اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام استاد عزیزم دقیقا من از طرد شدن در رابطه میترسیدم و به خودم اومدم و دیدم چندین سال گذشته و من بخاطر ترسم چند سال از زندگیمو از دست دادم و نتونستم حرکت کنم فقط بخاطر اینکه نمیتونستم طرد شدن رو تحمل کنم ،ولی یه روز به خودم اومدم دلو زدم به دریا و به ترسم غلبه کردم و حرفمو زدم و کاری که باید میکردمو کردم و در نهایت به ترسم غلبه کردم و چقدر حالم خوب شد و چقدر رها تر شدم و چقدر شخصیتم ساخته شد خدارو شکر میکنم که بهم تواناییشو داد و کمک کرد و هدایتم کرد ،
خدارو سپاسگذارم بخاطر این جسارتی که بهم بخشید تا بتونم درین مورد عمل کنم ،خدایا شکرت بینهایت سپاسگذارتممم،،،،از استاد عزیزم بینهایت سپاسگذارم که قطعا با توجه به هدایت های پروردگار این مجموعه فایل های زیبارو خلق کردن که باعث شده ذهنمون رو و باورهامونو شخم بزنیم و واقعا بشینیم فکر کنیم به این که چطور داریم زندگی خودمون رو با افکار خودمون شکل میدیم و باگامونو پیدا کنیم ،استاد من واقعا به شما افتخار میکنم بخاطر این کنترل ذهنتون و موفقیت هاتون و این سطح از عملگرا بودنتون که کل جهان اطرافتون رو تحت شعاع قرار داده و سپاسگذار خداوند منانم که من رو به این مدار هدایت کرد و به من لطف و بخششش رو نشون داد ،و امیدوارم کمک کنه همیشه بتونم در مدار حال خوب و این فرکانس زیبا و بینظیر بمونم و درک کنم این همه زیبایی رو ، و با عملگرا بودنم روی این جهان زیبا تاثیر مثبت بزارم و شخصیت زیبا و فعالی بسازم که حق بندگی و به جا آورده باشم …
خدایا به تو پناه میبرم ،همینطور که تا اینجا هدایتم کردی و دستمو گرفتی ازین جا به بعدشم منتظرم هدایتم کنی و راه و بهم نشون بدی ،خدای من پیش پیش ازت ممنونم هرچند هنوز سپاسگذاری گذشته رو به قول استاد عزیزم نتونستم یک تریلیونشم به جا بیارم اما خب تو خیلی بزرگ و بخشنده ای ،منو ببخش بخاطر کم و کاستی ها و هدایتم کن به سمت خواسته هام ،کمک کن باگ هامو پیدا کنم همینطور که این چند وقت اینطور گذشته و پیشرفت داشتم تو این قضیه ؛تو از طریق استاد عزیزم از طریق آدم های سایت و بیرون سایت بهم کمک کردی و راهو بهم نشون دادی باز هم دستمو بگیر باز هم باهام حرف بزن باز هم حالمو بهتر کن کمک کن شخصیت بهتری بسازم کمک کن بزرگتر شم ارزشمند تر شم حالم بهتر شه سپاسگذارتر شم ،خدایا ممنونتم خیلی خیلی خیلی ممنونتم ،دمت گرم برای این قوانین دمت گرم بخاطر تموم این زیبایی های ناب ،؛تو پر از عشقی تو واقعا عادلی و این تحسین برانگیزه این جهان تحسین برانگیزه این قوانین تحسین برانگیزه ,خدایا کمک کن بیشتر یاد بگیریم قوانینتو ،بهتر عمل کنیم به این قوانین ، خدایا خیلی مخلصیم ،امیدوارم کمک کنی بتونیم بنده ی تو باشیم ….نه کس دیگه
خدایا خیلی دمت گرم ،خیلی دمت گرم ،خیلی
سپاسگذار این بنده های نابتم سپاسگذار این بنده ی بزرگتم که ماپشتش صف بستیم تا به تو اقتدا کنیم ،خدایا میدونم همه چیز تویی همه چیز تویی ،چه امتحان قشنگی ،آره برامون گاهی سخته پاس کردن بعضی درسا ولی وقتی با نمره خوب پاسش میکنیم چه اعتماد به نفسی میده خدا، چه انرژی و انگیزه ای میسازه ،چه ایمانی میسازه ، چقدر باور هامون بزرگ میشه ،چقدر نجواها کم تر میشن ،چقدر راحت تر میشه تو دهنی زد به شیطان درونمون ، خدایا کمک کن ادامه بدیم ، خدایا واقعا مارو به حال خودمون وانگذار…..
سلام عزیزای دلم،استاد جان و مریم جان و تک تک عباسمنشی های گل
خوشحال و سپاسگزارم که خداوند منان بازهم فرصتی بهم عطا کرد تا در این جمع توحیدی باشم
همین الان داشتم با خودم مرور میکردم که امروز چه اتفاق های خوبی برام افتاده و چه درس های گرفتم
اون درسی رو که یاد گرفته بودم خواستم برم توو دفترم بنویسمش ولی دیدم مرتبط به ترسه گفتم بیام اینجا بنویسم بهتره یه جورایی که چه عرض کنم صد در صد یه تمرین فوق العاده ست
ترس؛یه کلمه سه حرفی که اگه توو ذهن مون بهش بیش از اندازه پر و بال بدیم مثل یه فردی که بهش گفتن سرطان داری برو بشین تو خونه چند وقت دیگه میمیری باید از زندگی دست بکشیم و بریم یه گوشه بشینیم تا این ترس نه مثل عزرائیل یه دفعه خلاصمون کنه بلکه ذره ذره تمومون کنه
چه جاهای که بخاطر ترس های بیجا از لذتهام دست کشیدم
از کارهای که دوست داشتم گذشتم
از جاهای که دوست داشتم برم گذشتم
ولی اشتباه کردم که ترسیدم تا زمانی که بترسم به هیچ جایی نمیرسم مثل همین الان که دارم کامنت مینویسم یه نجوایی میگه ننویس میشه کسی ازت ایراد بگیره اینم یه نوع ترسه ،ترس از حرف مردم
در صورتی که با تمام وجودم فهمیدم این سایت بهشتی تنها جایی که کسی سر هر چیزی قضاوتم نمیکنه
درسی که امروز یاد گرفتمش ترس و ثروته!!!
من فکر میکردم برای اینکه ثروتمند بشم باید هر موقع میرم خرید دست بزارم روی گرون ترین وسیله تا به جهان هستی ثابت کنم که من ثروتمندم و ثروت بیشتر میخوام یعنی در توهم بودم به قول قرآن در جهل بودم
خوب میرفتم این عمل رو هم انجام میدادم یعنی با همین شرایطم که هنوز به آزادی مالی نرسیدم میرفتم خریدهای خارج از توانم میکردم و فکر میکردم و قراره اینجوری پولدار بشم نکته مهمی که در همچین مواقعی در نظر نمیگرفتم متاسفانه احساسم بود
خوب حالا من چه احساسی داشتم احساس ترس،نگرانی،دلشوره،استرس
و در عجب بودم که چرا با وجود عمل کردنم ثروت سمتم سرازیر نمیشه جوابش مشخصه چون من با باور کمبود و باور عدم احساس لیاقت میرفتم خرید و با توهم گرون بخر ثروتمند شد خرید میکردم مثلا؛
شما فرض کن من میرفتم یه روسری میخریدم ولی چون ترس داشتم که مبادا خراب بشه ،مبادا بدمش دست کسی یا کسی بهش دست بزنه که چروک بشه
نکنه یه جا گیر کنه نخ کش بشه آخه کلی روش پول دادم
و این چنین من از خریدی که کردم هیچ لذتی نمیبردم و بر عکس روزگارم با این ترسهام به کامم تلخ میشد و مهم تر از همه احساسم بد میشد و اتفاقات بد پشت سرهم ردیف میشد
شما به این زنجیره نگاه کن سرچشمش احساس خوبه و این احساس خوب چه زمانی به وجود میاد؟!
موقعی که من باور احساس لیاقت و باور فراوانی رو در خودم به وجود بیارم و با این باور ها برم خرید چون همچین باور هایی دارم هیچ ترسی هم ندارم در نتیجه با لذت خرید میکنم و هی احساسم خوب میشه و هی اتفاقات خوب یکی پس از دیگری اتفاق میوفته
واقعا نمیدونم با چه زبانی خدام رو شکر کنم هر روز پر رنگ تر بهم ثابت میشه که خدا خیلی دوستم داره با هدایت هایی که میکنه
نشده من سوالی داشته باشم و به نحویی خدا بهم پاسخ نداده باشم این درس امروزم خیلی برام ارزشمند بود
و سپاسگزار استاد نازنینم هم هستم با این همه آگاهی های نابی که در اختیار مون میزارند
من بزرگترین ترسم ترس از زنبوره این ترس رو چندین ساله که دارم میتونم بگم از دوران کودکی ریشه این ترس رو نمیدونستم تا اینکه چند وقت پیش از خواهر بزرگترم شنیدم که وقتی خیلی بچه بودم دستشویی که میرفتم هربار با نیش زنبور و با گریه و داد و بیداد از دستشویی بیرون میومدم
الان که دارم مینویسم مو رو تنم سیخ شده از ترس
خلاصه که ریشه این ترس بسیاااار زیاد رو به تازگی فهمیدم
چندین بار خواستم که به ترسم غلبه کنم من تو این مورد نمیتونم توانایی خودمو بشناسم چندین بار به خودم گفتم ببین دختر اون یه موجود واقعا کوچیکه تو میتونی با یه حرکت ساده دست اونو یا بکشی یا از خودت دورش کنی
ولی هنوزم اون ترس رو دارم چند وقت پیش تو پارک نشسته بودم و میخواستم مثلا به ترس از زنبور غلبه کنم یه زنبور اومد حدودا تو یه متری من نشست من هی خواستم مقاومت کنم و بهش توجه نکنم ولی چنان ترسی وجود منو فراگرفته بود که پا شدم و از اون صحنه بسیار زیبا که داشتم لذت میبرم فرار کردم
ترس از زنبور انقدر مشکلات کوچیک و بزرگی در من ایجاد کرده که خدا میدونه یه طبیعت هایی رو از دست دادم که بعدا حسرتشو خوردم
از دوستان عزیزم میخوام بگم چطوری میتونم کم کم رو ترسام غلبه کنم
استاد جانم غلبه برتری عبادته بنظرم هر موجودی در تسخیر اشرف مخلوقات خداوند ه وهدفی از خلقته افرینشه وهدف از خلقشم خدمت ب ماست اگه از دیدگاهی بهش بنگری و در مورد زنبورا تحقیق کنی میبینی که واقعا موجودات دوس داشتنی و ارومین فقط کافیه از هرچی ترس داری بفهمیش و باهاش زیست کنی میبینی که بجای
ترسیدن ازش برعکس چقدر میتونه بهت تو رشدو پیشرفت بهت کمک کنه پس از خلقت خالقت نترس بلکه دوستش بدار و بدون که هدفی برای. خلقتش هست ممنون وبا تشکر از سایت استاد نازم دوست دارم
همش فکرم مشغول بود چطوری کم کم به این ترسم غلبه کنم راهنماییت واقعا کمکم کرد من میتونم با خوندن نطالب در موردشون و تحقیق درباره اونا بتونم کم کم ارتباط برقرار کنم
منی که حتی با دیدن تصویر یه زنبور موهای تنم از ترس سیخ میشه باید بتونم اول به تصاویر زنبورا نگاه کنم دربارشون بخونم و اونارو مثل موجودات دیگه ببینم
الان که دارم فکر میکنم میبینم من قبلا از حیوانات یه ترس کمی داشتم ولی چند وقتیه با بفضی از حیونا مث سگ و پرنده ها ارتباط برقرار کردم تا جایی که سگهارو بغل میکنم نوازششون میکنم و حتی امروز یه طوطی رو تو دستم گرفتم نازش کردم هرچند که پشت دستمو گاز گرفت ولی نترسیدم ازش و دوباره تو دستم گرفتم باید رو خودم و ایمانم به خدا کار کنم تا بتونم به ترسام غلبه کنم
باریک الله بهت ک میخوای پا روی ترسات بذاری و قوی تر بشی
میخوام از تجربیات خودم بگم
در مورد زنبود از اونجایی ک زنبور ها تعداد مختلفی دارند یک نوعشون عسل تولید میکنن و شنیدم ک میگن نیش اینا تازه خوبم هست
ک من میبینم چقدر بعضیا راحت میرن عسل برداشت میکنن، ولی من ترس دارم
خیلی دوست دارم وارد این ترسم بشم و منم عسل برداشت کنم
اینا زنبور های خیلی خوبین از کارشون هم مشخصه
دونوع دیگه ک من میشناسم یکی نارنجی رنگه
و تجربم رو بخوام بگم از این نوع : این زنبورا معمولا روی درختا خونشون هست. یادمه یبار داشتم میوه لیمو رو برداشت میکردم، حواسم نبود چوب رو زدم ب خونه ی اونا و یکی شون منو نیش زد، میخوام بگم این من بودم ک باعث این کار شدم
و تا قبلش اونا بودن و نیشم نمیزدن، با اینکه حتی من اونارو نمیدیدم
این زنبور ها روی درخت نخل هم میرن و رطب یا خرما بخورن، وقتی ک من برم برای چیدن رطب میبینم چقدر زنبور هست از هر سه نوعشون در یک وجبی صورت من دارن از خوردن رطب و برداشتنش لذت میبرن ولی کاری ب من ندارن
انگار فقط موقعی ک احساس خطر کنن یا بهشون حمله بشه از خودشون دفاع میکنن
من قبلا اینجوری نبودم و خیلی سختم بود
ولی اوایلش خیلی میترسیم فکر میکردم نیشم میزنن ولی یکی گفت نترس نیش نمیزنن و من باور کردم و کم کم بهتر شدم
و الان خیلی راحت رطب میچینم
و یکی دیگه سیاه + زرده رنگه ک خرکیه
یبار یکی از اینا نیشم زد و سردرد گرفتم و صورتمم باد کرده بود
و من ب خودم یاد آوری میکردم اگه من با این نمیرم، سیستم ایمنی بدونم یه درجه قویتر میشه
پریا عزیز اینو بدون ک اون بیخودی نمیاد تو رو نیش بزنه یا مثلا توی این مثال من، میری خونشون رو خراب میکنی اون موقع چرا
ولی وقتی اومدی توی خیابون داری قدم میزنی، قطعا اون کاری باهات نداره چون اونم امده خریدای خونه رو انجام بده و وقت این کارا رو نداره :)
اگرم خواستی زنبوری رو بزنی بدون ک تو خیلی قوی هستی و این قدرت رو داری، اون فقط میخواد جون خودش رو برداره و ازت فرار کنه
من کسایی رو میدیدم ک با دستشون این زنبورایی ک نیش میزنن رو میکشن
اقا بیا ته تهش نیشت زد تو ک نمیمیری بلکه تو قوی تر میشی
چون هیچ چیزی نمیتونه ب تو ظلم، اگرم بخواد نمیتونه
پس حرکت کن
اگه توی پارک زنبوری رو دیدی ک میخواد بهت حمله کنه ک خیلی خیلی کم پیش میاد، تو هم بزن ناکارش کن
و گرنه در بقیه ی موارد کاریت نداره و میتونی با کفش با دمپایی از خودت دورش کنی
توضیحاتتون واقعا خوب بود مخصوصا وقتی که گفتی اون اومده خریدای خودشو بکنه و وقت اینو نداره که بیاد منو نیش بزنه
میدونید دوست عزیز من تو بچگی شاید از نیش زنبور ترس هام شروع شده ولی الان ترس از نیش زدنشون نیست بلکه کلا وجود زنبور که منو میترسونه حتی زنبوری که تو تلوزیون ببینم یا عکسشو ببینم وحشتی تو دلم ایجاد میشه که حد نداره
البته برای غلبه به این ترس هام باید کم کم سعی کنم اول یه زنبور مرده رو تو شیشه بندازم و دستم بگیرمش بعد زنده و حس میکنم با این طور کم کم پیش رفتن میتونم به ترس هام روبرو بشم ایشالله خدا کمکم میکنه و راهنمایی های شما دوستان عزیز
در پناه الله یکتا باشید و ممنون که وقت گذاشتید کامنت منو خونید و جواب دادید
قسمت هشتم از این سری بینظیر که باعث میشه من بیشتر خودمو بشناسم و کشف کنم(خدا جونم خودت در من جاری شو که بتونم بیشتر و عمییقتر خودمو بشناسم)
و اما سوال:
چه ترس هایی دارید که هنوز نتوانسته اید بر آنها غلبه کنید و همچنان از مواجه شدن با آنها فرار می کنید؟
1- ترس از اینکه نتونم مهاجرت کنم و برای همییشه تو همین مرحله و تو همین کشور و تو همین خونه و با همین خانواده زندگی کنم. واقعا این ترس عین خووره تموم وجودمو میخوره سالهاست که دارم برای فرار از این خونه و شهر تلاش میکنم اما نتیجه ای غیر از ماندگاری بیشتر نشده چرا؟ چون میخوام فرار کنم. چون ننشستم خودمو تغییر بدم. چون با همون روند قدیمی و با همون رفتار و طرز فکر قبلیم دارم ادامه میدم و بعد انتظار دارم همه چیز تغییر کنه.
2- ترس از بالا رفتن سن و عقب موندن از بقیه. این مقایسه کردن خودمون با دیگران باعث میشه فقط استرس و نگرانی هامون بیشتر بشه و هر بار هم تو این حالت میرم بقدری انرژی ازم گرفته میشه که انگار یه مرده متحرکم. باید دست از این ترسهای پوچ و تو خالی بردارم چون اینا فقط توهامت ذهن من هستن وگرنه ما اومدیم که تو این دنیا زندگی کنیم و لذت ببریم از لحظه به لحظه زندگیمون و کسایی میترسن که شرک تو وجودشونه (هروقت این جمله رو به خودم میگم هم ترسم کمتر میشه و هم انرژی و قدرتم بیشتر میشه چون یادم میاد که خدا هست، آره ندای عزیزم خداااهست و تو نیاز نیست به بیرون از خودت نگاه کنی و به بقیه توجه کنی مهم خودتی و بس.)
3- ترس از خفگی در آب
4- ترس از ارتفاع(با قرار دادن خودم تو موقعیت های مختلف خیلیییییی این ترس کمتر شده اما خب همچنان کاملا برطرف نشده)
5- ترس از تنهایی
6- ترس از جمع ها و آدم ها و محیز های ناشناخته
7- ترس از امتحان دادن ایلتس
8- ترس از کنفرانس دادن تو ی جمع بزرگ
9- ترس از تغییر نکردن رفتارم و ناتوانیم در کنترل اعصاب و احساساتم
امروز با اینکه اول صبح فوق العاده ای رو شروع کردم با کلیییی اتفاقات هیجان انگیز، یک حرف از طرف دوستم که بهم گفت چرا عادت کردی به اینکه یک کاری رو تا نصفه بری و بعد ولش کنی! کلیییی این حرفش منو بهم ریخت و باعث شد که حداقل دو ساعت من تو وضعیت مقایسه کردن خودم و سرزنش کردن خودم برم. تا اینکه اومدم تو سایت و یادم اومد که باید امروز این جلسه رو تمرینش انجام میدادم، با اینکه با بی حوصلگی تمام شروع کردم به نوشتن اما به همین مورد دوم که رسیدم و یادم اومد که ترس داشتن یعنی مشرک بودن، نگران حرف ها و نظرهای بقیه در مورد خودم بودن یعنی به خدا باور نداشتن، دیگه همه چیز به حالت قبل برگشت. خداااایاااا شکرت که هر لحظه هدایتم میکنی. شکرت که هربار از طریق سایت شگفت انگیز استاد هدایتم میکنی و باهام حرف میزنی و بهم میگی که نترس و نگران نباش من هستم. به بیرون کار نداشته باش من هستم. به بقیه و حرفاشون توجه نکن من هستم. اره تا عشقم هست هیچ نگرانی و ترسی هم نیست. عااااشقتم خدا جونم.
استاد طی کردن تکامل خیلی مهمه من دارم الگوهای تکرار شونده رو از اول گوش می دم وسوال فایل رو جواب می دم وهر دفعه بهتر می فهممش الان که رسیدم به قسمت 8 دیدم قبل از عید برای این فایل کامنت گذاشتم ومثل اینکه اصلا به سوال توجه نکردم و بیشتر در مورد الگوهایی که تکرار شده نوشتم و دیدم چقدر خوبه هر چیزی رو از ابتدا گوش بدی وتکاملت طی بشه الان سوالات رو بهتر درک می کنم
.
اما سوال ترس
ترس از رانندگی که تا حالا فکر می کنم بیشترین موردی که توی سوالهای الگوهای تکرار شونده بهش اشاره کردم همینه پس باید خیلی جدی دنبال حل این مشکل باشم.
ترس از سکوت وتنهایی وقتی روز تعطیل هست وخیابونها ساکت از تنها موندن توی خونه حس بدی می گیرم وحشت می کنم البته حالا که سایت رو دارم با گوش دادن به فایلها آروم می شم.
وقتی شوهرم جایی میره که مدتی طول می کشه ونیست می ترسم وفکرهای بد می کنم واین رو هم سعی می کنم با گوش دادن به فایلها حواسم پرت بشه بهش فکر نکنم.
ترس از رفتن به یه شهر دیگه تنهایی می ترسم جایی که می خوام برم پیدا نکنم بلد نباشم.
سوار شدن به ماشین وتاکسی توی شهر غریب تنهایی فکر می کنم این هم به خاطر حرفهای ناجوری هست که می شنیدم در مورد راننده ها که مسافرها رو می بردندو…
ترس از تنها کار کردن تو مغازه بدون شوهرم.
ترس از اینده پسرم البته اینم کمی بهتر شدم فایلهای توحید در عمل خیلی کمکم کرده.
ترس از حشرات وحیوانها که خیلی زیاده حتی ترس از زنبور ومگس.
ترس از بچه دار شدن دوباره برای حرف مردم وترس از مشکل.
شکرگذار خداوندم برای اینکه همیشه درحال هدایت و یاری ماست، خدایی که بزرگ و بخشنده ست و بیشتر از خودمان شادی و پیشرفت ما را میخواهد.
بنابر سوال استاد که در در مورد ترسها بود، خدا را شکر خیلی زیاد ترس ندارم و اگر دارم هم علاقه بر غلبه بر آنها و از بین بردنشان دارم (در بیشتر موارد)
مثلا من یکمی ترس از ارتفاع دارم و میخواهم وقتی فرصتش پیش آمد پریدن از ارتفاع را تجربه کنم.
یا ترس از تنهایی و تاریکی، که تا حد امکان تجربه اش کردم.
ترس از حرف زدن در جمع بزرگ (چند بار انجامش دادم و حالا بهتر شدم و برم سخت نیست مثل قبل)
ترس ازدست دادن خانوادم یا یک عزیزم (البته وقتایی که درموردش فکر میکنم و تصورش میکنم. درحالت عادی نه. ولی جدیدا این باور را در خود تقویت کردهام که کسی که میمیرد تمام نمیشود که، روحش هنوزهم هست و قرار نیست نابود شود. بالاخره همه میمیرند و از این دنیا میروند و همین چرخ دنیاست. این باور آرامش بیشتری برایم میدهد.)
ترس از بیآبرویی، قضاوت شدن، بد دیده شدن، گاهی هم ترس از اشتباه کردن
(رویش کار میکنم اما هنوز هم این ترس در ته قلبم است که مقابل بقیه بد دیده نشوم، ضعیف دیده نشوم، آبرویم نرود، کوچک نشوم، نکند ناراحت شوند و…)
ترس از عقب ماندن، راکد بودن، پیشرفت نکردن، نرسیدن به چیزی که میخواهم
(البته این ترس تا اندازهیی سازنده است که باعث میشود به یادگیری و آموزش و حرکت کردن علاقه داشته باشم و دنبالش باشم.)
ترس از طرد شدن، دوست نداشتنی بودن (درحال کار کردن و تغییر باور که برمیگردد به عزت نفس و اعتماد بنفس)
ترس از ناامید کردن کسی که به من امید دارد
ترس از نه گفتن (درحال بهتر شدن)
ترس از زامبیها
ترس از جن (درحال کار کردن)
ترس از موفق نشدن
ترس از گمراه شدن
ترس از وارد رابطه شدن ( که نکند آخرش بد تمام شود، نکند درد بکشم و…)
بیشتر فکر میکنم وقتم تلف میشود، از هدفم دور میشوم، دیگر فرصت برای خودم ندارم و…
حالا نمیدانم تا چه اندازه درست و یا اشتباه است این باور.
– بزرگترین ترس من این است که اگر مشکلی بزرگی برایم اتفاق بیفتد که نتوانم حل کنم و همین مشکل باعث نابودی ام شود چه ؟
این بزرگترین ترس من است از وقتی که خودم را می شناسم از خیلی سال پیش این ترس یا من بوده مشکل که چه عرض کنم از مشکل که وجود ندارد از مشکلات احتمالی که ممکن سر راه ام قرار بگیرد در حد مرگ می ترسم این ترس بدترین ضربات را به من وارد کرده باعث شده همیشه در یک نگرانی و اضطراب باشم حتا بخاطر کوچکترین مسئله که برایم پیش می آید همین ترس باعث شده هیچ وقت حرکت نکنم برای موفقیت و پیشرفت هر وقت که حتا به موفقیت فکر میکنم این فکر که حالا چه فایده تو به فرض تلاش کنی و موفق شوی ثروتمند شوی اگر مشکلی برایت رخ دهد که باعث نابودی ات شود چه فایده که موفق شوی همین بهتر که از اول هیچ اقدامی نکنی هیچ تلاش نکنی و خود را به زحمت نندازی این ترس مانع حرکت و تلاش ام شده باعث شده هیچ وقت دنبال علایق و آرزوهایم نروم هیچ وقت به دل ناشناخته ها نروم که نکنه به یک مشکل بخورم باعث شده همیشه در محیط امن ام باشم و هیچ وقت از شرایط فعلی ام پا فراتر نگزارم دقیقا همین ترس ها باعث شده همیشه روحیه ام پایین افسرده حتا نتوانم از ته دل بخندم واقعا به تمام معنی این ترس ویرانگر بوده تا وقتی این ترس به صورت ریشه ی حل نشود راهی به سوی پیشرفت موفقیت خوشبختی آرامش وجود ندارد این ترس همیشگی باعث شده همیشه فرکانس های بد ارسال کنم و هرگز شرایط ام بهتر نشود باعث شده همیشه در احساس بد باشم طبق قانون احساس بد = اتفاقات بد شرایط ما تغیر نخواهد کرد تا وقتی به احساس بهتر نرسم وقتی احساس ما بد است طبق قانون دسترسی نداریم به شرایط ایده ها و موقعیت های بهتر جهان نمیتواند این کار را برای ما بکند
این ترس آن قدر در ذهنم بزرگ است که تا هنوز هیچ اقدام درست حسابی برای حلش نکرده ام چون در ذهنم تغیر اش خیلی سخت است به همین دلیل نتوانستم قدم بردارم یعنی انجام این کار در ذهنم طاقت فرسا است از انجام اش فرار میکنم اهرم رنج و لذت در این مورد در ذهن ام درست ساخته نشده که باعث شود تعهد انرژی زیادی بگزارم برای حل این مشکل
– ترس از نظر مردم قضاوت مردم یکی از ترس های بزرگ من است خیلی این ترس روی زندگی و کارهایم تاثیر گذاشته
– ترس از درخواست کردن سوال کردن ترس دارم از اینکه مثلا آدرسی را بپرسم یا برای انجام کاری درخواست کنم
– ترس از درخواست کردن و نه شنیدن همین ترس از نه شنیدن خیلی مواقع باعث میشه هرگز درخواست نکنم از ترس اینکه اگر جواب رد بشنوم نه شنیدن خیلی برایم سخت است احساس میکنم خورد میشم وقتی نه میشنوم
– ترس از انتقاد و قضاوت دیگران
– ترس از دعوا و جنگ درگیری خیلی می ترسم از درگیری به همین دلیل تمام سعی ام را میکنم که دعوای رخ ندهد
– ترس از سفر به کشور خارجی که زبانش را نمیدانم
– ترس از تغیر در هر جنبه یی که باشد ترس از خارج شدن از نقطه امن ام
– ترس از اینکه جای حق با من هست ولی نمیگم که طرف ناراحت نشه
هر چه میبینم به خودم پر ترس و نگرانی هستم ولی باید برای غلبه بر ترس هایم حرکت کنم و قدم بردارم قدم های کوچیک اما متوالی را بردارم بدون شک تغیر اش یک شبه ویک روزه نیست نیاز دارد به تعهد و تباش مداوم
انشاالله که خداوند در این مسیر ما را هدایت کند الاهی به امید تو
سلام به استاد خوبم و مریم جان من چه ترس هایی دارم یکی از ترس های واضح من ترس از سوسکه خیلیا میترسن اما من بیش از حد میترسم و اگه خونمون یدونه ببینم تا دو شب با کلی ترس می خوابم و خواب راحتی ندارم و باعث میشه فرداش سردرد بگیرم تو ذهنم خیلی ترسناکش کردم این حشره رو من از موش و مارمولک نمیترسم اما از سوسک خیلی میترسم خیلی دوست دارم به این ترس غلبه کنم و اگه تو خونه دیدم بتونم خودم بکشمش این ترس من رو خوابم تاثیر زیادی میزاره و قبل خواب اگه اون روز تو خونه سوسکی دیده باشم دیگه به سختی می خوابم با کلی ترس که نکنه موقع خواب بیاد رو بدنم دست و صورتم راه بره این ترس مسخره تو وجودم خیلی زیاده و زندگیم تحت تاثیر قرار میده گاهی وقتا عصبیم میکنه که چرا مثل بقیه راحت نمی تونم بخوابم واقعا اگه یهو ببینم انگار قلبم یه لحظه وایمیسته انگار جن دیدم جوری میترسم انگار مار دیدم
فکر میکنم ترس دیگه ای ندارم یا به ذهنم نمیاد خداروشکر تر از حرف مردم اصلا ندارم ترس از تنهایی ندارم ترس از شکست ندارم
به نظرم باید باور کنم ترس هم یک کمک برای پیشرفت و رشده
بزرگترین ترس ها رو افرادی دارن که حتی حاضر نیستن اونها رو اعلام کنن اونا از حرف مردم، حرف نفرات حاضر در اینحا میترسن درحالی که حتی ما همدیگر رو نمیشناسیم ولی چیزی به اسم آبرو و شخصیت برا خودمون تو ذهنمون درست کردیم که می ترسیم اون به هم بخوره.
به همین خاطر به نظرم اعتراف به ترس هایی که دارم بزرگترین ترسه.
وبعد از اون حرف مردم دومین ترسی که من دارم و خیلی دوس دارم کمتر بشه این ترس.
اصلا یه چیز جالبی که هست اینه؛ ترس های اصلی من در میدان عمل دیده میشن و تو صحبت کردن و حرف های روزمره اصلا ترسی نیست ولی وقتی پای عمل میاد ترس ها سر از خاک در میارن.
خیلی از ترس هام با لباس های مبدل میان!!
بعنوان مثال فهمیدم من از شروع کار خودم در ذهنم میترسم، اما ناخودآگاهم سر پوش دیگه ای انتخاب میکنه، اون میگه درستش اینه که دنبال کار مورد علاقه ات باشی ولی هیچ کاری که فعلا تو به اون علاقه داشته باشی وجود نداره، اما بگرد هست، این ترس هر روز رشد من رو به تاخیر میندازه.
یا توجیهاتی مثل این که، اصلا الان حس اش نیست الان افسرده ای، امروز خسته ای، امروز زیاد کار داری و…. همه و همه سرپوشی بر ترس از شروع کار خودمه، چون دفعه قبل نتونستم جواب بگیرم
ترس بعدی من پشت ایده آل گرایی قایم شده ، ایده آل گرایی ناشی از یک ترسه که با قانع نبودن بر ترس خودش سرپوش میذاره، شاید ترس در اینه که ضعف عزت نفس دارم و ایده آل گرایی اون رو پوشش میده.
البته در ابن ترس ها کاملا تسلیم نیستم گاهی من غلبه می کنم و گاهی اونا بیشتر رنگ میگیرن و مهم تر از همه اینکه دارم با اونها دست پنجه نرم می کنم و قویتر میشم، ترس هم یک کمک برای پیشرفت و رشده
سلام استاد عزیزم دقیقا من از طرد شدن در رابطه میترسیدم و به خودم اومدم و دیدم چندین سال گذشته و من بخاطر ترسم چند سال از زندگیمو از دست دادم و نتونستم حرکت کنم فقط بخاطر اینکه نمیتونستم طرد شدن رو تحمل کنم ،ولی یه روز به خودم اومدم دلو زدم به دریا و به ترسم غلبه کردم و حرفمو زدم و کاری که باید میکردمو کردم و در نهایت به ترسم غلبه کردم و چقدر حالم خوب شد و چقدر رها تر شدم و چقدر شخصیتم ساخته شد خدارو شکر میکنم که بهم تواناییشو داد و کمک کرد و هدایتم کرد ،
خدارو سپاسگذارم بخاطر این جسارتی که بهم بخشید تا بتونم درین مورد عمل کنم ،خدایا شکرت بینهایت سپاسگذارتممم،،،،از استاد عزیزم بینهایت سپاسگذارم که قطعا با توجه به هدایت های پروردگار این مجموعه فایل های زیبارو خلق کردن که باعث شده ذهنمون رو و باورهامونو شخم بزنیم و واقعا بشینیم فکر کنیم به این که چطور داریم زندگی خودمون رو با افکار خودمون شکل میدیم و باگامونو پیدا کنیم ،استاد من واقعا به شما افتخار میکنم بخاطر این کنترل ذهنتون و موفقیت هاتون و این سطح از عملگرا بودنتون که کل جهان اطرافتون رو تحت شعاع قرار داده و سپاسگذار خداوند منانم که من رو به این مدار هدایت کرد و به من لطف و بخششش رو نشون داد ،و امیدوارم کمک کنه همیشه بتونم در مدار حال خوب و این فرکانس زیبا و بینظیر بمونم و درک کنم این همه زیبایی رو ، و با عملگرا بودنم روی این جهان زیبا تاثیر مثبت بزارم و شخصیت زیبا و فعالی بسازم که حق بندگی و به جا آورده باشم …
خدایا به تو پناه میبرم ،همینطور که تا اینجا هدایتم کردی و دستمو گرفتی ازین جا به بعدشم منتظرم هدایتم کنی و راه و بهم نشون بدی ،خدای من پیش پیش ازت ممنونم هرچند هنوز سپاسگذاری گذشته رو به قول استاد عزیزم نتونستم یک تریلیونشم به جا بیارم اما خب تو خیلی بزرگ و بخشنده ای ،منو ببخش بخاطر کم و کاستی ها و هدایتم کن به سمت خواسته هام ،کمک کن باگ هامو پیدا کنم همینطور که این چند وقت اینطور گذشته و پیشرفت داشتم تو این قضیه ؛تو از طریق استاد عزیزم از طریق آدم های سایت و بیرون سایت بهم کمک کردی و راهو بهم نشون دادی باز هم دستمو بگیر باز هم باهام حرف بزن باز هم حالمو بهتر کن کمک کن شخصیت بهتری بسازم کمک کن بزرگتر شم ارزشمند تر شم حالم بهتر شه سپاسگذارتر شم ،خدایا ممنونتم خیلی خیلی خیلی ممنونتم ،دمت گرم برای این قوانین دمت گرم بخاطر تموم این زیبایی های ناب ،؛تو پر از عشقی تو واقعا عادلی و این تحسین برانگیزه این جهان تحسین برانگیزه این قوانین تحسین برانگیزه ,خدایا کمک کن بیشتر یاد بگیریم قوانینتو ،بهتر عمل کنیم به این قوانین ، خدایا خیلی مخلصیم ،امیدوارم کمک کنی بتونیم بنده ی تو باشیم ….نه کس دیگه
خدایا خیلی دمت گرم ،خیلی دمت گرم ،خیلی
سپاسگذار این بنده های نابتم سپاسگذار این بنده ی بزرگتم که ماپشتش صف بستیم تا به تو اقتدا کنیم ،خدایا میدونم همه چیز تویی همه چیز تویی ،چه امتحان قشنگی ،آره برامون گاهی سخته پاس کردن بعضی درسا ولی وقتی با نمره خوب پاسش میکنیم چه اعتماد به نفسی میده خدا، چه انرژی و انگیزه ای میسازه ،چه ایمانی میسازه ، چقدر باور هامون بزرگ میشه ،چقدر نجواها کم تر میشن ،چقدر راحت تر میشه تو دهنی زد به شیطان درونمون ، خدایا کمک کن ادامه بدیم ، خدایا واقعا مارو به حال خودمون وانگذار…..
دم همتون گرم دوستای گلم
پربرکت باشین الهی
پرنتیجه باشین
پر از عمل باشین همیشه
دوستون دارم …
اینجا الان شبه پس میگم شبتون بخیر
شب و روزتون بخیر و شادی باشه عزیزان
به نام خداوند مهربان
سلام عزیزای دلم،استاد جان و مریم جان و تک تک عباسمنشی های گل
خوشحال و سپاسگزارم که خداوند منان بازهم فرصتی بهم عطا کرد تا در این جمع توحیدی باشم
همین الان داشتم با خودم مرور میکردم که امروز چه اتفاق های خوبی برام افتاده و چه درس های گرفتم
اون درسی رو که یاد گرفته بودم خواستم برم توو دفترم بنویسمش ولی دیدم مرتبط به ترسه گفتم بیام اینجا بنویسم بهتره یه جورایی که چه عرض کنم صد در صد یه تمرین فوق العاده ست
ترس؛یه کلمه سه حرفی که اگه توو ذهن مون بهش بیش از اندازه پر و بال بدیم مثل یه فردی که بهش گفتن سرطان داری برو بشین تو خونه چند وقت دیگه میمیری باید از زندگی دست بکشیم و بریم یه گوشه بشینیم تا این ترس نه مثل عزرائیل یه دفعه خلاصمون کنه بلکه ذره ذره تمومون کنه
چه جاهای که بخاطر ترس های بیجا از لذتهام دست کشیدم
از کارهای که دوست داشتم گذشتم
از جاهای که دوست داشتم برم گذشتم
ولی اشتباه کردم که ترسیدم تا زمانی که بترسم به هیچ جایی نمیرسم مثل همین الان که دارم کامنت مینویسم یه نجوایی میگه ننویس میشه کسی ازت ایراد بگیره اینم یه نوع ترسه ،ترس از حرف مردم
در صورتی که با تمام وجودم فهمیدم این سایت بهشتی تنها جایی که کسی سر هر چیزی قضاوتم نمیکنه
درسی که امروز یاد گرفتمش ترس و ثروته!!!
من فکر میکردم برای اینکه ثروتمند بشم باید هر موقع میرم خرید دست بزارم روی گرون ترین وسیله تا به جهان هستی ثابت کنم که من ثروتمندم و ثروت بیشتر میخوام یعنی در توهم بودم به قول قرآن در جهل بودم
خوب میرفتم این عمل رو هم انجام میدادم یعنی با همین شرایطم که هنوز به آزادی مالی نرسیدم میرفتم خریدهای خارج از توانم میکردم و فکر میکردم و قراره اینجوری پولدار بشم نکته مهمی که در همچین مواقعی در نظر نمیگرفتم متاسفانه احساسم بود
خوب حالا من چه احساسی داشتم احساس ترس،نگرانی،دلشوره،استرس
و در عجب بودم که چرا با وجود عمل کردنم ثروت سمتم سرازیر نمیشه جوابش مشخصه چون من با باور کمبود و باور عدم احساس لیاقت میرفتم خرید و با توهم گرون بخر ثروتمند شد خرید میکردم مثلا؛
شما فرض کن من میرفتم یه روسری میخریدم ولی چون ترس داشتم که مبادا خراب بشه ،مبادا بدمش دست کسی یا کسی بهش دست بزنه که چروک بشه
نکنه یه جا گیر کنه نخ کش بشه آخه کلی روش پول دادم
و این چنین من از خریدی که کردم هیچ لذتی نمیبردم و بر عکس روزگارم با این ترسهام به کامم تلخ میشد و مهم تر از همه احساسم بد میشد و اتفاقات بد پشت سرهم ردیف میشد
شما به این زنجیره نگاه کن سرچشمش احساس خوبه و این احساس خوب چه زمانی به وجود میاد؟!
موقعی که من باور احساس لیاقت و باور فراوانی رو در خودم به وجود بیارم و با این باور ها برم خرید چون همچین باور هایی دارم هیچ ترسی هم ندارم در نتیجه با لذت خرید میکنم و هی احساسم خوب میشه و هی اتفاقات خوب یکی پس از دیگری اتفاق میوفته
واقعا نمیدونم با چه زبانی خدام رو شکر کنم هر روز پر رنگ تر بهم ثابت میشه که خدا خیلی دوستم داره با هدایت هایی که میکنه
نشده من سوالی داشته باشم و به نحویی خدا بهم پاسخ نداده باشم این درس امروزم خیلی برام ارزشمند بود
و سپاسگزار استاد نازنینم هم هستم با این همه آگاهی های نابی که در اختیار مون میزارند
خیلی دوستتون دارم
خدانگهدار
بسم الله الرحمن الرحیم
ترس ترس ترس عامل اصلی حرکت نکردن توجیه کردن تحمل کردن ثابت ماندن
خیلی خیلی ریشه داره و بینهایت باید تمرکز کنم روش
حتی چیزایی بود که حتی خودم هم نمیدونستم اینا از یه ترس نشأت میگیره با خوندن کامنتهای بچه ها فهمیدم
بار اول گوش دادن فایل فقط
فکر ترس از حیوانات دارم
ترس از آب دارم
و ترس از راه اندازی و شروع کسب و کار شخصی
با خوندن کامنتها و فکر کردن فهمیدم من حتی برای همین کامنت نوشتن هم ترس دارم ترس از قضاوت شدن
حسادت میکنم بچه هایی مینویسن و یه عالمه باز خورد عالی میگیرن و کن نگیرم
ترس از حرف مردم که خیلی زیاده و فقط کمی بهتر شدم با دوره عزت نفس
ترس از موفق نشدن هم که باعث شده بعضی از کارها رو یا شروع نکنم ویا شروع کردم ولش کنم بگم من نمیتونم از پسش برنمیام (باور نداشتن به توانایی های خود)
همین باعث میشه که کلی انرژی هدر بره.
ترس خودش یه بحثه شناختش در رفتار اعمالت یه بحث
و راهکارها برای رفعش هم یه بحث
از همه مهمتر عمل به اون راهکارها
چطور ذهن تربیت کنیم مشتاق بهبود و پیشرفت باشه و این براش لذت بخش و آسون بشه
و عمل نکردن ماندن درجا سخت و دشوار طاقت فرسا بشه
دومی برام درسته ولی اولی که عمل به راهکار ها چطور مدامت استمرار و تعهد پایدار برای خودم ایجاد کنم
بطوریکه هم لذت ببرم و حال کنم و آسون باشه برام
حیواناتی میترسی لمس کنی و روبرو بشی
حتما شنا اقدام کنی و لذت ببری
هرچی به ذهنت الان میرسه برای کارت حتی خیلی کوچیک انجام بدی
برای تغییر شخصیتت عادت هایی که باید ایجاد عمل و استمرار (مثبت بین، سپاسگزار، تحسین گو)
خدایا همه مارو به راه راست هدایت فرما راه راست کسانی که نعمت داده ای
خدایا خودت تعهد ایمان توکل به عمل له قوانینت به عطا کن
خدای عزیزم یار یاور حامی تمام کسم باش
همانا خودت برایم کافی هستی
به نام خدا
سلام به همه دوستان بزرگوار
من بزرگترین ترسم ترس از زنبوره این ترس رو چندین ساله که دارم میتونم بگم از دوران کودکی ریشه این ترس رو نمیدونستم تا اینکه چند وقت پیش از خواهر بزرگترم شنیدم که وقتی خیلی بچه بودم دستشویی که میرفتم هربار با نیش زنبور و با گریه و داد و بیداد از دستشویی بیرون میومدم
الان که دارم مینویسم مو رو تنم سیخ شده از ترس
خلاصه که ریشه این ترس بسیاااار زیاد رو به تازگی فهمیدم
چندین بار خواستم که به ترسم غلبه کنم من تو این مورد نمیتونم توانایی خودمو بشناسم چندین بار به خودم گفتم ببین دختر اون یه موجود واقعا کوچیکه تو میتونی با یه حرکت ساده دست اونو یا بکشی یا از خودت دورش کنی
ولی هنوزم اون ترس رو دارم چند وقت پیش تو پارک نشسته بودم و میخواستم مثلا به ترس از زنبور غلبه کنم یه زنبور اومد حدودا تو یه متری من نشست من هی خواستم مقاومت کنم و بهش توجه نکنم ولی چنان ترسی وجود منو فراگرفته بود که پا شدم و از اون صحنه بسیار زیبا که داشتم لذت میبرم فرار کردم
ترس از زنبور انقدر مشکلات کوچیک و بزرگی در من ایجاد کرده که خدا میدونه یه طبیعت هایی رو از دست دادم که بعدا حسرتشو خوردم
از دوستان عزیزم میخوام بگم چطوری میتونم کم کم رو ترسام غلبه کنم
ممنونم ازت استاد بزرگوارم
در پناه خدا باشید
سلام.و درود خدمت شما و
استاد جانم غلبه برتری عبادته بنظرم هر موجودی در تسخیر اشرف مخلوقات خداوند ه وهدفی از خلقته افرینشه وهدف از خلقشم خدمت ب ماست اگه از دیدگاهی بهش بنگری و در مورد زنبورا تحقیق کنی میبینی که واقعا موجودات دوس داشتنی و ارومین فقط کافیه از هرچی ترس داری بفهمیش و باهاش زیست کنی میبینی که بجای
ترسیدن ازش برعکس چقدر میتونه بهت تو رشدو پیشرفت بهت کمک کنه پس از خلقت خالقت نترس بلکه دوستش بدار و بدون که هدفی برای. خلقتش هست ممنون وبا تشکر از سایت استاد نازم دوست دارم
سلام به تو رضای عزیز
همش فکرم مشغول بود چطوری کم کم به این ترسم غلبه کنم راهنماییت واقعا کمکم کرد من میتونم با خوندن نطالب در موردشون و تحقیق درباره اونا بتونم کم کم ارتباط برقرار کنم
منی که حتی با دیدن تصویر یه زنبور موهای تنم از ترس سیخ میشه باید بتونم اول به تصاویر زنبورا نگاه کنم دربارشون بخونم و اونارو مثل موجودات دیگه ببینم
الان که دارم فکر میکنم میبینم من قبلا از حیوانات یه ترس کمی داشتم ولی چند وقتیه با بفضی از حیونا مث سگ و پرنده ها ارتباط برقرار کردم تا جایی که سگهارو بغل میکنم نوازششون میکنم و حتی امروز یه طوطی رو تو دستم گرفتم نازش کردم هرچند که پشت دستمو گاز گرفت ولی نترسیدم ازش و دوباره تو دستم گرفتم باید رو خودم و ایمانم به خدا کار کنم تا بتونم به ترسام غلبه کنم
مرسی ازت رضا جان
خدایا شکرت
درود بر شما پریا خانم عزیز امید وارم حالتون عالی باشه
باریک الله بهت ک میخوای پا روی ترسات بذاری و قوی تر بشی
میخوام از تجربیات خودم بگم
در مورد زنبود از اونجایی ک زنبور ها تعداد مختلفی دارند یک نوعشون عسل تولید میکنن و شنیدم ک میگن نیش اینا تازه خوبم هست
ک من میبینم چقدر بعضیا راحت میرن عسل برداشت میکنن، ولی من ترس دارم
خیلی دوست دارم وارد این ترسم بشم و منم عسل برداشت کنم
اینا زنبور های خیلی خوبین از کارشون هم مشخصه
دونوع دیگه ک من میشناسم یکی نارنجی رنگه
و تجربم رو بخوام بگم از این نوع : این زنبورا معمولا روی درختا خونشون هست. یادمه یبار داشتم میوه لیمو رو برداشت میکردم، حواسم نبود چوب رو زدم ب خونه ی اونا و یکی شون منو نیش زد، میخوام بگم این من بودم ک باعث این کار شدم
و تا قبلش اونا بودن و نیشم نمیزدن، با اینکه حتی من اونارو نمیدیدم
این زنبور ها روی درخت نخل هم میرن و رطب یا خرما بخورن، وقتی ک من برم برای چیدن رطب میبینم چقدر زنبور هست از هر سه نوعشون در یک وجبی صورت من دارن از خوردن رطب و برداشتنش لذت میبرن ولی کاری ب من ندارن
انگار فقط موقعی ک احساس خطر کنن یا بهشون حمله بشه از خودشون دفاع میکنن
من قبلا اینجوری نبودم و خیلی سختم بود
ولی اوایلش خیلی میترسیم فکر میکردم نیشم میزنن ولی یکی گفت نترس نیش نمیزنن و من باور کردم و کم کم بهتر شدم
و الان خیلی راحت رطب میچینم
و یکی دیگه سیاه + زرده رنگه ک خرکیه
یبار یکی از اینا نیشم زد و سردرد گرفتم و صورتمم باد کرده بود
و من ب خودم یاد آوری میکردم اگه من با این نمیرم، سیستم ایمنی بدونم یه درجه قویتر میشه
پریا عزیز اینو بدون ک اون بیخودی نمیاد تو رو نیش بزنه یا مثلا توی این مثال من، میری خونشون رو خراب میکنی اون موقع چرا
ولی وقتی اومدی توی خیابون داری قدم میزنی، قطعا اون کاری باهات نداره چون اونم امده خریدای خونه رو انجام بده و وقت این کارا رو نداره :)
اگرم خواستی زنبوری رو بزنی بدون ک تو خیلی قوی هستی و این قدرت رو داری، اون فقط میخواد جون خودش رو برداره و ازت فرار کنه
من کسایی رو میدیدم ک با دستشون این زنبورایی ک نیش میزنن رو میکشن
اقا بیا ته تهش نیشت زد تو ک نمیمیری بلکه تو قوی تر میشی
چون هیچ چیزی نمیتونه ب تو ظلم، اگرم بخواد نمیتونه
پس حرکت کن
اگه توی پارک زنبوری رو دیدی ک میخواد بهت حمله کنه ک خیلی خیلی کم پیش میاد، تو هم بزن ناکارش کن
و گرنه در بقیه ی موارد کاریت نداره و میتونی با کفش با دمپایی از خودت دورش کنی
موفق باشی
سلام به شما دوست عزیز
توضیحاتتون واقعا خوب بود مخصوصا وقتی که گفتی اون اومده خریدای خودشو بکنه و وقت اینو نداره که بیاد منو نیش بزنه
میدونید دوست عزیز من تو بچگی شاید از نیش زنبور ترس هام شروع شده ولی الان ترس از نیش زدنشون نیست بلکه کلا وجود زنبور که منو میترسونه حتی زنبوری که تو تلوزیون ببینم یا عکسشو ببینم وحشتی تو دلم ایجاد میشه که حد نداره
البته برای غلبه به این ترس هام باید کم کم سعی کنم اول یه زنبور مرده رو تو شیشه بندازم و دستم بگیرمش بعد زنده و حس میکنم با این طور کم کم پیش رفتن میتونم به ترس هام روبرو بشم ایشالله خدا کمکم میکنه و راهنمایی های شما دوستان عزیز
در پناه الله یکتا باشید و ممنون که وقت گذاشتید کامنت منو خونید و جواب دادید
به نام خداوند هدایتگر و مهربان
سلام به استادای عزیزم و دوستان گلم
قسمت هشتم از این سری بینظیر که باعث میشه من بیشتر خودمو بشناسم و کشف کنم(خدا جونم خودت در من جاری شو که بتونم بیشتر و عمییقتر خودمو بشناسم)
و اما سوال:
چه ترس هایی دارید که هنوز نتوانسته اید بر آنها غلبه کنید و همچنان از مواجه شدن با آنها فرار می کنید؟
1- ترس از اینکه نتونم مهاجرت کنم و برای همییشه تو همین مرحله و تو همین کشور و تو همین خونه و با همین خانواده زندگی کنم. واقعا این ترس عین خووره تموم وجودمو میخوره سالهاست که دارم برای فرار از این خونه و شهر تلاش میکنم اما نتیجه ای غیر از ماندگاری بیشتر نشده چرا؟ چون میخوام فرار کنم. چون ننشستم خودمو تغییر بدم. چون با همون روند قدیمی و با همون رفتار و طرز فکر قبلیم دارم ادامه میدم و بعد انتظار دارم همه چیز تغییر کنه.
2- ترس از بالا رفتن سن و عقب موندن از بقیه. این مقایسه کردن خودمون با دیگران باعث میشه فقط استرس و نگرانی هامون بیشتر بشه و هر بار هم تو این حالت میرم بقدری انرژی ازم گرفته میشه که انگار یه مرده متحرکم. باید دست از این ترسهای پوچ و تو خالی بردارم چون اینا فقط توهامت ذهن من هستن وگرنه ما اومدیم که تو این دنیا زندگی کنیم و لذت ببریم از لحظه به لحظه زندگیمون و کسایی میترسن که شرک تو وجودشونه (هروقت این جمله رو به خودم میگم هم ترسم کمتر میشه و هم انرژی و قدرتم بیشتر میشه چون یادم میاد که خدا هست، آره ندای عزیزم خداااهست و تو نیاز نیست به بیرون از خودت نگاه کنی و به بقیه توجه کنی مهم خودتی و بس.)
3- ترس از خفگی در آب
4- ترس از ارتفاع(با قرار دادن خودم تو موقعیت های مختلف خیلیییییی این ترس کمتر شده اما خب همچنان کاملا برطرف نشده)
5- ترس از تنهایی
6- ترس از جمع ها و آدم ها و محیز های ناشناخته
7- ترس از امتحان دادن ایلتس
8- ترس از کنفرانس دادن تو ی جمع بزرگ
9- ترس از تغییر نکردن رفتارم و ناتوانیم در کنترل اعصاب و احساساتم
امروز با اینکه اول صبح فوق العاده ای رو شروع کردم با کلیییی اتفاقات هیجان انگیز، یک حرف از طرف دوستم که بهم گفت چرا عادت کردی به اینکه یک کاری رو تا نصفه بری و بعد ولش کنی! کلیییی این حرفش منو بهم ریخت و باعث شد که حداقل دو ساعت من تو وضعیت مقایسه کردن خودم و سرزنش کردن خودم برم. تا اینکه اومدم تو سایت و یادم اومد که باید امروز این جلسه رو تمرینش انجام میدادم، با اینکه با بی حوصلگی تمام شروع کردم به نوشتن اما به همین مورد دوم که رسیدم و یادم اومد که ترس داشتن یعنی مشرک بودن، نگران حرف ها و نظرهای بقیه در مورد خودم بودن یعنی به خدا باور نداشتن، دیگه همه چیز به حالت قبل برگشت. خداااایاااا شکرت که هر لحظه هدایتم میکنی. شکرت که هربار از طریق سایت شگفت انگیز استاد هدایتم میکنی و باهام حرف میزنی و بهم میگی که نترس و نگران نباش من هستم. به بیرون کار نداشته باش من هستم. به بقیه و حرفاشون توجه نکن من هستم. اره تا عشقم هست هیچ نگرانی و ترسی هم نیست. عااااشقتم خدا جونم.
به نام خدایی که به تنهایی کافیست
سلام به استاد عزیز.
کلید: توانایی به نام خودشناسی.
فایل:الگوهای تکرار شونده 8.
استاد طی کردن تکامل خیلی مهمه من دارم الگوهای تکرار شونده رو از اول گوش می دم وسوال فایل رو جواب می دم وهر دفعه بهتر می فهممش الان که رسیدم به قسمت 8 دیدم قبل از عید برای این فایل کامنت گذاشتم ومثل اینکه اصلا به سوال توجه نکردم و بیشتر در مورد الگوهایی که تکرار شده نوشتم و دیدم چقدر خوبه هر چیزی رو از ابتدا گوش بدی وتکاملت طی بشه الان سوالات رو بهتر درک می کنم
.
اما سوال ترس
ترس از رانندگی که تا حالا فکر می کنم بیشترین موردی که توی سوالهای الگوهای تکرار شونده بهش اشاره کردم همینه پس باید خیلی جدی دنبال حل این مشکل باشم.
ترس از سکوت وتنهایی وقتی روز تعطیل هست وخیابونها ساکت از تنها موندن توی خونه حس بدی می گیرم وحشت می کنم البته حالا که سایت رو دارم با گوش دادن به فایلها آروم می شم.
وقتی شوهرم جایی میره که مدتی طول می کشه ونیست می ترسم وفکرهای بد می کنم واین رو هم سعی می کنم با گوش دادن به فایلها حواسم پرت بشه بهش فکر نکنم.
ترس از رفتن به یه شهر دیگه تنهایی می ترسم جایی که می خوام برم پیدا نکنم بلد نباشم.
سوار شدن به ماشین وتاکسی توی شهر غریب تنهایی فکر می کنم این هم به خاطر حرفهای ناجوری هست که می شنیدم در مورد راننده ها که مسافرها رو می بردندو…
ترس از تنها کار کردن تو مغازه بدون شوهرم.
ترس از اینده پسرم البته اینم کمی بهتر شدم فایلهای توحید در عمل خیلی کمکم کرده.
ترس از حشرات وحیوانها که خیلی زیاده حتی ترس از زنبور ومگس.
ترس از بچه دار شدن دوباره برای حرف مردم وترس از مشکل.
ترس از مصاحبه ازمونی که ثبت نام کردم .
خدایا شکرت.
استاد متشکرم.
در پناه خدا.
سلام و درود
امیدوارم حال دلتان خوب باشد
شکرگذار خداوندم برای اینکه همیشه درحال هدایت و یاری ماست، خدایی که بزرگ و بخشنده ست و بیشتر از خودمان شادی و پیشرفت ما را میخواهد.
بنابر سوال استاد که در در مورد ترسها بود، خدا را شکر خیلی زیاد ترس ندارم و اگر دارم هم علاقه بر غلبه بر آنها و از بین بردنشان دارم (در بیشتر موارد)
مثلا من یکمی ترس از ارتفاع دارم و میخواهم وقتی فرصتش پیش آمد پریدن از ارتفاع را تجربه کنم.
یا ترس از تنهایی و تاریکی، که تا حد امکان تجربه اش کردم.
ترس از حرف زدن در جمع بزرگ (چند بار انجامش دادم و حالا بهتر شدم و برم سخت نیست مثل قبل)
ترس ازدست دادن خانوادم یا یک عزیزم (البته وقتایی که درموردش فکر میکنم و تصورش میکنم. درحالت عادی نه. ولی جدیدا این باور را در خود تقویت کردهام که کسی که میمیرد تمام نمیشود که، روحش هنوزهم هست و قرار نیست نابود شود. بالاخره همه میمیرند و از این دنیا میروند و همین چرخ دنیاست. این باور آرامش بیشتری برایم میدهد.)
ترس از بیآبرویی، قضاوت شدن، بد دیده شدن، گاهی هم ترس از اشتباه کردن
(رویش کار میکنم اما هنوز هم این ترس در ته قلبم است که مقابل بقیه بد دیده نشوم، ضعیف دیده نشوم، آبرویم نرود، کوچک نشوم، نکند ناراحت شوند و…)
ترس از عقب ماندن، راکد بودن، پیشرفت نکردن، نرسیدن به چیزی که میخواهم
(البته این ترس تا اندازهیی سازنده است که باعث میشود به یادگیری و آموزش و حرکت کردن علاقه داشته باشم و دنبالش باشم.)
ترس از طرد شدن، دوست نداشتنی بودن (درحال کار کردن و تغییر باور که برمیگردد به عزت نفس و اعتماد بنفس)
ترس از ناامید کردن کسی که به من امید دارد
ترس از نه گفتن (درحال بهتر شدن)
ترس از زامبیها
ترس از جن (درحال کار کردن)
ترس از موفق نشدن
ترس از گمراه شدن
ترس از وارد رابطه شدن ( که نکند آخرش بد تمام شود، نکند درد بکشم و…)
بیشتر فکر میکنم وقتم تلف میشود، از هدفم دور میشوم، دیگر فرصت برای خودم ندارم و…
حالا نمیدانم تا چه اندازه درست و یا اشتباه است این باور.
در پناه الله باشید
– بزرگترین ترس من این است که اگر مشکلی بزرگی برایم اتفاق بیفتد که نتوانم حل کنم و همین مشکل باعث نابودی ام شود چه ؟
این بزرگترین ترس من است از وقتی که خودم را می شناسم از خیلی سال پیش این ترس یا من بوده مشکل که چه عرض کنم از مشکل که وجود ندارد از مشکلات احتمالی که ممکن سر راه ام قرار بگیرد در حد مرگ می ترسم این ترس بدترین ضربات را به من وارد کرده باعث شده همیشه در یک نگرانی و اضطراب باشم حتا بخاطر کوچکترین مسئله که برایم پیش می آید همین ترس باعث شده هیچ وقت حرکت نکنم برای موفقیت و پیشرفت هر وقت که حتا به موفقیت فکر میکنم این فکر که حالا چه فایده تو به فرض تلاش کنی و موفق شوی ثروتمند شوی اگر مشکلی برایت رخ دهد که باعث نابودی ات شود چه فایده که موفق شوی همین بهتر که از اول هیچ اقدامی نکنی هیچ تلاش نکنی و خود را به زحمت نندازی این ترس مانع حرکت و تلاش ام شده باعث شده هیچ وقت دنبال علایق و آرزوهایم نروم هیچ وقت به دل ناشناخته ها نروم که نکنه به یک مشکل بخورم باعث شده همیشه در محیط امن ام باشم و هیچ وقت از شرایط فعلی ام پا فراتر نگزارم دقیقا همین ترس ها باعث شده همیشه روحیه ام پایین افسرده حتا نتوانم از ته دل بخندم واقعا به تمام معنی این ترس ویرانگر بوده تا وقتی این ترس به صورت ریشه ی حل نشود راهی به سوی پیشرفت موفقیت خوشبختی آرامش وجود ندارد این ترس همیشگی باعث شده همیشه فرکانس های بد ارسال کنم و هرگز شرایط ام بهتر نشود باعث شده همیشه در احساس بد باشم طبق قانون احساس بد = اتفاقات بد شرایط ما تغیر نخواهد کرد تا وقتی به احساس بهتر نرسم وقتی احساس ما بد است طبق قانون دسترسی نداریم به شرایط ایده ها و موقعیت های بهتر جهان نمیتواند این کار را برای ما بکند
این ترس آن قدر در ذهنم بزرگ است که تا هنوز هیچ اقدام درست حسابی برای حلش نکرده ام چون در ذهنم تغیر اش خیلی سخت است به همین دلیل نتوانستم قدم بردارم یعنی انجام این کار در ذهنم طاقت فرسا است از انجام اش فرار میکنم اهرم رنج و لذت در این مورد در ذهن ام درست ساخته نشده که باعث شود تعهد انرژی زیادی بگزارم برای حل این مشکل
– ترس از نظر مردم قضاوت مردم یکی از ترس های بزرگ من است خیلی این ترس روی زندگی و کارهایم تاثیر گذاشته
– ترس از درخواست کردن سوال کردن ترس دارم از اینکه مثلا آدرسی را بپرسم یا برای انجام کاری درخواست کنم
– ترس از درخواست کردن و نه شنیدن همین ترس از نه شنیدن خیلی مواقع باعث میشه هرگز درخواست نکنم از ترس اینکه اگر جواب رد بشنوم نه شنیدن خیلی برایم سخت است احساس میکنم خورد میشم وقتی نه میشنوم
– ترس از انتقاد و قضاوت دیگران
– ترس از دعوا و جنگ درگیری خیلی می ترسم از درگیری به همین دلیل تمام سعی ام را میکنم که دعوای رخ ندهد
– ترس از سفر به کشور خارجی که زبانش را نمیدانم
– ترس از تغیر در هر جنبه یی که باشد ترس از خارج شدن از نقطه امن ام
– ترس از اینکه جای حق با من هست ولی نمیگم که طرف ناراحت نشه
هر چه میبینم به خودم پر ترس و نگرانی هستم ولی باید برای غلبه بر ترس هایم حرکت کنم و قدم بردارم قدم های کوچیک اما متوالی را بردارم بدون شک تغیر اش یک شبه ویک روزه نیست نیاز دارد به تعهد و تباش مداوم
انشاالله که خداوند در این مسیر ما را هدایت کند الاهی به امید تو
سلام به استاد خوبم و مریم جان من چه ترس هایی دارم یکی از ترس های واضح من ترس از سوسکه خیلیا میترسن اما من بیش از حد میترسم و اگه خونمون یدونه ببینم تا دو شب با کلی ترس می خوابم و خواب راحتی ندارم و باعث میشه فرداش سردرد بگیرم تو ذهنم خیلی ترسناکش کردم این حشره رو من از موش و مارمولک نمیترسم اما از سوسک خیلی میترسم خیلی دوست دارم به این ترس غلبه کنم و اگه تو خونه دیدم بتونم خودم بکشمش این ترس من رو خوابم تاثیر زیادی میزاره و قبل خواب اگه اون روز تو خونه سوسکی دیده باشم دیگه به سختی می خوابم با کلی ترس که نکنه موقع خواب بیاد رو بدنم دست و صورتم راه بره این ترس مسخره تو وجودم خیلی زیاده و زندگیم تحت تاثیر قرار میده گاهی وقتا عصبیم میکنه که چرا مثل بقیه راحت نمی تونم بخوابم واقعا اگه یهو ببینم انگار قلبم یه لحظه وایمیسته انگار جن دیدم جوری میترسم انگار مار دیدم
فکر میکنم ترس دیگه ای ندارم یا به ذهنم نمیاد خداروشکر تر از حرف مردم اصلا ندارم ترس از تنهایی ندارم ترس از شکست ندارم
با سلام
به نظرم باید باور کنم ترس هم یک کمک برای پیشرفت و رشده
بزرگترین ترس ها رو افرادی دارن که حتی حاضر نیستن اونها رو اعلام کنن اونا از حرف مردم، حرف نفرات حاضر در اینحا میترسن درحالی که حتی ما همدیگر رو نمیشناسیم ولی چیزی به اسم آبرو و شخصیت برا خودمون تو ذهنمون درست کردیم که می ترسیم اون به هم بخوره.
به همین خاطر به نظرم اعتراف به ترس هایی که دارم بزرگترین ترسه.
وبعد از اون حرف مردم دومین ترسی که من دارم و خیلی دوس دارم کمتر بشه این ترس.
اصلا یه چیز جالبی که هست اینه؛ ترس های اصلی من در میدان عمل دیده میشن و تو صحبت کردن و حرف های روزمره اصلا ترسی نیست ولی وقتی پای عمل میاد ترس ها سر از خاک در میارن.
خیلی از ترس هام با لباس های مبدل میان!!
بعنوان مثال فهمیدم من از شروع کار خودم در ذهنم میترسم، اما ناخودآگاهم سر پوش دیگه ای انتخاب میکنه، اون میگه درستش اینه که دنبال کار مورد علاقه ات باشی ولی هیچ کاری که فعلا تو به اون علاقه داشته باشی وجود نداره، اما بگرد هست، این ترس هر روز رشد من رو به تاخیر میندازه.
یا توجیهاتی مثل این که، اصلا الان حس اش نیست الان افسرده ای، امروز خسته ای، امروز زیاد کار داری و…. همه و همه سرپوشی بر ترس از شروع کار خودمه، چون دفعه قبل نتونستم جواب بگیرم
ترس بعدی من پشت ایده آل گرایی قایم شده ، ایده آل گرایی ناشی از یک ترسه که با قانع نبودن بر ترس خودش سرپوش میذاره، شاید ترس در اینه که ضعف عزت نفس دارم و ایده آل گرایی اون رو پوشش میده.
البته در ابن ترس ها کاملا تسلیم نیستم گاهی من غلبه می کنم و گاهی اونا بیشتر رنگ میگیرن و مهم تر از همه اینکه دارم با اونها دست پنجه نرم می کنم و قویتر میشم، ترس هم یک کمک برای پیشرفت و رشده