این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2015/11/عکس-فایل-1.jpg400510گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2015-11-26 21:06:122025-12-04 21:35:02آرامش در پرتوی آگاهی | قسمت 1
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام خدمت تمام عزیزانی که در این خانواده گرم باهاشون همسفر هستم . وقتی که استاد در مورد خدا فایلی میزارند ناخودآگاه تمام وجودم مملو از شعف و شادی میشند یه حس عجیبی دارم که انگار حس سپاسگزاریه ممنونم از خالق تمام زیباییها از خداوندی که فرمانروای تمام عالم است واز استادعزیز بابت انتقال این حجم از آگاهی وشما هم خانوادگیهای عزیزم که با شما ودر کنارشما سرشار از آرامش وایمان و اطمینان هستم.انشاالله که در پناه خداوند مهربان شاد سرحال خوشحال ثروتمند و سعادتمند باشید.
لحظاتی ساده اما عمیق، در زندگی هر کدام از ما هست.
همان لحظه ای که دیگر به هیچ چیز خود رب نمی توانیم توجه کنیم.
انگار چیز دیگری وجود ندارد. دیگر هیچ نگرانی نداریم.
احساس گسترش در زندگی مان می کنیم.
انگار هر لحظه اش متفاوت است و البته عمیق.
همان لحظه هایی آشنایی که قلبمان باز می شود.
اتصال به این نیرو برایم به شدت کافیست .
همانکه همواره شور و شوق خفته در درونمان را بیدار میکند تا دست از رویا داشتن بر نداریم و حتی با وجود نجواهای ذهن، به خاطر همین احساس خوب هم که شده، با او بودن، اولویتمان باشد.
و بزرگترین پاداش اتصال به این نیرو احساس خوب لحظاتش است.
سلام دوست من خوب که می نگرم از روزی که متعهد شده ام که به مدت ۶ ماه روی فایلهای آرامش در پرتو آگاهی کار کنم شاهد این هستم که پلیس ماشینم را متوقف می کند و جریمه ام نمی کند، پیمانکار پروژه برق رسانی ام جهت تسریع در برق دار شدن خونه در حال احداثم آشنا قدیمی در نی آید، مسوول آن در استان شخصا بهم تلفن می زند و پیگیر کاراهایم می شود، رابطه ام با همسرم به شدت عاشقانه تر می شود و این ها قطعا حاصل هماهنگی من با خداوند یکتاست که نتیجه آموزه های استاد است که خداوند هدایتم کرد تا در این مسیر زیبا باشم
روزهای زیادی روبه یاد میارم که ارامش برقرار شده درجسم وجانم به واسطه حس حضور وحس بودن ومتجلی شدن درهستی
ولی خاطره ای که همیشه تو ذهنم نقش پررنگی داره ازاین اطمینان وقوت قلب وحس حضور زمانی رود که پسرم روباردار بودم
من چون نمیدونستم باردارم وتقریبا سه ماهگی متوجه شدم اونم به تشخیص اشتباه قرص وداروهای زیادی مصرف کرده بودم و وقتی متوجه شدم باردارم بچه وجفت اصلا تو وضعیت مناسبی قرار نداشتن وهرلحظه احتمال سقط یا زایمان زود رس و میدادن دکترها وقتی اون روزها روبه یاد میارم یه لحظه باورم نمیشه که اون من بودم که اینهمه درد رو تحمل کردم من ایمان دارم کارمن تنهایی نبوده که حتی دکترها هم توکار من مونده بودن
یادمه چهارماهه که شدم درد و مشکلات من چندین برابر شده بود ولی من ازهمون روز اول به شوهرم میگفتم من این بچه رو سالم به دنیا میارم من دیدم تو خیالم من لمس کردم من ایمان دارم
شب که خوابیدم توخواب دیدم تویه شهری کاملا ناشناس نشستم تویه ماشین ولی انگار که ماشین خراب باشه من پیاده شدم وهمون لحظه ازاسمون یه هیبت خیلی وحشتناکی که اتیش ازهمه جاش فواره میزد داشت رد میشد ازاسمون یه حسی به من گفت اون شیطانه
وقتی من اینو درک کردم که اون شیطانه شروع کردم به خوندن الان که به یادمیارم خدا میدونه چه حالی دارم ازاشک وشوق چشام نمیبینه تایپ کنم
خوندم
اعوظ بالله من الشیطان رجیم
بسم الله رحمان رحیم
بلافاصله هیبت ترسناک متوجه من شد وامد پایین
ترس وجودم وپر کرده بود ولی ایمانم قوی تربود پس ادامه دادم
قل هوالله واحد
الله اصمد
هیبت ترسناک زل زده بود به چشمام ولی من ادامه دادم که دست انداخت از پهلو چپم وانگار که دستش رد بشه ازجسمم گفت ادامه نده وهمون لحظه متوجه حضور جنین داخل شکمم شد وبیشتر به پهلوم فشار اورد
ادامه دادم
لم یلد ولم یولد
ولم یکل له کفوا احد
فریاد زد نههههههه
گفت این بچه حفاظ داره نمیتونم بهش اسیبی بزنم این نورا چیه دور بچه
دوباره داد زد ادامه نده
ولی من بیشتر فریاد زدم ازت نمیترسم حافظ ونگهبان من خداس
گفت من نمیزارم این به دنیا بیاد این بچه باعث دردسر منه نمیزارم دنیا بیاد
بخدا بخدا قدری این خواب برام واقعی بود ومن داشتم باصدای بلند فریاد میزدم وقران میخوندم که شوهرم سعی داشت بیدارم کنه
وهمش تکونم میداد
وقتی ازهشیار شدم تمام تنم میلرزید خیس عرق بودم وعین بید میلرزیدم وحتی تا چن روز پهلوی چپم درد داشت وکبود شده بودولی میخندیدم
شوهرم حول کرده بود چون باردار بودم بیشتر نگرانم شده بود ولی دل من ازشوق داشت ازسینم میزد بیرون
ازهمون روز به بعد هرجا درد هام بیشتر میشد من فقط یاد خوابم میفتادم
فشارم چندین بار به پنج رسیده بود ودکترا توکار من میموندن که من چجوری سرپام
چن بار قلب بچه رو توسونو گرافی گفتن نمیزنه ولی من ته دلم میگفتم بچه ام زنده اس همه خانواده میگفتن پشت سرم وتو دلشون برای اینکه من ناراحت نشم که یابچه ازبین میره یاخودش ولی من فقط بین دردهام ایمان داشتم میترسیدم نگران میشدم ازحرف دکترها خیلی وقتها ته دلم خالی میشد ولی سریع برمیگشتم به اون سکوت وارامش دلم
باهرسختی من رسیدم به موقع زایمان
وقتی میخواستن منو ببرن اتاق عمل یهو نمیدونم چجوری وکی یه نجوایی همش میگفت لحظه های خوبی درانتظارت نیس
من میدونستم این ترس ودلهره ازعمل نیست من دوبارهم عمل سزارین داشتم
جوری وضعیت من بهم ریخت که تمام تنم داشت میلرزید روی تخت
وقتی دکتر اومد بالاسرم علایم وچک کرد گفت من نمیتونم عملش کنم بیارینش پایین
خدا میدونه چه لحظه هایی بود ولی حس میکردم اینجا جای عمله اینجا جای حرف نیست
وقتی اوردنم پایین وانتقال دادن ازاتاق عمل بیرون یه لحظه فقط یه لحظه به خودم نهیب زدم
روح انگیزت چته تو ادم جا زدن نبودی
من میدونستم این ترس من ازعمل نیست چون بار اولم نبود
گفتم تومگه نمیگفتی ایمان دارم توکل دارم
الان چرا دست وپات میلرزه چرا میترسی روبرو بشی
چرا نمیخوای بفهمی پسرت منتظره مامانش شجاعش اماده باشه تابه دنیا بیاد خودتو جمع وجور کن ببینم
خداشاهده به دقیقه نکشید وضعیت من نرمال شد فشارم ازپنج اومد رو ۱۲علایم حیاتی نرمال برای عمل
پرستاری که بالا سرم بود چشماش گرد شده بود وهمش میگفت چجوری نرمال شد مگه میشه
دوباره برم گردوندن اتاق عمل وهیچ وقت هیچ وقت فراموش نمیکنم اون لحظه های پراز ارامش وناب رو
و وقتی که فرزندم و صحیح وسالم در اغوشم گرفتم وسجده شکر بجا اوردم
اسمش رو امیرحسین گذاشتم هم اسم جدش
بچه کاملا اروم وفهمیده
همین دیروز بود خواهرم میگفت چقد بابچه های دیگه فرق داره شاد وسرحاله واصلا اذیت نمیکنه
خدایاشکرت بخاطر وجودش
واین یکی از بارزترین خاطرات من شد از اعتماد به رب جهانیان و همیشه این ایه ورد زبونم شد
چه کسی میتونه کسی روکه خدامیخواد ببره بالا بیاره پایین
وچه کسی میتونه کسی که خدا میخواد(ودرمدارش هست اون شخص)بکشه پایین بتونه بکشه بالا
بنام یگانه هستی بخش عالم که روح و جان و وجود ما از اوست و اوست که در هر لحظه هدایتمان می کند تشویقمان می کند تا خوب زندگی کنیم و خوب زندگی کردن را به دیگران هم هدیه دهیم، اشکم در آمد از میزان ایمانتان، میزان اعتمادتان و نتلیج ارزشمندتان 🌹👌
واقعا این اگاهی که مثل اقیانوس باشیم و قضاوت ها و حرف های مردم رو ب راحتی در خودمون حل کنیم و رها باشیم و سخت نگیریم، یکی از بزرگ ترین قدم های من برای داشتن ارامش بود
وقتی فامیل هارو میبینم که سنشون بالا رفته و برای هر حرف کوچیک بقیه خودشون رو ازیت میکنن و به ابو اتیش میزنن تا به بقیه بفهمونن دارن اشتباه در موردشون فکر میکنن و حرف بقیه براشون مهم ترین چیزه و بخاطرش ازدواج میکنن و همسر و فرزندانشون و رو کنترل میکنن و… واقعا پیر شدن و جسمشون و روحشون سلامت نیست و اسیب های جدی ای دیده فقط به من یه موضوع رو یاداوری میکنه : مهم نیست چقدر سنت بره بالا تر، تو باید روی خودت کار کنی تا زندگی خوبی داشته باشی و به ارامش برسی، رها باشی و به بقیه اهمیت ندی و مهم ترین موضوع زندگیت خودت و علائق خودت و راحتی خودت و پیشرفت خودت و تجربه خودت باشه
من زمانی تونستم این اگاهی هارو در زندگیم پیاده کنم، که عزت نفسم رو افزایش دادم و روش کار کردم و ارزشمندی خودم و دیگران رو درک کردم
بنام یگانه خالق جهان هستی خداوند نور و عشق و روشنایی وهاب و وفور و فراوانی بخشنده و مهربان هدایتگرم.
سلام استاد عزیزم خانم شایسته ی نازنین ممنون و سپاسگذارم
سلام به دوستان همسفرم در این بخش
گاهی باید فقط نظاره گر بود
گاهی باید فقط نگاه کنیم و ببینیم
گاهی باید گوش کنیم و بشنویم
گاهی باید زبان به کام بگیریم و قفل کنیم زبان به کلام را برای سکوت
گاهی باید فقط توجه کنیم
گاهی باید تسلیم و رها باشیم
گاهی باید آزاد و رها باشیم
گاهی باید چیزهایی را نبینیم و نشنویم
گاهی باید پاک کننده باشیم
وقتی پاک کننده شدیم قلبمان هم پاک می شود
وقتی پاک کننده شدیم چشمانمان پاک و شفاف می شود
وقتی پاک کننده شدیم گوش های مان هم پاک می شود
خدایااا من آماده ی شنیدن احساساتم هستم
فصل بارش نور و شفا و التیام و معجزه هاست
من در مدار نور هستم
من در مدار نور و عشق و روشنایی هستم
گاهی باید بپرسیم که چه کارهایی رو انجام بدهیم
ولی گاهی باید بپرسیم که چه کارهایی رو نباید انجام بدهیم
شروع کنیم به حذف آن چیزهایی که جزو اهداف ما نبوده آند یعنی حذف نبایددددهااااااا چون چون … بایدددددددهاااخودشان را نشان می دهند
میکل آنژ نقاش معروف ایتالیایی می گوید
زیبایی چیزی نیست جزء حذف زواید
و اینگونه به اصل خود باز می کردیم
اِنا الله و آنا علیع راجعون.. ما همه از اوییم و بازگشت ما بسوی اوست
به حقیقت واقعی خودمان رجوع می کنیم
من این جسم نیستم …
من این ذهن نیستم….
من یک آگاهی از وجود خداوند هستم در غالب این جسم که پیراهنی سه بعُدی بر این جهان سه بعُدی پوشیده ام
.. کی شناخته شوم .. که دیده شوم .. که شنیده شوم..
فقط برای سه. روز آینده این جمله ها رو تکرار کنم .. اینکه
همه ی هستی را پاره ای از وجود خودم بدانم
خودم و دیگران را ارزشمند و گرامی بدارم
عشق بی قید و شرط داشته باشم و به هر موجودی که روبرو می شوم فقط این جمله را در ذهن خودم تکرار کنم..
تا به نجواهای ذهنم بگویم خاموش باش . تو هم پاره ای از من است و الهی…
ای ذهن نجواگر نازنینم تو هم حق داری .. چون شغل و کسب و کارت همین است و دایم به کسب و کارت مشغول هستی… ای کاش ذره ای از تو یاد بگیرم که من هم به کار خود مشغول باشم چون من هم پاره ای از خداوند هستم در وجود من عشق و نور جاری است .. در وجود من آرامش در پرتو آگاهی است . پس باید آگاهانه عبور کنم… آگاهانه نظاره گر باشم .. آگاهانه به یاد بیاورم .
خدایا شکرت تجربه می کنم آنچه را که لایقش هستم
من عشق بی قید و شرط هستم
من سعادتمند هستم
من در هماهنگی کامل هستم
من نور و عشق و شادی و شادمانی هستم
من قدرت و شوکت و بلند آوازگی هستم
من آرامش راستین هستم
خدایاااا تنها ترا می پرستم و تنها از تو یاری می جوییم
من و خدا و شما یکی هستیم از یک جنس روح و من باید فاصله بین ذهن و روحم رو کم کنم تا در فرکانس دیدن شما قرار بگیرم
اون روز یکی از دوستان تو کامنت نوشته بود استاد رخ بنما دلتنگیم
واقعا استاد دلتنگ دیدن شما هستیم رخ بنما استاد و ما رو همراه خودت به مدارهای بالاتر ببر
آرامش گرفتم با دوره همجهت اما باز هم نیاز دارم بیشتر اوج بگیرم باز هم نیاز دارم فرکانس بالاتری رو تجربه کنم
من خود دریا هستم و باید به این دریا بودن یقین پیدا کنم باید جایگاهی رو دریافت کنم و خالص شوم برای خودم و بی ریا شوم برای خودم باید با همه موجودات عشق بورزم چون شما تا بتوانم در فرکانس شما قرار بگیرم
نشانه امروز برای من سراسر خیر است که اشک ها در چشمهایم از دلتنگی و قلبم بی تاب برای دریافت آگاهی های جدید نزدیک تولد دوره همجهت شدیم استاد 11 روز دیگه دوره زیبای همجهت یکساله میشه و من اندازه 20 سال با این دوره رشد کردم اندازه 20 تجربه کسب کردم با کامنت با فایلها با درس ها و تمرین ها تمرین هایی که از زمانی که چشم باز میکنم شروع میکنم و تا شب که چشام بسته میشه یکسره با شما هستم توی این سایت با موفقیت های بچه ها توی الگوهای دوستات موفق اشک میریزم و تحسین میکنم اونها و هر فایل رو اگر هزار بار گوش بدم باز هم تازه است برام و خداروشکر میکنم بابت این کنده شدن از بدنه جامعه اوایل که شما میگفتید برای داشتن حال خوب باید از بدنه جامعه کنده بشی تعجب میکردم اما الان چقدر زیبا خدا برام اینو شکل داده جدا شدن از حاشیه ها از اخبار از خانواده بودن کنار اونها اما فقط لمس حضور خدا و من با دوره هم جهت به این رسیدم
سلام خدای قشنگم. خدایی که میشی پروانههای کنار گلها میشی لبخند آدمها میشی هوای بارونی زیبا میشی احساس خوب میشی بهترین موسیقی جهان میشی صدای طبیعت و پرنده ها میشه ابرها و ابی اسمون میشی عشق و جاری میشی در من.
او پارهای از من است پارهای از خدا.. وقتی همه چیز رو همه کس رو از خداوند میبینیم چقدر بدی و زشتی پاک میشه حذف میشه نیست و نابود میشه.
چون همه ی ما بخشی از اگاهی ها و نیروی خداوند رو در قلبمون داریم پس ما همه از خداییم. نیروی قدرتمند خداوند درون قلب های همه ی ما جاریه درون همه ی زیبایی ها جاریه درون اب رودخونه و صدای برخورد اب با سنگ ها جاریه درون باد خنکی که تو اوج گرما میخوره بهمون جاریه توی لبخندها ی عزیزانمون جاریه توی صدای قشنگشون جاریه توی صدای قشنگ پرنده ها جاریه توی صدای زندگی تو دل طبیعت تو دل شهر جاریه توی امید و انگیزه جاریه توی موسیقی مورد علاقمون جاریه
خداوند درون هر گل و برگ و درخت اب و دریاچه جاریه
خداوند نهایت زیبایست! نهایت عشق نهایت لذت!
خدای من تو چنین خوب چرایی؟ که با اسمت ادم به ارامش میرسه که با اسمت ادم بدی ها و زشتی از قلبش پاک میشه. ادم خالص میشه پاک میشه.
خدای من درون قلب من همیشه جاریه همیشه هست همیشه ارومم میکنه همیشه بهم میگه تو لایق بهترین احساسات هستی تو لایق اینی با لذت با عشق با ارامش زندگی کنی.
خدای من، من بخشی از توام چه چیزی زیباتر از این؟ مگه داریم اصلا من بخشی از بی نهایت قدرت و ثروت و عشق و لذت و نیکی باشم؟ من چقدر ارزشمندم من چقدر موجود خوبی هستم. چقدر عشق درون من جاریه.
خداوندا من دلم پاکه، هیچی درونش نیست جز خودت. دیشب ازت خواستم مثل همیشه کنارم باشی. چون میدونم فقط با وصل شدن به توعه که بدون نکرانی همه چیز حل میشه.
من نگران نیستم من نمیترسم و سپردمش به خودت لحظه لحظه های زندگیم رو خودتون قشنگشون کن خودت رنگشون کن توش گل بکار عشق بکار بذر مهربونی بپاش بذر ثروت و نیکی بپاش بذر هرچه که خوبه تو بپاش من لیاقتش رو دارم.
خدای من خیلیی دوستت دارما و چقدر احساسم با این فایل زیبا خوب شد و الان نه از چیزی میترسم و نه نگرانم چون همه چیز و همه کس بخشی ار توعه پس همه چیزه این دنیا از خوبی و زیبایی پر شده از عشق پر شده پس قراره تا میتونیم لذت ببریم.
قلبمون رو پاک کنیم احساسمون رو خوب کنیم اتفاقات خوب میاد.
خدامون خودش رو مارو به سمت بهترین ها و اسانی ها هدایت میکنه.
عاشقتم من خدا خیلییی دوستت دارم. و الان خیلیی خوشحالم انگار توی دنیا همش گل و بلبل چون همه پاره ای از خداوندن و همه چیز بی نهایت زیباست پس من چرا باید نگران باشم؟ چون قراره بین هممون عشق تبادلشه عشق و لذت رد و بدلشه.
خدایا شکرت برای این همه نعمت و ثروت و عشق و فراوانی در زندگیم.️ و قول میدم تا سه روز همه چیز رو و همه کس رو پارهای از خداوند بدونم و از وجود خوبشون توی این دنیا لذت ببرم و احساس خوب رو منتقل کنم و جهان را زیباتر.
چقدر این فایل زیبا و بی نظیر بود چقدر حس خوبی داشت چقد تکرار این آگاهی ها لذت بخش بود
روز 33وم سفرم با این فایل زیبا برخورد کردم
ومیخوام از تجربیاتی بگم که حضورشو و هدایت هاشو و مهربونی و لطفشو و قدرت و عظمت و بزرگیشو بیشتر به یاد بیارم تا بیشتر باور کنم
من بندرعباس پیش پسرخالم کار میکردم و اومدم مرخصی شهرستان که برگردم بعد زنگ زد چند روز بعدش شهریور سال 95بهم گف که طرح اومده و مغازه دارهارو جریمه میکنن اگه اونی که خدمت نرفته رو کار بدن و میگیرن طرفم میبرم و از این حرفا ،خلاصه اونموقع به قوانین هیچ آشناییتی نداشتم و تازه 18سالم شده بود و نمیدونم اسمشو چی بزارم این حرکتی که زدم ،بزارم از سره عصبانیت از سره لج بازی یا هرچی خلاصه منی که هیچوقت فکر نمیکردم که اصلا سن خدمتم میرسه و باید برم خدمت اصن تو فضایی بودم که فراموش کرده بودم پسرا خدمت میرن ،خلاصه شب اون روز تصمیم گرفتم که برم خدمت و تا الان یکی از تصمیمات قاطعی که گرفتم اون بود ،نمیدونم چم شده بود ،صب پاشدم بدون اینکه به کسی بگم حتی خونواده فقط پرسیدم اونی که خدمت میره باید چیکار کنه از یکی از دوستام دقیق یادم نمیاد و گفت برو پلیس +10 خلاصه صب رفتم گفتم میخوام برم خدمت طرف خندید گفت خب این مدارک لازمه ونوشت داد بهم ،اونایی که رفتن میدونن که حداقل دوسه روز طول میکشه جور کردن مدارک و من انقد حالیم نبود چیزی فقط میگفتم برم و تمومش کنم شروع نکرده هههه خلاصه ساعت 8افتادم دنباله مدارک از آخرین مدرک تحصیلی تا عکس و گواهی و معاینه پزشکو آزمایش خون و ،باورتون میشه صددرصد من ساعت یک و نیم با مدارک تکمیل رفتم و گفتم اینارو بفرس بره ،طرف گف انگار خیلی عجله داری گفتم آره گف برا کی بزنم اعزامتو ؟گفتم همین فردا ،باز خندید گفت نه شهریور پره مهرم پره میمونی آبان گفتم باشه و اومدم ،بماند که همه بهم گفتن پذیرش کن تو سپاه و بیفت شهر خودت هر روز بیای خونه و اینا ،الله اکبر با اینکه هیچی حالیم نبود از این قوانین این درونم جوری قرص و محکم بود مکه تا به اون موقع همچین حسی نداشتم ،گفتن پشیمون میشی تو کله شقی و الان داغی حالیت نیس میفتی فلان فلان فلان جا و میگفتم حتی اگه خاش نقطه صفر مرزیم بیفتم میرم و سره این حرفمم اولین مدتی که تو پادگان موندم 8ماه بود که جلوتر میگم
خلاصه هرکس میگفت، میگفتم خدا بالا سرمه برام بسه نیازی به پذیرش و ریش گذاشتن ریش سفید پایگاه و مداح محلی که تو سپاهه ندارم برای اینکه بیفتم جای خوب ،الله اکبر الان تمام اون صحنه ها داره یادم میاد و اشک جمع شده تو چشام و نزدیکتر و نزدیکترم بهش و چقد خوبه این نوشتن و به یاد آوردن ،خلاصه یه ماه مونده به اعزام رفتم جواب و گرفتم و فصل سردیم بود و اون زمان برف زیاد میومد و منطقه مام کوهستانیه تبریز ،وافتادم ارتش زمینی عجب شیر که معروفه تو ارتش پادگان آموزشیش و همه بهم گفتن دیدی گفتیم بهت و میخندیدم و میگفتم من کله شق تراز این حرفام و نمیدونستم که با حاله خوبم و اعتمادی که کردم بدون اینکه خبرداشته باشم به خدا اجازه دادم منو هدایت کنه ،خلاصه یه هفته مونده به اعزام با حال خوب رفتم موهامو با صفر زدم و یادمه شبی که قرار بود صبش اعزام بشم انقد حالم خوب بود و گفتم و خندیدم که پدرومادرم جدی فک میکردن که نمیدونم دارم کجا میرم و فک میکردن یه چیزیم شده و پدربزرگم خدابیامرز گفت داری خدمت میری برا چی انقد خوشحالی و گفتم جنگ که نمیرم خدمته دیگه، ای خدااااا یادش بخیر خلاصه صبش اعزام شدم و رفتیم یه دوره ی سرد و بعضیارو میدیدم که تو اتوبوس یواشکی دارن گریه میکنن و من نمیفهمیدمشون و رسیدیم پادگان و روزای سردی بود و تو اون جهنم واقعی از نظر سرمای شدید که وقتی خبردار بودیم پاها از شدت سرما بی حس میشد و خیلیا چشاشون سیاهی میرفت و میفتادن که بارها از این صحنه ها بود و یه جورایی عادی بود و اونایی که میفتادن و میبردن صفای پشتی و جاشونو پرمیکردن با نفرات سرپا ،ولی ما یه اکیپی بودیم که حالمون خوب بود ،با همه خوب بودیم و همه با ما خوب بودن و یه جورایی حرفمون بروداشت پیش سرگروهبان و استوارا و اونام دوستمون داشتن و من و دوتا دوستی که عینه من بیخیاله بیخیال بودن و فقط میخندیدیم تو اون سرمایی که الان که دارم مینویسم سردم شده
صب ساعت 4ونیم بیداری بود تا شب ساعت 6که پوتین درمی اومد از پامون اونم اگه نگهبان پاس اول بودی نه ،خلاصه ما سه تا حالمون خوب بود شدت سرما و آزار و اذیت یه جوری بود که خوردیم به اربعین یه هفته بعد آموزشی و به ما 3روز مرخصی دادن و رفتیم البته شیعه هارو نه سنی ها و وقتی برگشتیم نصف سربازان برنگشتن و خلاصه گذروندیم با حال خوب و الله اکبر یه نفر اومد تو آسایشگاه یه روزی که آموزش بود و سه نفر مارو شانسی از نظر ما که اونموقع هیچی حالیم نبود حداقل من انتخابمون کرد و گفت بیاید بیرون و مارو برد یه اتاق وازمون مصاحبه کرد و مام هیچی نمی فهمیدیم و خلاصه برگشتیم و روز آخر که امریه هارو میدادن از 500نفر گردانمون یادمه فقط ما سه تا افتادیم حفاظت اطلاعات تهران یعنی بخور بخواب واقعی و بهشت ارتش ایران هههههه بقیه همه افتادن نقاط مرزی اون دوره از پیرانشهر و مهاباد و خاش گرفته تا کرمان و فلان و فلان چیزی که ما دیدیم و میپرسیدیم و خداروشکر وقتی اون پارتیه توا هیچ قدرتی هیچ قدرتی هیچ قدرتی نمیتونه جلوش بایسته
به خدا میدیدم اونایی که میگفتن ما پارتیه سرهنگ و سردار داریم و خیالشون تخت بود از اینکه میفتن تبریز دم در خونشون ،به خدا همونا وقتی داشتیم سوار اتوبوس میشدیم زنگ میزدن به بابا ننه و این پارتیاشون و میگفتن مگه به ما قول نداده بودی میفتیم شهرمون پس چی شد ؟؟؟؟الله اکبر من اینا و میشنیدم و هیچ حسی نداشتم و نمیدونستم که من فرمون و دست چه قدرتی سپردم و اونا داشتن شرک میورزیدن الله اکبر خلاصه من رفتم بعد یه هفته مرخصی تهران با دوتا دوستم مهدی و وحید که هر جاهستن سالم باشن
اما نمیدونستم که من از اونام توحیدی ترم با این که اونا فکر انتقالی بودن .منم خوشحال و شکرگزار از اینکه جام خوبه و جمع کردن سربازارو یه جا تو یه نمازخانه تو سید خندان داخل سازمان و از بین اون فک کنم بالای صدنفری که بودیم بازم منو جدا صدا زدن حتی یادمه انقد تعدادمون بالا بودوداشت اضافه میشد بهمون که پوتینا همینطوری روهم بود و من حتی پوتینارو پیدا نکردم و پوتین یکی دیگه رو پوشیدم که دوسایز بزرگتر بود و داستانهای خودشو داشت ،خلاصه گفتن زارعی تویی گفتم آره گف برودفتر فلان فرمانده رفتم پیدا کردم و معرفی کردم و یه نامه نوشت داد بهم وگف برو لویزان اومدم از دژبانی که صب خواستم گوشی سادمو رد کنم گرفتن ازم نامه رو نشون دادم و گفتم من دارم میرم گوشی و بده خلاصه تحویل گرفتم و دژبان گف شانس آوردی اگه اینجا میفتادی اذیتت میکردم تا آخره خدمتت و خندیدم و با حال خوب خدافظی کردم ازشون و هیججای تهران و بلد نبودم ولی عاشق جاهای ناشناختم رفتم لویزان و فرستادن مینی سیتی یادمه نزدیک اونجا و معاونت فلان و فلان و فلان و بعد سه روز من انتقالیم دستم بود !!!!!عع گرفتید چیشد منو از اونجا بین اون همه سرباز جدا صدا زدن و برواونجا و اینجا و انتقالی ؟؟؟!!!
واما داستان چی بود ؟؟؟
داستان این بود که پدرم بهم زنگ زد و گفت جات خوبه گفتم جام عالیه !!!ولی قبلش گویا یکی از هم دهاتیامون که آشنا و اینا داره توارتش و من تا بعد از خدمتم فقط اسمشو شنیده بودم و نمیشناختمش ،از پدرم پرسیده بود و گفته بود سربازه و خودش سفارش منو کرده بود و حتی من بارها به پدرم گفتم جام خوبه و اینا گف دیگه چیکار کنم فلانی سپرده بود قبلش !!!
نه فلانی نسپرده بود یکتای من بهش گفته بود که منو سفارش کنه
یکتای من همهی این کارارو انجام داده بود برام
خدای قدرتمند من منو آورد 45کیلومتر فاصله از شهرمون یعنی نزدیکترین پادگان ارتش به شهر ما ،بله خدای من جوری منو به سلامت کارامو انجام داد رسیدم پادگان که خودمو معرفی کنم و دژبان پرسید اعزامی چندی ؟؟گفتم 8 و باورشون نمیشد میگفتن تو یعنی تو سه روز انتقالی گرفتی؟؟؟؟یارو با پارتی فلان و فلان حداقلش باید سه چهار ماه یا 6ماه بعد بیفته دنبال انتقالی اونوخ تو پارتی کی بوده؟؟؟یادمه هوا جوری سرد بود سرپا یه جا نمیتوانستیم وایسیم و بهش گفتم پارتیمو ندیدم از نزدیک و نمیشناسمش ولی خدا بوده قبله همه چی ؟؟!!!و اونجام تو اون پادگان خاطرات تلخ و شیرین و دوستان فوقالعاده و فقط خنده و خدمت و سختی و بازم خنده ومن تواناییم تو کنترل نیروی انسانی خوبه و چند مدت بعدش شدم ارشد و بعد از اولین مدتی که پرکردم و وقتی 8ماه خدمت بودم رفتم خونه بعدش دیگه انقد مرخصی رفته بودم که روز آخر که خواستم امضا جمع کنم فرمانده خواست امضا کنه میونمون خوب بود باهاش حتی یه باریادمه منشی یادش رفته بود برگمو بنویسه که آخر هفته برم خونه صبش اومد و دید تو گروهانم کلی سر منشی داد کشید که چرا ارشد گروهانو برگشو باید یادت بره و اینا گفتم اشکال نداره امروز مینویسه میرم
و خلاصه میخواست امضای اخرو بزنه منشی و صدا زد گفت زارعی چقد مرخصی رفته منشی گفت از صب درآوردم همونو 6ماه و یه کمم بیشتر مرخصی رفته !!!جایی که سرباز کم بود و همه یه شب بخواب پس نگهبانی بودن من بالای 180رور مرخصی رفته بودم حتی تمام 40روز استعلاجیم دست نخورده باقی موند کارایی که الکی سربازا به خاطر فرار از مسولیت و خیلی چیزای دیگه خودشونو میزنن به مریضی که برن مرخصی ،ولی من خدارو داشتم نیازی نداشتم به این کارا من با نهایت احترام برگم امضا میشد و بدون بازرسی بدنی میرفتم و میومدم وحتی فرماندمون گفت انقد مرخصی رفتی که من یه فامیل دارم تو گروهان به اون تا آخره خدمتشم مرخصی بدم اندازه مرخصیای تو نمیشه و خندیدم گفتم خدا پارتیه منه و گفت بگو خدا امضا کنه و خلاصه یه کم اذیت و شوخی امضا کرد ،هرجا هستن سلامت باشن ،من احترامشو داشتم و مثه خیلیا نزدم تو گوش فرمانده ههههه
خیلی از این ها دارم که بشینم و بنویسم و غرق در آرامش و اطمینان و اعتماد بشم به خالقم که قدرتی بالاش نیست که هر وخ مثله الان حسم بگه مینویسم .خدایا شکرت من تورو باور داشتم و قدرت و به تو داده بودم و خبر نداشتم حتی و تو منو سلامت از خیلی جاها عبور دادی
آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم
یاردرخانه و ما گرد جهان میگردیم .
خدایا تنها تورا میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم
سلام خدمت تمام عزیزانی که در این خانواده گرم باهاشون همسفر هستم . وقتی که استاد در مورد خدا فایلی میزارند ناخودآگاه تمام وجودم مملو از شعف و شادی میشند یه حس عجیبی دارم که انگار حس سپاسگزاریه ممنونم از خالق تمام زیباییها از خداوندی که فرمانروای تمام عالم است واز استادعزیز بابت انتقال این حجم از آگاهی وشما هم خانوادگیهای عزیزم که با شما ودر کنارشما سرشار از آرامش وایمان و اطمینان هستم.انشاالله که در پناه خداوند مهربان شاد سرحال خوشحال ثروتمند و سعادتمند باشید.
لحظاتی ساده اما عمیق، در زندگی هر کدام از ما هست.
همان لحظه ای که دیگر به هیچ چیز خود رب نمی توانیم توجه کنیم.
انگار چیز دیگری وجود ندارد. دیگر هیچ نگرانی نداریم.
احساس گسترش در زندگی مان می کنیم.
انگار هر لحظه اش متفاوت است و البته عمیق.
همان لحظه هایی آشنایی که قلبمان باز می شود.
اتصال به این نیرو برایم به شدت کافیست .
همانکه همواره شور و شوق خفته در درونمان را بیدار میکند تا دست از رویا داشتن بر نداریم و حتی با وجود نجواهای ذهن، به خاطر همین احساس خوب هم که شده، با او بودن، اولویتمان باشد.
و بزرگترین پاداش اتصال به این نیرو احساس خوب لحظاتش است.
هر جایی که قلبمان را باز می کند باید برویم.
به احساس خوب داشتن بیش از حد بها بدهیم.
زیرا هیچ چیز مهم تر از رابطه میان من و ربم نیست.
سلام دوست من خوب که می نگرم از روزی که متعهد شده ام که به مدت ۶ ماه روی فایلهای آرامش در پرتو آگاهی کار کنم شاهد این هستم که پلیس ماشینم را متوقف می کند و جریمه ام نمی کند، پیمانکار پروژه برق رسانی ام جهت تسریع در برق دار شدن خونه در حال احداثم آشنا قدیمی در نی آید، مسوول آن در استان شخصا بهم تلفن می زند و پیگیر کاراهایم می شود، رابطه ام با همسرم به شدت عاشقانه تر می شود و این ها قطعا حاصل هماهنگی من با خداوند یکتاست که نتیجه آموزه های استاد است که خداوند هدایتم کرد تا در این مسیر زیبا باشم
به نام خدای هدایتگر
سی وسومین روز سفرنامه
روزهای زیادی روبه یاد میارم که ارامش برقرار شده درجسم وجانم به واسطه حس حضور وحس بودن ومتجلی شدن درهستی
ولی خاطره ای که همیشه تو ذهنم نقش پررنگی داره ازاین اطمینان وقوت قلب وحس حضور زمانی رود که پسرم روباردار بودم
من چون نمیدونستم باردارم وتقریبا سه ماهگی متوجه شدم اونم به تشخیص اشتباه قرص وداروهای زیادی مصرف کرده بودم و وقتی متوجه شدم باردارم بچه وجفت اصلا تو وضعیت مناسبی قرار نداشتن وهرلحظه احتمال سقط یا زایمان زود رس و میدادن دکترها وقتی اون روزها روبه یاد میارم یه لحظه باورم نمیشه که اون من بودم که اینهمه درد رو تحمل کردم من ایمان دارم کارمن تنهایی نبوده که حتی دکترها هم توکار من مونده بودن
یادمه چهارماهه که شدم درد و مشکلات من چندین برابر شده بود ولی من ازهمون روز اول به شوهرم میگفتم من این بچه رو سالم به دنیا میارم من دیدم تو خیالم من لمس کردم من ایمان دارم
شب که خوابیدم توخواب دیدم تویه شهری کاملا ناشناس نشستم تویه ماشین ولی انگار که ماشین خراب باشه من پیاده شدم وهمون لحظه ازاسمون یه هیبت خیلی وحشتناکی که اتیش ازهمه جاش فواره میزد داشت رد میشد ازاسمون یه حسی به من گفت اون شیطانه
وقتی من اینو درک کردم که اون شیطانه شروع کردم به خوندن الان که به یادمیارم خدا میدونه چه حالی دارم ازاشک وشوق چشام نمیبینه تایپ کنم
خوندم
اعوظ بالله من الشیطان رجیم
بسم الله رحمان رحیم
بلافاصله هیبت ترسناک متوجه من شد وامد پایین
ترس وجودم وپر کرده بود ولی ایمانم قوی تربود پس ادامه دادم
قل هوالله واحد
الله اصمد
هیبت ترسناک زل زده بود به چشمام ولی من ادامه دادم که دست انداخت از پهلو چپم وانگار که دستش رد بشه ازجسمم گفت ادامه نده وهمون لحظه متوجه حضور جنین داخل شکمم شد وبیشتر به پهلوم فشار اورد
ادامه دادم
لم یلد ولم یولد
ولم یکل له کفوا احد
فریاد زد نههههههه
گفت این بچه حفاظ داره نمیتونم بهش اسیبی بزنم این نورا چیه دور بچه
دوباره داد زد ادامه نده
ولی من بیشتر فریاد زدم ازت نمیترسم حافظ ونگهبان من خداس
گفت من نمیزارم این به دنیا بیاد این بچه باعث دردسر منه نمیزارم دنیا بیاد
بخدا بخدا قدری این خواب برام واقعی بود ومن داشتم باصدای بلند فریاد میزدم وقران میخوندم که شوهرم سعی داشت بیدارم کنه
وهمش تکونم میداد
وقتی ازهشیار شدم تمام تنم میلرزید خیس عرق بودم وعین بید میلرزیدم وحتی تا چن روز پهلوی چپم درد داشت وکبود شده بودولی میخندیدم
شوهرم حول کرده بود چون باردار بودم بیشتر نگرانم شده بود ولی دل من ازشوق داشت ازسینم میزد بیرون
ازهمون روز به بعد هرجا درد هام بیشتر میشد من فقط یاد خوابم میفتادم
فشارم چندین بار به پنج رسیده بود ودکترا توکار من میموندن که من چجوری سرپام
چن بار قلب بچه رو توسونو گرافی گفتن نمیزنه ولی من ته دلم میگفتم بچه ام زنده اس همه خانواده میگفتن پشت سرم وتو دلشون برای اینکه من ناراحت نشم که یابچه ازبین میره یاخودش ولی من فقط بین دردهام ایمان داشتم میترسیدم نگران میشدم ازحرف دکترها خیلی وقتها ته دلم خالی میشد ولی سریع برمیگشتم به اون سکوت وارامش دلم
باهرسختی من رسیدم به موقع زایمان
وقتی میخواستن منو ببرن اتاق عمل یهو نمیدونم چجوری وکی یه نجوایی همش میگفت لحظه های خوبی درانتظارت نیس
من میدونستم این ترس ودلهره ازعمل نیست من دوبارهم عمل سزارین داشتم
جوری وضعیت من بهم ریخت که تمام تنم داشت میلرزید روی تخت
وقتی دکتر اومد بالاسرم علایم وچک کرد گفت من نمیتونم عملش کنم بیارینش پایین
خدا میدونه چه لحظه هایی بود ولی حس میکردم اینجا جای عمله اینجا جای حرف نیست
وقتی اوردنم پایین وانتقال دادن ازاتاق عمل بیرون یه لحظه فقط یه لحظه به خودم نهیب زدم
روح انگیزت چته تو ادم جا زدن نبودی
من میدونستم این ترس من ازعمل نیست چون بار اولم نبود
گفتم تومگه نمیگفتی ایمان دارم توکل دارم
الان چرا دست وپات میلرزه چرا میترسی روبرو بشی
چرا نمیخوای بفهمی پسرت منتظره مامانش شجاعش اماده باشه تابه دنیا بیاد خودتو جمع وجور کن ببینم
خداشاهده به دقیقه نکشید وضعیت من نرمال شد فشارم ازپنج اومد رو ۱۲علایم حیاتی نرمال برای عمل
پرستاری که بالا سرم بود چشماش گرد شده بود وهمش میگفت چجوری نرمال شد مگه میشه
دوباره برم گردوندن اتاق عمل وهیچ وقت هیچ وقت فراموش نمیکنم اون لحظه های پراز ارامش وناب رو
و وقتی که فرزندم و صحیح وسالم در اغوشم گرفتم وسجده شکر بجا اوردم
اسمش رو امیرحسین گذاشتم هم اسم جدش
بچه کاملا اروم وفهمیده
همین دیروز بود خواهرم میگفت چقد بابچه های دیگه فرق داره شاد وسرحاله واصلا اذیت نمیکنه
خدایاشکرت بخاطر وجودش
واین یکی از بارزترین خاطرات من شد از اعتماد به رب جهانیان و همیشه این ایه ورد زبونم شد
چه کسی میتونه کسی روکه خدامیخواد ببره بالا بیاره پایین
وچه کسی میتونه کسی که خدا میخواد(ودرمدارش هست اون شخص)بکشه پایین بتونه بکشه بالا
خدایا شکرت بخاطر این برگ از سفرنامه
چقدر دلم روشن شد از مرور این ارامش در پرتو الهی
خدایا شکرت
بنام یگانه هستی بخش عالم که روح و جان و وجود ما از اوست و اوست که در هر لحظه هدایتمان می کند تشویقمان می کند تا خوب زندگی کنیم و خوب زندگی کردن را به دیگران هم هدیه دهیم، اشکم در آمد از میزان ایمانتان، میزان اعتمادتان و نتلیج ارزشمندتان 🌹👌
ممنون ازپیام پرمهرتون
لحظاتی توزندگی همه مون هست که انگار پنجه درپنجه اتفاقاتیم واینجاس که باید ایمان عملی رونشون بدیم وعمل کنیم به تعهد عمل کنیم به جمله ایمان به خدا
وبسازیم بهترین خاطراتی رو که میتونه توزندگی تک تکمون ثبت بشه
خدایاشکرت
سلام استاد عزیزم
واقعا این اگاهی که مثل اقیانوس باشیم و قضاوت ها و حرف های مردم رو ب راحتی در خودمون حل کنیم و رها باشیم و سخت نگیریم، یکی از بزرگ ترین قدم های من برای داشتن ارامش بود
وقتی فامیل هارو میبینم که سنشون بالا رفته و برای هر حرف کوچیک بقیه خودشون رو ازیت میکنن و به ابو اتیش میزنن تا به بقیه بفهمونن دارن اشتباه در موردشون فکر میکنن و حرف بقیه براشون مهم ترین چیزه و بخاطرش ازدواج میکنن و همسر و فرزندانشون و رو کنترل میکنن و… واقعا پیر شدن و جسمشون و روحشون سلامت نیست و اسیب های جدی ای دیده فقط به من یه موضوع رو یاداوری میکنه : مهم نیست چقدر سنت بره بالا تر، تو باید روی خودت کار کنی تا زندگی خوبی داشته باشی و به ارامش برسی، رها باشی و به بقیه اهمیت ندی و مهم ترین موضوع زندگیت خودت و علائق خودت و راحتی خودت و پیشرفت خودت و تجربه خودت باشه
من زمانی تونستم این اگاهی هارو در زندگیم پیاده کنم، که عزت نفسم رو افزایش دادم و روش کار کردم و ارزشمندی خودم و دیگران رو درک کردم
ممنونم بابت این فایل عالیتون
بنام رب تنها قدرت کیهان
سلاام ب استاد عزیزم
و دوستان نازنینم
خداروشکر میکنم ک ظرف وجود منو آماده کرد برای دریافت این آگاهی های ناب
آرامش در پرتو آگاهی
مدتی بود تو کامنت دوستان میدیدم اسمش و
و تو فایل های دانلودی بهم چشمک میزد
امروز دیگه خیلی مستقیم هدایت شدم از طریق پروفایل یکی از دوستان
قبلا قسمت اولو گوش داده بودم
ولی ظرف وجودم اماده دریافت نبود و چیزی ازش متوجه نشدم
ولی الان انگار با روحم داره صحبت میشه و چقدر زیباست و آدمو ب فکر میبره
ک من این جسم نیستم
من این ذهن نیستم
من خیییلی بزرگتر هستم
این ک من محدود ب
جسم
زمان
مکان
قالب
ونژاد نیستم
من پاره ای از خدا هستم
من اگاهی هستم
من لایتناهی هستم ومقدس
اگاهی من پاره ای از جهان است
من پاره ای ازخدا هستم
وپاره ای از کهکشان
و پاره ای از هستی هستم
من باخودم عهد میبندم فقط سه روز ،فقط برای سه روز
تا هر شخص وهر موجودی را دید م با خودم بگویم:
او پاره ای از وجود من است
پاره ای از قلبم
پاره ای از خداست
همه ی هستی را پاره ای ازخودم بدانم پاره ای از خدا
خدای من قادرمطلق
ازت سپاسگزارم بابت هدایتم ب آگاهی ها
سپاسگزارم بابت روزی ک امروز برام قراردادی
دوره ای ک استاد لطف کردن و ب رایگان دراختیار من گذاشتن
سپاسگزارم خدای من
سپاسگزارم استاد من
تو پاره ای از من هستی
و من پاره ای از تو
من چقدر خوشبختمممم
الحمدلله رب العالمین
روز ب روز دارم رشد میکنم و بزرگتر میشم
چقد حس خوبی الهی شکرت
خدامیدونه این حس خوب وفرکانس خوبی ک دارم ب جهان ارسال میکتم
قراره چ اتفاق های عالی برام خلق کنه
ب الله یکتا می سپارمتون
زکیه عزیزم …همین الان که جواب کامنتی که برام نوشتی رو دادم…یهوو دیدم کامنت خودت بالا اومد…
خب خب
میدونی چی از ذهنم گذشت وقتی کامنتت رو خوندم…دیدم که زکیه جان راست میگه..خود این آرامش در پرتو آگاهی یه دوره رایگان هست و ما باید دو دستی بهش بچسبیم…
گفتم بیام به زکیه خوشگلم بگم ، بیا هر روز ساعت 8 صبح یکی از روز این فایل ها رو گوش بدیم و حتما کامنت بزاریم و خودمون رو کنکاش کنیم..
البته در کنار این آرامش در پرتو آگاهی….بیا روز شمار تحول رو هم استفاده کنیم…
دوستت دارم …تو پاره ای از منی…
عاشقتم ..بدرخشی
مااااچ به روی ماهت
بنام رب جمیل خدای عشق وزیبایی
سلام ب روی ماهت فرزانه جانم ،دوست عزیزم
سپاسگزار خداوندی هستم ک منو با شما دوست عزیزم همفرکانس قرار داد
چ سعادت بزرگی هست حضور دراین سایت الهی
مکان مقدس
خداروشکر ک لطف خدا شامل حالم شد و دعوت شدم
چشمم بینا و گوشم شنوا
و قلبم باز شده
ولی هنوز اول راههم و ایمانم هر روز داره قوی تر میشه ک قانون برای همه یکی است
همه ما ب یک اندازه ب خدا دسترسی داریم
و خدا از ما مشتاق تره برای رسبدن ب خواسته هامون
چرا ک من پاره ای از خدا هستیم
من و تو یکی هستیم
هردو پاره هایی از خدا
عشق خدایم
فرزانه ی عزیزم
بسیار بسیار سپاسگزارم از کامنت پراز عشق و انرژی ک برام نوشتی عزیزم
قلبم و پراز نور کردی
و کلی لذت بردم وعشق کردم از این همه مهر و محبتی ک در وجود نازنینت هست
حس کردم ک وصل شدی ب منبع، انرژی، خدا
رب
و از طرف خدا بهم پاسخ گفتی درمورد تایمی ک از خدا خواسته بودم بهم بگه ک این آگاهی های ناب و گوش بدم
ساعت8صبح بهترین زمان هست برای من مرسی عزیزم ک گفتی
واینکه من امروز27،ومین برگ از روزشمار تحول زندگیمو نوشتم
واقعا فوق العاده س
و هر روز داره منو رشد میده و ظرف وجودمو بزرگتر میکنه
پیشنهاد میدم حتما تو اولین فرصت شروعش کنی
مرسی ک وقت ارزشمندت و گذاشتی وباعشق برام نوشتی
برات بهترین بهترین هایی و از الله یکتا میخوام ک حتی در تصورت هم نمیگنجه
ب خدای بزرگ می سپارمت
واینکه عاشقتمممم:))
بنام خدای قشنگ هدایتگرم
خداروشکرمیکنم برای این هدایت های قشنگش
توسط یکی از دوستای هم فرکانسی قشنگ این کعبه به این فایلها هدایت شدم
دانلودشون کردم ک
درست زمانی ک از یه دوست نزدیک آزرده شده بودم
هرشب دارم گوش میدم
یه دفتر گزاشتم براش دیروز نوشتم متنشو
باز دیشب گوش دادم
قلبت رو پاک کن
سلامت میکنم
همینجور رو تکرار بود
و من غرق شده بودم
نمیدونم چ حسی اصلا چجور بنویسمش
فقط دیدم صورتم خیس از اشکه
خدا میدونه چنده بار دیگه باید گوش بدم و بقیه رو
تا اون تاریکی ها از قبلم زدوده شه
قضاوتش نکنم بزارم اونم مسیر خودشو بره
من مسول خودمم
انرژیم موقعی اومد پایین ک من واکنشگر شدم
خودمو تو الگو تکراری گیر انداختم
و یه شرک مخفی اومد سراغم
همون راه باز نجواها شد
حالاها باید کار کنم رو خودم
خدای قشنگم پا به پام داره میاد
دستمو گرفته
دیروز ایقد قشنگ برا این گنجی ک تو کعبه قراره داده هدایتم کرد چجور ازشون استفاده کنم
ک تنها امیدم شده
به خودش چنگ میزنم
ک اون زودتر دستشو دراز کرده
عاشقتم خدای من
عاشق منی
عاشق بندهای توحیدی ت
عاشق همه ی شماها بندهای قشنگ خدایمم
روز 33
فصل دوم روز شمار تحول زندگی من
آرامش در پرتو آگاهی
بنام یگانه خالق جهان هستی خداوند نور و عشق و روشنایی وهاب و وفور و فراوانی بخشنده و مهربان هدایتگرم.
سلام استاد عزیزم خانم شایسته ی نازنین ممنون و سپاسگذارم
سلام به دوستان همسفرم در این بخش
گاهی باید فقط نظاره گر بود
گاهی باید فقط نگاه کنیم و ببینیم
گاهی باید گوش کنیم و بشنویم
گاهی باید زبان به کام بگیریم و قفل کنیم زبان به کلام را برای سکوت
گاهی باید فقط توجه کنیم
گاهی باید تسلیم و رها باشیم
گاهی باید آزاد و رها باشیم
گاهی باید چیزهایی را نبینیم و نشنویم
گاهی باید پاک کننده باشیم
وقتی پاک کننده شدیم قلبمان هم پاک می شود
وقتی پاک کننده شدیم چشمانمان پاک و شفاف می شود
وقتی پاک کننده شدیم گوش های مان هم پاک می شود
خدایااا من آماده ی شنیدن احساساتم هستم
فصل بارش نور و شفا و التیام و معجزه هاست
من در مدار نور هستم
من در مدار نور و عشق و روشنایی هستم
گاهی باید بپرسیم که چه کارهایی رو انجام بدهیم
ولی گاهی باید بپرسیم که چه کارهایی رو نباید انجام بدهیم
شروع کنیم به حذف آن چیزهایی که جزو اهداف ما نبوده آند یعنی حذف نبایددددهااااااا چون چون … بایدددددددهاااخودشان را نشان می دهند
میکل آنژ نقاش معروف ایتالیایی می گوید
زیبایی چیزی نیست جزء حذف زواید
و اینگونه به اصل خود باز می کردیم
اِنا الله و آنا علیع راجعون.. ما همه از اوییم و بازگشت ما بسوی اوست
به حقیقت واقعی خودمان رجوع می کنیم
من این جسم نیستم …
من این ذهن نیستم….
من یک آگاهی از وجود خداوند هستم در غالب این جسم که پیراهنی سه بعُدی بر این جهان سه بعُدی پوشیده ام
.. کی شناخته شوم .. که دیده شوم .. که شنیده شوم..
فقط برای سه. روز آینده این جمله ها رو تکرار کنم .. اینکه
همه ی هستی را پاره ای از وجود خودم بدانم
خودم و دیگران را ارزشمند و گرامی بدارم
عشق بی قید و شرط داشته باشم و به هر موجودی که روبرو می شوم فقط این جمله را در ذهن خودم تکرار کنم..
تا به نجواهای ذهنم بگویم خاموش باش . تو هم پاره ای از من است و الهی…
ای ذهن نجواگر نازنینم تو هم حق داری .. چون شغل و کسب و کارت همین است و دایم به کسب و کارت مشغول هستی… ای کاش ذره ای از تو یاد بگیرم که من هم به کار خود مشغول باشم چون من هم پاره ای از خداوند هستم در وجود من عشق و نور جاری است .. در وجود من آرامش در پرتو آگاهی است . پس باید آگاهانه عبور کنم… آگاهانه نظاره گر باشم .. آگاهانه به یاد بیاورم .
خدایا شکرت تجربه می کنم آنچه را که لایقش هستم
من عشق بی قید و شرط هستم
من سعادتمند هستم
من در هماهنگی کامل هستم
من نور و عشق و شادی و شادمانی هستم
من قدرت و شوکت و بلند آوازگی هستم
من آرامش راستین هستم
خدایاااا تنها ترا می پرستم و تنها از تو یاری می جوییم
IN GOD WE TRUST
به نام خدا
سلام استاد عزیزم
من و خدا و شما یکی هستیم از یک جنس روح و من باید فاصله بین ذهن و روحم رو کم کنم تا در فرکانس دیدن شما قرار بگیرم
اون روز یکی از دوستان تو کامنت نوشته بود استاد رخ بنما دلتنگیم
واقعا استاد دلتنگ دیدن شما هستیم رخ بنما استاد و ما رو همراه خودت به مدارهای بالاتر ببر
آرامش گرفتم با دوره همجهت اما باز هم نیاز دارم بیشتر اوج بگیرم باز هم نیاز دارم فرکانس بالاتری رو تجربه کنم
من خود دریا هستم و باید به این دریا بودن یقین پیدا کنم باید جایگاهی رو دریافت کنم و خالص شوم برای خودم و بی ریا شوم برای خودم باید با همه موجودات عشق بورزم چون شما تا بتوانم در فرکانس شما قرار بگیرم
نشانه امروز برای من سراسر خیر است که اشک ها در چشمهایم از دلتنگی و قلبم بی تاب برای دریافت آگاهی های جدید نزدیک تولد دوره همجهت شدیم استاد 11 روز دیگه دوره زیبای همجهت یکساله میشه و من اندازه 20 سال با این دوره رشد کردم اندازه 20 تجربه کسب کردم با کامنت با فایلها با درس ها و تمرین ها تمرین هایی که از زمانی که چشم باز میکنم شروع میکنم و تا شب که چشام بسته میشه یکسره با شما هستم توی این سایت با موفقیت های بچه ها توی الگوهای دوستات موفق اشک میریزم و تحسین میکنم اونها و هر فایل رو اگر هزار بار گوش بدم باز هم تازه است برام و خداروشکر میکنم بابت این کنده شدن از بدنه جامعه اوایل که شما میگفتید برای داشتن حال خوب باید از بدنه جامعه کنده بشی تعجب میکردم اما الان چقدر زیبا خدا برام اینو شکل داده جدا شدن از حاشیه ها از اخبار از خانواده بودن کنار اونها اما فقط لمس حضور خدا و من با دوره هم جهت به این رسیدم
خدایا شکرت
به نام خدای نیکی ها و زیبایی ها
سلام به استاد و مریم جون عزیزم
سلام به دوستای خوبم
سلام خدای قشنگم. خدایی که میشی پروانههای کنار گلها میشی لبخند آدمها میشی هوای بارونی زیبا میشی احساس خوب میشی بهترین موسیقی جهان میشی صدای طبیعت و پرنده ها میشه ابرها و ابی اسمون میشی عشق و جاری میشی در من.
او پارهای از من است پارهای از خدا.. وقتی همه چیز رو همه کس رو از خداوند میبینیم چقدر بدی و زشتی پاک میشه حذف میشه نیست و نابود میشه.
چون همه ی ما بخشی از اگاهی ها و نیروی خداوند رو در قلبمون داریم پس ما همه از خداییم. نیروی قدرتمند خداوند درون قلب های همه ی ما جاریه درون همه ی زیبایی ها جاریه درون اب رودخونه و صدای برخورد اب با سنگ ها جاریه درون باد خنکی که تو اوج گرما میخوره بهمون جاریه توی لبخندها ی عزیزانمون جاریه توی صدای قشنگشون جاریه توی صدای قشنگ پرنده ها جاریه توی صدای زندگی تو دل طبیعت تو دل شهر جاریه توی امید و انگیزه جاریه توی موسیقی مورد علاقمون جاریه
خداوند درون هر گل و برگ و درخت اب و دریاچه جاریه
خداوند نهایت زیبایست! نهایت عشق نهایت لذت!
خدای من تو چنین خوب چرایی؟ که با اسمت ادم به ارامش میرسه که با اسمت ادم بدی ها و زشتی از قلبش پاک میشه. ادم خالص میشه پاک میشه.
خدای من درون قلب من همیشه جاریه همیشه هست همیشه ارومم میکنه همیشه بهم میگه تو لایق بهترین احساسات هستی تو لایق اینی با لذت با عشق با ارامش زندگی کنی.
خدای من، من بخشی از توام چه چیزی زیباتر از این؟ مگه داریم اصلا من بخشی از بی نهایت قدرت و ثروت و عشق و لذت و نیکی باشم؟ من چقدر ارزشمندم من چقدر موجود خوبی هستم. چقدر عشق درون من جاریه.
خداوندا من دلم پاکه، هیچی درونش نیست جز خودت. دیشب ازت خواستم مثل همیشه کنارم باشی. چون میدونم فقط با وصل شدن به توعه که بدون نکرانی همه چیز حل میشه.
من نگران نیستم من نمیترسم و سپردمش به خودت لحظه لحظه های زندگیم رو خودتون قشنگشون کن خودت رنگشون کن توش گل بکار عشق بکار بذر مهربونی بپاش بذر ثروت و نیکی بپاش بذر هرچه که خوبه تو بپاش من لیاقتش رو دارم.
خدای من خیلیی دوستت دارما و چقدر احساسم با این فایل زیبا خوب شد و الان نه از چیزی میترسم و نه نگرانم چون همه چیز و همه کس بخشی ار توعه پس همه چیزه این دنیا از خوبی و زیبایی پر شده از عشق پر شده پس قراره تا میتونیم لذت ببریم.
قلبمون رو پاک کنیم احساسمون رو خوب کنیم اتفاقات خوب میاد.
خدامون خودش رو مارو به سمت بهترین ها و اسانی ها هدایت میکنه.
عاشقتم من خدا خیلییی دوستت دارم. و الان خیلیی خوشحالم انگار توی دنیا همش گل و بلبل چون همه پاره ای از خداوندن و همه چیز بی نهایت زیباست پس من چرا باید نگران باشم؟ چون قراره بین هممون عشق تبادلشه عشق و لذت رد و بدلشه.
خدایا شکرت برای این همه نعمت و ثروت و عشق و فراوانی در زندگیم.️ و قول میدم تا سه روز همه چیز رو و همه کس رو پارهای از خداوند بدونم و از وجود خوبشون توی این دنیا لذت ببرم و احساس خوب رو منتقل کنم و جهان را زیباتر.
به نام او که هیچوقت دیر نمیکند
سلام به همگی عزیزانم
چقدر این فایل زیبا و بی نظیر بود چقدر حس خوبی داشت چقد تکرار این آگاهی ها لذت بخش بود
روز 33وم سفرم با این فایل زیبا برخورد کردم
ومیخوام از تجربیاتی بگم که حضورشو و هدایت هاشو و مهربونی و لطفشو و قدرت و عظمت و بزرگیشو بیشتر به یاد بیارم تا بیشتر باور کنم
من بندرعباس پیش پسرخالم کار میکردم و اومدم مرخصی شهرستان که برگردم بعد زنگ زد چند روز بعدش شهریور سال 95بهم گف که طرح اومده و مغازه دارهارو جریمه میکنن اگه اونی که خدمت نرفته رو کار بدن و میگیرن طرفم میبرم و از این حرفا ،خلاصه اونموقع به قوانین هیچ آشناییتی نداشتم و تازه 18سالم شده بود و نمیدونم اسمشو چی بزارم این حرکتی که زدم ،بزارم از سره عصبانیت از سره لج بازی یا هرچی خلاصه منی که هیچوقت فکر نمیکردم که اصلا سن خدمتم میرسه و باید برم خدمت اصن تو فضایی بودم که فراموش کرده بودم پسرا خدمت میرن ،خلاصه شب اون روز تصمیم گرفتم که برم خدمت و تا الان یکی از تصمیمات قاطعی که گرفتم اون بود ،نمیدونم چم شده بود ،صب پاشدم بدون اینکه به کسی بگم حتی خونواده فقط پرسیدم اونی که خدمت میره باید چیکار کنه از یکی از دوستام دقیق یادم نمیاد و گفت برو پلیس +10 خلاصه صب رفتم گفتم میخوام برم خدمت طرف خندید گفت خب این مدارک لازمه ونوشت داد بهم ،اونایی که رفتن میدونن که حداقل دوسه روز طول میکشه جور کردن مدارک و من انقد حالیم نبود چیزی فقط میگفتم برم و تمومش کنم شروع نکرده هههه خلاصه ساعت 8افتادم دنباله مدارک از آخرین مدرک تحصیلی تا عکس و گواهی و معاینه پزشکو آزمایش خون و ،باورتون میشه صددرصد من ساعت یک و نیم با مدارک تکمیل رفتم و گفتم اینارو بفرس بره ،طرف گف انگار خیلی عجله داری گفتم آره گف برا کی بزنم اعزامتو ؟گفتم همین فردا ،باز خندید گفت نه شهریور پره مهرم پره میمونی آبان گفتم باشه و اومدم ،بماند که همه بهم گفتن پذیرش کن تو سپاه و بیفت شهر خودت هر روز بیای خونه و اینا ،الله اکبر با اینکه هیچی حالیم نبود از این قوانین این درونم جوری قرص و محکم بود مکه تا به اون موقع همچین حسی نداشتم ،گفتن پشیمون میشی تو کله شقی و الان داغی حالیت نیس میفتی فلان فلان فلان جا و میگفتم حتی اگه خاش نقطه صفر مرزیم بیفتم میرم و سره این حرفمم اولین مدتی که تو پادگان موندم 8ماه بود که جلوتر میگم
خلاصه هرکس میگفت، میگفتم خدا بالا سرمه برام بسه نیازی به پذیرش و ریش گذاشتن ریش سفید پایگاه و مداح محلی که تو سپاهه ندارم برای اینکه بیفتم جای خوب ،الله اکبر الان تمام اون صحنه ها داره یادم میاد و اشک جمع شده تو چشام و نزدیکتر و نزدیکترم بهش و چقد خوبه این نوشتن و به یاد آوردن ،خلاصه یه ماه مونده به اعزام رفتم جواب و گرفتم و فصل سردیم بود و اون زمان برف زیاد میومد و منطقه مام کوهستانیه تبریز ،وافتادم ارتش زمینی عجب شیر که معروفه تو ارتش پادگان آموزشیش و همه بهم گفتن دیدی گفتیم بهت و میخندیدم و میگفتم من کله شق تراز این حرفام و نمیدونستم که با حاله خوبم و اعتمادی که کردم بدون اینکه خبرداشته باشم به خدا اجازه دادم منو هدایت کنه ،خلاصه یه هفته مونده به اعزام با حال خوب رفتم موهامو با صفر زدم و یادمه شبی که قرار بود صبش اعزام بشم انقد حالم خوب بود و گفتم و خندیدم که پدرومادرم جدی فک میکردن که نمیدونم دارم کجا میرم و فک میکردن یه چیزیم شده و پدربزرگم خدابیامرز گفت داری خدمت میری برا چی انقد خوشحالی و گفتم جنگ که نمیرم خدمته دیگه، ای خدااااا یادش بخیر خلاصه صبش اعزام شدم و رفتیم یه دوره ی سرد و بعضیارو میدیدم که تو اتوبوس یواشکی دارن گریه میکنن و من نمیفهمیدمشون و رسیدیم پادگان و روزای سردی بود و تو اون جهنم واقعی از نظر سرمای شدید که وقتی خبردار بودیم پاها از شدت سرما بی حس میشد و خیلیا چشاشون سیاهی میرفت و میفتادن که بارها از این صحنه ها بود و یه جورایی عادی بود و اونایی که میفتادن و میبردن صفای پشتی و جاشونو پرمیکردن با نفرات سرپا ،ولی ما یه اکیپی بودیم که حالمون خوب بود ،با همه خوب بودیم و همه با ما خوب بودن و یه جورایی حرفمون بروداشت پیش سرگروهبان و استوارا و اونام دوستمون داشتن و من و دوتا دوستی که عینه من بیخیاله بیخیال بودن و فقط میخندیدیم تو اون سرمایی که الان که دارم مینویسم سردم شده
صب ساعت 4ونیم بیداری بود تا شب ساعت 6که پوتین درمی اومد از پامون اونم اگه نگهبان پاس اول بودی نه ،خلاصه ما سه تا حالمون خوب بود شدت سرما و آزار و اذیت یه جوری بود که خوردیم به اربعین یه هفته بعد آموزشی و به ما 3روز مرخصی دادن و رفتیم البته شیعه هارو نه سنی ها و وقتی برگشتیم نصف سربازان برنگشتن و خلاصه گذروندیم با حال خوب و الله اکبر یه نفر اومد تو آسایشگاه یه روزی که آموزش بود و سه نفر مارو شانسی از نظر ما که اونموقع هیچی حالیم نبود حداقل من انتخابمون کرد و گفت بیاید بیرون و مارو برد یه اتاق وازمون مصاحبه کرد و مام هیچی نمی فهمیدیم و خلاصه برگشتیم و روز آخر که امریه هارو میدادن از 500نفر گردانمون یادمه فقط ما سه تا افتادیم حفاظت اطلاعات تهران یعنی بخور بخواب واقعی و بهشت ارتش ایران هههههه بقیه همه افتادن نقاط مرزی اون دوره از پیرانشهر و مهاباد و خاش گرفته تا کرمان و فلان و فلان چیزی که ما دیدیم و میپرسیدیم و خداروشکر وقتی اون پارتیه توا هیچ قدرتی هیچ قدرتی هیچ قدرتی نمیتونه جلوش بایسته
به خدا میدیدم اونایی که میگفتن ما پارتیه سرهنگ و سردار داریم و خیالشون تخت بود از اینکه میفتن تبریز دم در خونشون ،به خدا همونا وقتی داشتیم سوار اتوبوس میشدیم زنگ میزدن به بابا ننه و این پارتیاشون و میگفتن مگه به ما قول نداده بودی میفتیم شهرمون پس چی شد ؟؟؟؟الله اکبر من اینا و میشنیدم و هیچ حسی نداشتم و نمیدونستم که من فرمون و دست چه قدرتی سپردم و اونا داشتن شرک میورزیدن الله اکبر خلاصه من رفتم بعد یه هفته مرخصی تهران با دوتا دوستم مهدی و وحید که هر جاهستن سالم باشن
اما نمیدونستم که من از اونام توحیدی ترم با این که اونا فکر انتقالی بودن .منم خوشحال و شکرگزار از اینکه جام خوبه و جمع کردن سربازارو یه جا تو یه نمازخانه تو سید خندان داخل سازمان و از بین اون فک کنم بالای صدنفری که بودیم بازم منو جدا صدا زدن حتی یادمه انقد تعدادمون بالا بودوداشت اضافه میشد بهمون که پوتینا همینطوری روهم بود و من حتی پوتینارو پیدا نکردم و پوتین یکی دیگه رو پوشیدم که دوسایز بزرگتر بود و داستانهای خودشو داشت ،خلاصه گفتن زارعی تویی گفتم آره گف برودفتر فلان فرمانده رفتم پیدا کردم و معرفی کردم و یه نامه نوشت داد بهم وگف برو لویزان اومدم از دژبانی که صب خواستم گوشی سادمو رد کنم گرفتن ازم نامه رو نشون دادم و گفتم من دارم میرم گوشی و بده خلاصه تحویل گرفتم و دژبان گف شانس آوردی اگه اینجا میفتادی اذیتت میکردم تا آخره خدمتت و خندیدم و با حال خوب خدافظی کردم ازشون و هیججای تهران و بلد نبودم ولی عاشق جاهای ناشناختم رفتم لویزان و فرستادن مینی سیتی یادمه نزدیک اونجا و معاونت فلان و فلان و فلان و بعد سه روز من انتقالیم دستم بود !!!!!عع گرفتید چیشد منو از اونجا بین اون همه سرباز جدا صدا زدن و برواونجا و اینجا و انتقالی ؟؟؟!!!
واما داستان چی بود ؟؟؟
داستان این بود که پدرم بهم زنگ زد و گفت جات خوبه گفتم جام عالیه !!!ولی قبلش گویا یکی از هم دهاتیامون که آشنا و اینا داره توارتش و من تا بعد از خدمتم فقط اسمشو شنیده بودم و نمیشناختمش ،از پدرم پرسیده بود و گفته بود سربازه و خودش سفارش منو کرده بود و حتی من بارها به پدرم گفتم جام خوبه و اینا گف دیگه چیکار کنم فلانی سپرده بود قبلش !!!
نه فلانی نسپرده بود یکتای من بهش گفته بود که منو سفارش کنه
یکتای من همهی این کارارو انجام داده بود برام
خدای قدرتمند من منو آورد 45کیلومتر فاصله از شهرمون یعنی نزدیکترین پادگان ارتش به شهر ما ،بله خدای من جوری منو به سلامت کارامو انجام داد رسیدم پادگان که خودمو معرفی کنم و دژبان پرسید اعزامی چندی ؟؟گفتم 8 و باورشون نمیشد میگفتن تو یعنی تو سه روز انتقالی گرفتی؟؟؟؟یارو با پارتی فلان و فلان حداقلش باید سه چهار ماه یا 6ماه بعد بیفته دنبال انتقالی اونوخ تو پارتی کی بوده؟؟؟یادمه هوا جوری سرد بود سرپا یه جا نمیتوانستیم وایسیم و بهش گفتم پارتیمو ندیدم از نزدیک و نمیشناسمش ولی خدا بوده قبله همه چی ؟؟!!!و اونجام تو اون پادگان خاطرات تلخ و شیرین و دوستان فوقالعاده و فقط خنده و خدمت و سختی و بازم خنده ومن تواناییم تو کنترل نیروی انسانی خوبه و چند مدت بعدش شدم ارشد و بعد از اولین مدتی که پرکردم و وقتی 8ماه خدمت بودم رفتم خونه بعدش دیگه انقد مرخصی رفته بودم که روز آخر که خواستم امضا جمع کنم فرمانده خواست امضا کنه میونمون خوب بود باهاش حتی یه باریادمه منشی یادش رفته بود برگمو بنویسه که آخر هفته برم خونه صبش اومد و دید تو گروهانم کلی سر منشی داد کشید که چرا ارشد گروهانو برگشو باید یادت بره و اینا گفتم اشکال نداره امروز مینویسه میرم
و خلاصه میخواست امضای اخرو بزنه منشی و صدا زد گفت زارعی چقد مرخصی رفته منشی گفت از صب درآوردم همونو 6ماه و یه کمم بیشتر مرخصی رفته !!!جایی که سرباز کم بود و همه یه شب بخواب پس نگهبانی بودن من بالای 180رور مرخصی رفته بودم حتی تمام 40روز استعلاجیم دست نخورده باقی موند کارایی که الکی سربازا به خاطر فرار از مسولیت و خیلی چیزای دیگه خودشونو میزنن به مریضی که برن مرخصی ،ولی من خدارو داشتم نیازی نداشتم به این کارا من با نهایت احترام برگم امضا میشد و بدون بازرسی بدنی میرفتم و میومدم وحتی فرماندمون گفت انقد مرخصی رفتی که من یه فامیل دارم تو گروهان به اون تا آخره خدمتشم مرخصی بدم اندازه مرخصیای تو نمیشه و خندیدم گفتم خدا پارتیه منه و گفت بگو خدا امضا کنه و خلاصه یه کم اذیت و شوخی امضا کرد ،هرجا هستن سلامت باشن ،من احترامشو داشتم و مثه خیلیا نزدم تو گوش فرمانده ههههه
خیلی از این ها دارم که بشینم و بنویسم و غرق در آرامش و اطمینان و اعتماد بشم به خالقم که قدرتی بالاش نیست که هر وخ مثله الان حسم بگه مینویسم .خدایا شکرت من تورو باور داشتم و قدرت و به تو داده بودم و خبر نداشتم حتی و تو منو سلامت از خیلی جاها عبور دادی
آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم
یاردرخانه و ما گرد جهان میگردیم .
خدایا تنها تورا میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم
سلام به سربازی که از صفر تا صد خدا پارتیش بوده
امیدوارم هر کجا هستی خدا حافظ و نگهدار تو باشه
چقدر خوبه که شما عزیزان میایید و از داستانها و همراهی های خداوند نسبت به خودتون واسمون مینویسید و این کارتون باعث میشه ما ایمان و توکلمون بیشتر بشه
و بگیم نگاه کن خدا واسه رضا اینجوری خدایی کرد، اینجوری خودش همه جا پارتیش بود
چون که روی شانه های خدا نشست و فقط لذت برد
انشاالله که در پناه الله شاد، سالم و ثروتمند باشی
دوستدار تو :سیما