اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
چگونه فکر خدا رو بخونیم یعنی درک قوانین بدون تغییر نیروی برتر عالم یا همون خدا (انرژی)
پاشنه ی آشیل من بیشتر درک چگونه فکر خدا رو بخونم هست .
چراکه وقتی به گذشته ام برمیگردم میبینم دین و مذهب رو طوری به من آموختن که فقط از روی ترس احکام دین رو انجام میدادم .به من گفتن که نماز بخون .روزه بگیر .حجاب داشته باش .اگر نمازت رو هم بدون توجه بخونی مورد قبول نیست .آخه چطور ? همیشه میگفتم خدایا من نماز رو که شروع میکنم فکر میاد سراغم چطور جلوی این افکار رو بگیرم ?
اگر نخونم که ته جهنمم ,اگر بدون توجه هم بخونم بازم ته جهنمم ,بعد خودم رو توجیه میکردم که حالا میخونم شاید خدا ببخشه ,شاید پیامبران یا امامان شفاعت کنند .خوندن بهتر از نخوندنه .روزه رو میگرفتم ,فقط لحظه شماری که زود اذان بشه تا افطار کنم .اونم از روی ترس بود .که اگر نگیرم ته جهنمم .اگر بگیرم باید به فکر گشنگی و تشنگی قیامت بیوفتم .چشم و گوش و زبانم هم باید روزه باشن .ولی کجا این اعمال رو از روی لذت انجام میدادم .فقط از روی ترس از خدا بود .و همیشه این سوالات تو ذهنم میچرخید که خدا اگر مهربون ,اگر رحیم ,اگر بخشنده و رعوفه پس چرا من اینقدر میترسم و لذتی از مهربونی خدا نمیبرم .
گاهی وقتا میگفتم ما اسممون مسلمون یا مومن ,کجا احساس خوب از مومنیمون داریم ? چرا خبری از خوشحالی قلبی واقعی نیست ,چرا ترس و نگرانی تمام وجودمون رو گرفته .اگر مومنی به این اعماله پس چرا نتیجش توکل واقعی نیست ?
قرآن میخوندم هر سال یکبار ختم قرآن میکردم .دریغ از اینکه بگن یک سوره تفسیر کن و من بلد باشم .فقط میگفتن که تو ماه رمضان خواند ن یک آیه برابر با ثواب ختم قرآن داره .و من تمام زورم رو میزدم که هر طور شده روزی یک جزء بخونم .
قرآن کلام خدا ,روشنگر راه مستقیم .هدایتگر واقعی .اصلا درکی از این مفاهیم نداشتم .
آشنایی من با استاد و کلام دلنشین ایشان منو بیدار کرد .منو از درون چاه جهل و نادانی بیرون کشید .گفت بیا بهت بگم خدا چیه ? قرآن چیه ? آرامش واقعی کجاست .
گفت بیا بگم چطور فکر خدا رو بخونی یعنی درست یاد بگیری قوانین خدا رو .گفت بیا تا بهت یاد بدم که این اعمال رو با لذت انجام بدی نه با ترس .
به قدری این باورهای مذهبی سخت و سفت به ذهنم چسبیده که هر بار فایل های چگونه فکر خدا رو گوش میدم .میگم چقدر شیرینه ,چقدر به دلم میشینه ,چقدر آرامش و شادی بهم میده .ولی باز سر و کله باورهای قبلی میان که منو منحرف کنند .ولی من عهد بستم که تو این کشمش پیروز میدون من باشم .
خوشحال از اینم که پاشنه ی آشیلم اشتباه درک کردن قوانین هست و راه حل هم جلوی پام گذاشته شده .فقط همت و پشتکار من رو میخواد تا بر این شیطان ذهنم پیروز بشم .
وقتی مریم بانو گفت که این باورهای محدود کننده ی مذهبی که نمیزاره خدا و ثروت رو کنار هم قرا بدید .نمیزاره راحت زندگی کردن و معنویت رو کنار هم قرار بدید اشکم رو درآورد .
کاملا درسته .این ترمزها با ما چه کرده .همیشه فکر میکردیم که اگر ثروتمند بشیم از خدا غافل میشیم .اگر شاد باشیم و زیاد بخندیم خدا ناراحت میشه و آخرش اشکمون رو در میاره .
نفهمیدیم که همون لحظات شاد بود که ما رو به خدا وصل میکرد .نفهمیدیم که احساس خوب داشتن ایمان واقعی بود .
حالا که میفهمم فقط مسوول زندگی خودم هستم و باید خودم رو لایق بهترین زندگی در همه ی جنبه ها بدونم آروم میشم .
دیگه از روی ترس عمل به قوانین نمیکنم .کمتر نگرانم .حالا دارم تو این مکتب توحیدی با این قوانین بهتر آشنا میشم حالم خیلی موقع ها خوبه و بیشتر لحظه ها در احساس خوب هستم .
حالا مسلمون بودن رو تو درک و عمل به این قوانین میبینم .
شاد زندگی کردن و احساس خوب داشتن و با خودت در صلح بودن رو عبادت میدونم .توحید یعنی نترسیدن ,یعنی نگران نبودن ,یعنی به خودت بیشتر از همه اهمیت دادن ,یعنی مسوول زندگی کس دیگه ای نبودن .اینهاست که تو رو از شرک .دروغ .غیبت .تهمت دور میکنه .عمل به این قوانینه که درونت باورهای خالص و پاک میسازه.فکر خدا رو خوندن باعث میشه به آرامش از جنس خدا رسید .باعث میشه نعمتها خود به خود وارد زندگیمون میشه .
همه ی صحبت های استاد برگرفته از توحید و یکتا پرستیه .
اگر من بپذیرم که تمام اتفاقات زندگیم رو باورهام رقم میزنه .توحید رو درک میکنم .اگر من بفهمم که هر لحظه میتونم وصل به این منبع باشم و هدایت بشم به سمت خیر توحید رو درک میکنم .اگر من همه ی اعتبار زندگیم رو بدم به خدا توحید رو درک میکنم .اگر من رها از هر قید و بند و مذهبی باشم توحید رو درک میکنم .اگر من وابسته به همسر و فرزند و شغل و رییس و پدر و مادر نباشم .و بفهمم که همه ی این آدم ها دستان خداوند هستن و اگر برن خداوند دستان دیگری برای هدایت من میفرسته توحید رو درک میکنم .
قسمتهای چگونه فکر خداوند رو بخونیم بخش خیلی خیلی مهم صحبت های استاد و باید بارها و بارها با دقت گوش بدیم .تا به درک کلام الله و قوانینش پی ببریم .اونوقته نتایج زندگیمون مثل استاد بزرگ و بزرگتر میشه
سلام به ریحانه عزیزم دوست خوش قلم و خوش فرکانسم و هم قدمم
ریحانه عزیزم ،جانا سخن از دل ما می گویی
تمام اعمال مذهبی من در عمرم از روی ترس نرفتن به جهنم و احساس گناهی بود که زندگیم را تبدیل به جهنم کرده بود و در کنارش زندگی پر از شرک، که خدایان مختلفی داشتم، از پدر، مادر، دولت، دوست و…..هر کسی و هر چیزی که به آن وابستگی داشتم
ولی چگونه فکر خدا را بخوانیم من را در صلح و آرامشی قرار داد که الآن خدایم دقیق در قلبم قرار گرفته که آن را در هر تپش قلبم می بینم ،خدایا شکرت که هدایتمون کردی
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته عزیز و همه ی دوستان عزیزی که دارن این فایل و این کامنت رو نگاه میکنن. عجب فایلی. یکی دو روز بود دوباره اینترنت قطع شده بود منم از فرصت استفاده کردم به کارایی رسیدگی کردم که نیازی به اینترنت نداشت و تونستم اونا رو تا حد عالی پیش ببرم. امروز صبح که از خواب پا شدم خیلی دوست داشتم مثل همیشه چک کنم سایت رو ببینم فایل جدیدی بارگذاری نشده. یه حسی بهم میگفت که برو رو سایت با اینکه فک میکردم باز هم اینترنت قطع باشه این کار رو کردم و دیدم نه تنها، نت قطع نیست که استاد فایل جدید روی سایت گذاشته🤩 اونم چه فایلی. عجب جای بی نظیری. جدای از محتوای فایل یک بار دیگه و برای هزارمین بار به من نشون داد که هر چیزی در این دنیا امکان پذیره. وجود شن های مثل برف. اول که عکس فایل رو دیدیم فک کردم برفه بعد بیشتر که دقت کردم دیدم اولا استاد آستین کوتاه پوشیده و دوم فرم برفا شبیه شن های بیابونه. تا اینکه فایل رو دیدم و زیبایی اونجا عمیقا منو متحیر خودش کرد. استاد، خانم شایسته و بچه های سایت من تا حالا کامنت زیادی روی سایت نذاشتم اما این فایل همزمانی و هدایت الهی رو که دیدم تصمیم گرفتم یکی از جالب ترین اتفاقات زندگیم رو کامنت کنم و اینجا بذارم. شاید کامنتم طولانی بشه اما مطمئنم هرکسی نیاز به انگیزه داشته باشه هدایت میشه و این کامنت رو میخونه. شروع این اتفاق قبل از آشنایی با استاد عباس منش بود اما هر وقت فایلی از استاد رو می شنیدم که در مورد هدایت الهی و چیده شدن اتفاقا برای رسیدن به خواسته صحبت میکرد من این اتفاق خاص رو از ذهنم مرور میکردم و میدیدم تمام اتفاقات تلخ و شیرین و حتی بی معنی این ماجرا در جهت رسیدن من به خواسته ام بوده و با وجود اینکه اون موقع قانون رو آگاه نبودم ولی در تک تک موارد ازش پیروی کردم چه در جهت رسیدن و چه در جهت دور شدن از خواسته ام. اما ماجرای من چیه. من از دوران بچگی دوست داشتم که چیزی رو اختراع کنم. گاهی تلویزیون جشنواره هایی رو نشون میداد که افراد چیز هایی رو اختراع کردن و من با شوق نگاه میکردم و میگفتم هروقت بزرگ شدم و رفتم دانشگاه منم اختراع میکنم. خلاصه اینکه من وارد دانشگاه شدم و دوست داشتم که رساله پایاننامه دکترام خاص و تک باشه 😅 و ازش مقاله و حتی یک اختراع خوب در بیاد. اتفاقی که در نهایت رخ داد اما ماجرا به این سادگی نبود. من وقتی وارد دانشگاه شدم در کارگاه هایی شرکت میکردم که در مورد چگونگی ثبت اختراع و ایده پردازی بود. نتیجه این کارگاه ها این بود که اختراع کردن کار هرکسی نیست و تازه باید مبالغ هنگفتی هزینه بشه تا بتونی اختراعت رو ثبت کنی اتفاقی که موجب شد من دلسرد بشم و بیخیال موضوع بشم. اما حالا دو مجموعه اتفاق رو میخوام بنویسم که در نهایت منجر به ثبت اختراع من شد. مجموعه اتفاق اول:
#ترم پنج، دانشجویی از دانشگاه شیراز انتقالی گرفت و اومد دانشکده ما که از نظر رنک پایینتر بود طوری که من و سایر دوستانمون از این انتقال خیلی تعجب کردیم. از قضا این دانشجو بسیار علاقه مند به اختراع بود!
#تابستون ترم هشت این دوست عزیز به من زنگ زد که فلانی من لپتاپم یه خورده مشکل داره میخوام از لپ تاپ تو استفاده کنم. منم گفتم اشکالی نداره بیا و کنجکاو که برای چکاری میخواد. که فهمیدم میخواد اظهارنامه اختراع ثبت کنه. اونجا بود که عظمت ثبت اختراع از نظرم فرو ریخت و گفتم عه به همییین سادگییی؟!! خب منم میتونم ولی باید ایده داشته باشم خدایا من ایده برای این کار ندارم.
#ترم هشت: با تعدادی از دوستامون (که از قضا اون ترم میخواستم با یکیشون هم اتاقی خوابگاه بشم) دعوای خیلی بدی شکل گرفت که من هرچی بیشتر فک میکنم به مسخره بودن و قابل پیشگیری بودنش بیشتر پی میبرم نتیجه اینکه من در خوابگاه با اشخاص دیگه ای هم اتاق شدم. نتیجه این هم اتاقی های جدید، دوست شدن با شخص سومی بود که مشاور کنکور بود (این نکته ربط داره در واقع هر اتفاقی که میگم ربط داره😅)
#مدام خواب میدیدم که با دوستان اولم مجدد دوست شدیم و من دیگه کینه و نفرتی در دلم ندارم. اما تا مدت ها به این خواب های چند باره رو توجه نمیکردم(تا حالا انقدر یه خواب تکراری توی عمرم ندیده بود طوری که باعث تعجبم شده بود) اما گذشت و گذشت تا اینکه با استاد عباسمنش آشنا شدم. نتیجه اینکه گفتم منم این کینه و نفرت این اشخاص رو واقعا از دلم خارج میکنم. نتیجه اش سریع دیده شد و حتی با چندتاشون صحبت هایی مجدد صورت گرفت که اتفاقا از طرف اونا بحث باز می شد اما میدونم که با برداشتن این مانع از طرف من این پیوند ایجاد شد. من از این دعوا دو تا نتیجه بردم یکی درس های زیادی که از خود ماجرا برای من داشت و دوم با دوستی که مشاور کنکور بود آشنا شدم که مطمئنا اگر این اتفاق نمی افتاد باهاش آشنا نمی شدم
#دوست مشاور کنکور من دو ماه بعد از اینکه گفتم «بخشیدم😁 و نفرت ها رو از دل برم»، به من گفت که قبلا دانش آموزی داشته که الان برنده دو مدال جهانی اختراع هستش و کلی شاگرد داره که اونا همگی مخترعن. میخوای باهات آشناش کنم. منو میگی چشام از تعجب چهار تا شد😂
#با دوست مخترعمون آشنا شدیم اما من ایده برای ثبت اختراع نداشتم. دوست خودم گفت که چرا نداری همین موضوع پایان نامه ات. من گفتم مگه میشه. مخترعمون گفت چرا نمیشه ولی چون موضوعش مواد دارویی ثبتش ممکنه تا دوسال حتی طول بکشه. اونجا قانون رو میدونستم گفتم نه من انقدر زمان ندارم من نهایت دو سه ماه دیگه میخوام ثبت بشه.
#دقیقا سه ماه و ۲۰ روز بعد از ثبت اظهارنامه، #سند اختراع من صادر شد طوری که دوست مخترع چندبار با تعجب میگفت مگه میشه چطوری انقدر سربع سندت صادر شده کسایی هستن که زودتر از تو اظهارنامه ثبت کردن هنوز نتیجه داوریشون نیومده😂
اما مجموعه اتفاق دوم که در خصوص چگونگی پیدا کردن ایده اختراع من بود:
#ترم شش یه ایده به ذهنم رسید که میخواستم به عنوان کار تحقیقاتی انجام بدم. با یه استاد صحبت کردم گفت بکنش پایاننامه. من قبول نکردم برای همین اون استاد یه طوری که من رو سرکار بذاره پیچوند😅 و من تصمیم گرفتم با استاد دیگه ای انجام بدم اما به خاطر سنگینی درس های اون چند ترم کلا بیخیال قضیه شدم.
#ترم ۷ موضوعی رو برای پایاننامه انتخاب کردم که ترم ۸ شروع به کار کنم اما در کمال تعجب موضوع به کل رد شد دلیلی که نفهمیدم چرا! (البته الان میدونم چرا😂)
#ترم ۸ موضوعی دومی رو انتخاب کردم که اون تایید شد اما به تعطیلات پاندمیک خوردیم بعدش دلار خیلی بالا رفت و هزینه انجام اون پایان نامه سرسام آور شده بود برای همین موضوع رو خواستم تغییر بدم به یک کار کم هزینه و اون هم انجام یک مطالعه سیستماتیک (مقالات مرتبط با یه موضوع رو میخونیم و بررسی میکنیم و درنهایت نتیجه گیری کلی میکنیم). اما دانشکده ما اعلام کرد دیگه پایاننامه های سیستماتیک رو پذیرش نمیکنه چون کار سختی هست اما دانشجو ها خودشون انجام نمیدن و اینطوری ارزشی نداره.عهه! چرااا؟! زیرا😁👇
#درنهایت من مجبور شدم همون موضوع تحقیقاتی که داشت خاک میخورد رو بیارم و به عنوان پایاننامه کارهاشو پیش ببرم.
نتیجه گیری: این دو مجموعه اتفاق که به ظاهر به هم ربطی نداشتند باعث شد که موضوع یونیک و خاصی رو داشته باشم که هم مقاله عالی ازش خارج بشه و هم ثبت اختراع بشه🤩 اتفاقات و نتایجی که در تک تک اونها رد پای قانون و هدایت دیده می شد. تمام چیزی که استاد میگفت و این اتفاق هرچند بخشی از اون قبل از آشنایی با استاد بوده اما همواره به عنوان درس زندگی برای من و برای اتفاقات بعدی زندگی خواهد بود
خیلی دوست داشتم که این کامنت و ماجرای خودم رو بنویسم امیدوارم که استفاده کرده باشید. ارادتمند همگی🌺❤️
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته وهمه بچه های سایت برای بار سوم هست که این فایل رو گوش میدم استاد
چقدر زیبا وچقدر رویایی بود
منم این انرژی و این فضا رو احساس کردم از سخنانتان فهمیدم که چه قدر این فضا روحانی است سفید وبدون ناپاکی پاک و مطهر
سپاسگذارم ازشما که این فیل رو ضبط کردید که این احساس رو ما هم درک کنیم
منم تجربه همزمانی و هدایت رو داشتم و میتونم خوب درکش کنم استاد
میخوام از چند روز پیش صحبت کنم
هفته پیش تولد دخترم بود و ما فقط پول کیک تولدش رو داشتیم
اما این رو بگم که یک روز قبلش توی تمرین ستاره قطبی نوشتم خدایا رزق تولد دخترم رو تو برایم بفرست
اون روز من کیک تولد براش گرفتم و من دیگه پولی نداشتم آخه به من گفته بود دونوع غذای که دوست داره براش درست کنم
اون لحظه خاله ام زنگ زد گفت اون کارت پولم که همراهت هست پولشو به اون شماره کارتی که برات ارسال میشه بفرست اگر هم صد هزار داری روش بزار گفتم دارم برات میفرستمش
رفتم عابر بانک اون لحظه گفتم بزار پوله خاله رو بریزم توی کارتم که اون صد تومن هم بیاد روش یکجا با گوشیم بفرستم منم پول رو ریختم به حساب خودم بعدش نشستم توی ماشن هر کاری میکردم پول جابه جا نمیشد رفتم خونه گفتم این شماره حساب مشکل داره گفت بزار الان زنگ بزنم بهشون زنگ زد به او شخص اون شخص گفت من شماره حساب رو گم کردم نمیدونم کجاست
خاله که مادر شوهرم هست گفت اشکال نداره حالا که جابه جا نمیشه از اون پول برای تولد دخترم استفاده کن و اون موقع بود که گفتم خدای من مم درخواست کردم تو اجابت کردی
من بالای 5 بار تلاش کردم برای انتقال نشد
من تولد دخترم رو گرفتم و اون خیلی خوشحال شد و بعدش وقتی مرور کردم فقط گفتم خدایا شکرت سپاسگذارم در هر لحظه کنار من هستی
اول صبح نوبت رسیده بود به این فایل که گوش بدم ولی چون جمعه هست وهمه خوابن گفتم کامنتها رو بخونم صدای گوشی اذیتشون نکنه.
وهدایت شدم به کامنت زیبای شما .
تحسینتون می کنم برای این حد از پیشرفت که می تونید اینقدر خوب هدایت بشید وخداوند کارها رو براتون آسان می کنه.ورزق تولد دخترتون رو برسونه چون او رزاقه وروزی هر موجودی رو می رسونه اما ما گاهی یادمون می ره.
سلام بر استاد جان جانان …. مریم نازنین و تمام دوستان هم فرکانسی ام ….که عملکرد اوقات فراغتمون شده که بیایم تو سایت و فایل گوش کنیم، نکته برداری کنیم، کامنت بخونیم و بنویسیم و من هم الان در اوقات فراغتی هستم که شروع کردم به گوش کردن این فایل …. که قبلاً هم گوش کرده بودم و کامنت براش نوشته بودم، اما حالا هم بسیار دوست دارم گوش کنم و کامنت بزارم و درس بگیرم:
استاد جان، شما از کنترل ذهن در این فایل میگویید که چه کنترل ذهن ها نداشته ام تا به الان از زمان آشناییم با شما استاد عزیز که یه بار فاطمه بانو جان، به من تلنگری زد و گفت تا حالا نوشته ای که چه کنترل ذهن ها داشته ای!! حالا اینجا یکسری اش را که یادم میاد یادداشت میکنم ….
اولین و بزرگترین کنترل ذهنبرای من، همان زمان مواجه شدن با تضاد عاطفی ام بود که از زمانی که این داستان فاش شد و باعث شد من استاد را بشناسم و شروع کردم به عمل کردن به آموزه ها …. یک بار به خودم گفتم که شیما بانو جان تو ارزشت خیلی بالاتر از این حرف ها است که بخوای برای اینکه جلوی عمل کس دیگر را بگیری ، طرف را به هر شکلی چک کنی …. البته این درک من زمان برد و من تکاملی به اینجا رسیدم که اصلا اصلا اصلا نباید چک کنم و تا الان که حدود 9 سال از اون موضوع میگذرد، من اصلا دیگه هیچوقت ایشون رو چک نکرده ام. البته یادمه یه موقع هایی وسوسه میشدم، مثلا چند ماه یکبار یه چکی بکنم، البته فکر میکنم فقط جهت کنجکاوی …. و اون هم مدت ها است که گذاشته ام کنار و تو این موضوع نتایج خیلی خیلی عاااااالی گرفته ام …. فکر کنم افراد زیادی تو این سایت باشند که با این موضوع خیانت از طرف همسر مواجه شده باشند و شاید هنوز که هنوزه دارند چک میکنند و یا نگران هستند که دوباره اتفاق بیافتد … و هنوز نتیجه دلخواه شأن را نگرفته اند، یا از دوستانم که اون موقع در این جریان بودند، یه موقع های نادری به من میگویند که مگه آخه میشه اصلا چک نکنی … یا اینکه خیلی اشتباه میکنی …. ولی من این اعتقاد را ندارم و به لطف آموزه های استاد چنان احساس لیاقتی در این موضوع در خودم ایجاد کردم که من خودم، وقتم و …. خیلی با ارزش تر از این حرف ها هست که بخواهم بشینم گوشی کسی را چک کنم ….و نتایج را دیده ام و به لطف خدا اصلا هیچ موضوع دیگری تا به الان نداشته این و اعتقاد دارم که اگر طرفی در زندگی زناشویی پا کج بزاره و تو در راه راست باشی، خدا خودش برات فاش میکنه ….و اولین نفر خود اون طرف که پاس رو چک گذلشته، ضرر میکنه و لازم به زحمت تو نیست که بشینی پ چک کنی. واقعا این جزو نتایج بسیار بزرگم در این سال های آشنایی ام با استاد هست و به خودم واقعا افتخار میکنم. بسیار ممنون استاد جانم ….
جمله ی طلایی استاد از زبان مریم بانو: تمام اتفاق های زندگی، بدون استثنا، بدون استثنا، بدون استثنا ….. حاصل کانون توجه شما است.
استاد جان تو این فایل شما از هدایت ها فرمودین که در اینجا مثالی از هدایت شدن هام که جز خیر برام نبود میخوام بگم. البته استاد جانم من با اینکه سال هاست شاگرد همیشگی تان بوده ام و از زمان آشنایی ام، واقعا آرامش نصیبم شده است، اما در بسیاری از جاها کج فهمی داشته ام و یا یه جورایی اصلا متوجه نمیشدم که هدایت یعنی چی، کنترل ذهن یعنی چی و … و الان حدود دو سالی میشه که بیشتر در سایت و بین کامنت دوستان فعال هستم، بیشتر درک کرده ام.
مثلا دو سال پیش، صاحبخانه مان در محله شهران تهران که یه سه سالی بود در آن خانه، ساکن بودیم و نسبتا راضی از خانه و محله بودیم، یه دفعه سر سال گفت که دیگه میخوام بفروشم و بلند شین که خانه خالی، سریع تر بفروش می رود و ما هم که یک زمین در هشتگرد و یک خانه در کرج داشتیم، دوست داشتیم که آنها را بفروشیم و همین رو بخریم….و از مستأجری راحت بشیم. اما ایشون پول نقد میخواستند و ما هم خوب کارمون نسبتا سخت بود …. همسرم هم تازه از چین برگشته بود و بیمار بود و خیلی مشتاق نبود …. من اولش خیلی ناراحت شدم از اینکه اصلا چرا میخواد ما بلند شیم و همچنین از اینکه آخه چرا راضی نمیشه به ما بفروشه و …… در این حین این داستان رو برای یکی از دوستان صمیمی ام تعریف میکردم و یه جمله ای به من گفت که شیما تلاشت رو بکن که یدونه همینجا بخرین…. من گفتم آخه همسرم که اصلا راضی نیست و همکاری نمیکنه و خودم تنهایی باید این کارها رو بکنم و دیگه انرژی در این حد ندارم …. دوستم گفت یه بار دیگه تمام تلاشت رو بکن … استاد جان من برای خودم ددلاین گذاشتم تا آخر ماه رمضان که اگر نشد، حتما خیر نیست و یا انتقالی بگیرم برم تو خانه کرج و یا همون مستأجری ادامه پیدا کند …. ولی این جمله دوستم چنان رو من اثر گذاشت که من تمام تلاشم را کردم و البته به لطف خدا و کنترل ذهن هایی که در اون بازه داشتم، چون همسرم خیلی غر میزد و هی میگفت نمیشه و ….. و من مسیولیت تمام چیزها رو به عهده گرفتم و با کمک پدرم که دستانی از دستان خداوند بود، الان دو ساله که در خانه خودم که بسیار بسیار بسیار بهتر از خانه مستأجری یمان بود و اصرار به خرید آن داشتیم ، ساکن هستیم و واقعا لذت میبریم. آپارتمان با نور عالی، دو بر، پارکینگ، انباری، آسانسور و بازسازی شده و …. که واقعا خدا رو سپاسگزارم از این لطفش به ما صاحبخانه شدیم … و بعدش که با موضوع هدایت آشناتر شدم، به خودم گفتم اصلا همین که اون صاحبخانه مارا بلند کرد، هدایتی بود که ما دیگه نباید مستاجر باشیم، همین که راضی به فروش به ما نشد، این بود که خدا پلن بهتر از این رو برامون چیده، اینکه دوستم را بعد از مدتی دیدم و به من اون جمله را گفت، خیلی خیلی رو من و انگیزه ام اثر گذاشت که تلاشم را بکنم …. خلاصه این هم یه داستان از هدایت پروردگار که اگر بهش عمل نمیکردم، بازنده بودم.
الان هم بعضی اوقات که در فرکانس خوب هستم، هدایت ها رو خیلی راحتتر درک میکنم و عمل میکنم و جز خیر برام چیزی ندارن …. ولی استاد بازم خلاهایی دارم که هدایت ها رو دریافت میکنم، اما جسارت عمل کردن ندارم …. هنوز تو اون موضوع باید زمان بگذره تا شیما بانو بتونه وارد عمل بشه …. این هم تو افراد مختلف متفاوت است زمانش، چون که گذشته های بسیار متفاوت داشته ایم.
خلاصه که استاد جان، با توجه به نکات مثبت زندگی ام به نعمات زیادی دارم هدایت میشم. الان هم از طرف محل کارم به هتلی بسیار مجلل در مشهد که با اینکه هتل زیاد رفته بودیم تا الان، ولی به این مجللی ندیده بودم که صبحانه و ناهار به قدری مجلل و متنوع و با کیفیت است که نگو … هتل دقیقا کنار حرم امام رضا است و من و همسرم و فرزندم، سه تایی رایگان به این هتل آمده ایم و داریم خوش میگذرونیم. آخه این ها چقدر جای شکر دارد !!! اصلا چیزی بود که پسر 10 ساله ام علی جان، بارها گفت مامان خدا رو شکر …. خدا روزی مان کرده …الان هم پسرم با پدرش به استخر رفته اند و من هم تنهایی در حال فایل گوش کردن و کامننت نوشتن که درسها باید بگیرم.
یا همین دو هفته پیش به شهرک توریستی چادگان اصفهان که مکانش مال محل کارم بود هدایت شدیم و یه سفر دیگه را با لذت تجربه کردیم. محله ای بسیار تمیز و زیبا و پر از امکانات تفریحی و هوایی عالی ….
آخه اصلا اینها شکرگزاری نداره؟؟؟!!!
اینکه پدر عزیزم که درگیر بیماری سختی است، داره به سمت پیوند کبد هدایت میشه، اگر خدا صلاح بداند. فعلا ما فقط به هدایت خداجون گوش میدیم.
استاد جانم درکم نسبت به هدایت ها خیلی بهتر شده، نمیگم عالی هستم، اما خیلی خیلی بهتر شده و یه جورایی تسلیم خدا جون، خودم رو در نظر میگیرم.
مثلا اسفند ماه که همسرم بر خلاف میل ما شغلش در اینجا را رها کرد و برای چهار ماه رفت چین، اولش خیلی تو دلم ناراحت شدم، بعد تمام سعیم را کردم که کنترل ذهن کنم و بگم که اکثر دوستان و همکارهای صمیمی ام نفهمیدن که من چهار ماه بدون همسرم بودم و این بهم کمک کرد که کنترل ذهن راحت تر داشته باشم و احساس قربانی کمتری …. و شروع کردم به خوش گذرانی با پسرم و حالا نتیجه اش … پولی که همسرم با خودش آورد را رفت در جایی به نام دارستان که بام شهرستان رودبار است و من بیشتر عکس های پروفایلم مال اونجا است، چون یه جورایی عاشق اون جا و طبیعتش هستم، خریداری کرد ….. اصلا باورم نمیشد. خیلی دوست داشتم یه زمانی اونجا یه باغچه حتی داشته باشم …خدا رو سپاس ….
این نتایج همش از توجه به زیبایی ها بوده … اینکه تلاشم رو داشته ام توجه به زیبایی ها داشته باشم. اصلا توجه به زیبایی ها حال دلم آدم رو خوب میکنه ….
استاد جان، شکر خدا ما سالها است که اصلا تلویزیون نه ایران و نه خارج از ایران را نداریم و پسرم فقط سیدی و اینترنتی کارتون میبینه …. من که اصلا، نه اینستا، نه یوتیوپ، هیچ کدام را ندارم و فکر کنم تقریبا جز سایت استفاده دیگه ای از فضای مجازی ندارم. به جز تلگرام و واتساپ به خاطر خبردار شدن از کلاس های آموزشی پسرم و برنامه ریزی هاشون …. خدایی اصلا حال نمیکنم با این چیزها …. خدا رو سپاس از آموزه های استاد ….
از این اتفاق ها فراوان هست تو زندگی ام، فقط و فقط به خاطر عمل به آموزها و اونجا که نتیجه نگرفته ام، به قانون عمل نکرده ام ….
سلام خدمت استاد عباسمنش جان و استاد شایسته ی عزیزم و دوستان همیشه همراه و هم فرکانسم
بریم سراغ نشانه های الهی امروزم
خدایا شکرت بابت اینکه امروز یه فرصت و عمر دوباره بهم دادی
خدایا شکرت بابت حال خوبم
خدایا شکرت بابت سلامتیم
خدایا شکرت بابت هر نفسی که میکشم
خدایا شکرت بابت تک تک ضربان قلبم
خدایا شکرت بابت ناهار و شام خوشمزه و رایگانی که خوردم و لذت بردم
خدایا شکرت بابت اینکه مشتری که ازم قبلا چند بار خرید کرده بود تماس گرفت گفت 7 بسته میخوام گفتم اگه 20 بسته یا 15 بسته بخواید میتونم بیارم اگر کمتر بخواید خودتون باید بیایید خیلی با اعتماد به نفس و بدون ترس از دست دادن گفتم و اونم گفتش که بذار پس یه آماری بگیرم ببینم چند تا میخوام خبرت میکنم
خدایا شکرت بابت اینکه با دوستم رفتیم طبیعت قشنگ سردابه و اطراف سردابه
خدایا شکرت بابت اینکه پدرم خربزه خرید و خوردم و لذت بردم
خدایا شکرت بابت اینکه دوستم زرد آلوی خوشمزه و آلوچه شهریار خوشمزه که عاشقشم خرید و خوردم و لذت بردم [طبق درخواست ستاره قطبیم که نعمت های غیرمنتظره میخواستم که دریافت کردم خداروشکر]
خدایا شکرت که طبق درخواست ستاره قطبیم منو به زیباترین طبیعت هدایتم کردی
یه زمانی بود جمعه ها دلم میگرفت می دیدم همه میرن گردش و خانواده من اصلا اهل گردش نیستن و منو نمیبرند و یه عمری فقط خانوادم رو مقصر دونستم و اون زمان ها به هیچ جایی هم هدایت نشدم ولی وقتی خودم یکم تغییر کردم و رو خودم کار کردم و کار میکنم قدم برداشتم و میرم با دوستم و از طبیعت قشنگی که اطرافمه لذت میبرم حالا بدونِ مقصر دونستن خانوادم میرم طبیعت،خانوادم علایق خودشونو دارن منم علائق خودمو دارم و من مسئول زندگی خودم هستم خانوادمم هرکدوم مسئول زندگی خودشون هستن
خدایا شکرت بابت فراوانی چمن ها و زمین های زراعی که دیدم
خدایا شکرت اصلا من نمیدونستم تپه های زمین های کشاورزی وجود داشته باشه از دوستم پرسیدم گفت آره توش محصول کاشتن دیمی هست و نیازی به آبیاری نیست و از باران تغذیه میشن و محصول میدن خدای من شکرت بابت این همه فراوانی
خدایا شکرت بابت چند تا الاغ های بسیار زیبایی که دیدم قبلا که آگاهی نداشتم الاغ رو مسخره میکردم ولی حالا به چشمان زیبای الاغ ها توجه کردم که عجیب زیبا بودند
خدایا شکرت بابت اینکه چند تا اسب خوشگل دیدم عین برونی [به هر چه توجه کنی از اساسش وارد زندگیت میشه]
خدایا شکرت بابت فراوانی عدس ها و بلال ها و گندم ها و سیب زمینی هایی که تو زمین های فراوان کاشته بودند
خدایا شکرت بابت هوای آفتابی و ملایم امروز
خدایا شکرت بابت مرغ و خروس ها و غاز های بسیار جذاب و نازی که دیدم خدای من مرغ و خروس ها داشتند پشگل های گاو و گوسفند هارو تو زمین پخش میکردند و غذا واسه خودشون پیدا میکردند و میخوردند
خدای من غازها چقدر زیبا هستن چقدر خوشگل هستند چقدر قشنگ آب میخوردند خدایا شکرت
خدایا شکرت بابت فراوانی ماشین هایی که اومده بودند برای تفریح و لذت که این فراوانی تفریح و لذته
خدایا شکرت بابت اینکه به چه جای بسیار زیبا و رویایی هدایتم کردی که قبلا هم هدایتم کرده بودی و من اونجا رو خیلی دوس دارم اطراف سردابه هست یه سربالایی هست که کل شهر و روستا و زیبایی طبیعت زیر پاته [خداوند جهان رو مسخر ما کرده]
تصمیم گرفتم پیاده شم دوستمم پیاده شد خدای من چجوری توصیف کنم خدای من شکرت بابت صدای زیبای پرندگان و فراوانی انواع گلها و گیاهان و پوشش گیاهی
یه لحظه نگاه کردم دیدم دمنوش گیاهی گوزی گولاغی هست اونجا که خیلی فواید داره از دوستم نایلون درخواست کردم یه نایلون بزرگ داد و در زمان خیلی کوتاه کلی از اون گیاه چیدیم من و دوستم خدای من شکرت بابت این همه فراوانی خیلی دوس داشتم خودم برم بچینم اولین تجربم بود خیلی تجربه لذت بخشی بود نکته جالبش این بود که همه جا پر بود از این گیاه مفید که نمود فراوانیه
بابونه و گل های لاله هم بود خدایا شکرت
گوزی گولاغی انقدر بدی خوبی داره رنگ سبز روشن مات داره و جنس بسیار نرم و لطیف و مخملی خدایا شکرت که بهم حس لامسه دادی تا بتونم لمس کنم این گیاه رو
خدایا شکرت بابت کوه های قشنگ و تپه های سرسبز بسیار زیبا بودند
خدایا شکرت که من دوستم رو رها کردم و پیاده روی کردم تنهایی تو اون طبیعت زیبا و از تنهایی خودم لذت بردم
خدایا شکرت بابت ویوی زیبای شهر و ساختمان ها قابل رویت بود
خدایا شکرت بابت فراوانی آدم های خوب یه خانواده ای اومده بودند یه آقای مسن بود خیلی اصرار میکرد باید بیایید و چای بخورید چندین بار با روی خوش و مهربونی بهمون چای تعارف کرد خدای من شکرت
خدایا شکرت بابت گاو ها و گوسفند ها و سگ های فراوانی که دیدم
خدایا شکرت بابت کارخانه بزرگ تایر رو که دیدم داخلش پر بود از تایر قابل شمارش نبود این نمود فراوانیه
خدایا شکرت بابت اینکه یه جایی بود از دور دیدم کلی عسل تولید میکنند خدایا شکرت بابت فراوانی عسل و زنبور عسل و فراوانی فرصت ها
خدای من چه جاهایی تبدیل به فرصت شده این نمود فراوانیه
خدایا شکرت بابت اینکه از نزدیک گلهارو میدیدم لمس میکردم و یه جایی فراوانی کرم دیدم که دوستم گفت اینا تبدیل به پروانه میشن خیلی جالب و قشنگ بود و نمود واضح فراوانی
خدایا شکرت بابت تمام زیبایی هایی که هدایتم کردی و این چشمان زیبایم این همه قشنگی رو دید که واقعا قابل شمارش نیست و در کلمات نمیگنجه این همه زیبایی
و اما بریم سراغ آگاهی های این فایل قشنگ
معرفی بخش «چگونه فکر خدا را بخوانیم | دوره 12 قدم»
خانم شایسته عزیزم توضیح میدهند:
بخشی که امروز باهم بررسی میکنیم ارتباط زیادی داره با تغییر بنیادین باورهای محدود کننده ای که حاصل شناخت اشتباهمون از خداوند ،رابطمون با این نیرو و قدرتی که به زندگیمون بخشیده
مخصوصا باورهای محدود کننده مذهبی
چگونه فکر خدا رو بخوانیم در دوره 12 قدم
اگه بخوام باورهای محدود کننده رو تو سه دسته بگنجونم بنظرم عمده ترینشون باورهاییه که از مذهب ارث بردیم و پاشنه آشیل مشترک هممونه
این سوء برداشت ها در مورد رابطمون با خداوند،ترمزهای قوی رو تو ذهنمون نصب کرده و باعث شده
نتونیم خدا و ثروت رو کنار هم قرار بدیم نتونیم آدم خوب بودن و ثروتمند شدن رو کنار هم قرار بدیم
نتونیم راحت زندگی کردن و معنویت رو کنار هم قرار بدیم
نتونیم بپذیریم که فقط ما مسئول خوشبختی خودمونیم
نتونیم بپذیریم که ما در زمانهایی که شادیم و احساس خوبی داریم به این نیرو وصل هستیم
نتونیم خودمون رو لایق یه زندگی خوب در تمام جنبه ها بدونیم به همین دلیل زندگیمون در ترس و نگرانی میگذره
این باور مذهبی باعث میشه ما شرک بورزیم و هر چقدر بتونیم این باور رو اصلاح بکنیم به همون اندازه هم ارتباطمون با منبع اصلاح میشه و به آرامش واقعی میرسیم و نعمت ها خود به خود وارد زندگیمون میشه
ماموریت چگونه فکر خدا را بخوانیم در دوره 12 قدم بنا کردن باور توحید هست
توحید یعنی تمام اتفاقات زندگی من بدون استثنا حاصل باورهای خودمه
توحید یعنی جریان هدایت در هر لحظه جاریه و انتخاب با منه که به این هدایت وصل بشم یا راه ذهنم رو برم
توحید یعنی اعتبار تمام نعمتهای زندگیم رو به خداوند بدم نه به عوامل بیرونی
و هیچکس رو مقصر ندونم
فقط باورهای خودم رو مقصر بدونم
به جای گلایه جهادی اکبر برای تغییر باورام راه بندازم
این بخش از دوره 12 قدم به ما کمک میکنه تا فکر خداوند رو که همون قوانین ثابتش هست بخونیم
این بخش منطق هایی قوی از قرآن میاره که باورهای محدودکنندمون تغییر کنه
اون منطق های قوی از قرآن باعث میشه ذهن مقاومت نکنه و خلع صلاح بشه
کار کردن با این بخش باورهای لیاقت و فراوانی رو که مهم ترین باورهای قدرتمند کننده هستند رو در وجودمون میسازند
کار کردن با این بخش ترمزهایی رو از ذهنت حذف میکنه که باعث شده بود نتونی الهامات خدا رو تو زندگیت بشناسی و دریافتشون کنی
خانم شایسته عزیزم بی نهایت از شما سپاسگزارم بابت تدوین و فیلمبرداری فایل ها و تمام زحماتی که برای سایت میکشید
خدایا تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم
در پناه الله یکتا شاد وسالم وثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید
1 : روزی که میخواستم ازمون گواهینامه رو بدم اشتباها وارد سوار یک ماشینی شدم که اسم من تو لیست اون افسر نبود و همینجوری یه دور از من امتحان گرفت و من اون ازمون رو رد شدم و در اخر فهمیدیم که اسم من تو لیست نبود وعملا من میتونستم برم توی ماشینی که برای افسر من بود یه بار دیگه امتحان بدم و از اونجایی که دیگه ترسم ریخته بود و استرس نداشتم قبول شدم و این برای من خیلی معجزه باحالی بود
2 : من قبلا میخواستم با یک دختری وارد رابطه بشم که شدیدا فکر میکردم این ادم برای من ساخته شد و همه چی این فرد عالیه و لی بعد مدتی بدون حتی دلیل خاصی این رابطه شکل نگرفت و بعدها متوجه شدم که چقدر ما اصلا برای هم ساخته نشده بودیم و چقدر زمان و انرژی از من میتونست گرفته بشه
3 : من توی کاری که الان هستم به صورت اتفاقی به یکی از سلبریتی های ایرانی پیام دادم و اون هم جواب من رو داد و من تونستم نمونه کارامو بفرسم و باهاش کار کنم و این شد اولین بخش از این هدایت بزرگ که بعدا من با افراد بزرگتری اشنا شدم و براشون کار کردمو میکنم و من به این نتیجه رسیدم که چقدر اصلا همه چی پشت سر هم قشنگ توسط خدا انجام شد و من فقط به خدا ایمان اوردم و کار کردم و رفتم جلو
4 : داستان اشنایی من با دوستمم دقیقا یه پدیده هدایت توشه که توی تایم کرونا که همه چی به بن بست خورده بود من با یکی از دوستای قدییمیم دوباره دیدار کردم و از اون تایم به بعد فهمیدیمچقدر هم فرکانسیم و اون سر سر اغاز کلی تجربه جدید و تجربه باحال با اینکه من قبلا هم این فرد رو میشناختم ولی اون تایم ما باه م هم مدار نبودیم و باید یه تایمی میگذشت تا هم فرکانس بشیم و بعد تجربیات خوبی رو داشته باشیم
5:من تو حوزه گرافیک فعالیت میکنم و خیلی هم به این حوزه علافه دارم و داستان وارد شدن من به این حوزه هم اینجوری بود که یه روز داشتم داخل خیابون راه میرفتم و چشم افتاد به یه سی دی اموزش فتوشاپ و گفتم که حالا بیکار م بزار این رو هم یاد بگیرم و بعدش همینجوری پشت سر هم مراحل رو طی کردم و اصلا هم یه برنامه معیین برای این داستان نچیده بودم و توی دلم میگفتم بزار شروع کنم مسیر خودش میاد و اصلا هم اون تایم نمیدونستم همچین قانونی به اسم هدایت هست و اون کار رو به صورت ذهنی و باطنی انجام دادم و شد یکی از بهتری ن کارایی که تو زندگیم کردم
به نام رب یگانه فرمانروای هستی کسی که قدرت آسمان ها و زمین در دستان اوست.
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راه نمایی
درود و سلاااام بر استاد عشق بر خالص و بی ریاترین استاد من بهترین شخصی که در زندگیم باهاش آشنا شدم و درود و سلام بر بانوی پاک و الهی و زیبا مریم شایسته ی عزیز.
استاااد جانم مریم جاانم بزرگترین سپاسگزاریه من آشناییم با شما دو عزیز هستش.پروردگارم بابت شنوا شدن گوش قلبم برای شنیدن این آگاهی های پاک و ملکوتی از زبان این دو بنده ی صالحت با تمام قلب و روحم سپاسگزارتم.
استاد من و همسرم با دیدن این فایل و گوش دادنش برای بار دوم در چند روز اخیر برای من و بار اول برای همسرم که مصادف باشه با الان و همزمانی های شگفت انگیز پروردگار کلی اشک ریختیم و غرق لذت و نور و آگاهی شدیم.
پروردگارم ازینکه لایق و هم مدار این آگاهی ها قرار گرفتم ازت سپااسگزارم.
وااای استاد شما از همزمانی هاتون در سفر الهی به دور آمریکاتون گفتین من باید از همزمانی های سفر الهیمون به ایران عزیزمون بگم براتون.
از رب العالمین میخوام بهم توانایی بده تا هرآنچه که باید رو بگم ازین شگفتی ها و ازین سفر پر از همزمانی ها که لحظه لحظش رو چه از قبلش چه شروعش و چه در حینش و چه در پایانش دیدیمو لذتشو بردیمو تجربه کردیم.
اول اینو بگم استاد چقدر خوشحال شدم که این فایل رو دیدم چون یادم اومد من هم اون روزها که شما در سفر بودین من هم عامدانه اینستاگرام رو دی اکتیو کردم و همسفر شما درین سفر الهیتون شدم و چقدر لذت بخش بود اون روزها.
یادم اومد من هم تو همون کشور زیبا زندگی میکردم اما تجاربم و زیست من متفاوت شد از عمومی که توجهشون به چیزهای دیگر بود و من غرق لذت بودم از زندگیم و با هدایت های خداوند فرصت تجربه ی زندگی در کشور دیگه با همسری از جنس نور ملاقات انسان های فوق العاده و خلق یک محیط امن و آرام برای داشتن فرصت تمرکز روی خودم و زندگیم و خلق رویاهامو بدست اوردم و اون روزها منم اونجا نبودم.هرچند که ایمان دارم فاصله ی مکانی هم اهمیت نداره اگر آدم روی خودش کار کنه میتونه اگه تو شرایط بیرونیه به زعم دیگران بد هم باشه بهشت رو تجربه کنه و همینطور بالعکسش هم صادقه.
خدایا شکرت رب من شکرت
استادم مریمم ممنونتونم
خوب بریم که براتون تعریف کنم
استاد خوشگلم من دلتنگ خانوادم بودم حدود یک سال و هفت ماه بود که از نزدیک ندیده بودمشون هرچند که بی نهایت از خداوند سپاسگزارم بابت اینترنت و فرصت تماس تصویری که چقددددر این دوری قابل پذیرش و هضم میشه.
با وجود دلتنگیم شرایط کار و دانشگاهمون جوری نبود که بتونیم رفتن به ایران رو الویت قرار بدیم اما من باز تو یکی از صحبتامون پیشنهادم رو برای رفتن به همسرم دادم و ایشون دیگه قاطعانه گفت که الویتمون الان کارمونه و برای عید میریم.
من پذیرفتم اما یه کانکشن زدم با رب العالمین و گفتم ببین خدا جونم حالا که اینجوره و از قضا منم خالق زندگیمم و تنها باید درخواست کنم و تو سریع الجابه هستی من یه سفر ازت میخوام به ایران و دیدن خانواده با سوغاتی های برند و مهمونی های خفن که همه دوس داشته باشن دعوتمون کنن و من بهشون وقت بدم و حساابیم بهمون خوش بگذره و تاااازه هزینه هاشم با خودت.تمااام شد و رفت.
به تولدم که نزدیک میشدم درخواسته رو مادیفای میکردم و میگفتم خدایا من که به خواستم نچسبیدم هر چه از دوست رسد نیکوست اما کادو تولدمم مد نظر داشته باش که دیگه من یاد گرفتم که دارم از چه کسی درخواست میکنم و نه کم میخوام و نه به کم راضی میشم.
خلاصه کارای ما به سمتی پیش رفت که من عملا میدیدم رفتنمون برای همون عیدم داره کنسل میشه اما باز من تمرکزم رو کارمون بود و تلاشم برای لذت بردن از یکایک لحظات زندگیم بود.
برای سوغاتی هم من گفتم با آرامش میرم کم کم خریدامو میکنم که اگه رفتنی شدیم هول هولکی نشه و از خریدام لذت ببرم. از همزمانی های خریدامون چی بگم که عالییی شدن از جاهای فوق العاده برای تمام عزیزانمون خریدای شیک و با کیفیت کردیم و حسابی لذت بردیم اوونم با چه قیمتایی که گمونم خود ترکا هم ندونن کجا میشه این خریدهارو کرد.
یه شبش رو که ساعت 9 شب اون سمتا تاکسی پیدا نمیشد البته به گفته ی راننده اوبر من به خدای عشقم درخواسته یه راننده میان سال یکم تپلی مو جو گندمی خوش رو و خنده رو داده بودم که در صدم ثانیه که درخواست اوبر رو دادیم قبول کرد و وقتی رسید گفت من اتفاقی رد میشدم کی این موقع شب اینجا درخواست اوبر میده پیدا نمیشه که :)))))))))
خلاصه یه مسیله کاری برامون پیش اومد که یه وقفه بین کارمون میفتاد همچنین بین ترم شد و یهویی همه چیز روااال شد.شب جمعه تولدم بود.یعنی 20 بهمن.
دوشنبه عصر یهویی دیدیم همه چیز رواله و خدا به دلمون انداخت بریم
حالا من قبلنا بلیطا رو چک میکردم دیگه حدودا 3 تا 7 و گاها بیشتر تلورانس داشتن.اومدیم بلیطا رو چک کردیم دیدیم اواااا بلیطا حدود 2 و یک و خورده این.گفتیم نه بابا گمونمون باس بریم.
کم کم این تصمیم در ما شدت میگرفت تا اینکه از هر جنبه ای بررسی کردیم دیدیم موندمون الان اینجا بی فایدست میتونیم بریم ایران خانواده هارو ببنیمو حسابی خوش بگذرونیم و این شد که گفتیم آغا میریم قیمت بلیطم مهم نیست هر چی شد مهم نیست.چون تومنمون کافی نبود و برای انجام تبدیل ها باید یه دسترسی به ایران میداشتیم و دیر وقت بود و از قبل هماهنگ نکرده بودیم خرید بلیط به فرداش موکول شد.
گفتیم خدایا قشنگ مشخصه داری جوری میچینی که باز مثل همیشه چیزی جز اشک شوق و شگفت زدگی از تجربه ی نعمتهات و همزمانی هات و سپاسگزاریه ما در حد توانمون نموونه.
عشق جانم که با آرامش خوابید ولی من از هیجان تا صبح به زور شاید 3 ساعت خوابم برد هی بیدار میشدم پروازارو چک میکردم که ببینم پر نشن یا بلیطا چند میشن.اصن همچین قیمتایی ندیده بودیم.
خلاصه صبح که بیدار شدیم و اومدیم که بلیط بگیریم دیدیم پرواز مد نظر ما شده 750 هزار تومن.هی صفر هارو میشمردیم که مگه میشه آخه
من واقعا نمیدونستم چی بگم ازین شگفتی ها و همزمانی ها.خدایااا شکرت.
من اگه خدا یک تومنیم بلیطمونو اکی میکرد برام قابل هضم نبود از اینجور اجابت کردنش ولی قربون عظمتش برم که همیشه سنگ تموم میذاره برام.
این قیمت بلیط مثل یک پوینت و نشونه بود برای من.مثل یه مهر تایید بر بندگیم و ربوبیتش.
نهایتا برای چهارشنبه عصر بلیط رو گرفتیم و سر شب وسط بازی فوتبال ایران و قطر رسیدیم تهران تو شرایطی که وسط تعطیلیای طولانی ایران بود و تمام پروازها قطارها و اتوبوس ها به کرمان پر بود و از قبل رزرو شده بودن.
به محضی که رسیدیم راه افتادیم به سمت پایانه جنوب و من اونجا یهو شک افتاد به دلم و به همسرم گفتم اگه بلیط گیرمون نیاد چی؟ ایشونم که دیگه به لطف خدا به حدی این آگاهی های ناب با ذات پاکش هماهنگه که اگر جایی من یکم برم تو جاده خاکی اون قانون رو یادآوری میکنه و همینطور من برای ایشون اگر لازم باشه، گفتن نگران نباش خدا دو تا صندلی برا جفتمون گذاشته کنار و گفتم اره درست میگی.همون موقع یهو یه بنر بزرگ زده بود تو بزرگراه قالی کرمان و یادم اومد به داستان مهاجرت شما به آمریکا استاد جانم که مریم جانه شایسته در فرانسه عکس مجسمه آزادی رو تو مسیر سفارت آمریکا دیده بود و به عنوان نشونه از درست شدن کارتون برای مهاجرتتون به آمریکا ازش یاد کرده بود. گفتم خدایا چقدر قشنگ باهام حرف میزنی و نشونه میفرستی و مراقبمی دلم نلرزه و گرم باشه به حضور و مراقبت هر لحظت.نشونه هارو جوری که من بفهمم برام میفرستی سپاسگزارتم.
همزمانی هاشو بخوام بگم فوتبال ایران و قطر ،نرفتن اتوبوس ساعت 7.5 عصر به سمت کرمان و هیاهوی توی ترمینال جنوب بخاطر فوتبال ترافیک شهر و نهایتا رسیدن به موقع ما به پایانه یعنی حدود ساعت 9 شب.
برای مطلع شدن از وضعیت بلیط ها که آیا کسی کنسل کرده یا نه با 4 تا چمدون سنگین داشتیم رد میشدیم که میبایست بریم طبقه بالا.از چند نفر پرسیدیم در ورودی رو که داشتیم به همون سمت میرفتیم یهو یه آقاهه به اندازه 10 ثانیه جلومونو گرفت گفت کجا میخواین برین و وقتی به مسیرمون ادامه میدادیم و باهم میگفتیم حالا من بمونم کنار چمدونا و همسرم بره سوال کنه چون همه میگفتن باید از پله ها برین بالا یهو دیدیم سمت راستمون یه آسانسور درش باز شد.
یعنی این همزمانی بهم نشون داد که ببین بنده ی من حتی برای حمل چمدوناتونم حواسم بهتون هست و فقط توجه کنین به نشونه ها و قدم برداین و لذتش رو ببرین و مدیریتش با من.
ببینین استاد جانم این در آسانسور که یهو باز شد برای من حکم شکافته شدن رود نیل برای حضرت موسی رو داشت.ما رو ابراااااااا بودیییییییم.
نهایتا در اوج ناامیدی که دیگه میخواستیم بریم برای هتل گرفتن اقدام کنیم یهو یکی داد زد مسافرای کرمان برن سوار شن اتوبوس داره حرکت میکنه.
من دیگه دیدم همسرم خستست گفتم من برای یبار دیگه سوال کنم و آقاهه گفت برین پای اتوبوس با خود راننده صحبت کنید.
سریع با آسانسور رویایی که انگار کسی ازش خبر نداشت رفتیم پایین و دیدیم واویلاااا حداقل 20 نفر وایسادن پای اتوبوس که اگه کنسلی داره جای اون شخص برن.نگا کردم به آسمون یه ستاره دیدم چشمک میزد و حس کردم خدا بهم میگه نگین تو مثل این ستاره ی تو آسمون، نگین این زمین منی امشب نگران نباش بسپرش به من.دلم قرص شد.
یهو راننده اومد به همسرم گفتم من میخوام باهاش صحبت کنم و ایمان داشتم خدا این بندش رو قراره وسیله کنه برای ما.به محضی که گفتم یه سکوت کرد و گفت من امشب شما دو نفر رو میبرم.
تا لحظه حرکتش خیلی ها دورش رو میگرفتن و از تو شلوغی یه نگاه به من و همسرم میکرد و یه سر کوچیک تکون میداد که نگران نباشیم و جای ما محفوظه.
خدااای من هیچ زمان فکر نمیکردم از سوار اتوبوس شدن انقدر ذووق کنم .
ساعت 9.5 به محضی که ما سوار اتوبوس شدیم اتوبوس حرکت کرد و در دو تا جای قشنگی که خدا برامون کنار گذاشته بود نشستیم.مسافرا از ساعت 7.5 تو اتوبوس نشسته بودن که ما سوار شیم و حرکت کنیم.اتفاقا مسافرای کناریمون گفتن شما کجا بودین که تا نیومدین اتوبوس حرکت نکرد :))))))
من و عشق جانم تجربه سفر اتوبوسی هم به رزومه مون اضافه شد و تو هم گره خورده بودیم دیگه ولی با اینکه تا کرمون نشد بخوابیم اما غرق ذوق بودیم و تو مسیر کلی باهم گفتیمو خندیدمو سریال دیدیم.
تو مسیر مجددا از راننده تشکر کردم و گفتم شما وسیله ای شدین که منو شب تولدم بعد از یک سال و هفت ماه به خانوادم برسونید و گفت ااا تولدته و گفتم بله تبریک گفت و بعد از چند دقیقه اومد سمت ما و به من هدیههه داد.
البته که من درخواست هدیه از زمین و زمان رو به مناسبت تولدم در بازه زمانی یک ماهه رو به رب العالمین داده بودم و از تحقق یکی یکیشون غرق لذت بودم و حسابی پذیرا بودم برای دریافتشون از ریز و درشت.
استاد جانم تقریبا ظهر رسیدیم و خانواده همسرم رو دیدیم و شب تولدم شرایط رو سنجیدیم و یک سورپرایز خفن برا مامان بابام تدارک دیدیم و خدا همه چیز رو حسابی قشنگ برامون مهیا کرد و من به آرزوم که بودن در کنار خانوادم در شب تولدم بود رسیدم.دیدن صورتای عزیزانم از نزدیک و ذوقشون و اون آغوش های الهی و جیغ های از فرط خوشحالیشون از دیدنمون بزرگترین هدیه ی شب تولدم بود.خدایا هزاران باار سپاسگزارتم.خانواده ی کوچیک ولی پر از حس و حال عاشقانه ی الهیمون باز دور هم به لطف خدا جمع شدیم.
دیگه مامان عزیزم که از بزرگترین نعمت ها و ثروت های زندگیه الهی و زیبای منه شد دستی از دستان خدا تا برای دو شب آیندش بهترین شبها رو برام رقم بزنه.
همون شب کیک تولد برای شب بعدش برام سفارش داد و ترتیب یه مهمونی برای شب جمعه رو به اتفاق خانواده همسرم و خودمون رو داد و حسابی خوش گذشت و کلی هدیه گرفتم، برای روز بعدش مهمونی دوره ای که برای خانمای فامیل رو بود برگزار کرد و من تمااام عزیزانم رو دیدم و چقدر لذت بردم.
ضمنا سوغاتی هارو که دادیم و لبخند خوشحالی عزیزانمون هرچند که دایما تکرار میکردن که آخه چراا زحمت کشیدید مارو سرخوش کرد ازینکه با عشق به خریدای عالی هدایت شدیم و از لحظات خریدمون که یادآور فراوانی و ثروت بی انتهای خداوند بود که بی حساب به بندگانش میبخشه حسابی لذت برده بودیم و اینکه به لطف خدا تونستیم باعث انتقال احساس ارزشمندی به عزیزانمون بشیم کیفور بودیم.خدایا شکرت.اون لحظه که خرید میکردیم دایم به خودم میگفتم خدایا من از جنس توام دوست دارم انقدر بهم ثروت بدی که بتونم برای باور فراوانی و ثروت بی حساب و بی پایانی که بهم دادی و میدی منم هدیه بدم به دیگران و از این کار لذت میبرم چون از جنس خودتم و این حس چقدر برای رشد من لازم و لذت بخشه و بیشتر باعث میشه باور کنم ثروتت جاریه و به راحتی وارد زندگی زیبای من میشه.
البتههه اینم بگم که بخاطر بودنمون در دوره قانون سلامتی با اینکه من کلا اندام متناسبی داشتم اما تغییرات به شدت محسوووس بود و خدارو شکر با اینکه بعضیا میگفتن وااای دیگه خیلی لاغر شدی یکم کربوهیدرات بخور صورتت ریخته اما من به شدت عاشق این اندام و شیپ تراشیده جدیدم هستم و عاشق حالت صورت جدیدم هستم و خدارو شاکرم برای این سطح انرژی و زیبایی ظاهری و اندام که به لطف این دوره بهش رسیدم.والااا الان مدلای 2024 جلوی من و همسرم باید درس پس بدن
به لطف این مهمونی دور همی که مامانم ترتیب داد به خواسته ی بعدیم که دعوت شدن و دیدن فامیل بود دست یافتم و بعد از اون روز دیگه دقیقا وقت میدادم بهشون :))))))
همه به لطف خدا با اصرار و محبت دعوتمون میکردن و به لطف خدا و قانون هم مداری ها و هم زمانی ها جوری همه چیز پیش میرفت که دیدارهای خاصی شکل میگرفت یا تایم بودن افرادی که هم مدار هم نبودیم یا پیش نمیومد یا کوتاه میشد یا محوریت صحبت ها به سمت خواسته های ما میرفت و حساااابی خوش گذشت و لذت بردیم.
دقیقا متوجه این صحبتتون میشم مریم جانم که میگین اگه خودمونم بخواهیم نمیتونیم در جایی و فرکانسی خارج از مدارمون قرار بگیریم حالا چه موقعیت مکانی چه زمانی چه هر شرایط دیگه ای باشه.
دو نفر از دوستان هرچه تلاش کردن که با ما قرار بذارن و هم رو در تایم بیشتری ببینیم آخر نشد که نشد و من زمانیکه در حال جمع کردن هدایای رویاییمون و بسته بندیشون بودم برای گذاشتن توی چمدونا این فایل رو میشنیدم و با تمام وجودم متوجه این جمله ی الهیتون شدم.خدایا شکرت.
همچنین یکی از اعضای خانواده رو که فکر نمیکردم ببینیمشون به طرز شگفت انگیزی با کلی احترام میهمانشون شدیم و چقدر خوش گذشت و لذت بردیم و چقدر در مورد قانون باهم صحبت کردیم و البته که ذکر خیرتونم اونجا بود استاد جانم.من با این عزیزان تقریبا هم زمان باهم با شما آشنا شده بودیم و حسابی حرف برای گفتن باهم داشتیم.جالبه به همسرم با اینکه بار اول بود که همدیگه رو از نزدیک دیده بودن میگفتن انگار سالهاست شمارو میشناسیم.
از همزمانی و هدایت های الله مهربان چی بگم دیگه که تمام کارهامون مثل ساعت پیش رفت و با لذت و خوش گذرونی.
برای برگشت به تهران چون تایم برگشتمون قطعی نبود و توی اسفند ماه بود مجددا نه پرواز بود نه قطار و ما دیگه یک بار سفر اتوبوسی رو کامل کیفشو برده بودیم که نخوایم مجددا تجربش کنیم :))))))))))))
به لطف رب العالمین و دستان پر از مهر و برکتش به واسطه ی یکی از دستان الهی که اتفاقا رابطه ی قلبی عمیقی باهم داریم و اون عزیزان هم درین خانواده ی الهی عضون پروازمون به تهران مهیا شد.
پیشنهاد هتلمونم که کجا بریم در مکان مناسبش از طریق برادرم بهمون پیشنهاد شد و باز هم در یک همزمانی قشنگ اطاقمون به یک اطاق سه تخته با فضای بهتر و عالی تر با قیمت اطاق دابل منتقل شد و دیگه ما برامون این مسایل روتینه زندگیمونه و من همچنان در حال دریافت هدایای بی انتهای تولدم از جانب رب العالمین بودم.خدایا شکرت رب بی انتهای من.
آهااان اینو یادم رفت بگم.در یک زماان مناسب مایی که تلویزیون نمیبینیم و در کل اصلا تو خونمون تلویزیون تهییه نکردیم حالا دیگه تو سفر هم بودیم فقط یک مین تلویزیون دیدیم اونم حین اخبار در منزل پدرم که باید میشنیدیم ارز مسافرتی از 500 دلار به 1000 دلار تغییر کرده.
من دیگه صحبتی ندارم :))))))))))))))
خلاصه کارمون تهران به عالی ترین حالتی که میشد انجام شد و بماند راننده های اسنپی که ملاقات میکردیم و از قرارهای ملاقاتیمون که به لطف خدا عالی بودن.نهایتا ارز مسافرتیمونم گرفتیم که گمونم فقط خدا اینو برقرار کرد که درخواست من رو اجابت کنه و ما بگیریمش آخه گویا میخوان مجددا برش دارن و شایدم برش داشتن
بهرحال وقتی سپردیم به خدا اینکه در بهترین زمان در بهترین مکان باشیم رو با گوش دل سپردن به الهاماتش تجربه کرده بودیم و باز هم تجربه کردیم.از خدا میخوام ایمانم و شناختم بهش قویتر و بیشتر بشه.
نهایتا نه تنها کل سفرمون مهمون رب العالمین بودیم بلکه کلی هدیه هم گرفتیم و برگشتیم به مامن الهیمون.
خدایاااا سپاسگزااارتم.
استاد عشقم واجب دونستم بر خودم که این رد پا رو اینجا بگذارم هم اول برای خودم که بعدا بتونم بیام و بخونم و فراموشم نشه که خداوند چطور هر لحظه هوامو داشته وهدایتم کرده و هم اینکه شما هم بخونید و لذت ببرید و هم اگه نشونه ای برای قوت قلب اعضای خانواده ی الهیم بود در وقت لازم بهش هدایت بشن.
خدایا شکرت برای این توان و این انرژی و این عزم راسخی که بهم بخشیدی تا به اذن و اراده ی تو این جملات رو از طریق وجود و قلب و روح بزرگ و بدن ارزشمندم به تحریر دربیارم.
در پناه رب کسی که قدرت آسمان ها و زمین در دستان اوست باشید.
سلام خواهریمممم الهی قربووون خودت و کامنتای خوشگل و مقدست برم … یه سری کامنتا به خدا حقشونه کامنتای برتر بشن و دقیقا کامنتای تو جزو هموناس برای من … چه قدر لذت بردم از کامنتت از توحید عملی ات هم خودت هم همسر عزیزت … چه قدر قشنگ درک کردم اونجایی که گفتی گاهی من میزنم تو جاده خاکی همسرم خوب قانون رو بلده و به یادم میاره و برعکس … دقیقا رابطه ی من هم با حسین همینطوره گاهی من میزنم جاده خاکی و اون با صدای ارامش بخشه الهیش جوری منو تیون میکنه و قانون رو به یادم میاره انگار خدا از زبون اون داره باهام حرف میزنه و گاهی هم برعکسه من به اون قوت میدم … و درک کردم اون حس قشنگو ناب رو … عاشق خودتو شوهر نازنینتم و چه قدر کامنتت برام الگو شد همیشه خودت هم برام الگو بودی و هنوزم هستی … بهت افتخار میکنم که اینجور داری متعهدانه پیش میری
میبوسمت خواهر گلم انشالله یه روزی میرسه من حضوری من از هدایتها و نشانه های خداوند برای سفرم به استانبول برات میگم .(◍•ᴗ•◍)*。( ◜‿◝ ) عاشقتم میبوسمت که ابنقدر ماهی اینقدر گلی اینقدر قلبت و روحت پاک و خداییه
درود و سلام نگار خوشگل و عزیزم.سلام بر تو با این روح بزرگت
عشقه خواهر انقدر دوست داشتم بیام برات پیام بذارم و تحسینت کنم بابت این تعهد روزانه و همیشگیت و این توحید عملیت که اینجور شجاعانه داری ادامه میدی
منم بهت افتخار میکنم عزیزکم
حسابی برام درس داری حسابی از خوندن همیشه ی کامنتات لذت میبرم و ایمان دارم در بهترین زمان و مکان همدیگه رو میبینیم
اومدنی به ایران همش بهت فکر میکردم
میگفتم هم پاره ی ارزشمندم داره جوری فاندامنتال زندگیشو باورهاشو میسازه که من رو به وجد آورده حتی گاهی میگم کاش منم هم سن تو با این آگاهی ها آشنا شده بودم.
میدونی وقتی اصل رو میفهمی دیگه همه چیز فرمولش یکیه و زندگی برات جدای از ظاهرش لذت بخش و روال میشه و میفهمی نقشت تو این زندگی چیه و دست و پای الکی نمیزنی
یاد میگیری کجا انرژی بذاری و اون وقته که به قول استاد جان چرخای زندگی نرم و نرم تر میچرخه
نگار خوشگلم دوست دارم و ایمان دارم به قول استاد وقتی حالمونو خوب نگه داریم و در مسیر درست اونی که قلبمون بهمون گواهی میده قدم برداریم خیلی زود و راحت از بدنه ی جامعه جدا میشیم و هیچ نیازی به تقلا و رقابت نیست
برات بهترین ها رو از رب العالمین خواستارم
برات اون زندگی رو از خدا آرزومندم که هر لحظش رو از ذوق لبخند بزنی
خوش بدرخشی خوشگلم
به امید دیدار هر چه سریعترت
به آقا حسین گلمونم سلام منو برسون که حسابی براتون خوشحالم عزیزای دلم.
به نام خدایی که اگر ایمان بهش داشته باشی از بی نهایت طریق کمکت میکنه تا به خواسته ات برسی حالا میخواد خواسته ات بزرگ باشد با کوچک او قدرته مطلقه
سلام و صد سلام به نگین عزیزم خواهر توحیدی و دوست داشتنیم
واقعا بیشتر کامنتها رو باید قاب طلا گرفت من تحسینت میکنم که در مسیر زیبای ایمان و توکل قدم برمیداری با همسر گلتون
خدارو شاکر و سپاسگزارم بابت این دوستان عزیزم که سراسر عشق و زیبایی هستن
نگین عزیزم کامنتتو دوبار خوندم خیلی حسه خوبی به من دست داد لذت بردم از ایمانت از توکلت به خداوند بزرگ و بلند مرتبه که وقتی چیزی ازش با ایمان میخوای تا تو رو به اون هدف نرسونه دست بر دار نیست حتی لحظه آخر برسه باید امیدمون رو از دست ندیم
چقدر قشنگ نوشته بودی که چطوری هدیهاتو آروم آروم خریدی کارهاتو انجام دادی بدون نگرانی بدون ناامیدی
چقدر قشنگ هدایت شدی شب تولدت کنار عزیزانت بودی
اینا همه قدرته اوست که به راحتی همه رو انجام میده باید قدرتشو باور کنی و بپذیری که اوتوانایی و قدرت داره که شما و همسر تون اینو پذیرفتید و تسلیم بودین در برابر قدرتش و قشنگ و زیبا و آسون و راحت هدایت شدین در کنار خانواده های عزیزتون باشین و اونا سورپرایز کنین و اشک شوق بریزین
تحسینتون میکنم برای بار دیگر که در مسیر توحید و یکتا پرستی قرار دارین
خوشحالم که با شما دوستان آشنا شدم
و درس ایمان و توکل رو بهتر یاد میگیرم و از نتایج زیباتون درس میگیرم
خدایا شکرت سپاسگزارم
از شما دوست عزیزم هم تشکر میکنم بهترینها نصیبت نگین عزیزم
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته بزرگوار و همه دوستان و عزیزانم
استاد بعد از چند وقت توانستم بیایم سری به سایت بزنم و میخواستم سفر به دور امریکا را ببینم تا تمرکز و انرژی بیشتر بگیرم حسم گفت همین فایل اخر را ببینم
این فایل برای من بود و تائیدی بر مسیر درستی که ادامه می دهم خدا را صد هزار مرتبه شکر
اول عرض کنم که در خصوص حوادث اخیر ایران با توجه به پیشینه ایی که داشتم و محل پرسش زیادی بودم که موضع من چیه ؟خدا را شکر چقدر از شما اموخته ام و عمل کرده ام و دیدگاهم کاملا منطبق با سیره و روش شما شده و نتیجه اش در تمام ابعاد برایم در زندگی مشخص و در دسترس هست واز توجه به ناخواسته ها و جنجالهای پوچ جدا شده ام و گفته ها و نظرات دیگران برایم بی اهمیت شده است ،اما استاد عزیز
مهم تر از ان تمرین کنترل ذهن در این یک ماه گذشته بود که بخش زیاد ان را مرهون اموزش های شما هستم که همین جا قلبآ تشکر می کنم
موضوع از این قرار بود که در قسمت ۱۴۵ سفر به دور امریکا نوشتم که به زودی از کشورهای آسیایه میانه و شهر سمرقند برایتان می نویسم
مقدمات سفر فراهم شده بود و حتی دو هزار دلار برای ویزا و هزینه های اولیه پرداخت کرده بودم ولی بدلیل بیماری مادر عزیزم قلبم گفت نرو سفر و نشانه هایی قوی هم برایم امد که الان باید کنار مادرم و در خدمت مادرم باشم
مادری که عاشقانه دوست اش داشتم و با عشق دست بوس اش بودم و الان که این مطالب را می نویسم ده روز هست که روح بزرگش پر کشید و از دنیا رفت،زنی موحد ،خوش اخلاق و بزرگ در حالی چشم بر جهانبست که دستم زیر سرش و با ارامش مثال زدنی پرواز کرد ،استاد عزیز من به جرات می گویم حداقل در چهل سال از زندگیم یک اخم حتی در دلم با مادرم نداشتم و یک رابطه فوق العاده و عاشقانه داشتیم البته هنر و جذب او بود که اگر بخواهم بنویسم چند جلد کتاب خواهد بود!و چقدر خوشحالم که خداوند هدایت کرد که به سفر نروم و به نشانه های خداوند اطمینان کردم و امروز سبک بالم و آرامش دارم که اگر رفته بودم خدا می داند که چه ناراحتی ها برای خودم و مرحوم مادرم و عزیزانم بوجود می امد
،الان که می توانم بنویسم و خودم را کنترل کنم نیز بخش خیلی زیاد از ان را باز مرهون آموزشهای شما هستم و همینجا تشکر می کنم و خدا را سپاسگزار وجود نازنینتان هستم
تماشای این فایل و توصیف نشانه ها و هدایتها و مهم تر فضای بسیار زیبا و حس روحانی که داشتیدو اشعار مولانا در اخر فایل حال معنوی من را صد چندان کرد
سفر لذت بخش و پر برکت داشته باشید از خداوند سلامتی و طول عمر با عزت برایتان ارزو می کنم
ما خانوادگی در مسیر اموزشهای شما زندگی لذت بخش وموفقی داریم خدا را شکر 🙏🙏
این حس متقابل هست شما هم فوق العاده هستی و خانواده دوست داشتنی دارید به دوستی با شما افتخار می کنم
بله مادر بسیار نازنینی داشتم که از پیش ما رفت و جالب اینکه خودش می دانست و چه زیبا رفت و خدا را شکر که با ارامش رفت و الان ما هم ارامش داریم و انشاالله در مسیر آموزه های استاد سریع تر اهدافمان را از جمله سفر را محقق می کنیم
خیلی خوشحالم ک هدایت خدا باعث شده من در کنار شما باشم
از این بابت هرچقدر شکر خدارو بجا بیارم بازم کمه
دقیقا امروز در حال مسافرت بین شهری هستم برای خونوادم آهنگ گذاشتم ولی خودم در سایت درحال کسب آگاهی الهی بینظیرم😁
باید بگم ک طی مسیر داشتم آیه الکرسی رو از حفظ قرائت میکردم و آرامش نداشتم و از خدا درخواست آرامش کردم ب ۳۰ثانیه نرسید یه لحظه یادم اومد ک اینترنت دارم و انگار بهم گفته شد برو به سایت
وای خدامن چقدر این جهان پر از هدایت و پر اتفاقات عالیه(الان دقیقا بیشتر از قبل این جمله استاد رو درک میکنم ک میگن:«انسان در هر لحظه در حال هدایت شدنه»این جمله رو باید با طلا و جواهرات گرون قیمت نوشت)
خلاصه ماجرا وارد سایت شدم و دیدم یه فایل جدید روی سایت قرار گرفته و دقیقا درمورد هدایت هست….
چی بگم آخه…
خیلی وقتا از هدایت خدا ،آدم نمیدونه چی بگه ک بتونه توصیف کنه این حال و هوایی که الان داره، این دقایقی که توش قرار گرفته….
فقط و فقط باید شکر کرد ک بازم هدایت بشیم به چیزای خوب
فقط از خدا میخوام همه رو به زیبایی ها و لذت بیشتر ((هدایت))کنه
الان صبح جمعه است و جالبه تا از خواب بیدار شدم با خودم نیت کردم که مثل استاد که میگن تا بیدار میشن و اول کامنت های سایت میخونن، منم با تماشای یکی از قسمت های سفر به دور آمریکا و توجه به زیبایی ها، روزم شروع کنم. چون روزای دیگه حتما شکرگزاری مینویسم یکم با خدای خودم تا بیدار میشم حرف میزنم و تمرین ستاره قطبی رو انجام میدم و بعد میرم به محل کارم
ولی وقتی اومدم تو سایت، نمیدونین چقدر ذوق زده شدم تا دیدم یه قسمت جدید از سفرنامه اومد بالا و اونم با این تصاویر روحانی و زیباااااا😍و استاد خوش تیپم😍😍
خدایا شکرت چقدر صحبت هاتون، چقدر حس بی نظیرتون صبحم و حالم و روزم رو ساخت و یک ساعت تمام توجه ام به این زیبایی شگفت انگیز و شن های زیبا و کلام ناب و شیوای شما در مورد جهان،خدا و پیدا کردن خودمون فوق العاده بود.
هر چقدر من تو فایلهاتون این جملات در مورد جهان و خداوند میشنوم انگار بازم کمه و همش تشنه ام تا بیشتر بشنوم و بیشتر بتونم توجه کنم به حال خوب شما دو عزیز، و صحبت های نابتون که برای من مثل طلا میمونه
استاد عزیزم و دوستان عزیز من این رهایی و به خدا سپردن رو تجربه کردم و با پوست و استخون لمسش کردم. چندین بار پیش می اومد تو زندگیم که بارها خودم تصمیم میگرفتم،برنامه ریزی میکردم،حساب کتاب میکردم و یه کاری رو پیش میرفتم و انجام میدادم و بارها به شکست سخت منجر میشد.
در واقع میشه گفت که همسرم سالها بیکاربود و همیشه از من میخواست که من براش راهها رو پیدا کنم منم از خداوند میخواستم ولی بازم خودمون می نشستیم برنامه میریختیم؛ یکبار کامیون خریدیم که کار کنه و همش ضرر بود و کلی بدهکار شدیم. یکبار با ماشین شخصی تو اداره جات استیجاری مشغول شد و بارها و بارها کارهای دیگه که هیچوقت آرامشی تو کاراش نداشت و این احساس تو خونه هم حاکم میشد.
به مرحله ای رسید که با استرس هاش بیماری سختی گرفت که مفاصل بدنش شروع کرد به تخریب شدن و چون نمیتونست باز تو خونه بیکار باشه حتی یهو تصمیم گرفت که مهاجرت کنیم که شاید با یه کار ساده ی نگهبانی بتونه فقط مشغول باشه.
ولی من چون علاقه ای به مهاجرت به یه شهر شلوغ و پر دغدغه نداشتم نا خودآگاه و با تمام وجودم راه میرفتم، رانندگی میکردم و یا در هر حالتی میگفتم خدایا دیگه این مغز پوک من نمیکشه، تو من هدایت کن به هر مسیری که خیر باشه
اگر قراره مهاجرت کنیم که خودت بچین
اگر قراره که بمونیم بازم خودت بچین تا کاری و شغلی داشته باشه.
باورتون بشه دوستان که در عرض یک هفته خداوند خیلی زیبا ما رو هدایت کرد به یه جشن تولد تو یه فضای سنتی که همونجا هر دوی ما الهام ساختن یه اقامتگاه بومگردی رو گرفتیم و موندیم تو همین شهر و روستایی که هستیم و یه بومگردی زیبا که باز هم مراحل ساختش کاملا هدایتی بود رو اجرایی کردیم. و چقدر نعمت و فراوانی و آرامش بعد از ساخت اقامتگاه که هدایت الله بود تو زندگیمون جاری شد.
خداوند رو شاکرم از وقتی که با استاد عزیز آشنا شدم خیلی بیشتر دارم سعی میکنم الهامات دریافت کنم و حتی پیامهای فوق العاده ای از خداوند بابت یه حرکت عظیم به من داره میرسه که تمام تمرکزم به نشانه هاست تا راههای بی نظیر و پیام خداوند رو دریافت کنم و در مسیر ثروت،شادی،سلامتی و اتفاقات شگفت انگیزی که خداوند داره برام میچینه قرار بگیرم.
خدایا دست من در دستان توست، من ببر به مسیر بهشت و هر آنچه زیبایی و ثروت و حال خوب هست.من عاشقتم خدای عزیزم
با ایمان میگم فقط باید رها کرد و سپرد به خودش
دانای مطلق خود اوست و تمام❤️
عاشقتونم استاد عزیز و مریم بانوی عزیز
همچنین شما دوستان عزیزی که همراه با این سایت زیبا و پر انرژی و پر از حس ناب از وجود خداوند هستین
برای همه ی شما عزیزان آرزوی هدایت های زیبای الهی رو دارم♥️♥️♥️
به نام الله یکتا و هدایتگر
سلام بر استادان گرامی سید حسین و مریم جان جانان
سلام بر دوستان عزیز خودم .
چگونه فکر خدا رو بخونیم یعنی درک قوانین بدون تغییر نیروی برتر عالم یا همون خدا (انرژی)
پاشنه ی آشیل من بیشتر درک چگونه فکر خدا رو بخونم هست .
چراکه وقتی به گذشته ام برمیگردم میبینم دین و مذهب رو طوری به من آموختن که فقط از روی ترس احکام دین رو انجام میدادم .به من گفتن که نماز بخون .روزه بگیر .حجاب داشته باش .اگر نمازت رو هم بدون توجه بخونی مورد قبول نیست .آخه چطور ? همیشه میگفتم خدایا من نماز رو که شروع میکنم فکر میاد سراغم چطور جلوی این افکار رو بگیرم ?
اگر نخونم که ته جهنمم ,اگر بدون توجه هم بخونم بازم ته جهنمم ,بعد خودم رو توجیه میکردم که حالا میخونم شاید خدا ببخشه ,شاید پیامبران یا امامان شفاعت کنند .خوندن بهتر از نخوندنه .روزه رو میگرفتم ,فقط لحظه شماری که زود اذان بشه تا افطار کنم .اونم از روی ترس بود .که اگر نگیرم ته جهنمم .اگر بگیرم باید به فکر گشنگی و تشنگی قیامت بیوفتم .چشم و گوش و زبانم هم باید روزه باشن .ولی کجا این اعمال رو از روی لذت انجام میدادم .فقط از روی ترس از خدا بود .و همیشه این سوالات تو ذهنم میچرخید که خدا اگر مهربون ,اگر رحیم ,اگر بخشنده و رعوفه پس چرا من اینقدر میترسم و لذتی از مهربونی خدا نمیبرم .
گاهی وقتا میگفتم ما اسممون مسلمون یا مومن ,کجا احساس خوب از مومنیمون داریم ? چرا خبری از خوشحالی قلبی واقعی نیست ,چرا ترس و نگرانی تمام وجودمون رو گرفته .اگر مومنی به این اعماله پس چرا نتیجش توکل واقعی نیست ?
قرآن میخوندم هر سال یکبار ختم قرآن میکردم .دریغ از اینکه بگن یک سوره تفسیر کن و من بلد باشم .فقط میگفتن که تو ماه رمضان خواند ن یک آیه برابر با ثواب ختم قرآن داره .و من تمام زورم رو میزدم که هر طور شده روزی یک جزء بخونم .
قرآن کلام خدا ,روشنگر راه مستقیم .هدایتگر واقعی .اصلا درکی از این مفاهیم نداشتم .
آشنایی من با استاد و کلام دلنشین ایشان منو بیدار کرد .منو از درون چاه جهل و نادانی بیرون کشید .گفت بیا بهت بگم خدا چیه ? قرآن چیه ? آرامش واقعی کجاست .
گفت بیا بگم چطور فکر خدا رو بخونی یعنی درست یاد بگیری قوانین خدا رو .گفت بیا تا بهت یاد بدم که این اعمال رو با لذت انجام بدی نه با ترس .
به قدری این باورهای مذهبی سخت و سفت به ذهنم چسبیده که هر بار فایل های چگونه فکر خدا رو گوش میدم .میگم چقدر شیرینه ,چقدر به دلم میشینه ,چقدر آرامش و شادی بهم میده .ولی باز سر و کله باورهای قبلی میان که منو منحرف کنند .ولی من عهد بستم که تو این کشمش پیروز میدون من باشم .
خوشحال از اینم که پاشنه ی آشیلم اشتباه درک کردن قوانین هست و راه حل هم جلوی پام گذاشته شده .فقط همت و پشتکار من رو میخواد تا بر این شیطان ذهنم پیروز بشم .
وقتی مریم بانو گفت که این باورهای محدود کننده ی مذهبی که نمیزاره خدا و ثروت رو کنار هم قرا بدید .نمیزاره راحت زندگی کردن و معنویت رو کنار هم قرار بدید اشکم رو درآورد .
کاملا درسته .این ترمزها با ما چه کرده .همیشه فکر میکردیم که اگر ثروتمند بشیم از خدا غافل میشیم .اگر شاد باشیم و زیاد بخندیم خدا ناراحت میشه و آخرش اشکمون رو در میاره .
نفهمیدیم که همون لحظات شاد بود که ما رو به خدا وصل میکرد .نفهمیدیم که احساس خوب داشتن ایمان واقعی بود .
حالا که میفهمم فقط مسوول زندگی خودم هستم و باید خودم رو لایق بهترین زندگی در همه ی جنبه ها بدونم آروم میشم .
دیگه از روی ترس عمل به قوانین نمیکنم .کمتر نگرانم .حالا دارم تو این مکتب توحیدی با این قوانین بهتر آشنا میشم حالم خیلی موقع ها خوبه و بیشتر لحظه ها در احساس خوب هستم .
حالا مسلمون بودن رو تو درک و عمل به این قوانین میبینم .
شاد زندگی کردن و احساس خوب داشتن و با خودت در صلح بودن رو عبادت میدونم .توحید یعنی نترسیدن ,یعنی نگران نبودن ,یعنی به خودت بیشتر از همه اهمیت دادن ,یعنی مسوول زندگی کس دیگه ای نبودن .اینهاست که تو رو از شرک .دروغ .غیبت .تهمت دور میکنه .عمل به این قوانینه که درونت باورهای خالص و پاک میسازه.فکر خدا رو خوندن باعث میشه به آرامش از جنس خدا رسید .باعث میشه نعمتها خود به خود وارد زندگیمون میشه .
همه ی صحبت های استاد برگرفته از توحید و یکتا پرستیه .
اگر من بپذیرم که تمام اتفاقات زندگیم رو باورهام رقم میزنه .توحید رو درک میکنم .اگر من بفهمم که هر لحظه میتونم وصل به این منبع باشم و هدایت بشم به سمت خیر توحید رو درک میکنم .اگر من همه ی اعتبار زندگیم رو بدم به خدا توحید رو درک میکنم .اگر من رها از هر قید و بند و مذهبی باشم توحید رو درک میکنم .اگر من وابسته به همسر و فرزند و شغل و رییس و پدر و مادر نباشم .و بفهمم که همه ی این آدم ها دستان خداوند هستن و اگر برن خداوند دستان دیگری برای هدایت من میفرسته توحید رو درک میکنم .
قسمتهای چگونه فکر خداوند رو بخونیم بخش خیلی خیلی مهم صحبت های استاد و باید بارها و بارها با دقت گوش بدیم .تا به درک کلام الله و قوانینش پی ببریم .اونوقته نتایج زندگیمون مثل استاد بزرگ و بزرگتر میشه
یاحق….
بنام الله یکتا
سلام به ریحانه عزیزم دوست خوش قلم و خوش فرکانسم و هم قدمم
ریحانه عزیزم ،جانا سخن از دل ما می گویی
تمام اعمال مذهبی من در عمرم از روی ترس نرفتن به جهنم و احساس گناهی بود که زندگیم را تبدیل به جهنم کرده بود و در کنارش زندگی پر از شرک، که خدایان مختلفی داشتم، از پدر، مادر، دولت، دوست و…..هر کسی و هر چیزی که به آن وابستگی داشتم
ولی چگونه فکر خدا را بخوانیم من را در صلح و آرامشی قرار داد که الآن خدایم دقیق در قلبم قرار گرفته که آن را در هر تپش قلبم می بینم ،خدایا شکرت که هدایتمون کردی
ریحانه جون همیشه لذت میبرم از کلامت
دوست دارم
به نام لطیف
سلام ریحانه جان
آفرین آفرین به این نوشته دلپذیر و آگاهی دهنده تون .
تحسین تون میکنم که جوری برامون نوشت خدای درونت که حس کردم کنارت بودم و درکت میکردم وحرفهاتون روتصدیق میکردم .
آفرین که تعهد و تلاش برای تغییر گذاشتید و از این تغییر خیر و رحمت الله همان شادی و بهشت درونیست رو به خودتون دوباره هدیه دادید .
سپاس برای اینکه برامون نوشتید .زندگیتون مثل بال زیبای پروانگان زیبا پر از شگفتی پر از پرواز های باشکوه .
??
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته عزیز و همه ی دوستان عزیزی که دارن این فایل و این کامنت رو نگاه میکنن. عجب فایلی. یکی دو روز بود دوباره اینترنت قطع شده بود منم از فرصت استفاده کردم به کارایی رسیدگی کردم که نیازی به اینترنت نداشت و تونستم اونا رو تا حد عالی پیش ببرم. امروز صبح که از خواب پا شدم خیلی دوست داشتم مثل همیشه چک کنم سایت رو ببینم فایل جدیدی بارگذاری نشده. یه حسی بهم میگفت که برو رو سایت با اینکه فک میکردم باز هم اینترنت قطع باشه این کار رو کردم و دیدم نه تنها، نت قطع نیست که استاد فایل جدید روی سایت گذاشته🤩 اونم چه فایلی. عجب جای بی نظیری. جدای از محتوای فایل یک بار دیگه و برای هزارمین بار به من نشون داد که هر چیزی در این دنیا امکان پذیره. وجود شن های مثل برف. اول که عکس فایل رو دیدیم فک کردم برفه بعد بیشتر که دقت کردم دیدم اولا استاد آستین کوتاه پوشیده و دوم فرم برفا شبیه شن های بیابونه. تا اینکه فایل رو دیدم و زیبایی اونجا عمیقا منو متحیر خودش کرد. استاد، خانم شایسته و بچه های سایت من تا حالا کامنت زیادی روی سایت نذاشتم اما این فایل همزمانی و هدایت الهی رو که دیدم تصمیم گرفتم یکی از جالب ترین اتفاقات زندگیم رو کامنت کنم و اینجا بذارم. شاید کامنتم طولانی بشه اما مطمئنم هرکسی نیاز به انگیزه داشته باشه هدایت میشه و این کامنت رو میخونه. شروع این اتفاق قبل از آشنایی با استاد عباس منش بود اما هر وقت فایلی از استاد رو می شنیدم که در مورد هدایت الهی و چیده شدن اتفاقا برای رسیدن به خواسته صحبت میکرد من این اتفاق خاص رو از ذهنم مرور میکردم و میدیدم تمام اتفاقات تلخ و شیرین و حتی بی معنی این ماجرا در جهت رسیدن من به خواسته ام بوده و با وجود اینکه اون موقع قانون رو آگاه نبودم ولی در تک تک موارد ازش پیروی کردم چه در جهت رسیدن و چه در جهت دور شدن از خواسته ام. اما ماجرای من چیه. من از دوران بچگی دوست داشتم که چیزی رو اختراع کنم. گاهی تلویزیون جشنواره هایی رو نشون میداد که افراد چیز هایی رو اختراع کردن و من با شوق نگاه میکردم و میگفتم هروقت بزرگ شدم و رفتم دانشگاه منم اختراع میکنم. خلاصه اینکه من وارد دانشگاه شدم و دوست داشتم که رساله پایاننامه دکترام خاص و تک باشه 😅 و ازش مقاله و حتی یک اختراع خوب در بیاد. اتفاقی که در نهایت رخ داد اما ماجرا به این سادگی نبود. من وقتی وارد دانشگاه شدم در کارگاه هایی شرکت میکردم که در مورد چگونگی ثبت اختراع و ایده پردازی بود. نتیجه این کارگاه ها این بود که اختراع کردن کار هرکسی نیست و تازه باید مبالغ هنگفتی هزینه بشه تا بتونی اختراعت رو ثبت کنی اتفاقی که موجب شد من دلسرد بشم و بیخیال موضوع بشم. اما حالا دو مجموعه اتفاق رو میخوام بنویسم که در نهایت منجر به ثبت اختراع من شد. مجموعه اتفاق اول:
#ترم پنج، دانشجویی از دانشگاه شیراز انتقالی گرفت و اومد دانشکده ما که از نظر رنک پایینتر بود طوری که من و سایر دوستانمون از این انتقال خیلی تعجب کردیم. از قضا این دانشجو بسیار علاقه مند به اختراع بود!
#تابستون ترم هشت این دوست عزیز به من زنگ زد که فلانی من لپتاپم یه خورده مشکل داره میخوام از لپ تاپ تو استفاده کنم. منم گفتم اشکالی نداره بیا و کنجکاو که برای چکاری میخواد. که فهمیدم میخواد اظهارنامه اختراع ثبت کنه. اونجا بود که عظمت ثبت اختراع از نظرم فرو ریخت و گفتم عه به همییین سادگییی؟!! خب منم میتونم ولی باید ایده داشته باشم خدایا من ایده برای این کار ندارم.
#ترم هشت: با تعدادی از دوستامون (که از قضا اون ترم میخواستم با یکیشون هم اتاقی خوابگاه بشم) دعوای خیلی بدی شکل گرفت که من هرچی بیشتر فک میکنم به مسخره بودن و قابل پیشگیری بودنش بیشتر پی میبرم نتیجه اینکه من در خوابگاه با اشخاص دیگه ای هم اتاق شدم. نتیجه این هم اتاقی های جدید، دوست شدن با شخص سومی بود که مشاور کنکور بود (این نکته ربط داره در واقع هر اتفاقی که میگم ربط داره😅)
#مدام خواب میدیدم که با دوستان اولم مجدد دوست شدیم و من دیگه کینه و نفرتی در دلم ندارم. اما تا مدت ها به این خواب های چند باره رو توجه نمیکردم(تا حالا انقدر یه خواب تکراری توی عمرم ندیده بود طوری که باعث تعجبم شده بود) اما گذشت و گذشت تا اینکه با استاد عباسمنش آشنا شدم. نتیجه اینکه گفتم منم این کینه و نفرت این اشخاص رو واقعا از دلم خارج میکنم. نتیجه اش سریع دیده شد و حتی با چندتاشون صحبت هایی مجدد صورت گرفت که اتفاقا از طرف اونا بحث باز می شد اما میدونم که با برداشتن این مانع از طرف من این پیوند ایجاد شد. من از این دعوا دو تا نتیجه بردم یکی درس های زیادی که از خود ماجرا برای من داشت و دوم با دوستی که مشاور کنکور بود آشنا شدم که مطمئنا اگر این اتفاق نمی افتاد باهاش آشنا نمی شدم
#دوست مشاور کنکور من دو ماه بعد از اینکه گفتم «بخشیدم😁 و نفرت ها رو از دل برم»، به من گفت که قبلا دانش آموزی داشته که الان برنده دو مدال جهانی اختراع هستش و کلی شاگرد داره که اونا همگی مخترعن. میخوای باهات آشناش کنم. منو میگی چشام از تعجب چهار تا شد😂
#با دوست مخترعمون آشنا شدیم اما من ایده برای ثبت اختراع نداشتم. دوست خودم گفت که چرا نداری همین موضوع پایان نامه ات. من گفتم مگه میشه. مخترعمون گفت چرا نمیشه ولی چون موضوعش مواد دارویی ثبتش ممکنه تا دوسال حتی طول بکشه. اونجا قانون رو میدونستم گفتم نه من انقدر زمان ندارم من نهایت دو سه ماه دیگه میخوام ثبت بشه.
#دقیقا سه ماه و ۲۰ روز بعد از ثبت اظهارنامه، #سند اختراع من صادر شد طوری که دوست مخترع چندبار با تعجب میگفت مگه میشه چطوری انقدر سربع سندت صادر شده کسایی هستن که زودتر از تو اظهارنامه ثبت کردن هنوز نتیجه داوریشون نیومده😂
اما مجموعه اتفاق دوم که در خصوص چگونگی پیدا کردن ایده اختراع من بود:
#ترم شش یه ایده به ذهنم رسید که میخواستم به عنوان کار تحقیقاتی انجام بدم. با یه استاد صحبت کردم گفت بکنش پایاننامه. من قبول نکردم برای همین اون استاد یه طوری که من رو سرکار بذاره پیچوند😅 و من تصمیم گرفتم با استاد دیگه ای انجام بدم اما به خاطر سنگینی درس های اون چند ترم کلا بیخیال قضیه شدم.
#ترم ۷ موضوعی رو برای پایاننامه انتخاب کردم که ترم ۸ شروع به کار کنم اما در کمال تعجب موضوع به کل رد شد دلیلی که نفهمیدم چرا! (البته الان میدونم چرا😂)
#ترم ۸ موضوعی دومی رو انتخاب کردم که اون تایید شد اما به تعطیلات پاندمیک خوردیم بعدش دلار خیلی بالا رفت و هزینه انجام اون پایان نامه سرسام آور شده بود برای همین موضوع رو خواستم تغییر بدم به یک کار کم هزینه و اون هم انجام یک مطالعه سیستماتیک (مقالات مرتبط با یه موضوع رو میخونیم و بررسی میکنیم و درنهایت نتیجه گیری کلی میکنیم). اما دانشکده ما اعلام کرد دیگه پایاننامه های سیستماتیک رو پذیرش نمیکنه چون کار سختی هست اما دانشجو ها خودشون انجام نمیدن و اینطوری ارزشی نداره.عهه! چرااا؟! زیرا😁👇
#درنهایت من مجبور شدم همون موضوع تحقیقاتی که داشت خاک میخورد رو بیارم و به عنوان پایاننامه کارهاشو پیش ببرم.
نتیجه گیری: این دو مجموعه اتفاق که به ظاهر به هم ربطی نداشتند باعث شد که موضوع یونیک و خاصی رو داشته باشم که هم مقاله عالی ازش خارج بشه و هم ثبت اختراع بشه🤩 اتفاقات و نتایجی که در تک تک اونها رد پای قانون و هدایت دیده می شد. تمام چیزی که استاد میگفت و این اتفاق هرچند بخشی از اون قبل از آشنایی با استاد بوده اما همواره به عنوان درس زندگی برای من و برای اتفاقات بعدی زندگی خواهد بود
خیلی دوست داشتم که این کامنت و ماجرای خودم رو بنویسم امیدوارم که استفاده کرده باشید. ارادتمند همگی🌺❤️
سلام به خالق زیبایی ها
سلام به پروردگار یکتا
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته وهمه بچه های سایت برای بار سوم هست که این فایل رو گوش میدم استاد
چقدر زیبا وچقدر رویایی بود
منم این انرژی و این فضا رو احساس کردم از سخنانتان فهمیدم که چه قدر این فضا روحانی است سفید وبدون ناپاکی پاک و مطهر
سپاسگذارم ازشما که این فیل رو ضبط کردید که این احساس رو ما هم درک کنیم
منم تجربه همزمانی و هدایت رو داشتم و میتونم خوب درکش کنم استاد
میخوام از چند روز پیش صحبت کنم
هفته پیش تولد دخترم بود و ما فقط پول کیک تولدش رو داشتیم
اما این رو بگم که یک روز قبلش توی تمرین ستاره قطبی نوشتم خدایا رزق تولد دخترم رو تو برایم بفرست
اون روز من کیک تولد براش گرفتم و من دیگه پولی نداشتم آخه به من گفته بود دونوع غذای که دوست داره براش درست کنم
اون لحظه خاله ام زنگ زد گفت اون کارت پولم که همراهت هست پولشو به اون شماره کارتی که برات ارسال میشه بفرست اگر هم صد هزار داری روش بزار گفتم دارم برات میفرستمش
رفتم عابر بانک اون لحظه گفتم بزار پوله خاله رو بریزم توی کارتم که اون صد تومن هم بیاد روش یکجا با گوشیم بفرستم منم پول رو ریختم به حساب خودم بعدش نشستم توی ماشن هر کاری میکردم پول جابه جا نمیشد رفتم خونه گفتم این شماره حساب مشکل داره گفت بزار الان زنگ بزنم بهشون زنگ زد به او شخص اون شخص گفت من شماره حساب رو گم کردم نمیدونم کجاست
خاله که مادر شوهرم هست گفت اشکال نداره حالا که جابه جا نمیشه از اون پول برای تولد دخترم استفاده کن و اون موقع بود که گفتم خدای من مم درخواست کردم تو اجابت کردی
من بالای 5 بار تلاش کردم برای انتقال نشد
من تولد دخترم رو گرفتم و اون خیلی خوشحال شد و بعدش وقتی مرور کردم فقط گفتم خدایا شکرت سپاسگذارم در هر لحظه کنار من هستی
اینم از این تجربه خدایا ممنونم
سپاسگذارم ازشما استاد عزیزم
سلام رویا جان.
اول صبح نوبت رسیده بود به این فایل که گوش بدم ولی چون جمعه هست وهمه خوابن گفتم کامنتها رو بخونم صدای گوشی اذیتشون نکنه.
وهدایت شدم به کامنت زیبای شما .
تحسینتون می کنم برای این حد از پیشرفت که می تونید اینقدر خوب هدایت بشید وخداوند کارها رو براتون آسان می کنه.ورزق تولد دخترتون رو برسونه چون او رزاقه وروزی هر موجودی رو می رسونه اما ما گاهی یادمون می ره.
تولد دخترتون هم مبارک باشه براتون آرزوی شادی وثروت وآرامش دارم .
با این کامنت باعث شدید من هم بیشتر حواسم رو جمع کنم توی هر کاری توکل کنم وخدارو به یاد داشته باشم تا کارم به بهترین شکل ممکن انجام بشه.
از خدا می خوام برای خودم وهمه دوستانم در این خانواده که با آرامش زندگی کنیم وبا بودن در این مسیر وتوکل به خودش هر آنچه آرزو داریم دریافت کنیم.
در پناه خداوند یکتا باشید.
سلام بر استاد جان جانان …. مریم نازنین و تمام دوستان هم فرکانسی ام ….که عملکرد اوقات فراغتمون شده که بیایم تو سایت و فایل گوش کنیم، نکته برداری کنیم، کامنت بخونیم و بنویسیم و من هم الان در اوقات فراغتی هستم که شروع کردم به گوش کردن این فایل …. که قبلاً هم گوش کرده بودم و کامنت براش نوشته بودم، اما حالا هم بسیار دوست دارم گوش کنم و کامنت بزارم و درس بگیرم:
استاد جان، شما از کنترل ذهن در این فایل میگویید که چه کنترل ذهن ها نداشته ام تا به الان از زمان آشناییم با شما استاد عزیز که یه بار فاطمه بانو جان، به من تلنگری زد و گفت تا حالا نوشته ای که چه کنترل ذهن ها داشته ای!! حالا اینجا یکسری اش را که یادم میاد یادداشت میکنم ….
اولین و بزرگترین کنترل ذهنبرای من، همان زمان مواجه شدن با تضاد عاطفی ام بود که از زمانی که این داستان فاش شد و باعث شد من استاد را بشناسم و شروع کردم به عمل کردن به آموزه ها …. یک بار به خودم گفتم که شیما بانو جان تو ارزشت خیلی بالاتر از این حرف ها است که بخوای برای اینکه جلوی عمل کس دیگر را بگیری ، طرف را به هر شکلی چک کنی …. البته این درک من زمان برد و من تکاملی به اینجا رسیدم که اصلا اصلا اصلا نباید چک کنم و تا الان که حدود 9 سال از اون موضوع میگذرد، من اصلا دیگه هیچوقت ایشون رو چک نکرده ام. البته یادمه یه موقع هایی وسوسه میشدم، مثلا چند ماه یکبار یه چکی بکنم، البته فکر میکنم فقط جهت کنجکاوی …. و اون هم مدت ها است که گذاشته ام کنار و تو این موضوع نتایج خیلی خیلی عاااااالی گرفته ام …. فکر کنم افراد زیادی تو این سایت باشند که با این موضوع خیانت از طرف همسر مواجه شده باشند و شاید هنوز که هنوزه دارند چک میکنند و یا نگران هستند که دوباره اتفاق بیافتد … و هنوز نتیجه دلخواه شأن را نگرفته اند، یا از دوستانم که اون موقع در این جریان بودند، یه موقع های نادری به من میگویند که مگه آخه میشه اصلا چک نکنی … یا اینکه خیلی اشتباه میکنی …. ولی من این اعتقاد را ندارم و به لطف آموزه های استاد چنان احساس لیاقتی در این موضوع در خودم ایجاد کردم که من خودم، وقتم و …. خیلی با ارزش تر از این حرف ها هست که بخواهم بشینم گوشی کسی را چک کنم ….و نتایج را دیده ام و به لطف خدا اصلا هیچ موضوع دیگری تا به الان نداشته این و اعتقاد دارم که اگر طرفی در زندگی زناشویی پا کج بزاره و تو در راه راست باشی، خدا خودش برات فاش میکنه ….و اولین نفر خود اون طرف که پاس رو چک گذلشته، ضرر میکنه و لازم به زحمت تو نیست که بشینی پ چک کنی. واقعا این جزو نتایج بسیار بزرگم در این سال های آشنایی ام با استاد هست و به خودم واقعا افتخار میکنم. بسیار ممنون استاد جانم ….
جمله ی طلایی استاد از زبان مریم بانو: تمام اتفاق های زندگی، بدون استثنا، بدون استثنا، بدون استثنا ….. حاصل کانون توجه شما است.
استاد جان تو این فایل شما از هدایت ها فرمودین که در اینجا مثالی از هدایت شدن هام که جز خیر برام نبود میخوام بگم. البته استاد جانم من با اینکه سال هاست شاگرد همیشگی تان بوده ام و از زمان آشنایی ام، واقعا آرامش نصیبم شده است، اما در بسیاری از جاها کج فهمی داشته ام و یا یه جورایی اصلا متوجه نمیشدم که هدایت یعنی چی، کنترل ذهن یعنی چی و … و الان حدود دو سالی میشه که بیشتر در سایت و بین کامنت دوستان فعال هستم، بیشتر درک کرده ام.
مثلا دو سال پیش، صاحبخانه مان در محله شهران تهران که یه سه سالی بود در آن خانه، ساکن بودیم و نسبتا راضی از خانه و محله بودیم، یه دفعه سر سال گفت که دیگه میخوام بفروشم و بلند شین که خانه خالی، سریع تر بفروش می رود و ما هم که یک زمین در هشتگرد و یک خانه در کرج داشتیم، دوست داشتیم که آنها را بفروشیم و همین رو بخریم….و از مستأجری راحت بشیم. اما ایشون پول نقد میخواستند و ما هم خوب کارمون نسبتا سخت بود …. همسرم هم تازه از چین برگشته بود و بیمار بود و خیلی مشتاق نبود …. من اولش خیلی ناراحت شدم از اینکه اصلا چرا میخواد ما بلند شیم و همچنین از اینکه آخه چرا راضی نمیشه به ما بفروشه و …… در این حین این داستان رو برای یکی از دوستان صمیمی ام تعریف میکردم و یه جمله ای به من گفت که شیما تلاشت رو بکن که یدونه همینجا بخرین…. من گفتم آخه همسرم که اصلا راضی نیست و همکاری نمیکنه و خودم تنهایی باید این کارها رو بکنم و دیگه انرژی در این حد ندارم …. دوستم گفت یه بار دیگه تمام تلاشت رو بکن … استاد جان من برای خودم ددلاین گذاشتم تا آخر ماه رمضان که اگر نشد، حتما خیر نیست و یا انتقالی بگیرم برم تو خانه کرج و یا همون مستأجری ادامه پیدا کند …. ولی این جمله دوستم چنان رو من اثر گذاشت که من تمام تلاشم را کردم و البته به لطف خدا و کنترل ذهن هایی که در اون بازه داشتم، چون همسرم خیلی غر میزد و هی میگفت نمیشه و ….. و من مسیولیت تمام چیزها رو به عهده گرفتم و با کمک پدرم که دستانی از دستان خداوند بود، الان دو ساله که در خانه خودم که بسیار بسیار بسیار بهتر از خانه مستأجری یمان بود و اصرار به خرید آن داشتیم ، ساکن هستیم و واقعا لذت میبریم. آپارتمان با نور عالی، دو بر، پارکینگ، انباری، آسانسور و بازسازی شده و …. که واقعا خدا رو سپاسگزارم از این لطفش به ما صاحبخانه شدیم … و بعدش که با موضوع هدایت آشناتر شدم، به خودم گفتم اصلا همین که اون صاحبخانه مارا بلند کرد، هدایتی بود که ما دیگه نباید مستاجر باشیم، همین که راضی به فروش به ما نشد، این بود که خدا پلن بهتر از این رو برامون چیده، اینکه دوستم را بعد از مدتی دیدم و به من اون جمله را گفت، خیلی خیلی رو من و انگیزه ام اثر گذاشت که تلاشم را بکنم …. خلاصه این هم یه داستان از هدایت پروردگار که اگر بهش عمل نمیکردم، بازنده بودم.
الان هم بعضی اوقات که در فرکانس خوب هستم، هدایت ها رو خیلی راحتتر درک میکنم و عمل میکنم و جز خیر برام چیزی ندارن …. ولی استاد بازم خلاهایی دارم که هدایت ها رو دریافت میکنم، اما جسارت عمل کردن ندارم …. هنوز تو اون موضوع باید زمان بگذره تا شیما بانو بتونه وارد عمل بشه …. این هم تو افراد مختلف متفاوت است زمانش، چون که گذشته های بسیار متفاوت داشته ایم.
خلاصه که استاد جان، با توجه به نکات مثبت زندگی ام به نعمات زیادی دارم هدایت میشم. الان هم از طرف محل کارم به هتلی بسیار مجلل در مشهد که با اینکه هتل زیاد رفته بودیم تا الان، ولی به این مجللی ندیده بودم که صبحانه و ناهار به قدری مجلل و متنوع و با کیفیت است که نگو … هتل دقیقا کنار حرم امام رضا است و من و همسرم و فرزندم، سه تایی رایگان به این هتل آمده ایم و داریم خوش میگذرونیم. آخه این ها چقدر جای شکر دارد !!! اصلا چیزی بود که پسر 10 ساله ام علی جان، بارها گفت مامان خدا رو شکر …. خدا روزی مان کرده …الان هم پسرم با پدرش به استخر رفته اند و من هم تنهایی در حال فایل گوش کردن و کامننت نوشتن که درسها باید بگیرم.
یا همین دو هفته پیش به شهرک توریستی چادگان اصفهان که مکانش مال محل کارم بود هدایت شدیم و یه سفر دیگه را با لذت تجربه کردیم. محله ای بسیار تمیز و زیبا و پر از امکانات تفریحی و هوایی عالی ….
آخه اصلا اینها شکرگزاری نداره؟؟؟!!!
اینکه پدر عزیزم که درگیر بیماری سختی است، داره به سمت پیوند کبد هدایت میشه، اگر خدا صلاح بداند. فعلا ما فقط به هدایت خداجون گوش میدیم.
استاد جانم درکم نسبت به هدایت ها خیلی بهتر شده، نمیگم عالی هستم، اما خیلی خیلی بهتر شده و یه جورایی تسلیم خدا جون، خودم رو در نظر میگیرم.
مثلا اسفند ماه که همسرم بر خلاف میل ما شغلش در اینجا را رها کرد و برای چهار ماه رفت چین، اولش خیلی تو دلم ناراحت شدم، بعد تمام سعیم را کردم که کنترل ذهن کنم و بگم که اکثر دوستان و همکارهای صمیمی ام نفهمیدن که من چهار ماه بدون همسرم بودم و این بهم کمک کرد که کنترل ذهن راحت تر داشته باشم و احساس قربانی کمتری …. و شروع کردم به خوش گذرانی با پسرم و حالا نتیجه اش … پولی که همسرم با خودش آورد را رفت در جایی به نام دارستان که بام شهرستان رودبار است و من بیشتر عکس های پروفایلم مال اونجا است، چون یه جورایی عاشق اون جا و طبیعتش هستم، خریداری کرد ….. اصلا باورم نمیشد. خیلی دوست داشتم یه زمانی اونجا یه باغچه حتی داشته باشم …خدا رو سپاس ….
این نتایج همش از توجه به زیبایی ها بوده … اینکه تلاشم رو داشته ام توجه به زیبایی ها داشته باشم. اصلا توجه به زیبایی ها حال دلم آدم رو خوب میکنه ….
استاد جان، شکر خدا ما سالها است که اصلا تلویزیون نه ایران و نه خارج از ایران را نداریم و پسرم فقط سیدی و اینترنتی کارتون میبینه …. من که اصلا، نه اینستا، نه یوتیوپ، هیچ کدام را ندارم و فکر کنم تقریبا جز سایت استفاده دیگه ای از فضای مجازی ندارم. به جز تلگرام و واتساپ به خاطر خبردار شدن از کلاس های آموزشی پسرم و برنامه ریزی هاشون …. خدایی اصلا حال نمیکنم با این چیزها …. خدا رو سپاس از آموزه های استاد ….
از این اتفاق ها فراوان هست تو زندگی ام، فقط و فقط به خاطر عمل به آموزها و اونجا که نتیجه نگرفته ام، به قانون عمل نکرده ام ….
در پناه خود خود خودش باشین
شیما بانو
به نام خدای وهاب و رزاق و هدایت کننده ام
روز شمار تحول زندگی من روز صد و ششم از فصل چهارم
سلام خدمت استاد عباسمنش جان و استاد شایسته ی عزیزم و دوستان همیشه همراه و هم فرکانسم
بریم سراغ نشانه های الهی امروزم
خدایا شکرت بابت اینکه امروز یه فرصت و عمر دوباره بهم دادی
خدایا شکرت بابت حال خوبم
خدایا شکرت بابت سلامتیم
خدایا شکرت بابت هر نفسی که میکشم
خدایا شکرت بابت تک تک ضربان قلبم
خدایا شکرت بابت ناهار و شام خوشمزه و رایگانی که خوردم و لذت بردم
خدایا شکرت بابت اینکه مشتری که ازم قبلا چند بار خرید کرده بود تماس گرفت گفت 7 بسته میخوام گفتم اگه 20 بسته یا 15 بسته بخواید میتونم بیارم اگر کمتر بخواید خودتون باید بیایید خیلی با اعتماد به نفس و بدون ترس از دست دادن گفتم و اونم گفتش که بذار پس یه آماری بگیرم ببینم چند تا میخوام خبرت میکنم
[طبق درخواست ستاره قطبیم خداوند مشتری برام فرستاد]
خدایا شکرت بابت اینکه با دوستم رفتیم طبیعت قشنگ سردابه و اطراف سردابه
خدایا شکرت بابت اینکه پدرم خربزه خرید و خوردم و لذت بردم
خدایا شکرت بابت اینکه دوستم زرد آلوی خوشمزه و آلوچه شهریار خوشمزه که عاشقشم خرید و خوردم و لذت بردم [طبق درخواست ستاره قطبیم که نعمت های غیرمنتظره میخواستم که دریافت کردم خداروشکر]
خدایا شکرت که طبق درخواست ستاره قطبیم منو به زیباترین طبیعت هدایتم کردی
یه زمانی بود جمعه ها دلم میگرفت می دیدم همه میرن گردش و خانواده من اصلا اهل گردش نیستن و منو نمیبرند و یه عمری فقط خانوادم رو مقصر دونستم و اون زمان ها به هیچ جایی هم هدایت نشدم ولی وقتی خودم یکم تغییر کردم و رو خودم کار کردم و کار میکنم قدم برداشتم و میرم با دوستم و از طبیعت قشنگی که اطرافمه لذت میبرم حالا بدونِ مقصر دونستن خانوادم میرم طبیعت،خانوادم علایق خودشونو دارن منم علائق خودمو دارم و من مسئول زندگی خودم هستم خانوادمم هرکدوم مسئول زندگی خودشون هستن
خدایا شکرت بابت فراوانی چمن ها و زمین های زراعی که دیدم
خدایا شکرت اصلا من نمیدونستم تپه های زمین های کشاورزی وجود داشته باشه از دوستم پرسیدم گفت آره توش محصول کاشتن دیمی هست و نیازی به آبیاری نیست و از باران تغذیه میشن و محصول میدن خدای من شکرت بابت این همه فراوانی
خدایا شکرت بابت چند تا الاغ های بسیار زیبایی که دیدم قبلا که آگاهی نداشتم الاغ رو مسخره میکردم ولی حالا به چشمان زیبای الاغ ها توجه کردم که عجیب زیبا بودند
خدایا شکرت بابت اینکه چند تا اسب خوشگل دیدم عین برونی [به هر چه توجه کنی از اساسش وارد زندگیت میشه]
خدایا شکرت بابت فراوانی عدس ها و بلال ها و گندم ها و سیب زمینی هایی که تو زمین های فراوان کاشته بودند
خدایا شکرت بابت هوای آفتابی و ملایم امروز
خدایا شکرت بابت مرغ و خروس ها و غاز های بسیار جذاب و نازی که دیدم خدای من مرغ و خروس ها داشتند پشگل های گاو و گوسفند هارو تو زمین پخش میکردند و غذا واسه خودشون پیدا میکردند و میخوردند
خدای من غازها چقدر زیبا هستن چقدر خوشگل هستند چقدر قشنگ آب میخوردند خدایا شکرت
خدایا شکرت بابت فراوانی ماشین هایی که اومده بودند برای تفریح و لذت که این فراوانی تفریح و لذته
خدایا شکرت بابت اینکه به چه جای بسیار زیبا و رویایی هدایتم کردی که قبلا هم هدایتم کرده بودی و من اونجا رو خیلی دوس دارم اطراف سردابه هست یه سربالایی هست که کل شهر و روستا و زیبایی طبیعت زیر پاته [خداوند جهان رو مسخر ما کرده]
تصمیم گرفتم پیاده شم دوستمم پیاده شد خدای من چجوری توصیف کنم خدای من شکرت بابت صدای زیبای پرندگان و فراوانی انواع گلها و گیاهان و پوشش گیاهی
یه لحظه نگاه کردم دیدم دمنوش گیاهی گوزی گولاغی هست اونجا که خیلی فواید داره از دوستم نایلون درخواست کردم یه نایلون بزرگ داد و در زمان خیلی کوتاه کلی از اون گیاه چیدیم من و دوستم خدای من شکرت بابت این همه فراوانی خیلی دوس داشتم خودم برم بچینم اولین تجربم بود خیلی تجربه لذت بخشی بود نکته جالبش این بود که همه جا پر بود از این گیاه مفید که نمود فراوانیه
بابونه و گل های لاله هم بود خدایا شکرت
گوزی گولاغی انقدر بدی خوبی داره رنگ سبز روشن مات داره و جنس بسیار نرم و لطیف و مخملی خدایا شکرت که بهم حس لامسه دادی تا بتونم لمس کنم این گیاه رو
خدایا شکرت بابت کوه های قشنگ و تپه های سرسبز بسیار زیبا بودند
خدایا شکرت که من دوستم رو رها کردم و پیاده روی کردم تنهایی تو اون طبیعت زیبا و از تنهایی خودم لذت بردم
خدایا شکرت بابت ویوی زیبای شهر و ساختمان ها قابل رویت بود
خدایا شکرت بابت فراوانی آدم های خوب یه خانواده ای اومده بودند یه آقای مسن بود خیلی اصرار میکرد باید بیایید و چای بخورید چندین بار با روی خوش و مهربونی بهمون چای تعارف کرد خدای من شکرت
خدایا شکرت بابت گاو ها و گوسفند ها و سگ های فراوانی که دیدم
خدایا شکرت بابت کارخانه بزرگ تایر رو که دیدم داخلش پر بود از تایر قابل شمارش نبود این نمود فراوانیه
خدایا شکرت بابت اینکه یه جایی بود از دور دیدم کلی عسل تولید میکنند خدایا شکرت بابت فراوانی عسل و زنبور عسل و فراوانی فرصت ها
خدای من چه جاهایی تبدیل به فرصت شده این نمود فراوانیه
خدایا شکرت بابت اینکه از نزدیک گلهارو میدیدم لمس میکردم و یه جایی فراوانی کرم دیدم که دوستم گفت اینا تبدیل به پروانه میشن خیلی جالب و قشنگ بود و نمود واضح فراوانی
خدایا شکرت بابت تمام زیبایی هایی که هدایتم کردی و این چشمان زیبایم این همه قشنگی رو دید که واقعا قابل شمارش نیست و در کلمات نمیگنجه این همه زیبایی
و اما بریم سراغ آگاهی های این فایل قشنگ
معرفی بخش «چگونه فکر خدا را بخوانیم | دوره 12 قدم»
خانم شایسته عزیزم توضیح میدهند:
بخشی که امروز باهم بررسی میکنیم ارتباط زیادی داره با تغییر بنیادین باورهای محدود کننده ای که حاصل شناخت اشتباهمون از خداوند ،رابطمون با این نیرو و قدرتی که به زندگیمون بخشیده
مخصوصا باورهای محدود کننده مذهبی
چگونه فکر خدا رو بخوانیم در دوره 12 قدم
اگه بخوام باورهای محدود کننده رو تو سه دسته بگنجونم بنظرم عمده ترینشون باورهاییه که از مذهب ارث بردیم و پاشنه آشیل مشترک هممونه
این سوء برداشت ها در مورد رابطمون با خداوند،ترمزهای قوی رو تو ذهنمون نصب کرده و باعث شده
نتونیم خدا و ثروت رو کنار هم قرار بدیم نتونیم آدم خوب بودن و ثروتمند شدن رو کنار هم قرار بدیم
نتونیم راحت زندگی کردن و معنویت رو کنار هم قرار بدیم
نتونیم بپذیریم که فقط ما مسئول خوشبختی خودمونیم
نتونیم بپذیریم که ما در زمانهایی که شادیم و احساس خوبی داریم به این نیرو وصل هستیم
نتونیم خودمون رو لایق یه زندگی خوب در تمام جنبه ها بدونیم به همین دلیل زندگیمون در ترس و نگرانی میگذره
این باور مذهبی باعث میشه ما شرک بورزیم و هر چقدر بتونیم این باور رو اصلاح بکنیم به همون اندازه هم ارتباطمون با منبع اصلاح میشه و به آرامش واقعی میرسیم و نعمت ها خود به خود وارد زندگیمون میشه
ماموریت چگونه فکر خدا را بخوانیم در دوره 12 قدم بنا کردن باور توحید هست
توحید یعنی تمام اتفاقات زندگی من بدون استثنا حاصل باورهای خودمه
توحید یعنی جریان هدایت در هر لحظه جاریه و انتخاب با منه که به این هدایت وصل بشم یا راه ذهنم رو برم
توحید یعنی اعتبار تمام نعمتهای زندگیم رو به خداوند بدم نه به عوامل بیرونی
و هیچکس رو مقصر ندونم
فقط باورهای خودم رو مقصر بدونم
به جای گلایه جهادی اکبر برای تغییر باورام راه بندازم
این بخش از دوره 12 قدم به ما کمک میکنه تا فکر خداوند رو که همون قوانین ثابتش هست بخونیم
این بخش منطق هایی قوی از قرآن میاره که باورهای محدودکنندمون تغییر کنه
اون منطق های قوی از قرآن باعث میشه ذهن مقاومت نکنه و خلع صلاح بشه
کار کردن با این بخش باورهای لیاقت و فراوانی رو که مهم ترین باورهای قدرتمند کننده هستند رو در وجودمون میسازند
کار کردن با این بخش ترمزهایی رو از ذهنت حذف میکنه که باعث شده بود نتونی الهامات خدا رو تو زندگیت بشناسی و دریافتشون کنی
خانم شایسته عزیزم بی نهایت از شما سپاسگزارم بابت تدوین و فیلمبرداری فایل ها و تمام زحماتی که برای سایت میکشید
خدایا تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم
در پناه الله یکتا شاد وسالم وثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید
هدایت های من :
1 : روزی که میخواستم ازمون گواهینامه رو بدم اشتباها وارد سوار یک ماشینی شدم که اسم من تو لیست اون افسر نبود و همینجوری یه دور از من امتحان گرفت و من اون ازمون رو رد شدم و در اخر فهمیدیم که اسم من تو لیست نبود وعملا من میتونستم برم توی ماشینی که برای افسر من بود یه بار دیگه امتحان بدم و از اونجایی که دیگه ترسم ریخته بود و استرس نداشتم قبول شدم و این برای من خیلی معجزه باحالی بود
2 : من قبلا میخواستم با یک دختری وارد رابطه بشم که شدیدا فکر میکردم این ادم برای من ساخته شد و همه چی این فرد عالیه و لی بعد مدتی بدون حتی دلیل خاصی این رابطه شکل نگرفت و بعدها متوجه شدم که چقدر ما اصلا برای هم ساخته نشده بودیم و چقدر زمان و انرژی از من میتونست گرفته بشه
3 : من توی کاری که الان هستم به صورت اتفاقی به یکی از سلبریتی های ایرانی پیام دادم و اون هم جواب من رو داد و من تونستم نمونه کارامو بفرسم و باهاش کار کنم و این شد اولین بخش از این هدایت بزرگ که بعدا من با افراد بزرگتری اشنا شدم و براشون کار کردمو میکنم و من به این نتیجه رسیدم که چقدر اصلا همه چی پشت سر هم قشنگ توسط خدا انجام شد و من فقط به خدا ایمان اوردم و کار کردم و رفتم جلو
4 : داستان اشنایی من با دوستمم دقیقا یه پدیده هدایت توشه که توی تایم کرونا که همه چی به بن بست خورده بود من با یکی از دوستای قدییمیم دوباره دیدار کردم و از اون تایم به بعد فهمیدیمچقدر هم فرکانسیم و اون سر سر اغاز کلی تجربه جدید و تجربه باحال با اینکه من قبلا هم این فرد رو میشناختم ولی اون تایم ما باه م هم مدار نبودیم و باید یه تایمی میگذشت تا هم فرکانس بشیم و بعد تجربیات خوبی رو داشته باشیم
5:من تو حوزه گرافیک فعالیت میکنم و خیلی هم به این حوزه علافه دارم و داستان وارد شدن من به این حوزه هم اینجوری بود که یه روز داشتم داخل خیابون راه میرفتم و چشم افتاد به یه سی دی اموزش فتوشاپ و گفتم که حالا بیکار م بزار این رو هم یاد بگیرم و بعدش همینجوری پشت سر هم مراحل رو طی کردم و اصلا هم یه برنامه معیین برای این داستان نچیده بودم و توی دلم میگفتم بزار شروع کنم مسیر خودش میاد و اصلا هم اون تایم نمیدونستم همچین قانونی به اسم هدایت هست و اون کار رو به صورت ذهنی و باطنی انجام دادم و شد یکی از بهتری ن کارایی که تو زندگیم کردم
به نام رب یگانه فرمانروای هستی کسی که قدرت آسمان ها و زمین در دستان اوست.
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راه نمایی
درود و سلاااام بر استاد عشق بر خالص و بی ریاترین استاد من بهترین شخصی که در زندگیم باهاش آشنا شدم و درود و سلام بر بانوی پاک و الهی و زیبا مریم شایسته ی عزیز.
استاااد جانم مریم جاانم بزرگترین سپاسگزاریه من آشناییم با شما دو عزیز هستش.پروردگارم بابت شنوا شدن گوش قلبم برای شنیدن این آگاهی های پاک و ملکوتی از زبان این دو بنده ی صالحت با تمام قلب و روحم سپاسگزارتم.
استاد من و همسرم با دیدن این فایل و گوش دادنش برای بار دوم در چند روز اخیر برای من و بار اول برای همسرم که مصادف باشه با الان و همزمانی های شگفت انگیز پروردگار کلی اشک ریختیم و غرق لذت و نور و آگاهی شدیم.
پروردگارم ازینکه لایق و هم مدار این آگاهی ها قرار گرفتم ازت سپااسگزارم.
وااای استاد شما از همزمانی هاتون در سفر الهی به دور آمریکاتون گفتین من باید از همزمانی های سفر الهیمون به ایران عزیزمون بگم براتون.
از رب العالمین میخوام بهم توانایی بده تا هرآنچه که باید رو بگم ازین شگفتی ها و ازین سفر پر از همزمانی ها که لحظه لحظش رو چه از قبلش چه شروعش و چه در حینش و چه در پایانش دیدیمو لذتشو بردیمو تجربه کردیم.
اول اینو بگم استاد چقدر خوشحال شدم که این فایل رو دیدم چون یادم اومد من هم اون روزها که شما در سفر بودین من هم عامدانه اینستاگرام رو دی اکتیو کردم و همسفر شما درین سفر الهیتون شدم و چقدر لذت بخش بود اون روزها.
یادم اومد من هم تو همون کشور زیبا زندگی میکردم اما تجاربم و زیست من متفاوت شد از عمومی که توجهشون به چیزهای دیگر بود و من غرق لذت بودم از زندگیم و با هدایت های خداوند فرصت تجربه ی زندگی در کشور دیگه با همسری از جنس نور ملاقات انسان های فوق العاده و خلق یک محیط امن و آرام برای داشتن فرصت تمرکز روی خودم و زندگیم و خلق رویاهامو بدست اوردم و اون روزها منم اونجا نبودم.هرچند که ایمان دارم فاصله ی مکانی هم اهمیت نداره اگر آدم روی خودش کار کنه میتونه اگه تو شرایط بیرونیه به زعم دیگران بد هم باشه بهشت رو تجربه کنه و همینطور بالعکسش هم صادقه.
خدایا شکرت رب من شکرت
استادم مریمم ممنونتونم
خوب بریم که براتون تعریف کنم
استاد خوشگلم من دلتنگ خانوادم بودم حدود یک سال و هفت ماه بود که از نزدیک ندیده بودمشون هرچند که بی نهایت از خداوند سپاسگزارم بابت اینترنت و فرصت تماس تصویری که چقددددر این دوری قابل پذیرش و هضم میشه.
با وجود دلتنگیم شرایط کار و دانشگاهمون جوری نبود که بتونیم رفتن به ایران رو الویت قرار بدیم اما من باز تو یکی از صحبتامون پیشنهادم رو برای رفتن به همسرم دادم و ایشون دیگه قاطعانه گفت که الویتمون الان کارمونه و برای عید میریم.
من پذیرفتم اما یه کانکشن زدم با رب العالمین و گفتم ببین خدا جونم حالا که اینجوره و از قضا منم خالق زندگیمم و تنها باید درخواست کنم و تو سریع الجابه هستی من یه سفر ازت میخوام به ایران و دیدن خانواده با سوغاتی های برند و مهمونی های خفن که همه دوس داشته باشن دعوتمون کنن و من بهشون وقت بدم و حساابیم بهمون خوش بگذره و تاااازه هزینه هاشم با خودت.تمااام شد و رفت.
به تولدم که نزدیک میشدم درخواسته رو مادیفای میکردم و میگفتم خدایا من که به خواستم نچسبیدم هر چه از دوست رسد نیکوست اما کادو تولدمم مد نظر داشته باش که دیگه من یاد گرفتم که دارم از چه کسی درخواست میکنم و نه کم میخوام و نه به کم راضی میشم.
خلاصه کارای ما به سمتی پیش رفت که من عملا میدیدم رفتنمون برای همون عیدم داره کنسل میشه اما باز من تمرکزم رو کارمون بود و تلاشم برای لذت بردن از یکایک لحظات زندگیم بود.
برای سوغاتی هم من گفتم با آرامش میرم کم کم خریدامو میکنم که اگه رفتنی شدیم هول هولکی نشه و از خریدام لذت ببرم. از همزمانی های خریدامون چی بگم که عالییی شدن از جاهای فوق العاده برای تمام عزیزانمون خریدای شیک و با کیفیت کردیم و حسابی لذت بردیم اوونم با چه قیمتایی که گمونم خود ترکا هم ندونن کجا میشه این خریدهارو کرد.
یه شبش رو که ساعت 9 شب اون سمتا تاکسی پیدا نمیشد البته به گفته ی راننده اوبر من به خدای عشقم درخواسته یه راننده میان سال یکم تپلی مو جو گندمی خوش رو و خنده رو داده بودم که در صدم ثانیه که درخواست اوبر رو دادیم قبول کرد و وقتی رسید گفت من اتفاقی رد میشدم کی این موقع شب اینجا درخواست اوبر میده پیدا نمیشه که :)))))))))
خلاصه یه مسیله کاری برامون پیش اومد که یه وقفه بین کارمون میفتاد همچنین بین ترم شد و یهویی همه چیز روااال شد.شب جمعه تولدم بود.یعنی 20 بهمن.
دوشنبه عصر یهویی دیدیم همه چیز رواله و خدا به دلمون انداخت بریم
حالا من قبلنا بلیطا رو چک میکردم دیگه حدودا 3 تا 7 و گاها بیشتر تلورانس داشتن.اومدیم بلیطا رو چک کردیم دیدیم اواااا بلیطا حدود 2 و یک و خورده این.گفتیم نه بابا گمونمون باس بریم.
کم کم این تصمیم در ما شدت میگرفت تا اینکه از هر جنبه ای بررسی کردیم دیدیم موندمون الان اینجا بی فایدست میتونیم بریم ایران خانواده هارو ببنیمو حسابی خوش بگذرونیم و این شد که گفتیم آغا میریم قیمت بلیطم مهم نیست هر چی شد مهم نیست.چون تومنمون کافی نبود و برای انجام تبدیل ها باید یه دسترسی به ایران میداشتیم و دیر وقت بود و از قبل هماهنگ نکرده بودیم خرید بلیط به فرداش موکول شد.
گفتیم خدایا قشنگ مشخصه داری جوری میچینی که باز مثل همیشه چیزی جز اشک شوق و شگفت زدگی از تجربه ی نعمتهات و همزمانی هات و سپاسگزاریه ما در حد توانمون نموونه.
عشق جانم که با آرامش خوابید ولی من از هیجان تا صبح به زور شاید 3 ساعت خوابم برد هی بیدار میشدم پروازارو چک میکردم که ببینم پر نشن یا بلیطا چند میشن.اصن همچین قیمتایی ندیده بودیم.
خلاصه صبح که بیدار شدیم و اومدیم که بلیط بگیریم دیدیم پرواز مد نظر ما شده 750 هزار تومن.هی صفر هارو میشمردیم که مگه میشه آخه
من واقعا نمیدونستم چی بگم ازین شگفتی ها و همزمانی ها.خدایااا شکرت.
من اگه خدا یک تومنیم بلیطمونو اکی میکرد برام قابل هضم نبود از اینجور اجابت کردنش ولی قربون عظمتش برم که همیشه سنگ تموم میذاره برام.
این قیمت بلیط مثل یک پوینت و نشونه بود برای من.مثل یه مهر تایید بر بندگیم و ربوبیتش.
نهایتا برای چهارشنبه عصر بلیط رو گرفتیم و سر شب وسط بازی فوتبال ایران و قطر رسیدیم تهران تو شرایطی که وسط تعطیلیای طولانی ایران بود و تمام پروازها قطارها و اتوبوس ها به کرمان پر بود و از قبل رزرو شده بودن.
به محضی که رسیدیم راه افتادیم به سمت پایانه جنوب و من اونجا یهو شک افتاد به دلم و به همسرم گفتم اگه بلیط گیرمون نیاد چی؟ ایشونم که دیگه به لطف خدا به حدی این آگاهی های ناب با ذات پاکش هماهنگه که اگر جایی من یکم برم تو جاده خاکی اون قانون رو یادآوری میکنه و همینطور من برای ایشون اگر لازم باشه، گفتن نگران نباش خدا دو تا صندلی برا جفتمون گذاشته کنار و گفتم اره درست میگی.همون موقع یهو یه بنر بزرگ زده بود تو بزرگراه قالی کرمان و یادم اومد به داستان مهاجرت شما به آمریکا استاد جانم که مریم جانه شایسته در فرانسه عکس مجسمه آزادی رو تو مسیر سفارت آمریکا دیده بود و به عنوان نشونه از درست شدن کارتون برای مهاجرتتون به آمریکا ازش یاد کرده بود. گفتم خدایا چقدر قشنگ باهام حرف میزنی و نشونه میفرستی و مراقبمی دلم نلرزه و گرم باشه به حضور و مراقبت هر لحظت.نشونه هارو جوری که من بفهمم برام میفرستی سپاسگزارتم.
همزمانی هاشو بخوام بگم فوتبال ایران و قطر ،نرفتن اتوبوس ساعت 7.5 عصر به سمت کرمان و هیاهوی توی ترمینال جنوب بخاطر فوتبال ترافیک شهر و نهایتا رسیدن به موقع ما به پایانه یعنی حدود ساعت 9 شب.
برای مطلع شدن از وضعیت بلیط ها که آیا کسی کنسل کرده یا نه با 4 تا چمدون سنگین داشتیم رد میشدیم که میبایست بریم طبقه بالا.از چند نفر پرسیدیم در ورودی رو که داشتیم به همون سمت میرفتیم یهو یه آقاهه به اندازه 10 ثانیه جلومونو گرفت گفت کجا میخواین برین و وقتی به مسیرمون ادامه میدادیم و باهم میگفتیم حالا من بمونم کنار چمدونا و همسرم بره سوال کنه چون همه میگفتن باید از پله ها برین بالا یهو دیدیم سمت راستمون یه آسانسور درش باز شد.
یعنی این همزمانی بهم نشون داد که ببین بنده ی من حتی برای حمل چمدوناتونم حواسم بهتون هست و فقط توجه کنین به نشونه ها و قدم برداین و لذتش رو ببرین و مدیریتش با من.
ببینین استاد جانم این در آسانسور که یهو باز شد برای من حکم شکافته شدن رود نیل برای حضرت موسی رو داشت.ما رو ابراااااااا بودیییییییم.
نهایتا در اوج ناامیدی که دیگه میخواستیم بریم برای هتل گرفتن اقدام کنیم یهو یکی داد زد مسافرای کرمان برن سوار شن اتوبوس داره حرکت میکنه.
من دیگه دیدم همسرم خستست گفتم من برای یبار دیگه سوال کنم و آقاهه گفت برین پای اتوبوس با خود راننده صحبت کنید.
سریع با آسانسور رویایی که انگار کسی ازش خبر نداشت رفتیم پایین و دیدیم واویلاااا حداقل 20 نفر وایسادن پای اتوبوس که اگه کنسلی داره جای اون شخص برن.نگا کردم به آسمون یه ستاره دیدم چشمک میزد و حس کردم خدا بهم میگه نگین تو مثل این ستاره ی تو آسمون، نگین این زمین منی امشب نگران نباش بسپرش به من.دلم قرص شد.
یهو راننده اومد به همسرم گفتم من میخوام باهاش صحبت کنم و ایمان داشتم خدا این بندش رو قراره وسیله کنه برای ما.به محضی که گفتم یه سکوت کرد و گفت من امشب شما دو نفر رو میبرم.
تا لحظه حرکتش خیلی ها دورش رو میگرفتن و از تو شلوغی یه نگاه به من و همسرم میکرد و یه سر کوچیک تکون میداد که نگران نباشیم و جای ما محفوظه.
خدااای من هیچ زمان فکر نمیکردم از سوار اتوبوس شدن انقدر ذووق کنم .
ساعت 9.5 به محضی که ما سوار اتوبوس شدیم اتوبوس حرکت کرد و در دو تا جای قشنگی که خدا برامون کنار گذاشته بود نشستیم.مسافرا از ساعت 7.5 تو اتوبوس نشسته بودن که ما سوار شیم و حرکت کنیم.اتفاقا مسافرای کناریمون گفتن شما کجا بودین که تا نیومدین اتوبوس حرکت نکرد :))))))
من و عشق جانم تجربه سفر اتوبوسی هم به رزومه مون اضافه شد و تو هم گره خورده بودیم دیگه ولی با اینکه تا کرمون نشد بخوابیم اما غرق ذوق بودیم و تو مسیر کلی باهم گفتیمو خندیدمو سریال دیدیم.
تو مسیر مجددا از راننده تشکر کردم و گفتم شما وسیله ای شدین که منو شب تولدم بعد از یک سال و هفت ماه به خانوادم برسونید و گفت ااا تولدته و گفتم بله تبریک گفت و بعد از چند دقیقه اومد سمت ما و به من هدیههه داد.
البته که من درخواست هدیه از زمین و زمان رو به مناسبت تولدم در بازه زمانی یک ماهه رو به رب العالمین داده بودم و از تحقق یکی یکیشون غرق لذت بودم و حسابی پذیرا بودم برای دریافتشون از ریز و درشت.
استاد جانم تقریبا ظهر رسیدیم و خانواده همسرم رو دیدیم و شب تولدم شرایط رو سنجیدیم و یک سورپرایز خفن برا مامان بابام تدارک دیدیم و خدا همه چیز رو حسابی قشنگ برامون مهیا کرد و من به آرزوم که بودن در کنار خانوادم در شب تولدم بود رسیدم.دیدن صورتای عزیزانم از نزدیک و ذوقشون و اون آغوش های الهی و جیغ های از فرط خوشحالیشون از دیدنمون بزرگترین هدیه ی شب تولدم بود.خدایا هزاران باار سپاسگزارتم.خانواده ی کوچیک ولی پر از حس و حال عاشقانه ی الهیمون باز دور هم به لطف خدا جمع شدیم.
دیگه مامان عزیزم که از بزرگترین نعمت ها و ثروت های زندگیه الهی و زیبای منه شد دستی از دستان خدا تا برای دو شب آیندش بهترین شبها رو برام رقم بزنه.
همون شب کیک تولد برای شب بعدش برام سفارش داد و ترتیب یه مهمونی برای شب جمعه رو به اتفاق خانواده همسرم و خودمون رو داد و حسابی خوش گذشت و کلی هدیه گرفتم، برای روز بعدش مهمونی دوره ای که برای خانمای فامیل رو بود برگزار کرد و من تمااام عزیزانم رو دیدم و چقدر لذت بردم.
ضمنا سوغاتی هارو که دادیم و لبخند خوشحالی عزیزانمون هرچند که دایما تکرار میکردن که آخه چراا زحمت کشیدید مارو سرخوش کرد ازینکه با عشق به خریدای عالی هدایت شدیم و از لحظات خریدمون که یادآور فراوانی و ثروت بی انتهای خداوند بود که بی حساب به بندگانش میبخشه حسابی لذت برده بودیم و اینکه به لطف خدا تونستیم باعث انتقال احساس ارزشمندی به عزیزانمون بشیم کیفور بودیم.خدایا شکرت.اون لحظه که خرید میکردیم دایم به خودم میگفتم خدایا من از جنس توام دوست دارم انقدر بهم ثروت بدی که بتونم برای باور فراوانی و ثروت بی حساب و بی پایانی که بهم دادی و میدی منم هدیه بدم به دیگران و از این کار لذت میبرم چون از جنس خودتم و این حس چقدر برای رشد من لازم و لذت بخشه و بیشتر باعث میشه باور کنم ثروتت جاریه و به راحتی وارد زندگی زیبای من میشه.
البتههه اینم بگم که بخاطر بودنمون در دوره قانون سلامتی با اینکه من کلا اندام متناسبی داشتم اما تغییرات به شدت محسوووس بود و خدارو شکر با اینکه بعضیا میگفتن وااای دیگه خیلی لاغر شدی یکم کربوهیدرات بخور صورتت ریخته اما من به شدت عاشق این اندام و شیپ تراشیده جدیدم هستم و عاشق حالت صورت جدیدم هستم و خدارو شاکرم برای این سطح انرژی و زیبایی ظاهری و اندام که به لطف این دوره بهش رسیدم.والااا الان مدلای 2024 جلوی من و همسرم باید درس پس بدن
به لطف این مهمونی دور همی که مامانم ترتیب داد به خواسته ی بعدیم که دعوت شدن و دیدن فامیل بود دست یافتم و بعد از اون روز دیگه دقیقا وقت میدادم بهشون :))))))
همه به لطف خدا با اصرار و محبت دعوتمون میکردن و به لطف خدا و قانون هم مداری ها و هم زمانی ها جوری همه چیز پیش میرفت که دیدارهای خاصی شکل میگرفت یا تایم بودن افرادی که هم مدار هم نبودیم یا پیش نمیومد یا کوتاه میشد یا محوریت صحبت ها به سمت خواسته های ما میرفت و حساااابی خوش گذشت و لذت بردیم.
دقیقا متوجه این صحبتتون میشم مریم جانم که میگین اگه خودمونم بخواهیم نمیتونیم در جایی و فرکانسی خارج از مدارمون قرار بگیریم حالا چه موقعیت مکانی چه زمانی چه هر شرایط دیگه ای باشه.
دو نفر از دوستان هرچه تلاش کردن که با ما قرار بذارن و هم رو در تایم بیشتری ببینیم آخر نشد که نشد و من زمانیکه در حال جمع کردن هدایای رویاییمون و بسته بندیشون بودم برای گذاشتن توی چمدونا این فایل رو میشنیدم و با تمام وجودم متوجه این جمله ی الهیتون شدم.خدایا شکرت.
همچنین یکی از اعضای خانواده رو که فکر نمیکردم ببینیمشون به طرز شگفت انگیزی با کلی احترام میهمانشون شدیم و چقدر خوش گذشت و لذت بردیم و چقدر در مورد قانون باهم صحبت کردیم و البته که ذکر خیرتونم اونجا بود استاد جانم.من با این عزیزان تقریبا هم زمان باهم با شما آشنا شده بودیم و حسابی حرف برای گفتن باهم داشتیم.جالبه به همسرم با اینکه بار اول بود که همدیگه رو از نزدیک دیده بودن میگفتن انگار سالهاست شمارو میشناسیم.
از همزمانی و هدایت های الله مهربان چی بگم دیگه که تمام کارهامون مثل ساعت پیش رفت و با لذت و خوش گذرونی.
برای برگشت به تهران چون تایم برگشتمون قطعی نبود و توی اسفند ماه بود مجددا نه پرواز بود نه قطار و ما دیگه یک بار سفر اتوبوسی رو کامل کیفشو برده بودیم که نخوایم مجددا تجربش کنیم :))))))))))))
به لطف رب العالمین و دستان پر از مهر و برکتش به واسطه ی یکی از دستان الهی که اتفاقا رابطه ی قلبی عمیقی باهم داریم و اون عزیزان هم درین خانواده ی الهی عضون پروازمون به تهران مهیا شد.
پیشنهاد هتلمونم که کجا بریم در مکان مناسبش از طریق برادرم بهمون پیشنهاد شد و باز هم در یک همزمانی قشنگ اطاقمون به یک اطاق سه تخته با فضای بهتر و عالی تر با قیمت اطاق دابل منتقل شد و دیگه ما برامون این مسایل روتینه زندگیمونه و من همچنان در حال دریافت هدایای بی انتهای تولدم از جانب رب العالمین بودم.خدایا شکرت رب بی انتهای من.
آهااان اینو یادم رفت بگم.در یک زماان مناسب مایی که تلویزیون نمیبینیم و در کل اصلا تو خونمون تلویزیون تهییه نکردیم حالا دیگه تو سفر هم بودیم فقط یک مین تلویزیون دیدیم اونم حین اخبار در منزل پدرم که باید میشنیدیم ارز مسافرتی از 500 دلار به 1000 دلار تغییر کرده.
من دیگه صحبتی ندارم :))))))))))))))
خلاصه کارمون تهران به عالی ترین حالتی که میشد انجام شد و بماند راننده های اسنپی که ملاقات میکردیم و از قرارهای ملاقاتیمون که به لطف خدا عالی بودن.نهایتا ارز مسافرتیمونم گرفتیم که گمونم فقط خدا اینو برقرار کرد که درخواست من رو اجابت کنه و ما بگیریمش آخه گویا میخوان مجددا برش دارن و شایدم برش داشتن
بهرحال وقتی سپردیم به خدا اینکه در بهترین زمان در بهترین مکان باشیم رو با گوش دل سپردن به الهاماتش تجربه کرده بودیم و باز هم تجربه کردیم.از خدا میخوام ایمانم و شناختم بهش قویتر و بیشتر بشه.
نهایتا نه تنها کل سفرمون مهمون رب العالمین بودیم بلکه کلی هدیه هم گرفتیم و برگشتیم به مامن الهیمون.
خدایاااا سپاسگزااارتم.
استاد عشقم واجب دونستم بر خودم که این رد پا رو اینجا بگذارم هم اول برای خودم که بعدا بتونم بیام و بخونم و فراموشم نشه که خداوند چطور هر لحظه هوامو داشته وهدایتم کرده و هم اینکه شما هم بخونید و لذت ببرید و هم اگه نشونه ای برای قوت قلب اعضای خانواده ی الهیم بود در وقت لازم بهش هدایت بشن.
خدایا شکرت برای این توان و این انرژی و این عزم راسخی که بهم بخشیدی تا به اذن و اراده ی تو این جملات رو از طریق وجود و قلب و روح بزرگ و بدن ارزشمندم به تحریر دربیارم.
در پناه رب کسی که قدرت آسمان ها و زمین در دستان اوست باشید.
سلام خواهریمممم الهی قربووون خودت و کامنتای خوشگل و مقدست برم … یه سری کامنتا به خدا حقشونه کامنتای برتر بشن و دقیقا کامنتای تو جزو هموناس برای من … چه قدر لذت بردم از کامنتت از توحید عملی ات هم خودت هم همسر عزیزت … چه قدر قشنگ درک کردم اونجایی که گفتی گاهی من میزنم تو جاده خاکی همسرم خوب قانون رو بلده و به یادم میاره و برعکس … دقیقا رابطه ی من هم با حسین همینطوره گاهی من میزنم جاده خاکی و اون با صدای ارامش بخشه الهیش جوری منو تیون میکنه و قانون رو به یادم میاره انگار خدا از زبون اون داره باهام حرف میزنه و گاهی هم برعکسه من به اون قوت میدم … و درک کردم اون حس قشنگو ناب رو … عاشق خودتو شوهر نازنینتم و چه قدر کامنتت برام الگو شد همیشه خودت هم برام الگو بودی و هنوزم هستی … بهت افتخار میکنم که اینجور داری متعهدانه پیش میری
میبوسمت خواهر گلم انشالله یه روزی میرسه من حضوری من از هدایتها و نشانه های خداوند برای سفرم به استانبول برات میگم .(◍•ᴗ•◍)*。( ◜‿◝ ) عاشقتم میبوسمت که ابنقدر ماهی اینقدر گلی اینقدر قلبت و روحت پاک و خداییه
درود و سلام نگار خوشگل و عزیزم.سلام بر تو با این روح بزرگت
عشقه خواهر انقدر دوست داشتم بیام برات پیام بذارم و تحسینت کنم بابت این تعهد روزانه و همیشگیت و این توحید عملیت که اینجور شجاعانه داری ادامه میدی
منم بهت افتخار میکنم عزیزکم
حسابی برام درس داری حسابی از خوندن همیشه ی کامنتات لذت میبرم و ایمان دارم در بهترین زمان و مکان همدیگه رو میبینیم
اومدنی به ایران همش بهت فکر میکردم
میگفتم هم پاره ی ارزشمندم داره جوری فاندامنتال زندگیشو باورهاشو میسازه که من رو به وجد آورده حتی گاهی میگم کاش منم هم سن تو با این آگاهی ها آشنا شده بودم.
میدونی وقتی اصل رو میفهمی دیگه همه چیز فرمولش یکیه و زندگی برات جدای از ظاهرش لذت بخش و روال میشه و میفهمی نقشت تو این زندگی چیه و دست و پای الکی نمیزنی
یاد میگیری کجا انرژی بذاری و اون وقته که به قول استاد جان چرخای زندگی نرم و نرم تر میچرخه
نگار خوشگلم دوست دارم و ایمان دارم به قول استاد وقتی حالمونو خوب نگه داریم و در مسیر درست اونی که قلبمون بهمون گواهی میده قدم برداریم خیلی زود و راحت از بدنه ی جامعه جدا میشیم و هیچ نیازی به تقلا و رقابت نیست
برات بهترین ها رو از رب العالمین خواستارم
برات اون زندگی رو از خدا آرزومندم که هر لحظش رو از ذوق لبخند بزنی
خوش بدرخشی خوشگلم
به امید دیدار هر چه سریعترت
به آقا حسین گلمونم سلام منو برسون که حسابی براتون خوشحالم عزیزای دلم.
به نام رب العالمین به نام خدای مهربانم
به نام خدایی که اگر ایمان بهش داشته باشی از بی نهایت طریق کمکت میکنه تا به خواسته ات برسی حالا میخواد خواسته ات بزرگ باشد با کوچک او قدرته مطلقه
سلام و صد سلام به نگین عزیزم خواهر توحیدی و دوست داشتنیم
واقعا بیشتر کامنتها رو باید قاب طلا گرفت من تحسینت میکنم که در مسیر زیبای ایمان و توکل قدم برمیداری با همسر گلتون
خدارو شاکر و سپاسگزارم بابت این دوستان عزیزم که سراسر عشق و زیبایی هستن
نگین عزیزم کامنتتو دوبار خوندم خیلی حسه خوبی به من دست داد لذت بردم از ایمانت از توکلت به خداوند بزرگ و بلند مرتبه که وقتی چیزی ازش با ایمان میخوای تا تو رو به اون هدف نرسونه دست بر دار نیست حتی لحظه آخر برسه باید امیدمون رو از دست ندیم
چقدر قشنگ نوشته بودی که چطوری هدیهاتو آروم آروم خریدی کارهاتو انجام دادی بدون نگرانی بدون ناامیدی
چقدر قشنگ هدایت شدی شب تولدت کنار عزیزانت بودی
اینا همه قدرته اوست که به راحتی همه رو انجام میده باید قدرتشو باور کنی و بپذیری که اوتوانایی و قدرت داره که شما و همسر تون اینو پذیرفتید و تسلیم بودین در برابر قدرتش و قشنگ و زیبا و آسون و راحت هدایت شدین در کنار خانواده های عزیزتون باشین و اونا سورپرایز کنین و اشک شوق بریزین
تحسینتون میکنم برای بار دیگر که در مسیر توحید و یکتا پرستی قرار دارین
خوشحالم که با شما دوستان آشنا شدم
و درس ایمان و توکل رو بهتر یاد میگیرم و از نتایج زیباتون درس میگیرم
خدایا شکرت سپاسگزارم
از شما دوست عزیزم هم تشکر میکنم بهترینها نصیبت نگین عزیزم
درود و سلام و نور خدا بر روح و قلب پاکت کبری عزیزم
سپااااااسگزارتم برای توجهت به کامنتم
سپاااسگزار خداییم که انقدر عاشقانه و زیبا خلقت کرد و به قلبت نور ایمان تابوند
کامنتت برام پر از ارزشه پر از عشقه پر از حسه خوبه
سپاسگزارتم که نکات مهمی رو مجددا بهم یادآوری کردی
من عاااشق این تیکه شدم
« به نام خدایی که اگر ایمان بهش داشته باشی از بی نهایت طریق کمکت میکنه تا به خواسته ات برسی حالا میخواد خواسته ات بزرگ باشد با کوچک او قدرته مطلقه »
این تیکش منو دیوااانه کرد
«وقتی چیزی ازش با ایمان میخوای تا تو رو به اون هدف نرسونه دست بر دار نیست حتی لحظه آخر برسه باید امیدمون رو از دست ندیم»
خداروسپاسگزارم که مجددا منو امشب به کامنت سراسر نورت هدایت کرد و به قلبم آرامش بخشید
همه اوست همه اووست و من به هر خیری که ازش بهم برسه فقییرم
به رب العالمین میسپرمت
در پناه حق باشی عزیز دلم
بنام خداوند هدایتگر
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته بزرگوار و همه دوستان و عزیزانم
استاد بعد از چند وقت توانستم بیایم سری به سایت بزنم و میخواستم سفر به دور امریکا را ببینم تا تمرکز و انرژی بیشتر بگیرم حسم گفت همین فایل اخر را ببینم
این فایل برای من بود و تائیدی بر مسیر درستی که ادامه می دهم خدا را صد هزار مرتبه شکر
اول عرض کنم که در خصوص حوادث اخیر ایران با توجه به پیشینه ایی که داشتم و محل پرسش زیادی بودم که موضع من چیه ؟خدا را شکر چقدر از شما اموخته ام و عمل کرده ام و دیدگاهم کاملا منطبق با سیره و روش شما شده و نتیجه اش در تمام ابعاد برایم در زندگی مشخص و در دسترس هست واز توجه به ناخواسته ها و جنجالهای پوچ جدا شده ام و گفته ها و نظرات دیگران برایم بی اهمیت شده است ،اما استاد عزیز
مهم تر از ان تمرین کنترل ذهن در این یک ماه گذشته بود که بخش زیاد ان را مرهون اموزش های شما هستم که همین جا قلبآ تشکر می کنم
موضوع از این قرار بود که در قسمت ۱۴۵ سفر به دور امریکا نوشتم که به زودی از کشورهای آسیایه میانه و شهر سمرقند برایتان می نویسم
مقدمات سفر فراهم شده بود و حتی دو هزار دلار برای ویزا و هزینه های اولیه پرداخت کرده بودم ولی بدلیل بیماری مادر عزیزم قلبم گفت نرو سفر و نشانه هایی قوی هم برایم امد که الان باید کنار مادرم و در خدمت مادرم باشم
مادری که عاشقانه دوست اش داشتم و با عشق دست بوس اش بودم و الان که این مطالب را می نویسم ده روز هست که روح بزرگش پر کشید و از دنیا رفت،زنی موحد ،خوش اخلاق و بزرگ در حالی چشم بر جهانبست که دستم زیر سرش و با ارامش مثال زدنی پرواز کرد ،استاد عزیز من به جرات می گویم حداقل در چهل سال از زندگیم یک اخم حتی در دلم با مادرم نداشتم و یک رابطه فوق العاده و عاشقانه داشتیم البته هنر و جذب او بود که اگر بخواهم بنویسم چند جلد کتاب خواهد بود!و چقدر خوشحالم که خداوند هدایت کرد که به سفر نروم و به نشانه های خداوند اطمینان کردم و امروز سبک بالم و آرامش دارم که اگر رفته بودم خدا می داند که چه ناراحتی ها برای خودم و مرحوم مادرم و عزیزانم بوجود می امد
،الان که می توانم بنویسم و خودم را کنترل کنم نیز بخش خیلی زیاد از ان را باز مرهون آموزشهای شما هستم و همینجا تشکر می کنم و خدا را سپاسگزار وجود نازنینتان هستم
تماشای این فایل و توصیف نشانه ها و هدایتها و مهم تر فضای بسیار زیبا و حس روحانی که داشتیدو اشعار مولانا در اخر فایل حال معنوی من را صد چندان کرد
سفر لذت بخش و پر برکت داشته باشید از خداوند سلامتی و طول عمر با عزت برایتان ارزو می کنم
ما خانوادگی در مسیر اموزشهای شما زندگی لذت بخش وموفقی داریم خدا را شکر 🙏🙏
سلام خدمت عموی عزیزم
که مثل پدر دوستش دارم .
عمو جان همیشه الگوی خوبی برای من و همه دوستان بودید .
همیشه تحسینتون میکنم . و همیشه براتون آرزوی خوشبختی و سعادتمندی دارم .
امیدوارم خداوند سایه ی شما رو برای ما و خانوادتون حفظ کنه .
و خداوند مادر عزیزتون رو رحمت کنه که همچین مردی رو تربیت کردن .
و روحشون شاد باشه ، که مطمئناً هست.
انشاالله که خیلی زود مقدمات سفرتون آماده بشه و یک سفر بی نظیر رو تجربه کنید .
خیلی دوستتون دارم .
با عشق هادی
سلام هادی جان
ممنونم عزیزم
این حس متقابل هست شما هم فوق العاده هستی و خانواده دوست داشتنی دارید به دوستی با شما افتخار می کنم
بله مادر بسیار نازنینی داشتم که از پیش ما رفت و جالب اینکه خودش می دانست و چه زیبا رفت و خدا را شکر که با ارامش رفت و الان ما هم ارامش داریم و انشاالله در مسیر آموزه های استاد سریع تر اهدافمان را از جمله سفر را محقق می کنیم
شاد و سلامت و ثروتمند باشید🙏🙏❤️
«هدایت الهی»کلمه ای بشدت پر معنی
سلام به همه عزیزانم
خیلی خوشحالم ک هدایت خدا باعث شده من در کنار شما باشم
از این بابت هرچقدر شکر خدارو بجا بیارم بازم کمه
دقیقا امروز در حال مسافرت بین شهری هستم برای خونوادم آهنگ گذاشتم ولی خودم در سایت درحال کسب آگاهی الهی بینظیرم😁
باید بگم ک طی مسیر داشتم آیه الکرسی رو از حفظ قرائت میکردم و آرامش نداشتم و از خدا درخواست آرامش کردم ب ۳۰ثانیه نرسید یه لحظه یادم اومد ک اینترنت دارم و انگار بهم گفته شد برو به سایت
وای خدامن چقدر این جهان پر از هدایت و پر اتفاقات عالیه(الان دقیقا بیشتر از قبل این جمله استاد رو درک میکنم ک میگن:«انسان در هر لحظه در حال هدایت شدنه»این جمله رو باید با طلا و جواهرات گرون قیمت نوشت)
خلاصه ماجرا وارد سایت شدم و دیدم یه فایل جدید روی سایت قرار گرفته و دقیقا درمورد هدایت هست….
چی بگم آخه…
خیلی وقتا از هدایت خدا ،آدم نمیدونه چی بگه ک بتونه توصیف کنه این حال و هوایی که الان داره، این دقایقی که توش قرار گرفته….
فقط و فقط باید شکر کرد ک بازم هدایت بشیم به چیزای خوب
فقط از خدا میخوام همه رو به زیبایی ها و لذت بیشتر ((هدایت))کنه
سلام استاد عزیزم و مریم بانوی زیبا و دوست داشتنی
وای که من چقدر عاشقتونم
الان صبح جمعه است و جالبه تا از خواب بیدار شدم با خودم نیت کردم که مثل استاد که میگن تا بیدار میشن و اول کامنت های سایت میخونن، منم با تماشای یکی از قسمت های سفر به دور آمریکا و توجه به زیبایی ها، روزم شروع کنم. چون روزای دیگه حتما شکرگزاری مینویسم یکم با خدای خودم تا بیدار میشم حرف میزنم و تمرین ستاره قطبی رو انجام میدم و بعد میرم به محل کارم
ولی وقتی اومدم تو سایت، نمیدونین چقدر ذوق زده شدم تا دیدم یه قسمت جدید از سفرنامه اومد بالا و اونم با این تصاویر روحانی و زیباااااا😍و استاد خوش تیپم😍😍
خدایا شکرت چقدر صحبت هاتون، چقدر حس بی نظیرتون صبحم و حالم و روزم رو ساخت و یک ساعت تمام توجه ام به این زیبایی شگفت انگیز و شن های زیبا و کلام ناب و شیوای شما در مورد جهان،خدا و پیدا کردن خودمون فوق العاده بود.
هر چقدر من تو فایلهاتون این جملات در مورد جهان و خداوند میشنوم انگار بازم کمه و همش تشنه ام تا بیشتر بشنوم و بیشتر بتونم توجه کنم به حال خوب شما دو عزیز، و صحبت های نابتون که برای من مثل طلا میمونه
استاد عزیزم و دوستان عزیز من این رهایی و به خدا سپردن رو تجربه کردم و با پوست و استخون لمسش کردم. چندین بار پیش می اومد تو زندگیم که بارها خودم تصمیم میگرفتم،برنامه ریزی میکردم،حساب کتاب میکردم و یه کاری رو پیش میرفتم و انجام میدادم و بارها به شکست سخت منجر میشد.
در واقع میشه گفت که همسرم سالها بیکاربود و همیشه از من میخواست که من براش راهها رو پیدا کنم منم از خداوند میخواستم ولی بازم خودمون می نشستیم برنامه میریختیم؛ یکبار کامیون خریدیم که کار کنه و همش ضرر بود و کلی بدهکار شدیم. یکبار با ماشین شخصی تو اداره جات استیجاری مشغول شد و بارها و بارها کارهای دیگه که هیچوقت آرامشی تو کاراش نداشت و این احساس تو خونه هم حاکم میشد.
به مرحله ای رسید که با استرس هاش بیماری سختی گرفت که مفاصل بدنش شروع کرد به تخریب شدن و چون نمیتونست باز تو خونه بیکار باشه حتی یهو تصمیم گرفت که مهاجرت کنیم که شاید با یه کار ساده ی نگهبانی بتونه فقط مشغول باشه.
ولی من چون علاقه ای به مهاجرت به یه شهر شلوغ و پر دغدغه نداشتم نا خودآگاه و با تمام وجودم راه میرفتم، رانندگی میکردم و یا در هر حالتی میگفتم خدایا دیگه این مغز پوک من نمیکشه، تو من هدایت کن به هر مسیری که خیر باشه
اگر قراره مهاجرت کنیم که خودت بچین
اگر قراره که بمونیم بازم خودت بچین تا کاری و شغلی داشته باشه.
باورتون بشه دوستان که در عرض یک هفته خداوند خیلی زیبا ما رو هدایت کرد به یه جشن تولد تو یه فضای سنتی که همونجا هر دوی ما الهام ساختن یه اقامتگاه بومگردی رو گرفتیم و موندیم تو همین شهر و روستایی که هستیم و یه بومگردی زیبا که باز هم مراحل ساختش کاملا هدایتی بود رو اجرایی کردیم. و چقدر نعمت و فراوانی و آرامش بعد از ساخت اقامتگاه که هدایت الله بود تو زندگیمون جاری شد.
خداوند رو شاکرم از وقتی که با استاد عزیز آشنا شدم خیلی بیشتر دارم سعی میکنم الهامات دریافت کنم و حتی پیامهای فوق العاده ای از خداوند بابت یه حرکت عظیم به من داره میرسه که تمام تمرکزم به نشانه هاست تا راههای بی نظیر و پیام خداوند رو دریافت کنم و در مسیر ثروت،شادی،سلامتی و اتفاقات شگفت انگیزی که خداوند داره برام میچینه قرار بگیرم.
خدایا دست من در دستان توست، من ببر به مسیر بهشت و هر آنچه زیبایی و ثروت و حال خوب هست.من عاشقتم خدای عزیزم
با ایمان میگم فقط باید رها کرد و سپرد به خودش
دانای مطلق خود اوست و تمام❤️
عاشقتونم استاد عزیز و مریم بانوی عزیز
همچنین شما دوستان عزیزی که همراه با این سایت زیبا و پر انرژی و پر از حس ناب از وجود خداوند هستین
برای همه ی شما عزیزان آرزوی هدایت های زیبای الهی رو دارم♥️♥️♥️