندان

    از نگاه مردم درباره خودم

    میترسیدم تو کارم موفق نشم

    میترسیدم آینده من چه پیش خواهد رفت آینده کسب کارم

    میترسیدم از همه چیز میترسیدم میخواستم فعلان کار انجام بدم تو ذهنم ترس داشتم میخواستم اسباب کشی کنم از ابن که چطور چه کاری باید انجام بدم میترسیدم از اینکه مواد اولیه کارم چطوری تامین کنم میترسیدم کارمند خوب از کجا پیدا کنم میترسیدم فعلان بدهی چجوری پرداخت کنم چرا بخاطر چی بود

    بخاطر این من حسن زنگنه یک آدمی بودم مشرک مشرک مشرک قدرت از خدا گرفته بودم داد بودم به عوامل بیرونی عزت نفسم به شیطان فروخته بودم یعنی سند شیش دانگ زده بودم به نام شیطان گفته بودم هر چی ترس است تو برای من بفرست و من با جون دل انجام میدادم میترسیدم و میگفتم چشم. وصدای خدا تو قلب کور شده بود مدتی خدا در وجودم کور شده بود نور خدا در دلم خاموش شده بود

    چرا به خاطر این که مشرک بودم مشرک بودم به خاطر اینکه خدای که نمیدیدم باور نداشتم بخاطر این که صدای این خدای که در وجودم نمیتونستم بشنوم چرا مشکل خدا نبود خدا کارش داشت انجام میداد

    مسأله مهم ابنحاست من اجازه نمیدادم من قبول نمی‌کردم من این ریسمان ترس رها نمی‌کردم من من من خودم نه هیچ کس دیگه نه اوضاع نه شرایط من باور نمی‌کردم این خدا من اینجوری هدایت می‌کنه وقتی خودم رها کنم و به دست این رود خروشان بسپارم من مثل مادر موسی ایمان نداشتم باور نداشتم این طفل درون خودم به دست رود بسپارم مثل ابراهیم باور نداشتم اسماعیل قربانی کنم مثل یوسف در زندان بودم اما به غیر خدا حساب باز میکردم و مثل یونس به دهان ماهی افتادم چون از رحمتش نا امید بودم

    هر ترسی هم در قلبم بهش قدرت دادم و نتونستم ایمان خودم حفظ کنم بلا سرم آورد و مقصر اصلی 100درصد هم خودم بودم 6 ماه پیش برج دوازده بخاطر یکی از ترس های خودم که از سگ ترس داشتم آنقدر که هر جا می‌دیدم فرار میکردم و در میرفتم و ابن آنقدر دروجودم بزرگش کردم یک شب تو کارخانه یک سگی بود مال همسایه بود اومد حمله کرد به من هم برای چند ثانیه اولش شوکه شدم بعد دیدم شرایط برای فرار بر قرار نیست اون موقع من هم شروع کردم به حمله کردن سگ دستم پام شکم خیلی از جاهای دیگه بدنم گاز گرفت زخمی کرد. من همان شب بردن بیمارستان بدنم خونی و زخم عمیق برداشت بعد دکتر از من می‌پرسید می‌گفت درد داری میگفتم نه بعد با تعجب می‌گفت نه میگفتم بله همه تعجب کرد بودن با ابن حال خون زیادی از من میرفت اما چند دقیقه بعد از اون اتفاق قشنگ خودم فهمیده بودم چرا این اتفاق افتاد بود ترس آنقدر من از قبل توی ذهن خودم ترس داشتم تا بلاخره این ترس من در مدار و در شرایط قرار داد به همین راحتی و وقتی ابن اتفاق افتاد من نتها ناراحت نبودم بلکه می‌خندیدم من تو بیمارستان مخندیدم بعد پرستار که داشت زخم من شستشو میداد می‌گفت ابن خندیدن تو روی اعصاب من است خواهش نخند من بجای تو دارم درد میکشم آخ مگه میشه ابن همه زخم روی بدنت بعد داری میخندی اما اون نمیدونست من برای چی دارم میخندم من داشتم به این فکر میکردم درست ابن مسله پیش اومد اما درس بزرگی برای من بود ابن بود که من خودم به ترس ها قدرت دادم چرا من چرا من باید ابن اتفاق بیفته بعد به خودم میگفتم به خاطر اینکه هر دفعه ابن یک دیدی با احساس ضعف با احساس ترس حتی اون زنجیر بود هم تو باز هم میترسیدی و آنقدر در ذهنت مرور کردی تا به این مدار به ابن اتفاق هدایت شدی قانون ابن شکلی داره عمل می‌کنه خیلی درس بزرگی بود برام خیلی ابن اتفاق برام خوب بود من فهمیدم ترس چه بلای به سرم میاره اگر بهش قدرت بدم بعد جالب زمانی که ابن درس فهمیدم شریکم میخواست اون سگ بکش بعد من قبول نمی‌کردم گفتم آقا جان اون سگ کار درستی انجام داده اون طبق غریزش عمل کرد مشکل از من بوده بعد هی میگفتن چه ربطی داره تو چرا نباید ابن کار میکرد خلاصه توضیح نمی‌دادم تا بعد چند روز اومدم دیدم سگ بردن و پرسیدم گفتن بردنش تو یک باغ برای نگهبانی خوشحال شدم و اصلا هم ناراحت نبودم

    خیلی از ابن ترس ها بوده البته همه ترس ها ابن نبوده که بخواد بلا سرمان بیاره اما مارو هدایت می‌کنه به مسیر بد تری به راه اشتباه تری به احساس بد میشه بخاطر ترس دنبالش اتفاقات بدتر حال شاید اون ترس همان شکلی رخ ندهد اما جوری دیگه شکل دیگه رخ بدهد آنقدر دیگه ترس‌های دیگه داشتم

    اما از زمانی که این باور این قدرت در درون خودم ساختم که خدا قدرت مطلق خدا به همه چیز اشراف داره قادر مطلق اون تو از چی میترسی چقدر تو هدایت کرد همیشه حواسش بهت هست اون همه چیز اون هر چی بخوای ثروت بخوای روابط بخوای اعتبار میخوای عزت میخوای همه همه چیز بهت میده

    چقدر تو زندگیم لحاظات سخت چقدر شکنجه شدم چون نمی‌دونستم داستان چیه قدرتی هست بالاتر از هر قدرت دیگه ای از زمانی که این قانون یاد گرفتم این مسأله که شرک دارم بیشتر روش دارم کار میکنم احساسم عالی تر از قبل میشه دیگه خیلی نگران هیچ مسله نیستم میگم خودش بهم به موقعش هدایتم می‌کنه بهم میده از کجا چه میدونم از بینهایت طریق براش دلیل منطقی میارم این بهش میگم مگه زمانی که تو شروع کردی برای خودت بیزینس انجام بدی مگه پولی داشتی مگه پدر پولداری داشتی تو که از کودکی یتیم بودی تو که حتی طعم پدر داشتن نچشیدی اما هیچ وقت تو زندگی این کمبود احساس کردی نه چون قادر مطلق جای اون برات پر کرد زمانی که داشتی بیزینس راه مینداختی حتی عزیز ترین کس تو بهت گفت حسن اگر رفتی چک برگشت خورد بدهکار شدی من نمیام دنبالت تو اون موقع چی گفتی

    خندیدی گفتی من کسی پشتبان من است اون خودش می‌دونه خودش حمایتم می‌کنه

    کی این حرف تو دهنت آورد خدا رفتی حسن زنگنه یک میلیارد هفتصد میلیون بدهکار شدی چجوری تو عرض سه ماه چهار ماه پرداخت شد کی پشتبان تو بود زمانی که مخزن باد ترکید حتی حتی حتی غباری روی صورت تو نشست که پشتبان تو بود کی حمایت کرد کی قبل از اینکه کلید روشن کردن دستگاه بزنی بهت گفت روشن کن برو در هم باز کن خودت هم جلو در به ایست و مخزن ترکید اما تو بدون این اصلا متوجه بشی چی شد دیدی مخزن شیش صد کیلوی ورق شد روز زمین بدون ابن حتی خراش سر سوزنی برداری بعد تو میترسی تو میترسی تو از بدهکار شدن از فعلان کار از فعلان تعهدید که فعلانی تو میترسی آینده چه خواهد شد پس تو مشرکی ترس یعنی چی یعنی باور ندارم میشود باور ندارم به قدرتی که من در زندگیم هدایت می‌کنه اصلا ترس ترسیدن چه معنی داره رها کن هر آنچه فکر می‌کنی باعث ترسیدن تو شده بر رو تو دلش با این ایمان با قدرت با صلابت راه برو

    من بنده کسی هستم خودش شخص من با دستای خودش ساخته و به من روح داد و من به این دنیا فرستاد و من باور دارم بهش میرم جلو هر چیزی میخواد پیش بیاد من میدونم آخرش برام خیریت است هیچ کدام از این ترس های مه داشتم رخ نداد اگر هم رخ داد یک در میلیون بود اونم چی بود خودم باعثش بودم قدرت دادم اجازه دادم این ترس در من قدرت پیدا کنه

    از زمانی که روی ابن باور دارم کار میکنم احساسم حالم زندگی شرایط مالیم هر چیزی تو زندگی من است در حال تغییر است اصلا رنگ بوی دیگه پیدا کرد

    هر مسأله که پیش میاد باعث ترسم میشه با این فکر با این باور حمله میکنم بهش دلیل منطقی میارم که مگه قبلا اپن اتفاق اون شرایط اون مکان من چقدر ترس داشتم اما دیدی اومد من به راحتی تمام شد رفت تازه باعث شد من به چیزهای بهتر دیگه هم برسم و واقعا هم همین اتفاق رخ داد مثلا یادم من همین چند وقت پیش من برای کارم به یک موادی احتیاج داشتم بعد گفتم ولش کن زیاد بهش فکر نکن بعد نوشتم در خواست کردم از خدا گفتم من این می‌خوام خود ردیف کن به خدا قسم ررفیقم اومد پیشم گفت اپن مواد که مبخواستی درست کردم برو اصفهان کارخانه فعلانی هماهنگ کردم قرار داد ببند در این حد که همه چیز خودش انجام داده بود به همین راحتی اما قبلا این شکلی نبود آنقدر میشستم میترسیدم درباره اش حرف میزدم با یک آهی چرا چرا من آنقدر باید برام مشکل پیش بیاد بعد میترسیدم به زمین زمان فحش میدادم حال بد شرایط بدتر و همین طور ادامه داشت تا اینکه با استاد عزیزم اشنا شدم و یاد گرفتم چجوری زندگی خودم تغییر بدم و زندگی من به مقداری که باور کردم تغییر کرد و انصافا زمین تا آسمان از همه لحاظ تغییر کرد

    استاد بینهابت ازت سپاگزارم

    شمارو خاله مریم عزیزم و تمام دوستان پویا و فعال در سایت به خداوند مهربان میسپارم در پناه حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  2. -
    هرمز بالي پور گفته:
    مدت عضویت: 3207 روز

    به نام خداوندی که قوانین ثابتی دارد

    سلام استاد گلم و مربم بانو و دوستان عزیزم

    خدا رو هزاران بار شکر می گویم که منو در مدار دیدن و شنیدن این فایل پر از آگاهی قرار داد

    به نظر من ترس همیشه همراه ما هست خود من همیشه از تغییر کردن ترس داشتم و از انتقاد دیگران و مسخره شدن توسط اطرافیان بسیار ترس داشتم ولی از زمانیکه با استاد ارجمندم و قوانین آشنا شدم به طرز فوق العاده ای ترس هایم کمتر شده و حتی بعضی از آنها به طور کامل از بین رفتن و شجاعت خیلی خوبی را طی این چند سال بدست آوردم به طور مثال همیشه در گذشته فکر می کردم اگر درسم رو خوب نخونم و مهندس نشم بیچاره میشم و طوری شده بود که پیش خودم فکر می کردم که روزی خدا فقط در درس خوندن و دانشگاه رفتن و مهندس شدن و کار رسمی هست و البته خدا رو شکر من به همه اینها رسیدم و مدام فکر می کردم که تکه اخراج بشم بیچاره میشم و تا مدیرام بک حرفی بر علیه من میزد بدنم به لرزه می افتاد و خدا خدا می کردم که نکنه اضافه کارم رو قطع کنه نکنه نامه عدم نیاز منو بزن جواب خانواده ام را چی بدم اگه بیکار شدم چیکار کنم و کلی ترس های دیگه داشتم در مورد درآمد و حقوق سرماه و کار کارمندی که خدا روشکر خیلی راحت خدا منو با استاد آشنا کرد و یواش یواش ترس هایم من داشت کم و کمتر می شد ابن در زمانی بود که استاد داشت روی سریال نکات مثبت کار می کرد و‌یکی یکی آنها را بروی سایت قرار میداد و چقدر بروی من تاثیر گذار بودن و همیشه با خودم تکرار می کردم که اگه استاد تونسته از راننده تاکسی به این حد از درآمد و پیشرفت برسه پس من هم می تونم و خودم را و باورها و ترس های خودم را مورد بررسی قرار میدادم که الان با این وضعیت من باید چیکار کنم و فایل های دانلودی استاد را بالای 200 بار گوش میدادم و مدام حرفهای استاد در ذهنم رژه میرفتن که بابل نترس تو خدا رو داری و توکل کن بر خدا و به من الهام شد که باید از کار رسمی استعفا بدی من داشتم دیونه می شدم و روزی که تصمیم گرفتم استعفا بدم دیت و پام داشت می لرزید و از شدت ترس شب تا صبح خوابم نبرد ولی استاد رو میدیم که اینقدر نتیجه گرفته به خودم نهیب زدم و گفتم هرمز تو هم می تونی نترس یا باید به خدا و حرفهای استاد ایمان داشته باشی یا باید ترس را انتخاب کنی و من خدا را و استاد را انتخاب کردم و استعفا دادم و همه اطرافیان تعجب کردن و می گفتن این دیونه شده ولی من کار خودم رو کردم و به خدا توکل کردم ولی ادامه داستان چی شد نتایج بمب بمب وارد زندگیم شد و چقدر زندگی ام راحت تر شده و چقدر وقت آزاد بیشتری دارم و چقدر تفریح و مسافرت و کلی نتایج دیگه

    همیشه ترس هست و همیشه ایمان هم هست بستگی به خود ما داره که کدوم رو انتخاب کنیم

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  3. -
    Sorur Yaghubi گفته:
    مدت عضویت: 2307 روز

    سلام به استاد عزیزم خانم شایسته و دوستان

    چقر این فایل های الگوهای تکرار شونده عالیه

    یه جورایی من دارم مسیر گذشته م رو می بینم

    خیلی از مواردی که شما گفتین رو من داشتم استاد

    من بشدت ترس از مورد انتقاد واقع شدن داشتم .. یعنی هزاران هزار کار رو حاضر بودم انجام ندم یا خیلی از جاها نرم برای اینکه کسی ایرادی ازم نگیره

    من اصلا نمیتونستم از کاری که میکنم دفاع کنم و سکوت میکردم چون می ترسیدم مسخره م کنن و کارم رو پیش پا افتاده بدونن

    خیلی آرایش میکردم برای اینکه نظر دیکران برام مهم بود وترس داشتم که زیبا دیده نشم

    من این موارد رو با دوره عزت نفس تونستم رفع کنم و خیلی هم براشون زحمت کشیدم چون خیلی ضعف داشتم

    من بشدت می ترسیدم از جاهای خلوت و یا یه سری ساعت ها رفت و امد داشته باشم … که با کمک شما این باور رو ساختم که فالله خیر الحافظین.. حالا هر زمانی هم که باشه از هر جایی باشه بدون ترس میرم و میام.. اوایل مخصوصا خلوت ترین جاها رو انتخاب میکردم برای اینکه این باور رو در خودم قوی کنم و به ترس هام حمله کنم

    خیلی می ترسیدم سرم کلاه بذارن … برای همینم 2 دفعه این اتفاق افتاد

    که روی باورهام کار کردم که همه خوبن، ادمهای اطرافم همه بهترین هستن و البته روی احساس لیاقتم کار کردم تا خودم رو لایق ادمهای خوب بدونم ، خداروشکر موفق بودم

    من هنوز ترس از امتحان دارم … التبه باورهای خوبی از خانم شایسته در دوره کشف قوانین زندگی گرفتم ولی خیلی نیاز دارم روش کار کنم

    من در زبان انگلیسی سطح c1 هستم ولی هنوز هم گاهی استرس میگیرم برای صحبت و ترس دارم ک نکنه چیزی بخوام بگم و یادم نیاد .. و دارم تمرین میکنم

    من ترس از پیری داشتم .. هنوزم یه کم هست … که هم به دوره قانون سلامتی هدایت شدم و هم مدام دنبال الگوهای سن بالا و سالم و قبراق هستم

    سپاسگزار استاد عزیزم و خانم شایسته

    در پناه الله یکتا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
    • -
      Ati گفته:
      مدت عضویت: 1787 روز

      سلام دوست عزیزم

      من مدت هاست پاسخ های شما رو در عقل کل پیگیری میکنم و از این بابت ازتون سپاسگزارم چرا که بارها درس های فوق العاده ای از پاسخ هاتون گرفتم .

      میخواستم اگر ممکنه از روند فعالیت کاریتون قبل از به کارگیری قانون و بعد از اون برام بنویسید چون بارها در پاسخ هاتون خوندم با ساعت کاری خیلی کمتر درآمد بسیار بیشتری رو تجربه کردید .

      ممنون میشم اگر خلاصه ای از مراحلی که گذروندید برام بنویسید مطمئنم برای من که در استارت کسب و کار شخصی خودم هستم تجربه هاتون سازنده هست.

      متشکرم دوستم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  4. -
    جواد بایرامی گفته:
    مدت عضویت: 2183 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    به به چه زیبا حالی دارم …

    چه لذتی ، چه شوری و چه لبخندِ رضایتی …

    سعی می کنم تک به تک ترس هام رو بشناسم و اونها کنار بذارم

    از تاریکی و تنها بودن می ترسیدم ، رفتم تو دلش

    تنهایی به کوه و جنگل رفتن ، می ترسیدم ، رفتم تودلش

    از سگ ها می ترسیدم ، رفتم نزدیکشون و نوازش کردمشون

    از پول ساختن می ترسیدم ، ولی شروع کردم

    از خودباوری و تغییر می ترسیدم ، ولی شروع کردم

    خیلی در ابتدا ، مسیر برام مبهم بود

    ولی 1194 روز پیش بود ، که خدا دستم رو گرفت

    ترس هام یکی یکی نمایان شدند.

    شکرت خدایا برای این احساس رضایت و شادی درونی الانم ، که همه از فضل توست

    الهی شکرت برای این انرژی بی نهایت عالی که الان در وجودم شکل گرفته

    الهی شکرت که تسلیم تو شدم و عقل و ذهن خودم رو کنار گذاشتم

    چقدر شیرین و لذت بخشِ احساسِ آرامش و شادی ای که حاصلِ تسلیم بودنِ در برابر معبودِ

    نتیجه عمل کردن به آموزش های توحیدی ترین استاد جهانِ

    احساسی دارم از جنس خودباوری که بر پایه های توحیدی بنا نهاده شده

    درسته که این بنا ، نو پا هست و تازه ساخت هست ، ولی در مسیر تکاملِ

    1194 روز پیش سنگ بنای این خودباوری بنا نهاده شد.

    1194روز پیش در مسیر اصفهان به تهران ساعت 2 بامداد ، به دلیل یک ناخواسته شدید ، حال عجیبی داشتم و ترس غریبی هم داشتم ، قرص ماه کامل رو دیدم ، در همین حین در لیست موزیک های ماشین رسیدم به آهنگ ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی و بارها و بارها گوش کردم.

    ارتباط واقعی من با خدا همونجا اتفاق افتاد.

    تو دل کویر پیداش کردم

    در پی رخ دادن یک ناخواسته

    و هدایت شدن به ابراهیمی ترین انسان

    و همونجا تو مسیر و در دل شب که خانواده هم تو ماشین خواب بودند ، خداوند هدایتم کرد به فایل لایو استاد عباسمنش و استاد عرشیانفر

    همون پشت فرمان تا تهران موبایل رو گذاشتم جلوی خودم و با هدفون تا خود خونه گوش کردم .

    و اولین بار چشمانم به روی ماه استادم منور شد

    به توحیدی ترین و ابراهیمی ترین استاد زندگیم

    من شدم شاگردِ بهترین استادِ روی زمین…

    این خودباوری و حال خوب ، این توحیدِ نوپا ، این انرژی عالی ، این شور و شعف ، این احساس رهایی و این هدفمند بودن ، نتیجه دوره 12 قدم ، دوره عزت نفس و رسیدن تا جلسه پنجم دوره کشف قوانین هست.

    که همه از فضلِ رب منِ

    این خودباوری نتیجه هزاران بار شنیدن صدای استادم در دوره عزت نفس هست : هر کسی در هر جای دنیا تونسته به هر موفقیتی برسه ، پس من هم می تونم فقط باید مثل اون باور کنم و عمل کنم

    این احساس عشق و علاقه و رضایت ، حاصل جمله استادم هست در جلسه چهارم کشف قوانین زندگی تو خدایی هستی در این کیهان

    این احساس نتیجه باور داشتن به استادم هست

    نتیجه آموزش پذیر بودنم

    نتیجه باور قلبی داشتن به تک به تک حرفهای استادم

    خدای بزرگ و مهربانِ من ، همه و همه از فضل توست

    .

    دو روز پیش ، شنبه (هفتم تیر ماه ) برای من یک روز بزرگ بود

    این روز رو نوشتم برای خودم در دفترم

    یک فصل جدید در زندگیم

    وارد شدن در دل یک ترس بزرگ

    که تا قبل از این آموزش ها جرات فکر کردنش رو هم نداشتم!!!

    یک قدم بسیار بزرگ به سمت خلق ارزش

    برداشتن اولین قدم که توسط خالق توانای من ، به من الهام شد .

    مسیری که 3 ماه پیش به من گفته شد.

    3 ماه پیش که نویزها و حواشی رو حذف کردم ، وقتی خودم رو به خدای بزرگ و بلند مرتبه سپردم ، وقتی به احساس عجز و تسلیم بودن رسیدم ، وقتی از مسیر غلطی که فکر می کردم درسته (بازارهای مالی و ارز دیجیتال) اومدم بیرون ، وقتی مثل موسی گفتم و نوشتم که خدایا من به هر خیری که از تو به من برسه فقیرم ، وقتی خودم رو بمباران کردم با توحیدی ترین و بهترین ترین و آگاه ترین و موفق ترین و ابراهیمی ترین استاد زندگیم ، اون وقت

    الهامات یک به یک گفته شد…

    راه برام هموار شد

    مسیر به من گفته شد

    3 ماه پیش واضح و شفاف به من گفته شد :

    حالا فهمیدی که باید برگردی پیش ما ؟؟

    خوش اومدی …

    همه رو تو کامنت برای بقیه دوستانت بنویس …

    بنویس … بنویس که خیلی کار داری … باید رشد کنی ، باید اساسی تغییر کنی ، باید از نو ساخته بشی

    مثل تمام اعضای بدن که هر شش ماه یکبار می تونند کلا نو بشوند ، تو هم باید تغییر کنی

    ما کمک می کنیم به هرکسی که بخواد تغییر کنه

    و تو خواستی ما هم اجابت کردیم

    ما منتظر تو بودیم درسته دیر اومدی و بالاخره اومدی

    اشکهات رو پاک ، باید کامنت رو ادامه بدی …

    مگه تو ورزش کاراته ، اولش ، شاگرد نبودی ؟؟

    رشد کردی و بالا و بالاتر رفتی

    مگه تبدیل نشدی به آموزش دهنده کاراته؟؟

    سال 73 شروع کردی به آموختن کامپیوتر .

    مگه چند وقت بعد ، تبدیل نشدی به آموزش دهنده کامپیوتر در بین دوستان و فامیل و بستگان و همکارانِ آن زمان؟؟

    مگه تو شرکت نیوشا تبدیل نشدی به آموزش دهنده محصولات گیاهی و طب سنتی و اصول موفقیت ؟؟

    مگه تو شرکت هواپیمایی تبدیل نشدی به مدرس CARGO ؟؟

    ما این همه به تو توانایی دادیم

    صدای خوب ، چندین بار از زبان انسان ها به تو گفتیم ، که چه صدای زیبایی داری‌ !!؟؟

    ظاهر زیبا

    قدرت بیان

    عشق به آموزش

    یادت رفته از سه سال پیش چقدر کلیپ های توحیدی با صدای استادعباسمنش ساختی ؟؟

    روزها و ساعت ها وقت می ذاشتی و کلیپ های انگیزشی درست می کردی و با عشق برای همه ارسال می کردی؟؟

    هنوز تو پیج خودت موجوده …

    اصلا دقت کردی که تمامی پست های تو همگی درباره موفقیت و توحید ورزش و سلامتی هستند؟؟

    علت این کارها چی بوده؟؟ بابت این کارها پولی از کسی گرفتی ؟؟

    چند نفر مثل خودت میشناسی که انقدر عاشق نشر توحید باشه ؟؟

    آره عزیزم …

    علت ، عشق به آموزش بوده .

    علتش همون رسالتی هست که در وجودت قرار داده بودیم ، ولی تو ، سالهای سال به حرف ذهنت گوش کردی و اون مسیری رو می رفتی که فکر می کردی درسته!!!

    ما بارها و بارها و در طول زندگی از زبان انسان های مختلف به تو گفتیم…

    ولی صدای ما رو نشنیدی ..

    بارها هم شد که شنیدی ولی ، ترس داشتی

    یادته روزهایی که ساعت های برای هر کسی که تو مدارش بودی از قوانین صحبت می کردی؟؟

    بنده من …

    یادت اومد در اصفهان و تهران و در محل کارت ، بارها و بارها، ساعت ها برای اطرافیان با عشق و شور از قوانینی که یادت گرفته بودی صحبت می کردی ؟؟ و بارها و بارها دَستانِ ما به تو گفتند که چقدر خوب صحبت می کنی ؟؟

    یادته زمانی که با دوستان مذهبی خودت که دروس حوزی خوانده بودند و از لحاظ مدرک از تو بالاتر بودند ، ساعت بحث می کردی و کم نمی آوردی ؟؟

    ما اونجا هم با تو بودیم…

    پولی بابت اون سالها و اون صحبت و بحث و گفتگو ، دریافت کردی ؟؟

    نه !!!‌

    همه چیز ما بودیم

    پس الان هم نترس و اندوهگین نباش

    به همین دلیل صدای خوب بهت دادیم

    اشک هات رو پاک کن ….

    عزیزم سرشت تو و عشق تو این بود…

    یادته چندین بار از زبان انسان ها شنیدی که ، جواد بیا همین صحبت های خودت رو تبدیل به فایل کن ؟؟

    یادته تو اصفهان که بودی ، یک از دوستانت از تو درخواست کرد سوره لیل رو که از استادعباسمنش یاد گرفته بودی رو براش توضیح بدی و یک فایل یک ساعته درست کردی و فرستادی و چقدر برای دوستت و خانواده اش مفید واقع شد؟؟

    آیا بابت این کار پولی گرفتی ؟؟

    نه عزیزم این عشق و علاقه تو بود

    یادته تو نیوشا چقدر کلاس برای بقیه برگزار کردی ؟؟ بدون یک ریال دستمزد ؟؟

    آیا بابت این کار پولی گرفتی ؟؟

    نه عزیزم اون هم از عشق و علاقه دورنی تو نشات می گرفت.

    الان هم شاگرد استادت هستی ، برای همیشه شاگرد استادت هستی.

    هر استادی یک روز شاگرد بوده.

    مثل کاراته ، روز اول روز یادت بیار!!

    نترس و اندوهگین نباش ، ما مسیر رو به تو خواهیم گفت

    هر شاگردی می تونه با عشق و علاقه و اشتیاق سوزان ، مسیر استادش رو ادامه بده

    مثل خیلی ها ورزشکارها که شاگرد بودند و بعد مربی شدند

    خیلی از موسیقی دان ها

    خیلی از بازیگرها

    مثل خیلی از دانشجوها که پله پله رشد کردند و راهِ استادشون رو پیش گرفتند.

    خیلی ایمان می خواد ، مسیر بسیار نامعلومه

    ولی توش عشق داری

    تو علاقه داری

    تو برای این کار خلق شدی

    تو بارها و بارها برای دیگران مفید واقع شدی بدون چشم داشت…

    بنده من ، این مسیر توئه

    هر آنچه که یادگرفتی و عمل کردی رو به دیگران یاد بده

    رفتی سراغ قوانین جسم و سلامتی ، تحقیق کردی و روزها نوشتی و بررسی کردی و خودت عمل کردی و نتیجه گرفتی ، اوکی مبارکت باشه جسم سالم و وزن عالی و انرژی عالی ،

    مبارک باشه چربی سوز شدن بدنت

    مبارکت باشه ،‌چون بدون دوره سلامتی استادت ، خودت رفتی دنبالش

    استادت نشانه ما برای تو بود

    آفرین که خودت در این مورد تلاش کردش…

    مبارکت باشه احساس آرامش درونی

    مبارکت باشه مثبت اندیش بودن

    مبارکت باشه توحیدی بودن

    مبارکت باشه اعتماد به نفس نوپا …

    مبارکت باشه

    حالا باید همین ها رو به انسانهای دیگه انتقال بدی

    نترس و محزون نباش درسته مسیر سخت ، ولی همه چیز به اراده ماست

    ما به دریا حکم طوفان میدهیم

    ما به سیل و موج فرمان میدهیم

    با صداقت و با عشق شروع کن

    جمع کردن انسان به دور تو به عهده ماست

    از استادت الگو بگیر و حرکت کن

    در بندرعباس و در انفجار مخازن و در کلاس های دانشگاه بندرعباس و در سمینارهای تهران ، ما کنار استادت بودیم

    الان هم کنار تو هستیم

    تو شاگرد خوبی باش و فقط ادامه بده

    مابقی به عهده ماست

    مدیریت و کیهان و کهکشان ها به عهده ماست

    مدیریت تمام خلقت با ماست

    دیروز مطلبش رو خوندی که ، هیچ عدد کوانتومی در اتمِ ذراتِ مختلف در کره زمین و در کل کهکشان با هم برابر نیست؟؟؟

    این ها همه قدرت ماست

    ما دست بالای همه هستیم

    این کار تو و مسیر تو ، یعنی خلق ارزش یعنی گسترش جهان ، یعنی ذات خودِ ما

    ما هم جهان رو گسترش میدیم

    و هر کس که خودش رو و ما رو باور کنه ، دستش رو می گیریم و میشه خالق زندگی خودش

    میشه خالق ارزش

    و هر کسی که میخواد در مسیر ما باشه باید به اندازه خودش ارزش خلق کنه

    باید عشق خودش رو تبدیل کنه به ارزش ، برای سایر مخلوقات ما

    جهان رو گسترش بده

    هر کس با کلام مخصوص خودش

    با روش شخصی خودش

    هر گلی یک بوی داره

    تو یک نسخه بی نظیر و بی مانند هستی

    استادت یک نسخه و یک نشانه بی نظیر از ما هست

    نجواها رو خاموش کن

    بقیه چی می گن ، بقیه چه نظری دارن ،‌بقیه تایید می کنند یا نه ، اصلا ذره ای برات مهم نباشه

    توجه کن به الهام و وحی ما

    اگر ما رو باور داری

    هر انسانی برای افرادی که در مدارش قرار دارند ، می تونه ارزش خلق کنه

    بسم الله این گوی و این میدان

    چه کسی بهتر و عالی تر از بنده منتخب ما سید حسین عباسمنش که در سر راهت قرار دادیم؟؟

    فکر کردی همینطور بدون هدف در مدار استادت قرار گرفتی ؟؟؟

    تو خواستی ، پرسیدی و درخواست کردی ما هم جواب دادیم ، مابقی به عهده خودته . بعدا نگی که خدایا چرا جواب من رو ندادی ؟؟

    تو مسیر رو پرسیدی و ما راه نشادن دادیم

    یادته که می گفتی :

    ای که مرا خـوانـده ای ،راه نـشـانـم بـده

    در شـب ظـلـمــانی ام، مـاه نــشـانـم بـده

    یوسـف مصری ز چـاه، گـشت چنـان پادشـاه

    گـر کـه طـریـق ایـن بُـود، چـاه نـشـانـم بـده

    بر قـدمت همچـو خاک، گریه کنـم سوزناک

    گِل شد از آن گریه خاک ، روح به جانم بده

    از دل شـب می رسـد، نـور سـرا پـرده ها

    در سـحــراز مشرقت،صـوت اذانـم بــده

    سر خـوشـی این جـهـان، لـذت یک آن بُـود

    آنچـه تو را خـوشـتـر است، راه بـه آنـم بـده

    1193 شب پیش ، در دل همون شب، تو کویر که دلت گره خود به ما ، از دل شب رسید ، نور سرا پرده ها…‌

    آنچه در وجودت داشتی ولی از آن آگاه نبودی رو به تو ، قوی تر و رَساتر الهام کردیم…

    از قبل هم الهام کرده بودیم ولی ندای ما به تو نمی رسید ، چون صداهای دیگه برات رساتر و قوی تر بودند!!!

    بسم الله اگر ایمان داری ، حرکت کن

    حرکت کن تا رحمت و مغفرت و نعمت ها و معجزات ما رو بیشتر و بیشتر ببینی

    همه چیز به خودت بر می گرده

    پاداش ها در راه هستند

    تو باید حرکت کنی ،‌هر قدم رو برات مشخص می کنیم ، با قدم های بعدی کاری نداشته باش ، این یعنی ایمان و باور به ما

    ما فقط خوب و بد رو الهام می کنیم

    هیچ اجباری در کار نیست ، ما این اختیار رو به خودت وارگذار کردیم

    مسیر بسیار چالش برانگیز و سخت است

    .

    .

    چشم خدایا من

    لبیک

    لبَّیک اللّهمّ لبَّیک، لبَّیک لا شریک لک لبَّیک، إنّ الحمد و النّعمه لک و الملک، لا شریک لک لبَّیک.

    گوش به‌فرمانم و به‌سوی تو می‌شتابم، خدایا گوش به‌فرمانم و به‌سوی تو می‌شتابم، هیچ چیزی همتای تو نیست، گوش به‌فرمانم و به‌سوی تو می‌شتابم، فقط تو هستی که سزاوار ستایش و بزرگی هستی، تمام نعمت‌ها از جانب توست، همه چیز به تو تعلق دارد و تو بر همه چیز مسلط هستی، هیچ چیزی همتای تو نیست، گوش به‌فرمانم و به‌سوی تو می‌شتابم.

    و من پنج شنبه رفتم تو خونه

    خونه ای که خدا برای من خالی کرد

    به قول استاد در جلسه 5 کشف قوانین ، وقتی تصمیم می گیری که با عشق و علاقه به سمت هدفت حرکت کنی ، خدا برات فضا و مکان رو محیا می کنه

    10 روز ، پیش به طرز کاملا هدایتی خانواده ام رو بردم اصفهان. قرار بود عمل کیسه صفرای همسرم در تهران انجام بشه ولی ایشان در لحظه آخر تصمیم گرفت بره اصفهان عمل کنه و برای طی کردن دوره نقاهت پیش خانواده شون بمونه.

    روزی که قرار بودم برگردم تهران ، تو بیمارستان کنار همسرم داشتم فایل جلسه 5 رو گوش می کردم . پیش خودم گفتم خدایا شکرت شرایط به شکلی رقم خورد که من به تنهایی تو منزل می تونم تمرکزی رو مطالعه و تهیه فایل هام کار کنم.

    رسیدم به آخر جلسه 5 جایی که خانم شایسته گفتند : وقتی هدف داشته باشی ، جهان شرایط رو جوری برات رقم می زنه که حتی خانواده ات میرن مسافرت و شرایط برای آرامش و تمرکزت محیا میشه

    به الله قسم در همین موقع برق از سرم پرید گفتم خدایا شکرت ، کلامی رو به گوشم می رسونی که نیاز دارم …

    لبخند خدا روی لب هام نشست و فقط گفتم خدایا شکرت چقدر دقیق و درست و منزهی…

    یک مهر تایید دیگه زدی پای قوانین بدون تغییرت و آموزش های استادم

    و از پنج شنبه صبح با توکل به خدا شروع کردم

    برای یک حرکتی که روزها ازش می ترسیدم ، ولی انجام دادم

    تهیه یک فایل صوتی

    در مورد اعتماد به نفس

    و ارسال در گروه مهارت آموزی مدرسه دخترم

    گروه کارگاه مهارت های زندگی

    قبلش جهان من رو هدایت کرد به شرکت در کارگاه مهارت های زندگی در مدرسه دخترم ، زیر نظر یک دکتر روانشناس عزیز که سالهاست روانشناس مخصوص بچه های مدرسه هستند و برای اولیا هم کارگاه برگزار می کنند.

    بارها و بارها در این جلسه شرکت کردم و چندین بار دکتر عباسپور عزیز و سایر اولیا ، من رو به خاطر تغییرات عالی که در طول 2 سال گذشته داشتم تشویق کرده بودد.

    و جمعه ساعت 18 تدوین فایل ها آماده شد و ارسال کردم.

    ترس من از بین رفت

    تا لحظه قبل از ارسال هم نجواها در حال انجام وظایف خودشون بودند :

    آخه پسر ،‌کارگاه خودش دکتر روانشناس داره

    فکر عکس العمل پدرها و مادرها رو کردی؟

    ولش کن بیکاری؟؟

    و من این صدا رو خاموش کردم و گفتم

    این چیزی هست که خدای من به من گفته

    و قطعا اتفاقات بعدی هر چی باشه خیر هست

    الهی شکرت. اگر تو پشت هر تصمیم و حرکتی باشی ، ترس ها از بین می روند

    نتیجه ها عالی می شوند

    بعضی اولیا متوجه نشدند که این صدای جواد بایرامی ، پدر هلیا بایرامی هست و تحسین می کردند که چه پادکست عالی و تاثیر گذاری !!

    پیام دادند که : پادکست کدوم روانشناس یا مدرس انگیزشی هست؟؟

    بعد از اینکه متوجه می شدند که من هستم ، کلی تعریف و تمجید و تحسین

    خدای مهربان سپاسگزارم که دستم رو گرفتی و هدایتم می کنی به مسیر کسانی که به آنها نعمت عطا کرده ای ، نه گمراهان و مغضوبین

    خدایا شکرت مثل یک پدر مهربان که دست فرزندش رو می گیره ، دست من رو گرفتی و از این مرحله و از این ترس من رو رد کردی

    خدای مهربان ، شکرت که هر روز شاگرد بهتری برای استادعباسمنش نازنینم هستم

    خدای مهربان ، شکرت که وارد دل ترس هام شدم و تو در زمان مناسب مسیر رو برام روشن می کنی

    خدای مهربان همه چیز تویی …

    الحمدالله رب العالمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  5. -
    فهیمه زارع گفته:
    مدت عضویت: 3255 روز

    بنام خداوند دانا وحکیم

    سلام به استاد ارجمندم وبانو شایسته عزیز ودوستان الهی ام در این سایت الهی

    قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ (1)

    مِن شَرِّ مَا خَلَقَ (2)

    وَمِن شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ (3)

    وَمِن شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِی الْعُقَدِ (4)

    وَمِن شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ (5)

    بگو: پناه مى برم به پروردگار سپیده دم.

    از شرّ آفریده هایش.

    و از شرّ تاریکى شب، آنگاه که همه جا را فراگیرد.

    و از شرّ افسون گرانى که در گره ها مى دمند.

    و از شرّ هر حسود آنگاه که حسد ورزد.

    سپاسگزارم استاد بابت فایلهای ارزشمندتون که چه به موقعه هم روی سایت قرار میگیره

    من قبلا از بلندی میترسیدم الان هم ولی خیلی کمتر شده وسعی کردم یکی دوبار باهمسرم برم کوه ویکی دوبار از چهارپایه بالا برم به همین دلیل هردفعه سعی کردم با ترسام روبه رو بشم

    استاد طبق الگوهایی که شما فرمودید، من از تغییر از اینکه نکته امنم را ترک کنم میترسیدم 15 سال با اینکه میدونستم من تو شرایط بهتر وحقوق بالاتری میتونم کار کنم چون از تغییر میترسیدم وباور کمبود داشتم از محل کارم بیرون نیومدم وهر روز مسئولیت‌های بیشتر وبیشتر برعهده من گذاشته شد تا اینکه بعد از این سری فایلها وفایلهای توحیدی دیگه تقلایی نکردم، دیگه برام مهم نبود تو شرکت اوضاع چه جوریه وحتی به همسرم گفتم استعفا میدم میام بیرون چون‌طبق آموزهای شما باور کردم تغییر ورویارویی باترسها مرا بزرگتر میکنه به همین خاطر به مدیرم گفتم نیروی جایگذین برا من بگیرید واز آن روز چقدر رها شدم

    یه نکته دیگه که فکر میکردم در من کم رنگ شده یا حتی از بین رفته ترس از قضاوت دیگران بود وقتی دیشب با همسرم رفتیم دم حسینیه با دوستم کار داشتم گفت بیا تو حسینیه گفتم نه پوششم مناسب نیست دوستم گفت نه بعد با خودم فکر کردم چرا نرفتم درصورتی که من همیشه با شالم فقط مانتو م یخورده اندامی تر بود مچش گرفتم گفتم پس من هنوز از قضاوت دیگران میترسم

    ازتنها موندن وتنها خوابیدن میترسیدم ولی به لطف آموزه های شما وباور به اینکه خداوند در همه حال مراقب من هست وکنار منه این ترس در من از بین رفت

    وترسهایی که هنوز با من هست استاد من بشدت از مارمولک میترسم

    از سگ میترسم

    امید که بر این دو ترس هم غلبه کنم

    سپاسگزار وجودت استاد ممنون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  6. -
    Nafis گفته:
    مدت عضویت: 1347 روز

    به نام الله یا رفیق من لا رفیق له

    سلام به استاد عزیزم و همراه همیشگیش با نو شایسته

    سلام به همگی دوستان توحیدی ام.

    من هنوز نتونستم برای فایل توحید عملی 9 چیزی بنویسم هنوز اندر خم یک کوچه‌ام،هنوز نکته برداری از فایل برام تموم نشده،اما با مبحث جدید استاد که مطرح کردند به نام الگوهای تکرار شونده ترس خیلی آشنا به خاطر همین تصمیم گرفتم اول صلاتم رو برای این فایل کامل کنم و کامنت بگذارم.

    من تقریباً از شروع هر کار جدیدی می‌ترسم ولی از کوچیکش شروع می‌کنم. من سال‌ها با اینکه گواهینامه داشتم از رانندگی کردن می‌ترسیدم تا اینکه این اواخر به خاطر مهاجرت مجبور شدم دوباره امتحان رانندگی بدم می‌ترسیدم اما تمرین کردم از اتوبان رفتن می‌ترسیدم از کنار ماشین‌ها رد شدن می‌ترسیدم. اما می‌دونستم باید انجامش بدم چون تو دوره عزت نفس تو تمرین جلسه اول انجام کارهایی که بارها و بارها به تعویق می‌ندازید نوشته بودمش و متعهد بودم برای انجام دادنش.

    از جاهای خلوت شروع کردم اتوبان رو به محض ورود از اولین خروجی خارج شدم یه مسیر کوتاه ،دفعه بعد دوباره امتحانش کردم مسیرهای طولانی‌تری رو آهسته آهسته طی کردم الان خیلی بهتر رانندگی می‌کنم تا الان رسیدم به 20 دقیقه تو اتوبان رانندگی کردن. در مورد مهاجرتم هم همینطور بود ترمز اصلی من ترس بود همونی که مانع می‌شد من به خواستم برسم تا انقدر طول کشید که نه دیگه جایی برای موندن داشتم نه پایی برای رفتن،تا وقتی یکی که خودش تجربه مهاجرت داشت بهم گفت نمی‌شود بخواهی بری تو دریا و نخواهی پاهات خیس بشود،در واقع اون موقع تازه با قوانین هم آشنا شده بودم اما هنوز با استاد آشنا نشده بودم همین آشنایی با قوانین کمک کرد بهم، که کمی آروم بشم و از اضطراب‌هایی که ناشی از ترسم بود کم بشود.

    مورد بعدی که هفته پیش برام اتفاق افتاد دندانپزشکی بود. دکتر بهم گفت دو تا از دندونات احتیاج به روکش داره ولی من چون ذهنیت خوبی از روکش کردن نداشتم چون الگوهای دیده بودم که با روکش کردن بیشتر دچار دردسر شده بودند می‌ترسیدم. روی یونیت بودم و دسترسی به هیچی نداشتم ترس و اضطراب خیلی شدید منو گرفته بود به طوری که می‌خواستم پاشم با اینکه آمپول بیحسی هم زده بودم. اونجا بود که خدا رو صدا زدم گفتم فقط تو می‌دونی که این کار درسته یا نه یه جوری بهم بگو که خیالم راحت بشود و آروم بشوم. بعد یهو انگار یه پازلی رو که به هم ریخته بود تو ذهنم مرتب کرد بهم گفت کی امروز کلاست را کنسل کرد، با وجود معلمی که هیشه یه دقیقه زودتر از شروع کلاس حضور غیاب می‌کرد؟کی امروزکارفرما را وادار کرد همسرت را اجباراً مرخصی بدهد و بعدش هم پشیمون شد و باعث شد که همسرت الان پیش تو باشه؟کی امروز به دلتون انداخت زودتر از وقت تعیین شده مراجعه کنید به دندانپزشک که کارتون زودتر انجام بشود ؟کی به دل دندانپزشک انداخت با اینکه سرش شلوغه و تو دو ساعت زودتر از وقتت اومدی بازم ردت نکند بگوید بشین ببینمت؟کی همه اینا رو طوری چید هم به دندانپزشکیت برسی هم بتونی بچه‌هاتو ببری چشم پزشکی و به همه کارهات برسی؟بعد یک خاطره دورتر را بهم یادآوری کرد،یادته روز عقد می‌ترسیدی به همسرت جواب بله بدهی با اینکه من گفته بودم بهت کار درستی است. می‌خواستی از سر سفره عقد پاشی ، می‌ترسیدی نجواهای ذهنی اومده بود سراغت، شک‌ها ،تردیدها، اما غلبه کردی. و حالا سال‌های سال است داری با کسی زندگی می‌کنی که عاشقته و از کنارش بودن لذت می‌بری.

    خدایا ممنونم تو همیشه کنارم بودی تو همیشه دستم را گرفتی منم که دچار ترس و شک می‌شوم کمکم کن مثل همیشه یا رفیق من لا رفیق به.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  7. -
    نجمه رضائی گفته:
    مدت عضویت: 2197 روز

    به نام خداوند بخشاینده

    سلام استاد عزیزم و دوستان خوبم

    مورد دوم)ترس از بی پولی

    موجودی حسابم از مقداری اگه کمتر بشه ترس و استرس فراوانی سراغم میاد

    این ترس منو از زندگی میندازه افسرده ام میکنه ، باعث میشه زیاد بخوابم ،بداخلاق بشم، سفرنرم ، و کلا مختل شدن زندگیمو حس میکنم

    این ترس اونقدر شدیده که منو زیر و رو میکنه

    کمی بهتر شدم اما هنوزم هست و‌ میزان موجودی حسابم ارتباط مستقیمی روی حال و احساسم داره

    همیشه دوست دارم با پشتوانه مالی جایی برم یا کاری رو شروع کنم

    چرا اینجوریم؟؟؟؟؟

    چون باور دارم فقط با پول احساس خوب بوجود میاد.

    باور دارم با پول میشه سفر رفت

    با پول میشه کاری رو شروع کرد

    با پول من ارزشمندم

    با پول من زنده ام

    ‏با پول شناخته میشم شخصیتمو به پول گره زدم

    در یک کلام چون به پول وابسته ام و…..

    داشتن پول خوب و‌معنویه ولی وابستگی به پول باعث میشه با ازدست دادنش احساس کمبود و احساس بدی داشته باشم

    وابستگی به پول باعث میشه حتی موقع داشتنش ،نگران تموم شدنش باشم .

    این ترس برای من یک الگوی تکرارشونده س بارها پیش اومده که وقتی پول دارم شادم به محض کم شدنش میترسم و احساسم بده همین ترس باعث شده هرچندسال از نظر مالی صفر بشم میگن از هرچی بترسی سرت میاد!

    من به دل این ترس ورود نکردم بخاطر همین همچنان داره تکرار میشه

    باورهای مخرب دیگه ای پشت این موضوعه مثلا اینکه

    پول در آوردن سخته

    پول کمه و فراوانی رو باور ندارم

    طبیعیه گاهی شکست بخوریم یا بی پول بشیم

    باورندارم شخصیت پولسازی دارم

    با بی پولی میخوام احساس قربانی بودن داشته باشم و بقیه دلشون بسوزه!!!

    پولدارا آدمای خوبی نیستن و……

    از ی طرف بی پولی رو ناآگاهانه دوست دارم و از طرفی با بی پولی ترس از کمبود سراغم میاد

    چطور میتونم این ترسو برطرف کنم؟

    …باور به اینکه من به خودی خود ارزشمندم چون از روح خدایی در من دمیده شده و وجودم به هیچ عامل بیرونی وابسته نیست.

    …سفری که در پیش دارمو با همین پول کمی که توی حسابم هست آغاز کنم تا ببینم بی پولی چیه و ببینم خداوند خلف وعده نمیکنه

    ….تلاش کنم باورای ثروتسازمو تقویت کنم تا دچار بی پولی نشم باورهایی که از مذهب میان و ثروتمندا رو نکوهش میکنن به نظرم خیلی تاثیر داره روی ترسم

    ریشه ترسم از بی پولی فکر میکنم وابستگی عمیق به پوله و دومیش باور نکردن فراوانی های جهان

    خدایا من نمیدونم تو بهم بگو

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  8. -
    مریم بانو گفته:
    مدت عضویت: 1334 روز

    به نام خدای بخشنده مهربان عشق و معجزه و ثروت

    سلام به بهترین استاد دنیا

    سلام به مهربانترین استاد دنیا

    سلام به خوشتیپ ترین استاد دنیا

    سلام به توحیدی ترین استاد دنیا

    سلام به شجاع ترین استاد دنیا

    سلام به تاثیر گذار ترین استاد دنیا

    سلام به با اراده ترین استاد دنیا

    سلام به خانوم شایسته زیبا و دوست داشتنی

    سلام به دوستان و همراهان ارزشمند بهترین سایت دنیا

    استاد عزیزم تو آخرین طبیبی که لحظه های آخر به داد من رسیدی

    تو نوری از خدایی که پیغام خدا را به گوش من رساندی

    زیبا ترین بهاری

    پایان انتظاری

    برای من تنها تو یک حریم امنی

    تو بهترین دوایی برای خستگی ها م

    استاد عزیزم در مورد الگوهای تکرار شونده ترس که گفتید ،من خیلی فکر کردم که از چی میترسم ،استاد من الان دیگه از چیزی نمی‌ترسم واقعا بخاطر اینکه من خیلی ترسها رو داشتم قبلاً و تجربه شون کردم

    ترس از طلاق ،ترس از تنهایی .ترس از جدا شدن از خانواده ترس از جابجایی تو کار .ترس از تجربه های جدید .ترس از مستقل شدن و تنهایی زندگی کردن و قبول کردن مسئولیت .ترس از توهین ،تحقیر ،انتقاد …..

    استاد الان که فکرشو میکنم میبینم منم یروزی خیلی از جدا شدن میترسیدم

    خیلی از حرف مردم میترسیدم

    ولی اونقدر تحمل کردم تا جهان با چک و لگد مجبورم کرد به جدایی

    من یروزی خیلی میترسیدم از مستقل شدن و بیرون اومدن از منطقه امن ،ولی جهان با چک و لگد مجبورم کرد و مستقل شدم

    من خیلی میترسیدم مسیولیت خودم و بپذیرم ،چه برسه به قبول کردن مسیولیت یکی دیگه ،الان چند ساله مسیولیت بچه هم با منه

    من خیلی ترس از جابجایی و محل کار جدید داشتم ولی چند بار جابجا شدم

    ولی خیلی ترس‌های احمقانه و مسخره دیگه …

    ولی الان میبینم چقدر بیخود بودن

    دیدم من تونستم به خیلی هاشون غلبه کنم و از پسشون بر بیام

    دیدم میشه ،دیدم چقدر راحت بوده ،دیدم واقعا ترسا فقط نجوای شیطانه

    دیدم من تونستم از یه زندگی پر رنج و عذاب راحت بشم

    دیدم تونستم مسیولیت یه بچه رو قبول کنم و هزینه هارو هندل کنم

    دیدم تونستم مستقل زندگی کنم ،وسایل خونه بخرم ،تنها اساس کشی کنم ،خونه بگیرم ،کرایه خونه بدم ،ماشین برای خودم بخرم ،تفریح برم ،با بچم لذت ببرم ،غذاهای خوشمزه درست کنم خرید برم ،هر چی که دوست دارم برای خودم بخرم

    دیدم من این توانایی ها رو داشتم ،دیدم خدا کمکم کرده ،حتی اون موقع که من مثل الان نمی شناختمش ،حتی اون موقع که من فکر میکردم شاید یکی از یه جایی با اسب سفید بیاد برای من همه این کارو بکنه ،همه اون وقتایی که من ترس داشتم و حواسم بهش نبوده .ولی اون کنارم بوده و حواسش به من بوده …

    استاد عزیزم نمیگم الان ترس اصلا سراغم نمیاد ،چون نجواهای شیطان همیشه هست ،ولی دیگه هیچ ترسی مثل ترسای قبلم نیست ،من با خیلی هاش رو در رو شدم .هر ترسی هم میاد به خودم میگم از اون موقع که بدتر نیست ،که آواره بودی ،بی پول بودی ،بی عزت بودی ،بی اعتماد بنفس بودی ،بی استاد عباس منش بودی ،مهمتر از همه بی خدا بودی ،

    به خودم میگم الان خدارو داری ،نه اون خدای قبلی که منتظر بود تو فقط یه تار موت بیاد بیرون تا بیچاره بشی

    نه اون خدایی که از ترسش جرات صحبت کردن باهاش نداشتی

    الان یه خدای مهربون داری ،یه خدای بزرگ داری ،یه خدای ستار العیوب داری ،یه خدای بخشنده داری که عاشقانه دوستت داره

    به خودم میگم الان استاد عباس منش و داری هر جمله و کلمه اش کلی بهت کمک کرده و امید و انگیزه و شوق و آورده تو زندگیت

    به خودم میگم الان خانوم شایسته رو داری بهترین الگو هست برات از خونه داری و سلیقه اش گرفته تا موتور سواری و کارمند بودنش و عزت و نفس و اداره و اعتماد بنفسش و رابطه عالیش با استاد

    با خودم میگم الان تو همین سایت کلی آدم ارزشمند داری که کلی کامنت زیبا و بی نظیر می‌نویسن که توام میتونی بخونی و لذت ببری و تجربه کسب کنید

    با خودم میگم خیلی چیزا داری که بخاطرشون خدارو شکر کنی

    با خودم میگم مریم خانوم به ترسات قدرت نده ،خودت و دوست داشته باش ،در لحظه زندگی کن ،نگران فردا نباش اگه مسئله ای باشه راه حل هم توش هست ،

    با خودم میگم همون خدایی که تا حالا کمکت کرده از این به بعدم می‌کنه

    با خودم میگم خدای دیروز و امروز ،خدای فردای تو هم هست

    با خودم میگم با هر سختی آسانی هست

    جلوی آیینه به خودم گفتم به روت نیار به روت نیار

    گفتم سلام خانوم بیخیال نگو فردا چی میشه

    دیگه بسه خانوم نگو تکلیف دردا چی میشه

    گفتم سلام خانوم دیگه برام قانون من بعد قانون جنگه

    ولی برنده اونه که می‌تونه خونسرد و آروم بجنگه

    گذشت روزای بدم و بهترش اومد

    هر کی بد بود باهام سرش اومد

    دو تا بال درآوردم از خوشی از این سر تا اون سر شونم

    پرواز میکنم آزاد و خوش

    هر یه ترس وصد بار بکش

    رسیدم به چیزایی که سخت بود یه روزی واسم باورشونم

    استاد عزیزم خیلی دوستتون دارم

    شما و مریم عزیزم و به خدای بزرگ و مهربان میسپارم

    خدانگهدار

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  9. -
    سهیلا گفته:
    مدت عضویت: 3781 روز

    با سلام به استاد دوستان همفزکانسی وبا تشکر فراوان از استاد بخاطر پرسشهای درست وله موقع

    اول این بگم که از وقتی که با این سایت آشنا شدم خیلی از ترس‌هایی که داشتمرفتم داخلش همین آخریش کامنت نوشتن بوده برای غلبه بر این موضوع سعی می کنم بنویسم وبرای من هم خیلی بهتر شد هم تونوشتنم سریع تر ودریت تر می نویسمترسم این بود که جمله سازیهام خوب نیست غلط می نویسم و….

    ترس من الان ترس از فراموش کردن قوانین هست وعمل به اونها کاری که می کنم سعی می کنم هر وقت یادم افتاد بیام توسایت یک چیز جدید که یک لحظه اومد وسریعی خودشو قایم کرد این که اگر من رو خودم کار کنم وکارهام زیاد بشه وقت نکنم روی خودم کار کنم چی میشه این فکر خیلی اومد تو ذهنم که اونا بی که به موفقیت رسید میگن ما رو خودمون کار می کنیم ولی فکر میاد به ذهنم مهلت این شغلی که من دارم و باید هم تمرکز وهم انجامش بدی دیگه انرژی برات نمی مونه ومن الان به ذهنم میگم که افرادی رو به خدمت می گیرم که کار منو بهتر از من انجام بدن ومطمعنم

    همچنین افرادی هستند مثل خانم شایسته ترس بعدی من این هنوز نتونستم کویررو ولکنم ودلیلهی مختلفی هست که برام منطقی می کنه ولی می دونن اینها منشعش ترس هست ترس از قضاوت شدن از حرف مردم ترس از این که نکنه بعداً بفهم که اشتباه بوده ترس از اقداماتی که باید انجام دهمودوست دارم خدا برام انجام بده تازه این نو اکامنتهای بچه ها فهمیدم وقتی کاری رو ول می کنم ی بخاطر این ترس از این دارم که نتونم انجام بدم وسریع میام بیرون

    ترس بعدبم ترس از آگهی تبلیغاتی هستش که فقط یک با انجام دادم واتر کی ها متوجه شدم خیلی راحت دارم کارمو معرفی میکنم واین نشانه خیلی خوبی ترس از برش پارچه های مشتری رو دارم کلا ترس دارم نمی دونم چرابا این که در نودو نه درصد خوب می شن ولی هر بار ترس از خراب شدن دارم الان به ذهنم آمد شاید بخاطر این باشه که وقتی من پیش کی رفتم که خیاطی یاد بگیرم منو از این که پارچه مردومخراب کنم خیلی می ترسند وخیلی هم جای رادار برای دوخت می باشد که همش پارچه حدر دادن بود ترس از دست دادن عزیزانم هست که به خودم میگم همه چی دست خداست دست تو هیچی نیست که خیلی بهتر وارون تر شدم

    ترس بعدبم از ناتوان شدن ولی پولی هست که دارم با دوره روانشناسی ثروت دارم کار می کنم ترس‌های زیادی هست که فعلاً نمی دونم ترس از رانندگی هنوز ماشین ندارم ولی خانم هارو تحسین می کنم با سپاس فراوان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  10. -
    صفورا کوشککی گفته:
    مدت عضویت: 1460 روز

    یکی از ترسهایی که همین الان پیداش کردم اینه که اگر خدا ازم حمایت نکنه چی…

    یعنی درسته که من رو خودم دارم کار میکنم ولی اگر خدا یه وقت نخواد ازم حمایت کنی چی…اگر رهام کنه چی…یعنی هنوز تو اعماق وجودم باورم اینه که شانس وجود داره…یعنی درسته که همه چیز طبق قانونه ولی ممکنه یهو یه اتفاقی بیفته که طبق قانون نباشه…یعنی من صد درصد هنوز باور نکردم که خداوند قدرت خلق زندگیمو به من داده و اگر در مسیر رشد و پیشرفت باشم قطعا ازم حمایت میکنه…هنوز ترس دارم از اینکه درسته خداوند ازم حمایت میکنه ولی اگر یه اتفاقی بیفته و خدا رهام کنه چی…اونوقت صاحبکارم قدرت اینو داره که کارمو ازم بگیره…

    این ترس که ممکنه یه سری چیزا دیگه تحت کنترل خدا نباشه و یا اصلا خدا دوست نداشته باشه که ازم حمایت کنه تو وجودم هست…وقتی پی به این ترسم بردم تازه یاد شعری افتادم که استاد تو فایل توحید عملی 9 در مورد مادر موسی خوندن…که مادر موسی وقتی گهوراه رو انداخت تو اب با حسرت نگاه میکرد و این نجواها تو سرش بود که اگه خداوند تورو از یاد ببره قطعا غرق میشی و همون لحظه وحی میاد که این چه فکر باطلیه…چیزی که فرستادی الان به مقصد رسیده نگرانش نباش…چقدر اشک ریختم با این شعر که دقیقا وصف حال الان من بود…که درخواستی که فرستادی رو ما جوابش رو دادیم فقط کافیه تو احساس خوب بمونی تا بتونی دریافتش کنی…خداوند هیچ وقت تورو رها نکرده و نمیکنه….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای: