اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
البته تا قبل از سربازی با خانوادم قم زندگی می کردم و بعدش اومدم تا با مادربزرگم که تنها بود زندگی کنم
چند سال پیش به پیشنهاد یکی از اقوام توی یک شرکت بازاریابی شبکه ای شروع به کار کردم که دفتر اصلیش یزد بود
توی اون شرکت خیلی درمورد اندیشه مثبت صحبت می شد و یکی از پایه های کار بود
اون موقع درک الان رو نداشتم و فقط می شنیدم. و در حد خودم باور می کردم و نتیجه می گرفتم
به خاطر همین به اون موقع که نگاه می کنم می بینم و می فهمم که تکامل چجور کار می کنه
من هرچی که انگیزه میداد و گوش می کردم ، ولی الان قطعا بیشتر درک می کنم و آینده قطعا درک خیلی بیشتری دارم
اشتباهات زیادی رو اون موقع تو کارم انجام دادم که الان وقتی با قانون می سنجم متوجهش می شم ، از چسبیدن ها و وابستگی ها و …
ولی خیلی چیزا یاد گرفتم
یه اتفاقی افتاد و تیمی که ما توش کار می کردیم از هم پاشید و بچه هایی که باهم بودیم تصمیم گرفتن که با شرکت های دیگه کار کنن ولی به شکل عجیبی من مطمئن بودم که دیگه نمی خوام این کار و انجام بدم
چون خیلی روی این کار هم با خانواده بحث کرده بودم
و می گفتن برو سر یه کار دولتی و کلا یه حسی داشتم که نمی خواستم ادامه بدم
بعد از این که تیم از هم پاشید مدتی رو رفتم یزد خونه ی یکی از دوستام که باهم کار می کردیم و یه جورایی نمی خواستم خونه خودمون باشم
برای این که دستم توی جیب خودم باشه شروع کردم دنبال کار گشتن . یه کافه ای بود که همیشه با بچه های تیم می رفتیم اونجا
یه روز استوری کرد که کارگر می خواد و منم پیام دادم که می خوام کار کنم
اولش گفتن باشه ولی بعدش گفتن به خاطر مسائل مالی کارگر نمی خوان منم یهو گفتم تیزر تبلیغاتی می خواین براتون بسازم ؟
اونام قبول کردن
من خیلی وقت بود کار تدوین بلد بودم ولی تا به حال کار تیزر تبلیغاتی انجام نداده بودم
کارام اکثرا برای خودم بود
ولی چون خیلی پول لازم بودم گفتم که انجامش می دم
اولین تیزری که ضبط کردم و قشنگ یادمه
تبلیغ بازی مافیاشون بود
کلی آدم بودن که قرار بود توی تیزر بازی کنن و من کلی نمای مختلف گرفتم و شبش خونه ی دوستم تدوینش کردم
و اونا داشتن در مورد این که کدوم شرکت و انتخاب کنن بحث می کردن
من قفل روی تدوین کار
و نمی گم اون کار بده یا خوبه ، فقط دیگه من نمی تونستم انجامش بدم
کار تیزر رو ساختم و تحویلشون دادم واونا هم دوست داشتن و با بخشی از پولش مرغ سوخاری گرفتم و با دوستم که خونش بودم خوردیم 😁
تیزرهای مختلفی ساختم و از این راه یه جورایی امرار معاش می کردم
یه متنی رو آماده کرده بودم و توی دایرکت برای کافه ها و مغازه دارها می فرستادم و از توی همینا برام مشتری اوکی می شد
و حالا داستان از اینجا شروع می شه
من برنامه ی خنداننده شو ۲ ( استعدادیابی برنامه خندوانه ) رو دیدم و به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم
و یادمه همون موقع یه وویس از خودم ضبط کردم و گفتم من تحت تاثیر اجرای ابوطالب حسینی قرار گرفتم و سال دیگه توی این برنامه شرکت می کنم و جز نفرات برترش می شم
و هیچ ایده ای نداشتم که چیکار باید بکنم
( من اینجوری شیفته ی سینما شدم
توی ۱۴ سالگی سریال خواب و بیدار رو دیدم و خیلی تحت تاثیر این سریال قرار گرفتم
می دیدم که چجور آدما در مورد سریالی که شب قبل دیدن صحبت می کنن و این منو هیجان زده می کرد
عاشق سریال های رضا عطاران و مهران مدیری بودم و اینا هم تاثیر خودشون و گذاشتن
همون سالها کلی کتاب فیلمنامه نویسی خوندم و حتی فیلم کوتاهم ساختم ولی فقط همین
نمی دونستم باید چیکار کنم و چجور وارد هنر بشم
بعد ها توی خدمت هم یه تئاتر کمدی ساختم که باهاش بتونم مرخصی بگیرم
تئاترم کلا یه بازیگر داشت و من هم دوبله گی کردم کارو
و انقدر این مرخصی برام انگیزه شده بود که قشنگ یادمه چند بار فرمانده بازیگر اصلیم ( درواقع تنها بازیگرم ) نذاشت بیاد و من درستش کردم
انگیزه واقعاااااا مهمه ، من فقط می خواستم از اون پادگان برم بیرون
بعد از اینکه تصمیمم رو گرفتم کتاب خنداننده شو رو سفارش دادم تا بیشتر در مورد استنداپ کمدی یاد بگیرم و کتاب که برام رسید از خودم و کتاب فیلم گرفتم و باز گفتم که من با این کتاب به هدفم می رسم و یه جورایی توی دوربین انگار داشتم با فالوئرهای خیالیم صحبت می کردم
گفتم می بینمتون سال دیگه ، یاعلی
بعدش یادمه کلاس های استاد امیرکربلایی زاده شروع شد و من تصمیم گرفتم که توی این کلاس ها شرکت کنم
۲ میلیون تومن هزینه ترم اول بود
کلی هزینه رفت و آمد به تهران
و دو شنبه ها و ۴ شنبه ها
و من باید سه روز رو تهرون می موندم
خالم خونش تهرونه ، می تونستم خونش بمونم ، ولی سه روز در هفته ؟!!!
من با یکی از شاگردای قبلی ایشون صحبت کردم و گفت که همینه و برای ماهم همین بود
و یهو اعلام شد کلاس ها افتاد ۵ شنبه ها و پشت سر هم
من حتی ۵ شنبه و جمعه هم اوکی بودم ولی خدا بهترین حالتش رو برام درست کرد
حتی یادمه وقتی زنگ زدن و گفتن ویدئوی من قبول شده و می تونم کلاس رو بیام ، فقط و فقط ۵۰۰ هزار تومن تو حسابم بود ولی یه حسی بهم گفت برو
ترسیدم ولی گفتم میرم
و قشنگ یادمه یه مشتری تبلیغاتی برام جور شد که هر هفته بهم پول می داد و حتی یک دقیقه هم پول کلاسم عقب نیفتاد.
حتی یک دقیقه
ما ۵ جلسه رو گذروندیم و جلسه ۶ام باید جلوی چند تا داور سرشناس اجرا می کردیم
(( اینم بگم که من چون توی روستا بودم خیلی از این که توی پیج فعالیت کمدی انجام بدم می ترسیدم
جامعه کوچیکه ، سن من بالا رفته ، کار قبلیم هیچ نتیجه ای نداشته و ….
کلی متن کمدی نوشتم و کلی ایده ی کمدی رو وویس گرفتم
یه پیج زدم و یواشکی استوری و پست کمدی میذاشتم
و یادمه یه داستان صوتی کمدی میذاشتم از کار کردن توی شرکت گلدکوئست که یه نفر اومد دایرکتم و کلی ازم تعریف کرد و حال کرده بود با داستانم
خدا می دونه چقدر این تعریفهای بقیه توی مسیر بهم انگیزه داد که می گم چجور ازشون استفاده کردم به عنوان سوخت جت
اگه واقعا کار کسی رو دوست دارین بهش بگین ))
جلسه ی ۶ ام شد
من یادمه ما هر جلسه باید یه من کوتاه کمدی اجرا می کردیم که هر جلسه زمانش بیشتر می شد
۲ دقیقه ، ۳ دقیقه و اجرای فینال جلوی داورها ۷ دقیقه
من توی یکی از همین جلسه ها یه شوخی داشتم در مورد اتوبوس های قدیمی ایران پیما و قشنگ یادمه کلی ذوق کردم از دیدن اینکه آقای کربلایی زاده به شوخیم خندید و دندوناش و دیدم
بعدش دوییدم تا مسجد و با کلی ذوق نماز می خوندم و خدا رو شکر می کردم
روز اجرا تصمیم گرفتم کل اجرام در مورد همین اتوبوسا باشه
( یادمه اون روزا داشتم یه دوره ی ۹ ماهه قانون جذب از یکی از اساتید این حوزه رو می گذروندم )
به من گفتن برو پشت پرده و هر وقت صدات کردیم بیا و اجرا کن
من اون پشت از خودم فیلم گرفتم و گفتم می خوام جلوی این آدما اجرا کنم
و هی با خودم صحبت می کردم که ذهنم به سمت منفی نره
می گفتم من می تونم ، من بهترین اجرامو می کنم
و صدام کردن و رفتم و واقعا هم بهترین اجرامو کردم
خیلی خندیدن ، خیلیییییی
یادمه همون شب رفتم قم دیدن یکی از دوستام
توی اتوبان از خودم فیلم گرفتم و با کلی ذوق گفتم من جلوی این آدما اجرا کردم
کسی که می گفتن اصلا نمی خنده به اجرای من قهقهه زد
ادامه بده ، تو مال این کار ساخته شدی
نا امید نشو
تو این دوران از فایلهای رایگان شما و میکسهایی که دیگران درست می کردن هم استفاده می کردم
و کم کم این آگاهی ها داشت کار خودش و می کرد
من نفر سوم شدم و رفتیم برای دوره ی پیشرفته و هر هفته باید بعد کلاس توی کافه اجرا می کردیم
۵ هفته اجرا کردیم و من خیلی خندوندم و کلی یاد گرفتم توی این ۵ هفته
صبحا می رسیدم خونه ی خالم و تا ظهر می خوابیدم و بعدشم متنم و تمرین می کردم تا غروب که اجراش کنم
هفته ی ۶ ام ما باید توی سالن نوفل لوشاتو که حدودا ۱۵۰ نفر ظرفیت داره اجرا می کردیم
داورا کیا بودن ؟
خود استاد کربلایی زاده ، آقای امیرمهدی ژوله ، امیرحسین رستمی ، خانم شهره لرستانی و شهره سلطانی
من یه متن داشتم در مورد همون اتوبوسا و یه خری که ما سوارش شدیم و رَم کرد ، همین
شب اجرا هی تمرین کردم ، رفتم توی خیابونای پشت سالن و از لای ماشین ها رد می شدم و تمرین می کردم
اولش دنبال یه جای آروم بودم که تمرکز کنم ولی یه حسی بهم گفت بذار تمرکزت رو بهم بزنن و این بهم کمک می کرد که اگه توی سالن اتفاقی افتاد اونجا تمرکزم بهم نریزه
یادمه من اصلا با بچه هایی که بعد از اجراشون از سالن بیرون می اومدن حرف نمی زدم که به ذهنم جهت ندن و بهمش نریزن
چرا می گم ؟ چون یکی اومد بیرون و گفت اگه اجرات سیاسی نباشه ژوله گوش نمی ده و می ره توی گوشیش
من گفتم : خدایا اجرای من در مورد یه خره
کجاش سیاسیه ؟
چیکار کنم سیاسی بشه ؟
خواستم یه تغییراتی ردن ولی یه حسی منصرفم کرد و گفتم میرم بهترین خودم و می ذارم
همونجا هم رییس کافه ای که اجرا می کردیم که از بچه های قدیمی خنداننده شو بود و اجرای من و دوست داشت و کلی بعدها ازم حمایت کرد گفت که برو بیرون تمرین کن و حرف بقیه رو گوش نکن
۳۰ نفر باید اجرا می کردیم و اجرای من آخرین نفر بود
حدودای ساعت ۱۲ شب بود که زمزمه هایی شنیدن از اینکه پلیس می خواد بیاد و سالن و ببنده
الان غیرقانونی بازه
حتی به من گفتن تو نشنو ما چی می گیم ، اینجا نباش استرس می گیری
و من با خودم گفتم من این همه اجرا کردم و تا اینجا اومدم و اونوقت نشه ؟!!! امکان نداره
نوبت من شد ، آخرین نفر
(( یه چیزی قبلش بگم ، استادم جلسه آخر بهم گفت که تو توی شروعت مساله داری و ارتباط بگیر با مخاطبت
گفتم زمانم از دست میره
گفت در حد چند ثانیه سلام و علیک کن
و این حرفش ذهن من و درگیر کرد
و چند روز بعد یهو یه ایده به ذهنم رسید که یه ویدئوی بیوگرافی بامزه از خودم درست کنم
انقدر هیجان داشتم برای ساخت این ویدئو که مطمئن بودم درسته ))
ویدئوی معرفی من پخش شد و من رفتم توی سالن
سالن با دیدن اون ویدئو آماده ی دیدن من بود و ایده درست بود
من اولین شوخیم رو گفتم و سالن خیلی خندید
انرژی گرفتم و تو فیلم هم مشخصه ، آستینامو دادم بالا که یعنی بقیشو گوش کنید 😀
گفتم و گفتم سالن هِی رفت بالاتر
یادمه یه جا صدام قطع شد و یه سوتی دادم و این سوتی هم حتی باعث خنده ی بیشتر شد و اون تمرین تمرکز که رفتن توی شلوغی ماشینا تمرین کردم اینجا جواب داد
آخرای اجرام یادمه امیرحسین رستمی بلند شد و دست زد و اصلا خنده ی تماشاچیا دیگه قابل کنترل نبود
و بعدا شنیدم که گفته بوده من یک سال بود این طوری نخندیده بودم
بعد اجرام داورا کامنت دادن و همه مثبت و عجیب بود
مثلا آقای ژوله به شوخی گفت نظر تو در مورد کارای ما چیه ؟
من اومدم بیرون و دیگه اون آدم سابق نبودم
انگار در بهشت و به روم باز کردن گفتن ببین این طوری هم میشه زندگی کرد
من اون شب شادترین آدم دنیا بودم
رفتم خونه خالم و به زور خوابیدم 😁
یادمه روزای اول که می رفتم کلاس و می دیدم بچه های دوره های قبل اجرا می کنن جلوی بقیه با خودم می گفتم : یعنی میشه منم اجرا کنم ؟میشه ؟
و بهترین حالتش برام شد
اون اجرای خفن ، جلوی اون داورا و ۱۵۰ نفر آدم
حالا حداقل اجرا کردن بلد بودم
اجراهای کافه شروع شد و من هر هفته ۲۰۰ هزار تومن خرج می کردم که بیام یه اجرا بکنم و برگردم شهرم
صبح زود می رسیدم
می رفتم خونه خالم تا ظهر و بعدش تو بلوار کشاورز تمرین می کردم تا غروب
و بعدش اجرا می کردم و بعد اجرام می دوییدم تا به اتوبوس برسم
یعنی هنوز اجرای بقیه ادامه داشت ولی من باید بر می گشتم
هر فستیوالی برگزار می شد فیلم می فرستادم
هرجا می گفتن مسابقه استنداپ من بودم و فیلم میفرستادم و خیلیا می گفتن تقلب شد، حق ما رو خوردن
به ما باید جایزه می دادن ، اون بی مزه بود
من دیگه شرکت نمی کنم ، همش رانته
ولی به طرز عجیبی به این چیزا توجه نمی کردم و دنبال چیز بزرگتری بودم
فقط داشتم تجربه می کردم
رامبد جوان اعلام کرد که قراره یه مسابقه برگزار کنه به اسم استندآپ شو و توی پلتفرم ، نه تلویزیون
۱۲ نفر باید انتخاب می شدن و من هم ویدئو فرستادم
ولی ویدئوم قبول نشد
من مدتها بود منتظر این لحظه بودم
بارها حتی گفته بودن که خندوانه قرار نیست ساخته بشه
من از این که ویدئوم قبول نشد ناراحت شدم
یادمه استنداپ فینالم رو زیرنویس کردم که ببرم نشونش بدم و بگم چرا من و قبول نکردی که اون مسابقه کلا کنسل شد و بهش گفتن که خنداننده شو رو بساز و توی تلویزیون و اونا هم تصمیم گرفتن که یه تعداد دیگه به این افراد اضافه کنن و فراخوان دادن
من خوشحال دوباره ویدئو فرستادم
و به اجراهای کافه ادامه دادم
یه روز قبل اجرام توی کافه ، یکی از بچه ها زنگ زد و گفت من توی خنداننده شو قبول شدم و بهم زنگ زدن
به تو زنگ زدن ؟
به من زنگ نزده بودن و خیلی نگران شدم
ولی اجرا داشتم و با خودم گفتم باید برم و اجرام و درست انجام بدم ، اون مردم منتظرن تا یه اجرای خوب ببینن
یادمه رفتم و از خودم فیلم گرفتم و گفتم که من توی خنداننده شو هستم
تموم شده بود ، اعلام کرده بودن ، کجا هستی ؟!!! ولی من شاید ۱۰ تا فیلم از خودم دارم که می گم من توی خنداننده شو هستم
قشنگ یادمه ویدئوم رو که برای خنداننده شو فرستادم
بعدش نشستم و گفتم من قبول میشم و به حول قوه ی الهی و جز نفرات برتر میشم
دارم فیلمشو!!!!
( یکی از تمرینهایی که به من الهام شد این بود
من کلی از تعرفهای دیگران از خودم رو وویس گرفتم
مثلا داشت از اجرام تعریف می کرد ، همون موقع وویس رکوردر رو میزدم
اصلا از قصد بعد اجرام که خوب شده بود میرفتم پیش اونی که بیشتر خندیده بود می گفتم اجرام چجور بود
یا یه وقتایی دوستام تو واتساپ وویس داده بودن ،
یا حتی اگه نوشته بودن ، خودم می گفتم و وویس می گرفتم و تمام اینها رو یه فایل نیم ساعته کردم و با موزیک زیرش هر روز گوش می دادم ، هر روز صبح
حتی یه تیکه از صحبتهای شما هم هست که می گین سیستم مغز همه یه جوره اگه اون تونسته پس منم می تونم )
بعد از تماس دوستم ، رفتم اونروز اجرا کردم و اجرام خیلییی هم عالی شد
یادمه کافه یه فستیوالی برگزار کرد و من شب اولی که اجرا کردم اجرام خیلی عالی شد و قرار شد رای گیری اینستاگرامی برگزار بشه
شبش از عوامل بهم پیام دادن که برای خودت تبلیغ کن ، به دوستات بگو استوریت کنن
حذف میشیا
و من اصلا دلم نمی خواست تبلیغ کنم
و راضی بودم از اجرام و این مهم بود برام
حالم خوب بود از اجرام
خوابیدم و صبحش که بیدار شدم دیدم یه نفر من و استوری کرده با ۱۱۰ هزار فالوئر !!!
فیلمبردار فستیوال بود و بهم گفت استوریت کردم راءی ت بیشتر شد و ایشالله میری بالا
حتی خانمش هم فکر کنم ۱۰ هزار فالوئر داشت که اونم من و استوری کرد
خدا حفظشون کنه
با خودم گفتم من به چند نفر از دوستام باید می گفتم و رو مینداختم تا من و استوری کنن اونم شاید با کلی منت
بالا می رفتم می گفتن ما بردیمش بالا
بالا نمی رفتم می گفتن ما هم استوریش کردیم نرفت بالا
این درسی شد برام که به کسی برای تبلیغ رو نندازم ، خودش درست می کنه
من اومدم تهران و با یکی از دوستام که هم کلاسی بودیم خونه گرفتیم
و فقط و فقط از راه نویسندگی برای دیگران در آمد داشتم
و همین تیزرهای تبلیغاتی
یه روز یکی از بچه های دور قبلی خنداننده شو بهم پیام داد بابت نوشتن استندآپ برای یه کاری توی شبکه تلویزیون
منم نوشتم ، حدود ۱۰۰ دقیقه کار نوشتم
و این باب همکاری شد تا من استندآپ های دیگه ای هم بنویسم و اون توی خندوانه اجرا کنه
من یادمه تو دفترم نوشته بودم که میلیون ها نفر به اجراهای من می خندن و اون داشت متن من و جلوی میلیونها نفر اجرا می کرد
متن من توی خندوانه اجرا می شد ولی من هنوز خندوانه نرفته بودم
تو اون دوره ما یه برنامه ای رو کار می کردیم به اسم فرمول کمدی برای شبکه یک ، که آقای کربلایی زاده مجری بود و ما بچه های کلاس هر قسمت اجرا می کردیم
من اون جا ۳ تا اجرا انجام دادم که کلی مردم دوست داشتن و اهالی روستا به مادرم پیام می دادن و ازش تشکر می کردن که اسم رکن آباد توی شبکه ملی برده شده و مادرم حالا کم کم داشت می دید که کار من داره نتیجه می ده
( هیچ وقت مادر و پدرم جلوی من و برای انجام کاری که دوست داشتم نگرفتن ولی حس می کردم که نمی دونن من چیکار می کنم و حرفهای دیگران یه گقدار اذیتشون می کرد ولی هیچ وقت جلوم رو با شدت نگرفتن و از این بابت از خدای بزرگ ممنونم و اینو به کسایی می گم که خانوادشون کنترلشون می کنن
ادامه بدین ، نتیجه همه رو با شما هم عقیده می کنه)
لوکیشن فیلمبرداری رستوران گردان برج میلاد بودو من یادمه یه روز از اون بالا برای اولین بار استودیوی خندوانه رو دیدم و اون لوگوی جذاب و دوست داشتنی
تو ذهنم اومد که برم توی اون سوله و بعد گفتم یه آدم با یه کوله پشتی برم بگم چی ؟؟؟
و خیلی دلم خواست
فرداش اون کسی که براش می نوشتم بهم پیام داد که بیا دفتر مدیربرنامه ی من تا روی متن خندوانه کار کنیم و بعد یهو گفت نمی خواد بیای دفتر
بیا خندوانه من اونجام و منم از خدا خواسته رفتم و اومد دم در سوله دنبالم
فوق العاده بود حس ورودم به اون سوله
برای اولین بار رامبد جوان رو دیدم و اون گفت بهش که متن استنداپ قبلیش و من نوشتم و ایشونم ازم تشکر کرد و گفت عالی بود
ما حدود یک ساعت اونجا بودیم و حتی یک کلمه هم در مورد متن استندآپش صحبت نکردیم
انگار از طرف خدا مامور شده بود که من و با عزت و احترام بکشونه داخل اون استودیو تا آرزوم برآورده بشه
مدتی بعد من از طریق یکی از بچه ها معرفی شدم تا برای یکی از شرکت کننده های خنداننده شو بنویسم و منم قبول کردم با اینکه حرفی از پول نبود ولی شوق نوشتن جک اونم جکی که قراره توی خنداننده شو گفته بشه برام خیلی جذاب بود
و اصلا همه اینا به کنار من کلا توی مسیرم از کمک کردن لذت می بردم
اینکه بتونم بدون چشمداشت کمک کنم و یک اجرا و جک ساخته بشه لذت می بردم
شروع کردیم و هی قرار گذاشتیم و نوشتیم
و من کم کم با بچه های دیگه هم دوست شدم و باهم نوشتیم
و پام بیشتر به خندوانه باز شد
این چینش و باز شدن راهها به شدت برام جذاب بود
خدا چیند و چیند و به طریق های عجیبی من و هی می برد توی سوله ی خندوانه و همه رو با من آشنا می کرد
یکی از بچه ها بود که می اومد دنبالم و من و میبرد اونجا با ماشینش
بعد از مدتی بچه های انتخابی خنداننده شو تیم شدن و هر تیم مربی خودش و داشت که از بچه های قبلی خنداننده شو بودن و من دیگه زیاد نمی تونستم با بچه ها باشم
چون مربی داشتن و اون باید نظر می داد
یادمه یه سری که بچه ها داشتن با مربیاشون میرفتن داخل سوله ی خندوانه نگاهشون کردم و واقعا دلم خواست که باشم باهاشون ، باشم و کمک کنم و بنویسم . ولی باید بر می گشتم خونم و خیلی وقتا توی واتساپ با بعضیاشون باهم در ارتباط بودیم
تا اینکه شدم نویسنده خندوانه و حالا می تونستم با کارتم برم خندوانه و کسی بهم گیر نده
یه روز یادمه توی خندوانه بودیم و بچه ها گفتن بریم استودیو رو ببینیم
رفتیم داخل استودیو ( منظورم محل فیلمبرداریه ، ما پشت صحنه تمرین می کردیم و می نوشتیم )
و من همونجا به یکی از بچه ها گفتم ازم داخل استودیو عکس بگیره
یه عکس ازم گرفتن و من رو به تماشاچیای فرضی و داورا لبخند زدم و اون عکس و انداختم بک گراند گوشیم
گذشت و گذشت تا ۴ روز قبل از افتتاحیه ی خنداننده شو
توی اتاق نشسته بودیم که آقای رامبد جوان و ۳ نفر دیگه از عوامل اومدن تا ۴ تا از بچه ها جلوشون اجرا کنن
(( یکی از بچه های انتخابی خنداننده شو آمریکا بود و یه مساله ای براش پیش اومده بود که نمی تونست توی مسابقه شرکت کنه
و آمار بچه ها قرار بود کمتر بشه تا تعداد درست در بیاد ))
من یه بار جلوی کل بچه ها و نویسنده های خندوانه تست دادم ولی به دلایلی قبولم نکردن
یهو گفتن بلند شو اجرا کن
و اونی که اوکی کرد تست بدم همونی بود که براش متن می نوشتم
بعد اجرام بهم گفت وقتی شانس بهت رو می کنه سریع بزن روش و کاش اون متنت که بهتر بود رو می گفتی
من با خودم گفتم امکان نداره بعد از تلاش های من کلاً ۵ دقیقه بهم فرصت یهویی بدن و بعد بگن نشد ، نتونستی از این فرصت استفاده کنی
پس تو لایقش نیستی ،
ذهنم باور نکرد
تا اینکه ۴ روز قبل از افتتاحیه و داخل اتاق بچه ها جلوی آقای جوان اجرا کردن و من حتی متنم رو روی دستم کدنویسی کردم که اگه یهو به من گفتن پاشو سریع بلند شم و اجرا کنم ولی اجرای اون ۴ نفر تموم شد و همشون رفتن و من موندم و بقیه بچه ها
مثل آدمی شده بودم که تو جنگ بغلش خمپاره خرده
هیچی نمی شنیدم ، حالم یه جوری بود
به خدا گفتم من این همه راه تا اینجا اومدم ، من و کشوندی اینجا ، دو تا صندلی با رامبد جوان فاصله داشتم
من خونه گرفتم اینجا ، من زندگیم و گذاشتم پای این کار
چرا من نه ؟!!!
بچه ها فهمیدن من حالم میزون نیست
گفتن بیا ببریمت خونه
توی مسیر برگشت یهو یه حسی بهم گفت برگرد
گفتم : منو برگردونید
گفتن : بیا برو خونه الان استراحت کن
گفتم : من باید برگردم و من رو برگردوندن و رفتن
نمی خواستم از اون سوله جدا بشم
رفتم سمت سرویس بهداشتی خنداونه و سرپرست نویسندگان خندوانه رو دیدم
من هیچ وقت نمی خواستم به کسی رو بندازم بابت اینکه کاری برام بکنه مخصوصا توی این داستان
می خواستم خودش درست شه تا ایمانم قوی بشه
ولی اونجا فهمیدم که باید بگم و گفتم
من با این حال اونم با سرپرست نویسندگان ، تنها
باید می گفتم
گفتم : من زندگیم و گذاشتم پای این کار ، من از شهرم اومدم تهران خونه گرفتم
اگه میشه من باشم
اگه جای خالی هست من باشم
من نمی خوام جای کسی باشم
من حرف میزدم و اون میرفت داخل استودیو
و دقیقا یادمه از همون مسیری رد شدیم که بار اول رد شدم
و آخر حرفام گفت : بذار بهش فکر می کنم
و اون شب یادمه یه حسی بهم می گفت : شد
و از سوله ی خندوانه فیلم گرفتم و گفتم من فردا به عنوان خنداننده شو میام
و دقیقا ساعت ۱۰ دقیقا به ۱۲ همون شب
شبی که من خوابم نمی برد و منتظر خبر بودم
زنگم زدن و گفتن تو قبول شدی و فردا متنت رو بیار
من محمد حسین توسلی رکن آبادی هستم
من تا فینال خنداننده شو ۳ رفتم
و از تمام اجراهام لذت بردم
( من وویس دارم از تودم که می گم فینال خنداننده شو رو اجرا می کنم
روزی که هیچ خبری نبود با ذوق وویس گرفتم از خودم
موقع اجرای فینالم وقتی همه تشویق می کردن یه نفس راحت کشیدم که شد
و بقیه فهمیدن و بهم گفتن 😀😀)
من معجزه رو دیدم
من اجرای اولم ۷ دقیقه بود و کامنت تمام داورها کامنت الهی بود
من نتیجه ی ۲ سال کار رو توی ۷ دقیقه نشون دادم و تمام اعتبارش رو به خداوند بزرگ میدم
اون اجرا و اجراهای دیگم من نبودم
توضیحش برای دیگران سخته ولی من نبودم
منظورم از کامنتای الهی اینه
رامبد جوان گفت : فقط نوشتم باریکلا
این یعنی چی ؟
یه جا مجری برنامه گفت : آقای معجونی هیچ وقت از هیچ کسی این طوری تعریف نمی کنه
این یعنی چی ؟
آقای ژوله گفت : من تو هیچ استنداپ کمدینی تو کل دنیا این حجم از شوخی در این مدت زمان و ندیدم و این عجیبه برام
اینا همش خداست
مادرم می گفت : هرکی ازم می پرسید پسرت چیکار می کنه نمی دونستم چی بگم
حالا همشون می دونن
بعد اجرای اولم توی روستا برام بنر زدن و اومدن استقبالم
منی که هرهفته تنها میرفتم و تنها می اومدم
خدایا صدهزااار مرتبه شکرت
و اون هم خونم بود که گفتم
اون رفت فینال عصر جدید
پیمان ابراهیمی
عجیب نیست ؟ نه ، قانونه
ما ایمان فعال نشون دادیم و اومدیم تهران و خدا هم درست کرد همه چیو
فینالیستهای دو تا از بزرگترین مسابقات استعدادیابی ایران هم خونه هستن
خدا رو هزاران بار شکر می کنم به خاطر اینکه شما استاد نازنین و همسر گرامیتون رو سر راه من قرار داد
چقدر لذت بردم از این موفقیتهای شما از این همه هم زمانی از این همه ایمانی که نشون دادی،توی موقع خواندن کامنت با اینکه برای کاری عجله داشتم ولی اصلا متوجه گذر زمان نشدم و در حال لذت بردن بودم،برات آرزوی موفقیت های بیشتر و بیشتر دارم جناب آقای رکن آبادی
من تقریبا دو ماه هست که هدایت شدم به سایت شما و دارم فایل های شما رو گوش میدم. به جرئت میگم حال خودم و پارتنرم از روزی که شروع کردیم به گوش دادن فایل ها تا الان روز به روز بهتر شده. خدا رو شکر که به سمت شما هدایت شدیم.
قبل از آشنایی با سایت شما اتفاقاتی برای من افتاد که وقتی این فایل رو گوش دادم به اون مسیر و هدایت خداوند پی بردم.
اینم بگم که من به اسمی یا چیزی به نام خدا اصلا باور نداشتم. میدونستم انرژیای هست که بی نهایته و عالم از اون به وجود اومده. در صورتی که من تا سن 20 سالگی یک بچه مذهبی بودم و به مرور از مذهب دیگه جدا شدم و دیگه چیزی به نام خدا رو قبول نداشتم. ته دلم ولی چرا، مثلا یک درصد میدونستم که خدایی هست اما خیلی وقتا همون یک درصد هم بهش اعتنا نمیکردم.
و اما داستان. من خب از بچگی تو یه خانواده فوق ورزشی به دنیا اومدم. مادرم، دایی هام و تقریبا تمام اعضای فامیل ورزشکار تو رشته های مختلف بودن. منم به فوتبال علاقه مند شدم. و بیشتر روزهای زندگیم با بازی و تمرین فوتبال میگذشت تا جایی که به پایه های تیم ملی فوتبال ایران هم دعوت شدم اما خانواده از ترس آینده و مشکلاتی که دیده بودن برای زانو و بدن بقیه پیش اومده بود، من رو از ادامه مسیرم منع کردن. اما من بعد از گذشت یک یا دو سال دوباره به مسیر ورزش و فوتبال برگشتم چون حس میکردم این تنها کاریه که هم خوب بلدم و هم استعدادشو دارم.
خیلی وقت ها با اهمال کاری خودم از قرارداد بستن با تیم ها جا موندم.
تا پارسال که یکی از دوستانم به من پیشنهاد شرکت در تست یکی از تیم های دسته 2 کشور رو داد. من خیلی روی این حرف حساب باز کردم. تمرین کردم و پوچ از آب دراومد.
در تمام این مدت مشغول به کار هم بودم. مجدد به من این قول رو داد که دوباره اجازه بگیره و من برم تست بدم. من همچنان تمرین میکردم و اما از اونجایی که حقوق دریافتیم پایین بود به دنبال کار هم بودم. تو اون تایم پیدا کردن کار با درآمد بالا نسبت به فوتبال برای من اولویت بالایی داشت.
من چندین و چند مصاحبه کاری رفتم. یک جایی با حقوق ماهانه 30 میلیون تومان در مصاحبه قبول شدم اما خودم نرفتم. چند جای دیگه هم رفتم که حقوق اوناهم خیلی خوب بود اما به هر دلیلی رد میشدم.
از طرفی داستان تست و فوتبال هم منتفی شد.
خیلی نا امید شده بودم که هم شغل خوبی پیدا نکردم و هم داستان فوتبالم به انتها رسیده بود.
تا این که یک روز افتادم دنبال تمام تیم هایی که تست میگرفتن. خیلی اتفاقی اصلا شروع کردم.
کلی جا زنگ زدم و همه گفتن تیم رو بستن. چون نزدیک شروع مسابقات بود و لیستشون پر شده بود.
اما هدایت شدم به یک باشگاهی، تست دادم و قبول شدم. دو روز مونده به شروع مسابقات قرارداد بستم و اولین قرارداد حرفهایم هم هست.
با گوش دادن این فایل دلیل رد شدن مصاحبه هام رو فهمیدم. من خدا رو قبول نداشتم اما الان فهمیدم که رد شدن تو اون مصاحبه ها یک هدایت بوده برای من تا به خودم بیام و بدون توقع از کسی خودم پا تو مسیر بزارم و نتیجه هم گرفتم.
هنوز هم که بهش فکر میکنم هیجان زده میشم از مسیری که خداوند برای من کشیده بود و من خیلی ناخواسته تو این مسیر افتادم.
الانم یک شغل پاره وقت دارم، پارتنرم هم بعد از مدت ها بیکاری الان داره در حوزه ورزشی که علاقهمندی خودش و من هست مشغول به کار شده و از این بهتر نمیشه. و خب چی از این بهتر که آدم صبحش رو به شغل موردعلاقهش شب کنه و شب به امید بهتر شدن فردا بخوابه.
منم درس گرفتم و متوجه شدم و الان دیگه مطمئنم به همه اهدافم میرسم. چون چشم و قلبم رو باز گذاشتم تا خدا هدایت کنه و من رو تو مسیر جلو ببره.
سلام به استاد عزیزم و مریم جان نازنین چقدر خوشحالم که با شما هم سفر هستم هر صبح که بیدار میشم میگم امروز معلوم نیست کجا بریم…خدایا شکرت
مریم جان اولش که عکس این جلسه رو دیدم گفتم چقدر بلوز مریم جان خوشکل و ناز و چقدر اندام شما و استاد بینظیر شده که کاملا مشخص نتیجه استفاده از دوره قانون سلامتی بدون cheat کردن هست😁😄
استاد وقتی گفتید روی برفها هستید من هم اول گفتم چه جوری استاد سردشون نمیشه آستین کوتاه و پا برهنه گفتم حتما بدنشون قوی شده بعد که خودتون گفتید شن های سفید
مگر نه باور کرده بودم برف واقعا..😉😅
خداروشکر چه طبیعتی واقعا شگفت انگیز عظمت و زیبایی بی انتهای خداوند و اینهمه متنوع…خداروشکر
خداروشکر برای قوانین بدون تغییر خداوند که خداوند در هر لحظه در حال هدایت ماست و ما هستیم که باید بشنویم و در صورتی میشنویم که در آرامش و سکوت باشیم و من هستم که باید آگاهانه مسیرم رو انتخاب کنم…
تو بخواه خداوند پاسخ میدهد…نمیشه با گوش دادن به اخبار و توجه کردن به آنها گفت من حالم خوبه مشکلی ندارم…
اگر دارم به ناخواسته توجه میکنم طبق قانون بدون تغییر خداوند ناخواسته به زندگی من دعوت میشه حالا هر موضوع یا هر چیزی که باشد…
بریم سر اصل موضوع داستان هدایت و هم زمانهایی که اگر همواره در حال کردن روی خودمون باشیم لاجرم زیبایی هم وارد زندگی ما میشه هم زمانی ها اتفاقهای عالی به قول مریم جان نقل از استاد عزیزم…
بدون استثنا ما خالق شرایط زندگی خودمون هستیم…
استاد در دوره ی کشف قوانین زندگی نمیدونم کدوم جلسه بود برای تعریف خداوند گفتید خداوند به شکل اتفاق آدم ها شرایط وارد زندگی شما میشه دنبال چی میگردید…
واقعا همین…
من در هر لحظه در حال هدایت خداوند هستم…
استاد خارج از ایران هستم و رفته بودم برای مصاحبه برای کارم و تنها آموزشگاهی که میتونستم برم گوگل سرچ کردم دقیقا ۴۰ دقیقه ای مکان زندگی م بود که این خودش کاملا هدایتی بود اگر پیاده میرفتم ۴۰ دقیقه در صورتیکه اگر دور بود کلی هم هزینه راهم بود و جالبه هم زمانی با شروع دوره قانون سلامتی که واقعا لذت میبردم از رفت و برگشتم حدودا ۱ساعت ونیم طول میکشید
و جالبتر فقط همون آموزشگاه موسیقی ایرانی تدریس میشد خلاصه تصمیم گرفتم حضوری برم وقتی رفتم داخل ساختمون در اون واحد بسته بود خداوند گفت تماس بگیر تماس گرفتم شروع کردم به صحبت کردن و گفت امروز نیستیم و هفته آینده تشریف بیارید همون موقع یک خانم صدای منو شنیده بود که فارسی صحبت کردم تو پله ها برگشت گفت من منشی آموزشگاه هستم دیدم صحبت میکنید تشریف بیارید بالا من شارژم جا گذاشته بودم اومدم اونو ببرم که دیدم شما دارید صحبت میکنید بفرمایید بالا خلاصه رفتم بالا و کلی خوش آمدگویی کرد و کلی صحبت کردیم و خلاصه من در اون آموزشگاه مشغول بکار شدم…
در صورتیکه اون آقا که پاسخ تلفن داد خودش قصد داشت آموزشگاه رو ببنده ولی این خانم تصمیم داشت آموزشگاه برقرار باشه…
خلاصه من کاملا هدایت شدم توی پله ها که اونم بشنوه و منو بپذیره و من خودم میدونستم که واقعا چه چیزی از خدا خواسته بودم و چه جوری در اون شرایط هدایت شدم… از خدا خواستم به من هنرجویانی بده مستعد و منظم و متعهد واقعا هم الان میبینم و با قبل مقایسه میکنم میبینم چقدر عالی دارن کار میکنن…
و بعدها کلا هدایت شدم به داشتن کلاس آنلاین و نچسبیدم به یک نقطه ی امن…
مثال مریم جون که میگن انعطاف پذیر باشیم
و فقط از یک الگوی ذهنی پیروی نکنیم…اگر تغییری در مسیر میبینیم بدونیم نشانه هست برای تو
برای لذت بردن بیشتر تو
و خداوند خیلی بیشتر از تو دلش میخواد تو به خواسته ات برسی.. خدایا شکرت تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم 🥰🥰
خداوند بارها و بارها توی زندگیم هدایتم کرده و هر وقت هم خارج شدم جهان بطور عجیب منو وارد مسیر کرده ولی هر چی بهتر قانون رو درک میکنم مقاومتم در مقابل زندگی کمتر میگم اعتماد کن قطعا هدایت خداوند
من این جلمه رو همیشه با خودم میگم من هدایت شده هستم…
من همیشه در زمان ومکان مناسب قرار دارم
خداوند همیشه انسانها و شرایط رو مطابق با خواستهی من وارد زندگیم میکند
استاد جان با تمام وجودم قانون رو درک میکنم
بارها بوده که به محض اینکه وارد ایستگاه اتوبوس و یا مترو رسیدم همون لحظه قطار رسیده یا اتوبوس خوب اگر بره من دوباره باید رب ساعت دیگه واستم…
اینا رو واقعا فقط خداوند هدایت میکند...
برای مدرسه پسرم از خداوند هدایت خواستم وواقعا کاملا هدایتی به مدارسی هدایت میشه که خیلی خوش برخورد و کلاسهای خلوت و کلی معلمهای friendly
چقدر بازارهایی و سنترهایی هدایت شدم وقتی به دوستم پیشنهاد میدم فلان جا رفتی میگه تو چه جوری پیدا میکنی تو چقدر زرنگی بابا… میگم شانسی…میدونم اگر بخوام توضیح بدم باور نمیکنند…
و خیلی وقتها از آینده نمیدونم و میگم هدایت میشیم تا اون روز خدا بزرگ امروز رو لذت ببر فردا هم مثل امروز هدایت میشیم…
و سریال سفر به دور آمریکا کلی درس داره برای ما کلی باورهای ما تقویت میکند ببین جهان چه جوری داره پاسخ میدهد به حال خوب تو به فرکانس تو به باورهای تو…
به قول شما استاد قانون اینقدر ساده هست که خیلی وقتها فراموش میکنیم…
سپاسگزارم از دوربین زیباتون از شما که اینهمه با عشق برای ما فایل آماده میکنید و کمک میکنید که جهان جای زیباتری باشد برای زندگی کردن و لذت بردن…
خداروشکر برای وجودتون…
و در آخر من عاشق این آهنگم که روی فایلها میگذارید ملکا ذکر تو گویم
که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره
که تو هم راهنمایی…
واقعا خداوند هدایتگر و راهنما من است من بر دوش اون مینشینم تا مرا ببرد به هر کجا که میداند بهترین هست…
الهی شکرت که چشمان بینایی دارم و میتونم این همه زیبایی رو ببینم
الهی شکرت گوشهای سالمی دارم میتونم این آگاهی ها رو بشنوم
الهی شکرت توانایی درک و حس زیبایی ها رو بهم عطا کردی
الهی شکرت امکاناتی بهم دادی که میتونم با نشستن در خونه به اون ور دنیا وصل شم و زیباییهاشو ببینم
چقدر اینجا زیباست، چقدر احساس گستردگی میده اینکه دستاتو باز کنی و مثل درون توی آسمون آبی زیبا پرواز کنی و خدا رو بغل کنی بعد روی شن های مثل سفید برفی دراز بکشی و اجازه بدی آفتاب نورش رو نثار وجودت کنه ...
استاد تصمیم گرفتم جاهایی که سفر میکنید رو روی نقشه آمریکا علامت گذاری کنم تا موقع تجربه اون ها از نزدیک خاطره سفر با شما برام تکرار بشه
الهی هزاران مرتبه شکرت که جهان رو قانونمند خلق کردی و به همه فرصت تجربه زیبایی ها رو یکسان عطا کردی به شرط عمل به قانون!
این روزها همزمانی های زیادی داره اتفاق میفته همین شروع سفرمان، چون ما در مدار توجه به نازیبایی ها نبودیم تصمیم و هدایت الهی بر این شد که همگی تمرکز کنیم روی زیبایی های جهان هستی و با شما سفر کنیم، الهی شکرت🙏🌹
چون در مدار اعتراضات اخیر نیستم خداوند هدایتم کرد در زمان مناسب و مکان مناسبی در دانشگاه باشم و کارم رو تموم کنم و از دانشگاه خارج بشم که بعد که اعتراضات شروع بشه من نباشم ، الهی شکرت🙏🌹
چون میخوام مدارم رو ارتقا بدم کارهام طوری پیش میره که فرصت زیادی برای کار کردن روی خودم رو دارم ، الهی شکرت🙏🌹
و هزاران همزمانی دیگه ….🙏🌹
خدا رو شکر به کمک الله دارم به ذهنم یاد میدم که چطور بتونه روی زیبایی های بیشتر تمرکز کنه، چطور فقط روی خدا حساب کنه و…
سلام، خدا رو هزار مرتبه شکر با شما دو تا فرشته مهربان آشنا شدم و این چند مدت همسفرتون بودم و کلی جاهای زیبا رو دیدم و چقدر ازتون یاد گرفتم چقدر درس های عملی این سفر داشت. استاد عزیزم یکسال هست دارم فایل گوش میدم و کتابهای شما رو می خونم کم کم درکم بالاتر میره از حرفهای شما. البته از زمان اتفاقات اخیر در ایران تمرکزی دارم پیش میرم و به لطف الله مهربان به شدت هم دارم هدایت می شوم و این سفرهای زیبای شما و صحبت هاتون من بهتر درک کردم ماجرای کنترل ذهن و توجه و تاثیر اینها رو. اون جمله خانم شایسته عزیز رو که گفتن تمام اتفاقات زندگی ما بدون استثناء حاصل باورها و فرکانسهای خودمان هست رو چقدر هر دفعه بهتر درک کردم و چقدر آرامشم بیشتر شد و به همین میزان نشونه هایی رو دیدم. خدایا شکرت 💜. و ممنون سریال سفر به دور آمریکا باعث شد چقدر خواسته های زیادی در ما شکل بگیره و خواسته های قبلیم به یادم بیاد و اینکه یاد گرفتم دنبال این باشم که خودم رو بهتر بشناسم و علائقم رو و به جای تمرکز روی ناخواسته ها و اتفاقات اطرافم روی خودم و خواسته هام تمرکز کنم اون هم فقط تمرکز لیزری نه مثل قبلم که گاهی توجه کنم گاهی نه
وای چقدر هم حس عالی پیدا می کنم وقتی توجهم روی زیبایی ها و خوبی هاست اخیرا هم به یه سفر دو روزه به جنوب هدایت شدم و تجربه دلپذیری داشتم خدایا شکرت.
چقدر لذت بردم از اینکه آخر کامنتتون نوشته بودین به سفر جنوب هدایت شدین ،از بس خودم عاشق سفرم و لذت بردن و دیدن جاهای دیدنی کشورم بعدم تمام دنیا ،اللن یهویی دیدم شما نوشتین از ته دلم گفتم خداروشکرت که مرضیه عزیز لذت برده از سفرش 😍
امیدوارم در پناه خدا باشی عزیزم و دائما در حال لذت بردن و سفر کردن و دیدن زیبایی های خداوند 😌🤗
و هزاران درود و عشق نثار دل مهربان و دریایی مریم جان جانانم و سلام به تک تک دوستان ناب و هم فرکانس های عزیزم
خداوند مهربانم را هزاران بار سپاسگذارم که فرصتی داد که بتوانم امروز هم به بهترین شکل ممکن زیبایی هایش و فراوانی هایش را ببینم و لمس کنم و از عمق جانم سماسگذار این لحظات ناب و عالی زندگیم باشم که ثانیه به ثانیه اش با خانوادم در این سایت سپری میشه خدایاشکرت معبود بی همتایم?
خداوندم را هزاران بار شاکرم که باز هدایت امروزم را به عهده گرفته و به بهترین شکل هدایتم کرد به سمت خواندن فکر خودش هدایتم کذد که درک کردن فکر خودش هدایتم کرد به سمت بهترین دیدگاهی که میتونم ازخداوندم داشته باشم…
خدایاشکرت که امروزم فرصتی دادی که غرق بشم پرواز کنم حل بشم در اگاهی و در دریای بی کران 12 قدممون..در سفر شگفت انگیزرسیدن به تو خداوندم..به زندگی ای که میخوایم و عاشقشیم
خدایاشکرت هزاران بار شکرت
جای جای خانوادمون
جای جای سایتمون که بهشت تر از بهشته…
که انگار خود خداوند باهامون صحبت میکنه دستان خداوندم باهامون صحبت میکنن و حرف میزنن که چقدر زیباااا دستان الله ام بسیار و بیشماره…و صدای زیبا و محشر توست که با ما صحبت میکنه???
از زبان زیبا و صدای دل نشین و پر از عشق و شور و شوق وپر از حش عالی مریم نازنینم حرف میزنه خداوندم
از زبان تک تک دوستان نازنینم باهام حرف میزنه و جوابامو میده که ادامه بدم با عشق با تمام روح و قلبم ادامه بدم که در درست ترین و کامل ترین و یگانه ترین مسیر خداوندی هستم…مسیری که رمزش حس خوب=اتفاقات خوب است
مسیری که استاد نازنینم خودش از هدایت شودگان است و الگوی تمام عیار ما
که اگه جا پای جای استادم بگذاریم و به بهترین شکل و درست ترین شکل الگوبرداری کنیم پس ماهم میتونیم
همونجور که استاد عزیزم توانست
بی شک ما هم میتونیم
چقدر این قسمت قدرت عجیبی بهم داد
قدرت بیشتر این که واقعا خالقم
منم مثل الله ام خالق زندگی و تک تک و لحظه به لحظه زندگی ام و شرایطم هستم
وایییییی من عاشق دوره ی 12 قدم هستم و چقدر شیفته ی فرکانس این دوره ی فوق العاده هستم…
درسته هنوز دارم قانون تکاملم طی میکنم و هر لحظه دارم روی خودم کار میکنم
که عاشقانه بشنوم و درک کنم و وارد مدار 12 قدم بشم
ولی همه ی قلب و روحم همراه با عزیزانم همراه با دوستان قشنگم در این دوره هست… که عاشق تک تک کامنت هاشون هستم که چقدر پرمحتوا و پر از آگاهی ست??
وروحا و قلبا قطعا که در این دوره هستم و همسفر استاد نازنینم و بچه های محشرمون. چقدر زیبا گفتین مریم عزیزدلم
که واقعا فکر خدا رو خوندن ربطی به هیچ مذهبی نداره ربطی به هیچ دینی نداره…
چقدر زیبا گفتین خداوند ما سیستمی است که میتونیم بهش وصل بشیم و خودمون خلق کنیم لحظه لحظه هامونو
و فقط خداوند رو برای هدایت کردنمون
برای بودن یه منبع اصلی
منبع همه ی خوبی ها و زیبایی ها و عشق ها و فراوانی ها و ثروت ها انتخاب کنیم…
همون خدایی که قدیم چقدر به ما بد شناسونده بودن و چقدر ازش میترسیدیم
و حتی جرات نداشتیم باهاش حرف بزنیم
و خودمون غرق این باورهای محدود کننده میکردیم که حتی ثروتمند بودنو گناه عظیمی میدونستیم و حتی هر کی شادی میکرد و خوشحالی فکر میکردیم که ببین چه کار زشت و دور از خداوندی انجام میده
ولی خداوندم
معشوقم
تک فرمانروایم
به چه زیبایی هدایتم کرد…هدایتم کرد به مسیر واقعی خودش هدایتم کرد به اینکه بفهمم شادی ریشه اصلی با خداوند بودنه
بفهمم که اگه احساسم خوب نباشه اگه حالم عالی نباشه یعنی در مسیر خواسته هام نیستم و فکرم رو ناخواستمه و رمز در مسیر درست بودنمو میتونم از احساسم بفهمم و متوجه بشم بفهمم که لایق این هستم که با عشق با خداوندم حرف بزنم بفهمم که لایق این هستم که خداوند از هزاران نشانه و از هزاران طریق با من حرف میزنه مستقیم و بی واسطه و من با تمام روحم از اوست میشنوم این صدای و صدای ناب خداوندرو…بفهمم که فقط خودمم که میتونم خلق کنم و مسئول تک تک ثانیه های زندگیم باشم و کسی بیرون من وجود نداره…منم و فقط درونم و الله ام
بفهمم که اره منم لایق این هستم که زندگی بی نهایت عالی و با کیفیت تری داشته باشم و ثروتمند شدن اسون ترین راه برای رسیدن و نزدیکتر شدن به این منبعی ای که اسمشو الله نامیدیم
هدایتم کرد بسمت بهترین الگویش
بهترین انسان ها که فرشته ی زمینی اش هستن
هدایتم کرد به این سایتی که انگار خودش با دستان خودش بنا کرده…
و گفته که جز این قانون ساده ی جهانم هیچ قانون دیگری نیست که بتونه تورو به من به خواسته هایت برسونه
که این مقصد همون لذت بردن از خود مسیر
همون لذت بردن از بودن با خداست…
وایییییی چقدر زیبا بود این قسمت سفرمون که داریم به درون این بهشت زیبامون بهشت عمیقمون سفر میکنیم و جای جای سایت زیبامون جای جای خانوادمونو داریم بیشتر و بهتر و کامل تر درک میکنیم که شاید قبل از این هیچ توجه نکرده بودیم بهش
چقدر حال عالی ام را عالی تر کرد صدای زیبا و پر از عشق پر از نشاط و پر از الله مریم جان جانانم
قربون صدای نازت برم من زیبا بانوی من?????
عاشقتم که اینقدر زیبا و اینقدر پر از عشق زحمت میکشی و لذت میبری از لحظه لحظه درست کردن فایلای سفرمون…عاشقتم عزیزتر ازجان??
چقدر این قسمت دیدمو
باورامو
نگاهمو دیدگاهمو نسبت به سیستمی بودن خداوندم بازتر بازتر کرد نسبت به پاشنه اشیل هایم بازتر کرد
چقدر راحت تونستم باورهای محدود کننده امو شناسایی کنم و روشون کار کنم و شخم بزنم و بیرون بیارم و بتونم باورهای قدرتمند کننده و قویمو جایگزین کنم و تمرین و تکرار کنم
خدایاشکرت
خدایاشکرت که هدایتم میکنی که هر روز هر ثانیه روی خودم روی فرکانسم روی باورهام کار کنم و اعلام کنم به جهان که منم لایق این هستم که بهترین و عالی ترین و کامل ترین زندگی رو داشته باشم
اعلام کنم که قانون و قوانین خداوند رو میدانم و میتونم هر لحظه به لحظه ام رو با استفاد از قانون خداوند و به نفع خودم خلق کنم و بیافرینم زندگی ام را
بسیار ساده است بی نهایت اسونه…فقط باوراتو شناسایی کن پاشنه اشیلاتو شناسایی کن و بعدش
به صورت مداوم با تکرار با تمرین روی باورهای قدرتمند کنندت کار کن و تمرین کن و تکرار کن
چرا که تکرار غوغا میکنه و حس خوبی که داشته باشی سریعشو چند برابر
بی نهایت بی نهایییییییت سپاسگذارم نازنین مریم جانم من
که اینقدر زیبا زحمت میکشی و به اشتراک میذاری اگاهی ها و امکانات این دریای بیکران خداوندمونو
عاشقتونمممممممممم
بسیار عاشقتونمممم عشق من????
خدایاشکرت
هزاران هزاران بار شکرت…در جهان من همه چیز نیکوست
عاشقتونم بچه ها ودوستان عزیزم که نظرات تک تکتون چنان شور و عشقی در دلگ بیشتر بیشتر میکنه و چنان عاشق ترم میکنه که بیشتر بیشتر بخونم و لذت ببرم و کیف کنم و کار کنم و بیشتر تلاش کنم
عاشقتونم
خداوند مهربونم ره گشای مسیرمون باشه به سمت زیبایی ها و فراوانی ها و اکاهی های بی نهایت بیشتر????
الهامی که همیشه الهامات را خیلی خوب دریافت می کنه و این قضیه کاملا در نوشته هاش مشهوده
اصل و اساس قوانین جهان هستی یکیه و وقتی با اون اصل وجودت هماهنگ باشی در هر مسیر و قدمی که باشی اون آگاهی ها را دریافت می کنی، چون خودت که همیشه با کامنت های فوق العادت نشون دادی که چقدر هم مدار و هم فرکانس با خدا هستی
و بازاین قصه ادامه داره تا ابد برای من خدایا شکرت از اینکه امروز هدایت شدم به این مکان فوق العاده روزایی که شیوه استفاده از امکانات سایت رو داریم من بی نهایت انرژی می گیرم تازه این بار با بحث زیبای چگونه فکر خدا رو بخوانیم به نظر من این بخش رو باید بزاری توی یه کیف بندازی گردنت همه جا با خودت همراه داشته باشی محاله موضوعی توی زندگیت برات پیش بیاد که راه حلش رو اونجا پیدا نکنی حتی وقتی باهاش همراه بشی می بردت به یه جاهایی که فکرش رو هم نمی کنی به دور از مخیله توه ای انسان این از اون مدل دوستایی که همنشینی باهاش بهت عزت می ده مقام می ده ابهت می ده و اعتماد به نفس
از بچگی همیشه یاد گرفته بودیم خدا داره نگات می کنه ولی چطوری نگات می کنه رو محکم درسست نفهمیده بودیم و شاید اونایی هم که بهمون گفتن صدرصد خودشون نفهمیده بودن فکرمی کردم که یه نگهبان همیشه هر لحظه بالای سرمونه که فقط خطاهای ما رو ثبت می کنه منتظر ایستاده تا تنبیه مون کنه اونم با شدتی سخت از بس به اون کار اشتباه و نحوه تنبیه هم فکر می کردیم و اصلا نمی دونستیم آره بابا خودت درخواست این تنبیه رو دادی حالاچرا گلایه می کنی ؟! فکر می کردیم خدای که لحظه ای پلک نمی زنه و فقط منتظر تا کار اشتباهی بکنم سر بزنگاه یقیه منو بچسبه تا می خوره کتک بخورم بابتش و سرمون پایین می انداختیم با بغض و ترس از اون خدا می گفتیم خدایا غلط کردم تورو خدا منو تنبیه نکن این دفعه بگذر بارها بارها اینو شنیدم اگه اتفاقی که دلمون خواست نیافتاد برامو همه بهمون گفتن خدا برای تو نمی خواد یعنی برای فقط یه تعدادی می خواد اون با صفت انسانی خودم مقایسه کردم که بله خدا هم تبعیض قائل می شه پس بی خیالش شو تو که آقا زاده نیستی تو که زیبا نیستی توکه فقیری تو که خوش انام نیستی جذاب نیستی تو تنبلی اصلا و همه اینا همه اینا اگر واقعا هم هیچ کدوم اینا هم نبودیم از بس اون ذهن بیمار بهمون دیکته می کرد باورمون می شد بله راست می گه پس بی خیال حتی رفتن دنبال چقدر درسته این حرفا یا که غلط می شدیم نهایتش هم تسلیم ولی تسلیم چی تسلیم کی می شدیم ؟؟؟؟! تسلیم هم نجواهای شیطانی ذهنمون و هزارتا مورد مثل این ولی هیچ وقت کسی محکم نگفت مثل وقتی که مگفتن خداوند جزای کار بد رو سخت می ده بگن آروم باش خدا الرحمن الرحمینه خدا بزرگه کافیه ازش بخوای کافیه بخوای اگه نماز خوندیم از ترس اینکه مسلمون بودنمون خوندیم که مبادا توی همون آخرت که حاکمش خدای ظالمه ساخته ذهنمونه منتظر تنبیه مواخذه من نشسته خوندیم خدایا من چقدر اشتباه کردم چقدر نادون بودم خدایا ممنونم که منو از این جهالت نجات دادی مگه انسان جاهل مشرک گذشته چه شکلی بوده افکاری با شدت کمتر یا بیشتر از من داشته خدای من اگه قرار بود باقی عمرم هم تو رو نشناسم و بمیرم چه زندگی اسفباری باید داشته باشم خدای من خدای مهربانی هاست خدای بخشنده رئوفه خدای سخاوتمندی که منتظر که من بفهمش درکش کنم باورش کنم که اون خالق منه هر چی که توی این جهانه خدای منه که اعتبارم و شخصیتم راهم و مسیرم رو اونه که مشخص میکنه و می دونه داره منو کجا می بره می دونه اونقدر سخاوتمنده که حتی ذهن من و هیچ ماشین حسابی توی دنیا اختراع نشده اونو شمارش کنه پس بذار خدا کارش رو بکنه و تو فقط نظاره گر باش و امیدت رو از دست نده و باور داشته باش کسی که دست توی دستاش حواسشم بهدل کوچیک تو هست مثل مادری که نمی زاره بچه ش سردش بشه گرسنه بشه گریه کنه حتی مهربان تر ازمادرته درک می کنی اینو باور کن اینو باورکن با گوشت استخون نحیفت خدارو هر چقدر باور داشته باشم به همون اندازه برام گسترده می شه پرودگارم چه زیبا جواب همه سوالای منو دادی سپاس سپاس باور توحیدی بزرگترین و عظیمترین درسی که تو می تونی از این دوره و نزد این استاد بزرگ بگیری بابا باور کن یه بار فقط که اشتباه رفتی این صد بار فقط یه بار باور کن و بیا توی این مسیر بد جایی نمی ری ها اول همه چی با خداست و آخرشم با خدا خیلی وقتا خیلی از ماها قبلترها یه الگو برای خودمون از همجنسامون داشتیم و انتخاب می کردیم و همه چیزمون رو میخواستیم عین اون باشه از نحوه پوشش و یا حرف زدن و حتی بعضی ها مدل راه رفتنشون حتی . بعدش یه جاهای می دیدم پس وای چی شد چرا من اندازه اون آدمه محبوب نیستم دیدنی نیستم منو تحویل نمی گیرن ؟ یه بار پرسیدی مگه راهت رو درست رفتی مگه درست در اون باجه درست مقصدت ایستادی؟؟؟ مگه بلیطت رو درست تهیه کردی ؟؟؟مگه تو نقشه ت رو برداشته بودی آیا ؟؟؟ راهنمات کی بود به جز ذهنت پر از نجواهای شیطانی که تسخیر نفست شده بود حالا همینه .و هی پرسیدم چرا ثروتمند نمی شم چرا اون راحت می تونه همچی بخره من نمی تونم چرا تحویلم نگرفتن یعنی پر از چراهایی که هیچ وقت بااین ذهن آشفته جوابی براشون نبود ولی اون آدم بامن خیلی فرق داشت من همیشه دو دو تا چهارتا باید م کردم ولی اون باز می تونست وتازه راحت بهترش رو بدست می آورد یه جای دیگه کم می آورردیم اشکمون سرازیر می شد آه و ناله مون گوش فلک رو پاره می کرد که چرا همون شیطان ذهنمون کلا کارش بلده کلا خلع سلامون کرده بود ولی همون خدای مهبون
بخشنده اینجا هم تنها نذاشت ما رو یه جای صدای از ته چاه منو شنید و پاسخش رو روشن بهم داد که بنده ی من اشتباه نکن من هم به دنبال تو بودم و تو گریز پا شده بودی حواست به من نبود و من الان فهمیدم جسم رنجور بیمار و زخمی من الان توی دستای گرمه پرودگار مهربونمه اومده که اون تعمیرش کنه از اولشم بهتر و این بار محاله من ازش جدا بشم وای من چه اشتباه بزرگی مرتکب شده بودم اگه اون آدم محبوب دلها بود اگه اون ثروتمند بود اگه اون همیشه همچی براش درست می شد برای این بود که باوراش درست بود برای این بود که خودش رو دوست داشت با خودش توی صلح بود باورای توحیدی اون یادش مونده بود ولی من نه خدای که اون خلق کرده منم هم خلق کرده خدای که آقایعباس منش رو خلق کرده مریم چون رو خلق کرده منم خلق کرده با همون چشمی که اونا رو نگاه می کنه من رو هم نگاه می کنه خدا زبان سپاسگذاری رو به من دوباره آموخت این یکی از همون کلیداس خدای من هم همه چیزم راحت برای بنده هاش فراهم می کنه بدون تبیعضی خادی که تو رو مهمان این دنیا خاکی و این سفره کرده همه اون مخلفات رو جلوی تو هم گذاشته ولیتو ظرفت رو اشتباه برداشتی تو با آبکش امدی سر این چشمه پرودگارت غفل از اینکه خدا وسایلشم برات فراهم می کنه کرده تو مشکلت فضولی کردن خودته اینکه نیامدی هنوز صاحب خونه شدی اینم نتیجه سرک کشیدن بی جای توه خدای بزرگم ازت ممنونم شکرتمی کنم همیشه هیچ وقت تنهامون نداز بچه ها باورای توحیدی همون پی ساختمونه محکم آینده ماهاست منیت دشمن این و یه جور درستش موریانه این عهدی که من و شما با خدا بستیم خدا رو توی همین کتاب آ سمانی اونقدر قشنگ به تفسیر کشیده که فقط با زبانت دلت اون می تونی بفهمینی کافیه دل به دلش بدی
فراز فرود ی که در مورد خودت گفتی عزیزم در مورد همه ما یکسانه .خیلی عجیبه به طرز جالبی همه ما این فراز فرودهای شرک رو داشتیم و داریم و وقتی هدایت و توحید خدای یگانه رو باور میکنیم ورق خوشبختی هامون برای نوشتن زیبای ها و خواسته هامون زیاد میشه .
من که یاد خودم انداختی زهرا جان قلمت پر از زیبایی و برکت وجودت در از آرامش یگانه معبود عالمیان .
خواستم فایلو تا آخر ببینم و بعدش بیام کامنت بزارم اما هرکاری کردم نتونستم جلو ذوقم رو بگیرم
یعنی امروز زیباترین و عجیب ترین روز زنگیم بوده
چند روز پیش ی فایلی رو از فایل های سفر ب دور امریکا رو دانلود کردم و نگاه کردم
یه جور جذابیت داره برام اصلا هر روز میام ببینم فایل سفر ب دور امریکا گذاشتین یا نه
خلاصه پشت سر هم دارم نگاه میکنم
اما واقعا امروز پشماممممممم ریختتتتتتت
ی سفر از پیش تعیین نشده ب اردبیل برام پیش اومد
حالا برگردم ب اون فایل
تو اون فایل ب منطقه کوهستانی رسیده بودین
و یه جای خیلی زیباااااا بود با رودخونه و سایه و درخت و کوهای شبیه کوهای زاگرس
برگردم ب سفر
ما دیشب قرار گذاشتیم صبح حرکت کنیم ب سمت اردبیل گفتیم قبلش بریم مشکین شهر بعدش اردبیل
رفتیم توی راه من داشتم رانندگی میکردم
رسیدیم ب جایی که دقیقا مثل اون فایل دقیقا دقیقا یعنی به معنی واقعی کلمه دقیقاااااااا😂😍
اصلا خود فایل بود
بخدا خودش بود
کوها درست مثل اونجا درختا ،رودخونه
یعنی مگه میشه!!!!!!؟
اره میشه بخدا میشه🥹
همون لحظه اونقدر خوشحال شدم و بابت اون لحظه ای که داشتم زمانی که فایلو نگا میکردم و میگفتم خدایا من میخام اینا رو ببینم شکر کردم( تو اون تایم من ارتعاش خواستم رو فرستادم و چون پی در پی ب فایل ها سفر ب دور امریکا نگاه میکردم این سفر فوق زیبا اتفاق افتاد) و دیدمشون کمتر از چند روز کشید( خواسته ها ممکن است در چند لحظه ای شما باشند)
خدایا شکرتتتتتت
بعدش رفتیم یک ناهار خوب خوردیم
که خیلی کم هزینه شد برامون( زیاد ب فکر هزینه و جزیئات سفر نباشید) همه چیز فوق العاده اتفاق می افته وقتی بی خیالید✅
و در مورد هم زمانی و هم مکانی
نگممممم براتووونننننن😂😍
خدایا برگام
من اصلا نمیدونستم اردبیل دریاچه داره .
رفتیم رسیدیم ب اردبیل گفتن بریم دریاچه رو ببینیم
گفتم باشه رفتیم
یه جای پارک مشتیییییی👌 پیدا کردم
تو جایی که اصلا جای پارک نبود😀
پارک کردیم و رفتیم دقیقا زمان غروب خورشید رسیدیم ب دریاچه ( عین یکی از فایل های سفر ب دور امریکاکه قبلا دیده بودم)
بخدااااا اونقدر زیبا بووددددددد😍
کلی عکس خوب گرفتیم
بعدش ی چایی نوش جان کردیم
و برگشتیم تبریز
تو راه فهمیدم که امتحانمون هم لغو شده
یعنی نور علی نور ✨
از خودم و خدا تشکر کردم که بدون اینکه فکر امتحان رو بکنم و استرسش رو بکشم از زندگیم لذت بردم و این اتفاقای ناببببب افتاده
از لحظه هاتون لذت ببرید
اووووووو هدایتتتتتتتت میکند
در پناه الله یکتا شاد و ثروتمند و سعادتمند در دنیا و اخرت باشید
این فایل ،نشونهی دیروز من بود و من فایل تصویری پیروی از هدایت الهی و پدیدهی همزمانیرو ابتدای صبح شروع کردم و در اتوبوس در حین رفتن ب محل کارم دیدم و خواستم تو دفتر کارم کامنت براش بنویسم ک تا مشغول بکار شدم و ی فرصتی پیدا کردم ک برگردم ب سایت و کامنتمرو بنویسم دیدم نشونهی روزمن تغییر کرده و ب این فایل دسترسی نداشتم،
تا اینجارو داشته باشید ک قسمت جالبشرو توضیح بدم:
من دوباره ی چند روزیه ک حالم اکی و بالا نیست و ی کمی Down شدم اونم بخاطر …. (نمیگم چون دیگه نمیخوام روش تمرکز کنم) ولی از دیروز غروب تلاش کردم ک فرکانسهامو بکشم بالا و امروز صبح ک فایل جلسه 3 قدم 5 رو با تمرکز گوش میدادم تو همون اتوبوس ، خودم کامل فهمیدم دارم میام بالا.
استاد میگه تا تو مدار و فرکانسش نباشید فایلها و هدایتهارو نمیفهمید و ب شما نمیرسه دقیقا این فایل چون تو شن و صحرا و گرما رکورد شده بود اصلا بمن حال خوبی نمیداد چون من عاشق کوه و جنگل و آب ، برف ، بارون و هوای سرد و خنک و برعکس همیشه از آفتاب فراری و تو گرما کلافه ،ناتوان و عاجز و تمرکزم بهم ریختهاست. و منم حال روحی خوبی نداشتم تا بخودم اومدم دیدم فایل از دستم پریده و دسترسی بهش ندارم و فهمیدم ک تو مدار و فرکانسش نبودم ک بخوام براش کامنت بنویسم .
حالا چجوری پس دارم براش کامنت مینویسم؟!
این ی داستان جالب دیگهاست؛
امروز ک رسیدم تو دفتر کارم مثل همیشه اومدم تو سایت و شروع کردم کامنت خوندن ک رسیدم ب کامنت خانم شهرزاد ، و کلی از کامنت ایشون لذت بردم و رفتم تو پروفایلشون دیدم شهرزاد خانم همون شخصی هستند ک یکی از کامنتهاشونرو استاد تو کانال تلگرام گذاشته بودند و من با خوندن کامنتشون کلی حالم تغییر کرده بود و کلی اشک ریخته بودم و حتی کامنتشونرو برای خودم تو نوت گوشیم save دارم ک هر وقت دوست دارم برم بخونمش و کلی حال کنم.
و امروز تو پروفایل ایشون دیدم همون داستان هدایت ایشونه ک من تو گوشیم save دارم.
و با گشتن تو پروفایلشون و در tab پاسخ ب فایلهای دانلودی شهرزاد خانم رسیدم ب این فایل هدایت الهی و همزمانی!!!!
اینجاست ک بازهم حرفهای استاد و نتیجههایی ک ازشون برای ما میگن تا ما بیشتر و بیشتر یاد بگیریم برامون اتفاق میوفته و اینه ک تا تو مدارش نباشیم هیچ الهاماتیرو درک نخواهیم کرد.
این پدیدهی همزمانی ک من تو مدار پایین این فایلرو از دست دادم و تو مدار بالاتر بفاصلهی یکروز دوباره فایلرو بدست آوردم خودش ی نشونه و ی هدایت کامله.
و چه زیبا استاد عزیز ک قصد سفر ب ایران رو داشت سفرشون کنسل میشه.
و هرجایی ک میرن اونجا بهترین جای دنیاست و فقط خوبی میبینند و عشق و شادی.
من واقعا از صمیم قلب از استاد عزیزم و آموزشهایی ک ب ما میدن و مارو تو راه درست و یکتاپرستی قرار میدن و از هدایتهای خداوند بلندمرتبه ک همهچیز رو در اختیار ما قرار داده تا زندگی خودمونرو بسازیم و خودمون تعیین کننده مسیر و هدف زندگیمون باشیم و همچنین از دوستان عزیز و دوست داشتنی ک با کامنتهای زیباشون ب رشد و پیشرفت ما کمک میکنند تشکر و قدردانی میکنم تا خداوند ب پاس این قدردانی منو در مسیر بهتری برای پیشرفت قرار بده.
سلام استاد عباسمنش عزیزم و خانم شایسته گرامی
من میبد و توی روستای رکن آباد زندگی می کنم
حدود ۵۰ کیلومتری استان یزد
البته تا قبل از سربازی با خانوادم قم زندگی می کردم و بعدش اومدم تا با مادربزرگم که تنها بود زندگی کنم
چند سال پیش به پیشنهاد یکی از اقوام توی یک شرکت بازاریابی شبکه ای شروع به کار کردم که دفتر اصلیش یزد بود
توی اون شرکت خیلی درمورد اندیشه مثبت صحبت می شد و یکی از پایه های کار بود
اون موقع درک الان رو نداشتم و فقط می شنیدم. و در حد خودم باور می کردم و نتیجه می گرفتم
به خاطر همین به اون موقع که نگاه می کنم می بینم و می فهمم که تکامل چجور کار می کنه
من هرچی که انگیزه میداد و گوش می کردم ، ولی الان قطعا بیشتر درک می کنم و آینده قطعا درک خیلی بیشتری دارم
اشتباهات زیادی رو اون موقع تو کارم انجام دادم که الان وقتی با قانون می سنجم متوجهش می شم ، از چسبیدن ها و وابستگی ها و …
ولی خیلی چیزا یاد گرفتم
یه اتفاقی افتاد و تیمی که ما توش کار می کردیم از هم پاشید و بچه هایی که باهم بودیم تصمیم گرفتن که با شرکت های دیگه کار کنن ولی به شکل عجیبی من مطمئن بودم که دیگه نمی خوام این کار و انجام بدم
چون خیلی روی این کار هم با خانواده بحث کرده بودم
و می گفتن برو سر یه کار دولتی و کلا یه حسی داشتم که نمی خواستم ادامه بدم
بعد از این که تیم از هم پاشید مدتی رو رفتم یزد خونه ی یکی از دوستام که باهم کار می کردیم و یه جورایی نمی خواستم خونه خودمون باشم
برای این که دستم توی جیب خودم باشه شروع کردم دنبال کار گشتن . یه کافه ای بود که همیشه با بچه های تیم می رفتیم اونجا
یه روز استوری کرد که کارگر می خواد و منم پیام دادم که می خوام کار کنم
اولش گفتن باشه ولی بعدش گفتن به خاطر مسائل مالی کارگر نمی خوان منم یهو گفتم تیزر تبلیغاتی می خواین براتون بسازم ؟
اونام قبول کردن
من خیلی وقت بود کار تدوین بلد بودم ولی تا به حال کار تیزر تبلیغاتی انجام نداده بودم
کارام اکثرا برای خودم بود
ولی چون خیلی پول لازم بودم گفتم که انجامش می دم
اولین تیزری که ضبط کردم و قشنگ یادمه
تبلیغ بازی مافیاشون بود
کلی آدم بودن که قرار بود توی تیزر بازی کنن و من کلی نمای مختلف گرفتم و شبش خونه ی دوستم تدوینش کردم
و اونا داشتن در مورد این که کدوم شرکت و انتخاب کنن بحث می کردن
من قفل روی تدوین کار
و نمی گم اون کار بده یا خوبه ، فقط دیگه من نمی تونستم انجامش بدم
کار تیزر رو ساختم و تحویلشون دادم واونا هم دوست داشتن و با بخشی از پولش مرغ سوخاری گرفتم و با دوستم که خونش بودم خوردیم 😁
تیزرهای مختلفی ساختم و از این راه یه جورایی امرار معاش می کردم
یه متنی رو آماده کرده بودم و توی دایرکت برای کافه ها و مغازه دارها می فرستادم و از توی همینا برام مشتری اوکی می شد
و حالا داستان از اینجا شروع می شه
من برنامه ی خنداننده شو ۲ ( استعدادیابی برنامه خندوانه ) رو دیدم و به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم
و یادمه همون موقع یه وویس از خودم ضبط کردم و گفتم من تحت تاثیر اجرای ابوطالب حسینی قرار گرفتم و سال دیگه توی این برنامه شرکت می کنم و جز نفرات برترش می شم
و هیچ ایده ای نداشتم که چیکار باید بکنم
( من اینجوری شیفته ی سینما شدم
توی ۱۴ سالگی سریال خواب و بیدار رو دیدم و خیلی تحت تاثیر این سریال قرار گرفتم
می دیدم که چجور آدما در مورد سریالی که شب قبل دیدن صحبت می کنن و این منو هیجان زده می کرد
عاشق سریال های رضا عطاران و مهران مدیری بودم و اینا هم تاثیر خودشون و گذاشتن
همون سالها کلی کتاب فیلمنامه نویسی خوندم و حتی فیلم کوتاهم ساختم ولی فقط همین
نمی دونستم باید چیکار کنم و چجور وارد هنر بشم
بعد ها توی خدمت هم یه تئاتر کمدی ساختم که باهاش بتونم مرخصی بگیرم
تئاترم کلا یه بازیگر داشت و من هم دوبله گی کردم کارو
و انقدر این مرخصی برام انگیزه شده بود که قشنگ یادمه چند بار فرمانده بازیگر اصلیم ( درواقع تنها بازیگرم ) نذاشت بیاد و من درستش کردم
انگیزه واقعاااااا مهمه ، من فقط می خواستم از اون پادگان برم بیرون
بعد از اینکه تصمیمم رو گرفتم کتاب خنداننده شو رو سفارش دادم تا بیشتر در مورد استنداپ کمدی یاد بگیرم و کتاب که برام رسید از خودم و کتاب فیلم گرفتم و باز گفتم که من با این کتاب به هدفم می رسم و یه جورایی توی دوربین انگار داشتم با فالوئرهای خیالیم صحبت می کردم
گفتم می بینمتون سال دیگه ، یاعلی
بعدش یادمه کلاس های استاد امیرکربلایی زاده شروع شد و من تصمیم گرفتم که توی این کلاس ها شرکت کنم
۲ میلیون تومن هزینه ترم اول بود
کلی هزینه رفت و آمد به تهران
و دو شنبه ها و ۴ شنبه ها
و من باید سه روز رو تهرون می موندم
خالم خونش تهرونه ، می تونستم خونش بمونم ، ولی سه روز در هفته ؟!!!
من با یکی از شاگردای قبلی ایشون صحبت کردم و گفت که همینه و برای ماهم همین بود
و یهو اعلام شد کلاس ها افتاد ۵ شنبه ها و پشت سر هم
من حتی ۵ شنبه و جمعه هم اوکی بودم ولی خدا بهترین حالتش رو برام درست کرد
حتی یادمه وقتی زنگ زدن و گفتن ویدئوی من قبول شده و می تونم کلاس رو بیام ، فقط و فقط ۵۰۰ هزار تومن تو حسابم بود ولی یه حسی بهم گفت برو
ترسیدم ولی گفتم میرم
و قشنگ یادمه یه مشتری تبلیغاتی برام جور شد که هر هفته بهم پول می داد و حتی یک دقیقه هم پول کلاسم عقب نیفتاد.
حتی یک دقیقه
ما ۵ جلسه رو گذروندیم و جلسه ۶ام باید جلوی چند تا داور سرشناس اجرا می کردیم
(( اینم بگم که من چون توی روستا بودم خیلی از این که توی پیج فعالیت کمدی انجام بدم می ترسیدم
جامعه کوچیکه ، سن من بالا رفته ، کار قبلیم هیچ نتیجه ای نداشته و ….
کلی متن کمدی نوشتم و کلی ایده ی کمدی رو وویس گرفتم
یه پیج زدم و یواشکی استوری و پست کمدی میذاشتم
و یادمه یه داستان صوتی کمدی میذاشتم از کار کردن توی شرکت گلدکوئست که یه نفر اومد دایرکتم و کلی ازم تعریف کرد و حال کرده بود با داستانم
خدا می دونه چقدر این تعریفهای بقیه توی مسیر بهم انگیزه داد که می گم چجور ازشون استفاده کردم به عنوان سوخت جت
اگه واقعا کار کسی رو دوست دارین بهش بگین ))
جلسه ی ۶ ام شد
من یادمه ما هر جلسه باید یه من کوتاه کمدی اجرا می کردیم که هر جلسه زمانش بیشتر می شد
۲ دقیقه ، ۳ دقیقه و اجرای فینال جلوی داورها ۷ دقیقه
من توی یکی از همین جلسه ها یه شوخی داشتم در مورد اتوبوس های قدیمی ایران پیما و قشنگ یادمه کلی ذوق کردم از دیدن اینکه آقای کربلایی زاده به شوخیم خندید و دندوناش و دیدم
بعدش دوییدم تا مسجد و با کلی ذوق نماز می خوندم و خدا رو شکر می کردم
روز اجرا تصمیم گرفتم کل اجرام در مورد همین اتوبوسا باشه
( یادمه اون روزا داشتم یه دوره ی ۹ ماهه قانون جذب از یکی از اساتید این حوزه رو می گذروندم )
به من گفتن برو پشت پرده و هر وقت صدات کردیم بیا و اجرا کن
من اون پشت از خودم فیلم گرفتم و گفتم می خوام جلوی این آدما اجرا کنم
و هی با خودم صحبت می کردم که ذهنم به سمت منفی نره
می گفتم من می تونم ، من بهترین اجرامو می کنم
و صدام کردن و رفتم و واقعا هم بهترین اجرامو کردم
خیلی خندیدن ، خیلیییییی
یادمه همون شب رفتم قم دیدن یکی از دوستام
توی اتوبان از خودم فیلم گرفتم و با کلی ذوق گفتم من جلوی این آدما اجرا کردم
کسی که می گفتن اصلا نمی خنده به اجرای من قهقهه زد
ادامه بده ، تو مال این کار ساخته شدی
نا امید نشو
تو این دوران از فایلهای رایگان شما و میکسهایی که دیگران درست می کردن هم استفاده می کردم
و کم کم این آگاهی ها داشت کار خودش و می کرد
من نفر سوم شدم و رفتیم برای دوره ی پیشرفته و هر هفته باید بعد کلاس توی کافه اجرا می کردیم
۵ هفته اجرا کردیم و من خیلی خندوندم و کلی یاد گرفتم توی این ۵ هفته
صبحا می رسیدم خونه ی خالم و تا ظهر می خوابیدم و بعدشم متنم و تمرین می کردم تا غروب که اجراش کنم
هفته ی ۶ ام ما باید توی سالن نوفل لوشاتو که حدودا ۱۵۰ نفر ظرفیت داره اجرا می کردیم
داورا کیا بودن ؟
خود استاد کربلایی زاده ، آقای امیرمهدی ژوله ، امیرحسین رستمی ، خانم شهره لرستانی و شهره سلطانی
من یه متن داشتم در مورد همون اتوبوسا و یه خری که ما سوارش شدیم و رَم کرد ، همین
شب اجرا هی تمرین کردم ، رفتم توی خیابونای پشت سالن و از لای ماشین ها رد می شدم و تمرین می کردم
اولش دنبال یه جای آروم بودم که تمرکز کنم ولی یه حسی بهم گفت بذار تمرکزت رو بهم بزنن و این بهم کمک می کرد که اگه توی سالن اتفاقی افتاد اونجا تمرکزم بهم نریزه
یادمه من اصلا با بچه هایی که بعد از اجراشون از سالن بیرون می اومدن حرف نمی زدم که به ذهنم جهت ندن و بهمش نریزن
چرا می گم ؟ چون یکی اومد بیرون و گفت اگه اجرات سیاسی نباشه ژوله گوش نمی ده و می ره توی گوشیش
من گفتم : خدایا اجرای من در مورد یه خره
کجاش سیاسیه ؟
چیکار کنم سیاسی بشه ؟
خواستم یه تغییراتی ردن ولی یه حسی منصرفم کرد و گفتم میرم بهترین خودم و می ذارم
همونجا هم رییس کافه ای که اجرا می کردیم که از بچه های قدیمی خنداننده شو بود و اجرای من و دوست داشت و کلی بعدها ازم حمایت کرد گفت که برو بیرون تمرین کن و حرف بقیه رو گوش نکن
۳۰ نفر باید اجرا می کردیم و اجرای من آخرین نفر بود
حدودای ساعت ۱۲ شب بود که زمزمه هایی شنیدن از اینکه پلیس می خواد بیاد و سالن و ببنده
الان غیرقانونی بازه
حتی به من گفتن تو نشنو ما چی می گیم ، اینجا نباش استرس می گیری
و من با خودم گفتم من این همه اجرا کردم و تا اینجا اومدم و اونوقت نشه ؟!!! امکان نداره
نوبت من شد ، آخرین نفر
(( یه چیزی قبلش بگم ، استادم جلسه آخر بهم گفت که تو توی شروعت مساله داری و ارتباط بگیر با مخاطبت
گفتم زمانم از دست میره
گفت در حد چند ثانیه سلام و علیک کن
و این حرفش ذهن من و درگیر کرد
و چند روز بعد یهو یه ایده به ذهنم رسید که یه ویدئوی بیوگرافی بامزه از خودم درست کنم
انقدر هیجان داشتم برای ساخت این ویدئو که مطمئن بودم درسته ))
ویدئوی معرفی من پخش شد و من رفتم توی سالن
سالن با دیدن اون ویدئو آماده ی دیدن من بود و ایده درست بود
من اولین شوخیم رو گفتم و سالن خیلی خندید
انرژی گرفتم و تو فیلم هم مشخصه ، آستینامو دادم بالا که یعنی بقیشو گوش کنید 😀
گفتم و گفتم سالن هِی رفت بالاتر
یادمه یه جا صدام قطع شد و یه سوتی دادم و این سوتی هم حتی باعث خنده ی بیشتر شد و اون تمرین تمرکز که رفتن توی شلوغی ماشینا تمرین کردم اینجا جواب داد
آخرای اجرام یادمه امیرحسین رستمی بلند شد و دست زد و اصلا خنده ی تماشاچیا دیگه قابل کنترل نبود
و بعدا شنیدم که گفته بوده من یک سال بود این طوری نخندیده بودم
بعد اجرام داورا کامنت دادن و همه مثبت و عجیب بود
مثلا آقای ژوله به شوخی گفت نظر تو در مورد کارای ما چیه ؟
من اومدم بیرون و دیگه اون آدم سابق نبودم
انگار در بهشت و به روم باز کردن گفتن ببین این طوری هم میشه زندگی کرد
من اون شب شادترین آدم دنیا بودم
رفتم خونه خالم و به زور خوابیدم 😁
یادمه روزای اول که می رفتم کلاس و می دیدم بچه های دوره های قبل اجرا می کنن جلوی بقیه با خودم می گفتم : یعنی میشه منم اجرا کنم ؟میشه ؟
و بهترین حالتش برام شد
اون اجرای خفن ، جلوی اون داورا و ۱۵۰ نفر آدم
حالا حداقل اجرا کردن بلد بودم
اجراهای کافه شروع شد و من هر هفته ۲۰۰ هزار تومن خرج می کردم که بیام یه اجرا بکنم و برگردم شهرم
صبح زود می رسیدم
می رفتم خونه خالم تا ظهر و بعدش تو بلوار کشاورز تمرین می کردم تا غروب
و بعدش اجرا می کردم و بعد اجرام می دوییدم تا به اتوبوس برسم
یعنی هنوز اجرای بقیه ادامه داشت ولی من باید بر می گشتم
هر فستیوالی برگزار می شد فیلم می فرستادم
هرجا می گفتن مسابقه استنداپ من بودم و فیلم میفرستادم و خیلیا می گفتن تقلب شد، حق ما رو خوردن
به ما باید جایزه می دادن ، اون بی مزه بود
من دیگه شرکت نمی کنم ، همش رانته
ولی به طرز عجیبی به این چیزا توجه نمی کردم و دنبال چیز بزرگتری بودم
فقط داشتم تجربه می کردم
رامبد جوان اعلام کرد که قراره یه مسابقه برگزار کنه به اسم استندآپ شو و توی پلتفرم ، نه تلویزیون
۱۲ نفر باید انتخاب می شدن و من هم ویدئو فرستادم
ولی ویدئوم قبول نشد
من مدتها بود منتظر این لحظه بودم
بارها حتی گفته بودن که خندوانه قرار نیست ساخته بشه
من از این که ویدئوم قبول نشد ناراحت شدم
یادمه استنداپ فینالم رو زیرنویس کردم که ببرم نشونش بدم و بگم چرا من و قبول نکردی که اون مسابقه کلا کنسل شد و بهش گفتن که خنداننده شو رو بساز و توی تلویزیون و اونا هم تصمیم گرفتن که یه تعداد دیگه به این افراد اضافه کنن و فراخوان دادن
من خوشحال دوباره ویدئو فرستادم
و به اجراهای کافه ادامه دادم
یه روز قبل اجرام توی کافه ، یکی از بچه ها زنگ زد و گفت من توی خنداننده شو قبول شدم و بهم زنگ زدن
به تو زنگ زدن ؟
به من زنگ نزده بودن و خیلی نگران شدم
ولی اجرا داشتم و با خودم گفتم باید برم و اجرام و درست انجام بدم ، اون مردم منتظرن تا یه اجرای خوب ببینن
یادمه رفتم و از خودم فیلم گرفتم و گفتم که من توی خنداننده شو هستم
تموم شده بود ، اعلام کرده بودن ، کجا هستی ؟!!! ولی من شاید ۱۰ تا فیلم از خودم دارم که می گم من توی خنداننده شو هستم
قشنگ یادمه ویدئوم رو که برای خنداننده شو فرستادم
بعدش نشستم و گفتم من قبول میشم و به حول قوه ی الهی و جز نفرات برتر میشم
دارم فیلمشو!!!!
( یکی از تمرینهایی که به من الهام شد این بود
من کلی از تعرفهای دیگران از خودم رو وویس گرفتم
مثلا داشت از اجرام تعریف می کرد ، همون موقع وویس رکوردر رو میزدم
اصلا از قصد بعد اجرام که خوب شده بود میرفتم پیش اونی که بیشتر خندیده بود می گفتم اجرام چجور بود
یا یه وقتایی دوستام تو واتساپ وویس داده بودن ،
یا حتی اگه نوشته بودن ، خودم می گفتم و وویس می گرفتم و تمام اینها رو یه فایل نیم ساعته کردم و با موزیک زیرش هر روز گوش می دادم ، هر روز صبح
حتی یه تیکه از صحبتهای شما هم هست که می گین سیستم مغز همه یه جوره اگه اون تونسته پس منم می تونم )
بعد از تماس دوستم ، رفتم اونروز اجرا کردم و اجرام خیلییی هم عالی شد
یادمه کافه یه فستیوالی برگزار کرد و من شب اولی که اجرا کردم اجرام خیلی عالی شد و قرار شد رای گیری اینستاگرامی برگزار بشه
شبش از عوامل بهم پیام دادن که برای خودت تبلیغ کن ، به دوستات بگو استوریت کنن
حذف میشیا
و من اصلا دلم نمی خواست تبلیغ کنم
و راضی بودم از اجرام و این مهم بود برام
حالم خوب بود از اجرام
خوابیدم و صبحش که بیدار شدم دیدم یه نفر من و استوری کرده با ۱۱۰ هزار فالوئر !!!
فیلمبردار فستیوال بود و بهم گفت استوریت کردم راءی ت بیشتر شد و ایشالله میری بالا
حتی خانمش هم فکر کنم ۱۰ هزار فالوئر داشت که اونم من و استوری کرد
خدا حفظشون کنه
با خودم گفتم من به چند نفر از دوستام باید می گفتم و رو مینداختم تا من و استوری کنن اونم شاید با کلی منت
بالا می رفتم می گفتن ما بردیمش بالا
بالا نمی رفتم می گفتن ما هم استوریش کردیم نرفت بالا
این درسی شد برام که به کسی برای تبلیغ رو نندازم ، خودش درست می کنه
من اومدم تهران و با یکی از دوستام که هم کلاسی بودیم خونه گرفتیم
و فقط و فقط از راه نویسندگی برای دیگران در آمد داشتم
و همین تیزرهای تبلیغاتی
یه روز یکی از بچه های دور قبلی خنداننده شو بهم پیام داد بابت نوشتن استندآپ برای یه کاری توی شبکه تلویزیون
منم نوشتم ، حدود ۱۰۰ دقیقه کار نوشتم
و این باب همکاری شد تا من استندآپ های دیگه ای هم بنویسم و اون توی خندوانه اجرا کنه
من یادمه تو دفترم نوشته بودم که میلیون ها نفر به اجراهای من می خندن و اون داشت متن من و جلوی میلیونها نفر اجرا می کرد
متن من توی خندوانه اجرا می شد ولی من هنوز خندوانه نرفته بودم
تو اون دوره ما یه برنامه ای رو کار می کردیم به اسم فرمول کمدی برای شبکه یک ، که آقای کربلایی زاده مجری بود و ما بچه های کلاس هر قسمت اجرا می کردیم
من اون جا ۳ تا اجرا انجام دادم که کلی مردم دوست داشتن و اهالی روستا به مادرم پیام می دادن و ازش تشکر می کردن که اسم رکن آباد توی شبکه ملی برده شده و مادرم حالا کم کم داشت می دید که کار من داره نتیجه می ده
( هیچ وقت مادر و پدرم جلوی من و برای انجام کاری که دوست داشتم نگرفتن ولی حس می کردم که نمی دونن من چیکار می کنم و حرفهای دیگران یه گقدار اذیتشون می کرد ولی هیچ وقت جلوم رو با شدت نگرفتن و از این بابت از خدای بزرگ ممنونم و اینو به کسایی می گم که خانوادشون کنترلشون می کنن
ادامه بدین ، نتیجه همه رو با شما هم عقیده می کنه)
لوکیشن فیلمبرداری رستوران گردان برج میلاد بودو من یادمه یه روز از اون بالا برای اولین بار استودیوی خندوانه رو دیدم و اون لوگوی جذاب و دوست داشتنی
تو ذهنم اومد که برم توی اون سوله و بعد گفتم یه آدم با یه کوله پشتی برم بگم چی ؟؟؟
و خیلی دلم خواست
فرداش اون کسی که براش می نوشتم بهم پیام داد که بیا دفتر مدیربرنامه ی من تا روی متن خندوانه کار کنیم و بعد یهو گفت نمی خواد بیای دفتر
بیا خندوانه من اونجام و منم از خدا خواسته رفتم و اومد دم در سوله دنبالم
فوق العاده بود حس ورودم به اون سوله
برای اولین بار رامبد جوان رو دیدم و اون گفت بهش که متن استنداپ قبلیش و من نوشتم و ایشونم ازم تشکر کرد و گفت عالی بود
ما حدود یک ساعت اونجا بودیم و حتی یک کلمه هم در مورد متن استندآپش صحبت نکردیم
انگار از طرف خدا مامور شده بود که من و با عزت و احترام بکشونه داخل اون استودیو تا آرزوم برآورده بشه
مدتی بعد من از طریق یکی از بچه ها معرفی شدم تا برای یکی از شرکت کننده های خنداننده شو بنویسم و منم قبول کردم با اینکه حرفی از پول نبود ولی شوق نوشتن جک اونم جکی که قراره توی خنداننده شو گفته بشه برام خیلی جذاب بود
و اصلا همه اینا به کنار من کلا توی مسیرم از کمک کردن لذت می بردم
اینکه بتونم بدون چشمداشت کمک کنم و یک اجرا و جک ساخته بشه لذت می بردم
شروع کردیم و هی قرار گذاشتیم و نوشتیم
و من کم کم با بچه های دیگه هم دوست شدم و باهم نوشتیم
و پام بیشتر به خندوانه باز شد
این چینش و باز شدن راهها به شدت برام جذاب بود
خدا چیند و چیند و به طریق های عجیبی من و هی می برد توی سوله ی خندوانه و همه رو با من آشنا می کرد
یکی از بچه ها بود که می اومد دنبالم و من و میبرد اونجا با ماشینش
بعد از مدتی بچه های انتخابی خنداننده شو تیم شدن و هر تیم مربی خودش و داشت که از بچه های قبلی خنداننده شو بودن و من دیگه زیاد نمی تونستم با بچه ها باشم
چون مربی داشتن و اون باید نظر می داد
یادمه یه سری که بچه ها داشتن با مربیاشون میرفتن داخل سوله ی خندوانه نگاهشون کردم و واقعا دلم خواست که باشم باهاشون ، باشم و کمک کنم و بنویسم . ولی باید بر می گشتم خونم و خیلی وقتا توی واتساپ با بعضیاشون باهم در ارتباط بودیم
تا اینکه شدم نویسنده خندوانه و حالا می تونستم با کارتم برم خندوانه و کسی بهم گیر نده
یه روز یادمه توی خندوانه بودیم و بچه ها گفتن بریم استودیو رو ببینیم
رفتیم داخل استودیو ( منظورم محل فیلمبرداریه ، ما پشت صحنه تمرین می کردیم و می نوشتیم )
و من همونجا به یکی از بچه ها گفتم ازم داخل استودیو عکس بگیره
یه عکس ازم گرفتن و من رو به تماشاچیای فرضی و داورا لبخند زدم و اون عکس و انداختم بک گراند گوشیم
گذشت و گذشت تا ۴ روز قبل از افتتاحیه ی خنداننده شو
توی اتاق نشسته بودیم که آقای رامبد جوان و ۳ نفر دیگه از عوامل اومدن تا ۴ تا از بچه ها جلوشون اجرا کنن
(( یکی از بچه های انتخابی خنداننده شو آمریکا بود و یه مساله ای براش پیش اومده بود که نمی تونست توی مسابقه شرکت کنه
و آمار بچه ها قرار بود کمتر بشه تا تعداد درست در بیاد ))
من یه بار جلوی کل بچه ها و نویسنده های خندوانه تست دادم ولی به دلایلی قبولم نکردن
یهو گفتن بلند شو اجرا کن
و اونی که اوکی کرد تست بدم همونی بود که براش متن می نوشتم
بعد اجرام بهم گفت وقتی شانس بهت رو می کنه سریع بزن روش و کاش اون متنت که بهتر بود رو می گفتی
من با خودم گفتم امکان نداره بعد از تلاش های من کلاً ۵ دقیقه بهم فرصت یهویی بدن و بعد بگن نشد ، نتونستی از این فرصت استفاده کنی
پس تو لایقش نیستی ،
ذهنم باور نکرد
تا اینکه ۴ روز قبل از افتتاحیه و داخل اتاق بچه ها جلوی آقای جوان اجرا کردن و من حتی متنم رو روی دستم کدنویسی کردم که اگه یهو به من گفتن پاشو سریع بلند شم و اجرا کنم ولی اجرای اون ۴ نفر تموم شد و همشون رفتن و من موندم و بقیه بچه ها
مثل آدمی شده بودم که تو جنگ بغلش خمپاره خرده
هیچی نمی شنیدم ، حالم یه جوری بود
به خدا گفتم من این همه راه تا اینجا اومدم ، من و کشوندی اینجا ، دو تا صندلی با رامبد جوان فاصله داشتم
من خونه گرفتم اینجا ، من زندگیم و گذاشتم پای این کار
چرا من نه ؟!!!
بچه ها فهمیدن من حالم میزون نیست
گفتن بیا ببریمت خونه
توی مسیر برگشت یهو یه حسی بهم گفت برگرد
گفتم : منو برگردونید
گفتن : بیا برو خونه الان استراحت کن
گفتم : من باید برگردم و من رو برگردوندن و رفتن
نمی خواستم از اون سوله جدا بشم
رفتم سمت سرویس بهداشتی خنداونه و سرپرست نویسندگان خندوانه رو دیدم
من هیچ وقت نمی خواستم به کسی رو بندازم بابت اینکه کاری برام بکنه مخصوصا توی این داستان
می خواستم خودش درست شه تا ایمانم قوی بشه
ولی اونجا فهمیدم که باید بگم و گفتم
من با این حال اونم با سرپرست نویسندگان ، تنها
باید می گفتم
گفتم : من زندگیم و گذاشتم پای این کار ، من از شهرم اومدم تهران خونه گرفتم
اگه میشه من باشم
اگه جای خالی هست من باشم
من نمی خوام جای کسی باشم
من حرف میزدم و اون میرفت داخل استودیو
و دقیقا یادمه از همون مسیری رد شدیم که بار اول رد شدم
و آخر حرفام گفت : بذار بهش فکر می کنم
و اون شب یادمه یه حسی بهم می گفت : شد
و از سوله ی خندوانه فیلم گرفتم و گفتم من فردا به عنوان خنداننده شو میام
و دقیقا ساعت ۱۰ دقیقا به ۱۲ همون شب
شبی که من خوابم نمی برد و منتظر خبر بودم
زنگم زدن و گفتن تو قبول شدی و فردا متنت رو بیار
من محمد حسین توسلی رکن آبادی هستم
من تا فینال خنداننده شو ۳ رفتم
و از تمام اجراهام لذت بردم
( من وویس دارم از تودم که می گم فینال خنداننده شو رو اجرا می کنم
روزی که هیچ خبری نبود با ذوق وویس گرفتم از خودم
موقع اجرای فینالم وقتی همه تشویق می کردن یه نفس راحت کشیدم که شد
و بقیه فهمیدن و بهم گفتن 😀😀)
من معجزه رو دیدم
من اجرای اولم ۷ دقیقه بود و کامنت تمام داورها کامنت الهی بود
من نتیجه ی ۲ سال کار رو توی ۷ دقیقه نشون دادم و تمام اعتبارش رو به خداوند بزرگ میدم
اون اجرا و اجراهای دیگم من نبودم
توضیحش برای دیگران سخته ولی من نبودم
منظورم از کامنتای الهی اینه
رامبد جوان گفت : فقط نوشتم باریکلا
این یعنی چی ؟
یه جا مجری برنامه گفت : آقای معجونی هیچ وقت از هیچ کسی این طوری تعریف نمی کنه
این یعنی چی ؟
آقای ژوله گفت : من تو هیچ استنداپ کمدینی تو کل دنیا این حجم از شوخی در این مدت زمان و ندیدم و این عجیبه برام
اینا همش خداست
مادرم می گفت : هرکی ازم می پرسید پسرت چیکار می کنه نمی دونستم چی بگم
حالا همشون می دونن
بعد اجرای اولم توی روستا برام بنر زدن و اومدن استقبالم
منی که هرهفته تنها میرفتم و تنها می اومدم
خدایا صدهزااار مرتبه شکرت
و اون هم خونم بود که گفتم
اون رفت فینال عصر جدید
پیمان ابراهیمی
عجیب نیست ؟ نه ، قانونه
ما ایمان فعال نشون دادیم و اومدیم تهران و خدا هم درست کرد همه چیو
فینالیستهای دو تا از بزرگترین مسابقات استعدادیابی ایران هم خونه هستن
خدا رو هزاران بار شکر می کنم به خاطر اینکه شما استاد نازنین و همسر گرامیتون رو سر راه من قرار داد
عاااشقتونم
امروز ۲۸ آبان ۱۴۰۱
ساعت ۱ ظهر
محمد حسین جان سلااممم
من تازه شما رو پیدا کردم توی سایت
یادمه از همون اول که خنداننده شو 3 رو میزاشت من بسیار لذت میبردم از اجرات چقدر تحسینت میکردم چقدر میخندیدم واقعا اجراهات بینظیر بود.
چقدر داستانت رو الان که کامل خوندم لذت بردم و تحسینت کردم چقدر خوشحال شدم.
چقدر داستان هدایتت قشنگ بود غرق داستان شدم و با لذت میخوندم و تحسین میکردم
حتی اینم بهت بگم وقتی که رفتی فینال من بهت توی استوری تبریک گفتم منی که عادت نداشتم اصلا از این کارا اما یادمه خیلی داستان ات برام درس داشت
و امروز الان توی این سایت میبینم که چقدر قانون قشنگ جواب میده
دمت گرم دوست خوبم
هرکجا هستی شاد باشی
سلام و درود
چقدر لذت بردم از این موفقیتهای شما از این همه هم زمانی از این همه ایمانی که نشون دادی،توی موقع خواندن کامنت با اینکه برای کاری عجله داشتم ولی اصلا متوجه گذر زمان نشدم و در حال لذت بردن بودم،برات آرزوی موفقیت های بیشتر و بیشتر دارم جناب آقای رکن آبادی
به نام خدا
سلام خدمت استاد عزیز و دوستان عزیز
من تقریبا دو ماه هست که هدایت شدم به سایت شما و دارم فایل های شما رو گوش میدم. به جرئت میگم حال خودم و پارتنرم از روزی که شروع کردیم به گوش دادن فایل ها تا الان روز به روز بهتر شده. خدا رو شکر که به سمت شما هدایت شدیم.
قبل از آشنایی با سایت شما اتفاقاتی برای من افتاد که وقتی این فایل رو گوش دادم به اون مسیر و هدایت خداوند پی بردم.
اینم بگم که من به اسمی یا چیزی به نام خدا اصلا باور نداشتم. میدونستم انرژیای هست که بی نهایته و عالم از اون به وجود اومده. در صورتی که من تا سن 20 سالگی یک بچه مذهبی بودم و به مرور از مذهب دیگه جدا شدم و دیگه چیزی به نام خدا رو قبول نداشتم. ته دلم ولی چرا، مثلا یک درصد میدونستم که خدایی هست اما خیلی وقتا همون یک درصد هم بهش اعتنا نمیکردم.
و اما داستان. من خب از بچگی تو یه خانواده فوق ورزشی به دنیا اومدم. مادرم، دایی هام و تقریبا تمام اعضای فامیل ورزشکار تو رشته های مختلف بودن. منم به فوتبال علاقه مند شدم. و بیشتر روزهای زندگیم با بازی و تمرین فوتبال میگذشت تا جایی که به پایه های تیم ملی فوتبال ایران هم دعوت شدم اما خانواده از ترس آینده و مشکلاتی که دیده بودن برای زانو و بدن بقیه پیش اومده بود، من رو از ادامه مسیرم منع کردن. اما من بعد از گذشت یک یا دو سال دوباره به مسیر ورزش و فوتبال برگشتم چون حس میکردم این تنها کاریه که هم خوب بلدم و هم استعدادشو دارم.
خیلی وقت ها با اهمال کاری خودم از قرارداد بستن با تیم ها جا موندم.
تا پارسال که یکی از دوستانم به من پیشنهاد شرکت در تست یکی از تیم های دسته 2 کشور رو داد. من خیلی روی این حرف حساب باز کردم. تمرین کردم و پوچ از آب دراومد.
در تمام این مدت مشغول به کار هم بودم. مجدد به من این قول رو داد که دوباره اجازه بگیره و من برم تست بدم. من همچنان تمرین میکردم و اما از اونجایی که حقوق دریافتیم پایین بود به دنبال کار هم بودم. تو اون تایم پیدا کردن کار با درآمد بالا نسبت به فوتبال برای من اولویت بالایی داشت.
من چندین و چند مصاحبه کاری رفتم. یک جایی با حقوق ماهانه 30 میلیون تومان در مصاحبه قبول شدم اما خودم نرفتم. چند جای دیگه هم رفتم که حقوق اوناهم خیلی خوب بود اما به هر دلیلی رد میشدم.
از طرفی داستان تست و فوتبال هم منتفی شد.
خیلی نا امید شده بودم که هم شغل خوبی پیدا نکردم و هم داستان فوتبالم به انتها رسیده بود.
تا این که یک روز افتادم دنبال تمام تیم هایی که تست میگرفتن. خیلی اتفاقی اصلا شروع کردم.
کلی جا زنگ زدم و همه گفتن تیم رو بستن. چون نزدیک شروع مسابقات بود و لیستشون پر شده بود.
اما هدایت شدم به یک باشگاهی، تست دادم و قبول شدم. دو روز مونده به شروع مسابقات قرارداد بستم و اولین قرارداد حرفهایم هم هست.
با گوش دادن این فایل دلیل رد شدن مصاحبه هام رو فهمیدم. من خدا رو قبول نداشتم اما الان فهمیدم که رد شدن تو اون مصاحبه ها یک هدایت بوده برای من تا به خودم بیام و بدون توقع از کسی خودم پا تو مسیر بزارم و نتیجه هم گرفتم.
هنوز هم که بهش فکر میکنم هیجان زده میشم از مسیری که خداوند برای من کشیده بود و من خیلی ناخواسته تو این مسیر افتادم.
الانم یک شغل پاره وقت دارم، پارتنرم هم بعد از مدت ها بیکاری الان داره در حوزه ورزشی که علاقهمندی خودش و من هست مشغول به کار شده و از این بهتر نمیشه. و خب چی از این بهتر که آدم صبحش رو به شغل موردعلاقهش شب کنه و شب به امید بهتر شدن فردا بخوابه.
منم درس گرفتم و متوجه شدم و الان دیگه مطمئنم به همه اهدافم میرسم. چون چشم و قلبم رو باز گذاشتم تا خدا هدایت کنه و من رو تو مسیر جلو ببره.
به نام خداوند بخشنده و مهربانم
سلام به استاد عزیزم و مریم جان نازنین چقدر خوشحالم که با شما هم سفر هستم هر صبح که بیدار میشم میگم امروز معلوم نیست کجا بریم…خدایا شکرت
مریم جان اولش که عکس این جلسه رو دیدم گفتم چقدر بلوز مریم جان خوشکل و ناز و چقدر اندام شما و استاد بینظیر شده که کاملا مشخص نتیجه استفاده از دوره قانون سلامتی بدون cheat کردن هست😁😄
استاد وقتی گفتید روی برفها هستید من هم اول گفتم چه جوری استاد سردشون نمیشه آستین کوتاه و پا برهنه گفتم حتما بدنشون قوی شده بعد که خودتون گفتید شن های سفید
مگر نه باور کرده بودم برف واقعا..😉😅
خداروشکر چه طبیعتی واقعا شگفت انگیز عظمت و زیبایی بی انتهای خداوند و اینهمه متنوع…خداروشکر
خداروشکر برای قوانین بدون تغییر خداوند که خداوند در هر لحظه در حال هدایت ماست و ما هستیم که باید بشنویم و در صورتی میشنویم که در آرامش و سکوت باشیم و من هستم که باید آگاهانه مسیرم رو انتخاب کنم…
تو بخواه خداوند پاسخ میدهد…نمیشه با گوش دادن به اخبار و توجه کردن به آنها گفت من حالم خوبه مشکلی ندارم…
اگر دارم به ناخواسته توجه میکنم طبق قانون بدون تغییر خداوند ناخواسته به زندگی من دعوت میشه حالا هر موضوع یا هر چیزی که باشد…
بریم سر اصل موضوع داستان هدایت و هم زمانهایی که اگر همواره در حال کردن روی خودمون باشیم لاجرم زیبایی هم وارد زندگی ما میشه هم زمانی ها اتفاقهای عالی به قول مریم جان نقل از استاد عزیزم…
بدون استثنا ما خالق شرایط زندگی خودمون هستیم…
استاد در دوره ی کشف قوانین زندگی نمیدونم کدوم جلسه بود برای تعریف خداوند گفتید خداوند به شکل اتفاق آدم ها شرایط وارد زندگی شما میشه دنبال چی میگردید…
واقعا همین…
من در هر لحظه در حال هدایت خداوند هستم…
استاد خارج از ایران هستم و رفته بودم برای مصاحبه برای کارم و تنها آموزشگاهی که میتونستم برم گوگل سرچ کردم دقیقا ۴۰ دقیقه ای مکان زندگی م بود که این خودش کاملا هدایتی بود اگر پیاده میرفتم ۴۰ دقیقه در صورتیکه اگر دور بود کلی هم هزینه راهم بود و جالبه هم زمانی با شروع دوره قانون سلامتی که واقعا لذت میبردم از رفت و برگشتم حدودا ۱ساعت ونیم طول میکشید
و جالبتر فقط همون آموزشگاه موسیقی ایرانی تدریس میشد خلاصه تصمیم گرفتم حضوری برم وقتی رفتم داخل ساختمون در اون واحد بسته بود خداوند گفت تماس بگیر تماس گرفتم شروع کردم به صحبت کردن و گفت امروز نیستیم و هفته آینده تشریف بیارید همون موقع یک خانم صدای منو شنیده بود که فارسی صحبت کردم تو پله ها برگشت گفت من منشی آموزشگاه هستم دیدم صحبت میکنید تشریف بیارید بالا من شارژم جا گذاشته بودم اومدم اونو ببرم که دیدم شما دارید صحبت میکنید بفرمایید بالا خلاصه رفتم بالا و کلی خوش آمدگویی کرد و کلی صحبت کردیم و خلاصه من در اون آموزشگاه مشغول بکار شدم…
در صورتیکه اون آقا که پاسخ تلفن داد خودش قصد داشت آموزشگاه رو ببنده ولی این خانم تصمیم داشت آموزشگاه برقرار باشه…
خلاصه من کاملا هدایت شدم توی پله ها که اونم بشنوه و منو بپذیره و من خودم میدونستم که واقعا چه چیزی از خدا خواسته بودم و چه جوری در اون شرایط هدایت شدم… از خدا خواستم به من هنرجویانی بده مستعد و منظم و متعهد واقعا هم الان میبینم و با قبل مقایسه میکنم میبینم چقدر عالی دارن کار میکنن…
و بعدها کلا هدایت شدم به داشتن کلاس آنلاین و نچسبیدم به یک نقطه ی امن…
مثال مریم جون که میگن انعطاف پذیر باشیم
و فقط از یک الگوی ذهنی پیروی نکنیم…اگر تغییری در مسیر میبینیم بدونیم نشانه هست برای تو
برای لذت بردن بیشتر تو
و خداوند خیلی بیشتر از تو دلش میخواد تو به خواسته ات برسی.. خدایا شکرت تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم 🥰🥰
خداوند بارها و بارها توی زندگیم هدایتم کرده و هر وقت هم خارج شدم جهان بطور عجیب منو وارد مسیر کرده ولی هر چی بهتر قانون رو درک میکنم مقاومتم در مقابل زندگی کمتر میگم اعتماد کن قطعا هدایت خداوند
من این جلمه رو همیشه با خودم میگم من هدایت شده هستم…
من همیشه در زمان ومکان مناسب قرار دارم
خداوند همیشه انسانها و شرایط رو مطابق با خواستهی من وارد زندگیم میکند
استاد جان با تمام وجودم قانون رو درک میکنم
بارها بوده که به محض اینکه وارد ایستگاه اتوبوس و یا مترو رسیدم همون لحظه قطار رسیده یا اتوبوس خوب اگر بره من دوباره باید رب ساعت دیگه واستم…
اینا رو واقعا فقط خداوند هدایت میکند...
برای مدرسه پسرم از خداوند هدایت خواستم وواقعا کاملا هدایتی به مدارسی هدایت میشه که خیلی خوش برخورد و کلاسهای خلوت و کلی معلمهای friendly
چقدر بازارهایی و سنترهایی هدایت شدم وقتی به دوستم پیشنهاد میدم فلان جا رفتی میگه تو چه جوری پیدا میکنی تو چقدر زرنگی بابا… میگم شانسی…میدونم اگر بخوام توضیح بدم باور نمیکنند…
و خیلی وقتها از آینده نمیدونم و میگم هدایت میشیم تا اون روز خدا بزرگ امروز رو لذت ببر فردا هم مثل امروز هدایت میشیم…
و سریال سفر به دور آمریکا کلی درس داره برای ما کلی باورهای ما تقویت میکند ببین جهان چه جوری داره پاسخ میدهد به حال خوب تو به فرکانس تو به باورهای تو…
به قول شما استاد قانون اینقدر ساده هست که خیلی وقتها فراموش میکنیم…
سپاسگزارم از دوربین زیباتون از شما که اینهمه با عشق برای ما فایل آماده میکنید و کمک میکنید که جهان جای زیباتری باشد برای زندگی کردن و لذت بردن…
خداروشکر برای وجودتون…
و در آخر من عاشق این آهنگم که روی فایلها میگذارید ملکا ذکر تو گویم
که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره
که تو هم راهنمایی…
واقعا خداوند هدایتگر و راهنما من است من بر دوش اون مینشینم تا مرا ببرد به هر کجا که میداند بهترین هست…
دوستون دارم با تمام وجودم🥰🥰🥰🥰❤❤❤❤❤
سلام به استاد عزیزم و مریم جان نازنین
الهی شکرت که چشمان بینایی دارم و میتونم این همه زیبایی رو ببینم
الهی شکرت گوشهای سالمی دارم میتونم این آگاهی ها رو بشنوم
الهی شکرت توانایی درک و حس زیبایی ها رو بهم عطا کردی
الهی شکرت امکاناتی بهم دادی که میتونم با نشستن در خونه به اون ور دنیا وصل شم و زیباییهاشو ببینم
چقدر اینجا زیباست، چقدر احساس گستردگی میده اینکه دستاتو باز کنی و مثل درون توی آسمون آبی زیبا پرواز کنی و خدا رو بغل کنی بعد روی شن های مثل سفید برفی دراز بکشی و اجازه بدی آفتاب نورش رو نثار وجودت کنه ...
استاد تصمیم گرفتم جاهایی که سفر میکنید رو روی نقشه آمریکا علامت گذاری کنم تا موقع تجربه اون ها از نزدیک خاطره سفر با شما برام تکرار بشه
الهی هزاران مرتبه شکرت که جهان رو قانونمند خلق کردی و به همه فرصت تجربه زیبایی ها رو یکسان عطا کردی به شرط عمل به قانون!
این روزها همزمانی های زیادی داره اتفاق میفته همین شروع سفرمان، چون ما در مدار توجه به نازیبایی ها نبودیم تصمیم و هدایت الهی بر این شد که همگی تمرکز کنیم روی زیبایی های جهان هستی و با شما سفر کنیم، الهی شکرت🙏🌹
چون در مدار اعتراضات اخیر نیستم خداوند هدایتم کرد در زمان مناسب و مکان مناسبی در دانشگاه باشم و کارم رو تموم کنم و از دانشگاه خارج بشم که بعد که اعتراضات شروع بشه من نباشم ، الهی شکرت🙏🌹
چون میخوام مدارم رو ارتقا بدم کارهام طوری پیش میره که فرصت زیادی برای کار کردن روی خودم رو دارم ، الهی شکرت🙏🌹
و هزاران همزمانی دیگه ….🙏🌹
خدا رو شکر به کمک الله دارم به ذهنم یاد میدم که چطور بتونه روی زیبایی های بیشتر تمرکز کنه، چطور فقط روی خدا حساب کنه و…
الهی شکرت🌹🙏
سلام، خدا رو هزار مرتبه شکر با شما دو تا فرشته مهربان آشنا شدم و این چند مدت همسفرتون بودم و کلی جاهای زیبا رو دیدم و چقدر ازتون یاد گرفتم چقدر درس های عملی این سفر داشت. استاد عزیزم یکسال هست دارم فایل گوش میدم و کتابهای شما رو می خونم کم کم درکم بالاتر میره از حرفهای شما. البته از زمان اتفاقات اخیر در ایران تمرکزی دارم پیش میرم و به لطف الله مهربان به شدت هم دارم هدایت می شوم و این سفرهای زیبای شما و صحبت هاتون من بهتر درک کردم ماجرای کنترل ذهن و توجه و تاثیر اینها رو. اون جمله خانم شایسته عزیز رو که گفتن تمام اتفاقات زندگی ما بدون استثناء حاصل باورها و فرکانسهای خودمان هست رو چقدر هر دفعه بهتر درک کردم و چقدر آرامشم بیشتر شد و به همین میزان نشونه هایی رو دیدم. خدایا شکرت 💜. و ممنون سریال سفر به دور آمریکا باعث شد چقدر خواسته های زیادی در ما شکل بگیره و خواسته های قبلیم به یادم بیاد و اینکه یاد گرفتم دنبال این باشم که خودم رو بهتر بشناسم و علائقم رو و به جای تمرکز روی ناخواسته ها و اتفاقات اطرافم روی خودم و خواسته هام تمرکز کنم اون هم فقط تمرکز لیزری نه مثل قبلم که گاهی توجه کنم گاهی نه
وای چقدر هم حس عالی پیدا می کنم وقتی توجهم روی زیبایی ها و خوبی هاست اخیرا هم به یه سفر دو روزه به جنوب هدایت شدم و تجربه دلپذیری داشتم خدایا شکرت.
چقدر لذت بردم از اینکه آخر کامنتتون نوشته بودین به سفر جنوب هدایت شدین ،از بس خودم عاشق سفرم و لذت بردن و دیدن جاهای دیدنی کشورم بعدم تمام دنیا ،اللن یهویی دیدم شما نوشتین از ته دلم گفتم خداروشکرت که مرضیه عزیز لذت برده از سفرش 😍
امیدوارم در پناه خدا باشی عزیزم و دائما در حال لذت بردن و سفر کردن و دیدن زیبایی های خداوند 😌🤗
سلام استاد مهربان
یک هدایت بسیار عالی که به ذهن رسید را اینجا برای دوستان خودم می نویسم
مدتی بود برای شروع کسب و کار خودم به هر دری که می زدم نمی شد
قوانین را رعایت می کردم
حالم خوب بود
می نوشتم
تلاش خودم را می کردم
از خداوند کمک می خواستم
ایده های خودم را می نوشتم
وووو
خلاصه همه کاری می کردم ولی باز جواب نمی گرفتم
یک روز از خداوند خواستم که هدایتم کند تا بفهمم که مشکل کار از کجاست
ناگفته نماند آنروز هم به دوستانم کمک کرده بودم
از چند تا بنگاه بر می گشتم که جواب منفی شنیده بودم
در همین حین هم برای مراسم عروسی یکی از دوستانم کارهایی کرده بودم تا مراسم او با کمترین هزینه انجام بشود
در حال قدم زدن بودم که یکی از دوستانم که خیلی وقت منتظر دیدن او بودم و بارهای بار قرار گذاشته بودیم و هر دفعه بنابر دلایلی قرار کنسل شده بود را دیدم
مثل هر دوستی جویای حال یکدیگر شدیم و در حال صحبت کردن بودم که ناگاه دوستم نکته ای گفت که آن نکته گره و کلید کار من بود و مشکل من حل شد
تازه فهمیدم که علت این همه نشدن های. من چه بوده است
تازه درک کردم که چرا هر بار خواستم کاری انجام بدهم در جهت هدفم ولی باز نمی شد
یادم افتاد که صبح از خداوند هدایت خواسته بودم و به دست او سپرده بودم این موضوع را و چقدر ساده و زیبا و راحت خداوند من را هدایت کرد
واقعا خوشحالم که به او اعتماد میکنم و خودش برای من بهتربن را مقدر می کند
سپاس از استاد خوبم
ممنون از خدای زیبایی ها
به نام خالق زیبایی ها
به نام یگانه هدایتگر عالم
سلام به استاد نازنینم
و هزاران درود و عشق نثار دل مهربان و دریایی مریم جان جانانم و سلام به تک تک دوستان ناب و هم فرکانس های عزیزم
خداوند مهربانم را هزاران بار سپاسگذارم که فرصتی داد که بتوانم امروز هم به بهترین شکل ممکن زیبایی هایش و فراوانی هایش را ببینم و لمس کنم و از عمق جانم سماسگذار این لحظات ناب و عالی زندگیم باشم که ثانیه به ثانیه اش با خانوادم در این سایت سپری میشه خدایاشکرت معبود بی همتایم?
خداوندم را هزاران بار شاکرم که باز هدایت امروزم را به عهده گرفته و به بهترین شکل هدایتم کرد به سمت خواندن فکر خودش هدایتم کذد که درک کردن فکر خودش هدایتم کرد به سمت بهترین دیدگاهی که میتونم ازخداوندم داشته باشم…
خدایاشکرت که امروزم فرصتی دادی که غرق بشم پرواز کنم حل بشم در اگاهی و در دریای بی کران 12 قدممون..در سفر شگفت انگیزرسیدن به تو خداوندم..به زندگی ای که میخوایم و عاشقشیم
خدایاشکرت هزاران بار شکرت
جای جای خانوادمون
جای جای سایتمون که بهشت تر از بهشته…
که انگار خود خداوند باهامون صحبت میکنه دستان خداوندم باهامون صحبت میکنن و حرف میزنن که چقدر زیباااا دستان الله ام بسیار و بیشماره…و صدای زیبا و محشر توست که با ما صحبت میکنه???
از زبان زیبا و صدای دل نشین و پر از عشق و شور و شوق وپر از حش عالی مریم نازنینم حرف میزنه خداوندم
از زبان تک تک دوستان نازنینم باهام حرف میزنه و جوابامو میده که ادامه بدم با عشق با تمام روح و قلبم ادامه بدم که در درست ترین و کامل ترین و یگانه ترین مسیر خداوندی هستم…مسیری که رمزش حس خوب=اتفاقات خوب است
مسیری که استاد نازنینم خودش از هدایت شودگان است و الگوی تمام عیار ما
که اگه جا پای جای استادم بگذاریم و به بهترین شکل و درست ترین شکل الگوبرداری کنیم پس ماهم میتونیم
همونجور که استاد عزیزم توانست
بی شک ما هم میتونیم
چقدر این قسمت قدرت عجیبی بهم داد
قدرت بیشتر این که واقعا خالقم
منم مثل الله ام خالق زندگی و تک تک و لحظه به لحظه زندگی ام و شرایطم هستم
وایییییی من عاشق دوره ی 12 قدم هستم و چقدر شیفته ی فرکانس این دوره ی فوق العاده هستم…
درسته هنوز دارم قانون تکاملم طی میکنم و هر لحظه دارم روی خودم کار میکنم
که عاشقانه بشنوم و درک کنم و وارد مدار 12 قدم بشم
ولی همه ی قلب و روحم همراه با عزیزانم همراه با دوستان قشنگم در این دوره هست… که عاشق تک تک کامنت هاشون هستم که چقدر پرمحتوا و پر از آگاهی ست??
وروحا و قلبا قطعا که در این دوره هستم و همسفر استاد نازنینم و بچه های محشرمون. چقدر زیبا گفتین مریم عزیزدلم
که واقعا فکر خدا رو خوندن ربطی به هیچ مذهبی نداره ربطی به هیچ دینی نداره…
چقدر زیبا گفتین خداوند ما سیستمی است که میتونیم بهش وصل بشیم و خودمون خلق کنیم لحظه لحظه هامونو
و فقط خداوند رو برای هدایت کردنمون
برای بودن یه منبع اصلی
منبع همه ی خوبی ها و زیبایی ها و عشق ها و فراوانی ها و ثروت ها انتخاب کنیم…
همون خدایی که قدیم چقدر به ما بد شناسونده بودن و چقدر ازش میترسیدیم
و حتی جرات نداشتیم باهاش حرف بزنیم
و خودمون غرق این باورهای محدود کننده میکردیم که حتی ثروتمند بودنو گناه عظیمی میدونستیم و حتی هر کی شادی میکرد و خوشحالی فکر میکردیم که ببین چه کار زشت و دور از خداوندی انجام میده
ولی خداوندم
معشوقم
تک فرمانروایم
به چه زیبایی هدایتم کرد…هدایتم کرد به مسیر واقعی خودش هدایتم کرد به اینکه بفهمم شادی ریشه اصلی با خداوند بودنه
بفهمم که اگه احساسم خوب نباشه اگه حالم عالی نباشه یعنی در مسیر خواسته هام نیستم و فکرم رو ناخواستمه و رمز در مسیر درست بودنمو میتونم از احساسم بفهمم و متوجه بشم بفهمم که لایق این هستم که با عشق با خداوندم حرف بزنم بفهمم که لایق این هستم که خداوند از هزاران نشانه و از هزاران طریق با من حرف میزنه مستقیم و بی واسطه و من با تمام روحم از اوست میشنوم این صدای و صدای ناب خداوندرو…بفهمم که فقط خودمم که میتونم خلق کنم و مسئول تک تک ثانیه های زندگیم باشم و کسی بیرون من وجود نداره…منم و فقط درونم و الله ام
بفهمم که اره منم لایق این هستم که زندگی بی نهایت عالی و با کیفیت تری داشته باشم و ثروتمند شدن اسون ترین راه برای رسیدن و نزدیکتر شدن به این منبعی ای که اسمشو الله نامیدیم
هدایتم کرد بسمت بهترین الگویش
بهترین انسان ها که فرشته ی زمینی اش هستن
هدایتم کرد به این سایتی که انگار خودش با دستان خودش بنا کرده…
و گفته که جز این قانون ساده ی جهانم هیچ قانون دیگری نیست که بتونه تورو به من به خواسته هایت برسونه
که این مقصد همون لذت بردن از خود مسیر
همون لذت بردن از بودن با خداست…
وایییییی چقدر زیبا بود این قسمت سفرمون که داریم به درون این بهشت زیبامون بهشت عمیقمون سفر میکنیم و جای جای سایت زیبامون جای جای خانوادمونو داریم بیشتر و بهتر و کامل تر درک میکنیم که شاید قبل از این هیچ توجه نکرده بودیم بهش
چقدر حال عالی ام را عالی تر کرد صدای زیبا و پر از عشق پر از نشاط و پر از الله مریم جان جانانم
قربون صدای نازت برم من زیبا بانوی من?????
عاشقتم که اینقدر زیبا و اینقدر پر از عشق زحمت میکشی و لذت میبری از لحظه لحظه درست کردن فایلای سفرمون…عاشقتم عزیزتر ازجان??
چقدر این قسمت دیدمو
باورامو
نگاهمو دیدگاهمو نسبت به سیستمی بودن خداوندم بازتر بازتر کرد نسبت به پاشنه اشیل هایم بازتر کرد
چقدر راحت تونستم باورهای محدود کننده امو شناسایی کنم و روشون کار کنم و شخم بزنم و بیرون بیارم و بتونم باورهای قدرتمند کننده و قویمو جایگزین کنم و تمرین و تکرار کنم
خدایاشکرت
خدایاشکرت که هدایتم میکنی که هر روز هر ثانیه روی خودم روی فرکانسم روی باورهام کار کنم و اعلام کنم به جهان که منم لایق این هستم که بهترین و عالی ترین و کامل ترین زندگی رو داشته باشم
اعلام کنم که قانون و قوانین خداوند رو میدانم و میتونم هر لحظه به لحظه ام رو با استفاد از قانون خداوند و به نفع خودم خلق کنم و بیافرینم زندگی ام را
بسیار ساده است بی نهایت اسونه…فقط باوراتو شناسایی کن پاشنه اشیلاتو شناسایی کن و بعدش
به صورت مداوم با تکرار با تمرین روی باورهای قدرتمند کنندت کار کن و تمرین کن و تکرار کن
چرا که تکرار غوغا میکنه و حس خوبی که داشته باشی سریعشو چند برابر
بی نهایت بی نهایییییییت سپاسگذارم نازنین مریم جانم من
که اینقدر زیبا زحمت میکشی و به اشتراک میذاری اگاهی ها و امکانات این دریای بیکران خداوندمونو
عاشقتونمممممممممم
بسیار عاشقتونمممم عشق من????
خدایاشکرت
هزاران هزاران بار شکرت…در جهان من همه چیز نیکوست
عاشقتونم بچه ها ودوستان عزیزم که نظرات تک تکتون چنان شور و عشقی در دلگ بیشتر بیشتر میکنه و چنان عاشق ترم میکنه که بیشتر بیشتر بخونم و لذت ببرم و کیف کنم و کار کنم و بیشتر تلاش کنم
عاشقتونم
خداوند مهربونم ره گشای مسیرمون باشه به سمت زیبایی ها و فراوانی ها و اکاهی های بی نهایت بیشتر????
بنام الله یکتا
سلام به الهام عزیز و دوست داشتنی
الهامی که همیشه الهامات را خیلی خوب دریافت می کنه و این قضیه کاملا در نوشته هاش مشهوده
اصل و اساس قوانین جهان هستی یکیه و وقتی با اون اصل وجودت هماهنگ باشی در هر مسیر و قدمی که باشی اون آگاهی ها را دریافت می کنی، چون خودت که همیشه با کامنت های فوق العادت نشون دادی که چقدر هم مدار و هم فرکانس با خدا هستی
برات بهترین ها را آرزو دارم
دوست دارم
سلام.به روی ماه سمیه نازنینم
فدای دل مهربانت که چقدر پر از الله است پر از عشق و شادیست پر از حس ارامشاست نازنینم
چقدر خداروشکر کنم برای داشتن این چنین دوستانی باز کم است
ممنونم که این چنین زیبا انرژی مثبتت را به طرفم فرستادی چرا که با تمام وجودم دریافت کردم انرژی خدایی ات را دوست خوبم
سپاسگذارم که وقت نازنینت را گذاشتی و کامنتم را خواندی
و خداروسپاسگذارم که چقدر خداوندم از طریق دوستان نازنینم لطف و محبتش را فوران میکند برایم
خدایاشکرت…عاشقتم سمیه نازنینم
خداوند ره گشای مسیرت باشه به سمت بی نهایت زیبایی ها و بی نهایت فراوانی ها?????
بنام الله یکتا
فقط میتونم بگم عاشقانه دوست دارم نازنین من
دلت دریاست چون خدا
نفست حقه چون خدا
قلمت زیباست چون خدا
اندیشت زلاله چون خدا
الهی که همیشه خداوند قبل از تمام آرزوهات حرکت کرده باشه و قبل از هر کاری ببینی برات همه چیز معجزه شده
به نام تنها خالق و معبود ومقصود
سلام الهام جان چه زیبا نوشتی گل دختر ?
سپاسگزارم که با خدای درونت یکی شدی و این متن های عالی روانه سایت کردی .
آفرین به دل بزرگ این نکته باز واین درک و پذیرش برای شناخت خودت و خدا وند و قوانینش و آخرتی اون تو زندگیت .
سپاسگزارم از خدایی که چنین استاد و خانواده صمیمی پهنه اعضای عاشق شو سر راهم قرار داده و با همدیگه هم مدار و هم فرکانس هستیم .
شکر صد شکر هزار شکر ??
عزیزمی الهام جان برات از الله مهربان صاحب گنج های بی پایان سعادت و سلامتی و عشق و آرامش و برکت م رزق های فراوان آرزو دارم .
شاد و در صلح باشید ??
سلام و هزاران عشق نثار طیبه ی نازنینم
عاشقتم من فرشته ی خداوندم
سپاسگذارم برای نثار کردن این همه مهربانی ات
خدایاشکرت
که اینقدر زیبا و فوق العاده خانواده ای دارم که هر لحظه بیشتر و بیشتر ازشون درس و اگاهی نابی یاد میگیرم
خدایاشکرت….
عاشقتم و برایت بهترین ها و زیباترین ها و بی نهایت اگاهی های نابی خواستارم از معشوق یکتایم عشق جانم????
با سلام به شما مریم خانم بی نظیر
و بازاین قصه ادامه داره تا ابد برای من خدایا شکرت از اینکه امروز هدایت شدم به این مکان فوق العاده روزایی که شیوه استفاده از امکانات سایت رو داریم من بی نهایت انرژی می گیرم تازه این بار با بحث زیبای چگونه فکر خدا رو بخوانیم به نظر من این بخش رو باید بزاری توی یه کیف بندازی گردنت همه جا با خودت همراه داشته باشی محاله موضوعی توی زندگیت برات پیش بیاد که راه حلش رو اونجا پیدا نکنی حتی وقتی باهاش همراه بشی می بردت به یه جاهایی که فکرش رو هم نمی کنی به دور از مخیله توه ای انسان این از اون مدل دوستایی که همنشینی باهاش بهت عزت می ده مقام می ده ابهت می ده و اعتماد به نفس
از بچگی همیشه یاد گرفته بودیم خدا داره نگات می کنه ولی چطوری نگات می کنه رو محکم درسست نفهمیده بودیم و شاید اونایی هم که بهمون گفتن صدرصد خودشون نفهمیده بودن فکرمی کردم که یه نگهبان همیشه هر لحظه بالای سرمونه که فقط خطاهای ما رو ثبت می کنه منتظر ایستاده تا تنبیه مون کنه اونم با شدتی سخت از بس به اون کار اشتباه و نحوه تنبیه هم فکر می کردیم و اصلا نمی دونستیم آره بابا خودت درخواست این تنبیه رو دادی حالاچرا گلایه می کنی ؟! فکر می کردیم خدای که لحظه ای پلک نمی زنه و فقط منتظر تا کار اشتباهی بکنم سر بزنگاه یقیه منو بچسبه تا می خوره کتک بخورم بابتش و سرمون پایین می انداختیم با بغض و ترس از اون خدا می گفتیم خدایا غلط کردم تورو خدا منو تنبیه نکن این دفعه بگذر بارها بارها اینو شنیدم اگه اتفاقی که دلمون خواست نیافتاد برامو همه بهمون گفتن خدا برای تو نمی خواد یعنی برای فقط یه تعدادی می خواد اون با صفت انسانی خودم مقایسه کردم که بله خدا هم تبعیض قائل می شه پس بی خیالش شو تو که آقا زاده نیستی تو که زیبا نیستی توکه فقیری تو که خوش انام نیستی جذاب نیستی تو تنبلی اصلا و همه اینا همه اینا اگر واقعا هم هیچ کدوم اینا هم نبودیم از بس اون ذهن بیمار بهمون دیکته می کرد باورمون می شد بله راست می گه پس بی خیال حتی رفتن دنبال چقدر درسته این حرفا یا که غلط می شدیم نهایتش هم تسلیم ولی تسلیم چی تسلیم کی می شدیم ؟؟؟؟! تسلیم هم نجواهای شیطانی ذهنمون و هزارتا مورد مثل این ولی هیچ وقت کسی محکم نگفت مثل وقتی که مگفتن خداوند جزای کار بد رو سخت می ده بگن آروم باش خدا الرحمن الرحمینه خدا بزرگه کافیه ازش بخوای کافیه بخوای اگه نماز خوندیم از ترس اینکه مسلمون بودنمون خوندیم که مبادا توی همون آخرت که حاکمش خدای ظالمه ساخته ذهنمونه منتظر تنبیه مواخذه من نشسته خوندیم خدایا من چقدر اشتباه کردم چقدر نادون بودم خدایا ممنونم که منو از این جهالت نجات دادی مگه انسان جاهل مشرک گذشته چه شکلی بوده افکاری با شدت کمتر یا بیشتر از من داشته خدای من اگه قرار بود باقی عمرم هم تو رو نشناسم و بمیرم چه زندگی اسفباری باید داشته باشم خدای من خدای مهربانی هاست خدای بخشنده رئوفه خدای سخاوتمندی که منتظر که من بفهمش درکش کنم باورش کنم که اون خالق منه هر چی که توی این جهانه خدای منه که اعتبارم و شخصیتم راهم و مسیرم رو اونه که مشخص میکنه و می دونه داره منو کجا می بره می دونه اونقدر سخاوتمنده که حتی ذهن من و هیچ ماشین حسابی توی دنیا اختراع نشده اونو شمارش کنه پس بذار خدا کارش رو بکنه و تو فقط نظاره گر باش و امیدت رو از دست نده و باور داشته باش کسی که دست توی دستاش حواسشم بهدل کوچیک تو هست مثل مادری که نمی زاره بچه ش سردش بشه گرسنه بشه گریه کنه حتی مهربان تر ازمادرته درک می کنی اینو باور کن اینو باورکن با گوشت استخون نحیفت خدارو هر چقدر باور داشته باشم به همون اندازه برام گسترده می شه پرودگارم چه زیبا جواب همه سوالای منو دادی سپاس سپاس باور توحیدی بزرگترین و عظیمترین درسی که تو می تونی از این دوره و نزد این استاد بزرگ بگیری بابا باور کن یه بار فقط که اشتباه رفتی این صد بار فقط یه بار باور کن و بیا توی این مسیر بد جایی نمی ری ها اول همه چی با خداست و آخرشم با خدا خیلی وقتا خیلی از ماها قبلترها یه الگو برای خودمون از همجنسامون داشتیم و انتخاب می کردیم و همه چیزمون رو میخواستیم عین اون باشه از نحوه پوشش و یا حرف زدن و حتی بعضی ها مدل راه رفتنشون حتی . بعدش یه جاهای می دیدم پس وای چی شد چرا من اندازه اون آدمه محبوب نیستم دیدنی نیستم منو تحویل نمی گیرن ؟ یه بار پرسیدی مگه راهت رو درست رفتی مگه درست در اون باجه درست مقصدت ایستادی؟؟؟ مگه بلیطت رو درست تهیه کردی ؟؟؟مگه تو نقشه ت رو برداشته بودی آیا ؟؟؟ راهنمات کی بود به جز ذهنت پر از نجواهای شیطانی که تسخیر نفست شده بود حالا همینه .و هی پرسیدم چرا ثروتمند نمی شم چرا اون راحت می تونه همچی بخره من نمی تونم چرا تحویلم نگرفتن یعنی پر از چراهایی که هیچ وقت بااین ذهن آشفته جوابی براشون نبود ولی اون آدم بامن خیلی فرق داشت من همیشه دو دو تا چهارتا باید م کردم ولی اون باز می تونست وتازه راحت بهترش رو بدست می آورد یه جای دیگه کم می آورردیم اشکمون سرازیر می شد آه و ناله مون گوش فلک رو پاره می کرد که چرا همون شیطان ذهنمون کلا کارش بلده کلا خلع سلامون کرده بود ولی همون خدای مهبون
بخشنده اینجا هم تنها نذاشت ما رو یه جای صدای از ته چاه منو شنید و پاسخش رو روشن بهم داد که بنده ی من اشتباه نکن من هم به دنبال تو بودم و تو گریز پا شده بودی حواست به من نبود و من الان فهمیدم جسم رنجور بیمار و زخمی من الان توی دستای گرمه پرودگار مهربونمه اومده که اون تعمیرش کنه از اولشم بهتر و این بار محاله من ازش جدا بشم وای من چه اشتباه بزرگی مرتکب شده بودم اگه اون آدم محبوب دلها بود اگه اون ثروتمند بود اگه اون همیشه همچی براش درست می شد برای این بود که باوراش درست بود برای این بود که خودش رو دوست داشت با خودش توی صلح بود باورای توحیدی اون یادش مونده بود ولی من نه خدای که اون خلق کرده منم هم خلق کرده خدای که آقایعباس منش رو خلق کرده مریم چون رو خلق کرده منم خلق کرده با همون چشمی که اونا رو نگاه می کنه من رو هم نگاه می کنه خدا زبان سپاسگذاری رو به من دوباره آموخت این یکی از همون کلیداس خدای من هم همه چیزم راحت برای بنده هاش فراهم می کنه بدون تبیعضی خادی که تو رو مهمان این دنیا خاکی و این سفره کرده همه اون مخلفات رو جلوی تو هم گذاشته ولیتو ظرفت رو اشتباه برداشتی تو با آبکش امدی سر این چشمه پرودگارت غفل از اینکه خدا وسایلشم برات فراهم می کنه کرده تو مشکلت فضولی کردن خودته اینکه نیامدی هنوز صاحب خونه شدی اینم نتیجه سرک کشیدن بی جای توه خدای بزرگم ازت ممنونم شکرتمی کنم همیشه هیچ وقت تنهامون نداز بچه ها باورای توحیدی همون پی ساختمونه محکم آینده ماهاست منیت دشمن این و یه جور درستش موریانه این عهدی که من و شما با خدا بستیم خدا رو توی همین کتاب آ سمانی اونقدر قشنگ به تفسیر کشیده که فقط با زبانت دلت اون می تونی بفهمینی کافیه دل به دلش بدی
ممنونم مریم جان از یادآوری به جا و به موقعتون
به نام تنها خدا
سلام زهرای عزیز
فراز فرود ی که در مورد خودت گفتی عزیزم در مورد همه ما یکسانه .خیلی عجیبه به طرز جالبی همه ما این فراز فرودهای شرک رو داشتیم و داریم و وقتی هدایت و توحید خدای یگانه رو باور میکنیم ورق خوشبختی هامون برای نوشتن زیبای ها و خواسته هامون زیاد میشه .
من که یاد خودم انداختی زهرا جان قلمت پر از زیبایی و برکت وجودت در از آرامش یگانه معبود عالمیان .
ازت سپاسکزارم که برامون نوشتید یقینا ارزشمندش میداریم منو خداوندم عزیزدلم .
برات بهترین برکات بی انتها رو آرزو دارم
بنام خدای هدایتگر
سلام
خواستم فایلو تا آخر ببینم و بعدش بیام کامنت بزارم اما هرکاری کردم نتونستم جلو ذوقم رو بگیرم
یعنی امروز زیباترین و عجیب ترین روز زنگیم بوده
چند روز پیش ی فایلی رو از فایل های سفر ب دور امریکا رو دانلود کردم و نگاه کردم
یه جور جذابیت داره برام اصلا هر روز میام ببینم فایل سفر ب دور امریکا گذاشتین یا نه
خلاصه پشت سر هم دارم نگاه میکنم
اما واقعا امروز پشماممممممم ریختتتتتتت
ی سفر از پیش تعیین نشده ب اردبیل برام پیش اومد
حالا برگردم ب اون فایل
تو اون فایل ب منطقه کوهستانی رسیده بودین
و یه جای خیلی زیباااااا بود با رودخونه و سایه و درخت و کوهای شبیه کوهای زاگرس
برگردم ب سفر
ما دیشب قرار گذاشتیم صبح حرکت کنیم ب سمت اردبیل گفتیم قبلش بریم مشکین شهر بعدش اردبیل
رفتیم توی راه من داشتم رانندگی میکردم
رسیدیم ب جایی که دقیقا مثل اون فایل دقیقا دقیقا یعنی به معنی واقعی کلمه دقیقاااااااا😂😍
اصلا خود فایل بود
بخدا خودش بود
کوها درست مثل اونجا درختا ،رودخونه
یعنی مگه میشه!!!!!!؟
اره میشه بخدا میشه🥹
همون لحظه اونقدر خوشحال شدم و بابت اون لحظه ای که داشتم زمانی که فایلو نگا میکردم و میگفتم خدایا من میخام اینا رو ببینم شکر کردم( تو اون تایم من ارتعاش خواستم رو فرستادم و چون پی در پی ب فایل ها سفر ب دور امریکا نگاه میکردم این سفر فوق زیبا اتفاق افتاد) و دیدمشون کمتر از چند روز کشید( خواسته ها ممکن است در چند لحظه ای شما باشند)
خدایا شکرتتتتتت
بعدش رفتیم یک ناهار خوب خوردیم
که خیلی کم هزینه شد برامون( زیاد ب فکر هزینه و جزیئات سفر نباشید) همه چیز فوق العاده اتفاق می افته وقتی بی خیالید✅
و در مورد هم زمانی و هم مکانی
نگممممم براتووونننننن😂😍
خدایا برگام
من اصلا نمیدونستم اردبیل دریاچه داره .
رفتیم رسیدیم ب اردبیل گفتن بریم دریاچه رو ببینیم
گفتم باشه رفتیم
یه جای پارک مشتیییییی👌 پیدا کردم
تو جایی که اصلا جای پارک نبود😀
پارک کردیم و رفتیم دقیقا زمان غروب خورشید رسیدیم ب دریاچه ( عین یکی از فایل های سفر ب دور امریکاکه قبلا دیده بودم)
بخدااااا اونقدر زیبا بووددددددد😍
کلی عکس خوب گرفتیم
بعدش ی چایی نوش جان کردیم
و برگشتیم تبریز
تو راه فهمیدم که امتحانمون هم لغو شده
یعنی نور علی نور ✨
از خودم و خدا تشکر کردم که بدون اینکه فکر امتحان رو بکنم و استرسش رو بکشم از زندگیم لذت بردم و این اتفاقای ناببببب افتاده
از لحظه هاتون لذت ببرید
اووووووو هدایتتتتتتتت میکند
در پناه الله یکتا شاد و ثروتمند و سعادتمند در دنیا و اخرت باشید
شبتون خوش (۱:۲۵ :ساعت شب)
سلام ب همه دوستان و ب استاد عزیزم
دوستان خیلی جالبه خیلی جالبه این داستان من
این فایل ،نشونهی دیروز من بود و من فایل تصویری پیروی از هدایت الهی و پدیدهی همزمانیرو ابتدای صبح شروع کردم و در اتوبوس در حین رفتن ب محل کارم دیدم و خواستم تو دفتر کارم کامنت براش بنویسم ک تا مشغول بکار شدم و ی فرصتی پیدا کردم ک برگردم ب سایت و کامنتمرو بنویسم دیدم نشونهی روزمن تغییر کرده و ب این فایل دسترسی نداشتم،
تا اینجارو داشته باشید ک قسمت جالبشرو توضیح بدم:
من دوباره ی چند روزیه ک حالم اکی و بالا نیست و ی کمی Down شدم اونم بخاطر …. (نمیگم چون دیگه نمیخوام روش تمرکز کنم) ولی از دیروز غروب تلاش کردم ک فرکانسهامو بکشم بالا و امروز صبح ک فایل جلسه 3 قدم 5 رو با تمرکز گوش میدادم تو همون اتوبوس ، خودم کامل فهمیدم دارم میام بالا.
استاد میگه تا تو مدار و فرکانسش نباشید فایلها و هدایتهارو نمیفهمید و ب شما نمیرسه دقیقا این فایل چون تو شن و صحرا و گرما رکورد شده بود اصلا بمن حال خوبی نمیداد چون من عاشق کوه و جنگل و آب ، برف ، بارون و هوای سرد و خنک و برعکس همیشه از آفتاب فراری و تو گرما کلافه ،ناتوان و عاجز و تمرکزم بهم ریختهاست. و منم حال روحی خوبی نداشتم تا بخودم اومدم دیدم فایل از دستم پریده و دسترسی بهش ندارم و فهمیدم ک تو مدار و فرکانسش نبودم ک بخوام براش کامنت بنویسم .
حالا چجوری پس دارم براش کامنت مینویسم؟!
این ی داستان جالب دیگهاست؛
امروز ک رسیدم تو دفتر کارم مثل همیشه اومدم تو سایت و شروع کردم کامنت خوندن ک رسیدم ب کامنت خانم شهرزاد ، و کلی از کامنت ایشون لذت بردم و رفتم تو پروفایلشون دیدم شهرزاد خانم همون شخصی هستند ک یکی از کامنتهاشونرو استاد تو کانال تلگرام گذاشته بودند و من با خوندن کامنتشون کلی حالم تغییر کرده بود و کلی اشک ریخته بودم و حتی کامنتشونرو برای خودم تو نوت گوشیم save دارم ک هر وقت دوست دارم برم بخونمش و کلی حال کنم.
و امروز تو پروفایل ایشون دیدم همون داستان هدایت ایشونه ک من تو گوشیم save دارم.
و با گشتن تو پروفایلشون و در tab پاسخ ب فایلهای دانلودی شهرزاد خانم رسیدم ب این فایل هدایت الهی و همزمانی!!!!
اینجاست ک بازهم حرفهای استاد و نتیجههایی ک ازشون برای ما میگن تا ما بیشتر و بیشتر یاد بگیریم برامون اتفاق میوفته و اینه ک تا تو مدارش نباشیم هیچ الهاماتیرو درک نخواهیم کرد.
این پدیدهی همزمانی ک من تو مدار پایین این فایلرو از دست دادم و تو مدار بالاتر بفاصلهی یکروز دوباره فایلرو بدست آوردم خودش ی نشونه و ی هدایت کامله.
و چه زیبا استاد عزیز ک قصد سفر ب ایران رو داشت سفرشون کنسل میشه.
و هرجایی ک میرن اونجا بهترین جای دنیاست و فقط خوبی میبینند و عشق و شادی.
من واقعا از صمیم قلب از استاد عزیزم و آموزشهایی ک ب ما میدن و مارو تو راه درست و یکتاپرستی قرار میدن و از هدایتهای خداوند بلندمرتبه ک همهچیز رو در اختیار ما قرار داده تا زندگی خودمونرو بسازیم و خودمون تعیین کننده مسیر و هدف زندگیمون باشیم و همچنین از دوستان عزیز و دوست داشتنی ک با کامنتهای زیباشون ب رشد و پیشرفت ما کمک میکنند تشکر و قدردانی میکنم تا خداوند ب پاس این قدردانی منو در مسیر بهتری برای پیشرفت قرار بده.
همتونرو دوست دارم خدا نگهدار