اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام ودرود استاد عزیزم سپاس از شما بابت این فایل عالیتون مثل همیشه
استاد تجربه ای که خودمن داشتم اینه که چند سال پیش با همسرم دچار ناراحتی شدم که خیلی برام سنگین بود ومدتی با این مسئله سپری کردم اما چون مدام افکارم مرا اذیت میکرد ونمیدونم چرا اینقدر تبلیغ مشاورها جلوی چشمم میومد من به یک مشاور مراجعه کردم ایشون از من خواست تمام جزئیات مسئله را براش باز کنم ولی با هر جمله ای که به زبانم می آمد انگار هزاران برابر آن درد برای او اتفاق افتاده وچنان نوچ نوچ میکرد. وسر تکان میداد که من فکر میکردم من بدبخت ترین زن روی کره زمینم وقتی بعد یک ساعت از دفترش اومدم بیرون ،حالا بماند که هزینه ی بالایی هم ازم گرفته بود چشمانم اشک آلود وناامیدتر از قبل شدم بااینکه گفته بود باید یک مدتی مراجعه کنم اما هربار که چهره اش جلو چشمم میومد از زندگی ودنیا سیر میشدم من هرگز بعداز اون روز به روانشناسی مراجعه نکردم استاد من سعی کردم خودم به خودم کمک کنم ولی خوب هربار خاطرات را مرور میکردم واز طرفی زندگیم راهم دوست داشتم چند سالی گذشت ومن زندگیم بهتر وبهتر شد اما یک روز حالم به شدت بد شد وبعداز مراجعه به پزشک فهمیدم من دچار پانیک شدم دکترم بهم قرصهای اعصاب تجویز کرد ومن که هیچ اعتقادی به این قرصها ندارم از خدا خواستم هدایتم کنه چون دکتر گفت حداقل یک سال باید بخورم
از آنجا که باعشق از خدای عزیزم خواسته بودم خیلی اتفاقی با یک همسایه ای که یک کوچه هم با ما فاصله داشت توی یک مجلس قرآن اومد جلو وگفت چه صوت زیبایی داری خیلی لذت بردم واین شد باب دوستی من وایشون
خلاصه همون روز از من خواست باهم به باشگاهی که ایشون یک مدتیه میره برویم اولش مقاومت کردم ولی بعد راضی شدم وبه خداوندی خدا این فرشته ی مامور نجات من بود وقتی شروع به ورزش کردم حالم بهتر شد ومن که یک ماهی بود از اون قرصها مصرف میکردم یک جا اونها را داخل سطل زباله گذاشتم والان که 7سال از اون روز میگزره من نه یک دونه قرص خوردم ونه یک روز غیبت کردم وعاشقانه باشگاه میرم وهرروز هم رابطه ی عاطفیم زیباتر میشه وهم الان که 5ساله با مسیر خودشناسی وبا شما که دوساله آشنا شدم جوری روی خودم کار کردم که به راحتی تونستم منی که باورم نمیشد بتونم تحمل داشته باشم مرگ پدرم راباور کرده وذهنم را کنترل کنم خداراشکر که دراین مسیر قرار گرفتیم وخیلی درسها از شما دریافت کردیم خدا خیرتون بده بی نظیرید
موضوعی که میخوام در موردش صحبت کنم بیان درس هاییه که از مرور گذشته گرفتم، گاهی واقعا لازمه یه نگاه به گذشته بندازیم تا بدونیم چه باورهای ریشه ای محدودی در ما وجود داره، اما منم مثل همه دوستان و استاد عزیزم قبول دارم موندن در گذشته تا جایی درسته که بتونیم درس هاش رو بگیریم و ممنتوم منفی نگیریم
درسی که من گرفتم در مورد قضاوت کردن در مورد دیگرانه، موضوعی که توی کامنت قبلیم در موردش تجربه اخیرم رو گفتم و گفتم جهان چجور با چک و لگد بهم درس داد و من با مرور خاطرات گذشته درس هاش و گرفتم
کامنت قبلیم نوشته بودم پیش شرط اینکه تحت تاثیر فرکانس منفی دیگران قرار نگیرم اینه که قبل از اون فرکانسی هم جنس رو نفرستاده باشم، یعنی اگه قضاوت شدیم و ناراحت شدیم باید متوجه بشیم که قبلا کسی و حتما قضاوت کردیم
فکر کردم این نظر که دادم بر اساس چه قانونیه و خدایی نکرده چیزی خلاف قانون نگفته باشم… آموزش های استاد رو که در ذهنم مرور کردم و بیان ساده ایشون رو، یادم اومد استاد در یک فایلی در دوازده قدم به این مفهوم اشاره کرده بود که “نمیشه باور فراوانی داشته باشی و در عین حال دست به دزدی بزنی!” و یا در جای جای آموزش ها به این نکته اشاره میکنند که رفتار ما نشان باورهای ماست و باورهای ما در هر لحظه دارند فرکانس متناسب رو برامون میفرستند و اتفاقات هم ارز رو برامون رقم میزنند، حالا این قانون در مورد قضاوت و یا هر ویژگیی که با اون درگیریم هم صادقه و ریشه در باور داره،
مثلا در مورد همین قضاوت :
نمیشه من کسی و قضاوت کنم ( یعنی باور داشته باشم که دیگری این ویژگی منفی داره + این ویژگی منفی به من صدمه میزنه + این ویژگی منفی خجالت آوره + اون باید از داشتن این ویژگی منفی خجالت بکشه + اون باید از این ویژگی منفی درد بکشه و و و ) و بعد بر اساس این باورهای محدود و مقایسه ای، کسی دیگر نیاد من و قضاوت کنه و یا من از قضاوت دیگری ناراحت نشم ….
وقتی من قضاوت کنم یعنی باورهایی دارم که این عمل از من سرزده
و این یعنی نگاه کردن به ویژگی های منفی دیگران
و قضاوت کردن شان یعنی داشتن انبوهی از باورهای محدود کننده در من
و وقتی این باورها در من باشه، چجور میشه من قضاوت نشم و یا از قضاوت دیگری ناراحت نشم
پس باید خیلی حواسم باشه کسی و قضاوت نکنم و فریب ذهنم نخورم
و اما این موضوع در قران
چند نمونه مهم:
نهی از پیروی از گمان و حدس
وَلَا تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ ۚ
«از چیزی که به آن علم نداری پیروی مکن»
(اسراء، 36)
این آیه میگوید بدون علم و آگاهی، اظهار نظر یا قضاوت نکنیم.
سپاسگزارم از شما برای تهیه این فایل عالی که باعث شد یکی از بزرگترین دستاوردهای خودم که به وسیله عمل کردن به آموزش های شما در زندگیم خلق شد رو برای خودم مرور کنم .
استاد عزیز ، من هم قبل از آشنایی با شما شرایط روحی بسیار نامناسبی داشتم که در فایل های محصولات بارها اشاره کردم ، از دعواهای بسیار شدید با همسرم و خانواده همسر و اقدام چندین باره برای جدایی و اوضاع نامناسب در محیط کارم.
قبل از آشنایی با مباحث شما و درک قوانین جهان ، مثل همه مردم من به برای حل مشکل خودم به دکترروانشناس مراجعه کردم.
این دکتر معروف با قاطعیت اعلام کرد که نه تنها همه افراد بزرگسال به داروی آرام بخش نیاز دارند ، بلکه داروی آرام بخش باید در لوله کشی آب شهری ریخته بشه و حتی کودکان هم باید از داروی آرام بخش برای ساکت کردن ذهن و کم شدن احساس بد استفاده کنند .
من مصرف داروی سرترالین رو با دوز 50 شروع کردم و رفته رفته بدنم به این دارو مقاوم شد و مجبور شدم تا دوز 150 زیادش کنم .
لطف و رحمت خداوند شامل حال من شد و من با شما و آموزشهای شما در اردیبهشت سال 99 آشنا شدم و رفته رفته با درک صحیح از آموزشهای شما ، به غلط بودن کامل مسیر روانشناسی و روانکاوی پی بردم.
من حضور در کارگاه های روانشناسی رو هم تجربه کردم و خیلی جالبه که مکتب های مختلف روانشناسی همدیگر رو قبول ندارند!
و اون دکتر عزیز که در کارگاه آموزش می دادند ، قبول داشتن که برخی افراد در روند – به اصطلاح درمان – شرایط بسیار بدی رو تجربه می کنند و اگر طرف اهل دارو نبوده ، با جلوتر رفتن مسیر درمان روان شناس مجبور به استفاده از داروی آرام بخش شده .
چند روز پیش در فیلیمو برنامه آقای سروش صحت رو نگاه می کردم که یک دکتر روان شناس بسیار معروفی رو به برنامه آورده بود . آقای صحت سوالات بسیار خوبی رو از این دکتر عزیز می پرسید ، ولی خیلی جالبه که جواب اکثر این سوالها باز بود و جواب قاطع و مشخصی براش نداشت.
از همه جالب تر ! این دکتر عزیز شرایط روحی و شرایط مختلف زندگی آدم ها رو فقط به گذشته مربوط می دونست و عملا اعلام کرد که مسیر گذشته و کودکی انسان باعث خلق شرایط فعلی میشه .
شرایطی مثل محل زندگی و کابل فشاری قوی! ، تحصیلات پدر و مادر ، رفتار اطرافیان و سایر عوامل این چنینی!!!
و این دکتر عزیز از همه بدتر به این مسئله تاکید داشتند که رفتارهای ما از DNA ما نشات می گیره!!!
این دیگه واقعا جالب بود!!
یعنی خشم و نفرت و عصبانیت و پرخاشگری و ترس و هر نوع رفتار غلطی به وسیله ژن به ما منتقل شده و تغییر دادنش کار نشدنی هست!!!
استاد عزیز ، میخوام به یکی از بزرگترین نعمت های خداوند در زندگی که با عمل کردن به آموزش های شما در زندگیم خلق کردم در این کامنت اشاره کنم .
آشنایی با قوانین بدون تغییر خداوند ، درک بهترِ این قوانین و به کارگیری آگاهانه و متعهدانه این قوانین در زندگیم
از روزی که با مباحث آموزشی شما آشنا شدم ، نگاهم به زندگی تغییر کرد .
اصلی ترین تغییر نگاه من نقش خالق بودن خودم در زندگی بود .
با درک بهترِ این اصل و این قوانین بدون تغییر خداوند و درکل قوانین کیهانی ، به این آگاهی رسیدم که بیشتر روش های درمانی که به عنوان روان شناسی و روان کاوی به خورد مردم داده میشه ، اشتباه هستند.
قدرت قوانین خداوند بسیار فراتر از مکتب روان شناسی هست .
یکی از این قوانین که در این فایل به خوبی اشاره کردید بحث اعراض هست.
که در مباحث قرآنی بارها به این موضوع مهم تاکید کردید .
بحث اعراض از نازیبایی ها و ناخواسته ها یکی از اصلی ترین دلایل غلط بودن این روش های به اصطلاح درمانی هست.
حالا این نازیبایی می تونه در گذشته باشه یا در حال و یا بدتر از همه این نازیبایی رو در آینده برای خودمون متصور بشیم.
حالا نازیبایی در رفتار یا در کار یا در روابط یا هر موضوعی.
با توجه کردن به نازیبایی در هر زمانی ، این فرکانس تقویت شده و در آینده زندگیمون بیشتر و بیشتر تجربه خواهد شد .
ولی روان شناسی میگه که باید بری از زمان کودکی تمام اتفاقات بد رو مرور کنی ، مکتوب کنی و بد پاره کنی و بریزی دور!!!
غافل از اینکه با این کار این احساسات بد بسیار قوی تر و تازه تر میشن و دیگه انسان نمی تونه در ذهن و وجود خودش خداوند رو پیدا کنه ، چون سرشار از احساسات بد شده .
با درک بهتر قانون اعراض از نازیبایی ها (حتی درگذشته) فهمیدم که یکی از وظایف اصلی من برای تغییر شرایط آینده زندگیم ، توجه نکردن به نازیبایی ها و توجه کردن آگاهانه به نکات مثبت زندگیم و توانایی هام و داشته هام هستند .
با این کار روی کاشی سیاه ذهنم (نازیبایی ها و خاطرات بد گذشته) رنگ سفید می پاشم و رفته رفته به یک قدرتی می رسم که به راحتی هر انسانی که به من بدی کرده رو می بخشم.
استاد عزیز ، این باور که من خالق زندگیم هستم ، اصلی ترین باور برای تغییر شرایط زندگیم بود.
این باور که شرایط آینده من (یک ساعت و یک روز و یک ماه و یک سال بعد) حتی به اندازه 0.001 درصد به تجربیات و اتفاقات گذشته من ربط نداره بلکه به افکار و باورهای این لحظه من ربط داره ، باعث شد با تعهد بیشتر روی خودم کار کنم .
این باور رو تقویت کردم و به لطف الله داروی سرترالین رو با دوز 150 کلا کنار گذاشتم ، و شدم خالق شرایط زندگیم.
این تغییرات بزرگ در زندگیم در تمام ابعاد رقم خورد که در کامنت های محصولات اشاره کردم.
از ارتقا شغلی بعد از 18 سال
افزایش درآمد عالی
خودباوری و قدم برداشتن در مسیر خلق ارزش
خلق محصول آموزشی خودم در مورد تناسب اندام و تغذیه و راه اندازی سایت شخصی
بهبود روابط زندگیم و سایر دستاوردهای بسیار ارزشمند که همگی با عمل کردن متعهدانه به آموزشهای شما استاد عزیز برای من خلق شدند.
با این باور درست که از آموزش های شما آموختم ، وقتی پای صحبت یک دکتر روان شناس می شینم ، به راحتی قدرت های درونی خودم و اختیار عمل بی نهایتی که دارم رو برای خودم مرور می کنم و پیش خودم می گم ،
جواد ، ببین چقدر از دسته معلولین ذهنی فاصله گرفتی…
آفرین به تو که خودت رو از این دسته معلولین ذهنی جدا کردی
اینقدر این احساس قدرت درونی لذت بخش هست که وصفش در قالب کلمات نمی گنجه.
در دنیایی که افراد متخصص در پزشکی و روان پزشکی شرایط فعلی افراد رو غیر قابل تغییر عنوان می کنند و اصرار دارند که همین تهواره ها و افکار غلط باید زندگی کرد ،
ما به ابزاری مسلح هستیم که فراتر از هر نظریه و روشی پزشکی هست ،
این که من توانایی کامل و بی نهایت برای تغییر شرایط زندگیم در تمام ابعاد دارم و هیچ شرایط نازیبا و نادلخواه ، ماندگار و همیشگی نیست.
دکل فشار قوی! ، محل زندگی ، رفتار پدر و مادر و اطرافیان با من هیچ کدوم ربطی به شرایط آینده من ندارند ، من در آینده شرایطی رو تجربه خواهم کرد که الان با کانون توجه ام به اون موضوعات تمرکز می کنم .
من با ورودی هایی که الان به ذهنم می دم ، فرکانس هام رو به جهان ارسال می کنم و شرایط آینده هم هماهنگ با همین فرکانس ها خواهد بود .
استاد درک این موضوع که ما خدایی هستیم در این کیهان ، به من کمک کرد تا با امید و انگیزه و تعهد بیشتر روی خودم کار کنم .
احساس ارزشمندی که در آموزشهای شما در خودم پیدا کردم ، کاملا مخالف اون چیزی بود که در مذهب به من گفته شده بود و اتفاقا نگاهی که علم روان شناسی هم به انسان و علت اصلی شرایط مختلف انسان ها داشت ، برخلاف قوانین کیهانی بود .
دوست داشتم برای خودم این دستاورد مهم رو مرور کنم و حواسم باشه که شرایط خوبی که الان دارم به دلیل تغییر ورودی هام بوده ، به دلیل متفاوت نگاه کردن به مسائل زندگی بوده .
استاد عزیز بینهایت سپاسگزارم برای تهیه این فایل بسیار ارزشمند.
برای شما ، خودم و همه دوستان عزیزم آرزوی سلامتی و خوشبختی و ثروت و شادی روز افزون دارم.
خوشحالم و سپاسگزارم از خدای مهربونم که امروز در مدار خواندن آگاهی های این فایل بودم و کامنت شما روزیم بود بهتون تبریک میگم بابت این همه دستاوردهای کوچک و بزرگ
اینکه این باور خالق بودن چقدر در ما ریشه دوانده باشه و بهش ایمان داشته باشیم ما رو در مسیر حل چالش های زندگی و تجربه خواسته هامون کمک میکنه خداروشکر از بدنه جامعه فاصله گرفتیم و دیگر خودمون رو در پدیدار شدن شرایط نادلخواه مقصر میدونیم و راه حلشو بلدیم و نمیگیم خدا خواسته قسمت این باید راضی به رضای خدا باشیم خدارو هزاران بار شکر
ممنون بابت این کامنت و آگاهی هاش که باعث شد این مطالب دوباره برای خودم مرور کنم
سلام بر استاد عباس منش و خانم شایسته و تمامی اعضای سایت
چقدر زیبا بود این فایل و کلید اصلی موفقیت در روابط در آن ذکر شد.
واقعا اگه ما هر جمعی که می شینیم بیایم از این بازی استفاده کنیم و بیایم از ویژگی های خوب هر نفر به نوبت صحبت کنیم چقدر روابط صمیمیت و احساس خوب در این جمع زیاد می شود اصا همه با هم میشن مثه یه خانواده
وقتی این بازی رو تصور کردم خودم کلی حس خوب گرفتم احتمالا همهی بچه ها این حس خوب رو در یافت کرده اند
واقعا همه چی در این دنیا میتونه آسان شکل بگیره
ما به راحتی میتونیم با تمرکز بر روی نکات مثبت تک تک افراد و توجه نکردن بر رفتار هایی که دوس نداریم با افراد بهترین روابط رو داشته باشیم
اگه سرشت ما خدایی باشه و قلبمون پاک باشه واقعا از این فایل احساس بسیار زیبایی میتونیم بگیریم
استاد سپاس گذارم واقعا شما در مسیر هدایت الهی هستین و بهترین مطالب رو در این سایت منتشر میکنین
این تمرکز بر نکات مثبت شما باعث شده این تعداد از اعضای سایت که همگی دوست داشتنی قلب پاک و هزاران نکات مثبت دیگه در این سایت جمع شوند
این فایل استاد یکی از کامنت دوستان را بررسی کردند و صحبت کردند
هیچکس کامل نیست هر انسانی اشتباهاتی دارد و طبیعی هست هیچ انسانی کامل نیست و این روش تفکر باعث میشه کینه و نفرت نداشته باشه و فرکانس آرامش و شادی میفرسته و باعث میشه در مومنتوم مثبت باشه و اتفاقات عالی را برای خودش رقم بزنه
یکسری بررسی کردن اتفاقات بد گذشته و موشکافی گذشته و باعث میشه نفرت و کینه آدم بیشتر بشه و باعث میشه در مومنتوم منفی قرار بگیرند و اتفاقات بد را برای خودشون رقم بزنند
یکسری درس گرفتن از گذشته کاملا درسته ولی در افکار منفی و کار اشتباه گذشته را بررسی کردن و خاطرات را کاوش کردن و با یاد آوردن آن خاطره فقط خشم بیشتر میشه و بد کردن حال و احساس این کار اشتباه هست و مومنتوم منفی ایجاد کردن و اتفاقا بد را برای خودش رقم زدن هست
میتونیم بینهایت درسهایی که از گذشته و کارهای گذشته بگیریم و تغییر در رفتار و افکارمون بدهیم این مورد در گذشته کاوش کردن درسته ولی خاطرات و اشتباه پدر و مادر را بررسی کردن بدترین کاوش در گذشته هست که نتیجه خوبی ندارد
استاد یه خانمی که باهاش آشنا هستم و با یه خانمی دیگه خیلی رفیق و وابسته هستند باهم کلاسی میروند و استاد دارند و انگار این استاد هرچه رو بگه نه اعوذ بالله خدا هست گوش میکنند
و یه روش اشتباه این استاد که همین خانمه برام تعریف کرد فهمیدم این اشتباهه و راه این استاد موشکافی کردن مشکلات گذشته هست ،و این خانم هم پدر و مادر داشته که یکسری مشکلات داشته ولی از بس بهش پرداخته و موشکافی کرده کم کم خودش و بیمار کرده تحت نظر دکتر اعصاب و روان و خیلی بد و هر روز بدتر میشه یعنی من دیدم از انسان سالم به انسان بیماری…تبدیل شده جالب اینکه نمیفهمه و خانواده اش میگند یک سری بهش حسودی کردند چشم خورده براش سحر و جادو کردند و …
یعنی خودشون هم دیدند چطور بوده و به چی تبدیل شده و تنها راه حلش چشم زخم و سحر و جادو پیدا کردند
ولی من بخواهم این مورد را بررسی کنم بیکاری این خانم و خیلی بها دادن همسر این خانم و کمبود عزت نفس و اشتباه استاد انتخاب کردن و چنان کم کم و مستمر پیش رفت که نفهمید از کجا خورده و توهم برداشته که خیلی میدونه و هیچکس هم نمیتونه بهش راهنمایی کند یعنی یه وقتی ببینم ایشون رو ترجیح میدهم بگو بخند کنم تا بخواهم وارد نصحیت و ارشاد بشم چون هیچ فایده ای ندارد و چون این مسیر که کلاس استاد رفتند یه پایه داشته و آن رفقیقی بوده که خیلی بهش وابسته بوده و در صورتی میتوانسته با این رفیق وقت بگذرونه که کلاسی باهم برند که این وابستگی به حدی هست خودش میگفت چهار روز خانم فلانی را ندیدم گفتم خوب نبیند اصلا گفت چرا میگم و نه مگه میشه دلم نمیتونه تحمل کنه و من با اینکه این خانم کلی برام با اخلاق و روحیات گذشته احترام داشتند ولی الان به خانمی تبدیل شده که قابل تحمل نیست و زندگی را برای خودش و اطرافیان خراب کرده و خیلی جالبه متوجه نمیشه از کجا خورده و آنقدر کاوش در رفتار پدر و مادر و اطرافیان در گذشته کرده که خیلی حال خودش بد کرده و مامان و باباش اینقدر بد نبودند جالبه وقتی در این مسیر قرار گرفت یه پیشامدهایی پیش اومد که رابطه اش با مادرش بدتر شد حتی قهر کردند و…یعنی همان مومنتوم منفی که فرمودید اتفاقات بد را برای خودش رقم زد
در صورتی که اگر بخشش را انتخاب میکرد الان نحوه و روش زندگیش زمین تا آسمون با الان فرق میکرد
و [نیز یاد کنید] هنگامی را که پروردگارتان اعلام کرد که اگر سپاس گزاری کنید، قطعاً [نعمتِ] خود را بر شما می افزایم، و اگر ناسپاسی کنید، بی تردید عذابم سخت است.
سلام استاد عزیزم
یادمه مدتها پیش که با همسرم کتاب والدین سمی رو مرور میکردیم، اونم با این هدف که به گذشته بریم و کوتاهی هایی که در حقمون شده رو به یاد بیاریم و بعد با سوگواری و رها کردن از اون مسائل گذر کنیم، دقیقا عکس هدف کتاب در زندگیمون اتفاق افتاد و تا مدتها با یه حس ناسپاسی و نمک نشناسی به والدینمون نگاه میکردیم و خیلی اون کتاب درون ما رو زخمی کرد
یادمه همون موقع یه فایلی از شما رو شنیدیم که گفته بودید گذشته رو واکاوی نکنید که به احساس بد برسید، اگر به هر دلیلی عاملی در گذشته باعث یکسری آسیب ها در شما شده، شما با توجه به موضوعات مورد علاقه و خوراک ندادن به اون موضوعات، میتونید از اون مسائل گذر کنید (البته این عین جمله شما نیست ولی نقل به مضمون کردم)
و اما میخوام از تاثیر دوره هم جهت با جریان خداوند و حل این مسئله بگم…
وقتی با جریان خداوند یعنی جریان سپاسگذاری و شکرگذاری و در یک کلمه دیدن جلوه های ربوبی در تمام داشته هامون همراه میشیم، نه فقط نسبت به خداوند بلکه نسبت به تمام تجلیات خداوند شکرگذار و قدردان میشیم و از طرفی نسبت به موضوعات نادلخواه آرام آرام بی توجه میشیم
قبلا کار ذهن من پوشاندن خوبی ها و به یاد آوردن بدی های افراد بود..اما آرام آرام به جایی رسیدم که نسبت به خودم با تمام بالا و پایین هایی که داشتم قدردان هستم، نسبت به والدینم و تمام تلاش هایی که کردن،فارغ از نتیجه ای که داشته
حتی اینقدر لطیف شدم به فضل الهی که آچار فرانسه ای که باهاش پیچ ها رو سفت میکنم میبوسم وازش قدردانی میکنم!!
لقمه ای که میخوام در دهان بزارم میبوسم و با عشق نوش جان میکنم
چند روز پیش پدرم با قلب بیمارش اومده بود خونه ما که بهم در بازسازی خونه کمک کنه
و طبیعیه که ماها بعضا دچار اشتباهات میشیم، و پدرم بنده خدا یه جاهایی رو اشبتاه دریل میزد یا ممکن بود بعضی جاها با روش خودش بخواد کار رو انجام بده…
ذهنم مقاومت میکرد و مدام بهم میگفت چرا بابا اینجوری میکنه، ببین زحمت ها و هزینه هات رو داره از بین میبره..این کاغذ دیواریه اینقدر هزینش شده حالا داره خرابش میکنه و …
یهو به خودم اومدم و این جمله رو در قلبم به خودم گفتم.. ای انسان ناسپاس… و سریع جلوی وراجی هاش رو گرفتم و همون لحظه توبه کردم
چقدر لذت بردم از این کاری که کردید که دست پدر نازنینتون رو گرفتید و بوسیدید.چقدر دلم میخواد منم مثل شما همین رفتار رو با مادرم داشته باشم.
اما نمیدونم چرا هرگز نتونستم این کارو بکنم من حتی مادرم رو تا حالا نبوسیدم اون منو بغل میکنه میبوسه اما من فقط سرم رو میگذارم روی شونش.من کلا تو این زمینه خیلی ضعیفم.
گاهی میشه باورها رو تکاملی با اقدامات عملی تغییر داد
مثالهاش زیاده … مثل انفاق..یا حتی جهاد که هدف اصلیش رشد افراد بوده تا تمرکز بر نابودی یک جریان خاص…یا سکوت در برابر جاهلان و …
این اقدامات عملی حتی گاهی میتونه به اندازه ساعتها فایل گوش دادن اثر گذار باشه
مثالش همین تمرین تبلیغ بازرگانی استاده که بریم تو مترو خودمون رو معرفی کنیم
و ویژگی های شخصیتیمون رو بیان کنیم با نگاه یه فروشنده
اما یکی از همین اقدامات که هم انسان رو خاضع تر میکنه و تکبر رو زایل میکنه بوسیدن دست پدر و مادره..من حتی با اینکه بسیار سختم بود پای مادرم رو هم بوسیدم
کی این کار رو کردم؟
زمانی که ذهنم خیلی جلوی پدر و مادرم منم منم میکرد
البته که باید تشخیص بدیم که این اقدام برای رشد معنویه یا خدای ناکرده از روی شرکه
خیلی جالبه که بوسیدن دست میتونه انسان رو ساقط کنه و میتونه انسان رو رشد بده
همه چی به هدف ما بستگی داره
پس قدم اول اینه که بررسی کنید که چرا نسبت به مادرتون این مقاومت رو دارید
و بعد اقدام مقتضی رو برنامه ریزی کنید..شاید اصلا نیاز به بوسیدن دست نباشه
شاید با توجه به باورهای محدود کننده ذهنتون که مانع این کار میشه، بهترین اقدام
مثلا کمک به مادر در کارهای خونه باشه..همه چیز به خودشناسی شما برمیگرده
مثلا نظم و تمیزی چیز خوبیه اما اگه احساسمون بهش گره بخوره باید چاره بشه
در مورد خودم مثلا میزاشتم بچه ها خونه رو به هم بریزن..و نمیتونید تصور کنید چقدر ذهنم رنج میکشید..مثل ترک اعتیاده
ولی آرام ارام اون حالت برطرف شد..الان من یه آدم منظم هستم که از بی نظمی خیلی رنج نمیکشم که البته هنوز کلی جای کار داره
سلام به استاد عزیز بزرگوارم و مریم جان عزیز و تمامی دوستان گرامی .
چن مورد از اتفاقاتی در گذشته برام رخ داده بود که امروز یادم اومد و به خاطرش سپاسگزاری کردم چرا که سرانجام به خیر و خوشی گذشتش رو خواستم اینجا با دوستان به اشتراک بذارم . یکی آپاندیسم بود که کلاس پنجم ابتدایی بودم یه هفته دل درد شدید داشتم که متوجه نبودم به چ علتیه ؟!! بعد از گذشت یک هفته که دکتر رفتم خیلی اورژانسی بستری و عملم کردن یادم میاد نصف شب بود .
دکتر گفت اگه دیرتر اوورده بودید ممکن بود آپاندیسش بترکه که عواقب بدتری داشت .
زمانهایی که پسر و دخترم کوچیک بودن هر دوشونو یه بار تو بازار گم کردم خب طبیعیه که هر مادری وقتی بچه 4 سالشو گم میکنه به تکاپو میفته چرا که افکار بد سراغش میاد، در عرض همون نیم ساعت یا یه ساعت هزار بار میمیره و زنده میشه که خدا رو شکر بعدش بچههام سلامت پیدا شدن .
صدها بار شده حال خوبی نداشتم و پشت فرمون به قدری ذهنم درگیر نجواها و افکارهای منفی و گاهی خشم و عصبانیت بوده که اصلاً نفهمیدم چطور به مقصد رسیدم و هر باری که رسیدم مروری کردم که ببینم آیا چیزی تو ذهنم هست و احساس کردم فقط خدا منو رسونده .
بیش از صدها بار موقعه آشپزی کردن یا دستمو بریدم و یا سوختم که البته جزئی بودن ولی میتونسته جدی و پرخطر باشه همیشه خدا حواسش بهمون هست .
پسرم که کوچیک بود از اونجایی که خیلی خوشگل و شبیه دخترها بود منم موهاشو بلند کرده بودم زیباییش خیلی بیشتر به چشم میومد همیشه حس میکردم هرجا میرم چشش میکنن به موضوع چشم و زخم دقت نمیکردم و تمرکزی روش نداشتم اما طبق عادت هر وقت اتفاق بدی براش میفتاد چون همه میگفتن چشش کردن منم فکر میکردم چشمش کردن .وقتی چن سال بیشتر نداشت یه بار تو یکی از مهمونیا که خونه ی خودم بود بشقابهای میوه رو زمین چیده شده بود و پسرم با ذوق و هیجان زیاد داشت میدوید که یکی از چاقوها کامل رفت تو پاش و همسرم همون لحظه بدون فکر چاقو رو کشید بیرون . وای الانم که دارم میگم دلم ریش ریش میشه و سریع دکتر بردیمش بخیه خورد دکتر خیلی عصبانی شده بود که چرا چاقو رو از پاش دراووردیم ممکن بود به عصب یکی از رگهاش بخوره و آسیب خیلی جدی به پاش وارد بشه دقیقاً چند ماه بعدش وقتی از پلههای راهرومون داشت بالا میومد نمیدونم چطور یه دفعه فکش به یکی از پلهها خورد و کل لبش پاره شد پسرم بچه ی شر و شیطونی نبود اتفاقاً خیلی آروم بود ولی نمیدونم چرا این چند بار اتفاقای بدی براش افتاد لبش طوری پاره شد که هم بالا و پایینش بخیه خورد بچم تا یک ماه نمیتونست غذا بخوره . سر این داستانم خیلی اذیت شدم ولی باز بخیر گذشت .
تو طول زندگیم بارها اتفاق افتاده ماشینهایی با سرعت زیاد بعضی وقتا با مانور دادن از بغلم رد شدن طوری که زهرم ریخته و اون لحظه فکر کردم به ماشینم برخورد میکنن و هر بار خدا مراقبم بوده و اتفاق خاصی نیفتاده .
پاکی همسرم بعد از گذشت 8سال اول زندگیم هنوزم برام یه معجزه ست .
دوران بیماری پندمیک با این حال که از اون دسته افرادی نبودم که خیلی مراقبت و حساسیت داشته باشم به این داستان ولی برای خانواده ی من واقعاً به خیر و خوشی گذشت خیلی خوب احساس میکردم خداوند مراقبمونه .
یه چیز دیگه هم یادم افتاد سال اولی که رانندگی یاد گرفته بودم و بار اولی که خانواده ی همسرم سوار ماشین من شدن بقدری استرس داشتم که تو همون پیچ اول به یه موتوری زدم که اون دو تا پسر شوت شدن رفتن هوا ، وقتی پیاده شدیم هممون زدیم تو سر خودمون فکر کردیم حتماً ناقص شدن و باید بیمارستان برسونیمشون ولی دیدیم هر دو سالم هستن و هیچ اتفاق خاصی براشون نیفتاده و خودشون گفتن مشکلی نیست برید .اینجا که خیلی خدا بهم رحم کرد چون اگه اتفاقی میفتاد نمیتونستم تا آخر عمر خودمو ببخشم چون اونا خیلی جوون بودن و مقصر من بودم هیچ وقت فراموش نمیکنم خدا چ لطف بزرگی در حقم کردش .
یه خاطره ی دیگه هم تو ذهنم اومد . پسر جاریم نوزاد چند ماهه بود برادر شوهرم خونه نبود و به ما زنگ زد که دنبال خانمش و بچش بریم از اونجایی که من خیلی آدم عجولی بودم وقتی رفتم بالا به جاریم گفتم من بچه رو میبرم تو هم زود بیا پایین . نوزاد رو توی کری یر گذاشت و به من داد که ببرمش . اومدم که سوار ماشین بشم با این حال که کمربند کری یر رو بسته بودم بچه لیز خورد و افتاد کنار جوب نمیدونید چ حالی پیدا کردم بچه ی امانت ، اونم نوزاد وای خیلی حس بدی بود سریع بقلم گرفتم و نگاهی بهش انداختم دیدم آسیبی نخورده . نه تنها اون شب بلکه تا چندین ماه ذهنم درگیر اون اتفاق بود همش با خودم میگفتم اگه سرش میخورد به چیزی و آسیب میدید چ جوابی میتونستم به خانوادش بدم .؟!! اون موضوع رو مخفی کردم و وقتی که پسرش هفت هشت ساله شد اون جریانو براشون تعریف کردم و ازشون حلالیت طلبیدم بله اینجا هم خدا خیلی به فریادم رسید و خیلی مراقبم بود .
بارها شده چیزی رو خوردیم که مسموم شدیم اما اتفاق خاصی برامون رخ نداده و بعد از چند ساعت حالمون خوب شده چ بسا بعضیا با یه مسمومیت ممکنه دار فانی رو بگن .
سالهای خیلی قبلتر دوتا جراحی زیبایی داشتم که هر کدوم به بهترین شکل ممکن انجام شد. همیشه همه به به خاطرش غبطه میخورن البته کسانی که این نیازها رو دارن و میگن خیلی خوش شانس بودی خوب یادمه تو اتاق عمل همش با خدا حرف میزدم و میگفتم خدایا دستتو تو دستای دکتر ازت خواهش میکنم به بهترین شکل ممکن بدون هیچ عارضهای چیزی که میخوام انجام بشه و همینم شد هیچ وقت نه به مشکلی برخوردم و نه خاطر اذیتی شدم همیشه به خاطرش سپاسگزار خداوند هستم چون نیاز در خودم میدیدم انجامش بدم و خیلی بی سر و صدا و بدون اینکه کسی متوجه بشه حتی مادرم و یا دوستی با کمک و مراقبت همسرم عمل کردم و به خیر و خوشی گذشت .
بارها تو زندگیمون به خاطر اشتباهاتمون ورشکست شدیم و هر بار خیلی زود خدا کمکمون کرد و به حالت قبل برگشتیم .
یه بار یه اشتباه خیلی بدی در مورد دخترم انجام دادم سه چهار سالش بود هوا خیلی سرد بود و ما مسافرت رفته بودیم یه جا بچم کثیف شده بود ویلایی که کرایه کرده بودیم آبگرم نداشت از اونجایی که حساس بودم این بچه ی طفل معصوم رو با آب سرد شستم بچم خیلی چایید و خیلی اذیت شد خودمم چند روز درگیرش شدم خیلی میترسیدم اتفاق بدی براش بیفته چون اوضاعش اصلاً جالب نبود اینم از اون اشتباهاتی بود که به خاطرش خیلی خودمو سرزنش کردم و از خدا ممنونم که به خیر گذروند.
از خدا ممنونم هیچ وقت حوادثهایی مثل زلزله و سیل ندیدم و حتی حسش نکردم سپاسگزارم به خاطر خدایی که همه جا و همیشه مراقبم بوده و هست .
ایمان دارم اگه رها باشم خداوند بهتر از خودم عمل میکنه از وقتی که ایمانم رو نسبت به خداوند بیشتر کردم و روی اعتماد و ایمانم به خداوند و قوانینش بیشتر کار کردم با اینجور حوادثها مواجه نشدم و از این تضادها ندیدم . بازم شکر و سپاسش رو میگم ممنونم که انقدر هوامو داشته و داره .
مطمئنم میلیاردها بار بدون اینکه خودم متوجه بشم ازم مراقبت کرده.
در اینکه خداوند بزرگ و مهربانی داریم شکی نیست ، باشد که سپاسگزارش باشیم و در عمل ایمانمو بش ثابت کنیم .
امروز مروری به این خاطراتم داشتم خاطرات تلخی که درسهای زیادی برام داشتن و یادآور این بودن که خداوند خیلی مراقبمه .
من دوسال هست که اومدم توی قانون عشق وبه لطف خداوند زندگیم متحول وعالی شده طوری که باید ساعت ها درمورد معجزات واتفاقات خوبی که برام افتاده باید صحبت کنم .
من ازفایلهای رایگان شما استفاده کردم وزندگیم 180درجه تغییر کرده به لطف خداوند، ولی هنوز از بسته هاتون استفاده نکردم به لطف خداوند در اولین فرصت میخوام شروع به خریدن بسته ها کنم وخیلی جدی ومتعهدانه روی باورهایم کار کنم ،
باید ازخداوند تشکرکنم بخاطر شما که خالصانه و عمیق روی زندگی افراد تاثیر مثبت میزارید ،و به قول خودتون جهان را جای بهتری برای زندگی میکنید.منی که روی فایلهای رایگان شما تمرکز کردم و به قول شما بمباران کردم مغزم رااز فایلهای شما وباورهای خوب این همه نتیجه گرفتم ،قطعا بسته ها را که بخرم نتیجه های عالی و باورنکردنی میگرم .درمورد فایل تجربه من از کودکی دردناک تا آزادی درونی ،
من یادم به دوران کودکی خودم افتاد و تا قبل از اینکه با شما وقانون آشنا بشم دچار این خاطرات تلخ وحرفها وباورهای منفی و بدبینی ،شکستن عزت نفس و…..بودم ،طوری،که من یه سری حرفهایی را پذیرفته بودم که واقعا من همان آدمیم که بقیه میگن .
بیشترین تحقیر ومسخره ازطرف نزدیکانم بود ،مثلا من اگه تودوران کودکی یک یا دومرتبه کاراشتباهی میکردم یا چیزی رامیشکستم یا خراب میکردم نگاه بقیه به من این بود که توهیچ کاری را درست انجام نمیدی ،یا قبل ازاینکه بخوام کاری رو انجام بدم میگفتن مواظب باشید مهدی میخواد این کار را انجام بده الان خراب کاری میکنه .
کم کم من باورکردنی بودم که آدم دست و پا چلفتی هستم و این موضوع به مرور باورم شدوپذیرفتم و میمیگفتم کاریم نمیشه براش کرد من اینجوریم.
با وجود اینکه من پراز استعداد و خلاقیت بودم من عاشق نقاشی ومجسمه سازی بودم ،طوری که خدادادی بدون اینکه کسی به من چیزی یاد بده هرنوع نقاشی ومجسمه ای رابا گل درست میکردم.
ودر ورزش وغیره…….استعدادهای خوبی داشتم خدا شاهده که من تا سن 34سالگی هنوز این باور را داشتم که من دست و پا چلفتی هستم و این باور بسیاردرمن قوی بود و هر بارکه کودکیم رو به یادمی آوردم دقیقا همان خرابکاری واشتباهات رو انجام میدادم.
حتی درمورد چهره ام کسانی ازروی شوخی و اذیت کردن من گفته بودند که من زیبا نیستم وکم کم این موضوع هم جز باورهای قوی من شد طوری که هربارچهره ام را در آینه میدیدم ازخودم راضی نبودم وخودم رادوست نداشتم ،درصورتی که من چهره ام زیبا بود اما اون باورها و پذیرفتن اون حرفها قدرت بیشتری داشت .
من بخاطر این تحقیر شدن ومسخره کردن ازطرف عزیزانم نمیتونستم یه شغل خوبی پیداکنم وهمش به خودم میگفتم ؛تو به قدر کافی خوب نیست یا توبدرد کار ساده تر یا کاری که خطر کمی داره میخوری ،من به خداوند ایمان وباور داشتم قبل از آمدنم توی قوانین اما نمیدونستم که چرا من نمیتونم شادباشم و موفق.
انگار پاهای من رو با زنجیر بسته بودند و بخاطر خرد شدن عزت نفس واعتماد به نفسم روی به الکل آوردم ازسن 15سالگی تا34سالگی و دوست داشتم خودم رو نابود کنم در الکل ودچار افراط وزیادروی مشروبات وسیگاروقلیون بودم .
من بخاطر شخصیتی که بخاطر کودکی داشتم حتی غربیه ازمن تعریف میکرد یا صادقانه درمورد صحبت میکرد باور نمیکردم .نمیخوام بگم 100درصد کودکیم روی من تاثیر گذاشت اما تا 70درصد من آدمی بودم که فکرمیکردم ضعیف و بدبخت هستم و فکر میکردم که برای خوب بودن وپیشرفت، موفقیت باید چهره خاصی داشتم باشم یا مادرزاد زرنگ وباهاش باشم واصلا اشتباه نکنم .ویه سری خاطراتی دیگه ای که من همیشه دچارش بودم وبه کاووس وخوابهای بدمنجر میشد هم خیلی منو اذیت میکرد و به لطف خداوند آرام آرام باتغییر باورهام وبودن درقانون تمام شد.
درمورد فایل اگر به دنبال مشکل باشی حتماً پیداش میکنی ،واقعا سپاسگزارم ازشما استاد ومن به هردو آیت فایل نیاز داشتم وهدایت شدم به این دوفابل بی نظیر ،من سپاسگزارخداوندم که تنهامرحم و التیام دهنده قلبهای زخمی وآسیبهای روحی و کودکی و هرنوع تلخی که ما داشتم .به قول شما استادعزیز هروز خداوند به ما یه جهان تازه میده وباید ما هروز فرکانسهامون رو تازه کنیم .و درلحظه حال زندگی کنیم .من به لطف قوانین یه سری خاطرت یابهتره بگم 90درصد خاطرات به ظاهر بده کودکی و نوجوانی ،جوانی کاملآ ازذهنم حذف شده وبجاش باورهای عالی و امید جایگزین شده منی که حتی خواسته نداشتم الان کلی خواسته و آرزو دارم .و هزاران موهبتهای دیگه… .
من 13 ساله که ازدواج کردم وخداوند به من سه فرزند سالم داده.
دوسال پیش اوایلی که با شما آشنا شدم همسرم روبخاطر استرس و ناراحتی به روان پزشک بردیم من اول قوانین خیلی هماهنگ وباقدرت بودم اما همسرم بسیارافسرده وعصبی بود ،و دختر بزرگم 11ساله هست ودوپسردارم که یکی 4سالشه ،ویکی دوماهشه .
وقتی پیش دکتر رفتیم بعداز صحبت کردن با همسرم خواست که بادخترم هم حرف بزنه ،وبعداز 1ساعت صحبت کردن باهمسرم ودخترم ازمن خواست که برم داخل اتاق وباهاش صحبت کنم !
شروع به صحبت کردن کرد و گفت:همسرم و دختر شما دچار بیماری شدیدی هستن که باید روی سرانهسراونها دستگاه بزاریم که دوسال پیش نفری 5میلیون هزینه دستگاه گذاشتن روی سر اونها میشد ،من که هنوز رشد نکرده بودم ومثل الانم به خداوند ایمان داشتم ،نبودم گفتم اشکالی نداره و این کاررا انجام دادیم .وبعد یک ساعت جواب آماده شد وبه قول شما دکتر ازیه نوع بیماری حرف میزد که بایدتحت مراقبت باشن و زیر نظر دکتر دارو مصرف کنن .وما چندجلسه رفتیم ودکتربه من گفت :وضعیت خانم شما ودخترت خیلی وخیم باید با ما همکاری کنید وهرهفته بیاین تا دوره درمان تموم بشه ،و چندنمونه قرص میخوردند وخانمم و دخترم خیلی میخوابیدند تا ظهر بلند نمیشدند طوری وابسته به قرصها شده بودند که دقیقاشبیه احتیاط، ،وضعیت همسرم نه تنها خوب نشده بود بلکه تلفنی پول هزینه میکرد که بعضی ازروزها با دکترصحبت کنه و آروم بشه ،دکترگذشته همسرم را به یادش آورده بود و همسرم حالش بدتر شده بود ومن به همسرم اجازه ندادم که به مشاوره بره ،راستی دکتریه سری سوالات ازمن کرد و من گفتم علاقه ای به رفتن به گذشته ندارم وبه لطف خداوندمن گذاشته ام را فراموش کردم و باکتاب و سپاسگزاری حالم رو خوب میکنم و شادهستم .،دکتربه همسرم گفته بود که شوهر توفکرکردی ازماهم قوی تره بزار توجلسه بعد محکومش میکنم که اونم توگذشته شما خیلی تاثیر داشته ویکی ازعوامل مهم این بیماری اونه .خلاصه بعد ازیه مدت همسرم دارو را مصرف نکرد وبا خواندن کتاب و عشق من وتوجه به زیبایی ها حالش خوب شد .خدارا صدهزارمرتبه سپاسگزارم بخاطر شما استاد، واقعا زندگی من جادویی شد وهروز با شور و شوق بیدارمیشم واز زندگیم لذت میبرم شادو سلامت باشین استاد عزیزم.
استاد عزیزم با جان دل ازتون سپاس گذارم که بازم لطف کردین و ی آگاهی فوق العاده رو بهمون درس دادین
خدایا هزاران بار شکرت
استاد عزیزم چقدر این پیراهن شما خوشکل بود
الله اکبر واقعا ترکیب رنگ عجیبی بود مبارکتون باشه ایشالا
و من به شدت عاشق بگ راند این فایل شدم
چونکه من دیونه دکور چوب و نور هستم
خدایا بابت این همه زیبای شکرت
و ممنونم از استاد عزیزم که بازم سر منشا افکار مخرب رو به ما اموزش دادن
استاد در باره این مضمون ی درس خوبی دارم که بارها دلم میخواست کامنت بزارم تا واقعا چراغی بشه در مسیر کسی
استاد من بارها در زندگیم گفتم بابا جز روح و روان و قلب ماهیچکی نمیتونه مشکل مارو بفهمه و بخواد حلش کنه کلید اصلی دست ماست
و همیشه به دوستام میگم این همه هزینه میدین مشاوره و نمیدونم روانشناس به جاش با ی خودکار تک تک موضوع رو بنویسین و از دل همین نوشته به مسیر اصلی هدایت میشین
چندین سال پیش وقتی رابطه عاطفی من تموم شد من مراجعه کردم به مشاوره و به قول جدیدا تراپی مثلا تا حال روحیم اوکی بشه
چند جلسه اول که من فقط با گریه حرف میزدم و اون خانم گوش میداد انگاری درد و دل من به مدت چند جلسه بود تا خانم متوجه بشه به چه منظور مراجعه کردم
بالاخره بعد از چند جلسه گفت برای اینکه بتونی این آقا رو فراموش کنی باید به بدی هاش فک کنی و اینکه شما فقط و فقط داری از خوبی هاش میگی و این همیشه برات میشه حسرت
خلاصه گفت برو مثلا ده مورد از بدی این آقا بنویس و جلسه بعد که مثلا میشه هفته بعد بیا صحبت کنیم.
منم خوشحال و خندان که روشی پیدا کردم که فراموش کنم و حالمو خوب کنم
استاد باورتون میشه یک هفته تمام من 24 ساعته فک میکردم این بدی هارو چی بنویسم و بهم هم گفته بود اینقدر اگزجره بنویسم که مثلا از دستش عصبی هم بشم
خلاصه ی هفته تمام کاملا ذهن من درگیر بدی این شخص شد و شاید باورتون نشه من در حد دو سه مورد تونستم بنویسم و اونم مساله خیلی خیلی کوچیک
وقتی جلسه بعد مراجعه کردم و صحبت کردیم مثلا در این چند مورد به حدی دلیل و برهان می اورد که من اصلا داشتم شاخ به دیوار میزدم که اگه این اقا منو دوست نداشته و برنامش سو استفاده از من بوده چه اجباری بوده این همه سال خودشو به زجر بکشه که به من برسه و برای بودن با من اینقدر با خانواده و دیگران درگیر باشه
میگفت دنبال نقشه ای بود
همش میگفتم خب چه نقشه ای اخه
اصلا در من و در زندگی من چیزی نبود که بخواد براش نقشه بکشه تازه با این وجود که هزاران مسال مربوط به زندگی منو اون هندل میکرد
میگفت به خاطر پول تورو میخواسته
که اون اقا حتی نمیزاشت ی جا من حتی ی ادامس بگیرم
خلاصه وسط صحبت کردن اون خانم من به حدی از این اقا عصبی شده بودم که چرا منو بازیچه قرار داده و واقعا تا مرز سکته داشتم پیش میرفتم
شخصی که خدا میدونه چقدر در این رابطه برای من و زندگیم و حتی کارم سنگ تموم گذاشت و پله های پیشرفت منو هموارتر کرد
خلاصه اون جلسه تموم شد و من برای جلسه بعد هم وقت گرفتم و ی سری جملات بهم گفته بود که مدام به اینا فک کن
من از اتاق اومدم بیرون و داشتم همون جملات رو میگفتم
وقتی سوار ماشین شدم دیدم من جملاتی میگم حرفایی میزنم خط فکری رو میخوام بسازم که هیچ جوره در راستای طرز فکر من نیس
گفتم من واقعا نمیتونم این موضوع رو حل کنم و باید از ی شخص دیگه کمک بگیرم که اونم فقط بتونه با توجه به گفته های من روشی ارائه بده که اصلا راه حل درستی نیست خب
خلاصه من کلا تراپی روگذاشتم کنار و خودمو دوختم به سایت
ی فایلی هست که اسمشو نمیدونم و درس عجیبی به من داد
گفت ادم هارو همنجوری که هستن بپذیرین
ادم ها که نمیتونن طبق خواسته و طرز فکر شما باشن و بابت هر چیزی هستن بهشون حق بدین
البته ببخشید شاید نتونم دقیقا همون جملات رو بگم ولی برداشتمو میگم
اینکه شاید ی ادمی در زندگیش به چالش هایی برخورده و اون جوری شکل گرفته و اونجوری شخصیتش ساخته شده باید بتونیم ادم هارو اون جوری که هستن درک کنیم
دقیقا همین فایل هزاران هزار درس به من داد که اگه اون شخص دیگه نمیخواد تو این رابطه باشه طرز فکرش اینجوری هست من نباید اینقدر خودخواه باشم که بخوام اونو تغییر بدم طبق میل و خواسته خودم
بارها خواهر بردارم از پدرم ایراد میگرفتن و میگفتن شرایط مارو درک نمیکنه
و من همیشه میگفتم چرا شما اونو درک نمیکنین؟
چرا درک ی طرفه میخواین؟
مگه پدر ما بچه ده ساله هست که هی در زندگی بخواد طرز فکرش رو تغییر بده
ی شخصی هست که 70 سال پیش با اون فرهنگ و رسم رسوم بزرگ شده و خط فکریش اینجوریه
میتونین تغییر بدین اصلا؟؟؟
شماها که تحصیل کرده هستین توانایی درک چنین شخصیتی رو ندارین چه برسه اون شخص که از کتاب و درس و نگرش و تفکر و عقیده اصلا علمی نداره
چندتا موضوع پدرش بهش گفته همونو کرده سر مشق زندگیش
و من بارها نقد میشدم چون تو چیزی نمیدونی اینجوری میگی اما من عمیقا اعتقادم این بود که ادم هارو همونجور که هستن درک کنیم
و بابت این طرز فکر بارها بارها دیدم چقدر خودم راحت بودم و راحت تونستم از خیلی مسائل عبور کنم
خدایا هزاران بار شکرت بابت ی آگاهی جدید و فوق العاده
خیلی ازت ممنونم که برام نوشتی و ممنون ترم که کامنت منو خوندی
خدایا هزاران بار شکرت که چراغی شدم برای ذهن بنده عزیزت
خدایا هزاران بار شکرت
امروز اتفاقا ی دوستم ازم سوالی پرسید
انگاری با توجه به شرایط زندگی خودش و زندگی پدرش به تضادی خورده بود
بهش گفتم ببین تمامی این شرایطی که مسببش میتونه ی انسان باشه در زندگی هست
مثلا مریضی و دزدی و دعوا و نارو زدن و کلاهبرداری
هر فعلی که فاعلش میتونه انسان باشه
و برای همه هم پیش میاد
اما نوع نگرش و خط فکری ما به این موضوع میتونه شرایط روحی و حالی مارو رقم بزنه
ماها که دانشجو این مسیر هستیم و تعهد به قوانین مقدس جهانی در معرض چنین اتفاقاتی قرار نمیگیریم و فرضا برای اطرافیان ما هم رخ بده با نگرش صحیح و درست درسشو میگیریم و به نکات مثبتش فکر میکنیم.
به قول ی نفر میگفت مریضی چه نکته مثبتی داره
گفتم نکتش این هست هنوز زنده ای و جا برای زندگی و سپاس گزاری داری
گفت تصادف چی
گفتم درس قانون راهنمایی و رانندگی رو بهت میده
گفت اگه یکی بهمون زد چی
گفتم یاد میگیری بفهمی دلیل اتفاقات غیر مترقبه چیه
و مث بچه ها هزارتا سوال تا ی جا مچ منو بگیره
گفتم ببین سر خودت درد نیار
تو در دنیای امانی قرار داری و ی زندگی امانی هم بهت خدا داده
مالکیتی در کار نیست
پس از داشته هایت لذت ببر
و برای نداشته هایت تلاش سالم کن
تلاشی که سبقتی نیست
تلاشی که رقابتی نیست
تلاشی که مقایسه ای نیست
تلاشی که حسادتی نیست
تلاشی که چشم و هم چشمی نیست
تلاشی که اسیب زدن و چشم دیگرون درآوردن نیست
تلاشی که معنیش میشه قدم بر داشتن برای نزدیک شدن به خدا به همون صاحبخونه اصلی و صاحبخونه ای که از قبل از اومدن تو غذا و میوه و چایی برات اماده کرده و حتی خونه رو هم به یمن ورود تو پاکسازی کرده. همین قدر ساده
دوست قشنگم
امروز دوستم در مورد شرایط باباش حرف میزد
کامنت من در مورد شرایط بابام
و تضاد شما هم در باره پدر
الهی قربون بزرگی خدا برم
چه همزمانی فوق العاده ای
اگه اسمش معجزه نیست پس چی میتونه باشه.
و فقط اینو میتونم بگم همه ماها روی این کره خاکی فرضا اشتباهی هم کرده باشیم هممون اولین باره پا به دنیا گذاشتیم و اولین باره داریم زندگی رو تجربه میکنیم
پس نمیتونیم کسی رو قضاوت کنیم.
همه ما اولین باره داریم با این نوع زندگی دست و پنجه نرم میکنیم.
فقط وظیفه ما لذت بردن از شرایط خودمون هست و درک کردن شرایط دیگران
سلام به استاد عزیزم مریم جانم و همه دوستان نازنینم در این محفل توحیدی.
خداوندم مرا به راه راست هدایت فرما راه کسانی که به آنها نعمت داده ای…
در این مورد بنده سررشته ای بس بلند و بالا دارم که می نشستم به اتفاقات بد گذشتم رفتارهایی که باهم شده و خلاصه هر جایی که ناراحتی داشتم فکر میکردم و از اون جایی که یکجانبه به قاضی میرفتم حقم همیشه خدا با من بوده و چنان احساس قربانی شدن و مورد ظلم قرار گرفتن بهم دست میداد که اشکام میریخت تو مغزمم دعوا و جر و بحث با اون طرف و احساس بددددد یعنی در حدی که مینشستم تو خونه نمیتونستم ساده ترین کارامم بکنم از زمین و زمان میبریدم از بس تو حال بد میرفتم و جوری بود که واو ب واو اتفاقات منفی رو مرور میکردم خصوصا خصوصا تو رابطه با همسرم جوری خاطرات منفی رو مرور میکردم از عمد که یادم نره با من چه رفتاری کرده یادم نره چجوری فلان جا دلمو شکسته( حالا چی مثلا من گفتم بیا بریم این وسیله شهربازی ایشون میگفت اول بیا بریم این وسیله گفت و گو های ذهنیم معلومه منو دوست نداره حرف من براش مهم نیست و…یعنی در این حد جزئی نگر و مسائلی که الان بهش فکر میکنم هنگ میکنم من این بودم واقعا )
خلاصه همیشه اتفاقات بد گذشتم رو با خودم تکرار میکردم و جالب اینجاست که فکر میکردم کار درستی هست و اینا تضاده و من باید به خودم یادآوری کنم و باعث بشه به خودم بیام پس باید همیشه با خودم مرور کنم ک یادم نره (به قول استاد از اون ور خر افتاده بودم بدم افتاده بودم)
این حالت تا همین اخیرا هم ادامه داشت با اینکه من فایل های استادو گوش میکردم قانون رو میشنیدم ولی نمیفهمیدم یعنی تا یه جایی پیش میرفتم ولی باز دوباره یه خاطره از گذشته هم چیزو خراب میکرد و چنان زمینم میزد که تا چند وقت نمیتونستم به خودم بیام (وی به شدت حساس و زود رنج بوده)خلاصه تا رسیدیم به دوره خفن همجهت با جریان خداوند و شروع کردم به گوش دادن و اونجا یه باگ بزرگ پیدا کردم که آره من دارم مومنتوم رو درست میکنم خوبم درست میکنم اما اما در جهت منفی و چنان در این کار تبحر دارم که مدال طلا برازندمه
خلاصه با همجهت مغزم یه کوچولو شروع کرد به کنکاش و جست و جوی داخلی و چیدن پازل ها و بله دیدم چه کردم من با خودم و از اون موقع تا الان دیگه سعی کردم نمیگم همیشه تونستم اما خدایی خیلی خیلی بهتر شدم هم تو حیطه کنترل ذهن هم جلوگیری از ایجاد مومنتوم منفی و ایجاد مومنتوم مثبت و حفظش…
خیلی این روزا راحت تر شدم یعنی آگاهانه افکارم رو دستم گرفتم آگاهانه از ناخواسته ها اعراض میکنم آگاهانه خودم رو بمباران دارم میکنم با فایل های استاد کامنت های دوستان من خیلی وقته ک توسایت هستم ولی کامنت خیلی خیلی کم میذاشتم اما همیشه کامنتهای دوستان رو میخوندم و چقدر من درس گرفتم از کامنت ها چقدر با بچه ها اشک ریختم چقدر خندیدم چقدر کامنت ها قشنگن چقدر حس خوب دارن کامنتهای سعیده جان شهریاری ،اسدالله خان ،فاطمه جان و آقا رسول ،آقا ابراهیم خسروی و خیلی دیگه از دوستان عزیزم و البته که موتور کامنت نویسی من با خوندن کامنت های الهام جان سیاوشی شروع شد چنان تاثیری یکی از کامنت های الهام جان روی من گذاشت که من فقط اشک ریختم و روزی نیست که به خودم کنترل ذهن الهام جان رو در اون شرایطی که داشت به خودم یادآوری نکنم وقتی دیدم الهام جان تو اون شرایط میگه من مسؤل اتفاقات زندگیمم من اینا رو خلق کردم من تسلیم شدم من استاپ کردم گفتم همینه منم باید مثل الهام جان دست از تقصیر رو گردن این و اون انداختن بردارم و انگشت رو بگیرم سمت خودم خودم رو درست کنم جهان بیرون از من خودش درست میشه من نیازی نیست چیزی رو از بیرون تغییر بدم همه چیز درون منه….
خداوندم رو سپاسگزارم که به محض اینکه من پروژه گام به گام رو تموم کردم گفتم دلم میخواد از دسته های سایت یکیو انتخاب کنم و بشینم رو فایلش کار کنم و دست برقضا من دسته توانایی کنترل ذهن رو انتخاب کردم و استاد هم دقیقا فایلی با همین مضمون گذاشتن خدایا خدایا اصلا ببین تو فقط پا بزار تو مسیر خدا همه چیزو فراهم میکنه همه جوره هدایتت میکنه همه جوره آگاهت میکنه امروز داشتم فایل قانون جذب در قرآن رو گوش میدادم و نت برداری میکردم و کلمه حزن که چقدر استاد قشنگ بازش کردن خدایا سپاسگزارم
جز این نیست که گفتگوى محرمانه [بى منطق و رازگویى بى دلیل] از [ناحیۀ] شیطان است تا مؤمنان را اندوهگین کند، ولى نمى تواند هیچ گزندى به آنان برساند مگر به فرمان خدا و مؤمنان فقط باید بر خدا توکل کنند [که توکل کننده به خدا از گزند شیطان مصون است ]
*
احساس خوب =اتفاقات خوب
به قول استاد با هر دلیل و منطقی که برای خودم دارم و به خودت حق میدم غمگین باشم باید بدونم جهان هستی پاسخش به من همون چیزی هست که قانونشه جهان دلش به حال من نمیسوزه یا به خاطر من قانون عوض نمیشه
قانون یه چیزه احساست خوب باشه حالت خوبه احساست بد باشه حالت و شرایطی که تجربه میکنی هم بده میخوای پیامبر باشی میخوای کافر باشی میخوای یهودی باشی هر کسی که باشی قانون یکسانه…
خداوندم سپاسگزارم برای آگاهانه توجه کردنم به روی خوبی ها
خداوندم سپاسگزارم برای بهتر شدنم در اعراض از ناخواسته ها
خداوندم سپاسگزارم برای جریان همواره جاری خیر و برکت
خداوندم سپاسگزارم برای جریان همواره جاری فراوانی
خداوندم سپاسگزارم برای هدایتی که هر لحظه شامل حالم میکنی
خداوندم سپاسگزارم برای رحمان و رحیم بودنت
خداوندم سپاسگزارم برای تواب بودنت
خداوندم سپاسگزارم برای این سایت فوق العاده
خداوندم سپاسگزارم برای استاد عباسمنش فوق العاده
خداوندم سپاسگزارم برای دوستان نازنینم و کامنتهای فوقالعاده شون
خدا هیچ کس را جز به اندازۀ توانایى اش تکلیف نمى کند هر کس عمل شایسته اى انجام داده به سود اوست، و هر کس مرتکب کار زشتى شده به زیان اوست [مؤمنان گویند:] پروردگارا! اگر فراموش کردیم یا مرتکب اشتباه شدیم، ما را مؤاخذه مکن پروردگارا! تکالیف سنگینى بر عهدۀ ما مگذار، چنان که بر عهدۀ کسانى که پیش از ما بودند گذاشتى پروردگارا! و آنچه را به آن تاب و توان نداریم بر ما تحمیل مکن؛ و از ما درگذر؛ و ما را بیامرز؛ و بر ما رحم کن؛ تو سرپرست مایى؛ پس ما را بر گروه کافران پیروز فرما
سلام ودرود استاد عزیزم سپاس از شما بابت این فایل عالیتون مثل همیشه
استاد تجربه ای که خودمن داشتم اینه که چند سال پیش با همسرم دچار ناراحتی شدم که خیلی برام سنگین بود ومدتی با این مسئله سپری کردم اما چون مدام افکارم مرا اذیت میکرد ونمیدونم چرا اینقدر تبلیغ مشاورها جلوی چشمم میومد من به یک مشاور مراجعه کردم ایشون از من خواست تمام جزئیات مسئله را براش باز کنم ولی با هر جمله ای که به زبانم می آمد انگار هزاران برابر آن درد برای او اتفاق افتاده وچنان نوچ نوچ میکرد. وسر تکان میداد که من فکر میکردم من بدبخت ترین زن روی کره زمینم وقتی بعد یک ساعت از دفترش اومدم بیرون ،حالا بماند که هزینه ی بالایی هم ازم گرفته بود چشمانم اشک آلود وناامیدتر از قبل شدم بااینکه گفته بود باید یک مدتی مراجعه کنم اما هربار که چهره اش جلو چشمم میومد از زندگی ودنیا سیر میشدم من هرگز بعداز اون روز به روانشناسی مراجعه نکردم استاد من سعی کردم خودم به خودم کمک کنم ولی خوب هربار خاطرات را مرور میکردم واز طرفی زندگیم راهم دوست داشتم چند سالی گذشت ومن زندگیم بهتر وبهتر شد اما یک روز حالم به شدت بد شد وبعداز مراجعه به پزشک فهمیدم من دچار پانیک شدم دکترم بهم قرصهای اعصاب تجویز کرد ومن که هیچ اعتقادی به این قرصها ندارم از خدا خواستم هدایتم کنه چون دکتر گفت حداقل یک سال باید بخورم
از آنجا که باعشق از خدای عزیزم خواسته بودم خیلی اتفاقی با یک همسایه ای که یک کوچه هم با ما فاصله داشت توی یک مجلس قرآن اومد جلو وگفت چه صوت زیبایی داری خیلی لذت بردم واین شد باب دوستی من وایشون
خلاصه همون روز از من خواست باهم به باشگاهی که ایشون یک مدتیه میره برویم اولش مقاومت کردم ولی بعد راضی شدم وبه خداوندی خدا این فرشته ی مامور نجات من بود وقتی شروع به ورزش کردم حالم بهتر شد ومن که یک ماهی بود از اون قرصها مصرف میکردم یک جا اونها را داخل سطل زباله گذاشتم والان که 7سال از اون روز میگزره من نه یک دونه قرص خوردم ونه یک روز غیبت کردم وعاشقانه باشگاه میرم وهرروز هم رابطه ی عاطفیم زیباتر میشه وهم الان که 5ساله با مسیر خودشناسی وبا شما که دوساله آشنا شدم جوری روی خودم کار کردم که به راحتی تونستم منی که باورم نمیشد بتونم تحمل داشته باشم مرگ پدرم راباور کرده وذهنم را کنترل کنم خداراشکر که دراین مسیر قرار گرفتیم وخیلی درسها از شما دریافت کردیم خدا خیرتون بده بی نظیرید
با سلام خدمت استادم و همه دوستان جان
موضوعی که میخوام در موردش صحبت کنم بیان درس هاییه که از مرور گذشته گرفتم، گاهی واقعا لازمه یه نگاه به گذشته بندازیم تا بدونیم چه باورهای ریشه ای محدودی در ما وجود داره، اما منم مثل همه دوستان و استاد عزیزم قبول دارم موندن در گذشته تا جایی درسته که بتونیم درس هاش رو بگیریم و ممنتوم منفی نگیریم
درسی که من گرفتم در مورد قضاوت کردن در مورد دیگرانه، موضوعی که توی کامنت قبلیم در موردش تجربه اخیرم رو گفتم و گفتم جهان چجور با چک و لگد بهم درس داد و من با مرور خاطرات گذشته درس هاش و گرفتم
کامنت قبلیم نوشته بودم پیش شرط اینکه تحت تاثیر فرکانس منفی دیگران قرار نگیرم اینه که قبل از اون فرکانسی هم جنس رو نفرستاده باشم، یعنی اگه قضاوت شدیم و ناراحت شدیم باید متوجه بشیم که قبلا کسی و حتما قضاوت کردیم
فکر کردم این نظر که دادم بر اساس چه قانونیه و خدایی نکرده چیزی خلاف قانون نگفته باشم… آموزش های استاد رو که در ذهنم مرور کردم و بیان ساده ایشون رو، یادم اومد استاد در یک فایلی در دوازده قدم به این مفهوم اشاره کرده بود که “نمیشه باور فراوانی داشته باشی و در عین حال دست به دزدی بزنی!” و یا در جای جای آموزش ها به این نکته اشاره میکنند که رفتار ما نشان باورهای ماست و باورهای ما در هر لحظه دارند فرکانس متناسب رو برامون میفرستند و اتفاقات هم ارز رو برامون رقم میزنند، حالا این قانون در مورد قضاوت و یا هر ویژگیی که با اون درگیریم هم صادقه و ریشه در باور داره،
مثلا در مورد همین قضاوت :
نمیشه من کسی و قضاوت کنم ( یعنی باور داشته باشم که دیگری این ویژگی منفی داره + این ویژگی منفی به من صدمه میزنه + این ویژگی منفی خجالت آوره + اون باید از داشتن این ویژگی منفی خجالت بکشه + اون باید از این ویژگی منفی درد بکشه و و و ) و بعد بر اساس این باورهای محدود و مقایسه ای، کسی دیگر نیاد من و قضاوت کنه و یا من از قضاوت دیگری ناراحت نشم ….
وقتی من قضاوت کنم یعنی باورهایی دارم که این عمل از من سرزده
و این یعنی نگاه کردن به ویژگی های منفی دیگران
و قضاوت کردن شان یعنی داشتن انبوهی از باورهای محدود کننده در من
و وقتی این باورها در من باشه، چجور میشه من قضاوت نشم و یا از قضاوت دیگری ناراحت نشم
پس باید خیلی حواسم باشه کسی و قضاوت نکنم و فریب ذهنم نخورم
و اما این موضوع در قران
چند نمونه مهم:
نهی از پیروی از گمان و حدس
وَلَا تَقْفُ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ ۚ
«از چیزی که به آن علم نداری پیروی مکن»
(اسراء، 36)
این آیه میگوید بدون علم و آگاهی، اظهار نظر یا قضاوت نکنیم.
نهی از بدگمانی و تهمت
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ…
«ای مؤمنان! از بسیاری از گمانها بپرهیزید که بعضی از گمانها گناه است…»
(حجرات، 12)
سپردن داوری نهایی به خدا
إِنَّ رَبَّکَ هُوَ یَفْصِلُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَهِ
«پروردگار تو در روز قیامت میان آنها داوری خواهد کرد»
(نحل، 124)
یعنی داوری نهایی درباره درست و غلطِ کارها با خداست، بسپاریم به خدا و ما به نیازی نیست به نکات منفی توجه کنیم …
نهی از شهادت یا قضاوت بر اساس شنیدهها
وَإِذَا جَاءَهُمْ أَمْرٌ مِّنَ ٱلۡأَمۡنِ أَوِ ٱلۡخَوۡفِ أَذَاعُواْ بِهِۦ وَلَوۡ رَدُّوهُ إِلَى ٱلرَّسُولِ…
«وقتی خبری به آنها میرسد، بیسنجش آن را پخش میکنند، در حالیکه باید آن را به پیامبر و صاحبان نظر برگردانند…»
(نساء، 83)
یعنی نباید سریعاً بر اساس شنیدهها قضاوت یا واکنش نشان داد.
خدایا شکرت که من رو متصل کردی به این سایت الهی تا باز تمرکزم بر روی درک قانون باشه و بسیار الگوهای موفق از دوستان هم فرکانسی ام
موفق و موید باشید
سلام و درود خدمت استاد عزیزم
سپاسگزارم از شما برای تهیه این فایل عالی که باعث شد یکی از بزرگترین دستاوردهای خودم که به وسیله عمل کردن به آموزش های شما در زندگیم خلق شد رو برای خودم مرور کنم .
استاد عزیز ، من هم قبل از آشنایی با شما شرایط روحی بسیار نامناسبی داشتم که در فایل های محصولات بارها اشاره کردم ، از دعواهای بسیار شدید با همسرم و خانواده همسر و اقدام چندین باره برای جدایی و اوضاع نامناسب در محیط کارم.
قبل از آشنایی با مباحث شما و درک قوانین جهان ، مثل همه مردم من به برای حل مشکل خودم به دکترروانشناس مراجعه کردم.
این دکتر معروف با قاطعیت اعلام کرد که نه تنها همه افراد بزرگسال به داروی آرام بخش نیاز دارند ، بلکه داروی آرام بخش باید در لوله کشی آب شهری ریخته بشه و حتی کودکان هم باید از داروی آرام بخش برای ساکت کردن ذهن و کم شدن احساس بد استفاده کنند .
من مصرف داروی سرترالین رو با دوز 50 شروع کردم و رفته رفته بدنم به این دارو مقاوم شد و مجبور شدم تا دوز 150 زیادش کنم .
لطف و رحمت خداوند شامل حال من شد و من با شما و آموزشهای شما در اردیبهشت سال 99 آشنا شدم و رفته رفته با درک صحیح از آموزشهای شما ، به غلط بودن کامل مسیر روانشناسی و روانکاوی پی بردم.
من حضور در کارگاه های روانشناسی رو هم تجربه کردم و خیلی جالبه که مکتب های مختلف روانشناسی همدیگر رو قبول ندارند!
و اون دکتر عزیز که در کارگاه آموزش می دادند ، قبول داشتن که برخی افراد در روند – به اصطلاح درمان – شرایط بسیار بدی رو تجربه می کنند و اگر طرف اهل دارو نبوده ، با جلوتر رفتن مسیر درمان روان شناس مجبور به استفاده از داروی آرام بخش شده .
چند روز پیش در فیلیمو برنامه آقای سروش صحت رو نگاه می کردم که یک دکتر روان شناس بسیار معروفی رو به برنامه آورده بود . آقای صحت سوالات بسیار خوبی رو از این دکتر عزیز می پرسید ، ولی خیلی جالبه که جواب اکثر این سوالها باز بود و جواب قاطع و مشخصی براش نداشت.
از همه جالب تر ! این دکتر عزیز شرایط روحی و شرایط مختلف زندگی آدم ها رو فقط به گذشته مربوط می دونست و عملا اعلام کرد که مسیر گذشته و کودکی انسان باعث خلق شرایط فعلی میشه .
شرایطی مثل محل زندگی و کابل فشاری قوی! ، تحصیلات پدر و مادر ، رفتار اطرافیان و سایر عوامل این چنینی!!!
و این دکتر عزیز از همه بدتر به این مسئله تاکید داشتند که رفتارهای ما از DNA ما نشات می گیره!!!
این دیگه واقعا جالب بود!!
یعنی خشم و نفرت و عصبانیت و پرخاشگری و ترس و هر نوع رفتار غلطی به وسیله ژن به ما منتقل شده و تغییر دادنش کار نشدنی هست!!!
استاد عزیز ، میخوام به یکی از بزرگترین نعمت های خداوند در زندگی که با عمل کردن به آموزش های شما در زندگیم خلق کردم در این کامنت اشاره کنم .
آشنایی با قوانین بدون تغییر خداوند ، درک بهترِ این قوانین و به کارگیری آگاهانه و متعهدانه این قوانین در زندگیم
از روزی که با مباحث آموزشی شما آشنا شدم ، نگاهم به زندگی تغییر کرد .
اصلی ترین تغییر نگاه من نقش خالق بودن خودم در زندگی بود .
با درک بهترِ این اصل و این قوانین بدون تغییر خداوند و درکل قوانین کیهانی ، به این آگاهی رسیدم که بیشتر روش های درمانی که به عنوان روان شناسی و روان کاوی به خورد مردم داده میشه ، اشتباه هستند.
قدرت قوانین خداوند بسیار فراتر از مکتب روان شناسی هست .
یکی از این قوانین که در این فایل به خوبی اشاره کردید بحث اعراض هست.
که در مباحث قرآنی بارها به این موضوع مهم تاکید کردید .
بحث اعراض از نازیبایی ها و ناخواسته ها یکی از اصلی ترین دلایل غلط بودن این روش های به اصطلاح درمانی هست.
حالا این نازیبایی می تونه در گذشته باشه یا در حال و یا بدتر از همه این نازیبایی رو در آینده برای خودمون متصور بشیم.
حالا نازیبایی در رفتار یا در کار یا در روابط یا هر موضوعی.
با توجه کردن به نازیبایی در هر زمانی ، این فرکانس تقویت شده و در آینده زندگیمون بیشتر و بیشتر تجربه خواهد شد .
ولی روان شناسی میگه که باید بری از زمان کودکی تمام اتفاقات بد رو مرور کنی ، مکتوب کنی و بد پاره کنی و بریزی دور!!!
غافل از اینکه با این کار این احساسات بد بسیار قوی تر و تازه تر میشن و دیگه انسان نمی تونه در ذهن و وجود خودش خداوند رو پیدا کنه ، چون سرشار از احساسات بد شده .
با درک بهتر قانون اعراض از نازیبایی ها (حتی درگذشته) فهمیدم که یکی از وظایف اصلی من برای تغییر شرایط آینده زندگیم ، توجه نکردن به نازیبایی ها و توجه کردن آگاهانه به نکات مثبت زندگیم و توانایی هام و داشته هام هستند .
با این کار روی کاشی سیاه ذهنم (نازیبایی ها و خاطرات بد گذشته) رنگ سفید می پاشم و رفته رفته به یک قدرتی می رسم که به راحتی هر انسانی که به من بدی کرده رو می بخشم.
استاد عزیز ، این باور که من خالق زندگیم هستم ، اصلی ترین باور برای تغییر شرایط زندگیم بود.
این باور که شرایط آینده من (یک ساعت و یک روز و یک ماه و یک سال بعد) حتی به اندازه 0.001 درصد به تجربیات و اتفاقات گذشته من ربط نداره بلکه به افکار و باورهای این لحظه من ربط داره ، باعث شد با تعهد بیشتر روی خودم کار کنم .
این باور رو تقویت کردم و به لطف الله داروی سرترالین رو با دوز 150 کلا کنار گذاشتم ، و شدم خالق شرایط زندگیم.
این تغییرات بزرگ در زندگیم در تمام ابعاد رقم خورد که در کامنت های محصولات اشاره کردم.
از ارتقا شغلی بعد از 18 سال
افزایش درآمد عالی
خودباوری و قدم برداشتن در مسیر خلق ارزش
خلق محصول آموزشی خودم در مورد تناسب اندام و تغذیه و راه اندازی سایت شخصی
بهبود روابط زندگیم و سایر دستاوردهای بسیار ارزشمند که همگی با عمل کردن متعهدانه به آموزشهای شما استاد عزیز برای من خلق شدند.
با این باور درست که از آموزش های شما آموختم ، وقتی پای صحبت یک دکتر روان شناس می شینم ، به راحتی قدرت های درونی خودم و اختیار عمل بی نهایتی که دارم رو برای خودم مرور می کنم و پیش خودم می گم ،
جواد ، ببین چقدر از دسته معلولین ذهنی فاصله گرفتی…
آفرین به تو که خودت رو از این دسته معلولین ذهنی جدا کردی
اینقدر این احساس قدرت درونی لذت بخش هست که وصفش در قالب کلمات نمی گنجه.
در دنیایی که افراد متخصص در پزشکی و روان پزشکی شرایط فعلی افراد رو غیر قابل تغییر عنوان می کنند و اصرار دارند که همین تهواره ها و افکار غلط باید زندگی کرد ،
ما به ابزاری مسلح هستیم که فراتر از هر نظریه و روشی پزشکی هست ،
این که من توانایی کامل و بی نهایت برای تغییر شرایط زندگیم در تمام ابعاد دارم و هیچ شرایط نازیبا و نادلخواه ، ماندگار و همیشگی نیست.
دکل فشار قوی! ، محل زندگی ، رفتار پدر و مادر و اطرافیان با من هیچ کدوم ربطی به شرایط آینده من ندارند ، من در آینده شرایطی رو تجربه خواهم کرد که الان با کانون توجه ام به اون موضوعات تمرکز می کنم .
من با ورودی هایی که الان به ذهنم می دم ، فرکانس هام رو به جهان ارسال می کنم و شرایط آینده هم هماهنگ با همین فرکانس ها خواهد بود .
استاد درک این موضوع که ما خدایی هستیم در این کیهان ، به من کمک کرد تا با امید و انگیزه و تعهد بیشتر روی خودم کار کنم .
احساس ارزشمندی که در آموزشهای شما در خودم پیدا کردم ، کاملا مخالف اون چیزی بود که در مذهب به من گفته شده بود و اتفاقا نگاهی که علم روان شناسی هم به انسان و علت اصلی شرایط مختلف انسان ها داشت ، برخلاف قوانین کیهانی بود .
دوست داشتم برای خودم این دستاورد مهم رو مرور کنم و حواسم باشه که شرایط خوبی که الان دارم به دلیل تغییر ورودی هام بوده ، به دلیل متفاوت نگاه کردن به مسائل زندگی بوده .
استاد عزیز بینهایت سپاسگزارم برای تهیه این فایل بسیار ارزشمند.
برای شما ، خودم و همه دوستان عزیزم آرزوی سلامتی و خوشبختی و ثروت و شادی روز افزون دارم.
این مسیر زیبا برای همیشه ادامه دارد .
خدانگهدار
سلام آقای بایرامی گرامی
خوشحالم و سپاسگزارم از خدای مهربونم که امروز در مدار خواندن آگاهی های این فایل بودم و کامنت شما روزیم بود بهتون تبریک میگم بابت این همه دستاوردهای کوچک و بزرگ
اینکه این باور خالق بودن چقدر در ما ریشه دوانده باشه و بهش ایمان داشته باشیم ما رو در مسیر حل چالش های زندگی و تجربه خواسته هامون کمک میکنه خداروشکر از بدنه جامعه فاصله گرفتیم و دیگر خودمون رو در پدیدار شدن شرایط نادلخواه مقصر میدونیم و راه حلشو بلدیم و نمیگیم خدا خواسته قسمت این باید راضی به رضای خدا باشیم خدارو هزاران بار شکر
ممنون بابت این کامنت و آگاهی هاش که باعث شد این مطالب دوباره برای خودم مرور کنم
سلام بر استاد عباس منش و خانم شایسته و تمامی اعضای سایت
چقدر زیبا بود این فایل و کلید اصلی موفقیت در روابط در آن ذکر شد.
واقعا اگه ما هر جمعی که می شینیم بیایم از این بازی استفاده کنیم و بیایم از ویژگی های خوب هر نفر به نوبت صحبت کنیم چقدر روابط صمیمیت و احساس خوب در این جمع زیاد می شود اصا همه با هم میشن مثه یه خانواده
وقتی این بازی رو تصور کردم خودم کلی حس خوب گرفتم احتمالا همهی بچه ها این حس خوب رو در یافت کرده اند
واقعا همه چی در این دنیا میتونه آسان شکل بگیره
ما به راحتی میتونیم با تمرکز بر روی نکات مثبت تک تک افراد و توجه نکردن بر رفتار هایی که دوس نداریم با افراد بهترین روابط رو داشته باشیم
اگه سرشت ما خدایی باشه و قلبمون پاک باشه واقعا از این فایل احساس بسیار زیبایی میتونیم بگیریم
استاد سپاس گذارم واقعا شما در مسیر هدایت الهی هستین و بهترین مطالب رو در این سایت منتشر میکنین
این تمرکز بر نکات مثبت شما باعث شده این تعداد از اعضای سایت که همگی دوست داشتنی قلب پاک و هزاران نکات مثبت دیگه در این سایت جمع شوند
موفق و پیروز باشین️
سلام و درود
سلام استاد عزیزم
سلام مریم بانوی مهربان
سلام دوستان همراه
این فایل استاد یکی از کامنت دوستان را بررسی کردند و صحبت کردند
هیچکس کامل نیست هر انسانی اشتباهاتی دارد و طبیعی هست هیچ انسانی کامل نیست و این روش تفکر باعث میشه کینه و نفرت نداشته باشه و فرکانس آرامش و شادی میفرسته و باعث میشه در مومنتوم مثبت باشه و اتفاقات عالی را برای خودش رقم بزنه
یکسری بررسی کردن اتفاقات بد گذشته و موشکافی گذشته و باعث میشه نفرت و کینه آدم بیشتر بشه و باعث میشه در مومنتوم منفی قرار بگیرند و اتفاقات بد را برای خودشون رقم بزنند
یکسری درس گرفتن از گذشته کاملا درسته ولی در افکار منفی و کار اشتباه گذشته را بررسی کردن و خاطرات را کاوش کردن و با یاد آوردن آن خاطره فقط خشم بیشتر میشه و بد کردن حال و احساس این کار اشتباه هست و مومنتوم منفی ایجاد کردن و اتفاقا بد را برای خودش رقم زدن هست
میتونیم بینهایت درسهایی که از گذشته و کارهای گذشته بگیریم و تغییر در رفتار و افکارمون بدهیم این مورد در گذشته کاوش کردن درسته ولی خاطرات و اشتباه پدر و مادر را بررسی کردن بدترین کاوش در گذشته هست که نتیجه خوبی ندارد
استاد یه خانمی که باهاش آشنا هستم و با یه خانمی دیگه خیلی رفیق و وابسته هستند باهم کلاسی میروند و استاد دارند و انگار این استاد هرچه رو بگه نه اعوذ بالله خدا هست گوش میکنند
و یه روش اشتباه این استاد که همین خانمه برام تعریف کرد فهمیدم این اشتباهه و راه این استاد موشکافی کردن مشکلات گذشته هست ،و این خانم هم پدر و مادر داشته که یکسری مشکلات داشته ولی از بس بهش پرداخته و موشکافی کرده کم کم خودش و بیمار کرده تحت نظر دکتر اعصاب و روان و خیلی بد و هر روز بدتر میشه یعنی من دیدم از انسان سالم به انسان بیماری…تبدیل شده جالب اینکه نمیفهمه و خانواده اش میگند یک سری بهش حسودی کردند چشم خورده براش سحر و جادو کردند و …
یعنی خودشون هم دیدند چطور بوده و به چی تبدیل شده و تنها راه حلش چشم زخم و سحر و جادو پیدا کردند
ولی من بخواهم این مورد را بررسی کنم بیکاری این خانم و خیلی بها دادن همسر این خانم و کمبود عزت نفس و اشتباه استاد انتخاب کردن و چنان کم کم و مستمر پیش رفت که نفهمید از کجا خورده و توهم برداشته که خیلی میدونه و هیچکس هم نمیتونه بهش راهنمایی کند یعنی یه وقتی ببینم ایشون رو ترجیح میدهم بگو بخند کنم تا بخواهم وارد نصحیت و ارشاد بشم چون هیچ فایده ای ندارد و چون این مسیر که کلاس استاد رفتند یه پایه داشته و آن رفقیقی بوده که خیلی بهش وابسته بوده و در صورتی میتوانسته با این رفیق وقت بگذرونه که کلاسی باهم برند که این وابستگی به حدی هست خودش میگفت چهار روز خانم فلانی را ندیدم گفتم خوب نبیند اصلا گفت چرا میگم و نه مگه میشه دلم نمیتونه تحمل کنه و من با اینکه این خانم کلی برام با اخلاق و روحیات گذشته احترام داشتند ولی الان به خانمی تبدیل شده که قابل تحمل نیست و زندگی را برای خودش و اطرافیان خراب کرده و خیلی جالبه متوجه نمیشه از کجا خورده و آنقدر کاوش در رفتار پدر و مادر و اطرافیان در گذشته کرده که خیلی حال خودش بد کرده و مامان و باباش اینقدر بد نبودند جالبه وقتی در این مسیر قرار گرفت یه پیشامدهایی پیش اومد که رابطه اش با مادرش بدتر شد حتی قهر کردند و…یعنی همان مومنتوم منفی که فرمودید اتفاقات بد را برای خودش رقم زد
در صورتی که اگر بخشش را انتخاب میکرد الان نحوه و روش زندگیش زمین تا آسمون با الان فرق میکرد
استاد بینظیرید براتون بهترینها را براتون آرزومندم
در پناه خداوند یکتا شاد و پیروز و سعادتمند باشید
وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ ۖ وَلَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِی لَشَدِیدٌ
و [نیز یاد کنید] هنگامی را که پروردگارتان اعلام کرد که اگر سپاس گزاری کنید، قطعاً [نعمتِ] خود را بر شما می افزایم، و اگر ناسپاسی کنید، بی تردید عذابم سخت است.
سلام استاد عزیزم
یادمه مدتها پیش که با همسرم کتاب والدین سمی رو مرور میکردیم، اونم با این هدف که به گذشته بریم و کوتاهی هایی که در حقمون شده رو به یاد بیاریم و بعد با سوگواری و رها کردن از اون مسائل گذر کنیم، دقیقا عکس هدف کتاب در زندگیمون اتفاق افتاد و تا مدتها با یه حس ناسپاسی و نمک نشناسی به والدینمون نگاه میکردیم و خیلی اون کتاب درون ما رو زخمی کرد
یادمه همون موقع یه فایلی از شما رو شنیدیم که گفته بودید گذشته رو واکاوی نکنید که به احساس بد برسید، اگر به هر دلیلی عاملی در گذشته باعث یکسری آسیب ها در شما شده، شما با توجه به موضوعات مورد علاقه و خوراک ندادن به اون موضوعات، میتونید از اون مسائل گذر کنید (البته این عین جمله شما نیست ولی نقل به مضمون کردم)
و اما میخوام از تاثیر دوره هم جهت با جریان خداوند و حل این مسئله بگم…
وقتی با جریان خداوند یعنی جریان سپاسگذاری و شکرگذاری و در یک کلمه دیدن جلوه های ربوبی در تمام داشته هامون همراه میشیم، نه فقط نسبت به خداوند بلکه نسبت به تمام تجلیات خداوند شکرگذار و قدردان میشیم و از طرفی نسبت به موضوعات نادلخواه آرام آرام بی توجه میشیم
قبلا کار ذهن من پوشاندن خوبی ها و به یاد آوردن بدی های افراد بود..اما آرام آرام به جایی رسیدم که نسبت به خودم با تمام بالا و پایین هایی که داشتم قدردان هستم، نسبت به والدینم و تمام تلاش هایی که کردن،فارغ از نتیجه ای که داشته
حتی اینقدر لطیف شدم به فضل الهی که آچار فرانسه ای که باهاش پیچ ها رو سفت میکنم میبوسم وازش قدردانی میکنم!!
لقمه ای که میخوام در دهان بزارم میبوسم و با عشق نوش جان میکنم
چند روز پیش پدرم با قلب بیمارش اومده بود خونه ما که بهم در بازسازی خونه کمک کنه
و طبیعیه که ماها بعضا دچار اشتباهات میشیم، و پدرم بنده خدا یه جاهایی رو اشبتاه دریل میزد یا ممکن بود بعضی جاها با روش خودش بخواد کار رو انجام بده…
ذهنم مقاومت میکرد و مدام بهم میگفت چرا بابا اینجوری میکنه، ببین زحمت ها و هزینه هات رو داره از بین میبره..این کاغذ دیواریه اینقدر هزینش شده حالا داره خرابش میکنه و …
یهو به خودم اومدم و این جمله رو در قلبم به خودم گفتم.. ای انسان ناسپاس… و سریع جلوی وراجی هاش رو گرفتم و همون لحظه توبه کردم
به قول خداوند إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّیْطَانِ تَذَکَّرُوا فَإِذَا هُمْ مُبْصِرُونَ
یه لحظه بصیرت اومد و صدای ذهن ساکت شد و صدای قلب بلند شد
ببین با این قلب مریضش اومده داره وقت میزاره که کار تو راه بیفته..پدری که هر چه داشته از وجودش برای شماها گذاشته
و قلبم پر از احساس لطافت و قدردانی شد و رفتم سمتش
دست نازنینش رو گرفتم و مدام بوسیدم و به صورتم مالیدم..
و با همه وجودم ازش تشکر کردم
و سرم رو بالا نیاوردم که اشک هام رو نبینه
نگاه شاکر، انسان رو و قلب انسان رو زنده میکنه، دردهای روانی رو درمان میکنه، انسان رو به خدا پیوند میزنه..
فقط باید با خدا هم مسیر و هم جهت بشیم..حق رو ببینیم و ناحق رو بپوشونیم و نادیده بگیریم
سلام دوست عزیزم
چقدر لذت بردم از این کاری که کردید که دست پدر نازنینتون رو گرفتید و بوسیدید.چقدر دلم میخواد منم مثل شما همین رفتار رو با مادرم داشته باشم.
اما نمیدونم چرا هرگز نتونستم این کارو بکنم من حتی مادرم رو تا حالا نبوسیدم اون منو بغل میکنه میبوسه اما من فقط سرم رو میگذارم روی شونش.من کلا تو این زمینه خیلی ضعیفم.
خدا کمکم کنه درست بشم.
سلام به شما خواهر گرامی
راستش برای من هم سخت بود
ولی یه نکته ای هست
گاهی میشه باورها رو تکاملی با اقدامات عملی تغییر داد
مثالهاش زیاده … مثل انفاق..یا حتی جهاد که هدف اصلیش رشد افراد بوده تا تمرکز بر نابودی یک جریان خاص…یا سکوت در برابر جاهلان و …
این اقدامات عملی حتی گاهی میتونه به اندازه ساعتها فایل گوش دادن اثر گذار باشه
مثالش همین تمرین تبلیغ بازرگانی استاده که بریم تو مترو خودمون رو معرفی کنیم
و ویژگی های شخصیتیمون رو بیان کنیم با نگاه یه فروشنده
اما یکی از همین اقدامات که هم انسان رو خاضع تر میکنه و تکبر رو زایل میکنه بوسیدن دست پدر و مادره..من حتی با اینکه بسیار سختم بود پای مادرم رو هم بوسیدم
کی این کار رو کردم؟
زمانی که ذهنم خیلی جلوی پدر و مادرم منم منم میکرد
البته که باید تشخیص بدیم که این اقدام برای رشد معنویه یا خدای ناکرده از روی شرکه
خیلی جالبه که بوسیدن دست میتونه انسان رو ساقط کنه و میتونه انسان رو رشد بده
همه چی به هدف ما بستگی داره
پس قدم اول اینه که بررسی کنید که چرا نسبت به مادرتون این مقاومت رو دارید
و بعد اقدام مقتضی رو برنامه ریزی کنید..شاید اصلا نیاز به بوسیدن دست نباشه
شاید با توجه به باورهای محدود کننده ذهنتون که مانع این کار میشه، بهترین اقدام
مثلا کمک به مادر در کارهای خونه باشه..همه چیز به خودشناسی شما برمیگرده
مثلا نظم و تمیزی چیز خوبیه اما اگه احساسمون بهش گره بخوره باید چاره بشه
در مورد خودم مثلا میزاشتم بچه ها خونه رو به هم بریزن..و نمیتونید تصور کنید چقدر ذهنم رنج میکشید..مثل ترک اعتیاده
ولی آرام ارام اون حالت برطرف شد..الان من یه آدم منظم هستم که از بی نظمی خیلی رنج نمیکشم که البته هنوز کلی جای کار داره
موفق باشید
سلام به استاد عزیز بزرگوارم و مریم جان عزیز و تمامی دوستان گرامی .
چن مورد از اتفاقاتی در گذشته برام رخ داده بود که امروز یادم اومد و به خاطرش سپاسگزاری کردم چرا که سرانجام به خیر و خوشی گذشتش رو خواستم اینجا با دوستان به اشتراک بذارم . یکی آپاندیسم بود که کلاس پنجم ابتدایی بودم یه هفته دل درد شدید داشتم که متوجه نبودم به چ علتیه ؟!! بعد از گذشت یک هفته که دکتر رفتم خیلی اورژانسی بستری و عملم کردن یادم میاد نصف شب بود .
دکتر گفت اگه دیرتر اوورده بودید ممکن بود آپاندیسش بترکه که عواقب بدتری داشت .
زمانهایی که پسر و دخترم کوچیک بودن هر دوشونو یه بار تو بازار گم کردم خب طبیعیه که هر مادری وقتی بچه 4 سالشو گم میکنه به تکاپو میفته چرا که افکار بد سراغش میاد، در عرض همون نیم ساعت یا یه ساعت هزار بار میمیره و زنده میشه که خدا رو شکر بعدش بچههام سلامت پیدا شدن .
صدها بار شده حال خوبی نداشتم و پشت فرمون به قدری ذهنم درگیر نجواها و افکارهای منفی و گاهی خشم و عصبانیت بوده که اصلاً نفهمیدم چطور به مقصد رسیدم و هر باری که رسیدم مروری کردم که ببینم آیا چیزی تو ذهنم هست و احساس کردم فقط خدا منو رسونده .
بیش از صدها بار موقعه آشپزی کردن یا دستمو بریدم و یا سوختم که البته جزئی بودن ولی میتونسته جدی و پرخطر باشه همیشه خدا حواسش بهمون هست .
پسرم که کوچیک بود از اونجایی که خیلی خوشگل و شبیه دخترها بود منم موهاشو بلند کرده بودم زیباییش خیلی بیشتر به چشم میومد همیشه حس میکردم هرجا میرم چشش میکنن به موضوع چشم و زخم دقت نمیکردم و تمرکزی روش نداشتم اما طبق عادت هر وقت اتفاق بدی براش میفتاد چون همه میگفتن چشش کردن منم فکر میکردم چشمش کردن .وقتی چن سال بیشتر نداشت یه بار تو یکی از مهمونیا که خونه ی خودم بود بشقابهای میوه رو زمین چیده شده بود و پسرم با ذوق و هیجان زیاد داشت میدوید که یکی از چاقوها کامل رفت تو پاش و همسرم همون لحظه بدون فکر چاقو رو کشید بیرون . وای الانم که دارم میگم دلم ریش ریش میشه و سریع دکتر بردیمش بخیه خورد دکتر خیلی عصبانی شده بود که چرا چاقو رو از پاش دراووردیم ممکن بود به عصب یکی از رگهاش بخوره و آسیب خیلی جدی به پاش وارد بشه دقیقاً چند ماه بعدش وقتی از پلههای راهرومون داشت بالا میومد نمیدونم چطور یه دفعه فکش به یکی از پلهها خورد و کل لبش پاره شد پسرم بچه ی شر و شیطونی نبود اتفاقاً خیلی آروم بود ولی نمیدونم چرا این چند بار اتفاقای بدی براش افتاد لبش طوری پاره شد که هم بالا و پایینش بخیه خورد بچم تا یک ماه نمیتونست غذا بخوره . سر این داستانم خیلی اذیت شدم ولی باز بخیر گذشت .
تو طول زندگیم بارها اتفاق افتاده ماشینهایی با سرعت زیاد بعضی وقتا با مانور دادن از بغلم رد شدن طوری که زهرم ریخته و اون لحظه فکر کردم به ماشینم برخورد میکنن و هر بار خدا مراقبم بوده و اتفاق خاصی نیفتاده .
پاکی همسرم بعد از گذشت 8سال اول زندگیم هنوزم برام یه معجزه ست .
دوران بیماری پندمیک با این حال که از اون دسته افرادی نبودم که خیلی مراقبت و حساسیت داشته باشم به این داستان ولی برای خانواده ی من واقعاً به خیر و خوشی گذشت خیلی خوب احساس میکردم خداوند مراقبمونه .
یه چیز دیگه هم یادم افتاد سال اولی که رانندگی یاد گرفته بودم و بار اولی که خانواده ی همسرم سوار ماشین من شدن بقدری استرس داشتم که تو همون پیچ اول به یه موتوری زدم که اون دو تا پسر شوت شدن رفتن هوا ، وقتی پیاده شدیم هممون زدیم تو سر خودمون فکر کردیم حتماً ناقص شدن و باید بیمارستان برسونیمشون ولی دیدیم هر دو سالم هستن و هیچ اتفاق خاصی براشون نیفتاده و خودشون گفتن مشکلی نیست برید .اینجا که خیلی خدا بهم رحم کرد چون اگه اتفاقی میفتاد نمیتونستم تا آخر عمر خودمو ببخشم چون اونا خیلی جوون بودن و مقصر من بودم هیچ وقت فراموش نمیکنم خدا چ لطف بزرگی در حقم کردش .
یه خاطره ی دیگه هم تو ذهنم اومد . پسر جاریم نوزاد چند ماهه بود برادر شوهرم خونه نبود و به ما زنگ زد که دنبال خانمش و بچش بریم از اونجایی که من خیلی آدم عجولی بودم وقتی رفتم بالا به جاریم گفتم من بچه رو میبرم تو هم زود بیا پایین . نوزاد رو توی کری یر گذاشت و به من داد که ببرمش . اومدم که سوار ماشین بشم با این حال که کمربند کری یر رو بسته بودم بچه لیز خورد و افتاد کنار جوب نمیدونید چ حالی پیدا کردم بچه ی امانت ، اونم نوزاد وای خیلی حس بدی بود سریع بقلم گرفتم و نگاهی بهش انداختم دیدم آسیبی نخورده . نه تنها اون شب بلکه تا چندین ماه ذهنم درگیر اون اتفاق بود همش با خودم میگفتم اگه سرش میخورد به چیزی و آسیب میدید چ جوابی میتونستم به خانوادش بدم .؟!! اون موضوع رو مخفی کردم و وقتی که پسرش هفت هشت ساله شد اون جریانو براشون تعریف کردم و ازشون حلالیت طلبیدم بله اینجا هم خدا خیلی به فریادم رسید و خیلی مراقبم بود .
بارها شده چیزی رو خوردیم که مسموم شدیم اما اتفاق خاصی برامون رخ نداده و بعد از چند ساعت حالمون خوب شده چ بسا بعضیا با یه مسمومیت ممکنه دار فانی رو بگن .
سالهای خیلی قبلتر دوتا جراحی زیبایی داشتم که هر کدوم به بهترین شکل ممکن انجام شد. همیشه همه به به خاطرش غبطه میخورن البته کسانی که این نیازها رو دارن و میگن خیلی خوش شانس بودی خوب یادمه تو اتاق عمل همش با خدا حرف میزدم و میگفتم خدایا دستتو تو دستای دکتر ازت خواهش میکنم به بهترین شکل ممکن بدون هیچ عارضهای چیزی که میخوام انجام بشه و همینم شد هیچ وقت نه به مشکلی برخوردم و نه خاطر اذیتی شدم همیشه به خاطرش سپاسگزار خداوند هستم چون نیاز در خودم میدیدم انجامش بدم و خیلی بی سر و صدا و بدون اینکه کسی متوجه بشه حتی مادرم و یا دوستی با کمک و مراقبت همسرم عمل کردم و به خیر و خوشی گذشت .
بارها تو زندگیمون به خاطر اشتباهاتمون ورشکست شدیم و هر بار خیلی زود خدا کمکمون کرد و به حالت قبل برگشتیم .
یه بار یه اشتباه خیلی بدی در مورد دخترم انجام دادم سه چهار سالش بود هوا خیلی سرد بود و ما مسافرت رفته بودیم یه جا بچم کثیف شده بود ویلایی که کرایه کرده بودیم آبگرم نداشت از اونجایی که حساس بودم این بچه ی طفل معصوم رو با آب سرد شستم بچم خیلی چایید و خیلی اذیت شد خودمم چند روز درگیرش شدم خیلی میترسیدم اتفاق بدی براش بیفته چون اوضاعش اصلاً جالب نبود اینم از اون اشتباهاتی بود که به خاطرش خیلی خودمو سرزنش کردم و از خدا ممنونم که به خیر گذروند.
از خدا ممنونم هیچ وقت حوادثهایی مثل زلزله و سیل ندیدم و حتی حسش نکردم سپاسگزارم به خاطر خدایی که همه جا و همیشه مراقبم بوده و هست .
ایمان دارم اگه رها باشم خداوند بهتر از خودم عمل میکنه از وقتی که ایمانم رو نسبت به خداوند بیشتر کردم و روی اعتماد و ایمانم به خداوند و قوانینش بیشتر کار کردم با اینجور حوادثها مواجه نشدم و از این تضادها ندیدم . بازم شکر و سپاسش رو میگم ممنونم که انقدر هوامو داشته و داره .
مطمئنم میلیاردها بار بدون اینکه خودم متوجه بشم ازم مراقبت کرده.
در اینکه خداوند بزرگ و مهربانی داریم شکی نیست ، باشد که سپاسگزارش باشیم و در عمل ایمانمو بش ثابت کنیم .
امروز مروری به این خاطراتم داشتم خاطرات تلخی که درسهای زیادی برام داشتن و یادآور این بودن که خداوند خیلی مراقبمه .
استاد جونم مرسی .
ممنون و سپاس از شما بزرگوار
مرسی که هستید
الهی که همیشه باشید
به نام خداوند بخشنده و مهربان
من سیدمهدی اژدری خواه هستم ،36سال سن دارم
سلام استاد عزیز امیدوارم که همیشه شادوسلامت کنارخانواده محترمتون باشید .
من دوسال هست که اومدم توی قانون عشق وبه لطف خداوند زندگیم متحول وعالی شده طوری که باید ساعت ها درمورد معجزات واتفاقات خوبی که برام افتاده باید صحبت کنم .
من ازفایلهای رایگان شما استفاده کردم وزندگیم 180درجه تغییر کرده به لطف خداوند، ولی هنوز از بسته هاتون استفاده نکردم به لطف خداوند در اولین فرصت میخوام شروع به خریدن بسته ها کنم وخیلی جدی ومتعهدانه روی باورهایم کار کنم ،
باید ازخداوند تشکرکنم بخاطر شما که خالصانه و عمیق روی زندگی افراد تاثیر مثبت میزارید ،و به قول خودتون جهان را جای بهتری برای زندگی میکنید.منی که روی فایلهای رایگان شما تمرکز کردم و به قول شما بمباران کردم مغزم رااز فایلهای شما وباورهای خوب این همه نتیجه گرفتم ،قطعا بسته ها را که بخرم نتیجه های عالی و باورنکردنی میگرم .درمورد فایل تجربه من از کودکی دردناک تا آزادی درونی ،
من یادم به دوران کودکی خودم افتاد و تا قبل از اینکه با شما وقانون آشنا بشم دچار این خاطرات تلخ وحرفها وباورهای منفی و بدبینی ،شکستن عزت نفس و…..بودم ،طوری،که من یه سری حرفهایی را پذیرفته بودم که واقعا من همان آدمیم که بقیه میگن .
بیشترین تحقیر ومسخره ازطرف نزدیکانم بود ،مثلا من اگه تودوران کودکی یک یا دومرتبه کاراشتباهی میکردم یا چیزی رامیشکستم یا خراب میکردم نگاه بقیه به من این بود که توهیچ کاری را درست انجام نمیدی ،یا قبل ازاینکه بخوام کاری رو انجام بدم میگفتن مواظب باشید مهدی میخواد این کار را انجام بده الان خراب کاری میکنه .
کم کم من باورکردنی بودم که آدم دست و پا چلفتی هستم و این موضوع به مرور باورم شدوپذیرفتم و میمیگفتم کاریم نمیشه براش کرد من اینجوریم.
با وجود اینکه من پراز استعداد و خلاقیت بودم من عاشق نقاشی ومجسمه سازی بودم ،طوری که خدادادی بدون اینکه کسی به من چیزی یاد بده هرنوع نقاشی ومجسمه ای رابا گل درست میکردم.
ودر ورزش وغیره…….استعدادهای خوبی داشتم خدا شاهده که من تا سن 34سالگی هنوز این باور را داشتم که من دست و پا چلفتی هستم و این باور بسیاردرمن قوی بود و هر بارکه کودکیم رو به یادمی آوردم دقیقا همان خرابکاری واشتباهات رو انجام میدادم.
حتی درمورد چهره ام کسانی ازروی شوخی و اذیت کردن من گفته بودند که من زیبا نیستم وکم کم این موضوع هم جز باورهای قوی من شد طوری که هربارچهره ام را در آینه میدیدم ازخودم راضی نبودم وخودم رادوست نداشتم ،درصورتی که من چهره ام زیبا بود اما اون باورها و پذیرفتن اون حرفها قدرت بیشتری داشت .
من بخاطر این تحقیر شدن ومسخره کردن ازطرف عزیزانم نمیتونستم یه شغل خوبی پیداکنم وهمش به خودم میگفتم ؛تو به قدر کافی خوب نیست یا توبدرد کار ساده تر یا کاری که خطر کمی داره میخوری ،من به خداوند ایمان وباور داشتم قبل از آمدنم توی قوانین اما نمیدونستم که چرا من نمیتونم شادباشم و موفق.
انگار پاهای من رو با زنجیر بسته بودند و بخاطر خرد شدن عزت نفس واعتماد به نفسم روی به الکل آوردم ازسن 15سالگی تا34سالگی و دوست داشتم خودم رو نابود کنم در الکل ودچار افراط وزیادروی مشروبات وسیگاروقلیون بودم .
من بخاطر شخصیتی که بخاطر کودکی داشتم حتی غربیه ازمن تعریف میکرد یا صادقانه درمورد صحبت میکرد باور نمیکردم .نمیخوام بگم 100درصد کودکیم روی من تاثیر گذاشت اما تا 70درصد من آدمی بودم که فکرمیکردم ضعیف و بدبخت هستم و فکر میکردم که برای خوب بودن وپیشرفت، موفقیت باید چهره خاصی داشتم باشم یا مادرزاد زرنگ وباهاش باشم واصلا اشتباه نکنم .ویه سری خاطراتی دیگه ای که من همیشه دچارش بودم وبه کاووس وخوابهای بدمنجر میشد هم خیلی منو اذیت میکرد و به لطف خداوند آرام آرام باتغییر باورهام وبودن درقانون تمام شد.
درمورد فایل اگر به دنبال مشکل باشی حتماً پیداش میکنی ،واقعا سپاسگزارم ازشما استاد ومن به هردو آیت فایل نیاز داشتم وهدایت شدم به این دوفابل بی نظیر ،من سپاسگزارخداوندم که تنهامرحم و التیام دهنده قلبهای زخمی وآسیبهای روحی و کودکی و هرنوع تلخی که ما داشتم .به قول شما استادعزیز هروز خداوند به ما یه جهان تازه میده وباید ما هروز فرکانسهامون رو تازه کنیم .و درلحظه حال زندگی کنیم .من به لطف قوانین یه سری خاطرت یابهتره بگم 90درصد خاطرات به ظاهر بده کودکی و نوجوانی ،جوانی کاملآ ازذهنم حذف شده وبجاش باورهای عالی و امید جایگزین شده منی که حتی خواسته نداشتم الان کلی خواسته و آرزو دارم .و هزاران موهبتهای دیگه… .
من 13 ساله که ازدواج کردم وخداوند به من سه فرزند سالم داده.
دوسال پیش اوایلی که با شما آشنا شدم همسرم روبخاطر استرس و ناراحتی به روان پزشک بردیم من اول قوانین خیلی هماهنگ وباقدرت بودم اما همسرم بسیارافسرده وعصبی بود ،و دختر بزرگم 11ساله هست ودوپسردارم که یکی 4سالشه ،ویکی دوماهشه .
وقتی پیش دکتر رفتیم بعداز صحبت کردن با همسرم خواست که بادخترم هم حرف بزنه ،وبعداز 1ساعت صحبت کردن باهمسرم ودخترم ازمن خواست که برم داخل اتاق وباهاش صحبت کنم !
شروع به صحبت کردن کرد و گفت:همسرم و دختر شما دچار بیماری شدیدی هستن که باید روی سرانهسراونها دستگاه بزاریم که دوسال پیش نفری 5میلیون هزینه دستگاه گذاشتن روی سر اونها میشد ،من که هنوز رشد نکرده بودم ومثل الانم به خداوند ایمان داشتم ،نبودم گفتم اشکالی نداره و این کاررا انجام دادیم .وبعد یک ساعت جواب آماده شد وبه قول شما دکتر ازیه نوع بیماری حرف میزد که بایدتحت مراقبت باشن و زیر نظر دکتر دارو مصرف کنن .وما چندجلسه رفتیم ودکتربه من گفت :وضعیت خانم شما ودخترت خیلی وخیم باید با ما همکاری کنید وهرهفته بیاین تا دوره درمان تموم بشه ،و چندنمونه قرص میخوردند وخانمم و دخترم خیلی میخوابیدند تا ظهر بلند نمیشدند طوری وابسته به قرصها شده بودند که دقیقاشبیه احتیاط، ،وضعیت همسرم نه تنها خوب نشده بود بلکه تلفنی پول هزینه میکرد که بعضی ازروزها با دکترصحبت کنه و آروم بشه ،دکترگذشته همسرم را به یادش آورده بود و همسرم حالش بدتر شده بود ومن به همسرم اجازه ندادم که به مشاوره بره ،راستی دکتریه سری سوالات ازمن کرد و من گفتم علاقه ای به رفتن به گذشته ندارم وبه لطف خداوندمن گذاشته ام را فراموش کردم و باکتاب و سپاسگزاری حالم رو خوب میکنم و شادهستم .،دکتربه همسرم گفته بود که شوهر توفکرکردی ازماهم قوی تره بزار توجلسه بعد محکومش میکنم که اونم توگذشته شما خیلی تاثیر داشته ویکی ازعوامل مهم این بیماری اونه .خلاصه بعد ازیه مدت همسرم دارو را مصرف نکرد وبا خواندن کتاب و عشق من وتوجه به زیبایی ها حالش خوب شد .خدارا صدهزارمرتبه سپاسگزارم بخاطر شما استاد، واقعا زندگی من جادویی شد وهروز با شور و شوق بیدارمیشم واز زندگیم لذت میبرم شادو سلامت باشین استاد عزیزم.
به نام خدای معجزه ها
خدایا هزاران بار شکرت
سلام استاد جان دل و سلام مریم زیبا و دوست داشتنی
و سلام دوستای قشنگم
استاد عزیزم با جان دل ازتون سپاس گذارم که بازم لطف کردین و ی آگاهی فوق العاده رو بهمون درس دادین
خدایا هزاران بار شکرت
استاد عزیزم چقدر این پیراهن شما خوشکل بود
الله اکبر واقعا ترکیب رنگ عجیبی بود مبارکتون باشه ایشالا
و من به شدت عاشق بگ راند این فایل شدم
چونکه من دیونه دکور چوب و نور هستم
خدایا بابت این همه زیبای شکرت
و ممنونم از استاد عزیزم که بازم سر منشا افکار مخرب رو به ما اموزش دادن
استاد در باره این مضمون ی درس خوبی دارم که بارها دلم میخواست کامنت بزارم تا واقعا چراغی بشه در مسیر کسی
استاد من بارها در زندگیم گفتم بابا جز روح و روان و قلب ماهیچکی نمیتونه مشکل مارو بفهمه و بخواد حلش کنه کلید اصلی دست ماست
و همیشه به دوستام میگم این همه هزینه میدین مشاوره و نمیدونم روانشناس به جاش با ی خودکار تک تک موضوع رو بنویسین و از دل همین نوشته به مسیر اصلی هدایت میشین
چندین سال پیش وقتی رابطه عاطفی من تموم شد من مراجعه کردم به مشاوره و به قول جدیدا تراپی مثلا تا حال روحیم اوکی بشه
چند جلسه اول که من فقط با گریه حرف میزدم و اون خانم گوش میداد انگاری درد و دل من به مدت چند جلسه بود تا خانم متوجه بشه به چه منظور مراجعه کردم
بالاخره بعد از چند جلسه گفت برای اینکه بتونی این آقا رو فراموش کنی باید به بدی هاش فک کنی و اینکه شما فقط و فقط داری از خوبی هاش میگی و این همیشه برات میشه حسرت
خلاصه گفت برو مثلا ده مورد از بدی این آقا بنویس و جلسه بعد که مثلا میشه هفته بعد بیا صحبت کنیم.
منم خوشحال و خندان که روشی پیدا کردم که فراموش کنم و حالمو خوب کنم
استاد باورتون میشه یک هفته تمام من 24 ساعته فک میکردم این بدی هارو چی بنویسم و بهم هم گفته بود اینقدر اگزجره بنویسم که مثلا از دستش عصبی هم بشم
خلاصه ی هفته تمام کاملا ذهن من درگیر بدی این شخص شد و شاید باورتون نشه من در حد دو سه مورد تونستم بنویسم و اونم مساله خیلی خیلی کوچیک
وقتی جلسه بعد مراجعه کردم و صحبت کردیم مثلا در این چند مورد به حدی دلیل و برهان می اورد که من اصلا داشتم شاخ به دیوار میزدم که اگه این اقا منو دوست نداشته و برنامش سو استفاده از من بوده چه اجباری بوده این همه سال خودشو به زجر بکشه که به من برسه و برای بودن با من اینقدر با خانواده و دیگران درگیر باشه
میگفت دنبال نقشه ای بود
همش میگفتم خب چه نقشه ای اخه
اصلا در من و در زندگی من چیزی نبود که بخواد براش نقشه بکشه تازه با این وجود که هزاران مسال مربوط به زندگی منو اون هندل میکرد
میگفت به خاطر پول تورو میخواسته
که اون اقا حتی نمیزاشت ی جا من حتی ی ادامس بگیرم
خلاصه وسط صحبت کردن اون خانم من به حدی از این اقا عصبی شده بودم که چرا منو بازیچه قرار داده و واقعا تا مرز سکته داشتم پیش میرفتم
شخصی که خدا میدونه چقدر در این رابطه برای من و زندگیم و حتی کارم سنگ تموم گذاشت و پله های پیشرفت منو هموارتر کرد
خلاصه اون جلسه تموم شد و من برای جلسه بعد هم وقت گرفتم و ی سری جملات بهم گفته بود که مدام به اینا فک کن
من از اتاق اومدم بیرون و داشتم همون جملات رو میگفتم
وقتی سوار ماشین شدم دیدم من جملاتی میگم حرفایی میزنم خط فکری رو میخوام بسازم که هیچ جوره در راستای طرز فکر من نیس
گفتم من واقعا نمیتونم این موضوع رو حل کنم و باید از ی شخص دیگه کمک بگیرم که اونم فقط بتونه با توجه به گفته های من روشی ارائه بده که اصلا راه حل درستی نیست خب
خلاصه من کلا تراپی روگذاشتم کنار و خودمو دوختم به سایت
ی فایلی هست که اسمشو نمیدونم و درس عجیبی به من داد
گفت ادم هارو همنجوری که هستن بپذیرین
ادم ها که نمیتونن طبق خواسته و طرز فکر شما باشن و بابت هر چیزی هستن بهشون حق بدین
البته ببخشید شاید نتونم دقیقا همون جملات رو بگم ولی برداشتمو میگم
اینکه شاید ی ادمی در زندگیش به چالش هایی برخورده و اون جوری شکل گرفته و اونجوری شخصیتش ساخته شده باید بتونیم ادم هارو اون جوری که هستن درک کنیم
دقیقا همین فایل هزاران هزار درس به من داد که اگه اون شخص دیگه نمیخواد تو این رابطه باشه طرز فکرش اینجوری هست من نباید اینقدر خودخواه باشم که بخوام اونو تغییر بدم طبق میل و خواسته خودم
بارها خواهر بردارم از پدرم ایراد میگرفتن و میگفتن شرایط مارو درک نمیکنه
و من همیشه میگفتم چرا شما اونو درک نمیکنین؟
چرا درک ی طرفه میخواین؟
مگه پدر ما بچه ده ساله هست که هی در زندگی بخواد طرز فکرش رو تغییر بده
ی شخصی هست که 70 سال پیش با اون فرهنگ و رسم رسوم بزرگ شده و خط فکریش اینجوریه
میتونین تغییر بدین اصلا؟؟؟
شماها که تحصیل کرده هستین توانایی درک چنین شخصیتی رو ندارین چه برسه اون شخص که از کتاب و درس و نگرش و تفکر و عقیده اصلا علمی نداره
چندتا موضوع پدرش بهش گفته همونو کرده سر مشق زندگیش
و من بارها نقد میشدم چون تو چیزی نمیدونی اینجوری میگی اما من عمیقا اعتقادم این بود که ادم هارو همونجور که هستن درک کنیم
و بابت این طرز فکر بارها بارها دیدم چقدر خودم راحت بودم و راحت تونستم از خیلی مسائل عبور کنم
خدایا هزاران بار شکرت بابت ی آگاهی جدید و فوق العاده
خدایا هزاران بار شکرت
خدایا هزاران بار شکرت
خدایا هزاران بار شکرت
سلام و درود به ساناز عزیز.
دوست هم شهری من!
ساناز عزیز.بخدا همین الان هدایت شدم به کامنت شما..
از طرف خداوند بهم الهام شد بیام تو لیست افراد اول سایت نگاه کنم.و اسم شما رو باز کنم بیام کامنتتونو تو این فایل بخونم.
قربون عدالت خدا برم.که همجوره در حال هدایت بنده هاشه..
ممنونم سپاسگزارم…بابت تضادی که داشتین.و گفته هاتون بی پروا نوشتین..
واقعا همینه..
چقدر ما راحت ادمها رو قضاوت میکنیم.
اره دقیقا این فایل..استاد راجع به صدام.رییس جمهور عراق هم صحبت کردن..
که ایشون توی یه شرایط فلان بزرگ شدن.ما که از درون این شخص اگاه نبودییم.چرا فلان حرفو و توهین رو بهش اعمال بشیم..
همین امشب یه شخصی راجع به شخصی صحبت کرد.
ولی من سعی کردم نگاهمو راجع بهش خوب بگیرم..
ولی ناگفته نمونه من از یه طریق دیگه داشتم به شخص نزدیکم که ایشون پدرمه…قضاوت میکردم..
اون توی وجودم بود میدونستم کارم اشتباه هست..ولی این عادتهای گذشته هنوز میتونه جوونه بزنه..
بخدا همین الان از خداوند معذرت خواهی کردم.استغفرالله گفتم!!
ساناز جان دوستتدارم ..سپاسگزار شما و نور الهی درونتم…
سپاسگزار خداوندم که منو هدایت کرد به این کامنت پر ارزشت.
(شخصی هست که 70 سال پیش با اون فرهنگ و رسم رسوم بزرگ شده و خط فکریش اینجوریه
میتونین تغییر بدین اصلا؟؟؟
شماها که تحصیل کرده هستین توانایی درک چنین شخصیتی رو ندارین چه برسه اون شخص که از کتاب و درس و نگرش و تفکر و عقیده اصلا علمی نداره
چندتا موضوع پدرش بهش گفته همونو کرده سر مشق زندگیش)
تشکر تشکر!!!
مممنونم ممنونم…باید خیلی حواسم باشه.یادم نره..یاداوری کنم…که داستان همینه…
فقط خوبیها رو ببینیم.تا بتونیم زندگی خوبی رو در این دنیا تجربه کنیم…
یه داستان از طوفان الهی در زمان یکی از پیامبران.از:طرف شخصی شنیدم…
گفتند!یه روز به پیامبری الهام میرسه.که فلان موقع فلان طوفان میاد.به مردم اون شهر بگو…رفتارشونو تعقییر بدن..
و اون الهام رو به گوش مردم رسوند..
همه افراد اون شهر گفتند چکار کنیم که در مقابل طوفان که میاد..قوی باشیم..
گفتند خونه هامونو کنار هم تو در تو بسازیم.که وقتی طوفان میاد.اگه نیازی بهمدیگه داشته باشیم..زودتر دسترسی داشته باشیم..
و مردم اون شهر…تمام خونه ها رو کنار هم ساختن.جوری که “درها تو در تو تو همدیگه باز میشد..
بعد روز موعود طوفان رسید..
همه آماده باش..شده بودند..
بعد دیدند اونروز هیچ اتفاقی از:طوفان نیست..
مردم اون شهر همه تعجب کرده بودند.
که این پیامبر گفته بود..قراره طوفان بیاد چرا نیومد..
رفتن طرف اون شخص که پیامبر بود..
گفتند مگه قرار نبود امروز طوفان بیاد..
و اون پیامبر گفت من جواب الهی رو براتون تا چند لحظه دیگه میگم..
خداوند بهش:الهام کرد…
گفت برو به اون شهر بگو!!!
من حقیقتا دلم نمیاد به بنده هام طوفان برسونم…
بنده هایی:که حالشون خوبه با همدیگه دوستند..همدیگرو دویتدارن..حقیقتا دلم نمیاد.
بهشون بگو …دیگه خبری از طوفان نیست.
با هم شاد زندگی کنید…
و این داستان بخاطر اعمال و رفتار خوب اون شهر…طوفان برطرف شد..
راسی….چند روز پیش این پیام رو برای اقای زرگوشی نوشتم…
ایه..زیبایی ..از سوره….هود.
وَتِلْکَ عَادٌ ۖ جَحَدُوا بِآیَاتِ رَبِّهِمْ وَعَصَوْا رُسُلَهُ وَاتَّبَعُوا أَمْرَ کُلِّ جَبَّارٍ عَنِیدٍ
و اینان قوم عاد بودند که آیات پروردگارشان را انکار کردند، و از پیامبران او نافرمانی نمودند، و فرمان هر سرکش ستیزه جویی را پیروی کردند.
این ایه از نور الهی برام روشن شد..مخصوصا فرمان هر سرکش ستیزه جویی را پیروی کردند..
خداوند بهم الهام کرد…در مسیر نادرست..و طبق قانون ..احساس بد اتفاق بد.
احساس خوب اتفاق خوب…
بهم گفت…به هر چی باج بدی طبق قانون همون بر علیت میشه.چه در جهت مثبت و چه در جهت منفی.
ساناز عزیزم ممنونم…منم لبیک میگم.انشالله که بتونیم…سرمون تو خمره خودمون باشه..
نه سرمون تو خمره دیگران باشه.ما که از ته های خنره دیگران سر در نمیاریم چی داخلش هست..پس قضاوت نکنیم..
خدایا ما رو ببخش…
اینروزا توی تضاد خانوادگی هستم..
به یکماه نیست چقدر رشد شخصیتی:و مهارتی کردم..
راسی بیزنسم کم کم داره وارد مدارهای:بالاتر میشه..
امشب کلیپ زیبامو به ثمر رسوندم.انشالله میام برات مینویسم..
دوستتدارم..خیلی لطف کردین..که اینقدر واضح از شرایط زندگیتون در اون شرایط:نااگاهانه نوشتین..
در پناه خداوند میسپارمت.
به نام خدای معجزه ها
سلام دوست قشنگم
و سلام همشهری مهربون من
خیلی ازت ممنونم که برام نوشتی و ممنون ترم که کامنت منو خوندی
خدایا هزاران بار شکرت که چراغی شدم برای ذهن بنده عزیزت
خدایا هزاران بار شکرت
امروز اتفاقا ی دوستم ازم سوالی پرسید
انگاری با توجه به شرایط زندگی خودش و زندگی پدرش به تضادی خورده بود
بهش گفتم ببین تمامی این شرایطی که مسببش میتونه ی انسان باشه در زندگی هست
مثلا مریضی و دزدی و دعوا و نارو زدن و کلاهبرداری
هر فعلی که فاعلش میتونه انسان باشه
و برای همه هم پیش میاد
اما نوع نگرش و خط فکری ما به این موضوع میتونه شرایط روحی و حالی مارو رقم بزنه
ماها که دانشجو این مسیر هستیم و تعهد به قوانین مقدس جهانی در معرض چنین اتفاقاتی قرار نمیگیریم و فرضا برای اطرافیان ما هم رخ بده با نگرش صحیح و درست درسشو میگیریم و به نکات مثبتش فکر میکنیم.
به قول ی نفر میگفت مریضی چه نکته مثبتی داره
گفتم نکتش این هست هنوز زنده ای و جا برای زندگی و سپاس گزاری داری
گفت تصادف چی
گفتم درس قانون راهنمایی و رانندگی رو بهت میده
گفت اگه یکی بهمون زد چی
گفتم یاد میگیری بفهمی دلیل اتفاقات غیر مترقبه چیه
و مث بچه ها هزارتا سوال تا ی جا مچ منو بگیره
گفتم ببین سر خودت درد نیار
تو در دنیای امانی قرار داری و ی زندگی امانی هم بهت خدا داده
مالکیتی در کار نیست
پس از داشته هایت لذت ببر
و برای نداشته هایت تلاش سالم کن
تلاشی که سبقتی نیست
تلاشی که رقابتی نیست
تلاشی که مقایسه ای نیست
تلاشی که حسادتی نیست
تلاشی که چشم و هم چشمی نیست
تلاشی که اسیب زدن و چشم دیگرون درآوردن نیست
تلاشی که معنیش میشه قدم بر داشتن برای نزدیک شدن به خدا به همون صاحبخونه اصلی و صاحبخونه ای که از قبل از اومدن تو غذا و میوه و چایی برات اماده کرده و حتی خونه رو هم به یمن ورود تو پاکسازی کرده. همین قدر ساده
دوست قشنگم
امروز دوستم در مورد شرایط باباش حرف میزد
کامنت من در مورد شرایط بابام
و تضاد شما هم در باره پدر
الهی قربون بزرگی خدا برم
چه همزمانی فوق العاده ای
اگه اسمش معجزه نیست پس چی میتونه باشه.
و فقط اینو میتونم بگم همه ماها روی این کره خاکی فرضا اشتباهی هم کرده باشیم هممون اولین باره پا به دنیا گذاشتیم و اولین باره داریم زندگی رو تجربه میکنیم
پس نمیتونیم کسی رو قضاوت کنیم.
همه ما اولین باره داریم با این نوع زندگی دست و پنجه نرم میکنیم.
فقط وظیفه ما لذت بردن از شرایط خودمون هست و درک کردن شرایط دیگران
خدایا هزاران بار شکرت
دوست عزیزم در سایه خدای معجزه ها
سلامی دوباره به ساناز عزیزم.
.
میخاستم بهت تبریک بگم بخاطر همچنین نگرش الهی گونه ات.چقدر کامنتتت پر بار بود..
پرباری که از خودشناسی و خداشناسی بدست اورده ایی
هر چقدر دیشب تا حالا کامنتتو میخونم میبینم چقدر مدارت بالاست..
تحسینت میکنم دختر زرنگ قشقایی…
مثل همون لباست زیبا و نازنینی..
ساناز جان….
اتفاقا…چند روز پیش تو دل همین تضادی که قرار گرفته ام…
پدرم بهم گفت.دیگه از نظر ذهنی.خیلی زود یچیزی رو یادم میره..
همونجا یادم به کامنتت افتاد.گفتم دیگه پدرمو قضاوت نمیکنم ایشون توی یه شرایط:دیگه قرار گرفته..
منم بهش گفتم حرفت کاملا درست..
ولی روز گذشته انکارش:میکردم..دقیقا همین موضوع برای خودمم پیش اومد..یه کاری رو میخاستم انجام بدم..یادم رفت..
گفتم نرگس !!!بازم قضاوت میکنی…
سعی کردم مثل خداوند که ما رو با همین شرایطی که هستیم پذیرفته..
حتی از قانونم دارییم استفاده میکنیم.بازم یسری خطا و اشتباه ..برامون پیش میاد..
چقدر خوبه بپذیرییم…
همونجور که خداوند همه ما رو با هر چیزی که هستیم پذیرفته…
خداوند هیچ وقت ما رو قضاوت نمیکنه…چقدر بندهدهاشو دوستداره..که موسی ادم کش رو به پیامبری رسوند..
وووو …
یه ایه زیبا از قران هست راجع به ابراهیم…دوست خداوند..
اونجایی که خداوند وعده یه بچه بهش:میده…شک میکنه..
ولی خداوند بازم بهش وعده میده که همسرت و خودت هر چند پیر و سالخورده ایی من به شما یه فرزند میدم….
میخام بگم…خداوند همجوره ما رو پذیرفته!!پس چقدر خوبه ذهنمونو از این ناراحتیا راجع به هر چیزی کنار بزارییم..
و نخاد دیگران رو قضاوت کنیم….
چون هر قضاوتی باعث اشتباهات و احتمالات ناروا میشه…
.
ساناز جان خیلی ازت متشکرم بابت اون وجود اگاهانه خودشناسی و خداشناسیت..
با تمام وجودم بهت تبریک میگم..
دوستتتدارم.
بازم میگم!!!هر چقدر کامنتتو میخونم احساس میکنم مدارت خیلی بالاست.چون درکش همجوره برام یکم قوی هست..
ولی سپاسگزارتم ممنونم که عمق وجود الهی گونمو به چالش کشوندی…
به امید بهترینها برای شما!!!
به نام خداوند بخشنده و مهربانم.
سلام به استاد عزیزم مریم جانم و همه دوستان نازنینم در این محفل توحیدی.
خداوندم مرا به راه راست هدایت فرما راه کسانی که به آنها نعمت داده ای…
در این مورد بنده سررشته ای بس بلند و بالا دارم که می نشستم به اتفاقات بد گذشتم رفتارهایی که باهم شده و خلاصه هر جایی که ناراحتی داشتم فکر میکردم و از اون جایی که یکجانبه به قاضی میرفتم حقم همیشه خدا با من بوده و چنان احساس قربانی شدن و مورد ظلم قرار گرفتن بهم دست میداد که اشکام میریخت تو مغزمم دعوا و جر و بحث با اون طرف و احساس بددددد یعنی در حدی که مینشستم تو خونه نمیتونستم ساده ترین کارامم بکنم از زمین و زمان میبریدم از بس تو حال بد میرفتم و جوری بود که واو ب واو اتفاقات منفی رو مرور میکردم خصوصا خصوصا تو رابطه با همسرم جوری خاطرات منفی رو مرور میکردم از عمد که یادم نره با من چه رفتاری کرده یادم نره چجوری فلان جا دلمو شکسته( حالا چی مثلا من گفتم بیا بریم این وسیله شهربازی ایشون میگفت اول بیا بریم این وسیله گفت و گو های ذهنیم معلومه منو دوست نداره حرف من براش مهم نیست و…یعنی در این حد جزئی نگر و مسائلی که الان بهش فکر میکنم هنگ میکنم من این بودم واقعا )
خلاصه همیشه اتفاقات بد گذشتم رو با خودم تکرار میکردم و جالب اینجاست که فکر میکردم کار درستی هست و اینا تضاده و من باید به خودم یادآوری کنم و باعث بشه به خودم بیام پس باید همیشه با خودم مرور کنم ک یادم نره (به قول استاد از اون ور خر افتاده بودم بدم افتاده بودم)
این حالت تا همین اخیرا هم ادامه داشت با اینکه من فایل های استادو گوش میکردم قانون رو میشنیدم ولی نمیفهمیدم یعنی تا یه جایی پیش میرفتم ولی باز دوباره یه خاطره از گذشته هم چیزو خراب میکرد و چنان زمینم میزد که تا چند وقت نمیتونستم به خودم بیام (وی به شدت حساس و زود رنج بوده)خلاصه تا رسیدیم به دوره خفن همجهت با جریان خداوند و شروع کردم به گوش دادن و اونجا یه باگ بزرگ پیدا کردم که آره من دارم مومنتوم رو درست میکنم خوبم درست میکنم اما اما در جهت منفی و چنان در این کار تبحر دارم که مدال طلا برازندمه
خلاصه با همجهت مغزم یه کوچولو شروع کرد به کنکاش و جست و جوی داخلی و چیدن پازل ها و بله دیدم چه کردم من با خودم و از اون موقع تا الان دیگه سعی کردم نمیگم همیشه تونستم اما خدایی خیلی خیلی بهتر شدم هم تو حیطه کنترل ذهن هم جلوگیری از ایجاد مومنتوم منفی و ایجاد مومنتوم مثبت و حفظش…
خیلی این روزا راحت تر شدم یعنی آگاهانه افکارم رو دستم گرفتم آگاهانه از ناخواسته ها اعراض میکنم آگاهانه خودم رو بمباران دارم میکنم با فایل های استاد کامنت های دوستان من خیلی وقته ک توسایت هستم ولی کامنت خیلی خیلی کم میذاشتم اما همیشه کامنتهای دوستان رو میخوندم و چقدر من درس گرفتم از کامنت ها چقدر با بچه ها اشک ریختم چقدر خندیدم چقدر کامنت ها قشنگن چقدر حس خوب دارن کامنتهای سعیده جان شهریاری ،اسدالله خان ،فاطمه جان و آقا رسول ،آقا ابراهیم خسروی و خیلی دیگه از دوستان عزیزم و البته که موتور کامنت نویسی من با خوندن کامنت های الهام جان سیاوشی شروع شد چنان تاثیری یکی از کامنت های الهام جان روی من گذاشت که من فقط اشک ریختم و روزی نیست که به خودم کنترل ذهن الهام جان رو در اون شرایطی که داشت به خودم یادآوری نکنم وقتی دیدم الهام جان تو اون شرایط میگه من مسؤل اتفاقات زندگیمم من اینا رو خلق کردم من تسلیم شدم من استاپ کردم گفتم همینه منم باید مثل الهام جان دست از تقصیر رو گردن این و اون انداختن بردارم و انگشت رو بگیرم سمت خودم خودم رو درست کنم جهان بیرون از من خودش درست میشه من نیازی نیست چیزی رو از بیرون تغییر بدم همه چیز درون منه….
خداوندم رو سپاسگزارم که به محض اینکه من پروژه گام به گام رو تموم کردم گفتم دلم میخواد از دسته های سایت یکیو انتخاب کنم و بشینم رو فایلش کار کنم و دست برقضا من دسته توانایی کنترل ذهن رو انتخاب کردم و استاد هم دقیقا فایلی با همین مضمون گذاشتن خدایا خدایا اصلا ببین تو فقط پا بزار تو مسیر خدا همه چیزو فراهم میکنه همه جوره هدایتت میکنه همه جوره آگاهت میکنه امروز داشتم فایل قانون جذب در قرآن رو گوش میدادم و نت برداری میکردم و کلمه حزن که چقدر استاد قشنگ بازش کردن خدایا سپاسگزارم
و تیر خلاص رو استاد با این آیه زدند
سوره مجادله
إِنَّمَا ٱلنَّجْوَىٰ مِنَ ٱلشَّیْطَٰنِ لِیَحْزُنَ ٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ وَلَیْسَ بِضَآرِّهِمْ شَیْـًٔا إِلَّا بِإِذْنِ ٱللَّهِۚ وَعَلَى ٱللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ ٱلْمُؤْمِنُونَ(١٠)
جز این نیست که گفتگوى محرمانه [بى منطق و رازگویى بى دلیل] از [ناحیۀ] شیطان است تا مؤمنان را اندوهگین کند، ولى نمى تواند هیچ گزندى به آنان برساند مگر به فرمان خدا و مؤمنان فقط باید بر خدا توکل کنند [که توکل کننده به خدا از گزند شیطان مصون است ]
*
احساس خوب =اتفاقات خوب
به قول استاد با هر دلیل و منطقی که برای خودم دارم و به خودت حق میدم غمگین باشم باید بدونم جهان هستی پاسخش به من همون چیزی هست که قانونشه جهان دلش به حال من نمیسوزه یا به خاطر من قانون عوض نمیشه
قانون یه چیزه احساست خوب باشه حالت خوبه احساست بد باشه حالت و شرایطی که تجربه میکنی هم بده میخوای پیامبر باشی میخوای کافر باشی میخوای یهودی باشی هر کسی که باشی قانون یکسانه…
خداوندم سپاسگزارم برای آگاهانه توجه کردنم به روی خوبی ها
خداوندم سپاسگزارم برای بهتر شدنم در اعراض از ناخواسته ها
خداوندم سپاسگزارم برای جریان همواره جاری خیر و برکت
خداوندم سپاسگزارم برای جریان همواره جاری فراوانی
خداوندم سپاسگزارم برای هدایتی که هر لحظه شامل حالم میکنی
خداوندم سپاسگزارم برای رحمان و رحیم بودنت
خداوندم سپاسگزارم برای تواب بودنت
خداوندم سپاسگزارم برای این سایت فوق العاده
خداوندم سپاسگزارم برای استاد عباسمنش فوق العاده
خداوندم سپاسگزارم برای دوستان نازنینم و کامنتهای فوقالعاده شون
خداوندم سپاسگزارم برای دوره همجهت با جریان خداوند
خداوندم سپاسگزارم برای وجود همه بنده های نازنینت
خداوندم سپاسگزارم برای حضور همیشگی ات
خداوندم من محتاجم به هر خیری از درگاه رحمتت
خداوندم من بنده ضعیف و محتاج توأم
*
سوره بقره
لَا یُکَلِّفُ ٱللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَاۚ لَهَا مَا کَسَبَتْ وَعَلَیْهَا مَا ٱکْتَسَبَتْۗ رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَآ إِن نَّسِینَآ أَوْ أَخْطَأْنَاۚ رَبَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَلَیْنَآ إِصْرࣰا کَمَا حَمَلْتَهُۥ عَلَى ٱلَّذِینَ مِن قَبْلِنَاۚ رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَهَ لَنَا بِهِۦۖ وَٱعْفُ عَنَّا وَٱغْفِرْ لَنَا وَٱرْحَمْنَآۚ أَنتَ مَوْلَىٰنَا فَٱنصُرْنَا عَلَى ٱلْقَوْمِ ٱلْکَٰفِرِینَ(٢٨۶)
خدا هیچ کس را جز به اندازۀ توانایى اش تکلیف نمى کند هر کس عمل شایسته اى انجام داده به سود اوست، و هر کس مرتکب کار زشتى شده به زیان اوست [مؤمنان گویند:] پروردگارا! اگر فراموش کردیم یا مرتکب اشتباه شدیم، ما را مؤاخذه مکن پروردگارا! تکالیف سنگینى بر عهدۀ ما مگذار، چنان که بر عهدۀ کسانى که پیش از ما بودند گذاشتى پروردگارا! و آنچه را به آن تاب و توان نداریم بر ما تحمیل مکن؛ و از ما درگذر؛ و ما را بیامرز؛ و بر ما رحم کن؛ تو سرپرست مایى؛ پس ما را بر گروه کافران پیروز فرما
خداوندم سپاسگزارم برای بزرگی ات….