اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی - صفحه 5 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی
    459MB
    35 دقیقه
  • فایل صوتی اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی
    34MB
    35 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

452 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    عاطفه زارعی گفته:
    مدت عضویت: 1173 روز

    به نام خدا که رحمتش بی اندازه و مهربانیش همیشگیست

    با درود و سپاس خدمت استاد گرامی و مریم خانم گل و دوستان همفرکانسیم

    ممنون از فایل پر بارتون در مورد برداشتن تمرکز از روی مشکلات و تمرکز بر روی رشد خودمون

    من هر وقت خونه ی جدیدی خریدم و یا محل کار جدیدی رفتم، غالبآ با رفتارهای بسیییییییییار عجیب و غریب افراد اونجا که هیچ آشنائی با من ندارن مواجه شدم، از این دست موارد برام زیاد پیش اومده، اوائل فکر می کردم مشکل از منه، ولی با آشنایی با آموزه های ارزشمند استاد برام این موضوع حل شده.

    و اصلأ دنبال پیدا کردن ریشه ی این رفتار ها توی خودم و یا اطرافیانم نیستم.

    باورهای بینهایت عالی: حال خوب اتفاقات خوب و توجه به نکات مثبت و اعراض از نا خواسته ها خئییییییلی بهم کمک کرده.

    جالب هست بگم بعد از مدت کوتاهی رفتار همون ها 180 درجه تغییر می کنه و وارد فاز عذر خواهی می شن.

    من زندگی خودم رو دارم و همچنان در مومنتوم مثبت رشد و بالندگی هستم.

    اینجا مهمه بگم من هر روز توی ستاره ی قطبیم این دو تا خواسته: حال خوب اتفاقات خوب و توجه به نکات مثبت و اعراض از نا خواسته ها رو می نویسم و به شدت بهش متعهدم

    توجه به نکات مثبته اونها هم باعث شده من فقط خوبی‌های اونها رو ببینم و رفتارهای عجیب اونها در کمترین سطح فرکانسی دریافتی من باشه.

    خلاصه می خوام بگم اگر من درگیر همین یه مورد کوچیکه تو زندگیم میشدم چه زندگی سختی که نمی‌داشتم و برعکس با توجه به رشد خودم و کار مورد علاقه ام، موردهای زیییییییادی به نفع من تموم شده.

    به عنوان مثال همین چند روز پیش تولد پسرم بود و من فرصت گرفتن تولد رو نداشتم، مادرم و برادرم تماس گرفتن و اعلام کردند ما خودمون همه تدارک رو میبینیم شما نیازی نیست کاری کنید برای تولد میایم خونه اتون جالبه همسر برادرم که تازه وارد جمع خانواده ما شدن اولین جائی بود که اومدن و خلاصه برادرم از ویژگی های من و خانواده ام کلی تعریف کرد و دائم می گفت ببین خواهرم چقدر هنرمنده و از اینکه من و خانواده ام رو معرفی می کرد کلی افتخار می کرد، درحالیکه هم مادر و هم برادر م بیشترین فاصله ی فرکانسی رو با من دارن.

    یا رفتار همسایه ی خونه ی جدیدمون، نسبت به قبل زمین تا آسمون فرق کرده و دائم میگه خیلی مشتاقه که با ما رابطه خانوادگی داشته باشه و …. با وجود اینکه از نظر سنی هم اختلاف زیادی داریم.

    یا رفتار همکارام تو اداره ی جدیدم نسبت به اوائل حضورم کلی تغییر کرده و من بینهایت احساس خوبی دارم و فقط لذت و حال خوب توی محل کارم هست.

    از این دست موارد خیلی برام پیش اومده چون نتیجه از قبل برام مشخصه بسیار آرامش دارم و وارد مومنتوم منفی نمیشم و برعکس منتظر ورودیهای عالی خدا می‌نشینم.

    می خوام در تائید آموزه های استاد بگم خودتون باشید و رو ی خود جدیدتون کار کنید کاری به افکار گذشته و رفتارهای نامناسب دیگران نداشته باشید و توی فاز روانشناسی و روانکاوی و دنبال مشکل گشتن نرید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 36 رای:
  2. -
    فهیمه پژوهنده گفته:
    مدت عضویت: 2516 روز

    بنام تنها فرمانروای آسمان ها و زمین

    سلام به شما استاد عزیز و ارزشمندم

    سلام به دوستان در مسیر رشد و آگاهی ام

    ======================================

    فایل جدید: ” اگر به دنبال مشکل باشی، حتما پیداش میکنی”

    _ خوندن یک کامنت و بررسی موضوعی که در راستای فایل ارزشمند “تجربه من از کودکی دردناک تا آزادی درونی”

    اینم لینک فایل:

    https://abasmanesh.com/fa/journey-from-pain-to-emotional-freedom/comment-page-24/#top

    بررسی کامنت دوست عزیزمون خانم زلیخا جهانگیری که واقعا ازشون سپاسگزارم برای این کامنت صادقانه و خوبی که نوشتن و تجربه شون رو با ما به اشتراک گذاشتن و باعث شدند که این ایده خوب و قشنگ برای استاد جان و ضبط این فایل شکل بگیره.واقعا خداروشکر که اینقدر همه چی در این سایت قشنگه و پر از درس و نکته است.

    جالبه من چندسال پیش همچین سوالی توی ذهنم پیش اومده بود…بعد در دوره “شیوه حل مسائل زندگی” یک چند روزی توی چالش بودم و یک چیزی در تضاد بود برام با یگسری سوالاتی که در تمرین ها جواب میدادم و یکجورایی کنکاش خودم و مرور خودم بود و یکجورایی اذیت کننده بود. قشنگ مثل یک جراحی کردنی که خودت روی خودت انجام میدی روی مغز خودت، حساس دردناک و البته تیغ دولبه…اما تفاوت اون سوالات که منو میبرد به عمق و گاهی خاطرات و مرور یکسری چیزها این بود که من دنبال ارتباط رفتارها با باورها بودم و چقدر خوب اون موقع من ریشه ایی ترین باور محدودکننده خودمو در کمبود احساس ارزشمندی کشف کردم.چقدر هم کشف بزرگی بود در نوع خودش که چند ماه بعد استاد جان استارت دوره احساس ارزشمندی رو زدن و من جور دیگه ایی از درونم از خدایی که همیشه همه جواب ها رو میدونه به آگاهی هایی که نیاز داشتم رسیدم. تفاوت اون به یادآورن این بود چیزی رو پیدا کردم با دیدن یکسری الگوهای تکرار شونده که راه حل من اونجاست. راه حلی که با دیدن باور مربوط به اون موضوع در خودم، حال و بعد احساس منو تغییر داد و اذیت که نشدم باعث بزرگ شدن من شد،و درس گرفتم و ارتباط بین احساس ارزشمندی و یکسری تجربه ها و رفتارها و خاطره هامو دیدم و این واقعا به من کمک کرد. و یاد گرفتم چطور ریشه ایی مسئله حل کنم و این روش و اون سوالات کجا و اون روانکاوی ها و کنجکاوی دکترهای روانشناس با این روش هاشون کجا. بنظر روانشناسی عمقی یعنی یاد گرفتن متد دوره “شیوه حل مسائل زندگی” که خیلی هماهنگ تر با قوانین خداست و در جهت رشد تو، میبردت به دنیای مسائلی که ریشه هاشو میبینی و یادمیگیری چطور باورهای محدودکننده منجر به این رفتار، این اتفاق، این برخوردها شدند…

    رفتن به گذشته و مرور خاطرات بد، مثل هم زدن یک لجنی میمونه که هی بدبوتر و آزاردهنده تر میشه.

    اینکه بخواهیم صرفا با مرور خاطرات منفی فکر کنیم، داریم به خودمون کمک میکنیم سخت در اشتباهیم چون با انرژی دادن، با فکر کردن، با توجه کردن به اون خاطرات منفی فقط اونا رو تقویت میکنیم و از جنس همونا بیشترو بیشتر وارد تجربه زندگی خودمون میکنیم طبق قانون ثابت خداوند….

    ■کنجکاوی اینجا این هست آیــا برای پیشرفت کردن نیاز هست که گذشته را مرور کنیم یا نه؟!

    جواب استاد: یکسری چیزها در گذشته هست که ما میتونیم تغییرش بدیم.

    مثلا در گذشته فلان اعتماد بیجا رو کردم بعد میام میشینم درسش رو از گذشته میگیرم. مثلا در گذشته به یاد میاریم بدون نرمش و گرم کردن فلان ورزش سنگین رو انجام دادیم و نتیجه اینجوری شد که بدنم چنان بلایی سرش بیاد.مثلا در گذشته فلان ول خرجی هایی رو میکردم الان درسش رو گرفتم و دیگه رفتار اشتباهم رو تکرار نمیکنم.

    جواب من: یکسری خاطرات و یکسری به یادآوردن ها لازمه برای خودشناسی بیشتر خودمون و شناخت قدرت خدایی که همیشه و همه لحظه های زندگی مون بوده. که البته خاطره های گذشته اونم از نوع تلخ و بد هم تکامل میخواد، نگرش قوی و زیبابین میخواد. که من در تلاشم بسازمش.

    ■ همواره من از گذشته ام درس میگیرم و یکسری درس ها رو هم آگاهانه تکرار میکنم تا یادم بندازم ایـــن مسیری که قبلا رفتی، این نتیجه رو ازش گرفتی اگر دوباره تکرار کنی همون نتیجه رو دوباره میگیری پــس حواست باشه.

    ■من اینو تا اینجا متوجه شدم که:

    یک موقعی هــست کــــه، یک رفتار، یک عملکرد یک نتیجه نامناسب در گذشته داشتیم. که در اینجا به یاد خودمون میاریم که حواســمون باشه که دیگه این رفتار یا … رو تکرار نکنیم، که دوباره اون نتیجه نامناسب رو دریافت نکنیم.

    یک موقعی هــست کـــه، من خاطره ایی رو در گذشته دارم که منو ناراحت میکنه، من که نمیتونم گذشته رو عوض کنم. من با مرور اون خاطره که نمیتونم تغییری ایجاد کنم تا به من کمک کنه. من با به یادآورن اون خاطره احساس خودم بدتر میکنم، خشم خودمو بیشتر میکنم.پس در اینجا هم باید حواسمون باشه که مرور کردن اینجور خاطراتی که به من کمک نمیکنه و فقط حال و احساس منو بد میکنه سمتـش نرم.پــس حواســمون باشه که دیگه این خاطرات منفی رو تکرار نکنیم،

    ■ یادآوری چه چیزهایی در گذشته خوبـــه:

    به یادآوردن چیزهایی در گذشته که به من کمک میکنه روی اصولی متعهدتر بمونم

    به یادآوردن چیزهایی در گذشته که به من کمک میکنه که تغییری در رفتارم بدم، تغییری در افکارم بدم و بصورت کلی، مــرور گذشته برای درس هایی که می توانیم ازش استفاده کنیم،چیز خوبیه.

    * یاد عبرت هایی که خداوند میگه از گذشتگان میگه بگیریم افتادم. اصلا فرق هست بین اینکه ما هر سال خاطره شهادت و کشته شدن فلان امام رو به یاد میاریم و احساس گناه و احساس غم و اندوه و … رو ایجاد کنیم یا اینکه خدا گفته از گذشتگان عبرت بگیریم چرا چون اون اشتباه ها رو نکنیم چون فلانی کار بد کرد نتیجه اش شد این، فلان قوم یا فرد همچین شرکی همچین خطا و اشتباهی کرد نتیجه اش شد این… مرور خاطرات تاریخ هم برای این نیست که ما عذاب ها و سختی به یاد بیاریم و بترسیم نه برای اینکه آگاه بشیم سیستم و قوانین خدا چطور کار میکنه. اینکه قانون یکیه چه برای ابراهیم چه برای نوح چه برای محمد و مسیح و یعقوب و…چه برای منی که الان دارم زندگی میکنم.

    من هر جا باشم و با هر ملیت و هر نژاد و هرکشوری یا حتی اگر جنگل هم باشم که بی قانون باشه اما من اونجا هم که باشم قانون خدا درست کار میکنه و همیشه ثابت و بدون خطاست. پس بیام از گذشته خودم درس بگیرم الگوهایی رو ببینم که به من برای درک قوانین برای فکر خداوند به من قدرت میده.

    *من کلمه مشکل رو که دیدم یاد این دیدگاه قبلا خودم افتادم. که یادم نیست جایی خوندم اینو یا از کسی شنیدم. اینکه حرف “م” مـشکلات رو بردار میشه شکلات. و بنظر الان من، خیلی دیدگاه مثبت اندیشانه سطحی بود ولی خب در زمان خودش بهم این جمله کمک کرد.

    و بعد یاد گرفتم به جای استفاده کردن از کلمه “مشکل” از “مسئله” استفاده کنم. چون برای ذهن مسائل همیشه راه حل دارند و دنبال حل اون مسئله ناخودآگاه میری اما مشکلات یک حس بـلا و اینکه کاریش نمیشه کرد رو به آدم میده و این دیدگاه هم بهم کمک کرد. تا بصورت ملانقطه ایی اصلا از کلمه مشکل توی صحبت کردن هام استفاده نکنم.الانم برام سخت بود. اما دیدگاه الانم رو بخوام بگم اینه که همه چیز تجربه هایی هستند که اومدن تا من خودمو بیشتر بشناسم جهان اطرافم رو بهتر درک کنم و به شناخت برسم. برای اینکه اونا یک جور تــضاد هستند که از طریق اونا من قراره به وضوح بیشتری در مورد خواسته هام برسم. و اگر مسئله ایی مشکلی، تضادی، ناراحتی، خاطره بدی هر چیز ناخوشایندی هست یعنی ناآگاهی در چیزی یا کسی وجود داره و من فقط باید سمت خودمو دریابــم و هـر کسی در مسیر تکامل خودشه. پس من سعی میکنم درک کنم طبق قانون که همه چیز باوره بفهمم درس اون برای “اکنون من” چیه…

    * استاد یاد دوره هم جهت با جریان خداوند هم افتادم موضوعی که در جلسه 17 اشاره کردین. اگر قرار بود توی این همه آیه ایی که گفتین خدا یک اشاره ایی میکرد و در کل بنظرم قران هم گفته به یاد بیاریم (یعنی گذشته یعنی یک خاطره ایی)اما گفته به یاد بیاریم کــه چطور خدا کارهامون رو انجام داده.

    * یک چیز دیگه هم در حین فایل شنیدن به ذهنم زد. کلمه “فراموشی” و “انسان” و اینکه ما انسان ها ذات فراموشکاری داریم و خدا ایـنو جز ویژگی ما آدم ها قرار داده و بنظرم فراموشی یک تیغ دولبه. چون بنظرم خدا میدونسته لازمه بعضی خاطرات بد و ناخوشایند رو چنان فراموش کنیم که توی ذهن مون مرور نکنیم چون میدونسته که امکان داره بیفتیم توی سیکل معیوب و این قدرت اختیار رو داریم که انتخاب کنیم و با اراده خودمون یکسری خاطرات رو به یادبیاریم و فراموش نکنیم و مرور کنیم چون درسش رو بگیریم، چون رشد کنیم، چون اشتباهاتی رو تکرار نکنیم. پس همیشه فراموشی خوب نیست و همیشه هم بد نیست و ما با قدرت اختیارمون میتونیم انتخاب کنیم از خاطرات خوب و بد مون چطور استفاده کنیم کدوما رو در مسیر بی توجهی و فراموشی بسپاریم و کدوما رو با توجه کردن، با به یادآوردن و قدرت و انرژی دادن بهشون در یک سیکل مثبت و خیر قرار بدیم و از قانون خدا به نفع خودمون استفاده کنیم.

    والبته که اینم به ذهنم زد این علم روانکاوی یا هر متدی با هر اسم و علم دیگه ایی اگر هم جهت با جریان خداوند نیست و باعث احساس ناراحتی و غم و ترس و اشک و …میشه پس مسیر شیطانه تا اومده ما رو گمراه کنه. یعنی توی ذهن خودم گفتم که هر علمی هم میتونه یــا مسیر خدا رو بره و بهت احساس خوب و قدرت بده یا اون علم و آگاهی یا دانش یا هر روشی که نتیجه اش اینه که بهت احساس بد و ضعف و حس قربانی بودن بده مسیر خدا نیست. (این فکر باعث شد من بیشتر حواسم رو بخوام جمع کنم چون خیلی عاشق علم و آگاهی و دانشم…)

    _ وقتی آدم به خودش برچسب نزنه و دنبال ایراد نگرده قطعا اون موضوع برچسب توی ذهنش بولد نمیشه و بعد کم کم کمرنگ میشه.

    _ استاد جان چقدر تحسین تون کردم و چقدر لذت بردم برای جهت دادن یک جمع با یک ایده خلاقانه و مثبت، اینکه هر کسی یک ویژگی مثبت از فلان فرد که انتخاب شد رو بیاد در جمع بگه.(با این کار میخواستین ارزش های همدیگر رو به یاد بیارین،تمرکز بر ویژگی مثبت افراد بزارین)

    ■ گذشته رو باید با لنزی ببینیم که به ما احساس بهتری بده و درسش رو بگیریم.

    _ احساس قربانی شدن ممنوع واقعا حس تخریب گری هست.

    قانون اینه که: به هــر آنــچه که توجه میکنی از جنس همون بیشتر و بیشتر وارد زندگیت میشه.

    ذهـن میتونه چیزی که وجود نداره رو بسازه. (مثل تجسم و تصویرسازیمثل تلقینمثل اینکه ما ذهن و افکارمون قدرت خلق کنندگی داریم)

    چقدر این مثال آزمایشی که خاطره ایی از بچگی طرف گفتن که اصلا براش اتفاق نیفتاده و ذهنش اون خاطره رو ساخته، جالب بود.

    ■ اگر دنبال سوال اشتباه بریم خودمون رو با دست خودمون نابود میکنیم.(قــدرت “پرسیدن سوالات خوب” رو دست کم نگیریم.)

    ■نکته دیگه ایی که از این فایل من برداشت کردم اینکه هیچ کس کامل نیست و با این دیدگاه درست، پذیرش اینو داریم که هرکسی ممکنه اشتباهاتی داشته باشه همینطور که خودمون ممکنه اشتباهاتی کرده باشیم.

    خدایـا شــــکرت برای فرصت بینظیر بودن در این لحظه…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 34 رای:
  3. -
    معصومه حقانی گفته:
    مدت عضویت: 2107 روز

    با عرض سلام وادب واحترام خدمت استاد عزیز ومریم جان وسایر دوستان این سایت الهی.

    خدا را هزاران بار شکر که این فایل زیبا را روزی امروز ما کرد تا چند قدم دیگر به جلو حرکت کنیم.

    استاد جان فایل قبلی شما را گوش کردم ولی فرصت نوشتن کامنت را پیدا نکردم.

    وقتی امروز ادامه ی فایل قبل را گذاشتید یادم اومد به دوران بچگی م واتفاقاتی که برام افتاده بود. وجالش این بود که حتی بدون اینکه قانون را بلد باشم نا خود آگاه تمرکزم را از روی بعد بد خاطرات برداشته بودم.

    یادم میاد وقتی کلاس اول دبستان بودم ومادرم برای سرزدن به خواهرش از روستای ما به شهر رفته بود ومن وبرادر کوچکم وبقیه ی بچه های بزرگتر پیش پدر مانده بودیم. رو حالت بچه گانه ی خودمان من و داداشم سر سفره بر سر یه قاشق دعوامون شد.

    قاشقی بود که عکس یه گل روش داشت ومن خیلی دوستش داشتم. داداش کوچیکه از نبود مادر استفاده کرد ونق نق الکی که قاشق رو من میخوام.

    پدر گفت قاشق بهش بده که صداش در نیاد مامانت هم نیست بهونه می گیره.وقتی

    یادم میاد که چکار کردم هنوز هم خنده م می گیره. دسته ی قاشق را فرو کردم تو پای داداش کوچیکه وگفتم بگیر…..

    خلاصه فرو کردن قاشق همان وگریه وعربده ی داداش همان.

    اینجا بابا عصبانی شد ویه پس گردنی جانانه نوش، جان کردم.

    البته در حدی که از این ور سالن پرت شدم اون ور سالن.

    خلاصه گذشت وروز به روز تعادل من به هم می‌خورد وکنترل دست وسر گردن خودم را نداشتم. جوری که قاشق غذا از دستم میفتاد. یا غذا از توش می ریخت بیرون ووو

    مادرم مرا به دکتر برد وبه قول معروف با کلی نذر ونیاز واین دکتر وآن دکتر خلاصه تشخیص دادند که رگ عصب گردنم جابه جا شده تعادلم به هم ریخته.

    خلاصه یک ماهی بستری شدم بیمارستان وشکر خدای مهربان خوب شدم.

    جالب بود که تو بیمارستان یه بشقاب وقاسق و چنگال ولیوان شخصی بهم داده بودن وگفتن میتونی با خودت ببریش خونه.

    بعد از یک ماه که به خونه برگشتم با ذوق رفتم سراغ داداشم وگفتم خودم دیگه قاشق دارم.تازه عکس یه گل خوشگل هم داره. این مال خودمه ودیگه نمیتونی بگیریش.

    میخوام بگم تو اون عالم بچگی هیج چیزی از این پروسه ی بیماری برام مهم نبود جز همون قاشقی که به دستش آوردم ودیگه خودم صاحبش بودم

    هیچ وقت هم از پدرم دلگیر نشدم که با این ضربه منو به چه روزی انداخت.

    از داداشم هم ناراحت نبودم که چرا باعث دعوا شد.

    دوران کودکی سخت ولی لذت بخشی داشتم.

    وقتی شاگرد اول می شدم بابام یه بسکوییت ساقه طلایی برام هدیه می آورد.

    کلی کیف می کردم. هنوز هم که هنوزه وقتی دلم براش تنگ میشه یه بسکوییت ساقه طلایی به یادش میخورم.

    استاد جان سال های بعد بعضی ها می گفتند چطوری تونستی داداشت را ببخشی وهیچ وقت اذیتش نکنی. ولی می گفتم اون فقط یه شیطنت بچه گانه بود وتمام شد ورفت.

    حالا هم کلی فکر کردم تا به یاد بیارم که چنین خاطره ای داشتم.

    چیزی که هست اینه که هم ذهن دوست داره خطا بره وهم هستند کسانی که میخوان ذهن رو به خطا ببرند.

    در واقع خطای ذهن همان شیطان است وکسانی که در این میان ذهن را به بیراهه می برند اولیای شیطان هستند.

    اولیای شیطان یا اولیای طاغوت همان کافرانی هستند که نعمت ها را نمی بینند وسپاس گزار نیستند. شاید همین نگاه من به زندگی وتوجه به زحماتی که پدرم برامون می کشید وبازی هایی که با خواهر وبرادر هام انجام می دادم باعث می شد به یاد نیارم ناراحتی ها وچالش هایی که برام ایجاد شده بود

    خداوند مهربان روح پدرم را بیامرزد واو را در جوار رحمتش قرار دهد.

    استاد جان دقیقا درست گفتید که دنبال هر چیزی باشیم بهش می رسیم. پس چه بهتر که دنبال زیبایی ها باشیم.

    در پناه خدا باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 33 رای:
    • -
      سجاد بحرینی گفته:
      مدت عضویت: 2314 روز

      سلام معصومه عزیز

      راستش من دنبال کامنت سعیده شهریاری بودم ولی خدا هدایتم کرد که یه چیزی یاد بگیرم از شما دوست عزیزم

      چقدر نگاه زیبایی داشتید

      آخر جمله تون آبی بود بر آتش و هیاهوی ذهنم رو خاموش کرد

      که هووووووی کجا می میری

      وایسا کارت دارم افسارت باید دست من باشه

      هر چی من گفتم باید انجام بدی

      الله اکبر

      (توی کسری از ثانیه)

      میبینی ذهن چیکار که نمیکنه

      چون خیلی برام جالبه که با شنیدن و تعریف این خاطره ی کودکی تون ذهن من هم راهی خانه شما شد و خودشو با مرحون پدرتان درگیر کرد و خیلی اون خدا بیامرز رو سرزنش کرد و دفواش کرد و خودشو مثل یک منجی و یک آدم حق به جانب وارد ماجرا کرد و خواست که تقاص شما رو از پدرتان بگیرد

      و خیلی شما رو در آغوش کشید و خیلی کودکی تان را ناز کرد و بهت قول داد که پدرتان را تنبیه میکند

      به قول خارجیها Wowwww

      وقتی عملکرد ذهن رو میبینی میفهمی که ابرکامپیوتر های امروزی یه سوء تفاهمن

      پس نتیجه میگیریم که:

      أیها الّذین آمنوا لا‌تتّبعوا خُطُوات الشّیطان و من یتّبع خُطُوات الشّیطان فانّه یأمر بالفحشاء و المنکر؛ ای مؤمنان! از گامهای شیطان پیروی نکنید و هر که از گامهای شیطان پیروی کند، (بداند) که او به زشتی و ناپسندی وا‌می‌دارد».

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
      • -
        معصومه حقانی گفته:
        مدت عضویت: 2107 روز

        سلام وعرض ادب واحترام خدمت شما دوست عزیز هم مسیر.

        خدا را هزاران بار شکر که به کامنت من هدایت شوید وبا نقطه ی آبی سایت قلبم را روشن کردید.

        دوست عزیز اگر اغراق نباشه طی این سی واندی سال بعد از اون اتفاق حتی یک بار از دست پدرخدا بیامرزم ناراحت نشدم وحتی به رویش نیاوردم. وحتی یادمه برای اینکه به هم نریزه وعذاب وجدان نگیره بهش گفتم تو مدرسه یکی از بچه ها مقنعه ی من از پشت کشید وپشت گردنم خورد به لبه ی نیمکت.

        نه اینکه دروغ گفته باشم. نه. واقعا این اتفاق افتاد ولی نه به آن شدتی که تعریفش کردم. در واقع این راه کار هدایتی بود که باعث آرامش پدرم شود.

        اتفاقا بعد از یاد آوری آن خاطره همش موضوعاتی رو به یاد میارم که پدرم عاشقانه برای ما بچه ها زحمت می کشید ویادم نمیاد روزی بدون توجه به بچه هاش روز را به شب ویا شب را به روز برساند.

        بعد از رفتن پدرم دلم میخواد آب تو دل مادرم تکون نخوره. چون صدش رو گذاشت برای ما بچه ها.

        وشکر خدای مهربان الان داره بذر هایی که کاشته رو درو می کنه وبچه هاش یکی از یکی گل تر ازش مراقبت می کنند وحتی یک ساعت هم بعداز پدرم تنهاش نگذاشتن.

        دوست عزیز چیزی که می ماند فقط خوبی است وخوبی است وخوبی است.

        تمرکز بر خوبی هم خوب است وهم پایدار. چون با خودش خوبی های بیشتری می آورد.

        در پناه خدا باشید دوست عزیز هم مسیر.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  4. -
    روح اله عبداللهی گفته:
    مدت عضویت: 4333 روز

    سلام استاد قشنگم. چقدر این ترکیب رنگ و طرح لباس و کلاهتان زیباست. خیلی به شما می آید و از آنها لذت بردم. این طرح لباس من را یاد جنگلهایی می اندازد که برای خلوت با خودتان به آنجا می رفتید. شاخه ها و برگهای در هم فرو رفته در اعماق جنگل که محل خلوت و تنهایی شما با خدای درونتان بوده است. آنجا که به جای دنبال مشکلات بودن و ناراحت بودن به خاطر مشکلات تان دنبال آرامش ذهن و لذت بردن از لحظات زندگی تان بودید. به جای تقلا کردن برای حل مشکلات تان سعی می کردید خودتان را آرام کنید تا خداوند راه حل آنها را به شما الهام کند.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 39 رای:
  5. -
    شاهکارِ خدا گفته:
    مدت عضویت: 348 روز

    سلامی گرم به استاد عزیز مریم جان عزیز و همه دوستان گرامی سایت.

    خواستم از تجربه خودم بگم.

    من دقیقا قبل از اشناییم با سایت توی دورانی بودم که البته الان میدونم تمامش به خاطر خودمه و مسئولیتش رو میپذیرم ، سرشار از کینه و نفرت و نا آرامی بودم و زندگی برام یک مسیر پر از سنگلاخ و نازیبا شده بود و خلاصه به خاطر خیلی موضوعات حالم بسیار بسیار بد بود .

    اون دوره که چندماه پیش بود دیگه برام شده بود تلنگر اخر و دیگه به خودم اومدم و خواستم مسیر زندگیم رو تغییر بدم بعد از اون همه چک و لگد به قول استاد ، البته با استاد اشنایی نداشتم ولی کم و بیش با این مسیر اشنا بودم و خودمو بلند کردم .

    دیدم بیشترین ضربه ای که دارم میخورم از این احساس نفرتم به یک سری ادم هاست و قربانی دونستن خودمه دیدم حتی فکر بهشون هم من رو تا مرز انزجار میبره پس تصمیم گرفتم یکی از دوره های یکی از استاتید رو که مربوط به رنجش رو بخرم.

    مبلغش هم خب برام اونقدر کم نبود و به چشم میومد ولی گفتم من برای خودم قدم برمیدارم چون ارزش این رو دارم که از این حال بیرون بیام و زندگی جدید رو برای خودم بسازم ، زندگی برای تموم اون افراد هم ادامه داره چرا من حق زندگی رو از خودم بگیرم؟

    و این طور شد که من خریدم اون دوره رو‌.

    میدونید ، انگار همین که قدم برداشتم بخرمش همین یک احساس مثبت بهم داده بود که افرین برای خودت قدم برداشتی ولی دست و دلم اصلا به ادامه اون فایل ها نمیرفت ، یعنی گوش میدادم ولی ذوقی در من برای ادامه ایجاد نمیکرد با اینکه خیلی استادش هم دوست داشتم ، ولی وقتی حرف های استاد عباسمنش رو الان میشنوم خیلی احساس خوب برای ادامه درمن ایجاد میکنه. در واقع فکر میکنم از اولین تمریناتش این بود اگر درست یادم باشه که بشین توی دفتر از زمان بچگی از وقتی که یادت میاد تا خود الان هر رنجش کوچیک و بزرگی از هرکس و هرچیزی داری رو بنویس کوچکترین حرکتی از سمت کسی اگر ناراحتت کرد و حس رنجش بهت دست پیدا کرد و یاد داشت کن و من یادمه ده ها صفحه نوشتم حتی هی گشتم گشتم که رنجش پیدا کنم بنویسم از کوچیکترین چیزها که حتی به چشم نمیومد ولی با وجود اینکه استادش رو خیلی قبول داشتم و تو نظراتش دیدم خیلی ها راضی بودند ته ذهنم این بود که ایا واقعا این کار درسته؟ به یاد اوردن اون همه احساس منفی از زمان بچگی؟ چه کمکی میکنه؟

    نمیدونم چطورشد که من دیگه سمت اون فایل ها نرفتم انگار قلبم من رو به سمتش هدایت نمیکرد نمیخوام قضاوت کنم اون دوره رو چون تا آخر گوش نکردم نمیدونم در ادامه اون شخص میخواست چه راهکار هایی بده ولی من دیگه سمتش نرفتم جالب اینه با اینکه این پول رو دادم حتی حس عذاب وجدان هم نگرفتم که پول دادی ولی استفاده نکردی ،اردیبهشت بود که اون دوره رو خریده بودم.

    و البته من از خداوند یک شب که به سیم اخر زده بودم هدایت خواستم و گفتم ببین من حالم خوب نیست و برام بسه! میخوام تغییر کنم نمیدونم تو میخوای برام چیکار کنی ولی بهت ایمان دارم ، خودم رو به تو میسپرم، با اعماق وجودم ازش خواستم توی بدترین حالم ، امید به پروردگارم در دلم خیلی زنده بود و یه اطمینان عجیبی داشتم که خودش برام شاهکار میکنه. هیچوقت مکالمم باهاش اون شب رو یادم نمیره!

    و اینطور شد که من اردیبهشت اون فایل هاروخریدم و دیگه ادامش ندادم و دقیقا تیر به طور معجزه آسایی با سایت و بعد استاد اشنا شدم و هنوزم برام مثل معجزست که چطور منی که سال هاست با انواع اساتید و این مباحث اشنا بودم هیچوقت با استاد به این شکل رو برو نشدم و الان انقدد عجیب هدایت شدم بهش. قطعا کار خداونده و این زمان برام بهترین بود ، ایمان دارم.

    و این فایل استاد امروز برام تاییدی شد که چقدر خوب شد که من ادامه ندادم اون فایل ها رو هرچند که از ادامشون خبری ندارم که چطور میخواست ادامه پیدا کنه ، ولی نوشتن اون ها بهم یک حس قربانی بودن میداد و خوشحالم که پروردگارم من رو به این مسیر که قلبم درست تر بودنشو حس میکنه هدایت کرد.

    خیلی جالبه ، اولش که با استاد اشنا شدم با دیگر اساتید همش مقایسه میکردم و ذهنم دنبال این میگشت که کدوم داره حرف درست تری میزنه و کلا به استاد گارد داشتم و با گارد گوش میکردم ولی هرچقد که گذشت و گذشت دیدم اصلا انگار وقتی استاد راجب یک موضوعی توضیح میده چقدر فرقش مشخصه و چقدر قلبم راحت تر میپذره، چقدر بدور از حاشیست و هنوزم مثل روز اول خدارو شاکرم که من رو باهاشون اشنا کرد.

    وقتی استاد گفتند که توی این چهار ماه تمرکزتون رو روی مباحث من بذارید نه دیگر استاتید، اونجا یه نجوایی اومد تو ذهنم که من الان دو تا دوره از فلان استاد رو خریدم و فلان مبلغ بابتش پول دادم چی؟ حس های منفی اومدن که یک چیزی اومد در قلبم بهم گفت ببین چرا فکر نمیکنی اشنا شدنت با استاد و انقدر عوض شدن مسیرت و احساست و ارامشت توی همین مدت کوتاه به خاطر این بود که تو برای خودت قدم برداشتی و خودت رو ارزشمند دونستی و اون هارو خریدی؟ این اشنایی با سایت هم پاداش جهان هستیه و تو خودت رو سعی کردی از اون فرکانس دور کنی و به خودت زندگی زیبا هدیه بدی خداوند هم که قربونش برم بینای مهربان گفت حالا که تو زندگی خوب میخوای من میخوام هزار برابر بهترش رو بهت بدم و تورو با استادی اشنا کرد که خیلی بیشتر به قلبت نشسته و بیشتر خداوند رو درش میبینی .

    و وقتی با این دیدگاه و زاویه دید بهش نگاه کردم حالم خیلی خوب شد و وسوسه نشدم که به اون ها صرفا چون پول دادم گوش بدم و گفتم من اون قدم هارو باید برای خودم اون زمان با اون سطح اگاهی برمیداشتم ، و الان هم خداوند رو باید شاکر باشم که به این مسیر زیباتر من رو هدایت کرد . البته الان که کمی زمان گذشته دیدگاهم متفاوت تر شده و این نیست که من باید چیزی رو بدم یا تو مسیر اشتباه برم که خداوند به مسیر درست هدایتم کنه ، به لطف خداوند و استاد فهمیدم که وقتی من در مدار ارامش و خداوند هستم خدای جانم خدای مهربانم خودش به مسیر درست و زیبا هدایتم میکنه و اصلا نعمات و فراوانی و شادی و تمام چیز های خوب روند طبیعی جهان هست و خداوند عاشق خوشبختی ماست کافیه که در فرکانس خداوند باشیم و با ارامش بهش یقین داشته باشیم و طبق هدایتش پیش بریم.

    و چقدر جریان تکامل رو توی این مسیر دیدم هر بار با اساتیدی اشنا شدم از قبلی بهتره بوده و چقدر قشنگه که مدارم بالا تر رفته تا با استاد عباسمنش اشنا بشم با این فضای زیبا و خداوند رو بینهایت بار شاکرم، حداقل ترین نتیجم این بوده که الان از نظر ارامش و روان میتونم بگم 20 برابر شاید بهتر از سه چهار ماه پیش هستم واین خودش هزاران بار برام جای شکر داره.

    در پناه خداوند مهربان.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 34 رای:
  6. -
    علیرضا برزگرزاده گفته:
    مدت عضویت: 3265 روز

    با سلام خدمت استاد عباسمنش عزیز و خانوم شایسته گرامی و تمامی بچها من فایل قبل رو همون موقع دیدم این فایل هم دیدم باید بگم من سه سال قبل در خلال استفاده از آموزه ها خیلی خیلی شدید حالم خراب شد و وسواس فکری خیلی شدیدی گرفتم و همش میگفتم من که درحال استفاده از آموزه ها بودم چرا باید اینجوری بشه؟! حسمم نسبت به قوانین بد شد صد البته که بعدها فهمیدم کج فهمی خودم بوده و استفاده نکردن درست از قوانین اما من که داشتم از قوانین استفاده میکردم چرا اینجوری شد؟!

    مث این میمونه که یکی بره باشگاه و با تماااام وجود زحمت بکشه روزی سه جلسه!!!!!اما رسما همرووووو اشتباه بزنه و بره تک تک عضلات شو پاره و داغون کنه مفصل هارو تاندون هارو!!!!!! استخوان هارو بزنه بشکونه ولی فک کنه مسیرش درسته و هی ادامه بده ترمیم کنه خودشو دوباره تمرین دوباره آسیب دوباره از اول با مقاومت خیلی شدید دربرابر مصدومیت ها!!! تا اینکه دیگه یجایی بدنه سنگ کوب کنه و سکته بزنه و پخش زمین شه ینی مغز و بدن دیگه کم بیارن .منم همینجوری بودم باورهای خیلی بدی در راستای هدفم داشتم باور شدید کمبود باور شرک و اینها منو به خواسته وابسته تر می‌کرد و استرس شدید هر روز در تمام سالها جوری که خودمم نمیدونستم دیگه شده وسواس(البته بقول شما یادآوری خاطرات گذشته ناراحت کنندس و دیگه بهتره توجه نکنیم اما من فقط همین یکبار رو میگم برای شرح داستان)

    و من اولییییین قدم قوانین رو بعلت شرک خودم که خودم مسببش بودم کلا اشتباه برداشتم قدم اول کنترل ورودی های ذهنه!!من یکسری دوست داشتم اینا فازشون کلا عوض شد رفتن به سمت فلسفه و انکار تمام ادیان حتی خدا رو هم زیر سوال میبردن!!!اما من چون خیییلی بهم لطف کرده بودن با وجود حسی بدی که درونم بود و میگفت دور شو از اینا گفتم نهههههه نامردیه بی معرفتیه کللللی اینا لطف داشتن به من!!!شرک شرک شررررررررک خانمان سوزززززززززززه

    و اون اواخر حتی مستقیم آموزه های شما رو انکار میکردن اما من باز باهاشون باشم همین باعث شد اعتقاداتم به خدا کمتر بشه و مغرور بشم و اولا تسلیم نبودم دربرابر خدا دوما به همه چی شک کردم سوما تواضع نداشتم دربرابر خدا چهارما نسپردم به خدا اهداف مو همه اینا و با وجود باور کمبود درمورد خواستم و دیگر باورها و حرکت چندین ساله با این سبک غلط و استرس های روز افزون منو به اون روز انداخت وسواس فکری و اینکه دیگه نا و توانی نه برای کار روی آموزه ها داشتم نه زندگی و مجبورا دور شدم ار آموزه ها و اتفاقا رفتم پیش همین روانشناس ها که شما میگین دربارشون دیگه کلا با خدا قهر کردم و گفتم تو اگر بودی پس چرا تو اون شبهایی که از استرس داشتم نابود میشدم کجا بودی؟؟ بعد با کامبک بزرگی که زدم و دوباره برگشتم به سایت همه چیو فهمیدم

    اولا من روحم همچنان دیدم همین مسیر رو تصدیق می‌کرد و برگشتم به این مسیر دوما خداااا مگه مسئول حال بدی من بود؟!مگه خدا از طریق استاد نگفت بهم که ورودی هاتو کنترل کن؟؟!! مگه وقتی باهاشون بودی حست مثل یک قطب نما نمی‌گفت نباید تو اون جمع باشی…. مگه خدا بهت نگفت؟! تو خودت خواستی و انتخاب کردی که بری به سمت مسیری که کلا فنا و نابودیه!!! کلا نمد هولا و هولا!! وقتی هم که تو حال خیلی خیلی خراب داد میزدی و صدا میزدی باید بدونی که تو حس آرامش خدا زو دریافت می‌کنی نه تو اون حال؛ لیس الله بظلام العبید!!بندگان خودشان به خودشان ظلم می‌کنند و وقتی تو مسیر تباهی هستی میری تو اون مسیر خدا از قوانینش تخطی نمیکنه

    و خلاصه من برگشتم و خیلی خیلی عالی جوری که اون روانشناس گقت کمتر کسی دیدم مثل تو اونقدر زود بلند شه و دگرگون شه و خودش گفت روز اول گفتم تو 2 سال حداقل زمان میبری!!! بعد من رفتم خدمت و دیدم مرررررده ی من از خیلی از سربازا جلوسسست!!اونجا فهمیدم از خیلی ها جلوم و با اون حالمم که تازه بهتر شده بودم از خیلی ها جلوم و تو گردان 150 نفره جزو چهار پنج نفری بودم که کمترین پست رو دادم و مشاور ارشد کلاس بودم و توی یگان هم عااااالی از محیط امن ستاد تو نیرو انتظامی اومدم بیرون و رفتم کف کف نیرو انتظامی ینی کلانتری و منی که تمرکز نداشتم یک کار رو انجام بدم به درستی دیگه دوتا که هیچ اما تو کلانتری 6الی7 کاااااااار رو همزمان انجام دادم!!! خودمم باورم نمیشد یک سوم کللللل کارای کلانتری رو من انجام می‌دادم. تمام ارباب رجوع ها و سیستم و فلان و بعدشم به لطف خدا و با دوندگی هایی که کردم 17 ماهه تمومش کردم چون یکهو بجا 24ماه شد 21 ماه باقیشم کسری گرفتم توی یک ماه کار خوب پیدا کردم و با شرایط خوب از اردیبشهت پارسال به لطف خدا حدود 160تومان یا کمی بیشتر سرمایه جمع کردم کم کم ایشالا میخوام ماشین بخرم و محیط کارمم تو همییین کارخونه عوض شد الان کلا تو این قسمت کار خاصی ندارم و محکم تر درحال کار روی آموزه ها هستم و مدیرم آراااامترین مدیر دنیاست و مرخصی چند روزه راحت گرفتم و بارها مرخصی ساعتی و وقتی حالا میبینم من دقیقا از ی جایی بع بعد طبق مسیر استاد رفتم ینی کاملا به پذیرش از شرایط گذشتم رسیدم و دیگه بهش توجه نکردم و شرایط شد این و واقعاااا من خیلی خیلی خوب اون قضیه رو پشت سر گذاشتم الان درمسیرم با تواضع و تسلیم بیشتر در برابر خدا و اتفاقا من هررررچی پرسیدم از اون روانشناس که خیلی خیلی انسان خوب و شریفی بود پرسیدم چرااا چراااا اینجوری شد؟! چرا با وجود اون همه تلاش و کار روی ذهنم و تلاش شدید فیزیکی و ذهنی موفق نشدم که هیچ بلکه داغون شدم و با این همه پشتکار نتونستم بر ذهنم غلبه کنم؟ اون گفت کلا ولش کن بهش فکر نکن دیگه تموم شد و گذشت ولش کن . گفتم آقا من میخوام بدونم ولی ریشش چیه چون اوووووووووون همه تلاش ذهنی من کوه رو ذوب می‌کرد گفتم فکر کنم کمتر آدمی مثل من با پشتکار در دنیا هست این چی بود که نتونستم بهش غلبه کنم؟البته خودمم چنتا باگ مو کامل گفتم بالا ولی ذهنم رو قانع نکرد . یادمه موقعی که رو دوره عزت نفس کار می‌کردم طبق همین موضوعات روانکاوی و برگشتن به گذشته و چه میدونم ارتباط به کودکیت داره و خانواده و جامعه من هم مدااااام با مادرم مخصوصا دعوام و بحثم میشد با پدرم و بخاطر شرایط کشور و اینکه حکومت آخوندی باعث منو استعداد من نتیجه نده و این حرفا کلا با اون دیدگاه با زمین و زمان آدم جنگش میشه ولی بعدها چون دیدم خودم اذیت میشم از این همه دعوا!!! و اینکه از فایل های شما درمورد قضاوت نکردن خیلی چیزا یاد گرفتم و دیدم بابااااا بقول خانوم جهانگیری من مادرم اصلا فووووق العاده بووووودهدیدم خدا چرا من اصلااااا نفهمیدم ایناروووو من مادرم براااام بهترین اسباب بازی ها بهترین لباس ها بهترین عکسها بهترین غذاها بهترین مهدکودک و… رو برده بود برای من یک وسیله قدیما بازی می‌کردیم بنام هزار سازه گرفت فقط 1*1متر بود!!! برا من یک اسباب بازی بیلیارد گرفت وقتی بردم خونه پدربزرگ عموهای من با ی من سیبیییییل و قد و هیکل گنده به وجد اومدن و شروع کردن بازی و از خود بیخود شدن اصلابردم طرف خانواده مادری اونا هم همینطور همیشه لاکچری ترین غذاها لباس ها پارک ها شهربازی ها گفتم خدایا من چه کودکی خوبی داشتم فقط سر درس اونم درس ریاضی یکم مادرم حساس بود و دیدم با تربیت مافوق افتضاحی که پدربزرگم داشته و تاثیراتی که مادرم خاله هام دایی هام گرفتن ازش مادرم نمره از 20 چیزی برابر با 21 هست!! و با تمرکز بر روی ویژگی های خوب مادرم پدرم و بقیه توی سپاسگزاری هام همه چی عوض شد و دوباره به صلح رسیدم و قبلش اصلا انگار دست خودم نیست انگار ناخودآگاه دعوام میشد الان مدتهاست تقریبا بحثی نداریم!!! همه چی در صلح و صفا و آرامشه!!! اما ی موضوعی رو من متوجه نشدم میخوام کامل تر درک کنم که ریشه اینکه نتونستم اون موقع زندگی دلخواه مو خلق کنم چیه؟؟؟!!! خییییییییییییییلی برام معماست بزرگترین سوال بی جواب زندگیم بوده هرچند خودم ی جوابایی دادم اما قانعم نمیکنه انگار درک کامل تری باید داشته باشم حسم اینو میگه…. از ی طرف استاد میگفتن مسائل رو از ریشه حل کنید وگرنه دوباره به ی شکل دیگه به زندگی تون برمیگردن تا از ریشه درستش نکنید اما خب الان گفتن که نه باید فراموش کنیم .استاد من هرچی فکر کردم نتونستم تفاوت بین این دوتا حرفتون رو تمییز بدم من میخوام ریشه رو پیدا کنم چو معما حل گردد مساله آسان شود حتی میخوام براش دوره شیوه حل مسائل رو هم بخرم!!! ممنون میشم از تمایز بین این دوتا صحبت کنید یا اگر دوستات راهکاری دارن بنویسن.

    سپاسگزارم. ️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 34 رای:
  7. -
    میترا محسنی گفته:
    مدت عضویت: 645 روز

    به نام خدایی که رب العالمین است

    سلام استاد عزیزم

    خدارو بی نهایت شکر بازم یه فایل فوق العاده ی دیگه اومد رو سایت با کلی آگاهی

    چقدر تجربه ی عجیبی داشتن خانم جهانگیری عزیز

    چقدر حرف داشت این فایل

    من راستش هیچوقت به روانشناسا و روانکاوها دید مثبت وخوبی نداشتم همیشه میگفتم چرا آدم باید بره سفره ی دلش رو پیش بنده ی خدا باز کنه که اون آدم میخاد چیکار کنه براش نظرشخصی من این بود که بشینی یه گوشه ی خلوت با خدایی که تمام رازهای پنهان و پیدای تو رو میدونه حرف بزنی،دلت بشکنه ، اشکات بریزه، بعد سبک بشی راه درمان زخم های روح و روانه

    تا به حال ندیده بودم برای درمان مشکلات روحی وروانی این شیوه ی روانکاوی جستجو در گذشته

    از نظر من خدا رو شکر خانواده ی خوبی داشتم پدر ومادر و خواهرا وبرادرایی که روزگار کودکی خوبی برای هم رقم زدیم اما الان که هرکسی رفته سرخونه زندگی خودش من دارم درستی قوانین جهان رو واضح میبینم آخرین خواهرم که 7سال از من کوچکتره انواع ناراحتی های قلبی و غیره داره و وقتی حرفاش آنالیز میکنم در 99درصد مواقع میگه آره یادته 14سال قبل بابا فلان کار نکرد یا یادته 17 سال قبل که داشتیم میرفتیم فلان جا مادر چی گفت یعنی من چشمام گرد میشه از تعجب که آخه چطور تو این همه خاطره ی منفی از اون همه سال قبل یادته

    اصلا کجای بایگانی ذهن ناخودآگاهت نگه داشتی این فایل های خاطرات گذشته و من همیشه بهش میگم مانده در گذشته

    من که اصلا حجم حافظه ام رو اختصاص نمیدم برای نگه داری فایل های قدیمی و منفی گذشته همیشه تو لحظه ی حال سعی میکنم نعمت هام ببینم و چقدر حال خوبه و خوشحالم

    آدمها سه چیز رو نمیتوانند تغییر دهند

    1=گذشته

    2=دنیا

    3=آدم ها

    و سه چیز را که میتوانند تغییر دهند

    1=تصورات خودشان

    2=افکار خودشان

    3=باورهای خودشان

    خدا رو صدهزاران مرتبه شکر که با این فایل ها وآگاهی ها خیلی وقته از بند گذشته رها شدم زیاد درگیر گذشته نیستم

    یعنی اگر بخام گاهی برگردم به گذشته فقط خاطرات قشنگی که از آب تنی تو رودخونه ی کوچیک روستامون با دختر عموهام داشتیم همیشه اول از همه میان و کلی احساس خوب از اون روزها

    خدایا شکرت

    خدایاشکرت

    خدایا شکرت

    ممنونم استاد بزرگوارم این فایل هایی که جدیدا گذاشتین رو سایت انرژی فوق العاده بالایی دارن و بی نظیرن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 35 رای:
  8. -
    مهشید گفته:
    مدت عضویت: 1592 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سلاااام استاد عزیزم سلام خانم شایسته مهربانم

    استاد این فایل دقیقاً به موقع و برای من بود

    منی ک یه تایم کوتاهی هست تمرکز گذاشتم رفتار منفی دو نفر از اعضای خانوادم و هر روز رفتارای بدتری ازشون میبینم دقیقآ قانون داره عمل میکنه

    همینجا تعهد میدم از همین لحظه آگاهانه تمرکزم رو روی نکات مثبتشون بذارم چون من هستم ک دارم این شرایط رو رقم میزنم ..

    استاد پدر و مادر من اینقد با من خوب رفتار کردن ک مثل دو تا فرشته مقدسن برام

    حتی تمااام دوستام بهم میگن چقد تو آزادی چقد مامانت خوبه و این ازادی ک برا من در روابطم با دوستام گذاشت باعث شد من همیشه مسیر سالم رو انتخاب کنم و هیچوقت یادم نمیاد بهم سخت گرفته باشن ک مثلا به جای اینکه بری با دوستت بازی کنی بشین درستو بخون یا چرا دوستت میاد پیشت ساعتها

    در عین اینکه مواظبم بودن آزادی کاملی داشتم و همیشه خودخون بودم ودوستای درستی انتخاب میکردم اگر هزار بار دیگه به دنیا بیام باز هم همین پدر مادرو انتخاب میکنم

    و من الان کنار مادرم خوشبخترین دختر دنیام و هر روز اولین سپاسگذاری من بابت برکت وجود مادرم و سلامتی مادرمه بیشترین تایمم کنارم نشسته و من توی سایتم و هر لحظه میگم خدایا شکرت ک مادرم کنارمه چقددد حالم با این فرشته خدا خوبه..

    خدا عاشق منه و لحظه خلق من از ذوق به خودش احسن الخالقین گفت پس در قالب تمااام ادمایی ک میاد توی زندگی من فقط خیر منو میخواد

    من واقعاً خدا رو در قالب مادرم میبینم ک عاشقانه بهم محبت میکنه .

    پس تمام ادمای اطراف من چون روح خدا درونشونه همشون فقط خیر منو میخوان همشون عاشق من هستن

    همشون با دیدن من ذوق میکنن

    همشون ویژگی های خدا گونه دارن

    حالا درک میکنم ک چرا استادم میفرمایند برا ازدواج و روابط عاطفی یک شخص خاص رو زوم نکن روش ک الا و بالله این ادم چون هررررر آدمی ک با من ازدواج کنه تکه ای از خداونده و خدا در قالب این شخص اومده همراه من توی زندگی باشه و تمام ویژگی هاش خدا گونه هست پس چه فرقی داره حسن باشه یا حسین یا رضا یا محمد

    خدا در قالب این شخص اومده به من عشق ورزی کنه

    وقتی خدا عاشق منه و ارباب منه یه ارباب ثروتمند ک صاحب تمام کیهانه صاحب تمااام ثروتهای دنیاست خب معلومه ک عاشقانه دوس داره همه چیشو به من ببخشه پس چرا من این لیاقتو در خودم نمیبینم ک زیاد ازش بخوام اگه لایق نبودم ک عاشقم نبود پس من هر چقد ثروت بردارم به اندازه یه قطره از یک اقیانوس اربابمه

    وقتی خدا عاشق منه یعنی منو تایید کرده یعنی ارباب منو پسندیده من ملکه خدام پس چه نیازی به تایید بقیه دارم اصلا مگه میشه ملکه و عزیز دردونه خدا رو کسی تایید نکنه. اصلا تمااام مردم ک تکه ای از خدا هستن طبیعیه ک منو تایید کنن و همه عاشق من باشن.

    این افکار بشدت حسمو خوب میکنه نوشتم برا خودم ک همیشه تکرار کنم یادم بمونه ک ارزشمندم .

    عاشقتونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 35 رای:
  9. -
    مهدیه حسن زاده گفته:
    مدت عضویت: 2323 روز

    سلام استاد عزیزم

    فایل رو دیدم و شنیدم و خیلی ممنونم چقدر زیبا مسائل رو تفکیک کردین که به چه موضوعاتی در گذشته باید توجه کرد(فقط اونهایی که میتونین ازشون درس بگیرین و دیگه تکرارش نکنین) به چه موضوعاتی نباید توجه کرد(اونهایی که عملا با یاداوریشون ما نمیتونیم کاری برای بهبودش انجام بدیم و حالمون رو بدتر میکنه) مخصوصا در مورد روابط و استاد من ی چیزی در مورد روابط بگم شاید کمک کن تا بقیه هم به احساس بهتری برسن از وقتی این شیوه رو بکار میبرم دیگه از هیچکس هیچ دلخوری به دل نمیگرم و جالبیش اونجاست که تقریبا اصلا کسی با من رفتار نامناسبی به اون صورت نداشته که من بخوام ناراحت بشم یا که نشم و اونم اینه که هروقت رفتار و برخورد نامناسبی از کسی میبینم بلافاصله به خودم میگم مهدیه ناراحت نشو اون داره در سطح اگاهیش رفتار میکنه همینقدر بیشتر درک نمیکنه تو نباید ازش کینه به دل بگیری.

    خدا میدونه که فقط با گفتن همین جمله چقدر سریع حالم خوب میشه حتی گاهی دلم براش میسوزه و اینطوری حال خودمو خوب نگه میدارم، امیدوارم که راهکار خوبی باشه برای دوستان و از حال بد به این ترتیب دوری کنن در پناه حق باشین.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 43 رای:
  10. -
    منیژه حکیمیان گفته:
    مدت عضویت: 1297 روز

    به نام خدا که رحمتش بی اندازه است و مهر بانی اش همیشگی

    سلام به استاد جانم ،سلام به خانم شایسته عزیزم

    و سلام به تمام دوستان عزیزم در این مکان مقدس

    قبل از هر چیز ،استاد جان تحسینتان میکنم که روز به روز زیباتر میشوید چقدر پوستتان شفاف و نورانی شده است و این لباس چقدر برازنده شماست هزار ماشالا

    از خانم جهانگیری عزیز سپاسگزارم که با کامنت خوبشان باعث شدن چنین فایل مفید و عالی ضبط بشه و کلی آگاهی جدید رزق و روزی همه ما بشه

    استاد جانم من خودم جزو کسانی هستم که خیلی گذشته سختی را داشتم در فایل قبلی چندین بار خواستم کامنت بنویسم اما یه چیزی جلوم را گرفت و نشد والان درک میکنم که باید اینجا بنویسم

    من فرزند وسطی و دختر وسطی خانواده هستم

    یعنی یه خواهر برادر بزرگتر و یه خواهر و برادر کوچک تر از خودم دارم در خانه پدری از طرف برادر بزرگم خیلی خیلی مورد اذیت قرار میگرفتم چون 2 سال بزرگتر از من بود و به شدت به من حسادت می‌ورزید تقریبا هر روز ازش کتک میخوردم .

    خواهر بزرگم زود ازدواج کرد و رفت و چون برادرم خیلی شیطون بود در کوچه همسایه ها شاکی بودن ودر خانه هم که من وبرادر کوچکم به نوعی مثل مستخدم باهامون رفتار می کرد و مرتب بهانه می‌گرفت و با چوب (شاید خنده دار بیاد ) یا لگد یا سیلی کلی کتک می خوردیم بابام چون رئیس قطار بود به خاطر شغلش اکثر وقتها خانه نبود و مادرم هم تا یه دعوایی میشد می‌رفت خانه همسایه تا به قول خودش از اون محیط دور بشه و بیشتر عصبی نشه و ما می ماندیم و این داداش مستبد

    خلاصه من از ترس سعی می‌کردم تمام کارهایی که میگه واسش انجام بدم تا بیشتر کتک نخورم تکالیف مدرسه اش را براش می‌نوشتم هر غذایی میخواست آماده می‌کردم لباساش را میشستم و اتو می‌کردم و…

    باورتون میشه کارتون بینوایان را که در کودکی می‌دیدم خودم را کزت تصور می‌کردم و اونا تناردیه

    تا اینکه به خدمت سربازی رفت و خدارا شکر وقتی از خدمت برگشت خیلی بهتر شده بود .

    بارها موقع درس خواندن من و شب امتحان کتاب و دفترم را پاره می‌کرد تا نتوانم درس بخوانم و من برگه های پاره را می چسباندم و به سختی می‌خواندم و خدارا شکر همیشه بهترین نمرات را میگرفتم.

    در مدرسه به قدری حالم خوب بود و شاد بودم که اغلب دوستانم به من میگفتن خوش به حالت ،تو معلومه هیچ دغدغه ای نداری و من غرورم باعث می‌شد که هرگز نگم که در خانه چقدر مشکل دارم و وقتی مدرسه میام انگار از زندان آزاد شدم چقدر در مدرسه حالم خوب بود و به محض تعطیلی مدرسه ،فکر میکردی دنیا رو سرم خراب میشه با یه ترسی به خانه بر می‌گشتم.

    البته که پدر ومادرم خیلی خوب و مهربان بودن ولی در برابر برادرم به نوعی من بی دفاع و تنها بودم .

    چیزی که به من کمک می‌کرد تا راحت تر کنار بیام کتاب خواندن بود من عاشق خواندن بودم والبته باید مخفیانه می‌خواندم تا اون کتاب در امان باشد از پاره شدن .

    و در همان دوران چقدر با خدا صحبت میکردم ازش راه نجات میخواستم و هرروز و هر روز گریه و التماس به درگاه الهی کارم بود حالا میفهمم چون حالم بد بوده اتفاقات بد بیشتری را جذب می‌کردم

    اعتماد به نفسم داغون بود جلوی دوستانی که از لحاظ مالی از ما بهتر بودن همیشه خودم را کم وپست حساب می‌کردم.

    از صورت خودم از اندامم بدم میومد و روز به روز بدتر میشدم حتی در دانشگاه با اینکه یکی از شاگردان خوب کلاس بودم و نمراتم عالی بود اما خودم را پایین حساب می‌کردم با پسر های کلاس هیچ وقت نتوانستم صحبت کنم همیشه سرم پایین بود وحتی اینکه یه فرد خوبی بیاد با من ازدواج کنه برام غیر ممکن بود .

    بعد از دانشگاه هم که ازدواج کردم و مدام همسرم بدهی داشت مدام چک داشت و اغلب چک‌ها برگه میشد و مشکلات مالی زیادی داشتیم هرگز فکر نمی‌کردم که افکار خودم و باورهای خودم باعث این ها می شود

    من ازدواج کردم برای فرار از محیط و جو خانه

    و از چاله افتادم در چاه

    همسرم مدام کار عوض می‌کرد و هر بار شکست می‌خورد بدهی بالا می آورد و من مدام کار می‌کردم و بدهی اش را پرداخت می‌کردم

    گاهی به خودم میگفتم آخه ایراد کار کجاست

    چرا نمی‌فهمم

    ودر نهایت خانواده ام را مقصر می‌دانستم که انقدر محیط خانه برام سخت بود که برای راحت شدن از اون محیط مجبور شدم ازدواج کنم

    هیچ وقت خودم را مقصر ندانستم و همیشه دیگران مقصر بودن و خدا هم مستثنی نبود بیشتر وقتها در حال گریه و زاری بودم و به خدا میگفتم آخه تا کی ؟اگه امتحانه باید تموم بشه من دیگه طاقت ندارم و این داستان ادامه داشت تا وقتی با شما آشنا شدم استاد جانم

    فهمیدم تمام این اتفاقات را خودم رقم زدم

    فهمیدم به خاطر ترسم سالها مورد ستم برادرم قرار گرفتم اگه یک بار فقط یک بار جلوش ایستاده بودم و شجاعت نشان داده بودم این آزارها تمام می‌شد

    اگر خودم را باور داشتم اگر اعتماد به نفسم را بالا برده بودم خیلی از مشکلات خود به خود پیش نمی آمد.

    ولی باز هم خدا را سپاسگزارم که شما را یافتم و چقدر تغییر کردم

    زندگی ام تغییر کرد احساسم به زندگی عوض شد حتی نوع عبادتم هم تغییر کرد .

    الان با هر بار نماز خواندن، قرآن خواندن عشق میکنم ،عبادتم به خاطر ترس از خدا و جهنم و بهشت نیست عبادتم به خاطر نیاز به صحبت کردن با خدا و عشق بازی با خداست لذت میبرم تا یه سوالی دارم از خدا هدایت میخوام قرآن را باز میکنم و جواب خدا را می‌خوانم.

    هر روز شکر گزاری میکنم برای تک تک نعمتهایم

    استاد جان سختی هایی که کشیدم مرا قوی و مقاوم کرد. رفتار برادرم باعث شد من چه از لحاظ بدنی و چه روحی انسان قوی باشم .

    در برابر مشکلات بعد از ازدواجم خیلی توانستم مقاومت نشان دهم بعد از بدهی سنگین همسرم ،که کل زندگی ام را ازدست دادم و پدر ومادرم ازم خواستن طلاق بگیرم و با دخترم به خانه آنها بروم

    به مادرم گفتم من آدمی نیستم که بیام در خانه شما و با یه بچه سربار شما باشم ،من دوست دارم مستقل زندگی کنم خودم کار کنم واز عهده زندگی خودم و دخترم بر میام اما همسرم را دوست دارم میخوام بهش فرصت بدم جبران کنه به این زودی جا نمیزنم .

    و ایستادم بدهی را پرداخت کردم چون چک‌ها به اسم من بود که همسرم به دست مردم داده بود خودم پرداخت کردم و درس گرفتم که دیگه دسته چک نگیرم دیگه وام نگیرم تا ذهنم را درگیر این مشکلات نکنم .

    کم کم یه زمین گرفتم وخدارا شکر خانه ساختم البته همسرم هم بهم کمک کرد صاحب یه پسر خوب وعالی شدم و کانون 4 نفره خانواده ام روز به روز بهتر می‌شود.

    نسبت به برادرم هیچ وقت کینه نداشتم سعی کردم ببخشمش فهمیدم که اون هم با خودش مشکلاتی داشته که میخواسته این طوری بر طرفش کنه .

    با آموزش‌های شما ،فهمیدم پدر و مادر و برادرم مقصر نیستن خودم باید اشتباهم را بپذیرم و جبرانش کنم .من مقصر تمام مشکلاتم بودم و خودم با بخشیدن دیگران و البته بخشیدن خودم به زندگی ام رنگ زیبایی ببخشم و این کار را کرده ام و روز به روز با آموزش‌های شما این عضله را قوی تر میکنم .

    هر روز صبح برام روز تازه ای است هر روز صبح از خدا سپاسگزاری میکنم که مرا لایق زندگی کردن و خلق زندگی ام در آن روز کرده است چون در همان روز افراد زیادی بودن که چشم باز نکردن.

    به خودم میگم منیژه خدا تو را بر گزید که امروز را زندگی کنی پس بهترین خودت باش بزار خدا بهت آفرین بگه ،بزار از تک تک لحظات امروزت لذت ببری ،شاید فردا نباشی پس غم دیروز را نخور و نگران فردایت هم نباش .

    همین خدا ،همین خدا که تو را از اون شرایط سخت بیرون آورد و به این شرایط عالی رساند باز هم حمایتت میکنه .

    استاد در محل کارم مرتب همکارانم قیمت طلا و دلار را چک میکنن و مدام میگن وای طلا این قدر گران شد .و من حتی یه بار هم نشده که قیمت چک کنم چرا ؟

    چون یاد گرفتم در لحظه زندگی کنم تمرکزم بر روی زندگیم و بهبود شخصیتم و لذت بردن از زمان حال باشه .چرا خودم را در دام این نجواهای ذهن بیندازم که حالا قراره چی بشه ؟حالا دلار گران میشه فلان مشکل پیش میاد و غیره

    من صبح با عشق بیدار میشم سوره حمد را در دفترم مینویسم تمرین ستاره قطبی ام را می‌نویسم یا اگه وقت نباشه به زبان می‌گویم در مسیر رفتنم تا سر خیابان سوره حمد را با معنی با خودم زمزمه میکنم و از خدا میخوام مرا به راه راست، راه کسانی که به آنها نعمت داده است هدایت کند

    آنگاه به آسمان به ابرها ،به درختان ،به پرنده ها و به هر چه در مسیرم است سلام و صبح به خیر میگم با شادی سوار سرویس میشم و در حالی که همکارانم یا در حال چرت زدن هستن یا دارن ناله میکنن و از شرایط گله میکنن من در حال خواندن کامنتهای سایت هستم کامنت همه دوستان که به قول شما استاد از هزاران کتاب بهتر و مفید تره

    چقدر من توحید ،ایمان ،حتی نکات فرزند داری و رفتار با اطرافیانم را از همین کامنتها یاد گرفته ام .

    در نتیجه من با این روحیه سر کار میرم با عشق تا ظهر کار میکنم با محبت و احترام با مردم رفتار میکنم و با همکاران با خنده و شادی صحبت میکنم و ظهر با انرژی به خانه بر میگردم.

    وهمکارانی را می‌بینم که صبح با ناله و حس بد سر کار اومدن به زور تا ظهر تحمل کردن و ظهر با حس خستگی ناامیدی و باز گلایه از دولت و مردم و خدا و همه دارند به خونه بر میگردن.

    و من با مقایسه بین خودم و آنها هر بار خدا را بیشتر شکر میکنم برای بودن در سایت شما و برای وجود مقدس شما و آموزش‌های عالیتان

    استاد هر روز که دختر و پسرم را می بینم خوشحالم که گذشته ام باعث شد فرزندان خوب و قوی تربیت کنم بهشون یاد دادم که روی پا خودشون بایستند دخترم ،دختری قوی، شجاع با اعتماد به نفس بالا که در 23 سالگی کار دارد درآمد خوب دارد هنرمند است شاگرد دارد و به آنها آموزش می‌دهد برای خودش ماشین خریده است عضو سایت شما است و آمدنش در سایت هم به دلیل دیدن نتایج من و حال خوبم بود ومن هیچ اصراری بهش نکردم. و حالا که اکثر جوانان دور وبرم افسرده ،بی هدف هستن و میگن تو این مملکت نمیشه به جایی رسید او هدف های عالی و بزرگی دارد و با انگیزه بالا تلاش می‌کند و من بهش افتخار میکنم .

    پسرم در 14 سالگی در یکی از بهترین کار گاه های ساخت طلا در یزد مشغول کار هست آموزش دیده است و باعشق کار می‌کند و این در حالی هست که در مدرسه جزو بهترین شاگردهای مدرسه است

    دو روز پیش اولین حقوقش را گرفت و من و پدرش چقدر بهش افتخار می‌کنیم

    و خودم که معنی زندگی را از شما آموختم و دارم زندگی را زندگی میکنم از گذشته ام پلی ساختم برای آینده

    تجربیات تلخم ،شیرینی این روزهایم شده ،در برابر مشکلاتی که شاید خیلی ها را تا مرز خودکشی می برد با یاری خدای مهربانم که همیشه همراه وهمدم تنهایی هایم بود ایستادم کم نیاوردم و زندگی ام را ساختم و خدارا هزاران باد شکر الان خانواده ای هستیم که در کنار هم خوش و خرم و شاد زندگی می‌کنیم

    تصمیم گرفتم در دفترم ،اسم تمام افرادی که در گذشته از جانب اونها اذیت شدم بنویسم و جلوی اسمشان صفات خوبشان را با حس خوب بنویسم

    و از صمیم قلب اونها را ببخشم

    بنویسم با رفتار و آزارشان چه درسی گرفتم و کدام خصوصیت خوب الانم را از اونها دارم

    ودر نهایت برایشان دعا کنم و آرزوی سعادت ،سلامتی و خوشبختی برایشان بنویسم

    تا دیگه هیچ وقت احساس بدی نسبت به اونها نداشته باشم

    استاد جانم ممنونم هزاران بار ممنونم که زندگی من وهزاران هزار نفر را تغییر دادید

    نگاه ما را به زندگی عوض کردید و به همه ما عشق به خدا به همه بندگان خدا و به زندگی هدیه دادید

    ایشالا سال‌های سال ،سایه شما و مریم جانم بالای سر ما مستدام باشد

    دوستتان دارم از صمیم قلب ،

    یه بوس گنده از شهر یزد به فلوریدای آمریکا

    شما و تمام دوستانم را به خدا میسپارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 36 رای: