توحید عملی | قسمت ۱۰ - صفحه 17 (به ترتیب امتیاز)

توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1227 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    ثريا حشمتي گفته:
    مدت عضویت: 2074 روز

    سلام و درود بی پایان به استاد و همه عزیزان سایت

    توحید

    توحید

    و باز هم توحید

    چه واژه ی ارامش بخشی ،دیدن همین واژه روی این صفحه سایت ،شنیدن راجبش،نور امید رو تو دلت زنده میکنه.

    نمیتونم ننویسم وقتی گوشم جلا پیدا میکنه با این مفهوم که وجودم مجذوب این راه سعادت«توحید» میشه

    استاد راجب هررموضوعی که صحبت کردید تا به حال ،خیلی ادعا نداشتم که عاالی بودم ،ولی در رابطه با بحث امروز ،میتونم بگم خییلی خوب بودم

    شاید علتش همون چیزایی باشه که ابتدا فک میکنیم کمبودهای زندگیمون هستن ولی بعد متوجه میشیم که اتفاقا اگه نگاهتو درست کنی،راه اتصال تو به خداس !!

    یادتونه میگفتید من چون تو بچگی نه پسرعموهام پیشم بودن موقع دعوا نه برادرو دوست فابریکی داشتم که تو این مواقع بهش تکیه کنم ،اون موقع شاید در ظاهر ناراحت میشدم و گله از خدا که کاش منم مث اونایی که کلی فامیل و داداش و دوست دارن که پشتشون هست ،داشتم

    ولی بعدها ،متوجه شدید که فقط و فقط باید روی «خدا» حساب کنید و از اون کمک بگیرید و وقتی به اون توکل میکنی دیگه اعتبارش رو به خودش میدی

    منم الان شاید بظاهر نه حامی خاصی دارم ،نه پشتوانه مالی از طرف کسی،نه ساپورتی خاصی از طرف خانواده ،نه مشاور و راهنمایی

    ولی کم کم متوجه شدم که نبود اینها باعث شده من به نیروی برتری از اینها چنگ بزنم ،باعث شده بدونم که باید کی رو بعنوان مشاور و ایده پرداز و حامی خودم انتخاب کنم

    خداروشکر هر دستاورد هر نتیجه هر موفقیتی هر هدایتی هر اسان شدنی برام رخ داده ،گفتم

    «هذا من فضل ربی »

    بحدی که شاید خیلیا به عقلشون اعتماد کردن ،به استعدادهاشون و ایده ها و راهکار دادنهاشون برای مسایلشون،من خیلی ادعا نداشتم که

    من مغز اقتصادی دارم !!من راه بیزنس رو میدونم !!من راه پول ساختن رو بلدم!!من بلدم عشوه گری کنم تو دل ادمها خودمو جا کنم!!من بلدم!!من بلدم!!من بلدم !!!

    نه !!اصلااا!!

    تنها چیزی که گفتم اینه که من هیچی نمیدونم !!

    هر طور حساب کردم دیدم ،من انقدری توانا نیستم تو گسترش کارم،انقدری راهکار ندارم برای افزایش فالورهام،انقدری باهوش نیستم که بخام بدونم در هرلحظه چه تصمیم درستی باید بگیرم،انقدری ترفندهای جا کردن تو دل ادمها رو بلد نیستم!یا بقول بعضی دخترا ،تور کردن پسرا رو بلد نیستم!!

    اره من هر طور حساب کردم دیدم در این جهانی که در هر لحظه در حال تغییره ،من با عقل محدودم ،هیچ چیز نمیدونم،مطلقا هیج چیز

    و کم کم

    رسیدم به این نقطه که

    بااااید فقط مقاومتهامو کم کنم و اعتماد کنم به خدا

    به نیرویی که دیده نمیشه،لمس نمیشه،از لحاظ منطق تکیه بر غیب کردن ،کاملا غلطه!!!

    ولی

    نشانه ها ،نتایج و تماام هدایتهای خدا

    منو هر بار اگاهترم کرد که

    چاره ای جز این ندارم !!!

    و اینجاس که وقتی

    رها میکنی

    میسپاری

    اعتماد میکنی

    ارام میشوی

    دلت قرص میشه بهش

    وقتی رو دوشش سوار میشی

    اتفاقات خوب و نتایج و اسونیها رو تجربه میکنی

    و طعم شیرین

    هدایت

    رو میچشی،دیگه زیر دندونت میمونه و میمونی تو مسیر

    البته شرط موندن هم بقول خودتون تکرار این موضوعست که یادت بمونه

    و اینجوری میشه که ،چون سورس رو پیدا کردی،سورس خوشبختی،نعمتها،اسونیها،وووو اعتبارش رو فقط و فقط

    به«خدا» میدی

    دیگه فرمول دستت اومده که چی به چیه !!!

    کم کم تو این مسیر تغییر جهت میدی از قطب شرک به سمت توحید

    و عجب مسیر زیبااایی!!!

    استاد ،من پیج قنادی دارم ،خیلی فالور زیادی هم ندارم

    تا حالا هم تبلیغ نکردم که بخام به در و دیوار بزنم برای گرفتن فالور!!

    ولی خدا شااهده

    بارهااااا و باررررها بخاطر همین تعداد کم هم شکر گزاری کردم و

    گفتم خدایا تو تک تک شون رو هدایت کردی،

    میگم خدایا من واقعاااااا چیکار کردم برای حتی جذب یه نفرشون ؟؟هیچی!فقط از سر فضل تو بوده ،هرطور حساب میکنم میبینم من کاره ای نبودم ،خدا کار خودت بود!!

    یا مشتریای که تا حالا داشتم ،خیلی زیاد هم نبودن ولی

    باز هم ،میام تو ذهنم فقط نحوه هدایت شدنشون و سفارش دادنشون رو مرور میکنم ،میگم خدایا فقط کار تو بود هاااا!اصلا من واقعا چی کار کردم و چیکار میتونم انجام بدم ،تو بودی و باز هم امیدم به توست

    من همیشه وقتی شروع بکار قنادی میکنم،چه وقتی که حالا سفارشی دارم،چه وقتی که رسپی اموزشی اماده میکنم برا پیجم ،کارم رو دقیقااااا با این جمله شروع میکنم که

    خدایا من هیچی نیستم هااااا،خدایا من راجب قنادی هیچچچی نمیدونم هااا!!من بلدم نیستم هاااا،تو تمام مراحلش کمک کن تو پختش،دیزاین،عکاسی کردن از کارام

    حتی تو ستاره قطبی هم دقیقا ازش طلب هدایت میکنم

    و نمیدونید که چققدر هدایتهاش شامل حالم شده

    که بخام بنویسم براتون صفحه ها میشه

    اینکه چطور بهم ایده داد برای انجام سفارشاتم حتی با همون امکاناتی که داشتم حتی وقتی که وزن کیک کم اومد بهم الهام کرد چون قالب ندارم دو طبقه درست کنم اینکه هدایت کرد به یه شکل خاص عکس یا فیلم بگیرم که چقدر جذاب بشه اینکه چطور داشتم سفارشم رو کار میکردم و نیاز به چاپ داشتم که یهو دم غروب داداشم که 60 کیلومتر با ما فاصله داره وسط هفته یهو سر از خونه ما در میاره که بررراحتی میره برام انجام میده چاپ رو اینکه چطور منی که تقریبا مبتدی بودم وقتی دوستم سفارش کیک برا روز مادر میده که باید تو نصف روز انجامش میدادم و اول قبول نمیکنم ولی خدا بهم میگه بهم اعتماد کن کمکت میکنم انجامش میدی و راجب دکورش نگران نباش و من استارت میزنم و چققدر عالی انجامش میدیم باهم

    و من تک تک این هدایتها رو بارهااا و باررررها به خودم یاداور شدم ،کردیت رو دادم به خدا،و چقدر ذوق کردم و چقدر بیشتر بهش اعتماد کردم و نوشتم تو دفترم که یادم بمونه از کجا اب خوردن و متواضع در مقابل خدا که من

    مث فلان مربی و استاد و فلان شاخ های اینستا نیستم که کللی دب دبه و کب کبه داشته باشم که کلی مهارت و ایده و قر و فر برای پیجم ،من هییچی راجب اینستا و ران کردن بیزنس نمیدونم ،کسی هم نیست که ازش مشاوره بگیرم که دستم رو بگیره که بهم بگه باید تو این مسیر چیکار بکنم اخه من تک و تنهام

    (حتی اون اوایل کارم با دو تا از فالورهام که یکیش اشنامون بود و خیلی وقت تو این کار بود و یکی دیگه هم که خیلی کارش عالی بود و رابطه داشتیم تو اینستا ،دوستانه درخواست دادم که همدیگرو بیرون ببینیم تا راجب این حرفه باهم حرف بزنیم ازشون راهنمایی بگیرم بالاخره تجربشون زیاده،با اینکه اکی دادن ولی اصلااا بعدش خبری نشد ،من به هیچ وجه ناراحت نشدم بلکه باز هم گفتم اینم یه نشونه س که ثریا تو تنهایی با وصل شدن به خدا میتونی هرانچه را که نیاز داری بهت گفته میشه پس بی خیال این این ادمها شو)

    گفتم خدایاااا

    فقط تو رو دارم و تو ایده پرداز منی،تو مربی منی،تو هدایتگر مشتری و فالور هستی،تو طعم خوب کارام باش،تو برو تو جلد مشتری و کسانی که کارای منو تست میکنن تا رضایت داشته باشن،من از بیزنس هییچی نمیدونم اخه من کارمندم و تا حالا بیزینسی انجام ندادم تنهایی ،ولی تو گسترش بده کسب و کارم رو،تو دستیارم باش موقع انجام کارا ،تو موقع خامه کشی دستمو بگیر تا شارپ انجامش بدم،تو قدم به قدم بگو باید چیکار کنم من فقط انجام میدم و کمک کن تا مطیع باشم ،البته خیلی ‌وقتا گفتم به من واضح تر بگو یه وقتایی دو ریالی من ممکنه خوب جا نیافته

    و ایناها دقیقاااا مکالمات من با خداست و میتونم اعتراف کنم که تا این حد متواضع بودم و اعتبار به خدایم دادم

    والبته کللی از خلق کارام ذوق کردم ،موقع به اشتراک گذاشتنشون موقع سرو موقع تحویل سفارش کلی خوشال شدم یا از تحسین دیگران ته دلم قند اب شده افتخار کردم کمی هم خیلی کم شاید غرور ،ولی خودم کاملاا ‌واقفم که ته اون ذهن من ،خدا نقش بسته و پلن های خدا مرور میشه که چطور برام کارامو انجام میده

    و اصلااا هم نمیشه این جریانات رو با اون دیتلی که خودت و خدات میدونید برای احدالناسی تعریف کنی و شرح بدی !!من میدونم و خدایم .

    استاد نمیدونید هر بار که پشت رول میشینم ،چطور با خدا حرف میزنم که خدایا من رانندگی بلد نیستم منو در پناه خودت حفظ کن و سالم به مقصد برسون

    اگه تا حالا هم تو این همه سال 14 سال که ماشین دارم و خیلی جاها رفتم ،اتفاق خیلی بدی نیافتاده یا به خیر گذشته ،اعتبارش به توست!!در صدم ثانیه میتونست اتفاق جبران ناپذیری بیافته ولی تو ،خدایا تو منو در پناه خودت حفظ کردی من حواسم هست که خیرالحافظین توهستی

    یا بابت ماشینم امکاااان نداره شکر نکنم و جریان هدایت خدا برای خریدش رو بیاد نیارم و سپاس نگم و میگم خدایا اخه چطوررر واقعا چطوررتمام پلن هارو کنار هم چیدی که تونستم ماشینمو عوض کنم و دقیقا اون چیزی که میخاستم رو بخرم ،خدایا از فضل توست هااا ،من کاری نکردم

    یا هر بار که از جلوی خیابونی که اپارتمانم اونجاس موقع سر کار رفتنم رد میشم ،بدون استثنا،فضل خدا یادم میاد و اینکه اخه چطور خدا فلانی رو هدایت کرد بیاد بهم پیشنهاد بده که شریکی ملک بخریم یه جوری سرمایه گزاری بشه ولی بعدش ،پلن این شد بسازیمش اول 2 طبقه بعدش پلن شد 4 طبقه تک واحدی ،چطور موقع قرعه کشی واحدها ،بهترین طبقه ،ینی 2 برا من افتاد.چطور اخه پولاش جور شد ،درسته چندین سال پیش بود و من دو بار وام 20 تومنی گرفتم ولی ،همون ضامن ها همون جور شدن وام همون از عهده پرداختش برا‌مدن ،این کارارو کی انجام داد ؟؟اخه هر جور حساب کتاب میکنم با اون درامد و اون وام ها ،مگه میشه اپارتمان ساخت،میگم خدایا حواسم هست اعتبارش به توست!!

    استاد نمیدونید چقققدر بابت همین قانون سلامتی از خدا تشکر کردم،درسته بعضی اوقات نتونستم عمل کنم و عصبی شدم حالم بد شد ،ولی بارهاا و بارهااا بابت اینکه در مدار این اگاهی ها قرار گرفتم که همش هدایت خدا بود سپاس گزاری میکنم،منی که قبل از این دوره به وزن دلخواهم رسیده بودم و بیماری خاصی هم نداشتم ولی برای افزایش انرژی و سلامتی بیشتر ،هزینه کردم و خریدم ولی الان بارهااا حمکتش رو متوجه میشم که ،اگر با کار قنادیم و اگاه نبودن با این سبک تغذیه میخاستم زندگی کنم ،چه بلایی سر خودم میاوردم، شاید به زور جلوی خودمو میگرفتم ولی موقع قنادی ناخوداگاه با این نگاه که حالا یه ذره خامه س،یه تکه شکلاته،یه ذره فلانه ووو ریزه خواری میکردم و ناخنک میزدم و چون اگاه نبودم خوب در صدد اصلاح رفتارم هم نمیشدم و نابود میکردم خودم رو !!!ولی یه سال بعد از شروع کارم،با این قانون سلامتی اشنا شدم که چقدر خوب شد،حتی اگه الان گاهی هوس کنم بعد از فستینگ بخام یه کم تست کنم،باز میگم که شکرررر حداقل فست میمونم موقع کار و ریزه خواری ندارم که ضربه زیادی نمیزنم به بدنم

    البته بعد از فایل جدیدی که گذاشتید راجب عملکرد مغز،الان 15 روزه 100 در صد عمل کردم مث روزای اولم واقعا 100 در صد !!!!که باز هم خدارو شکر کردم که یهو شما این فایل رو قرار دادید یهو نه ،هدایتی،چون من دلم میخاست عالی عمل کنم ولی موقع خوردن چیت های کوچیک باعث میشد از مسیر دور بشم ،این هم درخواست من بود که خدا جواب داد و باز نمیدونید چققققدر اعتبارش رو به خدا دادم

    یه خود افشایی کنم راجب غرور و خودم خودم کردن تو ذهن،که من بلدم و حتی از هدایت خدا هم ،باد بیافته تو غبغبت،که باعث میشه چطور تو دور باطل بیافتی !!!

    یادمه تو اتاق عمل همکارام که راجب لاغری و تغذیه و وو حرف میزدن یا مثلا میدیدم که یه تیکه هویج و یه بطری اب اسموتی با دوتا نون تست و میوه و ،…دارن مثلا لاغر میکنن خودشونو ،با اینکه من قبلا با رژیم لاغر شده بودم،ولی نمیدونم چطور شد که چندین بار با دیدن این تغذیه شون،یا نگرانی هاشون راجب کم کردن وزن یا باورهاشون راجب این موضوع یا مدام یه چیزی خوردنشون

    باعث شد یهو البته فقط تو ذهن خودم نه اینکه یه کلمه با این افراد حرفی بزنم ،دچار غرور شدم !اینکه ثریا تو راحترین راهکار رو میدونی،اگه کمی هم چاق بشی با یه بشکن لاغر میکنی،ببین اینا چه زجری میبرن چقدر مسیرشون غلطه نتیجه هم بگیرن سخته ،ولی توثربا براحتی عمل میکنی ببین تو دلشون به تو غبطه میخورن که براحتی سبک خودتو داری گرچه هیچ وقت هم نپرسیدن فقط دیدن که مثلا نهارم رو بدون نون و برنج میخورم یا اب قلم میخورم که میگن بوی کله پاچه راه انداختی خخخخ حتی به تایم عروسی همکارم نزدیک میشدیم که یکی از دوستای صمیم گفت لباس مجلسیم تنم نمیشه باید بخرم و من اون لحظه باز تو دلم یه حس غرور ‌ همه چی دانی دست داد که ثریا ببین تو بلدی ،راحت تو این مدت مث بشکن وزنتو میاوردی پایین بیچاره این دوستت نمیدونه چه خوب که خدا بهت راهکار گفته تو خیلی عزیزی براش

    خلاصه ،قضاوت و غرور و من بلدم و از همه مهمتر توجه به ناخواسته ،منو انداخت تو چاله که درسش رو بگیرم و تا وقتی متوجه نشده بودم و تو گوشی خدا رو با بوسیدن دستش که خدایا اکی ،گرفتم ،تسلیم،توبه ،مرسی که بل همین تضاد هم باز بهم درس دادی و هدایتم کردی،امکان رهایی برام نبود و تقلاهام و عمل کردن به هموووو‌ن میدونم ها ،نتیجه ای نداشت و منو فرسنگها دور میکرد از هدف و از خداو حال خوب!!

    جریان اینجوری شد که من با همون کمی چیت کردنهام ،شل شدم تو سبک سلامتی و دیدم قبلا شاید عارضه چیت کردن رو تو جسمم متوجه میشدم،الان وزنم هم کمی بالا داره میره !!و دست به عمل زدن من و تصمیات جدی من برای عمل کردن دقیق و شکست بعد از مثلا 10 روز یه هفته ،و دوباره برگشتن به خط اول،

    تلفیقی از حس سرزنش،تقلا که بیشتر از این وزنم بالا نره،بابا من که میدونم پس چرا نمیتونم دقیق عمل کنم علتش چیه اخه؟!حس بد ،حس کمک گرفتن از خدا با نگرانی

    همه و همه ،منو به این درس بزرگ رسوند که ،ثریا ادعا نکن بلدی !ادعا نکن با بشکن میتونی!!حواست باشه داری به چی توجه میکنی چرا هرروز به این ادمها داری توجه میکنی ؟چرا فک کردی بابا حالا که من شیوه تغذیه ام درسته توجه بکنم هم اتفاقی رخ نمیده تازه با فست راحت همه چی رو حل و فصلش میکنم !!!

    خدا گفت درسته قبلا تونستی ولی

    وما رمیت اذ رمیت

    ،اون موقع ما کمکت کردیم ،الان ولی حساب کردی رو یه ذره دانشت از قانون سلامتی !!

    دقیقا یاد داستان حضرت موسی افتادم که الهام شد فلان گیاه رو دم کن بخور خوب شد،دفعه بعد باز سراغ همون دوا رفت نتیجه نگرفت گفت خدا جون ،گیاه که همونه ،چرا خوب نشدم،که خدا الهام کرد سری قبل ما بهت الهام کردیم الان بدون کمک گرفتن از ما رفتی سراغ دستوری که عقلت داد!!!

    این تجربه هم نشون داد با اینکه خیلی خیلی هواسم بوده و هست و واقعا خوب بودم تو این م‌ضوع که

    اعتبار داشته هام ،نتایج ،موفقیتهام ،محبوب بودنم تحسین شدنهام ،

    از اینکه تو کار اتاق عمل همه جراحان از کارم رضایت دارند و دلشون میخاد من باهاشون سر جراحی برم

    حتی نفسی که میره و میاد ،حتی اینکه گرچه درامد خیلی بالایی ندارم ولی شکر همیشه پولهام برای خوشیام و خریدهایی که حالم رو خوب میکنه خرج میشه نه برای بیماری و خسارت و ضررمالی ووو

    اعتبار تمااام اینها که فضل بی نهایت خداست ،به خود خدا برمیگرده

    و لی یادم باشه شیطان در کمینه که ما شکر گزار نباشیم!!!

    پس باید بیشتر از هر بار با خودمون تکرار کنیم که که یادمون بمونه تا دچار لغزندگی نشیم

    و البته اگه اگاه باشیم از همون لغزش هم درسشو میگیریم و سر تعظیم فرود میاریم و دستها رو به نشانه تسلیم بالا میاریم

    که همان باعث نقطه عطف و هدایتمون میشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای:
    • -
      مهدی رجبی گفته:
      مدت عضویت: 4150 روز

      درود خانم حشمتی عزیز

      یعنی تو این چند روزه هی میام تجربه و کامنت بچه ها رو میخونم هی اشکام سرازیر میشن…

      کامنت خودمو می‌نویسم هق هق گریم میاد

      آخه چقدر شگفتی!!

      ما با چه عظمتی روبرو هستیم!…

      چقدر خوبه که متوجه گفتگوهای ذهنی و احساسات تون شدید

      یکی از مزایای بی نظیر این تمرینات و کامنت ها با فایل ها و حرفهای الهی استاد ساخته شدن شخصیت و بیرون اومدن از دروغ هایی که به خودمون گفتیم تا حالا و تقویت شخصیت راستگو و صادقانه ست

      اونم یک صداقت بی رحمانه که اولین ابزار خودشناسی درسته…

      بدون صداقت، اونم یک صداقت واقعاً بدون چون و چرا و بدون ترس و نگرانی (چون واقعاً شجاعت میخواد) نمیشه خود و خدا رو شناخت و بسمتش رفت…

      چقدر نجواها رو خوب شناختید

      خیلی این مثال گفتگوی ذهنی راجع به غرور و منیت عالی بود

      چقدر شناسایی ها بیشتر به آدم کمک می‌کنه و آدم سبک بال تر میشه فرکانس آدم خوب تر میشه بالاتر می‌ره…

      چقدر کار سخت تر میشه وقتی میخوای متعهد به سبک زندگی و تغذیه سالم باشی در حالیکه میای برای دیگران انواع کیک و خامه و دسر درست می‌کنی بخصوص اینکه قبلا هم زیاد اهل خوردنش بوده باشی…

      و فقط با کنترل نفس با اراده ی خدا امکان پذیر ست…

      چقدر واقعاً مثال داستان حضرت موسی عالی بود که مثلا اگر یک کاری رو در مکان خاصی انجام میدیم فکر نکنیم که قراره همیشه همون‌طور باشه اگه اراده و حرکت و قصد الهی پشتش نباشه…

      اگر یک جایی نتیجه نمی‌گیریم ولی قبلا می‌گرفتم یاد همین داستان بیفتم…

      و اون مثال های کاری شما بسیار الهام بخش بود…

      درست همین چند روزی همش همینا ذهنم رو مشغول کرده

      که با اشک کلی کامنتم هم در همین مورد نوشتم که اصلا شرایط الانت هر چی که هست مهم نیستند (یعنی اگر بالایی، مغرور نشو و باز هم باید توکل کنی و هدایت بخوای و فکر نکنی همیشه همینه،

      و دوم اگر پایینی و نیاز به روزی کمک مادی معنوی داری، هر چقدرم فرو رفتی و هیچ کاری از دستت، بر نمیاد بازم هم ناامید نشو و هدایت بخواه)

      هو الظاهر و الباطن

      هوالاول و الآخر

      ناامیدی و غرور دو سر تیز و برنده ی یک چاقو هستند

      وسط وایستا تا سقوط نکنی از پرتگاه یکی از این دو طرف…

      عین بندبازیه واقعاً..

      باید بندبازی رو حرفه ای یاد گرفت..

      یکی از نجواهای ذهن کامل گرا و ترمز های من این بوده بهر حال باید آدم یک حرکتی یک تلاشی یک تبلیغی یک کانکتی یا زور و فشاری وارد کنی یک چیزی عوض بشه تا بببببععععداااا نتیجه هم بیاد دیگه همینجوری تو این شرایط و موقعیت و مکان و … که نمیشه

      درسته خدا هست…ولی ….ولی ولی ولی ولی ولی باید بری فلان جا فلان کار رو بکنی تا دیده بشی دیگه ….

      این ولی ها کار رو خراب می‌کنند

      چقدر خدا رو شکر میکنم ترمزها رو هی بیشتر بهم نشون میده

      خدا رو خیلی خیلی ممنون و خوشحالم که هی داره خودشو نشونم میده بیشتر و باز بیشتر ازش می‌خوام تو ستاره قطبی میگم ای خدای من امروز و همواره کاری کن بیشتر بشناسمت

      بیشتر درک کنم

      بیشتر باهم رفیق بشیم صمیمی بشیم

      معجزه هاتو شگفتی هاتو بابا نشونم بده پرده رو بزن کنار و فیلم رو نشون بده از غیب خودت کارها رو انجام بده طوری که از دیدن پرده سینما نه تنها لذت ببرم بلکه به وجد بیام

      طوری که بیشتر به یقین و سر تعظیمت بیام

      بیشتر قدر نعماتت رو بدونم و سپاسگزارترت باشم

      با خودم مهربون تر

      با بنده هات هم در صلح تر

      با هر محیط و مکانی در صلح

      و با زمانی هم در صلح باشم…

      دیشب داشتم میگفتم تو اتاقم بودم موقع نوشتن تمرینم در مورد فایل جلسه اول قدم 3، بعد یهو زبونم شروع کرد به حرف زدن و گفتم :

      اصلا خدا کی و کجا شرط و شروط گذاشته بجز ایمان و یقین و اطمینان به غیبش؟

      چه عامل فیزیکی رو؟

      کجا گفته باید فلان سن و فلان مکان و فلان پول و فلان شرایط و فلان مدرک و فلان استعداد پولساز رو فلان روابط رو ….داشته باشی بعددداااا حالا بکاری واست میکنم؟

      تازه اون مغز و اون استعداد ها حتی ذوق و شوقشم که از خودشه…

      حتی اراده منم از خودشه

      ازش خواستم اراده ات رو در من جاری کن

      چشمام باش

      گوشام باش

      زبانم باش

      عقلم باش

      اراده ام باش.

      تجسمم باش..

      لبخندم باش

      زمان و مکان باش

      که هست که هست که هست

      همه چیز است همه چیز…

      گفتم اصلا خدا گفته بنده من عزیز من من مگه رییس و پدید آورنده تو و جهان ها نیستم؟

      مگه من صاحب خونه نیستم؟

      خب تو راحت باش

      من می‌دونم و میتونم چه باید کرد

      تو استراحت کن

      اتفاقا خواسته من آروم بگیرم و اون تلاش کنه

      اون تقلا ها و تبلیغات و پول ها رو خرج کنه اون مدیریت کنه و زمانبندی کنه و مکان رو درست کنه و تدبیر بیندیشه،

      میگم خدایا تو صاحب خونه ای، منم مهمونتم روی زمین و تو منو دعوت کردی آوردی اینجا پس خودتم مسئول رزق و روزی منی خودتم خوب و زیبا ازم پذیرایی کن

      خدایی که منو آورده با این عظمت در بدنم در مغزم در قلبم در سلول ها و کبد و روده و ماهیچه ها و ناخن ها و بند بند انگشتانم که منحصر به فردند و شبیهش نه تا کنون بوده و نه خواهد آمد تا ابد، یعنی فکر روزی و پیشرفت و شادی و خوشبختی من رو نکرده؟؟؟؟!!!!

      نه نه نه من نمیتونم باور کنم در خدا همچین چیزی رو سراغ ندارم…

      صحبتم طولانی شد ثریا جان،

      همینطور دوست دارم بنویسم حرفم زیاده…

      واقعاً کامنت شما باعث شد بنویسم

      خوب و شاد و هر روز بیشتر رو به ثروت باشین

      دل آرام و تن آرام باشید.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
      • -
        ثريا حشمتي گفته:
        مدت عضویت: 2074 روز

        سلام اقا مهدی عزیز

        چقدر از دیدن پیامت خوشحال شدم و دوبار خوندم

        من هم از وقتی این فایل اومده تمام کامنتهارو دارم با عشق میخونم و هربار اجری روی دیوار باورهای توحیدی م میچینم

        چققدر عالی هستن تمام کامنتها و اشک ادم رو در میارن

        ممنون که انقدر خوب و با دقت برام کامنت نوشتید

        دقیقا نقطه اشتراک و پاشنه اشیل همه ما همینه که در عین اعتماد و توکل باز یه چیزی تو وجودمون میگه اقدام کن یه کاری کن یه حرفی یه حرکتی ووو

        در حالیکه

        ایمان به غیب ینی بدون اطلاع از اینده ،و‌پلن های خودم

        به برنامه های خدا اعتماد میکنم و تفاوت دقیقاااا همین جاس!!

        تفاوت ارامش و تقلا

        تفاوت دیدن خدا با چشم دل !با دل بستن به عقل خودت!!

        و هر چقدر بتونیم توکل کنیم و اعتراف کنیم که نمیدونیم ،به همون اندازه ارامش داریم و اتفاقا دانای کل میشیم چون نخ رو وصل کردیم به منبع تمااام اگاهی ها و علم های جهان

        خدا هدایتمون کنه تو این مسیر و بزرگترین فضلش اینه لحظه ای مارو به حال خودمون نزاره

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
    • -
      B گفته:
      مدت عضویت: 2283 روز

      سلام ثریا جون ممنونم که نوشتین

      با عشق خوندم

      قسمت آخر کامنت من رو تکون داد

      و یک لامپ بزرگ تو ذهن من روشن کرد که هرگز نمیدونستم این یه ایراد بوده

      چقد مثالای خوبی زدین از خودتون

      منم با اینکه فکر میکردم خیلی آدم خوبی ام و غیبت نمیکنم(واقعا تلاشم رو میکردم)اما یجورایی ادمها رو قضاوت میکردم تو ذهنم که این چرا این حرفو زد اون چرا اینو گفت ابنا چرا اینجوری زندگی میکنن

      تا همین اواخر این موضوع رو داشتم و انگار نمیدونستم !

      و جالبه نمیتونستم مطابق میلم باشم ورودی هام رو کنترل کنم یا چیزی باشم که میخوام

      برعکس میشد همه چی

      با مثال دوره سلامتی و چیت کردن تون متوجه شدم چقد تو مثال خودم شبیهم به این حالتی که مثال زدید

      فکر کنم چون تمرکزمون رو هر موردی بره شبیهش میشیم این اتفاق میفته

      یعنی اینکه گفته شده غیبت نکنید یا قضاوت نکنید یا هرچیزی و سرتون تو کار خودتون باشه فقط ب خاطر خودمونه که بتونیم درست عمل کنیم و نتیجه درست بگیریم

      یعنی حتی درست عمل کردن هم انگار طبق کانون توجهمه

      وقتی یه فرکانس دیگه ای میفرستم چطوری انتظار دارم عملم اونجوری باشه که میخوام

      من یادمه دوران دبیرستان هم دقیقا همین روند پیش اومد برام و تا همین الان نمیدونستم چی شد

      فکر میکردم من علاقم رو از دست دادم ولی اینا نبود

      توجه به ناخواسته ها بود که از غرور میومد

      کع من چقد خوبم اینا اینطوری ان و…چرا قبول نمیشن چقد تنبلن چقد منفی آن چقد ‌….و واقعا همه اون توجهات جواب میده

      و عین همون ادمها میشیم با همون نتایج

      پس به جاش چرا توجهم رو نذارم رو رفتارای دلخواه ادمها تا منم اونطوری بشم و نتایج دلخواهم رو بگیرم؟

      چقد همین قانون ساده نکته داره که اگه یک لحظه غفلت کنم تا ناکجا آباد میرم

      همین قانون که میگه توجه تو اتفاقات رو می‌سازه همین قانون که میگه به هرچی توجه کنی همون میشه

      خدایا لحظه ای من رو به حال خودم رها نکن اقرار میکنم ‌که من نمیتونم ضعیفم هیچی بلد نیستم تو کمکم کن

      واقعا آگاهی خیلی مهمی بود ممنونم که نوشتید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  2. -
    مهدی رجبی گفته:
    مدت عضویت: 4150 روز

    سلام و صد سلام استاد نازنینم و دوستان گلم:

    الله و اکبر، الله و اکبر، الله و اکبر

    خدا بزرگتر از آنست که وصف شود و در تصوراتم بگنجد.

    می‌خوام تا جایی که میشه امروز بنویسم شاید طولانی بشه، برای یادآوری و دل خودم می‌خوام بنویسم:

    بخداوندی خودش خدا بسر شاهده امروز صبح وقتی روی تختم چشمام رو باز کردم اولش ذهنم پریشون و درهم بود و نمی‌تونستم اولش کنترل کنم و استرس و نگرانی موضوعی اومد تو ذهنم

    ولی بتدریج که تمرین ستاره قطبی رو در زمان آلفا شروع کردم رفته رفته حسم بهتر شد و از خودش کمک خواستم روحمو لطیف کنه

    گفتم خدایا تو امروز و همواره چشمهای من باش و زیبایی ها رو نشونم بده و برام ببین

    تو گوش هایم باش تا صداها و آواها و کلمات و جملات زیبا رو بشنوم و برام بشنو.

    تو زبانم باش تا کلمات عالی و حقایق و زیبا و تاثیرگذار رو بر زبانم جاری کن تا باعث جذب خیر و برکت و شادی و امید شود

    تو افکارم باش تا باورهای قوی در اون جای بگیره…

    و ادامه دادم همینطور، شکل و رنگ و فرم بهتری گرفت رفته رفته این افکار، و بعد از مدتی از ته دلم صحبت‌های عاشقانه خودش به زبونم اومد با خدا

    حرف از توحید زدم

    جمله های حفظی رو گذاشتم کنار

    بعد یه حسی (خود خدا) بهم وحی کرد برام شفاف کرد که شرایطت مهم نیست چیه…(چون همش ذهن نجوا گرم میگه باید بالاخره یکارایی بکنی دیگه اینطور که نمیشه!)

    بعد بطور قوی بهم گفته شد مگه من زور ندارم که انجام بدم؟

    با صدای بلند داشتم میگفتم (یعنی بهم گفت) مگه اینهمه آدم رو نجات داده و شرایطشونو بهبود داده شده خدا انجام نداده؟ خودشون مگه کاری کردن؟

    مگه حضرت یوسف تو قعر چاه کاری کرد که نجات پیدا کرد؟! نه تنها نجات پیدا کرد، نه تنها به زندگیش ادامه داد، نه تنها به عزت فراوان رسید، نه تنها به علم بی مثال تعبیر خواب رسید، نه تنها در کاخ صاحب شکوه و نعمت و پول و ثروت شد نه تنها به برادران و پدرش رسید و بلکه به همسر زیبا و مومن رسید به عظمت رسید به هر آنچه میخواست رسید..

    مگه حضرت یونس ته دریا تو تاریکی دهان نهنگ کاری کرد که نجات پیدا کرد و روزی رسوند بهش؟!

    مگه نسوح اولیا الله نشد؟!

    مگه حضرت موسی علیه السلام نه تنها نجات پیدا کرد بلکه زندگیش رونق گرفت و به پیامبری رسید.

    مگه عیسی مسیح اون همه معجزه های زیبا نداشت

    مگه بقیه افراد در اعصار پیامبران و امامان،

    مگه همین الان استاد عباسمنش ها و خیلی ها که میشناسیم و یا نمی‌شناسیم خداوند به شرایط فعلی و قبلی و نوع استعداد و خانواده و محیط و ظاهرشان نگاه می‌کنه تا دستشونو بگیره؟؟

    خدایی که بخواد شرط بزاره چه خداییه؟! خدایی که نا توان باشه بگه خودت برو فلان کارا رو بکن بعد من شاید فلان کارو برات بکنم چه خداییه؟

    مگه خودش نگفته «الله الصمد» ؟؟

    پس چه نیازی داره به سختکوشی و تقلای من؟

    خداوند برای اینکه کاری واسم بکنه نیاز به شرط و شروط داره؟

    خدایی که او قرآن هست و خودشو معرفی کرده و من شناختم و هر روز بیشتر دارم میشناسم و می‌خوام بیشتر خودشو بهم بشناسونه، نیازی نداره برای اینکه به من کمک کنه به من ثروت بده به من عزت بده حتی به من آرامش بده حتی منو بخنده واداره، شادم کنه، حتی فکرمو تغییر بده چه برسه کارهای دیگه کاخ سلطنتی، نیازی به تلاش و تقلا و پارتی بازی و تبلیغات و بدو بدوی من و التماس من و هر کار و پیش زمینه ی دیگری از من انتظار نداشته و نداره،

    اون بی نیازه

    گفتم در شأن و شخصیت خدا نیست..

    نه نه نه من نمی تونم اصلا بپذیرم و باور کنم که خدای من خدای حضرت ابراهیم، خدای قرآن، یه همچین شخصیتی داشته باشه…

    این وصله ها و این توهینات بهش نمیچسبه…

    هرگز نقصی در اون راه نداره،

    بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد از ته قلبم حرف زدم.

    گفتم الله و اکبر الله و اکبر

    أشهد و أن لا اله الا الله

    و أشهد و أن محمد رسول الله

    بهم الهام کرد، این نجواهای ناامیدکننده و مضطرب کننده ی ای شیطانه ها داره میگه بابا درسته خدا ولی بالاخره باید یه شرایط فلان یا یه آدم فلان یا یه موقعیت فلان یا یه … داشته باشی یا یه تلاشی بکنی دیگه همینطوریه همین‌طوریم نمیشه که…

    همش داشت حرف مفت میزد جفتک مینداخت واسه خودش بلغور میکرد

    گفتم خدا ممنونم واسم مچ شیطان و نجوای ذهن رو گرفتی دمت گرم

    چه همین حسش خوبه یعنی برای من گرانقیمته همین حس ها، با هیچی نمیشه عوض کرد…

    بعد سایتو باز کردم ببینم استاد چه فایلی گذاشته یا احتمالا قسمت 4 فایل قبلی رو، دیدم جلسه ده توحید عملی رو گذاشتید، کلی ذوق کردم گفتم وااااای ی آخ جوووون

    من عاشقشم. یعنی استاد بگم زیباترین و بهترین فایل‌هایی که حال منو خوب می‌کنه و چقدر تشنه ام بهش همین فایل های توحیدیه، خیلی بهشون نیاز دارم واقعاً واقعاً سپاس سپاس فراوان ممنونم.

    بعد همینطور در همین هنگام داشتم همینا رو میگفت بهم وسطش یهو بهم گفت (طبق تجربه های شهودی قبلی) حتماً همین مثال پیامبران و همین شکل جملات رو هم باور کن استاد تو این فایل گفته، (گذاشته بودم دانلود بشه)

    اومدم باز کردم بخداونیش قسم از دقیقه سه و چهار، هق هق هق گریه میکردم دیگه از اشک گذشته کار من، هق هق گریه بی اختیار

    تا دقایق 16، و 17 و همینطور دوباره باز اشکم میومد…

    نمی‌دونم طی شش هفت ماه گذشته از تابستونی من چم شده فورا گریم میگیره از اسم خدا…

    چند تا تجربه که یادمه می‌خوام بگم:

    من گاهی میرم پیاده روی و مراقبه در خلوت خودم یک جایی در پارک جنگلی مشخص دارم میرم می‌شینم یکبار از اون روزها داشتم با خدا حرف میزدم عبارات تاکیدی تکرار میکردم در مورد خود ارزشی و عزت نفس …

    چند دقیقه بعد دیدم از اون طرف یه پسر جوونی داره با موتور میاد سمت من و پشتشم یک موتور دیگه که دو نفر سوار بودن مأمور نیروی انتظامی بودن اون موتور سوار پسر جوون نزدیک من مجبور شد متوقف بشه و اون دو نفر نیروی انتظامی درست جلوی پای من بودن ایستادن (درست همون جایی که من داشتم مراقبه میکردم)

    منم قبل از اینکه بهم برسن حسی بهم گفت یه چی هست فقط تو کاری نکن مشاهده کن و بدون که این یه خیر و خوبی و نشونه ای در مسیر عباراتت هست صبر کن…

    بعد فهمیدم که اون پسر اون روز با موتور نباید میومده تو جنگل و کارش خلاف بوده

    بعد یکی از افسر ها بعد از چند تا پرسش از اون پسرک، رو کرد به من گفت:

    آقا نظر شما چیه؟ بنظرت چیکار کنم؟

    گفت هر چی شما بگی!!!

    من اصلا تو دلم کپ کردم!

    گفتم حالا اجازه بده بره نمی‌دونسته برای دفعه بعد مراعات کنه.‌

    بعد رو کرد به پسرک گفت:

    فقط بخاطر حرمت این آقا میزارم بری…

    و بعد تموم شد و رفتن…

    ###########

    یکبار دیگه میخواستم تاکسی سوار شم از اون طرف خیابون داشتم میرفتم طرف دیگه که تاکسی بگیرم بعد تا برسم اون طرف یک تاکسی میخواست برام نگه داره بعد دستم رو بعلامت اینکه نگه داره تکون دادم، بعد یهو یادم افتاد پول نقد کافی تو جیبم ندارم باید برم عابر بانک که پایین تر بود پول بگیرم،

    بعد به راننده قبل از سوار شدن گفتم آقا ببخشید فکر کردم پول نقد همرامه، باید برم عابر بانک، اون رو کرد و با خوش رویی، گفت :

    بیا برادر من بیا فدای سرت…

    اصلا گرخیدم دوباره..

    (بخداوندیه خودش همون لحظه فهمیدم که کار خودشه و بهش گفتم خدا مطمئنم و می‌دونم تو بودی کار تو بود… اینها کوچک نیستند اینها معجزه ی تو هستند نزاشتم ساعتها بگذرن تا دوزاریم بیفته)

    ##########

    ورود من به دوره 12 قدم در حالیکه نه امکانشو میدیدم و نه اصلا ایده ش بود چون ایده ی دوره رسیدن به رؤیاها یا جهان بینی توحیدی رو میخواستم خدا برام فراهم کنه و بهم بگه کدوم دوره رو برم؟

    اینم از اون هدایت های عالی بود…

    چون آگاهی هایی میخواستم که کمکم کنه و باعث جهشم بشه با توجه به شرایطم که بهبود پیدا کنه زندگیم و پاسخم داده بشه…

    ##########

    داستان پیدا کردن مستأجر برای خونمون در شهر دیگه رو هم فکر کنم در صفحه دیگه سایت نوشتم اینجا مختصر اشاره میکنم:

    واقعاً یه مدتی بود شرایطی بوجود اومده بود تو خونواده مهمون هم داشتیم مدتی، که یک جاهایی به همون مو رسیده بود

    منم دم نمیزدم از شرایط، بعد یه روز مامان گفت مهدی مستأجر رو سر سال که سه ماه مونده بود تا سر سالش، گفت یعنی تا سه ماه دیگه عوض کنیم، منم اولش یکم سختم بود بخاطر ترس هام، ولی من هیچ مقاومتی نکردم و گفتم باشه

    و دیگه رفتم دنبالش و با مستأجرم صحبت کردم و گفت حداقل دو ماه بیشتر از سر موعد قرارداد وقت میخواد و منم قبول کردم بدون هیچ بحثی.

    و بعد آگهی کردم و سه ماه گذشت (اتفاقات این وسط رو فاکتور میگیرم) دو یا سه هفته مونده بود تا اون زمان گفت آقای رجبی خونه پیدا کردیم و تا فکر کنم دو هفته دیگه بلند میشیم..(این تماس هم موقعی گرفت که ساعت 3 بعد الظهر بود داشتم ویلاهای لاکچری و زیبا رو ویدیو هاشو می‌دیدم و و تحسین میکردم)

    هم نگران شدم اون لحظه هم همون موقع حسم گفت همه چی که داره درون من درست پیش می‌ره پس حتما یک ارتباط و تناسبی باید ورودی های من با این تماس باشه حتما طبق خلأ باید اینا بلند شن که مستأجر خوب رو خدا بشونه دیگه…

    حالا شرایط هم طوری بود که من نمیتونستم یکبار پاشم برم با اینا تسویه کنم و خونه رو تحویل بگیرم و باز بعدا یکبارم برم اجاره بدم…

    بهر حال گفتم خدا خودت یک کاری بکن

    می‌دونم هستی

    میدونی می‌شنوی

    می‌دونم میبینی

    من کسی رو ندارم

    من نه می‌خوام و نه میتونم به کسی بگم اینا رو حتی مادرم،

    همش در خلوت خودم و خودم تو اتاق تو پیاده‌روی هام تو مراقبه هام،

    همش با خدا حرف زدم همش اشک میریختم

    میگفتم خدا تو که صاحب آبرویی آبرو و عزت منو پیش مادر و خانواده و مستأجر.. حفظ کن

    و بهم عزت بده منو ببر بالا

    اگه کمک نکنی من هیچ کاره ام

    من تسلیمم

    (اینقدر فایل های توحیدی استاد رو گوش میدادم) شاید هر کدومو پنجاه بار با ریتم تندتر درست کرده بودم..

    ذکر میگفتم

    دعا میکردم

    میگفتم راههای حکیمانه و چاره هایت خردمندانه ست..

    میگرفتم فایل صوتی با صدای خودم ضبط میکردم که خدا خودت یکی از اون بهترین مستأجر ها رو واسم انتخاب کن.

    من نمیتونم بلد نیستم.

    میگفتم مگه میشه مگه امکان داره این خدا با این عظمت کاری نکنه…من باورم نمیشه…من قبول نمیکنم…

    بعد یاد حرفهای استاد میفتادم

    یاد حرفها و نوع دعا کردن آقا ابراهیم عزیز تو سایت میفتادم.

    یه جاهایی استرسم بالا می‌گرفت..

    خدایا چیکار کنم الان هم باید پول مستاجر قبلی رو کامل بدم هم جواب خانواده رو بدم هم باید مستأجر جدید و خوب بیارم

    هم دم نزنم

    حتی یکی دوبار زنگ زد اون مستأجر که چیشد کی میای و… من اومدم بگم جوابشو بابا صبر کن میام شما داری زودتر از موعد و قول و قرار خودت فشار میاری (چون واقعاً یک مقدار زودتر از موعد و قراری که خودش گذاشته بود داشت بهم فشار میاورد) بعد تلفن ناخودآگاه قطع شد تا اومدم جواب بدم،

    همون لحظه دیگه بهش زنگ نزدم جوابشو بدم اونم زنگ نزد گفتم به خودم مهدی زنگ نزن ولش کن این حتماً نشونه بود یعنی حرف تو کارا رو خراب میکرد سکوت کن اجازه بده همه چی تحت کنترل خداست.

    ای خدا کرم تو شکر

    (یعنی بقرآن هنوز اشکام میاد. قول دادم این خاطره رو بخاطر بسپارم و هزار بار بگم تا یادم نره چیشد تا توکل رو معجزه شو بیاد بیارم تا همواره باعث امیدم بشه)

    بعد یاد این ایده افتادم که اتفاقا درست تو همین لحظه ها و روزها باید بری شادی کنی حال کنی ول کن بابا تو برو کیف کن خدا می‌ره اینکارو واست انجام میده..

    رفتم با یکی از دوستان فیلم کمدی دیدیم خندیدیم و شام خوردیم و من آروم و رهاتر و امیدوارتر بودم

    یعنی بدون کسی بدون هیچ کمکی

    روز سه شنبه تعطیل رسمی بود درست همون روز هم این مستأجر ما قراره جابجایی گذاشته بود برای همین یکروز زودتر یعنی ازم میخواست دوشنبه باید میرفتم. که بابت اینم گله نکردم… بابت هیچی. چون منطق و قانونا خیلی جاها حق با من بود ولی چیزی نگفتم…

    (البته بگم مستأجر بسیار عالی داشتیم و یکروز نوشستم خوبی‌های خونمون و مستأجر های قبلی و همین مستأجر رو نوشتم از ته دل)

    به قرآن قسم میخورم خدا شاهده به شکوه و عظمتش، در حالیکه دو ماه، چندین هفته آگهی دادم دهها نفر نمی‌دونم صد نفر از املاک و …. زنگ میزدن و می‌رفتن میدیدن، نمیشد

    من فقط اون هفته آخر دیگه عجزم رو اعلام کردم به خدا.

    خدا شاهده روز یکشنبه ساعت 4 بعد الظهر، که دیگه ول کرده بودم گفتم اصلا اجاره هم نره چی میشه آخرش، خدا خودش انجام میده

    همون موقع ها تلفنم زنگ خورد از یک املاکی،

    گفت آقای رجبی یکی هست فلان قدر (بالاترین حد اجاره که میخواستم بیشتر حتی، و بیشتر از حد منطقی اون ساختمون و اطراف که حتی بعضی از املاکی ها میگفتن اینطرفا اینقدر میدن یا اینجوری میدن، من تو دلم میگفتم مگه تو تعیین میکنی برای من میشه خدا برای من انجام میده و خداحافظی میکردم)

    گفتم خوبه. گفتم فقط حتمیه و از تصمیم شون مطمئن شدن که من پاشم این همه راه بیام؟ راهم دوره،

    گفت آره میگم الان حتی واست یک بیعانه هم واریز کنه با خیال راحت بیای…

    بقرآن نیم ساعت نشد پول ودیعه تو حسابم بود…

    شب حاضر شدم صبحش رفتم قرارداد رو بستم

    تازه اونجا رفتم مستأجر قبلی گفتن اینا تعدادشون زیاده و از این حرفا…

    بعد از اینکه تسویه کردم باهاشون البته خونه رو تمیز تحویل دادن و آدمهای خوب و شریفی بودن

    من به خودم میگفتم مستأجر های ما همیشه خوب بودن یکی از یکی بهتر…

    این یکی اومده هم شریف هم خوش رو هم مهربون هم صمیمی هم اجاره خوب و به موقع، هم تمیز هم فقط هفته ای یکی دو روز بخاطر دخترش میرن اونجا..

    من اینا رو به کی برم بگم آخه؟؟ به کی معجزه هاشو بگم… کسی نمیتونه متوجه بشه و مدت زیادی من تو خودم این حرفا رو نگه داشتم و خیلی بیش از اینا رو فقط یه قسمتهاییشو اینجا تو سایت میتونم بنویسم…

    تازه برگشتنی چند روز بعدش با لذت اومدم

    کنار دریا رفتیم با پسرخالم اومده بودم…

    اونم باز جذب زیبایی بود…

    بعد که برگشتم سحرها بیدار میشدم اشک میریختم قرآن می‌خوندم بقره می‌خوندم فایلهای توحیدی گوش میدادم و ازش هدایت میخواستم شکرشو بجا میاوردم میگفتم خدا حالا حالا ها باهات کار دارم

    خودت چراغ سبز بهم نشون دادی

    من تو رو می‌خوام

    من تو رو انتخاب میکنم

    من دنبال این مسیر بودم

    تازه پیدات کردم.

    وااای چی بگم دیگه

    ####

    باز بگم دستم خالی بود یکروز رفتم بیرون خرید یکم با خودم خندیدم و تحسین و لذت و حس راحتی و بی خیالی داشتم یهو گوشیم زنگ خورد

    یک مراجع و مشتری بود گفت تعریفتونو شنیدم و فلان….بعد از حالا صحبت‌ها طرف فرداش پولی رو ریخت به حسابم بماند که خودش بابت خدمتی که میخواست بگیره هیچ عجله ای نداشت و من گفتم اینم معجزه الهی بود…

    یعنی من گریخیدم از اینهمه معجزه خداوند که ناجی من شده…

    هیچ وقت مو پاره نشده…هیچ وقت

    استاد عزیز تو دوره قانون آفرینش بود که گفتید خواب دیدید سه حرف چ م ل فکر کنم، که بعد پرسیدید از دوستانتون گفتند سهم چادرملو هست. گفته بودید به خدا یه سهمی می‌خوام بخرم که تا مدتها (فکر کنم ده یا پانزده سال یه همچین چیزی) باهاش کاری نداشته باشم و رشد کنه خودش…

    بعد دیدید بعد از مدتی شاید دو هفته یا یکماه بعدش چندین برابر شده اون سهم.

    بعد به شما گفتند ای نامرد تو از کجا می‌دونستی؟؟!! پارتی چیزی داری؟ کی بهت گفته بوده؟!

    اینطوری بود…

    استاد بسیار بسیار سپاسگزارم

    میخواستم بگم از این فایلهای توحیدی زیاد بزارید که گفتم الهام میشه به استاد در زمانش می‌زاره

    همین دیروز یادم افتاد که فایلهای توحیدی چند وقته استاد نزاشته…

    اینم نشونش..

    یا حق

    ارادتمند شما

    مهدی رجبی

    1402/11/22

    16:10

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای:
    • -
      فاطمه محرمی خانقاه گفته:
      مدت عضویت: 1381 روز

      سلام به آقای رجبی عزیزم

      سپاسگزارم از کامنت پراز آگاهی واحساس و دل نوشته هاتون با خدا ، من و رسول جانم احساس خوبی ازخوندن کامنت تون دریافت کردیم خداروشکر.

      از الهاماتی که باعشق نوشتین و دریافتش کردین .

      عالی هستین شما دوستان بهشتیم.

      سپاسگزارم از مثالهایی که زدین و از کنترل نجواها وقدرت خدا وتسلیم شدن و ….

      الهی که همیشه سرشار از نگاه خداوند باشین و زندگی تون در بهترین مدارها قراربگیره ان شاالله.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  3. -
    یاسمن اسدنژاد گفته:
    مدت عضویت: 2191 روز

    سلام بر عزیزانم

    خدایا هرآنچه که دارم از آن توست

    استاد جان چقدر این جمله فوق العاده ست امروز که از خواب بیدار شدم از خدا خواستم بهم یه جایزه بده و اومدم توو سایت این فایلو دانلود کردم و به خدا گفتم خدایا ممنونم این بهترین جایزه من بود که امروز بهم دادی

    استاد عزیزم فایلهای توحیدی شما دورن منو زیرو روو میکنه و این فایل بی نهایت ارزشمند اشکمو درآورد وقتی به الطاف خداوند در زندگیم فکر کردم

    منکه از همون دوران جنینی لطف خداوند شامل حالم شده تا حالا، وقتی که مادرم بارها تلاش کرده بود منو سقط کنه اما خداوند منو نگه داشت و وقتی که دکترها گفته بودن بچه یا ناقص به دنیا میاد یا به دنیا میاد و بعد میمیره و من الان 30 ساله که سور و مورو گنده در کمال سلامتی دارم زندگی میکنم و این وجود خداوند رو به من اثبات میکنه وجودی که مهربانتر از مادرمه و منو زنده نگه میداره حتی اگر همه دنیا بخوان من بمیرم

    دوران کودکیم رو به یاد میارم که از کلاس اول ابتدایی بیشتر وقتا تنهایی میرفتم مدرسه و وقتی مدرسه تعطیل میشد خیابون پر از ماشین و اتوبوس و مینی بوس و سرویهای مدرسه میشد و من وقتی الان بهش فکر میکنم اصلا نمیفهمم چه طوری یه بچه 7 ساله توو اونهمه شلوغی صحیح و سلامت میرفته مدرسه و برمیگشته خونه پس حتما یه نیروی مهربون داشته از من مرقبت میکرده

    توو تمام سالهای تحصیلیم شاهد کمکهای خداوند بودم وقتایی که امتحانامو اصلا خوب نمیدادم و از خدا کمک میخواستم و در کمال تعجب میدیدم قبول شدم

    استاد وقتی بعد از گذشت 8 سال یاد گواهی رانندگیم میوفتم به قول خودتون مو به تنم سیخ میشه اینکه من با سختگیرترین سرهنگ تونستم گواهی نامه بگیرم معجزه بود معجزه و حاضرم قسم بخورم که اون روز من نبودم که فرمونو میچرخوندم من نبودم که پدالهارو فشار میدادم انگار خوده ماشین رام من شده بود و به هرچی که سرهنگ میگفت عمل میکرد

    وقتی به سیستم بدنم فکر میکنم میبینم این خلقت چقدر بی نظیره چقدر نظم داره به همین عادت ماهانه خانوما که شاید از نظر خیلیها یه چیز ساده باشه اما به نظر من فوق العاده ست اینکه هر ماه در یک تاریخ مشخص و به تعداد روزهای مشخص این چرخه تکرار میشه و این بی نظیره

    خداوند یک جایی درقرآن میفرماید : ما شما را از هیچ آفریدیم

    و من خیلی به این فکر میکنم که واقعا من اولش اصلا وجود نداشتم و به اینکه آیا واقعا من اول یه قطره آب بودم؟ اصلا من چه طوری بزرگ شدم ؟ چه طوری حرف زدن رو یاد گرفتم؟ چه طوری راه رفتن رو یاد گرفتم؟ چه طوری چند دقیقه بعد از به دنیا اومدنم فهمیدم که باید سینه مادرم رو بمکم؟ کی به من یاد داده بود؟ که میتونه به یک جنین در یک جای تاریک و تنگ اینو یاد بده ؟ فقط یک نیروی مهربان و دانا

    توو مسائل مالیم خیلی شده که به مو رسیده ولی پاره نشده و من هیچ وقت درمورد مسائل مالی به جایی نرسیدم که دستمو جلوی کسی دراز کنم و خداوند هیچ وقت منو گرسنه و تشنه نذاشته

    استاد من خیلی جاها تنهایی رفتم خیلی جاهایی که شاید خطرناک بوده و نباید میرفتم اما یقین دارم که خداوند از من محافظت کرده

    یه مثال ساده که تا حالا خیلی برام اتفاق افتاده پیدا کردن وسیله ای بوده که یادم نمیومده کجا گذاشتم و توو اینجور مواقع معمولا فکر میکنم خودم میتونم پیداش کنم اما بعد از کلی گشتن خسته میشم و از خدا میخوام راهنماییم کنه و به شکل باور نکردنی همون لحظه یادم میاد و اون وسیله رو پیداش میکنم و اتفاقا همین مسئله دیشب برام پیش اومده بود که دنبال یه تیکه از یه اسباب بازی میگشتم که به اندازه یه نخد بود و کلی جاهارو گشتم اما پیداش نکردم دقیقا مثل پیدا کردن سوزن در انبار کاه بود و دیگه خسته شدم و از خدا خواسته م کمکم کنه و یهو نگاهم رفت به سمت یه جعبه و درشو باز کردم و دیدم اون وسیله ای که دنبالش میگشتم همون جا بود و بعد به خودم گفتم یاسی بهتر نبود از اولش از خدا کمک میگرفتی؟ و این اتفاقات این باورو بهم میده که خداوند از ساده ترین راهها مسائل مارو حل میکنه اگر ما بهش اجازه بدیم و ازش بخواییم

    درمورد محبتی که خداوند در دل آدما میندازه نسبت به من که این روزا خیلی شاهدش هستم و اقرار میکنم که اصلا خودم کار خاصی نمیکنم که کسی به من علاقه مند شه و خودمم نمیدونم این آدمها چرا منو دوست دارن و انقدر به من ابراز عشق و علاقه میکنن

    خداوند خیلی جاها آبروی منو حفظ کرده که خب نمیتونم درموردشون بگم اما این خدا واقعا مهربونه

    استاد جان مثالی که درباره رستوران زدین چقدر عالی بود اصلا تاحالا از این جنبه بهش نگاه نکرده بودم

    این فایل باور اینکه خداوند همیشه همراه منه و منو دوست داره و انقدر قدرت داره که میتونه هرکاری رو انجام بده و همه آنچه که در زندگیم دارم از خداست در من ایجاد کرد و مطمئن هستم که این فایل خیلی بیشتر از این اینها هم میتونه به من کمک کنه و میتونه هزار بار منو متواضع تر کنه

    خدایا شکرت که هرروز داری در زنگیم پررنگتر میشی

    استاد جانم از شما و خانم شایسته عزیز خیلی سپاسگذارم برای این فایل توحیدی و ارزشمندی که باعث میشه به عظمت خداوند فکر کنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای:
  4. -
    جواد کریمی گفته:
    مدت عضویت: 1886 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان سلام به استاد عباس منش عزیزوخانم شایسته و همه بچه‌های هم فرکانسی در سایت خدایا شکرت واقعلا استاداین فایل امروز شما برای منه جوادبودامروزخدایی چندروز است گیچم نمی‌دونستم چکارکنم چی گوش کنم وخدایی امروز وقتی این فایل گوش دادم آرام گرفتم وحال بهتری بهم داد خدایا شکرت استاد خیلی ازخداممنونم که هستی حالا بریم سراغ اینکه وقتی به خدا توکل می‌کنی چه اتفاقاتی برات میوفته چی میشه وچه شده برام استاداینواثلا ننوشتم تاحالا ولی خیلی برام زیباست نوشتن این داستان وازاول تااخرخداوندهمه کاره بودمن به خدا این همه نه جرعت داشتم نه می‌تونستم خودش لطف کرده برام من پارسال یک اتفاقی توی زندگیم افتاد که مسیر زندگیم راعوض کردمن کارم نوازندگی و خوانندگی است توی مجالس عروسی استادروزی که باشما آشنا شدم یک جای زندگی میکردم سدپاهین ترازجایی که حالا هستم بعدیک سال که از آشنایی من باشما گذشت تصمیم گرفتم همراخانمم که از خانه ای که بودیم بریم یک جای بهترتمام پولی که داشتم روی خونه 75ملیون بوداستادراه افتادیم دربنگاها ورفتیم دنبال خونه هرجا می‌رفتیم همه میگفتن آقا بروهمون جایی روکه هستی محکم بگیر که ازدست ندید بروداداش بروولی من و همسرم بااحساس خوب وسماجت می‌گفتیم نه امکان ندارد خداوند کمک نکنه وتنها بزاره مارو چندروز گشتیم به همین روال دیدیم نمیشه حالا برج 3بودما توی اون خونه تا برج 7وقت داشتیم یک شب خانمم گفت جوادمیدونی چراکارما رانمی افته گفتم نه گفت چون تونرفتی به این صاحب خونه بگی ما سرماه خونتوخالی میکنیم گفتم زن بیخیال خدایی همین جوری خونه پیدا نمیشه حالا برم بگم دیگه بدترگفت بروخلاصه استاد دست و پاهام می لرزید رفتم بهش گفتم اقاما سرماه میریم ازخونت حالا 20روز مونده سرماه گفتم سرما میرم استاد خونه گذاشت برنامه دیوارفرداش مستجرامدگرفت گفتم سرماه خالی میکنم استادتا30هم دنبال خونه بودم گیرم نیامدصبح که بیدار شدیم صبح همان روز30پسرکوچیکم حالش بدشدبیمارستانی شدوبردمش بیمارستان وسایلها همه جمع بودتوی اتاق واینوبگم که توی تمام این مدت حال همه ما خوب بود می‌رفتیم بیرون تفریح شادی حال خوب بود حتی روزاخرکه پسرم روبردم بیمارستان به خانمم گفتم میریم وسایل امروز می‌زارم خونه مادرم میریم مسافرت وقتی از بیمارستان برگشتم خونه بچم روی دستم بودگفتم برم وسایل جم کنم ببرم خونه مادرم بزارم برم مسافرت وقتی آمدم دیدم صاحب خانه دم دربودگفت آقا جواداون کسی که قراربودکه امروزبیادزنگ زده که من توهمون خانه قبلی میمونم چکارکنم گفتم منم هنوزخانه پیدا نکردم باشه پولشویده بهش وبه کسه دیگه اگه دادی بگوتااخرما من خالی میکنم استاد درتمام این روزها وحتی توی بیمارستان ما حالمان خوب بودمیخندیدیم ومیگفتیم خداکارش درسته خداخلف وعده نمیکنه وبعدخداوندهدایت کردخانه ای بهم داد جایی که فکرش رو هم نمی‌کردم بزرگ چقدر زیبا همسایه‌ های عالی امکانات فول صاحب خانه عالی اصلا من تاحالا صاحب خانه را ندیدم 2سال است از نزدیک اقارهنش 200ملیون بودنداشتم وقتی انقدرازاین خانه خوشمون امدکه نگوپول نداشتم هرروز می‌آمدم باهمسروفرزندانم ازدوراین خانه را نگاه میکردیم چون ما قبل این خیلی خانه دیده بودیم هیچ کدوم به زیبایی این نبودمن 75ملیون داشتم اون 200ملیون میخواست خدادرست کردپولوبه خدانمیدونم استادازکجا درست شدپول یکم هم قرض کردم من شغلم نوازندگی اورگ است خلاصه آقا تا دوروزمونده بودتامحرم شروع شه من بدهیهامودادم به غیراز5ملیوت تومان 5500توی حسابم بود5بدهکاربودم 2ماه محرم بیکاربودم کارایه خونه خرج دوتا بچه اگه بدهیهامومیدادم 500هزاربرام میموندمونده بودم چکارکنم بدیهاموبدم یا ندم یه ندایی تودلم گفت بدیهانوبده واعتمادکن من دادم بدیهاموواستاداون رو خیلی دلم شکست من خواهروبرادرانم آلمان هستن اگه لب ترکنم بهم هرچه بخوام میدن پول اون روزدوتاحرف زدم داشتن گریه میکردم گفتم خدایا نه ازکسی پول میگیرم ونه دیگه مسافرکشی میکنم با ماشین چون من هروقت بی پول میشدم مسافرکشی هم میکردم خلاصه محرم شروع شد اون 500هزارباخانمم رفتیم بازارخریدکردیم 350هزارمنو150هزاربرامون گفتم نمی‌دونم فقط می‌دونم بایدبلندشم صبح از خونه بزنم بیرون بقیش دست خداست میرفتم توی بازار دنبال کارمیگشتم تا اینکه یه دوستی داشتم طلافروشی داشت رفتم پیشش گفتم سلام شاگردنمیخواهی البطه روم نشد مستقیم بگم شاگردگفتم میشه پول بیارم طلای کهنه براخودم خریدوفروش کنم گفت آره برو50ملیون درست کن بیا شروع کن من نداشتم پول یک سبدبیت کوهین داشتم فروختم شد8600گفتم اون گفته 50ملیون من با8600مگه میشه یک فایلی یادم است اون زمان از شما استاد گوش کردم که شماگفتیداقاشما نظرت وقیمتت روبگوخلاصه اون فایل بهم انرژی دادومنه جوادزنگ زدم که اقامن نشدپول جورکنم 8600دارم گفت بیا شروع کن بیا رفتم سرکاربعدازدوروزبنده خداگفت ماه 3ملیون هم بهت میدم خلاصه شدم شاگردطلافروشی حدود9ماه براش کارکردم آخر دیگه رفتارهاش فرق کردمنواذیت میکردچندوقت تحمل کردم گفتم شاید مشکل منم بزارعیب وایرادهاموبرطرف کنم اخردیدم نه نمیشه گفتم خوب برم بیرون خیلی هم ترس داشتم ازقضاوت مردم فامیل که طرف طلافروشی چی شدچرادلیل خلاصه خداوندقذودرت دادمن آمدم بیرون اون طرف هم منتظربوداثلا که من برم بیرون آمدن بیرون رفتم مسافرت یک مسافرت متفاوت با همه مسافرتهام جای که اصلا هیچ شناختی راجبش نداشتم و هیچ کس را توی اون شهرنمیشناختم آخه همیشه جاهایی میرفتم که بلد باشم و بشناسم کسی را با آگاهی این کارراکردم رفتم مسافرت خداوند لطف کردنزدیک اون شهر خانه هم برام اوکی کردبابهترین قیمت بهترین جاانسان عالی خودش درست کرد چون گفته بودم خدایا من میرم به امیدتواون کارش را درست انجام داد توی مسافرت که بودم چندتا مشتری بهم زنگ زدن براطلاولازم داشتن طلاویک سری کار دیگه داشتن من شماره تلفن ازبازاریهاداشتم اینهارافرستادم پیش انهاوانهاکاراینهاراراه انداختن وبعدبهم یک درصدی زدن به حساب توی همون مسافرت یک جرقه برام خوردامدم از مسافرت بازهم چندنفربهم زنگ زدن من کارانهاراراه انداختم و برام یک چیزی مونداقارفت توسرم که طلافروشی بزنم حالا نه پول دارم نه سرمایه دارم من افغانی هم هستم استادنه مدارک شناسایی نه جوازکسب هزارویک ترس امدسراغم نه نمیشه میبرنت پلمت میکنند خلاصه شیطان شروع کردتودوره دست یابی به رویاها بودم جلسه اخرتوبه هدفت فکرکن نه به چگونگیش استاد وقتی میرفتم توی بازار به خدافکراینکه مغازه بزنم یا بگیرم دست پاهام میلرزیدانقدردست پاهام شل می‌شد اما رفتم تو بازار افغانهای راپیداکردم که همشهری و شرایط منوداشتن وداشتن کاسبی میکردن رفتم روزهاوروزها آنها راپیداکردم استادتااینکه مغزم قبول کرد مغازه بگیره نه جای خوب یک گوشه خلوت توی پاسازاخردلیلش هم این بود که کسی سراغت نیادتوروپلم کنه خلاصه چندروز که گذشت دیدم اونجاگوشی آنتن نمیده توی بازار هرروز می‌آمدم ترسهام کمتر شده بودشجاعترشده بودم رفتم یک مغازه بهترجای بهتر گرفتم استادوهمه اینهااستادنه پول داشتم نه وسایل هیچی هیچی استاد طلافروشی فقط ترازوش 30ملیون است هیچی نداشتم حتی پول پیش مغازه صندلی تلویزیون برامانی تورطلافقط 30گرم داشتم یک زنجیراونم گردنم بود استادتمام شروع کردم همه درست شداستادهمه ازروزاول که من مغازه را گرفتم تا حالا هرما فیلم گرفتم فیلم دارم استادخداراشکرشدم طلافروش من روزهای اول وقتی کسی می امدخجالت می‌کشیدم هیچی نداشتم استاد یواش یواش خدادرست کردالان اون 30گرم شده 65گرم به لطف خدا همه خرج‌های خودش راهم درآورده توی این 8ماه استادوبگم آمدن یک ماه پیش براجواز90تامغازه راپلم کردن بغل دست من جوازهم داشت پلم کردن استاد به خدا کسی دست به مغازه من نزداینهارامن کی میتونم بگم من کردم استاد به خدا قسم من انقدرترسوهستم که جرعت همچون کارهایی راندارم اگراون دوستم رفتارش با من عوض نمیشی سالها براش کار میکردم با ماهی 3ملیون استادبعدفهمیدم ادوشودسبب خیراگرخداخواهداستادچه تجربه های به دست آوردم استادچقدربزرگترشدم همه و همه لطف خدا بوده و خودش بوده به خدا قسم استاداسم طلافروشی روبیاری میگن بایدباچندملیاردشروع کنی به خدا قسم با 30گرم شروع کردم استادوتجربه های که به دست آوردم استاداونهایی که قبل من توبازاربودن ندارن وگاهی مواقع میان آزمن میپرسند استادخیلی ممنون شما هستم که هستی زندگیه منونجات دادی خدابرکت بده به همه زندگیت استادخدایا شکرت خدایا ممنونم که هستی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای:
  5. -
    ارمغان رضوی گفته:
    مدت عضویت: 1587 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    خدایا هر آنچه دارم از آنه توست خدایامیلیاردها بار شکرت عاشقتم

    سلام خدمت اساتید بزرگ و عزیزم که عاشقتونم تا ابد

    واقعا من که هر واقعا دارم توحیدی زندگی میکنم اما هر لحظه به خودم یاداوری میکنم تا حدودی تا 80٪شاید بتونم بگم بدونه وابستگی و واقعا توحیدی دارم زندگی میکنم ولی بازم باید کار کنم رو این موضوع شدیدا و خیلی خیلی مشتاقه دوره ی جهان بینی توحیدی استاد بزرگم هستم که میدونم میترکونم حسابی بازم باهاش الحمدالله امیدوارم آپدیتش زود تموم بشه بتونم تهیه ش کنم اما بهش هدایت شدم شدید الحمدالله

    و واقعا هر لحظه چه تو روابط چه تو ثروت تو همه چی همه ی جنبه های زندگیم دارم توحیدی کار میکنم خداروشکر که غرور کاذب ندارم الحمدالله

    نگاهم به ادمها کاملا توحیدی شده ادمها رو رها کردم واقعا به حاله خودشون و واقعا دوست دارم نهایته سعیمو دارم میکنم تا ادمها خودشون وارد مدار بالای من بشن و من وارد مدار ادمها نشم که این بالاترین حد عزت نفس هست که استاد بهمون گفتن هم تو دوره عزت نفس بود فک کنم هم تو دوره احساس لیاقت که میدونم گفتن بهمون و واقعا رهاشون کردم حرف مردم که کلا برام مهم نیست رهاشون کردم خیلی وقته از وقتی با دوره های استاد بخصوص کشف قوانین ‌ عشق و مودت کار کردم الحمدالله و میگم خداهست به قول استاد تو دوره ی احساس لیاقت خدا برای من کافیه خدا برای من دوسته و واقعا نگرانه غیر خدا نیستم میدونم کارارو خدا خودش برام انجام میده توکل کردم به خودش الحمدالله خدارو میلیاردها بار شکرت الان که میبینم که ادمها رو دستای خدا میبینم که دارن کارامو انجام میدن یعنی تا میبینم یکی داره بهم عشق میورزه یا یکی داره واسم کاری انجام میده یا تحسینم میکنن یا تعریف و تمجید میکنن ازم میگم نگاه کن ارمغان این همه عشق رو خدا داره از طریقه اینا روسرم میریزه واقعا خدارو میلیاردها بار شکرت برای این دید توحیدی اما پاشنه اشیلمه باید تا ابد روش کار کنم تا همیشه

    و خدارو میلیاردها بار شکر که تنها وابستگیه شدیدم به خداست و بس و من فقط همیشه باید با خودم در صلح و هماهنگی بی نهایت باشم و احساس لیاقته فوق العاده بالایی داشته باشم حواسم به این موضوع هست شدید

    عاشقتونم

    فعلا‌در پناه الله یکتا باشین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 25 رای:
  6. -
    مریم گفته:
    مدت عضویت: 2618 روز

    سلام به همگی و استاد عزیزم

    استاد جانم….از وقتی که شما این فایل رو درستتتتت در زمان مناسب برای من روی سایت قرار دادین، تا الان دارم فکر میکنم که چطور کامنتم رو بنویسم که حق مطلب ادا بشه و نتونستم! اما گفتم اشکالی نداره تا جایی که تونستم مینویسم

    اول از همه بگم که چقددررر قشنگییین استاد:) ورزشکار و سرحال و تندرست و خوش تیپ وووو…خداروشکر که شمارو هرروز بهتر از دیروز میبینیم…خداراشکر بابت قانون سلامتی.

    دیگه اینکه الله اکبر…استاد عزیزم…واقعا شما از کجا میدونستین که چه موقع من به این فایل نیاز داشتم؟!:)

    استاد خوبم، در واقع این ما هستیم که نیاز داریم که این اصل توحید رو بارها و بارها و بارها از شما بشنویم…

    از وقتی دوره ی دوازده قدم رو شروع کردم،.. فقط به محضی که استارتش رو زدم، انگار سوار یک قطاری شدم که آرام آرام راه افتاد. و حالا روی دور افتاده و مستقیم به سمت خواسته هام منو میبره…

    همین چند روز پیش آخرین امتحانات دانشگاهم رو دادم و اومدم خونه… پلن این بود که تا عید استراحت کنم و کنکور بدم و کارهای متفرقه انجام بدم، و بعد از عید برم سرکار.

    ولی روز اول نه روز دوم، یه اتفاقایی افتاد که خداوند منو برد سمت سایت برای نوشتن رزومه.

    اسم یک شرکت خیلی خفن توی ذهن من بولد شد. فامیلی رئیس شرکت رو خیلییی ناخوداگاه سرچ کردم و بنظرم آشنا اومد. عصر خیلی ناخوداگاه فامیلی رو به پدرم گفتم. پدرم به عمم، عمم به شوهر عمم، شوهر عمم مستقیم زنگ زدن به بابای رئیس شرکت، و قرار مصاحبه فرمالیته گذاشتن و همه ی اینا در پشت صحنه بدون اطلاع من داشت رخ میداد!

    توی این مدت هرچی به خدای درونم سر میزدم که خدایا من چیکار کنم؟! هیچی نمیومد! میگفت برو زندگیتو بکن لذت ببر!

    هی میگفتم بابا خدایا من الان باید یه کاری بکنما؟!!! میگفت باباااا برو باشگاه، برو بیرون…تمریناتو بکن چیکار داری آخه؟!

    منم گفتم چشم!

    تا اینکه شبش پدرم بهم گفتن رئیس همون شرکت با کمال میل استقبال کردن و فردا برین کار اوکی شد…

    حاالا قیافه ی من!!!! هول کرده بودم! هم خوشحال بودم هم آمادگی نداشتم!

    و من شروع کردم نوشتن…پروردگارم، خدای خوبم، من فقط از تو کار میخواستم، تو خودت شاهدی که حتی یک لحظه نخواستم کسی برای من کاری بکنه، حتی مقاومت کردم و به پدرم گفتم اصلا دوست ندارم کسی بدونه!!

    و تو با این هدایت ها منو تا اینجا پیش بردی…من کاری میخوام با این ویژگی ها(مشخصات رو نوشتم و تجسم کردم) و گفتم خدایا تو منو ببر…من که نه میتونم نه میدونم! و تو بهتر میدونی من تسلیمم به رضای تو

    توی ذهنم داشتم کلنجار میرفتم که فایل شما اومد روی سایت…

    استادم شما سخنگوی خداوند هستین؟! از زبان خدای من صحبت میکنین؟! استاد عزیزم چطور از شما تشکر کنم که بهترین زمان ممکن هدایت هارا دریافت میکنین و با ما به اشتراک میگذارین؟!

    خلاصه اون شب که من اصلا دیوانه شدم! تا صبح به صدای شما گوش دادم و خوابیدم…

    روز مصاحبه شد. ورودی شرکت، محیط داخلی شرکت، حوزه ی کارشون، همههه چی و همه چییی رو من قبلا تجسم کرده بودم! ولی بازم خدا بهم میگفت یادت باشه کارهارا کی داره انجام میده! تشکر کن و آرام باش!

    استاد وقتی رفتیم مشخص شد اونا اصلا نیروی برنامه نویس نمیخواستن! در واقع اون آگهی برای ثبت نام در یک بوت کمپ بوده که دو هفته دیگه شروعشه و اگه به موقع نرسیده بودم پر شده بود! که مبلغش اینه و فلان و بیسار!

    توی دلم همش میگفتم به قول رزا جان رئیس شرکت کیه! رئیس شرکت خداست! خدایا من میخوام برم سر کاری با این مشخصات. دوست دارم یه مدت استراحت کنم و کارهای مورد علاقم رو انجام بدم، اما خیالم رو هم از بابت کار راحت کن!

    اولا که خود رئییس با اشتیاق بهم گفتن که چطور این مسیر رو با مترو خیلی راحت بیام و دقیقا دم خونه سوار و جلوی شرکت پیاده بشم!

    و دوما خدااای من، اونا با اشتیاااق و احترام و عزت از من خواستن که حتما در بوت کمپ شرکت کنم! و هزینه چیه؟! گفتن شما اصلاااا فکر هزینه نباشین و نهااایتش بعد از استخدام از حقوقتون کم میشه!!! اصلا برای شما هزینه نداره!

    بیاین 3 ماه راحت کارو درست و حضوری یاد بگیرین، در یه زمانی که هیییچ فشاری روی من نیست…و بعدش قدمتون به چشممم! با افتخار تشریف بیارید شرکت!

    بگذریم که بعد از اون از طرف شرکت های فوووق العاده ای به من پیشنهاد کار میشه…اما من به لطف خدا و یادآوری های این فایل، سپردم دست خدای خوبم که هرچه پیش آید خوش آید.

    …..

    استاد عزیزم غیر از این مورد اخیر، یادمه سال 99 که همهههه رفتن توی بورس و ضرر کردن، من یکی دو ماه قبل از اینکه تب بورس بگیره، خیلی هدایتی وارد بازار شدم و با صد هزارتومن شروع کردم. اصلا هیچیییی بلد نبودم

    تککک تک سهم هارو خود خدا بهم میگفت بخر، شاید عجیب باشه ولی حتی بهم میگفت روی چه قیمتی بخر چه قیمتی بفروش! توی خواب میدیدم، یا انگار اسم سهم توی ذهن و عضلاتم تزریق میشد…نمیدونم چطور توصیف کنم….یادم نیست سودم 35 میلیون شده بود یا سرمایم…ولی یادمه یه سود خیلیییی عالی از تقریبا هیچی کردم. هرررچی دلم میخواست میخریدم و همزمان پولم بیشتر میشد!

    بعد یه روز تو اوووج مثبتی بازار خدا بهم گفت مریم فردا وقتشه بفروشی. همه رو بفروش بیا بیرون.

    و منم گفتم چشم، تا جایی که میشد فروختم ولی یکمش موند…یادمه اون روز پدر و مادرم خیلی بهم حرف زدن که چرا فروختی و روزی یک میلیون سودته و فلان…ولی دقییییقا از فردای همون روز، بازار ریخت و تا الانم مثل قبل نشده!!! یعنی نقطه زنی در این حددد!

    بعد از اون جریان و شنیدن صحبت های شما هم دیگه سراغش نرفتم. فقط چندتا سهم محدود دارم که حالت سپرده چند ساله مونده و گذاشتم کنار.

    خدای مهربونم شکرت بابت هدایت های قشنگت

    استاد عزیزم، بی نهایت بابت قلب بزرگتون که این هدایت هارو دریافت میکنه و برای ما میگین سپاسگزارم.

    امیدوارم هرکجا هستین پربرکت و شاد سلامت باشین.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای:
    • -
      مهدی رجبی گفته:
      مدت عضویت: 4150 روز

      درود بر شوما خانومه اصفهونی:

      چند تا نکته خوب و زیبا می‌خوام در موردتون بگم :

      اول اینکه یکی از چیزهای خوبی که در طی کامنت هات برای من می نوشتی و من بارها دقت کردم این بود که شیوه نوشتن و ترتیب نوشتنت خیلی خوب و با دقته و خوب بلدی و می‌دونی از کجا شروع کنی و به کجا ختم کنی… بخصوص از نکاتی شروع می‌کنی اولشو که توجه شما رو به حتی جزییات نشون میده

      انگار یک ترتیب و نظم خاصی داره اول صحبت هاتون، و هم اینکه یک حرمت خاصی قائل میشید و از این شیوه این حس خوب رو دریافت کردم…

      دوم اینکه شاید پیرو کامنت قبلی باشه ولی گفتم اینجا اضافه کنم و البته یکمم سختم بود بخوام بگم ولی حس کردم باید بگم این که، مریم جان چاله کوچولو یا فرو رفتگی کوچولوی چونه تون هم از نظر من قشنگ و زیباست…!

      و سوم در مورد دو تجربه ای که اینجا نوشتی بسیار دلنشین و آموزنده بود…

      همون‌طور هم که قبلاً گفتم ذهن تخیلی و احساسی شما خوب و قویست…

      و چقدر خوشم اومد از مهارتت در اجرای قانون.

      اول مشخص کردی چی میخوای و نوشتی، (چون وقتی آدم یکبار حداقل می‌نویسه واضح و ملموس میشه، چون چیز مبهم رو نمیشه نوشت)

      و بعد حتی جزییات شکل ظاهری شرکتی که ندیده بودی تا حالا رو هم تجسم کردی… آفرین.

      خودت ساختی اون محیط رو اون عزت و احترام رو اون شرایط و افراد رو…

      مدل گفتگوتونم با خدا خیلی خوب و دلنشین بود خوشمان آمد..

      بقول معروف کار خوبه خدا درست کنه‌..

      جدیدا مدتیه من یک تصویر و حسی که واقعاً منطقی هم هست بهم الهام شده که و گاها تکرار میکنم میگم:

      خدایا تو مگه منو دعوت نکردی به کره زمین؟ این زمین و جهان و جهان های تو که پدید آورنده همه بودی پس تو صاحب خونه ای دیگه.

      وقتی کسی مهمون دعوت می‌کنه مثلا خونش یا رستوران، ترتیب همه چیشو میده و فکر همه چیزشو می‌کنه…

      خدایا تو صاحب خونه و میزبانی و من مهمونتم… پس ازم خوب پذیرایی کن..

      امکان نداره صاحب خونه اجازه بده به مهمونش بد بگذره

      همه وسایل راحتی و امتستغچ زیبایی و تغذیه خوب و جای راحت و گرمایی و سرمایی مناسب و سفره بسیار زیبا و با شکوه و کامل و اعیونی غذا رو آماده کرده و همه جا ترتمیز و زیباست…

      خدا داره از بالا نگاه می‌کنه و میگه اتفاقا تو تلاش و تقلا نکن من دارم میبینم و راه رو بلدم و میتونم ببرمت در هر لحظه هر جایی که از هر مسیری که خوبه..

      تو فقط بگو بهم کجا میخوای بری من راننده ام جی پی اس دارم میبرمت،

      نه تنها تلاش و تقلا نباید کرد و اراده ات را نیاز نداری با خودت بیاری بلکه اصلا خوبم نیست و نبایدم تو تلاش کنی من همه ی تلاش ها رو انجام میدم…

      همش میگم که خدا برای حمایت و رزق دادنش واقعاً نیاز به تلاش فیزیکی و لینک های ارتباطی و سرمایه من و پارتی و عقل و راهکارهای منو تغییر مکان من و… نیاز داره تا بتونه کمک کنه؟؟

      نه نه نه این چه خداییه که بخواد ناتوان باشه و شرط بزاره؟

      من باور نمیکنم خدای رب و خدای جهانیان که منو پدید آورده طراحی ام کرده نقاشی ام کرده خلق کرده خلق، یک جسم بی جان بودم (مثل این فیلم و کارتون ها یک جسم بی جان رو زمین دراز بودم روح و جان دمید با نفسش به بدنم و زنده ام کرد)

      بخواد به کاری (بجز ایمان و یقین و اطمینان) از طرف من نیازمند باشه و بعدااااا بخواد بهم کمک کنه و برام کاری بکنه…

      با همین شرایط در همین جا خدا بهترین کارتو انجام بده… بسم الله ببینم چه می‌کنی…ازتم خیلی خیلی ممنون و سپاسگزارم.

      تو همونی هستی بند بند انگشتانم رو با دقتی بی نظیر طراحی کردی که نه قبل از من شبیهشو داشته و نه بعد از من…

      میدونی که، من بخوام برم تو این صحبت‌ها تا صبح میتونم بنویسم تا هی حس و ارتعاشمون قوی تر بشه چون عاشق کلمات اینچنینی ام،

      خوشحالم که با موفقیت امتحاناتت تموم شد

      خوشحالم هدف خوبی در نظر گرفتی و در عین حال گفتی می‌خوام با استراحت و لذت پیش برم

      نمی‌دونم کنکور چی (احتمالا ارشد نرم افزار ؟) و کی داری ولی آرزوی موفقیت آسان و راحت رو برات دارم…

      و چه ارتعاش خوب رهایی داشتی که پشتش افتادی تو انرژی جذب پیشنهادات کاری دیگه… خدا برکت بده..

      تن آرام

      دل آرام

      و سر زنده باشی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        مریم گفته:
        مدت عضویت: 2618 روز

        سلام به دوست عزیز و هم مکتبیم

        آقا مهدی عزیز، چقدر بابت محبت ها و تحسین های زیباتون سپاسگزارم…

        از اینکه حتی به جزئیات هم توجه میکنین و اونهارو منشن میکنین خیلی خیلی ممنونم، نگاه شما زیباست.

        یه مورد جالب درمورد شما اینه که خیلی عالی، ویژگی انسانهارو بخاطر میسپارین، و وقتی در گفتگوهاتون بهش اشاره میکنین احساس خوبی به آدم میده. مثل اینکه جویای درس و احوال اخیر من بودین.(یاد رسم و رسومات اصیل خانواده ها میفتم که عادت داشتن به آشناها زنگ بزنن و جویای احوالشون بشن.)

        در مورد کنکور که…حقیقتا دوتا کنکور ثبت نام کردم، تربیت بدنی و آی تی. و الحمدالله هیچ کدومم نخوندم!!! توی دل خودم اولویت امسالم با کار و کسب درآمده، اگر ارشد هم اوکی بشه که خیلیم خوب. خدا بزرگه بریم ببینیم چی میشه!

        دیگه اینکه چقدر این تصویری که از خداوند ساختین قشنگههه…میزبانی که تورو دعوت کرده به خونش، و میخواد هررررجوری که تو دوست داری با بی نهایت امکانات بهت سرویس بده.

        (یاد فایل ارتباط با انرژی منبع افتادم. که استاد، خداوند رو یک طیف بینهایت میبینن، که میتونی هرشکلی که میخوای درش بیاری و اون همون روشو به تو نشون میده)

        از این جمله تون خیلی خوشم اومد:

        “تو همونی هستی بند بند انگشتانم رو با دقتی بی نظیر طراحی کردی که نه قبل از من شبیهشو داشته و نه بعد از من…”

        از حال وهوای کامنتهای اخیرتون یه حالت هرمیت مود میگیرم…انگار در خلوت با خدای خودتون خیلی عشق میکنین…قشششنگ انرژیش از توی کامنت هم آدمو میگیره!

        راستییی…ترکیب عکس و شخصیت الهی و ورزشکار بودنتون منو یاد اساتید هنرهای رزمی میندازه که میرن توی طبیعت، در سکوت مراقبه میکنن، الهامات جادویی دریافت میکنن و بعدش یک فن جدید ابداع میکنن!

        امیدوارم روزهاتون پر از معجزه های خدایی باشه…

        سلامت و پربرکت و شاد باشین:)

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  7. -
    حدیث صالح گفته:
    مدت عضویت: 1182 روز

    سلام و ارادت خدمت استاد عباسمنش گرامی و مریم خانم عزیزم

    همونطور که خودتون فرمودین، خیلی بجا بود این مطالب و خدا میدونه چقدر به جان من نشست این صحبتها.

    میخوام چنتا از تجربه هاییمو بگم که با دیدن این فایل برام یادآوری شد.

    یادمه چند سال میخواستیم خونمون رو عوض کنیم و یه خونه حیاط دار بخریم که یسری مشخصات رو توی ذهنمون ازش ساخته بودیم،(بماند که هر از گاهی میگفتیم چطوری این خونه رو پیدا کنیم که همه این مشخصه هارو یجا داشته باشه)،به لطف و هدایت خداجونم به سمت شخصی هدایت شدیم که این خونه رو به ما نشون داد ،دقیقا با همون چیزایی که مد نظرمون بود و با قیمتی مناسب ک صاحبش به گفته خودش پول لازم بود و زیر قیمت بهمون داد.اون موقع هیچ اطلاعی از قوانین دنیا و هدایت الله نداشتم، فقط به خاطر اعتقاد نصفه و نیمه ای که به خدا داشتم،از صمیم قلبم ازش خواستم کمکمون کنه تا یه خونه خوب پیدا کنیم( چون توی شرایط زمانی خاصی بودیم).اون خونه رو خریدیم و من نا آگاهانه اعتبارشو به خودم دادم .ولی الان به صورت کاملا آگاهانه اعتراف میکنم که اعتبار اون اتفاق قشنگ تمام و کمال برای خدای بزرگ و بینظیرمه.اتفاقی که اگه بخوام از اولش بهش نگاه کنم، همش با هدایت خدای مهربونمه و قدم به قدمشو خدای من بهمون نشون داده و راه رو برامون هموار کرده بوده.

    استاد جان، از چند وقت پیش دنبال این موضوع بودم که خدا رو بهتر بشناسم و بهش اعتماد کنم، برا همین از خودش خواستم تا هدایتم کنه که این شناخت رو ازش پیدا کنم. یه شب داشتم خونه رو جارو میکردم و با خودم به این موضوع فکر میکردم ،که به ذهنم رسید هر روز جملات تاکیدی بنویسم که حالم رو خوب کنه و خدارو بیشتر به یادم بیاره . حالا نمیدونستم چه جمله ای بنویسم که این حسو حال خوب رو بهم بده.همونطور که شما گفتین، خدا با هر کسی متناسب با خودش هدایتش میکنه، و در همون لحظه خدا بهم گفت برا شروع جملت بنویس” یا اول و یا آخر”.سریع دفترمو برداشتم و این جمله رو بالای صفحش نوشتم و به دنبالش خدای بزرگم هدایتم کرد به یکی از فایلهای بینظیر شما توی دوره 12 قدم که از دلش یه جمله تاکیدی حال خوب کن بهم نشون داد و اون جمله این بود« خدایا شکرت که تو برای من کافی هستی».

    از اون روز این جمله رو هر روز صبح نوشتم و خودم رو سپردم به دستان توانمند خودش و ازش خواستم منو توی این مسیر زیبا همراهی کنه و خودش راه رو بهم نشون بده. حدود یک هفته پیش دوباره ازش خواستم نشونه ای بهم بده که بیشتر بهش ایمان بیارم ، و خیلی قشنگ ازم خواست بیام توی سایت و به قسمت مرا به سوی نشانه ام هدایت کن برم. منم خداروشکر گوش کردم و فایلی که برام باز شد نتایج یکی از دوستان عزیز بود و چقدر زیبا در مورد خداشناسی مطلب گفته شد و پایین اون فایل لینک فایلهای توحید عملی رو گذاشته بودین. هر 9 تا فایل رو بهمراه یه فایل زیبای دیگه که در مورد باورهامون نسبت به خدا بود رو دانلود کردم و شاید هر کودوم رو چنبار گوش کردم و یادداشت کردم و لذت بردم و شکرگذاری کردم به خاطر این هدایت بی نظیر.حتی امروز صبح وقتی از خواب پاشدم، خدای مهربونم دوباره هدایتم کرد و بهم گفت برو توی سایت، وقتی صفحه برام باز شد دیدم یه توحید عملی دیگه روی صفحه هست، اونقدر خوشحال شدم که اگه هراتفاق دیگه ای میوفتاد اینقدر ذوق زده نمیشدم.

    فایل امروز بهم یادآوری کرد که بنشینم و یه نگاه به گذشتم بندازم تا ببینم که چجوری خدا همیشه راه رو بهم نشون داده تا یه الگوی زنده بسازم برای خودم که نمونه بارز با خدا باش و پادشاهی کن هست.

    هر چی فکر میکنم، میبینم کل زندگی من با حمایت و هدایتهای پروردگارم بوده و هست و من چه آسون فراموش کرده بودم که این خدا بوده که این همه نعمت به من داده و توی شرایطی که اگه خودم بودم نمیتونستم کاری از پیش ببرم ،دستان قدرتمند خدای من بوده که منو نجات داده.شاید ده ها مورد از صبح تا حالا یادم اومده که وجود خدارو حس کردم اما اگه بخام اینجا بنویسم چندین صفحه میشه.

    بهر حال این فایل تلنگری شد برای من که لحظه به لحظه سپاسگذار خدای بزرگم باشم و آگاهانه اعتبار تمام اتفاقای زیبای زندگیم رو به خودش بدم و دیگر هیچ.

    سپاسگذارم از خدای همواره حامی و هادی خودم به خاطر هدایتم به سمت سایت فوق العاده شما و استفاده از مطالب بینظیر و حال خوب کنتون.

    در پناه الله همیشه شاد و پر روزی باشین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
  8. -
    اميرحسین گفته:
    مدت عضویت: 3198 روز

    سلام به استاد عباسمنش عزیز

    مثال هایی از غرور و منیت از خودم و افرادی که دیدم

    استاد حتما شما این قضیه رو بار ها دیدید، و شاید خیلی از دوستان هم برخورد کرده باشن، افرادی که دچار اعتیاد میشن، و مثلا زندگیشون تباه میشه و روز به روز بدتر و بدتر میشه، وقتی نگاه میکنی میبینی افرادی هستن بشددت مغرور و بشدت دارای منیت…

    خیلی عجیبه که طرف به فلاکت و بدبختی افتاده و تباه شده همه چیش، اما بازم منم منم میکنه…

    یعنی غرور و منیت و تکبر یک ویژگی مشترک تمام افرادی هست که دچار بیماری اعتیاد شدن…

    اصلا شاید این غرور و منم منم کردن و ادعا کردن هاشون سبب شد که به این فلاکت بیفتن، و بنظر من در خیلی خیلی از موارد همینه دلیلش…

    میگم کافیه این افراد رو یکم بیشتر بشناسی و صحبت کنی باهاشون، میفهمیم که آدمای بشدت مغروری هستن و جالبه که فکر میکنن اگر بخوان میتونن ترک کنن!

    به همین دلیله که انجمن na اولین قدمش میخواد که این غرور رو از فرد بیمار بگیره… هرچند که کسی که میره و در این جلسات حاضر میشه و اقدام میکنه برای بهبودی، خیلی زیاد تواضع نشون داده از خودش؛ یعنی همینکه میره توی اون جلسات شرکت میکنه یعنی اینو باور کرده که ناتوانه… و واقعا تحسین دارن این افراد…

    من خودم همونجوری که شما پیشنهاد داده بودید یبار رفتم تو یکی از جلسات این افراد، البته جلسه ای که من رفتم به اسم sa بود، یعنی معتادان جنسی… افرادی که عادت های جنسی اشتباه داشتن… یبار رفتم و توی همون جلسه هر نفری باید صحبت کنه و اول برای صحبت کردن باید اسمش رو بگه که من فلانی هستم یک معتاد جنسی، یا یک معتاد به مواد مخدر… و بعد شروع به صحبت کنه… و حقیقتش نمیدونستم هرکسی میره اونجا باید اینکارو کنه

    و یجورایی متعجب شدم اما دیگه راه برگشتی نبود و ناچار این جمله رو منم گفتم، چون اونا فکر میکردن اومدم برای درمان…

    ولی همینکه ادم بره تو اون جلسات بشینه جلوی جمع و مخصوصا اینکه اعتراف کنه که عاجزه و اومده برای درمان، خودش خیلی خیلی خیلی زیاد شجاعت و ایمان و تواضع میخواد…

    یعنی افرادی که تو امریکا این انجمن رو پایه گذاری کردن واقعا شناخت درستی داشتن از افراد معتاد، برنامه به شکلی پیش میره که غرور و تکبر و منیت طرف حل بشه و طرف تواضع به خرج بده در برابر خدا…

    البته استاد اینم بگم که این جلسه ای که من رفتم واقعا از اون حالت اصلیش خارج شده و حس کردم به بیراهه کشیده شده… چون اصول این جلسات اینه که باید رایگان باشه، اما اونجا یک سبدی رو میچرخوندن که توش پول بندازی، هزینه هم داره اون جلسات اما یه حالتی داشت که افراد رو در عمل انجام شده قرار میدادن که حتما باید پول بدی… و همین شاید باعث بشه افراد دارای اعتیاد شرکت نکنن، چون خیلیاشون شرایط مالی ضعیف هم دارن… و هم اینکه فقط افراد اون جلسه از وضعیت بد جامعه و گرونی و بد بودن حکومت صحبت میکردن و میگفتن فلان جا رفتم این بلا سرم اومد و فلان مسئولا اینجوری هستن و من اینجوری شدم و اون جوری شدم!!!

    و تمرکز بشدت روی منفی ها بوده و حتی اصل رازداری شون هم رعایت نمیشده…

    اینارو من توی یک جلسه دیدم اونم جلسه ای که توی تهران برگزار میشه…

    و حس کردم این برنامه رو هم داخل ایران به بیراهه کشیدن…

    اصول دوازده قدمی انجمن خودشون به هیچ عنوان رعایت نمیشد…

    حالا خواستم تجربه خودم و مثال هایی که دیدم رو بگم که حرف به اینجا کشید، اره افرادی که اعتیاد دارن بشدت و بشدت و بشدت باور دارن که راهشون درسته! باور دارن اگه بخوان میتونن ترک کنن! باور دارن همه چی میدونن و باهوشن! باور دارن که این وضعیتشون تقصیر بقیه ست! یعنی بشدددددت باور دارن که این وضعیت تقصیر بقیه هست… استاد خود من این رو دیدم که این افراد بشدت خودشون رو علامه میدونن! واقعا شگفت اور بود واسم؛ اینکه طرف به فلاکت افتاده به روز سیاه افتاده اما همچنان خودش رو فردی میدونه که همه چیز حالیشه و هر کاری دلش بخواد میکنه! دقیقا حس کردم این رو…

    و کاملا دیدم که خدا با افراد مغرور و پر ادعا بشدت سخت برخورد میکنه و هیچ تعارفی نداره…

    استاد این الگو در افرادی که به بیماری اعتیاد دچار هستن کااااااااملا واضحه، و خیلی خیلی خیلی کمک میکنه به ادم که اینجوری نباشه و منم منم نداشته باشه و ادعا نداشته باشه و خودش رو همه کاره ندونه…

    استاد روی من که خیلی عمیق تاثیر گذاشت برخورد با این افراد و شناختن شخصیتشون… خیلی خیلی منو متواضع کرد، خیلی منو حواس جمع کرد… خیلی زیاد خیلی زیاد… از درون منو آروم کرد و حتی منو ترسوند از اینکه مغرور و پر ادعا نباشم..

    و استاد توی این سه روزه یا چهار روز که این فایل رو گذاشتید و من گوش دادم و همونجوری که گفتید به خدا تواضع و فروتنی خودم و عاجز بودن خودم رو اعلام کنم و قدرت رو بدم دستش، طی همین سه چهار روز، نمیدونید چقدر در هایی از اگاهی و هدایت به روم باز شده، چقدر خدا بهم داره زندگی رو یاد میده و برای مسائلم راه حل میده، چقدر وقتی حالم بد میشه بهم سریعا ارامش میده و خیلی زود منو هوشیار میکنه؛ چقدر شرایط فکری منو آماده میکنه برای پذیرش باورهای خوب… چون قبلش اینطوری نبود، مقاومت شدیدی داشت ذهنم، اما این چند روز انگار بشدت مقاومت ذهنیم شکسته شده و واقعا خدا داره همه چیو انجام میده…

    بشدت و بشدت و بشدت هدایت هاش واضح شده… فقط توی همین چند روز…

    استاد واقعا افکاری که به ذهن ادم خطور میکنه هم با اذن خداست، من مطمئنم شدم به این، حتی اینکه از چه زاویه ای به موضوعات نگاه کنیم دقیقا به اذن خداست و اینکه از زاویه درست نگاه کنیم یا دچار اشتباه بشیم دقیقا به اذن خداست، برگ بدون اذن خدا نمیفته که هیچ، هیچ فکر بدون اذن خدا به ذهن نمیاد…

    توی این چند روز یکسری اگاهی بمن داد که اصلا من فکرش رو نمیکردم و اصلا نمیدونستم فلان مسئله رو میشه اینجوری هم بهش نگاه کرد!

    واقعا خیلی شگفت انگیزه…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
  9. -
    شیرین حمزه ای گفته:
    مدت عضویت: 2988 روز

    بنام خدای همواره حامی وهدایتگرم

    سلام به استادعزیزم وبانوشایسته

    استاد وقتس گفتین میخواستم یه فایل دیگ روضبط کنم وقلبم راضی نبود وبعد این آیه به قلبتون الهام میشه، اشکم دراومد از همواره هدایتگریودن ومهریانی بینهایت رب، که چطور پاسخ میده وهدایت میکنه درزمان مناسب.. چی میشه که من ودخترم دیشب داشتیم درمورد اینکه دوشنبه یه کاری بایدانجام میدادکه یه مقدارنگزان بود که نتیجه اش چی میشه، وما صحبتمون درموردتوحیدبوذ بهش گفتم که همه چیزخداست ازخدابخواه که بین توواون ادم جاری باشه وبهترین نتیجه رقم بزنه.. گفت آزه مطمعنم خداباهامه وهدایتم میکنه امروزکه شما این فایل روگذاشتین چقدرباعث شدکه قلبش آرومتربشه وباورتوحیدیش قویتر، وخدامیدونه چندهزارنفزدیگ همچومسعله ای داشتن وهدایت خواستن که خداوند اینطوری یه قلب شماالهام میکنه چنین فایلی ضبط بشه ومیشه مثل آبی روی آتیش نجواهای ذهن.. خدایا هزاران بارشکرت برای اینهمه مهربانی وفضلت

    خودم چندروزه که میگم خدایا برای توحیدی عمل کردن درهمه زمینه ها هدایتم کن، برای ساختن احساس لیاقت ریشه اش ساختن توحیده، کسی که توحیدی فکر میکنه روی کسی حساب نمیکنه، خودشوکم نمیبینه، ترسی نداره حرف بقیه براش اهمیت نداره، کسی که توحیدی فکرمیکنه میتونه وابسته نشه ولذت ببره.. این فایل بازم یه اجابتگربودن بودن خداوندبرای پاسخ به هرخواسته ای درهرگوشه جهان باور وایمانم روقویترکرد که خداهیچ کسی روتنهانمیزاره واینکه وقتی درخواستی به زبون تومیاد، خدا قبلش آگاه بوده ازش وپاسخ داده، درخواستتوآماده کرده.. خدایاشکرت

    اینکه خداوندکجا ها هدایتم کرده ودرهازوبرام یازکرده کل زندگی من معجزه خدابوده، وهروقت هم که خواستم باذهن خودم که عجله همراهش بوده کاراروانجام بدم زدم خرابکاری کردم.. بارهاشده درموردموضوعی درخواب هدایتم کزده خداوند به شکل واضح که دقیقا فهمیدم چی داره یهم میگه، بارهاشده ادمی زوکه یاهاش آشناشدم توخواب شخصیت اون آدم رو یانشون دادن یه شخصیتی که من میشناسم توخواب بهم نشون میده ومیفهمم که این ادم مناسب هست یانیست.. اگه بنویسم صفحه هامیشه، اما یاتمام وجودم باوردارم که وقتی ازامش دارم هدایت رودریافت میکنم صددرصد.. کارمن فقط بایدکنترل ذهنم باشه

    خداروشکرمیکنم برای وجودشمااستادعزیزومریم بانوی عزیزم، انشالله خدابهتون عزت بده، سلامتی بده، سعادت بیشتردنیا واخرت نصیبتون کنه…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
  10. -
    سید سجاد رجبی گفته:
    مدت عضویت: 2607 روز

    سلام

    خدا می دونه که من یکی با تواضع نداشتن و منم منم کردن، خودم و از چه نعمت های محروم کردم.

    بلد نبودم واقعا.

    سپاسگزاری می کردم ولی کم کم یادم می رفت که کار کار خودش بوده و به سمتی می رفتم که اعتبار موفقیت ها و دستاوردام رو به خودم می دادم.

    الان دقیق نمی دونم چکار کنم؟

    خیلی سخته که نتیجه تمام تلاشهات رو به خودت نسبت ندی.

    اما فکر می کنم این باور برا اینه که ذهن نیاد همه چی و در دست بگیره و بعدش خراب کنه.

    اینجوری خودم و قانع می کنم که اون خدایی که در درون منه کارها رو انجام میده، بالاخره یه منمی هم باید باشه خخخ

    خدا شاهده وقتی مرور می کنم نتایج خوب زندگیم و خدا برام انجام داده و هرجا من زور زدم فقط و فقط رنج و بدبختی و ناکامی بوده برام.

    اراده من از ذهنم میلد و ذهنیاتم از داده های ناقص و خرابی که دریافت کردم.

    اما اراده خدا از بی نهایت…

    من باید اراده و زندگیم و به دستان پر توان خدا بسپارم و اعتماد کنم و پذیرا باشم بذارم هر جور خودش بلده بهم کمک کنه.

    اراده و فکر من همونیه که به عوامل بیرونی قدرت می ده، زور می زنه، تا امید می شده و دو دوتا چهارتا می کنه.

    ولی اراده خدا می گه حتی اگه یتیم باشی و در صحرای 1400 سال پیش عربستان باشی کاری می کنم بشی شخص شماره یک تمام تاریخ بشر‌.

    دو دو تای خدا با دو دو تای ما فرق داره.

    پنج شنبه قبل ساعت ده شب، سر صحنه بودم که خانمم زنگ زد گفت فلان ضامن زنگ زده کلی هم ناراحته و میخواد با پدر و مادرش بیاد در خونه و ازین حرفا، فامیل نزدیکمونم هست و من کلی بابت این موضوع ناراحت بودم… از گروه جدا شدم رفتم یه گوشه ای گفتم خدایا نوبت خودته و زورم و زدم که فکرم جای دیگه نره و فقط از خدا درخواست کنم.

    نصفه شب رفتم خونه دیدم خانمم مثل همیشه ناراحت و مضطرب نیست، خیلی هم سرحاله…

    بعد یه الهامی بهم شد که خلاف انتظار و باور و رفتارم بود اما بهش عمل کردم و نتیجه این شد که ساعت چهار و دوازده دقیقه بامداد پول اومد به حسابم و خانمم گفتم حدود ساعت ده خوابم برده و یه خوابی دیدم که گفته درست می شه.

    اینم از تجربه آخر من که هی می گم پس چرا خدا برا من نمی کنه

    اما خدا همیشه بهترین ها رو برام رقم زده قربونش

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 25 رای: