اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی - صفحه 21 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی
    459MB
    35 دقیقه
  • فایل صوتی اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی
    34MB
    35 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

452 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    زیبا قاسمی گفته:
    مدت عضویت: 950 روز

    به نام خداوندی که هرچه دارم از اوست

    سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته گرامی و هم فرکانسی های نازنینم

    استاد این روزا با کار کردن روی دوره ی دوازده قدم به یه گنج بزرگی رسیدم و اونم کنترل ذهن و رسیدن به احساس خوب تو شرایط به ظاهر بحرانیه .

    راستش انگار تازگیا بهم الهام میشه خیلی سریع هدایت میشم به حس و حال خوب .

    یا اینکه تواناییم بیشتر شده تا سریع زاویه ی دیدم و عوض کنم و به احساس خوب برسم و واقعا خوشحالم هر چی که هست مثل یه گنجی میمونه برام و در اصل یه ثروت بزرگه .

    مثل امروز که رفته بودیم برای دخترم تخت بخریم که خیلی سخت انتخاب میکنه و خیلی حساسه ، وقتی بعد از کلی گشتن های چند روزه رسیدیم به جایی که اولین بار رفته بودیم خلاصه بالاخره انتخاب کرد و پسندید و قرار شد همونو بخریم ، وقتی من با همسرم تماس گرفتم چون سرکار بود و نتیجه و عکس براش فرستادم ، همسرم تایید نکرد و گفت نظر منو میخواهید قشنگ نیست،

    حالا دختر من که انگار یه جورایی تونسته بود به سختی خودشو راضی کنه عصبی شد و ناراحت شد و گفت اصلا من تخت نمیخوام دیدی من نمیتونم انتخاب کنم بابا هم راست میگه حتما زشته ، همون لخظه ذهن من داشت شروع میکرد به نجوا که سریع مچش و گرفتم و گفتم همینو میخریم .دخترم گفت مامان اگه بابا راست بگه چی ، گفتم همینو میخریم مطمئن باش قشنگ میشه وقتی بیاد اتاقت ، گفت اگه بعدا پشیمون بشم چی ، و من بهش یاداوری کردم که از بین تخت هایی که دیده بهترینه و عکسای تختای قبل و بهش نشون دادم و یاداوری کردم ، گفت اره مامان راست میگی انگار بابا ذهن منو بهم ریخت .

    وقتی رفتیم به اقای راهنما نتیجه رو بگیم ، رو به دخترم کرد و گفت دختر خوشگل نگران نظر دیگران نباش ( از جریان باباش اطلاعی نداشت ولی میدید که استرس داره) گفت به خدا منم روزی ساعت ها جلوی اینه بودم و مدام نگران قیافه و لباسم که مبادا کسی خوشش نیاد ولی بعد ها متوجه شدم موهای من اتاق من لباس من ، برای کسی مهم نیست و مردم اون قدر مشغله فکری دارن که اصلا اون جوری که من نگرانم اونا نگران این چیزای من نیستن ، راستش خیلی خوشم اومد از حرفاش و گفت این چیزا اصلا مهم نیستن مهم اینه که از درون حالت خوب باشه نه با مدل تخت و این چیزا.

    واینکه من هم این صحبت ها رو کرده بودم ولی حرفای این اقا انگار بیشتر به دل دخترم نشست.

    احساس کردم این حرفا نتیجه کنترل ذهنم بودکه پاداش گرفتم و به دخترم زده شد .

    اگر من هم مثل دخترم بهم میریختم و حتی انتخاب سخت میشد و خال بد ادامه داشت و خدا وقتی دید ما به احساس خوب رسیدیم این احساس خوبو بیشتر کرد.

    و اینکه حرفای همسرم که حتی از نزدیک هیچ کدوم از تخت ها رو ندیده بود و تمام مدتی که ما دنبال تخت بودیم حضور نداشت و از مدل ها خبر نداشت ، میتونست چه تاثیری روی روح و روان دخترم بزاره ، اگر من هم کنترل ذهن نداشتم .

    و تمام این اگاهی ها شاید بگم توی چند ثانیه بهم گفته شد و اون لحظه ، هم به دخترم حق دادم و دعواش نکردم که کلی وقت همه رو گرفته بود و هم به همسرم که از هیچی خبر نداشت نه از قیمتها و نه مدل ها.

    و تمام اینها رو مدیون دوره ی دوازده قدم هستم که مسیر و برام هموار تر کرد و به یقین میتونم بگم قبل از این دوره کنترل ذهنم به شدت ضعیف بود .

    واینکه امروز نتیجه ی عمل کردن به حرفاتون و ادامه دادن این مسیرو با قانون تکامل به شدت دیدم و خوشحالم که استادی چون شما دارم و بی نهایت سپاسگزارم.

    چه حس خوبی داره وقتی طرف مقابلتو درک میکنی و بهش حق میدی که شاید رفتار یا حرفش از روی عمد نباشه یا به قول دوستان نااگاهانه هستش

    خیلی کمک میکنه به کنترل ذهن اسونتر .

    خدایا شکرت برای اگاهی بینظیر دیگه که میدونم راه منو هموار تر کرد برای رسیدن به ثروت و سلامتی و خوشبختی پایدار.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  2. -
    سعیده آیت گفته:
    مدت عضویت: 1404 روز

    بنام تنها معبود جهان هستی

    سلام به استاد عزیزم مریم جان نازنینم و همه دوستان بهشتیم

    یه زمانی یعنی بعد از ازدواجم سیر کردن در گذشته ومرورشون یکی از کارهای همیشگیم بود

    دوست نداشتم مشکلاتم رو برا بقیه بگم البته که گه گاه یکمشون رو میگفتم ولی آدم تلفن به دستی نبودم که تا هرچی میشه براهمه بگم

    وشنیده بودم با نوشتن اونا میشه یکم ارومترشد وفراموششون کرد

    واسه همین یه دفتر داشتم که تمام اتفاقات ناخوشایند رو توش مینوشتم و گه گاه باخوندنشون خودم برا خودم دل میسوزوندم که عجب دارم تحمل میکنم عجب صبری دارم عجب قربانی شدم و…..

    یادمه یه روز نااگاهانه تموم اون دفترها رو که طی چندسال نوشته بودم پاره کردم و انگار یه ارامشی همون لحظه بدست اوردم

    وقتی باشما وقوانین کیهانی آشنا شدم فهمیدم خودم با دست خودم چقدر موندن تو اون باتلاق رو داشتم اضافه ترش میکردم و

    دیگه سعی کردم کاری به گذشته و اتفاقات ناخوشایندش نداشته باشم

    وقتی کم کم صحبتهای شما رو بهتر وبیشتر درک کردم فهمیدم براپیداکردن یه سری ترمزها یه سری افکار تکرارشونده باید یه سری به گذشته ها بزنم

    وریشه ی اون مسائلی که هرجندوقت یه بار سر وکلشون پیدا میشه رو تو گذشته ام پیدا کنم

    باید ببینم باورای خرابی که دارم و نمیزارن به خواسته هام برسم ابشخورشون ازچیه

    وگاها یه سری مسائل رو برم تو بجگیم چون باورای خرابم از اون زمان شکل گرفته بودن

    رفتن به دوران کودکیم خیلی برام سخته چون هرچی تو ذهنمه فقط بازی و شیطنت و حال کردن بوده

    وپیداکردن اون ترمزها که دنبالشون بودم بخصوص در زمینه ثروت و سلامتی کارسختی بود برام

    ولی رسیدن به اون خواسته اتقدر برام مهم بود که البته اگه هدایتهای خداوند نبود هیچی یادم نمیومد ولی به لطف الله مهربان با پیدا کردن هرکدومشون

    هربارکلی ذوق میکنم وبابتش خداروشاکر وسپاسگزارم

    وقتی که مجبور میشم براپیداکردن یه ترمز تو بزرگسالیم بخصوص دوران بعد ازدواجم برگردم به گذشته یکم برام سخت تره

    چون مرور اون خاطرات برام زجر اوره

    ولی من به اون خاطرات به چشم سکوی پرتاب به چشم شعله وآتیش زیر بالن نگاه میکنم که اگه بفهمی اون ترمزو سعیده چی میشه ؟

    بافهمیدن هرکدومشون توبیشتر اوج میگیری و میری بالاتر

    تو دوره کشف قوانینم تو یه کامنت نوشتم که جدیدا پیداکردن ترمزها برام شده لذت

    وبراهمینم از اینکه برم تو گذشته تا اونا رو پیداکنم اصلا ناراحت که نمیشم هیچی

    کلی ذوقم میکنم

    حتی تو ویسهایی که ضبط میکنم برا باورسازیام اون چیزهایی که در گذشته بوده وباعث یه سری مشکلات شده اون باورای خراب اون رفتارهای نادرست رو به شکل بولد شده میگم تا اهرم رنجش برام قوی بشه که ببین سعیده مثلا

    اونحا چون انقدر مقاومت کردی وبخاطر اون مقاومتهات بر خشم هات اضافه تر میشد و بعد احساس قربانی شدن داشتی اون اتفاق افتاد

    وهربارم به یه شکل دیگه تکرار شد

    یعنی یه جوری میگم وتشدیدش میکنم که موقع گوش دادنش خندم میگیره که جقدر برا خودم بزرگنمایی کردمشون

    تا یادم بمونه ادامه ی اون شخصیت داغون زندکیه خرابه پس اگه میخوای اونا رو دیگه تحربه نکنی باید اون رفتارو درست کنی

    من فک میکنم همه چی برمیگرده به اینکه به هرچیزی به چه دیدی نگاه کنیم

    من قبلا بامرور خاطرات احساس بد روتجربه میکردم چون حس قربانی شدن و مظلوم واقع شدن داشتم ومیخواستم این حس ها روبیشتر به خودم بدم

    ولی الان همینطوری که نمیرم به گذشته

    فقط وقتی که میخوام یه زیربنای شخصیتی قویتری از خودم بسازم

    مجبورم یه سری به گذشته بزنم

    اونجاست که خوشحالم میشم چون دیگه سعی میکنم حس بدی نداشته باشم تو مرورشون خودمو غرق نمیکنم

    حس قربانی شدن نمیکنم چون پذیرفتم تموم اون اتفاقاتو خودم خلق کرده بودم و هیچ کس هیچ ظلمی به من نکرده بود

    والان نیاز دارم فقط با مرورشون یه ترمز رو پیداکنم و برم به مداربالاتر به زندگی بهتر

    وچون نمیخوام آشغالا زیر مبل بمونه یکم بوی بدشون رو تحمل میکنم و پاک وتمیزشون میکنم

    وفقط برا خودم از اون خاطره یه اسم باقی میزارم مثله سرزنش قضاوت خشم و

    بعدساختن فکت ومنطق برا حذفشون و عملی کردن اونها

    راستی ریشه ی بیشتر ترمزهای من از مقاومت کردن میاد

    هرچی میگردم میخورم به مقاومت

    وچه زیبا شما تو یکی از قدمها گفتید که وقتی که مقاومت رو کم کردید به خواسته هاتون رسیدین.

    ممنونم ازتون استاد عزیزم دوستای نازنینم که با خوندن کامنتهاتون کلی لذت میبرم و

    خدای مهربون و عشقم که همه ی این زیباییها تنها از لطف و بزرگیه توئه.

    خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  3. -
    زهرا هدی گفته:
    مدت عضویت: 1109 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    سلام خدمت استاد بزرگوار و خانم شایسته عزیز و همه دوستان سایت.

    من هم در ارتباط با روانکاوی یه تجربه ای دارم که مال 14 15 سال پیشه البته خودم شخصا مراجعه نکردم ولی همکارم رفته بود و اصرار شدیدی داشت که حتما انجامش بده و خیلی موثره منم اصلا حوصله اینکارا رو نداشتم و ایشونم پیگیر که انجام بده برای خودت ارزش قائل باش تمام مشکلاتت حل میشه و از این حرفا.‌منم طبق گفته ایشون شروع کردم چندتا دفتر باطله رو برداشتم و گذشته ام رو مینوشتم اولش هرچی فکر میکردم چیزی یادم نمیومد بعد کم کم چیزایی نوشتم که جل الخالق نمیدونم اختراع و تولید ذهنم بود یا واقعا اتفاق افتاده بود نمیدونم ولی انقدر حالم بد شد ک گلاب به روتون معده ام کامل بهم ریخت و اسهال شدیدی گرفتم افتادم رو دور بیخوابی شبا راه میرفتم هذیان میگفتم با خودم حرف میزدم بعد همکارم گفت چکار کردی انجام دادی گفتم این چی بود من خیلی حالم بد شده و براش حالاتمو گفتم گفت عالیه دقیقا خودشه اینا بیرون ریزی زخم های قدیمیه ک داره شفا پیدا میکنه همینطور ادامه بده تا کامل بیرون ریزی انجام بشه و تمام خاکهای وجودت بریزه بیرون و به طلای وجودت برسی و من دیدم اصلا نمیتونم ادامه بدم و ندادم و ایشون بارها اظهار تاسف کرد برام ک چرا ادامه نمیدی و اگه ادامه بدی به چه نتایج خوبی میرسی اشتباه نکن و از این حرفا . جالب بود ک این وسط من از دست دوسه تا از معلم هام خیلی خشمگین و عصبانی شدم و تو دفتر فحش و ناسزا بشون میدادم تا جایی ک‌انقد عصبانی میشدم ک نوک خودکار رو میزدم رو اسمشون و انقدر با حرص فشار میدادم و میکوبوندم ک ورقه بماند سوراخ و پاره پوره میشد فرش و زمینم نزدیک بود حفاری بشه و دیگه نتونستم اون معلما را ببخشم در حالیکه قبلا اسمشون هم نمیاوردم حالا این اتفاقات و احساسات منفی از کجا اومده بود نمیدونم و هرموقع اینها را جایی میدیدم اصلا محلشون نمیدادم در حالیکه تا قبلش با نهایت احترام میرفتم جلو و احوالپرسی میکردم. اینم اضافه کنم این همکارم خودش دچار مشکلات متعدد در مسائل مالی و روابط عاطفی و خانوادگی و حتی با همکاران و همه بود و وارد هر جمعی که میشد پس زده میشد. با وجود سه تا فرزند ک هرکدوم زندگی مستقل تشکیل داده بودن از همسرش طلاق گرفت و حتی بعدها فرزندانش حاضر نبودن جواب تماسهاشو بدن و بهش اخطار دادن دیگه به ما زنگ نزن و گرنه ازت شکایت میکنیم و من با خودم گفتم این آدم ک به من میگه اینکارو انجام یده تا به طلای وجودت برسی چرا خودش هنوز تو خاکریزا مونده و درنمیاد.

    مورد دیگه ای که الان یادم اومد تو خوابگاه ک بودیم من تو خوابگاه دانشکده روانشناسی و مشاوره بودم چون دانشکده خودمون ظرفیت خوابگاهش تکمیل شده بود به من گفتن فعلا برو اونجا تا خبرت میکنیم و خلاصه ما تا آخر فارغ التحصیلی ارشد اونجا موندگار شدیم. من رفتارهایی از بچه های این رشته و حتی اساتیدشون با توجه به تعریف هایی ک بچه ها از کلاس ها و برخورداشون میکردند دیدم و شنیدم که بارها و بارها تهوع میگرفتم و از خواب و خوراک میافتادم و بدترین سالهای عمرم تو اون خوابگاه و بین روانشناسان و مشاوران ارشد کشور در دانشگاه رتبه اول روانشناسی گذشت و دچار مشکلات جسمی و روحی روانی شدم ک هیچوقت تجربه شون نکردم مثل سردردهای شدید دل دردها یبوستهای وحشتناک و مشکلات دیگه ک حاصل دیدن و شنیدن رفتارها و برخوردهاشون بود و به خاطر همین تجربه و یه تجربه دیگه ک میگم هیچوقت به روانشناس و مشاور مراجعه نکردم. تجربه دیگه ای ک من تو همین خوابگاه تجربه کردم در همون ترم اول یکی از بچه های روانشناس گفت کی برای پروژه من کِیس میشه با نطارت آقای دکتر فلانی ک از اساتید معروفن و همون موقع هم صداسیما برنامه داشتن و چه بروبیا و اسم و رسمی. منم بی اطلاع بودم از روی کنجکاوی داوطلب شدم قرار شد هرروز بعد شام بریم طبقه منتهی به پشت بام خوابگاه ک هیچکس نیست بشینیم و ایشون با نظارت استاد معروف پروژه رو ببرن جلو. خب شروع شد با روانکاوی گذشته و من چیزهایی گفتم ک اصلا نمیدونم از کجا میومد و از کجا آب میخورد و چقدر اشک ها ریختم و نمیدونم از کجا این اشکا میومد تا حدی ک دوستم بلند میشد میرفت دستمال کاغذی برا دوتامون میورد و مینشستیم گریه میکردیم و سوگواری میکردیم و کار به جایی رسید ک من افسرده شدم و اون ترم مشروط شدم با اینکه معدل من همیشه 18 19 بود و علاوه بر اون ، خشم وحشتناکی از همونجا نسبت به پدرمادرم مخصوصا مادرم در من شکل گرفت ک‌هیچوقت نتونستم خاموشش کنم من همیشه نسبت به مادرم و پدرم احساس گناه و کوتاهی داشتم ک چقدر اذیتشون کردم چون بسیار شیطنت بالایی داشتم و همیشه قدردانشون بودم و همیشه دنبال جبران محبتهاشون ولی از اونجا به بعد منشا تمام بدیها و ناکامی های خودمو اونا میدیدم و اصلا مسبب اون رفتارهای شیطنت آمیزم اونا بودن چقدر عصبانی شده بودم طوریکه سه هفته به خونه زنگ نزدم منی ک هرروز زنگ میزدم و هر هفته اخر هفته ها خونه بودم وقتی مادرپدرم بعد سه هفته موفق شده بودن با خوابگاه تماس بگیرن(بخاطر شلوغی خطها و تلفنها زنگ زدن سخت بود اونزمان هم موبایل در کار نبود) اونم با نگرانی فراوان ک چرا زنگشون نزدم و ایا چه اتفاق ناگواری برام افتاده ک زنگ نزدم خونه ؟ من ناخودآگاه با توپ و تشر و سردی جوابشونا دادم و خداحافظی نکرده تلفنا کوبوندم تو سرشون اصلا نمیدونم چم شده بود خودمم از رفتارم شاخ دراورده بودم چندتا از بچه ها ک اونجا بودن گفتن چی شده چرا انقدر عصبانی و ناراحتی منم با بی محلی به اونا رفتم تو اتاقم و این عصلانیت و خودخوری از پدرمادرم همونجا شروع شد و باعث مشکل جدی کبدی شد ک حدود ده دوازده سال زمان برد تا درمان شدم و درمانش هم سرآخر با بخشش پدرمادرم اتفاق افتاد . الان ک این فایل را گوش دادم گفتم خدا چرا من تو را در زندگیم گذاشتم کنار و چرا سراغ تو نیومدم و ای کاش های دیگه که چقدر عمرم را و لحظاتی که میشد خوشی و سراسر لذت باشه ،صرف یه سری نسخه های روان پریشی کردم ک حاصلش بیحاصلی بودای کاش فقط ، نه هزارتا دارو و دکتر و دوا و درمان و هزینه های گزاف و سردرگمی های بیهوده.

    به استثنای این‌تجربه ها ، من هرموقع یاد گذشته میافتم فقط حسرت و افسوس و احساس گناه دارم اصلا هیچکس رو مقصر نمیدونم ولی تا دلتون بخواد خودمو سرزنش میکنم و چقدر احساس گناه شدید دارم نسبت به پدرمادرم ک چقدر برام زحمت کشیدن ولی من اونطور ک باید حقشونا ادا نکردم هرچند از وقتی وارد سایت شدم بخاطر آموزه های توحیدی شما این خیلیییییییی کم شده ولی هنوز هم تاریکیهایی در وجودم مونده ک امیدوارم با نور و لطف پروردگار تکاملی درست میشه

    خانم جهانگیری از شما متشکرم بابت کامنتی ک‌گذاشتید استاد از شما متشکرم بابت توضیحاتی ک راجع به کامنت ایشون گذاشتید من الان متوجه شدم ریشه خشم و قدرنشناسی من نسبت به پدرمادرم از کجا وارد زندگیم شد و ورقم برگشت به سمت نجواهای شیطانی

    به قول آقا رضا عطارروشن شیطان لعین تنفر تنفر تنفر خدای عزیز تشکر تشکر تشکر ک منو متوجه کردی و ایشالا ورق به سمت نور الهامات الهی جهت میگیره

    از خداوند غنی کریم بسیار سپاسگزارم ک‌مسیر زندگی منو به سمت آموزه ها و سایت شما هموار کرد تا این صحبتها را بشنوم و از این لحظه به بعد از کوردلان و ناشنوایان مسیر حق و حقیقت و حقایق ناب قرآن نباشم. بسبار سپاسگزار وجود شما استاد عزیزم از خداوند دانای عزیز در زندگی ام هستم

    در پناه الله یکتا شاد سالم ثروتمند موفق و پیروز باشید .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  4. -
    علی گفته:
    مدت عضویت: 4188 روز

    باسلام خدمت استاد عباس منش عزیز و خانم شایسته دوست داشتنی و همه دانشجویان این سایت الهی

    من همه رو بخشیدم…

    نه به خاطر اینکه کار اشتباهشون رو فراموش کردم یا چون حتماً شایسته بخشش بودن،

    نه…

    به خاطر اینکه فهمیدم خودم خالق صددرصد شرایط زندگیم بودم و هستم.

    قبلاً… وقتی زندگی اونطوری که می‌خواستم پیش نمی‌رفت، اولین کاری که می‌کردم پیدا کردن مقصر بود.

    توی ذهنم شروع می‌کردم به جنگیدن با همه:

    یک روز با پدرم که چرا فلان کار رو برام نکرد، چرا پدری نکرد اونطور که باید…

    یک روز با مادرم که چرا کم گذاشت، چرا نفهمید من چه حسی دارم…

    یک روز با دوستام که تو بعضی لحظه‌ها حمایتم نکردن، مسخره‌م کردن یا کوچیکم شمردن…

    یک روز با مسئولین کشور که چرا امکانات رو فراهم نکردن…

    یک روز با معلم‌هام که عزت نفسم رو زخمی کردن…

    و همینطور یک روز با یکی… یک روز با یکی دیگه…

    توی ذهنم هزار بار باهاشون بحث می‌کردم، جواب می‌دادم، دعوا می‌کردم.

    اما واقعیت این بود که فقط خودم رو خسته می‌کردم.

    هیچ‌چیز تغییر نمی‌کرد، فقط حال من بدتر می‌شد.

    تا اینکه چند وقت پیش، توی یک لحظه‌ی سکوت و خلوت، به یه حقیقت رسیدم:

    این «دیگران رو مقصر کردن» یه بازیه که ذهنم راه انداخته بود تا از زیر بار مسئولیت فرار کنه.

    ذهنم می‌خواست من رو قانع کنه که «تقصیر تو نیست، پس لازم نیست خیلی تلاش کنی»…

    ولی فهمیدم که این دقیقاً همون چیزی بود که من رو سال‌ها سر جاش نگه داشته بود.

    از همون روز تصمیم گرفتم مسیرم رو عوض کنم.

    یک جمله شد تکیه‌کلامم و هر روز باهاش روزم رو شروع می‌کنم:

    «من همه رو بخشیدم، چون من خالق صد درصد شرایط زندگیم بودم و هستم.»

    این جمله برام فقط یک حرف نیست، یک انتخابه…

    انتخاب اینکه دیگه قربانی شرایط نباشم.

    انتخاب اینکه افسار زندگی‌م رو خودم بگیرم.

    انتخاب اینکه به جای غر زدن، تغییر کنم.

    از اون روز مسئولیت همه‌چیز رو خودم به عهده گرفتم.

    دیگه اگر موفق نشدم، می‌دونم که باید مسیرم رو اصلاح کنم، نه اینکه دنبال مقصر بگردم.

    اگر کسی در حقم کم‌لطفی کنه، «««همون روز سه تا از ویژگی‌های مثبتش رو می‌نویسم و بابت داشتن اون ویژگی‌ها تحسینش می‌کنم.»»»

    این کار معجزه می‌کنه… چون به جای اینکه ذهنم رو با خشم و ناراحتی پر کنم، با قدردانی و آرامش پرش می‌کنم.

    الان فهمیدم که زندگی وقتی تغییر می‌کنه که من تغییر کنم.

    آرامش وقتی میاد که ببخشم، حتی اگر طرف مقابل هرگز معذرت‌خواهی نکنه.

    و موفقیت وقتی شروع میشه که بفهمم همه‌چیز از من شروع میشه و به من ختم میشه.

    هر روز صبح که از خواب بیدار میشم، توی دلم میگم:

    «من همه را بخشیدم چون من خالق صد در صد شرایط زندگیم بوده و هستم .»

    خداجونم کمکم کن تا صحبت‌های استاد عباس منش عزیز را بفهمم درک کنم و در زندگیم به آنها عمل کنم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  5. -
    فاطمه بشارتی گفته:
    مدت عضویت: 625 روز

    سلام به استادعزیزم وهمه هم فرکانسیهای عزیزم

    داستانی می خوام تعریف کنم که تا به الان چندین با. تکرار شده بود در زندگیم ولی چون آگاهی نداشتم به فرکانس ها شاید برام خیلی زجر اور بود ولی امروز با یه نگاه جدید به آن نگاه می کنم اما شرح داستان

    همسرم دیروز تعطیل بود قرار بر این شد که بریم ناهار بیرون وسایل آماده کردیم ‌ورفتیم در ماشین پسرم کیان هی بهانه می آورد ونمی دانم من چرا اعصبانی میشدم ولی خودم هی کنترل می کردم ‌تا اینکه رسیدیم به منطقه زیبا ‌قشنگ روستای زیبای در فشم یه جای باصفا ‌زیبا در آنجا آگاهانه حس ام خیلی خوب خوب‌تر می کردم که دوباره پسرم با بهانه های جدیدتر حالم بد می کرد دیگه طوری شده بود که نمی تونستم آروم بشم بکی از بهانه هاش این بود که مامان زود باش من ببر اون ور رودخانه ببینیم چی هست ونمی زاشت که من در فرصت مناسب ببرم تا اینکه به همسرم با اعصبانیت گفتم علی جان پاشو بریم ببینم اگر دوباره بعد از این بهانه بیاره من دیگه یه بلایی سر خودم میارم وشروع به راه رفتن کردیم من به همراه کارن پسر کوچکترم وکیان وهمسرم در راه به کوهنوردها بر خورد کردیم که از صبح زود آمده بودن وداشتن بر می گشتن وقتی در مورد مسیر ازشون سوال کردیم گفتن این مسیر چهار ساعت پیاده روی داره تا به چشمه برسید ولی مسیر دیگه ای هست که به آبشار برسید وبیست دقیقه هست ولی کیان گریه وبهانه که من باید مسیر طولانی بروم که دوباره اعصبانی من بهم می ریخت تا اینکه همسرم متقاعدش کرد ولی این زمزمه در خودم بود که اتفاق بدی برام می آفته که این قدر با اعصبانیتم در فرکانس بد قرار می گیرم تا اینکه ما مسیر کوتاه انتخاب کردیم در مسیر باید از آب رد می شدیم وای خیلی یخ بود تا حدی که وقتی از اب رد می شدیم تا چند لحظه به خودمون می لرزیدیم ولی ماشالله پسرها باز می گفتن ادامه بدیم وقتی از سربالایی می رفتیم کارن با خودش می گفت. تو می تونی کارن خودت بکش بالا کم مونده خیلی ذوق می کردم تا این که به یه دو راهی رسیدیم وکارن چون سر بالایی بود دوست داشت بره بالا ولی کیان همسرم راه آب انتخاب کردن وبه ما گفتن اون راه سخته نرید ولی من کفتم ما می تونیم وشروع کردیم یه راه باریک که چون کارن کوچیک بود براش راحتر بود ولی برای من سخت تر بود تا یه لحظه یاد استاد افتادم واز خدا الهام خواستم ‌گفتم خدا جونم اگه جلوتر خطر ناک مسیر من همین جا بمونم‌ وجلوتر نرم تا اینکه نشستیم ولی چه نشستنی وقتی پایین نگاه نی کردم چشمم سیاهی می رفت ودیگه توان بلند شدن نداشتم و حتی جلوتر نمی شد.بریم چون هر لحظه احساس می کردم اگه بلند شم پام لیز می خوره ‌آفتم در اونجا بود که ترس تمام وجودم گرفت واز یک طرف چون همسرم دنبال ما نیامد بیشتر نرسیدم وداد میزنم علی بیا کمک ولی چون صدای آب زیاد بود واز دید اون ها ما خارج بودیم نه انها مارو میدیدن و نه صدای مارو میشنیدن ‌من شروع به گریه وکارن هم ترسیده بود ولی با اون دسته‌ای کوچیکش دست های من گرفته بود ولی گفت مامان به حرف من گوش کن پاشو بریم می تونیم ولی از ترس پاهاش میلرزید صورتش کبود شده بود اونجا من وقتی نامید از همسرم شدن که دیگه نمیاد سراغ ما یاد خدا افتادم گفتم خدایا یه. انرژی بده من پاشم همون لحظه کارن دستم کشید وقاطع داد زد بیا مامان پاشو ‌اونجا من با پوست واستخونم احساس کردم این خدا که به شکل کارن در اومد که این قدر قوی ومحکم مسیر داره میره ‌مواظب منه کارن یه پسر چهار ساله بود ولی در آن لحظه شاید مانند یه مرد بزرگ مواظبم بود الله اکبر خدایا فدات بشم تو چقدر مهربونی در آن لحظه فقط دست های کارن محکم گرفته بودم وبه جایی دیگه رسیدیم که سرازیری تند شد من دوباره مکث کردم ودادزدم کمک که یه خانم واقاکه در تپه‌ای بالاتر از ما بودن صدای مارو شنیدن وبا اشاره راه نشون دادن ودوباره همون جا فهمیدم که اونها هم از طرف خدا بودن وکارن در اون لحظه برای اینکه من بخندون گفت مامان بیا فکر کنیم سر سره نترسیم وکارن در آغوش گرفتم ‌گفتن آفرین پسرم که قوی هستی و اومدیم پایین وقتی رسیدیم پایین تمام لباس ها مون پاره شده بود برای اینکه اونجا پر از سنگ اهای تیز بود ولی به بدنمون آسیب نرسیده در اونجا من فقط دعامی کردم ‌خدا روشکر می کردم ولی از خودم ناراحت بودم که چرا از همون اول خدا رو صدا نزدم چرا چرا ودر این سفر کوتاه به چشم خودم دیدم که کارن چهار ساله شد دستی از دست های خدا وتا الان که دارم این متن تایپ می کنم اشک. دارم میریزم خدا رو شکر می کنم که بالاخره فهمیدم که اول واخر توکلم در زندگی باید خدا باشه به غیر اون شرکه من انتظار داشتم همسرم بیاد دنبالم ولی اشتباه بزرگ کردم فقط از امروز تصمیم گرفتم درهر لحظه از زندگیم توکلم به خدا باشه وهچنین فرکانسم بالا ببرم و ‌زود اعصبانی نشم اگر من با بهانه های کیان اعصبانی نمی شدم شاید این لحظه ترس وافتادن که لحظه خیلی بدی که بود تجربه نمی کردم وبا این سفر یک روزه درس‌های زیادی گرفتم که شاید در چهل سال از زندگیم درکش نکرده بودم ‌شاید اگه من فاطمه قبل بودم همش به همسرم غر میزدم که چرا نیومدی دنبالم چرا من تنها گذاشتی ولی الان فقط از خدا انتظار دارم کمکم کنه وچه قدر لذت ‌ارامش داره که میدونیکه یکی که از همه قدرتش بیشتر مواظب تو هست وهمیشه صدات میشنوه این داستان نوشتمتا رده پای خودم در رسیدن به مراحل تکامل باشه خدایا شکرت و از استاد عزیزم وخواهرم خیلی تشکر می کنم که من با این آگاهی های ناب آشنا کردن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  6. -
    سمیرا سعادتمند گفته:
    مدت عضویت: 1862 روز

    بنام الله یکتا و‌دانا و‌توانا و عالم به تمام‌جهان‌هستی

    درود بر استاد عشق و توحید و‌مربم بانوی نازنین و‌همه دوستای هم‌ مداری ام در سایت

    سپاس از خانم جهانگیری عزیز که با کامنتی کت گذاشتند ، استاد عباس منش عزیز را که فایلی ارزشمند و تکمیل کننده فایل قبل برامون به اشتراک گذاشتند .

    چقدر استاد واضح و شفاف گفت : از اشتباهات گذشته مون تجربه کسب و فقط درس بگیریم آگاهانه این رفتارها رو مرور کنیم در رابطه ، سلامتی و امور مالی ، نه مرور خاطرات بد و‌منفی گذشته و خشم ها و نفرت و …

    که مارو در مدار احساسات بدتر و مدارهای پایینتر قرار میده ،

    استاد این فایل تون واقعا کامل کننده فایل قبلی بود ‌وچه سیمانهای ذهنی من شکافته شد .

    این واقعیت از افسردگی ، دوقطبی ، پیش فعالی ، …پر است در اطرافیان و‌اقوام‌نزدیک‌من ، برچسب زدن این‌روانشناسان‌و‌ روانکاوان …که براشون باور پذیر شده .

    استاد بی نهایت سپاس از شما برای این فایل فوق العاده تون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  7. -
    جواد کاظم پور گفته:
    مدت عضویت: 2086 روز

    سلام

    چندروز پیش تولدم بود و چند نفر از دوستان صمیمی من برای تولدم دعوت بودن خونه ما و خداروشکر 6 سالی هست که این جمع خوب رو تو بندرعباس داریم اونم با هدایت خداوند، این جمع ما همه عباسمنشی هستیم و سال هاست خداروشکر نتیجه هم گرفتیم، ما همیشه وقتی دور هم جمع میشیم راجب فایل های جدید استاد صحبت میکنیم و نتیجه هایی که گرفتیم میگیم و از زاویه دید هم به دوره جدید یا فایلی که گوش دادیم صحبت میکنیم وهمیشه هم حالمون عالی میشه، اون شب یه صحبتی راجب به کودک دون و از این مسائل شد، من گفتم اصلا نمیدونم چرا من هیچ وقت این کودک درون و نمی‌فهمم و … ولی شما گاهی راجبهش صحبت میکنید، یکی از دوستان که گفت نه خیلی مهم و من به تازگی رفتم پیشه یه روانشناس که بعداز 2 سال رفت و آمد و… متوجه شدم که من یکی از مشکلات اساسی برای کسب نتیجه اینه که در کودکی مادرم پستانش شیر نمی‌داد و من رو زن های مختلفی شیر دادن و من پستان به پستان شدم و این یه ضربه بزرگ در کودکی بهم زده و… و جالبه یادشم بود و… ولی من گفتم من کودکی بدی نداشتم و اصلا هم یادم نیست که بهم ضربه ای خورده باسه یا اعتمادبنفسم لطمه خورده باشه و… ولی دوستان باهم اصرار داشتن که چون مطلع نیستی اینو میگی و برو پیداشون کن و حل کنشون، بعد منم طبق چیزایی که یادگرفتم از استاد عباسمنش به این موضوع باور داشتم که چیزی که بهم کمک یا باور درستی بهم نمیده اصلا مهم نیست و خوشحالم که یادم نمیاد و دوستم ندارم برم تو اون گذشته ذهنم بگردم که اگر آشغالی چیزی هست تو پیدا کنم ، تا این که این فایل رو شنیدم و دیدم خداروشکر مسیر درستی رو انتخاب کردم، چقدر این فایل بجا بود، و وقتی این فایل گوش دادم خصوصا توی دقیقه 29 که استاد میگه اصلا یه آزمایش انجام شده و به افرادی یه داستان ساختگی گفتن و طرف باور کرده و بیاد آورده جلو کدوم مغازه و بازار گم شده که دیگه گفتم ای خدا این ذهن چیکار میکنه که دوست ما هم زمان شیرخوارگی شو یاد میاد که پستان به پستان شده ، وتوجه شدم که میتونه این داستانم ساختگی باشه و این دوست عزیزم اینو باور کرده و الان چه حال و حسی داره که خدا میدونه… بازم ممنونم استاد عزیز عالی بود️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  8. -
    اميد واران گفته:
    مدت عضویت: 3032 روز

    خب بنظرم بر هیچ کسی توی دنیا پوشیده نیست که شخصی مثل کارل یونگ چقد تو زمینه‌ی روانشناسی مرزهایی رو کشف و بررسی کردن که تا قبل از ایشون هیچکس بهش دسترسی پیدا نکرده

    و بعضی از افراد فقط دنبال مرهم و یک سری دلخوشی های موقتی میگردن برای همین دنبال شخصی میگردن که حرفی رو بزنه که اونا دلشون میخواد بشنون

    اینی که میگن برگردی به عقب ببینی مشکل از کجاست فقط و فقط و فقط به این دلیله که ترمز و باور غلط رو پیدا کنی،بقول استاد میگن باید پات رو از رو ترمز برداری وگرنه هرچی گاز بدی فقط به موتور ماشین فشار میاد و منفجر میشه

    شما فقط به گذشته رجوع کن در این حد که ترمز رو پیدا کنی نه اینکه در گذشته زندگی کنی و کینه و حسرت و غم و غصه …

    من خودم خیلی خیلی بهم کمک کرده اینی که رجوع کردم به گذشته و باورهای غلطی که تازه فهمیدم از کجا داره آب میخوره و آبشخورش کجاست که همش یک سری اتفاق تکراری و نتیجه‌ی تکراری برای من رخ میده اما به محض اینکه دلیل رو میدونی و بلافاصله شروع میکنی به رفع و برطرف کردن و دیگه اون رو خاک میکنی و فاتحه‌شو میخونی و دیگه برنمیگردی به گذشته و مرتب روی باورهای تازه و آبیاری گلستان و باغ جدید کار میکنی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  9. -
    Maryammaghsoudi گفته:
    مدت عضویت: 1317 روز

    داشتم فک میکردم چقد ذهنم سبک بود و احساس می‌کردم خانواده خوبی دارم و خودمم فرد مناسبی هستم واسه ایجاد شادی و زندگی دلخواه و لذت بردن

    اما همه چی ی جایی از زندگی برعکس شد و من خانواده امو جوری دیدم ک باید ازشون فرار کمم و بعد خودمو و برچسب هایی زدم که دیگه به استعدادم و توانایی هام شک کرده بود و همه اینا یهویی نبود طی چندین سال بصورت تکرارشونده من الگو پیدا کردن مشکلات رد دنبال کردم بدون آگاهی به رفتارم و کنترل رفتارم

    با خواهرام با دوست و آشنا و تایید اونا

    همه همه باعث این اتفاق شد

    طی این سال ها برای شادی هم تلاش کردم هم ی پام رو ترمز بود یکی گاز

    چون کنارش عادت ها اشتباه اینشکلی هم داشتم

    دیگه نمیخوام این روندو ادامه بدم چون هنوزم ته وجودم به باور های قبل این ماجرا ایمان دارم که هرچیزی نیازه تو این دنیا ک من بخوام برام فراهم و عشق و محبت و ثروت رو من از هزاران دریچه در جهان دریافت میکنم و محدود به شخص خاصی نیستم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  10. -
    همتا نوری گفته:
    مدت عضویت: 623 روز

    بنام خدایییی مهربانممم

    بناممم رب جهانیان

    بنام پروردگاررر کل کیهان

    بنام هستی خالص من

    بنام نیرو یرترمن

    بنامم خدای بی همتااای ‌ام

    خدااااجانممم ازت سپاس کذار هستم بخاطر همه چی !

    دوری کنیم از منفی ها

    برای تکرار حرف منفی تکرار منفی مسله را تکرار میکنیم

    درس را از هر قسمت زندگی خود بگیریم !

    اگر توجه‌کنیم‌به داشتن رابطه ها

    اگرر توجه بیشتر به مثبت طرف داشته بلشیم همان چهره را بر میگردانیم

    و اگر توجه منفی کنیم منفی طرف را میبینیم

    اگر نمیتوانیمم به مثبتی ها بیشتر پی ببریم

    نباید منفی را هم گسترش بدهیم !

    این تعریف دیگران است که باور های مارا هم رسامی میکند

    مثلا دین و‌مذهب و بخصوص زبان گفتاری که هیج کدامش را ما بلد نبودیم مثل یک نقش زندگی از روی دیگران بالای سرما امده !

    درپناه حق باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای: