اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
استاد یادمه دبیرستانی بودم صورتم پر جوش شده بود رفته بودم دکتر،بعد چند تا قرص داده بود ک همون روز اول خوردم منو مضطرب میکرد انگار کل سیستم بدنم ارور میداد، متوجه شدم قرص های آرامش بخش هست چون جوش هام استرسی بود و خب اون موقع بخاطر کنکور اینا یکم استرس داشتم.
همونجا درجا همرو انداختم سطل آشغال، مادرم گفت چرا اینطوری میکنی حتما دکتر صلاح دیده،خب اروم میشی.
گفتم نه، بدنم عادت میکنه دیگ نمیشه جمع اش کردخخخ از فرداش خودم و بستم به ورزش،هندبال و بسکتبال تا انرژی منفی هام تخلیه بشه.
من بشدت ادم فعالی بودم از صبح زود تا شب درگیر کارو مدرسه و ورزش و همچنین کارهای خونه. وقت نمیکردم قرص ارام بخش بخورم بخوابم و همین فعالیت ها هم باعث میشد حالم عالی بشه.
اما چند سال پیش متوجه شدم دوستام دونفرشون افسردگی دارند مدام میرن دکتر و دارو میخورن، من ذهنا نمیپذیرفتم،میگفتم بخدا مشاوره میخواین چیکار،شما ک دارین بدتر میشین،اینهمه دارو چیه.
یادمه ساعتها باهاشون صحبت میکردم ک این کارو نکنید بیاین فلان کتاب رو بخونید، بیاین استاد عباسمنش انقدر قشنگ راه حل میده حالت عالی میشه (کار کاملا بیهوده ای بود چون اونها در پایین ترین مدار افسردگی، واقعا درکی از حرفهای من نداشتن) و اینک اشتباهه بخوای دیگران رو تغییر بدی و خودت هم از مسیر درست خارج میشی.
وقتی یه روز دلایل حال بدشون رو گفتن، من واقعا درک نمیکردم، اونها یک سوم مسائل من رو هم نداشتن، اما احساس قربانی بودن اونارو از پا دراورده بود. و یه موردی ک نظرمو جلب کرد اون دوست عزیز دوتا خواهر داره ک بشدت حامی اش هستند و وقتی حالش بده کلی نازشو میکشن کلی محبت میکنن.
اون یکی هم همسرش همین مدلیه، کلی هواشو داره حواسش بهش هست، همیشه میگ شرایط همسرم خاصه.
بعد یه نکته تو ذهنم پر رنگ شد، تو بچگی و نوجوانی هیچ وقت کسی نبود ک وقتی من ناراحتم بیاد بیش ازحد توجه کنه و من یاد گرفته بودم حالمو خوب کنم ، دنبال راه حل باشم، نجات بدم خودمو، وقتی احساس قربانی کنی و یکی بیاد بگه حق داری عزیزم، قربونت برم چقد تو گناه داری، من هستم و.. دیگ ذهن عشق میکنه با این احساسات، توجه بقیه رو بخودش بگیره.
همیشه بمن میگفتن تو الکی خوشی، اره شایدم الکی خوش بودم چون انقدر پر انرژی بودم انقدر عااشق خندیدن و فعالیتهای فان ام ک غصه ها میرفت، تو مدرسه همیشه ناظم شاکی بود از خندیدن زیاد من، میگفت دختر تو چته انقد میخندی خوشی.خخخ
یادمه 18 سالم بود یه روز تو خونه با یکی بحثم شده بود و کلی گریه کردم و کلاس زبانم هم شروع میشد سریع اماده شدم رفتم تو مسیر دوستم و دیدم ک متوجه
گریه ام شد، وقتی رفتم سرکلاس،انگار نه انگار اتفاقی افتاده،انقد با استادم تو کلاس خندیدیم ک یادم رفت به کلی، بعد کلاس،دوستم گفت باورم نمیشه تو قبل کلاس گریه میکردیا،بعد وقتی رفتی کلاس، هیچی بروز ندادی. گفتم خوشم نمیاد جلوی استاد و بچه ها،زشته، چیه همه یجوری ترحم انگیز نگات میکنن. الان میفهمم همین رفتارم منو نجات داده.
اما وقتی بزرگتر شدم و رابطه ام با خواهر برادرام ک ازدواج کرده بودند بهتر شد، گاهی پیش می اومد وقتی از رفتارهای مابقی اعضای خانواده شاکی بودم،بساط درد دل رو برای خواهر و برادر بزرگم پهن میکردم، اونا چیزی نمیگفتن فقط گوش شنوا شده بودند. بعد هر چند ماه یکبار من یه داستان تکراری داشتم از بحث خانوادگی. وقتی گفتید درد دل نکنید، توجه نکنید، واقعا برام سخت بود، هی این دایره رو کمتر کردم تا جایی ک الان اون الگوهای تکرارشونده به مراتب کمتر شدند با فاصله بیشتر،
اما همون یکی دوباری هم ک اتفاق میفته و تلاش میکنم هی تو ذهنم اون رفتار، اون برخورد رو مرور نکنم،
گاهی به یاد اوردنش چند دقیقه زمان میبره ک چی بود اصلا.
و تازه میفهمم اره اون مسیر عصبی جدید داره شکل میگیره.
و با اموزه های شما جلوی این چرخه باطل رو دارم میگیرم.
استادخداروشکر میکنم ک خداوند شمارو تو مسیرمون قرار داد.
خدارو صد هزار مرتبه شکر برای یک روز دیگه و فرصتی برای بندگی کردن خدای رحمان و بهبودهای کوچک و هر روزه ای که میتونم ادامه بدم
وقتی این فایل رو دیدم یاد یکسری چیزها افتادم مثلاً یادمه خواهر خودم که بچه بود خیلی دختر پرانرژی و خلاصه شیطونی بود برعکس منو برادرم که اصلاً اینجوری نبودیم یا میتونم بگم خیلی کمتر شیطونی میکردیم ولی مثلاً خواهرم در زمان بچگیش یادمه همش دوست داشت بره بیرون بازی کنه توی خونه بود هم با منو برادرم خیلی بازی میکرد
اتفاقاً همین دیشب که خودشو شوهرش امده بودن خونمون برای تولدی که مامانم براش گرفته بود، شب بود برق ها هم رفته بود بعد خودش گفتش که یادتونه بچه بودیم هر موقع برق ها میرفت با دست هامون یکسری شکلک ها در میوردیم سایه اش روی دیوار میوفتاد
یعنی میخوام بگم بچه که بودیم امکانات خاصی که نداشتیم از هر چیزی که میشد یه بازی از توش در میوردیم در مورد خواهرم بیشتر بوده این قضیه، تا اینکه یه عده ای امدن به مامانم گفتن این دخترت بیش فعالی داره حالا اون آدم هایی که این حرف رو میزدن احتمالاً سواد خوندن نوشتن هم نداشتن ولی خب اون عزیزان هم به واسطه تکرار یکسری ورودی های نامناسب به ذهنشون بوده که همچین باورهایی در مورد بچه های پرانرژی داشتند
بعدش مامانم خواهرمو از همون دوران بچگی میفرسته پیش یه مشاور یا نمیدونم روانشناس که مثلاً تحت نظر اون آدم متخصص باشه
اتفاقی که میوفته خواهرم به دلیل چند سالی که پیش این دوستان روانشناس میره یه جورایی میشه گفت دستشون رو میخونه بابت همین از یکجایی به بعد به جای اینکه اون آدم روانشناس ذهن خواهرمو جهت بده در اصل خواهرم ذهن اون روانشناس رو جهت میده به سمتی که خودش میخواست:)))
حالا که فکرشو میکنم خواهرمو خیلی تحسین میکنم چون معلومه که خیلی خوب این کارو انجام داده بود یعنی خواهرم با حرف هاش کاری کردش که نه تنها اون آدم روانشناس فکر کنه که خواهرم بسیار دختر سلامت و سالمی از لحاظ روحی روانی هستش بلکه کاری کردش که اون روانشناس فکر کنه که مامانم مشکل داره…!
خودِ همین ثابت میکنه که پس اکثر آدم ها فقط و فقط به دلیل اطلاعات ورودی به ذهنشون هستش که میتونند اتفاقات و شرایط زندگیشون رو تفسیر کنند یعنی اون روانشناس فقط به دلیل دریافت اطلاعاتی که از درس های دانشگاهیش دریافت کرده بود، میتونست حال و روز یه شخص رو بررسی کنه و از اونجایی که آدم ها اصلاً توانایی تشخیص یه مسئله در زندگی افراد دیگه ای رو ندارند دچار انحراف میشن
به قول استاد عباسمنش توی جلسه 11 دوره همجهت با جریان خداوند که یک کارگاه فوق تخصصی برای دریافت الهامات و هدایت های الهی هستش میگن که هر کدوم از ما به دلیل اطلاعات ورودی اشتباه اگر به عقل خودمون بخواهیم تصمیمی بگیرم یا کاری انجام بدیم عملاً نتیجه اش 100٪ اشتباه در میاد، بابت همین من خودم برای اینکه بفهمم چه مسیری رو باید برم فقط و فقط باید از خدا هدایت بخوام چون خداوند از زاویه های بسیار گسترده ای در لحظه میتونه آدمو هدایت کنه
بابت همین در مورد شخص خودمون هم میتونم بگم 100٪ مواقع اگر میخواهیم چیزی رو بدونیم باید از خداوندی که مارو آفریده بپرسیم چه برسه به اینکه فکر کنیم مثلاً من میتونم تشخیص بدم توی ذهن اون آدم چی میگذره تا بخوام درمانش کنم و از اونجایی که هیچ قدرتی توی این مورد ندارم 100٪ دچار خطا و اشتباه در رابطه با طرف مقابلم میشم، این یه نمونه عینی در مورد دوستان روانشناس و روانکاو هستش
حالا از اونجایی که خداوند کاملاً نسبت به منِ نوعی آگاهه ببینیم در قرآن که کلاً دیدگاه وسیع خداوند در رابطه با موضوعات مختلف هستش رو بررسی کنیم چی گفته؟
توی قرآن یه کلمه ای خیلی تکرار شده که به عنوان کلید واژه برای ادامه ندادن در مسیر اشتباهست که حالا این مسیر اشتباه میتونه توی ذهن فرد باشه یا در زندگیش اعمال و رفتار اشتباهی باشه
اونم استغفار در قرآن هستش
مثلاً آیات 110 و 111 سوره نساء خداوند خیلی در رابطه با هر کار و مسیر اشتباهی اینو گفته:
(و هر کس کار زشتی کند یا برخود ستم ورزد، سپس از خدا آمرزش بخواهد، خدا را بسیار آمرزنده و مهربان خواهد یافت)
خب توی همین آیه عمل اشتباه یا کار زشت رو جدا گفته: یَعْمَلْ سُوءًا
ظلم به خود هم جدا گفته: یَظْلِمْ نَفْسَهُ
در مورد کار اشتباه نگفته چه کاری، پس یعنی هر کاری که اشتباهست و در مورد ظلم به خود هم از اونجایی که قبلش به صورت جداگانه کار اشتباه رو گفته، پس یه چیز درونی میشه که میتونه همون افکار منفی باشه که باعث احساسات بد و در نهایت اتفاقات بدی در زندگیمون میشه
چه کار اشتباه یا چه فکر اشتباه، خداوند خودش توی همین آیه گفته سپس از خدا آمرزش بخواهد، خدا را بسیار آمرزنده و مهربان خواهد یافت
به زبون خودمون اگر بخوام بگه این میشه:
آقا شتر دیدی ندیدی
یعنی اصلاً حتی نباید بهش فکر کنیم چه برسه به اینکه بخواهیم به قول روانشناس ها ریشه یابی کنیم که فقط اوضاع رو خراب تر میکنه
چون کلاً چیزی که متوجه شدم استغفار به معنای قطع مسیر اشتباهست و بهبود از همون جایی که هستیم و ادامه دادن این مسیر تا بیوفته روی دورِ مثبت و همین مسیر مثبت رو که ادامه بدیم نتایج مثبت رو وارد زندگیمون میکنه
مثلاً از وقتی که خودم دیگه به گذشته فکر نکردم واقعاً هم احساس آرامشم بیشتر شد و هم تمرکزم رفت روی کارهایی در حال حاضر و از این به بعد باید انجام بدم
حالا در ادامه آیه هم خداوند در سوره نساء میفرماید:
(و هر کس مرتکب گناهی شود، فقط به زیان خود مرتکب می شود؛ و خدا همواره دانا و حکیم است)
خیلی واضح خداوند داره میگه دیگه، مسیر اشتباه رو بریم به ضرر خودمون میشه حتی اگر بخواد مرور خاطرات منفی گذشته باشه
اتفاقاً این آزمایشی که استاد در موردشون گفتن، همین چند وقت پیشها توی ذهنم الکی داشت یه تصاویری ساخته میشد که برای گذشته نبود در اصل یه چیزی که ساخته و پرداخته ذهن عزیزم بود و بعد گفتم ذهن عزیزم اصلاً این چیزی که داری به من نشون میدی این چیزی نیست که خودم واقعاً بخوام دوست داشته باشم پس بیخیالش
استاد عزیز و نازنینم از شما بابت وقتی که گذاشتین و این فایل بسیار با ارزش رو برامون ضبط کردین تا بتونه باورهای خیلی قوی رو در ذهنمون ایجاد کنه بی نهایت سپاسگزارم
(و هر کس کار زشتی کند یا برخود ستم ورزد، سپس از خدا آمرزش بخواهد، خدا را بسیار آمرزنده و مهربان خواهد یافت)
خب توی همین آیه عمل اشتباه یا کار زشت رو جدا گفته: یَعْمَلْ سُوءًا
ظلم به خود هم جدا گفته: یَظْلِمْ نَفْسَهُ
در مورد کار اشتباه نگفته چه کاری، پس یعنی هر کاری که اشتباهست و در مورد ظلم به خود هم از اونجایی که قبلش به صورت جداگانه کار اشتباه رو گفته، پس یه چیز درونی میشه که میتونه همون افکار منفی باشه که باعث احساسات بد و در نهایت اتفاقات بدی در زندگیمون میشه
چه کار اشتباه یا چه فکر اشتباه، خداوند خودش توی همین آیه گفته سپس از خدا آمرزش بخواهد، خدا را بسیار آمرزنده و مهربان خواهد یافت
به زبون خودمون اگر بخوام بگه این میشه:
آقا شتر دیدی ندیدی
یعنی اصلاً حتی نباید بهش فکر کنیم چه برسه به اینکه بخواهیم به قول روانشناس ها ریشه یابی کنیم که فقط اوضاع رو خراب تر میکنه
چون کلاً چیزی که متوجه شدم استغفار به معنای قطع مسیر اشتباهست و بهبود از همون جایی که هستیم و ادامه دادن این مسیر تا بیوفته روی دورِ مثبت و همین مسیر مثبت رو که ادامه بدیم نتایج مثبت رو وارد زندگیمون میکنه
الهی صدهزار مرتبه شکرت
خیییلی ازت ممنونم بابت آیات ارزشمندی ک آوردی و منطق محکمی ک ب ذهنم دادی
امیدوارم هر جایی که هستی حالت عالیِ عالی باشه و همیشه بخندی و در جریان رحمت بی انتهای خداوند کاملاً هماهنگِ هماهنگ باشی
خودم به شخصه از اتفاقات و زیبایی های زندگیت که برام نوشتی کلی حسم خوب شد
آفرین از اینکه اینقدر خوب روی خودت داری کار میکنی که در هر شرایطی کانون توجه ات رو میذاری روی چیزهایی که بهت احساس خوبی میده
قلبتو آروم میکنه
به خدا نزدیک ترت میکنی
یادمه توی یکی از فایل ها، حالا نمیدونم دوره عزت نفس بود یا دوره 12قدم
استاد عباسمنش در رابطه با اینکه اگر خطایی یا اشتباهی هم که کردیم نباید خودمونو سرزنش کنیم یه جمله ای رو گفت که برای خودم خیلی تا حالا عالی بوده
اون جمله این بودش:
بالاخره من یه آدمم مثل هر آدم دیگه ای، ممکنه یه موقع هایی اشتباهاتی هم از من سر بزنه ولی خوبیش اینه که دارم روی خودم کار میکنم تا آدم بهتری باشم
یه چیزی توی همین مایه ها
اینو خودم به شخصه اگر یه موقع هایی واقعاً ذهنم خواست به هر دلیلی منو ببره توی حالت خودسرزنشی، چندبار به خودم میگم و همین باعث میشه واقعاً همه چیز توی ذهن من بخوابه
چون واقعیت هم همینه زکیه جان، بالاخره انسان ممکنه از روی ناآگاهی یا نه کلاً به هر دلیلی اشتباهی هم کنه ولی میتونه ازش درس بگیره و بگذره
این خیلی مهمه که باید گذر کرد چون دنیا، دنیای گذراست
همینم باعث میشه آدم از زندگیش لذت بیشتری ببره چون میدونه که همه چیز در حال گذره
بنابراین خودم به شخصه باید یاد بگیرم به جای فکر کردن به چیزهای بیخودی بیشتر لذت ببرم از زندگیم از زیبای اطرافم که الان خداروشکر خیلی بهتر شدم توی این زمینه
اینکه بیشتر لذت ببرم
ازت ممنونم رفیق که برای من نوشتی قلب مارو هم روشن کردی
از خدا میخوام همیشه حالت خوب باشه و شاد و سلامت باشی
سلام و درودبه استاد عباس منش عزیزم واستادشایسته جانم
وسلام به قلبهای مهربون دوستان خوبم
خدارو هزاران بار سپاس گذارم بابت حضورم در سایت و دریافت اگاهی های این فایل بی نظیر
همیشه وقتی به گذشته فکر میکردم در احساس بد قربانی شدن قرارمیگرفتم .
احساسی که میخواست به همه بگه من این وسط هیچ کاره ام واگه الان در اینجای زندگیم قرار دارم وجایی نیستم که باید باشم به خاطر شراکت همسرم بوده و اشتباهاتی که اون انجام داده و چوبشو منو بچهام خوردیم .
اگه کسی از دوستان واشنایان ازم در مورد زندگیم می پرسید ناخوداگاه تمام ذهنم میرفت سمت گذشته ی تلخی که دیگران رو باعثش میدونستم و گاهی گذر میکردم و گاهی هم سفره ی دل باز میشد و خاطرات مرور میشد .
سالها از مرور این خاطرات چیزی جز تلخی نصیبم نشد.
ولی استاد
از زمانیکه پذیرفتم خودم خالق صد درصد زندگیم هستم و دیگران هیچ دخالتی در خوشبخت کردن و بدبخت کردن من ندارن واقعا با تمام وجودم پذیرفتم و شد جزئی از شخصیتم ،
دیگه با خودم و زندگیم در صلح قرار گرفتم .به ارامش رسیدم و اون خاطرات بد رو کاملا از ذهنم پاک کردم و گفتم هرچه بوده گذشته،منو شوهرم درسش رو گرفتیم و تمام .
شریک شوهرم یکی از نزدیکانمونه ،من
هر موقع که اون فرد رو میبینم سعی میکنم اگاهانه از خوبی هاش بگم و تمرکز بزارم روی شخصیت خوبی که داره .و همین توجه به نکات مثبت باعث شد
اون فردکه سالها باهامون قهر بوده وحتی جواب سلام منو هم نمیداد الان راحت میاد خونمون و میره انگار که هیچ اتفاقی بینمون نیفتاده واین
تغییرات زمانی اتفاق افتاد که ما شروع کردیم روی خودمون کار کردن .
ما برای حرکت کردن روبه جلو نیازی نداریم که مدام برگردیم و گذشته رو شخم بزنیم .
درسش رو گرفتیم و قرار گذاشتیم تحت هیچ شرایطی با هیچ کسی شراکت نکنیم .
دوباره با یک نگاه زیباتر و یک ایمان قویتر بلند شدیم و داریم از صفر زندگیمون رو میسازیم .
زندگی که سرشار شده از عشق.از توحید ،از توکل
زندگی که پراز ارامشه
پراز احساس خوبه .
پراز حس امیده .
و همه ی اینهارو اول مدیون خداوند و بعد مدیون شما استاد عزیزم هستم.
استاد نمیدونم چرا ولی انقدر دوست دارم یه بار کامنت منو بخونید انگار جواب سوال را مستقیم از زبون شما میشنویم همر تاییدی هست برای انجامدادنش و صد البته که سوال دوستامون سوال ما هم هست
همیشه تو دوره ها میگم سمیه با دقت گوش بده نکنه سوالی تو ذهنت باشه و نپرسی
نمیدونی چه قدر حالم خوب میشه وقتی میایید جواب سوالاتمون را میدید
همزمانی ها حالبه چند روز پیش که وارد سایت شدم کامنت خانمجهانگیری روی سایت بود و من از بین اینهمه کامنت خیلی با نوشته ایشون ارتباط گرفتم
بنظرم بسیار واضح و از ته دل نوشتند بدون کلمات عجیب و غریب خیلی روان و قابل فهم چون دوستم هستند کامنتشون را تا انتها خوندم
و بنظرم اشتباهی هست خیلی از روانشناسان الان انجاممیدند و بچه های مردم را گرفتار خاطرات گذشته میکنند
من خودم به شخصه نیت کردم این فایل را به هزاران نفر بفرستم که درگیر این اشتباه نشم
استاد جان دست ادم بشکنه میدونه باید بری ارتوپد گچ بگیره یکماه جوش میخوره
ولی استاد جان امان از وقتی که کسی درگیر بیماریهای روحی و روانی بشه از در هر مطبی که بری تو اشتباهی رفتی یا دارو میدند یا ادمو سر در گم میکنند با این درمانهای مسخرشون اگه جواب میداد الان بیمارستامهای روانی باید خالی بود
پس معلومه راه را اشتباه انتخاب کردند
استاد وقتی قدر دانی هست چرا باید بزاریم کار به جایی برسه که مجبور بشیم دارومصرف کنیم
تمرین جلسههههه هفده هم جهت با خدا خیلی کاربردیه دختر هشت ساله ی من هم انجامش میده
تو شکر گزاری هاش نوشته بود خدایا شکرت راهنماییم کردی به حرکات اصلاحی و برام خیلی جالب بود
بریم سر کامنت دوست عزیزم
اتفاقا زلیخا جان دوست منه چون در شهر ما زندگی میکنه وقتی کامنتشو خوندم متوجه شدم چه جالب چون سوال من هم بود و پیام دادم ازش تشکر کردم و با چند تا ویس احساسهمونو گفتیم
استاد راستش منم درگیر این وادی شدم چون پسرم مشکل وسواس گرفت و با اصرار اطرافیان رفت پیش روانکاو ولی خدا رو شکر اصلا بچه ی حرف گوش کنی نبود و ادامه نداد
و چندین بار بهم گفتند باید بره هیپنوتیزم انجام بده و بره تو کودکیش ببینه از وی ناراحته
حقیقتش دلم راضی نمیشد
چون شما گفته بودید کار خوبی نیست
جالبه که من هم تو دوره یه استادی که از شاگردهای شما هم هستند و یه دوره اماده کردند بنام شفای درون که با مراقبه ذهن. و میبرد تو کودکی و من هم مستاصل و دنبال چاره دوره راتهیه کردم شاید بتونم به پسرم کمک کنم
دوره را تهیه کردم و جالبه که بعد از تموم شدن دوره سنگ کلیه گرفتم و استاد گفتند طبیعیه و نشانه خوبیه
استاد چی بگم
چه قدر خوبید شما بخدا پیامبر مایید
نمیدونم چرا میریم دنبال اساتید دیگه و به قول خانم جهانگیری همین ما را از اصل دور میکنه
مثال گم شدن بچه چه قدر جالب بود اسناد
ممنونم از اگاهی های به روزی که برامون میزارید
راستش منم مثل شما بودم
همیشه خودمو درگیر یه کارهایی میکردم که وضعیت نامناسب را نادیده بگیرم
و جالبه که همیشه سرحال و سرخوش بودم و همه متعجب بودند از حال خوب من
چه خوب میشه هممون مثل دوستم زلیخا جان بتونیم راحت بنویسیم
همزمان با اینکه قرار شد موقتا به روستا بریم برای کلید زدن کار ساندویچی و فست فود پیش یکی از آشناهای خانواده همسرم که مغازه فست فودی داشت رفتیم تا با این کسب وکار بیشتر آشنا بشم و آن مرد حرف هایش خیلی امید بخش و خوب بود و توضیحات زیادی از این کار داد وقتی داشتم به توضیحاتش گوش میدادم چشمانم به یکباره چرخید و به تابلوی مغازش خیره شد و بازتاب نور قرمز رنگی در آن تابلو بود که احساس فوق العاده ای بمن داد در یک لحظه صدایی در گوشم زمزمه کرد فلسوف یعطیک ربک فترضی به زودی آنقدر ثروت بهت میدم تا راضی بشی.
مسیر درست بود اما من بازهم نشانه میخواستم…
به هر حال ما به روستا رفتیم و بعد از اینکه چند روزی از حضور ما در روستا گذشت ما محو آرامش و سکوت و شب های پرستاره روستا بودیم ، بچه ها اگرهم ناگهانی بیرون میرفتند دیگر ماشین و موتور و خیابانی نبود که همسرم بهخاطر آن نگران باشد درسته که ما زیاد به روستا آمده بودیم ولی همیشه در شلوغی ها و برای تفریح بود و هیچوقت اینجوری و برای زندگی نبود بعد از گذشت چند روز از زندگی در روستا من متوجه شدم جهان منو به محیط آرام تر و با سکوت بیشتری آورده و این آرامش و سکوت فرصتی برای کار کردن بهتر و بیشتر را در اختیار من قرار داده بود.
در یکی از جلسات قدم دوم استاد جمله ای طلایی گفت نمیدونم شاید برای من با توجه به شرایطم طلایی بود و اون جمله این بود…
“وقتی داری رو خودت کار میکنی که نشونش اینه که احساست خوبه ، یه الهامی بهت میشه که باید یه کاری انجام بدی که اون کار منجر به نتایج یزرگ میشه اما حواست باشه وقتی انجام اون کار منجر به نتایج بزرگ شد اعتبارشو به خودت ندی که من بودم که این کارو انجام دادم بلکه اعتبارش به اون الهام و کسی که اون الهام رو به قلبت کرده میرسه ” و من دنبال اون الهام بودم و دائم به اون جلسه و آگاهی هاش فکر میکردم . و به اینم فکر میکردم که استاد میگفت همون مسیری که تو رو به خواسته های قبلیت رسوند میتونه تورو به خواسته های جدیدتم برسونه و من این راه جدید رو با مسیر فرزند دار شدنم در چند سال قبل تطابق میدادم.
چند شب بعد درحالی که انقدر احساسم خوب بود و قلبم باز بود که انگار بغض داشتم.نشستم و به همسرم گفتم بمن الهام شده همین الان از خونه برو بیرون تا بهت بگم چکار کنی و امشب مثل همون شبیه که میخواستم برم جواب تست بارداری رو بگیرم امشب مثل همون شبه.
من از خونه زدم بیرون روستای ما از توابع بخش عقدا محسوب میشه و تا عقدا 10 کیلومتر فاصله داره اون ندا درون قلبم میگفت فقط برو تا نشونه ها رو ببینی.
اونشب از خونه زدم بیرون رفتم کنار جاده اصلی یه فست فودی بود ، یکم با خودم فکر کردم و گفتم خوبه حالاکه ما موقتا اینجا هستیم از این فرصت استفاده کنم و تصمیم گرفتم برم اونجا تو اون فست فودی شاگردی کنم تا کار رو یاد بگیرم. همه چیز تحت اختیار رب بود و قرار نبود من فقط به مغز پوک خودم اطمینان کنم ، رفتم جلو و به شخصی که اونجا بود گفتم صاحب اینجا کیه و الان کجاست، بنده خدا گفت صاحب اینجا بیماره و نتونسته بیاد و امشب منوی شام هم نداریم و شما اگر گرسنه هستید یه غذا خوری 500 متر عقب تر قبل از پاسگاه هست.
نشونه ها رو دنبال کردم و رفتم اون یکی غذا خوری…
اما اونجا فست فودی نبود یه جایی شبیه کانکس با ورقه های فلزی درست شده بود کنده و آتیش و چایی آتیشی جلوی غذا خوری به راه بود و یک فرد قد بلند و خوشتیپ که رستورانش با تیپش کاملا در تضاد بود کنار رستوران روی تخت نشسته بود و با آرامش داشت با چند نفر دیگه صحبت می کرد ، صاحب اونجا بود ، اونجا کباب کوبیده و چنجه و دل و جگر و … بصورت ذغالی آماده میشد. انگار اینجا همون جایی بود که من هدایت شدم و همون الهامی که قرار بود بعدا منجر به نتایج بزرگ منتهی بشه بر قلب من جاری شده بود و اون کاری که بعد از دریافت اون الهام باید انجام میدادم مشخص شده بود ، من شادمان از اینکه مسیر پیشرفت و پلن بعدی که رب برایم چیده بود کلید خورده و سعی کردم رها باشم و درخواستمو با تکیه بر عزت نفس بصورت واضح به صاحب رستوران مطرح کنم جلو رفتم ،رب یکتا در گوشم گفت صداقت فراموش نشود، بدون مقدمه چینی سلام کردم و به صاحب اونجا گفتم من میخوام اینجا کار یاد بگیرم و مزدی هم نمیخوام درسته ایده اولی فست فودی بود اما هدایت رب به این سمت بود ، صاحب اونجا(سیدکاظم) تو چشای من خیره شد و گفت قبوله.
بعد شرلیطمو بهش گفتم که یه شب سرکار خودمم و دوشب میام اینجا.
رفتم خونه و به همسرم گفتم هدایت رب اینجوری بوده و من باید اینجا کارو یاد بگیرم تا ببینیم آینده چه خواهد شد.
شب اول وقتی اولین بار مشتری ها را دیدم سید کاظم ذغال ها رو روی کنده ریخت و دستگاه دمنده رو روشن کرد تا با آتش کنده ، ذغال ها هم روشن شود و جرقه های ذغال که به اطراف و بالا پرتاب میشد شبیه فشفشه قرمز صحنه ای زیبا خلق کرد این جرقه های زیبای قرمز ذهن منو در کسری از ثانیه به نور قرمز رنگ مغازه ساندویچی وصل کرد و احساس خوب وصف ناشدنی در من شکل گرفت و من نور خداوند را در جرقه ها دیدم و این نشانه ای از درست بودن مسیر بود.
و بعد یاد موسی افتادم که آتشی در بیابان دید و به سمت آن رفت و در آن مکان پیام خداوند رو دریافت کرد.
شاید خنده دار باشه ولی بعضی چیزها رو هیچ جای دیگه غیر از اینجا نمیشه گفت.
یجایی استاد میگه:بعضی وقتا خدا با چیزهای خنده دار بهت نشونه میده و باهات حرف میزنه به هر حال درستی مسیر برایم روشن شد و با ایمان قوی تری کار رو شروع کردم این روزها و شب هایی که قراره ازش بنویسم از شهریور سال گذشته شروع شد و اتفاقات معجزه وار و زنجیر وار مثل دومینو پشت سر هم تا امروز افتاد.
از خداوند بخاطر همه این الطاف و مهربانی ها سپاسگذارم.
و همه دوستانم در ادامه لذّت بردن از این مسیر لبریز از عشق و آگاهی های ناب
خداروبی نهایت شاکروسپاسگزارم از بوی عطر خوش زندگی ،از فرصتی دوباره برای ارائه
کارنامه ای درخشان تر ،از آگاهانه تمرکز گذاشتن
بر روی لحظه لحظه های زندگی، از دوباره و دوباره
کودکی کردن که خداوند فرصتی طلایی ارزانی
داشته تا در این فرکانس بی نظیر و در این مسیر
جادویی بخندیم و برقصیم و شاد باشیم و
توانایی های خود را در مسیر رشد وپیشرفت های
عالی به کار ببریم
و فارغ از هر گذشته ای که داشته ایم از امروز و
این لحظه عاشقانه زندگی را در آغوش گرفته و با
ایمان و توکل به خداوند قدم برداریم و در هر شرایطی شکرگزاری را سرلوحه هر کارو اقدامی
قرار دهیم و تنها بر رشد و شکوفایی مان در مسیر
درست و آگاهانه تمرکز بگذاریم و فقط شاهد رشد خود باشیم .
زمان محدود است باید قدر و ارزش آن را دانست
در هر شرایطی هم که باشم باعث نمی شود اصل زندگی کردن را فراموش کنم ،امروز در مداری هستم
که حق انتخاب دارم به گذشته و افراد و رفتارهایشان بیاندیشم و ذهنم را درگیر کنم و یا
درس هایش را که باعث رشدم می شود بردارم و بقیه رو به خدابسپارم چون بی شک خودم هم
رفتارهای ناآگاهانه ای داشته ام اما با گذر زمان
و قرار گرفتن در این وادی مقدس سعی کردم
تمرکزم را روی رفتارها و عملکردهای خودم قرار دهم و کسی را قضاوت نکنم و به انسان هایی
که دوروبرم هستند عشق بورزم و طبق فرمایشات
استاد مثبت ها را ببینم و وقتی تمرکزم
روی مثبت ها معطوف شد خودم از درونم بیشتر
احساس آرامش می کردم مثلا در رابطه با عزیزدلم
تمام حواسم می رفت به روزهای اول آشنایی مان
و رفتارها و خصلت های بی نظیرش و خاطرات
فوق العاده ای که با هم داشتیم و هرروز ذوق و شوق و یادآوری اون خاطرات و امروز مجدد من
رفتارهای عالی تر و عاشقانه تری رو دارم تجربه
می کنم و این باعث شد حتی نسبت به کسانی
که در کنارشان زندگی کرده بودم و به نوعی دلخوری هایی هم داشتم ذهنم رو عادت دادم که
نسبت ه اونها هم مثبت اندیش شود و اینکه اونها
با رفتارهایشان مثلا باعث شدند من خودکفا شوم
و همیشه در جامعه و جاهایی که کار می کردم قوی و مقتدر باشم و به قولی خودم گلیمم رو از آب
بیرونبِکشم که امروز در زندگیم موفق تر عمل کنم،
خودماونی نباشم که رفتاری از گذشته که به من آسیب زده رو تقلید کرده و امروز نسبت به دیگران بهنمایش می گذارد بلکه سعی کردم آرام آرام همین طور که در اینمسیر قدم بر می دارم و آگاهی کسب می کنم از خداوند برای برخی رفتارهایم هدایت بخواهم آخ چقدر زود عصبانی
می شدم اما به لطف خداوند و اینمسیر رویایی
اصلا یادمرفته عصبانیت چطوری هست و این همان آرامش و احساس عالی هست که همیشه
دلممی خواست داشته باشمچون سرمایه های
بی نظیری هستند و من توانستم از خیلی رفتارها
خودم را نجات دهم و دیگر آگاهانه رفتار کنم و
امروز خداروشکر می کنم از کسی گلایه ای ندارم
هر چه بوده می بایست بوده و از خودم هم همین طور و با پذیرش خودم و دیگران توانستم حق انتخاب زیباتر زندگی کردن را به خودم بدهم و
خصلت های خوب را جایگزینکنم تا خودم شادی و حس خوب رو تجربه کنم وبازتاب آن را به دنیای زیبای دوروبرم هدیه بدهم واقعا چقدر برای خودمان لذّت بخش است که دیگر از دید مثبت به همه چیز نگاه می کنیم و به تاروپود وجودمان کمک شایانی می کنیم که خود را غرق در آرامش ،احساس عالی و شکرگزاری ببیند و در سلامتی
جسم وجان و روح و روان مان هم
تأثیر گذار می باشد .
گذشته را با تمام خاطراتش با عشق
به گذشته می سپارم و از درس هایش برای رشد وپیشرفتم تا جبرانی باشد در پیشگاه پروردگارم
و امروز آگاهانه تمامتمرکزم را بر لحظه زیبای اکنون
می گذارم تا لحظه آگاهی بشود جزء لاینفک وجودم تا گفتار،رفتارو کردارم را مدیریت کنم مبادا
که قلب کسی را برنجانم ،
زمان محدود است، می خواهم کسانی که کنارم هستند عشق را به یادگار از من داشته باشند
می خواهم شتاب کنم در گفتن دوستت دارم ها،
می خواهم فقط در انسان ها ،مثبت هایشان را
در ذهنم تداعی کنم و به نظاره بنشینم و چقدر
خودم را رها و سبکبال می بینم
دیگر نه قضاوتی ،نه کنترلی و نه …..
فقط چون کائنات عشق دادن و عشق دادن
را می آموزم و از خداوندی که خود منبع عشق است و من هم از او هستم پس می توان هرروز و هرلحظه با این دیدگاه در جنت المأوی زندگی کرد
و لذّت برد …..
در پناه خداوندمهربانم هرنفس شاد، سلامت، ثروتمند، سعادتمند، موفق و عالی باشید و بدرخشید، عاشقتونم.
وقتی دیدم هم فامیلی هستیم بسی زیادی خوشحال شدم و بیشتر ترغیب شدم به خوندن کامنت زیباتون … آفرین به شما به رشدو تغییری که داشتید به اینکه هدایت شدید به این مسیر الهیی.. از خدا براتون بهترین هارو خواستارم
امیدوارم هرکجا که هستید
شاد سالم ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید خدانگهدار
ای جووونم چه هم خانوادگی جالبی ،ممنونم از لطف و مهربونیت و چه سعادتی بالاتر از این که در اینمسیر زیبا و توحیدی و سراسر رشدوپیشرفت، دست در دست همدیگر و با دلی
لبریز از ایمان و امید به خداوندِ
سخاوتمندمان ،هر لحظه مان شده
زندگی در بهشت آرامش واحساس عالی در کنار استاد بزرگوارمان که چون خورشیدی تابان در این مسیر بهشتی به زندگی مان نور الهی را تاباند تا به منبع اصلی نور و عشق این دنیای زیبا وصل باشیم و آرامو متوکل به پیش برویم .
سحر جانم هر جا هستی زیباست
و لبریز از عشق است و امیدوارم در پناه خداوندمهربانم هرنفس شاد، سلامت، ثروتمند، سعادتمند، موفق و عالی باشی و بدرخشی عزیزجانم
استاد این ریشه یابی مسأله پیدا کردن ریشه رفتارها و ناراحتی ها رو من قبل از اومدن به این سایت توحیدی در مورد خودم و پسرم وقتی به روانشناس یا مشاورهای مدرسه مراجعه می کردم دیدم و خیلی خوب می دونم که نتیجه ای جز بدتر شدن وضعیت نیست.
وقتی از افسردگی و تمرکز بر نکات منفی می گفتید من با گوشت و پوست و تک تک سلولهام می شناختمش حسش کرده بودم و خیلی خوب درک کردم تمرکز بر نکات مثبت رو رها کردن گذشته و مقصر دونستن دیگران.
از وقتی با آموزشهای شما آشنا شدم از وقتی فکر کردن به گذشته و ناراحتی ها رو رها کردم از وقتی خواهر شوهر و مادر شوهر و خواهر و مادر رو مسول زندگی و اتفاقات بدم ندونستم از وقتی فهمیدم هر اتفاق بدی رو خودم ساختم حتی رفتارهای دیگران با من از وقتی فهمیدم باید در زمان حال زندگی کنم بر نکات مثبت و زیباییهاش تمرکز کنم همه اون اشکها و استرسها و نفرتها و کینه ها و بغض ها تبدیل شد به عشق و دوست داشتن به لبخند به خوشبختی به لذت بردن از زندگی .
به غر نزدن به قهر نکردن خدای من اینا باعث شد دوباره فاطمه قبل از اومدن به سایت رو مقایسه کنم با الآنم و چقدر دوست داشتنی تر شدم چقدر رابطم با همه زیباتر شده چقدر فرزندم مستقل تر شده شادتر شده اجتماعی تر شده .
وقتی یه روانشناس می خواد ریشه رفتارها رو پیدا کنه و تو برمی گردی به گذشته و اتفاقاتی که شاید از یاد برده بودی دوباره زنده می کنی و دیگران رو مسول می دونی اشکت در می یاد هی به یاد می یاری بعدی بعدی بعدی خدای من خودت رو بدبخت عالم می بینی و دیگران رو همه دشمن وبعد به جای اینکه حالت بهتر بشه البته در لحظه به خاطر گریه هات بهتر شدی اما موقع ظرف شستن لباس شستن کار کردن موقع خواب گذشته ای که تعریف کردی مثل یه فیلم سینمایی از جلوتر رد می شه و تو نفرتت نسبت به آدمها کینت نسبت به اطرافیانت نفرتت از زندگی بیشتر می شه هی ادامه می دی نصف شب از خواب بیدار می شی اشک می ریزی با همه تو ذهنت می جنگی و بعد حتی به بیماری شدید یا خودکشی فکر میکنی تا دل دیگران بسوزه تا عذاب وجدان بگیرن.
اما وقتی به حرفهای استاد گوش می دی وقتی برات از توحید می گه وقتی برات از فرکانس می گه وقتی از صلح می گه اون وقت همه رو دوست داری دیگه نیازی به توجه کسی نداری تو به هر چی نگاه می کنی یه زیبایی درش پیدا می کنی حتی کفش و لباس کهنت زیبا می شه خونت قشنگتر از قبل می شه گلهات بیشتر رشد می کنند مشتریات شادترن ثروتمند ترن دستپختت بهتر می شه و تو می شی عباسمنشی خلیفه خدا در زمین که خدا عاشقشه دوستش داره براش زیبایی و ثروت می خواد براش عشق می خواد اصلا آفریده شده تا لذت رو زیبایی رو تجربه کنه.
دستت رو می زاری تو دست خدا دلت می خواد بغلش کنی بهش می گی سپاسگزارم ممنونم که من رو خلق کردی.
استاد واقعا بر این باور یقین پیدا کردم خدا هدایت میکنه و وقتی ببینی که داری از مسیر دور میشی باز به طریقی متوجه ات میکنه و هدایت میکنه برگزدی به مسیر درست ، من میخوام تجربه ای رو بگم که خدا واقعا نجاتم داد هر چند برام درد داشت ولی وقتی اجازه بدی خدا هدایت کنه باید بپذیری و خدا رو بی نهایت سپاسگزارم که منو همیشه به مسیر درست هدایت کرده حدود دو ماه پیش با فردی آشنا شدم که میگفت روانشناس هست و میگفت روانکاوی انجام میده و کار طرحواره ها انجام میده و من چون اعتقاد ندارم و رد کردم چون من به آموزش شما اعتقاد دارم وقتی میبینم این همه از دوره های شما نتیجه گرفتن و خود شما و زندگی شما رو میبینم و باور کردم و در زندگی خودم هم به نتایجی رسیدم تو این مدت کمی که در سایت هستم و میدونم نتایج بزرگتر هم میاد پشتکار داشته باشم
اما اون شخص داشت باور منو تغییر میداد و میگفت آموزش استاد عباسمنش فقط انگیزشی هست و برای تغییر باورها هم باید روانکاوی کرد و به گذشته برگشت و به من اثبات میکرد استاد هم از همین روش و NLP برای تغییر باورها استفاده کرده و بخوای جملات تاکیدی مدام تکرار کنی برای تغییر باور فاییده نداره ، خودتو خسته کردی ، و این مسئله عمیقه و باید وارد گذشته شد و روش کودک درون میگفت و وارد بچگی میرفتی و میگفت و نامه باید نوشت با دست مخالف سوال بپرسی و با اون دست دیگه جواب اومد بنویسی از گذشته چی اذیتت کرده و من گفتم امتحان کنم و به قدری از درون بهم ریختم و اذیت شدم و حسم بد شد و بعد میگفت طبیعی هست و برون ریزی هست و بعد مراحل دیگه داشت میگفت باید انجام بدی و من انجام ندادم
چون استاد شما میگید احساس خوب اتفاقات خوب و من حسم بد شده بود و من تمام تلاشم کردم مومنتوم منفی شکل نگیره و حسمو خوب کردم
موردی که برام جالب بود این بود که خود همین شخص آروم نبود تنش داشت و عصبی و خدا صحنه ای بهم نشون داد از رفتار این شخص که من بیشتر بهم ثابت شد و اصلا به قوانین اعتقاد نداشت فقط روانکاوی ، طرح واره ها ، وقتی میدیدم نتیجه ای هم نگرفته بود از زندگی و فقط ادعا بود ،
از اونجا که من از شما استاد یادگرفتم قوانین من توجه م آوردم از اون شخص بیرون به نکات مثبت توجه کردم و سعی کردم حس بد بهم دست نده و بدون اینکه من کاری کنم خودش خیلی راحت رفت و اینجا اعتقاد پیدا کردم بیشتر به قوانین و وقتی از خدا هدایت بخوای هدایت میکنه و خیلی افراد نامناسب از زندگیم تا الان حذف شدند ،
و بعد زاویه دیدمو تغییر دادم گفتم این موضوع به نفع من بود و برام خیریتی داشته و هم درسی و من به این نتیجه رسیدم که این آدم باعث شد من بیشتر به قوانین اعتقاد پیدا کنم و بدونم این مسیر درسته که خدا هدایتم کرده و در این سایت هستم ، و باید بیشتر روی باورهام کار کنم . و این فایل هم هدایتی از خدا بود که خوشحال باشم و جواب سوالاتم بیشتر گرفتم
و از خداوند سپاسگزارم ، استاد ازتون ممنونم بایت آگاهی هایی که در اختیار ما قرار میدید و راه درست نشون میدید .
سلام استاد عزیزم
خیلی خیلی متشکر از آگاهی هایی که همیشه با ما به اشتراک می گذارید
همیشه دری از نور به زندگی ما باز میشه
و می تونیم تصمیمات زندگی مون را با قطعیت بیشتر بگیریم
استاد من از خود شما یاد گرفتم که گذشته را به منظور یادگیری از اشتباهات و گرفتن درس ها مرور کن
درسها را بنویس و به خودت متعهد شو که دیگه تکرار نکنی
در اهرم رنج و لذت ازشون کمک بگیر
و اقدام جدید را جایگزین کن
من این رویکرد را سعی می کنم برای هر اتفاقی که میفته به کار بگیرم
خیلی هم جواب میده
هم احساسم خوب میشه
هم رشد می کنم
هم دیگه اون واقعه تکرار نمیشه
و هم رشد می کنم و شرایط و موقعیتم که هم متناسب با تغییر من بهتر میشه
در کل این رویکرد خوبه و جواب میده
دومین دیدگاه زیبایی که شما در مورد گذشته به ما یاد دادید این بود
که آینده شما ربطی به گذشته نداره
گذشته حاصل فرکانس های گذشته بوده
اگر هم هر اتفاقی در گذشته برام رخ داده به خاطر خودم بوده
پس من حالا تغییر می کنم تا آینده بهتری خلق کنم
دیگه درگیر گذشته نمیشم
و با همین باورها هر وقت خاطره ای هم در گذشته میاد تو ذهنم
تا بخواد شروع کنه به اذیت کردنم
همین ها را براش تکرار میکنم
میگم مرضیه اگر نمی خواهی اون اتفاق تکرار بشه
دیگه ولش کن
تمرکز روی خواسته
درس را بگیر
رها کن
من هم مانند دوست عزیزمون که کامنتشون را برامون خواندید
با این گونه دوره ها برخورد داشتم و چند باری هم سعی کردم این تمرین بازگشت به گذشته را انجام بدهم
که حالا به نوعی برون ریزی شود حالا برای درمان زخم یا بخشش افراد گذشته
به لطف خدا هر وقت روی همچین کاری تمرکز میکردم
چیزی از گذشته به ذهنم نمی آمد یا واقعا یادآوریش تأثیری نداشت و جزییاتی یادم نمیامد
خدا رو شکر که نتونستم اون تمرین ها را انجام بدهم و الان با صحبت های شما خوشحال هم شدم که نتونستم
استاد الان کلا مردم آگاهی هاشون در مورد این گونه مسائل بالاتر رفته
به خاطر برنامه های آگاهی بخشی که رسانه ها میگذارند
یک سوادی نسبت به اینگونه مسائل و بحث تراپی و روانکاوری و درمان ریشه ای زخم ها پیدا کرده اند
و به سلامت روانشون اهمیت بیشتری می دهند
و یک تیغ دولبه شده
من احساس می کنم مردم در گذشته رها تر و بیخیال تر زندگی میکردند
قطعا با من موافق هستید که نسل های قبل حتی آسیب های کودکی شون بیشتر هم بوده
هم تو خانواده هم تو مدرسه بیشتر آسیب می دیدند
ولی چون همه همین طور بودند بی خیال بودند
یا خودشون را درگیرش نمی کردند
الان حساس تر شدند یک چیزی می دونند اما رویکرد درستی برای برخورد با اون بلد نیستند
انگار هم می دونی از کجا داری می خوری هم نمی دونی چیکارش بکنی
و این اذیت کننده تر شده
این وسط هم افراد زیادی از این ناآگاهی افراد دارند سواستفاده می کنند
اینهم تیغ جراحی نداره که بگن طرف باید درسش را خونده باشد
حرفه دیگه
ملت هم که همه با وجود شبکه های اجتماعی هرکس یک بلندگو داره
اینها هم که حرف زدنه
ولی چطوری باید سره را از ناسره تشخیص داد؟
چطور باید متخصص را از غیرمتخصص تشخیص داد؟
به نظر افراد باید یک متر و معیاری برای این انتخاب ها داشته باشند
دقیقا شده مثال انواع رژیم های غدایی
الان هر کانالی یک رژیم غذایی میده
ولی کدومش جواب میده و کدوم تخصصی و نتیجه بخشه؟
چطور باید اصل را از فرع تشخیص داد؟
دقیقا سوال اینه؟
استاد اینجاست که باید اصول و قوانین و قواعد بلد باشی
اهل تفکر باشی
هر چی را سریع نپذیری
آگاهی کسب کنی
مرجعی در ذهن داشته باشی که با اونها بسنجی
باز هم بابت تمام آگاهی های ارزشمند شما ممنونم
بسم الله الرحمن الرحیم.
بنام خدای بخشنده ی مهربان.
سلام استاد عزیزم و سلام به همه ی دوستان.
استاد یادمه دبیرستانی بودم صورتم پر جوش شده بود رفته بودم دکتر،بعد چند تا قرص داده بود ک همون روز اول خوردم منو مضطرب میکرد انگار کل سیستم بدنم ارور میداد، متوجه شدم قرص های آرامش بخش هست چون جوش هام استرسی بود و خب اون موقع بخاطر کنکور اینا یکم استرس داشتم.
همونجا درجا همرو انداختم سطل آشغال، مادرم گفت چرا اینطوری میکنی حتما دکتر صلاح دیده،خب اروم میشی.
گفتم نه، بدنم عادت میکنه دیگ نمیشه جمع اش کردخخخ از فرداش خودم و بستم به ورزش،هندبال و بسکتبال تا انرژی منفی هام تخلیه بشه.
من بشدت ادم فعالی بودم از صبح زود تا شب درگیر کارو مدرسه و ورزش و همچنین کارهای خونه. وقت نمیکردم قرص ارام بخش بخورم بخوابم و همین فعالیت ها هم باعث میشد حالم عالی بشه.
اما چند سال پیش متوجه شدم دوستام دونفرشون افسردگی دارند مدام میرن دکتر و دارو میخورن، من ذهنا نمیپذیرفتم،میگفتم بخدا مشاوره میخواین چیکار،شما ک دارین بدتر میشین،اینهمه دارو چیه.
یادمه ساعتها باهاشون صحبت میکردم ک این کارو نکنید بیاین فلان کتاب رو بخونید، بیاین استاد عباسمنش انقدر قشنگ راه حل میده حالت عالی میشه (کار کاملا بیهوده ای بود چون اونها در پایین ترین مدار افسردگی، واقعا درکی از حرفهای من نداشتن) و اینک اشتباهه بخوای دیگران رو تغییر بدی و خودت هم از مسیر درست خارج میشی.
وقتی یه روز دلایل حال بدشون رو گفتن، من واقعا درک نمیکردم، اونها یک سوم مسائل من رو هم نداشتن، اما احساس قربانی بودن اونارو از پا دراورده بود. و یه موردی ک نظرمو جلب کرد اون دوست عزیز دوتا خواهر داره ک بشدت حامی اش هستند و وقتی حالش بده کلی نازشو میکشن کلی محبت میکنن.
اون یکی هم همسرش همین مدلیه، کلی هواشو داره حواسش بهش هست، همیشه میگ شرایط همسرم خاصه.
بعد یه نکته تو ذهنم پر رنگ شد، تو بچگی و نوجوانی هیچ وقت کسی نبود ک وقتی من ناراحتم بیاد بیش ازحد توجه کنه و من یاد گرفته بودم حالمو خوب کنم ، دنبال راه حل باشم، نجات بدم خودمو، وقتی احساس قربانی کنی و یکی بیاد بگه حق داری عزیزم، قربونت برم چقد تو گناه داری، من هستم و.. دیگ ذهن عشق میکنه با این احساسات، توجه بقیه رو بخودش بگیره.
همیشه بمن میگفتن تو الکی خوشی، اره شایدم الکی خوش بودم چون انقدر پر انرژی بودم انقدر عااشق خندیدن و فعالیتهای فان ام ک غصه ها میرفت، تو مدرسه همیشه ناظم شاکی بود از خندیدن زیاد من، میگفت دختر تو چته انقد میخندی خوشی.خخخ
یادمه 18 سالم بود یه روز تو خونه با یکی بحثم شده بود و کلی گریه کردم و کلاس زبانم هم شروع میشد سریع اماده شدم رفتم تو مسیر دوستم و دیدم ک متوجه
گریه ام شد، وقتی رفتم سرکلاس،انگار نه انگار اتفاقی افتاده،انقد با استادم تو کلاس خندیدیم ک یادم رفت به کلی، بعد کلاس،دوستم گفت باورم نمیشه تو قبل کلاس گریه میکردیا،بعد وقتی رفتی کلاس، هیچی بروز ندادی. گفتم خوشم نمیاد جلوی استاد و بچه ها،زشته، چیه همه یجوری ترحم انگیز نگات میکنن. الان میفهمم همین رفتارم منو نجات داده.
اما وقتی بزرگتر شدم و رابطه ام با خواهر برادرام ک ازدواج کرده بودند بهتر شد، گاهی پیش می اومد وقتی از رفتارهای مابقی اعضای خانواده شاکی بودم،بساط درد دل رو برای خواهر و برادر بزرگم پهن میکردم، اونا چیزی نمیگفتن فقط گوش شنوا شده بودند. بعد هر چند ماه یکبار من یه داستان تکراری داشتم از بحث خانوادگی. وقتی گفتید درد دل نکنید، توجه نکنید، واقعا برام سخت بود، هی این دایره رو کمتر کردم تا جایی ک الان اون الگوهای تکرارشونده به مراتب کمتر شدند با فاصله بیشتر،
اما همون یکی دوباری هم ک اتفاق میفته و تلاش میکنم هی تو ذهنم اون رفتار، اون برخورد رو مرور نکنم،
گاهی به یاد اوردنش چند دقیقه زمان میبره ک چی بود اصلا.
و تازه میفهمم اره اون مسیر عصبی جدید داره شکل میگیره.
و با اموزه های شما جلوی این چرخه باطل رو دارم میگیرم.
استادخداروشکر میکنم ک خداوند شمارو تو مسیرمون قرار داد.
و سپاسگزارم برای این فایل فوق العاده.
به نام خدا
سلام به استاد عباسمنش عزیز و نازنینم
سلام به همه عزیزای دلم
خدارو صد هزار مرتبه شکر برای یک روز دیگه و فرصتی برای بندگی کردن خدای رحمان و بهبودهای کوچک و هر روزه ای که میتونم ادامه بدم
وقتی این فایل رو دیدم یاد یکسری چیزها افتادم مثلاً یادمه خواهر خودم که بچه بود خیلی دختر پرانرژی و خلاصه شیطونی بود برعکس منو برادرم که اصلاً اینجوری نبودیم یا میتونم بگم خیلی کمتر شیطونی میکردیم ولی مثلاً خواهرم در زمان بچگیش یادمه همش دوست داشت بره بیرون بازی کنه توی خونه بود هم با منو برادرم خیلی بازی میکرد
اتفاقاً همین دیشب که خودشو شوهرش امده بودن خونمون برای تولدی که مامانم براش گرفته بود، شب بود برق ها هم رفته بود بعد خودش گفتش که یادتونه بچه بودیم هر موقع برق ها میرفت با دست هامون یکسری شکلک ها در میوردیم سایه اش روی دیوار میوفتاد
یعنی میخوام بگم بچه که بودیم امکانات خاصی که نداشتیم از هر چیزی که میشد یه بازی از توش در میوردیم در مورد خواهرم بیشتر بوده این قضیه، تا اینکه یه عده ای امدن به مامانم گفتن این دخترت بیش فعالی داره حالا اون آدم هایی که این حرف رو میزدن احتمالاً سواد خوندن نوشتن هم نداشتن ولی خب اون عزیزان هم به واسطه تکرار یکسری ورودی های نامناسب به ذهنشون بوده که همچین باورهایی در مورد بچه های پرانرژی داشتند
بعدش مامانم خواهرمو از همون دوران بچگی میفرسته پیش یه مشاور یا نمیدونم روانشناس که مثلاً تحت نظر اون آدم متخصص باشه
اتفاقی که میوفته خواهرم به دلیل چند سالی که پیش این دوستان روانشناس میره یه جورایی میشه گفت دستشون رو میخونه بابت همین از یکجایی به بعد به جای اینکه اون آدم روانشناس ذهن خواهرمو جهت بده در اصل خواهرم ذهن اون روانشناس رو جهت میده به سمتی که خودش میخواست:)))
حالا که فکرشو میکنم خواهرمو خیلی تحسین میکنم چون معلومه که خیلی خوب این کارو انجام داده بود یعنی خواهرم با حرف هاش کاری کردش که نه تنها اون آدم روانشناس فکر کنه که خواهرم بسیار دختر سلامت و سالمی از لحاظ روحی روانی هستش بلکه کاری کردش که اون روانشناس فکر کنه که مامانم مشکل داره…!
خودِ همین ثابت میکنه که پس اکثر آدم ها فقط و فقط به دلیل اطلاعات ورودی به ذهنشون هستش که میتونند اتفاقات و شرایط زندگیشون رو تفسیر کنند یعنی اون روانشناس فقط به دلیل دریافت اطلاعاتی که از درس های دانشگاهیش دریافت کرده بود، میتونست حال و روز یه شخص رو بررسی کنه و از اونجایی که آدم ها اصلاً توانایی تشخیص یه مسئله در زندگی افراد دیگه ای رو ندارند دچار انحراف میشن
به قول استاد عباسمنش توی جلسه 11 دوره همجهت با جریان خداوند که یک کارگاه فوق تخصصی برای دریافت الهامات و هدایت های الهی هستش میگن که هر کدوم از ما به دلیل اطلاعات ورودی اشتباه اگر به عقل خودمون بخواهیم تصمیمی بگیرم یا کاری انجام بدیم عملاً نتیجه اش 100٪ اشتباه در میاد، بابت همین من خودم برای اینکه بفهمم چه مسیری رو باید برم فقط و فقط باید از خدا هدایت بخوام چون خداوند از زاویه های بسیار گسترده ای در لحظه میتونه آدمو هدایت کنه
بابت همین در مورد شخص خودمون هم میتونم بگم 100٪ مواقع اگر میخواهیم چیزی رو بدونیم باید از خداوندی که مارو آفریده بپرسیم چه برسه به اینکه فکر کنیم مثلاً من میتونم تشخیص بدم توی ذهن اون آدم چی میگذره تا بخوام درمانش کنم و از اونجایی که هیچ قدرتی توی این مورد ندارم 100٪ دچار خطا و اشتباه در رابطه با طرف مقابلم میشم، این یه نمونه عینی در مورد دوستان روانشناس و روانکاو هستش
حالا از اونجایی که خداوند کاملاً نسبت به منِ نوعی آگاهه ببینیم در قرآن که کلاً دیدگاه وسیع خداوند در رابطه با موضوعات مختلف هستش رو بررسی کنیم چی گفته؟
توی قرآن یه کلمه ای خیلی تکرار شده که به عنوان کلید واژه برای ادامه ندادن در مسیر اشتباهست که حالا این مسیر اشتباه میتونه توی ذهن فرد باشه یا در زندگیش اعمال و رفتار اشتباهی باشه
اونم استغفار در قرآن هستش
مثلاً آیات 110 و 111 سوره نساء خداوند خیلی در رابطه با هر کار و مسیر اشتباهی اینو گفته:
وَمَنْ یَعْمَلْ سُوءًا أَوْ یَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ یَسْتَغْفِرِ اللَّهَ یَجِدِ اللَّهَ غَفُورًا رَحِیمًا
(و هر کس کار زشتی کند یا برخود ستم ورزد، سپس از خدا آمرزش بخواهد، خدا را بسیار آمرزنده و مهربان خواهد یافت)
خب توی همین آیه عمل اشتباه یا کار زشت رو جدا گفته: یَعْمَلْ سُوءًا
ظلم به خود هم جدا گفته: یَظْلِمْ نَفْسَهُ
در مورد کار اشتباه نگفته چه کاری، پس یعنی هر کاری که اشتباهست و در مورد ظلم به خود هم از اونجایی که قبلش به صورت جداگانه کار اشتباه رو گفته، پس یه چیز درونی میشه که میتونه همون افکار منفی باشه که باعث احساسات بد و در نهایت اتفاقات بدی در زندگیمون میشه
چه کار اشتباه یا چه فکر اشتباه، خداوند خودش توی همین آیه گفته سپس از خدا آمرزش بخواهد، خدا را بسیار آمرزنده و مهربان خواهد یافت
به زبون خودمون اگر بخوام بگه این میشه:
آقا شتر دیدی ندیدی
یعنی اصلاً حتی نباید بهش فکر کنیم چه برسه به اینکه بخواهیم به قول روانشناس ها ریشه یابی کنیم که فقط اوضاع رو خراب تر میکنه
چون کلاً چیزی که متوجه شدم استغفار به معنای قطع مسیر اشتباهست و بهبود از همون جایی که هستیم و ادامه دادن این مسیر تا بیوفته روی دورِ مثبت و همین مسیر مثبت رو که ادامه بدیم نتایج مثبت رو وارد زندگیمون میکنه
مثلاً از وقتی که خودم دیگه به گذشته فکر نکردم واقعاً هم احساس آرامشم بیشتر شد و هم تمرکزم رفت روی کارهایی در حال حاضر و از این به بعد باید انجام بدم
حالا در ادامه آیه هم خداوند در سوره نساء میفرماید:
وَمَنْ یَکْسِبْ إِثْمًا فَإِنَّمَا یَکْسِبُهُ عَلَىٰ نَفْسِهِ ۚ وَکَانَ اللَّهُ عَلِیمًا حَکِیمًا
(و هر کس مرتکب گناهی شود، فقط به زیان خود مرتکب می شود؛ و خدا همواره دانا و حکیم است)
خیلی واضح خداوند داره میگه دیگه، مسیر اشتباه رو بریم به ضرر خودمون میشه حتی اگر بخواد مرور خاطرات منفی گذشته باشه
اتفاقاً این آزمایشی که استاد در موردشون گفتن، همین چند وقت پیشها توی ذهنم الکی داشت یه تصاویری ساخته میشد که برای گذشته نبود در اصل یه چیزی که ساخته و پرداخته ذهن عزیزم بود و بعد گفتم ذهن عزیزم اصلاً این چیزی که داری به من نشون میدی این چیزی نیست که خودم واقعاً بخوام دوست داشته باشم پس بیخیالش
استاد عزیز و نازنینم از شما بابت وقتی که گذاشتین و این فایل بسیار با ارزش رو برامون ضبط کردین تا بتونه باورهای خیلی قوی رو در ذهنمون ایجاد کنه بی نهایت سپاسگزارم
براتون بهترینِ بهترین ها رو آرزو میکنم
بنام خدای غفور و رحیم
سلام دوست عزیزم حسن جان
ازت خییلی ممنونم بابت کامنت بسیار زیبایی ک نوشتی
دیروز من ی کار اشتباهی انجام دادم ک ذهنم شروع کرد ب سرزنشم
خداروشکر این بار نسبت ب گذشته تونستم بهتر کنترل کنم ذهنم رو و ی کم حالم و بهتر کنم
از خدا هدایت خواستم و استغفار کردم
ولی باز ذهنم جفتک مینداخت
ک هدایت شدم ب سایت خداروشکر،دیدم ی نقطه ی آبی پربرکت برام فرستاده
نمیدونی چقد خوشحال شدم گفتم ببین زکیه خدا چقد هواتو داره خییلی سریع بهت پاسخ داد ک برگردی تو مسیر
و حس من فوق العاده خوب شد
و بعد از ظهرش یک باران رحمت الهی رگباری بارید تو وسط مرداد و هوای گرم اونم توی منطقه ی ما
ک هرگز من همچین بارونی ندیدم توی این موقع از سال توی 34 سال عمرم
نیم ساعت تا 45 دقیقه بارید ک من همه اش داشتم لذت میبردم
میخندیدم مث دیوونه ها،
سپاسگزاری میکردم
و زیر بارون با قطرات درشت و خنک باعشق وایساده بودم
راه میرفتم و ب خودم میگفتم ببین زکیه
ببین غیر ممکن وجود نداره برای خدا
ببین رحمت خداوند رو
ببین خدا این بارون فرستاد ک حال تو رو خوب کنه
ک تو بخندی
ک لذت ببری
الهی صدهزار مرتبه شکر
و شب هم روزی غیر منتظره برام فرستاد
ی غذای بسیار خوشمزه ک بوی بهشت میداد
چقد خدارو شکر کردم بابت این رزق بی حسابش
دیروز و دیشب چنان انرژی گرفتم ک ساعت 11 ونیم شب شروع کردم ب ورزش کردن
شستن لباس هام ک خیس بارون شده بودن
هوا بسیار لطیف شده بود
و ی سکوت و آرامش بسیار عجیب و شیرین حاکم شده بود
ماه هم چنان نور افشانی میکرد ک همه جا رو روشن کرده بود
و هنوز ابرهایی تو آسمون بود و من لذت میبردم از دیدنشون
از صمیم قلبم شکر گزاری میکردم بابت باران رحمت الهی ک بهم رزق داده بود
الهی صدهزار مرتبه شکر
امروز صبح ک بیدار شدم .
ذهنم باز گذری زد ب کار اشتباه دیروزم
باخودم بار ها تکرار کردم ک خدا غفور الرحیم
میبخشه
همون دیروز تو رو بخشید
این همه نشونه بهت داد
برات بارون فرستاد
ک حالتو خوب کنه.
تو دلم گفتم خدایا خودت منو ذهنم و آروم کن
ک هدایت شدم ب جیمیلم
دیدم کلی ایمیل اومده از دوستان عزیز سایت
نمیدونستم کدوم و باز کنم
ک اسم شمارو دیدم
و دستم رفت رو اسم شما
و چقد قشنگ خداوند از طریق شما با من حرف زد
قلبم آروم گرفت و ایمانم بسیار قوی تر شد ب ادامه مسیر
وَمَنْ یَعْمَلْ سُوءًا أَوْ یَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ یَسْتَغْفِرِ اللَّهَ یَجِدِ اللَّهَ غَفُورًا رَحِیمًا
(و هر کس کار زشتی کند یا برخود ستم ورزد، سپس از خدا آمرزش بخواهد، خدا را بسیار آمرزنده و مهربان خواهد یافت)
خب توی همین آیه عمل اشتباه یا کار زشت رو جدا گفته: یَعْمَلْ سُوءًا
ظلم به خود هم جدا گفته: یَظْلِمْ نَفْسَهُ
در مورد کار اشتباه نگفته چه کاری، پس یعنی هر کاری که اشتباهست و در مورد ظلم به خود هم از اونجایی که قبلش به صورت جداگانه کار اشتباه رو گفته، پس یه چیز درونی میشه که میتونه همون افکار منفی باشه که باعث احساسات بد و در نهایت اتفاقات بدی در زندگیمون میشه
چه کار اشتباه یا چه فکر اشتباه، خداوند خودش توی همین آیه گفته سپس از خدا آمرزش بخواهد، خدا را بسیار آمرزنده و مهربان خواهد یافت
به زبون خودمون اگر بخوام بگه این میشه:
آقا شتر دیدی ندیدی
یعنی اصلاً حتی نباید بهش فکر کنیم چه برسه به اینکه بخواهیم به قول روانشناس ها ریشه یابی کنیم که فقط اوضاع رو خراب تر میکنه
چون کلاً چیزی که متوجه شدم استغفار به معنای قطع مسیر اشتباهست و بهبود از همون جایی که هستیم و ادامه دادن این مسیر تا بیوفته روی دورِ مثبت و همین مسیر مثبت رو که ادامه بدیم نتایج مثبت رو وارد زندگیمون میکنه
الهی صدهزار مرتبه شکرت
خیییلی ازت ممنونم بابت آیات ارزشمندی ک آوردی و منطق محکمی ک ب ذهنم دادی
ب خدای بزرگ میسپارمت
فالله خیر حافظا و هو الرحم الرحمین
به نام خدا
سلام زکیه جان
امیدوارم هر جایی که هستی حالت عالیِ عالی باشه و همیشه بخندی و در جریان رحمت بی انتهای خداوند کاملاً هماهنگِ هماهنگ باشی
خودم به شخصه از اتفاقات و زیبایی های زندگیت که برام نوشتی کلی حسم خوب شد
آفرین از اینکه اینقدر خوب روی خودت داری کار میکنی که در هر شرایطی کانون توجه ات رو میذاری روی چیزهایی که بهت احساس خوبی میده
قلبتو آروم میکنه
به خدا نزدیک ترت میکنی
یادمه توی یکی از فایل ها، حالا نمیدونم دوره عزت نفس بود یا دوره 12قدم
استاد عباسمنش در رابطه با اینکه اگر خطایی یا اشتباهی هم که کردیم نباید خودمونو سرزنش کنیم یه جمله ای رو گفت که برای خودم خیلی تا حالا عالی بوده
اون جمله این بودش:
بالاخره من یه آدمم مثل هر آدم دیگه ای، ممکنه یه موقع هایی اشتباهاتی هم از من سر بزنه ولی خوبیش اینه که دارم روی خودم کار میکنم تا آدم بهتری باشم
یه چیزی توی همین مایه ها
اینو خودم به شخصه اگر یه موقع هایی واقعاً ذهنم خواست به هر دلیلی منو ببره توی حالت خودسرزنشی، چندبار به خودم میگم و همین باعث میشه واقعاً همه چیز توی ذهن من بخوابه
چون واقعیت هم همینه زکیه جان، بالاخره انسان ممکنه از روی ناآگاهی یا نه کلاً به هر دلیلی اشتباهی هم کنه ولی میتونه ازش درس بگیره و بگذره
این خیلی مهمه که باید گذر کرد چون دنیا، دنیای گذراست
همینم باعث میشه آدم از زندگیش لذت بیشتری ببره چون میدونه که همه چیز در حال گذره
بنابراین خودم به شخصه باید یاد بگیرم به جای فکر کردن به چیزهای بیخودی بیشتر لذت ببرم از زندگیم از زیبای اطرافم که الان خداروشکر خیلی بهتر شدم توی این زمینه
اینکه بیشتر لذت ببرم
ازت ممنونم رفیق که برای من نوشتی قلب مارو هم روشن کردی
از خدا میخوام همیشه حالت خوب باشه و شاد و سلامت باشی
برات بهترینِ بهترین ها رو آرزو میکنم
به نام خدایی که در همین نزدیکیست
سلام و درودبه استاد عباس منش عزیزم واستادشایسته جانم
وسلام به قلبهای مهربون دوستان خوبم
خدارو هزاران بار سپاس گذارم بابت حضورم در سایت و دریافت اگاهی های این فایل بی نظیر
همیشه وقتی به گذشته فکر میکردم در احساس بد قربانی شدن قرارمیگرفتم .
احساسی که میخواست به همه بگه من این وسط هیچ کاره ام واگه الان در اینجای زندگیم قرار دارم وجایی نیستم که باید باشم به خاطر شراکت همسرم بوده و اشتباهاتی که اون انجام داده و چوبشو منو بچهام خوردیم .
اگه کسی از دوستان واشنایان ازم در مورد زندگیم می پرسید ناخوداگاه تمام ذهنم میرفت سمت گذشته ی تلخی که دیگران رو باعثش میدونستم و گاهی گذر میکردم و گاهی هم سفره ی دل باز میشد و خاطرات مرور میشد .
سالها از مرور این خاطرات چیزی جز تلخی نصیبم نشد.
ولی استاد
از زمانیکه پذیرفتم خودم خالق صد درصد زندگیم هستم و دیگران هیچ دخالتی در خوشبخت کردن و بدبخت کردن من ندارن واقعا با تمام وجودم پذیرفتم و شد جزئی از شخصیتم ،
دیگه با خودم و زندگیم در صلح قرار گرفتم .به ارامش رسیدم و اون خاطرات بد رو کاملا از ذهنم پاک کردم و گفتم هرچه بوده گذشته،منو شوهرم درسش رو گرفتیم و تمام .
شریک شوهرم یکی از نزدیکانمونه ،من
هر موقع که اون فرد رو میبینم سعی میکنم اگاهانه از خوبی هاش بگم و تمرکز بزارم روی شخصیت خوبی که داره .و همین توجه به نکات مثبت باعث شد
اون فردکه سالها باهامون قهر بوده وحتی جواب سلام منو هم نمیداد الان راحت میاد خونمون و میره انگار که هیچ اتفاقی بینمون نیفتاده واین
تغییرات زمانی اتفاق افتاد که ما شروع کردیم روی خودمون کار کردن .
ما برای حرکت کردن روبه جلو نیازی نداریم که مدام برگردیم و گذشته رو شخم بزنیم .
درسش رو گرفتیم و قرار گذاشتیم تحت هیچ شرایطی با هیچ کسی شراکت نکنیم .
دوباره با یک نگاه زیباتر و یک ایمان قویتر بلند شدیم و داریم از صفر زندگیمون رو میسازیم .
زندگی که سرشار شده از عشق.از توحید ،از توکل
زندگی که پراز ارامشه
پراز احساس خوبه .
پراز حس امیده .
و همه ی اینهارو اول مدیون خداوند و بعد مدیون شما استاد عزیزم هستم.
سلام استاد عزیزم
سلام قربونت برم من
استاد نمیدونم چرا ولی انقدر دوست دارم یه بار کامنت منو بخونید انگار جواب سوال را مستقیم از زبون شما میشنویم همر تاییدی هست برای انجامدادنش و صد البته که سوال دوستامون سوال ما هم هست
همیشه تو دوره ها میگم سمیه با دقت گوش بده نکنه سوالی تو ذهنت باشه و نپرسی
نمیدونی چه قدر حالم خوب میشه وقتی میایید جواب سوالاتمون را میدید
همزمانی ها حالبه چند روز پیش که وارد سایت شدم کامنت خانمجهانگیری روی سایت بود و من از بین اینهمه کامنت خیلی با نوشته ایشون ارتباط گرفتم
بنظرم بسیار واضح و از ته دل نوشتند بدون کلمات عجیب و غریب خیلی روان و قابل فهم چون دوستم هستند کامنتشون را تا انتها خوندم
و بنظرم اشتباهی هست خیلی از روانشناسان الان انجاممیدند و بچه های مردم را گرفتار خاطرات گذشته میکنند
من خودم به شخصه نیت کردم این فایل را به هزاران نفر بفرستم که درگیر این اشتباه نشم
استاد جان دست ادم بشکنه میدونه باید بری ارتوپد گچ بگیره یکماه جوش میخوره
ولی استاد جان امان از وقتی که کسی درگیر بیماریهای روحی و روانی بشه از در هر مطبی که بری تو اشتباهی رفتی یا دارو میدند یا ادمو سر در گم میکنند با این درمانهای مسخرشون اگه جواب میداد الان بیمارستامهای روانی باید خالی بود
پس معلومه راه را اشتباه انتخاب کردند
استاد وقتی قدر دانی هست چرا باید بزاریم کار به جایی برسه که مجبور بشیم دارومصرف کنیم
تمرین جلسههههه هفده هم جهت با خدا خیلی کاربردیه دختر هشت ساله ی من هم انجامش میده
تو شکر گزاری هاش نوشته بود خدایا شکرت راهنماییم کردی به حرکات اصلاحی و برام خیلی جالب بود
بریم سر کامنت دوست عزیزم
اتفاقا زلیخا جان دوست منه چون در شهر ما زندگی میکنه وقتی کامنتشو خوندم متوجه شدم چه جالب چون سوال من هم بود و پیام دادم ازش تشکر کردم و با چند تا ویس احساسهمونو گفتیم
استاد راستش منم درگیر این وادی شدم چون پسرم مشکل وسواس گرفت و با اصرار اطرافیان رفت پیش روانکاو ولی خدا رو شکر اصلا بچه ی حرف گوش کنی نبود و ادامه نداد
و چندین بار بهم گفتند باید بره هیپنوتیزم انجام بده و بره تو کودکیش ببینه از وی ناراحته
حقیقتش دلم راضی نمیشد
چون شما گفته بودید کار خوبی نیست
جالبه که من هم تو دوره یه استادی که از شاگردهای شما هم هستند و یه دوره اماده کردند بنام شفای درون که با مراقبه ذهن. و میبرد تو کودکی و من هم مستاصل و دنبال چاره دوره راتهیه کردم شاید بتونم به پسرم کمک کنم
دوره را تهیه کردم و جالبه که بعد از تموم شدن دوره سنگ کلیه گرفتم و استاد گفتند طبیعیه و نشانه خوبیه
استاد چی بگم
چه قدر خوبید شما بخدا پیامبر مایید
نمیدونم چرا میریم دنبال اساتید دیگه و به قول خانم جهانگیری همین ما را از اصل دور میکنه
مثال گم شدن بچه چه قدر جالب بود اسناد
ممنونم از اگاهی های به روزی که برامون میزارید
راستش منم مثل شما بودم
همیشه خودمو درگیر یه کارهایی میکردم که وضعیت نامناسب را نادیده بگیرم
و جالبه که همیشه سرحال و سرخوش بودم و همه متعجب بودند از حال خوب من
چه خوب میشه هممون مثل دوستم زلیخا جان بتونیم راحت بنویسیم
چون اینها سوال منم بود ولی نمیدونم چرا ننوشتم
ممنونم بابت زمانی که میزارید بزای تهیه فایلها
سلام به استاد و رفیق عزیزم.
قسمت چهارم تغییرات و نتایج زندگیم در یکسال اخیر.
همزمان با اینکه قرار شد موقتا به روستا بریم برای کلید زدن کار ساندویچی و فست فود پیش یکی از آشناهای خانواده همسرم که مغازه فست فودی داشت رفتیم تا با این کسب وکار بیشتر آشنا بشم و آن مرد حرف هایش خیلی امید بخش و خوب بود و توضیحات زیادی از این کار داد وقتی داشتم به توضیحاتش گوش میدادم چشمانم به یکباره چرخید و به تابلوی مغازش خیره شد و بازتاب نور قرمز رنگی در آن تابلو بود که احساس فوق العاده ای بمن داد در یک لحظه صدایی در گوشم زمزمه کرد فلسوف یعطیک ربک فترضی به زودی آنقدر ثروت بهت میدم تا راضی بشی.
مسیر درست بود اما من بازهم نشانه میخواستم…
به هر حال ما به روستا رفتیم و بعد از اینکه چند روزی از حضور ما در روستا گذشت ما محو آرامش و سکوت و شب های پرستاره روستا بودیم ، بچه ها اگرهم ناگهانی بیرون میرفتند دیگر ماشین و موتور و خیابانی نبود که همسرم بهخاطر آن نگران باشد درسته که ما زیاد به روستا آمده بودیم ولی همیشه در شلوغی ها و برای تفریح بود و هیچوقت اینجوری و برای زندگی نبود بعد از گذشت چند روز از زندگی در روستا من متوجه شدم جهان منو به محیط آرام تر و با سکوت بیشتری آورده و این آرامش و سکوت فرصتی برای کار کردن بهتر و بیشتر را در اختیار من قرار داده بود.
در یکی از جلسات قدم دوم استاد جمله ای طلایی گفت نمیدونم شاید برای من با توجه به شرایطم طلایی بود و اون جمله این بود…
“وقتی داری رو خودت کار میکنی که نشونش اینه که احساست خوبه ، یه الهامی بهت میشه که باید یه کاری انجام بدی که اون کار منجر به نتایج یزرگ میشه اما حواست باشه وقتی انجام اون کار منجر به نتایج بزرگ شد اعتبارشو به خودت ندی که من بودم که این کارو انجام دادم بلکه اعتبارش به اون الهام و کسی که اون الهام رو به قلبت کرده میرسه ” و من دنبال اون الهام بودم و دائم به اون جلسه و آگاهی هاش فکر میکردم . و به اینم فکر میکردم که استاد میگفت همون مسیری که تو رو به خواسته های قبلیت رسوند میتونه تورو به خواسته های جدیدتم برسونه و من این راه جدید رو با مسیر فرزند دار شدنم در چند سال قبل تطابق میدادم.
چند شب بعد درحالی که انقدر احساسم خوب بود و قلبم باز بود که انگار بغض داشتم.نشستم و به همسرم گفتم بمن الهام شده همین الان از خونه برو بیرون تا بهت بگم چکار کنی و امشب مثل همون شبیه که میخواستم برم جواب تست بارداری رو بگیرم امشب مثل همون شبه.
من از خونه زدم بیرون روستای ما از توابع بخش عقدا محسوب میشه و تا عقدا 10 کیلومتر فاصله داره اون ندا درون قلبم میگفت فقط برو تا نشونه ها رو ببینی.
اونشب از خونه زدم بیرون رفتم کنار جاده اصلی یه فست فودی بود ، یکم با خودم فکر کردم و گفتم خوبه حالاکه ما موقتا اینجا هستیم از این فرصت استفاده کنم و تصمیم گرفتم برم اونجا تو اون فست فودی شاگردی کنم تا کار رو یاد بگیرم. همه چیز تحت اختیار رب بود و قرار نبود من فقط به مغز پوک خودم اطمینان کنم ، رفتم جلو و به شخصی که اونجا بود گفتم صاحب اینجا کیه و الان کجاست، بنده خدا گفت صاحب اینجا بیماره و نتونسته بیاد و امشب منوی شام هم نداریم و شما اگر گرسنه هستید یه غذا خوری 500 متر عقب تر قبل از پاسگاه هست.
نشونه ها رو دنبال کردم و رفتم اون یکی غذا خوری…
اما اونجا فست فودی نبود یه جایی شبیه کانکس با ورقه های فلزی درست شده بود کنده و آتیش و چایی آتیشی جلوی غذا خوری به راه بود و یک فرد قد بلند و خوشتیپ که رستورانش با تیپش کاملا در تضاد بود کنار رستوران روی تخت نشسته بود و با آرامش داشت با چند نفر دیگه صحبت می کرد ، صاحب اونجا بود ، اونجا کباب کوبیده و چنجه و دل و جگر و … بصورت ذغالی آماده میشد. انگار اینجا همون جایی بود که من هدایت شدم و همون الهامی که قرار بود بعدا منجر به نتایج بزرگ منتهی بشه بر قلب من جاری شده بود و اون کاری که بعد از دریافت اون الهام باید انجام میدادم مشخص شده بود ، من شادمان از اینکه مسیر پیشرفت و پلن بعدی که رب برایم چیده بود کلید خورده و سعی کردم رها باشم و درخواستمو با تکیه بر عزت نفس بصورت واضح به صاحب رستوران مطرح کنم جلو رفتم ،رب یکتا در گوشم گفت صداقت فراموش نشود، بدون مقدمه چینی سلام کردم و به صاحب اونجا گفتم من میخوام اینجا کار یاد بگیرم و مزدی هم نمیخوام درسته ایده اولی فست فودی بود اما هدایت رب به این سمت بود ، صاحب اونجا(سیدکاظم) تو چشای من خیره شد و گفت قبوله.
بعد شرلیطمو بهش گفتم که یه شب سرکار خودمم و دوشب میام اینجا.
رفتم خونه و به همسرم گفتم هدایت رب اینجوری بوده و من باید اینجا کارو یاد بگیرم تا ببینیم آینده چه خواهد شد.
شب اول وقتی اولین بار مشتری ها را دیدم سید کاظم ذغال ها رو روی کنده ریخت و دستگاه دمنده رو روشن کرد تا با آتش کنده ، ذغال ها هم روشن شود و جرقه های ذغال که به اطراف و بالا پرتاب میشد شبیه فشفشه قرمز صحنه ای زیبا خلق کرد این جرقه های زیبای قرمز ذهن منو در کسری از ثانیه به نور قرمز رنگ مغازه ساندویچی وصل کرد و احساس خوب وصف ناشدنی در من شکل گرفت و من نور خداوند را در جرقه ها دیدم و این نشانه ای از درست بودن مسیر بود.
و بعد یاد موسی افتادم که آتشی در بیابان دید و به سمت آن رفت و در آن مکان پیام خداوند رو دریافت کرد.
شاید خنده دار باشه ولی بعضی چیزها رو هیچ جای دیگه غیر از اینجا نمیشه گفت.
یجایی استاد میگه:بعضی وقتا خدا با چیزهای خنده دار بهت نشونه میده و باهات حرف میزنه به هر حال درستی مسیر برایم روشن شد و با ایمان قوی تری کار رو شروع کردم این روزها و شب هایی که قراره ازش بنویسم از شهریور سال گذشته شروع شد و اتفاقات معجزه وار و زنجیر وار مثل دومینو پشت سر هم تا امروز افتاد.
از خداوند بخاطر همه این الطاف و مهربانی ها سپاسگذارم.
ادامه دارد….
رحمتی بیعلتی بیخدمتی
آید از دریا مبارک ساعتی
الله الله گرد دریابار گرد
گرچه باشند اهل دریابار زرد
تا که آید لطف بخشایشگری
سرخ گردد روی زرد از گوهری
سلام به استاد گرانقدرم ومریم بانوی عشق
و همه دوستانم در ادامه لذّت بردن از این مسیر لبریز از عشق و آگاهی های ناب
خداروبی نهایت شاکروسپاسگزارم از بوی عطر خوش زندگی ،از فرصتی دوباره برای ارائه
کارنامه ای درخشان تر ،از آگاهانه تمرکز گذاشتن
بر روی لحظه لحظه های زندگی، از دوباره و دوباره
کودکی کردن که خداوند فرصتی طلایی ارزانی
داشته تا در این فرکانس بی نظیر و در این مسیر
جادویی بخندیم و برقصیم و شاد باشیم و
توانایی های خود را در مسیر رشد وپیشرفت های
عالی به کار ببریم
و فارغ از هر گذشته ای که داشته ایم از امروز و
این لحظه عاشقانه زندگی را در آغوش گرفته و با
ایمان و توکل به خداوند قدم برداریم و در هر شرایطی شکرگزاری را سرلوحه هر کارو اقدامی
قرار دهیم و تنها بر رشد و شکوفایی مان در مسیر
درست و آگاهانه تمرکز بگذاریم و فقط شاهد رشد خود باشیم .
زمان محدود است باید قدر و ارزش آن را دانست
در هر شرایطی هم که باشم باعث نمی شود اصل زندگی کردن را فراموش کنم ،امروز در مداری هستم
که حق انتخاب دارم به گذشته و افراد و رفتارهایشان بیاندیشم و ذهنم را درگیر کنم و یا
درس هایش را که باعث رشدم می شود بردارم و بقیه رو به خدابسپارم چون بی شک خودم هم
رفتارهای ناآگاهانه ای داشته ام اما با گذر زمان
و قرار گرفتن در این وادی مقدس سعی کردم
تمرکزم را روی رفتارها و عملکردهای خودم قرار دهم و کسی را قضاوت نکنم و به انسان هایی
که دوروبرم هستند عشق بورزم و طبق فرمایشات
استاد مثبت ها را ببینم و وقتی تمرکزم
روی مثبت ها معطوف شد خودم از درونم بیشتر
احساس آرامش می کردم مثلا در رابطه با عزیزدلم
تمام حواسم می رفت به روزهای اول آشنایی مان
و رفتارها و خصلت های بی نظیرش و خاطرات
فوق العاده ای که با هم داشتیم و هرروز ذوق و شوق و یادآوری اون خاطرات و امروز مجدد من
رفتارهای عالی تر و عاشقانه تری رو دارم تجربه
می کنم و این باعث شد حتی نسبت به کسانی
که در کنارشان زندگی کرده بودم و به نوعی دلخوری هایی هم داشتم ذهنم رو عادت دادم که
نسبت ه اونها هم مثبت اندیش شود و اینکه اونها
با رفتارهایشان مثلا باعث شدند من خودکفا شوم
و همیشه در جامعه و جاهایی که کار می کردم قوی و مقتدر باشم و به قولی خودم گلیمم رو از آب
بیرونبِکشم که امروز در زندگیم موفق تر عمل کنم،
خودماونی نباشم که رفتاری از گذشته که به من آسیب زده رو تقلید کرده و امروز نسبت به دیگران بهنمایش می گذارد بلکه سعی کردم آرام آرام همین طور که در اینمسیر قدم بر می دارم و آگاهی کسب می کنم از خداوند برای برخی رفتارهایم هدایت بخواهم آخ چقدر زود عصبانی
می شدم اما به لطف خداوند و اینمسیر رویایی
اصلا یادمرفته عصبانیت چطوری هست و این همان آرامش و احساس عالی هست که همیشه
دلممی خواست داشته باشمچون سرمایه های
بی نظیری هستند و من توانستم از خیلی رفتارها
خودم را نجات دهم و دیگر آگاهانه رفتار کنم و
امروز خداروشکر می کنم از کسی گلایه ای ندارم
هر چه بوده می بایست بوده و از خودم هم همین طور و با پذیرش خودم و دیگران توانستم حق انتخاب زیباتر زندگی کردن را به خودم بدهم و
خصلت های خوب را جایگزینکنم تا خودم شادی و حس خوب رو تجربه کنم وبازتاب آن را به دنیای زیبای دوروبرم هدیه بدهم واقعا چقدر برای خودمان لذّت بخش است که دیگر از دید مثبت به همه چیز نگاه می کنیم و به تاروپود وجودمان کمک شایانی می کنیم که خود را غرق در آرامش ،احساس عالی و شکرگزاری ببیند و در سلامتی
جسم وجان و روح و روان مان هم
تأثیر گذار می باشد .
گذشته را با تمام خاطراتش با عشق
به گذشته می سپارم و از درس هایش برای رشد وپیشرفتم تا جبرانی باشد در پیشگاه پروردگارم
و امروز آگاهانه تمامتمرکزم را بر لحظه زیبای اکنون
می گذارم تا لحظه آگاهی بشود جزء لاینفک وجودم تا گفتار،رفتارو کردارم را مدیریت کنم مبادا
که قلب کسی را برنجانم ،
زمان محدود است، می خواهم کسانی که کنارم هستند عشق را به یادگار از من داشته باشند
می خواهم شتاب کنم در گفتن دوستت دارم ها،
می خواهم فقط در انسان ها ،مثبت هایشان را
در ذهنم تداعی کنم و به نظاره بنشینم و چقدر
خودم را رها و سبکبال می بینم
دیگر نه قضاوتی ،نه کنترلی و نه …..
فقط چون کائنات عشق دادن و عشق دادن
را می آموزم و از خداوندی که خود منبع عشق است و من هم از او هستم پس می توان هرروز و هرلحظه با این دیدگاه در جنت المأوی زندگی کرد
و لذّت برد …..
در پناه خداوندمهربانم هرنفس شاد، سلامت، ثروتمند، سعادتمند، موفق و عالی باشید و بدرخشید، عاشقتونم.
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
متشکرم متشکرم متشکرم
سلام به خواهر گلم خانوم مهدویفر عزیز
وقتی دیدم هم فامیلی هستیم بسی زیادی خوشحال شدم و بیشتر ترغیب شدم به خوندن کامنت زیباتون … آفرین به شما به رشدو تغییری که داشتید به اینکه هدایت شدید به این مسیر الهیی.. از خدا براتون بهترین هارو خواستارم
امیدوارم هرکجا که هستید
شاد سالم ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید خدانگهدار
از مقاماتِ تَبَتُّل تا فنا
پایه پایه تا ملاقات خدا
سلام به روی ماهِ زیبای سحرِعزیزم
ای جووونم چه هم خانوادگی جالبی ،ممنونم از لطف و مهربونیت و چه سعادتی بالاتر از این که در اینمسیر زیبا و توحیدی و سراسر رشدوپیشرفت، دست در دست همدیگر و با دلی
لبریز از ایمان و امید به خداوندِ
سخاوتمندمان ،هر لحظه مان شده
زندگی در بهشت آرامش واحساس عالی در کنار استاد بزرگوارمان که چون خورشیدی تابان در این مسیر بهشتی به زندگی مان نور الهی را تاباند تا به منبع اصلی نور و عشق این دنیای زیبا وصل باشیم و آرامو متوکل به پیش برویم .
سحر جانم هر جا هستی زیباست
و لبریز از عشق است و امیدوارم در پناه خداوندمهربانم هرنفس شاد، سلامت، ثروتمند، سعادتمند، موفق و عالی باشی و بدرخشی عزیزجانم
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
متشکرم متشکرم متشکرم
به نام خدایی که به تنهایی کافیست.
سلام خدمت استاد عزیز و دوستان و مریم جان.
استاد این ریشه یابی مسأله پیدا کردن ریشه رفتارها و ناراحتی ها رو من قبل از اومدن به این سایت توحیدی در مورد خودم و پسرم وقتی به روانشناس یا مشاورهای مدرسه مراجعه می کردم دیدم و خیلی خوب می دونم که نتیجه ای جز بدتر شدن وضعیت نیست.
وقتی از افسردگی و تمرکز بر نکات منفی می گفتید من با گوشت و پوست و تک تک سلولهام می شناختمش حسش کرده بودم و خیلی خوب درک کردم تمرکز بر نکات مثبت رو رها کردن گذشته و مقصر دونستن دیگران.
از وقتی با آموزشهای شما آشنا شدم از وقتی فکر کردن به گذشته و ناراحتی ها رو رها کردم از وقتی خواهر شوهر و مادر شوهر و خواهر و مادر رو مسول زندگی و اتفاقات بدم ندونستم از وقتی فهمیدم هر اتفاق بدی رو خودم ساختم حتی رفتارهای دیگران با من از وقتی فهمیدم باید در زمان حال زندگی کنم بر نکات مثبت و زیباییهاش تمرکز کنم همه اون اشکها و استرسها و نفرتها و کینه ها و بغض ها تبدیل شد به عشق و دوست داشتن به لبخند به خوشبختی به لذت بردن از زندگی .
به غر نزدن به قهر نکردن خدای من اینا باعث شد دوباره فاطمه قبل از اومدن به سایت رو مقایسه کنم با الآنم و چقدر دوست داشتنی تر شدم چقدر رابطم با همه زیباتر شده چقدر فرزندم مستقل تر شده شادتر شده اجتماعی تر شده .
وقتی یه روانشناس می خواد ریشه رفتارها رو پیدا کنه و تو برمی گردی به گذشته و اتفاقاتی که شاید از یاد برده بودی دوباره زنده می کنی و دیگران رو مسول می دونی اشکت در می یاد هی به یاد می یاری بعدی بعدی بعدی خدای من خودت رو بدبخت عالم می بینی و دیگران رو همه دشمن وبعد به جای اینکه حالت بهتر بشه البته در لحظه به خاطر گریه هات بهتر شدی اما موقع ظرف شستن لباس شستن کار کردن موقع خواب گذشته ای که تعریف کردی مثل یه فیلم سینمایی از جلوتر رد می شه و تو نفرتت نسبت به آدمها کینت نسبت به اطرافیانت نفرتت از زندگی بیشتر می شه هی ادامه می دی نصف شب از خواب بیدار می شی اشک می ریزی با همه تو ذهنت می جنگی و بعد حتی به بیماری شدید یا خودکشی فکر میکنی تا دل دیگران بسوزه تا عذاب وجدان بگیرن.
اما وقتی به حرفهای استاد گوش می دی وقتی برات از توحید می گه وقتی برات از فرکانس می گه وقتی از صلح می گه اون وقت همه رو دوست داری دیگه نیازی به توجه کسی نداری تو به هر چی نگاه می کنی یه زیبایی درش پیدا می کنی حتی کفش و لباس کهنت زیبا می شه خونت قشنگتر از قبل می شه گلهات بیشتر رشد می کنند مشتریات شادترن ثروتمند ترن دستپختت بهتر می شه و تو می شی عباسمنشی خلیفه خدا در زمین که خدا عاشقشه دوستش داره براش زیبایی و ثروت می خواد براش عشق می خواد اصلا آفریده شده تا لذت رو زیبایی رو تجربه کنه.
دستت رو می زاری تو دست خدا دلت می خواد بغلش کنی بهش می گی سپاسگزارم ممنونم که من رو خلق کردی.
متشکرم استاد تو بهترین مشاور زندگیم بودی.
به نام خداوند مهربون که هر چه دارم از آن اوست
خدایا من بدون تو هیچیم تو هستی رب العالمین
سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته نازنین
استاد واقعا بر این باور یقین پیدا کردم خدا هدایت میکنه و وقتی ببینی که داری از مسیر دور میشی باز به طریقی متوجه ات میکنه و هدایت میکنه برگزدی به مسیر درست ، من میخوام تجربه ای رو بگم که خدا واقعا نجاتم داد هر چند برام درد داشت ولی وقتی اجازه بدی خدا هدایت کنه باید بپذیری و خدا رو بی نهایت سپاسگزارم که منو همیشه به مسیر درست هدایت کرده حدود دو ماه پیش با فردی آشنا شدم که میگفت روانشناس هست و میگفت روانکاوی انجام میده و کار طرحواره ها انجام میده و من چون اعتقاد ندارم و رد کردم چون من به آموزش شما اعتقاد دارم وقتی میبینم این همه از دوره های شما نتیجه گرفتن و خود شما و زندگی شما رو میبینم و باور کردم و در زندگی خودم هم به نتایجی رسیدم تو این مدت کمی که در سایت هستم و میدونم نتایج بزرگتر هم میاد پشتکار داشته باشم
اما اون شخص داشت باور منو تغییر میداد و میگفت آموزش استاد عباسمنش فقط انگیزشی هست و برای تغییر باورها هم باید روانکاوی کرد و به گذشته برگشت و به من اثبات میکرد استاد هم از همین روش و NLP برای تغییر باورها استفاده کرده و بخوای جملات تاکیدی مدام تکرار کنی برای تغییر باور فاییده نداره ، خودتو خسته کردی ، و این مسئله عمیقه و باید وارد گذشته شد و روش کودک درون میگفت و وارد بچگی میرفتی و میگفت و نامه باید نوشت با دست مخالف سوال بپرسی و با اون دست دیگه جواب اومد بنویسی از گذشته چی اذیتت کرده و من گفتم امتحان کنم و به قدری از درون بهم ریختم و اذیت شدم و حسم بد شد و بعد میگفت طبیعی هست و برون ریزی هست و بعد مراحل دیگه داشت میگفت باید انجام بدی و من انجام ندادم
چون استاد شما میگید احساس خوب اتفاقات خوب و من حسم بد شده بود و من تمام تلاشم کردم مومنتوم منفی شکل نگیره و حسمو خوب کردم
موردی که برام جالب بود این بود که خود همین شخص آروم نبود تنش داشت و عصبی و خدا صحنه ای بهم نشون داد از رفتار این شخص که من بیشتر بهم ثابت شد و اصلا به قوانین اعتقاد نداشت فقط روانکاوی ، طرح واره ها ، وقتی میدیدم نتیجه ای هم نگرفته بود از زندگی و فقط ادعا بود ،
از اونجا که من از شما استاد یادگرفتم قوانین من توجه م آوردم از اون شخص بیرون به نکات مثبت توجه کردم و سعی کردم حس بد بهم دست نده و بدون اینکه من کاری کنم خودش خیلی راحت رفت و اینجا اعتقاد پیدا کردم بیشتر به قوانین و وقتی از خدا هدایت بخوای هدایت میکنه و خیلی افراد نامناسب از زندگیم تا الان حذف شدند ،
و بعد زاویه دیدمو تغییر دادم گفتم این موضوع به نفع من بود و برام خیریتی داشته و هم درسی و من به این نتیجه رسیدم که این آدم باعث شد من بیشتر به قوانین اعتقاد پیدا کنم و بدونم این مسیر درسته که خدا هدایتم کرده و در این سایت هستم ، و باید بیشتر روی باورهام کار کنم . و این فایل هم هدایتی از خدا بود که خوشحال باشم و جواب سوالاتم بیشتر گرفتم
و از خداوند سپاسگزارم ، استاد ازتون ممنونم بایت آگاهی هایی که در اختیار ما قرار میدید و راه درست نشون میدید .
به نام خدای که همه چیز میشود همه کس را
به نام یگانه معشوق من
به نام زیباترین رب جهان
به نام خالق همه هستی
خدای که نور قلب من هست
خدای که در ذره ذره سلول های من جاری هست
سلاممم خدا جان
سلاممم بهترین رفیقم وقتت بخیر باشه
تو از عشق قلب من میدانی خدا
تنها چیزی که من را با همه وجودم وادار به نوشتن میکند هوای عشق توست
تو چرا این قدر خوب و زیبایی ؟
تو چرا این قدر پر از عشقی ؟
به همین اشک های که دارم میریزم قسم هست خدا من یک لحظه حتی یک دم بدون تو نمیتوانم
ندارد زنده گی بدون تو لذت
آخه همه لذت زنده گی در حضور توست
تو در قلب من هستی
منم در قلب تو هستم
ما عاشق و معشوق همیم
این عشق را با هیچی در جهان عوض نمیکنیم
من این عشق را کجای جهان میتوانم دریابم
من دنبال این عشق کجا بگردم
از کی میتوانم دریافتش کنم جز تو
خدایااااا ای آنکه همه هستی من هست من را به حال خودم رها نکن
حاضرم حاضرم حاضرم فقط با تو باشم و این من را کافیست
لبریز میشم از عشق از بی نیازی از داشتن از حس خوب از سپاسگذاری
وقتی به اسمان نگاه میکنم بی دلیل لبخند میزنم
وقتی به آدما نگاه میکنم بی دلیل اشک میریزم
وقتی به ستاره نگاه میکنم بی دلیل چشمک میزنم
وقتی به خورشید نگاه میکنم بی دلیل سلام میکنم
وقتی به ماه نگاه میکنم بی دلیل حرف میزنم
اخه همه زنده گی من پر شده از حضور زیبایی تو
من کجا این حس و حال خوب را دریافت کنم
خدایاااااااااااااااااااااا میشه با همه وجودم بگم دور سرت بگردم ؟
میشه بگم من عاشقتم فقط برای من باش ؟
میشه بگم از کنارم یک لحظه هم دور نشو ؟
سلامممممم رفیق های قشنگم
رفیق های که قلب شان جایگاهی خداست
با همه قلبم دوستتتت تان دارم
دست خودم نیست هر بار میایم بنویسم در باره خودم دستم میرود سمت خدا من و خدا مینویسم
میدانید خداوند عشق مطلق هست
بیاید از عشق خدا بگم
من در بالکن در نسیم ملایم نشستیم جای که من و خدا هستیم
یک لیوان خوشگل دارم که برای خودم با عشق چای میریزم و با خدا نوش جان میکنم
به ستاره ها دارم نگاه میکنم و عشق میکنم از قدرت خالق زیبایم
از مکالمه من و خدا برای تان بگم
داشتم نگاهش میکردم
گفت چیست ؟
گفتم هیچی فقط دوستتتت دارم با همه وجودم
گفت من با ذره ذره سلول هایم دوستتت دارم
ناخود آگاه لبخند زدم گفتم خدا مگه تو سلول هم داری
گفت مگر چیست سلول های تو سلول های من هست من در تو جاری هستم
گفت تو دختر قشنگی من هستی تو فرزند خاص من هستی
بی نهایت هوایت را دارم و عاشقتم
گفتم خدا تنهایم نگذار
گفت با من هستی ؟
گفتم بلیییییی
گفت باورت میشه که من در هر دم و بازدم تورا میبوسم و همیشه کنارت هستم مگه میشه خودم را رها کنم تو نور من هستی
گفتم خدا چی کنم همیشه حست کنم
گفت چشم هایت را ببند ضربان قلبت را حس کن هر بار من میتپم
گفتم خدا بدان دوستتتتتتتتتتتتت دارم
گفت عزیزم منم دوستتت دارم و همیشه خیر خوبی و پاکی وارد زنده گی ات میکنم جز این چیزی وارد زنده گی تو از سمت من نمیشه
دلم قرص شد با همه وجودم آرام گرفتم
گفت چیست ؟
گفتم هیچی دارم لبخند میزنم
گفت بیبیبیبین عشق مطلق منم و من همیشه در تو جاری هستم من همیشه کنارت هستم تو بی نیاز از همه عالم هستی عشق من
گفتم باشه تورا که دارم من خودم را بی نیاز حس میکنم
………………….
خدا این قدر قشنگ هست
خدا این قدر زیباست
میایه با عشق با تو حرف میزند
دستش سرت میکشد و نوازشت میکنه
مگه میشه عاشق خدا نشوی
مگه میشه با خدا باشی نگران باشی
مگه میشه با خدا باشی و گذشتت را مرور کنی و از آینده بترسی
کارگردان این جهان خداست حواس اون به همه چیز هست
وقتی تو خواب میشی بزرگ ما بیدار هست
برای چی غصه میخوری
برای چی نگران هستی
رهاااااا کن دل بده به خدا
تو از خدا کاربلد تر هستی ؟
تو از خدا بهتر میدانی ؟
تو حتی قدرت کنترول کوچکترین چیز های زنده گی خودت را نداری
چرا بیخود زور میزنی
رها کن و بچسپ به قدرت خدا و عشق کن از عاشقی ها خدا
بیبیبیین چطور همه کس و همه چیزت میشود
بیبیبیین چطور همه عالم را در خدمت تو قرار میدهد
بیبیبین چطور عشق میشود برایت
خداوند ما را به شدت کافی هست
خداوند همه چیز میشود همه کس را
خدایاااااااا عاشقتمممممممم
خدایااا میبوسمت اونم خیلیییییی زیاد ️