اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی - صفحه 1 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی
    459MB
    35 دقیقه
  • فایل صوتی اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی
    34MB
    35 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

452 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    جواد خاکی نژاد گفته:
    مدت عضویت: 1199 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    سلام خدمت استاد عزیزم

    سلام خدمت دوستان هم فرکانسیم

    خداوند رو سپاسگزارم که به من فرصتی دوباره داد تا بیام اینجا و نظر خودمو بیان و نظرات دیگران در جهت بهبود زندگیم در تمام ابعاد استفاده کنم

    از خداوند متعال درخواست میکنم که به من کمک کنه تا بهترین اون چیزی میتونم به یاد بیارم رو کامنت کنم و رد پایی و درس عبرتی بشه برای خودم و دوستان

    این موضوع عمق زدن و ریشه‌یابی مسائل خیلی مرسومه بین مطالب روانشناسی

    من یه مدت برای آشنایی بهتر با قوانین و همچنین چون استاد در موردش صحبت کرده بودند ، رفتم و توی جلسات معتادان گمنام شرکت کردم

    یکی دوستانم که توی این جلسات خیلی کار کرده بود هم اونجا دیدمش و همین باور به اصطلاح هست که میان مسائل رو کنکاش و جستجو میکنن

    یا بعضی متد های دیگه هستن که به اسم شفای زخم و میرن تو دل زخم های گذشته و با بررسی اون خاطرات و علت و دلیل اون رویداد می‌خوام اون زخم رو شفا بدن

    من که خودم هیچوقت تو بهر این داستانا نرفتم توی همین سایت هم در صورتی در مورد خلق و خو‌های نامناسبم‌ صحبت کردم ، در حدی که احساسم رو بد نکنه

    هر چقدر به دنبال مشکل بیشتر باشی ، مشکل بیشتری رو پیدا می‌کنی

    ما قرار نیست مشکلات و مسائل نامناسب رو از بین ببریم

    ما قراره از اونا اعراض کنیم و نادیده‌شون بگیریم ، کاری بهشون نداشته باشیم و روی مسائل مثبت تمرکز کنیم

    با توجه به حجم اخبار منفی که از بیرون دریافت میشه و با توجه به محیطی که توش قرار داریم ما باید به اتفاقات از زاویه‌ای نگاه کنیم که احساس مون رو بد نکنه حداقل

    چون ما نمی‌تونیم دائما به افراد بگیم تو اینجوری باش تو این حرفو‌ نزن ، تو اینکار رو نکن ، نه این اتفاق نیوفته الان

    مهارت کنترل ذهن خودشو همینجا نشون میده دیگه

    که حتی با اینکه شرایط نامناسبه، نا جالبه ما بتونیم ازش اعراض کنیم یا زاویه دیدمون رو تغییر بدیم

    خیلی وقتا استاد در مورد یه شرایط خاص مثال هایی زدند و طوری تعریف کردند که اگه ما اونجا بودیم یه برداشت متفاوتی با استاد داشتیم

    در هر شرایطی ما آدما از زوایای مختلفی به یک قضیه خاص نگاه میکنیم

    پس در هر صورت اتفاقات و عوامل بیرون از ما خنثی هستند و این نوع نگرش ماست که نتیجه اون اتفاق رو مشخص می‌کنه

    من دو روز پیش سر یه موضوع ساده با یکی از دوستان یه بحثی پیش اومد که باعث شد عصبانی بشم بعد که یکم آرومتر شدم ، این آگاهی اومد که جواد هر موقع احساسات منفی تو رو در بر میگیرند ینی زاویه‌ات با انرژی خداوند تنظیم نیست

    ما مثل یه دیش و آنتن ماهواره‌ایم که فرکانس می‌فرسته و دریافت می‌کنه

    اگه ما تلویزیون‌مون برفکی و خش داره تلویزیون مشکلی نداره ما آنتن‌مون با مرکز تنظیم نیست

    پس هر موقع سپاسگزاریم ، هر موقع شادیم ، هر موقع رها هستیم ، هر موقع امیدواریم ینی هم‌جهت شدیم با فرکانس خداوند و طبیعتا نتایج مثبت رو تجربه خواهیم کرد و هر موقع می‌ترسیم ، غمگینیم ، خشمگین هستیم و اتفاقات بدی رو تجربه میکنیم تنها کاری که باید بکنیم اینه آنتن‌مون رو تنظیم و همجهت کنیم با فرکانس و موج خداوند

    از شما استاد عزیزم سپاسگزارم که هر روز یه فایل جدید میذارید روی سایت و من چقدر خوشحال میشم از دیدن روی زیبای شما و از شنیدن صداتون

    وجودتون و حضورتون مایه دلگرمی من و امثال منه

    وجودتون پر نور و پر برکت استاد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 111 رای:
    • -
      زکیه لرستانی گفته:
      مدت عضویت: 2077 روز

      سلام دوست عزیزم آقا جواد

      سپاسگزارم بخاطر کامنت ارزشمندی ک نوشتین و آگاهی های نابی ک با ما ب اشتراک گذاشتین

      چقد قشنگ گفتین:

      خیلی وقتا استاد در مورد یه شرایط خاص مثال هایی زدند و طوری تعریف کردند که اگه ما اونجا بودیم یه برداشت متفاوتی با استاد داشتیم

      در هر شرایطی ما آدما از زوایای مختلفی به یک قضیه خاص نگاه میکنیم

      پس در هر صورت اتفاقات و عوامل بیرون از ما خنثی هستند و این نوع نگرش ماست که نتیجه اون اتفاق رو مشخص می‌کنه

      سپاسگزارم بخاطر این یاد آوری ارزشمند

      اتفاقات خودی خود خنثی هستند،این ماهستیم ک بهشون برچسب خوب یا بد میزنیم

      چقد قشنگ گفتی ما باید زاویه دید خودمون رو درست کنیم

      نگرش ماست ک نتیجه رو مشخص میکنه

      عسی ان تکرهوا شی و هو خیر لکم

      عسی ان یحبوا شی و هو شر لکم

      و مثال تنظیم دیش ماهواره و فرکانس خیلی عالی بود

      سپاسگزارم ازت دوست عزیزم

      شاد و موفق و ثروتمند باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
    • -
      محمد امین و مریم گفته:
      مدت عضویت: 950 روز

      بنام خداوند رحمان رحیم بنام خدای کریم

      چقدر لذت بردم از کامنت شما دوست عزیزم مخصوصا این قسمت ( هر موقع احساسات منفی تو رو در بر میگیرند ینی زاویه‌ات با انرژی خداوند تنظیم نیست ) چه درک زیبا و بالایی از احساسات بهم یاداوری شد.

      زاویه دید یا همون دیدگاه ما به مسائل هست که همه چیز رو رقم میزنه من این روزا خیلی رو خودم رو احساسم کار میکنم و توی مسائل تکراری زندگیم مثل رفتار با فرزندم که خیلی کم از دستش عصبانی میشدم ولی باز هم با پیگیری الگوهام و تغییر زاویه دیدم نسبت به کار های فرزندم چند وقته خیلی اروم تر هستم و با درست صحبت کردن با فرزندم خیلی چیزا رو حل میکنیم واقعا از کامنت شما لذت بردم و یادگرفتم و بیشتر حرف های استاد رو فهمیدم و متشکرم از کامنت زیبای شما.

      صمیمانه و از ته قلبم برای شما دوست عزیزم آرزوی بهتیرن ها رو دارم

      از شما استاد عزیزم سپاس گزارم که در بهترین زمان ها بهترین فایل ها رو برای ما آماده میکنید.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 761 روز

    🟣 «وقتی جاده و دل هر دو هم‌مسیر میشوند»

    چندماه قبل ،صبح آن روز، مثل خیلی از روزهای پیاده‌روی‌م، داشتم راهی مکان مورد علاقه‌م میشدم. امایک تفاوت بزرگ داشت؛ تفاوتی که شاید اگربخواهم در یک جمله بگویم، این بود : «یک حس وقار و آرامش تازه درمن نشسته بود.»

    الهامهای چند روز قبلش هنوز در ذهنم تازه بود. همان الهامهایی که به من یادآوری کرده بودند طبق آیه‌ی

    «عَسَى أَن تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ»

    گاهی آن معطلی‌ها، آن سختیهای کوچک، همان “تایم اوت”‌های خداست برای قوی کردن باور فراوانی ما و ایجاد خواسته‌های تازه در دل‌مان.

    آن روز، حتی قبل از رسیدن به محل پیاده‌روی، حس کرده بودم که این سفرکوتاه جاده‌ای قرار است درس بزرگی برایم داشته باشد.

    ~~~~~

    ماشینی که هنوز بدستم نرسیده بود، اما با تمام وجود حسش میکردم

    در حین رانندگی، یک حس خاص در من شکل گرفت؛ حسی که انگار روح من را سنگینتر و در عین حال آرامتر میکرد.

    مثل این بود که درونم یک پرده جدیدی از “وقار” و “صبر” و “سکوت” باز شده باشد.

    در ذهنم این تصویر شکل گرفت که پشت فرمان یک تویوتا لندکروز یا یک لکسوس‌ال‌ایکس نشسته‌ام. ماشینی بزرگ که به هیکل‌م میآید . قدرتمند، و در عین حال آرام و موقر. هرچند درهمان لحظه یک صدای کوچک در ته ذهنم میگفت:

    “اینها دربازار ایران کمی قدیمی شده‌اند… تو باید چیزی آپشنال‌تر سوار باشی، مثل یک لکسوس دوهزار وهجده یا یک راوفور هیبریدی .”

    جالب بود که این دو حس در من همزمان وجود داشت: هم وقار و سنگینی یک ماشین لوکس و جاده‌ای، هم آپشنال و به‌روز بودن یک خودروی مدرنتر.

    اما در نهایت، این فکر از درونم گذشت که:

    ● وقتی خداوند ثروت ما فوق تصورم را به من داده و توی حسابم هست، پس رهامیکنم و انتخاب بهترین ماشین را هم به خودش میسپارم.

    او بهتر ازمن میداند چه چیزی برایم مناسبتر است.

    ~~~~~

    رانندگی آرامتر ، صبر بیشتر

    نتیجه این حس، کاملاً در رفتار رانندگیم مشخص شد. من که معمولاً سریع و پرانرژی رانندگی میکنم، منی‌که عاشق سرعت و هیجانم، از آن روز دیگه کاملاً آرام شده بودم ،

    • به ماشینهای دیگر راه میدادم،

    • صبور بودم،

    • اجازه میدادم آنها جلوتر بروند.

    این رفتاربرایم تازگی داشت. احساس میکردم وقتی خودم را درجایگاه مالک یک ماشینی‌که برای بقیه رویایی است ، میگذارم، انگار خودبه‌خود شأن و رفتارم هم تغییر میکند!!

    ~~~~~~

    بخشیدن و اِعراض کردن در جاده

    همانطور که آرام رانندگی میکردم، با خودم زمزمه‌هایی داشتم:

    • “بذار بره… اشکال نداره… منم یه روز از این ماشینها سوار بودم.”

    • “منم یه روز مثل همینا عجله داشتم.”

    • “منم یه روز مثل همینا اشتباه رانندگی میکردم.”

    و در عین حال یادم میومد که هر کسی باید درحد ماشینی که سوار است، زیبا رانندگی کند، به قوانین احترام بگذارد، و آرامش دیگران را حفظ کند.

    بنابراین

    اول حفظ مومنتوم مثبتش و اجرایی کردن اون رفتارها (+رها کردنش)

    وپس از آن، (حفظ حالت دریافت و) تحویل نعمت و خواسته‌ی مورد نظر .

    سیرتکامل ِ رسیدن به خواسته اینگونه است .

    ~~~~~

    ■ ‌پس با خودم گفتم:

    “محسن! تو که الان سوار ماشین مورد علاقه‌ت هستی، زیبا رانندگی کن… بقیه افراد را در مسیر ببخش… از اشتباهات و بی‌قانونی‌هاشون اِعراض کن.”

    ( ⭕️ کسانی که اهل رانندگی‌های روزانه توی خیابونا و جاده‌های ایران هستن، میدونن که این‌یکی از سخت‌ترین کارهاست . اونا میدونن دارم چی‌میگم )

    ~~~~~

    یک پیچ کوچک که یک تغییر بزرگ ساخت

    شاید برای دیگران بی‌اهمیت باشد، ولی برای من آن روزیک لحظه طلایی اتفاق افتاد.

    همیشه عادت داشتم در یک نقطه از مسیر، به جای طی کردن مسیر اصلی، یک پیچ خلاف جهت بروم که فقط 20 متر طی میکردم و بیش از هزارمتر صرفه‌جویی ‌میکردم در مسیر نسبتا شلوغ .

    اما آن روز، برای اولین بار، آن عادت را کنارگذاشتم. به جای آنکه سراغ راه نزدیک بروم، مسیر قانونی را ادامه دادم، یک کیلومتر بالاتر دورفلکه زدم، و کاملاً با وقار و احترام به قوانین، و احترام به خودِ موردِ علاقه‌سوارم ، به مسیرم ادامه دادم.

    آن حس قانون‌مداری و فراغ بال، واقعاً برام لذتبخش بود. انگاریک نسخه ارتقا یافته ازخودم را تجربه میکردم.

    نشانه‌ی کسی که باور فراوانی رو در خودش محکم کرده ، اینه که

    ● از عجله وحس کمبود زمان ،

    ● از بی حوصلگی و بی صبری…

    به راحتی برحذر خواهد شد. ( توحید عملی )

    ~~~~~~

    مومنتوم مثبت؛ سرمایه‌ای که باید حفظش کرد

    در تمام مسیر، از این حال خوب لذت بردم. از این مومنتوم مثبت که درحین رانندگی شکل گرفته بود، از این بخشیدنها، از این رهایی، از این قدرت فراوانی، و از این خودباوری.

    این تجربه به من یاد دادکه حتی توی ساده‌ترین کارای روزمره، مثل رانندگی، میتوان مومنتوم مثبت ساخت و اون روحفظ کرد.

    و من مطمئنم که همین مومنتوم مثبت، همین احساس مالک بودن و وقار، همین انتخابهای کوچک ولی درست، همان چیزهایی هستن که باعث میشن ماشین مورد علاقه‌م خیلی زودتر و آسانتر از چیزی که فکرش رومیکنم بدستم خواهد رسید. ( و این برای هر خواسته‌ی دیگه هم صادقه)

    ~~~~~~~

    درسهایی که گرفتم

    احساس‌ ِ قبل از “داشتن” ، کلید جذب است.

    آن روز، من هنوز‌ماشین مورد علاقم رو نداشتم، اما با تمام وجود حسش کردم. حس مالکیت، حس وقار، حس آپشنال بودن.

    همیشه‌، رفتار، انعکاس باور است.

    وقتی باور میکنی ثروتمند و صاحب ماشین رویایی هستی، حتی رانندگیت هم متفاوت میشه .

    قانون‌مداری، بخشی از شأن مالکیت است‌‌.

    مسیر قانونی و با احترام رفتن ( در هر مسیری از هر خواسته‌ای )، برایم نماد احترام به خودم و دیگران بود.

    اِعراض، آرامش می‌آورد.

    بخشیدن اشتباهات دیگر، به جای دعوا و عصبانیت، حس آزادی و رهایی میدهد.

    مومنتوم مثبت را بایدمحافظت کرد.

    از لحظه‌ای که این حس را پیداکردم، مراقب بودم که با هیچ حرف یا عملی خرابش نکنم.

    ~~~~~~

    جمع‌بندی

    برای من، این تجربه فقط یک رانندگی روزانه نبود. این یک تمرین واقعی جذب بود؛ تمرینی که با الهام، تصویرسازی، رفتار متفاوت، و حفظ مومنتوم مثبت همراه شد.

    [ کسی که “ایمان‌قوی” ( +مثلا غرورِ مولد + مثل داشتن ِ سبک ِ زندگی شخصی ) داشته باشه “باج ” نمـــــیده ، حتی به نفس‌ش ،‌حتی به شیطان پنهان . چون هر روز و البته خیلی راحت از خدا میخواد “هدایت”ش کنه و اون هدایت رو شجاعانه اقدام میکنه ]

    و جالب اینجاست که حتی اگر ماشین مورد علاقه‌م همان فردا هم به دستم نرسید، همین حس مالکیت، همین وقار، و همین آرامش، خودش پاداشی بزرگ بود .

    ایمان دارم که وقتی خداوند در قرآن وعده داده و من هم‌جـــــهت با جـــــریان او اقدام میکنم، هر خواسته‌ام سریعتر و حتی بهتر از آنچه تصور میکنم به سراغم می‌آید.

    ~~~~~~~

    🩷️ محسن، نسخه امروزت، همان محسن لکسوس‌سوار است؛ حتی اگر فعلاً پشت فرمان ماشینی دیگر باشی .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 122 رای:
    • -
      mahdiyeh گفته:
      مدت عضویت: 2150 روز

      سلام به محسن توحیدی عزیز

      دوست و هم خانواده خوبم

      چقدرررر این آگاهی های نابت، زبان حال ِ دیروز و امروز من بود که توی جاده بودم و دقیقا همین آگاهی هایی که بر قلب تو جاری شد، دقیقا بر قلب و روح من جاری شد!

      و اینقدر این هم زمانی ِ هدایت شدن به متن ِ آگاهی هات برام جذاب بود که نتونستم پاسخی برات ننویسم!

      دقیقا همین حس و حال و ثبات شخصیتم با تکرار ِ باورهای درست در مورد ِ شخصیت لکسوس سوار؛دیروز و امروز توی جاده برام تکرار شد که کامنت تو، یک یادآوری از سمت خدای مهربانم برام بود؛

      کلمه به کلمه و جمله به جمله این آگاهی های ناب!

      خصوصا این آگاهی ها:

      الهامهای چند روز قبلش هنوز در ذهنم تازه بود. همان الهامهایی که به من یادآوری کرده بودند طبق آیه‌ی

      «عَسَى أَن تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ»

      گاهی آن معطلی‌ها، آن سختیهای کوچک، همان “تایم اوت”‌های خداست برای قوی کردن باور فراوانی ما و ایجاد خواسته‌های تازه در دل‌مان.

      آن روز، حتی قبل از رسیدن به محل پیاده‌روی، حس کرده بودم که این سفرکوتاه جاده‌ای قرار است درس بزرگی برایم داشته باشد.

      چون منم دقیقا به همین شخصیت تبدیل شدم توی رانندگی و توی تنهایی هام در جاده های کشور…

      ازت ممنونم که پیام آور ِ خدای مهربانم شدی برام

      وحساااابی حس و حال قشنگش رو دریافت کردم (مهدیه، نسخه امروزت، همان مهدیه لکسوس‌سوار است؛ حتی اگر فعلاً پشت فرمان ماشینی دیگر باشی)

      خدایا شکرت، خدایا صدهزار مرتبه شکرت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 761 روز

        مهدیه‌ی عزیز و نازنینم

        نوشته‌های شیرینتو مرور کردم…، انگار جاده‌ای طولانی با آفتاب ملایم و بادخنکی که از شیشه نیمه‌باز میاد، جلو چشمم زنده شد… و تـــــو ، پشت فرمان، با همون آرامش و وقاری که فقط یک «لکسوس‌سوارِ دل‌آگاه» میتونه داشته باشه.

        نمیدونم خودت چه حال وهوایی داشتی و چی از ذهن نازنینت عبور‌میکرده ؛ اما وقتی‌گفتی آگاهی‌های من با حس وحال دیروز وامروزت هم‌زمان شده، برای من مثل اینه که خدابا یه لبخندِمهربون بهم بگه: «دیدی مسیر رو درست رفتی؟ دیدی حرفت سر وقت رسید؟»

        اون آیه‌ای که آوردی، «عَسَى أَن تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ»، همیشه برام مثل ترمز نرمی وسط سرازیری‌های زندگی بوده… همون لحظه‌هایی که فکر میکنیم تأخیر یا تغییر، عقب‌انداختنه، ولی در واقع داره ما روتوی بهترین مسیر و بهترین سرعت، هم‌سو با معجزه‌ها نگه میداره.

        و مجدد نوشتی ، «حتی اگر فعلاً پشت فرمان ماشینی دیگر باشی»، خیلی به دلم نشست… چون لکسوس واقعی نه یک ماشین، که یک «حالتِ بودن» هست . همون حس لوکسِ آرامش، امنیت و شکوهی که تو همین حالا هم داری، حتی اگر فعلاً رنگ و شکلش توی بیرون فرق داشته باشه.

        مهدیه جان… از ته قلبم خوشحالم که خدا این همزمانی رو بهانه کرد تا پیامم برسه به قلب دلبرت.

        و باورکن تو هم برای من پیام‌آور بودی. امروز تو با این حرفها، جاده‌ی درونم رو صافتر و زیباتر کردی.

        تا همیشه باهمین وقار و نرمی و لبخند، چه پشت فرمان، چه توی پیاده‌روی، چه وسط زندگی… «مهدیه لکسوس‌سوار» بمون.

        چون این شخصیت، نه فقط پشت فرمان، که توی هر لحظه از زندگیت، نشونه‌ی اصالت وایمان توئه.

        خدایا شکرت که ما رو توی این جاده هم‌مسیر کردی .

        دوست دارم هم‌سفر قشنگم.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
    • -
      نگین نگین گفته:
      مدت عضویت: 2472 روز

      سلام و درود فراوان

      بـــــاز هم خدا پاسخم رو داد، قبل از اینکه حتی نشانه سایت رو بزنم! یه مدته بهم میگه یه مطلبی در مورد کارم بنویسم، کاری که هنوز معلوم نیست بشه یا نه! دو هفته است! و من پشت گوش میندازم راستش یکم هم استرس گرفتم، طرح برگه رو هم تایپ کردم فقط باید پرینت بگیرم و حدود 9٠ تا کپی ازش بگیرم تا بتونم مطالب مورد نظرم رو دست نویس تو اون برگه ها بنویسم، اما ذهنم میگه واای حالا که معلوم نیست حالا کلی پول بدی کپی بگیری، و وقت بذاری با دست بنویسی، آخرش هم نشه!!!! ولی این پیام شما! میگه قبل از داشتنش، به قول استاد تو جلسه18 ثروت یک، سمت خودت رو انجام بده فرض کن داریش، چه کارهایی باید براش انجام بدی؟

      الان که دارم اینو مینویسم یادم اومد یه کامنت هم از خانم ندا رنجبری خوندم تو ثروت 1، 18، ایشون هم از اقدام کردن برای خواسته ای گفته بودن، یک اقدام عملی! همون کاری که من باید انجام بدم.

      احساس‌ ِ قبل از “داشتن” ، کلید جذب است.

      همیشه‌، رفتار، انعکاس باور است.

      مومنتوم مثبت را باید محافظت کرد.

      این جمله ایه که باعث میشه به فکرهای کوچیک و کوتاه منفی روزانه بها ندم تا اون گوله برفیم نابود نشه.

      ممنون از کامنتتون، خدایا شکرت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 761 روز

        سلام به نگین پرتلاش و عزیز

        چقدر خوشحالم که پیامم درست درلحظه‌ای رسید که ذهنت بین «بکنم یا نکنم» گیرکرده بود. این یعنی خدا دقیقاًهمون لحظه که باید، دکمه‌ی یادآوری رو زد.

        اون چیزی که گفتی—که هنوز مطمئن نیستی پروژه‌ات به نتیجه می‌رسه— دقیقاً همون نقطه‌ای هست که خیلیها از حرکت می‌ایستن. امااینجاست که ایمان واقعی خودش رونشون میده: اقدام کردن بدون دیدن نتیجه، ولی با باور به نتیجه.

        این برگه‌ها، کپی‌ها و حتی زمانی که براش میذاری، فقط یک کارعملی نیست؛ دارن به جهان و به خودت پیام میدن که «من آماده‌ام». وقتی جهان این سیگنال روبگیره، خیلی وقتا مسیر رو طوری میچینه که حتی بهتر ازتصور تو پیش بره.

        این رو هم اضافه کنم به جمله قبلی‌ام:

        «باور و حس خوب، خواسته را به سمتت می‌آورد؛

        اما اقدام، راهش را تا درِ خانه‌ات باز می‌کند.»

        یعنی :

        ● احساس، سوخت موتور جذب هست

        ● امااقدام، استارتی هست که این موتورو روشن میکنه

        وقتی قبل از اینکه چیزیو توی واقعیت ببینی، همونطور رفتار میکنی که انگار داریش—مثلاً برایش وقت، انرژی یا پول میذاری—به جهان میگی: «من مطمئنم که این اتفاق افتاده، فقط دارم مقدماتش رو آماده میکنم.»

        پس بذاراین اقدام، مثل همون گوله برفی که گفتی، شروع به غلتیدن کنه. حتی اگه نتیجه نهایی دقیقاً همونی نشه که امروزتوی ذهنت داری، مطمئن باش تورو به جایی میبره که ازش راضی و شکرگزار خواهی بود.

        نگین جان، الان بهترین زمانه که به خودت ثابت کنی تو مومنتوم رو فقط حفظ نمیکنی، بلکه پرورش هم میدی.

        درپناه خدا، پیش برو و ببین چطور درها یکی‌یکی باز میشن.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
    • -
      زینب حاجتی گفته:
      مدت عضویت: 1321 روز

      به نام خدای بخشنده مهربان

      سلام به استاد جانم

      سلام به همگی دوستان نازنین

      سلام به محسن توحیدی عزیزم

      محسن جان چقدر از کامنتت لذت بردم،

      چقدر عالی مراحل داشتن یک خواستی رو درک کردی ،عمل کردی وبرای ما هم نوشتی!!!

      ازت بی نهایت سپاسگزارم!

      محسن جان میدونم خیلی زود به هرآنچه میخای میرسی،

      چون داری لیاقت داشتنشون رو در خودت ایجاد میکنی،

      خیلی زود لکسوس سوار هم میشوی به امید الله !!

      امید دارم به بالاتر از لکسوس ها هم برسی!!

      کامنتت رو سبو میکنم که بارها مطالعه اش کنم تا من هم بتوانم مراحل زیبای رسیدن به خواسته،قبل از‌ آمدن خود خواسته به زندگیم را در خودم ایجاد کنم!!

      مررررسی که به این زیبایی نوشتی،

      همیشه برامون بنویس چرا که عالی می‌نویسی وقانون رو عالی درک کردی!!!

      امیدوارم به بالاتر از آنچه در رویاهاته برسی!

      «در پناه خداوندسلامت،سعادتمتد وثروتمند باشی»

      به خدا میسپارمت!

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 761 روز

        سلام به زینب خانم نازنین

        چه شاد و نورانی شد دلم وقتی کامنتتو خوندم!

        واقعاً جملات‌ت پر از انرژی بود و انگار خداوند از زبان تو داشت به من لبخند میزد.

        زینب جان، تو بااین حس و توجهت هم به من، هم به مسیر خودت نور میریزی. همین که میخوای مراحل رسیدن به خواسته‌ها رو قبل ازظاهر شدنشون درزندگی تجربه و حس کنی، خودش یک قدرت بزرگه؛ باور کن این انرژی دقیقاً همون چیزی هست که مسیر رو هموارو لذتبخش میکنه.

        مطمئنم که تو هم باهمین تمرین و هم‌رازی با خداوند، به خواسته‌هات میرسی و حتی از رویاهات هم فراتر میری.

        سپاس از مهربونی و انرژی زیبات. من هم تو رو به خداوند میسپارم، و ازقلبم برات سلامتی، سعادتمندی، فراوانی و ثروت فراوان میطلبم.

        من چشم ، توام همیشه بنویس و بااین نور و حس خوبت همه ما رو روشن کن!

        با عشق و سپاس ،‌ محسن

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      ناشناس گفته:
      مدت عضویت: 764 روز

      سلام محسن جان

      شما دوست داری ناشناخته بمونی ولی من اگراشتباه نکنم فکرمیکنم شمارومیشناسم ومیدونم شماکی هستی وبه کلماتی که درکامنتهات اشاره کردی ازعلایقت گفتی واز تجربیاتت یاخیلی شبیه اون فردی هستی که من فکرمیکنم ایشونی 🩵

      یاواقعا خوداون شخص هستی چون صحبتهاتون وعلایقتون خیلی شبیه هم هست . منم جسارت کردم بهت پیام دادم بدلیل کنجکاوی شدیدم هست که شما کی هستی؟!! ولی کل کامنتهاتو بخونم اگروقت کنم کاملا میفهمم کی هستی چون من بادست چپ مینویسم وخیلی باهوشم هیچی ازنگاهم پنهان نیستش .

      البته به دلایل شخصی خودت وحس آرامشت میخای ناشناخته بمونی ولی من مطمئن بشم اون شخصی هستی که میشناسم راحتترکامنتهاتو میخونم وبرام هیجان انگیزترمیشه .

      خیلی باتوجه وعشق وباحس محبت ونیکویی و با الهاماتت متن مینویسی وباعلمت هم که ترکیب شده باعث شده نامبروان بشی . خیلی ازخوندن متنهات کیف میکنم ولذت میبرم و بمن کمک میکنه .🩵🩷

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 761 روز

        محبتت رو باتمام وجودم گرفتم پرنیاجان

        خیلی قشنگ نوشتی و انرژیِ کنجکاوی وصداقتت حسابی حس شد. راستش روبخوای، برای من اصلِ موضوع این نیست که چه کسی پشت اسم یا ظاهرِکلمات نشسته، بلکه اون چیزی که اهمیت داره «حقیقتی» هست که خدا از دل ماجاری میکنه.

        من انتخاب کردم ناشناخته بمونم،

        نه برای اینکه بخوام چیزی روپنهان کنم،

        بلکه چون دلم میخواد حرف‌هام بدون قضاوتِ “این کیه” شنیده بشه.

        چون وقتی اسم و چهره وسط میاد، ذهن آدمابیشتر دنبال مقایسه و تطبیق میره تا الهام گرفتن.

        امااینکه میگی نوشته‌هام بهت حس خوب داده، کمکت کرده و برات لذت‌بخش بوده، این یعنی هدایت خدا داره کارشو میکنه. من فقط یه واسطه‌م، خودت هم میتونی همین الهامات روبگیری. چون همون خدایی که به دل من میریزه، همون خداتوی دل تو هم جاریه.

        پس چه من همون کسی باشم که فکر میکنی، چه نباشم، اصلش یکیه:

        ما داریم از یه منبع الهام میگیریم. و اونقدر زیباست که آدم هیجان‌زده میشه.

        پس پرنیاجان

        تو فقط ادامه بده خوندن وحس کردن.

        بذار هر بارخدا با یه جمله کوچیکت، یه جرقه بزنه توی دلت.

        اون مهمتراز دونستن اینه که من کی‌ام.

        ممنون از عشقی که ریختی توی این کلمات 🩵

        خدا توی همه لحظه‌هات جاری باشه

        ~~~~~

        «صدای خاموش یک پرواز» ، محسن

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  3. -
    سعيده رضايى گفته:
    مدت عضویت: 2353 روز

    به نام خدای عزیزم

    سلام استاد خوشتیپم، ماشاالله چه تیپی، چه پوست صاف و درخشانی، چه پیراهن سبز خوشگلی! من عاااااشق رنگ سبزم تا اون حد که دخترخاله ام میگه برو تحقیق کن ببین سید نیستی؟

    استاد جان من در مورد موضوع خاص رفتارهایی که در کودکی و در کل گذشته ام از طرف پدر و مادر یا هرکسی باهام شده مسئله خاصی ندارم و کینه ای در خودم سراغ ندارم. حس می کنم با تمام افراد و اطرافیانم در صلحم.

    حتی زمانی که در ارتباطاتم مشکلی به وجود میاد دیگه نمیگم تقصیر اون بود، اون به من ظلم کرد، بی احترامی کرد یا هرچی. چون این موضوع در من درونی شده که این منم که اتفاقات و رفتارهای دیگران رو خلق می کنم. رفتار اونها آینه‌ی درونیات منه. اگر چیزی رو نمی‌پسندم و دلم نمی‌خواد دیگه رخ بده من باید چه تغییری بکنم و من کجای راه رو اشتباهی رفتم.

    موضوعی که الان می خوام مطرح کنم احتمالا برمی گرده به احساس ارزشمندیم. که همچنان باید تقویت بشه.

    همینطور به تمرکزم بر نکات مثبت. و اعراض از ناخواسته های تکراری.

    یک الگوی تکرارشونده دارم که مدت زیادی بود رخ نداده بود و من فکر می کردم تموم شده.

    اما دیروز باز هم رخ داد و منو آزرده کرد.هرچند زود حال خودمو خوب کردم.

    من برای دخترم جشن تولد گرفتم و غذایی درست کردم که همیشه درست می‌کردم و خوب از آب درمی‌اومد اما دیروز یکمی خراب شد (تهش زیادی برشته شد) ولی برای خودم زیاد مهم نبود و گذاشتم سر سفره بدون اینکه خجالت بکشم و عذرخواهی کنم. گفتم این همه غذای خوب دادم به مهمونام حالا یک بار هم کمی به مشکل برخورده، فدای سرم. من تلاشمو کردم و بقیه موارد مهمونی هم عالیه پس بگذریم.

    ولی بهضی از مهمونها اصلا از این موضوع خوششون نیومد و بعدا با پیامهای غیرمحبت آمیزشون حسابی از خجالتم دراومدن.

    من از چند روز قبل که تدارک مهمونی رو می‌دیدم همش حواسم به این نکته بود که همه چیز برای مهمونای وسواسیم عالی باشه و عمدا مدام تکرار می‌کردم همه چیز عالی پیش میره، غذام عالی میشه، دسرم عالی درمیاد، ژله سالم برمیگرده تو ظرف، کیک عالی میشه، بچه ها بهشون خوش می گذره، مهمونا بهشون خوش می‌گذره، همه چیز برلی من عالی پیش میره و و و …..

    اما همه این تاکیدها پشت پرده اش این بود که من با علم به اینکه اونها آدمهای ایرادگیری هستن و همیشه در مورد من مو رو از ماست بیرون می کشن باید حواسم باشه پرفکت باشم. اونها اخلاقی دارن که اگر کل خونه رو آب و جارو کرده باشی و برق بندازی ولی یه نقطه اندازه ناخن کثیفی پیدا کنن حتما به روت میارن و میگن اونجا کثیف تمیزش نکردی. پس باید تا می تونم همه جا رو جارو پارو کنم.

    اونها آدمهایی هستن که روی مریضی بچه ها خییییییلی بیش از حد حساسن و اگر بفهمن بچه کوچیک من الان مریضه و با وجود مریضی و تبش من تولد دختر بزرگمو گرفتم فلان میشه و بهمان میشه، پس من نباید لو بدم و یواشکی داروهاشو بهش بدم تا این چند ساعت راحت بگذره.

    تمام این ترسها و از قبل عاقبت اندیشیها باعث شد بالاخره ما یک آتوی قشنگ بدیم دستشون، موضوع مریضی بچه رو متوجه نشدن اما در عوض ته چین مرغم کمی قهوه ای شد.

    و شد آنچه نباید میشد.

    من نه سرزنششون کردم نه کینه ای دارم و نه دلگیرم، بلکه فقط میگم خودم ساختمش با اینکه فکر می کردم دارم از قبل به نکات مثبت توجه می کنم.

    من همش در یک کشمکش درونی بودم که بخوام از قبل جلوی اتفاق نیفتاده رو بگیرم.

    قانون اگر به دنبال مشکل باشی حتما پیدایش می کنی، هم در مورد من و هم در مورد مهمونهام به دقت عمل کرد. من در جهت پیش نیومدن مشکل به مشکل توجه کردم، و مهمونها هم با ذهنیت اینکه حتما مشکلی پیش خواهد آمد.

    من درسمو گرفتم و حالم خوبه.

    تقویت احساس ارزشمندی، تمرکز بر نکات مثبت، و پیشداوری نکردن، رها بودن از قضاوت اطرافیان و دوست داشتن بی قید و شرط خودم.

    استاد عزیزم بی نهایت سپاسگزارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 125 رای:
    • -
      محمد حسین گنجی گفته:
      مدت عضویت: 1245 روز

      سلام خانوم رضایی عزیز.

      کامنت درس هایی در کامنت قشنگتون نهفته بود.

      و من با مطالعه کامنتتون بازهم بیاد مهم ترین رکن تغییر شخصیت افتادم.

      دو جمله از استاد زیاد تکرار شده؛

      جمله اول اینکه ما تا شخصیتمون تغییر نکنه اتفاقات زندگیمون تغییر نخواهد کرد.

      جمله دوم اینکه اگر تمام عوامل موفقیت رو در یک کفه ترازو بزاریم و عزت نفس رو هم در کفه دیگه ترازو ، بازهم عزت نفس سنگینی میکنه.

      اگر یه ایراد ناگهانی یا مشکل ناگهانی ازمون سر زد و خودمونو سرزنش کنیم یعنی کمال گرا هستیم و کمال گرایی یه بیماری ذهنیه ، کمال گرایی یعنی من فکر کنم همیشه باید کامل باشم و همه کارها رو بدون اشتباه انجام بدم و کلا اینجوری فکر کنم که هیچوقت نباید اشتباهی ازم سربزنه ، و برای اشتباهات احتمالیمون خودمونو سرزنش کنیم.

      یا احساس گناه کنیم.

      احساس گناه و احساس سرزنش ترمزهای قوی برای جذب خواسته هاست.

      ذهن در طول روز دنبال فرصت می گرده که به خاطر هر اشتباه رفتاری و گفتاری و عملی کوچیک و بزرگ شروع به نجوا و سرزنش بکنه و این آگاهی و ابزاری به اسم عدم کمال گرایی جلوی وراجی ذهن رو خواهد گرفت و به هسته مرکزی تولید اتفاقات خوب یعنی احساس خوب آسیبی نخواهد رسید.

      اما از الگوهای تکرار شونده نمی شود گذشت و به کمال گرایی ارتباط داد.

      الگوی تکرار شونده باید ریشه یابی و حل شود.

      می توانم بگویم بالای 90 درصد از الگوهای تکرار شونده ریشه در عزت نفس و احساس لیاقت ما دارد.

      به قول استاد عباسمنش ؛ وظیفه ما نیست که کاری بکنیم که به مهمانان خوش بگذره بلکه مهمونا باید خودشون خوش بگذرونن.

      احترام به بقیه جای خود، ولی چرا ما باید خودمونو برای دیگران خرج کنیم.

      اصلن چرا حرف و نظر دیگران باید برای ما مهم باشد.

      خداروشکر که این آگاهی ها رو بخودم یادآوری کردم و امیدوارم برای شما دوست خوبم هم مفید بوده باشد.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
      • -
        سعيده رضايى گفته:
        مدت عضویت: 2353 روز

        سلام به شما آقای گنجی بزرگوار

        بسیار بسیار متشکرم بابت کامنت قشنگ و توضیحات مفیدی که دادید.

        با نظرات شما کاملا موافقم و فکر می کنم کمالگرایی آدم رو به سمتی سوق میده که از طرز فکر خودش و حالت طبیعی تشخیص خوب از بد فاصله می گیره. اصلا ذهن آدم رو طوری می چینه که دلیل اصلی انجام کارش رو فراموش میکنه و به چگونگی هایی می چسبه که از مسیر اصلی و هدف نهاییش منحرفش می کنند.

        من بخاطر اینکه قبلا مهمان اون افراد شده بودم و پذیرایی مفصل و شیکی ازم شده بود تصمیم گرفتم تولد دخترم رو بهانه ای کنم برای پذیرایی از اونها و اینطوری جبران زحمت کرده باشم و در عین حال تولد دخترم رو با حضور خانواده شلوغتر و خوشتر کنم.

        از اونجایی که بچه 9 ماهه تو دستم بود و این بچه گوشش عفونت کرده بود و واقعا حال خوشی نداشت به من فشار زیادی اومد.

        از طرف دیگه من از طرف بعضی از افراد این جمع حسی دریافت می کنم که اونها آشپزی منو دوست ندارند و خودشون خیلی آشپزهای ماهرتری از من هستند. بنابراین تصمیم گرفتم غذایی درست کنم که مجلسی تر و چشمگیرتر باشه.

        خوب واضحه همه اینها از مقایسه و نیاز به تایید گرفتن از دیگران و ترس از قضاوتهاشون میاد. از اینکه من باید خودم رو اثبات کنم هرچند که در مضیقه قرار بگیرم.

        نتیجه این شد که ترسهای من (که داشتم تلاش می کردم با جملات تاکیدی کمرنگشون کنم) بر احساس لیاقتم پیشی گرفتند و غذام واقعا خراب شد.

        نتیجه بعدی اینکه کسانی که معتقد بودند سعیده حتما پذیراییش مشکل خواهد داشت و به دنبال پیدا کردن مشکل بودند ( مثل همیشه) به راحتی مشکل اومد تو بشقابشون. هلو بپر تو گلو.

        اونها هم بخاطر عدم احساس لیاقت کافی ناراحت قضاوت یک سری دیگه از افراد حاضر در مهمونی بودن و فکر می کردن غذای من آبروی اونها رو هم جلوی غریبترها برده.

        چه توهماتی!

        دو سه نفرشون نه از غذای من خوردن و نه بابت هیچ چیزی تشکر کردند.

        در صورتیکه تمام موارد خوب و مناسب بود و جشن خوب برگزار شد بجز همون یک مورد. اما ذهنی که به دنبال نازیبایی و نقص می گرده همون رو پیدا می کنه و بزرگش میکنه و فقط همون رو می بینه.

        ذهن من هم دچار همین اشکال شد. من از ترس قضاوت شدن به طرز عجیبی غذامو خراب کردم ولی به خودم تبریک میگم که اون لحظه اصلا خودم رو نباختم و حتی یک لحظه هم احساس بدی نسبت به خودم نداشتم و ندارم.

        اما یک جمله شما خیلی بیشتر از بقیه بهم کمک کرد:

        به قول استاد عباسمنش ؛ وظیفه ما نیست که کاری بکنیم که به مهمانان خوش بگذره بلکه مهمونا باید خودشون خوش بگذرونن.

        این از یادم رفته بود و با یادآوری شما احساس ارزشمندیم یه درجه تقویت شد.

        بی نهایت ازتون سپاسگزارم و براتون آرزوی خیر و سلامتی دارم.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای:
    • -
      سید محسن مصطفوی گفته:
      مدت عضویت: 1363 روز

      عرض سلام خدمت شما

      تشکر از تجربه زیبایی که گذاشتید

      به نکته مهمی اشاره کردید واون هم ترس بود

      و اینکه قانون چقدر قشنگ عمل میکنه و جهان هر لحظه با این قوانین در حال درس دادن به ما هست

      تشکر که قانون رو به من یاد اوری کردید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  4. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 761 روز

    🟣 چطور فقط با یک “چشم گفتن به الهام خدا”،‌ کوهی ازنشونه‌ها، نعمتها، و جوابها ریخت توی دامنم!؟

    (تجربه‌ای واقعی از رابطه‌ی درونی عمیق باخدا، بدون تحلیل درد، بدون دنبال‌کردن گذشته)

    🟢 ازبالای تپه که داشتم پایین میومدم، توی دلم یه نجوای آشنا پیچید. همون صدایی که بارها تجربه‌ش کردم. یه چیزی گفت: «محسن، چشم بگو به الهـــــامی که داری میگیری. به حس خوبت گوش بده.» منم گفتم چشم.

    همین چشم گفتن، همون یه لحظه اعتماد، باعث شد چند تا نعمت پشت سرهم بیاد سمتم.

    اولیش چای کوهی بود که وسط مسیر دیدم. بی‌هیچ برنامه‌ای، فقط یه لحظه نگاهم افتاد به یه بوته‌ی چای کوهی. چیدمش، آوردم خونه، دمش کردم و بعدش فهمیدم دقیقاً برای بهبود حال جسمیم بود. نه دکتر رفتم، نه دارو خوردم. خدا ازدل طبیعت شفا فرستاد.

    چـــــرا؟ چون اعتماد کردم. چون تمرکزم روگذاشتم روی نشونه‌های خوب، نه خاطرات بد یا احساس ناتوانی.

    اینجا در ادامه صحبتهای استاد میخوام یه چیزی بگم که مهمه: اگه بجای اینکه با نگاه مثبت به اتفاقات گذشته نگاه کنی، بری دنبال روان‌کاوی و اینکه ببینی چرا فلان موقعیت بد برات اتفاق افتاد، فقط داری فرکانس همون چیزا رو زنده میکنی. فقط داری دوباره درد قدیمی رو فعـــــال میکنی. چون قانون خدا اینه: به هر چی توجه کنی، همون تو زندگیت زیاد میشه.

    🟣 دومین نعمتی که گرفتم، این بود که لحظاتی پیدا شد برای گوش دادن به مراقبه. دقیقاً همون لحظه‌هایی که داشتم از تپه میومدم پایین، گوشی رو درآوردم و یه مراقبه گذاشتم. نشونه‌هایی که اومد، حس سبکی که گرفتم، باعث شد یادم بیاد: «خدایا، چقدر تو قبلاً برام درهایی رو بازکردی که من حتی ایده‌ای نداشتم اون در از کجا باز میشه!»

    لحظه‌ای که به یاد آوردم اون نعمتای قبلی رو، مومنتوم مثبتی راه افتاد تو دلم. همون انرژی‌ ای که باعث میشه باور کنی: «خب، اگه اون موقع شد، حالا هم میشه. این خواسته‌ی الانمم منطقیه. شدنیه.»

    🟢 سومین نعمت: وقتی رسیدم پایین و نزدیک اون آدما که کنارماشینشون نشسته بودن و گاهی حس بدی ازشون میگرفتم، انگار اصلاً نبودن. نه دیدمشون، نه حس اذیت شدن کردن. خدایی که بهم گفت از تپه بیا پایین، همون خدا هوامو داشت که ازکنار اون فرکانس بد، بی‌اثر عبور کنم. قبلاً از بودنشون عذاب می‌کشیدم، اما الان… انگار یه حجاب افتاده بود بین من و اون حس بد.

    میدونی چرا؟

    چون تصمیم گرفته بودم مسیر روطبق الهامم برم.

    نه طبق ترسهام.

    نه طبق خاطرات بد گذشته.

    نه طبق ذهنی که میگه: “یادته قبلاً این مسیر چقدر اذیت شدی؟” چون من دیگه نخواستم شیطانِ خاطرات منفی رو راهنمای خودم کنم. گفتم: “خدا راهنمای منه.”

    🟣 تجربه‌ی نعمت‌وار بعدی : یه مـــــار نسبتا بزرگ ‌و ضخیمی رو دیدم و اولش یه لحظه جاخوردم. ولی بعد، از همون لحظه‌ی ترس، یه جهش کردم به سمت ایمان. گفتم: «خدا محافظ منه.»

    قبلاً ممکن بود به خاطر همین اتفاق تا چند دقیقه توی فاز نگرانی بمونم . ولی اون روز،

    یاد گرفته بودم مومنتوم مثبت درست کنم.

    یاد گرفته بودم روی راه‌حل تمرکز کنم، نه مشکل.

    نگم “وای مار دیدم!” بگم: “دیدی چجوری خدا قبل از اینکه مار نزدیک شه، منو آگاه کرد؟ چجوری مسیرم امن کرد؟”

    🟢 یه کلاغ دیدم. توی ارتفاع بالا پرواز میکرد.

    همین‌جوری نگاهش میکردم، که یه حسی اومد تو دلم، بغضم گرفت. نه از غم، از یه جور غبطه. دیدم چقدر آزاد می‌پره. بدون نگرانی. بدون فکر به فردا.

    یادم افتاد خدا بهش روزی میده بی‌هیچ حساب و کتاب زمینی. چرا این کلاغ این‌قدر خوشحاله؟ چون درگیر چگونگی نیست. چون فقط پر میزنه، فقط توکل داره.

    این یعنی نگاه کردن به موضوعات از زاویه‌ای که حالت خوب شه.

    همون کلاغ، شد الهامِ یه زندگی ساده‌تر برای من. یه یادآوری که منم میتونم سبک باشم، رها باشم، آزاد باشم. چــــــــــرا؟ چون خدا باهامه.

    🟣 بعدش مورچه‌هایی رو دیدم که داشتن از یه گردوی که تقریبا سرش بسته بود روزی می‌بردن. گفتم: “ببین خدا چجوری روزی این کوچولوها رو توی دل کوه، توی گردو، توی مسیر من گذاشته.

    من اگه باهاش هماهنگ باشم، اگه بهش گوش بدم، مــــــــــگه رزق و روزی‌م بند میاد؟!؟”

    ~~~~~

    🟢 آخرش برای دقایقی رسید به یه حس عجیب… یه ارتباط روحی با حضرت ابراهیم(ع).

    نمیدونم از کجا اومد. فقط این حس اومد که منم مثل اون باید بدونم، هر جا خدا گفت “بــــــــــرو”، برم.

    حتی اگه ندونم تهش چیه. باید رها شم

    از گذشته،

    از خاطره،

    از تحلیل .

    فقط برم. همونطور که حضرت ابراهیم رفت… وسط آتیش، وسط بیابون، وسط تنهایی… ولی همیشه خدا باهاش بود.

    ⭕️ نتیجه‌ش؟

    اینه که مرور گذشته فقط وقتی خوبه که بخوای مومنتوم مثبت بسازی. وقتی که بخوای با یادآوری نعمتهای قبلی، حالت خوب شه، توکل بگیری، حس امنیت بگیری. ولی اگه بری سراغ تحلیل و ریشه‌یابی دردها، ناخواسته‌های بیشتری وارد زندگیت میکنی. چون داری همون فرکانس رو تقویت میکنی. چون شیطون دقیقاً از همین راه وارد میشه: از خاطره، از تحلیل، از نگرانی.

    ~~~~~~~~~~~

    🩷️ پس چه باید کرد در این مسیر پُر پیچ‌و‌تاب زندگی؟

    نه، راه از کندوکاو در زخم‌های دیروز نمیگذرد…

    نه، شفا در کندن ریشه‌های تاریکی نیست.

    بلکه باید بیاموزیم که آرام‌آرام،

    ذهنِ طغیانگر را رام کنیم…

    مثل مراقبه‌ای خاموش،

    مثل نَفَسی عمیق در دل کوه،

    تمرین کنیم که به هر فکری راه ندهیم،

    به هر حسی، جواب ندهیم،

    به هر خاطره‌ای، دوباره زندگی نبخشیم.

    تمرین کنیم که برچسب نزنیم…

    نه به درد، نه به آدم‌ها، نه حتی به خودمون.

    که هر برچسبی، قفلی‌ست بر دری که میتوانست گشوده شود.

    به جای اینکه دنبال ریشه‌ی درد بگردیم،

    دنبال نشونه‌ی امید بگردیم؛

    به دنبال صدایی از درون،

    که ما را نه به گذشته، بلکه به آغوش امن امروز می‌خواند.

    بگردیم دنبال نشونه‌ها؛

    شاید در بوی چای‌کوهیِ دم‌کشیده،

    در پرواز بی‌قید کلاغی سیاه،

    در مورچه‌ای که از درز گردویی روزی‌اش را بیرون میکشد،

    در لحظه‌ای که خدا فقط گفت: بیا پایین از کوه…

    و ما “چشم” گفتیم…

    ~~~~

    همون‌جوری که من اون روز، از بالای تپه اومدم پایین… و خدا باهام حرف زد، نعمت‌ها رو یکی‌یکی ریخت جلو پام، بدون اینکه برم دنبال دردهای قدیمی. فقط چون گوش دادم. چون تمرکزم رو گذاشتم روی الهام، نه خاطره.

    ~~~~~~~~~~

    یقین آوردم به این وعده‌ی خدا:

    «إن مع العسر یسرا»

    و فهمیدم که آسونی،

    تو دلِ راه رفتن با خداست

    نه تو دلِ تحلیلِ دردها.

    من محسنم؛

    نه روانکاوم، نه گذشته‌باز؛

    فقط یه مسافر آگاه،

    که توی هر کلاغ، هر مورچه، و هر سنگ‌ریزه‌ای…..،دست خدا رو میبینه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 143 رای:
    • -
      اعظم پورهدایتی گفته:
      مدت عضویت: 1836 روز

      به به عجب کامنتی زیبادوباره گل کاشته محسن جان

      سلام به دادش محسن توحیدی در مسیر توحیدی وبهشتی

      خدایا شکرت که ما را راه روی هدایت کردی واز هدایت شدگانت هستیم

      بله داداش محسن این عمل شما

      در قرآن وکلام خدا به انسانهای صالح و کسانیکه ایمان دارند به نشانها وهدایتهای خداوند

      عمل صالح همینه

      اولوالالباب

      یعنی خردمندان وقتی به مورچه ای توجه میکنید دانه ای از دل طبیعت میشه رزقی که خداوند بهش داده

      بعدش مورچه‌هایی رو دیدم که داشتن از یه گردوی که تقریبا سرش بسته بود روزی می‌بردن. گفتم: “ببین خدا چجوری روزی این کوچولوها رو توی دل کوه، توی گردو، توی مسیر من گذاشته.

      من اگه باهاش هماهنگ باشم، اگه بهش گوش بدم، مــــــــــگه رزق و روزی‌م بند میاد؟!؟”

      چقدر شباهت به جریان من داره آقا محسن عزیز

      من بالای کوه بودن در روستایی رفته بودم

      چطور فقط با یک “چشم گفتن به الهام خدا”،‌ کوهی ازنشونه‌ها، نعمتها، و جوابها ریخت توی دامنم!؟

      (تجربه‌ای واقعی از رابطه‌ی درونی عمیق باخدا، بدون تحلیل درد، بدون دنبال‌کردن گذشته)

      ومنم گفتم. چشم

      درختان بادام کوهی زیاد بود اطراف من وهدایت شدم که یه مقدار بچینم ومغزهاشونو. در بیارم وچند بار بجوشن تا شیرین بشن وبعد میشد خورد درحال چیدن بودم پوست بادامهاخیلی زمین بود با اینکه زخیم بودولی وسط پوست بادام سوراخ شده بود وکرم کوچولویی داخل بادام رفته و داره غذاشو می‌خوره الله اکبر خدای من آخه آنقدر رزاق هستی وروزی دهنده

      خدایا شکرت

      و مراقبه ای که گفتید دادش گلم

      به خدا قسم همینه

      یه مراقبه گذاشتم. نشونه‌هایی که اومد، حس سبکی که گرفتم، باعث شد یادم بیاد: «خدایا، چقدر تو قبلاً برام درهایی رو بازکردی که من حتی ایده‌ای نداشتم اون در از کجا باز میشه!»

      ودرهایی که باز شد در عین مراقبه

      موقع وخیم بودن کشور من در پارکی نشسته بودم و مراقبه استاد نازنین رو گوش میکردم ویه حس بهم گفت تماس بگیر با ادمین استادوجریان اینکه به نظر شما استاد درمورد این وخیم بودن کشور نظرشون چیه وگفتن اتفاقا فایلی در همین مورد استاد تازه گذاشتن روی سایت گفتم خب نت چکار کنیم و راهنمایی کردن که فیلترشکن باشه مشکلی نیست ومن ازاین جریان خیلی ذوق کردم چونکه میگفتن اصلا نت وقتی نیست شما چجوری میخواهید فیلترشکن کار کنه ولی خدا میخواهد ومیشود وشد

      خداجونم شکرت وقتی وصل باشیم

      فقط برم. همونطور که حضرت ابراهیم رفت… وسط آتیش، وسط بیابون، وسط تنهایی… ولی همیشه خدا باهاش بود

      واقعا تحسینتون میکنم محسن جان

      چقدر ریز بین هستید

      الکی نمیگن کلمه اولوالالباب

      خردمندان دانشمندان

      کسانیکه توجه میکنن به نشانها وهدایتها

      خیلی خیلی دلنوشتهاتون بینظیر هست خیلی آگاهی من بیشتر میشه با تجربهای دادش بزرگوارم آفرین

      همون کلاغ، شد الهامِ یه زندگی ساده‌تر برای من. یه یادآوری که منم میتونم سبک باشم، رها باشم، آزاد باشم. چــــــــــرا؟ چون خدا باهامه.

      دقیقا همینه در آغوش امن خدا هستیم وخداوند هر لحظه هواسش به ما هست

      داداش گل

      در پناه خداوند بهترین آرامش سلامتی عشق خدا و هم جهت درمسیرش هم جهت با جریان خداوند باشید

      دوست دارت آبجی اعظم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 761 روز

        🩵 سلام آبجی اعظمِ عزیز، هم‌صدای هدایت، هم‌نفس کوه و درخت و باد…

        پیام قشنگت مثل یه بوی بارون، باطراوت اومد ونشست وسط قلبم.

        خوندن حرفات مثل چای تازه‌دم شده کنار آتیش بود…

        گرم، ساده، بی‌ادعا، ولی عمیق… مال دل… مال نور… مال حضور…

        اعظم جان،

        وقتی گفتی:

        “درختان بادام کوهی زیاد بود اطراف من و هدایت شدم…”

        یاد اون آیه افتادم که میگه:

        “وَ فِی أَنفُسِکُمْ ۚ أَفَلَا تُبْصِرُونَ”

        و در وجود خودتان، آیا نمی‌بینید؟

        تو دیدی…

        نه فقط کرم کوچولوی رزق‌خور رو

        بلکه خدایی رو دیدی که حتی برای یه کرم کوچولو توی دل یه بادام کوهی، وسط روستا، غذا گذاشته.

        همین شهوده که من و تو رو میکنه از اولوالالباب.

        نه حفظ آیات، نه زبان عربی، نه ظاهر نماز…

        بلکه اینکه وسط باد و خاک و کوه و دلتنگی،

        یه “چشم گفتن” بلد باشی به خدا.

        آبجی جان، گفتی:

        “به خدا قسم مراقبه‌تون همینه…”

        قَسم‌ت رو شنیدم و حس کردم دلت داره از فرط آگاهی میلرزه…

        تو اهل باطنی…

        اهل دیدن‌ پشتِ پرده‌ها…

        اهل فهمیدنِ حرفای خدا، از طریق برگ، باد، صدا، تلنگر، یا حتی فیلترشکن!

        وقتی نوشتـی:

        “خدا می‌خواهد و می‌شود… و شد!”

        قلبم گفت:

        آفرین به این یقین…

        آفرین به این چشمِ باز…

        آفرین به این “وصـــــــــــل بودن” که کار رو راه میندازه، حتی وقتی عقل میگه نمیشه!

        آبجی اعظم، عزیزِ دل…

        وقتی مجدد گفتی:

        “کلاغ شد الهام یه زندگی ساده‌تر…”

        و این یعنی داری سبک میشی…

        داری مثل همون پرنده، خودت رو میسپری به باد خدا…

        داری میفهمی که سبکی، آزادی، رهایی

        🟣 یه دستاورد نیست… یه نعمته

        برای کسی که اعتماد میکنه… رها میکنه… تسلیم میشه…

        و حالا من بعنوان یه داداشی که افتخار میکنه خواهرش اینقدر بیناست،

        از دلم برات مینویسم:

        بمون کنار این کوهها

        بمون کنار درخت بادامها

        بمون توی مسیر نگاه‌کردن، گوش‌دادن، حس‌کردن…

        چون هر لحظه یه چیزی از سمت رب میرسه،

        نه برای دونستن،

        بلکه برای شدن.

        🩵

        خوشا به حالت که راه “شدن” رو پیدا کردی…

        نه راه گفتن… نه راه حفظ‌کردن…

        بلکه همون راهی که گفت:

        “فَسَجَدَ الْمَلَائِکَهُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ”

        وقتی که خدا گفت باش! و شدی…

        آبجی اعظم،

        برات از ته قلب،

        سفر به عمق بیشتر، دیدن دقیقتر، سبک شدن ریشه‌دارتر،

        و حضوری عمیقتر در کنار رب رحیم رو آرزو میکنم.

        🪶 محسن، بنده‌ی مشتاقِ خدا، در مسیرِ مروارید هدایت.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
    • -
      باور یکدل گفته:
      مدت عضویت: 373 روز

      سلام آقا محسن ،مرد خدا.

      الهی شکر الهی شکر الهی شکر که شما بازهم توی قسمت فایل‌های هدیه نوشتین .

      رسالتت مبارک .

      اینهمه نگاه عمیق و دیدن عمق قوانین خدا مبارک.

      شهودت مبارک.

      حس ابراهیم نبی در کنارت مبارک .

      خوش به حال اون مورچه‌ها که صداتو شنیدن

      خوش به حال اون پرنده که دیدت،

      خوش به حال اون خزنده که عطرت رو حس کرد و کرنش کرد و هرچند به چشمت نیومده؛

      الهامات مبارکت باشه.

      خوش به حال خاطره‌ که اسیر ذهن تو شده،

      و خوش به حال تویی که اینقدر کائنات در تسخیرت هستن که خدا آدم‌ها رو از سر راهت کنار میزنه.

      منم خیلی دارم با خدا خلوت میکنم و خیلی دارم سعی میکنم ترمزهای فکرامو از بین ببرم اما هنوز با اینهمه رهایی و تسلیم بودن شما خیلی فاصله دارم.

      من نمی‌خوام دیگه چیزی رو سخت ببینم و به خدا بگم وقتی تو گنده‌ی کل عالم هستی من می‌خوام بهت بچسبمو دیگه اینقدر‌ نگران همه چی نباشم.

      اینقدر نجوای ترس و… توی گوش ما خوندن که من حتی جرات نمیکنم تنهایی برم کوه .

      چه برسه ایییینقدر توی مکاشفه غرق بشم که بهم الهام بشه !

      چه برسه اوووونقدر به خدا نزدیک بشم که خدا همه محیط رو رام من بکنه !

      آقا محسن

      لطفاً وقتی چای کوهی‌تون رو دوباره دم کردین به یاد ماهم باشین.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
    • -
      سحر مهدویفر گفته:
      مدت عضویت: 3469 روز

      افرین به برادر توحیدی و عزیزم

      نمیدونی چقدر لذت میبرم از خوندن کامنتات تو سایت از دیدن اسمت که نشون میده الان یه کامنت زیبا نوشته شده و من باخوندنش لذت میبرم….

      پسر چقتر قشنگ میشی وقتی باخدا انقدر رفیقی… دمتگرم اصن خوشبحالت که رفیق شیشت خداست …نمدونی چقدر میخوام مث تو باشم چقدر دلم میخواد منم بشم رفیق شیش خدا…بازم بنویس از الهاماتت از رفاقت با خدا نوشتنت باعث میشه دیدگاه منم به خدا عوض بشه خدا برام واضح تر بشه بنویس که نوشتنت زیباست

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 761 روز

        سحر جانِ مهربون و نورانی

        میدونی دلم چی گفت وقتی کامنتت روخوندم؟

        گفت: «محسن! ببین خدا چطور از زبون یکی از بندگان عاشقش، خودش رو بهت یادآوری کرد…»

        این که میگی لذت میبری وقتی اسمم روتو سایت میبینی، راستش منم همون حس رو دارم وقتی ردّی از عشق خدا رو تو کلمات کسی پیدامیکنم… و تو همین الان با این کامنت، پر از اون عشق شدی 🩷️

        رفیق شیش خدا بودن اصلاً راز خاصی نداره… فقط کافیه هر جارفتی، هر کاری کردی، توی دلت باهاش درِ گوشی حرف بزنی، حتی اگه همه فکر کنن داری با خودت حرف میزنی…. کم‌کم می‌بینی که همه‌ی جوابها، همه‌ی لبخندها، همه‌ی آرامش‌ها ازهمون گفت‌وگوها داره میاد.

        قول میدم بازهم بنویسم… برای همه‌ی قلبهایی که منتظرن یکبار دیگه، خدا رو از زاویه‌ی «رفاقت» ببینن، نه فقط «عبادت»

        توهمین الان هم رفیق شیش خدایی، فقط کافیه خودت رو بذاری وسط این گفت‌وگو و بگی: «خدایا، من اومدم…»

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  5. -
    –– –• •••• گفته:
    مدت عضویت: 1618 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

    «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تُطِیعُوا الَّذِینَ کَفَرُوا یَرُدُّوکُمْ عَلَىٰ أَعْقَابِکُمْ فَتَنْقَلِبُوا خَاسِرِینَ»

    (ای اهل ایمان؛ اگر از کافران فرمان برید، شما را به گذشتگانتان بازمی گردانند، در نتیجه زیانکار خواهید شد)

    «بَلِ اللَّهُ مَوْلَاکُمْ ۖ وَهُوَ خَیْرُ النَّاصِرِینَ»

    (بلکه خدا یار و سرپرست شماست؛ و او بهترین یاری دهندگان است)

    (آل عمران 149-150)

    ————————————————————————————

    سلام و درود به استاد عباس منش عزیز و همه دوستانم در این سایت.

    امیدوارم شاد و سلامت و موفق باشید.

    این فایل رو چندبار گوش دادم. و صحبتهای استاد منو یاد این آیات از سوره آل عمران انداخت. و همچنین بیاد آوردم روزهایی که داشتم دوره های «عزت نفس» و «احساس لیاقت» رو کار میکردم. با اینکه استاد تاکیدش بر این بود که ما خودمون هستیم که با افکار و باورهامون خالق شرایطمون هستیم، و بارها تاکید می‌کرد اگر چیزی در گذشته مون بوده باید رها کنیم و ببخشیم، ولی بازم تا یه مثال مطرح می‌شد در مورد مقایسه، یا سرزنش، یا برخورد نامناسب ، ذهن من خاطراتی به کلی فراموش شده رو از سالها قبل بیادم میآورد و حالم رو بد میکرد ولی من اینقدر ادامه دادم و یه سری باورها رو تکرار کردم، یه سری‌ها رو صوتی کردم تا اینکه تونستم نسبت به گذشته احساس بهتری پیدا کنم و اگر الان هم مراقبت نکنم بازم ذهنم منو بازی میده.

    من اصلاً تلویزیون نگاه نمیکنم و الان حدود 7-8 ساله دستگاهی بنام تلویزیون تو خونمون نداریم، قبلش هم که داشتیم فقط توی کارتن بود و توی اسباب کشی‌ها الکی جابجاش میکردیم. یه شب سر کار تلویزیون روشن بود یه سریال داشت پخش میکرد. از این مدل سریال هایی که جدیداً ترند شده، و یه آقایی رو نشون داد که نقش روانشناس رو داشت و قصد داشت به یه خانمی که دچار مسائلی شده بود کمک کنه. «این آقایی که نقش روانشناس رو بازی میکرد در واقعیت روانشناسه، و استاده، و جاهای مختلف سخنرانی داشته و منم اوایل شروع کارم با صحبتهای همون بنده خدا شروع کرده بودم، الان روی چه حسابی تصمیم گرفته فیلم بازی کنه خدا میدونه؛ بعد توی فیلم خانمه روی صندلی نشسته و یه صندلی خالی روبروش هست و از اون خانم میخواست که چشماتو ببند و تصور کن اونی که فلان رفتار رو باهات داشته الان روبروته و چی بهش میگی و اون شروع میکرد به جیغ و داد و گریه و …

    همون احساس منفی ناشی از شخم زدن گذشته، چرا من باید توی اون لحظه که اون سریال داشت پخش میشد باید این صحنه رو می‌دیدم خدا می‌دونه ولی من هر چی گذشته‌ام رو شخم زدم جز عذاب و مصیب بیشتر برام نداشت. آخرش هم از وقتی تونستم دیگران رو ببخشم و از گذشته جدا بشم و نقش قربانی رو رها کنم به آرامش بیشتر رسیدم. هنوزم کارم تموم نیست و باید این موضوع ادامه داشته باشه.

    این جماعت هزارتا مدل اسم و برچسب روانی روی مردم میزنن ، در واقع درد رو میسازن، و درمان رو می‌فروشن.

    (یه سری چیزا یادم میاد، که واقعاً باید تقوای الهی پیشه کنم و در موردشون چیزی ننویسم از این جماعت خودروان‌پریش سادیسمی مازوخیستی)

    ————————————————————————————

    بریم سراغ آیات سوره آل عمران.

    فقط ترجمه آیات رو می‌ذارم و خودتون ردپای قوانین این فایل رو توی ترجمه آیات ببینید.

    ————————————————

    چه بسا پیامبرانی که انبوهی دانشمندانِ الهی مسلک به همراه او با دشمنان جنگیدند، پس در برابر آسیب هایی که در راه خدا به آنان رسید، سستی نکردند و ناتوان نشدند و سر تسلیم و فروتنی فرود نیاوردند؛ و خدا شکیبایان را دوست دارد (146)

    و سخن آنان جز این نبود که گفتند: پروردگارا؛ گناهان ما و زیاده روی در کارمان را بر ما ببخش و قدم هایمان را استوار بدار و ما را بر گروه کافران یاری ده. (147)

    پس خدا پاداش این دنیا و پاداش نیک آخرت را به آنان عطا فرمود؛ و خدا نیکوکاران را دوست دارد. (148)

    ای اهل ایمان؛ اگر از کافران فرمان برید، شما را به گذشتگانتان باز می‌گردانند، در نتیجه زیانکار خواهید شد (149)

    بلکه خدا یار و سرپرست شماست؛ و او بهترین یاری دهندگان است (150)

    به زودی در دل های کافران ترس می‌اندازیم؛ زیرا چیزی را که خدا بر آن دلیلی نازل نکرده، شریک خدا قرار داده اند، و جایگاهشان آتش است؛ و بد است جایگاه ستمکاران (151)

    ————————————————————————————

    در پناه رب العالمین باشید.

    «فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 179 رای:
    • -
      آزاده گفته:
      مدت عضویت: 2557 روز

      سلام جناب آقای امیری

      سپاس بابت کامنت و آگاهی ناب تون واقعا وارد مسیر روانشناس ها شدن جز اینکه مسئله رو بدتر بکنه نتیجه دیگه ای نداره اگر اینو با گوشت و استخوان باور کنیم که ما در هر لحظه به منبع قدرت،ارامش وصل هستیم و همه مخلوق خدای مهربونم هستیم می فهمیم که چون درد درون خودمون پس درمان هم همون جاست.

      سپاسگزارم بابت آیات قرآن که گفتین و ردپای قانون در همه جای قرآن هست

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  6. -
    اسداله زرگوشی گفته:
    مدت عضویت: 1618 روز

    به نام یگانه فرمانروای هستی

    سلام و درود خداوند بر استاد عباسمنش گرانقدر و همه عزیزانم

    خداوند را شاکر و سپاسگزارم که همزمانی ای رو پیش آورد که منو ترغیب کرد که راجع به این فایل بنویسم.

    استاد ما دیروز غروب رفته بودیم تو دل طبیعت. یه جای آروم و دنج که تو ارتفاعه و ویو زیبایی داره و نسیم خنکی میوزه.از یه طرف غروب خورشید آدم و وادار به راز و نیاز و شکرگزاری بابت این زیبایی میکنه و از سمت دیگه ماه میاد و جای خورشید خانم دلبری شو آغاز میکنه و بهمون میگه غمتون نباشه من جای آفتاب رو براتون پُر میکنم و نور مهتابی اش رو بهمون هدیه میده تا زمان بیشتری رو خوش بگذرونیم و از طبیعت لذت ببریم. خدا رو شکر بابت همه نعمت هایش.

    استاد چقدر لذت بردم از اینکه پیشنهاد دادین در دور همی و میون جمع، هر کسی از خوبی های دیگری بگه!.شاید برای ماهایی که عادت کردیم تا یکی رو میبینیم یا چند نفری دور هم جمع میشیم شروع میکنیم به غیبت کردن یا صحبت از ناخواسته های زندگیمون و بیاد آوردن نکات منفی زندگی خودمان و دیگران اینکار یکنوع سنت شکنی باشه! و قطعآ مقاومت بیشتری رو در خودمان میبینیم برای بیاد آوردن نکات مثبت و خوبی های دیگران.

    آه استاد اسم مقاومت نکردن که میاد بقول معروف داغ دلم تازه میشه! تو این هفت ترمی که پای آموزه هاتون بودم، یکی از چیزهایی که بهش رسیدم همین مقاومت نکردن است. اگه اینو در زندگی مون بتونیم عمل کنیم به نظرم مشکل دیگه ای نخواهیم داشت. وقتی باورمان این باشه که مسیر جهان به سمت خوبی است؛ به سمت خیر است و خداوند برای ما جز خیر و خوبی چیزی نمی خواهد، آنوقت مقاومتمون کمتر میشه و بیشتر تسلیم میشیم. آنوقت هر اتفاقی که برامون میفته، میگیم این همون اتفاق خوبه است! آنوقته که فرمان زندگیمون رو میسپاریم دست خداوند و خودمون پامونو از زندگیمون میکشیم کنار! آنوقته که ورد زبونمون الخیر فی ماوقع است. آنوقته که میتونیم بگیم زندگی کردیم و طعم زندگی رو چشیدیم. آنوقته که ..استاد میخواستم راجع به این موضوع توی دوره همجهت با جریان خداوند بگم ولی اینجا به زبونم اومد و نوشتم. راجع به تسلیم بودن قبلا فایل ضبط کرده اید ولی چقدر خوب میشد راجع به این موضوع که خیلی مهمه و سپاسگزار میشم که در فایل ها و دوره هاتون بیشتر این موضوع رو باز کنید و راجع به کارهایی که مقاومت ما رو کم می کنند توضیح بدین زیرا این خود اصله اصله که از در صلح بودن با خودمان و جهان میاد.

    برگردیم به موضوع فایل، پارسال تابستون من تنها رفته بودم شمال و تنها یکروزش رو همراه خواهرم و یکی از خواهر زاده هام بودم که رفتیم تا گرگان و برگشتیم که شرح مفصلش رو قبلا در کامنتهام نوشتم. تو اون سفر یکروزه من ماشینم رو فرح آباد جا گذاشتم چون صبح زود از نوشهر حرکت کردم و به جمع اونها پیوستم و تا گرگان رو با خواهر زادم رفتم که دو سه سالی از من کوچکتره! تو مسیر که داشتیم سمت گرگان میرفتیم از همسرش تنقلات خواست که بهش بده و همسرش گفت که تو ویلاست و با خودش نیاورده. همین موضوع سبب شد خواهر زادم کلی غُر بزنه که مگه نمیدونی من هین رانندگی حتما باید چیزی دمه دستم باشه تا بخورم و اینهمه تنقلاب گرفتم واسه همین مواقع بوده و … و من اونجا سعی کردم خواهر زادم رو آروم کنم و بهش گفتم که تو که اینقدر برات مهمه که حتما هین رانندگی تنقلات بخوری، خودت اینکارو باید انجام میدادی و همراه خودت میاوردی نه اینکه از همسرت انتظار داشته باشی که چیزهایی که برای تو مهمه رو اون به خاطر بسپاره و برات انجام بده. و دیشب که دور هم بودیم و صحبت از مسافرت شد باز خواهر زادم گفت خالوم (دائی) یکروز باهامون بود اونم همش طرف همسرم رو میگرفت به جای اینکه طرف منو بگیره و باز همون انتظارات رو از خانمش داشت و همین ناخواسته هایی که با شوخی بیان میشد سبب شد که اون یکی خواهر زادم و همسرش که تازه از مسافرت اومده بودن برای اینکه از قائله جا نمونن شروع کنن به گفتن انتظارات براورد نشده شون از همدیگه و داشتم با خودم فکر میکردم که گفتن همین حرفها حتی اگه جنبه فان و شوخی هم داشته باشه باز اثر مخرب خودشو میگذاره و کام آدمها رو تلخ میکنه. چون قانون دنیا اینه که به هر چی توجه کنی، از همان بیشتر و بیشتر در زندگیت خلق میشه و اتفاق میفته و دنیا کاری به این نداره که تو داری جدی میگی یا مزاح میکنی! و وقتی که این فایل رو داشتم میدیدم با خودم گفتم چقدر خوب میشد که ما یاد بگیریم و عادتمون بشه که هر جایی که هستیم از خوبی ها ی همدیگه بگیم و واکنش ها و نکات مثبتی که از همدیگه سراغ داریم رو بگیم تا اینکه بخواهیم با مزاح از ناخواسته هامون بگیم و دیگران رو بخندونیم که نتیجه عکس هم میده چون جهان اینگونه کار نمیکنه.

    استاد شما یه جمله طلایی به ما گفتین که: ما خودمان و دیگران رو به این علت سرزنش میکنیم که با اینکار میخواهیم مانع تکرارشون بشیم. در حالی که با سرزنش کردن خودمان یا دیگران نه تنها چیزی درست نمیشه بلکه باعث میشه که خودمان و دیگران اون خطا و اشتباه رو بیشتر و بدتر تکرار کنیم!. و اینو سعی میکنم آویزه گوشم کنم که نه خودم رو سرزنش کنم بابت خطا و اشتباهاتم و نه اینکه دیگران رو سرزنش کنم و بخواهم بهشون احساس گناه بدم.

    اگه با این دیدگاه به زندگی بنگریم که هر ناخواسته و اتفاق به ظاهر بدی که در گذشته برامون اتفاق افتاده، اومده که مسیر و راه درست رو بهمون نشون بده و ما باید بابت تموم اون اتفاقات سپاسگزار باشیم و مقاومت نداشته باشیم و بپذیریم و به مسیر تکاملمان ادامه بدیم. زیرا ما برای هدفی جز طی کردن تکامل به این دنیا نیامده ایم و این زندگی و حیات ادامه خواهد داشت. و هر چقدر ما طرف وجودمان را بزرگتر کنیم از نعمت های بیشتری در این دنیا و جهان بعدی برخوردار خواهیم بود.

    اصلا اگه به همین موضوع فکر کنیم که چرا خداوند ما رو به گونه ای خلق نکرده که بتونیم برگردیم و گذشته رو درست کنیم یا بپریم و آینده رو ببینیم. مگه برای خداوند کاری داشت که ما رو اینجور خلق کنه؟ اینو خدا از ما نخواسته. خدا از ما خواسته که قدر همین لحظه رو بدونیم. و بدونیم این لحظه اینقدر ارزشمنده که دیگه بر نمیگرده! ما راه بازگشت نداریم. ما فقط میتونیم حرکت کنیم با جهان و پیش برویم و پیشرفت کنیم.

    تو هین دیدن این فایل این آهنگ تو ذهنم هی ریپیت میشد که بی ربط با موضوع این فایل نیست. تقدیم نگاه زیباتون میکنم و به دستان قدرتمند خداوند میسپارمتون. یا حق

    (ریتم و ملودی فراموش نشه)

    مخور غم گذشته، گذشته ها گذشته

    هرگز به غصه خوردن، گذشته بر نگشته

    به فکر آینده باش، دلشاد و سرزنده باش

    به انتظار طلعت خورشید تابنده باش

    عمر کمه صفا کن، رنج و غمو رها کن

    اگه نباشه دریا، به قطره اکتفا کن

    پی نوشت: در انتهای نوشتن این کامنت برق ما رفت و ذهن من میگفت از نت گوشی کامنت رو بفرس ولی به خودم گفتم این هم ینوع تمرین تسلیم بودنه؛ اینهم ینوع تمرین مقاومت نکردنه، سعی کنم رها باشم و برم دنبال بقیه کارهام به امید خدا برق که بیاد کامنت ارسال میشه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 226 رای:
  7. -
    علی ملکی گفته:
    مدت عضویت: 1412 روز

    سلام به استاد عزیزم،خانم شایسته و همه دوستان عشق.

    خیلی اتفاقی داشتم کامنت های قبلیم در سایت رو می‌خوندم، بدون نیت خاصی…

    اما یکدفعه انگار پرده‌ای کنار رفت. خودِ اون روزهام رو دیدم، با تمام دردها و تقلّاها.

    اون‌وقتا خیال می‌کردم اگه نتیجه‌ای خلق کنم، همه باید برام بلند شن، تشویقم کنن و بگن:

    آفرین علی! تو هم کسی هستی!

    تو هیچی نیستی علی

    هیچی نبودی و نیستی علی

    آخه برای چه،برای که،برای اینکه توجه و تأیید غیر خدا را گرفتن؟

    دنبال توجهی بودم که جای خدا رو گرفته بود.

    من اقیانوس رو رها کرده بودم، دنبال یک استکان نیمه‌خالی می‌دویدم…

    هیچکس در این جهان نمی‌تونه ما رو ارضا کنه، جز خود خدا و نزدیکی به او.

    این دنیا میدان نبرده؛ میدان انتخابه.

    ذهن یا روح؟ شیطان یا خدا؟ غرور یا تسلیم؟

    هرچه بیشتر به خدا نزدیک شدم، دیدم ذهن چطور همه‌چیز رو وارونه نشون می‌داد:

    توهم رو حقیقت، سیاهی رو روشنایی، من رو خدا، و دیگران رو دلیل رزق…

    کسی که در ذهنش غرق بشه، فقط صدای ذهنش رو می‌شنوه و هر روز شرکش بیشتر میشه.

    هرچقدر به روح نزدیکتر شوی بیشتر میفهمی و میبینی که مردم در چه توهمات و خرافات و شرک هایی غرق شدند،میبینی که مردم سکه های طلایی را می دهند تا سکه های نقره تقلبی را با آه و سختی و حسرت بگیرند.

    خداوندا اکنون میفهمم همان روز ها که خیال میکردم چقدر توحیدی عمل میکنم،پر از شرک بودم

    اما به همون اندازه که غرورم رو ریختم، دردم کم و کمتر شد… و نعماتم بیشتر…

    به قول استاد «به جای اینکه از خدا بخوای چیزی رو بهت بده، ازش بخواه ظرفیت دریافتش رو در تو ایجاد کنه.»

    یکی از آشنایانم ارثی نسبتا عظیم گرفت… اما در نبود ظرفیت…. اون ثروت، مثل شن از بین انگشتانش گریخت

    اون روزها فکر می‌کردم دارم برای خدا مینویسم ولی راستش الان میبینم و میفهمم که داشتم برای «منِ جعلی» می‌نوشتم؛

    برای بالا بردن خودم، برای تعریف از ماشینم، ثروتم، دوستان معروفم، باشگاه گرون‌قیمتم… و حالا می‌فهمم:

    اونی که می‌نوشت برای دیده شدن، داشت قلم شیطان رو به دست می گرفت

    به والله که جز خدا خفنی نیست،به والله که جز خدا دوستی نیست

    اگر عنایت خدا نباشه دور و ورت حتی خالی میشه از هر جانداری،آنها به اعتبار الله و به دستور الله کنارت هستند و می مانند و برایت می‌میرند بی آنکه بدانند برای چه.

    ما هیچی از خودمون نداریم،هیچ…

    عرض کردم حتی شلوارمون هم نمی‌تونیم بالا بکشیم اگر عنایت خدا نباشه

    اگر عنایت خدا و توفیق الهی نباشه نمی‌تونیم حتی محترم و با ادب و صادق رفتار کنیم،اگر لطف خدا نباشه نمی‌تونیم روی خودمون کار کنیم و درست رفتار کنیم

    علی خیال کردی هرچه به دست آوردی،تو به دست آوردی؟

    علی خیال کردی اگر روی خودت داری کار می‌کنی به اراده خودته؟

    علی خیال میکنی اگر میتونی اسم خدا رو صدا بزنی به خواسته خودته؟

    به والله که همش اجازه و لطف اوست

    به والله که همه اش عنایت اوست

    ما فقط نیت کننده هستیم و تمام.

    این چند روز یکسری معاملات میلیاردی که فقط یکیش 120 میلیارد تومان هستش انجام دادم که هیچوقت اصلا فکر نمی‌کردم چنین معاملاتی هم وجود داره که خداوند اینقدر سریع همه چیز رو برام حل و فصل کرد،اینقدر آسان…

    با گریه دارم مینویسم،اونم بنده ای که یادم نمیاد آخرین باری که گریه کرده ام رو

    فقط یکیش اینجوری بود که رفیقم زنگ زد گفت علی یه پروژه ای هستش که مدتیه نتونسته فروش بره،گفت من بیشتر از هرکسی به تو ایمان دارم،همیشه از تو برای بقیه گفتم،میدونم با انرژیت می‌فروشی

    گفتم درسته که من بهترین فروشنده جهانم و درسته که چیزها رو خیلی سریع و آسون جذب می‌کنم…

    ولی یادت نره:

    علی کسی نیست. علی و هرکسی در این جهان هستش رو هیچوقت کسی ندون بلکه خدای علی رو بشناس. اون عزیزه،اون خاصه،اون قدرته،اون تنها توانای جهانه… فقط اون.

    باور می‌کنی؟ فقط با یه تماس، پروژه فروش رفت.نه با زور نه با تکنیک بلکه با لطف خدا، عنایت خدا، مرحمت خدا.

    آسون شدیم برای آسانی ها،چنان آسان که انگشت به دهان مانده ام…

    یه جا به شوخی به دوستم گفتم من گرگ بازارم،گفت آره..گفتم اتفاقا هرچقدر گرگ باشی از تو گرگ تر هم هستش و از جاهایی میخوری که اصلا فکرشو نمیکردی و خورد میشی…مامورانی از خدا میان که می‌خوان از طرف خدا پیامی را برسانند که ای انسان،تو از خودت چیزی نداری…تو هیچی… می‌خوای مکار باشی؟ بیا جلو ببین مکارتر کیه… من فرمانروای جهانیانم،مکارترین مکاران هستم

    مغرور شدی از نتایج؟

    فکر کردی دستاوردها، افتخارها، شهرت و پول‌ها رو خودت خلق کردی؟

    به والله اگر اجازه و تأیید من نباشه،تو حتی نمی‌تونی نیت کنی، چه برسه به اقدام یا موفقیت.

    پادشاه یکیست،قدرت یکیست،زیبا یکیست،دانا یکیست،دوست و یاور ما در جهان یکیست…

    تمام این جهان برای توست فقط باید بدونی که خودت هم برای کسی هستی،تو هم یه صاحبی داری

    تو پدری داری که عاشقته…

    تو رهبری داری که 7 بار قسم خورده هررر لحظه هدایت تو بر من واجب است.

    و معشوقی داری که از رگ گردنت بهت نزدیک‌تره…هر لحظه کنارته،هر لحظه مراقبته،هر لحظه عین مجنون داره نگاهت میکنه و قربون صدقت میره ولی به شرطی که تو هم اجابتش کنی

    عاشقی که بدون کمک و هدایت اون نمیتونی کوچکترین کاری کنی،اگر لطفش نباشه به چنان شرایطی میوفتی که از هر کابوسی بدتره.

    تو فقط باید با پاکی و صداقت و چون شیر رفتار کنی تا ببینی چطور روی دوش خودش به پرواز در میاردت

    به والله این معاملات خیلی وقت بود که حتی ریش سفید های ایران نتونسته بودن خرید فروش کنن اما من فقط به لطف فرمانروای هستی با یه تماس حلش کردم

    چون 2 طرف بی نهایت به من اعتماد داشتن معامله بی نهایت سریع و آسان حل شد

    خدایاااااااا آخه ما و اعتماد؟ ما چیکار میتونیم بکنیم؟ چی داریم از خودمون؟

    چه‌کسی می‌تونه محبت منو در دل دیگری بندازه جز او؟

    چه‌کسی می‌تونه صدای مرا در گوش دنیا بندازه جز او؟

    چه‌کسی می‌تونه دل‌ها رو نرم کنه برای معامله جز او؟

    اونم معامله ای که هیچوقت در این حد آسان و سریع و بزرگ تجسم نکرده بودم،آخه اصلا نمیدونستم مگههههه میشه….

    الهی شکرت برای فهموندن این حقیقت که علی هیچ نیست و فقط تویی که همه چیز هستی.

    یاد حکایت ابوالحسن خرقانی افتادم…

    گفت: خدایا! نشونم بده که به چه مقامی رسیدم…

    خوابش برد…

    بیدار شد، دید در بسترش ادرار و مدفوع کرده…

    ندا رسید که: فلانی، تو اینی… بیش از این نیستی…

    هر چه هست، به لطف و عنایت ماست.

    ما هیچی از خودمون نداریم

    هیچ آگاهی،هیچ مقامی،هیچ ثروتی،هیچ رابطه ای،هیچ سلامتی و هیچ موفقیتی..

    هرچه هست از خودشه

    از فرمانروایی که بزرگترین داراییشو یعنی تکه ای از وجودشو در تو دمید.

    دوست من «هرچقدر رازدار باشی راز های بیشتری بهت گفته میشه»

    ممکنه با هر دختر یا پسر معروف و موفقی در جهان رابطه داشته باشی

    ممکنه شرکت های معروف و بزرگی که در زمینه خودشون خیلی موفق و در جهان بسیار شناخته شده هستند باهات کار کنن

    ممکنه چیز های خاص و عجیب و بی نظیری از سمت الله ببینی

    هرگاه چیزی را تعریف کردی که برای ذهنت و ذهن دیگران جالب بود اما سودی برای خود حقیقی ات و نزدیکی به روحت نداشت،بدان شرک عظیمی ورزیده ای

    نه اینکه آنها بزرگ هستند و تو کوچک،اولا همه یکی هستیم و دوما تو بزرگتر از این حرفایی..

    چون این اولا نشان دهنده شرک ورزیدن و مهم کردن دیگران و قدرت دادن به دیگران که یعنی کسی جز خدا مهم هست یعنی کسی یا کسانی جز خدا قدرت دارن در صورتیکه یک قدرت بیشتر در جهان نیست و آن قدرت خداست،هیچکس جز خدا مهم نیست و هیچکس جز خدا بزرگ نیست

    یک مثالی الان به یادم اومد

    3 سال پیش داشتم به شدت روی توحید کار میکردم و احوالات بسیار خوبی رو سپری میکردم…

    یک شب دیدم یک بازیگر معروفی من رو فالو کرده،برام عادی بود

    صبحش اومدم یکی از دوستانم رو دیدم که به شدت به این خانم بازیگر علاقه مند هستش و هر روز به ایشون پیام میده دریغ از اینکه حتی یکی از پیاماش سین بخوره توسط ایشون…

    وسوسه شدم که برم بهش بگم قضیه رو که ببینم چه عکس العملی داره اما نگفتم،گفتم چرا بگم؟ مگه مهمه؟ چرا اصلا من باید در مورد اون صحبت کنم؟

    خلاصه سه چهار روز گذشت و بالاخره وسوسه شدم رفتم به این دوستم گفتم,گفتم فلان بازیگر که براش میمیری و هر روز بهش پیام میدی و آرزو داری که جوابتو بده اومده منو فالو کرده و استوری های من در اینستا رو میبینه و لایک میکنه و آمار میده به قول معروف…

    شاید به چند ساعت بعد از اون حرفم نکشید که دیدم منو آنفالو کرده:)

    و انگار خدا گفت:

    علی،این یه هدیه بود برای تو، نه برای دهن بقیه!چرا آمدن انسان ها برایت چیز عجیب غریبی است؟

    الهی‌ترین رابطه‌ها،اتفاق‌ها،همکاری‌ها،ثروت ها وقتی شکل می‌گیرن که افکار و اعمال توحیدی در اون موج میزده

    رازدار که باشی، خدا برات بیشتر رو می‌کنه…

    رازها، نعمات، رابطه‌ها، موقعیت‌ها…

    ولی شرطش اینه که دیگه فریاد نزنی، که ببینی فقط یک بزرگی در این عالم وجود داره… و اون خودشه.

    منظور این نیست که موفقیت هامون رو برای دیگران تعریف نکنیم،تعریف کنیم اما نه برای جلب توجه و تأیید گرفتن و بزرگ کردن من جعلی..

    رازدار باش، تا رازهای بیشتر بر تو گشوده شود..این از آشکارترین و در عین حال پنهان‌ترین قانون‌های جهانه

    وقتی فالو شدن توسط معروف‌ترین‌ها، همکاری با قدرتمندترین شرکت‌ها، رابطه با خاص‌ترین آدم‌ها(از دید جامعه) برات «عادی» بشه، یعنی تو به سطحی رسیدی که: دیگه چیزی از غیر خدا نمی‌خوای، چون خود خدا در دلت جا گرفته…

    هرچقدر راز دارتر میشی یعنی داری نشون میدی که خدایا من حس لیاقت و جنبه بیشتری دارم برای دریافت نعمت ها و راز های بیشتر.

    درک و عمل کردن به این موضوع از بالاترین سطح عزت نفس هستش.

    عزت نفس زیر مجموعه و جزئی از توحید هستش و به میزان توحیدی بودنت نتایج خلق میکنی

    اتفاقاتی برایت میوفتد که برای ذهن و من قبلی ات یک افسانه ای بیش نبود اما اکنون طبیعی ترین و پیش پا افتاده ترین اتفاق ممکنه.

    به من وعده داد که توبه پذیر، مهربان و بخشنده هست و هیچ گناهی بر من نیست جز شرک ورزیدن به او و قدرت دادن به کسی به غیر از او.

    ببین طبیعییییییییییه هر اتفاقی که در جهان برات میوفته

    وقتی خدا انتخابت میکنه، حتی اگر هیچکس تو رو انتخاب نکنه، باز هم انتخاب شدی!

    میدونی، داستان داوود برام همیشه الهام‌بخشه… چون اون نشون داد که وقتی خدا یه چیزی رو برات در نظر گرفته، حتی اگر به‌ظاهر هیچ صلاحیتی نداشته باشی، باز هم اون وعده انجام می‌شه!

    در زمان سموئیل نبی، خداوند بهش گفت: برو یکی از پسران یِسا را برای پادشاهی انتخاب کن.” سموئیل رفت خونه یسا. یسا، هفت تا از پسران خوش‌تیپ و قوی و آموزش‌دیده‌اش رو آورد جلو. هرکدوم رو که سموئیل دید، گفت: «حتماً اینه! این قطعاً همونیه که خدا انتخاب کرده»

    اما خدا گفت: نه… نه… نه…

    خدا به سموئیل گفت:

    من به ظاهر نگاه نمی‌کنم، من به دل نگاه می‌کنم.

    وقتی همه پسرها رد شدن، سموئیل پرسید: پسر دیگه‌ای هم داری؟

    یسا با بی‌حوصلگی گفت: آره، یه پسر کوچولو دارم که گوسفندها رو مراقبت میکنه، ولی اون که… نه، اون اصلاً پادشاه نمی‌تونه بشه.

    اما می‌دونی چیه؟ اون «پسر گوسفند‌بان» همون کسی بود که خدا دیده بود. نه به خاطر مهارت‌هاش، نه به خاطر قدرت نظامی یا تحصیلاتش… بلکه به خاطر دلش.

    و وقتی داوود اومد، خدا به سموئیل گفت:

    او را مسح کن، زیرا این همان است.

    هیچ‌کس اونو انتخاب نکرد، ولی خدا انتخابش کرده بود.

    عشق من،عاشقان خدا

    شاید امروز مردم به تو بگن که صلاحیت نداری، که گذشته‌ات تو رو لایق نمی‌کنه، که تحصیلات یا روابط کافی نداری…

    اما خبر خوب اینه: اونا خدا نیستن!

    وقتی خدا نقشه‌ای برای زندگیت داره، لازم نیست تو در چشمان مردم صلاحیت داشته باشی… فقط کافیه در دل خدا جایی داشته باشی.

    شاید تو هم الان مثل داوود، جایی دور از صحنه باشی. گوسفندها رو می‌چَری، کسی حتی اسمت رو به زبون نمیاره… ولی خدا داره نگاهت می‌کنه. داره تو رو آماده می‌کنه. داره راهو باز می‌کنه. و وقتی زمانش برسه میگه:

    او را بیاورید. این همان است!

    پس دست از مقایسه کردن خودت با دیگران بردار. تو قراره کاری بکنی که هیچ‌کس تو نسل تو نکرده.

    خدا داره کسی رو بلند می‌کنه که دنیا ردش کرده!

    تو ممکنه الآن هیچ پست و مقامی نداشته باشی، ولی پادشاهی آینده‌ات تو آسمون مهر خورده. فقط ایمان داشته باش… خودتو دست کم نگیر، چون خدا انتخابت کرده…

    مخلصم.

    وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِیلِ، لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ، ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ، فَمَا مِنکُم مِّنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَاجِزِینَ

    و اگر او (محمد) چیزی از جانب خودش به ما نسبت می‌داد، ما بی‌درنگ دست راستش را می‌گرفتیم، سپس رگ قلبش را قطع می‌کردیم، و هیچ‌کس از شما نمی‌توانست جلوی ما را بگیرد.

    (سوره حاقه، آیات 44 تا 47)

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 239 رای:
    • -
      سعیده فاضلی گفته:
      مدت عضویت: 962 روز

      به نام خداوند جان وخرد خداوند مقتدرم

      سلام آقا علی

      حال دلتون افسانه های اجابت شده در مسیر هدایت

      خیلی سپاسگزارم از شما که این همه پروسه های تأثیر گذار خودتون رو با ما به اشتراک گذاشتین

      چقدر عالی

      چه شگفت انگیز بود اون صدو بیست میلیارد تومان ،انگار که نقد ِ نقد جلوی چشمانم بود

      نکته های ظریفی در کامنت شما برجسته شد برام که از خدای مهربون خودم عاشقانه سپاسگزارم برای این آگاهی ها

      اولا ً تحسینتون می‌کنم و میگم آفرین

      انرژی خوب وحس خوب و اتفاقات خوب

      بعدم اینکه گفتین :

      «راز دار باش تا رازهای بیشتری بر تو گشوده شود …این از آشکارترین و در عین حال پنهان ترین قانون ِ جهانه…»

      …درک و عمل به این موضوع از بالاترین سطح عزت نفس هستش

      انگار چشم روشنی از خدا مهربونم بود ی غیبی از عالم شهادت خدااا برای من …

      اوج کامنت شما اونجا بود که درباره ی حضرت داود صحبت کردین

      صمیمانه از شما سپاسگزارم

      تازه این هم بگم که جاهایی از کامنت شما خنده های خوبی برای من داشت و بشارت های نزدیک

      ممنونم که از خودتون وباورهاتون گفتین

      در پناه الله شنوا وسخاوتمند به خواسته های غیبی و رازهای نهفته برسید.

      شاد وثروتمند باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
    • -
      علیرضا گفته:
      مدت عضویت: 2977 روز

      سلام علی جان عزیز

      کامنتت بوی خدا رو میداد اشکم در اومد دو بار خوندم کامنتت رو البته همه دوستان کامنت های خوبی مینویسن اما جنس این فرق می‌کرد خیلی جاهاش انگار خطاب به من بود که خدا با من حرف میزد

      پس دست از مقایسه کردن خودت با دیگران بردار. تو قراره کاری بکنی که هیچ‌کس تو نسل تو نکرده.

      خدا داره کسی رو بلند می‌کنه که دنیا ردش کرده!

      تو ممکنه الآن هیچ پست و مقامی نداشته باشی، ولی پادشاهی آینده‌ات تو آسمون مهر خورده. فقط ایمان داشته باش… خودتو دست کم نگیر، چون خدا انتخابت کرده…

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
    • -
      محمد علیزاده گفته:
      مدت عضویت: 1844 روز

      به نام خدای مهربانم

      سلام به علی اقای توحیدی شما چقدر قلم زیبای توحیدی دارید بی نهایت شما را تحسین می‌کنم برای درک خالص قوانین به دور از حاشیه ها فقط در اصل جای دادی خودتو خیلی از دل نوشته های شما لذت میبرم این دومین کامنتی است که از شما خوندم واقعا قلبم به طور کامل باز میشه وقتی کسی که از قلبش مینویسه و به دور از حاشیه ها به نوشتن خودش میپردازه شما فوق العاده هستید خدای شما فوق العاده است که شما را خلق کرده امیدوارم همیشه در اصل بمانید و از توحید برایمان بنویسید شما بسیار قلب پاک و خالص از نور خداوند را دارید امیدوارم همیشه مثل خورشید بدرخشید در تمام زمینه های زندگی موفق خوشبخت توحیدی باشید

      با اختلاف بهترین کامنت توحیدی بود که در فهم و مدار من بوده

      خدا نگهدارت باشه علی جان ️

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
    • -
      آرزو و آزاده گفته:
      مدت عضویت: 769 روز

      آرزو

      سلام به شما دوست عزیز آقای ملکی

      بسیار خوشحال شدم از خوندن کامنت شما با خوندن کامنت های شما حس بسیار خوبی میگیرم و ایمانم قوی تر میشه که پس برای من هم میشه من هربار که ایمیل کامنت شما میاد میام میخونم و خداروشکر امروز هم دریافت کردم خیلی خیلی دوست دارم که منم دراین حد در زندگیم و درکارموردعلاقه ام پیشرفت کنم اما واقعا نمی‌دونم که باید چیکار کنم ذهنم خیلی به دنبال اینه که آخه چطور منم بتونم پیشرفت کنم درآمدداشته باشم اوضاع مالیم عالی بشه فقط از خداوندم میپرسم که خدایا خودت هدایتم کن به مسیر درست و تمام سعیم رو دارم میکنم که به الهاماتم عمل کنم اگر که امکان داشته باشه سپاسگذارمیشم ازتون که بیشتر از روند رشد و پیشرفت تون در دوره هم جهت باخداوند هم صحبت کنید قطعا که کمک بزرگی در ادامه این روند و ایمان بیشتر در همه ی ما میشید باآرزوی موفقیت و سلامتی روزافزون برای شما دوست عزیز

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
    • -
      مارال بابایی گفته:
      مدت عضویت: 584 روز

      به نام خداوند ‌وهاب و رزاق رئوف خودم که هرچه دارم از آن اوست.

      برادر معنوی من چقدر خوب که خواستم عصر بخوابم و خوابم نبرد و گفتم بزار چند تا کامنت بخونم و هدایت شدم سمت کامنت زیبای شما. من مسخ این زیبا بینی شما شدم و واقعا اشک منو دراورد،خیلی لذت بردم .

      بسیار بسیار سپاسگزارم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      محمد مومنی زاده گفته:
      مدت عضویت: 1681 روز

      سلام دادا

      عجب کامنتی عجب متنی

      اصلا انگاری خدا داشته تایپ میکرده

      چقدر این کامنتت فوق العاده عالی بود

      توحید همه چیزه

      انگار وقتی فرمون دست اون بالاییه کارا یه رنگ خاصی میگیره

      یه حس نابی دیگه ای داره

      هر لحظه که تسلیمم درکارگه تقدیر آرام تر از آهو بی باک ترم از شیر

      هر لحظه که میکوشم در کار کنم تدبیر رنج از پی رنج اید زنجیر پی زنجیر

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      مجید بختیارپور عمران گفته:
      مدت عضویت: 1310 روز

      سلااااام دوست خوبم درود خدا بر قلب پاک و الهی ات درود بر آن چشمه درونت که درش الماس جاریه

      بقول روانشاد بیژن پاکزاد بزرگترین طراح و فوق تخصص در تولید عطر و ادکلن در دنیا به خبر نگار گفته که در درون رگهای من خون جاری نیست بلکه الماس که تونسته منو به اینجا برسونه که دارم میدرخشم تمام دیپلمات های خارجی و ثروتمندان متمول مشتریش بودن و با وقت قبلی مشتری هاشو قبول میکرد

      شما هم تو رگهات داره در می چکه الماس جاریه برادر چه کردی با ما چه کردی با قلب بیمار ما با ذهن گناه الود ما چه کردی دست مریزاد این کلمات از کجا جاری میشن از کدام آسمان اول یا دوم یا….هفتم خدایاااااا اینا چی هستن که دیشب و امروز منو در مدار دریافتش قرار دادی خداجونم شکررررر که از دوره جدید تغییر را در آغوش بگیر مرا بردی در فایل درد دوران کودکی تا آزادی درون اگه اشتباه نکنم اونجا زیباترین کامنت دنیا رو خوندم که الان کامتتشو موفق شدم پایان برسونم خواستم برم دوباره از اول شروع کنم بخونم یه حسی گفتم بیام رو پروفایلت ایمل تو برای خودم باز بزارم بعد گفتم برم روی پاسخ ها که در فایل های دانلودی هدیه گذاشتی اولیش این بود که قصد دارم تمام کامنتاتو بخونم و عشق کنم و عشق کنم و عشقققققق

      من دیشب و امروز هر دفعه که بیحال بودم اومدم کامنتونو خوندم حالم بهتر و بهتر شد برای همین فهمیدم این کامنت از یجای خوب و پاک و خالص جاری شده که اینجوری رومن داره تاثیر مثبت میزاره علی آقا گل بنده مومن خدا دوست توحیدی من این کلمات و از کجا آوردی مارکو….خخخخخ

      خداروشکرررر که اینجام اون کامنت اولی که ازت خوندم باعث شد بیام اینجا اصلاااا دلم نمیخواست تموم بشه خیلی طولانی بود ولی برای من اصللالا طولانی نبود هیچ بسیار لذت بخش بود واقعااااا بلید هزارباراینو بخونم این کمکم میکنه من تغییر را با تمام وجودم بغل کنم و در آغوش بگیرم این فایلی که کامتت شمارو خوندم تو فایل نشانه امروز و بزن بود که چی خواستم و خدا بهم چه جوابی داد وااااااای خدایااالا شکررررررت که نوش جونم شد و جوابمو گرفتم فعلا میخوام تو کامنتای علی عزیزت زندگی کنم میخوام روزها اینجا تو این اقیانوس آرامی که مرا انداختی توش وقت سپری کنم تا بیشتر بفهمم و درک کنم که چی؛

      که من هیچی نیستم من هیچییییی نیستم من هیچیییس نمیفهمم من هیچیییی نمیدونم من هیچییییی بلد نیستم خدایااااااا صدای منو داری من امروز فهمیدم که هیج پخی نیستمممم من حتی نمیتونم شلوارم و بالا بکشم نمیدونم دماغم و بالا بکشم اگه تو نباشی میشیم مثل آقای خراقانی که لحاف کثیف کنیم خدایااااا تا امروز فکر میکردم همه چی در اختیار منه نخیرررررر سخت در اشتباه بودم همه چی در اختیار توست درسته جهان در اختیار منه ولی مهم اینه که من در اختیار خودم نیستم من در اختیار تو هستم خدای بزرگم خدایاشکررررررت از طریق علی آقای عزیزت بهم فهموندی که من هیچ پخی نیستم اینقدر زر نزنم منم منم نکنم اینقد آگاهی های که اینجا کسب کردم و به رخ اطرافیانم نکشم ایتقد خودم و دانا ندونم که عضو سایت عباسمنش هستم و استادم بهترین استاد دنیاست دیگه تمومه من از همه بلدترم نه خیرررررر سخت در اشتباه هستم یعنی اشتباه بهم رسوندن من هیچ پخی نیستم من هیچ پخی نیستم خدااااااا من هیچی نیستم من هیچی نمیدونم نمیدونم نمیدونم علی جون ممنوووونم که بهم بهترین چیز و یاداوری کردی که حرف اضافه نزنم من حتی شلوارمو نمیتونم بالا بکشم این همه ادعا واسه چیه اینهمه منم منم کردن واسه چیه خدایااااا من میخوام جمله تاکیدیم این باشه که خدایا من هیچ پخی نیستم من هیچی نمیدونم هچی بلد نیستم هرچی هستم و دارم تویی وتووووووو الهی شکرررررت

      علی جان ممنونم که بهم یاداوری کردی کی هستم فهمیدم که من هیچی جز خدا نیستم من هرچی هستم اونه از خودم هیج اختیاری ندارم میخوام اینو با تمام سلولهای تنم بفهمم خدایا کمکم کن

      تبریک جوان زیبا رو موهات چقد قشنگه و تو این سن کم چیجوری به اینهمه موفقیت رسیدی واقعا دم خدات گرم که کار نمیکنه بلکه شاهکار میکنه

      خدایا ظرفیت منو بالا ببر خدایاااااشکررررت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      نفس آریان گفته:
      مدت عضویت: 1674 روز

      سلام علی عزیز، دوست توحیدی خوبم، به قول معروف شاگرد زرنگ استاد عباسمنش، یک هفته ای میشه که درگیره دوتا کامنتهایی هستم که اخیرا توی سایت نوشتی، چندین باره خوندمشون و فکرم رو درگیره کرده… اینکه توی همه کامنتهات میگی فقط باید به یاد خدا باشیم، در لحظه زندگی کنیم، کنترل ذهن کنیم، آرام باشیم، مثبت باشیم، همه رو قبول دارم اما اینکه تاکید داری که (به یاد خدا باشیم هرلحظه) این رو میشه لطفا بیشتر توضیح بدی…. منظورم اینه که منم میخوام مثل تو توحیدی عمل کنم،( چطوری باید هرلحظه به یاد خدا باشم؟؟) توی عملکردم، توی ذهنم باید چکار کنم؟؟ به یاد چه چیز خدا باشم؟؟ با خدا چه گفتگویی داری؟؟ خواهش میکنم لطفا اینو برام بیشتر بازش کن و با مثال توضیح بده….. قطعا خودت هم یک روزی از یک جایی این توحیدی شدن در عمل رو استارت زدی….لطفا (دقیقا بگو باید چطور رفتار کنم و به یاد خدا باشم؟ به یاد نعماتش باشم؟؟)

      بعد اینکه میگی هرچقدر رازدارتر باشی خدا بیشتر برات رو میکنه، اینو هم لطفا بیشتر توضیح بده.

      میدونم سرت خیلی شلوغه بخاطره بیزینست، ولی خوهش میکنم این کامنت منو جواب بده که خیلی خیلی برام مهمه….

      اینو بدون بیصبرانه منتظر پاسخت هستم…. پیشاپیش ازت سپاسگذارم.

      از نتایج مالیت خیلی شگفت زده شدم، بهت تبریک میگم. وقتی برای تو شده…. قطعا برای من هم میشه. من توی همه زمینه ها نتیجه گرفتم بجز موفقیت مالی.راستی آهنگ خیال آرمان موسی پور رو هم دانلود کردم، خیلی آرامش بخش و خدایی هستش، لذت بردم.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  8. -
    Ehsan Moqadam گفته:
    مدت عضویت: 2276 روز

    به نام خالق عشق و شادی و زیبایی

    درود و خداقوت به استاد عزیز و همه دوستان خوبم در این مسیر فوق‌العاده

    سپاس‌گزارم از شما استاد بزرگوار که مثل همیشه ما را مستفیض کردین از صحبت‌های بی‌نظیر خودتون.

    چند روز پیش داشتم با یکی از دوستانم صحبت میکردم که ایشون برادرشون به‌تازگی با یه دختر خانم بسیار باکمالات و خوبی آشنا شدن و در پروسه مراسم‌های خودشون بودن. قبل از اینکه این‌ عزیزان بخوان عقد کنند به پیشنهاد یکی از اقوام به یک مشاور مراجعه می‌کنند.

    اتفاق بسیار عجیبی رخ میده. زمانی‌که این عزیزان میرن پیش این مشاور ازشون می‌خواد که هرکدام به‌صورت جداگانه مراجعه کنند و کاری که این مشاور میکنه این بوده که تمام صحبت‌های بسیار شخصی و خصوصی هریک از این عزیزان را به طرف مقابل میگه و باعث میشه که این دو عزیز در شرایط روحی بسیار سختی قرار بگیرند و بهشون میگه شما این مشکلات روانی را دارین و اول باید درمان بشین و بعد ببینیم که آیا مناسب هم هستین یا نه و یه چیزی حدود 200 میلیون تومان از هرکدام از این عزیزان هم درخواست میکنه.

    اتفاقی که میفته اینکه اولاً ارتباط این دو عزیز تقریباً از بین میره و اون خانم دچار یک مشکل روحی و روانی بسیار بسیار جدی میشه به حدی که حتی به‌ندرت از خانه خارج میشه، این درحالی بوده که این عزیز بسیار روحیه خوبی داشته و بسیار به برادر و خانواده دوست من علاقه و محبت نشان میداده.

    بعداً که این موضوع در خانواده علنی میشه افراد دیگه‌ای هم که این مشاور رو میشناختن میگن که عه بله ما و دوستانمون هم رفتیم پیش این فرد و دقیقاً همین اتفاق افتاده و اونجا بوده که متوجه میشن این شگرد و روش این مشاور بوده.

    اولش یکم سخت بود برام باور کردن این موضوع اما بعد که یکم فکر کردم دیدم این اتفاقیه که برای همه ما میتونه رخ بده اگر به‌‌جای اینکه سعی کنیم مسئولیت زندگی و تصمیمات خودمون رو بپذیریم و از افراد مناسب کمک بخوایم، تصور کنیم که افراد دیگه‌ای هستند که میتونند به‌جای ما فکر کنند و به نتیجه برسند و بخوایم چشم و گوش بسته به حرف‌هاشون گوش بدیم.

    همین دیشب به یکی از دوستان عزیز میگفتم دلیل اینکه من انقدر اعتماد دارم به استاد اینکه ایشون نتایجی دارند که قابل مقایسه با هیچ فردی که من تا حالا دیدم نیست.

    همیشه برای من جای تعجب بوده چرا آدم‌ها وقتی خودشون نمی‌تونند حرف همدیگرو بفهمند(خصوصاً کسانی که ارتباط بسیار نزدیکی به هم دارند مثل یک زوج) فکر می‌کنند اگر یک فرد سومی بیاد، حالا با هرعنوانی، می‌تونه که مشکلشون را حل کنه.

    خود من به شخصه تا با خودم خلوت نکنم، رفتارهام را سبک‌ و سنگین نکنم، مسئولیت رفتارها و زندگیم را نپذیرم نمی‌تونم به راه‌حل برسم.

    دلیل اینکه ما فکر میکنیم افراد دیگه‌ای میتونند به ما در این موارد کمک کنند اغلب به این دلیله که نمی‌خوایم مسئولیت قبول کنیم و تصور میکنیم اگر مشکلی برامون پیش میاد دیگران مقصر هستند.

    در بسیاری از موارد ما با قضاوت کردن و ذهنیت منفی داشتن خودمون برای خودمون کینه و دردسر درست میکنیم درصورتی که حقیقت بسیار متفاوت بوده از چیزی که ما در نظر داشتیم.

    یه مورد خیلی مهم دیگه هم اینکه ما فکر میکنیم که دیگران اغلب آگاهانه دوست دارند که به ما ضربه بزنند، درحالی که با توجه به درکی که من از قانون پیدا کردم اولاً ما مسئول تمام رفتارهایی هستیم که از جانب دیگران مشاهده میکنیم و دوماً ما توانایی تغییر رفتار دیگران را داریم، یعنی مهم نیست طرف چه آدمیه و با دیگران چه رفتاری داره ما میتونیم بهترین یا بدترین وجه شخصیتی اون فرد رو برانگیخته کنیم.

    این اقدام شما را استاد که در جمعتون درباره ویژگی‌های مثبت همدیگه صحبت کردین رو ما گاهاً اجرا میکنیم و واقعاً معجزه میکنه، انقدر آدم‌ها نسبت به هم لطیف و مهربان میشن و انقدر علاقه و محبتشون نسبت به هم بیشتر میشه که اصلاً قابل تصور نیست من این رو به عینه دیدم خودم.

    یکی از دلایلی هم که ما خیلی حس بدی نسبت به افراد پیدا میکنیم اینکه اونارو از خدا نمیدونیم. فکر میکنیم خلقت ما با خلقت اون افراد متفاوته، درصورتی که همه ما از خدا هستیم و دلیل اینکه گاهی رفتارهای اشتباه داریم به خاطر ناآگاهیمونه. درک همین موضوع باعث میشه با دیگران مهربانانه‌تر برخورد کنیم، نه به خودمون نه به اون‌ها سخت نگیریم اگر خطایی مرتکب میشیم.

    همین چند روز پیش یکی از دوستانم قصد داشت درباره پدرش یه سری نکات منفی بگه من پیش دستی کردم و بهش گفتم دقت کردی پدر شما چقدر مرد شریفیه و چقدر انسان خوبیه، من که همیشه ازشون چیزهای بسیار زیادی یاد میگیریم. نتیجه این شد که خود این دوستمون شروع کرد به ادامه دادن به ویژگی‌های مثبت پدرشون و کاملاً فضای مکالمه مثبت شد. خودش برگشت گفت راست میگی واقعاً پدر من یک الگوی به تمام معناست و من ازش خیلی سپاس‌گزارم.

    واقعاً این خوبی‌ها همیشه در وجود ما و همه اطرافیانمون هست که گاهی با یه سوال ساده و یه جهت‌دهی ذهنی میشه از این نعمت بزرگ بهره‌مند شد به جای اینکه شروع کنیم به انتقاد یا غیبت کردن.

    استاد این موضوعی که بیان کردین یکی از موضوعات بسیار حیاتیه در زندگی ما که امیدوارم هم من و همه دوستان دیگه بیشتر بتونیم در عمل ازش استفاده کنیم.

    برای خودم و همه دوستان عزیزم بهترین لحظات و ناب‌ترین تجربیات را آرزومندم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 271 رای:
    • -
      محمد صدرا شهبازیان گفته:
      مدت عضویت: 3422 روز

      سلام به اقا احسان خوشتیپ و عزیز ممنونم برای کامنت که نوشتی

      فکر میکنم اولین بار هست که کامنت شمارو میخونم و واقعا حس خوبی نسبت به نحوه نگارش و بیان شیوای شما داشتم

      من هم متوجه شدم که همه احساس ها بدون استثنا حاصل یک فکر هستن و این که ما بالاخره میتونیم این فکر رو مدیریت کنیم و جهت بدیم

      اگر عادت کردیم به بد گویی و بدی جویی از دیگران حالا باید یاد بگیریم که هروقت خواستیم به ناخواسته توجه کنیم یا در موردش صحبت کنیم زیپ دهنمون رو بکشیم

      و به قول استاد این ذهن ما هرچقدر هم اسب چموشی باشه بالاخره رام میشه و وقتی رام بشه سواری خیلی خوبی میده تا ناخوداکاه دنبال نکات مثبت هرچیزی بگرده و در موردش صحبت کنه

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
    • -
      محمدحسین محمدی گفته:
      مدت عضویت: 440 روز

      سلام خدمت آقا احسان مقدم عزیز.

      امیدوارم برقرار باشید.

      من با بیشتر حرفای شما موافقم.

      اینکه مسولیت زندگی خودمون رو بپذیریم و از افراد مناسب کمک بگیریم و نباید چشم و گوش بسته به حرفای دیگران گوش کنیم و….

      می خوام بیشتر بپردازم به اون قسمتی از صحبتهاتون ، در مورد مراجعه برادر دوستتون به مشاور، برای مشاوره پیش از ازدواج.

      اتفاقا من بر عکس شما شدیدا به “مشاوره پیش از ازدواج” معتقدم و همه ی دوستان و آشنایان رو به این امر ترغیب می کنم.

      مشاوران بسیار عزیز و توانمند و شریفی در این حوزه مشغول به کار هستند که با رویکردهای مختلفی به زوجین مشاوره می دن، و ویژگیهای شخصیتی طرفین رو بررسی می کنن و براساس پروتکل هایی که دارند واز طریق مراجع زی صلاح تایید شده( مثلا سازمان نظام روانشناسی کشور) و با موافقت طرفین ، در اختیار طرفین قرار می دن.

      اصولا وقتی 2 نفر با هم می رن مشاوره پیش از ازدواج، قراره به کمک مشاور، نسبت به خودشون و نسبت به طرف مقابلشون شناخت پیدا کنن.

      و چون داوطلبانه و خود خواسته به مشاور مراجعه می کنن، زمینه آموزش و آگاهی بخشی برای مشاور مهیا می شه و قطعا منشای خیر برای زوجین خواهد بود.

      بذارید یه مثال بزنم که مطلب یه مقدار بازتر بشه.

      بعنوان مثال در رویکرد “تئوری انتخاب”و “واقعیت درمانی” که توسط دکتر ویلیام گلاسر ارائه شده و دکتر “ع ،ص” عزیز سالها دارن در ایران تو این زمینه کار می کنن و افراد زیادی رو برای ترویج و واقیعت درمانی تربیت کردن.

      در این رویکرد 5 نیاز اساسی انسان رو در زوجین، قبل از ازدواج بررسی می کنن، که عبارتند از:

      1- نیاز به قدرت

      2- نیاز به عشق و احساس تعلق

      3- نیاز به بقا

      4- نیاز به آزادی

      5- نیاز به تفریح

      وهر کدوم از این نیازها رو بر مبنای نمره ی 5 برای هر کدوم از زوجین می سنجن.

      بعنوان مثال

      اگه طرفین در نیاز به قدرت هر دو نمره بالایی بگیرن،

      به این معناست ، که در زندگی مشترک همه دیگه رو می ترکونن.

      یعنی هر دو نیاز دارن در زندگی مشترک کنترل زندگی رو بدست بگیرن، از کنترل تلوزیون گرفته تا کنترل منابع مالی و خرید و……

      خب دونستن این مطلب چه کمکی می کنه؟

      اولا:

      اگه طرفین در این مورد بدونن ، که هر دونیاز به قدرت بالایی دارن، می تونن در انتخابشون تجدید نظر کنن.

      چون می دونن در زندگی مشترکشون، به چالشهایی برخورد خواهند کرد.

      دوما:

      اگه با وجود آگاهی به این مطلب (یا حالا هر مورد دیگه) باز هم اصرار داشته باشند که با هم ازدواج کنن، حداقل وقتی به چالش خوردن می تونن تا حدودی احساسشون رو کنترل کنن و بخودشون یاد آوری کنن که من از اول این رو می دونستم وطرف مقابلم نقاط قوت مهمتری داره که برای من با ارزشتر از این موردبوده و هست.

      در مورد بقیه نیازها هم به همین صورت، مشاوره محترم، بررسی می کنه و به اطلاع طرفین می رسونه.

      و مشاور محترم و آگاه و معقول در نهایت حق انتخاب رو به مراجعینش می ده و مسولیت و عواقب تایید و یا رد کردن زوجین رو نمی پذیره وبه هیچ عنوان به مراجعین خودش نمی گه این کیس خوبه و یا بده و یا بدرد ازدواج می خوره یا نمی خوره و یا شما با ایشون ازدواج بکن یا نکن.

      مساله اینکه در اکثریت مواقع ،هر دو نفری که برای مشاوره می رن، ذهنیت خیلی خوبی نسبت بهم دارن(که اگه نداشته باشن اصلا حاضر نمی شن برن مشاوره، و در موردی که شما نقل کردید ظاهرا خیلی شیفته همدیگه هم بودن و انگاری با اکراه و توصیه یه آشنا رفتن مشاوره)

      و وقتی متوجه می شن شخصیتشون مناسب همدیگه نیست و به خواستشون نمی رسن، یا عیب رو در طرف مقابل می بینن و یا چه دیواری کوتاهتر از مشاوره بخت برگشته و غریبه.

      خب البته ما از هیچی خبر نداریم و نمی دونیم واقعیت چیه.

      البته تو هر قشری ممکنه، افراد نا کارآمد ، و یا حتی سوئ استفاده گر و سودا گر هم وجود داشته باشه.

      خب در بین معلمها هم معلمی هست که برای منافع مالی دانش آموز کلاس خودش رو هدایت می کنه به کلاس خصوصی و اگه دانش آموز و خونوادش تمکین نکنن، متاسفانه دانش آموز با مشکلاتی روبرو بشه.

      خب تو حوزه موفقیت که استاد دارن کار می کنن هم آدم ناتو و شیاد فراوونه.

      طرف ادعای استادی در حوزه موفقیت داره، و لی کپی کاره و حتی بدتر از اون تمام دوره های استاد عزیزمون رو با نازلترین قیمت ممکن و یه جایی می فروشه.

      خب نمی شه بگیم پس دیگه بی خیال آموزش دیدن تو زمینه موفقیت و یا خودشناسی و یا خداشناسی بشیم.

      چون مثلا یه فردی(استادنما) درست عمل نکرده.

      چقدر از عزیزان همین سایت و دانشجوهای حال حاضر استاد ، به دلائل مختلف به این افراد سود جو مراجعه کردن و تاووان دادن، مالی و احساسی.

      نمی شه بگیم پس دیگه نباید به اساتید موفقیت رجوع کرد.

      برادر دوست عزیز شما ممکنه، انتخاب درستی نداشته(انتخاب اون دختر خانم، و یا انتخاب اون مشاور) ولی نمی شه بگیم، علم روانشناسی و مشاوره نا کارامده.

      و نکته آخر:

      با کمال احترام برای شما و اون دوست عزیزتون و برادرشون،

      چرا باید این دختر خانم محترم، با صبحتهای یه مشاور و پا نگرفتن یه ازدواج، و حتی ور چسب های نادرست یه مشاور، که حالا به گفته ی شما این مشاور هم خیلی آدم موجهی نبوده، اینقد بهم ریخته؟

      معمولا در مقوله ازدواج،به دلائل هورمونی و ترشح هورمون عشق، طرفین بشدت مجذوب هم می شن و اصلا عیوب همدیگه رو نمی بینن و چه بسا نقصهای همدیگه رو هم نقطه قوت می بینن و به همین دلیل هم در میان مردم ،این باور وجود داره که چشم عاشق کوره.

      و در چنین شرایطی یه مشاور آگاه و دانا می تونه بسیار کمک کننده باشه.(مشاور بگیرن ازش، نه اینکه مسولیت انتخابشون رو بندازن به گردنِ مشاور )

      و جسارتا موضوع صحبت استاد در این فایل و فایل قبلیِ مرتبط به این فایل، در موردِ رویکرد بخصوصی از روانشناسیه که بهش می گن “روانکاوی”

      که در واقع در گذشته ی افراد کند و کاو می کنه و با دلایل ومنطق خودشون، برای یه عده ی خاصی از افراد که مشکلاتِ هیستریک( روانپریشی) دارن و در اون گذشته موندن و اون خاطرات اذیتشون می کنه، و زندگیشون رو مختل کرده توصیه میشه،

      که منم مایلم در این مورد نظرم رو در یک کامنت جداگانه عرض کنم وانشالله خدا توفیق بده ، یه کامنت خواهم نوشت.

      آرزوی سلامتی و سعادت و شادی و به روزی روز افزون دارم برای شما دوست عزیز و استاد عباسمنش عزیز و همه دوستان عزیز

      خدا نگهدارتون باشه

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
    • -
      آزاده گفته:
      مدت عضویت: 2557 روز

      سلام دوست گلم

      ممنون بابت این کامنت فوق‌العاده تون واقعا چرا فکر می کنیم شخصی از بیرون باید مشکلات ما رو حل کنه مگه اون شخص چی داره که ما نداریم؟ اگر به این موضوع واقف باشیم که خودم باعث این شرایط هستم باید از خدا هدایت بخوام که راه حل رو از درونم بهم بگه

      یه مورد دیگه من چند وقتی هست در محل کار به یه واحد دیگه منتقل شدم و اون داستان های تیم و تیم کشی همیشگی در محل کار دارم میبینم یه خانمی که اتفاقا هم فامیلی خودمم هست مدام میومد بد مدیر و همکارای دیگه رو می گفت جوری که من پیش خودم گفتم عجب اشتباهی کردم اومدم این واحد و دیدم داره حالم بد میشه سریع به خودم گفتم آزاده تو میتونی اون بعد قشنگ اون مدیر و همکاران ببینی و سعی کردم تحت تأثیر حرف های این خانم قرار نگیرم و حس خوب بدم تا از دیگران حس خوب بگیرم و به اون خانم هم گفتم به این فکر کن که اینجا چه چیزهای خوبی داره و سعی کردم محترمانه ازم دور شه و حرف های ناامیدکننده بهم نزنه باورتون نمیشه من با اون خانم مدیر و همکاری دیگه مدام دارم حس خوب و لبخند میگیرم و به خودم میگه از دل این جابه‌جایی برای من فقط خیر و خوبی هست و اینجا نقطه پرتاب من به شرایط. دلخواهم هست

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  9. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1633 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

    به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی

    وَقَضَىٰ رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانًا ۚ إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلَاهُمَا فَلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُمَا قَوْلًا کَرِیمًا ﴿٢٣﴾

    و پروردگارت فرمان قاطع داده است که جز او را نپرستید، و به پدر و مادر نیکی کنید؛ هرگاه یکی از آنان یا دو نفرشان در کنارت به پیری رسند به آنان اُف مگوی و بر آنان پرخاش مکن، و به آنان سخنی نرم و شایسته بگو.

    وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَهِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمَا کَمَا رَبَّیَانِی صَغِیرًا ﴿٢4﴾

    و برای هر دو از روی مهر و محبت، بال فروتنی فرود آر و بگو: پروردگارا! آنان را به پاس آنکه مرا در کودکی تربیت کردند، مورد رحمت قرار ده.

    رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا فِی نُفُوسِکُمْ ۚ إِنْ تَکُونُوا صَالِحِینَ فَإِنَّهُ کَانَ لِلْأَوَّابِینَ غَفُورًا ﴿٢5﴾

    پروردگارتان به نیّت ها و حالاتی که [نسبت به پدر و مادرتان] در دل های شماست [از خود شما] آگاه تر است، اگر مردم شایسته ای باشید زیرا او نسبت به بازگشت کنندگان بسیار آمرزنده است.

    =====================================

    سلام‌به استاد عزیز و گرانبهای من،استاد عباس منش جان

    سلام به استاد شایسته ی قشنگم با تمام مهربانی هاش

    سلام به بچه های خوب محله ی خدا…یاران پر از نورِ غار حرا

    سلام و‌سلامتی و نور و‌عشق و‌رحمت خالق یکتای بی همتا به قلب سلیم و روح توحیدی عزیزتون

    الهی صدهزارمرتبه شکر برای شروع یک صبح تابستونی دیگه،بنر جدید سایت،عکس فایل با صورت قشنگ استادم و یک پیرهن هاوایی،با کلی آگاهی …یک قلب باز،یک‌روح آرام،چشمانی که میبینه،گوش هایی که میشنوه،دستانی که مینویسه،میلیارد ها سلولِ سلامت بدنم که در لحظه دارند کار میکنند،یک آسمونی آبی با ابرهای پنبه ای،یک قهوه ی کافئین بالا و نوری که در قلبم اجازه ی صلات صادر کرده….

    خدایا شکرت که باز هم آنلاین و آن تایم،سر کلاس استاد تونستم حاضری بزنم و‌ از نور‌و‌عشق و آگاهی بنویسم چون میدونم،منم که به این صلات ها،نوشتن ها،تکرار و‌ تمرین قانون و گذاشتن ردپاهای توحیدی نیازمندم.

    یک تشکر دیگه هم سهم خانم جهانگیری عزیز که از مدت ها قبل با ایمیلم پیگیر کامنت هاشون هستم و‌ همیشه از تجربیاتشون درس های خیلی خوبی گرفتم.

    استاد عزیز و مهربان و‌کار درست من

    من قبل از آشنایی با قانون و توحید و‌آموزش های شما،به شدت در موضع قربانی بودن و عدم مسئولیت پذیری در زندگی بودم و به شدت انگشت اشاره م سمت خانواده ی عزیزم بود که به هزاران دلیل،باعث‌شدند من انسان موفقی نباشم!!!

    خب خروجی این باور محدود کننده هم که کاملا هماهنگ با افکار و کانون توجهم بود و من مدار به مدار از چاله به چاه های عمیق تر فرو میرفتم….

    تا اینکه بالاخره از فشار چک و‌لگد های جهان تسلیم شدم و خداوند از‌ رحمت خودش من رو هدایت کرد به سمت شما و‌آموزش های الهیتون…

    ازونجا که بارها از گذشته م نوشتم،فقط لینک اولین تاپ کامنتم در فایل (تمرکز بر آنچه میتوانم بهبود ببخشم) رو اینجا اتچ میکنم،چون خود اون فایل جزو فایل هایی هست که همیشه بهش گوش میدم و‌هم با خوندن ردپای خودم بسیار درس میگیرم و در هر مرحله از رشد در زندگیم به کنترل کانون توجه م و‌مسئولیت پذیریم در هر برهه از زندگیم بسیار کمک کرده…

    ‏https://abasmanesh.com/fa/concentrate-on-whatever-can-improve/comment-page-8/#comment-994428

    استاد عزیزم،با اینکه من سعی کرده بودم کانون توجهم رو‌ از روی ناخواسته ها بردارم،ولی انگار همیشه یک سنگینی همراه من بود که در هر چالشی که بهش برمیخوردم اون سنگینی ها میخواست خودش رو به منصه ی ظهور برسونه و اتفاقات گذشته رو به یادم بیاره و بقیه رو مقصر چالش های زندگیم بدونه…

    با اینکه مدت ها بود که من در صلح و آرامش با خانواده م بودم،انگار هنوز به مرحله ی پذیرش و بخشش واقعی نرسیده بودم و همین باعث میشد من هزاران هزار خوبی که پدر و مادر عزیزم در حق من و زندگی من داشتن رو نتونم ببینم،درواقع به قول شما در جلسه 11 کشف قوانین در مدار دیدنشون نباشم…

    یکی از راه هایی که باعث شد من ازون مدار دربیام و‌رشد کنم و چشمِ دلم به دیدن خوبی ها و زیبایی ها و‌مهر ومحبت بی دریغ پدر و‌مادرم بینا بشه،این بود که بیام یک سری از اخلاق ها و ویژگی هاشون رو‌برای خودم منطقی کنم…

    مثلا درمورد پدرم که بسیار انسان درونگرا،ساکت،با دیسیپلین بالا هستند و نمیتونند احساساتشون رو بیان کنن،خداوند هدایتم کرد که یک نگاه گذرا به رفتار پدربزرگ مرحوم و مادر بزرگم داشته باشم…

    خب متوجه شدم که پدربزرگم در طول زندگیش بیشتر عشق و‌محبتش رو نثار تنها دخترش کرده بود که اسم مادر خودش که در کودکی از دست داده بود رو،روی عمه جان گذاشته بود…

    شدت این محبت،عشق،حمایتگری به حدی بود که عمه ی من که در زمان حیات پدرش مثل ملکه ها زندگی میکرد،بعد از فوت پدربزرگم به شدت شکست و دیگه نتونست خودشو پیدا کنه…و توی این ده سال چنان بلاهایی فکری و جسمی رو با عدم کنترل احساساتش به زندگیش دعوت کرده که هیچ ربطی به اون دختری که مثل ملکه ها زندگی میکرد نداره…

    ازون طرف به رفتار مادربزرگم دقت کردم‌ دیدم ایشون در حال حاضر در سن70 سالگی،در یک خونه ی 200 متری تنها زندگی میکنه،به صورت روتین برای هیچ وعده ی غذایی به طبقه ی پایین که خونه ی پدریمه نمیاد،عاشق تنهاییشه،نه علاقه داره جایی بره،نه از شلوغی و مهمونی خوشش میاد،خودش میگه که من اصلا نمیتونم احساساتم رو نشون بدم و اینجوری راحت ترم…

    خب با واکاوی شخصیت پدربزرگ و‌ مادربزرگم،کاملا رفتارهای پدرم برام منطقی شد،دیدم ایشون توی این محیط بزرگ شده و این شخصیت درونگرا و احساسی نبودن،این سکوت و دیسیپلن رو از جامعه ی اطرافش کسب کرده…مخصوصا که 30 سال مدیر و معاون مدارس پسرانه بوده و این محیط کاری مزید بر علت شده که این شخصیت در ایشون موندگار تر بشه…

    به محض اینکه رفتارهاشون برام منطقی شد،خیلی از مقاومت عای ذهنی‌من از بین رفت و با از بین رفتن مقاومت های ذهنی من،چشمم به دیدن خوبی ها و‌ مهربونی های پدرم بینا شد…

    و‌ با مرور اتفاقات خوب بچگی‌تا بزرگسالی،انقدر حالم خوب شد و انقدر به یادم اومد که پدرم چه جاهایی در سکوتی سرشار از عشق ومحبت با تموم وجودش از من حمایت کرده که هربار بهشون فکر میکنم چشمام خیس اشک میشه و میگم خدایا منو ببخش که مدت ها درگمراهی آشکار بودم….

    و استاد میخوام‌ازین نتیجه تمرکز بر نکات مثبت پدرم و معجزات بعدش براتون بنویسم…

    @@@@@

    اولین نتیجه دقیقا بعد از جلسه 7 دوره ی هم جهت با جریان خداوند و‌ باور فراوانی اتفاق افتاد…

    در کنار تموم هزینه هایی که همیشه پدرجان متقبل میشد،دقیقا بعد از اتمام اون جلسه،زمانی که شما گفته بودید من مطمئنم تنها با شنیدن این صحبت ها،یک سری درآمدهای جدید براتون ایجاد میشه…پدرم به حسابم یک پول خوبی واریز کرد و گفتن این پول ازین به بعد هر ماه به حسابت واریز میشه:)ضمن اینکه از مرداد ماه تورم رو‌هم در نظر گرفتن،یک میلیون دیگه بهش اضافه کردن:)

    @@@@@

    نتیجه ی دوم اردیبهشت ماه اتفاق افتاد که من مدام صدایی رو میشنیدم که بهم میگفت(پدر تو از هدایت شدگان است.)

    اولش فکر میکردم توهمات ذهنمه،تا اینکه روز معلم شد و من صدای قلبم رو بلند میشنیدم که بهم میگفت در کنار هدیه ای که به پدرت میدی،برو کتاب (جاناتان مرغ دریایی) رو براش بخر و این آیه رو صفحه ی اول‌کتاب بنویس و بهش هدیه بده…و‌دیگه هیچ کار دیگه ای نکن.

    الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ ۚ أُولَٰئِکَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللَّهُ ۖ وَأُولَٰئِکَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ(18 الزمر)

    آنان که سخن را می شنوند و از بهترینش پیروی می کنند، اینانند کسانی که خدا هدایتشان کرده، و اینان همان خردمندانند.

    @@@@

    نتیجه ی سوم تو تیرماه اتفاق افتاد…پدر و مادرم میخواستن بعد از مدت ها بیان خونه ی شخصی من، و‌زمانی که من داشتم خونه و‌میزم رو مرتب میکردم،دیدم کتاب شما به اسم(چگونه فکر خدا را بخوانیم) که از قبل برای خودم پرینت گرفته بودم،روی میزمه،با خودم گفتم اینو برش دارم بهتره،ممکنه خود اسم این کتاب برای پدر و‌مادرم عجیب و‌غریب باشه و ناخواسته باعث‌تنش بین ما بشه…

    استاد میدونم که باورتون میشه دارم از چی صحبت میکنم،به خدا قسم تا رفتم کتاب رو بردارم،انگار کتاب شده بود 50 کیلو!!! انقدر برام سنگین بود.قلبم مدام فریاد میزد برش ندار،برش ندار،برش ندار… ذهنم میگفت دیوونه ای؟!دنبال دردسر میگردی؟!

    در این جدال ذهن و قلبم که به صورت واضح صداشون رو میشنیدم،من واقعا موفق نشدم که کتاب رو از روی میز بردارم و گذاشتم همونجا بمونه…

    والله اکبر….

    فردا صبح دیدم بابام عینکشو‌زده و‌کتاب رو برداشته و‌داره میخونه…نه خوندن ساده…یک صفحه میخونه و بعد میره توی فکر …

    همون موقع تموم ترس های عالم ریخت توی قلبم،همه ش ذهنم میگفت ببین،برش نداشتی،الان بابا یک چیزی بهت میگه،الان یک‌بحثی پیش میاد،الان مواخذه میشی…

    چندتا نفس عمیق کشیدم و با خودم زمزمه کردم،من از هیچکس نمیترسم،من از هیچکس نمیترسم…خدا گفت کتاب رو‌ برندار…و من تسلیمم.

    تو همون حال و‌ هوا پناه آوردم به رفیق همیشگیم قرآن جان…و خداوند به زیبایی هرچه تمام تر با سوره ی فتح پاسخ داد…

    إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحًا مُبِینًا

    به راستی ما برای تو پیروزی آشکاری فراهم آوردیم؛

    @@@@

    نتیجه ی چهارم

    تو ماشین در کنار پدرم تو جاده بودم،ماه زیبایی جلوی چشمام بود و من رو غرق زیبایی های خودش کرده بود…یک احساس عجیبی از آرامش همه ی وجودم رو گرفته بود و در همون آرامش الهی غرق در تجسماتم بودم که برای پدرم یک ماشین جدید و با کیفیت خریدم و اون تصویری که بابا داره تو اون ماشین رانندگی میکنه رو جلوی چشمام میدیدم که شاهد از غیب رسید و برام پیغام الهی آورد….دقیقا همون لحظه ای که من در هماهنگ ترین حالت ذهن و روحم بودم…

    کلیت اون پیغام الهی از خواب رفیقم این بود که گفته شد بود آیه ی 25 اسرا ارتباط داره با چیزی که تو صفحه ی 8 دفتر آل عمرانت نوشتی…

    سر ازپا نمیشناختم تا برسم خونه و ببینم چی توی دفترم نوشتم…

    و باز هم الله اکبر…

    صفحه ی 8 دفترم با این جمله از نکات تفسیر آیه ی 9 آل عمران شروع بود:

    منشا خلف وعده،غفلت،عجز،ترس،جهل و یا پشیمانی است که هیچ کدام از این ها در ذات مقدس الهی راه ندارد.

    @@@@@

    نتیجه ی پنجم

    دو سه روز بعد…باز هم تو ماشین بودیم و بعد از یک روز عالی با خانواده به سمت خونه برمیگشتیم و گوشی پدرم به ضبط ماشین وصل بود که یکدفعه صدای شما تو ماشین پخش شد که داشتید درمورد قانون سلامتی صحبت میکردید:) واااای استاد باید قیافه ی من رو میدید،ازون خنده دار تر چهره ی مادر و مادربزرگم که چشماشون اندازه‌ ی کاسه نعلبکی شده بود و هردوشون برگشتن سمت من و گفتن مگه گوشی تو به ضبط وصله :) منم فقط با لبخند،شونه بالا انداختم و گفتم نه…و خیره شدم به تصویر زیبای غروب خورشید و تو قلبم دور سر خدا گشتن…

    @@@@@

    و نتیجه پربرکت شیشم…

    ده روزی هست که متوجه شدم یک ماهه که پدرم عضو سایت بهشتی شده و دانشجوی مسیر عشق و نور و آزادی….

    و این نتیجه برای من مثل‌باز شدن دریا برای موسی،بسیار بزرگ و‌باور نکردنی وپر از معجزه بود…

    که چطور خداوند در سکوتی سرشار از نور در حال چیدمان جزئیات خلق یک معجزه بود…

    و صدای قلبی که از چند ماه قبل نوید رسیدن این معجزه رو داده بود….: پدر تو از هدایت شدگان است…

    وَلِکُلٍّ دَرَجَاتٌ مِمَّا عَمِلُوا ۚ وَمَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا یَعْمَلُونَ(132 انعام)

    و هر کس (از بندگان) به عملی که کرده رتبه خواهد یافت، و خدای تو از عمل هیچ کس غافل نخواهد بود.

    وَمَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا یَعْمَلُونَ…

    وَمَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا یَعْمَلُونَ…

    وَمَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا یَعْمَلُونَ…

    خدا رو‌صدهزار مرتبه شکر برای داشتن خدایی که همیشه آگاهه،همیشه همراهه،همیشه مراقبه،هرگز نمیمیره،هرگز خطا نمیکنه،هرگز اشتباه نمیکنه،هرگز گمراه نمیشه،هرگز غافل نمیشه،فراموشی نمیگیره،خدایی که مارو میبینه…مارو میشنوه…مارو درک میکنه…مارو قضاوت نمیکنه…از خدایی کردن خسته نمیشه،وعده ی سرخرمن نمیده،حرفش حرف حسابه،به عهدش وفاداره،احساساتی نمیشه،عصبانی نمیشه،لجبازی نمیکنه،جهنمش کوچیک و‌دوره،بهشتش بزرگ و‌نزدیکه،همیشه رحمتش به عدالتش پیشی گرفته،همواره در حال‌ گسترش جهانه،نعمت هاش به شماره نمیاد،بی نهایت وهابه‌،بی‌دریغ میبخشه و ازین بخشیدن لذت میبره…خدایی که به وسعت کهکشان ها عظیم و بی انتهاست ولی با همه ی این عظمتش…بین قلب و سینه ی آدمی حائل میشه و از رگ گردن به همه ی ما نزدیکتره…

    استاد جان،باز هم صمیمانه از شما برای یک فایل پر ازآگاهی دیگه که سخاوتمندانه در اختیار ما گذاشتید،سپاسگزارم…

    به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و‌مکان…

    قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان

    رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِیًا یُنَادِی لِلْإِیمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنَّا ۚ رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَکَفِّرْ عَنَّا سَیِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الْأَبْرَارِ (193 آل عمران)

    پروردگارا! بی تردید ما [صدای] ندا دهنده ای را شنیدیم [که مردم را] به ایمان فرا می خواند که به پروردگارتان ایمان آورید. پس ما ایمان آوردیم. پروردگارا! گناهان ما را بیامرز، و بدی هایمان را از ما محو کن، و ما را در زمره نیکوکاران بمیران.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 342 رای:
    • -
      نسیم زمانی گفته:
      مدت عضویت: 1962 روز

      سعیده ی عزیزم سعیده ی هدایت شده سعیده ی نظر کرده ی خدا:) که البته به قول استاد این “عنایت” خدا همینجوری الکی و اتفاقی نیست، و به خاطر تلاش و قدم برداشتن ها و لیاقت و استحقاق و مدار و فرکانس خود شخصه:)

      سلام و صد سلام به سعیده ی مدار بالای دوس داشتنی

      الان سرکار کامنتت رو خوندم، و به قدری لذت بردم که خدا میدونه:) یه احساس شعف دلنشین، احساس غرق شدن تو کامنتت، و حس کردن و مزه مزه کردنِ لحظات و احساساتی که بیان کرده بودی … و شاید بهتر بخوام بگم احساس هم جهت شدن با جریان خداوند بهم دست داد:)

      چقدر خوبه که اینا رو مینویسی، و چقدر خوب مینویسی

      تجربه هات رو، نتیجه هات رو، یه جورایی آموزه های استاد رو یادآوری و تاکید و تثبیت میکنه… شاهد میاره براش، که پس میشود

      من خداروشکر تو زمینه ی تلاش نکردن برای آوردن دیگران تو این مسیر در مورد عزیز دلم تقریبا خوب دارم کار میکنم و خوشحالم از این بابت، یه جورایی هروقت حرف میره به این سمتا، یه نیرویی خیلی با آرامش جلومو میگیره از اینکه بخوام حرفی از آموزه های استاد بزنم

      ولی همیشه هم یه desire و آرزوی گاهی با حسرت طوری تو دلم هست، انگار اون ذهن نجواگر میخواد بگه همچین چیزی هیچوقت اتفاق نمیفته، با اینکه فلان روز فلان چیزو گفت که یه جورایی در راستای همین افکار و آموزه های ماست، با اینکه کلا اهل ناله و گله و شکایت کردن نیست خداروشکر، با اینکه در مورد شیوه ی تغذیه خود به خود یه کم شبیه قانون سلامتی هست دایتش و کلا نون و برنج و ماکارونی و اینچیزا جزو برنامه ی غذایی روتینش نیست… ولی تا یه حرفِ یه کمی مخالفی میزنه، نظر یه کمی مخالفی بیان میکنه، از لحاظ کنترل ذهن برای بحث نکردن و اینکه اصلا سعی نکنم بخوام قانعش کنم یا نظرشو عوض کنم، بیشتر وقتا خیلی خوب عمل میکنم، اما از لحاظ کنترل ذهن به این شکل که وقتی من درست رو خودم کار کنم و به آموزه ها عمل کنم خود به خود اطرافیانم هم تغییر میکنن.. اینو خیلی توش خوب نیستم، و اون لحظه یه حس ناراحتی و یه کوچولو شبیه حسرت طوری برای یه لحظه تو ذهنم میاد…

      یا در مورد بابام، اگه بخوام به عضویت بابام تو سایت فکر کنم بیشتر تمرکزم میره رو اینکه وای اونوقت خیلی چیزا رو نباید بنویسم و همون بحثِ به قول خودت «پلیس فتا» D:

      ولی این کامنتت خیییلی بهم حس خوب و باور پذیری بیشتری داد در این زمینه ها:)

      بازم ازت یه دنیا ممنونم

      بوس به کله ت دوست قشنگم

      پیش به سوی مدارهای بالاتر

      به قول کارتون Toy Story :

      To infinity and beyond:)

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 53 رای:
      • -
        سعیده شهریاری گفته:
        مدت عضویت: 1633 روز

        بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

        به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی

        مَا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَهٍ فَلَا مُمْسِکَ لَهَا ۖ وَمَا یُمْسِکْ فَلَا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ ۚ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ﴿٢فاطر﴾

        چون خدا رحمتی را برای مردم بگشاید، بازدارنده‌ای برای آن نیست، و چون باز دارد، بعد از او فرستنده ای برایش وجود ندارد، و او توانای شکست ناپذیر و حکیماست.

        =====================================

        سلاااام به نسیم عزیز و‌مهربونم

        صبح جمعه ی قشنگم،با دریافت یک تلگراف نورانی از کانادا،قشنگتر شد…

        همچین آخیییش اللهم آخیییش…

        ممنونم ازت که برام نوشتی،خط به خط کامنتت پر از عشق بود…

        به امید دیدن هرچه زودتر اکانت آقای زمانی تو سایت ؛)

        میدونم که میدونی خیلی خیلی بهتر از من،ولی دوست دارم اینجا این 3 تا جمله ی جادویی و‌الهی رو که یک‌روز که خیلی حالم خوب بود، از سمت خدا برام اومد اینجا بنویسم،خودم دلم براشون تنگ شده بود:

        @معجزه اتفاق میفته.

        @مهم ترین درس زندگی،رها بودنه.

        @هیچ کس در راه نمیمونه!

        یک چیز دیگه بگم درمورد نقطه نظر خودم؟!نمیگم اصلا…ولی تقریبا نگرانی خاصی برای حضور پدرم توی سایت ندارم…با اینکه خیلی از مسائل خصوصیم رو که حتی نزدیکترین افراد در زندگیم بهم نمیدونن رو اینجا تو ردپاهام نوشتم،ولی هیچ نگرانی بابت اینکه حالا باید چی کار کنم ندارم،میدونی چرا؟!

        چون میدونم خداوند مراقب همه چیزه و اگر لازم باشه چیزی از چشم کسی پنهون بمونه،خداوند این کارو برام انجام میده…مثل عهدنامه ی کعبه که توسط موریانه ها خورده شد الا به نام‌خداش…

        یا مثلا اون آیه تو ال عمران که میگه ما جمعیت مسلمانان رو تو چشم کافران،2 برابر نشون دادیم که بترسن…

        میدونی نسیم جانم؟!خداوند با دقت بی نظیری همه چیز رو هماهنگ میکنه…اگر ما اجازه بدیم،رها باشیم و خودمون رو در آغوشش رها کنیم…

        راستی با شناختی که من از شما و‌فرکانس های خالص توحیدیتون دارم…مطمئنم به زودی عزیزدلتون هم خودش،خود به خود با شما همگام تر میشه… به قول استاد در جلسه 2 هم جهت با جریان خداوند،فقط کافیه ما مقاومت هامون رو نسبت به پذیرش آدم ها به هر شکلی که هستند کم کنیم…مابقی کارهارو خداجون انجام میده :)

        میگم…

        من خیلی دوستون دارماااا،شما معجزه های زندگی قشنگ من هستید،نور هایی که از سمت خداوند وارد زندگیم شدن تا همیشه یادم بمونه،هر چی دارم از آن خداونده….

        با عشق و‌روشنی قلبم برات نوشتم…

        الهی که به دل روشن قشنگت بشینه…

        به امید دیدار روی ماهت در بهترین زمان و‌مکان

        قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 60 رای:
        • -
          نسیم زمانی گفته:
          مدت عضویت: 1962 روز

          ای جانم مرسی سعیده جان

          چه جواب قشنگی، چقدر پیام از جانب خدا بهم رسوندی:)

          مرسی برای اون سه تا جمله ی جادویی، خیییلی به دلم نشست… مینویسم میزنم به دیوارِ نوشته هام:)

          و همچنین مرسی از یادآوریِ توکل، قدرت خدا، سپردن کارها به خدا و اطمینان و دیگر هیچ:)

          دوست دارم یه عالمه دوست قشنگم

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 28 رای:
        • -
          نگین نگین گفته:
          مدت عضویت: 2472 روز

          سلام به سعیده خانم عزیز

          چقــــدر جالب و قشنگ گفتید، خداییکه کاری کرد عهدنامه توسط موریانه خورده بشه همون خدا پیامهایی رو که من نمیخوام دیده بشه، از دید شخصی پنهان میکنه، تو کامنت خانم نسیم زمانی خوندم دوست ندارن بعضی کامنتهاشون رو کسی بخونه، این دقیــــــقا تو ذهن من هم هست من دلم میخواد یکی از افراد زندگیم وارد سایت و این آگاهیها بشه اما از طرفی میترسم برخی پیامهام رو بخونه و من دیگه راحت نتونم ذهنم رو خالی کنم، من حتی ترس از نوشتن توی دفترم دارم که یه موقع بقیه نخونن!! یادمه یکی از بچه های سایت گفت خب بقیه بخونن مگه چیه؟ ترس از مسخره شدن توسط دیگران تو ذهنم اومد، باید این ترس و مهم بودن نظر دیگران رو از بین ببرم، اما این ایده که خدا خودش اون پیامها رو پنهان میکنه بسیار برام آرامش بخشتر بود، سپاس از خانم نسیم زمانی برای بیان کردن موردی که تو ذهنشون بود و از شما برای جواب فوق العاده و مفیدی که دادید.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      علی بردبار گفته:
      مدت عضویت: 2207 روز

      سلام به سعیده ی سعیده و بابای گرامیش!

      میگما! آقوی شهریاری، کاکو، من یه عرضی خدمت شومو داشتم.

      اول که خیر مقدم! مشرف فرمودید!

      من خدمت شومو یه کمی غبطه دارم! یه کمی که نه ! خیلی زیاد!

      ایجور که ای دخترت بابام بابام میکنه، منم دلوم کشیده دختر قشنگم منو همینجوری صدا کنه، همیجوری یاد کنه.

      دیگه ایکه خیلی واضحه که خیلی آدم مشتی ای هستی که خدا همچی دختر خوبی بهت عطا کرده.

      همی! فقط دعام کن، مشتی! خیلی سوزوم شد( حسودی فرمودم به ساحت شما) و واضحه که از یه آدم حسابی همچی دختر کاردرستی به عرصه میرسه!

      باقی بقای جفتتون!

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 48 رای:
      • -
        سعیده شهریاری گفته:
        مدت عضویت: 1633 روز

        سلووووم آقوی بردبار :)))

        وای که چقدر شما خوووب مینویسید،یعنی اگر‌من یک روزی بیام شیراز و شما و‌خانواده ی قشنگتون رو پیدا نکنم و باهاتون ملاقات نداشته باشم،خدااااوکیلی از ستمکاران خوااااهم بوووود:))))

        یک چیز بگم با 2 تا هدف؟!من فکر نکنم آقوی شهریاری هنوز به مدار کامنت خوندن رسیده باشه:)))

        انشالله هروقت رسید و این کامنت هارو خوند،لبخندشو ببینم با اون چال لپش که خیلی دوسش دارم:)))

        دو اینکه یکم بیشتر برای خودتون نوشابه باز کنید که در مداری هستید که هم کامنت میخونید و هم مینویسید…

        میدونید داداش؟!هر فعالیتی توی این غار حرا،به منزله ی وصل شدن به نوره…

        اینو ازِ من سعیده که هزاران معجزه ازین سایت به زندگیش وارد شده بپذیرید و امروز یک هدیه برای خودتون اختصاص بدید،هرچی که شد…حتی شده نیم ساعت استراحت اختصاصی به اسم هدیه ای برای خودم به پاس کنترل ذهن و تقوایی که دارم:)

        خلاصه که خیییلی دمتون گرمه آقوی بردبار…

        به امید دیدارتون در بهترین زمان و‌مکان…

        قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 40 رای:
        • -
          علی بردبار گفته:
          مدت عضویت: 2207 روز

          سلام سعیده کاکو

          مهر و محبت سرکار، مستدام!

          ممنونتم. عجب روش کاربردی خوبی!

          از بس خودوم رو دست کم گرفتم، علی بردبار کم کم داره از دستوم شاکی میشه!

          عامو، از صب تا شب… هیچ چی! میخواسم بگم خیلی هم کارم درسه.

          اتفاقا هرچی تو بگی راجع به معجزات این سایت، صد در صد قبول میکنم. این، یکی از معدود تخصصهای زیاد شماست! به لطف این وبسایت، حالو هم جی کی رولینگ هسی، هم فلورانس نایتینگل هسی و هم تو بیزنس تو جزیره ، خبره شدی! دس مریزاد.

          اگه جرات داری، بیو شیراز و ما رو خبر نکن! حالو خود دانی!

          نیکا نیلا و بابا رو ببوس.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
    • -
      فاطمه تقی زاده گفته:
      مدت عضویت: 2660 روز

      به نام خداوند بخشنده مهربانم هرآنچه دارم ازآن تودارم

      سلام آبجی سعیده جانم خوبی

      وای خدای من آبجی سعیده نمیدونی چقدر خوشحال شدم از خبر خوشی که تو کامنتت خوندم چقدر لذت بردم وتحسین کردم هم خودت رو هم پدر بزرگوارت

      سپاسگزارم که نوشتی ومارو هم در شادی‌های خودت شریک کردی

      انشاالله لحظه لحظه شاهد شادی‌ها ولذتها ومعجزات زندگیت باشیم.

      سپاسگزار خداوندم که لحظه ای از بنده هاش غافل نمیشه.

      آبجی سعید جانم یکی از معجزات کامنتت اینه که باعث شدبهم یادآوری بشه و دلم قرص ومحکم تر بشه که خداوند خودش حواسش به بنده هاش هستش وبه وقتش که آمادگیش رو داشته باشن،هدایتشون میکنه و اگه یه کوچولو نگران همسر وفرزندانم بودم هم دیگه نباشم وبسپارم شون به خدا.

      《برات آرزوی بهترینها رو دارم.》

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 36 رای:
      • -
        سعیده شهریاری گفته:
        مدت عضویت: 1633 روز

        سلااااام به قشنگترین نونوای دنیا،با مهارت خیاطی بی نظیر…

        خبرداری که همیشه کامنتات رو میخونم و پیگیر دونه به دونه موفقیت هات هستم؟؟؟

        انقدر دوستت دارم که خدا میدونه…میدونی؟!یک وقتایی آدم ها یک فرکانس و نوری همراه خودشون دارند که از همون روز اول که باهاشون آشنا شدی به دلت میشینند…و شما ازون دسته بندگان ناب خدایی…

        راستی چند وقت پیش تو دوازده قدم برام یک نقطه ی آبی پربرکت فرستادی که دقیقا مثل پرتاب یک تیر به سبک ومارمیت اذ رمیت ولکن الله رمی بود…در بهترین زمان به دستم رسید و هدایتش مسیرم رو رگلاژ کرد….

        خلاااصه که دم شماااا خیییلی گرمه….

        به امید شنیدن موفقیت های بیشتر و بیشترت…

        در پناه نور الله مهربانم میسپارمت.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 25 رای:
        • -
          فاطمه تقی زاده گفته:
          مدت عضویت: 2660 روز

          به نام خداوند بخشنده مهربانم

          سلام آبجی سعید جانم خوبی

          امشب وقتی داشتم کامنت شما وآبجی فاطمه رو میخوندم متوجه شدم که تولدتونه

          تولدت مبارک عزیزم انشاالله هرلحظه شاهد رشد وپیشرفتت باشم

          آبجی سعیده جانم از روزی که این کامنت پر برکت رو برام فرستادی

          منتظر ماندم تا وقتش برسه وبرات پاسخ بفرستم که خداروشکر امشب زمانش رسید که بهت بگم منم ازاعماق وجودم دوست دارم وبهت افتخار میکنم

          وسپاسگزارم بخاطر قلب پاک ومهربونت وسپاسگزارم بخاطر رشد پیشرفتت که بهترین الگو شدی واسم برای حرکت در این مسیر الهی

          سپاسگزار خداوندم بخاطر وجود بنده های پاکش روی زمین مثل استاد عزیزم واستاد مریم جانم وشما وآبجی فاطمه جان و… که خیر وبرکت حضورتون در این سایت توحیدی به ماهم میرسه

          آبجی جانم برات آرزوی بهترینهارو دارم انشاالله خداوند کنار دوتا فرشته های گلت حفظتون کنه.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
          • -
            سعیده شهریاری گفته:
            مدت عضویت: 1633 روز

            سلام به فاطمه ی قشنگم،فاطمه ی نازنینم،فاطمه ی فاطمه…سلام به چشم های دریاییت…

            میدونی فاطمه جان؟!اینو بارها نوشتم ولی دوست دارم بازم برات بنویسم…

            یکی از نشونه هایی که مشخص میکنه آدم ها دارند واقعا روی خودشون کار میکنند یا فقط حرفای قشنگ میزنند،هماهنگیشون با جریان هدایته…

            میدونی تا الان چند بار خدای نازنینم با دستان پربرکت شما،برای من نور هدایت فرستاده؟!مرسی که انقدر خوبی،مرسی که انقدر قلبت روشنه،مرسی که داری انقدر خوب روی خودت کار میکنی…

            قلبِ روشنت رو میبوسم که جایگاه دریافت نور خداونده…

            بزارم بهت بگم چی شد…

            دیشب،طبق روال همیشه وقتی که داشتم تمرین ستاره ی قطبی قبل خوابم رو مینوشتم،به خدا گفتم کاشکی بشه خواب تورو ببینم…

            دم دمای نماز صبح خواب دیدم یک جاییم،یک مهمونی،یک جایی که یک سری آدم ها مثل مادرم،پدرم،پسرداییم که تو جزیره ی کیش هست،تو اون مهمونی هستند…

            داشتند درمورد خونه اجاره ای من تو‌کیش صحبت میکردن،انگار خونه به مشکل خورده بود،تو خوابم انگار تو زمانی بودم که جزیره بودم،وقتی اسم خونه و‌مشکلاتش اومد تموم وجودم پر از اضطراب شد…

            چون زمانی که جزیره بودم،تموم مسائل رو باید خودم حل میکردم،هیچ کس نبود که ازش کمک بخوام،خودم بودم و خودم و خدا …اون موقع اصلا رابطه ی سالمی با پدرم نداشتم،باهاش حرف هم نمیزدم چه برسه بخوام بگم من به مسئله خوردم…

            خلاصه که تو خواب دیدم پسرداییم داره به پدرم میگه خونه ی سعیده این مشکلات رو داره و باید حلش کنیم،منم با تموم اضطرابم به مادرم میگفتم چرا داره به بابا میگه؟!من خودم یک جوری حلش میکردم…

            بعدش بابام اومدم سمتم…محکم بغلم کرد،انقدر محکم و‌طولانی که الان که دارم برات مینویسم هنوز حسش میکنم،بهم گفت دیگه نگران نباش،من کنارت هستم،من کمکت میکنم،من دیگه از کنارت جم نمیخورم،خودم همه ی کارهارو میرسم تو‌ نگران نباش…

            فاطمه،اون آقای مسن وقتی داشت میومد سمتم میدونستم پدرمه…ولی وقتی بغلم کرد دیگه شبیه پدرم نبود…یک نفر دیگه بود با یک قیافه دیگه…ولی مدام میگفت دیگه نگران نباش،من کنارت هستم،من همه چیز رو حل میکنم…

            صبح که بیدار شدم به خدا گفتم مرسی که اومدی به خوابم،اون تو‌ بودی خدا،اون تو بودی که بغلم کردی،تو‌ بودی که بهم احساس آرامش دادی،تو بودی که گفتی دیگه نگران نباش ،تو بودی که بهم احساس امنیت دادی…

            الان که دارم برات مینویسم،به اندازه ای که تو‌خوابم تو‌بغل خدا گریه کردم،صورتم خیسه فاطمه جان…

            حالا دیدی چطور با جریان نور خدا هماهنگ شدی؟!دیدی چرا اینجا برام کامنت نوشتی؟!چطور پازل های ذهنی منو کامل کردی…؟!

            دوستت دارم رفیق راه دور‌من…قلب منو‌روشن کردی،خدا تموم زندگیت رو روشن کنه…

            برات عشق ،نور،توحید،ایمان،توکل،ثروت ،سلامتی بی نهایت آرزو‌میکنم …

            به امید دیدار‌ روی ماهت در بهترین زمان و‌مکان…الله یارت باشه همیشه خواهر قشنگم.

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
    • -
      شادی عرفانی گفته:
      مدت عضویت: 1475 روز

      سلام به اساتید عزیزم و همسفرای سایت مسیر حقیقت و نور

      سعیده عزیزم بی اختیار به نتیجه پربرکتت که رسیدم اشک از چشمانم جاری شد، چقدر آگاهی های زیبایی نوشتی خیلی لذت بردم و نور ایمان دیگری را در قلبم تاباندی، فقط قلبم گفت اینو بهت بگم که این تابش نور در تک تک افراد، زندگی تو رو روشن تر و زیباتر و آسان تر و پربرکت تر می‌کنه، الهی که همیشه در این مسیر حق و حقیقت ثابت قدم باشید و ما هم از خواندن نتایجت و منطق هایی که میاره لذت ببریم و ذهنمان را هم منطقی کنیم. در پناه الله یکتا شاد پر روزی و سعادتمند باشی ️️

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
      • -
        سعیده شهریاری گفته:
        مدت عضویت: 1633 روز

        سلاااام به دوست عزیز و‌ مهربونم…

        خداوکیلی چه اسم و فامیل پربرکتی…

        این واگعیه،یا کِیکه؟!؟! :))))

        شادی عرفانی…همچین خوندنش هم به آدم احساسِ آخیش قلبی میده…

        بینهایت ازتون سپاسگزارم برای این عشقی که از روشنی قلبتون برام فرستادید،فرکانسش دریافت شد.

        براتون بهترین هارو آرزووو میکنم.

        در پناه الله،حال دلتون پر از شادیِ عرفانی:)

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
    • -
      سارا رضایی گفته:
      مدت عضویت: 1107 روز

      سلام سعیده جان عزیز من سارا هستم 13 ساله از ساری .

      من همون روز اولی که این فایل اومد با کلی ذوق و شوق نشستم و گوش دادم خیلی زیبا بود ولی نیاز به تکرار زیاد داشت تا کاملا متوجه نعمت های فایل بشم ولی یک چیز توی دلم گفت صبر کن سعیده جان کامنت بزاره و نگاه کن وقتی گذاشتی همینطور داشتم میخوندمش و همینطور توی ذهنم تجسم بود . وقتی کامنتت تموم شد اصلا یک لحظه توی شوک بودم گفتم خدایا این چی بود دیگه واقعا خداوند همه ی ما رو هدایت میکند وقتی کامنتت رو خوندم به خداوند عزیز گفتم خدایا تو واقعا اینطوری هدایت میکنی ؟؟اصلا واقعا الان توی بهترین احساس دنیا هستم

      حالا بزار از تجربه خودم بهت بگم…

      من یک علاقه مندی زیادی به بسکتبال دارم و واقعا هرروز چه از لحاظ خدایی چه از لحاظ فیزیکی براش تلاش میکنم ولی توی باشگاهمون یک سری افراد هستند که از ما تجربه بیشتری دارند و زیاد با ما خوب رفتار نمیکنند. ولی من هیچ وقت پی کار های زیبایی که میکردن و نکات مثبتشون نگشتم.

      وقتی این فایل رو گوش دادم و همچنین کامنتت رو خوندم یک چیز توی دلم گفت که حالا یکم دنبال نکات مثبت بازیکن های باشگاهت بگرد بعد یکم فکر کردم به خودم گفتم واقعا چقدر و چقدر نکات مثبت داشتند که من هیچوقت به ذهنم نرسید مثلا این که وقتی گل میزدم یا وقتی یک حرکتی انجام میدادم چقدر همیشه تشویقم میکردنند یا حتی وقتی اشتباه میکردم با مهربانی بهم یاد میدانند همیشه وقتی تنها توی باشگاه بودم باهام حرف میزدنند با مهربانی و بعد فهمیدم من فقط به نکات منفی بعضیا توجه میکردم غافل از اینهمه نکات مثبتی که بقیشون باهام دارنند

      خلاصه خیلی خیلی از خواندن کامنتت خوشحال شدم هم فرکانسی عزیزم به شدت دوستت دارم خدانگهدار️️

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
    • -
      ابراهیم گفته:
      مدت عضویت: 1743 روز

      سلام

      خیر مقدم خدمت شهریاری بزرگ .دست مریزاد ،بی شک دختر خصوصیات پدر رو داره و از همین الان منتظر کامنتهای زیبا و توحیدی شهریاری بزرگ هستم.سعیده از جمله کسانی هست که حتی در توحیدی شدن هم کمال گرایی داره و از صفر تا صد رو داره کار میکنه بصورتیکه خودش میخاد بشه پیامبر و این نه تنها بد نیست بلکه عالیه برای ما که پای منبر ایشون نشستیم و درک میکنیم.توحید همه گره ها رو وا میکنه و به امید خدا شاهد باز شدن آخرین گره های سعیده هم هستیم تا ایشون پرواز کنه.البته که هرگز اجازه بیرون رفتن از سایت رو نمیدیم ولی آزادی حق ایشونه.

      در پناه الله باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
    • -
      محجوبه هاتف گفته:
      مدت عضویت: 1534 روز

      سلام به سعیده پرتلاش در مسیر توحید.

      سعیده قشنگم خیلی تحسینت میکنم بابت اراده فولادی که داشتی و بابت نتایج عالی که استارتش زده شده.

      وقتی اومدم خونتون شروع شدن نتایج مالی رو به عینه دیدم

      اون موقع که تو هم کنار همسرت کار میکردی نه خبری از خرید طلا بود نه خبری از عوض کردن ماشین، اما الا همه ی اینا تو زندگیت هست (نیم ست زیبا، ماشین با کیفیت تر) بدون اینکه تو تلاش فیزیکی داشته باشی.

      بهت خیلی تبریک میگم احساس میکنم مومنتوم نعت و ثروت و برکت داره به زندگی توحیدیت سرازیر میشه.

      عاشقتم

      خیلی تحسینت میکنم.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
    • -
      سید حسین احمدی گفته:
      مدت عضویت: 835 روز

      بنام خداوند هدایتگر و وهاب خدارا شاکرم که دراین سایت الهی هستم مدت ا سال و 5 ماه هست که فقط هنگام خواب فاصله دارم دلیش هم چون بیکارهستم و تمام ورویهام را کنترل دارم مثل tv و شبکهای مجازی بعرض مبارکتان برسانم بعداز بازنشتگی بلطف خدا یک ماشین وانت خریدم ودریک شرکت پخش لوله وتتصالات گاز شروع بکارکردم بسیار خوب بود که ماشین را تبدیل به احسن کردم و به خیلی از خواستهام رسیدم بلطف خدا ولی بعد بعد 5سال بدلیل مریضی همسرم و اتفاق دیگه کار و ماشین را از دست دادم و خانه نشین شدم و این اتفاق ناجالب خیرییت هم داشت و قتی باین قوانین اشنا شدم فهمیدم و نتا یج خوبی هم کرفتم حالا از شما تمنا میکنم که بنده راهنمایی کنید که چکار کنم تا از لحاز مالی نتیجه بکیرم ضمنا از دوره 12 قدم 5 قدم را دارم و دوره عزت نفس بعدا دیکه توانای خرید نداشتم سولم این است که روی باورهام کار کنم یا در بیرون از خودم دنبال کار بگردم هم نیاز مالی شدید دارم و خرج روزانه با توجه به اینکه داماد و عروس و نوه و کل مخارج دیکه بفرمایید که چه فایلهایی را کوش کنم بیشتر فایلهای استاد را کوش دادم و کامنت هاراهم می خوانم خصوصا کامنت های شما هر چه از براید لا جرم بر دل نشیند به فکرم رسید که از شما کمک بخوام یک جای دیگه از شما خواستم ولی موفق به جواب نشدم ضمنا در نوشتن کامنت خیلی ضعیف هستم از شما خواهر توحیدی و شاگرد ممتاز این دانشگاه الهی سپاسگذارم و همچنین از کامنتهای شما خیلی لذت بردم ارادتمند شما سید حسین احمدی یک راه ارتباطی اگر فراهم کنید ممنون میشم در پناه الله یکتا همیشه بدرخشید راستی قدم حاج اقا دراین غار حرا مبارک و مستطام باشد ‌،،ضمنا هدایت های شما را خوانم و باعث شعف شد

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
    • -
      حمید سالکی گفته:
      مدت عضویت: 2837 روز

      سلام و پرود خانم شهریاری عزیز

      میدونم که حالتون عالیه

      اشکم رو در آوردید

      خدا با هام داشت حرف میزد

      چقدر زیبا و لطیف بود کامنتتون

      چقدر خدارو زیبا توصیف کردید

      خدایی که جهنمش دور و کوچیکه

      اما بهشتش نزدیک و بزرگه

      خدایی که رحمتش فراتر از عدالتش هست

      این خدای واقعی است

      چرا اشکها بند نمیاد نمیدونم

      خیلی وقته با خدا اینطوری صحبت نکرده بودم

      یا بهتره بگم

      خدا باهام اینجوری حرف نزده بود

      یا من نشنیده بودم

      ممنونم از شما سعیده عزیز با این قلم زیبا و لطیفتون

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
    • -
      کیانا ر گفته:
      مدت عضویت: 2094 روز

      سلام به سعیده ی یکتاپرست و مومن و رستگار….

      دختر تو چه کردی بامن:)

      هدایت خدا بی نظیره فوق العاده اس و واااااضح و آشکار

      چند وقتیه که درگیر یک امتحانم و هرکاری میکنم بجز درس خوندن!

      منتهی یک هفته ایه خدا مجدد هدایتم کرده به این سایت

      اونم نه تنها بعد 7 سال بالا پایین شدن و مشرک و مومن شدن جایی ایستادم که خیلی ازچیزایی که زمان عضویت در سایت میخواستم و دارم و همسر گرامی دیروز عضو سایت شده و با اعلام اینکه منم عضو این خانواده شدم منو شاد کرد!

      اما از وقتی که شروع کردم این هفته به دیدن فایل های توحید عملی وقتی به کامنت ها میرسم فقط دنبال اسم سعیده میگردم که با لبخند و قلبی پراز عشق و نور کامنتشو بخونم و مهر تاییدی برای ذهن منطقیم باشه که می شود…هدایت شنیده میشود…

      دختر خودت نمیدونی خدا چقدر واضح از طریق تو با ادما صحبت میکنه شاگرد اول کلاس درس استادی به وضوح

      من چندین ساله عضو این خانواده ام اما تا به حال دوره های پولی استادو تهیه نکردم و صرفا با همین فایل های رایگان ببین زندگیم جور دیگه ای پیش میره

      اما امروز صبح که بیدارشدم یه حسی میگف برو پروفایل سعیده رو ببین و رفتم و از صبح تا الان حدود4 ساعته فقط دارم کامنت هاتو در پستای دیگه دنبال میکنم و در نتیجه این کامنتت روزمو ساخت!!

      چجوری؟به وضوح تماثیلت قلبمو لمس کرد و در نهایت برام واضح کرد دوره جدید استادو که اسم بردی تهیه کنم

      برکتش به زندگیت جاری بشه عزیزدل

      اونجایی هم که گفتی ردپا میزارم و از برکات قشنگش گفتی منو مجاب کرد کامنت اولم در سایت رو در پاسخ خودت بزارم که صدای خدارو تو کامنتات شنیدم

      الهم الرزقنا امثال سعیده ها به وفووووور در حیاااااتنا

      استاد شما کی هستی که خودت نوری شاگردات نورن مگه میشه هیچ احساس بدی فرکانس بدی تو این سایت نباشه؟؟؟

      حاجی من از دیدن فیلم ها هم برام اتفاقا خوب میفته چه برسه عمل بهشون؟

      چندروز پیش گفتم خدایا هدایتم کن درس بخونم یا استراحت کنم یا چی اومدم سایت زدم ببر منو به نشانه ام یکی از جلسات سفر به دور امریکا اومد که برامن شبیه جاده شمال بود و با اهنگ خدا همینجاست…یکساعت بعد همسرم اومد گف جمع کن یروزه بریم شمال برگردیم هوات عوض شه تو فاصله یکو نیم ساعت از فایل هموووونو جذبش کردم

      لازمه بگم که کل مسیرو با اهنگ خدا همینجاست و صدای الهی استاد سپری کردیم؟؟؟

      میخوام بگم استاد استاد استاد شما دیدن مسافرتاتم مارو هدایت میکنه چه برسه عمل کردنمون

      باشد که مومنان و مومناتی رستگار چون سعیده ها و حمید ها ورضاها و فاطمه ها در این سفر زندگی باشیم:)

      ماچ به کله ات سعیده جان

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    فاطمه محرمی خانقاه گفته:
    مدت عضویت: 1429 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

    به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است

    و مهربانی‌اش همیشگی.

    و اعتماد به خدا ،محکم ترین امید است..

    سلام به استاد عزیزم و استاد شایسته مهربونم و

    همه ی دوستای بهشتیم

    خدایا شکرت برای این رزق پربرکت والهی

    استاد جانم به نظرم اصل واساس آگاهی های

    دوره های شما رسیدن به روند تکاملی

    در جهت رشد شخصیتی و بلوغ فکری هست .

    من دوره ی هم جهت با جریان خداوند رو تکمیل کننده ی دوره ی احساس لیاقت ودوره ی مقدس 12قدم میدونم

    اصلا قشنگیه این دوره رسیدن به بلوغ فکری هست

    اینکه دارم یادمیگیرم همیشه قرار نیست حق با من باشه و اتفاقا خیلی جاها من باید تغییر ایجاد کنم

    در رفتارم و طرز فکرم …

    اینکه دارم یاد میگیرم آگاهانه تسلیم تر باشم و دنبال کنترل کردن شرایط و آدمها نباشم …

    برای من این آگاهی از دوره ی مقدس12قدم

    آب رو آتیش هست همیشه

    اینکه دیگران ذره ای تو زندگی من تاثیر ندارن

    و منم تأثیری تو زندگی دیگران ندارم

    در بیشتر موارد رفتار آدمها از روی ناآگاهی شون هست

    نه از روی عمد

    چقدر این آگاهی قشنگه

    یعنی ذهن میاد خاطره ای از گذشته مو یادم میاره

    مثلا از رفتار خواهرم ومادرم و….

    من همون لحظه آگاهانه میگم

    مادرم وخواهرم دنیای محبت ومهربونی هستن

    و قطعا دراین مورد ناآگاه رفتار کردن و حواسشون نبوده و به راحتی احساسم بهتر و آروم تر میشه .

    همین جمله منطق کامل وجامعی هست که باور کنم

    رفتن من به گذشته و مرور خاطرات منفی

    اوضاع منو تغییر نمیده

    قراره من از اشتباهاتم درس بگیرم

    حالا به ذهنم فیلتر کردنو یاد میدم

    و زمانی که اوضاع مالی قبل رو یادم میاره میگم چه خوب که این اتفاق باعث شد

    ما دیگه یادبگیریم دنبال وام وقسط نباشیم

    چه خوب که این اتفاق یادم داد که روی

    احساس عزت نفس ولیاقتم کار کنم

    چه خوب که فلان اتفاق باعث شد من

    سکوت کردن رو بهتر یادبگیرم و……

    مثال بزنم

    ده روز پیش من وخواهرم دورهم خونه ی پدرومادرم بودیم خواهرم ناخودآگاه بی قرار بودحتی تو آشپزخونه یا چیدن میز شام بشقاب کم بود وقاشق زیاد …

    کاملا مشخص بود حالش میزون نیست

    من گفتم برو بشین وخودم کارهارو انجام میدم و یه چای هم براش ریختم و فرستادم از اشپزخونه بیرون بره

    و به کارهام ادامه دادم و آگاهانه ذهنمو کنترل میکردم که توجهم بره به چیزهای خوب نه رفتارخواهرم ….

    یادم افتاد روزهایی که خواهرم باعشق برای من نقاشی میکشید و به خواهرم‌گفتم یادته چه نقاشی هایی

    واسه من میکشیدی ، خدایی از اول هم هنرمند بودی

    همین هم باعث شد بری سمت طراحی دوخت ولباس

    حال و هواش تغییرکرد خداروشکر و درحال نوشیدن چای

    شروع کرد برای من از خاطرات خوب اموزشگاه و

    دوستاش گفتن با احساس قشنگ تر .

    تا اینکه موقع خوردن شام که شد ، پسر خواهرم بلند شد

    ورفت سالاد منو برام آورد و منم ازش تشکر کردم ..

    خواهرم هم گفت : خاله ش خبرداری فردا مسابقه داره ؟

    گفتم نه نمیدونستم ولی خالهههههه من عاشقتم

    میدونم که برنده میشی تکواندوکار خودمی …

    خواهرم هم بلافاصله گفت: آره خاله جونش،

    میدونی چندتا مسابقه رو تا حالا الکی باخته !

    چقدر حرص منو در آورده !!!!

    نتونسته وزن کم کنه و رفته یه وزن بالاتر!!!

    و این بچه با شنیدن حرف خواهرم از سرمیز بلند شد

    و رفت تو اتاق وشام نخورد..

    به خواهرم هیچی نگفتم وسکوت کردم

    چون میدونستم انقدر بهش فشار اومده که

    طفلک خودش هم خبرنداره که

    داره این بچه روتحقیر میکنه ..

    از طرفی قرار نیست من سبک تربیتی بهش یاد بدم

    چون میدونستم نمیتونم ونباید بهش حرفی بزنم و

    زمانش هم اصلا مناسب نیست که

    گفتگو رو جهت مثبت بدم

    و تاثیری هم تو زندگی خواهرم ندارم

    اما کاری که من میتونم انجام بدم

    اینه که هم به زیبایی های خواهرم توجه کنم

    هم به قشنگیای پسرش توجه کنم

    به خواهرم از زیبایی هاش قبل از شام گفته بودم

    از توانایی و هنرمندیش تعریف کرده بودم

    زمانش رسیده بود که از دل این اتفاق ، بیام و قشنگیای

    حمید بهش بگم و حالمو بهتر کنم

    پس بلافاصله سالادمو برداشتم و رفتم اتاق و

    حمیدعصبانی گفت نمیخوام کسی بیاد ..

    خب این بچه همش 13 ساله ش هست و هفت ماه

    از محمدحسن بزرگتره ..

    گفتم خاله درو باز کن من میخوام لباسمو

    بردارم برم حیاط شام بخورم …

    دروباز کرد و گفتم بیا بریم حیاط

    انقدر هوا خنکه باهم اونجا رو سکو شام بخوریم و خلاصه شامش گذاشتم تو سینی و رفتیم حیاط و کلی بغلش کردم

    و تحسینش کردم که بارها تونسته بود برنده بشه ..

    از قشنگیاش گفتم و ازچشم ها وموی سیاه و لختش

    اینکه وقتی بدنیا اومد چقدر ذوق میکردیم

    ومن بیمارستان پیش خواهرم موندم و تا صبح بغلم بود ..

    از اینکه چقدر حرفه ای میتونه آتیش روشن کنه

    از اینکه خلاقیت داره توکارهای فنی ..

    بهش گفتم: مامانت انقدر دوست داره نمیخواد اذیت بشی و اگه میگه حواست باشه سس و نوشابه و فست فود کمتر بخور واسه اینه که نخوای وزن کم کنی

    مامانت انقدر دوست داره که نمیتونم بهت اندازه شو بگم خیلیییی زیاددد خیلیییی زیادد

    شام خوردن ما تموم شد و بچه ها بازی کردن

    و بعد هم برگشتیم به خونه هامون …

    من آگاهانه زنگ نزدم به خواهرم و گفتم قطعا اگه برنده بشه خودش خبر میده

    ساعت سه بعداز ظهر زنگ زد که خداروشکر حمید دوتا بازی داشت و هر دو بازی رو هم برد

    حالا باید تمرین کنه چون هفته بعد سه تا بازی دیگه داره

    نتیجه ی این بازی مهم نیست برای من !!

    اما رفتار خواهرم کاملا نشون داد بهم که ناآگاه بودن باعث میشه همه ی ما چه رفتارهایی کنیم و چه حرفهایی بزنیم حتی با فرزند خودمون !

    به ظاهر فکر میکنیم حق با ماست

    اما در باطن و طبق قانون

    ما در زندگی هیچکس حتی فرزندمون هم تاثیری نداریم و کارما تمرین زندگی آگاهانه و کنترل افکارمون هست

    کار ما تمرکز به زیبایی ها و ویژگیهای مثبت

    خودمون و زندگیمون و فرزند مون هست

    که از انجام همین کار ، نتایج بهتری از راه میرسن ..

    تمرکز بر نکات مثبت خودش به نوعی ثروت محسوب میشه بارها شده که من از توجه به زیبایی ها بهم

    رزق خدا رسیده مثلا

    همین دیروز سمیه جان زمانی برام ایمیلی فرستاد

    که فیلمی بودازدریاچه و زیبایی اطراف محیط کارش

    خدای من انقدر زیباست مخصوصا بارونی که بارید

    تو یه ویس ده دقیقه ای فقط از زیبایی ها وامکانات قشنگ شغلش گفت برام که لذت بردم و عشق کردم

    از توانایی های خودش گفت که تحسینش کردم

    از دریا رفتن لیلین جان و ذوقش فیلم فرستاد

    که اصلا تموم بچه ها اصل تمرکز برزیبایی هستن …

    همین توجه من به این قشنگیا ونوشتن نکات مثبت و زیبای ها باعث شد معلم محمدحسن بهم پیام بده

    که به سفر کربلا داره میره

    و تا ده روز آینده کلاس زبان نداره

    و فقط باید تمرین درس های قبل رو انجام بده

    خب این خودش برای من یه برکت زمانی حساب میشه

    و رزق میدونمش که بهتر از این زمان استفاده کنم ..

    از اون طرف مامانم زنگ زد که برام از قصابی قلم گرفته

    از یه طرف دیگه پنجاه تایی گردو تازه بهمون رسید …

    اینهمه رزق از دل همون توجه به زیبایی ها میاد

    خدا همیشه شاهکار میکنه …

    و میرسیم به اینکه چه نعمت قشنگیه

    نعمت بی خیالی و علی بی غم بودن …

    این آدمها اصلا سبک زندگی شون در زمان حال هست و گذشته رو پرونده شو بستن چون درس هارو از گذشته یا اشتباه شون گرفتن و تمام …

    خب تو دوره احساس لیاقت بارها استاد جان میگین بچه ها خودتون رو بپذیرین و دوست داشته باشین بیشتر از هرکسی..

    من اگه خودمو دوست داشته باشم

    باخودم یه رفاقت درونی داشته باشم

    برای خودمو و زندگیم ارزش قائل باشم

    قطعا هرچی توان دارم میذارم که افکارمو آگاهانه کنترل کنم و بهشون جهت مثبت بدم

    قطعا تمام قد پای این آگاه بودن می ایستم

    قطعا تمرکز میکنم به داشته ها و زیبایی های زندگیم و

    حالا دیگه هیچ چیز برام عادی نمیشه که !!!!

    من دیگه صبح ها به خورشید باعشق بیشتر سلام میدم چون میدونم که این توجه ی من به زیبایی های زندگیم دنیای منو زیباتر میکنه و این شکلی زندگی سرتاسر میشه حال خوب…

    دیگه نقاشی های هلیسا رو باتموم قلبم نگاه میکنم

    حتی اگه درحال آشپزی کردن باشم ،گاز خاموش میکنم و پنج دقیقه زمان برای تحسین کردنش باعشق میذارم ونتیجه چی میشه ؟

    هلیسا متوجه میشه که وجودش واحساسش برام اهمیت داره و نقاشی کشیدنش برام مهمه ورزق خدا میدونم و

    اون غذا با عشق بیشتر و سپاسگزاری پخته میشه

    و دلش برکتها وارد زندگیم میشه …

    اینکه دارم یاد میگیرم که آگاهانه به زیبایی ها توجه کنم

    دارم یادمیگیرم که با ساده ترین چیزها هم

    میشه به بهترین حالت ممکن ،شاد بشم

    دارم یاد میگیرم که احساس خوبمو به هیچکس و هیچ چیزی جز خدا گره نزنم

    دارم یاد میگیرم دنبال تایید و توجه دیگران

    واثبات حرف وعقایدم ومسیرم نباشم

    فقط آروم و پیوسته ادامه بدم …

    دارم یاد میگیرم قدردان داشته هام و خواسته هام باشم

    داشته هایی که خیلی وسیع هستن خداروشکر

    مثل وجود پربرکت شما استاد عزیزم و استاد شایسته مهربونم در این سایت بهشتی

    مثل تموم اعضای صمیمی این سایت بهشتی

    مثل دونه به دونه ی کامنتهای سرشار ازعشق و آگاهی

    مثل نعمت خانواده ی خوب وقشنگ

    مثل نعمت گفتگو‌کردن با مهربونی

    مثل نعمت دوست داشتن

    مثل خوش رفتاری بقالی سر کوچه ی ما

    مثل پارک خونه مون که پر از آرامشهههه

    مثل نونوایی محله مون که تازه نوه دار شده

    مثل میوه فروشی که وقتی محمدحسن میره

    ازش خرید کنه ،بهش یاد میده چه جوری جنس خوب جدا کنه و میاد برام تعریف میکنه …

    مثل عطر وبوی غذا

    مثل نشستن با خانواده دور میز غذا

    مثل گلهای خوشگل توی هر خونه وبالکنی

    چقدر میشه از دل زندگی هامون نعمت و رزق خداوند

    رو در وجود آدمها پیدا کنیم ..

    چقدر میشه به آدمها با عشق بیشتری نگاه کنیم …

    چقدر میشه با عشق بیشتر به حرفاشون توجه کنیم .

    چقدر میشه با زبون مشترک عشق رفتار کنیم .

    خدایا شکرت برای نعمتهای قشنگ ونامحدود زندگی مون

    بی نهایت سپاسگزارم از شما استاد عزیزم

    و استاد شایسته مهربونم

    بابت این فایل پربرکت والهی

    خیلی دوستتون دارم وعاشقتونم

    خدا حفظ تون کنه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 367 رای:
    • -
      سمیه زمانی گفته:
      مدت عضویت: 2572 روز

      بنام خداوند رزاق و وهاب، خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه

      سلام رفیق نازنینم، رفیق دوست داشتنی

      چقدر تو تحسین برانگیزی دختر آخه…

      چقدر این حد از تمرکز بر زیبایی ها، این حد از شکر نعمت و رزق و برکت رو در تو دوست دارم و دارم یاد می گیرم…

      آفرین بهت… واقعا کار هر کسی نیست این حجم از کنترل ذهن و گرفتن افسار ذهن در دست و تمرکز بر خوبی ها و زیبایی ها.

      من بارها و بارها او ارتباطم با تینا از ذهنم گذشته که این حرفی که داری الان می گی رو بهتره جور دیگه بگی، اینجوری اثر منفی داره، و یاد تو و برخوردای تو افتادم… دارم تمرین می کنم اون آلارمی که قلبم می ده رو بهش گوش کنم… و تو چقدر فوق العاده عمل می کنی تو این زمینه…

      اینکه در جواب بدخلقی خواهرت عامدانه حواسش رو ببری به نکات مثبتش و حال خواهرزاده ت رو با تمرکز بر توانایی‌هاش و خوبیاش بهتر کنی…

      رفتارت با هلیسا جان و محمدحسن جان که کلی همیشه درس داره برام…

      خدا رو شکر برای وجودت در زندگی م که پر از خیر و برکته…

      همون پریروز که باهم در مورد نعمتها و تمرکز بر زیبابیی ها حرف زدیم و تو مثال زدی از ورود نعمت با تمرکز بر زیبایی ها، منم شب نشستم از نعمتهای اونروز چه برای خودم چه برای دوستانم تو دفترم نوشتم و خدا رو براش شکر کردم… و دیروز بود که علاوه بر این فایل که رزق پربرکتیه، من یه جفت کتونی از خواهرم هدیه دریافت کردم… ایمیل کانفرم ماشین شرکت که درخواست داده بودم برای اینکه هفته ی بعد باهاش برم شیکاگو برای کنفرانس اومد… همون روز چهارشنبه هم که دو ساعت و نیم رفتم والیبال و کلللی کیف کردم یکی از بچه ها راید داد بهم و لازم نبود 45 دقیقه رفتنه و 30 دقیقه برگشتنه درایو کنم…

      نقطه ی آبی داشتم تو دوره ی هم جهت و کللللی نعمتهای دیگه…

      خدا رو هزاران بار شکر می کنم و ازش می خوام روز بروز بیشتر با نعمتها و رزق‌های بی حساب سورپرایزمون کنه…

      می بوسمت یه عالمه دوست دوست داشتنی من…

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 36 رای:
      • -
        فاطمه محرمی خانقاه گفته:
        مدت عضویت: 1429 روز

        بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

        به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است

        و مهربانی‌اش همیشگی.

        و اعتماد به خدا ،محکم ترین امید است..

        سلااااام سمیه جاااانم

        عااااااااشقتم رفیق بهشتیم

        بی نهایت در بی نهایت دووووست دارررم نازنینم

        بی نهایت سپاسگزارم مهر ولطفت

        شما همیشه برای من تحسین برانگیزی

        رفیق قشنگگگم ومن درمسیر یادگرفتنم ..

        تو را دوست دارم

        چگونه می‌خواهی ثابت کنم که

        حضورت در جهان

        چون حضور آب‌هاست،

        چون حضور درخت،

        و تویی گل آفتابگردان،

        و باغی نخل ….

        همون جوری که اون روز داشتی از زیبایی های زندگیت میگفتی و قلبم باز میشد

        باخوندن این پاسخ هم احساسم عالی تر شد

        و وجودم پراز عشق…

        خداروشکر برای ایمیل کانفرم ماشین

        خداروشکر برای دریافت هدیه قشنگت

        مبارکت باشه کتونی هایی که از خواهر عزیزت هدیه گرفتی که نماد آسون شدن وهموارترشدن مسیر زندگیته رفیق جانم

        خداروشکر برای برکت زمانی …

        خداوکیلی

        برکت زمانی اصلا یه رزق خیلی مهمی هست

        و این روزها بیشتر داری دریافت میکنی خداروشکر …

        کلی تینا جان ولیلین جااانم ببوس

        به آقا سام عزیز سلام مارو برسون.

        الهی که همیشه سرشار از نگاه خداوند باشین و زندگی خوشگلتون در بهترین مدارها قراربگیره

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
      • -
        فریبا شهاب گفته:
        مدت عضویت: 1555 روز

        بسم رب العرش العظیم

        سلام دوست قشنگ ومهربون وخوش قلبم سمیه جونم هربار که کامنتهات رو میخونم کلی کیف میکنم بااینکه دراین مدت که چند بار افتخاردیدارت رو پیداکردم باهم خیلی نشده راجع به قانون حرف بزنیم اما همیشه تحسینت میکنم که چقدر با ایمان راسخ ذهنت رو کنترل میکنی وجه مسائل ناجالبی رو تونستی با لطف خدا وتلاش خودت حل وقصل کنی .من به دوستی با تو که برام معجزه تلقی میشه به خودم میبالم وار شما وسایر دوستان عزیزم درسایت درس میگیرم .

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
        • -
          سمیه زمانی گفته:
          مدت عضویت: 2572 روز

          بنام خداوند رزاق و وهاب، قادر مطلق

          خدایی که غیر ممکن ها رو ممکن می کنه

          سلام فریبا جان… ممنونم از لطف و محبتت دوست عزیزم… خدا رو شکر برای همون تایمهای محدودی که تونستیم از انرژی و فرکانس هم استفاده کنیم… خیلی تحسینت می کنم برای تمام معجزات ریز و درستی که تو زندگیت داشتی و این مدت ازت شنیدم… آرامش خاصی داری که خیلی دلنشینه… امیدوارم بقیه مسیر این سفرت هم به زیبایی هرچه تمام تر و فراتر از تصورات بگذره… راستی امروز فایل نشانه ی من داستانی درباره هدایت الهی بود که دو قسمت داره… یهو به دلم افتاد بهت بگم نگاش کنی…

          درپناه خدا و در دستان امن الهی شاد و سلامت باشی دوست خوبم…

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
          • -
            فریبا شهاب گفته:
            مدت عضویت: 1555 روز

            بسم رب العرش العظیم

            قُلْ هُوَ الرَّحْمَٰنُ آمَنَّا بِهِ وَعَلَیْهِ تَوَکَّلْنَا ۖ فَسَتَعْلَمُونَ مَنْ هُوَ فِی ضَلَالٍ مُبِینٍ

            بگو: اوست رحمان، به او ایمان آوردیم، و بر او توکل کردیم، پس به زودی خواهید دانست چه کسی در گمراهی آشکار است

            سلام به روی ماه نازنین رفیق خودم که مثل یک فرشته الهی برام هستی .سمبه جونم خوش قلب،مهربون ،زیبا سیرت ،زیبا صورت چراااا اینقدررررر خوبی عزیزدل

            ممنونم بابت پاسخی که برام فرستادی قلبم رو باز کردی به سمت خدا که نشونه ها میان

            چقدر این فایل برام درس داشت ‌هدایتی بود باوجوداینکه قبلا هم این فایل رو دیده بودم دوسه جمله استاد مدام تو مغزم تکرارمیشد ومیشه .من این سفر برام یک سفر معنوی محسوب میشه چون برام پراز خیروبرکت بوده وتجربیات جذابی داشتم که تا به حال تجربه شون نکرده بودم .ازجمله رفتن به کمپ های چند روزه با طبیعتی بسیار زیبا ‌بهشتی ،شرکت در عروسی های بسیار جذاب که یکی شون به سبک آمریکایی برگزارشد وآشنایی وهمسفر شدن با دوستان بسیار فرهیخته ومهربون وشما عزیزدلذوسام عزیز ،تینا جون باهوش ودانشمند ولیلین شیرین ‌قند عسل و خواهران عزیز ،همه اینها برام خیروبرکت وثروت بوده وهسن وفصل الهی هرروز به طریقی برام نمایان میشه .بعد از ماجرای سوزن که درجریان هستی ،خدا بهم گفت بنده جان من به شکل سوزنی و با جزییات دقیق هدایت میکنم چرا اینقدر حیرانی ،پس فقه نخور وغمگین نباش ،سمیه جون من اسم هدایت های الهی رو هدایت سوزنی گذاشتم به دوجهت اول اینکه از کوچکترین نیاز مون که به اندازه سوزن هست تا بزرگ‌ترین رو برامون تامین میکنه ،دوم اینکه هدایت الله جانم سوزنی ودقیق هست که کو لای درزش نمیره .

            من هم درخواست رو دادم وتقدیم ساحت مقدسی کردم

            رب مهربانم با هدایت سوزنی قطعا بهترینهارو برام فراهم میکنه در زمان مناسب ومکان مناسب .

            ماجرای سوزن رو برای سعیده جان وغاطمه جان هم بگو

            عاشقتم سمیه جونم و درقلبم جایگاه ویژه ای دارید. درپناه خدای رحمان سلامت وسعادتمند باشید.

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      مینا گفته:
      مدت عضویت: 890 روز

      فاطمه جان سلام

      من همیشه از خوندن کامنتهات لذت میبرم نه بخاطر اینکه زیبا مینویسی بخاطر اینکه فرکانس نوشته هات بالاست چون قشنگ مشخصه موقع نوشتن پیامت وصلی به انرژی قشنگ و پاک الهی

      این انرژی قشنگ از قالب کلمات و شکرگزاری های قشنگت به منم میرسه و از این بابت خیلیییی خوشحال و سپاسگزارم

      خداروشکر میکنم که اکثر کامنت هات کامنت اول میشه و میتونم بخونم و لذت ببرم

      تحسینت میکنم که انقدررر عالی شخصیت شاکر و زیبابین رو تو وجودت ساختی و هر روز بهش وسعت میدی و این حس قشنگو با ما به اشتراک میذاری

      من گفتگوی شما با استاد جان رو تو کلاب هوس سیو کردم و بارها گوش کردم و الان که نگاه میکنم میبینم با پایداری تو این مسیر چقدررر ظرف وجودیت وسیع تر شده و اونجایی که میگی استاد به همسرم میگم رسول یعنی چی قراره بشه و من از حجم این تغییرات که تو زندگیمون داره پیش میاد میترسم،،، با خودم میگم بعله اگر فاطمه الان چندساله تو حال خوش این مسیر پایدار بوده و روز به روز چرخ زندگیش رونتر میشه و. حال دلش الهی تر نشونه ی متعهد بودن و پایداری تو این مسیره (‿)

      چقدر تحسینت میکنم که با همسرت تو این مسیر همقدمی و همین انرژی بالای شما دونفر تو زندگیتون غوغااا میکنه و در تمام برکات الهی رو به زندگیتون باز میکنه

      واقعا لذت میبرم وقتی میبینم زوج ها باهم تو این مسیر قدم برمیدارن و از برکات این مسیر زندگیشون سراسر عشق و حال خوب و دستاورد میشه

      امیدوارم تو این راه همیشه ثابت قدم باشی و روز به روز بیشتر از قبل ظرف وجودت برای دریافت نور و عشق خدا و برکات و بهترین نعمت هاش بزرگ و بزرگتر بشه و برامون همیشه از حس و حال خوبت بنویسی و ما لذت ببریم و درست بودن قانون و بدون تغییر بودنش به همه اثبات بشه وبا همین باور همه از برکاتش لذت ببرن و غرق شادی و عشق باشن (。◕‿◕。)

      در پناه خدا شاد و سلامت و پرروزی باشی عزیزدل خدا (◠‿◕)

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 29 رای:
      • -
        فاطمه محرمی خانقاه گفته:
        مدت عضویت: 1429 روز

        بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

        به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است

        و مهربانی‌اش همیشگی.

        و اعتماد به خدا ،محکم ترین امید است..

        سلااااام مینا جاااانم

        عااااااااشقتم رفیق بهشتیم

        بی نهایت سپاسگزارم از مهر ولطفت

        و کامنت پربرکتی که برام نوشتی .

        چقدر این شکلک ها باحالن وخندون

        حس خوبی بهم داد دمت گرررم

        به قول فریدون مشیری جانم :

        بگذار، که بر شاخه این صبح دلاویز

        بنشینم و از عشق سرودی بسرایم

        آنگاه، به صد شوق، چو مرغان سبکبال ،

        پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم….

        خداروشکر برای وجود ارزشمندت دراین جهان زیبا

        و سایت بهشتی مون .

        خداروشکر برای دونه به دونه ی قشنگیای زندگیت

        خداروشکر برای حضورت در دوره مقدس 12قدم

        رفیق دلبر ونازنینم

        خداروشکر برای تعهد و عملگراییت .

        خداروشکر برای تمرکزت به زیبایی های زندگیت ودیدن نعمتهای قشنگ زندگیت

        من تجربه ی صحبت با استاد جان رو تا حالا نداشتم و اون عزیز دل من نیستم در کلاب هاوس

        وتو همون فایل هم توضیح دادم

        https://abasmanesh.com/fa/conversation-with-friends-39/#comment-1400867

        کامنت شما نشونه ی قشنگی بود که روزی میرسه که به امید خدا منم با استاد جان مون گفتگو کنم

        باباورهای پایدارتر ونتایج بهتر …

        این نشونه برام قشنگ و پربرکت بود ..

        بی نهایت دووووست دارررم عزیزدلم .

        الهی که همیشه سرشار از نگاه خداوند باشین

        و زندگی خوشگلتون در بهترین مدارها قراربگیره

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
    • -
      سید ساسان حسامی گفته:
      مدت عضویت: 2235 روز

      سلام به خواهر عزیزم فاطمه خانم و اقا رسول و خانکی افرین به شما برای کنترل ذهنی که دارین برای اینکه نمیزارید به اتفاقات واکنش نشون بده و شما با این کنترل ذهن اونا رو خلق میکنید جنس کامنت هاتون مثل صدا و چهره خانم شایسته هست که هر وقت میشنوم اون ارامش درصلح بون با خود رو از فرسنگها دیرتر حس میکنم و این حس دقیق از کامنت شما دیافت میکنم و این موضوع که دلم میخواد هر روز نسبت به قبل بهتر بشم گاهی اوقات نمیشه این رفتار که سال زیاد داشتم میدونم نمیشه یه شب عوض کرد ولی ازخدا هدایت حمایت میخوام و مطالعه کامنت دوستانی که شاید ندیده باشمشون اما با مطالعه کامنت هاشون احساس نزدیکی میکنم و تحسینشون میکنم

      سپاسگزارم برای احساس خوبی که از این طرز رفتار اگاهانه که در برابریه عمل نااگاهانه بود رو انجام دادین

      یا حق

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 26 رای:
    • -
      باران و ایوب گفته:
      مدت عضویت: 1960 روز

      به نام خدا

      باران:

      سلام فاطمه جان قشنگم .عزیزدلم .قربونت برم من چقد قشنگ کامنت مینوسی اینقد. احساس و انرژی کامنتت زیاده من بغض شدید کردم.من هربار شما کامنت میذاری با عشق فراوان میخونم و انگیزه میگیرم .

      خیییلی عالی هستی خودت میدونی .خیلی عالی و قشنگ به قوانین عمل میکنی .من عاشق این توجه به زیبایی ها و ویژگی های مثبت دیگرانتم .وایی دختر چه کردی با من قلبم قشنگ باز شد .انشالله نور خداوند بدرقه راه قشنگت باشه عزیزترینم من عاشقتم خواهر گلم بی نهایت عالی و تاثیر گذار بود .

      در پناه خدای مهربان باشید .

      خدانگهدارت عزیزم،

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
    • -
      فرزانه گفته:
      مدت عضویت: 2595 روز

      سلام به استاد عزیز و تمام دوستان

      فاطمه‌ی عزیز چقدر تحسین تون کردم وقتی دیدم در برخورد با خواهر و خواهرزاده‌تون به جای ارشاد و نصیحت کردن یا دلسوزی، مطابق قانون عمل کردید. چقدر خوبه که توجه به نکات مثبت جزیی از رفتارتون شده. واقعا عالیه. و همینطور جمله‌ای که به خودتون میگید وقتی رفتاری نادلخواه از مادر و خواهرتون می‌بینید.

      کامنت تون پر از درس بود برام.امیدوارم که خدا لطف کنه و منم بتونم مثل شما اینقدر خوب در هر موقعیتی عمل به قانون رو به یاد داشته باشم.

      در پناه خدا شاد و موفق سعادتمند و سربلند باشید.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
    • -
      مهناز گفته:
      مدت عضویت: 3577 روز

      سلام فاطمه جان،

      از وقتی دوره هم جهت با جریان خداوند روی سایت اومد من با خواندن کامنتها با شما ، همسر عزیزتون و حتی پسر و دخترتون آشنا شدم و کامنتهاتون رو دنبال میکنم ، خودم هیچ کامنتی روی سایت نگذاشتم که مسلما کم کاری بوده و هیچ بهانه ای نمیشه آورد ولی شما دوست عزیزم اینقدر باحال خوب کامنت می‌نویسید و اینقدر این حال خوب خودتون رو به بقیه هم انتقال میدید که واقعا نتونستم جلوی این احساسی که پیدا کردم رو بگیرم و برات ننویسم .میخوام بگم نوش جون شما و خانواده عزیزت تک تک نعمتها و رزق و برکتی که براتون میاد .الحق که بنده خوب خدایین با این تمرکز بر زیباییها و شاگرد خوب استاد با این عالی عمل کردنتون به قانون.لذت بردم هر بار که کامنتی از شما رو خواندم و بعضی وقتا مثل این بار چشمام نمناک شد ازین همه زیبایی و عشقی که توی وجود شما وجود داره. من نوشتن خوب بلد نیستم ولی این رو وظیفه خودم دونستم که برای این عشق و این حال خوبی که منتشر میکنی ازت تشکر کنم و بگم دم شما و آقا رسول گرم و براتون عشق بیشتر ، روزی و برکت بی انتها رو از خدا آرزو میکنم.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
      • -
        فاطمه محرمی خانقاه گفته:
        مدت عضویت: 1429 روز

        بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

        به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است

        و مهربانی‌اش همیشگی.

        و اعتماد به خدا ،محکم ترین امید است..

        سلام به روی ماهت مهناز جااان عزیزم

        عااااااااشقتم رفیق بهشتیم

        بی نهایت سپاسگزارم از مهر ولطفت نازنینم ..

        من باید بشینم ساعتها به عکس پروفایل

        قشنگت نگاه کنم و زیبایی ببینم وبنویسم

        خیلی رنگ چشمهات قشنگهههه دلبرجان

        گردنبند ظریف با نگین خوشگلت ..

        و اون دسته گل تو عکس خیلی زیباست

        خیلی بااحساس دستت گرفتیش

        انگار آرزوها تو بغل کردی رفیق جانم

        بی نهایت در بی نهایت دووووست دارم

        به قول دکتر شفیعی کدکنی جانم:

        می شناسمت !

        چشم های تو

        میزبان آفتابِ صبح سبزِ باغ هاست

        می شناسمت ..

        خداروشکر برای دست به کامنت شدنت

        من کامنت ننوشتن شمارو

        نمیذارم پای کم کاری رفیق جانم

        شاید زیاد نوشتاری نباشی ،فقط همین ..

        خداروشکر برای دونه به دونه ی قشنگیای زندگیت

        خداروشکر برای حال خوبت

        خداروشکر برای وجود ارزشمندت دراین جهان زیبا

        و سایت بهشتی مون

        خداروشکر برای حضورپربرکتت تو دوره ی

        کیمیاگر هم جهت با جریان خداوند

        خداروشکر برای نعمت داشتن ، تموم دوره های ارزشمند استاد جان توزندگی قشنگت که تحسین برانگیزه.

        الهی که همیشه سرشار از نگاه خداوند باشین و زندگی خوشگلتون در بهترین مدارها قراربگیره .

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
    • -
      شکوه گفته:
      مدت عضویت: 1374 روز

      به نام خدای بی‌همتایم

      که هر نفسی از ما را با عشقش می‌نویسد و هر لحظه را با رحمتش می‌آراید.

      فاطمه‌ی عزیز و نورانی،

      وقتی کلماتت را خواندم، دیدم که چطور جانت با آگاهی درآمیخته و روحت با قوانین الهی هم‌فرکانس شده. یاد این آیه افتادم که:

      «الَّذِینَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِکْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (رعد/28)

      دلِ آرام تو، گواه این است که ذکر خدا برایت فقط کلمه نیست، بلکه شیوه زیستن است.

      چقدر قشنگ یاد گرفتی که کنترل ذهن یعنی بازگشت به رحمت خدا

      نه جنگیدن با افکار

      یعنی همان که پروردگار در آیه‌ی «وَاصْبِرْ وَمَا صَبْرُکَ إِلَّا بِاللَّهِ» (نحل/127)

      می‌گوید؛ صبر حقیقی، وقتی است که در حضور او آرام می‌گیری.

      تو با هر مثال و تجربه‌ات، باور تازه‌ای را جایگزین باورهای محدودکننده کرده‌ای

      باور اینکه:

      «من، خلیفه خدا بر زمین، انتخاب می‌کنم زیبایی را ببینم

      حتی جایی که دیگران فقط سایه می‌بینند

      این، همان نگاه الهی است که رزق را از دل ساده‌ترین لحظات به سمتت جاری می‌کند.

      فاطمه‌ی جان، تو فقط قوانین را یاد نگرفته‌ای، تو آن‌ها را زندگی می‌کنی

      و این یعنی با هر رفتار، هر لبخند، و حتی هر سکوتت، آینه‌ای شده‌ای برای انعکاس نور خدا

      خداوند وعده داده:

      «إِن تَشْکُرُوا أَزِدْتُکُمْ» (ابراهیم/7)

      و من مطمئنم با این همه قدردانی و دیدن نعمت‌ها

      روز به روز در باغ‌های گسترده‌تر رزق و آرامش قدم خواهی زد.

      دوست عزیزم، مسیرت پر از عطر ایمان است؛

      و تو با هر قدم، زمین را سبزتر می‌کنی

      همین‌طور که هستی بمان

      آرام، آگاه، و جاری در عشق الهی

      از صمیم قلب برایت می‌خواهم که همواره در حریم امن خدا باشی،

      جایی که هر لحظه‌اش لبریز از نور، و هر روزش معجزه‌ای تازه است

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
    • -
      رویا محمدیان گفته:
      مدت عضویت: 1453 روز

      سلام فاطمه جان

      با خوندن کامنتت قلبم باز شد

      دیروز یه تضادی برام پیش اومده که دارم با تمام توانم‌کنترل ذهن میکنم از دیروز جلسه سه همجهت رو دارم همش گوش میدم استاد میگه نجوا میومد ولی من بهش قدرت نمیدادم منم بهشون قدرت ندادم و خیلی سخت بوده و همش میگم من تو این تضاد باید میوه اش رو پیدا کنم و بچینم تا بعدا که یادم افتاد بگم خدایاشکرت بخاطر اون تضاد و از تمام کسایی که در اون نقش داشتن با تموم وجودم سپاسگذاری کنم

      دیشب نوشتم این تضاد چه میوه هایی داره که قطعا هم داشت اما مهمترینش این بود که من باااید به درامد برسم من باید از نظر مالی مستقل باشم باید ریشه ی این شرک رو قطع کنم تا حالا تو این مسیر خیلی تنبلی کردم در این رابطه اما خدا داره به زور بیدارم میکنه میترسم دفعه دیگه زیر چک و لقدهاش زنده نمونم و این کامنت تو خیلی حالمو خوب کرد

      چید تو‌مهربونی که دنبال اینی که همه رو تحسین کنی من اگر جای تو بودم نسبت به ناراحتی خواهرم و بچه اش به احتمال خیلی زیاااد اعراض میکردم و میگفتم من فقط باید رو خودم کار کنم و به من چه اما تو اینطوری حال خودتم خوب کردی واقعا دوست داشتنی هستی بنظرم از احساس لیاقتت هم هست که میدونی میتونی تاثیر داشته باشی من شاید چون فکر نمیکردم حرفام تاثیری بزاره یا اصلا مهم باشه تلاشی هم نمیکردم

      دوستت دارم فاطمه جانم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
    • -
      زکیه لرستانی گفته:
      مدت عضویت: 2077 روز

      بنام خدای رحمان

      خدای بخشنده ی مهربان

      خدای عشق و زیبایی

      خدایی ک رحمتش بی اندازه اس و مهربانی اش همیشگی

      سلااام عشق دلمممم

      سلاام فاطمه جانمممم

      سلام عزیزدلممم

      الهی صدهزار مرتبه شکر ک یکبار دیگه درمدار کامنت پراز آگاهی های ناب و آرامشت قرار گرفتم

      الهی صدهزار مرتبه شکرت بخاطر این حس فوق العاده ای ک دریافت کردم قلبم باز شد

      روحم گسترش پیدا کرد

      لبریز از عشق و نور خدا شدم با کامنت نورانی پراز عشقت

      الهی شکرت

      چقددد تحسینت کردم فاطمه جانم

      چقددد عالی کار کردی روی خودت

      چقد عالی داری عمل میکنی ب آگاهی ها

      چقد لطیییف شدی تورو

      چقد روحت بزرگتر شد

      چقد قلبت پاکتر و دریایی شده

      چقددد تحسینت کردم اونجا ک با تحسین خواهرت و یادآوری توانایی هاش جهت دادی افکارش و ب سمت مثبت

      ب سمت زیبایی هاش،توانمندی هاش

      و خاطرات قشنگ گذشته تون

      چقددد لذت بردم اونجا ک کنترل ذهن کردی و چیزی ب خواهرت نگفتی بخاطر رفتارش با پسرش

      چقد خوب تونستی احساس مهم بودن بدی ب پسر خواهرت

      من عاشقتمممم

      چقد تو فوق العاده ای دختر

      چقد قشنگ داری عمل میکنی ب دانسته هات

      چقد تحسینت کردم بخاطر استمرارت تو مسیر

      نمیدونی چ سوخت جتی شد برام کامنتت

      حرفهات

      دلنوشته هات

      عشقی ک تو وجودت سر ریز کرده

      و داری اضافه اش رو ب عزیزانت هدیه میدی

      توجه ب زیبایی ها

      اونجا ک گفتی سلام میدی ب خورشید ،زیبایی های بیشتری دعوت میکنی ب زندگیت

      خییلی لذت بردم

      امروز صبح وقتی بیدار شدم منم با صدای بلند سلام دادم ب آسمون، ب ابرهای قشنگی ک تو آسمون بودن

      ب خورشید

      ب درخت‌هایی ک تو باقچه مون هستند ک برگ های مخملی در آوردن

      چقد لذت بردم از نسیم خنکی ک می‌وزید میخورد ب صورتم.

      صدای زیبای بلبل ها

      دو تا یا کریمی ک کنار هم رو ی شاخه ی ظریف نشسته بودن چقد حس خوبی گرفتم ازشون

      چ آرامشی داشتن

      پرواز پرنده ها ،یاد اون آیه ای از قرآن افتادم ک خدا میگفت

      أَوَلَمْ یَرَوْاْ إِلَى ٱلطَّیْرِ فَوْقَهُمْ صَـٰٓفَّـٰتࣲ وَیَقْبِضْنَۚ مَا یُمْسِکُهُنَّ إِلَّا ٱلرَّحْمَٰنُۚ إِنَّهُۥ بِکُلِّ شَیْءِۭ بَصِیرٌ(١٩ ملک)

      آیا ندانسته اند که پرندگان بالاى سرشان را در حالى که بال مى گشایند و مى بندند، فقط [خداى] رحمان در فضا نگه مى دارد؟ یقیناً او بر همه چیز بیناست

      الهی صدهزار مرتبه شکرت بخاطر این آکاهی های ارزشمند ک بهم رزق دادی

      سپاسگزارم بخاطر وجود نازنین دوستان عزیزم

      ک منو یاد تو میندازن

      و وجودم و غرق عشق و آرامش میکنن

      خدایا شکرت بخاطر تک تک کامنتهای دوستان توحیدی قشنگم مخصوصا فاطمه ی عزیزم ک دست توست تو زندگیم

      مرررسی ازت فاطمه جانم

      سلام منو ب خانواده ی توحیدی قشنگنت، آقا رسول و محمد حسن عزیزم و هلیسای خوشگلم برسون

      براتون بهترین هارو میخوام از رب جهانیانم

      و اینکه عاشقتونمممم

      روی ماهت و میبوسم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
      • -
        فاطمه محرمی خانقاه گفته:
        مدت عضویت: 1429 روز

        بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

        به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است

        و مهربانی‌اش همیشگی.

        و اعتماد به خدا ،محکم ترین امید است..

        سلااااام زکیه جاااانم

        عااااااااشقتم رفیق بهشتیم

        بی نهایت در بی نهایت

        سپاسگزارم از کامنت پراز نور و برکت و زیبایی که برام نوشتی و با چشمای قلبی قلبی خوندم

        شما خودت تحسین برانگیزی رفیق جانم

        من از کدومشون بگم از بس فراوووون و قشنگن

        خداروشکر برای دونه به دونه ی کنترل ذهن ها

        خداروشکر برای توجه کردن به زیبایی های زندگیت

        خداروشکر برای تمرکز به نکات مثبت زندگیت

        خداروشکر برای تعهد وعملگرایی های قشنگت

        خداروشکر برای هنرمندی وخلاقیت هات

        خداروشکر برای درختهای خوشگل

        باغچه تون که برگهای مخملی و ناز دارن

        خداروشکر برای نسیم خنکی که حس میکنی

        خداروشکر برای آواز بلبل جااانم

        خداروشکر برای دوتا یاکریمی که

        هدایتت کرد به آیات قرآن و رزق منم شد خداروشکر

        خداروشکر برای دونه به دونه ی قشنگیای

        زندگیت عزیزدلم

        به‌ راستی هر کسی محبت به خدا را تو

        قلبش داره همه‌ چیز رو زیبا میبینه

        درست مثل تک تک دوستان بهشتیمون .

        بوس به قلب مهربونت دلبرجااان

        الهی که همیشه سرشار از نگاه خداوند باشین و زندگی خوشگلتون در بهترین مدارها قراربگیره

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
    • -
      فریبا شهاب گفته:
      مدت عضویت: 1555 روز

      بسم رب العرش العظبم

      سلام به فاطمه جان عزیزودوست داشتنی خیلی خوب مینوسی مهربون جان اینقدر خوب چشم‌های قشنگت رو عادت دادی به دیدن زیبایی ها که من هر بار با خوندن کامنتت میگم اینو فقط یک فرشته از طرف خدا فقط میتونه اینجور زیبا وقشنگ ببینه وبه تصویر بکشه .مرسی که مینوسی عزیزم ومن از خوندن کامنت ها کلی کیف میکنم .برای تو نازنین وآقا رسول وهلیسا جان ومحند حسن جان آرزوی سلامتی وبهروزی وسعادتمندی دارم .درپناه حق همیشه قلبت پراز نور خداباشه

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
    • -
      زهرا بهنام گفته:
      مدت عضویت: 1596 روز

      به نام خدای بخشنده و مهربان

      سلام فاطمه ی عزیزم

      چقد تحسین برانگیز هستین

      خیلی کیف میکنم وقتی از آموزه های استاد تو کارها و رفتارهای روزمرتون استفاده می‌کنین و نتیجه میگیرین و برامون مینویسن

      من شخصا خیلی ازتون یادمیگیرم

      تحسین میکنم اون جمع دوستانه و توحیدی تون رو با دوستان سایت

      الهی که همیشه برقرار باشین عزیزم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      ثمین غفاری گفته:
      مدت عضویت: 616 روز

      سلام، خیلی لذت بردم از کامنت پر از حس خوبتون، حس و حال ما هم بهتر شد، سپاسگزارم ازتون

      موقع خوندن پیامتون دلم خواست سوالم رو از شما مطرح کنم

      اینکه میگیم دیگران تاثیری روی ما ندارن تا وقتی که احساس مارو درگیر نکنن درست. ولی

      وقتی پدرم ناخواسته باعث ایجاد یه سری مشکلات در زندگیم شد چی ؟ وقتی من از همه جا بیخبر بودم و ورشکست شد و علاوه بر چکهای خودش از طرف من چک داد و تمامشون برگشت خورد، وقتی تمام طلاهام بخاطر بدهی هایی که بار اورد رفت، پس انداز همسرم رفت. چطور ممکنه بااین همه اشتباه از طرف پدرم ایشون روی زندگی من تاثیر نداشته باشن؟ بحد کافی زندگی خودم هم تحت الشعاع قرار گرفته. دلیلش رو نمیدونم !

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        جواد یوسفی گفته:
        مدت عضویت: 3083 روز

        سلام خانم غفاری

        این کامنت در حالی نوشته می‌شود که برقا رفته کجا نمدونم

        و آنتن ها هم پریده خدا میدونه چطوری و نت گوشی هم باهاش تشریف بردن

        هیچ ایده ای هم فعلا ندارم که در جوابتون بنویسم اما فقط یه مورد به نظرم رسید بهتون بگم

        ببینید

        تصور کنید خدای ناکرده خدای ناکرده پدر بزرگوار شما یک مریضی لاعلاج داشتند که شما در عین حال که میدونین درمان راه به جایی هم نمیبره اما نمیشه بی خیال درمان شد و میگن فلان درمان رو انجام بدین بعد فلان درمان فلان دکتر فلان آزمایش فلان نمونه برداری فلان سونوگرافی و …

        بعد میگن آقا یه دکتر هست فلان کشور و شما مجبورین با فلان هواپیما ایشون رو ببرین و…

        اینجوری با خودتون فکر کنین الان سپاسگزاری کنین بخاطر وجودشون بخاطر زحمتایی که در بزرگ کردنتون و درس خوندن و ازدواج و… برای شما کشیدند .

        و البته به این باور داشته باشین که چون شما دارین به عمل به اون آیه ای که خانم شهریاری اول کامنتشون نوشتند 100 خودتون رو گذاشتین خدا هم این محبت شما رو بی پاسخ نمیزاره قطعا

        همش هم پاسخ مالی نیست

        من بابام در جوونیشون وقتی مادر بزرگ زنده بود هر صبح و هر شب میرفتند سر راه یه خبری در حد 5 دقیقه از مادرشون میگرفتند و اگه کاری داشت براش انجام میدادند

        وضعیت مالی اون زمان ما شاید بگم اصلا تعریف نداشت.بقیه فرزندانش خب یکیش که اصلا نمیومد دیدنش یکیش هم با نگاه از بالا به پایین هفته ای دو هفته ای خبری میگرفتند

        آقا انتهای داستان رو بگم

        بابای ما رفتند مکه و ده بار کربلا و سوریه و تمام ایران رو مسافرت و 4 تا اولاد دارن که التماس میکنن بیاین شما رو ببریم اینور اونور بماند خونه بزرگ و آبرومند و جهیزیه دخترا که خیلی راحت اوکی شد و باغی درست شد و بچه ها ماشاالله در سطح خودشون خوب و خلاصه با این که بابا نه ارثیه خاصی گیرشون اومده نه درامد آنچنانی داشتند

        این از بابام

        عموها یکیش تمام مال اموال و دارایی و ارثیه و پس انداز و همه رو خرج کردن رفته ، نه حقوقی نه درامدی و بچه ها هم از 5 تا دو تا جدا شدند و پیشش نیستند یکیش هم سالهاست قطع رابطه کرده یکی هم بود و نبودش یکیه

        تو همون زمین ارثی کشاورزی مادر نصفش رو فروخته داره با پولش تو بقیش خونه داره میسازه

        اون یکی دیگه هم حالا یه چیزی بهتر بود که البته به رحمت خدا رفته

        هان مشو نومید چون واقف نیی از سر غیب

        باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

        والله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
        • -
          ثمین غفاری گفته:
          مدت عضویت: 616 روز

          سلام جناب یوسفی

          ممنونم که وقت گزاشتید و برام نوشتید

          کامنت شما من رو پر از حس خوب کرد

          دقیقا درست فرمودید، شرایط میتونست بدتر باشه پس خداروشکر میکنم، بخاطر وجود و سایه پدرم مادرم برادرم همسرم که توی این شرایط همگی پشت هم بودیم سپاسگزارم. شرایط هرچقدر سخت مهم اینه ما همدیگرو داریم و دیر یا زود قراره از این چالش عبور کنیم و رشد کنیم.

          بیت شعر اخرتون هم عالی بود

          من خودم و خانواده ام رو به خدا سپردم دیگه بقیه اش با اونه

          شما هم برای ما انرژی مثبت بفرستید

          براتون عشق و شادی و ارامش ارزو میکنم

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: