اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
چیزی که من توی خودم کشف کردم در مورد ترس این بوده :
مثلا من از کارهای فیزیکی (ترس از ارتفاع ، ترس از حیوانات ، ترس از آب و…) ترسی ندارم
و اتفاقا عاشق کارهای هیجان انگیزم …خیلی از چیزهایی که توی اطرافیانم دیدم که ترس دارن ،با خودم گفتم واسه چی میترسن اما توی زمینه های درونی من بسیار بسیار ترس دارم
من بشدت از اینکه کسی بهم نه بگه ترس دارم و هضمش برام سخته دارم رو خودم کار میکنم که بابا تو حق اینو داری که درخواست کنی بقیه هم حق اینو دارن که بگن نه یا بگن آره
و از زمانی که از شما شنیدم درخواست کنید سعی کردم فارغ از اینکه طرف بگه آره یا نه درخواست کنم
و نتایج بسیار خوبی گرفتم.این ذهن ماست که قضاوت میکنه و همیشه ام قضاوت هاش اشتباه در میاد
من ترس از شنیدن انتقاد رو داشتم و دارم.همیشه اون چیزی که فکر میکردم درسته یا اون چیزی که توی دلم بوده رو نمیگفتم به این دلیل که طرف ناراحت نشه.همیشه خودم رو موافق نشون دادم مبادا اینکه بگن بالا چشمت ابروعه.خودسرزنشی بسیاری دارم اگه کسی از من انتقاد بکنه یا اینکه منو طرد بکنه.
از شکست خوردن هم میترسم.توی خیلی از شرایط کاری یا شرایطی که میدونستم باید برم تو دلش اما نرفتم و خیلی آروم آروم جلو رفتم که شکست نخورم اما همون موندن توی دایره امنم و ترس از شکست باعث شده که شکست بخورم
توی روابطمم الگوی تکرار شونده داشتم
ینی فردی که اومده بود توی زندگی من دقیقا عین قبلی بود حتی اسم مستعار دومی شبیه اولی بود
و بعد اینکه اون دومی هم به نتیجه نرسید من تصمیم گرفتم روی خودم کار کنم
بنظر من یه پکیج کاملی از ترس های ما به علت بیماری کمالگرایی است
من همیشه هر جایی که ذهنم اومده و گفته باید عالی باشی یا فلان کار رو عالی انجام بدی به خودم آگاهانه گفتم نه من میخوام معمولی باشم ،حتی با خودم گفتم میخوام اون کار رو به بدترین شیوه ممکن انجام بدم ولی بعدش نتیجه اش خوب در اومده برام
این انتظار کمال و عالی بودن پیش زمینهاس برای ایجاد ترس و شروع نکردن
و همچنین باعث میشه فکر کنیم بقیه هم عالیان و هیچ نقصی ندارن
این موضوع باعث میشه که اولا
خودمون رو باهاشون مقایسه کنیم و احساس بدی نسبت به خودمون داشته باشیم
دوما انتظارمون از دیگران میره بالا و اگه جایی خلاف تصور ما رفتار کنن ، ما بهم میریزیم
خلاصه ترس زیاد هست ولی همینکه میپذیری ترس داری ، همین موضوع باعث میشه که آگاه بشی به ترسهات
آگاه شدن و پذیرش اولین قدم برای حل هر موضوعیه
سپاسگزارم خداوندم که فرصت داد به من تا در این فضا قرار بگیرم و نظرمو با شما دوستان به اشتراک بذارم
واقعا ترس چه ها که نمیکنه یه شیر رو مثل موش میکنه و شجاعت یه موش رو مثل شیر درنده میکنه .
اعترافش سخته که بگم چقدر باج دادم و میدم توی زندگیم به ترس هام و حتا الان اشکال رو میدونم بازم حرکت خاصی نمیکنم و هنوزم ایمان که ندارم هیچ .بلکه شرک قوی توی وجودم دارم.
چندتا از ترس هام رو مینویسم
1- ترس از تمام شدن :
در مورد خرید بعضی چیزها میگم بیشتر بخرم که مثل این دیگه نیست و یا تمام میشه و توجه کردم حتا خودکار زیاد میخرم که نکنه تموم بشه و از این مدل تو بازار نیاد یا گرون بشه
2-ترس از جلو رفتن و صحبت با دختر :
اینقدر این ترس در من شدیده که دیروز یه چالش کوچک گذاشتم که خب برم تو شبکه های اجتماعی با دختر دوست بشم اما نفسم داشت بند میومد و خفه میشدم و حالم بد شد و یه زمانی یادم اومد که پشت هم به فاصله چندسال دوتا شکست عشقی خورم و توی ذهنم ارتباط با دختر برام رنج شد و دیگه نخواستم اسیر باشم چون ذهنم دوست داشتن رو مساوی زنجیر میبینه
3- ترس از حرف مردم :
با اینکه ادم خوبی هستم ولی توی زندگیم به واسطه یه اشتباه کوچک کلی پشتم حرف در اومد ولی اعتنا نکردم اما ردپاش رو میبینم که هنوزم توی وجودم ترسی هست که کسی ازم در موردش سوال بپرسه یا بحث کنه چکار کنم
4- ترس از شکست و موفق نشدن :
اومدم و متوجه شدم که من همراه ترس از شکست ،ترس از بی پولی و شکست خوردن دارم اما واقعیتش اینه که من از مرگ و بی پولی یا شکست ترسی ندارم اما از انتقاد خانوادم.از منت گذاشتن. از سرزنش شدن و از اذیت شدن اونا ترس دارم که این باعث این ترس های دیگه شده . یعنی من اون ترس های بالا برام مهم نیست اما حرف مردم و خانواده خصوصا خانواده مهمه که نشون میده در دلش چقدر وابستگی و عزت نفس داغونی دارم
5-ترس از گذشته خودم :
این ترس باعث شده که لذت زندگی رو از دست بدم و خیلی جاها نرم که اشناست یا بزرگترینش که نتونستم خودم رو بپذیرم و کاری رو نخوام شروع کنم که موفق بشم
نتیجه همه این نوشته ها میشه بزرگترین ترس من که حرف مردم هست حالا این ترس از حرف مردم خانواده . دوستان . اشنایان و … باشه . و دلیل اصلی وابستگی به حرف های بقیه و عزت نفس ضعیف و عدم ارزشمندی و در کل شرکی هست که از دیگران دارم و ارزشمندی رو وصل کردم به مردم
سلام جناب سعید در مورد تمام مواد شما مخصوصا مورد پنجم eft خیلی کمک کننده هستش من خودم دوره میرم با دوره لیاقت و عزت نفس استاد دارم ترکیبش می کنم خیلی عالیه من خودم گذشته تلخی ندارم ک ازش بترسم یا باهاش مشکل داشته باشم اما چون ب عمد کاری کردم همکارم ک خیلی اذیتم می کرد اخراج بشه با وجود نیاز شدید مالی همیشه یاد گذشته می افتادم خیلی حالم بد میشد با وجودی که حرف استاد رو مدام تکرار می کردم ک ما هیچ نقشی روی زندگی دیگران نداریم اما برام این خاطره کمرنگ نمیشد با ای اف تی یا ضربات زدن خاطره کمرنگ شد دیگه احساسی بهش نداشتم بعد با همین روشی ک گفتم صحبتهای استاد در مورد عدم تاثبرگذاری ما روی دیگران ک باعث احساس گناه میشه رو مدام ای اف تی می زدم بنظرم ترکیب عالی هستش ای اف تی معتبر فقط فروغمنده کانال رایگان داره حتمن گوشش کنید من چون استاد کوش میدادم باعث شد قشنگتر درکش کنم
چون باید روی حرف مردم کار کنید خاطره هایی ک باعث شده بفهمید مردم مهمن حالا یا خاطره س یا حرفیه که از اطرافیان شنیدید یا جایی دیدین برای من ک تاثیر گذار بوده در کنارش من شش ماهه دارم تمرینی مثل اگهی بازرگانی دوره عزت نفس انجام میدم
تمرینی انجام میدم برای بی اهمیت شدن حرف مردم بشدت سختمه اما مجبورم میرم لباس میبرم جاهای مختلف مثل تورها چون بشدت حرف مردم نوع دید مردم بهم برام مهمه نگن بدبخت بیچاره س ،دستفروشه و… شش ماهه هنوز توش اوکی نشدم شمام واسه خودتون تمرین بسازید
سلام بر استاد عزیزم وخانم شایسته مهربان و سلام بر اعضای سایت
*چه ترسهای دارید که هنوز نتوانسته اید براانها غلبه کنید و همچنان از مواجه شدن با آنها فرار میکنید
*چه ترسهای هست که شما دارید و میدونید براشون غلبه کنید ولی بر اونها غلبه نکردید و یه جورایی دارید ازشون فرار میکنید و همچنان به شدت برای شما اون اتفاقات و اون شرایط ترسناکه
*چه ترسهایی است که براشون نتونستید غلبه کنید و اینها داره تکرار میشه
اولین ترس من همین کامنت گذاشتن بود توی سایت که کمالگرایی اجازه نمیداد اصلاً من کامنت بنویسم یعنی هر موقع میخواستم کامنت بنویسم میگفتم باید تکمیل باشه باید درجه یک باشه تا من بتونم کامنت بنویسم دیدگاهمو بنویسم کلاً چراغ خاموش بودم توی سایت
1ترس از ازدواج کردن دارم که فکر میکنم نتونم از پسش بیام یعنی شرک مطلق یعنی هنوز ایمان به خدا ندارم کامل نیست ایمانم
2ترس از ناشناختهها توی موضوعات مختلف
3 ترس از ارتباط برقرار نکردن با آدمهای غریبه یعنی اعتماد به نفس ندارم
4 زیاد محکم حرف نزدن جاهایی که باید ترس نداشته باشم ترس دارم علی الخصوص با آدمهایی که توی یه جایگاهی هستند مثلاً اداره جات با رئیس روسا اونجاها به شدت ترس دارم که شاید اذیتم کرده باشن کارمو راه نیندازه یعنی شرک مطلق داشتم البته دارمم ولی کم رنگ تر شده
5 ترس از مواجه شدن با برق زیاد دست ندارم تو این زمینه البته در حدی که کارم نمونه رو زمین بلدم اما کلهوم از برق میترسم یه جورایی از بس که منو برق گرفته تو دکهها خصوصاً سماور که چپ راست منو گاز میگرفت دیگه ناخودآگاهم ترسید ازاین برق
6 یه کسی مثلاً منو تهدید کنه میترسم که بعداً بهم صدمه نزنه از همه لحاظ
7 ترس از مهاجرت کردن به کشورهای دیگه
8 از قضاوت شدن هم میترسم که کسی مثلاً منو قضاوت نکنه با من کاری نداشته باشه
9ترس از قبرستان خوابیدن موقع شب اونم نصف شب احتمالاً بترسم شایدم نه
10 ترس از رقصیدن توی عروسی اینو کاملاً صفرم توش یعنی تا الان من هیچ جا نرقصیدم هرچقدر منو کشیدن وسط من از اونها قویتربودم آخرسر دیدن نمیشه ولم کردند
11ترس ازمهمان موقعی که به خونمون میومدند که یه موقع مثلاً آبرومون نره نمیدونم آبرورو درچه میدیدیم بدترین آبرو همین افکار زنگ زده هستش
12ترس ازاستخر درعمق زیاد
13ترس ازمار بااینکه هزارتا گشته ام اما هنوز ام انگار لرزه دارم
14موقع حرف زدن بافک وفامیل ترس دارم که یه موقع ناراحت نشن
15ترس ازآدمهای که مثلاً سواد بالایی داشته باشندمن خودمو گم میکنم درحداونها خودمو نمیبینم ویه جوریهای دسته وپا شکسته ام ضعیف عمل میکنم تحت تاثیر سوادشون قرار میگیریم کمبود اعتماد به نفس
16ترس ازآمپول هم دارم اینم خنده داره
17ترس از کمبود مشتری
18ترس از سخنرانی کردن توی یک جمعی محکم و قوی عمل نمیکنم کمبود اعتماد به نفس
19ترس از صحبت کردن از توانایی های خودام علی الخصوص باآدمهای غریبه رو دارم کمبود اعتماد به نفس
20ترس از تعریف کردن ازخودام
21ترس از قراردادهای جدید نوشتن که یه موقع کلاه سرام نره البته دیگه چیزی ندارم ازدست بدم خخخخ
22ترس ازشنا کردن کردن توی دریا یارود خونه کلا بااب راحت نیستم زیاد
23ترس ازمعلم جماعت وروبرو شدن باآنها یعنی تحت تأثیر سوادشون قرار میگیرم راحت نمیتونم حرفمو بزنم تته پته میزنم خخخخخ کمبود اعتماد به نفس
24ترس ازروبرو شدن باآدمهای دولتی کلا به لرزه میافتم هیچ کاری هم نکرده باشم
25ترس از رهبران کشور وزیر کشور
26ترس ازچتربازی
27ترس ازسوارشدن به هواپیما
28ترس ازروبرو شدن با کامپیوتر مثلاً رشته ام بوده ناسلامتی که اصلا کامپیوترو لمس نکردم یعنی بهم نرسید تومدرسه هرکس سری میرسید بالاسرش اونو بغل میکرد بقیه هم دهنشونو باز میکردن یالباشونو غنچه میکردن تاسری بعدی که زودتر بدوند بهش برسد
29ترس از اینکه میخوام برم مهمونی یا دعوت شده باشم
30ترس ازدعوت به مجلس عروسی یا غیره کلا ترس دارم همشون از کمبود اعتماد به نفس میاد ریششون ازعزت نفس میاد باورنداشتن خود
31ترس ازرفتن توی مغازه طلافروشی اصلا تابحال طلا ندیدم چه برسه به مغازه خخخخخ
32ترس از درخواست کردن فرقی نمیکنه به چه شکلی باشه اصلا نمیتونم درخواست کنم انگارنه انگار که من یه زبونی دارم باید بچرخونمش بزرگترین پاشنه آشیل بشریت
33ترس ازروبرو شدن بادخترجماعت انگار که تیمسا ردیدم کلا وا میرم
34ترس از وابستگی به جنس مخالف اینم ازاش فراریم که کاردستمون نده از زندگی بمونیم
35ترس ازشراکت باآدمهای غریبه البته همون نباشه بهتره
36ترس از اینکه نتونم ثروتمند بشم البته خیلی کم شاید5درصد 95درصد باور دارم خودمو
37ترس ازآینده دارم که شاید نتونم خودمو جمع وجور کنم
38ترس از تک چرخ زدن با موتوررو دارم البته این یکی باشه خوبه یه موقع باکارتک جمعم نکنن
39ترس ازادمها سطح بالا
40ترس ازسوال پرسیدن ازکسی رو دارم فرقی نمیکنه کی باشه کلا زبونم چرخش ندارد
41ترس ازرد کردن مشتری رو دارم البته خیلی کم 5 درصد 95راحت فیتله پیچش میکنم اگه ببینم پروشده یاداره میشه
42ترس ازمسخره شدن رو هم دارم
43ترس از تجربه های جدید
44ترس آزادمهای شروشور هم دارم با اینکه خودم اول شروع کننده بودم دیگه نیستم
45ترس ازفضولی کردن
46ترس ازکمک خواستن
47ترس از اشتباه کردن
48ترس ازاشتباه تصمیم گرفتن
49ترس ازجلوی دوربین قرار گرفتن
50ترس از محبت کلامی بیشتر که یه موقع نچسبه بهم
51ترس ازعصبانیت خودم که کلا موجودی خطرناک میشم اون موقع
52ترس ازدیده نشدن البته خیلی کم 5درصد
53ترس از رانندگی با سرعت بالا البته این عقلانی هست که نمرده باشیم
55 ترس از واردنشدن به این ترسهام خودش برام اخرخط هستش یعنی نمیتونم قورت بدم اینو
56ترس ازمرده روهم دارم بااینکه خیلی دیدم خودام هم کمک کننده بودم به سوی قبرها امابازام یکم میترسم
57ترس از مرگ عزیزان
58ترس ازنه گفتن جاهایی که باید لازم باشه رو نمیتونم زیاد قدرتمند عمل کنم البته بعداز آشنای با استاد واستفاده کردن ازفایلها خیلی خوب شدم اما هنوزرفع نشده
59ترس از ارتباط برقرار کردن با آدمهای غریبه کلا فراریم انگار که میخوان منو بگیرن بفرستن به زندانهای کلمبیا
60ترس ازاون تغییری که خودم میخوام باشم البته خیلی کم 5درصد شخصیت بودا رو تغییر بودا رو اولین وآخرین هدف ام اینه که اون تغییره باشم اون
شخصیته رو میخوام اون چیزی که ازخودام انتظار دارم وبراش زنده ام فقط همین
61ترس ازبی پولی البته خیلی کم
62ترس اززود مردن خیلی کم
63ترس از شروع یه کارجدید البته خیلی خیلی کم
64ترس ازدعوا
65ترس ازمحکم جواب دادن به کسی
66ترس ازجواب منفی شنیدن
67ترس از مغرورشدن خودم
68ترس ازحرف مردم دیدگاه مردم نظر مردم گوش و چشم مردم که مارا جمع کرده یک جا مثل یک ماردورخودمون پیچدونه
69 ترس از اینکه مشتری یه چیزو بیاره پس بده
70ترس از تجربه نکردن چیزهای جدید
71ترس از ناراحت کردن یکی
72ترس ازرفتن به مغازه های باکلاس یافرروشگاه های باکلاس یا هرچیزی که باکلاس باشه مثلاً من اونجا نیستم تصمیم گیرنده جیب هایم هستند اون موقع
73ترس از خریدن لباسهای گرون قیمت کلا اون موقعا جیبهایم وارد عمل میشن
74ترس ازپدرم که فرعون بوده برام البته الان دیگه ندارم اما دیدم میگه بنویس اینم هست
75ترس ازفقر
76ترس از شهرداری
76ترس از فرزندان خودام هنوز ازدواج نکردم ترسهاش اومده که یه موقع گلویی منو نگیرن بگن برامون چکارکردی البته الان میدونم که من فقط مسئول سرنوشت خودم هستم تمام نه هیچ احدالناس دیگری ماادمها روح های جدا از هم هستیم که اومدیم تواین دنیا خودمونو تجربه کنیم کاملا خودمون آگاهانه وارد این جهان شدیم
77ترس از ضبط کردن صدای خودام نمیدونم بخندم یا گریه کنم
78ترس ازادمهای که عصبانی هستند البته خودم تواین قضیه بالاترینش بودم هزار به یک اما خداراهزاران مرتبه شکر که خیلی خیلی آروم تر شدم اما بی نهایت هم راه داره به اونیکه میخوام بشم
79ترس ازخراب شدن یک وسیله رودارم که یه موقع درست نشه
80ترس از آدمهای موزی که زیر خاک اند
81ترس ازکارگرداشتن که یه موقع دزدی نکنه خبر ندارم دزد افکارمنه اندیشه منه پندار منه کردار منه وجهان هم میگه بله حسین درست فکر میکنی کج فهمیدت مبارکه منم تورااجابت میکنم با همون چیزهای که پذیرفتنی حالا ببینیم کی ضرر میکنه این گوی این میدان
82ترس از زیاد خرج کردن
83ترس ازرفتن توی خونه فک و فامیل همشون از نداشتن اعتماد به نفس میاد وخودترس هم خیلیاهاش برمیگرده به عزت نفس مابقیش زاییده فکره که تولید میکنه فقط بیکارنمیمونه
84ترس از حقیقت گفتن خودت نسخه اصلی خودت
85 ترس از حقیقت خودم وفرارکردن ازآنها
86ترس ازناراحتیهای خودمو نتونستم غلبه کنم هنوز
87ترسیدن ازنرسیدنها
88ترس ازنیومدنها
89ترس از اتفاق نیافتها
90ترس ازبوجود نیومده ها
91ترس ازخلق نکردنها
92ترس توی حال خوب موندن قبل از آشنای با استاد
93ترس ازخودترس
94ترس از زیاد توی شادی بودن حال خوب بودن بزن و برقص بودن کلا حال خوب داشتن و ناخودآگاه ام هنوز باهاش مشکل داره انگار که یه موقع مثلاً اتفاق بد نیافته ضربه این شادیهارو بخورم اشک ام دراومد که چیو قبول کرده بودم
چقدر کامل تمام ترس هارونوشتی من اول که دیدم فایلو فکر کردم زیاد ترس ندارم ولی باخوندن کامنتت فهمیدم چقدر زیادن ترس هام چقدر من کار داره تا خودمو بشناسم شما مجردی ولی من که متاهلم یه ترس دیگم دارم اونم (خیانت)
خداروشکر هدایت شدم به این فایل استاد وکامنت شما دوست عزیزم من ترس ازنوشتن کامنتو داشتم وتا الان 2یا3تا بیشتر ننوشتم اونم صدبار پاک میکردم ومینوشتم ولی الان دلی نوشتم خداروشکر بااستاد آشنا شدم وهرروز منو باخودم بیشتر آشنا میکنه
سلام به اسناد عزیز و خانم شایسته مهربان و دوستان خیلی خوب
یکی از الگوهای تکرارشونده من یادگیری و رفتن به کلاس آموزشی است. البته این خیلی خوبه که ما مدام دنبال یادگیری باشیم و کیفیت کارمون رو ارتقا بدیم و رشد کنیم اما من به این نتیجه رسیدم که کسب درآمد از کار موردعلاقه م رو با شرکت در کلاس ها و تمرین کردن به تعویق میندازم. درحالیکه بقیه همکارای من تمرکزشون رو کسب درآمد هست از همون میزان مهارتی که دارن و واقعا هم درآمد کسب میکنن و همینطور درکنارش آموزش هم می بینند اما تمرکز اصلیشون رو شغلشون هست.
اگر نخوام کلاسی رو شرکت کنم نسبت بهش خیلی مقاومت دارم و رفتن به اون کلاس برام وسوسه کنندست.
این نشونه دیروزم بود وقتی سر دوراهی شرکت در کلاسی که دوست دارم یا استارت و تمرکز روی کسب درآمد قرارگرفتم. از خدا نشونه خواستم و امیدوارم که راه درست رو گرفته باشم و به سمتش هدایت بشم.
برای من که پاشنه آشیلی به اسم عزت نفس رو دارم و سال های سال تو زندگیم به آدم ها قدرت دادم و همه تو زندگی من قدرت دارن انگار جز خدا که ناشکری نمیکنم که در این چند وقت اخیر وقتی باهاش تو صلح و رابطه عمیق تری رفتم چطور بهم پاسخ داده
اما لجم میگیره ازینکه چقدر ابله بودم و چقدر ناخودآگاه حتی با وجود اینکه میدونم نباید بخاطر قدرت گرفتن اون پاشنه آشیل ابلهانه رفتار میکنم
من میترسم ازینکه به یک دختر بصورت حضوری پیشنهاد رابطه رو بخوام بدم
میترسم ازینکه بخوام طرد بشم
من میترسم ازینکه بخوام ی جایی حق خودم رو داد بزنم
من میترسم ازینکه جایی حق با من هست ولی نمیگم که طرف ناراحت نشه
من میترسم که تو زندگی تنها بمونم
من میترسم که بخوام راه و روش های قبلی خودم رو در نظر نگیرم و حتی دل ببندم به اسونی با این بکگراند ذهنی که نکنه جا بمونم و دیر بشه!!
تا فاطمه هدایتی برسه به آگاهی و درک و دانش و درست زندگی کردن.
خدا جونم متشکرم که زندگی کردن رو یادم میدی.
موضوع درس امروز ترس،،،،،
من از تاریکی می ترسم
من از کسی می میرم می ترسم
من از تو دل ایده ی، جدید رفتن می ترسم
با اینکه سعی می کنم به حرف مردم اهمیت ندم اما می ترسم
.خدا جونم دوست بنویسم اما نمی دونم چی بنویسم تو بهم قوت بده ، نیرو بده بنویسم ، چون اگر بنویسم یعنی پاشنه آشیل هام در مورد ترس پیدا کردم و شروع به کار کردن می کنم رو خودم تا موفق بشم.
من از بچههای قانون سلامتی هستم ، اما گاهی اوقات می ترسم که نتونم ادامه بدم ، نتونم درآمد خوبی داشته باشم که به سبک قانون سلامتی زندگی کنم.
من وقتی کسی می میرم می ترسم ونجواهای ذهنی شروع می کنم مخصوصا وقتی در دل یه تاریکی قرار می گیرم، هی شروع به ترسوندن من می کنه اینققققققققدر خودم رو می کشم به اون سمت خوبه که آره همه از خداییم، و به سوی خدا می رویم، که مغزم گاهی اوقات درد می گیره.
من وقتی خیلی تمرکزی رو خودم کار می کنم ایده هایی وارد زندگیم میشه که باید تغییر بدم خودم رو ، کارم رو، محیط م رو اما می ترسم.
من گاهی اوقات تنها زندگی کردن رو دوست دارم اما ترس هم دارم،
من اونجوری که دوست دارم زندگی می کنم،
اونجوری که دوست دارم لباس می پوشم.
اونجوری که دوست دارم غذا می خورم
اونجوری که دوست دارم صحبت می کنم
اما ترس هایی هم دارم.
ولی دارم سعی می کنم که بر ترس هام پیروز بشم.
به قول استاد عباس منش عزیز
هیچ کس نیست که در این دنیا بدون ترس زندگی کنه اما باید تلاش کنیم که موفق بشیم و نگذاریم که ترس ها ، ترمز بشن در زندگی ما
سلام به استاد عزیز، خانم شایسته و دوستان، من ترس از نه گفتن دارم، ترس از دعوا جنگ و دارم، ترس از عصبانیت افراد و خدا دارم، ترس از بی احترامی به دیگران یا دیگران به من بی احترامی کنن و بد رفتار کنن، ترس از ناراحت شدن دیگران، ترس از شکست، ترس از اینکه از مسیر هدایت خارج بشم و نتونم به مسیر برگردم، ترس طرد شدن از خدا، ترس از یادنگرفتن چیزی، ترس از احساس نیازمند بودن یا محتاج بودن، ترس از تنهایی، ترس از اینکه مهاجرت کنم مستقل بشم یا همین شهر خودم دلم بگیره یا حوصلم سر بره مثلا همین شهر خودم مستقل زندگی کنم، ترس از خطا کردن خطاهای تکراری و عمدی، ترس ازینکه یک مشکل یا مسئله پیش بیاد نتونم حل کنم، ترس از مشکلات احتمالی، هیچوقت کامل خیالم راحت نیس. ترس از نفهمیدن یا اشتباه فهمیدن الهامات خداوند مخصوصا از درون، ترس از قضاوت شدن، ترس از برآورده نشدن خواسته ها و آرزوهام، ترس ازینکه نتونم موفق و خوشبخت و اونجور که میخوام زندگی کنم، ترس از دروغ و برملا شدن، ترس از مسخره شدن توسط افراد، ، ترس از دوباره تکرار شدن اتفاقات ناراحت کننده، ترس از بیکاری و درآمد نداشتن، ترس از شرک ورزیدن، ترس از مغرور و متکبر شدن، ترس از ناسپاس شدن، ترس از شکستن تعهد، ترس از عمل نکردن به قوانین کیهانی حتی در ریزترین مسائل، ترس ازتوجه به نازیبایی ها و ورودی های نامناسب ذهن مثل حرف های نامناسبی که بقیه میزنن یا تو خیابون مثلا فحش یا حرف زشت بشنوم، از یکسری سگ ها نکنه حمله کنن گازم بگیرن ، ترس از تمام شدن پول، ترس از عجله، ترس ازینکه حیوون خونگی بیارم نتونم خوب ازش مراقبت کنم بمیره یا یک بلایی سر خودش بیاره یا گلی چیزی بخوره، ترس ازینکه دیگران بپرسن تحصیلاتت چیه چون من ترک تحصیل کردم تا کلاس نهم درس خوندم، ترس ازینکه غریبه ها بپرسن شغلت چیه چون من تاحالا شغلی نداشتم، ترس ازینکه به بقیه بگم پول ندارم،
ما با هر خانواده ای که دوست میشیم و برای طبیعتگردی و یا ماهیگیری میریم یه صورت خانوادگی تو طبیعت بعد از مدتی که روابط خیلی عالی پیش میره ترس میاد سراغم که باز قراره چه اتفاقی بیفته
چرا وجه مشترک ها و وجه غیر مشترک ها و تفاوت هامون رو نمیتونیم بپذیریم
ترس من ازینه که یه اتفاقی یه مورد اخلاقی پیش بیاد از طرف خانم اون خانواده یا آقای اون خانواده یا از ما که باز روابط ما بهم بریزه
و همینم میشه هر دفه بعد از چند ماه این اتفاق افتاده و روابط ما پایدار نیست و نبوده و خیلی زود بهم میریزه و این باعث میشه ما تنهایی رو انتخاب کنیم و دیگه جرات نکنیم با کسی رفت و آمد کنیم یا مسافرت بریم و دست آخر همسرم تو هر شرتیطی منو مقصر میدونه که تقصیر توست حرف زدی شوخی کردی یا چرا ناراحت میشی چرا فلان کردی کلن گیر میده به من و سر من خالی میشه خخخخ
اگر تجربه دارید لطفا بنویسید ممنون
حتی در روابط خانوادگی ام هم این مشکل وجود داره و ترجیح میدم فاصله بگیرم و قهر باشیم
و این خیلی منو آزار میده
من و همسرم خیلی مهمون نواز خودمونی هستیم بسیار همه چیز رو راحت میگیریم خیلی نه خسیس بازی در میاریم نه ولخرجیم کلن تعادل داریم ولی این مشکل همیشه تکرار میشه و روابط ما با هیچ کس پایدار نیست
خیلی آزارم میده و دنبال راه چاره هستم
لطفا تجربه بدید سپاس
البته دوره کشف قوانین رو هم خریدیم ولی نوبتش نشده که گوشش کنیم (:چون دوره های قبلی رو تموم نکردیم
مطمعنم اگر این دوره رو کار کنیم درهای زیادی باز میشه و معماهای زیادی رفع میشه
سلام به استاد عزیزم و خانوم شایسته نازنین
سلام به همه دوستان
سلام خدمت همه دستاندرکاران تهیه این سایت
بریم راجب به سوالاتی که پرسیده شد
چیزی که من توی خودم کشف کردم در مورد ترس این بوده :
مثلا من از کارهای فیزیکی (ترس از ارتفاع ، ترس از حیوانات ، ترس از آب و…) ترسی ندارم
و اتفاقا عاشق کارهای هیجان انگیزم …خیلی از چیزهایی که توی اطرافیانم دیدم که ترس دارن ،با خودم گفتم واسه چی میترسن اما توی زمینه های درونی من بسیار بسیار ترس دارم
من بشدت از اینکه کسی بهم نه بگه ترس دارم و هضمش برام سخته دارم رو خودم کار میکنم که بابا تو حق اینو داری که درخواست کنی بقیه هم حق اینو دارن که بگن نه یا بگن آره
و از زمانی که از شما شنیدم درخواست کنید سعی کردم فارغ از اینکه طرف بگه آره یا نه درخواست کنم
و نتایج بسیار خوبی گرفتم.این ذهن ماست که قضاوت میکنه و همیشه ام قضاوت هاش اشتباه در میاد
من ترس از شنیدن انتقاد رو داشتم و دارم.همیشه اون چیزی که فکر میکردم درسته یا اون چیزی که توی دلم بوده رو نمیگفتم به این دلیل که طرف ناراحت نشه.همیشه خودم رو موافق نشون دادم مبادا اینکه بگن بالا چشمت ابروعه.خودسرزنشی بسیاری دارم اگه کسی از من انتقاد بکنه یا اینکه منو طرد بکنه.
از شکست خوردن هم میترسم.توی خیلی از شرایط کاری یا شرایطی که میدونستم باید برم تو دلش اما نرفتم و خیلی آروم آروم جلو رفتم که شکست نخورم اما همون موندن توی دایره امنم و ترس از شکست باعث شده که شکست بخورم
توی روابطمم الگوی تکرار شونده داشتم
ینی فردی که اومده بود توی زندگی من دقیقا عین قبلی بود حتی اسم مستعار دومی شبیه اولی بود
و بعد اینکه اون دومی هم به نتیجه نرسید من تصمیم گرفتم روی خودم کار کنم
بنظر من یه پکیج کاملی از ترس های ما به علت بیماری کمالگرایی است
من همیشه هر جایی که ذهنم اومده و گفته باید عالی باشی یا فلان کار رو عالی انجام بدی به خودم آگاهانه گفتم نه من میخوام معمولی باشم ،حتی با خودم گفتم میخوام اون کار رو به بدترین شیوه ممکن انجام بدم ولی بعدش نتیجه اش خوب در اومده برام
این انتظار کمال و عالی بودن پیش زمینهاس برای ایجاد ترس و شروع نکردن
و همچنین باعث میشه فکر کنیم بقیه هم عالیان و هیچ نقصی ندارن
این موضوع باعث میشه که اولا
خودمون رو باهاشون مقایسه کنیم و احساس بدی نسبت به خودمون داشته باشیم
دوما انتظارمون از دیگران میره بالا و اگه جایی خلاف تصور ما رفتار کنن ، ما بهم میریزیم
خلاصه ترس زیاد هست ولی همینکه میپذیری ترس داری ، همین موضوع باعث میشه که آگاه بشی به ترسهات
آگاه شدن و پذیرش اولین قدم برای حل هر موضوعیه
سپاسگزارم خداوندم که فرصت داد به من تا در این فضا قرار بگیرم و نظرمو با شما دوستان به اشتراک بذارم
شاد و موفق باشید
خدانگهدارتون️
به نام خالقم
سلام به دوستان
واقعا ترس چه ها که نمیکنه یه شیر رو مثل موش میکنه و شجاعت یه موش رو مثل شیر درنده میکنه .
اعترافش سخته که بگم چقدر باج دادم و میدم توی زندگیم به ترس هام و حتا الان اشکال رو میدونم بازم حرکت خاصی نمیکنم و هنوزم ایمان که ندارم هیچ .بلکه شرک قوی توی وجودم دارم.
چندتا از ترس هام رو مینویسم
1- ترس از تمام شدن :
در مورد خرید بعضی چیزها میگم بیشتر بخرم که مثل این دیگه نیست و یا تمام میشه و توجه کردم حتا خودکار زیاد میخرم که نکنه تموم بشه و از این مدل تو بازار نیاد یا گرون بشه
2-ترس از جلو رفتن و صحبت با دختر :
اینقدر این ترس در من شدیده که دیروز یه چالش کوچک گذاشتم که خب برم تو شبکه های اجتماعی با دختر دوست بشم اما نفسم داشت بند میومد و خفه میشدم و حالم بد شد و یه زمانی یادم اومد که پشت هم به فاصله چندسال دوتا شکست عشقی خورم و توی ذهنم ارتباط با دختر برام رنج شد و دیگه نخواستم اسیر باشم چون ذهنم دوست داشتن رو مساوی زنجیر میبینه
3- ترس از حرف مردم :
با اینکه ادم خوبی هستم ولی توی زندگیم به واسطه یه اشتباه کوچک کلی پشتم حرف در اومد ولی اعتنا نکردم اما ردپاش رو میبینم که هنوزم توی وجودم ترسی هست که کسی ازم در موردش سوال بپرسه یا بحث کنه چکار کنم
4- ترس از شکست و موفق نشدن :
اومدم و متوجه شدم که من همراه ترس از شکست ،ترس از بی پولی و شکست خوردن دارم اما واقعیتش اینه که من از مرگ و بی پولی یا شکست ترسی ندارم اما از انتقاد خانوادم.از منت گذاشتن. از سرزنش شدن و از اذیت شدن اونا ترس دارم که این باعث این ترس های دیگه شده . یعنی من اون ترس های بالا برام مهم نیست اما حرف مردم و خانواده خصوصا خانواده مهمه که نشون میده در دلش چقدر وابستگی و عزت نفس داغونی دارم
5-ترس از گذشته خودم :
این ترس باعث شده که لذت زندگی رو از دست بدم و خیلی جاها نرم که اشناست یا بزرگترینش که نتونستم خودم رو بپذیرم و کاری رو نخوام شروع کنم که موفق بشم
نتیجه همه این نوشته ها میشه بزرگترین ترس من که حرف مردم هست حالا این ترس از حرف مردم خانواده . دوستان . اشنایان و … باشه . و دلیل اصلی وابستگی به حرف های بقیه و عزت نفس ضعیف و عدم ارزشمندی و در کل شرکی هست که از دیگران دارم و ارزشمندی رو وصل کردم به مردم
شاد باشید
سلام جناب سعید در مورد تمام مواد شما مخصوصا مورد پنجم eft خیلی کمک کننده هستش من خودم دوره میرم با دوره لیاقت و عزت نفس استاد دارم ترکیبش می کنم خیلی عالیه من خودم گذشته تلخی ندارم ک ازش بترسم یا باهاش مشکل داشته باشم اما چون ب عمد کاری کردم همکارم ک خیلی اذیتم می کرد اخراج بشه با وجود نیاز شدید مالی همیشه یاد گذشته می افتادم خیلی حالم بد میشد با وجودی که حرف استاد رو مدام تکرار می کردم ک ما هیچ نقشی روی زندگی دیگران نداریم اما برام این خاطره کمرنگ نمیشد با ای اف تی یا ضربات زدن خاطره کمرنگ شد دیگه احساسی بهش نداشتم بعد با همین روشی ک گفتم صحبتهای استاد در مورد عدم تاثبرگذاری ما روی دیگران ک باعث احساس گناه میشه رو مدام ای اف تی می زدم بنظرم ترکیب عالی هستش ای اف تی معتبر فقط فروغمنده کانال رایگان داره حتمن گوشش کنید من چون استاد کوش میدادم باعث شد قشنگتر درکش کنم
چون باید روی حرف مردم کار کنید خاطره هایی ک باعث شده بفهمید مردم مهمن حالا یا خاطره س یا حرفیه که از اطرافیان شنیدید یا جایی دیدین برای من ک تاثیر گذار بوده در کنارش من شش ماهه دارم تمرینی مثل اگهی بازرگانی دوره عزت نفس انجام میدم
تمرینی انجام میدم برای بی اهمیت شدن حرف مردم بشدت سختمه اما مجبورم میرم لباس میبرم جاهای مختلف مثل تورها چون بشدت حرف مردم نوع دید مردم بهم برام مهمه نگن بدبخت بیچاره س ،دستفروشه و… شش ماهه هنوز توش اوکی نشدم شمام واسه خودتون تمرین بسازید
سلام بر استاد عزیزم وخانم شایسته مهربان و سلام بر اعضای سایت
*چه ترسهای دارید که هنوز نتوانسته اید براانها غلبه کنید و همچنان از مواجه شدن با آنها فرار میکنید
*چه ترسهای هست که شما دارید و میدونید براشون غلبه کنید ولی بر اونها غلبه نکردید و یه جورایی دارید ازشون فرار میکنید و همچنان به شدت برای شما اون اتفاقات و اون شرایط ترسناکه
*چه ترسهایی است که براشون نتونستید غلبه کنید و اینها داره تکرار میشه
اولین ترس من همین کامنت گذاشتن بود توی سایت که کمالگرایی اجازه نمیداد اصلاً من کامنت بنویسم یعنی هر موقع میخواستم کامنت بنویسم میگفتم باید تکمیل باشه باید درجه یک باشه تا من بتونم کامنت بنویسم دیدگاهمو بنویسم کلاً چراغ خاموش بودم توی سایت
1ترس از ازدواج کردن دارم که فکر میکنم نتونم از پسش بیام یعنی شرک مطلق یعنی هنوز ایمان به خدا ندارم کامل نیست ایمانم
2ترس از ناشناختهها توی موضوعات مختلف
3 ترس از ارتباط برقرار نکردن با آدمهای غریبه یعنی اعتماد به نفس ندارم
4 زیاد محکم حرف نزدن جاهایی که باید ترس نداشته باشم ترس دارم علی الخصوص با آدمهایی که توی یه جایگاهی هستند مثلاً اداره جات با رئیس روسا اونجاها به شدت ترس دارم که شاید اذیتم کرده باشن کارمو راه نیندازه یعنی شرک مطلق داشتم البته دارمم ولی کم رنگ تر شده
5 ترس از مواجه شدن با برق زیاد دست ندارم تو این زمینه البته در حدی که کارم نمونه رو زمین بلدم اما کلهوم از برق میترسم یه جورایی از بس که منو برق گرفته تو دکهها خصوصاً سماور که چپ راست منو گاز میگرفت دیگه ناخودآگاهم ترسید ازاین برق
6 یه کسی مثلاً منو تهدید کنه میترسم که بعداً بهم صدمه نزنه از همه لحاظ
7 ترس از مهاجرت کردن به کشورهای دیگه
8 از قضاوت شدن هم میترسم که کسی مثلاً منو قضاوت نکنه با من کاری نداشته باشه
9ترس از قبرستان خوابیدن موقع شب اونم نصف شب احتمالاً بترسم شایدم نه
10 ترس از رقصیدن توی عروسی اینو کاملاً صفرم توش یعنی تا الان من هیچ جا نرقصیدم هرچقدر منو کشیدن وسط من از اونها قویتربودم آخرسر دیدن نمیشه ولم کردند
11ترس ازمهمان موقعی که به خونمون میومدند که یه موقع مثلاً آبرومون نره نمیدونم آبرورو درچه میدیدیم بدترین آبرو همین افکار زنگ زده هستش
12ترس ازاستخر درعمق زیاد
13ترس ازمار بااینکه هزارتا گشته ام اما هنوز ام انگار لرزه دارم
14موقع حرف زدن بافک وفامیل ترس دارم که یه موقع ناراحت نشن
15ترس ازآدمهای که مثلاً سواد بالایی داشته باشندمن خودمو گم میکنم درحداونها خودمو نمیبینم ویه جوریهای دسته وپا شکسته ام ضعیف عمل میکنم تحت تاثیر سوادشون قرار میگیریم کمبود اعتماد به نفس
16ترس ازآمپول هم دارم اینم خنده داره
17ترس از کمبود مشتری
18ترس از سخنرانی کردن توی یک جمعی محکم و قوی عمل نمیکنم کمبود اعتماد به نفس
19ترس از صحبت کردن از توانایی های خودام علی الخصوص باآدمهای غریبه رو دارم کمبود اعتماد به نفس
20ترس از تعریف کردن ازخودام
21ترس از قراردادهای جدید نوشتن که یه موقع کلاه سرام نره البته دیگه چیزی ندارم ازدست بدم خخخخ
22ترس ازشنا کردن کردن توی دریا یارود خونه کلا بااب راحت نیستم زیاد
23ترس ازمعلم جماعت وروبرو شدن باآنها یعنی تحت تأثیر سوادشون قرار میگیرم راحت نمیتونم حرفمو بزنم تته پته میزنم خخخخخ کمبود اعتماد به نفس
24ترس ازروبرو شدن باآدمهای دولتی کلا به لرزه میافتم هیچ کاری هم نکرده باشم
25ترس از رهبران کشور وزیر کشور
26ترس ازچتربازی
27ترس ازسوارشدن به هواپیما
28ترس ازروبرو شدن با کامپیوتر مثلاً رشته ام بوده ناسلامتی که اصلا کامپیوترو لمس نکردم یعنی بهم نرسید تومدرسه هرکس سری میرسید بالاسرش اونو بغل میکرد بقیه هم دهنشونو باز میکردن یالباشونو غنچه میکردن تاسری بعدی که زودتر بدوند بهش برسد
29ترس از اینکه میخوام برم مهمونی یا دعوت شده باشم
30ترس ازدعوت به مجلس عروسی یا غیره کلا ترس دارم همشون از کمبود اعتماد به نفس میاد ریششون ازعزت نفس میاد باورنداشتن خود
31ترس ازرفتن توی مغازه طلافروشی اصلا تابحال طلا ندیدم چه برسه به مغازه خخخخخ
32ترس از درخواست کردن فرقی نمیکنه به چه شکلی باشه اصلا نمیتونم درخواست کنم انگارنه انگار که من یه زبونی دارم باید بچرخونمش بزرگترین پاشنه آشیل بشریت
33ترس ازروبرو شدن بادخترجماعت انگار که تیمسا ردیدم کلا وا میرم
34ترس از وابستگی به جنس مخالف اینم ازاش فراریم که کاردستمون نده از زندگی بمونیم
35ترس ازشراکت باآدمهای غریبه البته همون نباشه بهتره
36ترس از اینکه نتونم ثروتمند بشم البته خیلی کم شاید5درصد 95درصد باور دارم خودمو
37ترس ازآینده دارم که شاید نتونم خودمو جمع وجور کنم
38ترس از تک چرخ زدن با موتوررو دارم البته این یکی باشه خوبه یه موقع باکارتک جمعم نکنن
39ترس ازادمها سطح بالا
40ترس ازسوال پرسیدن ازکسی رو دارم فرقی نمیکنه کی باشه کلا زبونم چرخش ندارد
41ترس ازرد کردن مشتری رو دارم البته خیلی کم 5 درصد 95راحت فیتله پیچش میکنم اگه ببینم پروشده یاداره میشه
42ترس ازمسخره شدن رو هم دارم
43ترس از تجربه های جدید
44ترس آزادمهای شروشور هم دارم با اینکه خودم اول شروع کننده بودم دیگه نیستم
45ترس ازفضولی کردن
46ترس ازکمک خواستن
47ترس از اشتباه کردن
48ترس ازاشتباه تصمیم گرفتن
49ترس ازجلوی دوربین قرار گرفتن
50ترس از محبت کلامی بیشتر که یه موقع نچسبه بهم
51ترس ازعصبانیت خودم که کلا موجودی خطرناک میشم اون موقع
52ترس ازدیده نشدن البته خیلی کم 5درصد
53ترس از رانندگی با سرعت بالا البته این عقلانی هست که نمرده باشیم
53ترس ازنرفتن به بهشت یکم دارم5درصد
54 ترس ازروبرو باآدمهای ثروتمند نمیدونم این ازکجام اومد خودم میخوام ثروتمند باشم
55 ترس از واردنشدن به این ترسهام خودش برام اخرخط هستش یعنی نمیتونم قورت بدم اینو
56ترس ازمرده روهم دارم بااینکه خیلی دیدم خودام هم کمک کننده بودم به سوی قبرها امابازام یکم میترسم
57ترس از مرگ عزیزان
58ترس ازنه گفتن جاهایی که باید لازم باشه رو نمیتونم زیاد قدرتمند عمل کنم البته بعداز آشنای با استاد واستفاده کردن ازفایلها خیلی خوب شدم اما هنوزرفع نشده
59ترس از ارتباط برقرار کردن با آدمهای غریبه کلا فراریم انگار که میخوان منو بگیرن بفرستن به زندانهای کلمبیا
60ترس ازاون تغییری که خودم میخوام باشم البته خیلی کم 5درصد شخصیت بودا رو تغییر بودا رو اولین وآخرین هدف ام اینه که اون تغییره باشم اون
شخصیته رو میخوام اون چیزی که ازخودام انتظار دارم وبراش زنده ام فقط همین
61ترس ازبی پولی البته خیلی کم
62ترس اززود مردن خیلی کم
63ترس از شروع یه کارجدید البته خیلی خیلی کم
64ترس ازدعوا
65ترس ازمحکم جواب دادن به کسی
66ترس ازجواب منفی شنیدن
67ترس از مغرورشدن خودم
68ترس ازحرف مردم دیدگاه مردم نظر مردم گوش و چشم مردم که مارا جمع کرده یک جا مثل یک ماردورخودمون پیچدونه
69 ترس از اینکه مشتری یه چیزو بیاره پس بده
70ترس از تجربه نکردن چیزهای جدید
71ترس از ناراحت کردن یکی
72ترس ازرفتن به مغازه های باکلاس یافرروشگاه های باکلاس یا هرچیزی که باکلاس باشه مثلاً من اونجا نیستم تصمیم گیرنده جیب هایم هستند اون موقع
73ترس از خریدن لباسهای گرون قیمت کلا اون موقعا جیبهایم وارد عمل میشن
74ترس ازپدرم که فرعون بوده برام البته الان دیگه ندارم اما دیدم میگه بنویس اینم هست
75ترس ازفقر
76ترس از شهرداری
76ترس از فرزندان خودام هنوز ازدواج نکردم ترسهاش اومده که یه موقع گلویی منو نگیرن بگن برامون چکارکردی البته الان میدونم که من فقط مسئول سرنوشت خودم هستم تمام نه هیچ احدالناس دیگری ماادمها روح های جدا از هم هستیم که اومدیم تواین دنیا خودمونو تجربه کنیم کاملا خودمون آگاهانه وارد این جهان شدیم
77ترس از ضبط کردن صدای خودام نمیدونم بخندم یا گریه کنم
78ترس ازادمهای که عصبانی هستند البته خودم تواین قضیه بالاترینش بودم هزار به یک اما خداراهزاران مرتبه شکر که خیلی خیلی آروم تر شدم اما بی نهایت هم راه داره به اونیکه میخوام بشم
79ترس ازخراب شدن یک وسیله رودارم که یه موقع درست نشه
80ترس از آدمهای موزی که زیر خاک اند
81ترس ازکارگرداشتن که یه موقع دزدی نکنه خبر ندارم دزد افکارمنه اندیشه منه پندار منه کردار منه وجهان هم میگه بله حسین درست فکر میکنی کج فهمیدت مبارکه منم تورااجابت میکنم با همون چیزهای که پذیرفتنی حالا ببینیم کی ضرر میکنه این گوی این میدان
82ترس از زیاد خرج کردن
83ترس ازرفتن توی خونه فک و فامیل همشون از نداشتن اعتماد به نفس میاد وخودترس هم خیلیاهاش برمیگرده به عزت نفس مابقیش زاییده فکره که تولید میکنه فقط بیکارنمیمونه
84ترس از حقیقت گفتن خودت نسخه اصلی خودت
85 ترس از حقیقت خودم وفرارکردن ازآنها
86ترس ازناراحتیهای خودمو نتونستم غلبه کنم هنوز
87ترسیدن ازنرسیدنها
88ترس ازنیومدنها
89ترس از اتفاق نیافتها
90ترس ازبوجود نیومده ها
91ترس ازخلق نکردنها
92ترس توی حال خوب موندن قبل از آشنای با استاد
93ترس ازخودترس
94ترس از زیاد توی شادی بودن حال خوب بودن بزن و برقص بودن کلا حال خوب داشتن و ناخودآگاه ام هنوز باهاش مشکل داره انگار که یه موقع مثلاً اتفاق بد نیافته ضربه این شادیهارو بخورم اشک ام دراومد که چیو قبول کرده بودم
95ترس ازعبادتها
96 ترس از عبادت نکردنها
97ترس از خدا
98ترس باخدا نبودن
99ترس باخدا بودن
100ترس از اطاعت نکردن از خدا
101ترس از اطاعت کردن خدا
102ترس ازنماز خوندنها
103ترس ازنمارنخوندنها
104ترس از روز ه گرفتنها
105ترس ازروزه نگرفتنها
106ترس از نرسیدن بخدا
106ترس از پیدا نکردن خدا
107ترس از نشناختن خدا
108ترس ازدرست نفهمیدن خدا
109ترس ازدرک نکردن خدا
110ترس از نرسیدن به حقیقت جهان
110ترس ازراستگویی
111ترس ازصداقت داشتن
112ترس ازپاک بودنها
113ترس ازایمان نداشتن
114ترس ازتموم شدنها
115ترس از ایستادگی
116ترس ازفکرکردن زیاد یه موقع روانی نشم
117ترس ازشهامت داشتن
118ترس ازشجاعت داشتن
119ترس از ایستادن روحرف ام
120ترس ازعاقبت خودم
121ترس ازآخرت
122ترس ازروز حساب کتاب
123ترس ازقضاوت خودم باخودم
124ترس از پیدا نکردن خودم
125 ترس از قضاوت کردن دیگران
126ترس ازتاریکی
127ترس ازآرامش نداشتن
128ترس از اینکه نتونم خودمو راضی کنم
129ترس از نوشتن ترس ازخوندن
130ترس از تایید نشدن
130ترس ازخندیدن
131ترس ازرها شدن
132ترس ازرهایی
133ترس ازنمیدونم ها
ترس ازناآگاهی ها
134ترس ازشادبودن
135ترس ازنقشه کشیدنها
136ترس ازحیله ومکرها وافکارهای پلید
137ترس ازشیطان وفریب شیطان
138ترس از افکارمنفی ترس از قدرت دادن به افکارمنفی
139ترس ازبلن صحبت کردن
140ترس ازناشکری کردن
141ترس ازکارنکردن
142ترس ازتنها ماندن
143ترس ازعمل نکردن به قانون
144ترس ازعذاب شدن
145ترس ازخجالت
146ترس ازکمبود ایمان
147ترس ازکامل نشدن خودم
148ترس ازعقب نشینی
149ترس ازاحساس بد
150ترس از تغییر نکردن
151ترس ازمسئولیت قبول کردن
151ترس ازپذیریش
152ترس ازقبول کردن خودمو
153ترس ازقبول نکردن زندگیمو
سلام دوست عزیز
چقدر کامل تمام ترس هارونوشتی من اول که دیدم فایلو فکر کردم زیاد ترس ندارم ولی باخوندن کامنتت فهمیدم چقدر زیادن ترس هام چقدر من کار داره تا خودمو بشناسم شما مجردی ولی من که متاهلم یه ترس دیگم دارم اونم (خیانت)
خداروشکر هدایت شدم به این فایل استاد وکامنت شما دوست عزیزم من ترس ازنوشتن کامنتو داشتم وتا الان 2یا3تا بیشتر ننوشتم اونم صدبار پاک میکردم ومینوشتم ولی الان دلی نوشتم خداروشکر بااستاد آشنا شدم وهرروز منو باخودم بیشتر آشنا میکنه
استاد جونم عاشقتم
سلام به اسناد عزیز و خانم شایسته مهربان و دوستان خیلی خوب
یکی از الگوهای تکرارشونده من یادگیری و رفتن به کلاس آموزشی است. البته این خیلی خوبه که ما مدام دنبال یادگیری باشیم و کیفیت کارمون رو ارتقا بدیم و رشد کنیم اما من به این نتیجه رسیدم که کسب درآمد از کار موردعلاقه م رو با شرکت در کلاس ها و تمرین کردن به تعویق میندازم. درحالیکه بقیه همکارای من تمرکزشون رو کسب درآمد هست از همون میزان مهارتی که دارن و واقعا هم درآمد کسب میکنن و همینطور درکنارش آموزش هم می بینند اما تمرکز اصلیشون رو شغلشون هست.
اگر نخوام کلاسی رو شرکت کنم نسبت بهش خیلی مقاومت دارم و رفتن به اون کلاس برام وسوسه کنندست.
این نشونه دیروزم بود وقتی سر دوراهی شرکت در کلاسی که دوست دارم یا استارت و تمرکز روی کسب درآمد قرارگرفتم. از خدا نشونه خواستم و امیدوارم که راه درست رو گرفته باشم و به سمتش هدایت بشم.
الهی شکر خدای مهربان
سلام خدمت استاد عزیز
چه ترس هایی هست که هنوز نتوانستید بهشون غلبه کنید؟
از اینکه اشتباه کنم میترسم
از اینکه بخاطر عمل من به کسی آزاری برسه یا من باعث آسیب یا کمبود هر کسی بشم میترسم
از اینکه حرفی بزنم و دیگران در مقابلم جبهه بگیرند و صحبتم را نپذیرند میترسم
(چه جالب
تازگیا خیلی کم حرف شدم شاید یکی از دلایلش همین باشه)
از فقر و بی پولی هم میترسم
از اینکه کسی از مشکلات من خبر دار بشه و اهرم آزارم بشه هم میترسم
کلا از قضاوت شدن میترسم
از تهمت شنیدن هم میترسم البته تو این مورد از خودم دفاع میکنم
از اینکه نتونم کارهایی را باید انجام بدم انجام بدم هم ترس دارم
از جنگ میترسم
از از دست دادن عزیزانم میترسم
از بازیچه دست کسی شدن یا بازی خوردن هم میترسم
فعلا همین به ذهنم رسید
پایدار باشید و برقرار
ارادت
این فایل برای من بسیار بسیار آشناست
این صحبت ها هر کدوم برای من آشناست
برای من که پاشنه آشیلی به اسم عزت نفس رو دارم و سال های سال تو زندگیم به آدم ها قدرت دادم و همه تو زندگی من قدرت دارن انگار جز خدا که ناشکری نمیکنم که در این چند وقت اخیر وقتی باهاش تو صلح و رابطه عمیق تری رفتم چطور بهم پاسخ داده
اما لجم میگیره ازینکه چقدر ابله بودم و چقدر ناخودآگاه حتی با وجود اینکه میدونم نباید بخاطر قدرت گرفتن اون پاشنه آشیل ابلهانه رفتار میکنم
من میترسم ازینکه به یک دختر بصورت حضوری پیشنهاد رابطه رو بخوام بدم
میترسم ازینکه بخوام طرد بشم
من میترسم ازینکه بخوام ی جایی حق خودم رو داد بزنم
من میترسم ازینکه جایی حق با من هست ولی نمیگم که طرف ناراحت نشه
من میترسم که تو زندگی تنها بمونم
من میترسم که بخوام راه و روش های قبلی خودم رو در نظر نگیرم و حتی دل ببندم به اسونی با این بکگراند ذهنی که نکنه جا بمونم و دیر بشه!!
پارت اول
به نام خدای مهربان
سلام به دو استاد گرانقدر م.
متشکرم که همکاری میکنید و به من درس میدید
اول از خدا متشکرم که شما رو به من داد
ابر باد ومه و خورشید و فلک در کارند
تا فاطمه هدایتی برسه به آگاهی و درک و دانش و درست زندگی کردن.
خدا جونم متشکرم که زندگی کردن رو یادم میدی.
موضوع درس امروز ترس،،،،،
من از تاریکی می ترسم
من از کسی می میرم می ترسم
من از تو دل ایده ی، جدید رفتن می ترسم
با اینکه سعی می کنم به حرف مردم اهمیت ندم اما می ترسم
.خدا جونم دوست بنویسم اما نمی دونم چی بنویسم تو بهم قوت بده ، نیرو بده بنویسم ، چون اگر بنویسم یعنی پاشنه آشیل هام در مورد ترس پیدا کردم و شروع به کار کردن می کنم رو خودم تا موفق بشم.
من از بچههای قانون سلامتی هستم ، اما گاهی اوقات می ترسم که نتونم ادامه بدم ، نتونم درآمد خوبی داشته باشم که به سبک قانون سلامتی زندگی کنم.
من وقتی کسی می میرم می ترسم ونجواهای ذهنی شروع می کنم مخصوصا وقتی در دل یه تاریکی قرار می گیرم، هی شروع به ترسوندن من می کنه اینققققققققدر خودم رو می کشم به اون سمت خوبه که آره همه از خداییم، و به سوی خدا می رویم، که مغزم گاهی اوقات درد می گیره.
من وقتی خیلی تمرکزی رو خودم کار می کنم ایده هایی وارد زندگیم میشه که باید تغییر بدم خودم رو ، کارم رو، محیط م رو اما می ترسم.
من گاهی اوقات تنها زندگی کردن رو دوست دارم اما ترس هم دارم،
من اونجوری که دوست دارم زندگی می کنم،
اونجوری که دوست دارم لباس می پوشم.
اونجوری که دوست دارم غذا می خورم
اونجوری که دوست دارم صحبت می کنم
اما ترس هایی هم دارم.
ولی دارم سعی می کنم که بر ترس هام پیروز بشم.
به قول استاد عباس منش عزیز
هیچ کس نیست که در این دنیا بدون ترس زندگی کنه اما باید تلاش کنیم که موفق بشیم و نگذاریم که ترس ها ، ترمز بشن در زندگی ما
استاد متشکرم
خدایا متشکرم
به نام خداوند مهربان
سلام استاد و خانم شایسته عزیز
تمام اتفاقات زندگی خود را چه خواسته یا ناخواسته خوب یا بد:
با افکار باورها و کانون توجه خود به وجود می آوریم نه هیچ عامل بیرونی دیگر
هیچ عامل بیرونی: زندگی ما را تحت تاثیر قرار نمی دهد
تمام اتفاقات و شرایط را: خودمان خلق می کنیم
واکنش ما به اتفاقات و شرایط فارغ از اینکه اتفاقات جالب دوست داشتنی یا دلخواه باشد یا ناجالب و رنج آور باعث می شود:
از همان جنس اتفاقات را در زندگی خود تجربه کنیم
به هر چیزی توجه کنیم:
از جنس همان بیشتر و بیشتر وارد زندگی ما می شود
کافی است به کسی یا چیزی توجه کنیم:
نشانه های آن را در زندگی خود می بینیم
زمانی که احساس بد داریم غر می زنیم و بحث می کنیم:
اتفاقات نامناسب نارضایتی و بحث های بیشتری برای ما رخ می دهد
زمانی که احساس خوب داریم سپاسگزاریم و به نکات مثبت توجه داریم:
کانون توجه ما اتفاقات مثبت تر و شادتری برای ما رقم می زند
به الگوهای تکرار شونده ی خود توجه کنیم:
اگر الگوهای تکرار شونده داریم:
*افکار و فرکانس خاصی را مکررا به جهان ارسال می کنیم
*باورهای بنیادین و اساسی ما که بسیار قوی است هر بار فرکانسی را به جهان هستی ارسال کرده که الگوهای تکرار شونده را برای ما به وجود می آورد
الگوهای تکرار شونده: می تواند در هر حوزه و زمینه ای باشد
بسیاری از افراد:
به دلیل تکرار مکرر الگوهای تکرار شونده آن را به عنوان جزئی از زندگی خود پذیرفته یا دیگران را مقصر رخ دادن چنین اتفاقاتی می دانند
اگر اتفاقاتی هر چند وقت یکبار در زندگی ما تکرار می شود یا افرادی که با آنها ارتباط برقرار می کنیم ویژگی های یکسان دارند:
بررسی کنیم چه افکار و باوری در ذهن ماست که چنین شرایطی را برای ما به وجود آورده است
تمام اتفاقات و شرایط زندگی ما به واسطه ی:
افکار و باورهای ما ایجاد می شود
باور:
*فکری است که بارها و بارها در ذهن ما تکرار شده
*فکری است که توسط والدین جامعه دیده ها و شنیده ها خصوصا در دوران کودکی آن را باور کرده و شروع به تکرار آن کرده ایم:
باورها باعث می شوند اتفاقاتی را وارد زندگی خود کنیم که با باورهای بنیادین ما هماهنگ است
یکی از راه ها برای تشخیص باورها:
بررسی اتفاقات مشابهی است که در زندگی ما تکرار می شوند
قدم اول برای تغییر الگوهای تکرار شونده:
شناسایی آنها طبیعی ندانستن آنها داشتن این باور که ما با افکار و باورهای خود آنها را خلق می کنیم است
اگر الگوهای تکرار شونده مثبت باشند:
باورهای مناسبی در این زمینه وجود دارد و
ناظران بیرونی تصور می کنند: این دسته از افراد خوش شانس هستند
اگر الگوهای تکرار شونده منفی باشند:
باورهای نامناسبی در این زمینه وجود دارد و
ناظران بیرونی تصور می کنند: این دسته از افراد بد شانس هستند
اتفاقات رخ داده و تکرار آنها به ما نشان می دهند :
افکار و باورهایی داریم که چون تکرار می شوند و آنها را تغییر نداده ایم:
جهان شرایط اتفاقات و موقعیت هایی را برای ما به وجود آورده که با باورهای ما هماهنگ باشد
چون ما تغییر نمی کنیم:
اتفاقات بیرونی تغییر نکرده و هر بار به شکلی تکرار می شوند
اتفاقات تکرار شونده به دلیل: باورهای نامناسب ما رخ می دهد
به سوال زیر پاسخ دهیم تا بتوانیم به الگوهای تکرار شونده ی خود پی ببریم:
چه ترس هایی وجود دارد که تا کنون نتوانستیم بر آنها غلبه کنیم؟
همه ی ما ترس هایی داریم:
عده ای از آن فرار کرده عده ای بر آنها غلبه کرده بزرگتر شده و از آنها گذر می کنند
واکنش ما به ترس هایمان: بسیار اهمیت دارد
خدایا شکرت
عاشقتونیم
سلام به استاد عزیز، خانم شایسته و دوستان، من ترس از نه گفتن دارم، ترس از دعوا جنگ و دارم، ترس از عصبانیت افراد و خدا دارم، ترس از بی احترامی به دیگران یا دیگران به من بی احترامی کنن و بد رفتار کنن، ترس از ناراحت شدن دیگران، ترس از شکست، ترس از اینکه از مسیر هدایت خارج بشم و نتونم به مسیر برگردم، ترس طرد شدن از خدا، ترس از یادنگرفتن چیزی، ترس از احساس نیازمند بودن یا محتاج بودن، ترس از تنهایی، ترس از اینکه مهاجرت کنم مستقل بشم یا همین شهر خودم دلم بگیره یا حوصلم سر بره مثلا همین شهر خودم مستقل زندگی کنم، ترس از خطا کردن خطاهای تکراری و عمدی، ترس ازینکه یک مشکل یا مسئله پیش بیاد نتونم حل کنم، ترس از مشکلات احتمالی، هیچوقت کامل خیالم راحت نیس. ترس از نفهمیدن یا اشتباه فهمیدن الهامات خداوند مخصوصا از درون، ترس از قضاوت شدن، ترس از برآورده نشدن خواسته ها و آرزوهام، ترس ازینکه نتونم موفق و خوشبخت و اونجور که میخوام زندگی کنم، ترس از دروغ و برملا شدن، ترس از مسخره شدن توسط افراد، ، ترس از دوباره تکرار شدن اتفاقات ناراحت کننده، ترس از بیکاری و درآمد نداشتن، ترس از شرک ورزیدن، ترس از مغرور و متکبر شدن، ترس از ناسپاس شدن، ترس از شکستن تعهد، ترس از عمل نکردن به قوانین کیهانی حتی در ریزترین مسائل، ترس ازتوجه به نازیبایی ها و ورودی های نامناسب ذهن مثل حرف های نامناسبی که بقیه میزنن یا تو خیابون مثلا فحش یا حرف زشت بشنوم، از یکسری سگ ها نکنه حمله کنن گازم بگیرن ، ترس از تمام شدن پول، ترس از عجله، ترس ازینکه حیوون خونگی بیارم نتونم خوب ازش مراقبت کنم بمیره یا یک بلایی سر خودش بیاره یا گلی چیزی بخوره، ترس ازینکه دیگران بپرسن تحصیلاتت چیه چون من ترک تحصیل کردم تا کلاس نهم درس خوندم، ترس ازینکه غریبه ها بپرسن شغلت چیه چون من تاحالا شغلی نداشتم، ترس ازینکه به بقیه بگم پول ندارم،
سلام
ترس من از روابط هست
ما با هر خانواده ای که دوست میشیم و برای طبیعتگردی و یا ماهیگیری میریم یه صورت خانوادگی تو طبیعت بعد از مدتی که روابط خیلی عالی پیش میره ترس میاد سراغم که باز قراره چه اتفاقی بیفته
چرا وجه مشترک ها و وجه غیر مشترک ها و تفاوت هامون رو نمیتونیم بپذیریم
ترس من ازینه که یه اتفاقی یه مورد اخلاقی پیش بیاد از طرف خانم اون خانواده یا آقای اون خانواده یا از ما که باز روابط ما بهم بریزه
و همینم میشه هر دفه بعد از چند ماه این اتفاق افتاده و روابط ما پایدار نیست و نبوده و خیلی زود بهم میریزه و این باعث میشه ما تنهایی رو انتخاب کنیم و دیگه جرات نکنیم با کسی رفت و آمد کنیم یا مسافرت بریم و دست آخر همسرم تو هر شرتیطی منو مقصر میدونه که تقصیر توست حرف زدی شوخی کردی یا چرا ناراحت میشی چرا فلان کردی کلن گیر میده به من و سر من خالی میشه خخخخ
اگر تجربه دارید لطفا بنویسید ممنون
حتی در روابط خانوادگی ام هم این مشکل وجود داره و ترجیح میدم فاصله بگیرم و قهر باشیم
و این خیلی منو آزار میده
من و همسرم خیلی مهمون نواز خودمونی هستیم بسیار همه چیز رو راحت میگیریم خیلی نه خسیس بازی در میاریم نه ولخرجیم کلن تعادل داریم ولی این مشکل همیشه تکرار میشه و روابط ما با هیچ کس پایدار نیست
خیلی آزارم میده و دنبال راه چاره هستم
لطفا تجربه بدید سپاس
البته دوره کشف قوانین رو هم خریدیم ولی نوبتش نشده که گوشش کنیم (:چون دوره های قبلی رو تموم نکردیم
مطمعنم اگر این دوره رو کار کنیم درهای زیادی باز میشه و معماهای زیادی رفع میشه
سپاس