پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 8 - صفحه 17 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 8
    182MB
    22 دقیقه
  • فایل صوتی پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 8
    21MB
    22 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

569 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    علی اصغر سیمابه گفته:
    مدت عضویت: 1636 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام استاد عزیزم سلام خانوم شایسته سلام دوستان عزیز و همه کسانی که در این سایت همکاری می‌کنند

    این فایل ترس بود ؟

    صبح میخواستم یک تصمیم بگیرم همون لحظه بهم الهام شد بزن سایت قلبم تایید کرد چون میخواستم پل های پشت سر رو بشکنم

    حرف خدا ؟؟؟؟

    أَلَا إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ ﴿62

    آگاه باشید دوستان خدا نه ترسی دارند و نه غمگین میشوند !!!

    این آیه داره آگاهی بزرگی میده این آیه میگه کسانی که به خدا ایمان دارن نمیترسند ؟؟

    واقعا امشب زنگه به صدا اومد چرا من باید با ترس زندگی کنم

    چرا نتایج پیامبران از حضرت ابراهیم تا موسی و مادر موسی همیشه متفاوت بوده

    مادر موسی هم ترس داشت هم ایمان اعتماد کرد به الله موسی رو انداخت تو رودخانه اخه کی میتونه همچین کاری کنه بچش بندازه و بگه خدایا من به تو اعتماد دارم ؟

    استاد عباس منش میاد کل دفتر تهران جمع میکنه راهی امریکا میشه به خاطر آزادی زمانی مکانی اون موقع هم ترس داشته هم ایمان ایمان بیشتر بوده تا ترس

    استاد عباس منش از بندرعباس بادو بچه راهی تهران میشه اخه کی تو سن متاهلی اونم اوج سختی با راننده تاکسی ول میکنه میاد تهران با دست خالی ؟؟؟

    ما باید علت نتایج رو ببینیم استاد عمل کرد و نتایج مشخصه

    من از خودم میگم و هزاران مسایل دیگه

    ممکنه خیلیا میخوان از کارشون استفا بدن اما ترس هایی داشتن خودم واقعا این موضوع رو اجرا کردم ترس نداشتم بهترین شرایط رو رها کردم توکل کردم به خدا

    ممکنه فردی سالها در یک مکان باشه سر کار با باورهای محدود کننده باور کمبود

    کارش رو رها نمیکنه میگه کار نیست چون بهش گفتن بچسب دیگه نیست کار بیمه کن خودتو اینا همش شرکه

    پل های پشت سر همون باورهای زنجیره ای هست که سالها در وجود من و خیلیا هامون هست

    پل های پشت سری که ترس داریم و باید خراب بشن مثال هاش

    شاید سالها تو رابطه موندی با یک نفر بهت قول ازدواج داده اما قبول کردی ولی هنوز خبری نیست اما به خاطر ترس‌هات به خاطر شرک هامون اون رابطه رو با باج دادن با خرید گوشی ایفون 14با هزاران التماس هنوز خیلیا نگهه میدارن اون شخص رو که نکنه بره

    شاید سالها قول ازدواج بهت دادن فلان دختر بزرگ بشه بهت میدم صبر کردی خبری نیست اخرشم جواب رد بهت دادن چون همون لحظه تصمیم درست رو نگرفتی

    اینا بیشتر به خودم میگم هرچی الهام میشه رو من مینویسم

    شاید ترس از مهاجرت داریم اما میگیم برم اونجا چه کار کنم کار چی کسی منو نمیشناسه چی بابا اون شهری که میری خود خداست خودش میاد بهت کار میده خودش میشه امکانات برات خودش میشه متجرم فارسی برات خودش میشه مامور برات که تا کی تو شهر بمونی مثل مهاجرت استاد که اون مامور بیاد و خدا کاری کنه که استاد لذت ببره بابا به خدا تمام آدم‌ها خود خدان خدا خودش این همه انسان رو آفریده

    ترس هایی که راجب هزاران چیز دیگه داریم

    ترس از مشتری برای کسب و کارمون یک شرک واضح دقیق یعنی آدم‌ها میان ازت خرید میکنن نه خدا هنوز تو وجود خودم هستم اما خیلی وقته روی این باور کار میکنم که آدم‌ها خودشن خدا خودش میشه مشتری خدا اینجوری نیست به یه نفر بگه تورو جون من برو ازش خرید کن نه مشتری میتونه به آسانی بیاد به الله ای که میپرستم اگه من از هدایت های مشتری ها بگم با همین باوری که ساختم شاید برای خیلیا سخت باشه

    هرموقع به هر دلیلی ترس اومد حالا ترس مشتری میگم بابا ترسی نداره

    این ترسها سالیان سال توسط خانواده جامع ذهن مارو درگیر کردن

    ترس‌هایی که مثلا یک پسر میرفت خواستگاری یک دختر همه میگفتن درجا قبول کن ماشین داره دیگه مثل این نیست بعدش قبول کرده زندگیش شده جهنم چون به خاطر حرف دیگران به خاطر باورهای کمبود بوده

    ترس‌هایی که راجب ازدواج داریم

    میبینی سالها داریم روی خودمون کار میکنیم برای یک ازدواج موفق اما هنوز ترس داریم اون شخص نیاد برای ازدواج

    همیشه این باور ساختم ترس که اومد تو ذهنم یعنی علامت شرک بی ایمانی یعنی هدایت شدن به مدار شرک بی ایمانی توی این مدار همش بدبختیه

    وقتی باور کنی بی نهایت دختر خوب و پسر خوب هست دیگه نگران نیستی

    یع خیلیا قفلی زدن روی یک شخص میگن حتما اینو میخوام چرا چون ترس دارن مثلا دختر و پسر مثل این گیر نیاد در صورتی که اگه ایمان رو بیشتر کنه

    یه باور بنیادین دیگه پیدا شد ؟

    توی ایران و اکثر جاها روستاها

    مردم بیشتر باور دارن باید زن از فامیل گرفت چرا ؟مثل خودمون هست درک میکنه آشنا هست خیلی ها به خاطر ترس هاشون ازدواج کردن اما راضی نیست

    اگه اونا حرف بقیه رو قبول نمیکردن اگه اون ازدواج که به زور میخواستن بدن به فامیل اگه اون شخص مثلا دختر بود اگه حرف بقیه رو قبول نمیکرد و میگفت بی نهایت شخص هست اگه اون ازدواج میخواست با فرد فامیل باشه به زور اگه رها میکرد اون ازدواج میتونست با یک شخص دیگه مثلا مهسا و علی باشه اما در خانواده های متفاوت حتی کشور متفاوت افکار متفاوت

    چه باورهایی داریم چه ترس هایی داریم

    خدارو شکر تا تونستم وارد حل کردن و مقابله با ترس هام شدم

    همین امسال پیاده شب از قبرستان رفتم اما بچگی همیشه بهم ترس میدادن خیلی ترس‌هام ریخت

    ترس داشتم خودمو جلوی افراد غریبه معرفی کنم اما روزی چند بار از خودم تعریف میکنم

    منظور خداوند طبق قانونش که میگه دوستان خدا ترسی ندارن یعنی وقتی میایی تو مدار خداوند ازت محافظت میکنه

    فقط میخوام اینو بگم جوری زندگی کنیم چند سال دیگه

    نگیم ای کاش ؟؟؟

    ای کاش اون شخص رو رها میکردم الان با یک شخص خیلی خوب ازدواج میکردم مثال خیلی هامون میتونه باشه اگه ترسها رو ازبین نبریم

    ای کاش از سر اون کار میرفتم الان جایگاه دیگه بودم

    ای کاش مهاجرت میکردم الان یعنی خیلی پیشرفت میکردم

    وقتی کامنت مینویسم خیلی قشنگ بهم گفته میشه

    یک ردپا

    خدایا به من قدرتی بده که بر ترس‌هام غلبه کنم!!!

    امیدوارم شاد سالم خوشبخت باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  2. -
    آقای نیکو گفته:
    مدت عضویت: 3356 روز

    بنام رب یکتا

    سلام به استاد عباسمنش، خانم شایسته عزیز و همراهان

    استاد جان نمیدونید الان که دارم این دیدگاه رو مینویسم هدایت شدم به چه جای زیبایی

    این کامنت رو از فراز قله های سنگچال و فیلبند آمل استان مازندران براتون مینویسم چه جای زیبایی:

    از میان کوه های پر از سرسبزی و جنگل‌های طبیعی

    از تو ابرها دارم این کامنت رو مینویسم

    این قسمت که من نشستم پر از درخت و گیاهان سرسبز و جور واجور و پایین تر بر فراز یک قله یک تک درخت زیبا و تنومند که عروس داماد ها میان برای شروع زندگی شون و ثبت خاطره های زیبا در کنار این درخت عکس میگیرن فیلم میگیرن و برای آیندشون آرزوهای قشنگ میکنن، محلی ها به این درخت میگن درخت آرزوها

    خب برم سر موضوع تمرین این فایل

    صبح که از خواب بیدار شدم از روی یه تراس با چشم انداز رو به جنگل و رو به درخت آرزوها

    اول از همه گفتم یه سر به سایت بزنم وقتی سایت رو باز کردم چشمم به این فایل و تمرین افتاد گفتم بزار اول کامنتها رو ببینم و اولین کامنت که به چشمم خورد کامنت عالی و تاثیر گذار دوست عزیزمون اسدالله زرگوشی بود چقدر این کامنت عالیه

    استاد در مورد ترس بگم

    وقتی که فکرشو میکنم چقدر این ترسها در گذشته جلو رشد و پیشرفت و همچنین دیدن جاهای قشنگ و تجربه های زیبای زیادی رو ازمون گرفته، ترس از فقر ، ترس از مریضی، ترس از تنهایی سفر کردن، ترس ضررهای مالی و ورشکستگی

    در حال حاضر که من به این سفر اومدم و دارم جاهای به این زیبایی رو تجربه میکنم به خاطر اینه که پا روی یکی از ترسهام گذاشتم و همه چیز رو به رب سپردم و با خیالی راحت به این سفر اومدم و الان تنهای تنها در دل جنگل روی قله کوه نشستم و بدون هیچ ترسی از حمله حیوانات نشستم و دارم کامنت مینویسم.

    همین طور که در کامنتهای گذشته توضیح دادم من شغلم ساخت و ساز هست در گذشته حتما باید ساختمانی که در حال ساخت داشتم رو تموم میکردم بعد سفر میکردم و اگه بین ساخت میخاستم سفر کنم نگرانی‌ها نمیذاشت اما به لطف آموزه های شما استاد بزرگ الان در زمانی که حضورم بشدت سر ساختمان ها احساس میشه پا گذاشتم روی ترسها و اومدم سفر و مطمئنم که با یاری خداوند خیلی راحت کارها بدون حضور من انجام میشه

    و این آغاز سفرهای من هست که در آینده بدون ترس وبیم انجام خواهم داد به یاری خداوند متعال

    بهترین ها رو براتون آرزومندم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  3. -
    مهدی اکبر گفته:
    مدت عضویت: 1654 روز

    به نام خدا

    سلام ب استاد عزیز و دوستان خوش فرکانسم.

    بعد از یک ماه دور شدن از مسیر مهدی دوباره برگشته که متعهدانه روی باور هاش کار کنه.

    ب خاطر ترس ها و باورهای غلطی که دارم از مسیر دور شدم، از زندگیم لذت نبردم و چسپیدم به لذت های لحظه‌ای و بی‌اساس و تهش دیدم و میبینم که هیچ لذتی نداشته برام. هیچ احساس خوب و رضایت و امیدی ندارم و یادم میاد که بهترین و عمیق‌ترین احساس خوب رو زمانی تجربه کرده‌ام که داشتم رو باور هام کار میکردم، زمانی که ب هدایت ها گوش دادم، زمانی که شکرگذار بودم بابت نعمت ها، زمانی که زیبایی ها رو دیدم و تحسین کردم، زمانی که بدون دلیل حالم رو خوب نگه میداشتم و زمانی که ایمان داشتم و متعهدانه حرکت میکردم ب سمت اهدافم.

    امروز برای برداشتن یک قدم کوچک در مسیرم ترس هام رو مینویسم تا قدمی باشه برای غلبه بر این ترس ها و تجربه زندگی بهتر.

    سوال:چه ترس‌هایی دارید که هنوز نتونستید بهشون غلبه کنید؟

    -ب طور کلی از ناشناخته ها میترسم. موقعیت جدید، پذیرفتن مسئولیت جدید، آشنا شدن با آدم‌های جدید، برخورد با موجودات جدید، تجربه‌های جدید و…)

    -ترس از حیوانات وحشی، ترس از حشرات

    -ترس از اینکه شب رو تنهایی بگذرونم

    -ترس از مورد ترحم قرار گرفتن

    -ترس از اینکه اطرافیانم موفق‌تر از من باشند: معمولا همیشه وقتی میبینم یکی از نزدیکانم ب موفقیت هایی رسیده خیلی حسادت میکنم و این برام شده ترس که ببینم بقیه بهتر از منن و نتایج بهتری گرفتن .

    -ترس از شکست خوردن

    -ترس از مورد تمسخر قرار گرفتن.

    -ترس از مورد انتقاد قرار گرفتن و یا زیر سوال رفتن.

    -ترس از اینکه بقیه و ب خصوص نزدیکانم تاییدم نکنن.

    -ترس از بی پولی و نیازمندی

    -ترس از سوال کردن، درخواست کردن.

    -ترس از رهبری یک جمع.

    -ترس از اشتباه کردن

    -ترس از آسیب رسوندن ب بقیه یا بقیه رو اذیت کردن یا باری بر دوش بقیه بودن.

    انشالله روز بروز بتونم قدم ب قدم ترسام رو کنار بزارم و ب خدا و زندگی توحیدی نزدیک‌تر بشم.

    استاد جانم ممنونم ازت که دست خدا شدید و کمک میکنید ما خدا رو. و خودمون رو بهتر بشناسیم.

    از همین جا بغلت میکنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      صفورا کوشککی گفته:
      مدت عضویت: 1459 روز

      سلام مهدی عزیز

      تحسینت میکنم که اینقدر قشنگ تونستی ترسهاتو شناسایی کنی و روی باورهات کار کنی…من اولش در جواب سوال استاد فقط سه تا مورد که ذهنم در حال حاضر درگیرش بود رو نوشتم بعد که کامنت شما رو خوندم دیدم که من هم اکثر این ترسها رو دارم ولی تو نگاه اول نتونستم پیداشون کنم…سپاسگذارم که با کامنتتون منو یک قدم دیگه به شناخت خودم نزدیک تر کردید

      لایق بهترینها هستید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  4. -
    لنا رشيدي زاده گفته:
    مدت عضویت: 896 روز

    با عرض سلام و خسته نباشید

    من قبلا ترس بسار زیادی از تنها موندن داشتم واسه همین دوستان و رابطه های اشتباه رو به هر قیمتی با اینکه می دونستم اشتباهن نگه می داشتم و خیلی هم ضربه می خوردم که هدا رو شکر از وقتی وقت مفید بیشتری که با خودم گذاشتم و روی خودم کار کردم این مشکل رو ندارم ولی یه ترس فوق العاده بزرگ که الان دارم ترس از مهاجرت،وارد رابطه جدید شدن و شروع کار جدی ه که همه ش به خودم می گم اگه نشه چی؟اگه نتونم؟این مسیر خیلی سخته کار هرکسی نیست ولی از وقتی با شما شروع کردم انرژی تازه ای هرفتم و دوباره پر انرژی شروع کردم و به خودم گفتم که من می تونم و انجامش می دم و نشدن نداریم حتما می شه،اگه بقیه تونستن منم می تونم،من از خیلیای دیگه که این مسیر رو رفتن جلوترم،من باید انجامش بدم،دوست دارم روزی برسه که همینجا بنویسم که بالاخره شد،چشم امید دارم به اینکه خدا تو مسیر موفقیت قرارم بده و ادمای مناسبو سر راهم قرار بده،من می تونم شروعش با انرژی بود که از صحبت های شما گرفتم،واقعا ممنون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  5. -
    ابراهیم گفته:
    مدت عضویت: 1677 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام

    ترسهایی که من هنوز دارم چیست؟

    حرف مردم

    بی عرضه قلمداد شدن

    شکست

    مسخره شدن

    نتوانستن

    اینا رو که یادم بود نوشتم،ریشه در کودکی و رفتار اطرافیانم داره و البته بعضی ها هم بعد از به صفر رسیدن مالی ایجاد شده.

    مهم نیست که از کجا ریشه گرفته اند بلکه مهمه که ببینیم از کجا بهشون آب و غذا داده شده.

    همونطور که همه متوجه شدیم ریشه همه کمی و کاستی و جهل و تاریکی و ترس و غم و اندوه و استرس و اضطراب و ناامیدی و….. شیطانه

    و شیطان در کجا مستقره یا در کجا میتونه باشه توی ذهن

    یعنی شیطان چطور عمل می کنه،با وسوسه با گمان با ظن با جلوه دادن

    در واقع شیطان عملکردی نمیتونه داشته باشه

    مگر اینکه ما باورش کنیم

    شیطان فقط بر کسانی مسلطه که ذهنشون رو کنترل نمیکنن

    پس به دست آوردیم چرا ما می‌ترسیم، به هر دلیلی این ترسها رو تو ذهنمون پرورش دادیم.

    و البته از طرفی دیگه آشنا نبودیم با خدا و خدا رو و نیروی اصلی بوجود آورنده رو تو خودمون درک نکردیم و دور دیدیم

    خب الان که متوجه شدیم اینا به هر دلیلی به دروغ وارد ذهن ما شدن و موندن و زیاد شدن حالا چکار کنیم؟

    اول اینکه خدای خودمون رو پیدا کنیم،خدایی که از رگ گردن به ما نزدیکتره و اجابت میکنه دعای اجابت کننده به محض درخواست،این خدا قادر مطلقِ،عالم مطلقِ،این خدا خدای همه چیزه،برگی بدون اذن او بر زمین نمی افته و این خدایی گه همه چیزه همیشه با ماست ،هیچ وقت ترکمون نمیکنه،همیشه عاشق ماست،ما رو به همین شکلی که هستیم دوست داره،همیشه پشتیبان ماست و اینکه بدونیم این خدا همه رو هدایت میکنه به همون سمتی که دوست داریم و اینکه ما لایق ارتباط با او هستیم و اینکه خدا ما رو هدایت میکنه به درخواستهامون،پس این خدا رو باور کنیم 100 در صد

    از اونطرف قضیه شیطان کار خودش رو انجام میده و فهم و درک و آگاهی‌های ما ،ما رو متوجه وسوسه شیطان میکنه و اجازه نمیدیم کنترل ذهن از دستمون بیرون بره بلکه کنترل رو میگیریم تو دستمون و قوی تر که بشیم اصلا ما به ذهن میگیم چی بگه که به نفعمون باشه

    الگوهای تکراری نشونه ای برای ما که اون عامل ترس رو سریعتر تشخیص بدیم و بیرونش کنیم .

    این درک من بود و من هم با دوره عزت نفس،لیاقت ،حل مسئله دارم میرم جلو تا نور آگاهی ها،ظلمت جهل رو نابود کنه و همه چیز عیان بشه و تاریکی ها محو میشن.

    خدا نگهدار ماست

    الشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاءِ وَ اللَّـهُ یَعِدُکُمْ مَغْفِرَهً مِنْهُ وَ فَضْلاً وَ اللَّـهُ واسِعٌ عَلِیمٌ

    شیطان، شما را (به هنگام انفاق،) وعده فقر و تهیدستی می‌دهد؛ و به فحشا (و زشتیها) امر می‌کند؛ ولی خداوند وعده «آمرزش» و «فزونی» به شما می‌دهد؛ و خداوند، قدرتش وسیع، و (به هر چیز) داناست. (به همین دلیل، به وعده‌های خود، وفا می‌کند.)

    بقره – 268

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      zahra Mohammadi گفته:
      مدت عضویت: 791 روز

      سلام مچکرم از کامنتتون

      چقدر دقیق وصحیح گفتین اینجای کامنتتون و

      همونطور که همه متوجه شدیم ریشه همه کمی و کاستی و جهل و تاریکی و ترس و غم و اندوه و استرس و اضطراب و ناامیدی و….. شیطانه

      و شیطان در کجا مستقره یا در کجا میتونه باشه توی ذهن

      یعنی شیطان چطور عمل می کنه،با وسوسه با گمان با ظن با جلوه دادن

      در واقع شیطان عملکردی نمیتونه داشته باشه

      مگر اینکه ما باورش کنیم

      شیطان فقط بر کسانی مسلطه که ذهنشون رو کنترل نمیکنن

      دقیقا من چند روزه متاسفانه نتونستم ذهنم وکنترل کنم وافسار ذهنم وشیطان به دست گرفته بود و یه سره از کمبود وفقر وبدبختی میگفت

      خدا روشکر با خوندن کامنت بچه ها ومخصوصا کامنت شما دقیق برام روشن شد که خودم باعث حال بدم شدم وبخاطر ترس هام ضعف از خودم نشون دادم ونتونستم ذهنم وکنترل کنم وچند روزه حال بسیار بدی وتجربه کردم

      مچکرم از کامنتتون که امروز به لطف الله مهربونم وکمک شما دوستان عزیزم به آرامش رسیدم

      موفق باشید دوستان عزیزم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        ابراهیم گفته:
        مدت عضویت: 1677 روز

        سلام زهرا عزیز

        خدا رو شکر که در حال آرامشید و احساس خوب رو دوباره به زندگیتون دعوت کردید.

        همه ما دچار نجواهای شیطان می‌شویم و اینجا مهم کنترل ذهن.

        تحت هیچ شرایطی نباید به احساس نا خوب اجازه ورود یا ماندن بدهیم.

        به قول اُستاد مهم نیست با چه منطقی دست شما رو بخاریه، به هر حال میسوزه پس سریع باید دستمون رو بکشیم و نداریم بسوزه.

        یادمون باشه احساس نا خوب رو از ابتدا باید کنترل و دفع کنیم و هر چه بگذرد تواناییش بیشتر می‌شود.

        سپاسگزارم که به من یادآوری کردید که مردِ عمل باشم و به دانسته هام و نوشته هام عمل کنم.

        احساس خوب=اتفاقات خوب

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  6. -
    شهیده گفته:
    مدت عضویت: 1220 روز

    ترس ترس ترس

    پاشنه آشیل من

    ترس از حرف زدن

    برام عجیبه که باهمه تغییراتی که به لطف خداوند و بعد از آشنایی با این سایت در شخصیتم به وجود آومده من هنوزم می ترسم که حرف خودمو در لحظه ای که به ذهنم میاد بزنم

    حتی در جلسات آنلاین

    حتی در چت گروهی

    حتی در موقعیت های که می دونستم می تونه اهرم پرش من برای کارم باشه

    باورم نمیشه گاهی در تماس تلفنی اونقدر می ترسم و هیجان زده صحبت می کنم که منظورم رو کاملا متفاوت متوجه میشن

    گاهی به خودم میام و می بینم اونقدر تن صدام پایین اومده که طرف به سختی داره میشنوه و گاهی برعکس به خودم میام می بینم دارم داد میزنم

    باورتون نمیشه چقدر پیامها و کامنتهایی که می نویسم و پاک می کنم.

    _تغییرات خوبی که در من ایجاد شده اینه که تو آیینه خیلی خوب با خودم حرف می زنم

    مدتیه موقع صحبت کردن به صورت طرف مقابلم نگاه می کنم

    سعی می کنم اصل مطلب رو سریعتر بگم

    اما ترسم هنوز هست و واقعا دوست دارم بر طرفش کنم.

    ممنون از شما که تمام فایلهاتون به تنهای یک کتاب شخصیت سازیه

    خوشحالم که تونستم بنویسم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  7. -
    فاطمه رحیم زاده گفته:
    مدت عضویت: 1407 روز

    سلام خداقوت من ترسم از رانندگی هستش واین ترس هم از زمانی شروع شد که تازه گواهینامه گرفته بودم وپدرم ماشین رو آورد توی حیاط وبه من گفت دور بزن ومن دور زدم اومدم این ور حیاط وموقع ایستادن زدم توی دیوار وپدرم سرم داد کشید ومن هم دیگه از اون موقع به بعد از رانندگی متنفرم شدم ومی ترسم شایدم به خاطر این باش که اولش هم پدرم به زور منو برد رانندگی برا اینکه ظرفیت کلاسشون تکمیل بشه اون موقع پدرم مربی بود ومن پیش پدرم آموزش دیده بودم ودیگه از 10 سال پیش تا حالا رانندگی نکردم ولی همیشه گوشه ی ذهنم هست ولی جرات نمیکنم در پناه رب العالمین باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  8. -
    اعظم م گفته:
    مدت عضویت: 1624 روز

    سلام وآرزوی سلامتی برای استاد نازنینم و همه ی دوستان عزیز

    ترس هایی،وحشتناکی که داشتم این بود که مریض نشوم یا بیمار نشوم ترس از بی مادر شدن بچه هایم،،که چه روزهای تلخی را بابت این ترس هایم گذراندم،،،تا یه کوچولو جایی از بدنم درد میکرد فکر میکردم خدای ناکرده یه درد ناعلاجی دارم و میمیرم

    حتی میترسیدم برم چکاب ،وقتی هم میرفتم جونم به لبم رسیده بود ته تهش هم خدا را شکر بیماری خاصی نداشتم،،همش تو حول وولا بودم،،،مدام میترسیدم اتفاق خاصی بیفته،،،،همش فکر میکردم حتما اتفاق بدی میاففته،،،چون اوضاع خانواده (خانه ی پدری ام)خیلی ناجور بود،همش اتفاق های بد

    وقتی ازدواج کرده بودم اوضاع مالی شوهرم خیلی عالی بود از طرف اطرافیان،بهم حسادت میشد ومن میترسیدم از حسادت اونها،،،و من آگاهی های که الان داشتم را نداشتم وحس بدی داشتم،،،

    میترسیدم چون خیلی بهم حسادت میکردند و اذیت میشدم ،،اونقدر خودما اذیت کردم وحسم بد بود که همسرم شغل خویش را از دست داد و به بدبختی افتادیم،..

    یه جورایی میخواستم بهم توجه کنند ،،،واونها چون اوضاع مالیم خوب بود مدام اذیتم میکردند چون عزت نفس نداشتم،وابسته به رفتار اونها بودم

    من از حرف مردم خیلی ترسیدم

    من همش به خاطر مردم زندگی کردم،،وترسیدم،،خیلی جاها حقم ضایع شد وترسیدم بگم

    وقتی بچه هام دیر میرسیدند خونه

    میترسیدم..بیشترین هیجانی که مرا به اوج بدبختی کشوند ترس بود

    به خاطر حرف مردم،و نداشتن عزت نفس، گذاشتم هر کس هر کاری خواست انجام بده.

    ته تهش همه ترس های ما به خاطر شرک است و نداشتن توحید واقعی

    توحید فقط نماز خواندن نیست و به قول وسخن نیست .توحید را لحظه به لحظه با قدرت دادن به خداوند باید انجام دهیم. وعمل کنیم به معنای واقعی کلمه.

    تا اینکه ده سال پیش با برنامه های گنج حضور آشنا شدم ومرا از قعر چاه نجات دادند،،،و دوسال پیش با استاد گرامی ام عباس منش آشنا شدم و مولانایی که شهبازی نازنین به من شناساند را در زندگی عملی وزیبا وشگفت انگیز عباس منش میبینم،،،

    وقتی بچه هام را میبینم خدارا شکر میکنم که ترس های مرا ندارند واین به این علته که روی خودم کار میکنم،،،ولی باید بهتر بشوم و بیشتر و بیشتر روی خود کارکنم

    تا آخرین لحظه ی عمر

    با آرزوی سلامتی و عشق برای همه ی استادان وارسته وهدایت گر که مارا از قعر چاه نجات دادند و به سرزمین رهایی ،زیبایی وخوشبختی هدایت کردند.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  9. -
    زینب مرادی گفته:
    مدت عضویت: 1278 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم.سلام به استاد عزیز ومریم مهربان ودوستان گلم.این دفه استاد واقعا موضوع جذابی رو انتخاب کردید فک میکنم این بحث ترس تو همه ی ما کم وبیش هست حالا تویکی کمتر تو یکی بیشتر،من خودم همیشه ترسائی زیادی داشتم الانم دارم اما کمتر،مثلا ازتنهایی میترسم وقتی تنهام تمام افکاری که از کودکی تاحالا بهم گفتن که وقتی تنهایی جن میاد صداهای عجیب غریب میشنوی و…همش میاد توذهنم. وقتی میخوام با پدرم راجبه موضوعی حرف بزنم میترسم با خودم میگم نکنه جوابش نه باشه نکنه دادبزنه سرم )(حالااینم به خاطر اینکه ازبچگی بینهایبت ازپدرم ترس داشتم والبته خییلی بهتر شدم ولی هنوز کاردارم تابهتر شدن()از تعقیر وطرد شدن ورفتن تودل ناشناخته ها نمیترسم اگه قبلا م قطعا ترس داشتم ولی الان نه نمیترسم.ممنونم استاد ازاینکه دارید انقد قشنگ قانون روبرامون میگید واین فایلهای ارزشمند رو رایگان روسایت میذارید وبرای منی که هنوز نتونستم محصولات روبخرم بینهایت ارزشمنده. درفصل ازکتاب رویاهایی تهیه کردم وانشالله دارم سعی میکنم که حتما به امید خدا امسال دوره عشق ومودت وبخرم

    عاشقتم استاد

    درپناه الله مهربان شاد باشید سالم سلامت وثروتمند.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  10. -
    Amineh amiri گفته:
    مدت عضویت: 1126 روز

    به نام خدای بخشنده و مهربان

    سلام به استاد عزیزم و همه دوستان گرامی

    استاد از این مواردی که گفتین من حس میکنم اکثرشون دارم

    بیشترین ترس من که الان به ذهنم میرسه میترسم که خانواده و دیگران تو زندگی آینده من دخالتی داشته باشن

    میترسم نزارن مستقل بشم میترسم کنترلم کنن چون قبلا هم که بحثش باز شده برم جایی بابام گفت یا با داداشم باید برم یا کسی که شوهرم باشه با دلایل خیلی غیرمنطقی و مسخره

    بچهای سایت میبینم میرن تنهایی سفر و کلی خوش میگذرونن و پیشرفت میکنن یکم خیالم راحت میشه ولی یکم بعدش نجواها شروع میشه که چطوری با این خانواده! چطوری میخای بری خارج کشور تنهایی

    بیشتر به خودم اجازه نمیدم راجب شرایطم بگم تا خودمو گول نزنم و نگم این ترسا با این شرایط منطقیه و همم نکات منفیه زندگیه که نباید توجه کنم

    اینا همش ریشه در عزت نفس پایین و ایمان کم منه

    من اگه ایمان داشتم به خدای خودم و باور داشته باشم که خدا آنچه میشود که من میخاهم و همچی همه جهان همه افراد به سود من عمل میکنن تا من به هرخاسته ای که میخام برسم

    نمیدونم استاد الان که همش خونم منتظر نتیجه کنکورمم همش میبینم که وابستم به پول پدر و مادرم و همش تو کارام دخالت میکنن این نجواها هر از گاهی میاد تو ذهنم و منو میخاد ناامید کنه استاد من با همین افکار امروز ی فردی جذب کردم که میگفت با اینکه دانشگاهش ی شهر دیگس همش باباش از راه دور کنترلش می‌کنه و نمیزاره شب تا دیروقت بیرون باشه

    اینارو بیشتر به خودم میگم تا به خودم بیام تا حالیم بشه تا با این فکرا و ترسا دارم ی چند روز بعدمو در حالی که دخالت میکنن و وابستم به پولشون خلق میکنم

    من از تنها موندن میترسم الان که از دوستام به دلایل مختلف دور شدم یا جهان ازم دورشون کرد تقریبا تنهام و دوستی ندارم و گاهی ناراحت میشم و غبطه میخورم

    هی به خودم میگم خدا قراره افراد مناسب تری به سمت من هدایت کنه و امیدوار میشم

    من میترسم از اینکه توی صحبتام و رفتارام و پوششم ایرادی باشه که خوشایند بقیه نباشه

    میترسم زشت دیده بشم میترسم صورتم مثل قبل صاف و شفاف نشه!

    میترسم ازم انتقاد کنن و ایراد بگیرن بهم

    این ترس قبلا در زندگی من خیلی خیلی پررنگ بود با توجه به چیزایی که پدر و مادرم تا این سن بهم گفته بودن من دوست داشتم همه راضی نگه دارم و کاری نکنم تا بقیه ازم ناراحت نباشن و اینجوری شده بود من همه فکر و ذهنم بقیه ای بود که نمیتونستم همشون راضی نگه دارم هر رفتار من که خوشایند یکی بود خوشایند دیگری نبود و این سیکل جوری بود که اصلا من برای خودم شخصیتی نداشتم و مثل ی افتاب پرست با هرکسی رنگ همونو میگرفتم و از خودم فاصله می‌گرفتم

    الان خداروشکر با یاری الله مهربونم تونستم کمی موفق باشم و هنوز جای کار دارم میبینم که هنوز در بعضی موارد سعی میکنم نظر بقیه جلب کنم و نظرشون راجب خودم مهم میدونم

    من حتی در مورد سایت هم میترسم از کامنت هایی که می‌نویسم از حرفایی که میزنم میترسم

    میترسم بچها انتقاد بدی داشته باشن میترسم استاد ناراضی باشه و عملکردم خوب نباشه

    من از درجا زدن و نتیجه نگرفتن میترسم

    خدای من

    چه ترس ها و دلهره های بیهوده ای که ریشه همشون در باور های توحیدیه وقتی خدای خودمون باور کنیم این ترسا چه معنی میده

    ترس از خانواده ، ترس از شرایط ، ترس از آینده ، ترس از حرف مردم

    وقتی همه اینا تحت کنترل و تو مشت ماست و وعده الله مهربونم حقه حقه و قول داده به ما هرچی که میخایم بهمون میده و فقط از ما خاسته ذهنمونو کنترل کنیم و قدرت فقط به خودش بدیم و خودشو بپرستیم و شرک نورزیم دیگه چی میخایم از خدایی که عادل ترینه

    الهی قلبامونو باز کن و دستمونو بگیر و بیشتر و بیشتر نشونه برامون بفرست تا ذهنمون به خودش اجازه نده بهونه گیری کنه و با ترس های الکی حالمونو بد کنه

    راستی استاد امروز ی بارون قشنگی بارید باور نکردنی زیبا و رویایی خیلی حس خوبی بهم داد جاتون خالی

    الهی شکرت

    ما قدرت مند ترینیم چون خدای ما قدرت مند ترینه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: