اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
یه ترس دیگه الان پیداش کردم …ترس از نه شنیدنه….یعنی من اینقدر از نه شنیدن وحشت دارم که حاضرم بمریم ولی از کسی درخواست نکنم…به همین خاطر خیلی خیلی کم اونم بعد از کلی کلنجار رفتن شاید بتونم یه درخواست کوچیک از کسی بکنم…
و الگوی تکرار شونده من اینکه هرموقع می خوام تصمیم بگیرم که کسب و کارم را رشد بدهم ، اصلا نمی تونم تصمیم بگیرم و گفتگوی ذهنی من گاهی اوقات جهت منفی داره .
من همیشه به خودم میگم اگه قراره بیزینس خودم را گسترش بدم ، باید ابتدا الهام الله را دریافت کنم و بعد عمل کنم که همه اش سود باشه ، و ازآنجاکه یکسری الهامات می آد ولی باز هم در تشخیص مشکل دارم که نکنه این از سمت شیطان باشه.
لذا پاشنه آشیل من در تصمیم گیری برای آینده و رشد مالی خودم هست
سلام به استاد عزیزم وتمامی دوستان همراه در این سایت الهی خودشناسی و خداشناسی
در پاسخ به سوال این جلسه اذعان میکنم که
من ترس از طرد شدن دارم
ترس از تنهایی دارم
ترس از رزق دارم
ترس از اینده خودم دارم
ترس از اینده فرزندانم دارم
ترس از ناشناخته ها دارم
و دلایل منطقی برای برطرف کردن این باورهای مخرب
من تنها به دنیا آمدم و تنها از دنیا خواهم رفت/روابط این دنیا همه فانی هستند/هیچ کس کوچکترین تاثیری در زندگی من نمی تواند داشته باشد/با مرگ من ذهن از بین می رود و فقط روح است که می ماند و هر انچه به نام ترس است از بین می رود/ترس زاییده ذهن است/ترس از بی ایمانی می آید
و بالاترین راه حل برای غلبه به این ترس ها
ایمان ایمان ایمان است/توکل توکل توکل
که دارم به خودم میگم
چون با ایمان که باشم در قرآن گفته شده :نه ترسی بر انهاست و نه غمی…
خدایا تو همواره کنارم هستی حتی در زمانهایی که من تو را از یاد برده ام ولی تو مرا از یاد نمیبری
و هر کجا به من غمی وارد شد خودم بر خودم ظلم کردم
و هر کجا گشایش و اسانی بود لطف و رحمت توست
خداوند است که همه ما را محافظت می مند همان طور که موسی را در آب نجات داد،پس وظیفه منه که ایمان بیاورم ،وظیفه منه که توکل کنم،وظیفه منه که رها باشم و وظیفه من که فرزندانم بسپارم به دست خودش
و خداوند رزاق است به قول حضرت سلیمان که خدا را وهاب می نامید پس این ایمان من به خداونده که پاسخ می دهد اگر خدا را وهاب ببینم فراوانی می بینم اگر بترسم کمبود
اینجا هم خدا سمت خودش را تکمیل کرده این من هستم که باید سمت خودمو تکمیل کنم
ترس راهنمای احساسی یعنی فکری که توی همین لحظه داریم با نظر منبع و خدا همراستا نیست و اصلا و ابدا معنیش این نیست که همین الان اتفاق وحشتناکی میوفته همین. برداشت من ازاین موقعیت اشتباه و این برداشت اشتباه باعث شده از اتصال با بعد غیر فیزیکی خودم محروم بشم. خیلی باید مراقب این حسه اورژانسی که مارو مجبور می کنه اقدام کنیم باشیم . از نظر فیزیولوژیک وقتی ما احساس ترس میکنیم سیستم خودمختار بدن به سرعت میره توی حالت فرار، دفاع یا حمله که در مواردی مثل حمله یک حیوان کارکردی عالی داره و این آبشاری از کورتیزول و آدرنالین باعث میشه ما نیروی زیادی داشته باشیم تا اقدام کنیم. توی ترس روانی برداشت ما از یک وضعیت تهدید کنند است اما دقیقا باعث ایجاد همون تنش فیزیکی میشه پس ما در مواجه با ترس های روانی هم حس اورژانسی فرار، دفاع و حمله رو داریم .
تو ترس روانی ما میخوایم این خلا فرکانسی رو بین جایی که الان هستیم و خواسته هامون با یک اکشن پرکنیم. اگر به زندگی اینطوری نگاه کنیم که ما هرکاری رو فقط به این دلیل انجام میدیم که فکر میکنیم نتیجش قرار به ما شادی و رضایت بده (یعنی تمام آمال و آرزوی ما رضایت نه اون عمل اصل و اساس رضایته نه نفس اون عمل) اگه متعهد به این نگاه باشیم دیگه خودمون رو مجبور نمیکنیم که حتما این راه خاصه که به من شادی و رضایت میده و خیلی از مسائل غلبه به ترس رفع میشه چون منبع مارو به مسیر کمترین مقاومتمون هدایت میکنه و اصلا لازم نیست به پنج هزارتا ترس غلبه کنیم یعنی من میخوام برم اونجا و میخوام مسیر انقدر بهم شادی و رضایت بده که اصلا یادم بره هدف چی بود.
بعدش دیگه خودمون رو بدبخت نمیکنیم به یک انتخاب و یک جور عمل کردن و یک جور دیدن اوضاع(حالت فرار، دفاع و حمله). چقدر قشنگ توی یه فایل گفته بودید اینکه آدم مجبور باشه یک گزینه رو انتخاب کنه احساس بدبختی میکنه اما اگر توی فراوانی بازم همون انتخاب رو انجام بده خوشحاله(مثالش نخود آب پز خوردن توی فقر در بندرعباس و نخود آب پز خوردن تو فراوانی و رضایت در فلوریدا بود).
وقتی ما از یه چیزی میترسیم و اقدام میکنیم اون چیز فعاله توی فرکانسمون و بلا سرمون میاد.مثل من که همیشه از زودپز میترسیدم چون مامانم قوانین فشار و دما رو رعایت نمیکرد و این باور رو برام شکل داده بود این وسیله بمبه. منم همش میخواستم غلبه کنم و با ترس با دیده محدود وارد میشدم و به این فکر نمیکردم شاید یه مشکل فنی هست فقط یک انتخاب ترس و غلبه به ترس…همیشه انتظار داشتم خوب کار نکنه و معمولا همینجوری میشد فرکانس ترس فعال بود و من عمل میکردم. چند روز پیش غذا گذاشتم توی زودپز با همون ترس و دیدم باز صدا داد و بخار از بغلش زد بیرون. اگر من اون آدم قبلی بودم زودپز رو باز میکردم سوپاپش رو تمیز میکردم باز میخواستم غلبه کنم به ترسم، اما خودم رو بدبخت یک انتخاب نکردم میدونستم مسیر کم ترین مقاومت من این نیست. با خودم فکر کردم خوب میتونم باربیکیوش کنم، تو قابلامه بپذمش، توی فر بذارم، تو ماکروویو بذارم، سرخش کنم… همین که حس داشتن چند تا انتخاب رو ایجاد کردم قدرتم رو از حسه قربانی پس گرفتم. پس فرداش بازم دوست داشتم از زودپز استفاده کنم اما گفتم من کلی انتخاب دارم غذا رو گذاشتم تو فر اما یه حسی بهم گفت برو ببین تو کابینت بالا کره بادوم زمینی گذاشتی یا نه من میدونستم نذاشتم اما حسه انقدر قوی بود که نتونستم مقاومت کنم. دنباله کره که بودم دیدم یه لاستیک نو زودپز اونجاست. جک پات! این مسیر کمترین مقاومت من بود…. منبع میدونست مشکل چیه، میدونست راه حل چیه و میدونست من دنبال کره بادوم زمینی همه جا میبره حتی زیرفرش…. لاستیک نو رو با کهنه مقایسه کردم دیدم بنده خدا حق داره اما من چون ترس داشتم نمیتونستم راه حل رو ببینم. لاستیک رو گذاشتم و به به چقدر سپاسگزار این وسیله ی عالی بودم که عالی کار میکنه.
توی فرکانس ترس روانی ما دسترسی به بهترین جواب نداریم … داریم سوالها و درخواست هارو پرتاب میکنیم پس توی زمان ترس فقط فرار، دفاع و حمله رو ارائه میدیم. از بین اینا برای بیرون اومدن از حالت ترس، حمله بهترینه چون ترس رو به خشم تبدیل میکنه و فرکانس بالاتری از حسه قربانی بودن (در ادامه توضیح میدیم ترتیبی که واسه من جواب داده از ترس به شکرگزاری).
علت ترس مهم نیست چیه نظر خدا بشدت با اون مخالفه و خیلی بهتره باهاش نرم برخورد بشه شاید یه جایی تو زندگی ما این ترس به ما خدمت کرده اما الان دیگه کارکردی نداره. مثلا من وقتی بچه بودم مامانم بهم میگفت توی جای خلوت دیدی یه غریبه داره میاد سمتت فرار کن. این ترس شاید به یک بچه ی کوچک که قدرت زیادی نداره خدمت کنه اما الان دیگه واسه بزرگسال کارکردی نداره.(مثل اون مادربزرگی که ماهیتابش کوچک بود و سرو ته ماهی رو میزد همه نسلهای بعدم کور همون کارو میکردن)
ترس از انتقاد همیشه دست و پام رو میلرزوند و الان با افتخار میتونم بگم به ندرت اتفاق می افته و اگرم باشه اصلا اذیت نمیکنه. برای نرم کردنش اینطوری بهش نگاه کردم. توی بچگی من نسبت به بزرگتر ها احساس حقارت میکردم و این فرکانس رو ارسال میکردم اونا هم از روی محبتشون سعی میکردن به من نکاتی رو بگن که فکر میکردن منو ارتقا میده و آدم بهتری میکنه. پس از اونجایی که به منبع قدرت بزرگتر ها اعتماد داشتم اجازه میدادم ازم انتقاد کنن و گیرنده مناسب این فرکانس ارسالی خودم بودم. اما الان من میتونم به بخش غیرفیزیکی خودم که دانش کل رو داره وصل شم و خودم رو ارتقا بدم پس این میل به انتقاد گرفتن از دیگران دیگه بهم خدمت نمی کنه میتونم با خیال راحت رهاش کنم میتونم توی آرامش از نظر بقیه که فقط از روی محبتشون میخوان منو ارتقا بدن سپاسگزار باشم و نادیده بگیرمشون. چون وقتی به منبع وصلم از میلیون ها نفر قوی ترم. این راه حل برای من جواب داد.
توی حالت کلی هم وقتی از یه چیزی میترسم سریع به خودم میگم الان تو تحت تاثیر چه فرکانسی بودی نظر منبع یا نظر مامانت، بابات، معلمت؟ این همون اون برنامه ی انتقادگر از گذشته الان داره اجرا میشه. آفرین که فهمیدی برنامه داره اجرا میشه یعنی تو مشاهده کنندش شدی. هیچ چیزه جدی در کار نیست این احساس افتضاحی که الان دارم توی اوج دردناکیش نشونه ی خوب بودن منه یعنی من اتصالم رو قطع کردم چون منبع من داره خیلی بلند صدا میزنه جلوی جریان رو گرفتی انگار بالش گرفتی جلو تنفست این فکر که همین الان داریش بهت شخصیت جدیدت و اهداف جدیدت و دنیای جدیدی که خلق کردی خدمت نمیکنه.
من خیلی آسون میگیرم به خودم وقتی میترسم چون این میل واسه همه ی ما هست که بخوایم از ترس سریع برگردیم به شکرگزاری این محاله. ترس رو میبرم به انتقام، انتقام و به خشم، خشم رو میبرم به سرزنش، سرزنش رو میبرم به ناامیدی، ناامیدی رو میبرم به توبه، توبه که پذیرفته شده رو میبرم به امید، امید دیگه نقطه ی بالا برنده ست، خودش میره به سمت شکرگزاری.
سلام براستاد عزیز وخانم شایسته ی عزیز و مهربان بر همه ی خانواده ی محترمم بر خواهران و برادران عزیزم عاشق همه شما هستم.
ترسها همیشه بر من حکومت کرده اند همیشه از همه چیز ترسیده ام بعضی اوقات حتی از عکس العملی که قرار است نشان بدهم در مورد مسائل مختلف ترسیده ام.
من دختری کنجکاو و پر از هیجان و شور بودم و می خواستم همه چیز را امتحان کنم. و همین من را در معرض ترسهای بیشتری قرار می داد. این خصوصیت من می توانست به رشد و پیشرفت من کمک کند اما بعضی اوقات خودم و بعضی اوقات دیگران من را از کارهایی برحذر داشتند دختر زشته بره انجا یک دختر چه معنی دارد این کار را انجام دهد تو باید سنگین و حرف گوش کن باشی و هر چیز چه درست و چه غلط، از ما بعنوان درست بپذیری
این مشکل نبود که انها این حرفها را می زنند مشکل این بود که من به این حرفها بها می دادم بجای بها دادن به ارزشها و قدرتی که داشتم. و به هر ترسی که رو دادم قوی و قوی تر شد و مرا بیشتر در خودش فرو برد وقتی فکر می کنم چه ترسی مرا از رسیدن به خواستهایم دور کرده است می بینم یک ترس نیست مجموعه ای از ترسها بوده مثل استاد وقتی توی زندگی در بهشت با قطع یک درخت درختهای دیگر به ان وصل بودند و نمی شد براحتی اون درخت یا باور مخرب را حذف کرد ترسهایم مجموعه ای از باورهایی هستند که همدیگر را پوش می کنند و باعث گسترش هم می شوند وقتی از تاریکی می ترسم باعث می شود از حیوانات درنده ی توی تاریکی هم بترسم از عوامل ناشناخته ای که توی ان تاریکی هستند هم بترسم از صداهای عجیب و غریبی که توی تاریکی هستند و من دارم از دور می شنوم هم بترسم. از زوزه ی گرگ که کیلومترها دورتر از تاریکی هم بترسم. و همین طور مغز من شروع می کند به ساختن ترسهای واهی که شاید هرگز برایم اتفاق نیوفتد.
اما هر زمان که جرات کردم و توی دل تاریکی رفتم فهمیدم که خیلی از آنها واهی بودند یا حداقل قابل کنترل بودند. و فهمیدن این موضوع برای کسی اتفاق می افتد که این سوال را از خودش بپرسد. و به خودش اجازه ی فکر کردن بدهد من وقتی خودم و مغزم را با نشخوارهای ذهنی پر می کنم و سوالات درست نمی پرسم چطور می توانم جواب را دریافت کنم. اما با درسها و چیزهای که اینجا از استاد و خانم شایسته ی عزیز و کامنتها دوستان و خانواده ی عزیزم یاد گرفتم. همین سوال و جواب های که اجازه ی فکر کردن به من می دهد خیلی از ترسهایم محو شده اند و ان ترسها اصلن وجود خارجی و منطقی نداشتند.
فکر می کنم بزرگترین ترس من ترس از فکر کردن است از سوال کردن است از اینکه بفهمم خودم مسبب همه ی این شرایط نا دلخواه هستم اینکه می توانستم شرایط را عوض کنم اما نخواستم چرا چون دوست ندارم شرایط موجود تغییر کند من حتی از تغییر دادن این شرایط می ترسم چون این تغییر هزینه دارد هزینه ی آن به قیمت درک عمیقتر است درک خودشناسی است استدلال کردن است مهار کردن ذهن است.
من چطور ذهنی که مداوم در حال تولید نشخوار ذهنی است و مداوم در حال تولید ترسهاس رام کنم. من باید مرجعی بالاتر از ذهنم رجوع کنم ان هم خودم هستم که وجودی خدای در این دنیا دارم و به من قدرتی از نوع دمیدن نفس خداوند در وجودم داده شده است. من باید با خودم بجنگم با نفسی که دوست دارد ترسها بر من حکومت کنند تا بتواند به حیاتش ادامه دهد وقتی من به خداوند برسم وقتی اصلی مثل توکل مطلق در من رشد کند می شوم ابراهیم خلیل الله که حتی وقتی شیطان بر او بصورت چهره ای هبوط پیدا می کند نمی تواند از فرمانی که خداوند به او داده سرپیچی کند چون او مرزی از خودش و ایمان به خداوند را درک کرده است که با رویت شیطان از بین نمی رود اینجاست که خداوند می فرماید کسی که مومن حقیقی باشد شیطان نمی تواند به او گزندی بزند چون در پناه ماست چون در حرم امن خداوند سکنا دارد.
و این زمانی رخ می دهد ما هیچی مرزی برای ترسیدن نداشته باشیم به خاطر همین است که خداوند می فرماید بزرگترین ترس باید از من باشد حالا که بیشتر فکر می کنم ترس از خودم که نکند فرامین خداوند را درست اجرا نکنم جز دغدغه هایم نبوده است. و همین مومن بودن مرا خدشه دار کرده و باعث ورود ترسهایی بیشمار نفسانی از طرف شیطان شده است درست مثل اینکه وقتی نور نباشد تاریکی بر ما حکومت می کند. وقتی که توی کارها و زندگیم ترس از خداوند نباشد شیطان بدون شک با ترسهای بسیاری بر من حکومت خواهد کرد.
من حدود یکسال عضو سایتم ؛اما همیشه برای کامنت گذاشتن مسئله داشتم
اینکه تو هنوز خیلی کار داری،باید رو خودت کارکنی
کامنت های علی خوشدل و ببین،کامنت حبیب حافظان و همسرش روببین_بعد تو میخای کامنت بذاری؟؟؟
ولی الان مینویسم نه بخاطر اینکه فقط کامنت بذارم چون تونستم پارو بزرگ ترین ترسم بذارم
مجرد بودم خیلی احساساتی و تشنه محبت
21سالم بود ازدواج کردم؛احتیاج به دست نوازشگر و محبت زیاد بیشتر هم شد(البته گدایی محبت برای من بهتر صدق میکنه)
9سال فقط گدایی کردم_هر شرایطی رو تحمل کردم که یکی باشه کنارم
یکی منو دوست داشته باشه
اگه درخواستی داشته باشه و من بگم نه!!!چی میشه؟؟؟منو ول میکنه_یا ازم دلسرد میشه
نگاهش نسبت به من تغییر میکنه
اگه دنبال کاری که دوست دارم برم چی؟؟عشقم تدریس؟؟اره دیگه سریع جواب میومد که نه….کار کنی که شوهرت بخاد غربزنه….بعد غر بزنه بعدش دلسرد بشه….بعد زندگیم و ازدست بدم…بعد هم که بی کس بشم
وااااای من که کسی رو ندارم ،همین شوهرمه
اینم از دست بدم ،بی پناه بشم
بی خونه بشم
دیگه دوست ندارم برم خونه بابام زندگی کنم
حرف مردم و چکار کنم
ازکجا خرجی مو بیارم؟؟؟
کار که ندارم
وااااای…..اصلا اصلا…..تحمل کن
زن باید صبور باشه
نمک زندگی همین دعواهاست
چقدر تو سوسولی
خلاصه با عشق جانم آشنا شدم؛استاد عزیزم
وکم کم تغییر کردم….درسته که زمان برد ولی دیگه یه جایی گفتم بسه
باید برم سرکار
30سالم شده باید از دنیا لذت ببرم
باید دنبال علایقم برم
وتنش…..تنش….اما به من ربطی نداره ،من باید برسم به آرزوهام
رفتم سرکار ومدرس بهترین آموزشگاه شدم
گاهی که باهم بحث میکردیم(از موقعی که روخودم کار کردم دعواها به شدت کم شد،تحقیر کردنا به شدت کم شدو اون شخصیت زن قوی که فقط فقط تو بعضی فیلم باکلاسا و پولدارا دیده بودم که زن هم اظهارو نظر میکنه،حرف اونم حساب میاد بهش رسیدم_من اونجوری شدم الان)تو فامیل شاید فقط 5تا زن این مدلی هستن
بقیه فقط باید لال باشن و چشم بگن
فقط بخاطر اینکه یه لقمه نون میاد توسفرشون پای شوهرشونم ببوسم(باهمشون هم صحبت کرده بودم ازقبل،هیچ کدوم حتی حاضر نیستن یه ساعت مرداشونو تحمل کنند وقتی میگم پس چرا؟؟؟میگن بی کس چکار کنیم)
تغییر کردم تا رسید به جایی که چندین بار بحث شد
گفت حیف که این قانون لعنتی مهریه هست،ومجبورم تحمل کنم
گفتم واقعا؟؟؟حالا تو دعوا
گفتم باشه
گذشت تا آروم شم
گفتم خدایا توعمیقا ازدلم باخبری که من فقط تو رو پشتیبان خودم میدونم و بس!!!
من به هیچ کس تکیه نمیکنم جز تو،چون دیدم که 30سال وابسته همه بودم و نتیجه رو دیدم
یکسال اومدم سمت ناقص ولی اومدم؛نتیجه تواین یکسال برابری میکنه با اون همه سال
اصلا برام مهم نیست مهریه داشته باشم یانه
چون روش حساب نمیکنم وقتی خدای ثروت مندی مثل تو دارم
اما عقلم چی میگه ؟؟؟میگه کارت اشتباه،نکن دختر
خریت محضه نکن دختر
دستی دستی خودت و بدبخت نکن دختر
گفتم نه….فقط دوست دارم باتو صحبت کنم
قرآن رو باز کردم وایه اومد
که دل به مال دنیا نبند،بهترشو بهت میدیم(متاسفانه هنوز قرآن وترجمه رو شروع نکردم)
وقتی از خودم پرسیدم چه ترس هایی دارم ؟!دیدم کل وجود من پر از ترسه.
ولی با تجربه هایی که داشتم، حالا میدونم این ترس ها فقط توهمات ذهن نجواگر هست که یک مانع بزرگ میسازه که ما حرکت نکنیم، چون ذهن عاشق حفظ کردن حالت خودشه.
1.من ی مدت، موقع رانندگی ترس از ماشین های بزرگ مخصوصا کامیون ها داشتم ،به قدری این ترس زیاد بود که به محض نزدیک شدن من به یک کامیون یا نزدیک شدن کامیون به من، خود به خود دست و پای من میلرزید .و سرعت ماشین و کم میکردم تا کامیون از کنار من رد بشه.
ولی من غلبه کردم به این ترس و اون لحظه چقدر واسه من پر از حس آزادی بود،آزادی از قفسی که ذهن واسه من ساخته بود که تو باید بترسی.ولی الان دیگه با خیال راحت رانندگی میکنم و دیگه ترسی از ماشین های بزرگ ندارم.
2.ترس بعدی من که بشدت تمام زندگیم تحت تاثیر بوده ،ترس از قضاوت شدن توسط بقیه و نگران حرف مردم بودن …من اصلا واسه خودم زندگی نمیکردم، لذتی نمیبردم که مبادا مردم فکر ناجور نکنند که مبادا در چشم مردم بد نباشم.
نمیشه گفت که این ترس از بین رفته، ولی خیلی خیلی کم شده.دیگه واسم مهم نیست حرف و نظر بقیه،کار خودمو میکنم .
3.ترس از تاریکی،،،،مواقعی که خانواده میرفتن مسافرت و من تنها بودم شب ها از اینکه موقع خواب لامپ ها رو خاموش کنم می ترسیدم و حتما باید همه لامپ ها روشن میبود.،کم کم بر این ترسم غلبه کردم و الان دیگه راحت در تاریکی کامل میخوابم.
4.ترس از مار،به حدی که اگه خواب مار میدیدم فورا از خواب میپریدم و چراغ خواب رو روشن میکردم و دور و ورمو ی نگام مینداختم که مار نباشه ،در این حد ترس داشتم اااا.
ولی خوب فکر میکنم ترس از مار ،واسه من برمیگرده به اینکه همیشه پدر و مادرم میگفتن اگه خواب مار ببینی یعنی اینکه یکی داره پشت سرت بد میگه و یعنی دشمن داری .و این حرف تا همین الآنم تو ذهنمه که اگه خواب مار میبینم یعنی دشمن دارم.
ولی اومدم منطقی سازی کردم،،، گفتم همه ی آدمها بالطبع هم دوستانی دارند ،هم مخالفانی که ما اسمشون و میزاریم دشمن.هر کسی که به ما حسادت کنه و پشت سر ما غیبت کنه میگیم دشمن ماست.ولی این باور و ساختم که هیچ دوست و دشمنی بیرون از من وجود نداره و این افکار غلط من هستند که سمی ترین مارها و قویترین دشمن هستند.پس بیرون از من هیچ ترسی از دشمن فرضی ذهنم نیست.
5.ترس از آینده و اینکه نمیدونم قراره چی پیش بیاد.
با خودم میگم هیچ کس جز خدا، از ثانیه بعد خودش خبردار نیست،چرا باید نگران آینده ای باشم که معلوم نیست اصلا خودم باشم یا نه.
6.ترس از نتیجه ی کارها
همش میگم اگه مثلا فلان کار و انجام بدم اگه بشه اگه نشه چی میشه.
بعد میگم خوب اگه قرار بود آدم های موفق نگران این شدن ها و نشدن ها باشند که اصلا حرکت نمیکردند و موفق نمیشدند.من طرف خودمو به خوبی انجام میدم که اگه حتی نتیجه دلخواه میسر نشد حداقل از عملکرد خودم راضی باشم و بگم من تمام سعیمو کردم.
7.ترس از گذشت زمان که به سرعت برق و باد در حال گذشت روز و ماه و سال هست و ترس از گذر عمر.
خوب قرار نیست چیزی در این جهان فانی ماندگار باشه و ایستایی داشته باشه،..همه چیز در جهان در حال گذر هست و لازمه ی تکامل و رشد جهان و جهانیانه.
8.ترس از تجربه کردن هر چیز جدیدی از ناشناخته ها.
اون ناشناخته ها ناشناخته ست چون من هنوز به شناخت نرسیدم وگرنه هیچ ناشناخته ای نه عجیبه نه ترسناک.
9.ترس از کم آوردن و ناامید شدن و درجا زدن
خوب اگه من واقعا ایمان داشته باشم که خداوند هر لحظه درحال هدایت کل موجودات هست و لحظه ای از هدایت غافل نیست و الحی القیوم هست پس حرکت میکنم و بقیه رو میسپارم به خودش.
10.ترس از مورد تایید دیگران نبودن و در نظر اونا شخص مهمی جلوه نشدن.
من اومدم که زندگی و تجربه کنم، و واسه خودم زندگی کنم قرار نیست طبق میل و سلیقه دیگران زندگی کنم .رضایت خودم و خدای خودم مهمتره.
و خیلی ترس های دیگه ،که همش نشات گرفته از همون باورهای کمبود ذهن هست که اگه تلاش نکنیم برای حذف این ترس ها،هر لحظه بر این ترس ها اضافه میشه و لذت زندگی از ما گرفته میشه.
استاد عزیزم ،بی نهایت از شما ممنونم که چنین فایل فوق العاده ای رو تهیه کردین.
همین سوال پرسیدن های درست و اساسی خیلی کمک کننده هست تا موانع شناخته بشه.
یعنی اگر ما بتونیم دائم بر ترس هامون غلبه کنیم یعنی زندگی برامون بهشت میشه
من برای ذهنم ترس رو اینجور معنا کردم و دیگه از هیچ چیز نمیترسم
به ذهنم گفتم ترس یعنی این که قدرت رو میدیم به غیر خدا
از اون جایی که الله قدرت مطلق و خیر مطلق هست پس نه شری وجود داره و نه آسیبی بلکه پاداش وجود داره و با این منطق به ترس هام حمله کردم
یعنی ترس رو هم معنا کردم با شرک و از اون جایی که ذهن ما همواره از گناه کردن فرار میکنه براش منطقی کردم که ترس یعنی شرک
نمیگم از اول این شکلی بودم به لطف رب مهربانم و آموزهای استاد عزیزم تونستم شجاعت به خرج بدم
و من از وقتی که شخصیت و دیدگاهم تغییر کرده زندگیم چقدر لذت بخش شده حتی از حیوانات هم نمیترسم
و چقدر این نترسیدن اعتماد به نفس آدم رو زیاد میکنه
من فقط کمی ترس از شکست دارم
ولی میام در مقابلش باورهای درست رو میزارم
میگم وقتی من تلاش میکنم و به تلاش خودم ارزش قائل می شوم و یقین دارم که حتما خداوند هم ارزش و عزت صد چندان به تلاشم می نهد قطعا موفق میشم و جایی رو برای شکست تو ذهنم نمیزارم
و واقعا بعضی ترس ها هستن که واهی هستن وقتی آدم تو دلش میره میبینه هیچی نبوده پوچ بوده
مثل:
من از بچگی از تاریکی میترسیدم
و همیشه هم اون ترس با من بود
یادم هست اوایل که داشتم رو خودم کار میکردم یه شرایط پیش اومد من تو خونه باید شب تنها میخوابیدم تنهای تنها گفتم رویا الان وقتشه با این ترست روبه رو بشی اولش نجوا به قدری قوی بود در حدی که مرگ رو احساس میکردم ولی من با تکیه بر اینکه خداوند با من هست دوتا فرشته همراه من هست من تنها نیستم که
شب رو حتی تو خونه هم نخوابیدم رفتم تو حیاط خوابیدم داشتم به ستاره ها نگاه میکردم هم لذت میبردم هم میترسیدم ولی تونستم به ترسم غلبه کنم و صبح کنم اون شب رو
و چندین شرایط پیش اومد که من شبها باید تنها میخوابیدم از هیچ چیزی نترسیدم بدون اینکه چراغی روشن کنم و تونستم اون ترس واهی رو از بین ببرم
از خدای قشنگم سپاسگزارم که روز به روز زندگی و شخصیتم رو عالی و متعالی میکنه تا زندگی لذت بخش و راحت تری رو تجربه کنم
و از استاد زیبایم سپاسگزارم که دست رَبِّ مهربانم هست برای آگاهی های ناب
یه ترس دیگه الان پیداش کردم …ترس از نه شنیدنه….یعنی من اینقدر از نه شنیدن وحشت دارم که حاضرم بمریم ولی از کسی درخواست نکنم…به همین خاطر خیلی خیلی کم اونم بعد از کلی کلنجار رفتن شاید بتونم یه درخواست کوچیک از کسی بکنم…
به نام خداوند جان آفرین
سلام استاد و مریم جان
ترس موجودی ناشناخته که همیشه همراه ما بوده و هست
ترس از طرد شدن
ترس از بی پولی
این دو ترس رو دارم البته در مورد طرد شدن اوکی شدم
دیگه نگران نیستم و خودم را تا حد زیادی پیدا کرده ام
ولی ترس از درآمد کم نیامدن پول
چیزی که خیلی روزها میاد سراغم و با تلاش بسیارم باز کم میارم
نمیدونم ترس از بی ایمانی میاد
نمیدونم اشتباه محض هست من که باور به فراوانی دارم و این ترس
ولی دارم تلاش میکنم تا خدا را بیشتر ببینم
چون ترس رو از بین میبره
هر زمان خدایا گفتم و گذاشتم کار کنه راحت تر بودم و پول بهت رسید ولی امان از سر رسید و
اومدن ترسهای که اگه جور نشه چی
دارم تلاش،میکنم تا ترسهای رو بزارم کنار و فراوانی رو بیشتر درک کنم
خدایا کمکم کن و هدایتم کن مرا به راه راست راه کسانی که به آنها نعمت داده ای نه آنهایی که غضب کرده ای
شاد موفق و ثروتمند باشید در پناه خداوند متعال
به نام خداوند مهربان وهدایتگر
سلام
من از تصمیم گیری برای آینده می ترسم .
و الگوی تکرار شونده من اینکه هرموقع می خوام تصمیم بگیرم که کسب و کارم را رشد بدهم ، اصلا نمی تونم تصمیم بگیرم و گفتگوی ذهنی من گاهی اوقات جهت منفی داره .
من همیشه به خودم میگم اگه قراره بیزینس خودم را گسترش بدم ، باید ابتدا الهام الله را دریافت کنم و بعد عمل کنم که همه اش سود باشه ، و ازآنجاکه یکسری الهامات می آد ولی باز هم در تشخیص مشکل دارم که نکنه این از سمت شیطان باشه.
لذا پاشنه آشیل من در تصمیم گیری برای آینده و رشد مالی خودم هست
«إِنّا فَتَحنا لَکَ فَتحًا مُبینًا»
چرا مبین
چون تابلو و واضح و روشن و مبرهن است که تو از پس فتح این خاکریز بر نمیآمدی
ما برای تو این فتحو کردیم
خیلی واضح و روشن به خودتم میدونی که کار تو نبود تو نمیتونستی از پس گرفتن این خاک ریز از دست شیطان بر بیای
2. «لِیَغفِرَ لَکَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِن ذَنبِکَ وَما تَأَخَّر»
پیام مستقیم به ناخودآگاه تو:
من فقط گذشتهات را نمیبخشم؛
آیندهات را هم ایمن میکنم.
یعنی:
اگر پول آمد
اگر قدرت آمد
اگر دیده شدی
دیگر آن الگوی سقوط فعال نمیشود.
این یعنی قطع ترس ریشهای.
یعنی برداشتن ترمز گر ثروتمند بشم آدم بدی میشم و از خداوند دور میشوم
3. «وَیُتِمَّ نِعمَتَهُ عَلَیک»
وقتی این ترمز برداشته شد نعمت دیگه بر تو تمام میشه
نعمت نیمهتمام تو چه بوده؟
فهم عمیق
ایمان قوی
استعداد شفابخشی
ولی جریان مالی ناتمام
اتمام نعمت یعنی:
دیگر مجبور نیستی بین خدا و ثروت یکی را انتخاب کنی.
4. «وَیَهدِیَکَ صِراطًا مُستَقیمًا»
صراط الذین انعمت علیهم غیر مغضوب علیهم …
این آیه دقیقاً ترمز ناخودآگاه تو را باز میکند.
خدا میگوید:
اگر ثروت آمد،
من رهایت نمیکنم که گم شوی.
هدایت یعنی:
در لحظهی وسوسه
در اوج درآمد
در زمان انتخابهای بزرگ
دل تو هنوز قطبنما دارد.
5. «وَیَنصُرَکَ اللَّهُ نَصرًا عَزیزًا»
نصر عزیز یعنی:
بدون چاپلوسی
بدون وابستگی
بدون فروختن ایمان
یعنی پولی که:
کمرت را خم نمیکند
دهانت را نمیبندد
دلت را تاریک نمیکند
ثروتی که از صمد میآید
6. «هُوَ الَّذی أَنزَلَ السَّکینَهَ فی قُلوبِ المُؤمِنین»
این آیه کلید قفل توست.
ناخودآگاهت میگوید:
«اگر پول بیاید، آرامشم میرود.»
خدا میگوید:
من اول سکینه میریزم، بعد فتح میدهم.
پس ترتیب الهی این است:
آرامش عمیق
حضور خدا
بعد گشایش مالی
نه برعکس.
سکینه در کنار ازدیاد ایمان
7. «لِیَزدادوا إیمانًا مَعَ إیمانِهِم»
این آیه مستقیم ترس تو را رد میکند.
فتح الهی، ایمان را کم نمیکند؛
ایمان را زیاد میکند.
اگر ایمانت کم شود،
آن فتح از من نبوده.
8. «وَلِلَّهِ جُنودُ السَّماواتِ وَالأَرض»
تو لازم نیست با زور، فشار، حرص یا جنگیدن پول دربیاوری.
اسباب دیدهنشده
آدمهای درست
فرصتهای دقیق
در خدمت تو میآیند.
9. «وَکانَ اللَّهُ عَلیمًا حَکیمًا»،
طرف تو خداوندی است که علم داره حکمت داره به اون اطمینان کن و تسلیم او باش
اگر تا امروز بعضی درها باز نشده:
نه بهخاطر نالایقی
بلکه چون هنوز سکینه کامل نشده بود
10. نتیجه نهایی:
«جَنّات – تَکفیر سیئات – فَوز عظیم»
فوز عظیم تو چیست؟
ثروت
آرامش
حضور خدا
بینیازی از فرار به لذتهای لغو
جمعبندی یکخطی مخصوص تو
پیام فتح عظیم برای تو این است:
«دیگر لازم نیست فقیر بمانی تا به من نزدیک باشی؛
من میتوانم تو را ثروتمند کنم
و همزمان، تو را نگه دارم.»
به نام الله هدایتگرم
سلام به استاد عزیزم وتمامی دوستان همراه در این سایت الهی خودشناسی و خداشناسی
در پاسخ به سوال این جلسه اذعان میکنم که
من ترس از طرد شدن دارم
ترس از تنهایی دارم
ترس از رزق دارم
ترس از اینده خودم دارم
ترس از اینده فرزندانم دارم
ترس از ناشناخته ها دارم
و دلایل منطقی برای برطرف کردن این باورهای مخرب
من تنها به دنیا آمدم و تنها از دنیا خواهم رفت/روابط این دنیا همه فانی هستند/هیچ کس کوچکترین تاثیری در زندگی من نمی تواند داشته باشد/با مرگ من ذهن از بین می رود و فقط روح است که می ماند و هر انچه به نام ترس است از بین می رود/ترس زاییده ذهن است/ترس از بی ایمانی می آید
و بالاترین راه حل برای غلبه به این ترس ها
ایمان ایمان ایمان است/توکل توکل توکل
که دارم به خودم میگم
چون با ایمان که باشم در قرآن گفته شده :نه ترسی بر انهاست و نه غمی…
خدایا تو همواره کنارم هستی حتی در زمانهایی که من تو را از یاد برده ام ولی تو مرا از یاد نمیبری
و هر کجا به من غمی وارد شد خودم بر خودم ظلم کردم
و هر کجا گشایش و اسانی بود لطف و رحمت توست
خداوند است که همه ما را محافظت می مند همان طور که موسی را در آب نجات داد،پس وظیفه منه که ایمان بیاورم ،وظیفه منه که توکل کنم،وظیفه منه که رها باشم و وظیفه من که فرزندانم بسپارم به دست خودش
و خداوند رزاق است به قول حضرت سلیمان که خدا را وهاب می نامید پس این ایمان من به خداونده که پاسخ می دهد اگر خدا را وهاب ببینم فراوانی می بینم اگر بترسم کمبود
اینجا هم خدا سمت خودش را تکمیل کرده این من هستم که باید سمت خودمو تکمیل کنم
در پناه الله باشید
ترس چیه؟
ترس راهنمای احساسی یعنی فکری که توی همین لحظه داریم با نظر منبع و خدا همراستا نیست و اصلا و ابدا معنیش این نیست که همین الان اتفاق وحشتناکی میوفته همین. برداشت من ازاین موقعیت اشتباه و این برداشت اشتباه باعث شده از اتصال با بعد غیر فیزیکی خودم محروم بشم. خیلی باید مراقب این حسه اورژانسی که مارو مجبور می کنه اقدام کنیم باشیم . از نظر فیزیولوژیک وقتی ما احساس ترس میکنیم سیستم خودمختار بدن به سرعت میره توی حالت فرار، دفاع یا حمله که در مواردی مثل حمله یک حیوان کارکردی عالی داره و این آبشاری از کورتیزول و آدرنالین باعث میشه ما نیروی زیادی داشته باشیم تا اقدام کنیم. توی ترس روانی برداشت ما از یک وضعیت تهدید کنند است اما دقیقا باعث ایجاد همون تنش فیزیکی میشه پس ما در مواجه با ترس های روانی هم حس اورژانسی فرار، دفاع و حمله رو داریم .
تو ترس روانی ما میخوایم این خلا فرکانسی رو بین جایی که الان هستیم و خواسته هامون با یک اکشن پرکنیم. اگر به زندگی اینطوری نگاه کنیم که ما هرکاری رو فقط به این دلیل انجام میدیم که فکر میکنیم نتیجش قرار به ما شادی و رضایت بده (یعنی تمام آمال و آرزوی ما رضایت نه اون عمل اصل و اساس رضایته نه نفس اون عمل) اگه متعهد به این نگاه باشیم دیگه خودمون رو مجبور نمیکنیم که حتما این راه خاصه که به من شادی و رضایت میده و خیلی از مسائل غلبه به ترس رفع میشه چون منبع مارو به مسیر کمترین مقاومتمون هدایت میکنه و اصلا لازم نیست به پنج هزارتا ترس غلبه کنیم یعنی من میخوام برم اونجا و میخوام مسیر انقدر بهم شادی و رضایت بده که اصلا یادم بره هدف چی بود.
بعدش دیگه خودمون رو بدبخت نمیکنیم به یک انتخاب و یک جور عمل کردن و یک جور دیدن اوضاع(حالت فرار، دفاع و حمله). چقدر قشنگ توی یه فایل گفته بودید اینکه آدم مجبور باشه یک گزینه رو انتخاب کنه احساس بدبختی میکنه اما اگر توی فراوانی بازم همون انتخاب رو انجام بده خوشحاله(مثالش نخود آب پز خوردن توی فقر در بندرعباس و نخود آب پز خوردن تو فراوانی و رضایت در فلوریدا بود).
وقتی ما از یه چیزی میترسیم و اقدام میکنیم اون چیز فعاله توی فرکانسمون و بلا سرمون میاد.مثل من که همیشه از زودپز میترسیدم چون مامانم قوانین فشار و دما رو رعایت نمیکرد و این باور رو برام شکل داده بود این وسیله بمبه. منم همش میخواستم غلبه کنم و با ترس با دیده محدود وارد میشدم و به این فکر نمیکردم شاید یه مشکل فنی هست فقط یک انتخاب ترس و غلبه به ترس…همیشه انتظار داشتم خوب کار نکنه و معمولا همینجوری میشد فرکانس ترس فعال بود و من عمل میکردم. چند روز پیش غذا گذاشتم توی زودپز با همون ترس و دیدم باز صدا داد و بخار از بغلش زد بیرون. اگر من اون آدم قبلی بودم زودپز رو باز میکردم سوپاپش رو تمیز میکردم باز میخواستم غلبه کنم به ترسم، اما خودم رو بدبخت یک انتخاب نکردم میدونستم مسیر کم ترین مقاومت من این نیست. با خودم فکر کردم خوب میتونم باربیکیوش کنم، تو قابلامه بپذمش، توی فر بذارم، تو ماکروویو بذارم، سرخش کنم… همین که حس داشتن چند تا انتخاب رو ایجاد کردم قدرتم رو از حسه قربانی پس گرفتم. پس فرداش بازم دوست داشتم از زودپز استفاده کنم اما گفتم من کلی انتخاب دارم غذا رو گذاشتم تو فر اما یه حسی بهم گفت برو ببین تو کابینت بالا کره بادوم زمینی گذاشتی یا نه من میدونستم نذاشتم اما حسه انقدر قوی بود که نتونستم مقاومت کنم. دنباله کره که بودم دیدم یه لاستیک نو زودپز اونجاست. جک پات! این مسیر کمترین مقاومت من بود…. منبع میدونست مشکل چیه، میدونست راه حل چیه و میدونست من دنبال کره بادوم زمینی همه جا میبره حتی زیرفرش…. لاستیک نو رو با کهنه مقایسه کردم دیدم بنده خدا حق داره اما من چون ترس داشتم نمیتونستم راه حل رو ببینم. لاستیک رو گذاشتم و به به چقدر سپاسگزار این وسیله ی عالی بودم که عالی کار میکنه.
توی فرکانس ترس روانی ما دسترسی به بهترین جواب نداریم … داریم سوالها و درخواست هارو پرتاب میکنیم پس توی زمان ترس فقط فرار، دفاع و حمله رو ارائه میدیم. از بین اینا برای بیرون اومدن از حالت ترس، حمله بهترینه چون ترس رو به خشم تبدیل میکنه و فرکانس بالاتری از حسه قربانی بودن (در ادامه توضیح میدیم ترتیبی که واسه من جواب داده از ترس به شکرگزاری).
علت ترس مهم نیست چیه نظر خدا بشدت با اون مخالفه و خیلی بهتره باهاش نرم برخورد بشه شاید یه جایی تو زندگی ما این ترس به ما خدمت کرده اما الان دیگه کارکردی نداره. مثلا من وقتی بچه بودم مامانم بهم میگفت توی جای خلوت دیدی یه غریبه داره میاد سمتت فرار کن. این ترس شاید به یک بچه ی کوچک که قدرت زیادی نداره خدمت کنه اما الان دیگه واسه بزرگسال کارکردی نداره.(مثل اون مادربزرگی که ماهیتابش کوچک بود و سرو ته ماهی رو میزد همه نسلهای بعدم کور همون کارو میکردن)
ترس از انتقاد همیشه دست و پام رو میلرزوند و الان با افتخار میتونم بگم به ندرت اتفاق می افته و اگرم باشه اصلا اذیت نمیکنه. برای نرم کردنش اینطوری بهش نگاه کردم. توی بچگی من نسبت به بزرگتر ها احساس حقارت میکردم و این فرکانس رو ارسال میکردم اونا هم از روی محبتشون سعی میکردن به من نکاتی رو بگن که فکر میکردن منو ارتقا میده و آدم بهتری میکنه. پس از اونجایی که به منبع قدرت بزرگتر ها اعتماد داشتم اجازه میدادم ازم انتقاد کنن و گیرنده مناسب این فرکانس ارسالی خودم بودم. اما الان من میتونم به بخش غیرفیزیکی خودم که دانش کل رو داره وصل شم و خودم رو ارتقا بدم پس این میل به انتقاد گرفتن از دیگران دیگه بهم خدمت نمی کنه میتونم با خیال راحت رهاش کنم میتونم توی آرامش از نظر بقیه که فقط از روی محبتشون میخوان منو ارتقا بدن سپاسگزار باشم و نادیده بگیرمشون. چون وقتی به منبع وصلم از میلیون ها نفر قوی ترم. این راه حل برای من جواب داد.
توی حالت کلی هم وقتی از یه چیزی میترسم سریع به خودم میگم الان تو تحت تاثیر چه فرکانسی بودی نظر منبع یا نظر مامانت، بابات، معلمت؟ این همون اون برنامه ی انتقادگر از گذشته الان داره اجرا میشه. آفرین که فهمیدی برنامه داره اجرا میشه یعنی تو مشاهده کنندش شدی. هیچ چیزه جدی در کار نیست این احساس افتضاحی که الان دارم توی اوج دردناکیش نشونه ی خوب بودن منه یعنی من اتصالم رو قطع کردم چون منبع من داره خیلی بلند صدا میزنه جلوی جریان رو گرفتی انگار بالش گرفتی جلو تنفست این فکر که همین الان داریش بهت شخصیت جدیدت و اهداف جدیدت و دنیای جدیدی که خلق کردی خدمت نمیکنه.
من خیلی آسون میگیرم به خودم وقتی میترسم چون این میل واسه همه ی ما هست که بخوایم از ترس سریع برگردیم به شکرگزاری این محاله. ترس رو میبرم به انتقام، انتقام و به خشم، خشم رو میبرم به سرزنش، سرزنش رو میبرم به ناامیدی، ناامیدی رو میبرم به توبه، توبه که پذیرفته شده رو میبرم به امید، امید دیگه نقطه ی بالا برنده ست، خودش میره به سمت شکرگزاری.
سلام براستاد عزیز وخانم شایسته ی عزیز و مهربان بر همه ی خانواده ی محترمم بر خواهران و برادران عزیزم عاشق همه شما هستم.
ترسها همیشه بر من حکومت کرده اند همیشه از همه چیز ترسیده ام بعضی اوقات حتی از عکس العملی که قرار است نشان بدهم در مورد مسائل مختلف ترسیده ام.
من دختری کنجکاو و پر از هیجان و شور بودم و می خواستم همه چیز را امتحان کنم. و همین من را در معرض ترسهای بیشتری قرار می داد. این خصوصیت من می توانست به رشد و پیشرفت من کمک کند اما بعضی اوقات خودم و بعضی اوقات دیگران من را از کارهایی برحذر داشتند دختر زشته بره انجا یک دختر چه معنی دارد این کار را انجام دهد تو باید سنگین و حرف گوش کن باشی و هر چیز چه درست و چه غلط، از ما بعنوان درست بپذیری
این مشکل نبود که انها این حرفها را می زنند مشکل این بود که من به این حرفها بها می دادم بجای بها دادن به ارزشها و قدرتی که داشتم. و به هر ترسی که رو دادم قوی و قوی تر شد و مرا بیشتر در خودش فرو برد وقتی فکر می کنم چه ترسی مرا از رسیدن به خواستهایم دور کرده است می بینم یک ترس نیست مجموعه ای از ترسها بوده مثل استاد وقتی توی زندگی در بهشت با قطع یک درخت درختهای دیگر به ان وصل بودند و نمی شد براحتی اون درخت یا باور مخرب را حذف کرد ترسهایم مجموعه ای از باورهایی هستند که همدیگر را پوش می کنند و باعث گسترش هم می شوند وقتی از تاریکی می ترسم باعث می شود از حیوانات درنده ی توی تاریکی هم بترسم از عوامل ناشناخته ای که توی ان تاریکی هستند هم بترسم از صداهای عجیب و غریبی که توی تاریکی هستند و من دارم از دور می شنوم هم بترسم. از زوزه ی گرگ که کیلومترها دورتر از تاریکی هم بترسم. و همین طور مغز من شروع می کند به ساختن ترسهای واهی که شاید هرگز برایم اتفاق نیوفتد.
اما هر زمان که جرات کردم و توی دل تاریکی رفتم فهمیدم که خیلی از آنها واهی بودند یا حداقل قابل کنترل بودند. و فهمیدن این موضوع برای کسی اتفاق می افتد که این سوال را از خودش بپرسد. و به خودش اجازه ی فکر کردن بدهد من وقتی خودم و مغزم را با نشخوارهای ذهنی پر می کنم و سوالات درست نمی پرسم چطور می توانم جواب را دریافت کنم. اما با درسها و چیزهای که اینجا از استاد و خانم شایسته ی عزیز و کامنتها دوستان و خانواده ی عزیزم یاد گرفتم. همین سوال و جواب های که اجازه ی فکر کردن به من می دهد خیلی از ترسهایم محو شده اند و ان ترسها اصلن وجود خارجی و منطقی نداشتند.
فکر می کنم بزرگترین ترس من ترس از فکر کردن است از سوال کردن است از اینکه بفهمم خودم مسبب همه ی این شرایط نا دلخواه هستم اینکه می توانستم شرایط را عوض کنم اما نخواستم چرا چون دوست ندارم شرایط موجود تغییر کند من حتی از تغییر دادن این شرایط می ترسم چون این تغییر هزینه دارد هزینه ی آن به قیمت درک عمیقتر است درک خودشناسی است استدلال کردن است مهار کردن ذهن است.
من چطور ذهنی که مداوم در حال تولید نشخوار ذهنی است و مداوم در حال تولید ترسهاس رام کنم. من باید مرجعی بالاتر از ذهنم رجوع کنم ان هم خودم هستم که وجودی خدای در این دنیا دارم و به من قدرتی از نوع دمیدن نفس خداوند در وجودم داده شده است. من باید با خودم بجنگم با نفسی که دوست دارد ترسها بر من حکومت کنند تا بتواند به حیاتش ادامه دهد وقتی من به خداوند برسم وقتی اصلی مثل توکل مطلق در من رشد کند می شوم ابراهیم خلیل الله که حتی وقتی شیطان بر او بصورت چهره ای هبوط پیدا می کند نمی تواند از فرمانی که خداوند به او داده سرپیچی کند چون او مرزی از خودش و ایمان به خداوند را درک کرده است که با رویت شیطان از بین نمی رود اینجاست که خداوند می فرماید کسی که مومن حقیقی باشد شیطان نمی تواند به او گزندی بزند چون در پناه ماست چون در حرم امن خداوند سکنا دارد.
و این زمانی رخ می دهد ما هیچی مرزی برای ترسیدن نداشته باشیم به خاطر همین است که خداوند می فرماید بزرگترین ترس باید از من باشد حالا که بیشتر فکر می کنم ترس از خودم که نکند فرامین خداوند را درست اجرا نکنم جز دغدغه هایم نبوده است. و همین مومن بودن مرا خدشه دار کرده و باعث ورود ترسهایی بیشمار نفسانی از طرف شیطان شده است درست مثل اینکه وقتی نور نباشد تاریکی بر ما حکومت می کند. وقتی که توی کارها و زندگیم ترس از خداوند نباشد شیطان بدون شک با ترسهای بسیاری بر من حکومت خواهد کرد.
سلام بر استاد ویارانش
سلام بر شجاعان راه حق
من حدود یکسال عضو سایتم ؛اما همیشه برای کامنت گذاشتن مسئله داشتم
اینکه تو هنوز خیلی کار داری،باید رو خودت کارکنی
کامنت های علی خوشدل و ببین،کامنت حبیب حافظان و همسرش روببین_بعد تو میخای کامنت بذاری؟؟؟
ولی الان مینویسم نه بخاطر اینکه فقط کامنت بذارم چون تونستم پارو بزرگ ترین ترسم بذارم
مجرد بودم خیلی احساساتی و تشنه محبت
21سالم بود ازدواج کردم؛احتیاج به دست نوازشگر و محبت زیاد بیشتر هم شد(البته گدایی محبت برای من بهتر صدق میکنه)
9سال فقط گدایی کردم_هر شرایطی رو تحمل کردم که یکی باشه کنارم
یکی منو دوست داشته باشه
اگه درخواستی داشته باشه و من بگم نه!!!چی میشه؟؟؟منو ول میکنه_یا ازم دلسرد میشه
نگاهش نسبت به من تغییر میکنه
اگه دنبال کاری که دوست دارم برم چی؟؟عشقم تدریس؟؟اره دیگه سریع جواب میومد که نه….کار کنی که شوهرت بخاد غربزنه….بعد غر بزنه بعدش دلسرد بشه….بعد زندگیم و ازدست بدم…بعد هم که بی کس بشم
وااااای من که کسی رو ندارم ،همین شوهرمه
اینم از دست بدم ،بی پناه بشم
بی خونه بشم
دیگه دوست ندارم برم خونه بابام زندگی کنم
حرف مردم و چکار کنم
ازکجا خرجی مو بیارم؟؟؟
کار که ندارم
وااااای…..اصلا اصلا…..تحمل کن
زن باید صبور باشه
نمک زندگی همین دعواهاست
چقدر تو سوسولی
خلاصه با عشق جانم آشنا شدم؛استاد عزیزم
وکم کم تغییر کردم….درسته که زمان برد ولی دیگه یه جایی گفتم بسه
باید برم سرکار
30سالم شده باید از دنیا لذت ببرم
باید دنبال علایقم برم
وتنش…..تنش….اما به من ربطی نداره ،من باید برسم به آرزوهام
رفتم سرکار ومدرس بهترین آموزشگاه شدم
گاهی که باهم بحث میکردیم(از موقعی که روخودم کار کردم دعواها به شدت کم شد،تحقیر کردنا به شدت کم شدو اون شخصیت زن قوی که فقط فقط تو بعضی فیلم باکلاسا و پولدارا دیده بودم که زن هم اظهارو نظر میکنه،حرف اونم حساب میاد بهش رسیدم_من اونجوری شدم الان)تو فامیل شاید فقط 5تا زن این مدلی هستن
بقیه فقط باید لال باشن و چشم بگن
فقط بخاطر اینکه یه لقمه نون میاد توسفرشون پای شوهرشونم ببوسم(باهمشون هم صحبت کرده بودم ازقبل،هیچ کدوم حتی حاضر نیستن یه ساعت مرداشونو تحمل کنند وقتی میگم پس چرا؟؟؟میگن بی کس چکار کنیم)
تغییر کردم تا رسید به جایی که چندین بار بحث شد
گفت حیف که این قانون لعنتی مهریه هست،ومجبورم تحمل کنم
گفتم واقعا؟؟؟حالا تو دعوا
گفتم باشه
گذشت تا آروم شم
گفتم خدایا توعمیقا ازدلم باخبری که من فقط تو رو پشتیبان خودم میدونم و بس!!!
من به هیچ کس تکیه نمیکنم جز تو،چون دیدم که 30سال وابسته همه بودم و نتیجه رو دیدم
یکسال اومدم سمت ناقص ولی اومدم؛نتیجه تواین یکسال برابری میکنه با اون همه سال
اصلا برام مهم نیست مهریه داشته باشم یانه
چون روش حساب نمیکنم وقتی خدای ثروت مندی مثل تو دارم
اما عقلم چی میگه ؟؟؟میگه کارت اشتباه،نکن دختر
خریت محضه نکن دختر
دستی دستی خودت و بدبخت نکن دختر
گفتم نه….فقط دوست دارم باتو صحبت کنم
قرآن رو باز کردم وایه اومد
که دل به مال دنیا نبند،بهترشو بهت میدیم(متاسفانه هنوز قرآن وترجمه رو شروع نکردم)
صبح همه خواب بودن رفتم و مهریه رو بخشیدم
گفتم بیا همسر جان اینم پا پندت مهریه…..حالا هرکار خواستی بکن
حتی یه ذره هم پشیمون نشدم
ونگم که از اون روز به بعد چقدر رفتار شوهرم عوض شد،عمیقا فهمید که دیگه هیچ ترسی ندارم
شکرت خداوندا تونستم پارو بزرگترین ترسم بذارم
بنام خالق زیبایی ها
سلام
خود واژه ترس در ذهن من پر از ابهامه.
وقتی از خودم پرسیدم چه ترس هایی دارم ؟!دیدم کل وجود من پر از ترسه.
ولی با تجربه هایی که داشتم، حالا میدونم این ترس ها فقط توهمات ذهن نجواگر هست که یک مانع بزرگ میسازه که ما حرکت نکنیم، چون ذهن عاشق حفظ کردن حالت خودشه.
1.من ی مدت، موقع رانندگی ترس از ماشین های بزرگ مخصوصا کامیون ها داشتم ،به قدری این ترس زیاد بود که به محض نزدیک شدن من به یک کامیون یا نزدیک شدن کامیون به من، خود به خود دست و پای من میلرزید .و سرعت ماشین و کم میکردم تا کامیون از کنار من رد بشه.
ولی من غلبه کردم به این ترس و اون لحظه چقدر واسه من پر از حس آزادی بود،آزادی از قفسی که ذهن واسه من ساخته بود که تو باید بترسی.ولی الان دیگه با خیال راحت رانندگی میکنم و دیگه ترسی از ماشین های بزرگ ندارم.
2.ترس بعدی من که بشدت تمام زندگیم تحت تاثیر بوده ،ترس از قضاوت شدن توسط بقیه و نگران حرف مردم بودن …من اصلا واسه خودم زندگی نمیکردم، لذتی نمیبردم که مبادا مردم فکر ناجور نکنند که مبادا در چشم مردم بد نباشم.
نمیشه گفت که این ترس از بین رفته، ولی خیلی خیلی کم شده.دیگه واسم مهم نیست حرف و نظر بقیه،کار خودمو میکنم .
3.ترس از تاریکی،،،،مواقعی که خانواده میرفتن مسافرت و من تنها بودم شب ها از اینکه موقع خواب لامپ ها رو خاموش کنم می ترسیدم و حتما باید همه لامپ ها روشن میبود.،کم کم بر این ترسم غلبه کردم و الان دیگه راحت در تاریکی کامل میخوابم.
4.ترس از مار،به حدی که اگه خواب مار میدیدم فورا از خواب میپریدم و چراغ خواب رو روشن میکردم و دور و ورمو ی نگام مینداختم که مار نباشه ،در این حد ترس داشتم اااا.
ولی خوب فکر میکنم ترس از مار ،واسه من برمیگرده به اینکه همیشه پدر و مادرم میگفتن اگه خواب مار ببینی یعنی اینکه یکی داره پشت سرت بد میگه و یعنی دشمن داری .و این حرف تا همین الآنم تو ذهنمه که اگه خواب مار میبینم یعنی دشمن دارم.
ولی اومدم منطقی سازی کردم،،، گفتم همه ی آدمها بالطبع هم دوستانی دارند ،هم مخالفانی که ما اسمشون و میزاریم دشمن.هر کسی که به ما حسادت کنه و پشت سر ما غیبت کنه میگیم دشمن ماست.ولی این باور و ساختم که هیچ دوست و دشمنی بیرون از من وجود نداره و این افکار غلط من هستند که سمی ترین مارها و قویترین دشمن هستند.پس بیرون از من هیچ ترسی از دشمن فرضی ذهنم نیست.
5.ترس از آینده و اینکه نمیدونم قراره چی پیش بیاد.
با خودم میگم هیچ کس جز خدا، از ثانیه بعد خودش خبردار نیست،چرا باید نگران آینده ای باشم که معلوم نیست اصلا خودم باشم یا نه.
6.ترس از نتیجه ی کارها
همش میگم اگه مثلا فلان کار و انجام بدم اگه بشه اگه نشه چی میشه.
بعد میگم خوب اگه قرار بود آدم های موفق نگران این شدن ها و نشدن ها باشند که اصلا حرکت نمیکردند و موفق نمیشدند.من طرف خودمو به خوبی انجام میدم که اگه حتی نتیجه دلخواه میسر نشد حداقل از عملکرد خودم راضی باشم و بگم من تمام سعیمو کردم.
7.ترس از گذشت زمان که به سرعت برق و باد در حال گذشت روز و ماه و سال هست و ترس از گذر عمر.
خوب قرار نیست چیزی در این جهان فانی ماندگار باشه و ایستایی داشته باشه،..همه چیز در جهان در حال گذر هست و لازمه ی تکامل و رشد جهان و جهانیانه.
8.ترس از تجربه کردن هر چیز جدیدی از ناشناخته ها.
اون ناشناخته ها ناشناخته ست چون من هنوز به شناخت نرسیدم وگرنه هیچ ناشناخته ای نه عجیبه نه ترسناک.
9.ترس از کم آوردن و ناامید شدن و درجا زدن
خوب اگه من واقعا ایمان داشته باشم که خداوند هر لحظه درحال هدایت کل موجودات هست و لحظه ای از هدایت غافل نیست و الحی القیوم هست پس حرکت میکنم و بقیه رو میسپارم به خودش.
10.ترس از مورد تایید دیگران نبودن و در نظر اونا شخص مهمی جلوه نشدن.
من اومدم که زندگی و تجربه کنم، و واسه خودم زندگی کنم قرار نیست طبق میل و سلیقه دیگران زندگی کنم .رضایت خودم و خدای خودم مهمتره.
و خیلی ترس های دیگه ،که همش نشات گرفته از همون باورهای کمبود ذهن هست که اگه تلاش نکنیم برای حذف این ترس ها،هر لحظه بر این ترس ها اضافه میشه و لذت زندگی از ما گرفته میشه.
استاد عزیزم ،بی نهایت از شما ممنونم که چنین فایل فوق العاده ای رو تهیه کردین.
همین سوال پرسیدن های درست و اساسی خیلی کمک کننده هست تا موانع شناخته بشه.
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام استاد عزیزم و مریم جانم
و دوست های قشنگم
چقدر موضوع قشنگی
ترس
یعنی اگر ما بتونیم دائم بر ترس هامون غلبه کنیم یعنی زندگی برامون بهشت میشه
من برای ذهنم ترس رو اینجور معنا کردم و دیگه از هیچ چیز نمیترسم
به ذهنم گفتم ترس یعنی این که قدرت رو میدیم به غیر خدا
از اون جایی که الله قدرت مطلق و خیر مطلق هست پس نه شری وجود داره و نه آسیبی بلکه پاداش وجود داره و با این منطق به ترس هام حمله کردم
یعنی ترس رو هم معنا کردم با شرک و از اون جایی که ذهن ما همواره از گناه کردن فرار میکنه براش منطقی کردم که ترس یعنی شرک
نمیگم از اول این شکلی بودم به لطف رب مهربانم و آموزهای استاد عزیزم تونستم شجاعت به خرج بدم
و من از وقتی که شخصیت و دیدگاهم تغییر کرده زندگیم چقدر لذت بخش شده حتی از حیوانات هم نمیترسم
و چقدر این نترسیدن اعتماد به نفس آدم رو زیاد میکنه
من فقط کمی ترس از شکست دارم
ولی میام در مقابلش باورهای درست رو میزارم
میگم وقتی من تلاش میکنم و به تلاش خودم ارزش قائل می شوم و یقین دارم که حتما خداوند هم ارزش و عزت صد چندان به تلاشم می نهد قطعا موفق میشم و جایی رو برای شکست تو ذهنم نمیزارم
و واقعا بعضی ترس ها هستن که واهی هستن وقتی آدم تو دلش میره میبینه هیچی نبوده پوچ بوده
مثل:
من از بچگی از تاریکی میترسیدم
و همیشه هم اون ترس با من بود
یادم هست اوایل که داشتم رو خودم کار میکردم یه شرایط پیش اومد من تو خونه باید شب تنها میخوابیدم تنهای تنها گفتم رویا الان وقتشه با این ترست روبه رو بشی اولش نجوا به قدری قوی بود در حدی که مرگ رو احساس میکردم ولی من با تکیه بر اینکه خداوند با من هست دوتا فرشته همراه من هست من تنها نیستم که
شب رو حتی تو خونه هم نخوابیدم رفتم تو حیاط خوابیدم داشتم به ستاره ها نگاه میکردم هم لذت میبردم هم میترسیدم ولی تونستم به ترسم غلبه کنم و صبح کنم اون شب رو
و چندین شرایط پیش اومد که من شبها باید تنها میخوابیدم از هیچ چیزی نترسیدم بدون اینکه چراغی روشن کنم و تونستم اون ترس واهی رو از بین ببرم
از خدای قشنگم سپاسگزارم که روز به روز زندگی و شخصیتم رو عالی و متعالی میکنه تا زندگی لذت بخش و راحت تری رو تجربه کنم
و از استاد زیبایم سپاسگزارم که دست رَبِّ مهربانم هست برای آگاهی های ناب
خدایا شکرت