این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2024/07/abasmanesh-4.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2024-07-18 07:31:352024-07-18 07:33:31چگونه ذهنمان ما را فریب می دهد
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام خدمت استاد و خانم شایسته و سلام خدمت همراهان عزیزم.
داشتم کامنت بچه ها رو مطالعه می کردم لدت میبردم و گفتم ای کاش من هم ی کامنت مینوشتم بعد از مدتها.
با خودم گفتم شاید در ندار نوشتن نیستم شاید زمان متاسب دیگه ای آمدم و من هم از تجربیاتم و اتفاقات قشنگ و روبه رشدم نوشتم.
خدا شاهده به 20 ثانیه کشیده نشد که خدا گفت یه باوری که تغییر دادی این بود ( همه آدم ها بد هستن مگر خلافش ثابت بشه ) و این باور باعث شده بود من خیلی با آدم ها درگیر باشم بعد از تغییر باورم با ( جهان سرشار از مردمان نازنین و مهربان یست که از هر جهت به من کمک می کنند ) تعییر این باور با زندگی من کاری کرده اطرافم پر شده از انسان های شریف و سخاوتمند و مهربان خدایاشکرت .
چرخ زندگیم رون تر شده الهی شکرت
استاد دتیای از باور اشتباه در من ریشه کرده که به لطف خداوند و بعد آموزهای شما استاد عزیزم جریان نعمت ها برای من راحت تر از قبل شده.
سپاسگزارم به خاطر سخاوتمندی شما در انتشار آگاهی های خداوند.
پارسال که رفتیم کربلا توی راه چند جا رفتیم برگشتیم ما خسته بودیم و توی ذهنمون مونده بود که دوباره داریم اشتباه میریم
بخدا همین طور هم شد بعد از برگشت دوباره اتفاق افتاد چون چند دفعه تکرارش کردیم
یک بار کیفم که گردنم بود و تمام لوازم مثل پاسپرت و پول …توش بود از خستگی از گردنم افتاد چون پیاده روی زیادی کردیم به لطف خدا و حواس جمعی مادرم در جا بهم داد گفت حواست کجاست
الان توی ذهن ام مونده چرا این جور شد
یا اینکه یک ون که کولر نداشت به شدت گرم بود…
یا این شلوغی ها که نرفتیم تو حرم همش ذهن ام درگیر بود تا مدتها که چرا رفتی تو توی حرم نرفتی این چه زیارتی بود اصلا مگه قبوله این همه راه رفتی چیشد … اون موقع قانون زیاد بلد نبودم
به خودم قول دادم دیگه توی این شلوقی ها نرم جای یا این که راحت برم لذت ببرم
هر وقت یادمون میاد همش می خندیم به این سفر با عجله شلوغ ذهن ام نجوا میکنه دیدی چی شد بعد به خودم میگم زیاد درگیرم نکن ذهن عزیزم خوبی هم داشت لذت هم داشت درسته نخوابیدیم جا نبود ولی زیاد خندیدیم درس ذهن ام می خونم راضی اش میکنم که اذیت ام نکن خوبی هم داشت
الان بهتر فهمیدم با ذهن ام کنار بیام
یا این که قبلا همش نکات منفی همسرم بازگو میکردم روز به روز بدتر میشد ولی بخدا از وقتی قانون فهمیدم نکات مثبت اش مینویسم خیلی بهتر شده برام معجزه هست مرسی از بچه های عقل کل خیلی ازشون درس گرفتم
سلام و درود به استاد عزیزم ، مریم خانوم نازنینم و همه ی دوستان عزیز
این فایل هم مثل همه فایلهای دیگه عالی بود …
و اما تجربه من بعد از اینکه یه اتفاق ناجالب برام افتاد…
من دوسال پیش با دو فرزندم تو جاده با ماشین چپ کردیم و خدا رو شکر خیلی به خیر گذشت و چند تا آسیب سطحی دیدیم.
و اما بعد از اون من تا یکی دو هفته میترسیدم رانندگی کنم ،که پدرم بهم گفت چرا رانندگی نمیکنی مگه تا حالا هر کسی که تصادف کرده دیگه رانندگی رو گذاشته کنار .
با همین یه جمله پدرم من دوباره شروع کردم به رانندگی و حتی با 2 فرزندم به سفرهای جاده ای هم میریم و همیشه هم لذت میبریم.
این یکی از تجربه های من بود گفتم بنویسم شاید به درد کسی بخوره .
آفرین پا روی ترس ات گذاشتی قرار نیست اگه بک بار اتفاق به ظاهر بدی افتاده دوباره تکرار بشه حتما خیریتی داشته بهش فکر نکن خدا رو شکر به خیر گذشته با احتیاط رانندگی کن و خودت و بچه هات به خداوند بسپار انشاالله همیشه به سلامت بری سفر و برگردید
سلام ودرود فراوان به استاد ارجمندم ومریم بانوی عزیز ودوستان الهی ام
خداراسپاسگزارم که به این مسیر زیبا هدایت شدم
یه مورد دیگه که با گوش دادن مجدد فایل به یادم آمد این بود
من از دوسه هفته قبل وقتی میخواستم از پله بیام پایین زیر زانوم خیلی اذیت میشد آنقدر که بازوهای همسرم را چنگ میزدم فیزیوتراپی که رفتم با دکتر مطرح کردم برام دستگاه گذاشت ولی بازم این مشکل بود وآنقدر باعث ترس وایجادفشار عصبی در من شده بود که کلا ترجیح می دادم از خونه بیرون نرم چون هر دفعه این افکار تو ذهنم می چرخید که بخوای بیرون بری وقتی برگردی مجبور آن درد را تحمل کنی تا از پله ها پایین بیای تا دوسه شب قبل که با همسرم رفتم بیرون هنگام برگشت همینکه همسرم پیچید تو خیابانی که می رسید به منزلمون دچار استرس شدم که دوباره چه جوری پله ها رو برم پایین و….یه لحظه گفتم نه خدا مرا آسان میکند برا آسانیها واز خدا خواستم به پاهام قدرت بده وگفتم خدایا میخوام براحتی وسرخوشی از پله ها پایین برم باورتون نمیشه چقدر آروم شدم همسرم دستم گرفته بود پله اول که رفتم پایین ذهنم میگفت الان زانو درد میشی ولی دلم میگفت نه خدا خلف وعده نمیکنه من کل پله ها را باسپاسگزاری وسرمستی وبه راحتی پشت سر گذاشتم وآمدم پایین وچقدر ذوق کردم از این اتفاق وسعی کردم مدام با خودم تکرار کنم این اتفاق را برا خودم بزرگ کنم واز پریشب تا حالا با اینکه شاید در روز سه چهار دفعه پله ها را بالا رفتم وپایین آمدم به لطف خدای مهربان اصلا ناراحتی احساس نکردم وکامل ترسم از این قضیه از بین رفت
تجربه های خیلی زیادی را در این دوسال داشتم که هرجا موفق شدم با توکل بخدا وتوجه به زیبایی ها ونعمتهام افکارم را کنترل کنم ومراقب ورودیهای ذهنم باشم شرایط به ظاهر ناجالب به خوبی وبه نفع من تمام شد ومیدونم چون به هرچیز توجه کنم اتفاقاتی در مبنای همان را به زندگیم دعوت میکنم وذکر آن اتفاقات میشه تمرکز بر اتفاقات ناجالب پس آنها را پله های صعودی میدونم برا رشد وپیشرفت خودم
خدا را سپاسگزارم به خاطر آرامش وحال خوبی که در حال حاضر دارم
خدا را سپاسگزارم بخاطر وجود استاد ومریم بانوی عزیزم
خدا را سپاسگزارم بخاطر وجود تک تک دوستان الهی ام
درپناه الله شاد وثروتمند وسعادتمند وسلامت ولیاقتمند باشید در دنیا وآخرت
به نام خدای هدایتگرم به سمتی که من میخواهم هدایت میکند به سمت خوبیها و فراوانیها و نعمت و ثروت و آرامش و شادی خدایا شکرت سپاسگزارتم
به نام خدایی که فرمانروای جهانیان است خدایا امروز راه درست رو به من نشان بده خدایا امروز تو برام کاسبی کن که تو بهترینی من هیچم در برابر قدرت و توان تو
سلام استاد جان ممنونم از فایل عالیتون این فکر کنم دومین کامنت من در این قسمت است
از موقعی که فایل رو دیدم و کامنت هاشو خوندم بهتر و بیشتر سعی دارم ذهنمو کنترل کنم و فریبشو نخورم و موفق هم میشم
تو خیلی از فایلها استاد میگن که وقتی میخوای ذهن نجواگر تو را اذیت نکنه ذهن رو شاید نتونی کنترل کنی اما میتونی در مورد چیزی دیگه صحبت کنی مثلا از خواسته حرف بزنیم همین حرف زدنها کم کم باعث میشه بتونیم ذهن رو کنترل کنیم که ما رو به ناکجا آباد نکشه که بعد پشیمونی به بار بیاره خدا رو شکر میکنم از زمانی که با استاد و این سایت آشنا شدم روز به روز دارم بهتر میشم
و میتونم در مواقع مهم از ناخواسته ها اعراض کنم و توان کنترل ذهن رو بدست خودم بگیرم
اینم مدیون آموزهای شما هستم
خدایا شکرت که مسیر درست رو به من نشان دادی و منو لایق خوبیها و آرامش و ثروت دونستی
خدایا امروز همه کارهامو به راحتی و آسونی انجام بده
من فاطمه علی پور…سانس دوم از تجربیاتم ،”که حدودا 20 خورده ایی از سال…در رنج و عذاب در رابطه ایی که هر بار منو در درونش فرو، بُرده بود…
رابطه من با شخص نزدیکم که سالها بخاطر باورهای من.و حس نفرتی که به ایشون داشتم..هر بار یه سری اتفاقات وحشتناکی توی خانواده مون پیش میومد..و هر بار به کتکخوریهای ناجوری..ختم میشد..
و هر دومون شرمنده هم میشدیم..
حدودا سه سال کم بیش..دیگه این رفتار،منو در درونش غرق کرده بود…
استادم یه روز ناتوانی خودمو راجع به روابط وحشتناکم…از خداوند طلب کردم..
گفتم خدایا من کم اوردم چرا من نسبت به این شخص اینقدر رفتارم تعقییر میکنه..و همیشه ما با هم دعواهای فجیعی ،”رو میکنیم…
و دقیقا این شخص بخاطر این شرایط ،”که توی خونمون پیش میومد..بخاطر این بحثها و درگیری که همه بخاطر شخص خودم بود..
ماه ها رفت توی تنهایی خودش توی قسمت پرت شده و دور افتاده…
و من بسیار پشیمان..از کارم….خیلی روزهای ناجوری بود..اگه هدایت خداوند نبود..الان نمیدونم توی چه شرایطی بسر میبردم..
دلیل اینکه دارم مینویسم که برای ذهن نجواگرم یاداوری کنم که از چه شرایطی به اینجا رسیده…
و مدام زمزمه شیطان بهم میگفت…هر موقع حرفت میزنه.بِپر رو”سرش…مدام نجواهاش درگیری بیشتری رو بوجود میورد.و همیشه اون بنده خدای مِنجی گر..ضربه ها میخورد…
و مدام شیطان “میگفت تو هیچ وقت رابطتت با این شخص خوب نمیشه. هر موقع بهت حرف زد تو هم حرفش بزن..کوتاه نیا.اگه کوتاه بیای اون بهت سو استفاده میکنه..و هر بار تنشش زیاد میشد..
این شخص بسیار افسرده شده بود..و یروز بهم گفت!…
و این داستان ماهاها طول کشید…
تا من از رفتارم خسته شدم…و بعد دیگه داستان هدایتم به سمت شما کشونده شد..
پونت این ماجرا…نجوای ذهنی بخاطر اون شرایط خوراک شب و روزمو گرفته بود.و نمیزاشت رابطم با این شخص خوب بشه..
یبار گفتم..خدایا من چکار کنم رابطه ام با این شخص خوب بشه.خدایا خودت بهم کمک کن من موندم…نمیدونم چکار کنم…
و نجواها میگفت…این شخص دیوانه و یفرد بدرد نخوره از خودت دورش کن..
و بعداز اینکه وارد این بهشت شدم..و طبق الگوهای تکرار شونده ایی که گذشته مدام برام تکرار میشد.با کار کردن روی خودم…کم کم تکاملی زمانهاش طولانی شد…که اینقدر بخودم سخت گرفتم که،”هی کمتر و کمتر شد…تا ما به لطف خداوند رابطمون پر از عشق و صلح و دوستی شد…
دیگه برام هدیه ها خرید…هدیه های میلیونی…
ما با همدیگه کلی سفرهای بیرون شهری و کلی اتفاقات خوب رو تجربه کردیم ..
ایشون تو کارش موفق شد..
یه خونه باغ تو حوالی استانمون خرید یجای بکر..کلی با همدیگه سفر کردیم ایشون الان بهترین دوستم شده ..
بسیار خوش اخلاق بسیار دوستداشتنی ..(گِریم گرفته بخدا ) خیلی خیلی لطف خدا شامل حالم شد از طریق این شخص…
الان همجوره ما با همدیگه دوست شدیم دیگه اون توهینات و بزن و بکوبها نیست..رابطه ما شد عشق الهی…
خیلی خوشحالم که تونستم بر نفسم غلبه کنم…و این رابطه شیطانی …به رابطه الهی تبدیل شد..بجز اینفرد… تو بحث روابط من 180 درجه تعقییر کردم..
توجه!…..همیشه همین داستان به طُرقهای مختلف برام تکرار میشد….
ووو ادامه….
کلی اتفاقات خوب بعد اون مثل بمب منفجر میشد….
دیشب تا صبح من شب نشینی داشتم بعد از غلبه بر ترس دیروز عصر….
چیزی که سالها …زندگیمو و خوشبختیمو تجربمو از مرگ..رو…. از من قافل کرده بود…
خداوند بهم گفت ..از چه چیزی میترسی….یفردی که مُرده دیگه تموم شده رفته…
از فرد زنده بترس….
سعی کن روی کنترل ذهنت در برابر حرفهای پوچ کار کنی…
اون فرد زنده با باوراش تو رو نابود میکنه
از شیطان بترس ..که وعده فقر و فحشا میده
داری از فردی میترسی که نَفسش از منه..روحش و جسمش:از منه…
حرف گذشتگانتو بیرون بریز به من پناه ببر …..درسته ترس داری…ولی ایمان به من داشته باش..
و از نفست بترس که میتونه تو رو در خودش غرق کنه….
.
دیشب مدام داشتم بخودم بیاد میاوردم…که از نفست بترس که هر لحظه تو رو گمراه میکنه…
از نفست بترس که تو رو زجر میده
از نفست بترس که تورو مستاصل میکنه
از نفست بترس که ادمها رو روی سرت شیرک میکنه و میترسونه
از نفست بترس که حالتو بد میکنه بهت سَم میده
از نفست بترس که ذهنتو تو دست میگیره و نمیزاری پیش بری…
استاد عزیزم دوستان عزیزم…همه ما در این مسیر دارییم قدم برمیدارییم..بقول استاد توی دوره عزت نفس..دیشب صداش میومد تو گوشم..میگفت.( از اینکه میترسی ادامه بده برو تو دلش…برو تو دلش.انجامش بده ..) یه جاهایی پام شل میشد..تو اون تاریکی نفس عمیقی کشیدم..و راه افتادم…
میخام بگم.این ذهن همجوره ما رو از همه چیز میتونه دور کُنه…و نمیزاره ما طعم خوشبختی ادمهای اطرافمون در بحث مشکل روابط من..
یا در موضوعات مختلف…..
نمیزاره ما تجربه خوب و عالی رو داشته باشیم…
نمیزاره ما از رحمت خداوند استفاده کنیم..
نمیزاره تو مسیر درست با عزت نفس بالا گام بردارییم..
روزی که شروع کردم به خرید دوره ها اون اوایل..شیطان مانند گلوله ایی با اعصاب خوردی فقط پرش میکرد..واقعا یه لحظه احساس ترس کردم..همون لحظه خدا بهم گفت نترس نترس…..
اره همون شیطان بود…شیطانی که،” کم ؛ کم ،مستاصل شده بود …شیطانی که”کم اورده بود..
پس تا میتونیم..نجوا ها رو بشناسیم و بهش:غلبه کنیم…
تمام خوشبختی ما بعد از کم کردن نجوای ذهنمونه که بقول استاد کارش فریب ماهاست…
وقتی به گذشته خودم و کارهام نگاه میکنم میبینم..همه بخاطر نجوای ذهنم ،” بوده…که نمیزاشته حرکت کنم و ادامه بدم..
ولی بازم همیشه لطف خداوند شامل حالم میشده…
این مدت…تمام کارهایی که توی بیزنسم شروع کردم…و قدم برداشتم..وقتی بصورت کلی بهش نگاه میکنم میبینم همه در جهت رشد و پیشرفت من بوده….
و در نهایت !میخام بگم… من بسیار خوشبختم که در مسیر خداوند هستم..
در رابطه با فایل ذهنمان چگونه فریب میدهد یک تجربه ای رو خواستم به اشتراک بزارم
من از بچگی دوچرخه سواری رو دوست داشتم ولی هیچ وقت نداشتم ما در تهران زندگی میکردیم وقتی تابستان به شهرستان می رفتیم از بچه های اقوام دوچرخه داشتند ومن یک روز به خودم جرات دادم و درخواست کردم که منم سوار بشم اوناهم مخالفت نکردن چون بلد نبودم نمیتونستم دوچرخه رو کنترل کنم وبچه ها کلی بهم خندیدن وپسر بچه بود خیلی مسخرم میکرد از اون به بعد دیگه دوچرخه سوار نشدم وحتی دوست نداشتم امتحان کنم تا اینکه بعداز سالها حدود 35سال بعد من باز گفتم امتحان کنم چون هنوز شوق کودکی در من بود که دوچرخه سوار بشم تا اینکه سال گذشته با دخترم مطرح کردم گفت بریم پارک بانوان اونجا دوچرحه کرایه میدن سوارشو یاد بگیر رفتیم پارک و دوچرخه کرایه کردیم با ترس سوارشدم زیاد بلند هم نبود که اگر اتفاقی افتاد با پاهام نگه دارم پام زمین بیاد خلاصه جلسه اول دخترم بهم یاد داد و منم ازاینکه تونستم سواربشم وبرم ذوق زیادی داشتم اومدم خونه گفتم میخوام دوچرخه سواری رو اموزش ببینم که پسرم کلی خندید وگفت مگه اونم اموزش میخوادخودت تمرین کنی یاد میگیری چند بار رفتم ودر پارک سوارشدم خیلی لذت داشت چند ماه پیش یه دوچرخه دست دوم گرفتم که امتحانش کنم که با ترس وترید همسرم روبرو شدم که زشته زن تو خیابون دوچرخه سواری کنه ولش کن خودم دوتا میخرم باهم میریم وبهانه های مختلف تا اینکه مدتی سوارش نشدم وهمیشه تو خیابون دنبال خانم هایی میگشتم که دوچرخه سوار باشند که چند مورد دیدم به خودم جرات دادم گفتم خوب اینا سوار میشن مگه چیه کسی باهاشون کاری نداره پس منم میتونم باز ترس بچگیم اومد سراغم که تو خیابون خطر داره تو نمیتونی اونجا پارک بود چند بار برای اینکه خجالت رو از حودم دور کنم رفتم پارک سر کوچه که پارک بزرگی هست وبا دخترم که سوار بشم وترس از جمعیت گه به کسی نخورم هم داشتم ولی عزم رو جزم کردم رفتم دیدم کسی به من کاری نداره اصلا توجهی نمیکنه دیدم هربار با کسی برم نمیشه باید تنها وارد خیابون بشم که خلوت باشه و کم کم بتونم رو خودم تسلط داشته باشم
امروز جمعه بود 6 صبح به تنهایی رفتم توخیابون و با چرخ بعد در پارک دوری زدم ودوباره برگشتم یک ربع طول کشید ولی چنان اعتماد به نفسی به من داد که نگو البته یک ماه داشتم با خودم در ذهنم کلنجار می رفتم که بتونم این یک ربع رو تنها برم همش میگفتم بتید با قانون تکامل پیش بری ،کسی از شکم مادر چیزی بلد نبود ،درسته سنت بالاتره والان 47سال داری ولی هیچ کاری دیر نیست تو باید این تجربه رو به دست بیاری وگرنه همیشه مثل یک حسرت تو وجودت میمونه بعداز این همه گفتگو امروز تونستم نمیدونید چقدر ذوق داشتم واین باعث شد که به فکر اموزش شنا هم باشم که برای من هیچ وقت دیر نیست تمام اینها رو مدیون شما و خدا هستم ممنونم بابت بودنتون که بهترین راهنمای من در مسیر بودید البته از خداوند هن سپاسگزارم که در هرلحظه به کمکم میاد تا باورهام درست شکل بگیره تونستم به خودم واطرافیانم ثابت کنم من میتوانم اگر کاری بخوام انجام میدم فقط باید به خودم فرصت بدم وقدم به قدم حرکت کنم
یک باور اشتباهی که ذهن من ایجاد شده بود راجب رابطه بود .یک بار اتفاق ناگوار در ذهن من تبدیل شده به مرجع و به اون استناد می کنم
چون من اولین رابطه ام مجازی بود . به خاطر باورهای نامناسبی که داشتم یک پارتنر سمی جذب کردم بخوام باورهای اشتباهم بگم هزارتا باور اشتباه داشتم راجب رابطه . مخصوصا یک فیلم سمی بود ملی و راه های نرفته اش یا از این سبک فیلم ها زیاد دیده بودم و خودم وارد رابطه نشده بودم اما کلی ادم دوست رفیق باهام درد دل میکردن از شکستشون تو رابطه می گفتن و من هی باور پشت باور می ساختم برای خودم که یکی داغون تر از اون یکی بود .مثلا حتی منهیچ رابطه ایی نداشتم اهنگ مهراب خودکشی گوشش می دادم.تصور تصور باطل شدید داشتم.اخبار رسانه شبکه های مجازی رمان های بدرد نخور استرولوژی وپیش گویی کلی باور غلط داده بود
حتی به خاطر احساس قربانی شدنم تصور می کشیدم تو تخیلاتم پارتنرم من عذاب می دهد و من لذت می برم من کلی محبت می کنم اما اون سرده .
خلاصه این باورهای سمی دست به دست هم دادن من وارد یک رابطه سمی شدم نتونستم هیچ وقت طرف ببینم و فقط چت ساده بود
اما این چت های ساده چنان وابستگی بیمار گونه در من به وجود اورده بود که بیا بپرس هزاران ترس در من بود احساس گناه احساس عدم لیاقت من هی از موفقیت پایین وپایینن می کشید
و من به صفر مطلق رسونده و پس رفت پشت پس رفت .چون تمام موارد موفقیت بهم متصل هستن یک شکست اگر زیادی روش تمرکز کنی شکست بدی رقم می زنه .
خلاصه این پارتنر من از من خواستگاری کرد اما دقیقه 90پشیمان شد
و من بعد از این اتفاق دائم تا همین 4 ماه پیش ترس رها شدن داشتم این بزرگترین ترمز من بود ترمز که چه عرض کنم انگار ماشین موفقیت من اصلا بنزین نداشت و زیر لاستیک هاش اجر بود .
من ترس داشتم ترس رها شدن ترس اینکه طرف بیاد خواستگاری یهو پشیمان بشه
و این یعنی شرک و این یعنی عذاب پشت عذاب .
معنی ظاهری آیات قران که کنار بگذاری و به عمق ماجرا بری
ما با افکار و باورهامون این دنیا تبدیل به جهنم بهشت می کنیم
ترس و نا امیدی و وعده تهی بودن و فقر و تنها بودن و رها شدن حربه شیطان است
خداوند به صراحت گفتهأَلَا إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ ﴿62﴾انصاریان: آگاه باشید! یقیناً دوستان خدا نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین می شوند.
من دوست خدام نه می ترسم دیگه از هیچ چیز نه اندوهگین می شوم
من پناه می برم به یکتا پرستی
خدای ابراهیم خدای منم هست
خدایی که اتش گلستان می کنه من رو هم خوشبخت می کنه .
من این باور غلط له می کنم قرار نیست چون یکبار من شکست خوردم همیشه این اتفاق بیفته .
اتفاقا با تغییر باورهام مدارم عوض شده یک پارتنر به شدت وفادار دارم که ارزوش من همسرش باشم ذوق به من رسیدن داره.
من می خوام از این مدار خودم بکشم بالا دیگه نگران نیستم به خدا پناه می برم از نجواها .
به قول استاد از این به بعد من می خوام ذهنم خله سلاح کنم .من هزاران ادم بهم ابراز علاقه کردم من گفتم نه چرا ففط یکبار شکست بت کنی برای خودت .
تو لیاقت بهترین رابطه ها داری تو لیاقت خوشبختی داری .
تو مدارت عوض شده .کلی ادم شکست خوردن و از شکست درس گرفتن .
من بهترین همسر دنیارو دارم و به سمت من درحال حرکت هست .
تمام شد تو سزای باورهای اشتباهت دادی جهنمت تمام شد
به بهشت خوش امدی از این به بعد رب العالمین کلی تورو خوشبخت می کنه
من مطمنم استاد جان خیلی زود خیلی زود ازدواج می کنم یعنی مطمنم اصلا هیچ شکی ندارم که من شاید کمتر از 2و3 ماه دیگه با پارتنرم عقد می کنم .
چون استاد جان من تمام ترمزهام شناسایی کردم ورودی هام کنترل کردم تمرکزم بر زیبایی هاست تمرکزم به نکات مثبت از تنهایم لذت می برم سناریو نویسی می کنم. و از همه مهم تر عاشق خدا شدم خدای من عوض شده رب من عوض شده من واقعا قشنگ تغییر دارم احساس می کنم
به نام خدای مهربان
سلام خدمت استاد و خانم شایسته و سلام خدمت همراهان عزیزم.
داشتم کامنت بچه ها رو مطالعه می کردم لدت میبردم و گفتم ای کاش من هم ی کامنت مینوشتم بعد از مدتها.
با خودم گفتم شاید در ندار نوشتن نیستم شاید زمان متاسب دیگه ای آمدم و من هم از تجربیاتم و اتفاقات قشنگ و روبه رشدم نوشتم.
خدا شاهده به 20 ثانیه کشیده نشد که خدا گفت یه باوری که تغییر دادی این بود ( همه آدم ها بد هستن مگر خلافش ثابت بشه ) و این باور باعث شده بود من خیلی با آدم ها درگیر باشم بعد از تغییر باورم با ( جهان سرشار از مردمان نازنین و مهربان یست که از هر جهت به من کمک می کنند ) تعییر این باور با زندگی من کاری کرده اطرافم پر شده از انسان های شریف و سخاوتمند و مهربان خدایاشکرت .
چرخ زندگیم رون تر شده الهی شکرت
استاد دتیای از باور اشتباه در من ریشه کرده که به لطف خداوند و بعد آموزهای شما استاد عزیزم جریان نعمت ها برای من راحت تر از قبل شده.
سپاسگزارم به خاطر سخاوتمندی شما در انتشار آگاهی های خداوند.
به امید دیدار شما در پردایس
در پناه تنها فرمانروای عرش بزرگ باشیم
به نام خدای که همیشه در حال هدایت ماست
پارسال که رفتیم کربلا توی راه چند جا رفتیم برگشتیم ما خسته بودیم و توی ذهنمون مونده بود که دوباره داریم اشتباه میریم
بخدا همین طور هم شد بعد از برگشت دوباره اتفاق افتاد چون چند دفعه تکرارش کردیم
یک بار کیفم که گردنم بود و تمام لوازم مثل پاسپرت و پول …توش بود از خستگی از گردنم افتاد چون پیاده روی زیادی کردیم به لطف خدا و حواس جمعی مادرم در جا بهم داد گفت حواست کجاست
الان توی ذهن ام مونده چرا این جور شد
یا اینکه یک ون که کولر نداشت به شدت گرم بود…
یا این شلوغی ها که نرفتیم تو حرم همش ذهن ام درگیر بود تا مدتها که چرا رفتی تو توی حرم نرفتی این چه زیارتی بود اصلا مگه قبوله این همه راه رفتی چیشد … اون موقع قانون زیاد بلد نبودم
به خودم قول دادم دیگه توی این شلوقی ها نرم جای یا این که راحت برم لذت ببرم
هر وقت یادمون میاد همش می خندیم به این سفر با عجله شلوغ ذهن ام نجوا میکنه دیدی چی شد بعد به خودم میگم زیاد درگیرم نکن ذهن عزیزم خوبی هم داشت لذت هم داشت درسته نخوابیدیم جا نبود ولی زیاد خندیدیم درس ذهن ام می خونم راضی اش میکنم که اذیت ام نکن خوبی هم داشت
الان بهتر فهمیدم با ذهن ام کنار بیام
یا این که قبلا همش نکات منفی همسرم بازگو میکردم روز به روز بدتر میشد ولی بخدا از وقتی قانون فهمیدم نکات مثبت اش مینویسم خیلی بهتر شده برام معجزه هست مرسی از بچه های عقل کل خیلی ازشون درس گرفتم
بخدا نامبروان هستید انشاالله همیشه بدرخشید
در پناه خداوند باشید
بنام خداوند نور عشق و آگاهی
سلام و درود به استاد عزیزم ، مریم خانوم نازنینم و همه ی دوستان عزیز
این فایل هم مثل همه فایلهای دیگه عالی بود …
و اما تجربه من بعد از اینکه یه اتفاق ناجالب برام افتاد…
من دوسال پیش با دو فرزندم تو جاده با ماشین چپ کردیم و خدا رو شکر خیلی به خیر گذشت و چند تا آسیب سطحی دیدیم.
و اما بعد از اون من تا یکی دو هفته میترسیدم رانندگی کنم ،که پدرم بهم گفت چرا رانندگی نمیکنی مگه تا حالا هر کسی که تصادف کرده دیگه رانندگی رو گذاشته کنار .
با همین یه جمله پدرم من دوباره شروع کردم به رانندگی و حتی با 2 فرزندم به سفرهای جاده ای هم میریم و همیشه هم لذت میبریم.
این یکی از تجربه های من بود گفتم بنویسم شاید به درد کسی بخوره .
نور و عشق به همگی …
سلام دوست عزیز
آفرین پا روی ترس ات گذاشتی قرار نیست اگه بک بار اتفاق به ظاهر بدی افتاده دوباره تکرار بشه حتما خیریتی داشته بهش فکر نکن خدا رو شکر به خیر گذشته با احتیاط رانندگی کن و خودت و بچه هات به خداوند بسپار انشاالله همیشه به سلامت بری سفر و برگردید
در پناه خداوند باشید
بنام خداوند حکیم وعلیم
سلام ودرود فراوان به استاد ارجمندم ومریم بانوی عزیز ودوستان الهی ام
خداراسپاسگزارم که به این مسیر زیبا هدایت شدم
یه مورد دیگه که با گوش دادن مجدد فایل به یادم آمد این بود
من از دوسه هفته قبل وقتی میخواستم از پله بیام پایین زیر زانوم خیلی اذیت میشد آنقدر که بازوهای همسرم را چنگ میزدم فیزیوتراپی که رفتم با دکتر مطرح کردم برام دستگاه گذاشت ولی بازم این مشکل بود وآنقدر باعث ترس وایجادفشار عصبی در من شده بود که کلا ترجیح می دادم از خونه بیرون نرم چون هر دفعه این افکار تو ذهنم می چرخید که بخوای بیرون بری وقتی برگردی مجبور آن درد را تحمل کنی تا از پله ها پایین بیای تا دوسه شب قبل که با همسرم رفتم بیرون هنگام برگشت همینکه همسرم پیچید تو خیابانی که می رسید به منزلمون دچار استرس شدم که دوباره چه جوری پله ها رو برم پایین و….یه لحظه گفتم نه خدا مرا آسان میکند برا آسانیها واز خدا خواستم به پاهام قدرت بده وگفتم خدایا میخوام براحتی وسرخوشی از پله ها پایین برم باورتون نمیشه چقدر آروم شدم همسرم دستم گرفته بود پله اول که رفتم پایین ذهنم میگفت الان زانو درد میشی ولی دلم میگفت نه خدا خلف وعده نمیکنه من کل پله ها را باسپاسگزاری وسرمستی وبه راحتی پشت سر گذاشتم وآمدم پایین وچقدر ذوق کردم از این اتفاق وسعی کردم مدام با خودم تکرار کنم این اتفاق را برا خودم بزرگ کنم واز پریشب تا حالا با اینکه شاید در روز سه چهار دفعه پله ها را بالا رفتم وپایین آمدم به لطف خدای مهربان اصلا ناراحتی احساس نکردم وکامل ترسم از این قضیه از بین رفت
تجربه های خیلی زیادی را در این دوسال داشتم که هرجا موفق شدم با توکل بخدا وتوجه به زیبایی ها ونعمتهام افکارم را کنترل کنم ومراقب ورودیهای ذهنم باشم شرایط به ظاهر ناجالب به خوبی وبه نفع من تمام شد ومیدونم چون به هرچیز توجه کنم اتفاقاتی در مبنای همان را به زندگیم دعوت میکنم وذکر آن اتفاقات میشه تمرکز بر اتفاقات ناجالب پس آنها را پله های صعودی میدونم برا رشد وپیشرفت خودم
خدا را سپاسگزارم به خاطر آرامش وحال خوبی که در حال حاضر دارم
خدا را سپاسگزارم بخاطر وجود استاد ومریم بانوی عزیزم
خدا را سپاسگزارم بخاطر وجود تک تک دوستان الهی ام
درپناه الله شاد وثروتمند وسعادتمند وسلامت ولیاقتمند باشید در دنیا وآخرت
به نام خدای هدایتگرم به سمتی که من میخواهم هدایت میکند به سمت خوبیها و فراوانیها و نعمت و ثروت و آرامش و شادی خدایا شکرت سپاسگزارتم
به نام خدایی که فرمانروای جهانیان است خدایا امروز راه درست رو به من نشان بده خدایا امروز تو برام کاسبی کن که تو بهترینی من هیچم در برابر قدرت و توان تو
سلام استاد جان ممنونم از فایل عالیتون این فکر کنم دومین کامنت من در این قسمت است
از موقعی که فایل رو دیدم و کامنت هاشو خوندم بهتر و بیشتر سعی دارم ذهنمو کنترل کنم و فریبشو نخورم و موفق هم میشم
تو خیلی از فایلها استاد میگن که وقتی میخوای ذهن نجواگر تو را اذیت نکنه ذهن رو شاید نتونی کنترل کنی اما میتونی در مورد چیزی دیگه صحبت کنی مثلا از خواسته حرف بزنیم همین حرف زدنها کم کم باعث میشه بتونیم ذهن رو کنترل کنیم که ما رو به ناکجا آباد نکشه که بعد پشیمونی به بار بیاره خدا رو شکر میکنم از زمانی که با استاد و این سایت آشنا شدم روز به روز دارم بهتر میشم
و میتونم در مواقع مهم از ناخواسته ها اعراض کنم و توان کنترل ذهن رو بدست خودم بگیرم
اینم مدیون آموزهای شما هستم
خدایا شکرت که مسیر درست رو به من نشان دادی و منو لایق خوبیها و آرامش و ثروت دونستی
خدایا امروز همه کارهامو به راحتی و آسونی انجام بده
خدایا امروز واریزی پول زیاد میخواهم
خدایا شکرت سپاسگزارتم
استادممنونتم مریم جان دوستت دارم
بنام خداوند بخشنده مهربان…
من فاطمه علی پور…سانس دوم از تجربیاتم ،”که حدودا 20 خورده ایی از سال…در رنج و عذاب در رابطه ایی که هر بار منو در درونش فرو، بُرده بود…
رابطه من با شخص نزدیکم که سالها بخاطر باورهای من.و حس نفرتی که به ایشون داشتم..هر بار یه سری اتفاقات وحشتناکی توی خانواده مون پیش میومد..و هر بار به کتکخوریهای ناجوری..ختم میشد..
و هر دومون شرمنده هم میشدیم..
حدودا سه سال کم بیش..دیگه این رفتار،منو در درونش غرق کرده بود…
استادم یه روز ناتوانی خودمو راجع به روابط وحشتناکم…از خداوند طلب کردم..
گفتم خدایا من کم اوردم چرا من نسبت به این شخص اینقدر رفتارم تعقییر میکنه..و همیشه ما با هم دعواهای فجیعی ،”رو میکنیم…
و دقیقا این شخص بخاطر این شرایط ،”که توی خونمون پیش میومد..بخاطر این بحثها و درگیری که همه بخاطر شخص خودم بود..
ماه ها رفت توی تنهایی خودش توی قسمت پرت شده و دور افتاده…
و من بسیار پشیمان..از کارم….خیلی روزهای ناجوری بود..اگه هدایت خداوند نبود..الان نمیدونم توی چه شرایطی بسر میبردم..
دلیل اینکه دارم مینویسم که برای ذهن نجواگرم یاداوری کنم که از چه شرایطی به اینجا رسیده…
و مدام زمزمه شیطان بهم میگفت…هر موقع حرفت میزنه.بِپر رو”سرش…مدام نجواهاش درگیری بیشتری رو بوجود میورد.و همیشه اون بنده خدای مِنجی گر..ضربه ها میخورد…
و مدام شیطان “میگفت تو هیچ وقت رابطتت با این شخص خوب نمیشه. هر موقع بهت حرف زد تو هم حرفش بزن..کوتاه نیا.اگه کوتاه بیای اون بهت سو استفاده میکنه..و هر بار تنشش زیاد میشد..
این شخص بسیار افسرده شده بود..و یروز بهم گفت!…
و این داستان ماهاها طول کشید…
تا من از رفتارم خسته شدم…و بعد دیگه داستان هدایتم به سمت شما کشونده شد..
پونت این ماجرا…نجوای ذهنی بخاطر اون شرایط خوراک شب و روزمو گرفته بود.و نمیزاشت رابطم با این شخص خوب بشه..
یبار گفتم..خدایا من چکار کنم رابطه ام با این شخص خوب بشه.خدایا خودت بهم کمک کن من موندم…نمیدونم چکار کنم…
و نجواها میگفت…این شخص دیوانه و یفرد بدرد نخوره از خودت دورش کن..
و بعداز اینکه وارد این بهشت شدم..و طبق الگوهای تکرار شونده ایی که گذشته مدام برام تکرار میشد.با کار کردن روی خودم…کم کم تکاملی زمانهاش طولانی شد…که اینقدر بخودم سخت گرفتم که،”هی کمتر و کمتر شد…تا ما به لطف خداوند رابطمون پر از عشق و صلح و دوستی شد…
دیگه برام هدیه ها خرید…هدیه های میلیونی…
ما با همدیگه کلی سفرهای بیرون شهری و کلی اتفاقات خوب رو تجربه کردیم ..
ایشون تو کارش موفق شد..
یه خونه باغ تو حوالی استانمون خرید یجای بکر..کلی با همدیگه سفر کردیم ایشون الان بهترین دوستم شده ..
بسیار خوش اخلاق بسیار دوستداشتنی ..(گِریم گرفته بخدا ) خیلی خیلی لطف خدا شامل حالم شد از طریق این شخص…
الان همجوره ما با همدیگه دوست شدیم دیگه اون توهینات و بزن و بکوبها نیست..رابطه ما شد عشق الهی…
خیلی خوشحالم که تونستم بر نفسم غلبه کنم…و این رابطه شیطانی …به رابطه الهی تبدیل شد..بجز اینفرد… تو بحث روابط من 180 درجه تعقییر کردم..
توجه!…..همیشه همین داستان به طُرقهای مختلف برام تکرار میشد….
ووو ادامه….
کلی اتفاقات خوب بعد اون مثل بمب منفجر میشد….
دیشب تا صبح من شب نشینی داشتم بعد از غلبه بر ترس دیروز عصر….
چیزی که سالها …زندگیمو و خوشبختیمو تجربمو از مرگ..رو…. از من قافل کرده بود…
خداوند بهم گفت ..از چه چیزی میترسی….یفردی که مُرده دیگه تموم شده رفته…
از فرد زنده بترس….
سعی کن روی کنترل ذهنت در برابر حرفهای پوچ کار کنی…
اون فرد زنده با باوراش تو رو نابود میکنه
از شیطان بترس ..که وعده فقر و فحشا میده
داری از فردی میترسی که نَفسش از منه..روحش و جسمش:از منه…
حرف گذشتگانتو بیرون بریز به من پناه ببر …..درسته ترس داری…ولی ایمان به من داشته باش..
و از نفست بترس که میتونه تو رو در خودش غرق کنه….
.
دیشب مدام داشتم بخودم بیاد میاوردم…که از نفست بترس که هر لحظه تو رو گمراه میکنه…
از نفست بترس که تو رو زجر میده
از نفست بترس که تورو مستاصل میکنه
از نفست بترس که ادمها رو روی سرت شیرک میکنه و میترسونه
از نفست بترس که حالتو بد میکنه بهت سَم میده
از نفست بترس که ذهنتو تو دست میگیره و نمیزاری پیش بری…
استاد عزیزم دوستان عزیزم…همه ما در این مسیر دارییم قدم برمیدارییم..بقول استاد توی دوره عزت نفس..دیشب صداش میومد تو گوشم..میگفت.( از اینکه میترسی ادامه بده برو تو دلش…برو تو دلش.انجامش بده ..) یه جاهایی پام شل میشد..تو اون تاریکی نفس عمیقی کشیدم..و راه افتادم…
میخام بگم.این ذهن همجوره ما رو از همه چیز میتونه دور کُنه…و نمیزاره ما طعم خوشبختی ادمهای اطرافمون در بحث مشکل روابط من..
یا در موضوعات مختلف…..
نمیزاره ما تجربه خوب و عالی رو داشته باشیم…
نمیزاره ما از رحمت خداوند استفاده کنیم..
نمیزاره تو مسیر درست با عزت نفس بالا گام بردارییم..
روزی که شروع کردم به خرید دوره ها اون اوایل..شیطان مانند گلوله ایی با اعصاب خوردی فقط پرش میکرد..واقعا یه لحظه احساس ترس کردم..همون لحظه خدا بهم گفت نترس نترس…..
اره همون شیطان بود…شیطانی که،” کم ؛ کم ،مستاصل شده بود …شیطانی که”کم اورده بود..
پس تا میتونیم..نجوا ها رو بشناسیم و بهش:غلبه کنیم…
تمام خوشبختی ما بعد از کم کردن نجوای ذهنمونه که بقول استاد کارش فریب ماهاست…
وقتی به گذشته خودم و کارهام نگاه میکنم میبینم..همه بخاطر نجوای ذهنم ،” بوده…که نمیزاشته حرکت کنم و ادامه بدم..
ولی بازم همیشه لطف خداوند شامل حالم میشده…
این مدت…تمام کارهایی که توی بیزنسم شروع کردم…و قدم برداشتم..وقتی بصورت کلی بهش نگاه میکنم میبینم همه در جهت رشد و پیشرفت من بوده….
و در نهایت !میخام بگم… من بسیار خوشبختم که در مسیر خداوند هستم..
خداوندی که هر لحظه در حال هدایت من است…
و بهم کمک میکنه …
امروز هدایت شوم به آیه ایی از سوره بقره
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَالَّذِینَ هَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أُولَٰئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللَّهِ ۚ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ
یقیناً کسانی که ایمان آورده، و آنان که هجرت کرده و در راه خدا به جهاد برخاستند، به رحمت خدا امید دارند؛ و خدا بسیار آمرزنده و مهربان است….
واقعا اگه رحمت خدا در برابر ذهن فریبکارمون همان نجوای شیطانی نباشه…ما خاصیت ایمان رو درک نمیکنیم…
و هر گاه نجوا ترس به دلم میندازه..وقتی بر خلافش حرکت میکنم اون لحظه جز رحمت خداوند برام نیست.و ناگفته نمونه همیشه لطف خداوند شامل حالم شده..
هر چقدر دارم اینروز های هدایتیمو نظر میکنم..و درکش میکنم..میبینم همه لطف و رحمت و فزونی خداوندم بوده….
که من تونستم ،” همچنین ترسی بهش غلبه کنم…
به امید روزهای الهی دیگه…..و این داستان برای همیشه ادامه دارد..و برای رشد و بزرگ شدنمه….و من الگوهام شما استاد عزیزم و بچه های این سایته…
باسلام وخدا قوت خدمت استاد گرامی وخانم شایسته عزیزوهمه عزیزان سایت
در رابطه با فایل ذهنمان چگونه فریب میدهد یک تجربه ای رو خواستم به اشتراک بزارم
من از بچگی دوچرخه سواری رو دوست داشتم ولی هیچ وقت نداشتم ما در تهران زندگی میکردیم وقتی تابستان به شهرستان می رفتیم از بچه های اقوام دوچرخه داشتند ومن یک روز به خودم جرات دادم و درخواست کردم که منم سوار بشم اوناهم مخالفت نکردن چون بلد نبودم نمیتونستم دوچرخه رو کنترل کنم وبچه ها کلی بهم خندیدن وپسر بچه بود خیلی مسخرم میکرد از اون به بعد دیگه دوچرخه سوار نشدم وحتی دوست نداشتم امتحان کنم تا اینکه بعداز سالها حدود 35سال بعد من باز گفتم امتحان کنم چون هنوز شوق کودکی در من بود که دوچرخه سوار بشم تا اینکه سال گذشته با دخترم مطرح کردم گفت بریم پارک بانوان اونجا دوچرحه کرایه میدن سوارشو یاد بگیر رفتیم پارک و دوچرخه کرایه کردیم با ترس سوارشدم زیاد بلند هم نبود که اگر اتفاقی افتاد با پاهام نگه دارم پام زمین بیاد خلاصه جلسه اول دخترم بهم یاد داد و منم ازاینکه تونستم سواربشم وبرم ذوق زیادی داشتم اومدم خونه گفتم میخوام دوچرخه سواری رو اموزش ببینم که پسرم کلی خندید وگفت مگه اونم اموزش میخوادخودت تمرین کنی یاد میگیری چند بار رفتم ودر پارک سوارشدم خیلی لذت داشت چند ماه پیش یه دوچرخه دست دوم گرفتم که امتحانش کنم که با ترس وترید همسرم روبرو شدم که زشته زن تو خیابون دوچرخه سواری کنه ولش کن خودم دوتا میخرم باهم میریم وبهانه های مختلف تا اینکه مدتی سوارش نشدم وهمیشه تو خیابون دنبال خانم هایی میگشتم که دوچرخه سوار باشند که چند مورد دیدم به خودم جرات دادم گفتم خوب اینا سوار میشن مگه چیه کسی باهاشون کاری نداره پس منم میتونم باز ترس بچگیم اومد سراغم که تو خیابون خطر داره تو نمیتونی اونجا پارک بود چند بار برای اینکه خجالت رو از حودم دور کنم رفتم پارک سر کوچه که پارک بزرگی هست وبا دخترم که سوار بشم وترس از جمعیت گه به کسی نخورم هم داشتم ولی عزم رو جزم کردم رفتم دیدم کسی به من کاری نداره اصلا توجهی نمیکنه دیدم هربار با کسی برم نمیشه باید تنها وارد خیابون بشم که خلوت باشه و کم کم بتونم رو خودم تسلط داشته باشم
امروز جمعه بود 6 صبح به تنهایی رفتم توخیابون و با چرخ بعد در پارک دوری زدم ودوباره برگشتم یک ربع طول کشید ولی چنان اعتماد به نفسی به من داد که نگو البته یک ماه داشتم با خودم در ذهنم کلنجار می رفتم که بتونم این یک ربع رو تنها برم همش میگفتم بتید با قانون تکامل پیش بری ،کسی از شکم مادر چیزی بلد نبود ،درسته سنت بالاتره والان 47سال داری ولی هیچ کاری دیر نیست تو باید این تجربه رو به دست بیاری وگرنه همیشه مثل یک حسرت تو وجودت میمونه بعداز این همه گفتگو امروز تونستم نمیدونید چقدر ذوق داشتم واین باعث شد که به فکر اموزش شنا هم باشم که برای من هیچ وقت دیر نیست تمام اینها رو مدیون شما و خدا هستم ممنونم بابت بودنتون که بهترین راهنمای من در مسیر بودید البته از خداوند هن سپاسگزارم که در هرلحظه به کمکم میاد تا باورهام درست شکل بگیره تونستم به خودم واطرافیانم ثابت کنم من میتوانم اگر کاری بخوام انجام میدم فقط باید به خودم فرصت بدم وقدم به قدم حرکت کنم
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر
می خوام با صداقت کامل این کامنت بگذارم
یک باور اشتباهی که ذهن من ایجاد شده بود راجب رابطه بود .یک بار اتفاق ناگوار در ذهن من تبدیل شده به مرجع و به اون استناد می کنم
چون من اولین رابطه ام مجازی بود . به خاطر باورهای نامناسبی که داشتم یک پارتنر سمی جذب کردم بخوام باورهای اشتباهم بگم هزارتا باور اشتباه داشتم راجب رابطه . مخصوصا یک فیلم سمی بود ملی و راه های نرفته اش یا از این سبک فیلم ها زیاد دیده بودم و خودم وارد رابطه نشده بودم اما کلی ادم دوست رفیق باهام درد دل میکردن از شکستشون تو رابطه می گفتن و من هی باور پشت باور می ساختم برای خودم که یکی داغون تر از اون یکی بود .مثلا حتی منهیچ رابطه ایی نداشتم اهنگ مهراب خودکشی گوشش می دادم.تصور تصور باطل شدید داشتم.اخبار رسانه شبکه های مجازی رمان های بدرد نخور استرولوژی وپیش گویی کلی باور غلط داده بود
حتی به خاطر احساس قربانی شدنم تصور می کشیدم تو تخیلاتم پارتنرم من عذاب می دهد و من لذت می برم من کلی محبت می کنم اما اون سرده .
خلاصه این باورهای سمی دست به دست هم دادن من وارد یک رابطه سمی شدم نتونستم هیچ وقت طرف ببینم و فقط چت ساده بود
اما این چت های ساده چنان وابستگی بیمار گونه در من به وجود اورده بود که بیا بپرس هزاران ترس در من بود احساس گناه احساس عدم لیاقت من هی از موفقیت پایین وپایینن می کشید
و من به صفر مطلق رسونده و پس رفت پشت پس رفت .چون تمام موارد موفقیت بهم متصل هستن یک شکست اگر زیادی روش تمرکز کنی شکست بدی رقم می زنه .
خلاصه این پارتنر من از من خواستگاری کرد اما دقیقه 90پشیمان شد
و من بعد از این اتفاق دائم تا همین 4 ماه پیش ترس رها شدن داشتم این بزرگترین ترمز من بود ترمز که چه عرض کنم انگار ماشین موفقیت من اصلا بنزین نداشت و زیر لاستیک هاش اجر بود .
من ترس داشتم ترس رها شدن ترس اینکه طرف بیاد خواستگاری یهو پشیمان بشه
و این یعنی شرک و این یعنی عذاب پشت عذاب .
معنی ظاهری آیات قران که کنار بگذاری و به عمق ماجرا بری
ما با افکار و باورهامون این دنیا تبدیل به جهنم بهشت می کنیم
ترس و نا امیدی و وعده تهی بودن و فقر و تنها بودن و رها شدن حربه شیطان است
خداوند به صراحت گفتهأَلَا إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ ﴿62﴾انصاریان: آگاه باشید! یقیناً دوستان خدا نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین می شوند.
من دوست خدام نه می ترسم دیگه از هیچ چیز نه اندوهگین می شوم
من پناه می برم به یکتا پرستی
خدای ابراهیم خدای منم هست
خدایی که اتش گلستان می کنه من رو هم خوشبخت می کنه .
من این باور غلط له می کنم قرار نیست چون یکبار من شکست خوردم همیشه این اتفاق بیفته .
اتفاقا با تغییر باورهام مدارم عوض شده یک پارتنر به شدت وفادار دارم که ارزوش من همسرش باشم ذوق به من رسیدن داره.
من می خوام از این مدار خودم بکشم بالا دیگه نگران نیستم به خدا پناه می برم از نجواها .
به قول استاد از این به بعد من می خوام ذهنم خله سلاح کنم .من هزاران ادم بهم ابراز علاقه کردم من گفتم نه چرا ففط یکبار شکست بت کنی برای خودت .
تو لیاقت بهترین رابطه ها داری تو لیاقت خوشبختی داری .
تو مدارت عوض شده .کلی ادم شکست خوردن و از شکست درس گرفتن .
من بهترین همسر دنیارو دارم و به سمت من درحال حرکت هست .
تمام شد تو سزای باورهای اشتباهت دادی جهنمت تمام شد
به بهشت خوش امدی از این به بعد رب العالمین کلی تورو خوشبخت می کنه
من مطمنم استاد جان خیلی زود خیلی زود ازدواج می کنم یعنی مطمنم اصلا هیچ شکی ندارم که من شاید کمتر از 2و3 ماه دیگه با پارتنرم عقد می کنم .
چون استاد جان من تمام ترمزهام شناسایی کردم ورودی هام کنترل کردم تمرکزم بر زیبایی هاست تمرکزم به نکات مثبت از تنهایم لذت می برم سناریو نویسی می کنم. و از همه مهم تر عاشق خدا شدم خدای من عوض شده رب من عوض شده من واقعا قشنگ تغییر دارم احساس می کنم
خودم دوست دارم از وقتی عاشق خدا شدم بیششتر عاشق خودم شدم .
واقعا اسستاد شیطان با ترس اادم کنترل می کنه و ادم فلج می کنه
اما من تسلیم درگاه حق هستم سجده می کنم به خدای خودم
رب من خداست. ایمان یعنی نترسی و غمگین نباشی .
من ددیگه نمی ترسم
من اصلا مطمنم خیلی زود قرار زندگیم عوض بششه من مطمنم قبل تولد 26 سالگیم با ادمی که دوست دارم ازدواج می کنم
چون خدا بی حساب روزی می دهد من مطمنم باید بهم روزی بده .
اعتراف سختی بود اما اعتراف کردم و رها شدم ددیگه نمی خوام از قضاوت دیگران بترسم
به نام خدایی که هرآنچه دارم از آن اوست
سلام وادب خدمت استاد ودوستان
خداروشکر که منم میتونم توی این سایت نوشته ای از خودم به جا بذارم
اول از همه ممنونم استاد مهربانم که هربار بافایلهای فوقلعاده زیبا وتاثیر گذار کمکمون میکنین
واقعا سپاسگذارم
این حرفای شما کلی به من آرامش میده
اصلا یه جواریی که میدونم تمام این حرفارو
امامنتظرم شمابگین،وقتی اززبون شما میشنوم باورشون میکنم
درک میکنم
خدایا من ازت ممنونم که منو بااستاد عباسمنش آشناکردی
که باعث شد زندگی من زیرورو بشه و همه چی برای من بهتر وساده تر بشه
خدایا کمکم کن من بدون توهیچم
خدایا من سخت به تومهتاجم
خدایا من ازت توقع بهترینارودارم هاا
چون من لایق بهترینا هستم
من ارزشمندم
خدایا هوای منو داشته باش
نذاحطابرم
متوجه م کن
زندگی باوجود خداوند بیییینهاییییت زیباست
استاد عزیز خیلی خوشحالم که باز ویدیوهای ارزشمند شما رو میخونم چندتا نکته ازش پیدا کردم که خیلی جالب بود برای خودم
توی فایل درباره مهاجرت هم توی توضیحات نوشتم که عاشق این هستم که به استرالیا مهاجرت کنم
اولین مثال شما هم از استرالیا بود این خیلی نکته جالب و یک نشونه بود برای من :)
مورد بعدی اینکه دقیقا درست میفرمایید
من یکبار سفارش کار گرفتم که به واسطه اشتباه یک نفر کار خراب شد
دیگه ذهن من همش میگفت همینه دیگه خراب میکنند کار من رو
تا اینکه یک کار خیلی خیلی بزرگتر سفارش گرفتم و باز هم خراب شد به وضع خیلی بدی ، طوری که همش میگفتم من دیگه کار نمیگیرم
این کارا مال من نیست ، نمیخام دیگه !
این یک ترمز مخفی بود توی ذهنم که الان پیدا کردن میون حرفای شما .
من میتونم سفارش کار بگییرم
استاد همین الان یه ترمز مخفی دیگه هم پیدا کردم
اینکه من هر سال باید یه اتفاق بدی توی کارم بیفته
یه اتفاقی که هر ضرر بزرگی بابتش میدم
اصلا این شده فکر همیشه من که تو هر سال توی کارت ضرر نمیکنی نمیکنی ولی یه ضرر بد میکنی .
سعی میکنم که دیگه این ترمز ذهنم رو بکشم :)