اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی - صفحه 2 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی
    459MB
    35 دقیقه
  • فایل صوتی اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی
    34MB
    35 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

452 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 767 روز

    🩵🩷️🩵 پیاده‌روی قبل از طلوع و تلنگرِ “گناه”

    امروزصبح خیلی زود، قبل ازطلوع آفتاب اومدم برای پیاده‌روی.

    امافقط تاانتهای پیاده‌روی، دو تا عبارت نوشتم.

    یه الله اکبر ؛ و فقط یک آیه ؛ همین.

    چهل دقیقه‌ی اول، کنار شبنم اون چمن‌ها قدم میزدم.

    نمیدونم چطور و ازکجا، اماکلمه‌ی “گناه” داشت توی ذهنم وول میخورد…

    بهم الهام شد که برم توی نُوت‌های موبایلم، و این کلمه روسرچ کنم.

    تسلیم شدم.

    اعتماد کردم.

    گفتم حتمایه چیزی هست…

    بسم الله الرحمن الرحیم… خدایا داستان چیه؟ گناه!!!؟

    وقتی دیدم، جاخوردم!!!!!!

    ~~~

    عین متنِ نُوت این بود : ( خیلی مقاومت کردم که اینو اینجا ننویسم ، اما اجازه داده نشد )

    «مثل خضر و عیسی، بیخیــــــــــال شو.

    سحرِ 24 تیر 404 / ساعت 3:25

    ⭕️⭕️ می‌خوام عمیق‌ترین بشم توی قوانینت… مثل محمد (ص).

    حرف زدنم، غذا خوردنم، خوابیدنم…

    بر پایه‌ی باور فراوانی.

    هر فکر کردنم.

    مثـــــــــــــــلاً:

    • مگه کمبودِ غذاست که می‌خورم تا کامل سیر بشم؟

    • مگه کمبوده فرکانسه که امر و نهی می‌کنم؟

    • مگه کمبوده آدمه که نگران ارتباطاتم؟

    • چرا راحت‌تر خرج نکنم برای نیاز‌هام؟

    • چرا نگران باشم؟ خدا هست. فرصت‌ها هست.

    🟡عجله، حرص، ناسلامتی، استرس = از بین میره.

    🟢 بی‌خیالیِ به سمت خدا = سپردن به خدا

    ● هر لحظه، هر کاری، هر فکری بخوای حله…

    انگار میگی: «خدایا، تو صاحبشی. حالا من چی‌کار کنم؟»

    ● پس همه چی میشه: به بهترین شکل.

    ●انتظارِ مثبت‌ترین حالت.

    ● بهترین احساس و حالِ مستمر.

    ● سیر تکامل، به بهترین نحو طی میشه.

    ● ترمزهای ذهنی راحت و سریع برداشته میشن.

    ● درخواست‌ها میرسن 🩵🩷️

    اصلاً، بی‌خیالیِ نبوی = فرکانـــــــــــــس خیلی بالا.

    ● چرا باید عکس و کلیپ از خارج‌ زندگی کردنام ببینن تا کرنش کنن یا پول بشن؟! خدا بدون اینم میتونه بده.

    ● چرا توی لواسان و زعفرانیه یواشکی زندگی کنم؟

    ● همه‌ی فکرهایی که مشغولم می‌کردن، بسپارم به خدا.

    آیا نمیشه این کار به سادگیِ رفت و آمد روزانه به پارک ملت بشه؟ (。◕‿◕。)

    ~~~~~~

    🟣 ادامه‌ی سحر همین روز

    یک ساعت و نیم بعد ~

    داشتم خوابم می‌برد، بعد نماز صبح.

    خدا بهم فهموند :

    “محسن زود بیا سر قرار پیاده‌روی.”

    گفتم خدایا : “بذار یه کم بخوابم. خودت بیدارم کن… اما این‌بار با یه خواب خوب.”

    و خوابیدم… ناگهان خوابم برد .

    یه خواب پر از لذت دیدم…

    اما ناگهان

    توی خواب، بهم پیشنهاد گناه شد… مبینا…

    در سکوت و امنیت کامل .

    ولی…

    با آگاهی و رفتار سیستمی خدا، و فهم کارمای سنگینش (که شده بود موهبتِ سنگین

    دست رد زدم به سینه‌ش و حتی &نصیحتش کردم.*

    ⭕️ یعنی: حتی توی خواب، آگاهانه، به قدرتی رسیدم،

    که توی بیداری فقط یوسف پیامبر و رجبعلی خیاط تونستن اون کار رو بکنن!

    و این درست بعد از اون نزول جملات سحر بود.

    24 تیر 404 – ساعت 5:15

    (پایان متن نُوت)

    ~~~~~~

    اصولاً متن‌هام رو طوری مینویسم که اگه کسی ناگهانی دسترسی پیدا کرد، متوجه معناش نشه…

    اما این یکی، خیلی هویدا بود!

    ~~~~~~

    [تأمل حین پیاده‌روی]

    یهو مثل یه تلنگر محکم، توی ذهنم چیزی روشن شد…

    اون سحر، چه اتفاقی افتاده بود که من اینو نوشتم؟!

    اولش یادم نمیومد…

    اماکم‌کم ثانیه به ثانیه‌ش ازجلو چشمام رد شد…

    إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ

    یعنی : شأن او این است که چون چیزی را اراده کند، فقط می‌گوید: “باش” و آن، بی‌درنگ، هست می‌شود.

    داد زدم به خدا گفتم… من طاقت ندارم :((…. داری باهام چـــــــــــــــکار میکنی ؟!؟!

    یهو صدای موزیک ِ :

    گوشه گوشه تهرونو، باهم زیر بارونو، قدم زدیم آروم آروم به گوشم هدیه داد….

    آروم شدم….

    ~~~~~

    یه آلارم توی گوشیم هر روز زنگ میخوره :

    مرد واقعی هیچی به اطرافیانش نمیگه، ‌مخصوصا….

    ~

    اما الهی شکر که توی این بهشت، براتون آشنا نیستم…

    و مییتونم بیام خودمو خالی کنم زیر این فشارها و الهامات…

    ~~~~~

    بعد از خوندن اون متن نُوت ،

    نیم ساعت توی هوای گرگ‌ومیش فقط گریه کردم و قدم زدم…

    تازه الهی شکر که هوا گرگ‌ومیش بود.

    نیم ساعت زار میزدم و فقط یک کلمه رو مدام تکرار میکردم:

    الله‌اکبر…

    الله‌اکبر…

    الله‌اکبر!!!

    …و میزدم پشت دستم

    زانوهام دیگه طاقت نداشت…؟؟

    نشستم…

    یه جایی پیدا کردم که تکیه‌گاه هم داشته باشه…

    صورتمو با آستینم پاک کردم…

    گفتم گوشی رو دربیارم، یه متن یا فایل گوش کنم،

    شاید این فشار فرکانس‌ بالا ، کم بشه…

    واقعا طاقت نداشتم…

    اما…

    بیرون آوردن گوشی همانا…

    و ظاهر شدن آیه‌ی:

    ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ ﴿1﴾ ، همان…

    خدایا… :(((

    الله‌اکبر…

    ~~~

    🟢 دوباره بارش الهی شروع شد…

    [ نجوای درونی] 《تو سه چهار ثانیه، کل این‌ها به قلبم نازل شد:》

    □ خدا : محسن… فکر کردی کی هستی؟!

    من : خدایا… از اشتیاقت قلبم داره میسوزه…! میخوای چی بگی بهم؟!

    □ “اگه همین یه نعمت “قلم” من…

    □ اگه همین یه دونه “وَما یَسْطُرون” من… ( چیزی که روی آن مینویسید ، مثل‌ نُوت گوشی ، کاغذ ، سایت‌عباسمنش‌دات‌کام و….. ) نبود… ، میخواستی چیکار کنی؟!!!!!!!؟

    □ توی اون‌همه فشار فکری… چی یادت میموند؟!

    □ توی اون‌همه الهامات… چی میتونستی نگه داری؟!

    □ بدون نوشتن، چی داشتی برای گفتن؟

    محسنم،

    □ فکر کردی بدون من و نعمت‌هام، چقدر دوام میاوردی؟!

    محسنم… حالا چقدر دوستم داری؟ (و دوباره بغضم ترکید)

    من : جانانم من که چیزی نگفتم! جسارتی نکردم… :(((

    اما…

    محسنم..

    □ اگه گاهی باهات محکم حرف میزنم بعد از گریه‌هات…

    چون انقدر دوستت دارم….. که حتی نمیخوام اندازه‌ی پرِ کاهی غرور بیاد سراغت…

    □ محسن، تو که نمیدونی عاشقی یعنی چی… ، من عاشـــــقم… نــــــــــه تو!

    □ من بلدم هواداری کنم…. تو نمیتونی هوادار من باشی!

    □ من بودم که بهت اون قدرت یوسف‌منش‌ی دادم…‌.. تو که حتی فکرشم نمیکردی همچین نعمتی اصلا‌ وجود داشته باشه!”

    [جواب من در سکوت] :

    خدایا…

    من تسلیمتم…

    بهت اعتماد دارم…

    هر چیزی که از قدرت من خارجه، ازش اعراض میکنم

    و میــــــــــــــــــــسپارم به تو…

    من از کنار تو جُم نمی‌خورم…

    شک نکن، عامل به الهاماتتم .‌

    هیـــــــــــــــچ جایی دوام نمیارم

    جز روی شونه‌های تو…

    منی که بدون یه نعمتِ “قلم” تو،

    هیــــــــــچم…

    منی که بدون یه تیکه “کاغذ” از تو،

    هیــــــــــــــــــچم…

    ~~~~~~

    فقط یک آیه…

    فقط همین یک آیه:

    ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ ﴿1﴾

    اگه این نبود…

    من اینجا نبودم…

    شاید هیچ‌جا نبودم.

    خیلی بیشتر از اینی که نوشتم حرف داشت‌ همین یک آیه…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 61 رای:
    • -
      اعظم پورهدایتی گفته:
      مدت عضویت: 1843 روز

      سلام آقامحسن

      دادش دلنوشتهات خیلی رمزی شدن بین خودتو خدای درونت بابا من یکی چیزی عایدم نشد

      گیچ واجم به خدا

      یه چیزی تو درون داداش محسن هست آخه یه موقعهایی جوری مطرحش می‌کنی نمیشه تشخیسش داد

      چی داره بین خودتو خدای درونت اتفاق رخ میده

      یکمش به ما عباسمتشیها هم بگو دادش قول میدیم کاری نکنیم جایگاه درونیت کم بشه

      اصلا می‌دونی چیه داداش خیلی حسودشدم ببینم چی داره میگذره بین خودتو عشق درونت که روح مقدس خدا هست بگو تا ماهم عشق بازیمون عمیقتربشه وکاربردیتر

      خیلی زیبا نوشتی ورمزهاروگفتی

      آفرین ای ول بابا

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
      • -
        باور یکدل گفته:
        مدت عضویت: 379 روز

        سلام اعظم خانم . شاد و سلامت باشین.

        من فکر میکردم فقط خودم تنها با خوندن حرفهای آقا محسن اینجوری میشم ! وقتی نوشته‌هاش رو می‌خونی انگار یکی از درونت با خودت داره حرف میزنم . اما باید یه کم باید مدارتو بیاری بالاتر که حرفها رو بفهمی ، هرچند از داخل خودته.

        انگار یه مژده به خود آدم میده اما میگه یه کم قد بکش اول.

        اصلا حرفاش یه جوریه انگار نمیتونی چیزی ازش پنهان کنی!

        نمی‌دونم چجوری منظورمو برسونم.

        منم عین شما میخواستم از کلمه `رمز` استفاده کنم و تا کامنت شما رو دیدم جا خوردم !

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      Maryam h گفته:
      مدت عضویت: 1331 روز

      سلام به محسن عزیز

      بازهم نوشته های تووبازهم اشک وایمان واعتماد….

      (کاش میشدخدارودید)این جمله رواگه دروغ نگم هرروز میگم وخداوندچقدرقشنگ هدایتم میکنه….

      خداروشکرمیکنم به خاطرحضورم دراینجا…

      درپناه حق سعادتمندباشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      شکوه گفته:
      مدت عضویت: 1380 روز

      به نام خداوندی که قلم را آفرید و اندیشه را جاری کرد

      سلام بر محسن جان؛

      نوشته‌ات را خواندم و باور کن لرزه به جونم افتاد

      این جنس مکالمه با خدا، این صداقتِ بی‌پرده و این تسلیم،

      نشانه‌ی لمس حضور واقعی اوست.

      آفرین به تو که بی‌پروا می‌نویسی و بی‌واسطه می‌شنوی.

      وقتی آیه‌ی «ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ» را آوردی، قلبم لرزید.

      انگار خدا داشت یادم می‌آورد که همین قلم و همین نوشتن،

      پلی‌ست بین زمین و آسمان.

      و باور کن، همون‌طور که گفتی، اگر این نعمت نبود، خیلی از ما هیچ‌جا نبودیم.

      این آیه در گوشم تکرار می‌شود:

      «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ» (یس/82)

      فرمان او چنین است که هرگاه چیزی را بخواهد،

      تنها می‌گوید: باش، پس بی‌درنگ موجود می‌شود.

      و چه زیبا دیدی که همه‌چیز در همین یک «کن فیکون» خلاصه می‌شود.

      محسن عزیز، تو الهام گرفتی، نوشتی، و ما رو شریک بارش‌های الهی کردی.

      سپاسگزارم که این دریچه رو باز کردی.

      دعا می‌کنم خداوند هر روز قلبت رو پرتر کنه از این حضور

      و کلماتت بیشتر و بیشتر بشه آینه‌ی نور او.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 767 روز

        شکوه جانِ نازنین سلام ؛ حالت چ

        این لرزیدنایی که گفتی… هموناس که به آدم میگه «اینجا درسته، اینجا حضورشه». باورکن منم وقت نوشتن، گاهی دستام میلرزه، ولی یه لرزش شیرین، همونجوری که دل آدموسبک میکنه.

        قلبم قنج رفت از خوندن کامنتت، یه‌جوری نوشتی که حس کردم خودخدا داره با لحن مهربونت جوابمو میده.

        اینکه آیه‌ی «کُن فیکون» رو آوردی، دیگه تیرخلاص بود ،

        انگار رب داشت از زبون تو یادم میداد: «محسن! سختش نکن، فقط بگو باش، همه‌چی میشه.»

        شکوه دلبرم، من بیشتر از اینکه بنویسم، دارم یاد میگیرم ازشما. ازاین حضور، از این شکر، ازاین اشتیاقی که توی کلماتت میرقصه.

        خدا نگهدار دلت باشه که همیشه پر باشه ازهمین نور وهمین لرزهای قشنگ

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  2. -
    علی بردبار گفته:
    مدت عضویت: 2213 روز

    دوباره سلام به رفقای عزیزم

    این کامنت انحصارا راجع به بیش فعالی یه.

    خیلی ممنونم که توی این فایل، به بیش فعالی اشاره مستقیم کردید.

    پسر عزیزم 12 ساله ست و هرچی فکرش رو بکنید توی این سالها انگ بهمون زدن و اعتماد بنفس مون رو کم کردن.

    تو این سالها، هیچکدوم از این کارنشناسها و دکترای پولی نگفتن که: عجب بچه فوق العاده ای داری که به دو زبان زنده دنیا به این خوبی حرف میزنه و مینویسه…. عجب بچه فوق العاده ای داری که روزی دویست تا طرح کاریکاتوری میزنه… عجب بچه معرکه ای داری که که هر سردیس و تندیسی که اراده کنه با گل رس میسازه… عجب بچه معرکه ای داری که تا اراده میکنه، خلاصه یک کتاب علمی رو برات توضیح میده….فقط!

    گیر میدن به…. بماند! چهار ساله به ناف بچه م قرص بستم تا بتونه میون بقیه ی بچه ها درس بخونه و هی بترسه… هی بترسه.

    قرصهای ریتالین به خاطر محاصره اقتصادی دیگه تو بازار نیستن و آشغال به بچه های مردم میدن تا سر کلاس چار ساعت بیشتر دووم بیارن و چار ساعت بیشتر بترسن و بیشتر از مدرسه متنفر بشن.

    توی این تابستون، شیوه ای را در پیش گرفتم که از اینجا آموخته بودم و شما با این فایل، بهش مهر تایید زدین. ازتون ممنونم.

    هرشب که محمد موقع شلوغی و بدو بدوش شروع میشه، خودش میاد و میگه: بابا! بریم پیاده روی؟

    اگه 8 کیلو کاهش وزن پیدا کردم تو سه ماه، یه دلیلش محمده.

    دکترم وقتی داستان رو شنید، گفت: تو به پسرت مدیونی!

    شبها، حتی اگه از خستگی روزانه، رو به مرگ هم باشم، با پسرم میریم و در لوکیشن اطراف خانه مان گردش میکنیم…. سه ، پنج و حتی تا 8 کیلومتر! حدود 90 دقیقه.!

    جز خوبی و شادی از این پیاده رویها، چیزی نصیبم نمی‌شود و اینکه متوجه شده ام که انرژی خودم ام دارد چند برابر سابق می‌شود.

    چند شب پیش، توی یکی از این پیاده رویها، یک دکتر داروساز بامرام توی یک داروخانه باهام آشنا شد. وسط پیاده روی رفتم تا داروی خواب محمد رو بگیرم، چون چند روز بود که خوابش از 3 و 4 صبح شروع میشد…

    آقای دکتر جوان و با مرام، گفت که میتوانی به جای قرصهای مشتقات ریتالین، از مولتی ویتامین‌های مربوط به نقص تمرکز استفاده کنی که هیچ ایرادی نداره و فقط آهسته آهسته عملکرد مغز رو بهبود میده.

    نوشتم که بماند به یادگار. توی بخش عقل کل، دیدم که بعضی از بچه ها، با این معضل روبرو هستند و خواستم این نوشته ، دلگرمی کوچکی ایجاد کند. واقعا دیدن خوبیها و نکات مثبت در این مقوله، معجزه های کوچک لذتبخش ایجاد میکند.

    ازت ممنونم سید حسین عباسمنش. خدا میکاییل رو برات حفظ کنه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 67 رای:
    • -
      محمد گفته:
      مدت عضویت: 2427 روز

      سلام خدمت علی آقای عزیز

      داداش خنده رو و خوش برخود نازنین

      حالت چه طوره خوبی سلامتی

      ایشالا که همیشه سالم تندرست باشی و در کنار پسر و خانواده ات بهترین لحظات رو سپری کنی

      چه زیبا داستان پسرت رو برامون تعریف کردی

      کلی لذت بردم و ازش درس گرفتم

      بهت تبریک میگم بابت این نوع نگاه و این نوع فکر کردن زیبا به مسائل زندگی

      که هم خودت رو به احساس خوب می رسونی و هم این احساس عالی رو برای ما هم تعریف می‌کنی

      خیلی وقت ها ماها خودمون، هم به خودمون برچسب می‌زنیم که مثلا فلان ایراد رو دارم یا دیگران برچسب میزنیم و کلی حال خودمون رو بد میکنیم و خودمونو میبریم تو احساس قربانی بودن و قربانی شدن

      در صورتی که کلی قشنگی و زیبایی و استعداد و توانایی که هم تو اطرافمون هست و هم تو دیگران وجود داره که با تغییر زاویه دید و نگاهمون به راحتی میتونیم اونا رو ببینیم و متوجه‌شون بشیم

      در هر صورت بازم بهت تبریک میگم بابت این نوع نگاه زیبا و قشنگت

      ایشالا که همیشه با پسر گلت کلی وقت بگذرونی و لذت ببری با هم پیاده‌روی های قشنگ برین و شادی کنین و با هم خاطره های قشنگ و زیبا و دوست داشتنی بسازین

      بازم ازت تشکر می‌کنم

      کامنت هات حس فوق‌العاده و عالی رو بهمون منتقل می‌کنه

      در پناه الله بزرگ شاد و سربلند باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
      • -
        علی بردبار گفته:
        مدت عضویت: 2213 روز

        سلام به محمد عزیز و نازنین

        حالت چطوره رفیق عزیزم؟

        ممنون از لطف و محبت بی بدیل شما، عزیزم.

        من، تا جایی که تونستم و میتونم، بعنوان یک پدر، از اشتباهات و نقطه ضعفهای بچه ها اعراض میکنم و عوضش نقاط قوت رو بولد میکنم.

        اگر هم داستان پسرم به اینجا رسیده، دلیلش اینه که مدرسه خواسته که پیش مشاور بریم … وگرنه اصلا دوست ندارم از این پولها به کسی بدم! :))))

        در واقع، اگر اون قرص کذایی رو به بچه ندیم، اصلا سرکلاس نمیشینه و مهمتر اینکه معلم هم اون رو گردن نمیگیره!

        البته خودم هم زیادی مقید هستم و به حرف مدیر و معلم و ناظم زیادی بها میدم، وگرنه، حرف شما هم خیلی درسته.

        به هرحال، فعلا تنها راهی که برامون باقی مونده، قوی‌تر شدن هست!

        به تنهایی گاری شکسته افکار رو هندل کردن، یه کمی آسونتر از اینه که یه تیم رو بخوای هدایت کنی، ولی من، رد نمیدم! چون خودم هم اساسی بیش فعالم! :))))

        خوشبخت و خوش شانس و پولدار باشی عزیزم.

        خوشبخت

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  3. -
    نسرین سلطانی گفته:
    مدت عضویت: 2847 روز

    بنام خدا

    با سلام خدمت استاد عزیزم خانم شایسته عزیز و همه دوستان خوبم

    خدا رو شکر که باز هم فرصتی فراهم شد که با جریان این آگاهی ها همراه بشم و از اونها برخوردار

    از وقتی که استاد این دو تا فایل رو گذاشتن هر چی فکر میکنم کسی توی خونواده آسیبی به من نزده که من بخوام در موردش صحبت کنم

    اصلا وقتی کسی از کتک و آزار توی خونواده صحبت میکنه من درک نمیکنم چون ندیدم و تجربه نکردم

    توی خونواده ما با وجود اینکه خونواده بزرگی هم بودیم چیزی به اسم کتک و آزار نداشتیم

    حتی یادم نمیاد تحقیر و سرزنش کردن هم خیلی بوده باشه

    یعنی از طرف دیگران ترومای به من وارد نشده توی گذشته

    اما خودم خیلی خودم رو سرزنش کردم بخاطر اشتباهاتی که توی گذشته داشتم

    یعنی ترومای که به من وارد شده همیشه از،طرف خودم بوده و بارها و بارها با فکر کردن به اشتباهات گذشته باعث شدم همون احساسات رو تجربه کنم و از اونجایی که ذهن انسان بین چیزی که بهش فکر میشه و چیزی که واقعا اتفاق افتاده تفاوت قائل نیست هزاران بار خودم باعث شدم به خودم آسیب روانی وارد کنم که البته بعد از آشنایی با استاد میزان خیلی کمتر شده ولی هنوز کامل برطرف نشده و بعضی وقتها با دوز کم تکرار میشه

    وقتی کامنت بچه ها رو میخونم میبینم من کاملا بر خلاف اونها بودم

    یعنی من فردی بودم که دیگه بیش از حد خودم رو فدای نزدیکانم کردم جوری که اگر ی باری به هر دلیلی ی عصبانیتی خشمی ازم سر میزد عذاب وجدان میگرفتم که چرا اون روز عصبانی شدم و اون رفتار رو داشتم

    یعنی حسابش رو بکن من چندین و چند سال پرستاری کرده بودم حالا ی روز ی رفتار نامناسبی داشتم و همون شده بود مایه عذاب وجدان من جوری که حتی زمانی که پدر و مادرم فوت کرده بودن من کابوس میدیم که باز والدینم زده هستم و مریض هستن و من درگیر مسائل اونها

    و این خوابهای وحشتناک سالها ادامه داشت تا اینکه با استاد آشنا شدم و توی دوره دوازده قدم مفهوم مسئول نبودن در برابر دیگران رو ی کم د ک کردم و از اون به بعد بود که من کم کم دیگه از اون دست خواب ها نمیدیدم

    میخوام بگم که هر دو طرف قضیه هست

    یکی افرادی که دیگران توی خونواده بهشون آسیب وارد کردن

    یکی هم مثل من اونقدر خودش،رو فدای خانواده کرده بود که خودش،به خودش آسیب وارد می‌کرد با فکر کردن به اتفاقات گذشته در حالی که اصلا بیش از وظیفه ام رو انجام داده بودم

    من بارها زمانی که مادرم رو می‌بردم پیش متخصص اعصاب و روان به اصلاح قشنگ میدیم که چطور با پرسیدن سوالت مربوط به گذشته مادرم باعث می‌شد که مادرم احساس،قربانی بودن بکنه

    مثلا یکی از سوالاتی که میپرسیدن این بود که چند تا بچه آوردی ؟

    و مادرای هم سن مادر من خب همشون توی اون زمان بچه زیاد می آوردن و ی کسی نبود بگه ِآخه این چه سوالیه

    همین سوال باعث می‌شد مادرم بره به اون زمان ها و تمام خاطرات ناخوشایند بچه دار شدن براش مرور بشه

    و سختی هایی که اون زمان کشیده بودن چیزی که نه فقط،مادر من همه مادر های اون زمان تجربه کردن بودن واون زمان ی چیز عادی بوده

    و همین باعث می‌شد مادرم احساس،قربانی بودن بکنه و بهتر که نشد هیچ بدتر هم می‌شد و بهبودی در کار نبود و من الان درک میکنم که وقتی استاد میگن کندن زمین اتفاقات گذشته و ریشه یابی آدم رو از بین میبره یعنی چی چون دیدم این رو که چطور باعث مرگ تدریجی افراد میشه

    منم ی زمانی قبل از آشنایی با استاد ضعف مالی خونواده و مریضی والدینم رو دلیل عدم موفقیت خودم میدونستم ولی وقتی با استاد آشناد شدم و کم کم فهمیدم که تمام اون اتفاقات رو خودم با باورهام جذب کرده بودم دیگه کینه ای ازشون نداشتم و حتی ی جاهایی درک کردم که مادرم بیش از حد توانش تا جایی که میتونست تلاش،می‌کرد که ما خوب زندگی کنیم

    اما این درک و آگاهی زمانی اتفاق افتاد که دیگه اونها تو قید حیات نبودن

    اما همین درک و آگاهی باعث شد که من راحت تر زندگی کنم که دیگه نه اونا رو مقصر بدونم که اونا شرایط من رو بوجود آوردن و نه عذاب وجدان داشته باشم که من در حقشون کوتاهی کردم

    ی نکته ی خیلی مهمی که این فایل داره اینه که اگر فکر کردن به گذشته کمکی به من نمیکنه این کار رو نکنم چیزی که من بعضی وقتها هنوز هم گرفتارش میشم و حال و احساس من رو بد میکنه

    سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 68 رای:
  4. -
    محمد حسین گنجی گفته:
    مدت عضویت: 1252 روز

    سلام به استاد و رفیق عزیزم.

    قسمت سوم تغییرات زندگی در یکسال اخیر.

    محل زندگی من اردکان و محل کارم یزد بود و قبل از تغییر شیفت 24/48، اداری بودم و هر روز مسافت 60 کیلومتری را طی میکردم. خیلی برام سخت بود اما این سختی را طبیعی می‌دانستم و نداشتن عزت نفس باعث نگرش اشتباه و غلط من به این سختی بود چون عزت نفس نداشتم و حرف مردم برایم مهم بود و اگر مردم تعریف و تمجید می کردند احساس بهتری داشتم. و از آنجائیکه کار در مرکز استان از نظر اطرافیان پرستیژ بهتری داشت، بخاطر این پرستیژ بهتر، از دیدگاه مردم، هر سختی را پذیرفته بودم و قبول کرده بودم این وضعیت برایم خوب است و همیشه به کسانی که هر روز این مسافت را طی می کردند و برایشان عادی بود نگاه می کردم ، حتی برای قانع کردن خودم به کسانی نگاه می کردم که وضعیت بدتر و در آمد پایین تری را پذیرفته بودند ، و هرگز انتظار چیز بهتری را نداشتند و اصلن درخواستی درونشان و درون من شکل نمی گرفت که جهان بخواهد برای بهتر کردن اوضاع دست به کار شود بلکه جهان از همان جنسی که من داشتم به آن توجه می کردم بیشتر وارد زندگی ام می کرد.

    اما…

    همانطور که در کامنت قبلی گفتم وقتی تصمیم به تغییر گرفتم و تسلیم شدم اوضاع به آرامی تغییر کرد.

    درخواست من که شیفتی شدن بود بصورت معجزه آسایی انجام شد با فردی آشنا بودم که در استانداری یزد بود و دستی از دستان خداوند شد و جابجایی محل کار من بدون جایگزین انجام شد هرچند رئیس قسمت بشدت مخالف انتقال بدون جایگزین من بود و تضادهایی را برای من ایجاد می کرد اما او نمی‌دانست به دلیل اینکه من تسلیم هستم حتی اگر او همه جا را به آتش بکشد بازهم من آرامم و می گویم این اتفاق می خواهد مرا به سمت خواسته ام هدایت کند به هر حال محل کار من تغییر کرد و بجای اینکه من هر روز بخواهم این مسیر را طی کنم حالا هر سه روز یکبار طی می‌شد… و زمانی هم که سرکار بودم تقریبا در 24 ساعت هیچ کار خاصی نداشتم و جهان این تایم خالی را در اختیارم گذاشت که من ساعت ها کامنت بخوانم، استاد راست می گفت که در این کامنت ها گنج هایی نهفته است.

    چون در خانه که بودم نمی‌توانستم این حد از زمان را برای کامنت خواندن و کار کردن روی دوره 12 قدم بگذارم هم مراحل پایانی ساخت خانه بود هم نگهداری دوقلوها و امورات زندگی بود و شرایط جوری بود که مدام با همسرم بحث پیش می آمد و در این یک روزی که سر کار بودم من هم ذهنم را رفرش میکردم و هم سپاسگذاری می کردم و هم مدت ها کامنت می‌خواندم و هم در آن دو روزی که در اختیار خودم بود با سرعت و فراغت بیشتری خانه جدید را به اتمام برسانم.

    این اولین تغییر و بهبود در مسیر بود.

    و تغییر دوم با تضادی دیگر کلید خورد.

    وقتی خانه اول را اجاره دادیم و به خانه جدید رفتیم خانه جدید هنوز کابینت نداشت و ما بخاطر بدهی ها و نیاز به رهن خانه اول گفتیم اشکالی نداره ما اسباب و وسیله ها را می‌بریم و کابینت کارهم کار خودش را می کند.

    اما گرد و خاک چوب ها و دستگاه های برشی که در خانه بود و دو قلوها که فرصت را غنیمت شمرده و خاک اره ها را در همه جا پخش می کردند و کابینت کار از دستکاری شدن وسایلش توسط دوقلوها به ستوه آمده بود، در کنار آن همسرم از بیرون رفتن ناگهانی بچه ها و خصوصا اینکه چندبار تا نزدیکی خیابان هم رفته بودند و باید مدت ها با نگرانی و استرس دنبال آن ها می گشت و همه این مسائل تضادی دیگر شکل داد که با توجه به قوانین و اینکه من مدتی بود کار کردن روی خودم را شروع کرده بودم فقط سعی می کردم احساسم را خوب کنم و به نزدیک ترین و راحت ترین راه حل فکر کنم و به هیچ وجه روی مسائل و مشکلات تمرکزی نکنم میخوام بگم این ایده به ذهنم رسید که موقتا به خانه پدرم در روستا که 40 کیلومتر با شهر فاصله داشت و اسباب و وسیله آن کامل بود و ماه ها بود کسی آنجا نرفته بود و پدرم هم مدت ها بود در اصفهان مشغول امورات خودش بود و خانه خالی افتاده بود ، برویم لازم است اینو هم بگم همسرم همیشه با رفتن به روستا مخالفت می‌کرد و حتی برای آخر هفته ها و دورهمی ها هم با اکراه به روستا می آمد به هر حال ایده را به همسرم پیشنهاد دادم و گفتم موقتا به روستا برویم تا کابینت کار کارش تمام شود، و دوباره بر میگردیم.

    و من نمی‌دانستم رفتن به روستا آغاز رسالت من و شروع تغییرات بزرگ و اجرای عزت نفس در عمل و ورود به مسیر نعمت ها و ثروت ها و تضادها و تغییرات و زندگی کردن رویاهایم بود اما این مسیر خیلی آرام و تکاملی بود و من انقدر به مسائل زندگی و این اتفاقات دقت کردم و اونا رو بخودم یادآوری کردم که الان با این جزئیات قادر به نوشتن اونا هستم.

    هزینه های ساخت خانه و بدهی ها و حقوق کم کارمندی من را به فکر فرو برده بود که به دنبال راهی برای کسب درآمد دیگری باشم برای همین اولین چیزی که به ذهنم رسید راه اندازی ساندویچی بود حتی با همسرم قرار گذاشتیم ساندویچ درست کنیم و من برم کنار جاده و با نصب یک تابلو ساندویچ ها را به تریلی ها بفروشم.

    من به همسرم میگفتم اگر ثروتمند شدن معنوی ترین کار جهان است من این کار را خواهم کرد و کنار جاده می روم.

    چون خیلی از افراد را در جامعه میبینم برای انجام کاری که به نظرشان خیلی کار معنوی هست خیلی کارها انجام می دهند و حتی اشخاصی بودند که روزها خانه و زندگی و همه چیزو رها کرده و در کنار خیابان مشغول چایی دادن به سایر افراد بدون هیچ دستمزدی می شدند با این دیدگاه که این کار دروازه ورود به بهشت و معنوی ترین کار جهان است.

    پس من چرا برای هدفم که با هزاران منطق درست به ذهنم فهمانده بودم معنوی ترین کار جهان است باید تسلیم نجوای ذهن میشدم با آموزه های استاد عزیزم ابزار قدرتمندی به اسم عزت نفس در اختیارم قرار گرفته بود و یواش یواش میخواستم لذت اهمیت ندادن به حرف مردمی که سال ها توجه به حرفشان یکی از ارکان تصمیم های زندگی ام بود را تجربه کنم.

    و میگفتم برای دیدن نمایش پروردگارم آماده ام و اینکه چطور ثروت را به زندگی ام وارد می کند و برایم مشتری می شود را به تماشا خواهم نشست.

    واین زیباترین سریالیه که قراره در زندگیم تماشا کنم و من فقط بازیگرم که حتی نقش خودمم به درستی نمیدونم و برای ایده ها و ایفای نقش تسلیمم سریالی که کارگردان آن پروردگار یکتا بود و من هیچ پیش بینی درباره قسمت های بعدی این سریال نداشتم. یک سریال هیجان انگیز و غیر قابل پیش‌بینی پر از سورپرایز و اشک و لبخند که پروردگار من برای اجرای آن از من دعوت کرده بود دعوتی که در اجابت به خواسته های من انجام شده بود.

    خواسته هایی که نمی‌دانستم چطور می تواند وارد زندگی ام شود اصن نمی‌دانستم به چه چیزی علاقه دارم وقتی در اوایل دوره 12 قدم استادم تنها شرط موفقیت در کار را علاقه و عشق می دانست چون وقتی به کاری عشق داشته باشی قطعا احساست در زمان انجام آن کار خوب است و این برآیند اصل احساس خوب= اتفاقات خوب قطعا موفقیت و ورود نعمت و ثروت و آرامش به زندگی خواهد بود.

    حالا اولین درخواست من از پروردگارم این بود که خدایا من نمی‌دانم به چه کاری علاقه دارم و می‌دانستم نباید درخواستم را با تمرکز بر نقاط ضعفم مطرح کنم چون موسی هم وقتی برای رفتن پیش فرعون آماده می‌شد اول درخواست خود را با تمرکز بر نکات ضفعش مطرح کرد و خدا با احترام به موسی گفت کلا(چنین نیست).

    اما زمانی که گفت: رب شرح لی صدری و یسر لی امری وحلل عقده‌ من لسانی یفقهو قولی.

    و درخواستش را با تمرکز بر خواسته هایش مطرح کرد و دیگر بر نکات ضعفش متمرکز نبود خداوند در پاسخ گفت: اجابت شد.

    من هم بصورت تکاملی درخواستم را به درستی مطرح کردم و خدا هم مرا به سمت کاری که به آن علاقه دارم هدایت کرد تا علاقه هم را بفهمم….

    و برای اجرای رسالتم آماده شوم…

    برای تمام این اتفاقات خوب از خداوند سپاسگزارم.

    و از استاد عباسمنش عزیزم ممنونم.

    ادامه دارد…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 70 رای:
    • -
      منيژه سبك روحيه گفته:
      مدت عضویت: 726 روز

      خداوندامن هرانچه دارم ازان توست

      سلام به استادعباس منش وخانم مریم شایسته

      وبه خانواده ى توحیدى بزرگ ام

      وبرادروهم کلاسى اى توحیدى ام

      تبریک مى گم به این تصمیم بزرگ واراده تون وعزت نفس تون

      من هم عاشق روستا وسرسبزى ها هستم

      ویکى ازارزوهام داشتن ویلا یاخونه اى درروستا براى اخرهفته ها

      تعطیلات وحتى زندکى

      واینوبراتون بگم دراین مدتى که دانشجوى توحیدى هستم وبه زیبایى ها توجه مى کنم

      به اینکه احساسات خوب مساوى است بااتفاقات خوب هست

      امسال هدایت شدم به رفتن به روستاهاى بسیارزیباى اطراف تهران

      روستاى پس قلعه(دربند)

      روستاى سوادکوهى

      روستاى خمده

      روستاى سیباندره

      که همه شون ل پاداش من ازطرف خداوند بود

      ومنتظر پاداش هاى بسیارتزظرف پروردگار کریم ام هستم

      شماروتحسین مى کنم براین انتخاب بسیار زیباتون براى کسب نعمت(ثروت)بیشترکه براى شماست

      اینکه خالق زندگى خودتان هستید وخرلحظه مى تونید شادى ها ثروت ووووو وخلق کنید

      این شروع کارشماست فروش ساندویچ به راننده هاى محترم تریلى حتمااینکار شما باهدایت خدا گسترش مى یابه

      خوش به حالتون که مدتى درروستاى بسیارزیبا بادوقلوهاى خوشگل تون که برکتى ازطرف خداهست

      وتشکرویژه ازهمسرتون که باهدایت خداشمارودراین مسیر پرازموفقیت همراهى کرد

      ازکامنت زیباتون بسیارانوژى گرفتم وخودم رومهمون خونه ى روستایى پرازنعمت برکت

      صفاوصمیمیت وفراوانى کردم

      درپناه خدا

      شادوتندرست

      سلامت

      سعادتمنددراین دنیا واخرت باشید

      ١۴٠۴/۵/١٩

      ساعت۶/۴٨صبح زیباى روزیکشنبه

      پایداروسربلند باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
      • -
        محمد حسین گنجی گفته:
        مدت عضویت: 1252 روز

        سلام به خواهر ارزشمند و توحیدی ام منیژه خانم عزیز.

        خداروشکر که پاسخ های رب یکتا در زندگی تون قابل مشاهده است و به خاطر تمرکز بر زیبایی ها به روستاهای زیبا هدایت شدید .

        قطعا نتیجه سپاسگذاری شما به خاطر دیدن این زیبایی ها دیدن زیبایی های بیشتر خواهد بود.

        اگر اتفاقات زندگی من براتون قابل تحسین بود جهان همون رفتاری رو که تحسین کردید به شما هدیه خواهد داد، و این نگاه زیبابین شما قطعا باعث رشد و پیشرفت در تمام مراحل زندگی خواهد شد و به لطف الله یکتا به تمام خواسته هاتون می رسید.

        نکته زیبایی که بهش اشاره کردید، همراهی همسرم در این اتفاقات هست که به من درس دادید این نکته رو بیشتر به خودم یادآوری کنم و به خاطر این همدلی از خداوند سپاسگذار باشم چون خداوند داره از طریق همسرم منو حمایت میکنه . همون طور که خداوند درخواست موسی رو برای وجود برادرش هارون و دلگرمی بیشترش در انجام رسالتش اجابت کرد.

        خداوند برای دلگرمی بیشر من از طریق همسرم داره لطف بیکران خودش رو شامل حال من میکنه.

        در قرآن پیامبرا همیشه خداوند رو مفرد صدا کردند چون قل هو الله احد چون در ذهن ما باید اینجور باشه فقط و فقط اونه که میتونه منو حمایت کنه.

        ولی در قرآن خداوند بعضی جاها در گفتن کارهایی انجام داده از ضمیر جمع استفاده کرده و گفته ما اینکارو کردیم ما اون کارو کردیم…

        این به این معنیه که خداوند در اجابت درخواست های ما از دستانش استفاده میکنه که بعضی وقتا دستان خداوند میتونه همسر آدم یا دوست آدم و… باشه .

        ولی وظیفه ما اینه که همیشه در ذهنمون اعتبار هر اتفاق و حمایتی در راستای رسیدن به اهداف و خواسته هامون از طریق هرکسی رو به رب یکتا بدیم.

        خداروشکر به خاطر یادآوری این آگاهی های ناب بخودم.

        و از شما دوست ارزشمندم سپاسگذارم به خاطر کامنت پر نورتون.

        به دستان رب العالمین می سپارمتون.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  5. -
    فاطمه سليمى گفته:
    مدت عضویت: 2116 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

    به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی

    یُسَبِّـحُ لِلَّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ الْمَلِکِ الْقُدُّوسِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ﴿١﴾

    آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است، خدا را [به پاک بودن از هر عیب و نقصی] می ستایند، خدایی که فرمانروای هستی و بی نهایت پاکیزه و توانای شکست ناپذیر و حکیم است. (1)

    هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولًا مِنْهُمْ یَتْلُو عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ وَیُزَکِّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَهَ وَإِنْ کَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلَالٍ مُبِینٍ ﴿٢﴾

    اوست که در میان مردم بی سواد، پیامبری از خودشان برانگیخت تا آیات او را بر آنان بخواند و آنان را [از آلودگی های فکری و روحی] پاکشان کند و به آنان کتاب و حکمت بیاموزد، و آنان به یقین

    پیش از این در گمراهی آشکاری بودند. (2)

    وَآخَرِینَ مِنْهُمْ لَمَّا یَلْحَقُوا بِهِمْ ۚ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ﴿٣﴾

    و [نیز پیامبر را] بر مردمی دیگر [از عرب و غیر عرب] که هنوز به آنان نپیوسته اند [برانگیخت]. و او توانای شکست ناپذیر و حکیم است. (3)

    ذَٰلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشَاءُ ۚ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ ﴿۴﴾

    این فضل خداست که آن را به هر کس بخواهد عطا می کند، و خدا صاحب فضل بزرگ است. (4)

    مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْرَاهَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوهَا کَمَثَلِ الْحِمَارِ یَحْمِلُ أَسْفَارًا ۚ بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِ اللَّهِ ۚ وَاللَّهُ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ

    وصف کسانی که عمل کردن به تورات به آنان تکلیف شده است، آن گاه به آن عمل نکردند، مانند درازگوشی است که کتاب هایی را [که هیچ آگاهی به محتویات آنها ندارد] حمل می کند. چه بد است سرگذشت مردمی که آیات خدا را تکذیب کردند. و خدا مردم ستمکار را هدایت نمی کند.

    قُلْ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ هَادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّکُمْ أَوْلِیَاءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ

    بگو: ای یهودیان! اگر گمان می کنید که فقط شما دوستان خدایید نه مردم دیگر، پس آرزوی مرگ کنید اگر راستگویید [چون دوستان خدا برای رسیدن به لقاء او مشتاق مرگ هستند.]

    وَلَا یَتَمَنَّوْنَهُ أَبَدًا بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ ۚ وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِالظَّالِمِینَ

    ولی آنان هرگز تمنای مرگ نمی‌کنند بخاطر اعمالی که از پیش فرستاده‌اند؛ و خداوند ظالمان را بخوبی می‌شناسد!

    قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِیکُمْ ۖ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَىٰ عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَهِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِمَا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ

    بگو: بی تردید مرگی را که از آن می گریزید با شما دیدار خواهد کرد، سپس به سوی دانای نهان و آشکار بازگردانده می شوید، پس شما را به اعمالی که همواره انجام می دادید، آگاه خواهد کرد

    یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا نُودِیَ لِلصَّلَاهِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَهِ فَاسْعَوْا إِلَىٰ ذِکْرِ اللَّهِ وَذَرُوا الْبَیْعَ ۚ ذَٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ

    ای مؤمنان! چون برای نماز روز جمعه ندا دهند، به سوی ذکر خدا بشتابید، و خرید و فروش را رها کنید. که این [اقامه نماز جمعه و ترک خرید و فروش] برای شما بهتر است اگر [به پاداشش] معرفت و آگاهی داشتید.

    فَإِذَا قُضِیَتِ الصَّلَاهُ فَانْتَشِرُوا فِی الْأَرْضِ وَابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ وَاذْکُرُوا اللَّهَ کَثِیرًا لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ

    و چون نماز پایان گیرد، در زمین پراکنده شوید و از فضل و رزق خدا جویا شوید و خدا را بسیار یاد کنید تا رستگار شوید.

    وَإِذَا رَأَوْا تِجَارَهً أَوْ لَهْوًا انْفَضُّوا إِلَیْهَا وَتَرَکُوکَ قَائِمًا ۚ قُلْ مَا عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَمِنَ التِّجَارَهِ ۚ وَاللَّهُ خَیْرُ الرَّازِقِینَ

    و [برخی از مردم] چون تجارت یا مایه سرگرمی ببینند به سوی آن پراکنده شوند و تو را در حالی که ایستاده ای، رها کنند. بگو: پاداش و ثوابی که نزد خداست از سرگرمی و تجارت بهتر است، و خدا بهترین روزی دهندگان است.

    ======================================

    سلام به استاد جان جانم و استاد مریم جان مهربونم و دوستای جانم اعضای خانواده ام در این سایت الهی و بهشتی

    روزگارتون خرم و در بهترین حال باشید

    خدایا شکرت بینهایت شکر برای این رزق پر برکت

    این فایل بسیار زیبا رو دیروز  سه بار صوتی تصویریش رو با عشق دیدم و با گوش جان شنیدم

    امروز هم چند بار دیدم و گوش دادم

    خدارو صدهزار مرتبه شکر که اینترنت هم داشتم و دانلودش کردم

    استاد جانم باز هم باید بگم

    چه همزمانیهایی چه هماهنگیهایی

    همزمانیها کار خداونده همزمانیها کار خداونده!

    تقریباً تمام مواردی که دراین فایل گفتید رو من دو سه روزه زندگیش کردم و دقیقاً  همین مطالب  موضوع گفتگوی من  با چندین نفر  در چند جا و در زمانهای جدا از هم بود

    در ابتدا تشکر می کنم از دوست عزیزم خانم زلیخا جهانگیری که استاد جانم درباره کامنتش توضیحات بسیار بسیار خوبی دادن من فایل تجربه من از کودکی دردناک تا آزادی درونی رو چندین و چند مرتبه گوش دادم و حسابش از دستم در رفته

    کامنت خانم جهانگیری رو هم خوندم و خدا رو شکر که پی به اشتباهشون بردن و به آموزه های استاد برگشتن

    و سؤالی که در عقل کل درباره ی قطعی و کمبود آب هم خوندم و خیلی تحسینش می کنم که خوب داره تو سایت فعالیت می کنه

    استاد جانم ای بهترین و برترین و توحیدی ترین و عززززیزترین استاد دنیا من با تمام وجودم هزاران هزار بار خدارو شکر کردم که منو به مسیر شما و آموزه های ناب و گرانبهاتون هدایت کرد

    شما تو همه ی فایلهای هدیه و محصولاتتون از همون سالهایی که شروع کردن تأکید کردین که اگه بخوایم بهتر نتیجه بگیریم فقط آموزشهای شما رو دنبال کنیم و دنبال استاد دیگه ای نباشیم

    خدا رو شکر که هیچوقت بی خیال آموزشهاتون نبودم

    خدا رو شکر که  هرگز غیر از شما استادی نداشتم

    اصلاً نمی تونم تصور کنم بعد از شنیدن صحبتهای جواهر گونه ی شما برم صحبتهای استاد دیگه ای رو بشنوم

    مگه چیزی بهتر و برتر و خالصتر و توحیدی تر از آموزشهای شما وجود داره

    و اینو خوب میدونم که ما انسانیم و فراموشکار

    حتی من هم که قبل از آشنایی با شما باورهای خوب نسبتاً زیادی داشتم و نا آگاهانه به خیلی از قوانین عمل می کردم مصون از خطا نیستم

    خدا رو هزاران بار شکر که مدتهاست بیشتر  رفتارهام و صحبت کردنم خود به خود شبیه به استاد جانم شده

    استاد جانم من هم اصلاً دوست نداشتم قرص و مسکن و از اینجور چیزها بخورم

    حتی اون زمانی که سردردهای میگرنی داشتم قرص مسکن روی من اثر نداشت

    خدا رو هزاران بار شکر که سردردم رو با کمک خدا و دوره ی مقدس 12 قدم درمان کردم

    الان یه چیز محو و خیلی دوری بنظرم میاد

    من هم بنظرم رفتن پیش روانکاو و مشورت گرفتن از اونها خیلی خیلی کار بد و آسیب زننده است

    آدم سالم هم بره پیششون مریض میشه

    خودشون هم غیر عادی ان، و هیچوقت حتی نزدیکشونم نرفتم

    و خودم هم دیده ام دختر نوجوون همسر یکی از نزدیکترین عزیزانم یه دختر خیلی شادی بود و با همین کار رابطه اش با پدرش رو قطع کرد..

    همون زمانی که سردرد داشتم دکتر بمن قرص کلردیازپوکساید(اگر درست نوشته باشم)تجویز کرده بود و من نخوردم..

    تو دوره ی شگفت انگیز هم جهت با جریان خداوند بی اندازه نعمت اومده تو زندگیم و هر روز هم داره بیشتر میشه

    کلی نشونه های جورواجور هر روز می بینم..

    من و همسرجان سه روز پیش(سه شنبه)میخواستیم بعد از ظهر بیاییم تهران، و همونطور که تو کامنتهای قبلیم گفتم این رفت و آمد ما بین تهران و طالقان تمهیداتی و مقدمات و مؤخراتی داره

    و خدا رو شکر که باهمدیگه همکاری کردیم بعضی از کارهارو روز قبلش انجام دادیم و بعضیها رو هم همون روز

    من صبحش بعد از نوشتن سپاسگزاریهام و تمرین ستاره ی قطبی بسته ی گوشت جوجه کبابی رو که شب قبلش از فریزر گذاشته بودم تو یخچال درآوردم و مرینیت کردم برای ناهار و بعدش در دو مرحله اول رفتم دوچرخه سواری  و بعد هم پیاده روی

    و در همون دو بار کلی ماجراهای خوبی اتفاق افتاد

    با سه خانم بسیار خوشفرکانس و پر از انرژی مثبت و

    خیلی مهربون آشنا شدم

    با دوچرخه رفتم سمت میدون بزرگ شهرک و  چند بار دور میدون دور زدم و بعد رفتم تو خیابونهای اطرافش چندین بار  تمرین دور زدن از چپ براست و از راست به چپ کردم و بعدش دوباره اومدم دور میدون چند بار دور  زدم.. یه  خانم جوونی رو دیدم که توی زمین چمن میدون شهرک یه زیر اندازی پهن کرده بود و یه بالش هم گذاشته بود و با پسر کوچیکش زیر سایه ی درخت خوابیده بودن و پسره هم یه توپ زرد و نارنجی  کنارش بود، بار بعدی که اومدم دور میدون دیدم خانومه نشسته و پسرش همچنان سرش روی بالشه و داره توپشو می چرخونه، به خانومه گفتم سلام صبح بخیر اونم با خوشرویی و خیلی گرم گفت سلام صبح بخیر خسته نباشی بیا اینجا بشین من هم چرخه رو گذاشتم بغل نیمکت و رفتم و باهم درباره همین چیزها صحبت کردیم،

      یکی دیگه اش هم بعدش در ادامه دوچرخه سواری ام بود که توی کوچه ای با یه خانوم خوشرو مهربونی بود  که داشت پیاده میرفت و به همدیگه سلام و صبح بخیر گفتیم وگفت خسته نباشید آفرین به شما! و بهش گفتم اینجا چون که سربالاییه رکاب زدن چقدر سختتره گفت آره  اتفاقاًمنهم میخواستم دوچرخه  سواری کنم ولی همسرم گفت نه بابا  اینجا همه اش سربالایی سرپایینی یه و پر از سنگ ریزه است و بعضی جاهاشم که آسفالت نیست پدر دوچرخه درمیاد،

    بعد ازش پرسیدم این دنده ی دوچرخه چجوری عوض میشه؟ و ایشون هم با کمال مهربونی و با حوصله  نشونم داد و توضیح داد و کلی صحبتهای زیبا درباره قوانین و زیباییها کردیم و به همین راحتی مسئله ام حل شد،  و  و دوباره راه افتادم، و یه جا که نتونستم

    تعادلم رو حفظ کنم افتادم، وبعدش پاشدم و دوباره سوار شدم و رکاب زدم، چند لحظه بعد دیدم روی شوارم نزدیک زانو ام یه لکه کوچیک خونیه، باز هم پا زدم و پا زدم تا رسیدم خونه گفتم خدایا شکرت که بسلامتی رسیدم خونه، بعد هم شلوارمو درآوردم و لکه شو شستم و روی نرده بالکن گذاشتم تا خشک بشه، و یه شلوار دیگه پام کردم و برای پیاده روی دوباره رفتم بیرون..

    و یکی دیگه اش  هم   همون  روز سه شنبه وقتی بود که داشتم پیاده روی می کردم واز توی کوچه باغها میرفتم و میخواستم به سمت رودخونه برم که پر از منظره های بینظیر طبیعت زیبای خداونده!

    خانمی رو دیدم که حدوداً همسن من بود خونه اش نزدیک خونه ی ما بود بمن گفت بیا بشینیم رو سکوی جلوی خونه با هم صحبت کنیم

    منهم قبول کردم و رفتیم نشستیم

    و ایشون تعریف کرد که با جمعی از خانمهای محله میرن در پایگاه محله ورزش می کنن و برای پیشرفت و آبادانی محله پول جمع می کنن و خودش چند بار مبالغ بالایی کمک کرده بود

    اون زمین فوتبالی رو که توی کامنتی قبلاً نوشته بودم دارن میسازن  یکی از هم محله ایهای ساکن امریکا اهدا کرده  و دارن میسازن، همین خانم و همسرش کارهاشو بعهده گرفتن

    و اون دوتا دخترهای جوونی که دیده بودم شورت و پیرهن ورزشی تنشونه و داشتن نیمکت تماشاگرا رو رنگ میزدند برادر زاده های ایشون بودن

    و از من خواست که باهاشون برم ورزش کنم و مبلغی

    هم کمک کنم

    من گفتم که هم خودم و هم همسرم چند بار کمک کردیم، و من هم لیمیت پولی برای خودم مشخص کردم که تو کارتم از اون پایینتر نره

    و از طرف دیگه چندتا دندون دارم ایمپلنت می کنم و بالای صد میلیون پولش میشه

    و علاوه بر اون مستأجر تهرانمون هم مدت قراردادش تموم میشه و پول رهنش رو باید بهش بدیم

    اینه که مبلغ زیادی نمی تونم کمک کنم ولی با کمال میل یک میلیون میتونم کمک کنم و همونجا شماره کارتشو گرفتم و واریز کردم

    و درباره نحوه تغذیه ازم پرسید و اینکه چه رژیمی می گیرم

    بهش گفتم من با استادی کار می کنم که سایت داره و من عضو اون سایت هستم و هم فایلهای هدیه داره و هم محصولات و دوره هایی که قیمتهای متفاوتی دارن و من یکی از دوره ها بنام قانون سلامتی رو از سایت خریدم

    خیلی سؤالات مختلفی کرد و منم بهش جواب دادم و گفت حتماً میرم عضو میشم

    اسمم (سُعاد)چقدر براش  جالب بود! هی چند بار تکرارش کرد

    خیلی حرفای خوب زدیم و کلی از من تشکر کرد و شماره موبایلمونو دادیم به همدیگه..

    به امید خدا بقیه ماجرا ها رو در کامنت دیگه ای می نویسم

    استاد جانم سپاسگزارم برای این آگاهیهای ناب

    مریم جان مهربون و عزیزم سپاسگزارم

    دوستای نازنینم سپاسگزارم برای کامنتهای خیلی خوبتون

    عاشقتونم

    به امید دیدارتون در یک دورهمی در بهترین زمان و مکان

    خدا رو شکر برای یک صلات دیگه

    هر روز بیشتر و بیشتر هم جهت با جریان خداوند باشیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 70 رای:
    • -
      آزاده گفته:
      مدت عضویت: 2564 روز

      سلام خاله جون

      خداروشکر هر وقت میام فایلی رو ببینم و کامنت بذارم میبینم خاله خوش انرژی و فرکانس بالای من بی نظیرترین کامنت نوشته خاله جون خیلی دوستون دارم این تعهد به پایبندی قانون تونو برای خودم سرمشق قرار دادم و یه چیز جالب ما هر دفعه که میایم پیش شما طالقان میبینم شیوه شما در پذیرایی از میهمانان خیلی شبیه پذیرایی مریم جون در سریال زندگی در بهشت هست و این نشون دهنده این که شما آموزه های استاد در تمام ابعاد زندگی تون دارین اجرا می کنین

      منم با رفتن پیش روانشناس مخالفم وقتی ما به منبع نور و قدرت وصل هستیم و خداوند از روح خودش در ما دمیده پس شفا هم‌ در درونمون هست از شما چه پنهون من کلا با دکتر رفتن مخالفم و سعی می کنم با داروهای گیاهی خودمو درمان کنم

      امیدوارم هر روزتون پر از عشق و نور و هدایت های خداوند باشه

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  6. -
    على شيرازى گفته:
    مدت عضویت: 3801 روز

    به نام خداوند مهربان

    با سلام خدمت استاد عزیزم

    و مریم بانو و دوستان گل

    سپاسگزارم استاد برای این فایل عالی

    خداروشکر برای این آگاهی های ناب و خدایی و آرامش بخش

    خداروشکر که در این مسیر هستم

    خداروشکر که این قدر عالی و راحت به این صحبت ها و آگاهی ها دسترسی دارم و می تونم تمرین کنم برای بهبودی در تمام نقاط زندگی ام الهی شکر

    رد پای تمرکز بر نکات مثبت در تمام فایل های استاد هستن و چه قدر به خودمون نزدیک تر می شیم با این اگاهی ها

    الهی شکرت

    تنور دلتون گرم

    Joplin Missouri

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 78 رای:
  7. -
    Smaeil rostami گفته:
    مدت عضویت: 912 روز

    گر در هوس لقمه نانی نانی

    گر در طلب گوهر کانی کانی

    این نکته رمز اگر بدانی دانی

    هر چیز که در جستن آنی آنی.

    سلام بر استاد عزیز و همه همکلاسی های خوبم در این سایت ارزشمند .

    واقعا گل گفتید استاد؛ اصولا آدم تمرکزشو رو هرچی بزاره بیشتر از اون چیز رو میبینه

    و این هنر یه آدم باهوشه که زمان هایی که با یه ناخواسته روبرو میشه بتونه توجهشو هر چه بیشتر از روی مشکل برداره و به ذهن چموش اجازه مرسه زنی و موندن زیاد رو تو وضعبت نادلخواه نده؛

    یه تجربه شخصی دارم که میخوام اینجا تعریف کنم/

    حدود 9 سال پیش و با شروع ورشکستگی و مشکلات مربوط به اون به دلیل توجه و تمرکزی که رو مشکل داشتم دچار نوعی بیخوابی شدید و اضطراب شدم تا اینکه به یه روانشناس معروف شهرمون مراجعه کردم و ایشون کلی دارو برام تجویز کرد ( حتی صحبت و اینام باهام نکرد ) یه چند روز دارو مصرف کردم و جز منگی و خواب مصنوعی و بیحالی و حتی توهم های شنیداری! چیزی عایدم نشد و اونجا بود که فهمیدم من با مراجعه به روانشناس به طور رسمی مشکلاتم رو پذیرفتم و تسلیمشون‌ شدم و الان فقط دنبال مسکن و دارو هستم که بی حسم کنه نسبت به اون مشکل و خدا میدونه که این مساله چقدر برام سنگین در میومد ،

    و اونجا بود که پا شدم و با یه حرکت همه داروها که کلی پول هم بابتشون داده بودم رو پرت کردم سطل زباله و خدا شاهده همین کار انقدر بهم قدرت دادند که بخش نسبتا زیادی از مشکلم رو کاهش داد.

    ما ناچاریم که در هر حالی خودمون رو ببخشیم و حسمون رو خوب کنیم و توجهمون رو ببریم سمتی که میخوایم و خوبه و نه سمتی که ناخواسته ماست.

    در پناه خدای مهربان باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 89 رای:
  8. -
    اندیشه افشین گفته:
    مدت عضویت: 3295 روز

    سلام استاد عزیزم

    مباحث بسیار تاثیرگذاری را باز کردید . چیزهایی که لازمه انسان امروزه . انسانی که به قرص و دارو و تیمارستان و بیمارستان دسترسی داره . انسانی که جایی خونه ش را انتخاب میکنه که به داروخانه و دکتر دسترسی داشته باشه طوریکه بدون این عناصر نمیتونه زندگی کنه . انسانی که خیالش راحت نیست . پزشک مغز و اعصابی را می‌شناسم که به طبیعت نمیره چون می‌ترسه که مبادا اتفاقی برای فرزندش بیفته و تا با ماشین به شهر برسه دیر بشه و بچه ش را از دست بده این سم بزرگیه برای انسانی که دارای نیروی فرکانسه ولی قدرت‌هاش را به اسارت ذهنش درآورده . استاد اصلا این دوره هم جهت با جریان خداوند و این سری فایلهای دانلودی جدیدی که روی سایت می‌گذارید بخدا برای منه . نمیدونید که برای هر جمله ای که میگید من حرفها دارم و میتونم کامنتها بنویسم . میگند دوره های شما گرونه . من چندین برابر دوره های شما به روانپزشک ها پول دادم ولی استاد ناراضی نیستم چون با قدرت صدبرابر به خودت رو آوردم . میتونم با قدرت در غدیر خم بایستم و دستم را بالا ببرم و بگم مردم به استاد عباسمنش رو بیارید و با تمام وجود باورش کنید . رو حرفش حرف نزنید . مقاومت نکنید . هرچقدر دور بزنید آخرش میایید همینجا .

    موضوعی که در رابطه با این فایل میخواستم بگم اینه که وقتی ما به هر دلیلی به گذشته برمیگردیم و ظلم هایی که بهمون شده و بدرفتاری هایی که بهمون کردند را پیدا می‌کنیم بدترین نتیجه ش اینه که اگر پدر یا مادر باشیم اولین چیزی که به ذهنمون میرسه اینه که بشینم ببینم حالا خودم کجاها به بچه م همین ظلم ها را کردم ببینم خودم کجا نتونستم مادر یا پدر خوبی باشم . کجا به بچه م حرف بد زدم کجا درکش نکردم کجا بهش آسیب زدم کجا کاری کردم که شخصیتش خرد شد و انقدر اینا را به خودمون میگیم که احساس گناه را در خودمون رشد میدیم و شعله ای را آگاهانه روشن میکنیم که شاید فقط با چنین فایلی بشه خاموش یا کنترلش کرد . من امروز قبل از اینکه این فایل را گوش کنم با درسی که از فایل قبلی و جلسه 17 دوره هم جهت با جریان خداوند گرفتم جلسات روانکاویم را قطع کردم و حالا که این فایل را گوش کردم و در مورد تأثیر داروهای اعصاب صحبت های استاد را گوش کردم به دوستم که نورولوژیست و از اعضای سایت هستند و آشنایی ما هم بواسطه همین سایت شکل گرفت پیام دادم و گفتم میخوام سرترالین 100 که شبی یکی میخورم را قطع کنم گفت احسنت ولی یکباره نمیشه قطعش کنی و گفت تا سه هفته نصف بخور و بعدش یک چهارم و بعدش تمام . و من این کار را میکنم و هرگز قرص نمی‌خورم و روانکاو هم نمیرم . دقیقا روانکاوی که پیشش میرفتم به من گفت بعنوان تمرین برای مادرت چندین نامه گلایه آمیز بنویس و من به زور به خودم انقدر فشار آوردم که اتفاقات بد کودکیم را به یاد آوردم و نوشتم و تازه به من گفت زنگ بزن همه اینا را به مامانت بگو . گفتم نه اصلا مامانم الان 78 سالشه بنده خدا بعدم مشکلی باش ندارم و من از همون شبی که اون نامه ها را نوشتم کابوس های وحشتناک میبینم همه ش هم در مورد مادرم هست که گریه میکنم و میگم مامان منو ببخش و انقدر روحیه م خراب بود این چند روز و امروز به منشی اون دکتر پیام دادم و گفتم دیگه نمیام . همین باعث شد بگردم و پیدا کنم که کجاها به بچه های خودم بد کردم و مصادف شد با رفتن پسرم که 19 سالشه و خواست بره تهران کار کنه و من که انقدر روی خودم کار کرده بودم و مشتاقانه برای مسابقات کشوری کشتی به خرم آباد فرستاده بودمش و بارها به شهرهای مختلف برای مسابقات رفته بود باورتون نمیشه استاد من نشستم زار و زار گریه کردم یعنی اشکهایی از چشم هام میومد که میگفتم اینهمه اشک کجا بوده تا الان . و انقدر دچار احساس گناه شده بودم‌ که میگفتم چرا وقتی این بچه فقط 3 سالش بود دوقلوها بدنیا اومدند و توجه من از اون کم شد و این فکرها مثل زنجیر همدیگه را پیدا می‌کردند و من با شدت بیشتری اشک می‌ریختم منی که انقدر در این سایت قدرت گرفته بودم منی که با اومدن میکاییل به ایران کلا دیدگاهم نسبت به فرزندانم تغییر کرد و رها شدم و اونها را هم خیلی رها تر کردم که حاصلش همین استقلال بچه هام هست که کلی هدف برای خودشون دادند ولی با جلسات روانکاوی و نامه های گلایه آمیزی که هر بار برای یه شخصی به توصیه دکتر می‌نوشتم منو به نابودی کشوند خدا را شکر استاد که تو هستی و ما تو را داریم تو جسم ما را با قانون سلامتی درمان میکنی و روح ما با شناختی که از خودمون و خدا بهمون میدی من روزی صدبار باید سجده شکر بجا بیارم که تو را دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 93 رای:
    • -
      سمیه علی نژاد گفته:
      مدت عضویت: 2687 روز

      سلام اندیشه جان

      میفهمم چی میگی

      من هم پسرم دچار مشکل وسواس شد و گفتند باید بره روانکاو یه مدت رفت اونا هم همش گفتمد تو مقایسه شدی با بچه ای از فامیلاتون و عزت نفستو از دست دادی

      خب اصلا به فرض حرفشون درست الان چه باید کرد ؟

      داروی سرترالین کمترینش بود

      داروی ارام بخش که بخوابه و فکر نکنه

      این چه مدل درمانیه

      البته خوبیدن تا حدودی خوبه

      ولی من با کمک اموزشهای استاد متوجه شدم نهایتا باید سرگرم علایقش بشه

      بعد از گرفتن گواهی نامه شروع کرد به بیرون رفتن با دوستاش حالش بهتر شد

      الن هم بهش گفتم سر کار رفتن بهترین گزینه است

      انشاله هممون به راه راست هدایت بشیم

      راه راست راهی هست که استاد میگه

      راهی که خدا به پیامبر زمانه ما عباس منش عزیزگفته

      چرا بیراهه میرم نمیدونم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
      • -
        اندیشه افشین گفته:
        مدت عضویت: 3295 روز

        سلام سمیه عزیز

        با تشکر از پاسخ مفیدتون باید بگم که منم در برهه ای دچار وسواس های فکری شدم که دقیقا علتش را نمیدونم البته احتمالاتی بهرحال هست ولی نمیدونم علت اصلی این موضوع چی بوده ولی خب آزارم می‌داد و نیروهای درونیم را به شدت تحت کنترل قرار می‌داد و وقتی افکار وسواسی بهم حمله می کردند دیگه واقعا خودم از عهده خودم بر نمی آمدم و البته به مرور خودم را پیدا کردم و خیلی بهتر شدم ولی از اونجا که من همیشه دوست دارم عالی باشم بدنبال عالی شدن سراغ روانکاو رفتم ولی خب .‌‌‌‌… نتیجه مثبتی ندیدم . پسرتون را به فستینگ و ورزش تشویق کنید بهترین داروی درمان همینه چرا که بیشتر این مشکلات روحی بخاطر نوسانات هورمون ها اتفاق میفته

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
    • -
      مریم شماعی گفته:
      مدت عضویت: 3247 روز

      اندیشه عزیز، مدتها بود ازشما هیچ پیامی ندیده بودم الهی که همیشه سلامت و شاد باشید و‌درمسیر توحید. اندیشه جان دیروز رفتم به مشاوره پیدا کنم بخاطر مسایلی که با همسرم دارم، ولی دیدن پیام شما یهو انگار یه تلنگر شد برام، نمیدونم بااینکه فایل رو گوش کرده بودم فکر نمیکردم برای من باشه. چون میخواستم فقط یه سری راهکار بگیرم.‌ ولی ان لحظه فرد خاصی پیدا نکردم. الان با پیام شما نگران شدم گفتم نکنه این پیام خداوند و ناخواسته باان کمک گرفتن ، من دچار این مسایل بشم.

      دیروز مطلبی در مورد کنترل خشم تو بخش عقل کل خوندم که خیلی بهم کمک کرد. مخصوصا یه جملش گفت اگر یروز تونستی یجا کنترل کنی ان عالی ، و روز بعد دوجا و‌بعد بیشتر و بیشتر . اخه خیلی وقتا میخواستم اینکارو بکنم ولی وقتی یجا نمیشد کنترل کنم کلا از خودم مایوس میشدم. و ان‌جمله یاداوری خیلی خوبی بود. البت نمیدونم هنوزم حس میکنم واس حل ان یه مساله خاص بین ما، نیاز به گرفتن مشاوره هست.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        اندیشه افشین گفته:
        مدت عضویت: 3295 روز

        سلام مریم جان

        خیلی دلم می خواد فعال تر باشم در سایت ولی وقتی استاد ، آدم را به مسیر علایقش می‌فرسته دیگه کمتر وقت میشه بیام اینجا و البته خیلی خوشحالم از اینکه کاری را انجام میدم که عاشقشم

        ببین مریم جان قانون اینجور عمل میکنه که هرچقدر شما آرام تر باشی و احساس های بهتری داشته باشی با آدم های بهتری برخورد میکنی . با موقعیت ها حرفها آدم ها و در کل با اون چیزی برخورد میکنی که به دادت میرسه و مشکلت را حل میکنه . نمیخواد دنبال مشاور باشی و البته اگر جوری هستی که میگی فقط و فقط باید با کسی حرف بزنم خب برو انجامش بده چون راه گریزی نیست وقتی آدم در مدار رفتن به روانشناس باشه نمیشه با تغییرات فیزیکی جلوی خودش را بگیره چون این‌فیزیک ما نیست که کارها را انجام میده این فرکانس ماست این ذرات ارتعاش های ماست که کارها را پیش میره و موقعیت ها را ایجاد میکنه . میخوام‌ بگم خیلیم به خودت سخت نگیر و اگه این لحظه مشاور میخوای برد انجامش بده . این تعیین کننده سرنوشت شما نیست . ولی شاید در حال حاضر دسترسی بهتری برای شما با توجه به فرکانس های شما وجود نداره . خودت را درگیر نکن . مشاور را برو ولی هدف بلند مدت برای خودت بگذار که روی خودت کار کنی روی این فایل کار کنی فایلهای استاد برای نتایج لحظه ای نیستند . چون ما در لحظه تغییر نمی‌کنیم ما در مسیر تکامل تغییر میکنیم پس مشاور رفتن تعیین کننده خاصی نیست هرچند بخشی از تجارب شما خواهد بود . مهم تر از اون اینه که قانون را درک کنی

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
        • -
          مریم شماعی گفته:
          مدت عضویت: 3247 روز

          سلام بتو اندیشه عزیزم.

          بااینکه ندیدمت ولی خیلی دوست دارم. پیامت رو بارها خوندم و بارها خواهم خوند. خیلی خیلی خوشحالم که در مسیر علایقت هستی و داری از زندگیت نهایت لذت رو میبری. اگر درست یادم باشه شما یهو رفتید وارد وادی هنر نقاشی شدید ، هنر مینیاتور، نمیدونم دارم درست میگم یا با یه بچه های دیگه سایت اشتباه گرفتم موضوع مورد علاقت رو. منم قرار از هفته اینده استارت بزنم و رشته ای که دوست دارم برم دوره اش رو بگذرونم و‌مدرک بگیرم.

          دیشب موقع خواب به حرفاتون فکر میکردم میگفتم خوب من میخواستم برم مشاوره یه سری راهکار به خود من بده. چون من میدونم که یه قسمت زیادی ازین چالشی که الان دارم مقصر خودم هستم و ذهنم پر از پیش داوری و خاطرات گذشته هست ، که نتونستم پاکش کنم، و تا با ان موضوع دوباره روبه رو میشم هرچقدر میخوام ذهنم رو پاک نگه دارم نمیشه. مطمئنم الان شما بهم میگید مریم جان اینم بااموزه های استاد امکان پذیر، ولی بخداا نمیدونم چطوری، قطعا که در مدارش نیستم. فقط یه هفتس دارم رو موضوع خشمم کار میکنم و تاحدی موفق بودم و خیلی خوشحالم. لطفا بازهم اگر چیزی بذهنتون رسید منو راهنمایی کنید. از خدای بزرگ براتون شادی همیشگی طلب میکنم.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  9. -
    فاطمه هلالی گفته:
    مدت عضویت: 1007 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    یک هفته هست

    رفتار دخترم یکم تند شده با من

    نمیخام درموردش بنویسم

    ولی امروز بعد گذشت چندروز واینکه همه ب من گفتن چ مادر بیخیالی هستی ک بچت ازت حساب نمیبره

    حرف بقیه برام مهم شد

    و امروز از کوره در رفتم

    و عصبانیتمو بروز دادم

    و شروع کردم غرزدن ک من زحمت میکشم و فلان و فلان و دوباره احساس قربانی شدن

    البته قبلا احساس قربانی شدنه اشکم رو در میورد اما اینبار گریه نکردم

    تجربه کردم یکم از اموزه ها دور بشم این احساسات خشم عصبانیت قربانی شدن غر زدن ها وووو شروع میشه

    چون چندروز در هفته کارگاه میرم و اونجا تمرکزم روی کار هست نمیشه فایل گوش،کنم وقتی برمیگردم خسته هستم واقعا نمیشه و کلی باید پاشم کارای خونه رو انجام بدم فایل گوش میدم اما تمرکز ندارم و هی حواسم جای دیگست اخرشب هم خسته میفتم تو رختخواب

    امروز تصمیمی گرفتم که نمیخام اخر هفته ها برم کارگاه

    فقط تا سه شنبه میرم و روزهای بعدش همش ب خودم و خونه زندگیم رسیدگی میکنم و رو ذهنم و احساس خوبم کار میکنم

    استاد هرطور ک خاستم طی کنم نمیشه واقعا کل زندگی رو فدای یک چیز کنی چ رابطه باشه چ فرزند چ شغل مورد علاقه

    باید یک تعادلی ایجاد بشه ک از همه چیز یک پکیج کامل باشه و لذت ببری

    دوست دارم هم شاد باشم رو خودم کار کنم درطول هفته با بچه هام تفریح برم ب خونه برسم کارمورد علاقمو انجام بدم مهارتمو افزایش بدم باورای مالیمو هربار بهتر کنم

    و درکل راضی باشم

    یک رضایت از زندگی …

    و این اتفاق بین منو دخترم باعث شد بیام و ببینم این فایل اومده گوش کنم

    و تصمیم بگیرم 5 روز هفته رو خودم کار کنم مثل قبل فعال باشم تو سایت و احساسمو کنترل کنم

    و سپاسگذاری هامو مرتب انجام بدم

    دلیل اینکه الان دارم ارزوهای 2سال پیشم رو زندگی میکنم اینه که این مسیر رو اومدم و مرتب رو خودم کار کردم

    دوست ندارم فرزندم یا عشقم یا تفریحم یا کارم منو از سایت دور کنه مهمترین مسعله زندگیم بوده و هست و خواهد بود این سرزدن روزانه ب دوره ها کامنتها توجه ب زیبایی دوری از افراد نامناسب و ایگنور کردن نازیبایی ها

    باورتون میدونم میشه امروز ک نرفتم کلی اتفاقات خوب افتاد برام و رو خودم کار کردم فرزندانم الان ارام ارام گرفتن و سکوتی در خانه حاکم شده دارم کامنتمو مینویسم و همه کارای خونه رو انجام دادم غذای خوشمزه ای پختم و با بچه هام خوردم و بعدش پای کار هم نشستم توی خونه انجام دادم و بعدش،هم وقت کردم استراحتی کنم

    گاهی اوقات نه

    اکثر اوقات ما برای رسیدن ب هدفی خیلی عجله میکنیم و میخایم از همه چی بزنیم بهش برسیم اما خدا ک همیشه عاشق ماهست و هدایتمون میکنه یکجایی،میگه وایسا تا بهت بگم ارام ارام لذت لذت لذت بردن رو فراموش نکن ب کجا چنین شتابان ؟؟؟

    از اینکه گفتید خاطرات تلخ گذشته رو مرور نکنید منم دیگه نمیخام ب رفتار دخترم و هرکس در امروز دیروز و حتی یکسال قبل فکر نکنم و ازین لحظه دوباره توجهم میارم در مسیر درست و لذت بردن

    و یک تعادلی ایجاد میکنم ک هم ب کارام برسم هم رو باورام کار کنم و از زندگیم لذت ببرم

    چون دوست دارم مثل همیشه همه چیز آسان اتفاق بیفته و براحتی ب اهدافم برسم و هدایت بشم ب سمتشون ن اینکه بدوم دنبال خاسته هام …

    صدای اذان اومد خدایا سپاسگذارم برای این لحظه ک زنده هستم و فرصتی برای نوشتن و توجه ب نعمتهام بهم دادی …

    سپاسگذارم استاد عزیزم

    پیروز باشید..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 95 رای:
  10. -
    رسول خانکی گفته:
    مدت عضویت: 1473 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

    به نام خداوند بخشنده و مهربانم

    الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ

    حمد و ستایش مخصوص خداوندی است

    که رب و فرمانروای جهانیان است

    إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ

    خدایا تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم

    سلام به استاد جانم

    سلام به استاد شایسته مهربان و بزرگوار

    سلام به همه عزیزان که از همگی دوستان دارم درس یاد میگیرم و قدردان و سپاسگزارشون هستم.

    استاد جانم پس با این توضیحاتی که دادید کاملا راه مشخصه ،اگه قانون طوری کار میکنه که با توجه به نکات منفی که ادمها در زندگی ما ایجاد کردند و خودشون هم از سر نااگاهی این برخورد را با ما داشتند اینقدر فضای فکری مارا اشفته میکنه که حتی باعث میشه دچار خیالبافی و توهم در برابر افراد و عزیزانمون بشیم و بریم توی یه احساسات منفی که نطیجش طبق قانون مشخصه

    پس چرا با استفاده از این قانون این انتخاب آگاهانه رو انجام ندیم که اینقدر در حالت قدردانی و سپاسگزاری باشیم که حالمون عالی و مثبت بشه که طبق این قانون فضای فکری به سمتی بره که خود به خود به یاد بیاره بینهایت مهربونی و لطف و خداوند رو و بره به سمتی که نعمتهایی که می‌خواهیم در اینده بهمون بده بیاد جلوی چشممون و دقیقا از این قانون به نفع خودمون استفاده کنیم.

    استاد جان طبق اموزه های دقیق و فرکانسی شما یه فکری که خیلی کمک میکنه ما دچار فکرهای منفی و خیال بافی در مورد دیگران نشیم اینه که حالا که این نیرو خیلی قدرت گرفته و نمیتونم در موردِش مثبت فکر کنم رها باشم و بیام به بینهایت خیر و خوبی و نکات مثبت این جهان در پیرامونم و در زندگی خودم فکر کنم تا این انرژی درونی مثبت بشه تا بیام تو فرکانس مثبت و بعد میتونم به ویژگیهای مثبت بقیه که باهاشون مقاومت دارم فکر کنم و اینجا از قدرت خلق درونی خودم خوب و بهینه و کارا استفاده کنم ،استاد جانم این در مورد همه چیز صدق میکنه و خدارو شکر برای وجود شما که خداوند منت سر ما گذاشت و با شما بنده برگزیده خدا (که شما خودتون خواستید و به همه چیز رسیدید و برگزیده بودن یک انتخاب از جانب شما بوده)اشنا شدیم ،بلکه اینقدر خودمون را نزدیک شما میدونیم که این رابطه از رابطه شاگرد و استادی فراتر رفته و میتونیم بگیم خانواده ما هستید شما و همه دوستان

    چون بیشترین وقت و انرژی در طول شبانه روز با شما و دوستانم سپری میشه

    پس جای هزاران بار شکر و قدردانی داره

    برای همه عزیزان خیر و خوبی و فراوانی و فضل پروردگار را ارزو میکنم.

    در پناه همیشگی حق باشید ،انشالله.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 97 رای: