توحید عملی | قسمت ۱۰ - صفحه 18 (به ترتیب امتیاز)

توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1227 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    نوشا گفته:
    مدت عضویت: 3429 روز

    سلام و درود خدمت استاد عباس منش عزیزم،خانوم شایسته ی نازنین و تمام دوستان بی نظیرم،

    من توحیدو از شما آموختم استاد عزیز،

    زمانی ک در ظلمت بودم و داشتم ب همه چیز و همه کس شک میکردم و ب پوچ گرایی رسیده بودم،

    سال هاست شاگردتون هستم و در دانشگاه سایت وزین شما،می آموزم،

    احساس میکنم واقعا بعد چندین سال فهمم از کلام شما بسیار بیشتر شده و ذائقه ی مطالعاتی م هم داره تغییر میکنه بسته ب این رشد روحی،

    درواقع طبق فرمایش شما ک همیشه میگید هرچی بیشتر رشد کنید ظرف تون بزرگ تر میشه،من مدتی ست ک با تمام وجود درک میکنم ظرف م بزرگتر شده و البته ک این مسیر رشد بی انتهاست و تا آخر عمر ادامه داره،

    چندوقتی ست دلم میخاد کتاب هایی رو مطالعه کنم ک سابقه نداشته سمت شون برم،یه چندوقتی قرآن خوندم،با معنی فارسی،ب تدریج و آرام آرام،طوری ک در معنای یک آیه ممکن بود یک هفته فکر کنم،

    دنبال تفسیر عالی از قرآن بودم،هرچی میگشتم کمتر می یافتم و از خدا هدایت خواستم درنهایت و ب کتاب های بی نظیری هدایت شدم ک ارزشمندترین گنج های بشریت ن،

    امشب فراغتی حاصل شد و داشتم تذکره الاولیاء عطار میخوندم،از آن جا ک من متولد نیشابور هستم و افتخار اینو دارم ک آرامگاه عطار در شهر زادگاه من هست،احساس قرابت بیشتری با این استاد بزرگوار دارم،

    حیف م آمد براتون این پاراگراف و ننویسم،

    امید ک اندازه ی من از خوندن این حکایت لذت ببرید،سراسر توحیده،

    ‘ گویند بِشر حافی پیش از ورود ب حلقه ی عارفان در جرگه ی قلندران بی معنی و مباحیان لاابالی بود،روزی در راه با تکه کاغذی برخورد ک کلمه ی “بسم الله الرحمن الرحیم” بر آن نوشته بود،بِشر را غیرت آمد ک نام رب العالمین بر زمین افتاده باشد،کاغذ را برداشت و با دِرهم ناچیزی ک با خود داشت اندک مُشکی خرید و کاغذ را عطرآگین نمود و برچشم نهاد و بوسید،سحرگاه عارفی را در عالم رویا شنید ک خداوند میفرماید برو و این پیام مارا ب بِشر برسان ک تو نام مارا از زمین برداشتی و بر چشم گذاشتی و عزیز داشتی و حرمت نهادی،ما نیز تورا در عالم عزیز و مکرم خواهیم داشت’

    عطار گوید خدایا من نیز نام تورا ک نه بر زمین بلکه در قعر چاه های غفلت و بی اعتنایی افتاده بود و یا بر زبان گداصفتان میرفت تا نانی طلب کنند برداشتم و با عطر شعر آغشتم و ب جهانیان عرضه کردم،تو نیز نام مرا عزیز گردان.

    و استجابت دعای عطار رو ما امروز بعد 8 قرن مشاهده میکنیم،

    من یاد شما افتادم استاد عزیزم،شماهم نام الله را ‘لااقل برای من’ از قعر چاه ظلمت بیرون کشیدید و حرمت نهادید،بیشک ب همین سبب نام شما چه در ایران و چه در جهان عزیز و بلند است،

    و من امشب از خدا خواستم ‘من هم درین مسیر گام بردارم و ب لطف هدایت تو و آشنایی با اساتید بزرگوار،نام تورا عزیز کنم،تو نیز نام مرا در دنیا عزیز و بلند کن’

    آینده استجابت دعای ما را اثبات خواهد کرد،

    با احترام 

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
  2. -
    اميرحسین گفته:
    مدت عضویت: 3198 روز

    سلام به شما استاد عباسمنش عزیز و همچنین خانم مریم شایسته گل

    فایل بسیار پر محتوایی بود واقعا، در مورد تواضع حقیقتش اصلا روی خودم کار نکردم، شاید بیشتر ذهنم تمرکز داشت روی اینکه رو کسی حساب نکن و رو خدا حساب کن، اما این وسطا حواسم نبود که خیلی اوقات شاید روی بقیه حساب نکنم، ولی دارم روی خودم حساب میکنم، اینکه روی خودمون حساب کنیم هم دقیقا عین اینه که روی مردم حساب کردیم و روی خود حساب کردن هم شرکه…

    وقتی روی خودمون حساب میکنیم چون خودمون رو میبینیم فقط و چون ما تواناییمون بسیار بسیار محدوده، منحرف میشیم، وقتی فقط خودم رو ببینم، جسمم رو ببینم، زور بازوم رو ببینم، هوش خودم رو ببینم، منابع مالی خودم رو ببینم، ارتباطات خودم رو ببینم، من دارم بینهایت محدود میکنم خودم رو…

    استاد من خیلی روی خودم حساب میکنم راستش، خیلی زیاد… طبق فایلای شما یاد گرفتم که باید رفت تو دل ترسا، یا مثلا فایل گربه چکمه پوش یه مثال زدید که من خیلی دلم خواست که اونجوری باشم و برنامه رو چیدم که اونجوری باشم در عمل…این مثال که گفتید یه گله سگ به سمت شما حمله کرد و شما رفتید تو دلش و شما هم حمله کردید سمت اونا… من خیلی خواستم خودم رو اینجوری تربیت کنم که هروقت تهدید و ترسی بود برم واردش بشم، اتفاقا چند روز بعد از اینکه این قول رو به خودم دادم یه اتفاقی شبیه این برام رخ داد، از یه کوچه ای داشتم رد میشدم و یک جا بود که داشتن بیمارستان جدید میساختن و هنوز ساخته نشده بود، و اونجا نگهبان داشت و سگ نگهبان هم داشت، و چون محوطه ی بزرگی هم بود سگه آزاد بود، دقیقا لحظه ای که من میخواستم از جلوی در اونجا رد بشم نگو نگهبان اونجا همون موقع میخواست با ماشین بیاد بره بیرون و به موازات اینکه اون در باز شد منم رسیدم همونجا و سگه منو دید و به سرعت به سمتم اومد و شروع کرد پارس کردن و اینکه بیاد منو بگیره، اول اینکه بگم من طبیعتا خیلی ترسیدم ولی خواستم با حرکات بدنم عقب برونم سگ رو و فرار نکردم به هیچ عنوان، و دیدم که سگه هیچ جوره بیخیال نمیشه و فاصله م رو زیاد کردم باهاش و بالاخره نگهبانه از ماشینش پیاده شد و سگه رو گفت که برگرده…

    من دقیقا اون مدت بشدت دوست داشتم مثل شما رفتار کنم و نترسم از چیزی و برم تو دلش حتی اگه به قیمت جونم تموم شه و دارم این قول رو به خودم میدم و کار میکنم روش، و خیلی سریع انگار جهان منو محک زد… اما بعدش دیدم که من بینهایت ترسیدم و اصلا توقع این مقدار ترس رو از خودم نداشتم، یعنی بعدش که برگشتم خونه خیلی زیاد این ترس منو در بر گرفته بود و انگار اعتماد به نفس منو گرفت که تو چرا به سگه حمله نکردی؟ یعنی ذهنم هی بمن میگفت تو باید حمله میکردی به سمتش…

    من خیلی فکر کردم که چرا من میترسم، دلیل اینکه میترسم چیه، و هدایت شدم به اینکه تو فقط داری روی امکانات خودت حساب میکنی، بخاطر این میترسی و ترست نمیریزه… یعنی فقط اینو میبینی که خب زور بدنی تو چقدره و حساب میکنی که اگه سگ یا هرچیز دیگه ای بهت حمله کرد چجوری از پسش بر بیای، و استاد چون من مثل شما قد بلند و هیکلی نیستم، ذهنم بشدت مقاومت داره و همش بمن میگه اگه استاد عباسمنش اینجوری کرده دلیلش زور و بازو و قد و هیکلی هست که داره، یا اگه تو جایی از تهدید و دعوا نمیترسه دلیلش قدرت و زور فیزیکی ای هست که داره، و چون من در شما قد و هیکل ندارم ذهنم منو بشدت محدود میکنه و وقتی هم که در شرایطش قرار میگیرم حساب کتاب میکنه ذهنم و میگه خب تو حتی اگه با اون سگ هم درگیر میشدی زور فیزیکیت نمیرسید به اون سگ و شکست میخوردی ازش…. یا خیلی مسائل دیگه…

    یعنی ذهن من زور بدن و قد و هیکلم رو معیار پیروزی قرار داده برای خودش و میگه که استاد عباسمنش اگه ازین کارا کرده بخاطر قد و هیکلش بوده…و این خیلی احساس بدی بمن میداد همیشه، خیلی احساس بدی بمن میده هنوزم

    حالا تو این فایل و فایلای قبلیتون یجورایی جواب من داده شده، که تو داری روی خودت حساب میکنی فقط، فقط داری خودت رو میبینی و ظاهر داستان رو میبینی، فکر میکنی که زورم فیزیکیم اگه بیشتر بود میتونم از پس این چیزا بر بیام… یعنی من دارم روی خودم حساب میکنم نه روی خدا… فکر میکنم که روی خدا حساب میکنم…

    در صورتی که خدا از بینهایت طریق کمک میکنه، مگه خدا فقط میتونه از طریق زور و قد و هیکل اراده و قدرتش رو برای من جاری کنه؟

    خدا هدایتم کرد که تو خیلی روی خودت حساب میکنی و اتفاقا اصلا روی خدا حساب نمیکنی و روی خودت داری حساب میکنی و چون خودت محدودی قطعا ناتوان خواهی بود… یعنی ذهن من معیار پیروزی در این مواقع رو هیکلم میدونه!

    اصلا خدارو لحاظ نمیکنه ذهنم، اصلا قدرتش رو لحاظ نمیکنه…

    استاد این مورد بینهایت پاشنه آشیل من هست واقعا، این همون غرور و منیت و تکبره، اینکه فقط خودم رو عامل میدونم…

    در صورتی که در این مثال ها قران گفته که فرد با ایمان 200 نفر رو در جنگ میتونه شکست بده!

    یعنی صحبت از هیکل و قد نمیکنه..

    یا میگه دو گروه باهم رو برو شدن و گروه کافر این گروه با ایمان رو دو برابر دیدن با چشماشون!

    یعنی مثلا 100 نفر مومن اگه بودن، اون گروه کافر اینارو 200 نفر دیدن و این باعث شد که گروه کافر شکست بخوره و بترسه و ببازه خودش رو…

    یعنی وقتی خدا بخواد کمک کنه از راه های مختلف اینکارو میکنه، بینهایت راه بلده که تورو به نتیجه برسونه…

    در این مثال خودم که گفتم، شاید اصلا اگه من ایمانم قوی بود، ممکن بود سگه وقتی منو میبینه به دلایلی بترسه از من و مثلا من یه ادم بشدت بزرگ و عظیم الجثه در نظرش در بیام… و اینجوری از من رفع بشه اون خطر…

    اما ذهن بیمار و محدود و خودبین و مغرور من فقط با معیار های خودش میسنجه و فقط ظاهر و امکاناتی که خودش حدس میزنه رو لحاظ میکنه…

    استاد من خیلی روی خودم حساب میکنم، یعنی فقط خودم رو میبینم، نمیتونم ببینم امکانات خدارو، نمیتونم رو خدا و قدرت بینهایتش حساب کنم، میترسم از اینکه نکنه خدا به داد من نرسه…

    این یک جنبه ی غرور و خودبینی هست که در وجود من هست و بینهایت مشکل دارم توش، بینهایت

    یک مثال دیگه که مدتی قبل تر رخ داد برام، ساعت 12 یا 1 شب بود که داشتم میومدم خونه و نگو چنتا سگ ولگرد یجا بودن و من از یه تیکه منطقه بیایونی باید رد میشدم، یهو صدای پارس کردن چنتا سگ رو شنیدم و بعد چند لحظه صدای پاشون رو شنیدم که دارن میدون سمت من، چون خیلی تاریک بود و روشنایی هم نبود اونجا من نمیدیدم که اینا کجا هستن و اصلا نسبت به این موقعیت درکی نداشتم، ولی بخاطر این قولی که به خودم دادم به هیچ عنوان فرار نکردم، ذهنم بارها گفت بدو و فرار کن، بارها ذهنم این وسوسه رو کرد که برو… ولی من به راهم ادامه دادم خیلی معمولی ولی دیدم که سگا کاملا نزدیک شدن و خم شدم چنتا سنگ برداشتم و به سمتشون انداختم و داد زدم سرشون تا وایستادن، اما همچنان در کمین من بودن… ازونجا رد شدم و هیچ اتفاقی هم نیفتاد خداروشکر، و همون شب من خیلی به خودم افتخار کردم، گفتم افرین تو نترسیدی و فرار نکردی، استاد اینم بگماااا، من کسی هستم که در بچگی چنتا سگ بمن حمله کردن و منو گرفتن به صورت واقعی! من کسی هستم که با این گذشته و با این فوبیای وحشتناک اینجوری عمل میکنم، اونایی که یکبار سگ گرفتتشون رو اگه ببینیم، میفهمیم که اینا از یک کیلومتری صدای سگ میاد فرار میکنن و بینهایت وحشت دارن ازش…

    با این حال اون شب گفتم افرین تو خیلی خوب عمل کردی… اما سر همین کامنت نوشتن به خودم گفتم نکنه تو اعتبار اون کارت رو دادی به خودت؟ این منم منم تو چیه واقعا… اونشب من خیلی به خودم افتخار کردم، خیلی احساس شجاعت کردم، چون ساعت یک شب بود و هیچ احدی اونجا نبود و اگه اون سگا منو میگرفتن و میریختن سرم قطعا هیچ راه نجاتی نبود…

    اما استاد توی همین جملاتی که بالا نوشتم انکار پر از خودبینی و شرکه… اینکه میگم اگه سگا میریختن سرم کارم تموم بود، یا من بودم که شجاع بودم و فرار نکردم، یا اگه موفق شدم که مقابله کنم با اونا، اینا نکنه همش همین تکبر و غرور و شرک باشه؟

    البته انسان باید خودش رو تحسین کنه و منم کردم، اما اینکه اعتبارش رو به کی دادم حس میکنم به خودم دادم… چون در الگویی قبلی که سگ نگهبان بمن حمله کرد و حس کردم موفق نبودم خودم رو فقط لحاظ کرده بودم…

    خدا بمن هدایت کرد و گفت که تو فقط شرایط ظاهری رو میبینی، فقط امکانات خودت رو میبینی، کلا تو فقط دو تا چشم ظاهری هستی!

    دیگه هیچی رو لحاظ نمیکنی، خدا با اون قدرت بینهایتش رو لحاظ نمیکنی، فکر میکنی که خدا فقط میتونه از طریق امکاناتی که تو فرض میکنی داری بهت کمک کنه!

    یاد اون حرفتون افتادم که گفتید دستان خدارو محدود نکنیم، اگه تمرکز کنیم روی یکسری امکانات خاص، داریم خدارو برای خودمون محدود میکنیم.. و من دقیقا همینم…انقدر این غرور و تکبر زیاده که باور دارم همین امکانات و این هوش و همین زور بدنی که دارم کل توانایی منه… و اگه جایی اینا جواب نداد قطعا تمومه کارم، و البته که طبق این معیارهای من خیلی جاها هیچ شانسی برای خودم نمیبینم، چون میگم مثلا فلان حیوان ده برابر من زور بدنی داره، معلومه اگه حمله کنه بهت نابودت میکنه… یعنی ذهن من اینجوری میبینه…

    و استاد یادم هست که گفته بودید شما تو ایران میرفتید توی جنگل های وحشی که پلنگ و خرس و گرگ داشت و تنها میرفتید برای اینکه ایمانتون تقویت بشه…

    الان که مینویسم، میگم که خب اگه استاد عباسمنش با حساب کردن روی هیکل و زور بدنیش رفته اینکارو کنه، خب اگه یه پلنگ بخواد بگیرتش مثل آب خوردن استاد عباسمنش رو از بین میبره…. پس معلومه شما روی فیزیک و بدن و هیکل حساب نکردید که این عمل از شما سر زده و رفتید توی جنگل… این نشون میده شما به امکانات بینهایت خدا باور داشتید و حساب کردید روش و باورش کردید…

    استاد الان میفهمم که من اگه تو اتفاقی که برای خودم افتاد اگه ذره ای خواستم مقابله کنم هم بخاطر این بوده که روی بدنم حساب کردم،

    اصلا استاد وقتی دارم کامنت مینویسم خیلی چیزا هی میاد بالا..

    الان فهمیدم که من همیشه و همیشه به صورت اتوماتیک برای خودم پیش بینی میکنم که خب اگه تهدید یا خطری اینچنینی برام رخ داد من چجوری واکنش نشون بدم! چجوری مثلا حمله کنم به اون حیوان، چه حیله و ترفندی بکار ببرم!

    همین رفتار من نشون میده من دارم روی خودم حساب میکنم نه روی خدا! دارم میگم که خب همین راه نجاته پس باید از قبل برنامه ریزی کنم!

    یعنی دارم برای خودم و خدا تعیین میکنم که اینجوری میتونم نجات پیدا کنم… دارم بینهاااااایت خدا رو محدود میکنم

    اصلا خدارو لحاظ نمیکنم! این رفتار من که از قبل برنامه ریزی میکنم و فکر میکنم اگه همچین اتفاقی افتاد چجوری حمله کنم و چجوری برم برای زدن

    که این قطعا راه اشتباهه

    درستش اینه که من باید از قبل تصمیم بگیرم که هر ترس و تهدید بود برم تو دلش و توکل کنم به خدا… تا اینجاش اگه از قبل تعیین کرده باشیم درسته… تصمیمات از پیش تعیین شده

    اما اینکه جزییات رو بیام هی مرور کنم که چی میشه چجوری میشه، چکار باید کنم، چه رفتار خاصی باید داشته باشم، اینا تماما شرکه و روی خودم و امکانات محدودی که حساب میکنم هست…

    واااقعا این کامنت نوشتن برای من عین خودشناسی کار میکنه، من اصلا خیلی چیزایی که توی همین کامنت نوشتم رو برام واضح نبود و درک درستی ازش نداشتم؛ اما الان خیلی بهم وصل شدن و به شناخت خوبی از رفتارام رسیدم…

    بازم بگم من واقعا روی خودم خیلی حساب میکنم، حتی شاید فکر میکنم که روی بقیه حساب نکردن یعنی روی خودت حساب کردن! شاید اصلا این باور رو دارم…

    حتی نباید روی خودمم حساب کنم، چون من محدودم، من به هیچ عنوان امکانات کافی ندارم برای هیچ چیزی… هر امکاناتی از سمت خداست… و من نمیدونم خدا چجوری میخواد بمن کمک کنه… و اصلا نباید پیشبینی کنم چیزی رو… فقط باید باورش کنم و اصلا نگم و فکر نکنم چجوری میخواد رخ بده شرایط… اینکه خدا چجوری میخواد کافی باشه برای من و اینکه بخوام به این فکر کنم، بدتررررررررین ضعفه و بینهایت محدودم میکنه و منو میترسونه…

    حالا استاد گفتید مثال بزنیم از جاهایی که غرور و تکبر باعث بلا شده…میخوام بگم این غرور و منیت و تکبر توی خیلی چیزا اتفاق افتاده برام..

    چند ماه پیش میخواستم برم فوتبال توی چمن مصنوعی، بشدت هم دوست دارم فوتبال رو و اونشب هم خیلی زیاد ذوق داشتم براش، خیلی ذوق داشتم اونشب که سر برسه و برم بازی کنم

    استاد من نیم ساعت زودتر رفتم با دوستم که چنتا شوت و اینا تمرین کنیم تا بقیه بیان…. در حین اینکه چند نفر داشتن لباس عوض میکردن و منم داشتم اماده میشدم و لباس عوض میکردم، بدون اینکه گرم کنم توپو کاشتم و خواستم بشوتم همون اول… یهو یکی بهم گفت اولش گرم کن که مصدوم نشی… منم با خنده بهش گفتم من مصدوم نمیشم! و رفتم که شوت رو بزنم…

    همون لحظه که اون جوابو بهش دادم، یه حسی در درون بمن گفت این چی بود که تو گفتی…

    همش در چند لحظه رخ داد… استاد من اومدم که شوت رو محکم بزنم و لحظه ی زدن شوت پای تکیه گاهم بالای ران پام، یه لحظه یه تیر شدید کشید… یه درد وحشتناک رخ داد و همون جا من افتادم و اصلا نفهمیدم شوت زدم یا نزدم…

    یک نقطه از پام تیر کشید به شکل خیلی شدید و درد شدید…

    و پاشدم که ادامه بدم و هرررررچی سعی کردم که بازی کنم نشد… یعنی دیگه نتونستم… اون شب اینجوری تو ذوقم خورد و تا یکی دوماه این درد با من بود و هروقت میخواستم بدوام، دوباره تیر میکشید و نمیزاشت… شاید سه ماه طول کشید که کامل خوب شه… و دیگه هم نتونستم برم فوتبال با اینکه در حد مرگ ذوق بازی داشتم…

    دقیقااااا مصداق تکبر و غرور رو دیدم… حالا اونجا من توی پام یک مصدومیتی رخ داد، این تکبر میتونست همون لحظه باعث بشه من رگ قلبم بگیره و بمیرم… یعنی خدایی که در لحظه جواب این تکبر رو بمن داد میتونست قلب منو از کار بندازه همون لحظه…

    و استاد شماهم تو فایل گربه چکمه پوش گفتید که تکبر و غرور در لحظه میتونه بلای جان ادم بشه! دقیقا همینو گفتید و چقدر درسته این حرف… یعنی زمان بر هم نیست، همون لحظه یقه ی ادمو میگیره… و برای من شد… و برای من شد…

    واقعا من خیلی تکبر و غرور دارم خیلی زیاد…

    و اینم بگم شاید خیلی عجیب و جالب باشه اتفاقا توی چند روز اخیر دنبال مدیتیشن بودم و اینکه چجوری اینکارو کنم و ذهنم رو ساکت کنم و اینکه چجوری صدای خدارو بشنوم و همش برام سوال بود چرا من صدای خدارو واضح نمیشنوم و چرا خدا با من صحبت نمیکنه و حداقل اگه صحبت میکنه چرا من نمیشنوم.. و استاد توی این فایل دقیقااااااا به این موضوع اشاره کردید و گفتید بهترین مدیتیشن اینه که به خودت بگی من هیچی نیستم و ذهن منم هیچی نیست و همه چی از سمت خداست و خدا کارارو انجام میده و گفتید ک اگه اینجوری باشیم خدا با ما صحبت میکنه و اگه اینجوری نباشیم خدا به ما الهام نمیکنه… استاد دقیقااااااااا همین مورد توی این چند روز برام رخ داد…. این چند روز رفته بودم سراغ صحبت های اشو در مورد مدیتیشن و سکوت ذهن و شنیدن صدای درون… دقیقااااا این فایل شما برای من حجت رو تموم کرد و گفت مدیتیشن اینه که اینهمه غرور و خودبینی رو بزاری کنار… خودبینی و دیدن شرایط خودت و فقط حساب کردن شرایط خودت بیچارت میکنه… استاد این فایل اصلا فقط جواب به من بود…

    و اینکه غرور و تکبر رو اصلا ربط نمیدادم به مدیتیشن و شنیدن صدای خدا… اصلا من هیچ جوره اینارو بهم ربط نمیدادم!!!

    واقعا خیلی اوقات خیلی اوقات حس کردم من جواب رو میدونم، من بلدم، ولی بعدش ثابت شد بمن که اتفاقا اصلا جواب رو نمیدونستی!! اتفاقا جواب چیزی بود که هرگز فکرش رو نمیکردی!!!

    وای استاد چقدر این منم منم کردن ها مانع شده برای من… چقدر این من میدونم ها مانع شده برای من…

    منی که در کلام نمیگم من میدونم! ولی در رفتارهام دقیقا دارم همینو میگم!

    یعنی به صورت کلامی ادعا نمیکنم، ولی رفتاری بینهایت ادعا و تکبر دارم… بینهایت

    در رفتار هرچی میشه میگم این راهشه باید اینجوری کرد ولی اصلا اینجوری نبود اکثر مواقع!

    استاد کامنتم طولانی شد، میخوام یک مثال دیگه هم بزنم که یادم نره…

    حدود دو هفته پیش میخواستم اینترنت ثابت خونه رو عوض کنم، یعنی از شرکت قبلی جمع کنم و از یه شرکت دیگه بگیرم… از شرکت جدید که گرفتم وقتی اینترنت دایر شد، دیدم که دستگاه هر چند دقیقه چراغ اینترنتش خاموش میشه و قطع میشه و بعد چند دقیقه دوباره روشن میشه و همینطور ادامه داره…

    زنگ زدم به شرکته و توضیح دادم و اونم چک کرد دید اره قطع و وصل زیاد داره و بمن گفت که از سمت ما نیست این مشکل، احتمالا مشکل از سمت شماست، و بمن چنتا راهکار داد و گفت اگه بازم درست نشد تماس بگیر که کارشناس حضوری بفرستیم.. منم اون راه کار هارو انجام دادم ولی بازم درست نشد…

    حالا این دستگاه adsl که دارم دکمه ی پاورش یک مشکلی داشت از قبل، ذهن من گفت دلیلش همینه، دلیلش اینه که دکمه ی پاورش اشکال داره و باید دستگاه رو عوض کنی… یعنی هررررکاری کرده بودم که درست بشه این اینترنت ولی نشده بود و شرکته هم گفته بود مشکل از اینجا نیست و ذهن خودبین من گفت پس همینه قطعا… و تو فکر این افتادم که دستگاه جدید بخرم…

    گفتم حالا یکی دو روز صبر کنم شاید درست بشه، اگه نشد بعد تصمیم میگریم چکار کنم…و تو ذهنم این بود که دلیلش دکمه ی پاوره…

    گذشت یکی دو روز و درست نشد… و من دیگه یقین داشتم دلیلش دکمه ی پاوره

    بعد یکی دو روز ساعت 8-9 صبح یه نفر زنگ زد که شما درخواست کارشناس حضوری کردید و من میخوام الان بیام… من خواب بودم و مادرم صحبت میکرد و بهش گفت نیا چون اصلا امادگی اومدنش رو نداشتیم در اون ساعت… مادرم بهش گفت نیا و اونم گفت یعنی شما کارشناس حضوری نمیخواین؟ و مادرم گفت نه نمیخوایم…

    در صورتی که من اصلا درخواست کارشناس حضوری نکرده بودم… یک ربع گذشت دیدم یکی داره زنگ خونه رو میزنه!

    استاد دیگه واقعا عصبانی شدم! از خواب هم بیدار شده بودم اول صبحی و میگفتم که اقا من اصلا نگفتم کسی بیاد، این اقا هم زنگ زد گفتیم که نیا! و اونم گفت باشه نمیام ولی یه ربع بعد پاشده اومده!!! واقعا خیلی عصبانی شدم و رفتم جلوی در و بهش گفتم که الان همه خوابن تو خونه و متاسفانه نمیتونم بگم بیاید تو خونه و اونم یه لبخند زد و گفت اصلا توی خونه نمیام و از بیرون خط تلفن رو چک میکنم… (این از این که من فکر میکردم میخواد بیاد توی خونه! پیشبینی اشتباه!)

    شروع کرد چک کردن و با خودش هم یک دستگاه اورد و گذاشت و چک کرد و بمن گفت ببین این اصلا قطع و وصل نمیشه… منم گفتم که والا چندین روزه قطع و وصل میشه… و بمن گفت چرا با فلان شماره تماس نگرفتی، و چرا ثبت شکایت کردی؟ منم گفتم والا من اصلا درخواست کارشناس نکردم ولی اون گفت تو نه تنها درخواست کارشناس کردی حتی ثبت شکایت هم کردی…

    خلاصه چیزی نگفتم و نیم ساعت منتظر موند و هی با مرکز تماس میگرفت و میگفت شرایط این خط رو بررسی کن و بمن گفت که ببین من نیم ساعته اینجام و این چراغ اینترنت ثابته و قطع نشده، احتمالا از توی خونه هست و احتمالا باید ازونجا باشه ایراد و گفت که توی خونه به ما ربطی نداره…

    و میخواست که از مرکز شرایط خط رو استعلام بگیره و توی کاغذ ثبت کنه و از من امضا بگیره، یهو پشت تلفن همکارش بهش گفت یک ایرادی فقط توی پروفایل این خط هست که باید چند دقیقه صبر کنی تا رفعش کنم! اونکار هم انجام شد و این اقا رفت و از اون به بعد کلا مشکل قطع و وصل شدم دائم حل شد!

    در صورتی که من باااااااااور نمیکردم این مشکل حل شده! یعنی هیچ جوره من تو کتم نمیرفت که درست شده!

    و مطمئن بودم که مشکل چیز دیگه ایه!

    ولی خدا هدایت کرد اونم به شکل بسیار عجیب! من اصلا درخواست کارشناس حضوری نکرده بودم! بعد اون روز صبح یارو زنگ زد گفت دارم میام بهش گفتیم نیا الان و اونم گفت باشه نمیام ولی یه ربع بعدش اومد!!

    به صورت خیلی معجزه وار خدا هدایت کرد و مشکل حل شد و من واقعا مبهوت شده بودم…

    میگفتم خدایا من چقدر مقاومت داشتم و فکر میکردم مشکل از خود دستگاهه و نمیزاشتم که طرف بیاد!!!

    ولی تو هدایت کردی و بمن ثاااااااابت کردی که من هیچی نمیدونم و من هیچی نیستم و واقعا عقل من نمیرسه… واقعا عقل من نمیرسه…

    و تو هدایت کردی و من چقدر میخواستم نزارم اون یارو بیاد ولی اومد…خدا بهم نشون داد که خیلی اوقات شرایط به سمتی پیش میره که تو یقین داری که اشتباه داره پیش میره! ولی کاملا داره درست پیش میره اما تو نمیفهمی و تو درک نداری و تو باید تسلیم باشی، تو همیشه تعیین میکنی چی درسته چی غلطه و اگه شرایط چجوری پیش بره خوبه و چجوری پیش بره بده! اما کاملا در اشتباهی تو… تو نمیبینی خیلی چیزارو، خیلی چیزارو نمیدونی، عقلت کفاف نمیده…

    استاد واقعا بینهایت برای من تلنگر شدیدی بود… خیلی زیاد… اصلا تو کتم نمیرفت این موضوع… و مطمئن بودم که شرایط داره اشتباه پیش میره و عصبانی هم بودم که چه وضعشه!

    کامنتم خیلی طولانی شد

    استاد واقعا نیازه که همیشه روی این موضوع توحید کار کنم و بدونم توحید فقط این نیست که روی مردم حساب نکنی، بلکه اینم هست که روی خودتم حساب نکنی و بلکه اینم هست که شرایط رو برای خودت تحیلیل نکنی و با ذهن کوته بینت نسنجی همه چیو و خودتو دانا فرض نکنی!

    و اینکه واقعا درک توحید خیلی نیاز به کار کردن داره و نیاز داره خدا هدایت کنه…

    فکر نکنم که من همه چیو بلدم، نه من هیچی بلد نیستم، درکم درست نیست… درک درست و بلد بودن رو فقط خدا میدونی و میگه بهت… به تنهایی همه ی تیرهات خطا میره….

    اگه تسلیم باشی و خدارو لحاظ کنی میتونی تیر بندازی و تیرت به هدف بخوره…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای:
  3. -
    هدا حیدری گفته:
    مدت عضویت: 1079 روز

    بنام خداوندی که هرچه دارم از آن اوست

    سلام ودرود خدمت استاد عزیز دلم و خانم شایسه فوق العاده

    امروز تا چشمانم باز کردم یک جور که حتی الان یادم نمیاد چطوری هدایت شدم به سایت تا وارد شدم چهره دلنشین استاد عزیزمو دیدم گفتم عه فایل جدید با ذوق زدم رو فایل و دانلود کردم و گفتم حتما امروز بشنومش .

    امروز یک سری جریانات داشت که بظاهر ناجالب بود و باعث شد باتوجه به مواردی که ازچند وقت اخیر پیش اومد دیگه اون تضاد مهرشو زد تو مغزم اولش واکنشم خیلی تند بود هرچند من با این جریان همیشه سرکله میزنم ولی هیچوقت بدید اینکه این تضاده و در ادامه قراره متوجه خواسته ات بشی ، بعد از شنیدن فایل استاد قشنگ همونطور که خودشونم زیبا فرمودند امروز واقعااااا تمام حرف هاشون برای من بود تک تک کلماتشون جوری بود که انگار خدا دست استاد گرفته گفته بیا این کلمات رو به این دختر بگو براش بازگو کن(بعد از شنیدن فایل درک کردم دلیل هدایتم به این فایل رو) که متوجه بشه که هدا ببین این حال بدت این جریان به ظاهر ناجالب تضاده ، و در دل اون تضاد خواسته توئه بفهمش درکش کن و با عشق درخواست کن بگو خواسته ات اینه که من رو به یک محیط زیباتر آرامش بیشتر آزادی بیشتر مملو از عشق، جایی که من راحت صب بیدار بشم صورتم بشورم و بلوز شلوار راحت بپوشم و برم بدوم(عاشق دویدنم) بدون فکر به اینکه وای ملت چپ نگاه میکنن خانوادت چی میکن ، بقیه تعجب کنن از اینکه یه دختر درحال دویدنه اونم با تیپ راحتی و …. جای باشه سر سبز ساعتها با عشق بدوم و لذت ببر و افرادی که وقتی کنارشون باشم نگم دارم تایمم رو هدر میدم بلکه انقدر از زیبایی ثروت فراوانی سلامتی صحبت کنیم من با عشق در مکالمه شرکت کنم با عشق بشینم چایمو بخورم بدون اینکه ارپاد در گوشم باشه که نکنه چرت پرت بگن ورودی نا مناسب دریافت کنم یا نکنه از کمبود ، فقر یا بیماری صحبت بشه و حالم بد کنه ، جایی که افراد به رفت آمدم به پوششم به شخصیتم به هدا بودنم گیر ندن و در یک کلمه آزادی سرشار از آرامش .

    و زیباترین موردی که اشکم رو در اورد واقعا اون شدت اعتمادی که استاد به خداش داره بخدا که ستودنیه یعنی من همیشه هرفایلی که میشنیدم و مثال های بدون رد خور استاد برای اون بحث ها میکرد میگفتم یعنی استاد چطور این همه مثال اینجورییی قشنگ میزنه، الان فهمیدم که اون همه اتفاقای که میفته هدایت خداست و البته اون اعتماد و عشقی که استاد به خدا داره که انقدر راحت و زیبا دریافت میکنه هدایت ها رو و جوری برای مخاطب بیان میکنه که الله اکبر، این فایل قدرت و ایمان فوق العاده بهم داد استاد سپاس گذارم برای این همه زیبا صحبت کردن آرامش و طمئنیه که در صحبتهاتون وجود داره باورتون نمیشه من خیلی تند صحبت میکنم اما انقدر فایل های شما رو گوش داد انقدر لذت بردم از لحن و بیانتون که جدیدا هرکسی من قدیمم رو میشناسه متوجه این آروم تر شدنم میشه ، معجزه، اگر بخوام تعریفش کنم میگم وجودتون در زندگی من معجزه است.

    تمرین

    هروقت من بدون تقلا بدون مقاومت به خدا سپردم و هدایت خواستم به زیباترین نحو ممکن پاسخم داد جوری که انقدر با عشق بود و انقدر راحت و جوری شد که انگار یک اتفاق روز مره بود ولی من آگاه بودم دیدم این عشق خدا رو این پاسخ به ایمانم رو نمیدونید چقدر زیبا بود الان تک تک لحظاتی که ترس داشتم ولی گفتم خدا درستش میکنه خدا درها رو باز میکنه هرچند در بسته نبود اون مغز من بود که دربسته میدید.

    قسمت اخر تمرین

    من کلا آدم مغروری نیستم همیشه سعی کردم مهربون باشم ، متواضع باشم در برخورد هام ، و از وقتی با شما آشنا شدم قبلش جوری دیگه دیدم نسبت به خدای که قبلا در کتاب ها و مدرسه ها و خانواده و شهرمون میدم یه شعر فک میکنم جلسه سه عزت نفس استاد سرودند شعر خانه خدا از قیصر امین پور ، قشنگ دیدم نسبت به خدای قبل از استاد عباسمنش و بعد از استاد عباسمنش رو توصیف میکنه، بعد از خدای که باهام آشنا کردین ،دیگه ترسناک نبود شد یه خدای که میشه همه چی بهش بگم بدون اینکه بترسم میتونم هرچیزی که دوست دارم ازش بخوام بدون اینکه بگم حرامه یا حلاله واز جهنمش بترسم قشنگ خودم باشم جلوش خود واقعیم بدون هیچ پرده ای.

    بحث خشوع در برابر خدا من هیچوقت به این بعد نگاه نکردم همیشه برای داشته هام سپاس گذار بودم و هستم و همیشه سعی کردم متواضع باشم ، نمیگم مواردی از این قبل نبود نه ولی من دقت نکردم چون هیچوقت به این بعد قضیه نگاه نکردم به اینکه همه چیزمون از آن خداس وقتی اینو شنیدم گفتم خب منطقیه ما وجودمون هم از آن خداس چون از روحش در وجودمون دمیده و ما رو فرستاد این جهان که لذت ببریم از این سفر و برگردیم پیشش جایگاه ابدیمون با این دیدگاه کاملا منطقی به نظر میاد که هر چه در این سفر تجربه کردیم هرچه بدست اوردیم همه همه از آن اوست.

    سپاس گذارم از استادم برای تک تک اعتمادی که به هدایت های الله داشتین و این هدایت ها سایت عباسمنش دات کام بشه،و ملجاء آرامش حس خوب و آرزوهام باشه . استاد نمیدونم چقدر بهتون گفتن ولی من عاشقتونم به اندازه تک تک امید های که تو دونه دونه صحبتهاتون هست و تک تک انرژی و قدرت و ایمانی که بهم دادین به اندازه همه بهبود هایم عاشقتونم .

    در پناه الله همیشه سر حال در انرژی و سلامت باشید .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای:
  4. -
    زری گفته:
    مدت عضویت: 2340 روز

    هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر

    آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم

    هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر

    رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر

    بنام خدای هدایتگرم

    امشب که مجدد دوره 12 قدم را تو برنامه ام گذاشتم که شروع کنم، توی چکاپ فرکانسی خودمو سنجیدم که چه تغییراتی از پارسال داشتم. درآمدی که 2 برابر شده، آرامشی که به دست آوردم، نگاه و طرز فکری که مثل اطرافیان نیست و کلی آگاهتر و هوشمند تر شده، توانایی که برای حل مسائلم پیدا کردم،

    توانایی که بدست آوردم و به نقطه ای رسیدم که میخام خودم رو خالق زندگی خودم بدونم و قدرت را دارم از افکار منفی و بازدارنده ای که تو سرم می‌چرخید و تا همین یکماه پیش قدرت را به اطرافیانم میداد بگیرم، درست در همین شب، فایلی روی سایت اومد که نقش خدا را توی زندگیت چقدر میدونی؟

    حواست به خدا هست؟؟ حواست هست که نباید مغرور بشی به منم منم نیفتی؟؟

    توی لحظاتی که دارم گاری شکسته و پر از وابستگی مو رها میکنم خدا اومد روی شونه ام زد که حواست هست باید از من کمک بخای. توی تموم لحظات باید بیاد من باشی. من تنها یار و یاور تم…..

    خدا می‌دونه استاد که با کمک صحبت های شما توی لحظاتی که میام نقشی به خودم بدم و بگم پدر مادرم بدون من…… همون لحظه صحبتاتون توی گوشم زنگ میخوره که خدا مسئول و وکیل همه بنده هاشه…. تا وقتی خدا هست من کی ام… با صحبت های شما دارم طناب محکم و باطل وابستگی هامو میبرم… دلبستگی هامو نه، وابستگی های غلطی که بال پروازمو بسته. میخام برم و خودم رو محک بزنم که چند مرده حلاجم و ایمانم را در عمل نشون بدم.

    خدایا هدایتم کن. خدایا حالا که تلنگر زدی بهم که حواسم باشه که تو خدایی و من عبد توام هدایتم کن که در تمام لحظات یادم باشه که هر چه دارم از تو دارم.

    خدایا تو منو هدایت کردی تو منو به این مسیر آوردی، خدایا میخام فقط و فقط تو را بپرستم میخام بنده ی توحیدی تو باشم . خدایا منو به درک و فهم آیات قرآن برسون…..

    خدا را شاکرم که توی تمام لحظات هدایتگره بند هاشه. به امید اینکه توی تموم لحظات بینا و شنوا و هوشیار باشم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
  5. -
    مرتضا استیری گفته:
    مدت عضویت: 3116 روز

    سلام ، من گرگان هستم

    – عه تو که پریشب میخواستی بری شیراز..

    + آره ولی تو راه ترمینال که بودم گفتم خدایا به هر طرف هل دادی میرم ، کاملاً آماده ی دریافت هدایت

    – رسیدم ترمینال مشهد ، هیچ اتوبوسی نداشت ، بعد اون مسئولش یجوری َم نگاه کرد که(چرا ساعت 10وچل دقیقه ی شب از من شیراز میخای!)

    + آقا مام ریلععکس اومدیم نشستیم رو صندلیا ..‌.

    به خدا گفتم خدایا من آدمه برگشت نیستم ، اصن میل ندارم نمیتونم برگردم .

    آخه خودش قطعیش کرده بود ، خود پروردگار عالم ، دیشبش یهو شدیداً دلم خواست برم ،،، زدم رو استخاره اتومات قرآن گوشیم ، و خووب زل زدم به آیات …

    53 عنکبوت ..

    54 ..

    55 ..

    و 56 : یا عبادی الذین آمنو ، ان ارضی واسعه ، فَاِیّای فاعبدون

    حالا چارصد بار از این آیه رد شده بودما ..

    یه بار نشده بود از خودم بپرسم ، چه ربطی داره وسعت زمین ، و توحید (ایای فاعبدون)

    اما خیییلی مهمه و نجات آوره (کنار هم بودنشون)

    وقتی در مکان فعلی ات نشد توحید داشته باشی ، وقت مهاجرت است . و حالا که زمین من واسعه است «پس» فقط مرا بپرستید . چون اگه زمین واسعه نبود یا من در استان های دیگر نبودم . شما میتونستین بگین توحید امکان ناپذیر بود . اما همیشه منو دارین . حالا راه بیفت .

    رو صندلیای انتظار نشسته بودم

    یکی از پشت شیشه ها داد زد گرگان گرگان

    … گفتم بععله خودشه ، اینم هُل الهی . (هل مقدس) (holy hol)

    فقط یلحظه موقع ثبت بلیط وایستادم گفتم خدایا یه ریز پیامه دیگه َم بده ، قشنگ کامل بهم یقین بده . یه هل دیگه که قطعی کنه رفتن رو ..

    »»»عه بالای گوشیو :: 10:42 / 24 (بهمن)

    (حالا الان که دارم کامنت میزارم هم 14و24ـهالله اکبر)

    به به ،، آقا دریافت شد .

    بلیطو گرفتیم رفتیم نشستیم

    نور پردازی ها ، آدما ، رنگا ، همه رنگایی بودن که من ازشون مفاهیم لازم رو دریافت میکنم .

    در و دیوار ، تایمهای توقف ، همه بر اساس مکانیزم بدن من ، حوصله ی من ، و عااالی بود همه چی.

    زمان مناسب رسیدم ، و الان جایی هستم که امکان نداشت باشم . رفاهی ورای تصور . برکتی بیش از انتظار (هر صدهزارتومنم 3 ملیونه بجان خودم)

    خب ، حالا گرگان قراره 27 بهمن بارون بیاد …

    پس خداوند چه زمانی خونه رو برام قطعی میکنه ؟ آفرین ظهر بیست و ششم .

    از همون اول پروژه فقط خوش گذرونی بود و اجازه داده به پروردگار که میزبانی کنه . میدونستم پروردگار کارا رو انجام میده (یجا نگران شدم ولی خدا نزاشت کاری که میخام از رو نگرانی انجام بدم رو عملی کنم… ما رمیت اذ رمیت یعنی خودِ ایمان و یقینت هم از من است)

    با یه عدد مسخره یه جای خفن گرفتم ، نت ، دوستای خفن ، و محیط به شکلیه که میتونم با تمرکز روی محتوای محصول آموزشیم کار کنم .

    حتی صبح امروز که اولین بارون بود ، خیلی لاکچری تو محله راه افتادم پیاده روی و دنبال کافه میگشتم.

    وارد کوچه ای که یه آقائه گرمکن قرمز پوشیده بود نشدم.

    کوچه ی بعدی وارد شدم یه آقائه گرمکن سبز پوشیده بود (دیگه خودتون متوجه شدین چطور حق دارم با 14000 تا کامنت ، زندگیمو ثانیه به ثانیه شرح بدم که چیجور خدا پیوسته داره به ما میگه چیکار کنیم)

    آقا هیچی ،، رفتیم سمت راست وارد اون کوچه شدیمو ، بعد باز به جهت راست رفتم (-راه دور شد ، خب از همون آقا قرمزه میرفتی میخوردی به همینجا دیگه)

    خیلی رها و در لذت یه کافه پیدا کردم . نشستم . 3 دقیقه بعدش یه دوستی داشت بهم آدرس یه محفل رو میداد..

    آره دیر باید میرسیدی تا اون تو مافه باشه چون دیشبش تو دفترت نوشته بودی خدایا دلم واسه اون محفلا تنگ شده .

    استاد تاریخ ایران رو تغییر دادید . مولای ما شما رو شایسته ی انتقال نور به مخلوقات دید . بالای بهشت همو ببینیم ایشالا . چقد زندگی خوش میگذره .

    دوستان پریقین حرکت کنید ، داااائم رو باورا کار کنید . سعادت و راحتی ، طبیعی ترین وضعیته . برای همه .

    منور باشید . استیریکس

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای:
  6. -
    مهسا گفته:
    مدت عضویت: 1408 روز

    به نام خدای مهربان

    خدایا هر آنچه دارم از آن توست

    سلام به استاد عزیز و خانم شایسته، استاد بی نهایت سپاسگزارم به خاطر این فایل که زمان گذاشتید و با عشق برا ما آماده کردید

    استاد دقیقا هرچی تو فایل گفتید به تمام معنا حق بود

    من چند روز پیش یا چند هفته پیش داشتم میگفتم خدایا چی میشه استاد فایل توحید عملی بزاره و امروز که اومدم سایت و دیدم فایل توحیدی گذاشتید واقعا ذوق کردم و خوشحال شدم و بی نهایت از خداوند سپاسگزارم که داره کارارو برا ما انجام میده.

    واقعا نمیدونم چجوری باید از خدا و از شما به خاطر این سایت توحیدی تشکر کنم استاد از وقتی فایلهای توحیدیتون گوش دادم واقعا رابطم با خدا بیشتر شده بیشتر ب خدا فک میکنم و بیشتر تو همه کارام خدارو میبینم و دارم سعی میکنم روز به روز فقط به خدا وابسته بشم و در تمام زمینه ها خدارو تو زندگیم ببینم

    و استاد دقیقا خدا فقط به ما خیر میرسونه و هر شری که ب ما میرسه از سمت خودمونه و من خودم چندتا مثال دارم که چه چیزایی از خدا خواستم و به بهترین شکل به دستم رسید

    خدایا واقعا سپاسگزارم به خاطر این همه نعمت و این سایت و استاد و از همه مهم تر که منو هدایت کردی به این سایت اونم تو این سن کم ک از 99 درصد جامع کلا متفاوتم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
  7. -
    فرنگیس محمدی گفته:
    مدت عضویت: 2950 روز

    سلام

    این دومین کامنتی که برای این محتوای ارزشمند می‌نویسم

    متوجه شدم که در درون این اظهار خاشع بودن و بندگی کردن و احساس ناتوانی در برابر توانمندی خداوند برای من، در لایه های زیرین اتفاقا یه غرور و منبتی خانه کرده و چه خوب که متوجه شدم ،که نوشتنش اینجا برام سخته اما برا اینکه به حرف ذهنم گوش نداده باشم واینکه شاید کسی هم این شرک پنهان رو داشته و مثل من متوجه اش نباشه وآگاهی کسب که می‌نویسم

    یک چند وقته که کارهام کمی کند پیش میره و احساسم سینوسیه ،باخودم فکر می‌کردم چرا اینجوریه من که هر روز به روال قبل محصولات و فایلها رو گوش میدم ،دلیلش چیه خب برمیگردیم به چند وقت قبل :

    از اونجایی که قبلاً خیلی شدیدتر مصمم بودم که همسرم رو در این مسیر بیارم ،وسط یه سر رسیدو باز کردم و تاریخ زدم و تعهد دادم که تا چند ماه بعد همین موقع ببینم تو چه شرایطی هستم و امضا کردم، همسرم هم نوشت و امضا کرد و گفتیم هرکس مسیر خودش رو میره و بعد نتایج رو مقایسه می‌کنیم

    چند وقت پیش ، خیلی اتفاقی اون سر رسید رو که اصلاً نمی‌دونستم همون سررسیدی که توش نوشتم و یادم نبود که حتی چنین چیزی نوشتیم ،رو برداشتم و دقیقاً همون جایی که قبلاً نشسته بودیم به همون صفحه برخوردم و تقریباً 9 ماه از اون زمان گذشته بود ،

    خب ،نتایج کاملاً گواه بود و همسرم اقرار کرد که پیشرفت تو اصلاً قابل مقایسه با من نیست و من پس رفت داشتم و چند ماهه به کسادی بازار برخوردم و تو خوب پول ساختی و..فلان

    من از بعد از اون قضیه به خودم مغرور شدم که آفرین فرانگیس ،خیلی خوب پیش میری

    دیدی از همسرت جلو زدی حالا بذار اصلا فایلا رو گوش نده، دیدی چی همه نتیجه گرفتی،افرین به اراده وپشتکار ت

    ..

    آره، من فکر کردم همه نتایج خودم گرفتم ،فایلا رو خودم با اراده خودم گوش کردم خودم پا رو ترسام گذاشتم و جسارت نشون دادمو ،قطعاً در باطن هم خدا را شکر می‌کردم و اعتبار همه این‌ها رو به خدا می‌دادم و کلی هم سپاسگزار بودم ، اما در مقایسه با همسرم و رفتار با هاش ریشه های حس غرور گهگاه دیده میشد

    چند بار بهش گفتم تو انگار آسون شدی برای سختی‌ها، پول سواره و تو پیاده‌ای

    خیلی اعتراف تلخ و سختی ه همش هم ریشه در وابستگی،دلسوزی ، در اصلاح دیگران، ریشه در نشان دادن راه آسون به دیگران داره یعنی همان قدر که همسرم اعتراف کرد برای من کافی نبود و چند بار از نتایج مالی و کاری تا وقت آزادم.. بهش گوشزد کردم

    من اشتباه کردم یعنی اصلاً متوجه نبودم که حتی این اراده فایل گوش دادن و عملگرا بودن رو هم خدا به من داده

    ولی متوجه بودم که خدا کارهام رو بعد قدم برداشتن آسون کرد،خدا هدایت های لازم رو در زمان مناسب بهم رسوند ،خدا منو هدایت کرده به این مسیر ،یعنی در این بخش حضور خدا رو پر رنگ تر می‌دیدم ،« چقدر خوشحالم که متوجه شدم»

    خدایا منو ببخش که بنده ات رو‌حقیر می‌دیدم و خودم رو بزرگ ،خدایا من هیچ ام ،از اول عدم بودم تو به من شکل دادی و فرصت حیاط ،و اراده و توان ادامه دادن ،من درخواست هدایت کردم اما تو اجابت کردی و هدآیتم کردی به مسیر آسونی

    من از یادگیری این مسیر سرسبز که سوت زنان میرفتم مغرور شده بودم

    واقعا شرک بسیار بسیار شبیه همون مورچه سیاه در دل تاریکی شب بر روی سنگ سیاهه ،خیلی باید دقت کنیم و با تضادها و درجا زدن‌ها و فایل‌های آگاهی بخش و البته تفکر در رفتار مون شاید بتونیم ریشه هه ای این رفتار ناشایست رو در درونمون ببینم

    سپاس

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای:
  8. -
    فاطمه ولمزیاری گفته:
    مدت عضویت: 1866 روز

    سلام استاد جان توحیدی من

    خداروشکر که در زمانه ای هستم که استادی مثل شما به من توحید رو فهموند

    چقدر خوشحال میشم وقتی فایل های توحید عملی رو میبینم خدا می‌دونه

    دوروزه دارم به این مطلب فکر میکنم که کجا توحیدی عمل کردم و نتیجه باز شدن درهای توسط خدای مهربانم بوده و کجاها شرک ورزیدم و چوبش رو هم خوردم….

    از اونجایی که همه ی مثال های من به بچه هام برمیگرده بهتر دیدم این مورد رو هم از این داستان بچه هام بگم️

    زمانی که بچه ی اولم رو باردار شدم ،زندگیم در تمام جنبه ها متشنج بود و هیچ رنگ و بویی از توحید توی زندگیم وجود نداشت و همش چشمم به فلان دکتر و فلان بیمارستان بود که اگه الان تو فلان بیمارستان و توسط فلان دکتر عمل نشم قراره یه اتفاق وحشتناک رخ بده و طبق قوانین ثابت جهان با احساس بد اتفاقا بدتری رو وارد زندگیم میکردم از تصادف وحشتناک تا اخراج و بی پولی بگیر تا روابط به شدت متشنج با همسرم و اطرافیان که لحظه به لحظه ی بارداری رو برای من استرس زا و تلخ کرده بود…اون روزا خودم رو سخت کرده بودم برای سختی ها و با اصرار به اینکه حتما فلان بیمارستان خصوصی توسط فلان دکتر باید عمل شم خودمون رو زیر بار قرض و بدهکاری بردیم و مادرشدن من عجین شده بود با احساس بدبختی و سرافکندگی و بی عرضگی و تمام احساسات بد جهان….اما یکم که با فایل های شما آشنا شدم و جسته و گریخته شروع کردم به تغییر افکارم اوضاع موقع بارداری دومم کمی بهتر از قبل شد، اما نه خیلی هنوز همون سخت بودن برای سختی ها بود و یاد نگرفته بودم خودم رو به خدا بسپرم خودش ردیف می‌کنه و همش اصرار داشتم که خودم می‌دونم باید چیکار کنم حتی تاریخ زایمان رفتم خودم مشخص کردم در صورتی که کوچکترین نشانه از اینکه اون بچه بخواد به دنیا بیاد نبود و من خودم رفتم عمل سزارین انجام دادم و چقدر سخت گذشت ماه اول به دنیا اومدن پسرم چون یاد نگرفته بودم آرام و صبور باشم و از مسیر لذت ببرم و خدا خودش همه پلن هارو میچینه و چقدر هم خوب میچینه…اما داستان بارداری سومم زمین تا آسمون فرق داشت با دوتای اول …دیگه بعد از سه سال بی وقفه با شما بودن و گوش کردن به حرفها و آموزش های شما و از وقتی که سعی کردم نگاهم رو از اطرافیان و از فلان دکتر متخصص و فلان بیمارستان خوب بردارم و چشم دلم رو بدوزم به الهامات خدا ورق برگشت کلا ،چنان بارداری راحت و امنی داشتم و چنان لذتی بردم از تک تک روزهاش که اندازه نداره ،همون اوایل بارداری یک بار رفتم دکتر که تایید کنه باردارم و بعدش طبق یک الهامی که بهم گفته شد این باب شدن اینکه حتما باید بیست روز یکبار بری دکتر چک کنه ماهی یه سونو بدی هر روز دکتر باشی هیچی به جز استرس برات نداره بشین خونه و خودت و بچه ات رو بسپر به خدا خودش بزرگترین نگهدارنده هاست اگر قرار باشه بچه سالم باشه و به دنیا بیاد خودش این کارو می‌کنه و اگر هم قرار باشه هر اتفاقی براتون بیفته بازم خیری توش هست و از سمت خداست و من توی کل نه ماه بارداریم فقط یک بار اولین ماه و یک بار آخرین ماه رفتم دکتر که اونم آنقدر دکتر بهم استرس داد که پشیمون شدم از مراجعه …اما من که بیخیال از همه کس و همه جا فقط خودم و به دستای خدا سپرده بودم یک روز صبح پاییزی قشنگ با یک رویای صادقه خدا بهم گفت همین امروز پاشو برو بیمارستان ،من گفتم نامه بستری از هیچ دکتری ندارم نمیتونم برم ،خودش بهم گفت تو پاشو برو بیمارستان نامه نمی‌خواد فقط برو ، صبح زود با بچه ها و همسرم راهی بیمارستان به سمت رشت شدیم که وقت زایمان بگیریم و همونجا که منو معاینه کردن گفتن خانوووووم تو چقدر ریلکسی بچه باید همین الان به دنیا بیاد پاشو برو بستری ،ذهنم داشت شلوغش میکرد که نه نمی‌خواد تو ساک بچه رو نیاوردی،همراه خانوم نداری بعد از زایمان پیشت بمونه و بچه ها چی میشن هیچکی هنوز نیومده پیششون بمونه و از این حرفا اما دلم گفت برو که خدا هواتو داره خدا شاهده در عرض یک ساعت در حالی که فقط خدا و بچه هام و همسرم باهام بودن رفتم عمل شدم و پسرم رو به دنیا آوردم که اگر نمی‌رفتم و اون رویا رو جدی نمی‌گرفتم حتما عواقب بدی در انتظام بود و از اون طرف هم بچه هام پیش همسرم بودن و کلی دوست تو بیمارستان پیدا کرده بودن و کلی خدا هواشونو داشت…. هرکسی سزارین کرده می‌دونه بعد از اینکه اثر بیهوشی و بی حسی از بدن می‌ره چه دردی می‌کشه مادر اما من مدام میگفتم تو میتونی فاطمه خدا با توعه و همش جملات تاکیدی که آرومم میکرد و میگفتم و جالبه اون درد شدید به طرز عجیبی برام قابل تحمل بود و خدا هیچوقت تنهام نگذاشت و پلن هارو چیده بود چون تا حدود شش ساعت بعد از عمل که مادرم تونست خودشو از کرج برسونه پیشم بچم تو بخش مراقبت های ویژه بود و شش ساعت خیلیه چون نوزاد رو همزمان میارن پیش مادرش اما کار منو خدا داشت پیش میبرد و هیچ وقت هم هیچ دکتر و پرستاری نگفت چرا بچم شش ساعت اونجا بود چون همه چیزش عالی و نرمال بود ولی من خودم میدونستم چون خدا داره کارمو پیش می‌بره اگر هم زمان با من میومد تو اتاق پرستاری که من حتی نمی‌تونستم تکون بخورم و بهش شیر بدم چه برسه به عوض کردن پوشک و …. هم زمان که مادرم رسید دیدم یک ساک خوشگل از لباس بچگونه و تمام احتیاجات نوزاد و یه پتوی خوشگل همراهش آورده و جالبه که من هیچ چیزی حتی یک چوب کبریت تهیه نکرده بودم برای بچه اما مادرم خودش از چند وقت قبل همه چیزو بدون اینکه به من بگه آماده کرده بود و همزمان که مادرم از رسید بیمارستان گفتن همراه ولمزیاری بیاد به بچه لباس بپوشونه …و و جالبه همه اون بیمارستان رو به اسم کشتارگاه میشناسن، ولی من از همون اول به خودم گفتم این نظر بقیه هست من مدارم و فرکانسم فرق داره و من توکلم به خدا هست پس کارام عالی پیش میره و اون کارای منو پیش می‌بره و همینطور هم شد و من زیر دست بهترین دکتر شهر جراحی شدم و چه عمل خوبی بود با اینکه همه منو از سزارین سوم میترسوندن ولی من ته قلبم امیدم به خدا بود و هیچ مشکلی برام پیش نیومد و در یک بیمارستان دولتی با بهترین و پرستاران و دکترا عمل شدم بدون اینکه حتی بشناسمشون یا مثل دفعه های قبل تحقیق کرده باشم راجع بهشون حتی با اینکه بیمه ی خاصی هم نبودیم از مبلغ نه میلیون تومان زایمان فقط سی هزارتومان پرداخت کردیم و مرد صندوق دار فقط گفته بود شامل تخفیف شدید حتی نفهمیدیم چرا …هنوزم که یاد این تجربه میفتم اشک تو چشمام جمع میشه و خوشحال میشم که اون صبح روز جهانی کودک حرف خدا رو گوش کردم و رفتم بیمارستان…

    پروردگار بزرگ من بدون اجازه تو هیچ برگی از درخت نمیفته پایین پس من کی باشم که بخوام نگران یک روز بعدم یا حتی یک لحظه ی بعدم باشم یا بخوام برای فلان دست‌آوردم مغرور بشم که من کردم معلومه که همه کارهای زندگی منو تو پیش می‌بری حتی همین بچه ها رو هم من از خودم نمی‌دونم فقط به چشم مهمان بهشون نگاه میکنم که چند صباحی امانت داریشونو سپردی ه من و بعدش قراره هرکدوم برن سراغ مسیر خودشون و من نباید به خاطر وجودشون مغرور بشم ، تنها کاری که باید بکنم اینه که خودم رو به دستان قدرتمند و مهربانت بسپرم و بندگی تو بکنم و تو هم کارامو پیش ببری اونم به آسان ترین و شیرین ترین شکل ممکن..

    استاد عزیزم چقدر اشک های که پایان این فایل ریختم رو دوست داشتم چقدر سبک شدم چقدر روحم جلا پیدا کرد از صمیم قلب از شما سپاسگزارم که توحید رو نشون من دادید امیدوارم هرکجا هستید سلامت باشید در پناه خدا.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
  9. -
    سپیده منصوری گفته:
    مدت عضویت: 1285 روز

    به نام یگانه قدرت جهان هستی

    عرض ادب و احترام دارم خدمت استاد عزیزم،مریم جان شایسته و دوستان خداجویم

    استاد امروز من با شنیدن این فایل، از یک گیجی بیرون اومدم..دقیقا این فایل مناسب این روزهای من بود.. به راستی که خداوند به واسطه این پیامها و آگاهی ها هم شما را هدایت میکند و پاسخ شما را میدهد و هم در بهترین زمان پاسخ ما را میدهد و ما را هدایت میکند که وارد سایت بشیم و بی منت مِی مست بشیم از شراب آگاهی حق

    استاد عزیزم منتظر فایل 4 از سری فایلهای ذهنیت قدرتمند کننده در برابر ذهنیت محدود کننده بودم که با فایل توحید عملی 10 مواجه شدم..

    فهمیدم ی خبرایی شده که برنامه عوض شده..و حتما که هدایت الله است و بس…

    دیروز بعد از گوش دادن به فایل قران را باز کردم تا بخش مربوط را بخوانم..دقیقا با آیاتی رو به رو شدم که مهر تاییدی بود بر این فایل الهی

    159» فَبِما رَحْمَهٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ‌

    (اى رسول ما!) پس به خاطر رحمتى از جانب خدا (که شامل حال تو شده،) با مردم مهربان گشته‌اى و اگر خشن و سنگدل بودى، (مردم) از دور تو پراکنده مى‌شدند.

    پس از (تقصیر) آنان درگذر و براى آنها طلب آمرزش کن و در امور با آنان مشورت نما، پس هنگامى که تصمیم گرفتى، (قاطع باش و) بر خداوند توکّل کن.

    براستى که خداوند توکّل کنندگان رادوست مى‌دارد.

    _

    تاکید دارد به پیامبر که اگر زبان تو نرم است ،رحمتی است از سوی خداوند و اگر این رحمت نبود و تو سنگدل و خشن بودی مردم از دور تو پراکنده می شدند..حتی اختیار واژه به واژه من در دستان خداوندی است که مدیریت جهانی به این منظمی را به عهده دارد..

    به خداوند توکل کن که خداوند توکل کنندگان را دوست دارد..با هر کس می خواهی مشورت بکن ولی در نهایت هدایت در دستان من است که به همه امور اگاه هستم.

    _

    دل

    «160» إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلا غالِبَ لَکُمْ وَ إِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَ عَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ‌

    اگر خداوند شما را یارى کند، هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد و اگر شما را خوار کند، پس چه کسى است که بعد از آن بتواند شما را یارى کند؟

    (بنابراین) مؤمنان فقط باید بر خداوند توکّل کنند.

    این ایه حجت را بر مومنان تمام میکند..بر مومنااااااان،،بر کسانیکه به غیب ایمان دارند و تنها خدا را می پرستند و تنها از او یاری می جویند..

    مومن،پرهیزگار،متقی و متوکل و…… همه و همه چنان محافظ و بادیگاردی دارند که هیچکس نمی توااااااند و قدرتش را ندااااارد که بخواهد ذره ای بر آنها غالب شود و یا خوارشان کند..

    چه اعتماد به نفسی پیدا میکنم وقتی این آیات را می خوانم..وقتی احساس میکنم خداوند چشم در چشم نگاهی پر از اطمینان را به من می دوزد و فقط من مخاطب خاصش هستم….چقدرررر خیالم راحت میشه وقتی باور میکنم در پناه خداوندی هستم که هیچ قدرتی توان مقابله با او را ندارد…چقدررررر احساس عجیب و خوشایندی دارم وقتی میدونم چنین نیروی عظیمی برنامه های من را مدیریت میکنه و کافیه که تنها با او مشورت کنم و هر لحظه بیشتر باورش کنم..اونوقته که تمام مسیرها برایم هموار و سبز و آسان و زیبا می شود و همه نا ممکن ها ممکن میشود.

    خدایا شکررررررررررررررررت که هستی و من باور دارم که هستی..

    استاد عزیزم سپاسگزارم که باور کردی و گلوی خدا شدی و کلام الله را بر جان و دل و روح ما جاری کردی و هر روز از غار نمور و سرد و تاریک شرک و ترسهایمان بیرون میزنیم ،تارهای عنکبوت استرس و نگرانی را پاره می کنیم و نور حقیقت را بر تن و جانمان احساس میکنیم و در گرمای توحید و بندگی شور و شوق زندگی را می یابیم.. انوق است که قدرت و جسارت حرکت کردن در مقابل همه درجازدنهای مان را پیدا میکنیم..

    گاهی به خودم میگم قبل از این زندگی با توحید ، چطوری زندگی می کردم؟؟ و توی ذهنم فقط تاریکی میاد و گاهی سو سوی نوری که تنها نگاه و رحمتی بود از سوی خداوند که مرا دریاب،،بیا تا به تو بگویم زندگی این نیست که داری،و چقدر میتوانی عشق و فراوانی را تجربه کنی،،کافیه دستم را بگیری،باورم کنی،از عالمی دل بکنی و فقط به من دل بدهی،،تا بینی برایت چه کنم؟؟؟!!!!!

    و من باور کردم،دستم را به دستش دادم و تنها به پشتوانه خودش قدم در این مسیر تغییر و توحید گذاشتم.

    173» الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ‌

    مؤمنان کسانى هستند که (چون) مردم (منافق) به ایشان گفتند: بى شک مردم (کافر مکّه) بر ضد شما گرد آمده (و بسیج شده) اند، پس از آنان بترسید، (آنها به جاى ترس) بر ایمانشان بیافزود و گفتند: خداوند ما را کفایت مى‌کند و او چه خوب نگهبان و یاورى است.

    استاد عزیزم در این سرزمین الهی فهمیدم مومن یعنی فقط و فقط ذکر خدا را نه بر لب که بر جانم زمزمه کنم..تا هر روز با او آشناتر شوم و در لحظه لحظه زندگی ام دوستی اش را بچشم و چه خوب وکیلی است خدایی که بی منت بر تو می بخشد و ترا عاشقانه میخواهد همانطور که هستی…

    استاد عزیزم حکایت فایلهای هدایتی شما که بر قلب تک تک ما نازل میشود و قلبهایمان را میشورد از زنگار کبر و غرور و خودپرستی و شرک ، حکایت این ایه مبارکه است:

    «164» لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَهَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ‌

    همانا خداوند بر مؤمنان منّت گذاشت که در میان آنها پیامبرى از خودشان برانگیخت، تا آیات او را بر آنها تلاوت کند و ایشان را پاک کرده و رشد دهد و به آنان کتاب و حکمت بیاموزد، هر چند که پیش از آن، قطعاً آنها در گمراهى آشکار بودند.

    در روزگاری نه چندان دور برای حل هر مسئله از زندگی ام فقط روی خودم حساب میکردم..و سهم خداوند در این تضادها و مشکلاتم فقط شنیدن فریادها و چرااااهای از روی خشم من بود!!!!

    چراااااا؟؟؟ و چرااااااا؟؟ و چرااااااا؟؟

    اما خدای من با مهربانی دست نوازشی بر سرم کشید و مرا به سمت این آگاهی ها و این سرزمین وحی هدایت کردتا آرام بگیرم..تا روح زخم خورده و خسته ام را التیام بدهم..هر چه می شنیدم و می خواندم کویر جانم بی چون و چرا می بلعید..تسلیم تسلیم بودم و همه چیز را بدون هیچ مقاومتی پذیرفتم..

    حدود یکسال و چند ماه است که به این سرزمین بندگی و توحید مشرف شدم و طواف خانه اش را میکنم با هر بار شنیدن و خواندن معجزات و هدایتهایش..

    پذیرفتم که قدرت را به کسی ندهم ، و باور کنم که خودم خالق شرایطم هستم،اما گیج شدم که اگر خودم خالقم پس نقش خدا چیست؟؟؟ سوال داشتم و امروز با این فایل جوابم داده شد..

    من بنده ام ،هر توانی دارم از سمت اوست،،اگر توان خلق کردن دارم او به من داده،،اگر وارد این مسیر شدم او دستم را گرفته،اگر می نویسم،میخوانم و درک میکنم او به من اجازه داده..

    من تنها یک در خواست کننده هستم،کسی که پاسخ همه درخواستهای مرا میدهد تنها اوست..

    چند سال پیش در یک گرفتاری مالی بودم..تا حالا وام نگرفته بودم..دوستی گفت فلان بانک وام میده ولی شرایط ضامنهاش سخته…گفتم توکل به خدا..از سر کار که برگشتم دیدم دقیقا سر خیابونمون همون بانکه ،رفتم داخل و با رییس بانک صحبت کردم..انگار آشناتر از هر آشنایی بود.. گویی منتظر من بود،با لبخند و مشتاق برای اینکه مسئله مرا حل کند..دو ضامن را برایم یک ضامن کرد به لطف الله، با شرایط عجیب آسان..و وام را به من داد زودتر از آنچه فکرش را میکردم و مسئله به موقع از جایی که فکرش را هم نمیکردم حل شد..

    استادم ازت خیلی ممنونم که به هدایت الله گوش می سپاری و میگویی تا به یاد بیاورم الطاف و مهربانیهای خداوندم را..خدایی که بسیار عطاکننده است،خدایی که بسیار مهربان است،خدایی که چه خوب یاور و نگهبانی است،خدایی که تنها و بهترین وکیل بنده اش است..

    هر روز و دوباره و دوباره ایمان می اورم با باور و یقینی خالص تر که تنها اوست که لایق پرستش است..تنها اوست که قادر و توانا است و دانا و اگاه به همه امور…

    با هم بخوانیم فرازی از مناجات امیرالمومنین بنده موحد خداوند را:

    مَوْلاَیَ یَا مَوْلاَیَ أَنْتَ الْمَوْلَى وَ أَنَا الْعَبْدُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْعَبْدَ إِلاَّ الْمَوْلَى‏

    اى آقاى من اى آقاى من تویى مولاى من و من بنده توام و آیا در حق بنده جز مولایش که ترحم خواهد کرد؟

    مَوْلاَیَ یَا مَوْلاَیَ أَنْتَ الْمَالِکُ وَ أَنَا الْمَمْلُوکُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْمَمْلُوکَ إِلاَّ الْمَالِکُ‏

    اى آقاى من اى آقاى من تویى مالک وجود من و من مملوک توام و آیا در حق مملوک جز مالکش که ترحم خواهد کرد؟

    مَوْلاَیَ یَا مَوْلاَیَ أَنْتَ الْغَنِیُّ وَ أَنَا الْفَقِیرُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْفَقِیرَ إِلاَّ الْغَنِیُ‏

    اى آقاى من اى آقاى من تویى بى‏نیاز و من فقیر و آیا در حق فقیرى محتاج جز غنى بى‏نیاز که ترحم خواهد کرد؟

    مَوْلاَیَ یَا مَوْلاَیَ أَنْتَ الرَّازِقُ وَ أَنَا الْمَرْزُوقُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْمَرْزُوقَ إِلاَّ الرَّازِقُ‏

    اى آقاى من اى آقاى من تویى روزى دهنده خلق و من روزى خواهم و آیا در حق روزى‏خواهان جز رازق و روزى دهنده خلق که ترحم خواهد کرد؟

    مَوْلاَیَ یَا مَوْلاَیَ أَنْتَ الرَّحْمَنُ وَ أَنَا الْمَرْحُومُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْمَرْحُومَ إِلاَّ الرَّحْمَنُ‏

    اى آقاى من اى آقاى من تویى خداى بخشاینده و من بنده قابل ترحم و بخشش و آیا در حق بنده قابل بخشش جز خداى بخشاینده که ترحم خواهد کرد؟

    مَوْلاَیَ یَا مَوْلاَیَ أَنْتَ الرَّبُّ وَ أَنَا الْمَرْبُوبُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْمَرْبُوبَ إِلاَّ الرَّبُ‏

    اى آقاى من اى آقاى من تویى پروردگار پرورنده خلق و من‏مربوب و پرورش یافته توام و آیا در حق مربوبى جز آنکه پروردگار اوست که ترحم خواهد کرد؟

    مَوْلاَیَ یَا مَوْلاَیَ ارْحَمْنِی بِرَحْمَتِکَ وَ ارْضَ عَنِّی بِجُودِکَ وَ کَرَمِکَ وَ فَضْلِکَ‏

    اى آقاى من اى آقاى من برحمتت ترحم کن و به جود و کرمت و فضل و احسانت از من راضى و خشنود باش

    یَا ذَا الْجُودِ وَ الْإِحْسَانِ وَ الطَّوْلِ وَ الاِمْتِنَانِ بِرَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ‏

    اى خداى صاحب جود و احسان و فضل و نعمت به حق رحمتت اى مهربانترین مهربانان عالم.

    استاد عزیزم سپاسگزار خداوندم هستم برای وجود پر برکت و مهر شما

    دوستان عزیزم بسیار سپاسگزارتون هستم بابت تک تک کامنتهای ارزشمند و اگاهی بخشتان

    دوستون دارم

    در پناه الله یکتا روز و روزگارتان عااااالی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای:
    • -
      مصطفی پوری گفته:
      مدت عضویت: 2235 روز

      سلام سپیده جان

      پروردگار جهانیان با اذن تو در این لحظه مینویسم

      بی اذن تو برگی از درختی نمی افتد

      یعنی دقت قوانین جهان تا این حد و عظمت الهی تا این مرتبه جهان‌گستر و عمیقا

      سپیده عزیز زیبا نوشتی و چقد بلند وطولانی، ، جانم تازه شد با خواندن کامنتی الهی که تسلیم بودنت را در قالب همه موارد گفتی ،،

      ذوقم و احساس خوبم از اینه که براحتی همه کار برام انجام میده ،،همه چیز میشه برام،،همه کس میشه برام باهاش باشم دیگه نیازی به کسی ندارم

      خدایا ممنونم که منبع آرامشی و نعمتی ،شکرگزارم که هستی همیشه ،،میشه حساب کرد که هیچ وقت پشتم راخالی نمیکنی

      خدایا کمکم کن در همه اوقات یادت باشم نه فقط در گرفتاری ها بلکه در خوشیها هم همه چیز را از آنِ توبودن که رحمت و بزرگی تومان حالم شده و بهم عطا کردی ،، خدایا ممنون بابت این احساس عالی این لحظه

      سپیده جان جانم را تازگی بخشیدی وقتی در ترجمه آیه گفتی اختیار واژه‌ های کلاممون در دستشه و تاکید کنم به خودم که چیزی از خودم ندارم همه لطف و بخشش الهیست

      خدایا به هر خیری از تو محتاجم

      خدایا هدایتم کن به زمان ومکان مناسب که به سادگی از نعمتهایت بهره فراوان ببرم

      شکرگزاری میکنم که هرچه بخواهم را داری و عطا میکنی

      تشکر ویژ از استاد عزیز و خانم مریم شایسته خوش قلب

      سپیده عزیز تشکر بابت این کامنت لذیذ که به جان دل نشست

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
      • -
        سپیده منصوری گفته:
        مدت عضویت: 1285 روز

        سلام دوست گرامی

        خوشحالم که کامنتم را خواندی و بر جانت نشست..

        فایلهای توحید عملی من را از خود بی خود میکنند

        هر جا حرفی از اوست که قبله عالم است حالم را دگرگون میکند

        چقدر خوبه که اینجا هست

        چقدر خوبه که شماها هستید

        چقدر خوبه که استاد عزیزم هدایت را پذیرفت،عملی کرد و مسیری را هموار کرد برای رسیدن به اصلمون

        امروز توی فایلی از دوره عالی عزت نفس داشتم گوش میدادم که استاد فرمودند بالاترین حد از عزت نفس باور به اینه که نیروی برتری که مدیریت همه جهان ها را دارد دستت تو دستش هست و درون توست و با تو حرکت میکنه…

        کافیه همین ی دونه رو باور کنم دیگه هیچکس نه قدرتی داره،نه اثری،به هیچکس اصلا نیااااازی نیست..این یعنی توحید،یعنی عزت نفس

        استاد عزیزم سپاسگزارم که نقطه اشتراک تمام آموزش هاتون توحید است اما نه فقط بر زبان که در عمل..

        همه موفقیتها ختم می شود به یک نقطه توحید..

        داشتم قرآن می‌خواندم از خواندن آیه ای خیلی لذت بردم.

        وَ یَقُولُونَ طاعَهٌ فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِکَ بَیَّتَ طائِفَهٌ مِنْهُمْ غَیْرَ الَّذِی تَقُولُ وَ اللَّهُ یَکْتُبُ ما یُبَیِّتُونَ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ تَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ کَفى‌ بِاللَّهِ وَکِیلًا «81»

        (منافقان، به هنگام روز و در حضور تو) مى‌گویند: اطاعت! پس چون از نزد تو بیرون مى‌روند، گروهى از آنان در جلسات شبانه و بیتوته‌ها برخلاف گفته‌ى تو کار مى‌کنند، ولى خداوند، آنچه را در این جلسات مى‌گذرد، مى‌نویسد. پس از آنان اعراض و بر خداوند توکّل کن، وکار ساز بودن خداوند کافی است.

        چقدر با این آیه احساس دلگرمی کردم از اینکه ی پشتیبان آگاه و قدرتمند دارم..دیگه چی میخوام؟؟؟

        باز هم از شما ممنونم دوست عزیزم

        چقدر این شکرگذاریتون پر از امید و ایمان بود

        «شکرگذاری میکنم که هر چه بخواهم را داری و عطا میکنی..»

        خدایا شکرت برای این مسیر و این آگاهی های ارزشمند

        استاد عزیزم باز هم برای این سرزمین وحی سپاسگزارم

        روز و روزگارتان عاااالی در پناه الله یکتا

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
      • -
        سپیده منصوری گفته:
        مدت عضویت: 1285 روز

        سلام دوست گرامی

        خوشحالم که کامنتم را خواندی و بر جانت نشست..

        فایلهای توحید عملی من را از خود بی خود میکنند

        هر جا حرفی از اوست که قبله عالم است حالم را دگرگون میکند

        چقدر خوبه که اینجا هست

        چقدر خوبه که شماها هستید

        چقدر خوبه که استاد عزیزم هدایت را پذیرفت،عملی کرد و مسیری را هموار کرد برای رسیدن به اصلمون

        امروز توی فایلی از دوره عالی عزت نفس داشتم گوش میدادم که استاد فرمودند بالاترین حد از عزت نفس باور به اینه که نیروی برتری که مدیریت همه جهان ها را دارد دستت تو دستش هست و درون توست و با تو حرکت میکنه…

        کافیه همین ی دونه رو باور کنم دیگه هیچکس نه قدرتی داره،نه اثری،به هیچکس اصلا نیااااازی نیست..این یعنی توحید

        استاد عزیزم سپاسگزارم که نقطه اشتراک تمام آموزش هاتون توحید است اما نه فقط بر زبان که در عمل..

        همه موفقیتها ختم می شود به یک نقطه توحید..

        داشتم قرآن می‌خواندم از خواندن آیه ای خیلی لذت بردم.

        وَ یَقُولُونَ طاعَهٌ فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِکَ بَیَّتَ طائِفَهٌ مِنْهُمْ غَیْرَ الَّذِی تَقُولُ وَ اللَّهُ یَکْتُبُ ما یُبَیِّتُونَ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ تَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ کَفى‌ بِاللَّهِ وَکِیلًا «81»

        (منافقان، به هنگام روز و در حضور تو) مى‌گویند: اطاعت! پس چون از نزد تو بیرون مى‌روند، گروهى از آنان در جلسات شبانه و بیتوته‌ها برخلاف گفته‌ى تو کار مى‌کنند، ولى خداوند، آنچه را در این جلسات مى‌گذرد، مى‌نویسد. پس از آنان اعراض و بر خداوند توکّل کن، وکافى است که خداوند، پشتیبان باشد.

        چقدر با این آیه احساس دلگرمی کردم از اینکه ی پشتیبان آگاه و قدرتمند دارم..دیگه چی میخوام؟؟؟

        باز هم از شما ممنونم دوست عزیزم

        چقدر این شکرگذاریتون پر از امید و ایمان بود

        شکرگذاری میکنم که هر چه بخواهم را داری و عطا میکنی..

        خدایا شکرت برای این مسیر و این آگاهی های ارزشمند

        روز و روزگارتان عاااالی در پناه الله یکتا و قدرتمند

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  10. -
    Sorur Yaghubi گفته:
    مدت عضویت: 2324 روز

    سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته و دوستان

    من عاشق فایل های توحیدی بخصوص «توحید عملی» هستم .

    انقدر بهم حس خوبی میدن و حس مبکنم در مدار خوبی قرار میگیرم که خدا میدونه … عاشقانه هر کدوم رو بارها و بارها و بارها گوش دادم و سیر نمیشم و همیشه فایل هایی بودن که من رو آروم میکردن بخصوص قسمت دوم

    اتفاقا امروز میخواستم جلسه 6 دوره «جهان بینی توحیدی» رو ببینم که دیدم توحیدی عملی قسمت 10 بارگذاری شده.. پس حتما کلی اگاهی قراره بهم اضافه بشه .. خداروشکر

    چقدر خوب میشه اگه «عملی» و «حقیقی» ‌نه شعار گونه «ایمان و باور» داشته باشیم که خدا برای ما بهترین رو میخواد و منشا نعمت ها و خوشبختی ها از اوست چرا که خداوند «خیر مطلق» هست و اگه در سختی هستیم فقط بخاطر خودمونه

    *چقدر نکته ارزشمندی هست که همیشه در خاطر زنده نگه داریم که تمام این نعمت ها و‌موفقیت ها از سمت خداست و نه ما .. خداست که جهان رو مسخر ما کرده و از قانونش میتونیم کمک بگیریم تا در نعمت و آسایش باشیم

    بارها شده که نزدیک‌ بوده جو‌گیر شم و «منم منم» کنم، یا در برابر بقیه خودمو بالاتر بگیرم و… کلا به دفعات مکرر نیم میلیمتری لغزش بودم … اما خدا همیشه باهام بود تا صداش رو بشنوم که تو چیزی از خودت نداری ، من بهت دادم…. قطعا در گذشته فقط «منیت» بود و خدا در هیچ کجای زندگی من نبود پس شنیدن صدای خدا هم محال بود در اون مدار …

    *«ما رمیت اذ رمیت» … یادمه توی ادبیات سوم دبیرستان داشتیم .. الکی حفظ کرده بودم و اصلا مطلقا نمی فهمیدم یعنی چی، حتی توی کنکور هم اومد.. ولی دریغ از یک درصد درک …

    اما الان می فهمم چقدر زیباس درک اینکه همه چیز از سمت خدا و به اذن خداست و چقدر خوبه که درک کنیم خدا حامی و پشتیبان ما هست

    سپاسگزار استاد عزیزم و خانم شایسته

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای: