این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2024/07/abasmanesh-4.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2024-07-18 07:31:352024-07-18 07:33:31چگونه ذهنمان ما را فریب می دهد
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به استاد عزیزم بسیارسپاسگزارخداوهدایتگری هستم که هرلحظه ماروبسوی خوبیها وشادی ها وثروتها ودوستان ناب هدایت میکنه تایه زندگی عالی ورویایی رابرای خودمان رقم بزنیم
ممنونم ازپروردگارم که منو باسایت عباسمنش آشنا کردممنونم ازفایل های رایگان استاد که دستی ازدستان کمک رسان خداوند هست ومنوازمرزافسردگی نجات داد وبسوی نور وروشنایی سوق داد وتبدیل به کسی شدم که درهر لحظه شاکر خداهستم واونهایی خودم لذت میبرم
سلام به استاد عزیز ومریم شایسته گرامی من ناخواسته هدایت شدم به این فایل قبل اینکه بخوام این فایل ببینم نوشته بودید کجاها باورهای محدود کننده برام درد سر های زیادی درست کرده من از بچه گی با رویاهام زندگی کردم آدمها رو تو ذهنم بزرگ یا کوچیک می کردم واحساس فکر می کردم مثلا تو ذهنم از ازدواج با مردی که فرشته است وباید همه چیز بر وفق مراد من باشد چون اسلام گفته زن حق شیر دادن به بچه نداره اگر بدهد شوهرش باید به او حقوق بدهد . اگر زن بخواهد با مرد رابطه داشته باشد باید همسرش بهش حقوق بدهد،اگر زن کار خونه انجام داد باید حقوق دریافت کند اگر نخواست انجام بدهد مرد حق ندارد به او چیزی بگوید ومی تواند مرد ازش تو داد گاه شکایت کند اسلام اینو گفته اونو گفته هر چی تو کتابها ومنبر ها می شنیدم توی ذهنم برا خودم می چیدم اون موقع نمی فهمیدم که اینها باور های محدود کننده از مسائل مذهبی توی ذهن من شکل گرفته حتی صحبت کردن با مردی که می خواد یک عمر زیر یک سقف باهاش زندگی کنی باهاش صحبت کنی گناه کبیره است داشتم اگر بخوام بگم مثنوی هفتاد من می شود چنان بلایی سرم آمد که جهنم به تمام معنا تجربه کردم الان که فایلهای استاد عزیز وبزرگان عباسمنش گوش میدم می فهمم اینها نه تنها اسلام اینجوری نیست ساخته های ذهنم خودم بود که از اطرافیان شنیدم توی ذهنم حک شد که هنوز هم باید روی خودم کار کنم تا بتونم این بتهای مغزیم بشکنم و باور های درست جایگزین کنم حتی فایلهای استاد گوش میدم خیلی از مطالبشون نمی گیرم. وقول استاد اندازه ظرفم کوچیک اندازه ظرفم از صحبتهای استاد الگو می گیرم امیدوارم با گوش دادن به این فایل ارزشمند استاد بتونم حتی کمی از ذهنیت های غلط فکریم کم کنم به قول استاد اندازه ظرفم الان نوشتم
سلام و درود به استاد جانم و مریم جان عزیزم و هم خانواده های دوست داشتنی
فایل: چگونه ذهنمان ما را فریب میدهد
نکته های که خودم درک کردم + تجربه هایی که درباره این موضوع دارم ….
ذهن ما منتظره یه اتفاق ناجالبی برامون بیفته و همونو مثل پتک همیشه بکوبه روی سرمون ، مثل اون شخصیته بود میگفت ؛ (من میدونم نمیشه)
ولی اگه داریم هربار ذهنیتهامو رفرش میکنیم و به روز نگه میداریم ، نباید به این حرفهاش بهاء بدیم!
باید هوشمندانه بفهمیم که داره طبق پیش زمینه قبلی بهمون برنامه میده و کنترلمون میکنه!
که البته کار ساده ای نیست ، اگه تو برنامه روزانه زندگیت کنترل لحظه ای ذهن رو داشته باشی متوجهش میشی ….
من ادعایی نمیکنم که همیشه تونستم مچ ذهنمو بگیرم ، یادم میاد روزایی رو داشتم که با این ترسها و تردیدهایی که بهم وارد کرده، عنان از کف دادم …
در مورد مثال استاد درباره رونالدو باید بگم ؛ این انسان واقعا یک اسطوره تمام نمای موفقیته!!
دلیل این همه محبوبیت و شهرت و موفقیت هاش قطعاً کنترل ذهنه!!
کنترل ذهنه که باعث شده یک روتین سفت و محکمی برای زندگیش داشته باشه که موفقیت تو حرفه اش حاصل کرده ، و مهمتر از همه بتونی تو اون لحظات سرنوشت ساز مسابقه ، نجواهای پر از ترس و تردید رو پس بزنی و با آرامش خیال کار درست رو انجام بدی …..
این خودش دنیایی حرف داره ….
تجربیات خودم از این موضوع :
وقتی پسرم بدنیا اومد، من اصلاً شرایط روحی و جسمیم مساعد نبود و به خاطر بی تجربگیم ، خیلی اذیت ها کشیدم. اذیت هایی که هربار به یادش میافتم تمام اون رنج ها رو برام زنده میکنه !!
اون موقع درکی از این موضوع نداشتم که چرا من از بچه داشتن و فرزند آوری منتفرم. میخوام بگم ذهن من به قدری این اتفاق رو برام دردناک کرده که من بعد 13 سال که پسرم بزرگ شده ، حتی ذره ای به داشتن فرزند دوم فکر نمیکنم!!
و تجربه بعدیم که بعد از آگاه شدنم به بازی ذهن اتفاق افتاد این بود ؛ من هرباری که باشگاه میرفتم ، همه چی عالی پیش میرفت، تمرینمو میکردم و بدون هیچ آسیبی باشگاهو ترک میکردم . تا اینکه یکبار بعد سه هفته که رفتم باشگاه ، به خاطر ضعف بدنم ، زیر دستگاه پرس پا ،پاهام قفل کرد و نتونستم دستگاه رو بالا بکشم …. بماند که دوستم اومد و بهم کمک کرد !! همون اتفاق رو طوری تو ذهنم حل کردم و همون موقع بهش گفتم قرار نیست من دفعه بعدی هم میام پرس بزنم این اتفاق بیفته ! گفتم این یکبار بوده و قرارنیست که تکرار بشه … و میخوام بگم همینطور هم شد ، بعد اون یکبار دیگه برام تکرار نشد و من هربار به سلامت میرم زیر دستگاه پرس و بیرون میام … البته اینبار با پاهای قویتر (•‿•)
خدا رو شکر هر صحبت و حرف استاد به قدری ارزشمنده که باید با طلا نوشت ….
یعنی زندگی ساز و موفقیت آمیزه
الهی شکر به خاطر دُرّ و گوهرهایی که از زبان استاد جان بیرون میریزه و هرکه آماده اش باشه جمع میکنه !
سلام خدمت استاد دانا و آگاه و مریم جان و تمام هم فرکانس های عزیز در این سایت الهی
امروز بواسطه ی تضادی که پیش اومد و میدونستم یه امتحانه!!!بااینکه اولش حالم بد شد و خیلی بد ولی آگاهانه نذاشتم ادامه پیدا کنه و مچ ذهنم رو گرفتم و گفتم باید جوره دیگر نتیجه رقم بخوره!!!
اگه قانون اینه که من آگاهانه از چیزی که ناخواسته است و اومده حالم و احساسم رو بد کنه بتونم با کنترل ذهن ازش عبور کنم در واقع نتیجه ی بزرگی رو هم برای خودم و هم برای جلوگیری از نجواهای ذهنم رقم زدم و بقول استاد وقتی بااین ناخواسته روبرو شدم در یک لحظه ضربان قلبم به بیش از دوبرابر رسید و دیدم که تمام من رو درگیر کرد و بشدت محیط و اطراف را برعلیه اون فرد کرد ،بطوریکه که اطرافیان و خودم بکلی بهم ریختیم و فهمیدم دنیایی از حال بد در وجودم پر شده است! ولی چون میدونستم نباید در این شرایط بمونم،شروع کردم آگاهانه و آگاهانه اعراض کردن،توجه نکردن،نماندن در احساس بد،فکر نکردن به موضوع،دیدن زیبایی های کوچک و حتی شکرگزاری در اون شرایط بااینکه کاره بسیار سختیه ولی وقتی آگاهی و میدونی با ادامه دادن این روند ،اتفاقات بد رو برای خودت رقم خواهی زد ،پس تلاش کردم هر چند ناچیز و اندک، احساسم رو از خیلی بد به بد و از بد به کمی بهتر و سپس به حال خوب رسوندم و وقتی به این مرحله تونستم برسم شروع کردم به تحسین اون فرد،از خوبی هاش،از رفتارهای مناسبش،از توانمندی هاش،از همه چیزهای خوبش و یه حس خوبی در دلم شکل گرفت و بااینکه چندین ساعت طول کشید ولی آگاهانه فکرم وتمرکزم رو از روی اون تضاد ورفتار ناخواسته برداشتم و آروم آروم رسوندم به احساس خوب و نتیجه فوق العاده بود،نتیجه باور نکردنی،پاداشی که خدا بهم داد و یه رفتار فوق العاده از اون فرد که مرا مصمم و پایند در این قوانین بی نقص خدا که!
با یه رفتار نادرست ،ذهنم شروع نکنه که تمام زحماتت حروم شد
با یه رفتاره نادرست،نگه که این فرد از اول اینطوری بوده!
با یه رفتار نادرست،برچسب اینکه کلا همیشه و تا به ابد این هست و غیره این نیست!
با یه رفتار نادرست،ذهن میخواست فریبم بده و اون فرد رو که از عزیزترین های زندگیم هست پیشه من بد جلوه بده و هزاران هزار کار خوب و شایسته اش رو پیش چشمم عادی کنه و منو گمراه که تا هست این فرد اینطوریه!
و تمام معادلات ذهن رو برخلاف دفعه های قبل بهم ریختم و یک نتیجه ی عالی از این تضاد و ناخواسته در آوردم…
و چقدر امروز ایمانم به خدایی که عمل به قانونش ما رو به بی نهایت میرسونه بیشتر شد!
چقدر قلبم بازتر شد از اینکه قانون خداوند ثابته!احساس خوب مساوی اتفاقات خوب!احساس بد مساوی اتفاقات بد
چقدر میشه بهتر زندگی کرد و شایسته تر وقتی به قانون های زیبایش عمل کنیم و نتیجه رو با کنترل ذهنمون به نفع خودمون در بیاریم!
در این ساعت از شب حس فوق العاده ایی دارم از حضورش،از وجودش که تمامم را پر کرده و ایمانم را نسبت به خودش و قوانینش بیشتر و بیشتر
احساس میکنم با هر تضادی که روبرو میشم اگه بتونم مدت زمان کمتری در احساس بد نمونم به همون اندازه ایمانم به خدا و قوانینش رو خوب درک کرده ام!
سپاسگذار استادی هستم که هر روز و هر روز یک درک جدیدی از قانون رو در اختیار ما میذاره و راهکارهای عملی و مناسب رو در هر مرحله از زندگی با مواجه شدن با چالش ها و تضادها ارائه میکنه و دستی توانگر از سوی خداست که انگار هر بار خدا میدونه ما در چه مرحله ای ضعیف و ناتوان هستیم تا با هدایت های زیبایش بوسیله ی استادی دانا و آگاه ،راه درست و مستقیم،راه هدایت یافتگان رو بهمون نشون بده.
خداجانم شکرت هزاران هزار بار که مرا با این قوانین زیبایت آشنا کردی و مسیرم را به سمت این سایت باز کردی تا از گمراهان نباشم و راه سعادت رو با کار کردن روی خودم و افکارم در پیش بگیرم.
من دو روز قبل از اینکه این فایل بیاد رو صفحه دلم یه تغییر اساسی میخاست اما دیگه به لطف خدا استاد جان تهیه کردن و اینجا کامنت مینویسم
بزرگترین مسئله و مشکل من رابطه با همسرم هست
بعد ده سال زندگی تازه این روزها متوجه شدم که چقدر زندگی من و احساسات من در مورد همسرم شبیه مادرم هست
منی که دو ساله عضو سایتم و از لحاظ مالی و شروع کردن کار پیشرفت کردم
مادرم تمام بیست سالی که خونش بودم روز و شب فقط از دست پدرم مینالید و با اینکه من همیشه بهش میگفتم مامان ،بابا به این بدی که تو میگی نیستا اما زیر بار نمیرفت و مدام غر میزد و میگفت اگه بابات این رفتار را رو نکنه زندگی ما خوب میشه
این در صورتیه که زندگی مادرم و زندگی خودم از لحاظ ظاهری از همه بهتربود و هست
هشت سال همسرم با من بدترین بدترین رفتار رو کرد و واقعا هم لابه لایه اونها خیلی بهم عشق ورزید اما من عوض اینکه مسئله رو ریشه ای حل کردم هر بار تو سایت ها دنبال سیاست های زنانه میگشتم که لباس مناسب بپوشم یا….ولی اینا همش چرته
تا چیزی اصولی و ریشه ای تغییر نکنه هیچی حل نمیشه
همسرم که فهمیده بود و درست هم متوجه شده بود که من از بس بهش احتیاج دارم و وابسته ام که نمیتونم پامو از خونه بذارم بیرون
من از همه چی میترسیدم و اینو خوب فهمیده بود
و دوسال پیش با یک اقدام رسمی خیلی خوب متوجه شده که من دیگه اون آدم سابق نیستم که هر بلایی بخاد سرم بیاره
این شجاعت و باور به اینکه من لایق زندگی بهترم رو از استاد گرفتم و اقدام کردم
و الان دو سال گذشت و زندگی من ده ساله شدم و این حرفو که دیگه همه چی بذار تموم بشه همسره منه_چون من از اون روز عوض اینکه آره ببینم همسرم تغییر کرده و رو به بهبوده؛منم کمک کنم و زندگی رو بهتر کنم
من شروع کردم به لجبازی و دادو بیداد کردن و حاضر جوابی محض
البته تا یک قسمتی به خودم حق میدم چون به شدت از زندگی قبلی و ایشون متنفر بودم و میخاستم انتقام بگیرم
اما از یه جایی به بعد دیدم که فهمیده اشتباه کرده و میخاد تغییر کنه اما من تصمیم اشتباهی گرفتم
اما از دوروز پیش خواستم تغییر کنم
خیلی دوست دارم دوره عزت نفس رو بگیرم
با شرایط مالی الانم نمیتونم به دوره احساس لیاقت فکر کنم
ولی متوجه شدم چند تا مسئله اصلی دارم
دوست دارم دوستانی که عزت نفس و احساس لیاقت رو تهیه کردن لااقل بهم بگن آیا اشتباهاتی که از خودم پیدا کردم درسته یا نه
یک اینکه:خیلی خیلی صبرم در مقابل همسرم کمه و سریع دادو بیداد میکنم_تو محیط کار اصلا اینطوری نیستم و همیشه به خوبی های مدیرو همکاران توجه میکنم و همه چی عالی پیش میره
دو اینکه:عزت نفس خیلی پایینی دارم
یعنی واقعا خودم رو نادیده میگیرم؛همسرم وقتی میخاد یه مهمون ناخوانده بیاره اصلا اصلا نه مقاومت میکنم نه بعدش میگم چرا این کارو کردیاسمش رو هم گذاشتم من زن زندگی ام و باید هوای شوهرم رو داشته باشهاما درونن میدونم یک ترسه،از اینکه اگه یه روز خانوادم یا یکی از فامیل ها هم اومد همسرم حرفی نداشته باشه
اما وقتی من میخام با یکی قرار بذارم و بیاد خونه ،همسرم کلی قاعده و قانون میذاره که یه طوری باشه من اذیت نشمساعتی باشه که بیرون باشم_توجیه کن طرف رو که سر ساعت مقرر بره و ….
بعد این همه سال که به همه جا چنگ زدم تازه دو روز پیش فهمیدم اصلی ترین موضوع من اینه که اصلا برای خودم ارزش قائل نیستم و همسرم هر چی میگه یه جوری خودم رو قانع میکنم ولی میدونم ترس دارم
کاش خداوند هدایتم کنه بتونم این دوره باارزش رو تهیه کنم که استاد بارها و بارها گفته اساسی ترین و پایه ترین دوره ست
میدونید چیه ؟؟بارها و بارها گفتم باید جدا شم اما وقتی فقط کمی دقت میکنم میبینم همسرم خیلی خیلی خوبی داره
وقتی کمی سبک سنگین میکنم زندگی با ایشون و بدون ایشون رو میبینم اونی که ضرر میکنه منم
چرا نمیتونم بگم نیست ویژگی هایی که دوست ندارم ،اما تازه متاسفانه بعد از ده سال زندگی عمیقا فهمیدم که من خیلی تو زندگی اجازه دادم دست کم گرفته بشم و برای خودم برای زمانم برای انرژیم ارزش قائل نشدم
وقتی به محض اینکه همسرم دیر جواب منو میده یا در انرژی نیست سریع گارد میگیرم و میخام همه چی رو تو نیم ساعت جمع و جور کنم و اون باید بشه شادترین آدم و خیلی وقتها همین کار باعث درگیری شده
امروز جمعه بود و همسرم از صب کاملا خواب
چون این روند چندین جمعه ست تکرار میشه وهفته های قبل خودخوری میکردم حسابی و دست و دلم به کاری نمیرفت و ملی غرغر و کلی گریه و دادو بیداد و آخر سر هم دعوا
اما امروز چندین بار صدا زدم دیدم جواب نداد دیگه برام مهم نبود نه نمایشی_هر چند که واقعا سخت بود اما گفتم به هر حال باید از جایی شروع کنم
میخام از این به بعد نه مثل تمام قول هایی که در گذشته به خودم دادم که تو باید سعی کنی زن خوبی برای شوهرت باشی نه؛میخام واقعا روی خودم کار کنم تا شخصیتم تغییر کنه
منی که از قعر جهنم فقط به لطف الله الان تبدیل شدم به بهترین مدرس شهر و تو برنامه و اهدافم دارم چندین سال بعد بشم مدیر آموزشگاه خودم ،باید بتونم یه شخصیت مناسب مدیر بودن پیدا کنم
دقیقا مثل مدیر آموزشگاهی که الان میرمیه خانوم آروم که توی همه ی لحظات خونسرد و متشخصهبهترین رفتارها رو با مدرس هاش انجام میده و خیلی پخته ست
پس نه برای شوهرم برای خودم و آیندم باید بتونم کار کنم
وقتی یه مسئله ای تو زندگیم بوجود نیاد که میترسم از واکنش همسرم و باهاش درمیون نمیذارم و اون ناراحتی از یک رفتار خودش یا خانوادش رو ماه ها به دوش میکشم چطور چند سال بعد تو بیزنسم با کلی آدم صحبت کنم
برای اشکالاتشون انتقاد کنم
چطور میتونم سر یه سری مسائل باهاشون حرف بزنم
نکنه اون موقع هم میخام دادو بیداد کنم؟؟نکنه اون موقع هم از ترس مدرس های خودم یا ….مسائل رو مطرح نکنم؟
الان زاویه نگرش قشنگ رو حین نوشتن همین کامنت فهمیدم البته که خداوند بهم لطف داره
فقط دو روزه که عمیقا میخام عزت نفسم رشد پیدا کنه و خداوند داره بهم با مثال های منطقی هدایتم میکنه
خداوندا شکرت
الان میفهمم چرا اون نگرش رو نسبت به خانم شایسته داشتم تو بعضی از فایل ها
گاهی احساس میکردم استاد نسبت به خانم شایسته کمتر توجه میکنه_یا یه جاهایی حرفش رو قطع میکرد یا اون خواسته ای که خانم شایسته داشت رو انجام نمیداد و میگفت فعلا نه….
بعد من میگفتم واااا…چرا استاد همچی کرد….الان من بودم چقدر عصبانی میشدم و جلوی این همه آدم که دارن فایل رو میبینن کلی خجالت میکشیدم
حالا میفهمم چرا…خانم شایسته به اصطلاح ککش هم نمیگزید…چون خودش رو قبول داشت
چون حالش بستگی به تایید یا عدم تایید دیگران نداشت
چون عمیقا خودش رو دوست داشت
آره…واقعا بسه…البته که واقعا واقعا سخته فقط خداوند کمکم کنه_کمک خداوند که فقط در جهت ثروتمند شدن و افزایش مشتری نیست
میخام ریشه ای تغییر کنم
خداوندا کمکم کن بتونم ادامه بدم
اینبار نه برای دل شوهرم،یا زن بهتری براش باشم
برای اینکه کلا آدم بهتر و خداگونه ای تر باشم که سریع واکنش ندم
از وقتی وارد سایت وشروع ب کار کردن روی باورم کردم رفته رفته هربار همسرم تغییر کرد وبرای هر تغییر کوچک سپاسگذاری کردم از خداوند
روی خودتون کار کنید نشانه های کوچک را ببینید وتایید کنید وجلو برید تغییر ایجاد میشه اگر تا بحال تغییر ایجاد نشده اینکه شما روی این موضوع وقت وانرژی نذاشتید اولین موضوعاتی ک من روشون کار کردم همین مسائل بود چون خیلی رو مخم بود و اینکه داعم مادرم توگوشم میخوند شوهرت مثل پدرته پدرت فلان فلان عیب رو داره تمام پولاشو خرج خانوادش میکنه اما من دیگه گفتم نمیخام مثل مادرم قربانی شرایط باشم هرچی اون میگه بپذیرم بلاخره بقول استاد هم اون هم من میخایم زندگی کنیم برده ک نیستیم وشروع کردم هرروز درخواست میکردم ازش اینو میخام اونو میخام
وشما همه چیز رو پذیرفتید دقیقا مثل من
اما یکروز من خسته شدم ورفتار جدید نشون دادم که نه من هم مثل تو آقای همسر خاسته هایی دارم
دوره عزت نفس رو هم پارسال خریدم
عید سال مادرم و داداشم اومدن خونمون یکماه موندن همسرم رفتاری فوقالعاده داشت
چقد خوب بود من تعجب کردم
چقد احترام گذاشت ک من نذاشتم چقد رابطه همسرم با اونها ک اینقد سرد بود عالی شد
همسرم با دست خودش غذا درست میکرد وجلوی آنها میگذاشت
وبرای مادرم هدیه خرید گف مادرت اومده خونمون زحمت کشیده کمکت کرده باید هدیه تقدیمش کنیم
اصلا من تا یکسال پیش حتی فکرشم نمیکردم تا این حد تغییر کنه همسرم ک مادرم گف شوهرت چقد ب حرفت اهمیت میده خیلی خوب شده بابات کجا وشوهرت کجا البته من باز هم خاسته هام بزرگتر شده ومیگم باید بیشتر تغییر کنم یا شرایط بهتربشه وگرنه همیشه ب خودم میگم فاطمه تو باید بپذیری اگر او تغییر نکرد جهان تورا ب سمت دیگه ای جای بهتری میبره بایک شخص مناسبتر وهمش توی روند بهبود هستم ک خیلی جای کار دارم روی وابستگی هام
اصلا درمورد هر موضوعی تغییر کردم اونم عوض شد
چقد مهمان دعوت میکرد الان اصلا مهمانی تا من قبول نکنم دعوت نمیکنه اصلا خودش میگه منو تو بچه هامون بریم تفریح
و ارتباط مارو با تمام افراد نامناسب قطع کرد ک اصلا خودم متعجب شدم
فقط تنها شخصی ک میات سرمیزنه مادرش هس ک 10 روز یکبار میات پدرش چندماه یکبار
خونه برادرش چندین ماه یکبار بیان بیشتر هم سر زدنی هس ک قبلا تلفن میزنن ک مزاحم نباشیم واین حرفا وگرنه هیچکس دیگه ای نیس
بنده مهندس مافی هستم حدود دو سال و نیم هست که با شما و فایلهای رایگان شما آشنا شده ام و خدا را هزاران با شاکرم که با شما آشنا شدم و تا کنون به خرید فایلهای شما هدایت نشده ام و در حال استفاده از فایلهای رایگان می باشم. خدا را صد هزار مرتبه شکر در طی این دو سال با تغییر باورها به کمک شما استاد گرامی به موفقیت های چشمگیری از نظر مالی و روابط و غیره دست پیدا کرده ام این یکی از خواسته های من از خداوند متعال می باشد به یاری الله یک روزی از نزدیک شما را ببینم . سپاستان باد جانانه اید که مهربانانه می بینید….
من تازه ماشین خریدم و بعد از تعلیم خودم بیرون میرم نمیدونم چرا بعد از یکماهی که بیرون میرم دو روز پیش تو ترافیک چهار بار خاموش کردم دیگه قاطی کردم هی کلاچ میگرفتم روشن میکردم هی خاموش میشد با سختی خودم جمع کردم تونستم چراغ رو رد کنم . ماشین پشت سرم که هی داشت میخندید و با دست اشاره میکرد نمیخوای بری خداروشکر بوق نزد اومدم خونه چنان ترسیده بودم که تمام لباس هام خیس شده بود و بی اختیار گریهکردم وگفتم دیگه سوار نشم و به خدا گفتم من که مثل همیشه از خودت کمک گرفتم چی شد اینقدر خراب کردم گوشی رو باز کردم یک نشانه خوب گرفتم یک تبلیغ اومد روی گوشیم نوشته بود جا نزن در اینده به خودت افتخار میکنی سریع یک عکس از صفحه گوشیم گرفتم و چقدر خوشحال شدم احساسکردم جمله از خداست
دیروزرفتم جای خلوت و عمل کلاج رو تمرین کردم حالا فردا هم میرم تو ترافیک.
این فایل نشانه امروز من بود الان که این فایل رو گوش کردم بیشتر امیدوار شدم و راه برخورد با اینجور مشکلات رو پیدا کردم
میدونم خدا کمکم میکنه ان شالله
از استاد دوست داشتنی بخاطر این راهنمایی ها تشکر میکنم
من هم دقیقا همینم در بحث روابط که همیشه روابطم با خونوادم یا مامانم خوبه ولی یه وقتی بهم یه چیزی بگه دیگه کلی ناراحت میشم که تو بهم گیر میدی همش و فلان
یا مثلا من از قانون دارم نتایج ریز میگیرم ولی هی هر چند وقتی ذهنم میگه چرا هر چی تلاش میکنی به اون خواسته و رویات نمیرسی پس قانون جواب نمیده
باید ببینم شاید ایراد از منه خودمو بهبود بدم با بهبود من قرار نیست اون اتفاقات قبلی دوباره رخ بده جهان داره به افکار و باورهای این لحظه ی من پاسخ میده
باید در هر موضوعی حواسم باشه که با رخ دادن یه ناخواسته دیگه کلا قضاوت نکنم که همیشه همینجور میشه همه همین جوری ان نههه جهان داره به افکار و باورهای من پاسخ میده و با تغییر من شرایط و اتفاقات هم تغییر میکنه
یعنی شاید در بحث روابط یا کلا چون قبل از قانون به رفتارهای خوبی از دیگران برخورد نمیکردم در بحث عزت نفس و روابط دیگه من کاملا آدمی شدم که کمالگرا و سختگیر به خودم که میخوام دیگه شخصیتم کامل باشه تا وارد رابطه با دیگران میشم رفتار ناخواسته ای نبینم از دیگران یا اون اتفاقات تکرار نشه این موضوع باعث شده من هیچ وقت احساس رضایت و کافی بودن از خودم شخصیتم و عزت نفسم نکنم یا خیلی موضوعات دیگه که منو بیشتر کمالگرا کرده منو از حرکت و تجربه های زندگی منع کرده خدا کمکم کنه تو این راه که هی بیاد نیارم دیدی چه اتفاقی قبلا افتاد باز میخواد همون اتفاق بیفته همون ترسه همون توجه به ناخواسته دوباره همون شرایط ناخواسته رو برای خودم خلق کنم خدا کمکم کنه تو این راه ایراداتم رو پیدا کنم فقط
من تغییر کردم شخصیتم تغییر کرده هی بایک مورد ناخواسته در روابط فکر نکنم دوباره قراره همون اتفاقات تکرار بشه هی بیشتر به خودم سختگیر بشم که نه تو خیلی ایراد داری هنوز خیلی باید کار کنی روی شخصیتت تا کامل باشی خوب باشی ،هیچ کسی کامل نیست منم نمیتونم کامل باشم هر روز میتونم خودم رو بهبود ببخشم فقط باید حرکت کنم در مسیر همه چیز گفته خواهد شد تجربه خواهد شد برام باعث رشدم خواهد شد چه خوب چه بد.
عرض سلام و ادب و احترام خدمت استاد بزرگم، استاد عباس منش عزیزم، بانو شایسته همراه و همدل و همه عزیزان حاضر در این مکان مقدس…
وقتی به روند فایلهای استاد نگاه میکنم، به وضوح میتونم تکامل استاد در دریافت الهامات الهی رو درک کنم. دقیقا مثل همون روندی که در دریافت الهامات الهی توسط پیامبر عزیزمون، حضرت محمد ایجاد شده. همونطور که سوره های مدنی به وضوح آموزه های واضح تر و دقیق تری نسبت به سوره های مکی داره، فایل های استاد هم هرچقدر که جلوتر میریم با کیفیت تر و عملی تر میشه.
البته که استاد همیشه با کلام شیواشون مارو در مسیر درست قرار دادن، اما میشه درک کرد که استمراری که استاد در کار روی ذهن و حرکت در مسیر درست داشتن، باعث شده که دریافت های بسیار واضح تری رو هربار تجربه کنن.
بنازم استاد رو! چقدر چیزایی که میگن رو در واقعیت هم میشه فهمید. وقتی که استاد میگن «زندگی من در همه جهت ها هر روز داره بهتر و بهتر میشه، چه مالی، چه روابط، چه معنویت، در همه زمینه ها دارم رشد میکنم»، قشنگ میشه این رو درک کرد. وضوح کاربرد عملی فایل های استاد هر چی که جلوتر میریم، این بهتر شدن زندگی در همه ابعاد رو داره بیشتر و بیشتر نشون میده.
البته خود من هم در مسیر تکاملم دریافت های بهتری از صحبت های استاد دارم و این هم تا حدودی باعث شده که این چنین نگاهی رو به استاد و فایل هاشون داشته باشم.
در مورد فایل «چگونه ذهنمان مارا فریب میدهد؟» تا الان من فقط یک بار شنیدمش. اما خدایی فایل های استاد اینقدر غنی و با کیفیتن که با یک بار شنیدنشون نمی تونم درک مناسبی ازشون داشته باشم. نیاز به چندین و چند بار شنیدنه و احتمالا به امید خدا باید کامنت های بیشتری در مورد این فایل بذارم. اما درک خودم رو تا همین جا از این فایل استاد می نویسم.
به صورت کامل با توضیحات استاد در مورد این فایل موافقم. ذهن من، اینطور تربیت شده که هزاران بار پیشرفت و موفقیت تدریجی رو نمیبینه، اما یه بار شکست رو کامل می بینه، تحلیل میکنه و اون رو به عنوان یک الگو برای حرکت های آینده میذاره جلوی چشمم و هر بار مثل یک سوزن، نجواهاشو توی ذهنم فرو میکنه که فلان چیز رو یادت بیار. اگه دوباره بخوای اقدام کنی همین نتیجه رخ میده.
مثلا وقتی میخوام از دیجی کالا یه محصولی رو سفارش بدم، وقتی به بخش دیدگاه ها مراجعه می کنم تا نظر استفاده کننده هارو بخونم، کلی نظر مثبت هست که نمیبینم اما تا چشمم به یه نظر منفی میفته ذهنم میگه آهااا! همینه! این محصول به درد نمی خوره. و این قدر این روند توی ذهنم تکرار شده که انگار الان اصلا ذهنم منتظره که تا کامنت های یه محصول رو می خونم فقط ببینه کامنت منفیا چین! اصلا مثبتارو که ول کن!ببینیم منفی چی داره.
تجربیات بیشتری در این زمینه دارم که میخوام ان شا الله وقتی فایل رو چندباره گوش دادم در موردش بنویسم.
می دونم که روند ذهن باید برعکس بشه. یعنی باید طوری باشم که وقتی هزاران کامنت منفی دیدم، چشمم دنبال یه کامنت مثبت بگرده. این موضوع به دست نمیاد مگر با تربیت ذهن. این تربیت ذهن کاملا کار تمرینیه و چیزیه که باید برای همه زندگیم روش سرمایه گذاری کنم.
در پناه الله یکتا، تنها، و تنها، و تنها قدرت حاکم بر جهان هستی، شاد و سالم و پیروز و سربلند و سعادتمند باشید.
سلام به استاد عزیزم بسیارسپاسگزارخداوهدایتگری هستم که هرلحظه ماروبسوی خوبیها وشادی ها وثروتها ودوستان ناب هدایت میکنه تایه زندگی عالی ورویایی رابرای خودمان رقم بزنیم
ممنونم ازپروردگارم که منو باسایت عباسمنش آشنا کردممنونم ازفایل های رایگان استاد که دستی ازدستان کمک رسان خداوند هست ومنوازمرزافسردگی نجات داد وبسوی نور وروشنایی سوق داد وتبدیل به کسی شدم که درهر لحظه شاکر خداهستم واونهایی خودم لذت میبرم
استاد سپاس. سپاس. سپاس
سلام به استاد عزیز ومریم شایسته گرامی من ناخواسته هدایت شدم به این فایل قبل اینکه بخوام این فایل ببینم نوشته بودید کجاها باورهای محدود کننده برام درد سر های زیادی درست کرده من از بچه گی با رویاهام زندگی کردم آدمها رو تو ذهنم بزرگ یا کوچیک می کردم واحساس فکر می کردم مثلا تو ذهنم از ازدواج با مردی که فرشته است وباید همه چیز بر وفق مراد من باشد چون اسلام گفته زن حق شیر دادن به بچه نداره اگر بدهد شوهرش باید به او حقوق بدهد . اگر زن بخواهد با مرد رابطه داشته باشد باید همسرش بهش حقوق بدهد،اگر زن کار خونه انجام داد باید حقوق دریافت کند اگر نخواست انجام بدهد مرد حق ندارد به او چیزی بگوید ومی تواند مرد ازش تو داد گاه شکایت کند اسلام اینو گفته اونو گفته هر چی تو کتابها ومنبر ها می شنیدم توی ذهنم برا خودم می چیدم اون موقع نمی فهمیدم که اینها باور های محدود کننده از مسائل مذهبی توی ذهن من شکل گرفته حتی صحبت کردن با مردی که می خواد یک عمر زیر یک سقف باهاش زندگی کنی باهاش صحبت کنی گناه کبیره است داشتم اگر بخوام بگم مثنوی هفتاد من می شود چنان بلایی سرم آمد که جهنم به تمام معنا تجربه کردم الان که فایلهای استاد عزیز وبزرگان عباسمنش گوش میدم می فهمم اینها نه تنها اسلام اینجوری نیست ساخته های ذهنم خودم بود که از اطرافیان شنیدم توی ذهنم حک شد که هنوز هم باید روی خودم کار کنم تا بتونم این بتهای مغزیم بشکنم و باور های درست جایگزین کنم حتی فایلهای استاد گوش میدم خیلی از مطالبشون نمی گیرم. وقول استاد اندازه ظرفم کوچیک اندازه ظرفم از صحبتهای استاد الگو می گیرم امیدوارم با گوش دادن به این فایل ارزشمند استاد بتونم حتی کمی از ذهنیت های غلط فکریم کم کنم به قول استاد اندازه ظرفم الان نوشتم
سلام و درود به استاد جانم و مریم جان عزیزم و هم خانواده های دوست داشتنی
فایل: چگونه ذهنمان ما را فریب میدهد
نکته های که خودم درک کردم + تجربه هایی که درباره این موضوع دارم ….
ذهن ما منتظره یه اتفاق ناجالبی برامون بیفته و همونو مثل پتک همیشه بکوبه روی سرمون ، مثل اون شخصیته بود میگفت ؛ (من میدونم نمیشه)
ولی اگه داریم هربار ذهنیتهامو رفرش میکنیم و به روز نگه میداریم ، نباید به این حرفهاش بهاء بدیم!
باید هوشمندانه بفهمیم که داره طبق پیش زمینه قبلی بهمون برنامه میده و کنترلمون میکنه!
که البته کار ساده ای نیست ، اگه تو برنامه روزانه زندگیت کنترل لحظه ای ذهن رو داشته باشی متوجهش میشی ….
من ادعایی نمیکنم که همیشه تونستم مچ ذهنمو بگیرم ، یادم میاد روزایی رو داشتم که با این ترسها و تردیدهایی که بهم وارد کرده، عنان از کف دادم …
در مورد مثال استاد درباره رونالدو باید بگم ؛ این انسان واقعا یک اسطوره تمام نمای موفقیته!!
دلیل این همه محبوبیت و شهرت و موفقیت هاش قطعاً کنترل ذهنه!!
کنترل ذهنه که باعث شده یک روتین سفت و محکمی برای زندگیش داشته باشه که موفقیت تو حرفه اش حاصل کرده ، و مهمتر از همه بتونی تو اون لحظات سرنوشت ساز مسابقه ، نجواهای پر از ترس و تردید رو پس بزنی و با آرامش خیال کار درست رو انجام بدی …..
این خودش دنیایی حرف داره ….
تجربیات خودم از این موضوع :
وقتی پسرم بدنیا اومد، من اصلاً شرایط روحی و جسمیم مساعد نبود و به خاطر بی تجربگیم ، خیلی اذیت ها کشیدم. اذیت هایی که هربار به یادش میافتم تمام اون رنج ها رو برام زنده میکنه !!
اون موقع درکی از این موضوع نداشتم که چرا من از بچه داشتن و فرزند آوری منتفرم. میخوام بگم ذهن من به قدری این اتفاق رو برام دردناک کرده که من بعد 13 سال که پسرم بزرگ شده ، حتی ذره ای به داشتن فرزند دوم فکر نمیکنم!!
و تجربه بعدیم که بعد از آگاه شدنم به بازی ذهن اتفاق افتاد این بود ؛ من هرباری که باشگاه میرفتم ، همه چی عالی پیش میرفت، تمرینمو میکردم و بدون هیچ آسیبی باشگاهو ترک میکردم . تا اینکه یکبار بعد سه هفته که رفتم باشگاه ، به خاطر ضعف بدنم ، زیر دستگاه پرس پا ،پاهام قفل کرد و نتونستم دستگاه رو بالا بکشم …. بماند که دوستم اومد و بهم کمک کرد !! همون اتفاق رو طوری تو ذهنم حل کردم و همون موقع بهش گفتم قرار نیست من دفعه بعدی هم میام پرس بزنم این اتفاق بیفته ! گفتم این یکبار بوده و قرارنیست که تکرار بشه … و میخوام بگم همینطور هم شد ، بعد اون یکبار دیگه برام تکرار نشد و من هربار به سلامت میرم زیر دستگاه پرس و بیرون میام … البته اینبار با پاهای قویتر (•‿•)
خدا رو شکر هر صحبت و حرف استاد به قدری ارزشمنده که باید با طلا نوشت ….
یعنی زندگی ساز و موفقیت آمیزه
الهی شکر به خاطر دُرّ و گوهرهایی که از زبان استاد جان بیرون میریزه و هرکه آماده اش باشه جمع میکنه !
دوستتون دارم
در پناه الله
سلام
نشانه ی من : چگونه ذهنمان ما را فریب میدهد .
امروز خیلی به این صحبت های شما با دقت گوش دادم و به این نتیجه رسیدم که ذهن میتونه چقدر حالمو بگیره وقتی افسارش رو دستم نگیرم .
این موضوع برای من در رابطه و سلامتی شکل میگرفت .
مثلا در رابطه ای به مشکل میخوردم و کات میشد اگه میخواستم با فرد جدیدی آشنا بشم اون ذهنیت قبلی با من بود .
خیلی از مشکلهایی که توی رابطم داشتم، نه به خاطر آدما بود، نه به خاطر شرایط ، به خاطر یه فکر اشتباه توی ذهن خودم بود.
فکری که باعث میشد بد بفهمم، بد برداشت کنم و بد واکنش نشون بدم.
شاید تغییر رابطهها از جایی شروع میشه که باورمون رو عوض کنیم و ذهنمون رو کنترل .
وقتی ما کنترل ، ذهنمون رو نداشته باشیم،
وقتی نتونیم افسارش رو بگیریم،
این ذهنه که شروع میکنه ما رو کنترل کردن.
یه اتفاق ساده ممکنه بیفته،
و ذهن فوراً بگه:
«دیدی؟ الانم همون میشه، مثل قبل…»
و در مورد سلامتی :
یه وقتایی فقط یه حس آشنا ، یه آلارم کوچیک بدن،
یه خاطره از یک مریضی کوچیک ، یا حال بد قبلی ، کافی بوده که ذهنم شروع کنه سناریو ساختن.
و دقیقاً همون ترسها،
همون فکرها،
باعث میشد حالم بد بشه.
انگار خودم داشتم اون اتفاق رو جذب میکردم و میساختم.
و بعد به خودم میگفتم:
«دیدی؟ گفتم میشه…»
وقتی به این موضوع فکر میکنم، میبینم چه زمان هایی اجازه دادم ذهن کنترل کنه منو .
اصل ماجرا اینه که :
از این به بعد، افسار ذهنم باید دست خودم باشه. اینکه من ذهنم رو کنترل کنم به چی فکر کنه و چه باوری داشته باشه .
همین که قبل از شروع روز ، قبل از هر کاری ،
بگم :
«خدایا، خودت هدایتم کن
مکان درست، زمان درست، تصمیم درست.»
حتی همین جملهی ساده،
یه آرامش عمیق میاره.
انگار بار از روی شونههات برداشته میشه.
برای من، این سپردن، این اعتماد، یه نقطهی امن شده.
یه حس مطمئن که میگه:
لازم نیست در مورد همه چیز فکر کنی فقط کافیه ذهنت رو کنترل کنی و بعد رها کنی و بسپاری به دستای خدا.
ممنونم ازتون استاد مهربون سپاسگزارم
هم از شما و هم از خانم شایسته عزیز
سپاسگزارم ، سپاسگزارم ، سپاسگزارم
به نام خدایی که اجابت میکند!
سلام خدمت استاد دانا و آگاه و مریم جان و تمام هم فرکانس های عزیز در این سایت الهی
امروز بواسطه ی تضادی که پیش اومد و میدونستم یه امتحانه!!!بااینکه اولش حالم بد شد و خیلی بد ولی آگاهانه نذاشتم ادامه پیدا کنه و مچ ذهنم رو گرفتم و گفتم باید جوره دیگر نتیجه رقم بخوره!!!
اگه قانون اینه که من آگاهانه از چیزی که ناخواسته است و اومده حالم و احساسم رو بد کنه بتونم با کنترل ذهن ازش عبور کنم در واقع نتیجه ی بزرگی رو هم برای خودم و هم برای جلوگیری از نجواهای ذهنم رقم زدم و بقول استاد وقتی بااین ناخواسته روبرو شدم در یک لحظه ضربان قلبم به بیش از دوبرابر رسید و دیدم که تمام من رو درگیر کرد و بشدت محیط و اطراف را برعلیه اون فرد کرد ،بطوریکه که اطرافیان و خودم بکلی بهم ریختیم و فهمیدم دنیایی از حال بد در وجودم پر شده است! ولی چون میدونستم نباید در این شرایط بمونم،شروع کردم آگاهانه و آگاهانه اعراض کردن،توجه نکردن،نماندن در احساس بد،فکر نکردن به موضوع،دیدن زیبایی های کوچک و حتی شکرگزاری در اون شرایط بااینکه کاره بسیار سختیه ولی وقتی آگاهی و میدونی با ادامه دادن این روند ،اتفاقات بد رو برای خودت رقم خواهی زد ،پس تلاش کردم هر چند ناچیز و اندک، احساسم رو از خیلی بد به بد و از بد به کمی بهتر و سپس به حال خوب رسوندم و وقتی به این مرحله تونستم برسم شروع کردم به تحسین اون فرد،از خوبی هاش،از رفتارهای مناسبش،از توانمندی هاش،از همه چیزهای خوبش و یه حس خوبی در دلم شکل گرفت و بااینکه چندین ساعت طول کشید ولی آگاهانه فکرم وتمرکزم رو از روی اون تضاد ورفتار ناخواسته برداشتم و آروم آروم رسوندم به احساس خوب و نتیجه فوق العاده بود،نتیجه باور نکردنی،پاداشی که خدا بهم داد و یه رفتار فوق العاده از اون فرد که مرا مصمم و پایند در این قوانین بی نقص خدا که!
با یه رفتار نادرست ،ذهنم شروع نکنه که تمام زحماتت حروم شد
با یه رفتاره نادرست،نگه که این فرد از اول اینطوری بوده!
با یه رفتار نادرست،برچسب اینکه کلا همیشه و تا به ابد این هست و غیره این نیست!
با یه رفتار نادرست،ذهن میخواست فریبم بده و اون فرد رو که از عزیزترین های زندگیم هست پیشه من بد جلوه بده و هزاران هزار کار خوب و شایسته اش رو پیش چشمم عادی کنه و منو گمراه که تا هست این فرد اینطوریه!
و تمام معادلات ذهن رو برخلاف دفعه های قبل بهم ریختم و یک نتیجه ی عالی از این تضاد و ناخواسته در آوردم…
و چقدر امروز ایمانم به خدایی که عمل به قانونش ما رو به بی نهایت میرسونه بیشتر شد!
چقدر قلبم بازتر شد از اینکه قانون خداوند ثابته!احساس خوب مساوی اتفاقات خوب!احساس بد مساوی اتفاقات بد
چقدر میشه بهتر زندگی کرد و شایسته تر وقتی به قانون های زیبایش عمل کنیم و نتیجه رو با کنترل ذهنمون به نفع خودمون در بیاریم!
در این ساعت از شب حس فوق العاده ایی دارم از حضورش،از وجودش که تمامم را پر کرده و ایمانم را نسبت به خودش و قوانینش بیشتر و بیشتر
احساس میکنم با هر تضادی که روبرو میشم اگه بتونم مدت زمان کمتری در احساس بد نمونم به همون اندازه ایمانم به خدا و قوانینش رو خوب درک کرده ام!
سپاسگذار استادی هستم که هر روز و هر روز یک درک جدیدی از قانون رو در اختیار ما میذاره و راهکارهای عملی و مناسب رو در هر مرحله از زندگی با مواجه شدن با چالش ها و تضادها ارائه میکنه و دستی توانگر از سوی خداست که انگار هر بار خدا میدونه ما در چه مرحله ای ضعیف و ناتوان هستیم تا با هدایت های زیبایش بوسیله ی استادی دانا و آگاه ،راه درست و مستقیم،راه هدایت یافتگان رو بهمون نشون بده.
خداجانم شکرت هزاران هزار بار که مرا با این قوانین زیبایت آشنا کردی و مسیرم را به سمت این سایت باز کردی تا از گمراهان نباشم و راه سعادت رو با کار کردن روی خودم و افکارم در پیش بگیرم.
سلام به هم فرکانسی های عزیز
من دو روز قبل از اینکه این فایل بیاد رو صفحه دلم یه تغییر اساسی میخاست اما دیگه به لطف خدا استاد جان تهیه کردن و اینجا کامنت مینویسم
بزرگترین مسئله و مشکل من رابطه با همسرم هست
بعد ده سال زندگی تازه این روزها متوجه شدم که چقدر زندگی من و احساسات من در مورد همسرم شبیه مادرم هست
منی که دو ساله عضو سایتم و از لحاظ مالی و شروع کردن کار پیشرفت کردم
مادرم تمام بیست سالی که خونش بودم روز و شب فقط از دست پدرم مینالید و با اینکه من همیشه بهش میگفتم مامان ،بابا به این بدی که تو میگی نیستا اما زیر بار نمیرفت و مدام غر میزد و میگفت اگه بابات این رفتار را رو نکنه زندگی ما خوب میشه
این در صورتیه که زندگی مادرم و زندگی خودم از لحاظ ظاهری از همه بهتربود و هست
هشت سال همسرم با من بدترین بدترین رفتار رو کرد و واقعا هم لابه لایه اونها خیلی بهم عشق ورزید اما من عوض اینکه مسئله رو ریشه ای حل کردم هر بار تو سایت ها دنبال سیاست های زنانه میگشتم که لباس مناسب بپوشم یا….ولی اینا همش چرته
تا چیزی اصولی و ریشه ای تغییر نکنه هیچی حل نمیشه
همسرم که فهمیده بود و درست هم متوجه شده بود که من از بس بهش احتیاج دارم و وابسته ام که نمیتونم پامو از خونه بذارم بیرون
من از همه چی میترسیدم و اینو خوب فهمیده بود
و دوسال پیش با یک اقدام رسمی خیلی خوب متوجه شده که من دیگه اون آدم سابق نیستم که هر بلایی بخاد سرم بیاره
این شجاعت و باور به اینکه من لایق زندگی بهترم رو از استاد گرفتم و اقدام کردم
و الان دو سال گذشت و زندگی من ده ساله شدم و این حرفو که دیگه همه چی بذار تموم بشه همسره منه_چون من از اون روز عوض اینکه آره ببینم همسرم تغییر کرده و رو به بهبوده؛منم کمک کنم و زندگی رو بهتر کنم
من شروع کردم به لجبازی و دادو بیداد کردن و حاضر جوابی محض
البته تا یک قسمتی به خودم حق میدم چون به شدت از زندگی قبلی و ایشون متنفر بودم و میخاستم انتقام بگیرم
اما از یه جایی به بعد دیدم که فهمیده اشتباه کرده و میخاد تغییر کنه اما من تصمیم اشتباهی گرفتم
اما از دوروز پیش خواستم تغییر کنم
خیلی دوست دارم دوره عزت نفس رو بگیرم
با شرایط مالی الانم نمیتونم به دوره احساس لیاقت فکر کنم
ولی متوجه شدم چند تا مسئله اصلی دارم
دوست دارم دوستانی که عزت نفس و احساس لیاقت رو تهیه کردن لااقل بهم بگن آیا اشتباهاتی که از خودم پیدا کردم درسته یا نه
یک اینکه:خیلی خیلی صبرم در مقابل همسرم کمه و سریع دادو بیداد میکنم_تو محیط کار اصلا اینطوری نیستم و همیشه به خوبی های مدیرو همکاران توجه میکنم و همه چی عالی پیش میره
دو اینکه:عزت نفس خیلی پایینی دارم
یعنی واقعا خودم رو نادیده میگیرم؛همسرم وقتی میخاد یه مهمون ناخوانده بیاره اصلا اصلا نه مقاومت میکنم نه بعدش میگم چرا این کارو کردیاسمش رو هم گذاشتم من زن زندگی ام و باید هوای شوهرم رو داشته باشهاما درونن میدونم یک ترسه،از اینکه اگه یه روز خانوادم یا یکی از فامیل ها هم اومد همسرم حرفی نداشته باشه
اما وقتی من میخام با یکی قرار بذارم و بیاد خونه ،همسرم کلی قاعده و قانون میذاره که یه طوری باشه من اذیت نشمساعتی باشه که بیرون باشم_توجیه کن طرف رو که سر ساعت مقرر بره و ….
بعد این همه سال که به همه جا چنگ زدم تازه دو روز پیش فهمیدم اصلی ترین موضوع من اینه که اصلا برای خودم ارزش قائل نیستم و همسرم هر چی میگه یه جوری خودم رو قانع میکنم ولی میدونم ترس دارم
کاش خداوند هدایتم کنه بتونم این دوره باارزش رو تهیه کنم که استاد بارها و بارها گفته اساسی ترین و پایه ترین دوره ست
سلام
چرا با همسرتون نمی تونید مثل همکاران رفتار کنید و زود عصبانی میشید؟
چون آنقدر از همکاران خاطره بد تو ذهن تون نیست ولی از همسرتون خاطرات بدی دارید که باعث واکنش اتوماتیک شما میشه
راه حل چیه ؟
باید روزی حداقل یکساعت به مدت چند ماه یا حداقل 21 روز شما با کاغذ و قلم بشینید و شروع به نوشتن کنید و بعد پاکنویس کنید
1 خوبی های همسرتون و مزایای زندگی با ایشون
و دوم این باور که هر چه در این زندگی تجربه می کنید را خودتون جذب کردید و مسولیت زندگی تون را به عهده بگیرید
دقت کنید حکایت تفاوت سیب با پرتقال هست
رفتار همسر شما نه خوبه نه بد مثلا سیبه و شما سیب دوست ندارید و پرتقال دوست دارید
سیوال درست این نیست که چرا همسر شما اینطور رفتار می کنه ؟
سیوال درست اینه: این رفتار در زندگی شما چه می کنه؟
مثلا دزد هست کسی نمی تونه منکر وجود دزد بشه اما دزد تو زندگی ما بودن یا نبودنش با خود ماست
سعی نکنید رفتار همسرتون را درست کنید این کار همونقدر مسخره است که شما توقع داشته باشید سیب مزه پرتقال بده
خب شما نباید از اول سیب را انتخاب کنید
با کار کردن روی خودتون و احساس مسوولیت وتمرکز روی نکات مثبت خودتون و همسرتون اروم اروم از مدار قبلی خارج میشید و وارد مدار جدید میشید
اگر همسرتون باشما تغییر کرد که چه بهتر وگرنه از هم به اسانی جدا میشید
موفق باشید
سپاسگزارم آقای اطمینان
بله دقیقا خودم جذب کردم
میدونید چیه ؟؟بارها و بارها گفتم باید جدا شم اما وقتی فقط کمی دقت میکنم میبینم همسرم خیلی خیلی خوبی داره
وقتی کمی سبک سنگین میکنم زندگی با ایشون و بدون ایشون رو میبینم اونی که ضرر میکنه منم
چرا نمیتونم بگم نیست ویژگی هایی که دوست ندارم ،اما تازه متاسفانه بعد از ده سال زندگی عمیقا فهمیدم که من خیلی تو زندگی اجازه دادم دست کم گرفته بشم و برای خودم برای زمانم برای انرژیم ارزش قائل نشدم
وقتی به محض اینکه همسرم دیر جواب منو میده یا در انرژی نیست سریع گارد میگیرم و میخام همه چی رو تو نیم ساعت جمع و جور کنم و اون باید بشه شادترین آدم و خیلی وقتها همین کار باعث درگیری شده
امروز جمعه بود و همسرم از صب کاملا خواب
چون این روند چندین جمعه ست تکرار میشه وهفته های قبل خودخوری میکردم حسابی و دست و دلم به کاری نمیرفت و ملی غرغر و کلی گریه و دادو بیداد و آخر سر هم دعوا
اما امروز چندین بار صدا زدم دیدم جواب نداد دیگه برام مهم نبود نه نمایشی_هر چند که واقعا سخت بود اما گفتم به هر حال باید از جایی شروع کنم
میخام از این به بعد نه مثل تمام قول هایی که در گذشته به خودم دادم که تو باید سعی کنی زن خوبی برای شوهرت باشی نه؛میخام واقعا روی خودم کار کنم تا شخصیتم تغییر کنه
منی که از قعر جهنم فقط به لطف الله الان تبدیل شدم به بهترین مدرس شهر و تو برنامه و اهدافم دارم چندین سال بعد بشم مدیر آموزشگاه خودم ،باید بتونم یه شخصیت مناسب مدیر بودن پیدا کنم
دقیقا مثل مدیر آموزشگاهی که الان میرمیه خانوم آروم که توی همه ی لحظات خونسرد و متشخصهبهترین رفتارها رو با مدرس هاش انجام میده و خیلی پخته ست
پس نه برای شوهرم برای خودم و آیندم باید بتونم کار کنم
وقتی یه مسئله ای تو زندگیم بوجود نیاد که میترسم از واکنش همسرم و باهاش درمیون نمیذارم و اون ناراحتی از یک رفتار خودش یا خانوادش رو ماه ها به دوش میکشم چطور چند سال بعد تو بیزنسم با کلی آدم صحبت کنم
برای اشکالاتشون انتقاد کنم
چطور میتونم سر یه سری مسائل باهاشون حرف بزنم
نکنه اون موقع هم میخام دادو بیداد کنم؟؟نکنه اون موقع هم از ترس مدرس های خودم یا ….مسائل رو مطرح نکنم؟
الان زاویه نگرش قشنگ رو حین نوشتن همین کامنت فهمیدم البته که خداوند بهم لطف داره
فقط دو روزه که عمیقا میخام عزت نفسم رشد پیدا کنه و خداوند داره بهم با مثال های منطقی هدایتم میکنه
خداوندا شکرت
الان میفهمم چرا اون نگرش رو نسبت به خانم شایسته داشتم تو بعضی از فایل ها
گاهی احساس میکردم استاد نسبت به خانم شایسته کمتر توجه میکنه_یا یه جاهایی حرفش رو قطع میکرد یا اون خواسته ای که خانم شایسته داشت رو انجام نمیداد و میگفت فعلا نه….
بعد من میگفتم واااا…چرا استاد همچی کرد….الان من بودم چقدر عصبانی میشدم و جلوی این همه آدم که دارن فایل رو میبینن کلی خجالت میکشیدم
حالا میفهمم چرا…خانم شایسته به اصطلاح ککش هم نمیگزید…چون خودش رو قبول داشت
چون حالش بستگی به تایید یا عدم تایید دیگران نداشت
چون عمیقا خودش رو دوست داشت
آره…واقعا بسه…البته که واقعا واقعا سخته فقط خداوند کمکم کنه_کمک خداوند که فقط در جهت ثروتمند شدن و افزایش مشتری نیست
میخام ریشه ای تغییر کنم
خداوندا کمکم کن بتونم ادامه بدم
اینبار نه برای دل شوهرم،یا زن بهتری براش باشم
برای اینکه کلا آدم بهتر و خداگونه ای تر باشم که سریع واکنش ندم
باسلام خدمت شما زهره خانم
منم مسئله شما رو داشتم چندسال
از وقتی وارد سایت وشروع ب کار کردن روی باورم کردم رفته رفته هربار همسرم تغییر کرد وبرای هر تغییر کوچک سپاسگذاری کردم از خداوند
روی خودتون کار کنید نشانه های کوچک را ببینید وتایید کنید وجلو برید تغییر ایجاد میشه اگر تا بحال تغییر ایجاد نشده اینکه شما روی این موضوع وقت وانرژی نذاشتید اولین موضوعاتی ک من روشون کار کردم همین مسائل بود چون خیلی رو مخم بود و اینکه داعم مادرم توگوشم میخوند شوهرت مثل پدرته پدرت فلان فلان عیب رو داره تمام پولاشو خرج خانوادش میکنه اما من دیگه گفتم نمیخام مثل مادرم قربانی شرایط باشم هرچی اون میگه بپذیرم بلاخره بقول استاد هم اون هم من میخایم زندگی کنیم برده ک نیستیم وشروع کردم هرروز درخواست میکردم ازش اینو میخام اونو میخام
وشما همه چیز رو پذیرفتید دقیقا مثل من
اما یکروز من خسته شدم ورفتار جدید نشون دادم که نه من هم مثل تو آقای همسر خاسته هایی دارم
دوره عزت نفس رو هم پارسال خریدم
عید سال مادرم و داداشم اومدن خونمون یکماه موندن همسرم رفتاری فوقالعاده داشت
چقد خوب بود من تعجب کردم
چقد احترام گذاشت ک من نذاشتم چقد رابطه همسرم با اونها ک اینقد سرد بود عالی شد
همسرم با دست خودش غذا درست میکرد وجلوی آنها میگذاشت
وبرای مادرم هدیه خرید گف مادرت اومده خونمون زحمت کشیده کمکت کرده باید هدیه تقدیمش کنیم
اصلا من تا یکسال پیش حتی فکرشم نمیکردم تا این حد تغییر کنه همسرم ک مادرم گف شوهرت چقد ب حرفت اهمیت میده خیلی خوب شده بابات کجا وشوهرت کجا البته من باز هم خاسته هام بزرگتر شده ومیگم باید بیشتر تغییر کنم یا شرایط بهتربشه وگرنه همیشه ب خودم میگم فاطمه تو باید بپذیری اگر او تغییر نکرد جهان تورا ب سمت دیگه ای جای بهتری میبره بایک شخص مناسبتر وهمش توی روند بهبود هستم ک خیلی جای کار دارم روی وابستگی هام
اصلا درمورد هر موضوعی تغییر کردم اونم عوض شد
چقد مهمان دعوت میکرد الان اصلا مهمانی تا من قبول نکنم دعوت نمیکنه اصلا خودش میگه منو تو بچه هامون بریم تفریح
و ارتباط مارو با تمام افراد نامناسب قطع کرد ک اصلا خودم متعجب شدم
فقط تنها شخصی ک میات سرمیزنه مادرش هس ک 10 روز یکبار میات پدرش چندماه یکبار
خونه برادرش چندین ماه یکبار بیان بیشتر هم سر زدنی هس ک قبلا تلفن میزنن ک مزاحم نباشیم واین حرفا وگرنه هیچکس دیگه ای نیس
امیدوارم کامنتم برای شما مفید واقع بشه
برات آرزوی موفقیت دارم
با سلام خدمت استاد گرامی خودم
بنده مهندس مافی هستم حدود دو سال و نیم هست که با شما و فایلهای رایگان شما آشنا شده ام و خدا را هزاران با شاکرم که با شما آشنا شدم و تا کنون به خرید فایلهای شما هدایت نشده ام و در حال استفاده از فایلهای رایگان می باشم. خدا را صد هزار مرتبه شکر در طی این دو سال با تغییر باورها به کمک شما استاد گرامی به موفقیت های چشمگیری از نظر مالی و روابط و غیره دست پیدا کرده ام این یکی از خواسته های من از خداوند متعال می باشد به یاری الله یک روزی از نزدیک شما را ببینم . سپاستان باد جانانه اید که مهربانانه می بینید….
سلام به استاد عزیزم و دوستان خوبم
من تازه ماشین خریدم و بعد از تعلیم خودم بیرون میرم نمیدونم چرا بعد از یکماهی که بیرون میرم دو روز پیش تو ترافیک چهار بار خاموش کردم دیگه قاطی کردم هی کلاچ میگرفتم روشن میکردم هی خاموش میشد با سختی خودم جمع کردم تونستم چراغ رو رد کنم . ماشین پشت سرم که هی داشت میخندید و با دست اشاره میکرد نمیخوای بری خداروشکر بوق نزد اومدم خونه چنان ترسیده بودم که تمام لباس هام خیس شده بود و بی اختیار گریهکردم وگفتم دیگه سوار نشم و به خدا گفتم من که مثل همیشه از خودت کمک گرفتم چی شد اینقدر خراب کردم گوشی رو باز کردم یک نشانه خوب گرفتم یک تبلیغ اومد روی گوشیم نوشته بود جا نزن در اینده به خودت افتخار میکنی سریع یک عکس از صفحه گوشیم گرفتم و چقدر خوشحال شدم احساسکردم جمله از خداست
دیروزرفتم جای خلوت و عمل کلاج رو تمرین کردم حالا فردا هم میرم تو ترافیک.
این فایل نشانه امروز من بود الان که این فایل رو گوش کردم بیشتر امیدوار شدم و راه برخورد با اینجور مشکلات رو پیدا کردم
میدونم خدا کمکم میکنه ان شالله
از استاد دوست داشتنی بخاطر این راهنمایی ها تشکر میکنم
دوستتون دارم.
سلام
من هم دقیقا همینم در بحث روابط که همیشه روابطم با خونوادم یا مامانم خوبه ولی یه وقتی بهم یه چیزی بگه دیگه کلی ناراحت میشم که تو بهم گیر میدی همش و فلان
یا مثلا من از قانون دارم نتایج ریز میگیرم ولی هی هر چند وقتی ذهنم میگه چرا هر چی تلاش میکنی به اون خواسته و رویات نمیرسی پس قانون جواب نمیده
باید ببینم شاید ایراد از منه خودمو بهبود بدم با بهبود من قرار نیست اون اتفاقات قبلی دوباره رخ بده جهان داره به افکار و باورهای این لحظه ی من پاسخ میده
باید در هر موضوعی حواسم باشه که با رخ دادن یه ناخواسته دیگه کلا قضاوت نکنم که همیشه همینجور میشه همه همین جوری ان نههه جهان داره به افکار و باورهای من پاسخ میده و با تغییر من شرایط و اتفاقات هم تغییر میکنه
یعنی شاید در بحث روابط یا کلا چون قبل از قانون به رفتارهای خوبی از دیگران برخورد نمیکردم در بحث عزت نفس و روابط دیگه من کاملا آدمی شدم که کمالگرا و سختگیر به خودم که میخوام دیگه شخصیتم کامل باشه تا وارد رابطه با دیگران میشم رفتار ناخواسته ای نبینم از دیگران یا اون اتفاقات تکرار نشه این موضوع باعث شده من هیچ وقت احساس رضایت و کافی بودن از خودم شخصیتم و عزت نفسم نکنم یا خیلی موضوعات دیگه که منو بیشتر کمالگرا کرده منو از حرکت و تجربه های زندگی منع کرده خدا کمکم کنه تو این راه که هی بیاد نیارم دیدی چه اتفاقی قبلا افتاد باز میخواد همون اتفاق بیفته همون ترسه همون توجه به ناخواسته دوباره همون شرایط ناخواسته رو برای خودم خلق کنم خدا کمکم کنه تو این راه ایراداتم رو پیدا کنم فقط
من تغییر کردم شخصیتم تغییر کرده هی بایک مورد ناخواسته در روابط فکر نکنم دوباره قراره همون اتفاقات تکرار بشه هی بیشتر به خودم سختگیر بشم که نه تو خیلی ایراد داری هنوز خیلی باید کار کنی روی شخصیتت تا کامل باشی خوب باشی ،هیچ کسی کامل نیست منم نمیتونم کامل باشم هر روز میتونم خودم رو بهبود ببخشم فقط باید حرکت کنم در مسیر همه چیز گفته خواهد شد تجربه خواهد شد برام باعث رشدم خواهد شد چه خوب چه بد.
ممنون از این فایل خوبتون.
و خدایی که در این نزدیکی است…
عرض سلام و ادب و احترام خدمت استاد بزرگم، استاد عباس منش عزیزم، بانو شایسته همراه و همدل و همه عزیزان حاضر در این مکان مقدس…
وقتی به روند فایلهای استاد نگاه میکنم، به وضوح میتونم تکامل استاد در دریافت الهامات الهی رو درک کنم. دقیقا مثل همون روندی که در دریافت الهامات الهی توسط پیامبر عزیزمون، حضرت محمد ایجاد شده. همونطور که سوره های مدنی به وضوح آموزه های واضح تر و دقیق تری نسبت به سوره های مکی داره، فایل های استاد هم هرچقدر که جلوتر میریم با کیفیت تر و عملی تر میشه.
البته که استاد همیشه با کلام شیواشون مارو در مسیر درست قرار دادن، اما میشه درک کرد که استمراری که استاد در کار روی ذهن و حرکت در مسیر درست داشتن، باعث شده که دریافت های بسیار واضح تری رو هربار تجربه کنن.
بنازم استاد رو! چقدر چیزایی که میگن رو در واقعیت هم میشه فهمید. وقتی که استاد میگن «زندگی من در همه جهت ها هر روز داره بهتر و بهتر میشه، چه مالی، چه روابط، چه معنویت، در همه زمینه ها دارم رشد میکنم»، قشنگ میشه این رو درک کرد. وضوح کاربرد عملی فایل های استاد هر چی که جلوتر میریم، این بهتر شدن زندگی در همه ابعاد رو داره بیشتر و بیشتر نشون میده.
البته خود من هم در مسیر تکاملم دریافت های بهتری از صحبت های استاد دارم و این هم تا حدودی باعث شده که این چنین نگاهی رو به استاد و فایل هاشون داشته باشم.
در مورد فایل «چگونه ذهنمان مارا فریب میدهد؟» تا الان من فقط یک بار شنیدمش. اما خدایی فایل های استاد اینقدر غنی و با کیفیتن که با یک بار شنیدنشون نمی تونم درک مناسبی ازشون داشته باشم. نیاز به چندین و چند بار شنیدنه و احتمالا به امید خدا باید کامنت های بیشتری در مورد این فایل بذارم. اما درک خودم رو تا همین جا از این فایل استاد می نویسم.
به صورت کامل با توضیحات استاد در مورد این فایل موافقم. ذهن من، اینطور تربیت شده که هزاران بار پیشرفت و موفقیت تدریجی رو نمیبینه، اما یه بار شکست رو کامل می بینه، تحلیل میکنه و اون رو به عنوان یک الگو برای حرکت های آینده میذاره جلوی چشمم و هر بار مثل یک سوزن، نجواهاشو توی ذهنم فرو میکنه که فلان چیز رو یادت بیار. اگه دوباره بخوای اقدام کنی همین نتیجه رخ میده.
مثلا وقتی میخوام از دیجی کالا یه محصولی رو سفارش بدم، وقتی به بخش دیدگاه ها مراجعه می کنم تا نظر استفاده کننده هارو بخونم، کلی نظر مثبت هست که نمیبینم اما تا چشمم به یه نظر منفی میفته ذهنم میگه آهااا! همینه! این محصول به درد نمی خوره. و این قدر این روند توی ذهنم تکرار شده که انگار الان اصلا ذهنم منتظره که تا کامنت های یه محصول رو می خونم فقط ببینه کامنت منفیا چین! اصلا مثبتارو که ول کن!ببینیم منفی چی داره.
تجربیات بیشتری در این زمینه دارم که میخوام ان شا الله وقتی فایل رو چندباره گوش دادم در موردش بنویسم.
می دونم که روند ذهن باید برعکس بشه. یعنی باید طوری باشم که وقتی هزاران کامنت منفی دیدم، چشمم دنبال یه کامنت مثبت بگرده. این موضوع به دست نمیاد مگر با تربیت ذهن. این تربیت ذهن کاملا کار تمرینیه و چیزیه که باید برای همه زندگیم روش سرمایه گذاری کنم.
در پناه الله یکتا، تنها، و تنها، و تنها قدرت حاکم بر جهان هستی، شاد و سالم و پیروز و سربلند و سعادتمند باشید.
خدانگهدار
1403/4/29
21:35