این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2024/02/abasmanesh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2024-02-11 04:03:052025-11-30 11:17:30توحید عملی | قسمت ۱۰
1227نظر
توجه
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
خاطره ای از ردپای توحید در زندگی من در امر ازدواج خودم
حقیقت این است که دخترخانمی را مدنظر داشتم برای ازدواج به گونه ای که مطمئنِ مطمئنِ مطمئن بودم که همین شخص روزی من میشود و لا غیر…
این کلید واژه را باید همین الان بگویم که در انتهای نوشته ام با آن کار دارم که آن دختر خانم پرستار بود و از دوستان مادری ام بود….
روزها به انتظار نشستم تا روز موعود خواستگاری فرا برسد ولی وقتی که فرا رسید شوکه شدم…
آری جواب از طرف ایشان نه بود و من مات و مبهوت مانده بودم که آخه چرا؟؟؟!!!
آن روزها خیلی از قانون آگاهی نداشتم و اسیر نجواهای ذهن شده بودم و حالم بد بود تا اینکه یک جمله در تلگرام خواندم که مرا خیلی آرام کرد و آن جمله حاوی چنین مضمونی بود که….
به خدا اعتماد کن ، خدا بهترین ها را در بهترین زمان و مکان روزی تو میکند…
این جمله سکانس اولیه خدا برای من بود تا آرام شوم و اما سکانس زیباتر اینجا بود که با دوستم در خیابان های تهران قدم میزدیم و صحبت میکردیم که چنین صحبتی از دهان دوستم خارج شد که
ببین ؛ مطمئن باش که یک دانه از خوبانش را برای تو کنار گذاشته
این جمله عجیب مرا آرام کرد و در آن لحظات ، من احساسی را تجربه کردم که شیرینی اش تا ابد از وجودم خارج نمیشود ، احساسی که مرا عجیب به خدا وصل کرد و به خودم گفتم که…
ببین رضا تو یک خدای قدرتمندی هم داری که بد نیست یه موقع هایی به او سر بزنی ، دیگر خیالت جمع باشد که بهترین را روزی تو میکند
وقتی اینجوری تسلیمِ خدا شدم و از سر راه او کنار رفتم ؛ معجزات شروع شد با اینکه من دیگر به ازدواج فکر نمیکردم…
همان شب پدرم با من تماس گرفت که فلان دختر خانم هست ، آیا میخواهی ایشان را برایت خواستگاری کنیم؟
ذکر این نکته واجب است که نه من و نه پدر و مادرم ، این دختر خانم را ندیده بودیم و فقط از این خانواده یِ دختر خانم ، پدر ایشان را میشناختیم که با پدرِ من همکار بودند و انسانِ باخدا و صالحی بودند…
خلاصه پدرِمن از کرمان چنین پیشنهادی را از طریق تلفن ، به من که در آن ایام ؛ در تهران بودم ، داد و در همان لحظات ندایی درون من اینگونه به من گفت که…
به حرف پدر گوش کن که سود خواهی کرد
من مانده بودم و این ندا ، به گونه ای که به خدا میگفتم که خدایا ، آخه من ایشان را ندیده ام ؛ حالا چجوری بروم خواستگاری و تنها چیزی که میشنیدم ، این بود که…
به حرف پدر گوش کن که سود خواهی کرد
به خدا میگفتم که آخه من الان کارِ درست و حسابی ندارم ، ولش کن ؛ بیخیال من بشو ولی باز آن ندا از درون من میگفت….
به حرف پدر گوش کن که سود خواهی کرد
یعنی هر چی بهانه می آوردم که خدایا ، مرا بیخیال بشو ولی آن ندا فقط میگفت که…
به حرف پدر گوش کن که سود خواهی کرد
خلاصه در آن لحظات با خودم گفتم که باید به این ندا گوش کنم ؛ ندایی عجیب بود که خیلی بلند از درونم فریاد میزد که…
به حرف پدر گوش کن که سود خواهی کرد
خلاصه به پدرم گفتم که از جانب من همه چیز حله ، به پدر ایشان اطلاع بدهید که برای دختر ایشان به خواستگاری برویم….
وقتی که جواب از جانب من قطعی شد ، پدر و مادرم تصمیم گرفتند که قبل از اطلاعِ رسمی به خانواده ایشان ، به گونه ای ایشان را ببینند و در همان روز بعد ، در یک اتفاقی بسیار معجزه آسا ، ایشان(یعنی همسرم که الان برایم تعریف کرده) در یک آرایشگاهی بودند و مادر من به بهانه آرایش به آن آرایشگاه میردند و ایشان را میبینند و تایید میکنند و به من اطلاع میدهند که بهم میایید…
خلاصه روزِ بعد پدرم با پدرِ ایشان هم صحبت میشوند که آقا رضای ما هنرمند و خطاط هست و ما میخواهیم که…
وقتی که پدرم چنین میگویند ، پدرِ ایشان هم میگویند که اتفاقا محدثه خانمِ ما هم خطاط و نقاش است و هنرمند و…
وقتی پدرِ من به من خبر میدهد که ایشان مثل خودم هنرمند است یاد همان ندا افتادم که…
به حرف پدر گوش کن که سود خواهی کرد
و مات و مبهوت بودم از این اتفاق که خدایا تو میخوای با من چه کنی؟؟؟!!!
و این اولین اطلاعاتی بود که من از ایشان کسب کردم با اینکه هنوز یکبار هم ایشان را ندیده بودم
و اما لحظه اعلام خبر خواستگاری ما به دختر خانم از زبان پدرخانمم…
لحظه ای که اکنون همسرم براین تعریف کرده که وقتی این خبر را شنید به اتاقش رفت و در را بروی خودش قفل کرد که من نمیخواهم فعلا ازدواج کنم و از این حرفا….
خلاصه آنها تصمیم گرفته بودند که به ما یک جواب نه محترمانه بگویند و برای همین قصدِسفر کردند و با خود فکر کردند که حالا میرویم سفر و این قضیه کش پیدا میکند و فراموش میشود…
از قضا که مقصدِسفر آنها شهر قم بود و پدر من از این فرصت استفاده کرد و به آنها گفت که…
رضایِ ما الان در تهران است و به شهر قم نزدیک است و اگر موافق باشید در آنجا دیداری با شما داشته باشد و صحبتی بکنید
خانواده ی همسرم در آن لحظات با خود گفتند که…
حالا اشکالی نداره ، میرویم و صحبت میکنیم و بعد میگوییم که تفاهم حاصل نشد و یک نه محترمانه به آقای احمدی میگوییم…
دقیقا یک هفته بعد از آن شبی که پدرم زنگ زد و پیشنهاد خواستگاری را به من داد ، با من تماس گرفت که من هماهنگ کرده ام که فردا بروی به قم و در حرم حضرت معصومه ، دیداری با این خانواده داشته باشی و صحبت هایت را مطرح کنی و…
من مانده بودم و این حجمِ اتفاقِ بزرگ که آخه خدایا من تنهایی بروم در مقابل یک خانواده و…؟؟؟!!!
خلاصه با خودم صحبت کردم و خودم را قانع کردم که میروم و روز بعد آماده شدم که بروم و در حین رفتن با خدای خودم صحبت کردم که…
ببین خدایا ، من نه چیزی روی کاغذ مینویسم که از روی کاغذ حرف بزنم و… ؛ خودت این زبانِ درونِ دهان مرا بچرخان که چه بگویم و چه نگویم…
خلاصه من رفتم و با پدرِ ایشان تماس گرفتم تا لوکیشن را از ایشان دریافت کنم و خدا میداند که لحظه تماس چقدر حالتی عجیب داشتم و…(آخه من خیلی خجالتی بودم و مات و مبهوت بودم که چرا الان من اینقدر شجاع شده ام؟؟!!)
بالاخره این خانواده را پیدا کردم و تک و تنها در برابر آنها نشستم و صحبت کردم…
صحبت کردن من همانا و یک دل که هیچ بلکه صد دل عاشق من شدند و این را از رفتار آنها فهمیدم که من فقط صحبت میکردم و آنها مشغول تماشای من و شنیدن صحبت های من…
خیلی برایم جالب بود که آمده بودند تا جواب نه بگویند ولی همه چیز را پادشاه جهانیان برایم درست کرد ، زیرا که به من وعده داده بود که…
به حرف پدر گوش کن که سود خواهی کرد
صحبت تمام شد و در مسیرِ برگشت به تهران بودم که لحظاتی عجیب را تجربه میکردم و….
خلاصه هفته بعد ، در کرمان با خانواده به صورت رسمی به خواستگاری رفتم و جواب بله را بصورت قطعی گرفتم…
یعنی فرآیند شروع خواستگاری ما و جواب بله گرفتن ، فقط دو هفته طول کشید به گونه ای که هم خانواده خودم و هم خانواده همسرم متعجب بودند که چی شد؟؟؟!!!
و چند ماه بعد در حرم حضرت رضا علیه السلام عقد کردیم و زندگی خود را شروع کردیم….
و خدا میداند چه خانواده ی بهشتی روزی ام شد…
فقط خدا میداند که هر چه بگویم کم است
باید رمان بنویسم…
باید رمان بنویسم از معجزاتی که در این مسیر برایم اتفاق افتاد که مجالِ ذکرش در اینجا نیست…
و اما…
در ابتدای کامنتم از یک کلید واژه گفتم بنام پرستار….
حالا وقتش است…
این اتفاقات در سال 98 افتاد…
و در انتهای سال 98 کرونا آمد و همه دیدیم که وضع بیمارستان ها و پرستاران و…چه وحشتناک بود و همه از هم فراری بودند…
و باز هم آن ندا که این بار گفت…
برو خدا رو شکر کن که آن دختر خانمِ پرستار به تو نه گفت و گرنه الان زندگی برایت معنای تلخی داشت….
این نکته را هم بگویم که آن ایام من در باغِ زیبا و بهشتیِ پدرخانمم در کنارِ همسر و خانواده یِ او ، مشغول لذت بردن از نعماتِ خدا بودم و زِ غوغایِ کرونا فارغ….
و الان هم در کنارِ هم یک زندگی بسیار زیبا را داریم و خوشیم و رویاهایی بزرگ را در سر می پرورانیم و….
کامنتهای شما خیلی عالیه واقعا حس و حال آدم رو خوب میکنه و من رو به خدا نزدیکتر
من سالها قبل یه همکار داشتم که از هر نظر نامبروان بود از نظر ادب و فرهنگ و ایمان و ثروت و اخلاق و خلاصه همه چی ما با هم هم سرویس بودیم در حد سلام و علیک با هم حرف میزدیم ولی طرز نگاههاش یه جوری بود که هر روز منتظر بودم ازم خواستگاری کنه راستش منم ازش خوشم اومده بود خلاصه یه روز با واسطه یکی از همکارا ازم خواستگاری کرد قرار شد قبل از در جریان گذاشتن خانوده ها خودمون با هم به نتیجه برسیم چند جلسه بیرون رفتیم صحبت کردیم
هیچی مشکلی نبود با هم به نتیجه مثبت رسیدیم خلاصه توی آخرین جلسه شاید باورتون نشه یهویی بهش گفتم نه در حالی که دلم با تمام وجود میخواستش
هنوز حرفاش و صداش یادمه که میگفت خانمم من شما رو خیلی دوست دارم من توی همکارا دختری ساده و بدون آرایش بودم اونم میگفت من این دخترای رنگی رنگی رو نمیخوام من سادگی و آرامش تورو میخوام و اون هم از توی پسرای مجرد همکار از همه سر بود یعنی هر دختری آرزو داشت همسرش بشه
خلاصه سرنگرفت درحالی که ما همو میخواستیم چند ماه بعد شنیدم ازدواج کرده همون روز بلیط گرفتم رفتم حرم امام رضا و کل 24ساعت توی اتوبوس گریه کردم و همش میگفتم ما که همدیگه رو میخواستیم اونم مشکلی نداشت چرا یهویی من گفتم نه بعدش جریاناتی پیش اومد و نشد
همه این سالها خدا رو مقصر میدونستم و همش باهاش دعوا میکردم تا یک ماه پیش که یه شب دوباره گفتم خدایا بعد این همه سال نمیخوای بگی چرا نزاشتی ما ازدواج کنیم
دقیقا دقیقا روز بعد بطور معجزه وار و کاملا اتفاقی با پرونده پزشکی پسرش مواجه شدم که به خدا قسم فقط معجزه بود وکار خدا بود که اگه من خودم سرچ میکردم هرگز هرگز نمیتونستم این پرونده رو پیدا کنم
و فهمیدم پسرش اوتیسم داره و بعدش از مرکز خودمون به بهانه بررسی پرونده با شماره خانمش که توی پرونده بود تماس گرفتم و چن تا سوال پرسیدم وفهمیدم خودشه و چقدر خانمش ناراحت و افسرده و غمگین بود بابت بیماری پسرش همونجا کلی از خدا خجالت کشیدم وکلی برا اون خانم دعا کردم و بعد سالها چقدر تسلیم و آرام و خجالت زده و گریان و چیزی برای گفتن نداشتم و ندارم
از خدا میخوام همه ما مجردها رو به طرف بهترین همسر مثل شما هدایت کنه و خودش برا ما بهترین همسر رو انتخاب کنه
سپاسگزارم بابت کامنتهای توحیدی ات آقا رضای گل گلاب
بعد از خواندنِ دیدگاهِ شما که لطف کردین و در پاسخ به من نوشتین ، کلماتی در ذهنِ من در حالِ رژه رفتن هستند که باید آنها را در جوابِ به شما ؛ به زنجیر بکشم تا….(تو خود حدیثِ مفصل بخوان از این مجمل)
خوشا به سعادتِ شما…
وقتی همه چیز در حال تمام شدن بود ، با یک “نه” از سمت شما ورقِ بازی عوض میشود ، یک جوابِ ردِ محترمانه ای که خودتان هم نفهمیدین که چرا من اینکار را کردم؟؟؟!!!
ولی او چیزی میدانست که لیلیِ قصه ما نمیدانست ، به قول خودش…
إِنِّیۤ أَعۡلَمُ مَا لَا تَعۡلَمُونَ…
همانا من چیزی را میدانم که شما نمیدانید…
[سوره البقره 30]
در اینجا ، لیلیِ قصه ما گاهی اوقات مثل یعقوب نبی میشود و اشک میریزد و شکایت و گلایه میکند به سمتِ خدا که آخه چی شد؟؟؟!!!
إِنَّمَاۤ أَشۡکُوا۟ بَثِّی وَحُزۡنِیۤ إِلَى ٱلله…
همانا من پریشان حالی و غم و اندوه خود را با خدایِ خود درمیان میگذارم….
[سوره یوسف 86]
ولی خدا لبخندی میزند که بزودیِ زود میفهمی که چی شد که اینطور شد و….
و بالاخره روزِ پرده گشایی از اسرار فرا میرسد …
یَوۡمَ تُبۡلَى ٱلسَّرَاۤئرُ
روزی که نهان ها ، آشکار میشود
*[سوره الطارق ٩]
و لیلی داستان ما میفهمد که ای دل غافل ، خدا رو شکر که نشد….
و نکته زیبایِ قصه ی ما در همینجاست که لیلی داستان ما در روزگاران گذشته یک کاری کرده که لایقِ چنین موهبتی شده است…
نمیدانم ، شاید این لیلیِ داستان ما در روزگاران گذشته به مانند حضرت موسی در زیر سایه یِ دیواری یا درختی بوده و از ته دل خدا را صدا زده که…
و بعد از این ، لیلی قصه ما لایق شده برای بهترین ها و به مانند حضرت موسی یک نامه عاشقانه از خدا دریافت کرده که…
وَٱصۡطَنَعۡتُکَ لِنَفۡسِی
و تو را برایِ خودِخودِخودم برگزیدم
[سوره طه 41]
مثلا گفته که
برگزیده ام برای خودم و نمیگذارم خم به ابرویِ لیلی من آید و برای همین ، کاری میکنم که با یک جواب “نه” ؛ از یک آینده ای که میتوانست حالِ خوبِ او را دچار تزلزل کند ، نجات پیدا کند….
باشد که با مرور این خاطره ، اعتمادِ بیشتری به من پیدا کند و….
خوشا به سعادتِ شما که لایقِ چنین موهبتی شدید…
خوشا به سعادت شما که خودِ خداوند مشتری شما شده…
تحسین میکنم مجاهدت های شما را در مسیر هجرت به سوی اصل راستینِ خود که چنین نتیجه ای را به همراه داشته…
مشتری اوست و من فروشنده…
میفروشم خویش را به او ، زیرا که من گرانبها هستم و هیچ چیز در این عالم بهای من نمیشود جز خودِخودِخودش ؛ به قول مولانای عزیز…
باری بر حکم خدا صبر کن که تو منظور نظر مایی. و چون برخیزی (به نماز یا هر کاری) به ستایش خدای خود تسبیح گوی
خدا اینجا داره به مامیگه تو منظور نظر منی تو در میدان دید منی
چقدر زیباست این آیه چقدر به دل میشینه
ای کاش هرلحظه و هر نفس به این مسئله توجه کنیم که خدا دقیقا داره ما رو نگاه میکنه اونم عاشقانه اونم از سر محبتی که ما حتی نمیتونیم کاملا درکش کنیم
میدونی آقا رضا این همه سال من همش خدا رو مقصر میدونستم همش بهش غر میزدم توی اون 24 ساعتی که تو اتوبوس بودم تا به مشهد رسیدم همش سرخدا غر زدم قهر کردم گریه کردم روبرگردوندم ازش اصلا چیزی نخوردم تازه رفتم حرم شکایت کنم ولی خدا همش با مهربانی منو نگا میکرد منو نوازش میکرد اشکامو پاک میکرد منو بغل میکرد ولی من متوجه نبودم ندیدمش حسش نکردم در طول این سالها غر زدن و قهر کردن اصلا منو عقاب نکرد تنبیهم نکرد سرزنشم نکرد حتما هر لحظه بهم گفته واصبر ولی من نشنیدم متوجه نبودم ولی خدا منو بخشید
این خیلی خوبه که ماها از دست اون خدای ترسناک عبوس مغرور که همش میخواست ما گریه کنیم و التماس کنیم خواهش کنیم نذرهای فراوان کنیم بعدشم هیچی بهمان نمیداد نجات پیدا کردیم خیلیها در اطافمان همچنان اونو خدا میدونن
به لطف خدا و راهنمایی استاد الان من خدایی دارم که باهاش قدم میزنم. میریم پیاده روی وخرید برام لباس انتخاب میکنه .هرچی به نفعم باشه بهم میگه چقدر دوست خوبیه برام چقدر قابل اعتماده چقدر منو دوست داره
خدا هر لحظه سپرم میشه خدا چقدر هوامو داره فهو یهدین فهو یشفین
خدا جونم اصلا سخت نمیگیره لازم نیست ازش بترسم
آقا رضای عزیز باز هم ممنونم کامنت شما خیلی عالی بود خیلی عالی بود خیلی عالی بود باز هم سپاسگزارم
مربی رانندگی من هم اهل کرمان بود اونم مثل شما بسیار با محبت بود کرمانی ها بسیار مردمان با معرفت و دوست داشتنی هستند
اگه بقول خودتون کل داستان و ماجراهاش رو مینوشتید ما دیگه قرار بود چه حالی پیدا کنیم؟؟ اونجایی که نوشتید من ایشونو هنوز ندیده بودم و فقط گفتند مثل شما هنرمندند همون لحظه یک نشانه دیدید و بازهم تسلیم بودید ! با اینکه هنوز ندیده بودید ایشون رو
اخه تا کجاااا ادم میتونه انقدر اعتماد داشته باشه!
یه وقتایی میام برای خودم میگم دوست دارم با کسی ازدواج کنم که فلان و فلان خصوصیت رو داشته باشه بعد میگم اخه اینم با عقل کوته بین خودمه من از کجا میدونم که این ویژگی اصلا برام خوبه یا نه! ولش کن خدا خوب میتونه برام بچینه ولی واقعیتش اینه که هنوز اتفاق نیفتاده دلیلش اینه که تسلیم نشدم تو این مورد وگرنه مثل خیلی از اتفاقات زندگیم پشت سرهم چیده میشد
یه وقتایی میگم نههه شاید خوش قیافه برای من انتخاب نکنه, شاید……
الان که دارم مینویسم و به عمق کامنت شما فکر میکنم میبینم ترس دارم که بزارم خودش برام انتخاب کنه!!!
عجیبه نه؟
این تسلیم شدن چیه که میتونه انقدر کن فیکون کنه
خدایا نمیگم برام اینکارو بکن و اونکارو نکن بهت میگم کمکم کن خودمو بکشم از سرراهت کنار! ایمانی مثل اقای احمدی که نتیجش بشه همون یار و خانواده ای که لایقش بود و براااش خوب بود!
دوست عزیزم ممنونم که از تجربیات خوبت مینویسی, برای هردوتون زندگی قشنگ و آرومی رو آرزو میکنم
به نام الله یکتایی که هدایتگرِ خون در رگ های من است
سلام بر شما دوستِ توحیدی ام ، فاطمه خانم فضائلی بزرگوار…
سپاسگزارم از پیام محبت آمیز و انرژی بخشی که برای من نوشتید و من آن را در بهترین زمانِ ممکن دریافت کردم و یک سری خاطرات و اگاهی ها را برای من یادآوری کرد…
حقیقتا نوشتهِ شما حاویِ یک کدِ زیبا برای من بود که مرا به تفکر وادار کرد و آن کد این بود که چرا باید از تسلیم شدن بترسیم؟!
حقیقت این است که اکثریتِ ما از تسلیم شدن در برابرِ خدا ترس داریم و این ترس چیزی است که از سمتِ جریانِ تاریکی به ما القا میشود با نجواهایی از این قبیل که…
حالا درسته که در امرِ ازدواج تسلیمِ خدا شدی ولی اگر یه وقت این خدا فراموش کرد و یه انسان بی ریخت و قیافه را سرِ راهت قرار داد ، پس چی؟؟؟!!!
حالا درسته که تسلیمِ خدا شدی و به حرفِ خدا گوش دادی و رفتی یک سومِ موجودیِ حسابِ بانکی ات را در راهِ خدا انفاق کردی ولی ایکاش کمی فکر میکردی ، آخه طبق گفته تحلیل گرانِ بازارِ خیارسبز ؛ فردا قراره که قیمتِ خیارسبز از 10 هزار تومان به 11 هزار تومان ، افزایش پیدا کنه ، حالا از کجا میخوای خیارسبز بخوری؟؟؟!!!حالا وقتی که پنیرِ بدون خیارسبز خوردی بهت میگمااا…
حالا درسته که…(تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل)
آری ، همه ما میدانیم که تسلیم زیباست ولی این نجواها مثل خُوره به جانِ ما میفتند و چنانچه که جلوی آنها را نگیریم تا مرز جنون ما را میبرند و کار به فحاشی و کُفرگویی به خدا میرسه که آخه تو چه خدایی هستی؟ تو اصلا مگر خدایی هم بلدی؟ تو چرا خواسته های مرا نمیدی؟ و…
ولی خب راه کار چیه؟؟!!
راهکار همان چیزی است که موسی به ما یاد داد در هنگامی که خسته و درمانده به زیر سایه ای رفت و اعتراف کرد به فقر و نیازش به درگاهِ پروردگار…
این اعترافِ به عجز و ناتوانی در برابرِ درگاهِ خداوند ، سکویِ پرتاب ما برای صعود به سمتِ اوست… ، به قول استاد عباس منش…
هر چه در برابر خدا متواضع تر باشی ، خدا تو را سربلندتر میکند
خب خدایا من هم عاجزم و این نجواها می آیند و مزاحمِ خلوتِ من و تو میشوند و مانع این میشوند که صدای تو را بشنوم ، به عزتت تو را سوگند میدهم که مرا از این جهنمِ بدونِ خودت رهایی بخش…
همین…
آن وقت خودش می آید و برای ما لالایی میخواند و آرامِ آرامِ آرام میکند و با یک سری سوالاتِ ساده یِ فراموش شده ، چنان نوری را در وجودِ ما میتاباند که جریان تاریکی چنان پا به فرار میگذارد که در چند کیلومتری ما هم جرات نمیکند عرضِ اندام کند…
مثلا میپرسد…
بنده ی عزیزم ، آیا از اینکه سیستمِ گردشِ خون در رگ هایت را به من سپردی تا من آنها را مدیریت کنم ؛ پشیمانی؟!
بنده ی عزیزم ، آیا دورانی را که در شکمِ مادرت بودی و تسلیمِ محضِ من بودی را بیاد می آوری که چه شاهکارهایی را در وجودت نهادم؟!
بنده ی عزیزم ، زمانی که در شکم مادرت تسلیمِ محضِ من بودی ، دو عدد کلیه به تو عطا کردم که روزانه 200 لیتر از خون تو را تصفیه میکند ، آیا به این نعمتِ من توجه کرده ای که الان میایی برای من خط و نشان میکشی؟!
بنده ی عزیزم ، آن انسان هایی را که مشکلِ کلیوی دارند و سیستم تصفیهِ خونِ در حال گردش آنها ، دچار اختلال شده است و باید مرتب تحت درمان و دیالیز باشند را جلویِ چشمت قرار ندادم تا بفهمی که از چه گوهری بهره میبری که دیگران آرزویش را دارند؟!
بنده ی عزیزم ، آیا همین نعمتِ تصفیه و هدایت خونِ در رگ هایت برای تو کافی نیست تا قدرت مرا باور کنی و با خیالِ راحتِ راحتِ راحت به من اعتماد کنی و تسلیمِ من باشی؟!
أَلَیۡسَ ٱللَّهُ بِکَافٍ عَبۡدَهُ؟!
آیا خدا برای کسی که بنده اش است ؛ کافی نیست؟!
[سوره الزمر 36]
بنده ی عزیزم ، تو به یک بانک اعتماد میکنی و سرمایه ی مالی ات را به آنان می سپاری تا سرمایه ات را دوچندان کنند و به تو برگردانند ، آیا من نزدِ تو به اندازه ی بانک اعتبار ندارم تا وجودت را به من ببخشی تا برایت شاهکار کنم و…؟؟!!
بنده ی عزیزم ، تو به یک خلبانی که من او را هستی بخشیده ام ، اعتماد میکنی و خودت را تقدیم او میکنی تا تو را به مقصدی برساند ، آیا افتخار میدهی تا من هم خلبانت شوم و روی دوشِ من سوار شوی تا ببینی که به کجاها بِبَرمت؟؟!!
بنده ی عزیزم ، تو به یک پزشکِ جراح اعتماد میکنی و جانت را به او تقدیم میکنی تا تو را بیهوش کند و برویت تیغ بکشد و درمانت کند ، آیا من را قابل نمیدانی که خودت را تقدیم من کنی تا تو را از شرک و ناخالصی ها درمان کنم؟!
بنده عزیزم ، من همان خدای دنیای تو در شکمِ مادرت هستم که تو تسلیمِ محض من بودی و برای من خط و نشان نمیکشیدی و من به تو چشم و گوش و کلیه و قلب و… دادم که اگر تمام مهندسین عالم جمع شوند نمیتوانند مثل آنها را بسازند ، حال چه شده که الان بزرگ شدی ، برای خودت کسی شده ای و ما را فراموش کرده ای؟!
بنده ی عزیزم ،…(تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل)
دیگه خدا باید چه کار کنه که حُسنِ نیتِ خود را به ما اثبات کند؟؟؟!!!
به تعبیر حضرت سجاد علیه السلام در دعای توحیدی ابوحمزه ثمالی که یه حمد و ستایش زیبا از خدا گفته اند که
الحمدُلله الذی أدعوهُ فیُجیبنی و إن کُنتُ بطیئا حین یَدعوننی
حمد و ستایش مخصوص خدایی است که هرگاه او را بخوانم ، مرا اجابت میکند و این در حالی است که زمانی که او مرا میخواند ، من به کُندی دعوت او را لبیک میگویم
جالب است که ما به صورتِ لاک پشتی به دعوت او لبیک میگوییم ولی او به صورتِ خرگوشی به دعوتِ خالصانه ما لبیک میگوید
او عاشقانه در هر لحظه و هر ساعت منتظر است که به سمتِ او برگردیم و به دعوتِ او یک لبیک جانانه بگوییم ولی ما مشغول دو دو تا چهارتا هستیم…
خدایا شکرت…
همین…
وادیِ تسلیم زیباست ، وادیِ سوپرایز است…
خدا توفیق تسلیم بودن در بارگاهش را به ما عطا کند ، تسلیمی بدونِ حس معامله که خدایا من تسلیم میشوم به شرط اینکه این و آن را به من بدهی ، تسلیمی برای خودِ خودِ خودش ، تسلیمی از این جنس که…
ببین خدایا ، آمده ام که ساکنِ کویِ تو باشم و به اندازه یک پلک بر هم زدن از تو غافل نباشم ، همین و تمااام
دوست دارم در تکمیل نوشته اصلی ام ، نکته ای را در نوشته ای که در جوابم به شما مینویسم ؛ بنویسم و آن مربوط به اتفاقی میشود که چند شب پیش افتاد
قبل از ذکرِ آن اتفاق ، لازم است یکی از خصوصیاتِ همسرم را بگویم تا بتوانم زیباتر مفهوم آن اتفاقِ چند شب پیش را که برایم اتفاق افتاد ، بیان کنم و آن خصوصیت همسرم این است که…
ایشان به شدت روی خریدهایی که انجام میدهد دقت میکنند ، مثلا برای خرید یک بسته نخودی که من براحتی و در عرض چند ثانیه میخرم ، زمان میگذارد تا یک بِرَندِ خوب و باکیفیت را انتخاب کند و بخرد و…
در کل میخواستم بگم که ایشان خیلی در انتخاب هایش برای خریدهایی که انجام میدهد زمان میگذارد…
حال در چند شب پیش ، همسرم حرفی را به من زد که خیلی مرا به فکر فرو برد و آن حرف این بود که…
واقعا من مانده ام که منی که اینقدر بروی خریدها و انتخاب هایم دقت دارم و زمان صرف میکنم ؛ چه شد که در مهمترین انتخاب زندگی ام ، خیلی راحت و بدون اینکه وقتی بگذارم و تحقیقی بکنم ، جوابِ بله را به تو گفتم و تو را به عنوان همسرِ و شریک زندگیِ خودم انتخاب کردم
این جمله ی همسرِ نازینیم خیلی مرا به فکر فرو برد ، در واقع جملهِ خدا بود به من که حاوی این پیام برای من بود که…
دیگه چه کار باید برایت بکنم که بفهمی من برایت کافی هستم؟!
مجددا از شما برای پاسخِ انرژی بخشی که برای من آگاهی های زیادی را مرور کرد ؛ سپاسگزاری میکنم
و برایتان بهترین ها را از خداوندی که“وَهُوَ خَیۡرُ ٱلرَّ ٰزِقِینَ”است ، خواستارم…
خَیۡرُ ٱلرَّ ٰزِقِینَ یعنی ، بهترین نعمتُ و رزقُ و روزی در بهترین زمان و بهترین مکان ؛ تقدیم به شما باد…
همیشه کامنت های شما رو دنبال میکنم و از خوندنشون لذت میبرم،
پر از آگاهی هست پر از باورهای توحیدی،
آقا رضا در بخشی از کامنتتون نوشته بودید:
(او عاشقانه در هر لحظه و هر ساعت منتظر است که به سمتِ او برگردیم و به دعوتِ او یک لبیک جانانه بگوییم ولی ما مشغول دو دو تا چهارتا هستیم)
واقعا نمیدونم منظور شما از این لبیک گفتن چی هست یعنی تو مدار درک این جمله نیستم،
شاید برای شما که در مدار درک این جمله هستید حرف من عجیب باشه ولی خواهشن درخواست دارم در خصوص جمله بالا بیشتر توضیح بدید تا بتونم در عمل و در زندگی واقعی این لبیک گفتن رو بکار ببرم و درک واضح تری داشته باشم،
ممنونم که هستید و ممنونم که دلنوشته هاتون رو با ما به اشتراک میگذارید.
سلام بر شما علی آقای قاضی بزرگوار ، دوستِ نازنین و عزیزم…
سپاسگزار لطف و محبت شما نسبت به نوشته هایی که در اینجا منتشر میکنم هستم
دوست دارم آغازِ این نوشته ام را با یک حمد و ستایشِ زیبا ، از زبانِ حضرت سجادی آغاز کنم که این عاشقانه ی او در دعایی ثبت شده است بنامِ “ابو حمزه ثمالی” که در صورتِ تمایل ، آن را بخوانید و در محتوایِ آن تامل کنید…
حمد و ستایش مخصوص خدایی است که مرا دوست دارد در حالیکه هیچ نیازی نسبت به من ندارد…
اگر کمی تامل کنیم ، متوجه میشویم که استحکام و تداومِ اکثریتِ رفاقت ها و دوستی هایی که در این دنیا وجود دارد ، بخاطرِ وجود منفعت هایی است که بینِ دو طرف وجود دارد و چنانچه آن وجهِ منفعت کنار برود ، پایه های آن دوستی به هم میخورد
ولی دوستی ای خالصانه است که به همدیگر عشق و محبت بورزیم بدونِ اینکه توقعِ منفعت و سودی از طرف مقابل داشته باشیم ، دوستی ای بهشتی از جنسِ آیه ی زیر…
ما بخاطرِ خشنودیِ خدا ، شما را غذا دادیم و در مقابل این کار خود توقعِ هیچ پاداش و سپاسگزاری هم نداریم
[سوره اﻹنسان ٩]
خیلی عجیب است که این گروهِ بندگانِ خدا ، در مقابلِ کار خود حتی توقع این را هم ندارند که طرفِ مقابل یک تشکرِ ساده از آنها داشته باشد چه برسد به اینکه بخواهند از آنها دستمزدی را دریافت کنند…
حال در دوستی خدا با خود تامل کنیم که ما را دوست دارد در حالیکه هیچ نیازی به ما ندارد ، زیرا که قدرتمندی است که از همه نظر بی نیاز است و فقر و حاجتی به هیچ کس ندارد…
حال سوال این است که چرا باید مرا دوست داشته باشد در حالیکه هیچ نیازی به من ندارد؟؟!! اصلا نشانه یِ دوستیِ صادقانه یِ او چیست؟
نشانه یِ دوستیِ صادقانه یِ او ، موهبتِ چشمانی است که هر روز صبح باز میشوند تا بتوانیم عزیزانمان را ببینیم و از وجودشان لذت ببریم…
نشانه یِ دوستیِ بدونِ دَغَلبازیِ او ، گردش آرام و منظمِ این سیاره یِ کروی شکل ، برویِ خورشیدی است که همچون یک لامپ پُر نور ، زمین را روشن میکند تا بتوانیم از زیبایی هایی که خدا در این سفره ی عالم گذاشته استفاده کنیم و…
حتی نشانه یِ دوستیِ صادقانه یِ او وجود دردها و رنج هایی است که برای ما میفرستد ولی ما گنج نهفته در آنها را دریافت نمیکنیم و بجای اینکه بفهمیم که این دردها آمده اند که ما به خود آییم و با فریادِ “إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّاۤ إِلَیۡهِ رَ ٰجِعُونَ” به سمتِ خودش برگردیم و واردِ وادیِ سلامت و بهشت شویم ؛ زبان به شکایت باز میکنیم که خدایا چرا من؟؟؟!!!
نشانه های دوستیِ صادقانه یِ او فراوانند ، فقط باید به قول سهراب سپهری “چشم ها را بشوییم و از زاویه ای دیگر نگاه کنیم”
و اما نشانه یِ واضحی که در جلوی چشمانِ ما است که باید به آن لبیک بگوییم ، چیست؟!
نشانه اش وجود استاد عباس منشی است که ما را به وادی ای دعوت کرده که وادیِ توحید است ، وادی ای با یک سری مجموعه قوانینِ مشخص که با استفاده از آنان میتوانیم خلق کنیم هر آن چه را که بخواهیم و اراده کنیم…
و لبیک ما یعنی که با صدِ وجودم این دعوت را می پذیرم و شک و شبهه ها را کنار میگذارم و یک جهاد اکبر به راه میاندازم برای هجرت از وضع فعلی به یک وضع ایده آل و بهشتی…
در واقع خدا از ما خواستگاری کرده به شوق بله گرفتن از ما…
خواستگاری کرده و ما را وعده داده که اگر بیای به سمتِ من ، دنیا را به پایت میریزم و ما را ترسانده که اگر به دعوت من لبیک نگویی ، اسیر افرادی میشوی که زندگی را برایت جهنم میکنند و هدفِ او از این کار این بوده تا ما را تحریک کند که “بله” بگوییم به دعوتِ او…
و زیبایی این سیستمِ خداوند متعالی که “کَتَبَ عَلَىٰ نَفۡسِهِ ٱلرَّحۡمَه” است ؛ این است که رحمتِ او بر خشمِ او سبقت گرفته است ، مثلا گفته است که…
ترجمه این آیه به زبان عامیانه خودمان این میشود که…
ببین بنده من ، در سرزمینِ من اگر کار زیبا کنی ، آن کار را از تو قبول میکنم و ده برابرش را به تو بر میگردانم ولی چنانچه کار نازیبا بکنی ، معادل همان را به تو برمیگردانم
عهه ، این چه سرزمینی است که در آن خوبی ها ده برابر میشود و به ما برگشت داده میشود ولی بدی ها نه…
خب همینه دیگه ، اینجا وادیِ خدای عاشقی است که منتظر ماست که به او لبیک بگوییم
اینجا وادی خدای عاشقی است که یکی از نام های زیبایش در دعای جوشن کبیر این است که…
یَا مَنْ سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَهُ ….. ای کسی که رحمتِ او بر خشمِ او سبقت گرفته
اینجا وادیِ خدایِ عاشقی است که رحمتش همه ی این عالم را فراگرفته ، خودِ خودِ خودش گفته است که رحمتِ من و نگفته که غضب من…
وَرَحۡمَتِی وَسِعَتۡ کُلَّ شَیۡءࣲ
و رحمتِ من ؛ همه چیز را در بر گرفته است
[سوره اﻷعراف ١56]
اینجا وادیِ خدایِ عاشقی است که وقتی میخواهد خود را به جهانیان معرفی کند ، ابتدا از رحیم بودنش سخن میگوید و سپس از خشم و عذابش…
و ای محمد ، به بندگانم بگو که من آمرزنده و بخشنده ام و عذاب من هم دردناک است
[سوره الحجر 49 – 50]
در واقع اگر خوب دقت کنیم ، متوجه میشویم که وعده خشم و عذاب او هم نوعی رحمت است تا ما بترسیم از اینکه سمتِ آن کارهای نازیبا برویم…
آری ، سیستمِ این خدا بر بخشندگی استوار شده است و از سمت این سیستم یک پیامکِ دعوت برای ما جهتِ شرکت در جشنِ ملکوتیان ، صادر شده است و مساله این است که…
آیا من به این پیامکِ دعوتِ او لبیک میگویم یا خیر؟
آیا من این خواستگاریِ او را با یک لبیکِ جانانه قبول میکنم یا خود را به عقدِ موقت و دائمِ غیر او در می آورم و غرق در رنج و سختی و… میشوم؟
اشکالی هم ندارد که من به دعوتِ او لبیک نگویم و عروسِ او نباشم و عروسِ غیر او شوم ، فقط این وسط باید خودم را آماده کنم برای اینکه حسابی رنج بکشم و اسیر و برده یِ هوسرانی این و آن شوم و بعد از این چک و لگد خوردن ها ، مجددا با صورتی خون آلود و دست و پایِ شکسته به سمتِ او برگردم و بگویم که خدایا غلط کردم ، الان برگشتم و میخواهم بله بگویم…
خوشبحال آنان که پیامِ خدا را خوب میفهمند و در همان جلسه خواستگاریِ اول ، با شوق فراوان “بله” را میگوند و ساکن حریمِ او میشوند
آری ؛ ما دعوت شدگانی هستیم که به وادی آگاهی و توحید و حساب کردن روی خودِ خودِ خودش ، دعوت شده ایم ؛ باشد که قدردان باشیم و…
وظیفه ما این است که در برابرِ این دعوت ، یک لبیک جانانه بگوییم و با ذکرِ مقدس ” من نمیدانم و تو میدانی” از او راهنمایی بگیریم و طبق راهنمایی او جلو رویم و خوشبختِ خوشبختِ خوشبخت باشیم…
او خدایی است دانا و به ما می آموزد آن چیزهایی را که نمیدانیم…
او خدایی است که در لحظات اولیه تولد ، به همه ما علمِ چگونگیِ استخراجِ شیرِ مادر را آموخت بدون اینکه سرِ کلاسِ درسی نشسته باشیم…
او خدایی است که به قول ملاصدرا ، همه چیز میشود ، همه کس را ؛ پس با این حساب او معلمِ من میشود و برای معلم بودنم کافی می باشد…
او خدایی است که معلم ما میشود به شرط اینکه به آن چیزهایی که میدانیم عمل کنیم تا به کلاس های بالاتر او برویم تا او به ما تدریسکند چیزهایی را که نمیدانیم… ، به تعبیر خودش…
و ایگروه مومنان ؛ حد و حدود الهی را رعایت کنید و خدا به شما می آموزد و خدا نسبت به هر چیزی دانا است
[سوره البقره 282]
آری ، خدا دانایِ کُل و معدنِ علم است و هر کس به اندازهِ ظرفِ خودش از این معدن بهره مند میشود و شرط بالارفتن در دانشگاهِ خدا ؛ عمل به آن چیزهای است که به ما آموخته ، به تعبیر حضرت باقر علیه السلام…
مَن عَمِلَ بِما عَلِم ، علّمه الله ما لم یَعلَم
هر کس به آنچه که میداند ، عمل کند ؛ خدا آن چیزهایی را که نمیداند ، به او می آموزد
پس من به دعوت او لبیک جانانه میگویم و واردِ وادیِ او میشوم و در این مسیر به فرمان هایِ او احترام میگذارم و تلاش میکنم تا حد و حدود او را رعایت کنم و در عین حال سراپا گوش میشوم و شاخک هایم را تیز میکنم برای آموختن در مکتبِ او…
این شیوه حضرت محمدی است که سواد خواندن و نوشتن نداشت ولی درمکتب او بزرگ شد و خود خدا معلم او بود و او را از یک پسر بچه ی یتیم ، به شخصیتی تاثیرگذار در تاریخ مبدل کرد
این شیوه ابوعلی سینایِ طبیب است که جوابِ مسائلش را بعد از ارتباط با خدایش دریافت میکرد بدون اینکه تحتِ تعلیم استادی دیگر باشد
مثلا ، ما میدانم که در دانشگاه الله یکتا ، غیبت کردن و مسخره کردنِ همدیگر ؛ یک امرِ خلافِ قانون است و چنین دستوری در کتاب مقدس ثبت شده ؛ پس ما به این فرمانِ خدا “لبیک” میگوییم و زیپ دهانِ خود را میبندیم تا حُسنِ نیت خود را به او ثابت کنیم که آمده ایم که عوض شویم و نمیخواهیم نقش بازی کنیم و بعد از عمل به این آگاهی ها ، آماده میشویم برای آگاهی های بالاتر و…
و او معلمی است که خودش میداند چگونه ما را در معرضِ علوم بیشتری قرار دهد به شرط اینکه ما در انتظارِ جواب باشیم و درگیر حواشی نباشیم و به مانند حضرت محمد نگاهمان به آسمان باشد…
و ای محمد ، ما نگاه هایِ مشتاقانه و منتظرانه یِ تو را به سمتِ آسمان برای دریافتِ فرمانِ بازگشتِ قبله از سمت بیت المقدس به کعبه میبینیم ، با چنین اشتیاقی قطعا تو را به قبله ای که به آن خشنود شوی《یعنی همان خانه کعبه》برمیگردانیم…
[سوره البقره 144]
پس همه چیز از یک “بله گفتنِ جانانه و خالصانه” شروع میشود ، یک بله گفتنی محکم برای عروسِ خودش شدن ، بله گفتنی که هیچ جادوگرُ و حسودُ و دو بِهَم زنُ و وسوسه گرُ و شیطانی ، نتواند آن را پاره کند و کار را به طلاق و جدایی من از خدا بکشاند…
براستی که او از هر جهتی برای ما کافیست و سند چنین حرفی این آیه قرآنی است که به شاگرد نازنین ، حضرت محمد چنین میگوید که
ترجمه این آیه به زبان عامیانه خودمان اینگونه میشود که
ای محمد ، اگر عالم و آدم به تو پشت کردند و احساس تنهایی کردی ، یه وقت ننشینی و غصه بخوری که الان بی کَس و کار شدم بلکه بجایِ چنین کاری ، بگو که “حَسۡبِیَ ٱللَّهُ لَاۤ إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ”…
و باز هم میرسیم به جمله یِ زیبایِ ملاصدار که…
خدا همه چیز میشود همه کس را ، به شرط اعتقاد ؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح
و نقطه ی آغازین اعتقاد و پاکی دل و طهارت روح ، همان لبیک گفتن جانانه خالصانه است…
ممنونم از شما علی آقای نازنین ، در پناه الله یکتا غرق در نور باشید
-حمد و ستایش مخصوص خدایی است که مرا دوست دارد در حالیکه هیچ نیازی نسبت به من ندارد…
-و لبیک ما یعنی که با صدِ وجودم این دعوت را می پذیرم و شک و شبهه ها را کنار میگذارم و یک جهاد اکبر به راه میاندازم برای هجرت از وضع فعلی به یک وضع ایده آل و بهشتی…
-در واقع خدا از ما خواستگاری کرده به شوق بله گرفتن از ما…
خواستگاری کرده و ما را وعده داده که اگر بیای به سمتِ من ، دنیا را به پایت میریزم و ما را ترسانده که اگر به دعوت من لبیک نگویی ، اسیر افرادی میشوی که زندگی را برایت جهنم میکنند و هدفِ او از این کار این بوده تا ما را تحریک کند که “بله” بگوییم به دعوتِ او…
عهه ، این چه سرزمینی است که در آن خوبی ها ده برابر میشود و به ما برگشت داده میشود ولی بدی ها نه…
خب همینه دیگه ، اینجا وادیِ خدای عاشقی است که منتظر ماست که به او لبیک بگوییم
اینجا وادی خدای عاشقی است که یکی از نام های زیبایش در دعای جوشن کبیر این است که…
یَا مَنْ سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَهُ ….. ای کسی که رحمتِ او بر خشمِ او سبقت گرفته
اینجا وادیِ خدایِ عاشقی است که رحمتش همه ی این عالم را فراگرفته ، خودِ خودِ خودش گفته است که رحمتِ من و نگفته که غضب من…
آری ؛ ما دعوت شدگانی هستیم که به وادی آگاهی و توحید و حساب کردن روی خودِ خودِ خودش ، دعوت شده ایم ؛ باشد که قدردان باشیم و…
-وظیفه ما این است که در برابرِ این دعوت ، یک لبیک جانانه بگوییم و با ذکرِ مقدس ” من نمیدانم و تو میدانی” از او راهنمایی بگیریم و طبق راهنمایی او جلو رویم و خوشبختِ خوشبختِ خوشبخت باشیم…
پس من به دعوت او لبیک جانانه میگویم و واردِ وادیِ او میشوم و در این مسیر به فرمان هایِ او احترام میگذارم و تلاش میکنم تا حد و حدود او را رعایت کنم و در عین حال سراپا گوش میشوم و شاخک هایم را تیز میکنم برای آموختن در مکتبِ او…
-مثلا ، ما میدانم که در دانشگاه الله یکتا ، غیبت کردن و مسخره کردنِ همدیگر ؛ یک امرِ خلافِ قانون است و چنین دستوری در کتاب مقدس ثبت شده ؛ پس ما به این فرمانِ خدا “لبیک” میگوییم و زیپ دهانِ خود را میبندیم تا حُسنِ نیت خود را به او ثابت کنیم که آمده ایم که عوض شویم و نمیخواهیم نقش بازی کنیم و بعد از عمل به این آگاهی ها ، آماده میشویم برای آگاهی های بالاتر و…
-و او معلمی است که خودش میداند چگونه ما را در معرضِ علوم بیشتری قرار دهد به شرط اینکه ما در انتظارِ جواب باشیم و درگیر حواشی نباشیم و به مانند حضرت محمد نگاهمان به آسمان باشد…
-خدا همه چیز میشود همه کس را ، به شرط اعتقاد ؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح
-و نقطه ی آغازین اعتقاد و پاکی دل و طهارت روح ، همان لبیک گفتن جانانه خالصانه است…”
بی نهایت از اینکه وقت گذاشتید و جواب مبسوطی به درخواست من دادید از شما سپاسگزارم،
افتخار من اینه که خداوند من رو قابل دونسته و هدایتم کرده به مسیری که انسانهای بزرگواری مثل استاد عباسمنش و شما بزرگان وجود دارید که نورهدایتی هستید برای من که در مسیر درست حرکت کنم و از این اتفاق خدا رو هزاران بار شکر گزار هستم .
سلام مجدد به دوست عزیز و ارزشمندمان اقای احمدی و همسر عزیزشون
این حرفها از خود خودبهشت میاد مگه غیر از اینکه تو بهشت همه ی حرفها چیزی غیر از حرفهای خدایی و بهشتی است
إِلَّا قِیلٗا سَلَٰمٗا سَلَٰمٗا 26
من واقعا از خدای خوبم سپاسگزارم که منو به این بهشت و این دوستان بهشتی راه داد, اما یک شبه نبود اینکه الان و تو این برهه تنها چیزی ک فکر میکنم و بهش میخوام با تمااام قلبم میخوام به یادش بیارم و عمل کنم و جزیی از رفتارم کنم این واااقعا تکاملی بود !من به اینجور کامنت ها هدایت نمیشدم که, از نظر من اینا فقط حرفهای قشنگ بود ولی امان از لحظه ای که بخاطر چارتا موفقیت سال قبلت جوگیر میشی و میخوای برا سال جدیدت خووودت برنامه بریزی ولی جوری ادم گیر میکنه, جوری ک شب و روز تیره میشه, قلب بسته میشه اون شب بود که بعد دعای جوشن به یکی از نوشته های بهشتی شما هدایت شدم و بعدم فایل توحید عملی یازده اومد,
اگه خالص سازی قلب رو با خالص سازی جسم بخوام مقایسه کنم,
وقتی چندسال پیش این دخترهای جذاب ورزشکاری رو تو اینستا میدیدم منم بدجور به قلبم افتاد که اقا منم میخوام ولی فاصله انقدر زیاد, انقدر خالص سازی میخواست قبلش, اخه چیپس و پفک خوردن کجا و بدنسازی کجا! خوردن شکر و قند و سرخ کردنی کجا و دویدن و دوچرخه سواری کجا, قبلش باید خالص میشد این بدن تا پذیرای ورزش و تنفس بالا باشه, و این مسیر تکاملی طی شد و ماندگار موند و به خواسته ام رسیدم
دوسال پیشم وقتی به حرفهای استاد رسیدم فهمیدم فاصله خیلیییی زیاده یه عالمه چیزها هست که باید از ریشه خشک بشه تا این قلب بتونه خالص بشه, خوب یادمه اولیش کینه بود بعدش توقع, دروغ های الکی, اینستاگرام و…..
بقول ملاصدرا بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا
وقتی راجب خرید صحبت کردید یاد یه چیزی افتادم
همسر نازنین شما تو مسائل اصلی زندگیش اعتماد کرده و چنین چشمه جوشانی از علم و معرفت و درستی کنارش قراره گرفته( من واقعا زوجهای بهشتی و پاک رو با تمام قلبم تحسین میکنم)
به میزانی که اعتماد میکنیم نتیجه میگیریم
بعد این موقع ها شیطان میاد میگه عه پس اینجوری زندگی خیلی راحته که, مگه میشه؟
ولی بعد یکماه فکر کردن به همه چی انگار تازه دارم میفهمم باید بخوااای تا هدایت بشی! باید هر لحظه بخوای و گرنه تو بهشت هم میشه گمراه شد مثل آدم و حوا
اون هفته بیرون بودم یک خانمی کنارم نشست و بی هوا یهو شروع کرد دعا کردنم و منم نگاه میکردم بعد یهو گفت هر قدمی ک میری میگی بگو خدا, همش صداش بزن, از یه پلک زدن نزدیکتره بعدشم برام پلک زد و دستمو گرفت و رفت, اصلا فکر کردنم بهش دیوانه کنندست انگار نه فقط از قلبت بلکه از بیرونم داره حرف میزنه برات
وقتی گفتید خرید بادقت یه چیزی انگار یادم اورد که این تسلیم شدنه همه چیزو اسون میکنه و برای هرکسی هرچقدر اعتماد کنه به همون اندازه جواب میگیره ,تو هرررر موردی ک خودش بخواد مثلا همسر شما تو یکی از اساسی ترین مسائلش و من مثلا تو این مسائل بعد شاید برای هردوی ما قابل درک نباشه و بگیم نهههه مگه میشه به این دلیل و اون دلیل اینو دیگ نمیشه بهش سپرد
دوسال پیش بود تقریبا اولین بار تو سریال سفر به دور امریکا خانم شایسته گفت توهمون قسمت دهم که ما برای ادامه سفرمون برنامه رو به دست خدا که استاد برنامه ریزی هاست میسپاریم و با زبان نشانه ها جلو میریم و در زمان مناسب در مکان مناسب قرار میگیریم, برای من عجیب ترین جمله بود و چون تازه یاد گرفته بودم هرجا میرفتم ازش استفاده میکردم یادمه با مامانم رفتیم کوه گم شدیم از مسیر اصلی من میگفتم تو دلم که نههه خدا هدایتمون میکنه و قشششنگ یادمه لحظه ای رو که مسیرو پیدا کردیم, دیدید استاد میگه تو توحید عملی ده که من تو همه چی ازش استفاده کردم؟؟؟ من تو این مورد هر روز داره اطمینانم بیشتر میشه
گفتید خرید یاد همین موضوع افتادم, چون رهااا شدم ازش نمیخوام بگم اوضاع ممکلت چجوریه و فلان دیدیم و عادت کردیم که هر فروشنده ای هر قیمتی رو میخواد بهت میده , یا نه اصلا انقدر تنوع زیاده ک وقتشو نداری بری بگردی یا نههه بهتر بگم اصلا نمیدونیم چی خوبه چی بد! من تصمیم گرفتم تو خرید کاملا بسپارم به خودش, از لباس و کیف و کفش تا خوردنی و وسایل خونه و هرررچیزی, بعد دیگران و حتی مامانم همیشه بهم میگه خوشبحالت همییشه راضی ای از خریدات میگم خب این بهترین بوده برای من, دوماه پیش ک عروسی دخترخالم بود و نمیدونستم چی بخرم تو نصفه روز رفتم یکم گشتم مغازه هارا از صبح ساعت یک بود تو یه مغازه از پاساژ بودیم, گفتم خب خدایا برا تفریح دیدیم و خوب بود حالا لطفا بگو چی بخرم و تمام, فروشنده لباسو آورد و خریدم و یه تخفیف تپل هم داد, هنوز ک هنوزه اطرافیانم میگن لباست چقد قشنگ بود و ازین جور حرفا, و همیشههه ی همیشه خریدم از یه جایی بوده که شده حتی یک سوم بقیه جاها همون همون
خیلی نوشتم, ممنون که وقت گذاشتید و خوندید,دوست داشتم بیشتر بنویسم ولی نشد
سلام و درود فراوان به شما اقای احمدی و سپاس فراوان برای کامنتهای زیبا و پر از اگاهیتون
امروز مسئله ای برای دختر شش ساله ام پیش اومد و اون گفت که از تصاویر توی بازی گوشی چیزهایی دیده که خیلی ترسیده و این ترس باعث شده بود که هر نقطه ای از خونه میخواست بره باید من باهاش همراه میشدم و این مسئله واسم خیلی مشکل ساز شده بود
امشب وقتی که با هم در موردش صحبت میکردیم گفتم تو میتونی از خدا کمک بگیری تا به ترست غلبه کنی و خدا کمکت میکنه که تو قوی و شجاع باشی ولی اون با بغض گفت من خیلی سعی میکنم این کارو انجام بدم ولی راستش چون خدا رو نمیبینم و وجود نداره نمیتونم ازش کمک بخوام و اون تصویرهای وحشتناک همیشه جلو چشمم هست و من در جوابش گفتم خوب اون تصویرهایی هم که ازشون میترسی وجود ندارن ولی تو فکر میکنی که هستن درصورتی که خدا واقعیه نه اون تصاویر…
و بعد بغضش شکسته شد و با گریه گفت مامان من هر چی تلاش میکنم نمیتونم خدا رو حس کنم و ازش کمک بخوام
و این موضوع منو خیلی به فکر فرو برد
من خودمم دقیقا در مواقع حساس که باید به ترسهام غلبه کنم و به خدا توکل کنم نمیتونم این کارو درست انجامش بدم و این اعتماد نداشتن و باور نداشتن ما به وجود خدا و اینکه اون قادره مطلقه در وجود خودمم نهادینه نشده و ترسهای زیادی دارم که نمیتونم اونها رو به خدا بسپارم و ذهنم رو اروم کنم
اگر تمام اتفاقات و مسائل اطرافم رو مثل تصویر دروغین بازی در گوشی دخترم در نظر بگیرم که شاید ظاهر زشت و وحشتناکی داره ولی یقین دارم دروغین هستن و وجود خارجی ندارن و در عوض خدا رو در ذهنم حقیقی و موجود بدونم میتونم در مواقع ترس از خدا کمک بخوام
مثل عکسی که پس زمینه تار و سوژه اصلی با وضوح کامل و جزعیات مشخص دیده میشه باید تمام عوامل بیرونی رو در ذهنم تار ببینم و خدا رو با کیفیت بالا و جزعیات کامل توی ذهنم بیارم و این تمرین باعث میشه برای همه کارهام اول خدا در نظر بیارم و اهمیتی به اتفاقات اطراف ندم
این کامنتی بود که دوست داشتم اینجا بنویسمش که برخی خودم ثبت بشه و هر بار با خوندنش من رو نسبت به ترسهام قویتر کنه و هر بار باورم رو نسبت به خدا بیشتر تقویت کنم
باز هم برای کامنت های عالیتون که من رو بیشتر و بیشتر به کتاب قران نزدیک میکنه و درکش رو واسم آسونتر میکنه سپاسگزارم
سپاسگزارِ خداوندی هستم که هدایتم کرد تا بیام این دیدگاه نابِ شما رو مطالعه کنم و درسش رو بگیرم
درسی که ازش گرفتم و احساسی که دارم اینه که نگران مزدوج شدن نباشم
و
به وقتش ، وقتی که من آماده اش باشم خداوند با زبان نشانه ها اون بانوی محترمی که درخورِ من باشه و من هم در خورِ ایشان باشم را هدایتمون می کنه و ما رو به زیبایی و عزتمندانه به هم میرسونه
خداوند استاد برنامه ریزی های بدون نقص هستش
—————————————-
آقا رضای عزیز چقدر قلم شیوا و روانی دارید
هم در خوش نویسی که بارها کارهای زیبا و البته کارهای طنز شما رو در کانالتون تحسین کردم
هم در نگارش جملات و کنار هم چیدن کلمات
چقدر همسرتون که اتفاقاً اسمشون هم با خواهر بنده یکی هستش تحسین می کنم
من خطاطی های همسرتون رو ندیدم ولی همون روز هم تلفنی خدمت شما عرض کردم که چقدر همسر شما خوش ذوق و با سلیقه است و چقدر این عکس پروفایل شما با تمی گرم بدون عوامل حواس پرتی و چه زاویهی زیبایی و چه لوکیشن زیبایی داره
من واقعاً ایشون رو تحسین میکنم
شما رو تحسینتون می کنم که با شجاعت، تنهایی به ملاقات این خانوادهی محترم رفتید و با ایشان صحبت کردید
و
چقدر زیبا خداوند مثل همون آیهی معروف سورهی بقره دل ها رو برای شما نرم کرده و مهر شما رو در قلب خانواده همسرتون قرار داده
و
یک درس دیگه هم این بود که با اینکه به ظاهر شرایط ایده آل برای ازدواج هم نداشتید
و با اینکه هیچ شناختی هم نسبت به این خانواده نداشتید
ولی توانستید به لطف خدا، تسلیم امر خداوند باشید و ازش خاشعانه درخواست هدایت و کمک کردید و خداوند (استاد برنامه ریزیهای بی نقص) اینقدر زیبا همهی کارهارو انجام داده
آقا رضا، دوست عزیزم، می خواهم دل نوشتهای از شما در پی وی خودم رو اینجا بازگو کنم و در موردش صحبت کنیم…
آقا محمد حسین
من این نگاه زیبابین و نکته سنج تو را تحسین میکنم…
و دوست دارم این را به تو بگویم که
این نگاه زیبابین تو آخرش یه کاری دستت میده هااا ، یک کار بسیار قشنگ از جنس بهشت…
[سوره الکهف 108] (این هم داخل پرانتز بگم، ممنون میشم بیشتر در مورد این آیه و درس های حولِ این آیه برای من توضیح بدهی، سپاسگزارم)
خدا ان شا الله به شما خیر بده…
این دعاهای خیر شما و با این سیل انرژی مثبتی که هر بار روانهی من می کردی :))
و مرور کردن حرف های شما با خودم داره باعث میشه که من مدارم با سرعت خیلی خوبی رشد کنه
چند تا از دوستان قدیمیام از مدارم خارج شدن و دیگه تقریبا باهاشون در ارتباط نیستم و جالبه دیگه هیچ احساس دوست داشتنی هم نسبت بهشون ندارم، قبلاً خیلی دوستشون داشتم
ولی این روزها به درستی خداوند داره به من میگه که باید رهاشون کنم …
و
و این رشد کردن من و رفتنم به مدارهای بالاتر
باعث شده که طی این چند روزه هدایت بشم به دو نفر از اعضای فوقالعاده سایت… و ارتباط تلفنی و گپ و گفت در تلگرام داشته باشم
و
خیلی خیلی خوشحالم به خاطر دوست های جدید و ارزشمندم و مطمئن هستم که خداوند داره نشانه هایش را به این شکل روانهی زندگیام می کنه تا امید و انگیزههای من برای کار کردن روی خودم بیشتر بشه و این مسیر بهشتی رو ادامه بدهم…
تازه این شروع کارِ
این داستان ادامه… نه نه نه
دوست دارم اینجوری بنویسم
این زندگی بهشتی ادامه داره… و هر روز بهشتی تر هم میشه
سپاسگزارم از پیامهای پر از حس خوب و آگاهی و تامل برانگیزتون
آقای احمدی من با اینکه پیامهای شما رو از طریق ایمیلم دنبال میکنم ولی این پیام رو ندیدم
تا امروز ب صورت هدایتی دیدم و شروع کردم ب خوندن تا اونجایی ک جواب نه شنیدید و اون جمله ای ک در تلگرام خوندید و قلبتون رو آروم کرد
به خدا اعتماد کن ، خدا بهترین ها را در بهترین زمان و مکان روزی تو میکند…
بعد کاری پیش اومد و من گوشیم رو همونجوری گذاشتم تو اتاقم و اومدم بیرون
چشمم خورد ب صفحه تلویزیون ک روشن بود و قرآن پخش میشد
و این آیه بود :
و (با این حال نیز) خودداری (از ازدواج با آنان) برای شما بهتر است. و خداوند، آمرزنده و مهربان است.
خدا میخواهد (راه سعادت را) برای شما بیان کند و شما را به آداب (ستوده) آنان که پیش از شما بودند رهبر گردد و بر شما ببخشاید، که خدا دانا و به حقایق امور آگاه است.
و بعد ک رفتم سرچ کردم ک براتون بنویسم دیدم سوره نسا هست و ایه ای هست تقریبا طولانی ولی
من لحظه ای آنجا حضور داشتم ک فقط خط آخر این آیه و آیه بعدش رو ک براتون نوشتم دیدم
و جالب اینکه بعدش برنامه با همین آیه تمام شد
خوشبحالتون آقای احمدی ک نشانه های خدا رو در مسیر می بینید و تسلیم خداوند می شوید
و خدا شما رو هدایت کرد ب بهتر از اون چیزیکه شما خاستید ولی نشد
وقتی روی خودم حساب کردم روی دیگران حساب کردم هیچ نتیجه ی نگرفتم و همیشه هم عزت و احترامم نابود شد
تصمیم گرفته بودم روی هیچ کس روی هیچ چیز بیرونی حساب نکنم و تمام کریدیتشو بدم با خداوند
اما انسانیم و فراموشکار
استاد فقط شما از توحید بگو فقط بگو چون تشنه اینم چون هر چی بلا و عزت نفسم اومده داغون شده از همین بی ایمانی و عدم درک توحید بوده
قرار بود سر ماه یه پولی به حسابم واریز بشه من به خودم بارها تذکر دادم که روی اون پول حساب نکن اون هنوز به حسابت واریز نشده ولی من در ذهنم ناخودآگاه با اون پول برنامه ریزی میکردم میگفتم فلان وسایلو با اون پول میخرم وسایل پسند میکردم
به خدا همون جور که طبیعی قرار بود وارد زندگیم بشه همونطور هم واریز شدنش هم کنسل شد
یا مثلا چقدر لباس های برند پوشیدم و کلی هزینه کردم تا عزت و احترام به دست بیارم نتیجه پوچ و کلی احساس سرزنش به خودم که چرا این همه پول خرج کردم
ولی وقتی تسلیم بودم و به این جریان الهی وصل شدم کارها به صورت خیلی عالی پیش رفت
چقدر برای من حرف دیگران مهم بود چقدر میخواستم با جنس مخالف وقتی حرف میزنم به کلماتم به رفتار هام دقت کنم تا طرف مقابل ناراحت نباشه هما ابنا از شرکت کا درونم داشتم بود ولی وقتی یه سر سوزن قدرت را از آدمها گرفتم و دادم دست خداوند بوم بوم بوم…معجزه ها رخ میده
باید بتونم با تمام کنترل ذهنم قدرتو بدم به خداوند چون فقط رااه سعادتمند شدن این هستش راهی دیگه ی نیست
فکر میکنم بیشتر یادم میاد که چقدر من روی آدم ها حساب کردم که واقعا خجالت میکشم بیام بنویسم
استاد بی نهایت سپاسگزارم از این فایل توحیدی زیبا و چقد اشک ریختم
سپاسگزارم که به ما هم دوباره یادآوری کردی
ما رَمَیتَ إِذ رَمَیتَ وَلٰکِنَّ اللَّهَ رَمىٰ
واقعا هر چی که داریم از خداونده یادم نمیره از چه جهنمی منو نجات داد آبروم رو محفوظ کرد
و حضور همه ما در سایت هدایتش به سمت شما تا دستی بشی از دستان خداوند که حقیقت رو بهمون بگی همه اینها لطف پرودگاره
و این غرور و این منم منم به قول شما آتشی بر خرمن که یک آن نیست می کنه همه چی رو
و چقد تحسین برانگیزه که به این قدرت رسیدین که می تونید این ارتباط رو تمیز نگه دارید و پایدار
همیشه تو سپاسگزاریهام از خداوند میخوام منو جز مؤمنینش قرار بده که به راه راست هدایت شدن و سعادت دنیا آخرت نصیبشون شده مثال شما رو میزنم میگم ببین استاد تونسته این رابطه رو با کنترل ذهن پاکیزه نگه دار و شرک نورزه منم می تونم من چه فرقی با سید حسینت دارم به منم راهشو بگو توحید رو همواره در قلب من شعله ور نگه دار
به قول ذکریا تو قران منو یکه و تنها نذار با نفس عماره خودم مهمترین رابطه ما رابطه با خداوند و توحید که راجبش توی جلسه 8 عشق و مودت کاملا توضیح دادید واقعا همین یه کد (توحید )رو تو کدنویسی های زندگیمون رعایت کنیم به قول شما روی دوش خداوند راه میریم
خیلی فایل به جایی بود که به ما یادآوری کردین که ببین حواست باش از کجا به کجا رسیدی
و تواضع و خشوع در برابر رب اصلی ترین و مهم ترین بخش زندگیمون که باید مثل یه ذکر روزانه به خودمون بگیم
سپاسگزارم استاد عزیز از این فایل تاثیر گذار و آرامش بی نهایت رو برای خودم و شما و تمام بچه های سایت آروز می کنم از الله یکتا
بدون شک ما هم میتوانیم به این حد از توحید دست پیدا کنیم
بسیار کامنت زیبا و پر محتوایی رو گذاشتید ،،خیلی کیف کردم که احساس ارزشمندی در وجودتون شعله ور هست و خودتون رو میخواهید در زمره موحدین قرار بدهید ،دست مریزاد ،عالی بود نازی عزیز
همیشه به خودم میگویم چند تا از خصلتهای استاد عزیز سبب بوجود آمدن موفقیتهایشان شده است ،مهمترین آنها توحید است اینکه همه موفقیت هایشان را به الله یکتا نسبت میدهند و تنها قدرت روبه الله میدهند و از هیچکسی ترس و واهمه ای ندارند ،،وبحث دیگر توکل کردن استاد عزیز بر الله است وهمیشه خداوند رو بعنوان کسی که آماده کمک به ایشون هست رو باور کرده اند ،که بنده به شخصه زیاد روی این موارد تاکید میکنم و میخواهم خیلی پیشرفت کنم ،،
امید دارم الله یکتا ما رو در این مسیر زیبا توفیق دهد و برای همه اعضای خانواده ام بخصوص شما نازی عزیز ارزوی توفیق روزافزون دارم
تقریبا یک ماه پیش بود که مامانم تماس گرفت و گفت بخاطر اینکه مادربزرگم اومده از شهرستان برای شام بیایی وهمه را دعوت کرده بود و قبول کردم .
خب تو ذهنم گفت وای خوبه بعداز یکسال و خورده ای مادربزرگم می بینم که اومده
یا خانواده مون که دورهم هستن و
حتی من خونه مامانم با اینکه نزدیکیم دو هفته ای میشد نرفته بودم و احساس خوبی داشتم به این دورهمی .
من اومدم کارهام تا شب انجام بدم که درحین تی کشیدن سرامیک ها ، یه لحظه گردنم دچار گرفتگی شد و همون جا موندم .
خودمو کشوندم به اتاق خواب و دراز کشیدم و فقط گفتم خدا ده هیچ به نفع شما که هرحرکتی میزنی برام خیر مطلقه.
حالا طبق دوره لیاقت اومدم نجواهامو ساکت کنم دیگه .
گفتم خدایا من تسلیم این اتفاق هستم اما بالاغیرتن زودتر خوبم کن .
زنگ زدم به مامانم بعدظهربود گفتم که
مامان خیلی دلم میخواست بیام
ولی گردنم گرفته من نمیام و ان شاالله فردا رسول از شیفت اومد با بچه ها میایم یه سرخونه تون.
مامانم گفت عیب نداره
هم خواهرم هم زندایی م اومدن ودارن کمک میکنن
خلاصه من موندم و حرف زدنم با خدا
گفتم خدایاشکرت که هدایتم کردی به نرفتن با اینکه من دوست داشتم برم
اما صلاح دیدی نرم و خونه بمونم
خدایا دمت گرم
مهم تویی که دارمت
خانواده ام هم تو فرصت بهتر می بینم
بعد گفتم من برا چی میخواستم برم مهمونی بیام علتش پیدا کنم ؟؟
اولیش برای کمک کردن به مامانم بود
بعدی بخاطر دیدن مادربزرگم و دیدن اقوامم .
حتی گفتم تو ذهنم که خوبه یه شومیزجدید با شالم دارم که خوب میتونم ست کنم و عالیه .
بلههههههه
قشنگ وا داده بودم تو ذهنم
من فهمیدم برای دل خودم و برای حال خودم به این مهمونی نمیخواستم برم .
استپ کردم تو ذهنم !!
رگه هایی همچنان از تاییدشدن درونم پیدا کردم .
گفتم خدایا من تسلیم شدم و حالا چرا ناحیه گردنم گرفت
چون این نشونه بود که تمام کارهامو مسئولیتش رو بپذیرم و گردن بگیرم
و عوامل بیرونی را مقصر ندونم و اتفاقات را گردن کسی دیگه نندازم .
اره آره دقیقا این اومد تو ذهنم که خدایا من فهمیدم این اتفاق از کجا داره آب میخوره .
بعد از پذیرش باورهای خودم و پیدا کردن علت رفتنم به مهمونی ،در حالت درازکشیده رو تخت به فکر رفتم که خدایا من تسلیم اراده و قدرتت هستم
می فهمم نباید به مهمونی میرفتم
بعد گفتم خدایا دمت گرم
اصلا همین باعث شد بیشتر استراحت کنم و دراز بکشم و اجازه بدم بدنم استراحت کنه و حال کنه .
چندساعت گذشت و شب شد اومدم همراه بچه ها بخوابم دیگه، در حین فایل گوش دادن بود که خوابم برد و تو خواب دیدم که دارم نزدیک دریای زیبایی میشم اما دونفر داد میزنن دریا نیس نرو گیر میکنی باتلاقه اونجا .
همون جا از خواب پریدم و دیدم ساعت3
شب شده و من کاملا بدون گردن درد هستم مگه میشه !!!!
وای خدایا هزاران بارشکرت و شروع شکرگزاری من .
صبح شد و با تماس خواهرم بیدارشدم
گفت نبودی دیشب مادربزرگم حالش بد شده و بردن بیمارستان و …
گفت خوبه که نبودی خونه مامانینا
مهمونی بهم خورد وهمه رفتیم بیمارستان!
من مونده بودم متعجب واقعا که
خدایا تو چقدر خوبی
میگم خدایا چقدر قشنگ هدایت میکنی
خدایا خوب بلدی خدایی کنی
خدایا پلن های خوشگلی که می چینی
چقدر شیک ومجلسی هست
میگم خدایا فقط من باید تسلیم خودت و هدایت هات بشم همین .
درسته دلم مهمونی میخواست اما خوب نگه م داشتی توخونه و محیط امن .
خدایا تو نقطه امنیت منی .
همه چیز دست خودته
هزاران بارشکرت هزاران بار .
سپاسگزارم از شما استاد عزیزم وخانم شایسته مهربونم .
سپاسگزار خداوندی هستم که از طریق نشانه ها هدایتم کرد بیام اینجا و دیدگاه شما رو مطالعه کنم، درس یاد بگیرم و خداوند و هم زمانی هایش رو تحسین کنم
جریان اینه که من … صبح که بیدار شدم اولین کاری که کردم اومدم به صورت هدایتی هفت هشتا از پروفایل دوستایی که کامنت هاشون بهم حس خوبی میده باز کردم و به خودم گفتم امروز گه گداری میان کارهام به عنوان تفریح و لذت بردن میرم کامنت یکی از این دوستانم رو در جلسه 10 توحید عملی می خوانم (میگم جلسه ، نمیگم قسمت، چون جدیدا دارم ذهنم رو تربیت می کنم به فایل های دانلودی هم به چشم دوره نگاه کنم و ارزشش رو درک کنم)
خلاصه الان که هدایتی اومدم تو گوگل کروم موبایل اولین صفحه پروفایل آقا رسول بود
دیدگاه زیبای ایشون رو خواندم
حسم نگفت اینجا پاسخی بنویس
گفتم چشم ، هرچی شما بگی ، من تسلیمم
بعد اومدم همون اولین دیدگاه آقا اسدالله رو که در پاسخ به شما و رسول جان نوشته بود خواندم
و وقتی دیدم ایشون چقدر زیبا از دیدگاه شما تعریف کرده بود
این رو به نشونه دیدم قبل از مطالعهی بقیه اون پاسخ ها و لذت بردن ازشون
اول بیام صفحهی پروفایل شما (که میگم از صبح اصلا صفحهی پروفایل شما اینجا باز بود) دیدگاه شما رو بخوانم
و انصافاً ، انصافاً هم خیلی دیدگاه شما تحسین برانگیز بود، دمتون گرم که هم اینقدر زیبا همزمانی ها و هدایت ها رو درک می کنید
و هم اینقدر شیوا و به زبون خودمونی می نویسید
برای من هم بارها و بارها این مدل هدایت پیش اومده که مثلاً یه روزی حسم یهویی بهم گفته امروز نرو دفتر (دفتر مشاور املاکی که من با سمت مشاور مشغول هستم رو عرض می کنم) و من نرفتم و به حسم گوش دادم که مثلاً گفته امروز برو فلان مجتمع تجاری تفریحی برای خوش گذرونی و دور دور و خرید و من هم گفتم چشم رفتم و کلی هم اون شب معجزه (منظورم هدایت ها و همزمانی های خداوند در زندگیم هستش) برایم رخ داده و لذت بردم
فردا روزی که رفتم دفتر
یا حتی چند وقت بعدش فهمیدم که اتفاقاً همون روز یه اتفاق ناگوار و بسیار ناجالبی تو دفتر یا مرتبط به دفتر رخ داده
که البته خدا رو شکر به من هیچ مرتبط نبوده ولی اگر من بودم حتما ترکش هاش به من هم اصابت می کرد
یعنی از نظر ذهنی به هم میریختم
می خواهم بگم من دارم تلاش می کنم که تا این حد تسلیم خداوند و پلن هاش باشم
حتی وقتی بهم گفت از پس از خواندن پاسخ آقا اسدالله بیام اینجا و این دیدگاه رو بخوانم گفتم چشم و این اتفاق قشنک رخ داد و هدایت شدم که این رد پای زیبا رو از خودم ثبت کنم
امروز چقد عالی بود استاد جانم ازت ممنونم که به حرف دلتون گوش دادید واین فایل رو برامون آماده کردید
خدایا من نمیدونم تو همه چیو میدونی تو درمن جاری شو تا بنویسم .
چقد وقتی در مورد توحید حرف میزنید حالم خوب میشه آرامش میگیرم دیگه هیچ نگران نمیشم .
استاد استاد جانم دوست دارم روزها پای صحبتهات بشینم و گوش بدم .همین فایلو بارها گوش دادم و کلی حالم خوب شد .
منم کسیو جز خدا ندارم توی شهری که هیج کسیو نمیشناسم توی محله یی هستم توی مغازه ای یه جای کوجک و خلوت فقط امیدو توکلم به خداست و ازش خواستم مشتری من بشه و باورت نمیشه وقتی مشتری میاد میگه آدرست رو یکی بهم داده ومن همون موقع بهش میگم آره کارتوست منکه کسیو نمیشناسم .
استاد جانم وقتی میخواستیم ماشین بخریم یه روز خدا مارو هدایت کرد به جایی که مرکز خریدو فروش ماشین بود و ما اصلا خبر نداشتیم که قراره اونجا بریم و همونجا ساینای عزیزم رو خریدیم اونم کاملا هدایتی
و بعداز یک ماه قیمتها افزایش پیدا کرد که اگر خرید نمیکردیم نمیتونستیم این مدل ماشین رو بخریم
آره خودم وقتی نگاه میکنم تمام زندگیم جلوتر از من حرکت کرده و بهم راه رو نشون داده
میخواستیم بریم سفر و من فقط تصویر سازی کرده بودم ونمیدونستم که چطور قراره به سفر جنوب بریم
وخدا تمام کارها رو برام انجام داد و مارو به این سفر برد با کمترین هزینه ولی به بهترین شکل ممکن تمام دیدنیها رو دیدیم و به جاهای بسیار زیبا هدایت شدیم
الان که برگشتیم همش با خودم میگم فقط روی شانه های خدا سوار شده بودم و به این سفر رفتم کلی خرید کردیم کلی لذت بردیم کلی تفریح کردیم تمام اون تصویرسازی هایی که کرده بودم برام اتفاق افتاد
ولی به بهترین شکل ممکن .
خودم اشکم در میاد وقتی یادم میاد که چه جاهای زیبایی رو دیدم واین نتیجه ی دیدن و تحسین کردن جاهای زیبا بود .
خدای خوبم من هیچی از خودم ندارم همه ی زندگیم وجودم بچه هام خونه م ماشینم نفسهام جسمم قلبمم
همه از آن توست .
امروز مهمان داشتم برای نهار صبح که بیدار شدم توی ستاره قطبیم از خدا خواستم که غذایی بهم بگه درست کنم که خوشمزه و باب میل مهمانم باشه و منم انجامش دادم .
ظهر که مهمانم اومد و من غذا رو آوردم ازم پرسید از کجا میدونستی که من دوست داشتم امروز این غذا رو بخورم منم چشام اشکی شد بهش گفتم من از خدا پرسیدم باورتون میشه واقعا اگه این حرفا رو به کسی به غیر بچه های سایت بگم شاید باورشون نشه ولی میدونم که شما باورتون میشه .
سفر به جنوب جزء بهترین سفرهام شد که هیچ وقت از یادم نمیره .
بچه ها میدونین چرا اینقد دریای جنوب آرام بخشه
چرا دوست داری ساعتها بهش زل بزنی
چرا اینقد کنارش آرومی
من فکر میکنم چون به اقیانوس وصله ومن وقتی از یک اقیانوس اینقد آرامش میگیرم وقتی به خدای خودم وصل بشم ببین چی میشم
همش این جمله تو ذهنم مرور میشه توبهش وصل شو ببین چه کارا که برات میکنه .
استاد جانم بیشتر برامون بگو بیشتر ازش حرف بزن که وقتی ازش حرف میزنی تمام وجودم آرامش میشه
عین یه بچه که توی آغوش مادرش اینقد راحت خوابیده منم احساس میکنم توی آغوششم و نگران هیچی نمیشم .وای خدای من چه حس قشنگیه
خدایا من اینجا توی این شهر تنها کسی که میشناسم تویی لطفا منو تو آغوش خودت بگیر من به هر خیری که از تو به من برسه فقیرم .
بادیدن نقطه ی آبی رنگ کلی ذوق کردم راستش کلا از کامنتی که نوشته بودم فراموش کرده بودم شما باعث شدید دوباره بخونمش واقعا کلام من نیود والان که صدای خدارو از نوشته ی شما شنیدم خیلی حالم عالی شد واشکم جاری شد فهمیدم که خدا جوابمو داده
زهرا جان عزیز از خوندن کامنتت بسیار لذت بردم و به دلم نشست، وقتی گفتی خدا تو مشتری من شو و از خدا پرسیدی چه غذایی درست کنم ، خوشا به سعادتتون که انقدر حضور خدا رو در زندگیتون لمس میکنید، و سرشار از آرامش میشید در پناه خدا باشید و ممنون که کامنت میذارید و انقدر صادقانه مینویسیدو به ارامش من که خیلی کمک کرد
سلام به استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز و دوستان گل
مدتی بود شاید یکی دوماه که میدیدم خدای من ، کیفیت کارام بالاتر رفته( ویدیو هام ) ، محصولاتم با کیفیت تر شده …
ولی ورودی مالیم کمتر شده ، اون اتفاقات معجزه آسا انگار کم و کم و کمتر شده و قطع شده
خیلی میگفتم به خدام به خودم این چیه خدایا تو میدونی تو میدونی تو گفتی اجابت میکنی درخواست منو ….
بعد متوجه شدم الان که پسر یادته یکی دو ماهه که اون باور های توحیدی رو اصلا کار نکردی ( بنا به دلایلی )
یادته با اینکه باور های الان رو نداشتی ها که نسبت به قبل بهتر بوده ، کارات به کیفیت الان نبوده ولی در و دیوار پول و موفقیت و نعمت و ثروت وارد زندگیت میشد
بعد رفتم اون باورا رو گوش دادم که با صدای خودم و تجربیات خودم و صدای استاد عزیزم بود
دیدم آره ، این همونه ، این خودشه
یادمه یک مشتری جور شد برام هدایت شد ، که اصلا من پیامشو متوجه نشده بودم یک هفته از پیامش گذشت و هدایت شدم بهش که عه مشتری دارم :)
بخدا ، به اندازه 6 نفر ازم خرید کرد یعنی انتظارم این بود که یک بسته از پودر چمن مصنوعی برای هنر بگیره ازم که قیمتش 45 بود ، تهش دوتا
یا رفیقم بره سیستم گیمینگ بگیره ، سیستم گیمینگ قبلیشو بده به من! چرا آخه؟ خدا
داستانش هم معجزه آسا بود که چه اتفاقاتی افتاد که این نعمت خدا بهم رسید
یا تو ستاره قطبی درخواست ورودی مالی بیشتر میکردم پدر بزرگم بدهی به پدرم رو میگفت بده به رضا
یا مادرم همینجوری کارت هدیه میداد بهم پول به کارتم میزد ، خداشاهد بدون اینکه درخواست کنم ازشون
این توحیده ، این خدا بود اینکارارو انجام میداد برام و انجام میده همیشه وقتی بهش توجه کنم کردیت تمام موفقیت هامو بدم بهش
تو دروازبانی که سالن میرم واقعا سیو هایی کردم که خودم میموندم که دستمو اینجوری کردم خودمو پرت کردم گرفتم یا گل میخوردم و از وقتی که میگفتم خدایا کمکم کن عالی دروازبانی کنم یک لول عوض میشد گلریم
بارها شد که داشتم تولید میکردم یا هرچی حسم میومد که ادامه نده ، ادامه میدادم قشنگ خراب میکردم
یا میگفتم برم گیم بزنم یکم تنوع بشه حسم میگفت الان نه ، بعد بازی میکردم نت قطع میشد کلا داستان میشد
یا سر اینترنت خریدن ، که قدرت رو داده بودم به اون افرادی که باید کار فیبر نوری رو انجام میدادن و خیلی طول کشید شاید دو ماه بعد گفتم نه ، خدا مالکه اون کارا رو انجام میده ، اون انسان ها هم دست خدان و از عمد نیست که کارهای منو انجام نمیدن حتما یه چیزایی پیش میاد یا هرچی با احساس خوب قدرت رو دادم به خدا ، خدا شاهده توی 4 یا 5 روز انجام شد تموم شد و رفت
واقعا همه اش همینه ، توحید ، خدا ، قدرت مطلق
و این مهمه که من هر روز اینو به یاد بیارم که چه چیزی هایی رخ داده برام و دلیلش چی بوده
تمام موفقیت هام به خاطر خدا بوده ، بدون تعارف ، بله من قدرت یادگیریم به شدت بالاست ولی میام به موفقیت هام نگاه میکنم به تمام کارهایی که انجام دادم نگاه میکنم میبینم فقط خدا بوده ایمان به اون بوده که اون اتفاق رو رغم زده
از سایت و اپ زدن بدون دانش ، تا رفتن توی تریل به تنهایی و شب جنگل کمپ زدن و تمرین آگهی بازرگانی و ایده هایی میده که کارام خوشگل تر میشه و فروش هام و ساب و لایک ها و هرچی
خیلی هدایتی کامنتت رو خوندم یعنی اینم کار خداست که میخواست قلب منو محکم کنه .
دیشب کمی حالم گرفته شده بود به خاطر شرکی که توی وجودم شکل گرفته بود و من امروز جوابمو گرفتم هم از کامنت خودم و هم از کامنت شما
منم جایی هستم که از لحاظ دید محل کارم و رفت وآمد خیلی شلوغ نیست ولی درمدتی که هستم تمام کسانی که اومدن سمتم هدایتی بودند ومن اطمینان کامل پیدا کردم فقط خداوند برام داره مشتری میفرسته شاید وقتی کاملا توکل میکنم خیلی بیشتر و گاهی کمتر ولی باخوندن کلام شما ایمانم قوی تر شد که من باید همینجا ادامه بدم و بعد خداوند خودش برام بهترین ایده رو الهام میکنه که الانم یکسری ایده ها دارم ولی منتظر زمان درستش هستم .
میخوام به خودم یادآوری کنم که چطور اینجا مستقر شدم و تمام کسایی که اومدن بدون هیچ تبلیغاتی بدون هیچ تراکتی بدون هیچ کارفیزیکی ازطرف من
کاملا هدایت شدند.
میخوام بگم من این کار رو و قدرت رو دادم به خدا برخلاف 99 درصد جامعه و دیدم که جواب میدهد و میخواهم مسیرم رو ادامه بدم چون تا زمانی که به درآمد خوب نرسم مکانم رو عوض نمیکنم میخوام به خودم ثابت کنم وقتی اینجا با این شرایط تونستی دیگه هرجایی براحتی میتونی و مثل آب خوردن میشه
من خودم رو به خدای مهربانم سپردم و سعیم بر بهترین کار وخدمت برایمشتریم هست و میدونم اینجایی که هستم رو تبدیل به گلستان بکنم مهمه خدایی که دردل زمین روزی میرسونه به اون حشرات چطور من نتونه روزی برسونه چه اهمیت داره تو کجا باشی ایران باشی آمریکا باشی آفریقا باشی توی شهر باشی روستا باشی توی جایی دورافتاده باشی که دسترسی بهش سخته توی قطب باشی توی قعر دریا باشی آخه یه فیلم مستند دیدم از یه قارچی که زیر زمین رشد میکرد و این قارچ باید یک نوع برگ خاصی رو میخورد برای رشدش ولی اون که پا نداشت که بره اون برگ رو بچینه وبخوره میدونی چطور اون برگ بهش میرسید
واقعا برگام ریخت وقتی دیدم که یک نوع مورچه بسیج شده بودند میرفتند اون برگ رو از درخت جدا میکردند و میاوردند به این قارچ که حفرهایی داشت میدادند و اون قارچ رشد میکردومورچه ها اونجا زندگی میکردند
آخه حیرت انگیز اگر نیست پس چیه
زیر زمین رو بهش احاطه داری قعر دریاها رو بهش احاطه داری
منکه اشرف مخلوقاتتم چطور میشه ازمن یادت بره چطور میشه منی که دارم تلاشمو میکنم منی که دارم خودسازی میکنم رو از یاد ببری .
من اینحام شاید یه سر سوزن توی این کیهانت باشم شاید هیچ ولی وقتی میفهمم بهم توجه داری حالم خوب میشه وقتی مشتری من میشی حالم خوب میشه دیگه چی میخوام
باورتون میشه یه عیدانه دولت ریخته بود ولی من چون اصلا توی اخبار نیستم توی شبکه های اجتماعی نیستم اطلاعی نداشتم
ولی ببینین که چطور یک نفر به من زنگ بزنه بهم بگه فلانی یه عیدانه ریخته شده اگه تا آخر امشب نری خرید کنی میسوزه بیا فلان فروشگاه من رفتم اونجا خرید کردم توهم بیا اونجا خرید کن همین امشب بیای
حالا من مات ومبهوت به همسرم گفتم باور نمیکرد باهم رفتیم فروشگاهی که بهمون آدرس دادن و گفتن آره برین تا این سقف هرچی میخواین بردارین وماهم رفتیم کلی خرید کردیم وقتیم اومد حساب کنه دقیقا همون مبلغی که قراربود خرید کنیم نه کمتر نه بیشتر و ما بدون ریالی پول با کلی خرید اومدیم خونه .
ببین باهات چکار میکنه
پس به خودم میگم زهرا ازهمینجایی که هستی باید موفق شی از همینجایی که هستی باید لذت ببری وایمان داشته باش که روزی رسان روزی تو رو میرسونه .
خدایا ممنونم که باهام حرف زدی
خدایا ممنونم که سینه مو بازکردی
خدایا ممنونم که هر لحظه درمن جاری هستی
ازت ممنونم دوست خوبم که باعث شدی به یاد بیارم فقط تکیه گاهم خدا باشه .
سلام به خانوم علیپور عزیز و دوستانی که کامنت گذاشتن
اینقدر حس خوب گرفتم و یه جورایی متحیر شدم و بعدش آگاه و آرام شدم که چطور اینقدر افراد تاثیر گرفتن( الهامات خدا )
دوست داشتم برای همه عزیزان کامنت بزارم ولی وقتی کامنت شمارو خواندم ، خدا باز هدایتم کرد
“از همین جایی که هستی باید موفق شی از همین جایی که هستی باید لذت ببری”
واقعا این اصله ولی خب خیلی خیلی راحت فراموشش کردم تا الان و یک پستی دیده بودم تو اینستاگرام که گفته بود : تو فکر میکردی به این چیزایی که الان داری برسی ، خوشبخت میشی.
دوبار تکرار کرد و اینو فهمیدم که باید از همین داشته ها لذت برد از این پدر مادر این قهوه این سکوت شب ، این ماکت هام ، چهره یونیک و منحصر به فرد هر انسان ، چهره های زیبای خانوم ها ، بازیگوشی یک بچه ، این تن سالم که وقتی بیمار میشه آدم چقدر درک میکنه و بقیه اش حل شده است ، اتفاقات و هدایت ها و خواسته ها اجابت میشه
خدارو شکر واقعا واقعا به هرچی که خواستم رسیدم ( در یک یا دو سه مدار بالاترم )
از گوشی و سیستم و شرایط مالی بهتر و روابط بهتر با خانواده و …
فقط به یک چیز دلخواهم نرسیدم که اونم مربوط به شرایط مالیه
فقط دلخواهم نیست ، نه اینکه هیچ پیشرفتی نکرده باشم و خب مدتی بود که توجهم حقیقت رو این قضیه بود و هزاران نعمتی که داشتم و موفقیت هارو نمیدیدم ولی این یدونه شرایط نا دلخواه رو فقط میدیدم.
در مورد روزی رسان بودن خداوند که مثال واقعا بینظیری بود که استاد هم گفتن :خواسته ، قبل اینکه بهش برسی معجزه آساعه ولی وقتی بهش میرسی میبینی کاملا منطقیه
این قدرت خدارو نشون میده که با استفاده از قوانین چجور اون خواسته رو اجابت میکنه حالا میخواد خواسته یک قارچ باشه یا خواسته من
چیزی که خیلی بهم کمک کرده و واقعا نگاه و حالمو دگرگون میکنه و سطحمو میبره بالا
احساس لیاقت به خاطر وجود خدا در من و مسخر کردن آسمان ها و زمین و مهر تاییدش با آیه ها در این زمینه و بعد مثال های توحیدی از استاد و خودم
واقعا منو قرص و محکم میکنه
خدارو واقعا سپاسگزارم که خودش گفت ، خودش داره الان هم میگه خودش هم باز منو هدایت کرد
کاملا درست است همان گونه که سخنان استاد عزیزمان در این فایل باز هم به یادمان آورد که قدرت مطلق از آن خداوند است و این جمله معروف که تو که تیر نینداختی، خدا…..که واقعا در کامنت شما هم داشتن این احساس کاملا مشخص بود.
سلامتی، موفقیت، و ثروت را برایتان همواره خواهانیم.
من خیلی خیلی از کامنت عالی شما و نتایج فوق العاده ک گرفتید لذت بردم و اون انرژی بالایی ک دارید توی همین کامنت مشخص بود و منو وادار کرد تا برم با جزئیات تمام بابت امروزم سپاس گزاری کنم و همین موضوع باعث شد ببینم که چقدر خدا برای منم معجزه فرستاده اما چون به نظرم کوچیک بوده اصلا بهش اهمیت ندادم و زود ازش گذشتم، یه نمونش این بود ک دو هفته پیش یه کاری برام پیش اومد باید دوبار با خانواده میرفتم تهران و زود برمیگشتم ما با ماشین شخصی یکی از دوستای داییم رفتیم و دیروز ک به داییم گفتم هزینه اون دوبار تهران رفتن رو از دوستت سوال کن بهم بگو تا واریزکنم گف دوستم گفته من پول ازشون نمیگیرم گفتم چرا گفته مهمون من و هرچقدر داییم اصرار کرده گفته نمیگیرم، من فقط شکه بودم اگه این معجزه خدا نیست پس چیه؟ از جایی ک فکرش رو نمیکنیم برامون روزی میفرسته
بسم الله الرحمن الرحیم التواب العلیم الغفور الوهاب الرزاق المجیب
“رب انی لما انزلت الیه من خیر فقیر”
🪷سلام خداوند بر بندگان خاص و محبوبش🪷
چند روزی بود، بعلت مشغله در کاری، افت مدار داشتم امروز ساعت 4:30 دقیقه بیدار شدم، که بشنیم یکم فایل های توحیدی گوش کنم و از این افت مداری که دیگه صدای آژیر اون بلند شده بود، به اون مدار قشنگی که داخلش بودم بر گردم و اگه شد، خدا لطفی کنه ببره بالاتر.
تو فکر بود برم فایل “فقط روی خدا حساب کن” رو ببینم، که طبق عادت ابتدا وارد سایت شدم و با نقطه آبی از ناصر عزیز که در پاسخ جلسه 4 قدم دوم بود خوشحال شدم، پاسخ دوستمون رو خوندم بعد کامنت خودم رو خواندم، آخر کامنتم، همین تکیه آیه رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر نوشته بود، بعد متوجه فایل جدید استاد شدم، اول فکر کردم ادامه ذهنیت قدرتمند کننده و ضعیف کننده است، وقتی عنوان فایل رو خوندم، و دیدم توحید عملی است چشمامم گرد شد و خدا را شکرد کردم و صاف نشستم و رفتم چراغ رو روشن کردم و دفتر و خودکار رو آوردم شروع به نوشتن رمز و رازی کردم که در عین سادگی پیچیده است،پیچیده است وقتی طالب نباشی، وقتی بخوایی، بپرسی، در و دیوار و جهان برایت پاسخ میشه.
وقتی شب میخوابی با این درخواست که خدایا من یکم ازت فاصله گرفتم، این فاصله رو کم کن، خدایا من اون حس قشنگه رو میخوام، اون اتصال شیرین رو…بعد صبح با فایل جدیدی روبرو میشی که مخاطبش خودتی، این چی رو میرسونه، غیر از اینکه فانی قریب اجیب دعوه الدعی اذا دعان
خدایا من به خودم ظلم کردم و تویی بخشنده و رحیم و غفور و کفور
ای پوشاننده، گناهان و خطاها، چه گناه ها و عیب ها که برایم پوشاندی و مرا در چشم مردم نیکو جلوه دادی.
ای روزی رسان، چه روزی هایی که به من رساندی که من هیچ تلاشی برای آنها نکرده ام.
ای نگهبان و منجی که چندین و چند بار مراو فرزندان و عزیزانم را از مرگ حتمی رهانیدی.
ای هدایتگر که همیشه مرا به سمت خوبی رهنمون کردی، وقتی که در گناه و خطا فرو رفته بودم.
من از کدامین لطف خدا و رحمت و بخشش بگویم؟ از کدامین رزق بی حسابش از جایی که فکر نمی کردم رسیده؟ از کدامین معضلاتی که به سادگی حل شده؟ از کدامین انسان های شریفی که سر راهم قرار گرفتند؟ از کدامین انسان نابابی که از سر راهم کنار رفتند؟
من چگونه این همه لطف رو بتونم بر این جریده، بنگارم؟ چگونه لطف و کرم و نعمتت را بشمارم؟
من فقط میتونم بگم من فقیرم به هر خیری که بر من نازل میکنی.
بعد از چند روز درگیری با خودم این احساس رو قشنگ دوباره دریافت کردم، اون حس قشنگ و لطیفی که قابل وصف نیست، مثل مزه ی جدیدی که نشه کسی رو متوجه اون کنی، مگر اینکه خود شخص تجربه کنه.
و خدا را شکر همه ما این شهد شیرین اتصال رو چشیدیم، مهم مدت زمان ماندن در اون احساس و تعداد تکرارش در روز است. برای همین است که امام علی علیه السلام از خداوند درخواست میکنه، لحظه ای اون رو به حال خود وا مگذاره.
واقعا این شهد شیرین رو نمیشه با هیچ چیزی عوض کرد، نه با پول نه ثروت و مکنت و اموال و… همه این ها بدون اتصال جهنمی بیش نیست.
استاد عزیزم، سر وتن و روح ات سلامت و پر نور و آگاهی، استاد سپاسگزارم که اتصال قشنگ رو برقرار کردید. ان شاءالله چشمه های علم و حکمت از قلبتان بر زبان تان جاری و ساری باشه و ما هم از این آب گوارا مستفیذ شویم.
(الان در شرف ورود به یک کار جدید هستم، و این فایل برای من مثل چراغی است که در یک شب تاریک در بیابان روشن شده که داره مسیر رو بهم نشون میده. این فایل یک هدیه الهی برای من است که با اون آرام بگیریم و با قلبی مطمئن و استوارتر گام بر دارم، چرا که خدای من خدای خاصی است، نه شغل جدیدم و نه مهارت ها و توانایی هایم، خدای من، من رو هدایت می کنه که به آسانی و راحتی پیشرفت کنم، نه با زور و دوندگی و …)
🪷در پناه حق همه ی ما روز به روز توحیدی تر و سعادتمند تر و ثروتمند تر باشیم. الهی آمین🪷
چقدر عکس پروفایل شما زیباست و چقدر پر از مفهوم است … تبریک …
بهتون تبریک میگم که به احساس خشوع و تسلیم بودن رسیدین و خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می کردید هدیتون رو (این فایل) دریافت کردید، مبارکتون باشه
خانم یوسفی حقیقتا دلم برای خواندن دل نوشته های شما و گپ زدن با شما تنگ شده بود
دوستای خوب و ارزشمندی که اینجا دارم رو با دوستای بیرون از اینجا هرگز مقایسه نمی کنم
به همون شکل که عشق و محبتی که تو قلبم نسبت به شما دوستای عزیزم دارم رو با دوستان بیرون از اینجا مقایسه نمی کنم
شما قلبتون پاکه
شما صدایِ خداوند هستید، برای من با دل نوشته هاتون…
زیباییِ خداوند هستید با تصاویر زیبای پروفایل هاتون….
بودن در جمع شما و هم نشینی و هم کلامی با شما، من رو به خداوند نزدیک تر می کنه …. یاد خدا را در قلبم زنده می کنه
الا بذکر الله تطمئن القلوب شما ها مصداق بارز این آیه هستید
خداوندا… ای خدای مهربونم این تو هستی که من رو هدایت کردی بیام اینجا و این نوشته های زیبا رو بخوانم و این تو هستی که داری به من الهام می کنی و من می شنونم و می نویسم
اعتبارش کاملا بر می گرده به شما
دوست دارم هم به خودم و هم به شما به خاطرِ این عشق توحیدی که هر روز داریم در وجودمون خودمون گسترش می دهیم، تبریک و تهنیت بگم ، مبارکمون باشه این عشق الهی
به قول استاد در جلسه قرآنی قدم اول در یک قلب دو عشق نمی گنجه مبارکمون باشه قلب جدیدمون که جایگاه خداوند شده
خدایا شکرت چقدر حالم خوبه وقتی از شما و عشق شما می نویسم
چقدر آروم میشم، کاملا احساس می کنم که تپش های قلبم منظم شده ، بدنم میزون شده و ذهنم داره هورمون های آرامش بخش و شادی بخش ترشح می کنه
خدایا شکرت بابت وجودت که تنها و تنها تکیه گاه منی
چقدر خوبه که منِ بندهِ ضعیف؛ تو رو دارم و می توانم همه جوره روی تو حساب کنم
خدایا شکرت
چقدر خوبه که تا قبل از اینکه برم به سفر آخرت این آگاهی ها رو فهمیدم و دیگه یقین دارم مادامی که قلبم فقط مملو از عشق شاست…
مادامی که به روز آخر ایمان دارم و عمل صالح انجام می دهم جایگاه ابدی من بهشته هم در این دنیا و هم در اون دنیا
یاد صحبت های استاد می افتم تو یک لایو مشترکی با استاد عرشیانفر استاد میگفت: خدایا ……. (با تامل و چهره ای بسیار به وجد اومده) این دنیا چقدررر زیباست چقدر تو خوبی چقدر این دنیا بی نظیره چقدررر نعمت و ثروت در این جهان هست (تو چشم های استاد اشک حلقه زده بود) و بعد خطاب به استاد عرشیانفر می گفت: ببین بعضی وقت ها به خدا میگم خدایا این دنیا اینقدرررر زیباست که دوست دارم واقعا هزار سال زندگی کنم
دیشب قبل از خواب هدایت شدم جلسهِ ستاره قطبی قدم پنجم رو گوش دادم
استاد می گفت: اگر شما من رو چندین سال قبل در بندر عباس می دیدید و الانِ من درفلوریدای امریکا رو می بینید، به الله ی که می پرستمش سوگند من به همون اندازه احساس خوشبختی می کنم که همون زمان در بندر عباس احساس خوشبختی داشتم
یعنی این نوع نگاه سپاسگزار بودن و به اتفاقات از زاویه ای نگاه کردن که به احساس بهتری برسی و فرصت ها رو ببینی، و این تسلیم بودن در برابر خداوند هستش که باعث میشه شما چرخ زندگیت هر بار روان تر و روان تر بشه و به احساس خوشبختی بی نهایت برسی
و به قول شما خانم یوسفی هر کدوم از ما ها که توانستیم برهه ای رو تسلیم باشیم و سر سپرده ی هدایت های الله باشیم ، دیدیدم که چقدررررر زندگی ما افتاده روی غلطک احساس کردیم که روی دوش خداوند نشستیم و طعم شیرین خوشبختی در تمام ابعاد رو چشیدیم چون وقتی در این مدارِ تسلیم بودن یه کمی به ثبات میرسی، اتفاقات عاااالی از در و دیوار به شکل عشق و محبت ، به شکل سلامتی ، به شکل ثروت و به شکل همزمانی ها (که بعضی وقت ها از شدت ذوق و شوق گریت می گیره چون حضور خداوند رو تو زندگیت حس می کنی) رخ میده
خانم یوسفی عزیز قلم زیبای شما رو در نوشتن این نیایش های زیبا تحسین می کنم . دعوتتون می کنم بیایید یک بار دیگر با هم از اول بخوانیم
به نام یگانه خالق هستی
ای پوشاننده، گناهان و خطاها، چه گناه ها و عیب ها که برایم پوشاندی و مرا در چشم مردم نیکو جلوه دادی.
تقریبا 8 ساعت از کامنت اولم رو این فایل میگذره، البته هنوز تایید نشده
ولی خدا هدایتم کرد که دوباره بنویسم
چون وقتی کامنت اول رو نوشتم ذهنم یه عالمه جهت دهی شد و بعدش با خودم خیلی صحبت کردم در مورد مطالب توحیدی و خیلی یاداوری ها بهم شد و خیلی چیزها بهم متصل شد و واقعا احساس قشنگی بهم دست داد، که خواستم اینجا در میون بزارمش
استاد یکی دو شب پیش داشتم یک مستند میدیدم به اسم one srtrange rock شاید دیده باشید؛ تو قسمت اولش یک موضوع در مورد کره ی زمین گفت که من واقعا مبهوت شدم، تا حالا مستند زیاد دیدم ولی اینبار انگار منو گرفت و منو مسخ خودش کرد این مطالب؛
در مورد اکسیژن در کره ی زمین یک مطلبی گفت که بشدت برای ذهن من منطق قوی و محکمی برای بیشتر باور کردن خدا بود…
هرکسی این کامنت منو میخونه با دقت و تامل بخونه از این به بعدش رو
استاد چندتا دانشمند و فضانورد رو اورده بودن و صحبت میکردن و میگفتن که اکسیژن موجود در کره ی زمین، یعنی اکسیژنی که در اتمسفر کره ی زمین وجود داره، 20.95 درصد هست؛ و میلیون ها ساله ثابته و هیچ گونه بالا پایینی نشده
یعنی میلیون ها سال، دقت کنیم! میلیون ها ساله که اکسیژن موجود در کره ی زمین 20.95 درصد هست و طی این میلیون ها سال نشده 20.94 یا 20.96…
این در حالیه که متغیر هایی که مستقیما به افزایش یا کاهش اکسیژن مربوط هستن بشدت دارن تغییر میکنن!
یعنی چی؟ یعنی مثلا طی این میلیون ها سال، افزایش یا کاهش جمعیت بارها رخ داده، و جمعیت مستقیما روی اکسیژن کره ی زمین تاثیر داره، چون هرچقدر انسان بیشتر باشه مصرف اکسیژن هم بیشتره و هرچقدر انسان کمتر باشه مصرف اکسیژن هم کمتره… میلیون ها سال با وجود رشد و کاهش جمعیت طی دوران های مختلف این 20.95 درصد هیچگونه تغییری نداشته!
این تازه یک متغیر بوده، در مورد جنگل ها و کاهش و افزایش جنگل ها، اقیانوس ها، کویر ها، صنعتی شدن کشور ها و شهر ها، آلودگی شهر ها و صد ها مورد دیگه که مستقیما اکسیژن کره ی زمین رو تحت تاثیر قرار میدن وجود داشته و وجود داره، اما به هیچ عنوان مقدار اکسیژن کره ی زمین از 20.95 تکون نخورده!!
واااااقعا روی این مطلب باید چندین روز فکر کرد، استاد همین دانشمندایی که داشتن در این مستند این رو توضیح میدادن، هیچ دلیلی برای این اتفاق نداشتن، و میگفتن این یک چیز بینهایت شگفت انگیز و غیرقابل باوره! و هیچ توضیحی براش نداشتن و نمیدونستن چطور میشه که اینهمه عامل که مستقیما به افزایش یا کاهش اکسیژن مربوطه دائم در حال تغییره، ولی اکسیژن کره ی زمین همواره در این میلیون ها سال ثابته!!! این یک چیز بینهایت عجیبه و بشدت هم تعجب کرده بودن ازش و میگفتن که انگار کره ی زمین میدونه و آگاهه که چکار کنه! البته نمیگفتن خدا داره هدایت میکنه…
و نکته ی عجیب تر اینه که اگه این اکسیژن یک مقدار کم یا زیادتر بشه کره ی زمین از بین میره! اگه بیشتر بشه همه جا دچار آتیش سوزی میشه، چون اکسیژن اشتعال زاست، و اگه کمتر بشه انسان ها میمیرن، چون بدن انسان میلیون ها سال اینجوری عادت کرده و اگه ذره ای اکسیژنش کم بشه و ادامه پیدا کنه اعضای داخلی بدن انسان از کار میفتن و انسان ها میمیرن… خود اون دانشمند هم گفت که ما داریم روی یک طناب راه میریم که دو طرفش مرگه… اما میلیون ها ساله کره ی زمین از این تعادل و نظم بینهایت خارج نشده!!!! اصلا خیلی خیلی خیلی عجیبه… من که یه عالمه در موردش فکر کردم و با خودم صحبت کردم…
برای درک بیشتر خودم و شمایی که داری این کامنت رو میخونی یک مثال میزنم
فرض کنیم یک اتاقی هست، یک اتاق معمولی که تو اکثر خونه ها وجود داره، فرض کنیم که دمای این اتاق باید 20.95 درجه باشه همیشه، این در حالیه که بیرون هوا سرده و یه نفر داره همش پنجره رو باز میکنه و میبنده و هی سرما میاد داخل و دما رو دائم تغییر میده، از طرفی دیگه یک بخاری هم هست تو اتاق که یه نفر داره هی زیاد و کمش میکنه و اینم دمارو مدام تغییر میده، از طرفی یک کولر هم هست تو اتاق که یک نفر داره هی این کولر رو روشن و خاموش میکنه و این مورد هم به صورت مداوم دمای اتاق رو تحت تاثیر قرار میده، از طرفی افراد داخل اتاق هی کم میشن و هی زیاد میشن و این مورد هم روی دمای اتاق تاثیر میزاره…با وجود تمام این موارد که مستقیما داره دمای اتاق رو تغییر میده ولی دمای اتاق با تمام این عوامل همیشه 20.95 درجه هست و هیچ تغییری نمیکنه و اگه تغییری بکنه افراد داخل اتاق میمیرن!!!!!
این اتفاقیه که داره تو کره ی زمین میفته…. با هزاران برابر پیچیدگی بیشتر…
یعنی خدا با چه نظم و هوش بینهااااااایتی داره به چه صورتی این کره ی زمین رو هدایت میکنه که با اینکه بسیاری عوامل در حال تغییرن و مستقیما روی اکسیژن کره ی زمین تاثیر دارن، اما به گونه ای دقیق و بینهایت هدایتی داره همه چی پیش میره که این 20.95 درصد هیچ تغییری نکرده، اونم توی میلیون ها سال!
استاد اصلا فکر کردن بهش این احساس رو به ادم میده که واقعا هیییییچه در برابر این خدا… واقعا جای فکر عمیقی داره… خیلی حرفه، خیلی حرفه، اصلا نمیگنجه توی ذهن ادم، فکر کردن بهش ادمو دیوونه میکنه که چجوری ممکنه
میگم اون فضانورد های این مستند بشدت روی این قضیه دچار حیرت بودن و میگفتن همچین چیزی غیرقابل باوره و دقیقا مثل راه رفتن روی یک طنابه که اگه بیفتی میمیری…!
با خودم فکر میکردم اگه تمام دانشمندای جهان و تمام عقل کل های دنیارو جمع کنی و تمام تکنولوژی رو هم بکار ببری، امکان نداره بتونن یک اتاق رو با وجود یه عالمه متغیر دما، جوری اداره کنن که دماش همواره یکسان بمونه و هیچ تغییری نکنه… حتی یک ساعت هم نمیتونن اینکارو کنن، اونم فقط یک اتاق!
اما چی میشه که کره ی زمین به این عظمت و با بینهایت پیچیدگی که داره در میلیون ها سال این عدد تغییری نداشته توش!
بازم اینو باید بدونیم که این در مورد اکسیژنه فقط! یعنی هزاران مورد دیگه هست که به این اکسیژن مربوطه و اکسیژن به اونا مربوطه و یه عااااالمه حالت های دیگه وجود داره که ما درک نمیکنیم، یعنی همین اکسیژن به هزاران مورد دیگه هم ربط داره و اون هزاران مورد دوباره به هزاران مورد دیگه وصله…
این درحالیه که داریم در مورد اکسیژن کره ی زمین صحبت میکنیم نه بقیه چیزاش! و فقط هم داریم در مورد کره ی زمین صحبت میکنیم! کره ی زمینی که در برابر عظمت کیهان یک غبار گمشده و یک شوخیه!!! کهکشان ها و بقیه جهان هستی چه نظم هایی داره که ما نمیدونیم…
واقعا استاد وقتی اینارو با خودم مرور میکردم بشدددددت احساس تواضع بهم دست داد، احساس تواضع واقعی و نه الکی…باورم نسبت به خدا بیشتر شد… درونم صلح رو تجربه کردم، ارامش پیدا کردم… احساس اینکه میتونم همه چیو بسپرم بهش بهم دست داد… به صورت واقعی… منطقم ساکت شد…
واقعا این مورد خیلی جای فکر داره…فقط به این مورد بشینه ادم فکر کنه از تمام زوایا… اصلا یه چیز بینهاااااااااایت عجیبه… از عجیب هم فراتره… اصلا مغز انسان نمیتونه حجم این نظم رو درک کنه…
واقعا جز اینکه خدا داره هدایت میکنه چی میتونه عامل این نظم باشه؟ به قول ایلان ماسک که یکی ازش پرسیده بود که به خدا باور داری یا نه؟ و اونم گفته بود من باور دارم یک نظم و یک سیستمی در جهان وجود داره که ممکنه شما بهش بگید خدا…یا جای دیگه گفته بود که من فکر میکنم این جهان شبیه سازی شده و یک قدرت این رو طراحی کرده و میخواسته ببینه این شبیه سازی چه نتیجه ای ایجاد میکنه… یعنی میخواسته خودش رو تجربه کنه… به قول خودش که به خدای اسپینوزا باور داره، دقیقا چیزی که خیلی خیلی خیلی از افراد بزرگ تاریخ بهش رسیدن و شما هم همین رو توی برنامه هاتون میگید، یعنی اینکه خدای همه چیزه…
واقعا خدایاشکرت…. خدایاشکرت….
به قول قران که میگه فکر نکنید این جهان رو بیهوده افریدیم….
واقعا ادم چی داره برای گفتن و چی داره برای عرضه کردن در برابر این خدا… گفتم این فقط یه چیز بود…بینهایت چیز دیگه هم وجو داره در بینهایت موضوع دیگه…
انسان در برابر این خدا از هیچ هم هیچ تره… اصلا چیزی به حساب نمیاد… من که این احساس بهم دست داد…
خداروشکر بخاطر این هدایتش که اینو بدونم… خدایاشکرت
اون وقت منه جوجه نگران چی هستم ،که خدا منو نمیتونه هدایتم کنه باید خودم کارامو انجام بدم. باید از خودم بخوام نه از خدا…
خدایی که با این دقت بینظیر همه چیزو هدایت میکنه، هدایت منکه براش کاری نداره. پس چرا اعتماد نمیکنم و بهش نمیسپارم.
یا اینکه ،،استاد توی صحبت هاشون میگن ثروت مثل اکسیژن همه جاست… باور فراوانی رو ربط میدن به فراوانی اکسیژن…
اینهمه از اکسیژن استفاده میشه اینهمه متغیر برای اکسیژنه اما ذره ای تغییر نکرده.
حالا این همه ثروت و نعمت استفاده شده و داره میشه و خواهد شد ذره ای از ثروت و فراوانی خدا کم نمیشه. فراوانی توی روابط.. توی نعمتها … توی ثروتها…توی فرصت ها و ایده ها… فراوانی توی الهامات…
اینهمه متغیر برای این ها داریم اما ذره ای ازشون کم نمیشه…
دوست گلم ممنونم که ما رو هم در جریان یاداوری این فراوانی و هدایت بی نقص خداوند گذاشتید، که هر لحظه فراموشش میکنیم.
خداروشکر بخاطر وجود دوستان ارزشمند و در مسیر توحید
کامنت شماهم مثل کامنت دوست دیگه منو به یک جنبه دیگه از این جهان هستی آگاه کرد
این نگاه رو خودم متوجه نشده بودم در موردش…
اینکه کل دنیا در حال تغییره ولی اکسیژن ثابته در حالی که به ظاهر باید تغییر کنه اما نمیکنه
پس این نشون میده در جهان هر اتفاقی بیفته شاید به ظاهر منطقی بیاد که باید زندگی ماهم تغییر کنه اما اینجوری نیست
هر اتفاقی در جهان بیفته زندگی ما همواره ثابته اگر در مسیر درست باشیم
شاید یه عالمه اتفاق بیفته که فکر کنیم روابط ما و ثروت ما و کسب و کار ما دچار تغییر میشه اما این فکر کوته بین ماست که اینو میگه ولی در واقع این اتفاق نمیفته…همونطور که برای جهان هستی داره همینجوری پیش میره
واقعا هر موضوعی دارای زاویه های مختلفه که همش درس داره
واقعا جهان اطراف ما در از درس توحیده و بی دلیل نیست که خدا میگه تفکر کنید در خلقت آسمان ها و زمین
سلام و خدا قوت به استاد توحیدی و یار همیشه همراه او خانم شایسته مهربان
آقا امیر حسین چیکار کردی اول صب با من
آقا درست نیس این کارت
من دیشب سرکار بودم الان رسیدم خونه داشتم صبونه میخوردم گفتم یدونه هم کامنت فایل جدید استاد و بخونیم و بعدش بخوابیم
آقا 5خط و خوندم یه لحظه احساس کردم رو زمین نیستم خدا شاهده انقد بهم حس پرواز داد کامنت زیباتون کیف کردم کیففففف آ
بعد از کامنت شما تو فکر فرو رفتم ب قول دوستان آخه بچه تو چرا زندگی تو نمیسپاری به این رب العالمین که این جور اکسیژن زمین و میلیارد ها ساله ثابت نگه داشته؟؟؟ یه چیز بگم بهتون تا ب خودم بر بخوره
ب عنوان مثال آخر هفته چک دارید 10میلیون پول کم داری تو فکر رفتی و ناراحتی چیکار کنی یهو دوستت میپرسه چی شده ناراحتی
توام میگی 10تومن پولم کمه چک دارم اونم میگه پاشو پاشو بابا من فردا بهت میدم پاشو جمع کن خودتو اون لحظه چه احساسی داری؟؟اره غرق تو حال خوب میشی بهش میگی داداش دمت گرم مردی داداش عشقی و کلی تعریف و تمجید
حالا شده فکر کنی خالق ما که صاحب کائناته صاحب همه ثروت های دنیاست بهش اعتماد نمیکنیم که کار مارو حل کنه ب قول استاد عباسمنش مگر از زندگی چه میخواهیم که در خداییه خدا یافت نمیشود آقا من خجالت میکشم از خودم چرا به خدا اعتماد نمیکنیم
خییلی جالبه همیشه ب خودمون میگیم خداروشکر ما شرک نداریم ما توحیدی هستیم
اما یکم دقیق میشی میفهمی آقا ما اوضامون خرابه ما خیییلی کار داریم حاجی جان
اما یه نوری از کامنت امیر حسین جان رو دریافتم که از امروز واسه آب خوردن هم از خدا هدایت و کمک بخواهیم
انقد باید تکرار کنیم تا بشه ایمان ، توحید
این جمله استاد و هر روز تکرار کنیم
مگر از زندگی چه میخواهیم که در خداییه خدا یافت نمیشود
مگر از زندگی چه میخواهیم که در خداییه خدا یافت نمیشود
استاد جان ممنونم بابت این سایت توحیدی که خداوند داره هدایتش میکنه خوش ب سعادتتون که در مدار خداوند هستید
پروردگارا! بی تردید ما [صدای] ندا دهنده ای را شنیدیم [که مردم را] به ایمان فرا می خواند که به پروردگارتان ایمان آورید. پس ما ایمان آوردیم. پروردگارا! گناهان ما را بیامرز، و بدی هایمان را از ما محو کن، و ما را در زمره نیکوکاران بمیران. (193)ال عمران
خیلی لذت بردم از کامنتتون و مخصوصا آیه ی قرانی که نوشتید، مو به تنم سیخ شد
واقعا همینطور که گفتید هست، احساسش اینجوریه، احساسی که ادم از درک ذره از قدرت خدا پیدا میکنه به این صورته که حس میکنه یک شاه کلید و یک حلال تمام مسائل و یک نیرویی که همههه چیزو بلده و میدونه و انجام هم میده و اتفاقا خودش میخواد که انجام بده
احساسش جوریه که ادم ارامش بسیار عمیقی بدست میاره، تواضع داره، میدونه هیچ چیزی در این هستی تغییر نمیکنه مگر به اذن اون… میدونی انگار رها میشه انسان
انسان رها میکنه خودش رو… اگه رها نمیکنیم خودمون رو به دست خدا یعنی توی ذهنمون به خدا قدرت ندادیم…
اینکه تو بسیاری از ایات خدا میگه که به جهان هستی به خلقت اسمان ها و زمین و خورشید و ماه و کارکرد جهان اطرافتون دقت کنید و تامل کنید، دقیقا میخواد که ذهن منطقی انسان ببینه و درک کنه که اقا، خدایی که اینجوری داره به این وسعت و در این حجم و با این دقت هستی رو مدیریت میکنه، قطعا میشه بهش تکیه کرد
مطمئنم که این تاکید فراوان خدا به تفکر در جهان هستی بخاطر همینه که ایمان ما زیاد بشه…
هرچقدر ادم فکر میکنه و عمیق میشه به این جهان، متوجه میشه که به قول ایلان ماسک یک قدرتی اینارو طراحی کرده و مدیریت میکنه…
میفهمه وااااقعا خدایی هست!
چون خیلیامون و مخصوصا خودم، شاید به زبون خدا رو صدا بزنیم، اما اگه ته قلبمون نگاه کنیم میفهمیم که هیچ باوری به خدا و قدرتش نداریم…
وقتی احساس ارامش و عشق و امنیت به ادم دست میده یعنی در اون لحظاته که تازه داریم در مسیر درست قدم برمیداریم…
به قول استاد عباسمنش، تنها معیار ایمان، آرامش قلبیه، و هیچ چیز دیگه ای نیست
الا بذکر الله تطمئن القلبوب…
بازم سپاسگزارم از شما که زیر کامنتم نظر دادید خیلی خوشحال شدم و لذت بردم خداروشکر واقعا که داره همه چیز رو به سمت هدفش هدایت میکنه…
من قبلا ماشین سنگین داشتم و تو کار سوخت رسانی بودم،
یادمه یکی از مشتریهای ما یه آقای مرغداری بود که ظاهرا در اثر بی احتیاطی کارگراش گازوییلش هدر رفته بود و جوجههایی که برا شب عید ریخته بود سرما خورده بودن،
ما مامور رسوندن سوخت به مرغداریش شدیم و با تمام توانمون رفتیم بار زدیم و خودمون رو رسوندیم به مرغداری
اما نوش دارویی بود بعد از مرگ سهراب،
فرغون فرغون جوجه مرده رو از سالن خارج میکردن،
جوجههایی که چند ساعت دمای محل زندگیشون پایین اومده بود،
تو کلاسهای ایمنی بهمون میگفتن درصد اکسیژن و نیتروژن و دی اکسید کربن و این گازهای موجود در هوا رو و جالب بود که میگفتن اگر فقط همین اکسیژن یه درصد خیلی کمی از اینی که الان هست مثلا بقول این مستند 20/95 هست اگر بشه 20/96 با اولین فندکی که یه آدم برا روشن کردن سیگارش میزنه کل دنیا و جو میره رو هوا،
و این نظم و انضباط رو فقط یه نیرو میتونه اینجوری مدیریت کنه،
کسی که میگه اگرتمام جنگلها قلم بشن تمام دریاها مرکب بشن و تمام زمین دفتر بشه تو نمیتونی ذرهای ازسپاسگزاری منو بجا بیاری،
چون اولا که من نمیدونم خدا چیا بهم داده و چه کرده که بخوام سپاسگزاریش رو بکنم
دوما اگرم بدونم از شدت حضورش تو همه جا مثل موسی بی هوش میشم و غالب تهی میکنم و روانی میشم دیوانه میشم،
اخه فکر کن هر درختی میلیونها برگ داره که هر برگی یه طرح منحصر بفرد داره که مثل اثر انگشت آدم فقط مال خودشه،
هر دونه برف یه شکل خاص داره که مثل صدای انسان منحصر به خود اون آدمه،
آخه آدم چی بگه،
دمت گرم برادر
چشامو بارونی کردی،
حرف از خدا و قدرتش که میشه جز عجز و ناتوانی و خضوع و فروتنی چیزی برا ارائه نداریم و این تسلیم در برابر خدا رو باید روزانه بارها و بارها به خودمون یادآوری کنیم و انگار همین نفس کشیدن یه نشانه هست که خدا میخواد بگه یادت باشه ها وقتی تو خوابی هم من حواسم به میزان گازهایی که نیاز داری هست،
تو فقط حالشو ببر که من بهترین حافظ و نگهدار توام،
من از رگ گردن بهت نزدیکترم
یه مستندی رو درباره چشم انسان میدیدم که میگفت طبق ازمایشات علمی فهمیدن که غیر ممکنه که جنسی از جنس چشم انسان بتونه اینقدر دقیق و منظم و دایمی ببینه،
ولی این اتفاق داره میفته،
یا در مورد قلب هم همینطور،
من که روانی شدم در برابر اینهمه عظمت، اونوقت چقدر من باید حقیر باشم که اینهمه نظم رو نبینم و غرور و تکبر و منم منم بیاد سراسر وجودمو بگیره و فکر کنم که دنیا حتما باید حول محور من بچرخه و اعتبار دوتا تیر و تخته که تو زندگیم هست رو بدم به خودم که من کردم و من تونستم و من ساختم،
متشکرم بابت کامنتی که گذاشتید و مثالی که زدید از اون مرغداری
واقعا خیلی جای سپاسگزاری داره خیلی خیلی زیاد، البته که به قول خدا ما نمیتونیم سپاسگزاری واقعیش رو به جا بیاریم
مثال مرغداری واقعا مثال خیلی خوبی بود، این اتفاق اگه در مقیاس کره ی زمین بیفته دقیقا همین شرایط ایجاد میشه و مردم کره ی زمین هم تلف میشن…
واقعا مقدار گاز های سیاره ی ما چنان دقیق هستند و چنان حیاتی هستن که ذره ای تغییر توشون به قیمت جان تمام موجودات تموم میشه
اینکه خدا میگه به همه محیطه و تسلط داره همینه…
یا اینکه میگه ان ربک لبالمرصاد، بی تردید پروردگار تو در کمین است
اینکه خدا از بینهایت جنبه داره این هستی رو روی خط نازکی میبره و هدایت میکنه، میتونه با ریزترین تغییر، همه چیو متحول کنه… دقیقا میتونه با کوچکترین تغییر، همه ی جهان رو متحول کنه
پس وقتی تو قران میگه روزی که خورشید و ماه و زمین و کوه ها در هم پیچیده میشن، پس خیلی خیلی راحت میتونه اتفاق بیفته، کافیه یکی از این قوانین رو تغییر بده که این اتفاق بیفته….
مثل همون اتفاقی که برای دایناسورها افتاد و منقرض شدن…
خیلی متشکرم از شما که این مثال خوب رو گفتید، این دقیقا مصداقی بر زندگی ماست…
متشکرم از شما و خداروشکر میکنم بابت این دوستان و این سایت و این استاد عزیز
خدایاشکرت واقعا… خدایا سپاسگزاریت رو در دلم قرار بده که بتونم سپاسگزارت باشم…
چقدر زیبا کامنت نوشتید و ما رو به یاد آوردن جایگاهمون و عظمتمون سوق دادید.همین خدایی که شما درباره اش به زیبایی صحبت کردید چه جایگاهی به ما داده؟دمیدن روح خودش در ما و مسلط شدن ما بر همه چیز،سجده فرشته ها و بهشت.پس ما هم جایگاه خودمون رو بهتر بشناسیم و همیشه شکر گزار لطفی که خدا به ما داشته باشیم.باید با درون و روح اصل خودمون ارتباط بگیریم و برای خودمون و همه بشریت راهگشا باشیم.خدایا شکرگزارم که اجازه دادی بنویسم
متشکرم که به کامنتم جواب دادی و نظرت رو اعلام کردی خیلی ممنونم ازت
یک جمله گفتی که دقیقا حال و روز من رو داشت؛ اینکه خدارو کوچیک میبینیم، واقعا من خیلی خیلی خدارو کوچیک میبینیم، به قولی اصلا خدارو حساب نمیکنم
وقتی ادم توی ذهنش خدارو کوچیک بدونه و قدرت نداده باشه بهش، خیلی جاها حتی اگه توکل کنه و بخواد ازش هدایت بخواد، چون توی ذهنش قدرت نداده به خدا نمیتونه نتیجه ی خوبی بگیره
من باید همیشه و همیشه و هر روز توی ذهنم به خدا قدرت بیشتری بدم، البته خدا قدرت مطلق هست، اما توی ذهن من قدرت کمی داره خدا، باید روز به روز خدارو بالا ببرم توی ذهنم و قدرت رو از بقیه عوامل بگیرم…
این چیزیه که استاد عباسمنش همیشه روش تاکید داره، و بارها هم گفتن که باید قدرت رو بدیم به خدا و از بقیه چیزا بگیریم قدرت رو
این مستند ها خیلی منطقی میتونه ذهن ادم رو جهت بده، وقتی میبینم این جهان به این عظمت رو خدا داره چجوری اداره میکنه و چقدر دقیق و منظم هست، و دقتش در حد میلیمتر و سانتی متر هست، نشون میده که این خدا میتونه خیلی خیلی کارا برای ما کنه، اصلا امورات زندگی ما براش اب خوردنه و هیچه براش
پس میشه به این خدا تکیه کرد و این احساس ارامش وقتی بدست میاد که به صورت منطقی و واقعی توی ذهنمون قدرت رو بدیم به خدا
بازم ممنون ازت فرشته خانم عزیز… لطف کردی..
و خداروشکر بخاطر این سایت زیبا و این هدایت ها خدا و استاد عزیز و همه دوستان خوب
صبح با صدای بارون بیدار شدم وباریدم و از خودش و فضل بی پایانش نوشتم و اشک شوق ریختم و نوشتم و نوشتم…
الان اومدم سایت ،چون الان کارام تموم شدن و هدایت شدم به کامنت زیبای شما و دوباره بارونی شدم و باریدم…
یعنی بهترین مثالی که میشد از کیهان زد رو شما زدید و برای همیشه تو ذهنمون ماندگار شد قدرت بی انتهای خدایی که هر لحظه می بخشه و می بخشه…
آکواریوم ماهی های زینتی داریم تو خونه!باید دماش بین 28تا30باشه و وقتی درش رو برای غذا دادن چند ثانیه ایی باز می کنیم و زود می بندیم در لحظه افت دماش می رسه به 25درجه…
من الان چطور اشک نریزم از قدرت این خدا،چطور ایمان نیارم بهش،چطور وجودش رو در تک تک لحظه هام نبینم،چطور اعتماد نکنم…
من چقدر باید مغرور باشم که قدرت خدا رو نبینم؟!
این خدایی که یک درجه کم نمیکنه اکسیژن موجود در روی کره زمین رو با این برف و باران و سردی و خنکی و گرمی و آلودگی و هزاران هزار علت دیگه…ما چرا نگران باشیم با وجود این خدا که بی وقفه می بخشه و فقط انتظار داره شکر گزارش باشیم و بهش ایمان بیارم…
خدایا!سپاسگذار این سایت و استاد و مریم جان و تمام اعضای فعال این غار حرا که هر روز انگار فهمیده تر میشیم و آگاه تر،انگار کلیدهای زیادی رو توی این جهان باز میکنیم و هر چقدر بتونیم آگاه تر بشیم به خودش و نیروی برترش که تمام جهان رو اداره میکنه وصل تر میشیم…
سپاسگذار شما هستم که تا آخره عمر،این آگاهی و قدرت بی نظیر خودش یادم میمونه…
دقیقا همینطوره که گفتید، این قانونمندی جهان در همه جا وجود داره و قابل دیدنه، حتی یک بستر حیات مثل آکواریوم… حتی اگه قوانین اکواریوم و ماهی های زینتی درست رعایت نشه دچار مشکل میشن…
حالا این سیاره ی زمین و بقیه سیاره ها که بشدت و بشدت قوانینشون دقیق تر و جدی تره…
مثل همین اکسیژن کره ی زمین که یک صدم اگه تغییر کنه، اتفاقات ناگواری رخ میده…
و به من هم احساس این رو داد که هیچم در برابر این مدیر و این رب… این احساس بمن دست داد که نگران چی هستم واقعا؟ وقتی انسان این خدارو درک کنه و بشناسه و به صورت عینی ببینه نشانه هاش رو و فکر کنه در موردشون، ترس و نگرانی از وجودش میره…
واسه خود من هم این احساس ایجاد شد اما با گذشتن چند روز دوباره اون احساس قشنگ رفت، این یعنی باید دوباره و دوباره مرور کنم این اگاهی هارو، باید دوباره در این مسیر قرار بگیرم و از خدا بخوام که منطق های بیشتری در مسیر من قرار بده که باور نسبت به خودش بیشتر بشه…
در نهایت باز هم متشکرم از شما که کامنت گذاشتید واسم و امیدوارم همیشه این احساس زیبایی که تجربه کردید رو در وجودتون داشته باشید و موفق و شاد باشید
هم به من انرژی و انگیزه ی بیشتری داد و هم لذت میبرم از اینکه این مطالب چقدر باعث ارامش قلب ها میشه… چون اگر یاد خدا در میون باشه سبب ارامش قلب ها میشه… پس این موارد هن قطعا یاد خداست… الا بذکر الله تطمئن القلوب
من وقتی به این موارد فکر میکنم و دقت میکنم و غرقش میشم به منم احساس اینو میده که چقدر عظمت داره خدا، جوری که مغزم نمیتونه پردازش کنه این شیوه ی مدیریت جهان توسط خدارو… به قول معروف ادم دیوانه میشه وقتی میبینه این جهان چجوری داره کار میکنه و مطمئن میشه که قطعا یک هوش و قدرت بینهایت داره اینو اداره میکنه و غیر از این امکان نداره
این باور نسبت به خدا واقعا مهمترین چیزه و استاد عباسمنش هم چقدر گفته اینو…
بسیار خوشحال شدم بابت کامنتی که گذاشتید… و خداروشکر بابت این هدایتش… واقعا تا وقتی از خدا درخواست نکنیم، و نپذیریم که ناتوان و نااگاه هستیم و محتاج خداییم، درهای اگاهی به روی ما باز نمیشه…
وقتی برگی به اذن خدا روی زمین نمیفته، پس اینکه اگاهی ای به ما برسه هم قطعا از سمت خدا و با اذن خدا رسیده و باید سپاسگزار خدا باشم همیشه… باید همواره طبق همین فایل توحید عملی 10، از خدا بخوام هدایتم کنه و در برابرش اعتراف کنم که من هیچی نیستم و هیچی هم نمیدونم واقعا و هرچیزی که هم میدونم بخاطر خودشه
به قول قران که به حضرت محمد میگه تو هیچی نمیدونستی از هیچ چیزی و خدا بهت آموزش داد….
یا میگه و لا یحیطون بشی من علمه الا بماشاء
هیچکس به اندازه ی شی ای به علمی دست پیدا نمیکنه مگر به سبب مشیت خدا…
اینکه جهان هستی داره دقیق کار میکنه درسته، اما ما برای اینکه بتونیم ازش بهره برداری کنیم برای زندگی شخصیمون، باید بهش فکر کنیم، باید تامل کنیم، باید عمیقا به اتفاقات جهان فکر کنیم و شیوه ی کارکردنش رو ببینیم…
وقتی که واردش میشیم و بهش فکر میکنیم منطق ما ساکت میشه و باورهای توحیدی در ما تقویت میشه…
شاید خیلی هامون این مستند هارو ببینیم، ولی بهش فکر نکنیم، تامل نکنیم…
به این نتیجه رسیدم که باید ادم با خودش در مورد اینا حرف بزنه و فکر کنه و از تمام زوایا بهش نگاه کنه…
خیلی ممنونم دوباره که بهش اشاره کردید و خوشحالم بابت دوستان اگاه و دوست داشتنی مثل شما که در این سایت حضور دارن…
و ممنونم از اینکه در مورد جاذبه هم اشاره کردید، قطعا کل جهان دارای نظم دقیقه… خدایا شکرت بابت هدایت هات و بابت انگیزه ها و اگاهی ها و باورهایی که بهمون میدی
خدارو شکر که همچین خدای قدرتمند و قابل اعتمادی داریم شگفتیهای عالم هستی بی نهایته مثلا من چند وقت پیش یک مقاله ای میخوندم که نوشته بود این رنگ آبی که توی آسمون میبینید معنیش این نیست که رنگ آسمون آبیه معنیش اینه که آسمون داره میگه من همه رنگهارو دارم فقط رنگ آبی رو ندارم
این خیییلی حرفه هاااا
یعنی مثلا اگه رنگ ماشین شما سفیده در حقیقت ماشین شما همه رنگهارو داره و فقط رنگ سفید رو نداره
در حقیقت آنچه که ما میبینیم نیستیت نه هستی به خاطر همینه که خدا دیده نمیشه چون خدا هستیست
تمام آن چیزی که با حواس پنجگانه خودمون حس میکنیم نیستی هایی هستن که دارن خبر از یک هستی میدن و اون هستی فقط خداست
واقعا ما انسانها کجای کاریم که فکر میکنیم بهتر از خدا میتونیم زندگیمون رو اداره کنیم و میترسیم زندگیمون رو بسپریم به هستی؟
با خوندن کامنت شما لرزه ای بر اندامم افتاد از اینهمه عظمت و قدرت خداوند که همه چیز اوست و بقیه جز حاشیه چیزی نیستن.
بغض گلومو فشرد و چشمام پر اشک شد که چطور اینهمه سال قدرت رو به بقیه دادی و خدا رو فراموش کردی سعیده
آگاهی های کامنت شما این باور، که عوامل بیرونی هیچ تاثیری بر زندگی ما نداره رو برای من ثابت کرد. در حقیقت عوامل بیرونی هیچ تاثیری بر هستی و نظمش و قانونش و اصلش نمیتونه بزاره عوامل بیرونی همون فرعیات و چیزهایی که ظاهرشون گول زننده است و ما بهشون قدرت میدیم ولی قدرتی ندارن که در این مثال عوامل بیرونی مثل افزایش و کاهش جمعیت و اقیانوسها و جنگلها و کویرها و… باید روی مقدار اکسیژن اتمسفر تاثیر بزاره ولی نمیزاره چون عوامل بیرونی قدرتی ندارن و قدرت و تمام هستی دست خداونده پس در مورد رزق و روزی هم به این باور میرسیم که عوامل بیرونی مثل بالاو پایین رفتن دلار و … تاثیری ندارن چون قدرت رزق و روزی دادن فقط دست خداست و میشه این اصل رو در تمام جنبه های هستی و زندگی بکار برد که قدرت فقط یکی هست و دیگر هیچ .
خداوندا یاریمان کن که به این آگاهی ها عمل کنیم و در عمل توحیدی باشیم و هرگز توحید رو فراموش نکنیم .
سپاس و تشکر از شما بخاطر صحبتی که کردید… بخاطر احساس قشنگی که بهتون دست داد
دقیقا اینکه ما قدرت رو با وجود این جهان هستی دادیم به غیر خدا جای تعجب داره…باید روی خودمون خیلی کار کنیم…
به قول قران که میگه انسان ها جوری که شایسته ی پرستش خدا هست اون رو پرستش نمیکنند
این خدای ما بسیار خدای لایق و شایسته ای هست برای خدایی کردن و برای اینه زندگی مارو مدیریت کنه، کسی که میتونه جهان هستی رو با این نظم مدیریت کنه، زندگی ما براش کاری داره مگه؟
اصلا برای خدا مقیاس فرقی نداره، اون داره سلول ها بدن یک مورچه رو هم مدیریت میکنه، و همزمان داره تغییرات کیهانی رو هم مدیریت میکنه…
برای خدا مقیاس ها و اندازه ها بی معنیه…
چون اون همه چیزه، همه ی هستی از آن اونه؛ همه چیز در قبضه ی قدرت اونه…
همه چیز اوست و همه چیز از او نشات میگیره…
اگر تیغ عالم بجنبد ز جای
نبرد رگی، تا نخواهد خدای
خیلی متشکرم ازتون بابت کامنتی که گذاشتید و این احساس قشنگ رو با من و بقیه هم مشترک شدید…انشاالله در پناه رب لایق باشیم و زندگی هامون رو واقعی بهش بسپاریم
سلام امیر حسین جان سپاسگزارم ازت برای کامنت بینظیری که نوشتی مو به تنم سیخ شد از این عظمت پروردگار متعال واقعا ما با این ذهن محدود مون هیچ چیزی نیستیم دربرابر خداوند بزرگ و بلندمرتبه که خیلی وقتها به خودمون مغرور میشیم و فکر میکنیم که میدونیم درحالی که هیچ و هیچ چیز نمیدونیم از بزرگی و رحمت خدای مهربان .خدای سپاسگزارم ازت که هدایتم کردی به این کامنت عالی
این اگاهی ها و این درهای منطقی که به روی ادم باز میشه گاهی اوقات تماما هدایت خداست و اینکه کسی این اگاهی هارو دریافت کنه هم تماما هدایت خداست
وقتی ادم ذره ای از این عظمت جهان رو درک میکنه بشدت احساس هیچ بودن و تواضع بینهایتی بهش دست میده؛
یک احساس فوق العاده ای که ادم حس میکنه وااااااقعا میشه همه چیو به خدا سپرد و برای اون اصلا کاری حساب نمیشه که زندگی مارو متحول کنه
خدایی که اینجوری دقیق داره جهان رو هدایت میکنه و به قول اون دانشمنده که داریم روی یک طناب باریک راه میریم که دو طرفش مرگه…خدایی که میتونه جهان هستی رو به این عظمت اینجوری هدایت میکنه که لحظه ای لغزش نداره، مگه ممکنه نشه بهش اعتماد کرد؟
موضوع ذهن و باورهای ماست که هنوز درک نکرده خدارو، به قول استاد عباسمنش توی ذهنمون قدرت رو به خدا ندادیم و به بقیه چیزا دادیم….
بازم متشکرم از شما دوست گرامی و عزیز که انرژی و انگیزه ای جدید بهم دادی…انشاالله در این مسیر بتونیم با قدرت حرکت کنیم
خدارو هزار بار شکر که هدایت شدم به خوندن این کامنت ودرک این همه عظمت الله اکبر !!!!خدای من !!!!!کلا مغزم داره هنگ میکنه از این همه شگفتی و قدرت پروردگار از یه طرف هم انگار یه آرامش خیال ویه رهایی به من دست داد که خواسته ها و آرزوها برای من شاید دور از دسترس باشه ولی در برابر عظمت پروردگار، خود من هیچم چه برسه به خواسته ها و رویاهام… مطمئن شدم خیالم راحت شد یه نفس عمیق ویه آسودگی که بسپار تمام زندگی تو به دستهای قدرتمند این عظمت و توکل کن ایمان داشته باش هدایت تو که برای خدا کاری نداره خدایی که این کهکشان و این جهان و با این نظم و هماهنگی بی نظیر داره هدایت میکنه ….
همون جوری که اکسیژن با درصد مورد نیاز همیشه و در هر شرایطی به اندازه نیاز هست و سالهای سال تغییر نکرده ثروت و نعمت و فراوانی و خیر و برکت هم بیش از نیاز همه وبرای همه هست فقط باید در مدارش قرار گرفت و باور داشت و سپاسگزار بود…
سپاسگزارم از استاد برای این سایت برای آموزشهای بی نظیرش برای دوستای عزیزم خدایا شکرت که در مدار دریافت این همه آگاهی ناب قرار گرفتم
خیلی لذت میبرم و ایمان قوی تر میشه و خیلی خوشحال میشم از اینکه کسی در قلبش ارامش بدست میاره
وقتی ارامش داریم همه چی در زندگی ما درست پیش میره.. رفتارها ما درسته، سلامتی ما درسته، همه چی تنظیم میشه….
خداروشکر واقعا
دقیقا این حسی که به شما دست داد به منم دست داد، یک حس رهایی، حس ازادی، حس امنیت و اینکه چقدر این خدای ما لایق خداییه، و اینکه چقدر ما ذهنمون در مورد خدا بسته هست و چقدررر نشناختیم خدارو…. تمام اینا از نشناختن خدا میاد…
به قول قران چه گمان ها بدی به خدا دارن خیلی ها
هممون بخاطر باورهامون اینجوری هستیم، یکی کمتر یکی بیشتر
خداروشکر که میتونیم روی خودمون کار کنیم… خداروشکر بخاطر احساس ارامش… بهترین و لذت بخش ترین احساس ممکن همینه…
انگار یک دریاچه ی نااروم رو آروم و ساکن کنی، همه چی آروم و در آرامشه… احساس باور کردن خدا شبیه اینه…
بازم از شما مریم خانم عزیز سپاسگزارم که برام کامنت گذاشتید و انرژی و انگیزه منو بیشتر و بیشتر کردید…انشاالله موفق باشید
سلام به دوست عزیزم واقعا لذت بردم از این نوشتت و چقدر جای تامل و فکر کردن داره حداوند امیدوارم همینجوری هممون رو به سمت خودش هدایت کنه و تا زمانی که زنده هستیم همین راه رو ینی حرکت به سمت خودش رو ادامه بدیم واقعا عالی
خدایا ازت میخوام وقتی قلب ما رو هدایت کردی ثابت قدم به سمت خودت نگهمون داری و به خودموم مغرور نشیم که اگه این غرور نا به جا سراغمون بیاد شاید بعضی مواقع از این مسیر دور بشم و در مواقع دیگر کلن سوت بشیم و دیگه برنگردیم واقعا لذت بردم ادم جا داره 10 بار این مطلبو بخوونه
استاد عزیزم ، برایم از توحید بیشتر بگویید من تشنه توحیدی هستم که روحم آن را فریاد زده و آن را همچون پدری دلسوز عاشقانه هربار در گوشم نجوا کردید و من تولدی دوباره یافتم.
آری خدا از کلامتان آن را به گوشم رسانید، همان حلقه گمشده زندگی ام که با درکش مرا بر قوم و کثیری از بندگان که از دید ناظر بیرونی همه جوره میتوانستند بر من غالب شوند ،برتری داد.
اما به قول قرآن اگر خدا تو را یاری کند چه کسی میتواند بر تو غالب شود
به گمانم پدر مقدس واژه برازنده تری برایتان باشد.
هیچ کس در این جهان به اندازه شما شایسته گفتن از توحید عملی نبوده و نیست.زیرا ابتدا آن را به بند بند وجود خود تزریق کرده و سپس به ما آموزش دادید.
شما لایق دعوت ما به نیکی هستید زیرا خودتان ابتدا عمل کننده به آن هستید.
چه زیبا تیک امر به معروف و نهی از منکرتان را میزنید.
من با توحید عملی به عزت رسیدم، ما رمیت إذ رمیت را به چشم دیدم. آن هم در یک همزمانی الهی، در شب عید قربان.
من با توحید عملی شکافته شدن دریاها و باز شدن راه ها را به چشم دیدم.
خدای موسی خدای من هم شد وقتی عجزم را در مقابلش اعتراف کرده و خود را به هر خیری که از او رسد فقیر دیدم.
و آن زمان که همه درها را به خود بسته دیدم از ته قلبم إن معی ربی سیهدین را زمزمه کردم. آن زمان بود که برایم موانع خروج از کشور را به طرفه العینی برایم برداشت.
من با توحید عملی سپاه آسمان و زمین را دیدم که به تسخیر من درآمده تا از آتشی که هر لحظه نزدیک بود مرا در خود ببلعد نجات دادند.
آری من بردا و سلاما را با پوست و گوشت و استخوانم لمس کردم.
آری خدای ابراهیم خدای هر کسی میشود که ابراهیمی عمل کند.
من در یک لحظه دیدم که توحید عملی همه تهدید ها و تهمت ها و مکر ها و خدعه ها را پوچ کرده و مرا با سری بالا با عزت و قدرت از بوته آزمونی الهی بیرون کشیده و گل را به دست من داد و صداقت یجعل له مخرجا را برایم چنان آشکار کرد ؟که بدانم او صادقترین به وفای به عهد است.
توحید عملی، قانون یک کشور را برای من چنان تغییر داد که محال میدانم برای زنی در ایران تا به الان انجام داده باشد.
توحید عملی به من شجاعت، قدرت و عزت نفسی داد که تشنه آن بودم.
توحید عملی همچون عطری الهی بر بوی کریه ترس و ضعفی در وجودم جاری شد که خودم از به مشام رسیدنش مست میشوم.
توحید عملی مرا خط قرمز خدا کرد.
چقدر لحظه دلچسبیست که میدانی خط قرمز خدایی ،و هرکه در مقابل تو قرار بگیرد محکوم به لولوا الأدبار است.همان حکمی که سنت الهیست
و لن تجد لسنه الله تبدیلا
چنان با دستگیره در از تو محافظت میکند ،که به تو بفهماند کسانی که منتظر هستی بیایند و محافظ تو باشند پوچ هستند ، آن زمان است که از ته قلبت میگویی فالله خیر الحافظا و هو أرحم الراحمین
سپاسگزار خدایی هستم که بارها و بارها مرا در گلوگاه هایی قرار داد که به این درک برسم که جز او نمیتوانم روی هیچ کس و هیچ چیز حساب کنم.
هرگز از خاطر نمیبرم سال 94 بود ،چنان طعم یک نجات الهی را از گلوگاهی با پوست گوشت و استخوانم همچون همیشه چشیده بودم که گیج و منگ بودم. آنچنان که در کنار ساحل دریا قدم زنان راه میرفتم و حواسم نبود چقدر از ساحل امن دور شده ام.
هرجور حساب میکردم با هر منطقی حساب میکردم نمیتوانستم کردیت آن نجات الهی را به خود بدهم. حتی در عجب بودم که چراااااااا مرا نجات داد.
به خود آمدم و خود را در تاریکی ساحل بسیار خلوتی با چند سگ ولگرد احاطه شده یافتم.
پیش رویم سگهای ولگردی بودند که به صورت نیم دایره جلوی من قرار گرفته و پشت سرم دریا ، هیچ راه پس و پیشی نبود و نفیسه ای که کابوسش مواجه شدن با حیوانات است.
همه جا تاریک بود ، صدای کمک هایم به گوش هیچ کدام از کسانی که روزی به رویشان به جای خدا حساب میکردم و همیشه هم در لحظات حساس نه تنها پشتم را خالی کرده بلکه در مقابلم قرار میگرفتند، نمیرسید.
زیبایی و ناز و اداهایم ام هم چاره ساز نبود و به آن هم نمیتوانستم چنگ بزنم.
حاضر بودم بمیرم و در آن شرایط قرار نگیرم. ترس از سگ و گربه و حیوانات وحشی کابوسی بود که همیشه از مواجه شدن با آن فراری بودم.
بوی کریه ترسم مشام سگهای ولگرد کنار ساحل را پر کرده بود و تشنه تر بودند که همانجا که هستند ثابت قدم بایستند و این مأموریت الهی شان را به سرانجام برسانند.
از هرچه بترسی و فرار کنی روزی با آن ملاقات خواهی کرد.
هر قدمی که به هر سمتی بر میداشتم آنها را بیشتر به سمت خود میکشاندم.
تنها چیزی که میدانستم این بود که بایستم.
دریا هم پناهم نبود به سمتش میرفتم مرا در خود غرق میکرد و از روبرو سگها هم جلو می آمدند.
اینک دیگر خوب میدانم در میان همه آن افرادی که صدا کردم و طلب امداد کردم، تنها کسی که صدایم را شنید و پناهم شد ،خدایی بود که مردی سوار بر اسب را به صورتی معجزه آسا همچون امدادی الهی به سویم فرستاد.
من در آن مرد سوار بر اسب تنها چیزی که دیدم خدایم بود.
همان که هربار صدایش کردم و فریاد استغاثه هایم را شنید به طرفه العینی ،امداد های الهی اش را از زمین و آسمان به یاری ام شتاباند.
آن فرشته الهی همه سگها را از من دور کرد و مرا در کمال امنیت و احترام تا ساحلی امن همراهی کرد.
اقرار میکنم که آن روزها غرق در شرکهایم بودم و هنوز به غیر از خدا را نیز میخواندم و آن روز درس لازم را نگرفتم.
وقتی کلام الهی تان از توحید عملی به گوشم رسید به دل تک تک این ترسها رفتم و درس آن روزها را به وضوح متوجه شدم.
به خاطر آوردم روزی را که توله شیری مهمان خانه ام بود و من روی کابینت نشسته بودم تا او را از خانه خارج کنند.
آن روزها که بارها با توله پلنگها و توله شیرها احاطه میشدم ،متوجه نبودم که انتخاب من شجاعت و قدرت بوده است و به خاطر ترس از سگ و گربه خدا اجازه ورود توله شیر و توله پلنگ ها را به خانه ام می دهد تا مرا مجبور به تغییر کند.
تک تک ترسهایم از گربه و سگها را به خاطر آوردم و از همان ها شروع کردم.
آن روزی که خدا در قرآنش هیچ جنبنده ای نیست مگر آنکه من از موی پیشانی اش گرفته ام و من به همه چیز احاطه دارم را همچون الماسی جلوی چشمانم درخشاند ، به من قوتی داد تا به دل ترسهایم بروم.
چقدر زیباست که همه چیز را از او بدانی ، لاحول و لا قوه الا بالله
چقدر زیباست که اذن ورود مصیبتها را هم از خدا بدانی.
چقدر زیباست تیرانداز را خدا بدانی.
چقدر زیباست قوه دستها و پاهایم را از خدا بدانی آن وقت است که میدانی اگر پاهایت توان راه رفتن ندارد این خداست که آن را بی جان کرده تا سر جایت بنشینی و تسلیم او باشی.
آن روزها که همچون هاجر از این سو به اون سو میرفتم و دنبال منبع رزقی بودم تا خودم روی عقل ناقص خودم و هوش و توانمندی ام در معماری حساب کنم و برای خود خانم مهندسی شوم و دلخوش به کلاس و وجهه اجتماعیش شوم، به وضوح دیدم که خدا پاهایم را چنان به مرز فلج شدن کشانده بود که سر جایم بنشینم و اجازه دهم وعده یرزقه من حیث لایحتسبش را در زندگی ام جاری کند.
هر زمان به یاد آن روزها می افتم خنده ام میگرد، اینک مفهوم از جای مناسبت تکون بخوری و در مسیری که مال تو نیست بروی قلم پاهایت را خورد میکنم ،را بهتر درک میکنم ،این پیغام را هر روز میشنوم و همین یک ترمز دستی برای نفیسه یاغی ایجاد کرده که از چهارچوب های برنامه های الهی که خدا برایش دارد خارج نشود.
آری من پیغام من تو را برای خودم ساختم ، من تو را برای خودم از مهلکه ها نجات دادم میشنوم
و همین وضوح پیغام مرا بر آن کرد که با تسلیمی خاضعانه البته با چک و لگدی که باید میخوردم تا به وضوح پیغام را دریافت کنم ، از جایگاه شغلی بسیار لاکچری و امن و دهن پر کن و ادامه تحصیل در رشته معماری استعفا و انصراف داده و به درک قوانین الهی و نویسندگی بپردازم.
من برای اینکه نترسم حاضرم بمیرم همین یک جمله تان کافی بود که آنقدر شیرینی اش به دلم بشینم که همه وجودم را برآن کند که این بشود بنیان وجودی ام
به حول و قوه الهی ترس از سگ و گربه ها ءنقدر برایم کم رنگ شده که آگاهانه به سمتشان میروم و آن ها را نوازش کرده و اجازه میدهم به پر و پاهایم بپیچند.
در آن لحظه ها هیچ جنبنده ای نیست مگر آنکه خدا از موی پیشانی اش گرفته و خدا به همه چیز احاطه دارد
چنان در گوشم میپیچد که دلم آرام میگیرد.
آنچنان که وقتی یک بنده خدا با شوخی گفت میخوای بدم این سگ بخورتت آگاهانه به سمتش رفتم و آن سگ وحشی نگهبان را نوازش کردم و دیدم چنان مسخر و آرام بود که صداقت کلام الهی بیشتر همه وجودم را فرا گرفت.
چه نعم العبدی بود سلیمان آن زمان که اطرافیانش تخت ملکه صبا را آوردند و اولین کلام سلیمان هذا من فضل ربی بود.
از دید ناظر بیرونی اطرافیان زحمت کشیده بودن برای آوردنش از دید بنده موحدی چون سلیمان هذا من فضل ربی
آری او مالک نفع و ضرر را خدا میدانست و خدا هم به او ملکی داد که به هیچ احدی بعد از او نداد.
عاشقتون هستم پدر مقدس که اینقدر توحید را در عمل اجرا کرده و به ما زیبا آموزش میدهید.
هنوز هم به خود غره میشوم و چک و لگدهایش را نوش جان میکنم. انسان است دیگر خودش مرا کفور و نسیان گر خلق کرده است.
آری من در به یادآوری اینکه أحدی مالک پوست هسته خرمایی در این جهان نیستبسیار فراموش کارم ،اما زیبایی اش اینجاست که در تلاش هستم این آگاهی ها را به بند بند وجودم تزریق کنم و کردیت همه چیز را به تنها مالک و صاحب اختیار جهانیان بدهم.
درود و سلام نفسیه جان .. عزیزم مدتی بود اینجا نبودی عزیزم . نمیدونی چقدر خوشحال شدم امروز اسم زیباتو داخل ایمیل های سایت دیدم و اولین کامنت صبحگاهی من بودی خدا رو شکرت .. چقدر دست بقلم زیبایی داری و من عاشقانه همیشه دست نوشته های دلی تو را با عشق می خوانم.. واقعا ممنون و سپاسگذارم که نکته به نکته جمله ها و توضیحاتت سرشار از عطر الهی رو داشت و غرق این دلنوشته هایت شدم …
نفیسه ی نازنین کتابه طراحی آیت فوق العاده است و این جمله روی کتابت رو خیلی دوست میداشتم به آسانی بدوز به شایستگی بپوش
ممنونم نفیسه جان روز من رو با اون آیه های قشنگت ساختی که در هماهنگی کامل با جملات زیبات بود مرسی مرسی مرسی عزیزم
روز و شبت بخیریت و خوبی و خوشی و ایام بکامت شیرین و گوارا همراه با سلامتی و تندرستی و پول و ثروت و نعمت و عشق
دوست عزیزم تحسینت میکنم که ترس از حیوانات رو به دوستی با آنها تبدیل کردی و سپاسگزار خداوندم که کامنت شما رو روزی من قرار داد.
منم همچین ترسی دارم وااااای از گربه که وحشت داشتم واقعا انگار جن میدیدم حالا کمی بهتر شدم و آروم از کنارشون رد میشم ولی به دست زدن بهشون که فکر میکنم تنم میلرزه .شما چه راهکاری داشتی برای غلبه به این ترسها
ترس از سگ و گربه از طبیعی ترین ترسهایی است که اغلب افراد با آن درگیر هستند.
مخصوصا اگر از نوع ولگرد و خیابانی بوده باشند.
بنده در یک پروسه تکاملی چند ساله با این ترسهایم روبرو شدم.
و بسیار تحسینتان میکنم که تصمیم گرفتید با این ترسهایتان مواجه شوید.
شاید الان متوجه نباشید که وقتی در دل این ترسها رفته و از آن رها میشوید چندین لول عزت نفستان رشد کرده و مداری جدید از عزت نفس و قدرت را تجربه میکنید.
بنده از گربه ها و سگهای خانگی شروع کردم در یک همزمانی الهی برادرم یک پرشین خریده بودند و بنده ابتدا با گربه پرشین که بسیار بی آزار و دستی است ارتباط برقرار کردم و به صلح رسیدم و کم کم با گربه های خیابانی ابتدا در کنار افرادی می رفتم که به آنها غذا میداند مینشستم و غذا دادن و نوازش آنها را تماشا میگردم وبا دیدن آنها به خود یادآوری میگردم اگر آنها میتوانند آنقدر راحت با گربه های خیابانی نزدیک شده و لمس کنند من که از آنها کمتر نیستم.
یک جور به غرورم برخورده و برای اینکه کم نیاورم ، به دلش میرفتم.
هر سگ خانگی را که در کنار صاحبش میدیدم نزدیک شده اجازه میگرفتم لمسش میگردم و کم کم توانستم با سگهای ولگرد هم ارتباط برقرار کنم.
ابتدا خیلی آرام از کنارشان رد میشدم.
اگر احساس خطر میکردم یک پا روی زمین کوبانده و بهشان حمله میگردم و آنها را فراری میدادم و در مرحله بعدی با آنهایی که مرا همراهی میکردند نوازششان هم میگردم.
و در انتها بگویم این پروسه چهارسال طول کشید و البته تکامل را فراموش نکنید.
و باز سپاس ویژه که قانون تکامل رو یاد آوری کردید خیلی خوشحال شدم و خیالم راحت شد که روشش اینه
من اشتباه متوجه شده بودم اینکه استاد میگن برید تو دل ترسهاتون ،من فکر میکردم یکدفعه باید با این حیوانات رو به رو شم و الان متوجه راه شدم به همین دلیل حتی فکرشم اذیتم میکرد
چقد خوب ب تصویر کشیدی اتفاقی ک کنار ساحل برات افتاد
چقد قابل لمس بود برام
و اشکم جاری شد
و چشام تار حتی نمیتونستم صفحه گوشی ببینم
چقد قلبم باز شد اونجا ک خداوند دستشو برات فرستاد تا نجاتت بده
و خداوند هرگز دیر نمیکنه
و کافیه صداش کنیم
همیشه پاسخ میده
الهی صدهزار بارشکرت بابت همدار شدنم با این آگاهی ها
بارها برای منم اتفاقایی افتاده و خداوند همیشه کمکم کرده و حتی زمانی ک آگاه نبودم از حضورش
چقد ایمانم قوی ترشد وقتی گفتی:
هیچ جنبنده ای نیست مگر آنکه من از موی پیشانی اش گرفته ام و من به همه چیز احاطه دارم را همچون الماسی جلوی چشمانم درخشاند ، به من قوتی داد تا به دل ترسهایم بروم.
چقدر زیباست که همه چیز را از او بدانی ، لاحول و لا قوه الا بالله
چقدر زیباست که اذن ورود مصیبتها را هم از خدا بدانی.
چقدر زیباست تیرانداز را خدا بدانی.
چقدر زیباست قوه دستها و پاهایم را از خدا بدانی آن وقت است که میدانی اگر پاهایت توان راه رفتن ندارد این خداست که آن را بی جان کرده تا سر جایت بنشینی و تسلیم او باشی.
سپاسگزار خداوندم بخاطر حضور دوستان ارزشمندی چون شما تو ابن سایت الهی
و خداروشکر میکنم بخاطر حضور م تواین سایت واینکه در مسیر درست هستم
امروز از صبح خالی از انرژی بودم انگیزه ای برای ادامه راهی که شروع کردم نداشتم با خودم صحبت میکردم که کجا رو اشتباه رفتم که خدا مثه قبل استجابتم نمیکنه. بعد نعمت ها و کمک های چند سال پیش تا الانش رو از صبح تو ذهنم مرور کردم دیدم هرجا من با اراده و ایمان قدم برداشتم بیشتر از انتظارم راه رو برام باز کرده بود بیشتر از ذهن من راه ساده و صاف رو جلوم هموار کرده بود حتی قبل از آشنایی با آموزشهای استاد عباسمنش رو یادم اومد که کجاها و چقدر بموقع و عالی منو هدایت کرده بود و نعمت و به سمتم روانه کرده بود. و مدام این سوال با نومیدی تو ذهنم میپیچید که چرا الان درخواست کمک و هدایت منو اجابت نمیکنه؟؟؟ این مگه همون خدای 6 ماه پیش نیست… بعد گوشی رو کناری انداختم و بی حوصله خودمو به خواب زدم. انگار یکی صدام کرد سمت سایت. و سمت کامنت های این فایل. درحالیکه من کامنت محصولات رو بیشتر میخونم تا دانلودیهااا. کامنت شما دومین کامنت بود که خوندم و از همون شروع اشکم سرازیر شد با هر آیه ای که نوشتی . هر آیه رو مصداقی دیدم برای حال الان خودم و قوت قلبی برای ادامه راه برای یادآوری اینکه سارا خدا هیچوقت دیر نمیکنه همیشه بیشتر از درخواستت بهت داده پس صبور باش و توحیدی تر فقط نظاره کن .خدا فراموشم نکرده. انگار خدا با قلم نفیسه جان با من صحبت کرد. تمام آیه هایی که نوشتی رو تو نت گوشیم کپی کردم و با هرکدومش بخاطر عظمت خدا گریه کردم. خواستم بابت وقتی که صرف کامنت گذاشتن کردی و حال دل منو منقلب کردی ازت سپاسگزاری کنم. مسیرت همیشه پرنور و هموار باشه خدا همیشه اولین پناه و تکیه گاه تو و هممون باشه. من این فایل توحید عملی 10 رو دوبار گوش داده بودم و هنوزم دلم میخواد گوش بدم دو باره. انقدر که به جان و قلبم نشست و اگاهیهاش ناب بود.
استاد عزیزم بهت غبطه میخورم به مداری که داخلش هستی بخاطر نعمت ها و انسانهایی که چون گنج هستن( مثل خودتون که فانوسی تو مسیر توحید) و اطرافت و داخل سایتت هستن.
این بچه های موحد رو هیچ کجای دنیا نمیتونم پیدا کنم جز تو سایت شما و کنار استاد توحیدیشون.
استاد خوشحالم و بینهایت سپاسگزارم که میشناسمت و دو سال و نیمه باهات همراهم. هر روز باید صداتونو بشنوم. صدای خدا از حلق شما بیرون میاد البته برای کسانی که بخواهند بشنوند.
برای خودم و بچه های سایت رسیدن به مدار توحیدی ابراهیم (و شما استاد عزیز) رو آرزو میکنم
بسیار لذت بردم از کامنت بینهایت زیبا و قشنگتون که تمام سعی خود را کردید تا با چینش منظم کلمات کنار هم مفهموم بسیار زیبایی روبه ما اعضای خانواده ی عباس منشی برسانی
واقعاً درست درک کردید و درست و بجا فرمودید ،،توحید همه چیز است و منم مثل شما تشنه توحید هستم
اگه ما بیشتر روی این اصل مهم کار میکردیم و انرژی برای درک این اصل میگذاشتیم چه پیشرفتهایی که میکردیم ،واقعا قابل حدس و پیش بینی نبود
چه جاهایی رو که شرک ورزیدم و تازه یادم میاد که چه گناهی رومرتکب شدم و چقدر خفی و پنهان بوده است
و الان که فکر میکنم با خودممیگم اگر هر کدام از ماها روی توحیدمان کار کنیمو وقت و انرژی بگذاریم بخدا ذره ای نگرانی و ترس از آینده و مثقال ذره ای غم گذشته را نخواهیم داشت و سراسر زندگیمان عزت و بزرگی و ارامش خواهد بود به این دلیل شبانه روز تمام سعی ام بر این است این مفهوم زیبا رو در وجودم تقویت کنم
امید دارم شما دوست عزیز و تمام اعضای خانواده مان در این سایت الهی از چشمه زلال توحید روح و ذهنمان سیراب گردد
سلام برنفیسه مهربان و بنده خوب و آگاه خدا،حقیقتش بعد شنیدن فایل استاد یک لطافتی در وجودم احساس کردم،دلم خواست که چند تا از دیدگاه های دوستان رو هم بخونم تا اون حس قشنگ رو در خودم تقویت کنم که رسیدم به متن روان و زیبا و فوق العاده شما،واقعا خدارو شکر میکنم که منو هدایت کرد تا در این سایت الهی در کنار دوستان آگاه و شاکرقرار بگیرم،چقدر دلنوشته زیبا و تآثیر گذاری بود،نمیدونم چطور توصیف کنم اما کاملا حس شکرگزاری رو از کلامتون با پوست وگوشتم درک کردم
ممنونم از شما که این متن زیبا رو نوشتید
سپاسگزارم از خدای مهربان که امروزم رو با کلام شیوای استاد و متن فوق العاده زیبای شما ساخت
سلام و سلامتی و نور ورحمت و عشق الله یکتا به جسم و جان و روح توحیدی بندگان صالح خداوند
خدای عزیز و دلبر و شیرین و قدرتمندم،به عقل و درک و ذهن من از نور خودت ببار که اگر تو کمکم نکنی،من از شر همزات شیاطین در امان نیستم،خدایِ وَهُوَ یُجِیرُ وَلَا یُجَارُ به تو پناه میارم برای از تو نوشتن…برای عشقی که قلبم زیر بارِ سنگینیش در تلاطمه …صاحب روح و جان و نظمِ ضربان قلبم،به من اجازه ی صلات بده که من به هر صلات تو محتاج و فقیر ونیازمندم.
مسئله ای بود که باید حل میشید…و من هیچ راه حلی براش نداشتم…
پس مثل همیشه ….از بی عقلی و نادانی و ضعف خودم به قدرت و آگاهی و عشق مطلق رو آوردم….
انتهای این پیاده روی….رسید به قسمت تاریک آرامگاه…
جای راحتی برای نشستن پیدا کردم …و خداهم رو به روی من نشست…
مثل همیشه گفت بگو سعیده…من میشنوم…من مشتاق شنیدن صداتم ….
گفتم…خدا اومدم اینجا…که هیچ آدم زنده ای نباشه…من باشم و شما…
گفتم خدا،تاریکی این قبرستان رو میبینی؟و این انسان های مرده که جز استخونی ازشون باقی نمونده؟ و هیچ کاری ازشون برنمیاد؟
دوسال پیش …زندگی منم همینقدر تاریک بود…همینقدر بیچاره بودم…همینقدر درمانده و ناتوان … یادته؟
خدا گفت…بهتر از تو میدونم …
گفتم یادته؟توی آسمونت یک ستاره پیدا کرده بودم وهرشب باهاش حرف میزدم و میگفتم خدایا میدونم این ستاره رو تو فرستادی،میدونم صدامو میشنوی،نجاتم بده….یادته خدا؟
گفت یادمه سعیده…
گفتم تونجاتم دادی…تو نورت رو فرستادی….من مثل موسی…نورت رو توی تاریکی پیدا کردم…
چون موسی آن مدت را به پایان برد و با خانواده اش رهسپار [مصر] شد، از جانب طور آتشی دید، به خانواده اش گفت: درنگ کنید که من آتشی دیدم، [می روم] شاید خبری از آن برای شما بیاورم یا پاره ای از آتش را می آورم تا گرم شوید.
چون نزد آن آمد، از جانب راست آن وادی در آن جایگاه مبارک از آن درخت ندا رسید که ای موسی! یقیناً منم خدا پروردگار جهانیان،
به قبرهای دور برم نگاه کردم….و به عکس جوونی که هم سن من بود اشاره کردم و بهش گفتم ببین خدا،این پسر هم سن من بوده،الان زیر خروار ها خاک خوابیده،اتفاقی که ممکنه یک ثانیه بعد برای من بیفته…
من چه قدرتی دارم که بتونم جلوی مرگم رو بگیرم؟
من میتونم ادعا کنم اگر نفسم رو بگیری میتونم برش گردونم؟
اگر بخوای قلبم بایسته،نبضش رو برگردونم؟
خدایا این قبرها رو ببین …
این آدم هایی که دیگه نه صدایی ازشون درمیاد…نه نفسی…
نمیدونم چند نفرشون قبل ازینکه بمیرند،تونستند بهت وصل بشند
تونستن اصل روحشون رو پیدا کنند….
گفتم خدایا…تو گفتی وقتی یکی میمیره،ما از شما بهش نزدیکتریم.
فَلَوْلَا إِذَا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ ﴿٨٣﴾
پس چرا هنگامی که روح به گلوگاه می رسد
وَأَنْتُمْ حِینَئِذٍ تَنْظُرُونَ ﴿٨۴﴾
و شما در آن وقت نظاره گر هستید [و هیچ کاری از شما ساخته نیست!]
گفت برو دفتر مشقت رو بیار و از روی نوشته هات بخون…
جلسه 6 قدم 1…
گفت بخون تا جواب مسئله ت رو بهت بگم…
خوندم…با شوق و اشتیاق خوندم تا رسیدم به اینجا:
برگی بدون اذن خداوند نمیفته پایین،همه چیز تحت سیطره ربِ،من وصل میشم به رب واون همه ی کارها رو برام انجام میده،به قول قرآن،ما جن و انس رو آفریدیم برای اینکه بندگی کنند!
پس من بنده ی خداوندم و اون اربابه،وظیفه ی من بندگی کردنه،وظیفه اربابم،ارباب بودنه!وظیفه ی رب،ارباب بودنه!ارباب قدرت داره،کارهارو انجام میده،برای بنده هاش همه ی کارهارو انجام میده
یعنی این رابطه دوسویه ست،وقتی من فقط به خداوند توکل میکنم…ایاک نعبد و ایاک نستعین…بارها تو قرآن میگه:آیا خدا برای بنده ش کافی نیست؟آف کرس که کافیه!
استاد ….جواب اومد…جواب واضح و روشن اومد….
انقدر سریع و واضح که من ثانیه ای درنگ نکردم …
سریع دفترم رو گذاشتم کنار و رفتم انجامش دادم…
به سرعت نور…
رفتم تو دل ترس هام….
رفتم اون کاری که سال هاست میدونم باید انجامش بدم رو با قدرت خداوند انجامش دادم ….
استاد…کی ترس هام رو ازم گرفت…؟
کی کمکم کرد توی مسیر حرکت کنم و هیچ جا واینستم؟
کی کمکم کرد که به جای حساب کردن روی عقل خودم،روی هدایت حساب کنم….؟
کی یادم داد به جای دست های خدا….به خدا نگاه کنم…؟
به جای حساب کردن روی آدم ها،روی خداشون حساب کنم؟
به جای ترسیدن از آدم ها،از خداشون بترسم….؟
یاد تعبیر قشنگ آقای عطار روشن میفتم …
به نظر من سیستم جهان هستی مانند گلدکویست است. در گولدکویست بخشی از پرداختی زیرشاخه ها به سرشاخه تعلق دارد، در جهان هستی نیز بخشی از نعمت هایی که به زیرشاخه ها می رسد به شکل نعمت وارد زندگی سرشاخه ها می شود.
من از شما یاد گرفتم و عمل کردم و زندگی ام متحول شد و هزاران نفر به واسطه من تغییر کردند. چندین برابر احساس خوبی که در انسانهایی که از برنامه های من استفاده می کنند به زندگی من و همچنین شما استاد عزیز وارد می شود. شما سرشاخه این جریان مقدس هستید.
شما استاد….شما سرشاخه ی این جریان مقدس هستید…
شما گلوی خداوند شدید تا صدای توحید رو به ما برسونید…
استاد جانم…با اشک چشم هام برات مینویسم…
سپاسگزاری از شما به کلمات نمیاد …
لطفا همیشه باشید…
همیشه از خدا بگید…
واز این غار حرا مراقبت و محافظت کنید که خدا میدونه چه محمدها توی این غار به خدا رسیدند….
استاد میدونی خدا داره الان دم گوشم چی میگه ….؟
میگه سعیده…منم که این غار حرا رو نگه میدارم…..نگران نباش….
کامنت های زیبای شما را که میبینم یه شوق عجیبی پیدا میکنم چون میدونم بدون ترس از اینکه قضاوت بشی صحبت های خودت با خداونده و اونارو هم میایی اینجا مینویسی و چشمامونو خیس میکنی
سلام وسلامتی و نور و عشق ورحمت و ثررروت الله کرور کرور به تموم زندگیت
ازت سپاسگزارم مثل همیشه من رو شرمنده ی محبتت کردی،ممنونم که برام مینویسی،هر نقطه ی آبی برای من حکم نوری از سمت الله که اومده قلب من رو روشن کنه …
محمدحسین جانم،چند روز پیش داشتم درمورد موضوعی با عزیزی صحبت میکردم و درمورد مسئله ای که براش پیش اومده بود، براش توضیح میدادم،و بهش گفتم وقتی شما فقط از خداوند درخواست میکنی نه از غیر خدا،به تعبیر ایه الکرسی،ولی وسرپرست شما خداست،پس بدون شک شما از تاریکی به سمت نور هدایت میشی،آروم و تسلیم پلن الله باش،برعکس کسانی که به طاغوت رو زدند و ازون ها خواستند …
وقتی ازم تشکر کرد که ایه الکرسی رو به صورت پرکتیکال براش باز کردم بهش گفتم آلمست این آگاهی از من نیست و من خودم این آگاهی رو از کامنت محمدحسین جان یاد گرفتم.
خواستم این موضوع رو بهت بگم که بدونی شاید خودت خبر نداشته باشی و اما خیلی ها مثل خود من از کامنت هات یاد میگیریم و تو موقعیت های مختلف برای توحید عملی بهتر ازش استفاده میکنیم…و مطمئن باش این عشقی که سرمنشاش از قلب سلیم شماست،تبدیل به نوری میشه که هزاران برابر به زندگیت میباره ….
سعیده عزیزم ، ازت سپاسگذارم بابت کامنت های ناب و خالصت، چقدر زیبا با خدا عشق بازی می کنی و چقدر زیبا در قالب کلمات به ما منتقل می کنی این ارتباط زیبات رو با رب. همیشه از خوندن کامنت هات لذت می برم . من هم در مهاجرت چالش های زیادی رو دارم تجربه می کنم و هر روز از خداوند طلب هدایت می کنم. قبل از مهاجرتم باهاش عهد بستم که ادامه می دم و بهش گفتم تو باید هدایتم کنی. مگه نه اینکه قدرت تویی، ارباب تویی، من فقط دارم مکان جغرافیاییمو عوض می کنم، تمام این جهان ملک توئه.پس محکم بغلم کن. تو این یک سال و نیم چالش های زیادی داشتم ولی کاملا حضورشو تو تک تک لحظه هام حس می کنم و پرقدرت ادامه می دم . تنها خداوند کافیست .
اوست خدایی که آسمانها و زمین را در شش روزبیافرید آنگاه بر عرش (تدبیر عالم) قرار گرفت، او هر چه در زمین فرو رود و هر چه از آن برآید و آنچه از آسمان نازل شود و آنچه به آن بالا رود همه را میداند و هر کجا باشید او با شماست و خدا به هر چه کنید بیناست.
مریم عزیزم بزودی بیا و از موفقیت های قشنگت بنویس…بیا و بگو خداوند چطور با هزاران فرشته به کمکت اومد…
کامنتی که واسه این فایل گذاشته بودین جنس متفاوتی داشت اما دستم نرفت که کامنت بنویسم
الان دوست دارم بگم که چقدر شجاع هستید میرید توی قبرستان و ارامش دارید اونجا با خداوند صحبت میکنید ، لونجا با دیدن قبر ها چقدر درخواست های زیبا از خدلوند می کنید که من نمیخوام زمانی که وقت تموم شد تورو بشناسم
زمانی اربابم بشناسم که وقتی برای بندگی نیست
خیلی به دلم نشست این جمله
گفته بودین که با خداوند رفتین پیاده روی؟ برای اولین حس کردم منم همین دیروز غروب با خودش رفتم بیرون
همه چی متفاوت بود خیلی اروم بودم ، انگار همه چیز زیبا تر شده بود و من شجاع تر بودم
بعدش که برگشتم به مامانم گفتم خیلی حال و هوای بازار خوب بود
گفت شلوغ بود؟ گفتم نه
بعد گشتم دنبال دلیل منطفی که چرا خوب بود؟ پیدا نکردم و فقط میدونم که خوب بودنش رو حس کردم
گفتین که خدلوند ترس هاتون رو گرفته؟ میخوام بگم دقیقا چند ساعت پیش همین حس عمیق تجربه کردم ، دیشب قبل خواب یه تصمیمی گرفتم که همونم بعد از شنیدن هدایتی یکی از فایل های استاد تصمیم گرفتم و صبح توی دفترم نوشتم خدایا تو گفتی انجامش بده و من عید انجامش میدم ، بعد از خودم پرسیدم چرا الان انجامش نمیدم؟ جواب خودمو دادم که میترسم حقیقتا
بعدش این شهامت اومد و پاشدم با ایمان رفتم انجامش دادم و جمله بعدی که توی دفترم نوشتم این بود: من این قدم رو برای تو برداشتم.
بعد یاد زمانی افتادم که برای لولین بار رفتم اتاق فرار ، خیلی ترسیده بودم و از بغل دوستم تکون نمیخوردم ، و اون موقع با خده حرف میزدم که تو مراقبم باش
روال بازی این بود که تک نفره هم باید میرفتیم تو یه اتاق و من اصلا جرعت اینو نداشتم خیلی میترسیدم
برای اینکه ترسم بریزه از اون دختری که تنها رفته بود توی اتاق پرسیدم رفتی اونجا چیکار کردی و چطور باید انجامش داد؟
اقا یهو کلید صندوق دادن به من و هولم دادن و یهو دیدم باید برم تنهایی برم تو بازی !!!
فضا تاریک و ترسناک اصلا نمیدونستم حتی از کدوم سمت باید برم ، نمیدونم چطور شد من قدم برداشتم شجاع شدم گفتم انجامش میدم و زمانی که اون اکتور اتاق فرار با اون قیافه وحشتناکش اومد جلوم ، من در لحظه ترسم ریخت و اون فقط یه ماسک بود و قلبم بهم گفت برو جلو و همین اکتور رو دنبال کن تا مسیر رو بهت نشون بده
منی که گرخیده بودم قبلش الان داشتم اکتور رو دنبال میکردم تا به اتاق اول برسم
واقعا خداوند ترس هارو میگیره خداوند شجاعت میده
چقدر لذت میبرم وقتی اینقدر زیبا خداوند رو از کلام خودش از قران خودش شناختید چقدر اگاهی زیبایی از قران دارید چقدر زیبا همون لحظه تو کامنتتون به ایه استناد میکنیدو خیلی ازش لذت بردم
“هروقت نگران شدی،دستت رو بزار روی رگ گردنت تا نبضش رو حس کنی…
بعد به خودت بگو…خدا ازین نبض هم نزدیکتره. ”
چقدر پاسخی که دادید این جمله اتون برام زیبا بود
گفتین که یه ستاره تو اسمون پیدا کردین که هر شب باهاش حرف میزدید و این ستاره نشونه ی شما بوده
به این فکر کردم منم باید نشونه ای بزارم که یادم بمونه
و بعدش که رگ گردن رو مثال زدین و فوق العاده بود
در دسترس ترین نشانه و خالص ترینش که دقیقا ابنجا بود که دلم خواست براتون بنویسم و تشکر کنم
خیلی راه حل عالی به من دادین و امبدوارم در اینده بیشتر از کامنت های زیباتون بهره مند باشم
سلام بر بنده خاص و توحیدی اش استاد عزیزم و مریم بانوی دوست داشتنی
سلام بر بنده خوب خدا سعیده
سلام بر تمام غارنشینان حرا
سعیده عزیزم وقتی کلیپ توحیدی استاد رو دیدم گفتم خدایا تو از رگ گردن به من نزدیک تری و هر زمان با همه وجودم این رو باور کردم و هر زمان به خداوند توکل کردم و خودم رو به دستان پر قدرت و پر محبت و بی انتهایش سپردم خداوند درهایی رو به روی من باز کرده ک خودم مینشینم میگم خدایا بی نظیری اگر میخواستم با قدرت عقل پیش برم و یا کمک از غیر تو نمیدونم چه سرانجامی منتظرم بود اما هر آنچه سپردم به تو بهترین حالت ممکن رو برام رقم زدی
یادمه پارسال دی ماه بود ک داشتم اشک می ریختم و میگفتم ببین خدایا حالم بده رسیدم به انتهای خط
خدایا هدایتم کن
خدایا روز قیامت اگر منو زنده کنی و بگی اینجا ها لغزیدی میگم شبهایی ک تا صبح اشک ریختم و هدایت خواستم چی پس من دیگه جایی ندارم ک برم هدایتم کن
از نظر مالی در شرایط سخت بودیم از نظر بیماری پسرم یه تا اسپری برای آلرژی استفاده میکرد و دایم سرفه داشت و چه شبهایی ک تا صبح بالای سرش بودم پیش دبستانی نمیرفت و….
بعد ک پناه آوردم به خدا
و گریه کردم گفتم مگه کنارم نیستی مگه از رگ گردن به من نزدیک تر نیستی نجاتم بده من نمیدونم تو میدونی
دستمو بگیر خدایا من ناتوانم من تسلیمم و با دوره ای از اساتید آشنا شدم ک بسیار برام پر برکت بود و منو به خدا نزدیک تر میکرد انگار خداوند مسیرش رو از طریق ایشان به من نشان دادن
یادمه وقتی یاد گرفتم ک چطور ذکر بگم چطور باهاش صحبت کنم شبها رو به جای اینکه سخت بگذرونیم تا صبح کنار سرفه های پسرم ذکر میگفتم و با خدا راز و نیاز میکردم و انگار ناخواسته توجهم از روی نازیبایی ها برداشته میشد
من خدا رو یه شب دیدم
یک شبی ک 40شب بود از 40برداشتن ذکری برای بهبودی پسرم یک نور ک اومد و توی وجود منو پسرم
البته ک اینجور ک استاد عباس منش بهم یاد دادن خدا رو نشناخته بودم ولی تصویر خدا رو فرداش کشیدم و زدم به دیوار خونمون به بچهام گفتم این خداست خدا این شکلیه ی نور
ک همه جا هست توی قلب ماست فقط کافیه دستتون رو بذارید روی قلبتون و باهاش صحبت کنین
و این شد شروع مسیر توحیدی من
مسیر توکل من
و نعمتها بود ک وارد زندگیم میشد
اولش من یرزقه لایحتسب از جایی ک گمان نمیبردیم ماشین دار شدیم
هنوز باورم نمیشه آخر هفته بود همسرم اومد منزل و گفت صبح بریم یه شهر های اطراف و من فکر میکردم ک اسنپ گرفتن اما وقتی رفتم بیرون از خونه دیدم ماشینی جلوی درب منزله
بازم گفتم حتما از کسی قرض گرفتن
اما وقتی سوار شدیم گفتن اینو خریدم
من باور نمیکردم خدایا تو خیلی بزرگی
سبحان ربی العظیم و بحمده
خدایا با کدوم پول ما توی هزینه های منزل هم کم می آوردیم
و تازه خدا چطور بیشتر گفت این نتیجه توکل های تو هست ک اونو بدون درخواست من به نام من زد
نمیدونستم چی بگم فقط گفتم خدایا شکرت خدایا چطور بندگی تو کنم
ک هر لحظه بندگی خدا به تمام زندگی دنیا می ارزد
ایمانم قوی تر شد و گفتم وقتی میام در خونه خودت و اینجور همه چیز رو مهیا میکنی از غیب چرا نیام
توحیدی تر شدم و قبل از اینکه اون ماشین به نامم بشه یک ماشین توی ایران خودرو به نامم در اومد و خدا پولش رو واریز کرد
و زمان تحویلش شد مردادسال بعد
میدونم ک بچههای اینجا فقط میتونن باور کنن ک با صفر با زیر صفر خداوند دستان خودش رو می رسونه و زندگیت رو تغییر میده
اونقدر توحیدی شدم ک دیگه نمیتونستم تسبیحم رو از خودم دور کنم و خدا رو هر لحظه نخونم
یه روز دیدم استاد عباس منشی شدم و دارم فایلهای توحیدی استاد رو میبینم انگار توی مدار استاد قرار گرفته بودم
اشک بود ک جاری میشد
هنوزم اشک هست ک جاری بشه
همسرم هر جا به مشکل برمیخورد فایل چه کسی مالک توست رو واسشون میگفتم
خدایا همه جا تو بودی همه جا تو هستی و غیر از تو فریاد رسی نیست
مهاجرتمون به شهر دیگ و اجاره کردن یکی از خونه های خدا رو هم قبلا گفتم ک چطور خداوند هدایت کرد و انجام داد.
تو همه لحظهام هر زمان ک از خدا هدایت خواستم بهترین نتیجه رو گرفتم
بهترین رو بهم عطا کرده
و امان از زمانی ک نجوای شیطان در گوشم زمزمه میکرد تو بودی تو متفاوتی وقتی میرسیدم به خانواده ام به کسانی ک دوست داشتم توی مسیر توحیدی باشند میخواستم نتیجه های زندگیشون رو تغییر بدم
یادم میرفت خودم از خدا به اینجا رسیدم و هر کسی فقط خودش میتونه ناجی خودش باشه
و صحبتهای من برای اونها انگار فخرفروشی بود برای دریافت نعمت ها
و من نمیفهمیدم فقط احساسم بد میشد
الآنم همینطوره
گاهی نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم و تا به عزیزانم میرسم شروع میکنم به هدایت و صحبت
شاید ی تایمی گوش بدن و بگن بگو ولی فکر نمیکنم هیچ کدومشون سایت استاد رو سر زده باشند
کم کم دارم سایلنت شدن رو یاد میگیرم
استاد توی دوره 12قدم می گن باید بتونین سکوت کنین و بذارید نتایجتون صحبت کنه اگر کسی بخواد خدا خودش هدایتش میکنه
استاد عزیزم و سعیده مهربانم
یعنی هر زمان ک یه نگاه کردم و گفتم آفرین به من کاش بیان ببینن چه نتایجی دستمه بعدش یه پس گردنی خوردم ک اینها کردیتش از خداست
اینها رو خداوند داده همه آنچه داری از خداست و منو سریع به مسیر درست هدایت کرده
خدایا سپاسگزارم
خدایا تنهام نذار
خدایا اناعبدک الضعیف
خدایا من محدودم و تو نامحدودی
خدایا دست تو بالاترین دستهایت
خدایا هر خیری از تو به من میرسه من فقیرم
خدایا سپاسگزارم بابت تمام نعمتهایی ک به من عطا فرمودی و بزرگترین نعمت من این سایت و استاد هست و دوستان توحیدی. چون سعیده
ک وقتی میام جان دوباره میگیرم مسیر برام روشن تر میشه میفهمم کجاها دارم بیراهه میرم
سعیده جان من همیشه با خواندن کامنتت اشک میریزم چون خدا رو توی کامنت شما بیشتر احساس میکنم حرفهات میاد و روی قلبم میشینه
و دوست دارم کامنتهام رو زیر فایل استاد در پاسخ و سپاسگزاری از کامنت شما بذارم.
خداوند به شما سلامتی و طول عمر بده خدا برکت به زندگی شما بده
ک هر روز پر فروغ تر از قبل باشید
سپاسگزارم از استاد عزیزم ک وقتی فایل توحیدی میذارن من دستام میلرزه و همه کارهامو میذارم کنار میگم ببین اینو باید ببینی این تشنگی روحت رو برطرف میکنه
و خدا رو شکر ک خداوند هم همه شرایط رو فراهم میکند برای دیدن این فایلها
انگار خدا هم دوست داره بیاد کنارم باهم تماشا کنیم
انگار خدا هم میگه بیا ببین من چقدر پیشت بودم چقدر هوات رو داشتم
بعضی وقتها ک درگیر دنیا میشی از ذکر من غافل نشو
خدایا دوستت دارم
خدایا سپاسگزارم
ای فرمانروای مهربان و بخشنده جهانیان
با همه عظمت و شکوه و جلالت میای کنار من و به من میگی تو از وجود منی تو لایق بهترین هایی
سعیده هنوز توی مبحث سلامتی ضعیفم هنوز با هر سرفه پسرم دلم می لرزه و همیشه این تکرار میشه
سریع میرم سراغ دارو
خدایا امشب ازت میخوام توی این موضوع هدایتم کنی
این الگوی تکرار شونده رو چطور و با چه باوری تغییرش بدم
خدایا هدایتم کن ک توجهم رو از روی این موضوع بردارم .خدایا من ضعیفم و ناتوان و تو قادر مطلقی دستی از دستانت رو برای نجاتم بفرست و هدایتم کن به مسیر درست
نسبت به پارسال خیلی بهتر شدم ولی هنوز تکرار میشه هنوز پسرم پشت هم بیمار میشه و سرفه های شبانه داره و هنوز من درمانده ام و خدایا تو امشب منو هدایت کن مشرک نباشم
لا اله الله
الله اکبر
لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین
سعیده جان دوستت دارم وجود ارزشمندی داری پایدار باشی
ماریا جان زندگی شما و اتفاقاتی که نوشتی خیلی شباهت به زندگی من داشت وقتی وصل میشی به اقیانوس دیگه هیچ ترسی توی وجودت نمیاد
دوست خوبم تجربه ی سرفه ی پسرت رو منم دارم برای سالها پیش که دخترم کوچک بود و من چه شبهایی که بیدار بودم واز سرفه های مداومش ناراحت
ولی دختر من یک مشکل کوچک قلبی داشت که با رفع اون مشکل به مرور زمان سرماخوردگی و سرفه هاش از بین رفت .والان برای خودش سالم وسلامت هست و ازدواج کرده و همه چی حل شد .
دختر کوچکم هرماهی یکبار تهوع واستفراق براش پیش میومد و با امپول وسرم حل میشد ولی ما پیش یک متخصص گوارش رفتیم وایشون تشخیص دادند که به کاکائو حساسیت داره و ازوقتی ازاش استفاده نکردو یک دوره دارو استفاده کرد کلا خوب شد ودیگه این مسئله تکرار نشد .
الان هم دخترم بزرگ شده وهیچ وقت این قضیه براش تکرار نشده چون ریشه شو پیدا کردیم
میخوام بهت بگم ریشه شو پیدا کن
و حلش کن چون با صبر کردن و منتظر خوب شدنش بودن هیج اتفاقی نمیوفتد .
پزشکایی خیلی ماهری هستند که میتونی با مشورت گرفتن از خدا بهشون هدایت بشی ومسئلت براحتی حل بشه
جای هیچ نگرانی نیست حتی ممکنه با یه شربت سرفه ی گیاهی خیلی سریع درمان بشه
ولی تازمانیکه ندونی این سرفه به خاطر چیه ؟به خاطر حساسیته ؟یاشاید یه غذایی بهش سازگار نیست
و خیلی از دلایل دیگه یی که ممکنه خودت که پیشش هستی بهتر بتونی پیداش کنی وبراحتی حلش کنی .
دوست خوبم اصلا نگران نباش خود نگرانی هم بهش قدرت میده
مطمئنم بزودی این هم حل میشه
دوست داشتم تجربه ی خودم رو برات بگم امیدوارم به کارت بیاد
زهرای عزیزم از اینکه تجربه فوق العاده کاربردی تون رو برای من نوشتید از صمیم قلب از شما سپاسگزارم.
این موضوع همیشه باعث آزار من بوده با اینکه دوره های استاد رو دارم توی خیلی از مسایل تونستم نتیجه بگیرم و باور سازی کنم اما این موضوع پاشنه آشیل من هست
و اون روز خداوند هدایتم کرد ک بنویس و من گفتم چشم
و الان ک کامنت شما رو دیدم بسیار خوشحال شدم
چهارشنبه ای پسرم رو بردیم دکتر و ایشون گفتن عفونت لایه میانی گوش دارن باید چرک خشک کن مصرف کنن
من توی این زمینه خودم رو سپردم به خدا
گفتم خدایا تو میدانی و من نمیدانم خودت هدایتم کن اگر دیدی من آماده دریافت هدایت نیستم و الهامات رو نمیفهمم خودت بهترین ها رو برام رقم بزن من کارم رو به خودت سپردم ک تو شنوا و بینایی
افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد
خدا رو شکر چقدر برای بچههای دسته گلتون خوشحال شدم خدا حفظشون کنه
شاید بزرگترین شرک من همین بچهام باشن و بخصوص پسرم ک البته میگم بچهام امانت خدا هستند اما از ی سویی صحبتهای استاد ک میگن اونها خودشون خدا دارن و رسالتی دارن ک خداوند خودش حافظ اونهاست و هیچ برگی بی اذن پروردگار بر زمین نمی افته.
مادر بودن به نظرم سخت ترین کار دنیاست یا شایدم برای من اینجور بوده
شایدم شرک من توی این موضوع زیاده .
هر چقدر توی دوره عزت نفس استاد سعی میکنم قوی باشم و روی خودم کار کنم وقتی به مادر بودن و بچهام میرسم ضعف دارم
قلبم درد میگیره نه اینکه به پروردگارم اعتماد نداشته باشم بچهام رو زیاد دوست دارم تحمل دردشون رو ندارم گاهی میگم خدایا اونها برای تکامل شاید باید مسیرهایی رو طی کنن تا قویتر و آگاه تر بشن
اما بعدش میگم خدایا میدونم خودشونو خالق زندگیشون هستن اما میشه مسیر تکاملشون راحت باشه تو خدایی و قادر مطلق
تو رحمانی تو رحیمی تو کریمی تو بزرگی تو غفوری یا ذالجلال و الاکرام یا رب العالمین
همه چیز تویی اول تویی آخر تویی
این روزها فقط با خودم میگم منم همچون حضرت موسی میخوام تسلیم بشم خدایا من به هر خیری ک از تو به من برسه فقیرم.
خدایا استاد چه ایمان قوی داشتند استاد چطور توانستند در زمان از دست دادن فرزندشون صبور باشند و توکل کنن
من یه بیماری میگیرن بچهام تمام آنچه توی دوره ها آموختم رو به کار میبرم و توی قلبم درد میکشم و میگم خدایا منو با عزیزانم امتحان نکن من همیشه ازت ایمان ابراهیمی خواستم ولی توی آزمون ابراهیمی رد میشم
میدونم خیلی کار میبره ک این موضوع برای من درست بشه و باورهای قدرتمند براش بسازم و به ذهنم بگم ببین تو مادری اما اونها خدا رو دارن ک خداوند قطعا از تو بیشتر بچههات رو دوست داره
من همینجا میگم خدایا منو ببخش ک مشرکم خدایا منو ببخش ک فکر میکنم بیشتر از تو خیر بچهام رو میخوام خدایا منو ببخش ک فکر میکنم بچهام نزد من عزیز ترن
خدایا منو ببخش
لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین
بازم از شما سپاسگزارم
به لطف الله یه روزی منم میام از نتایج کار کردن روی خودم برای مسلمان شدن و تسلیم شدن و ایمان واقعی پیدا کردن به خدا بخصوص توی این مورد کامنت میذارم باشد ک خداوند هدایتم کنند به مسیر درست.
کامنت شما هدایتی است از سوی خداوند برای من برای تغییر نگاهم و حل مشکلاتم
خدایا سپاسگزارم بابت تمام نعمتهایی ک در زندگی من جاری است
خدایا بابت تمام لحظه های ک من رو هدایت میکنی و مرا رشد میدهی سپاسگزارم
خدایا بابت ظرف وجودی ام ک هر روز بزرگتر میشه و من آگاه تر میشم سپاسگزارم
خدایا سپاسگزارم که چون تو خدای مهربانی دارم
خدایا سپاسگزارم که شروع سال جدید رو برای من یک تحول بزرگ ایجاد کردی
زهرا ی عزیزم قرار شد با کارکردن روی خودم از سلامتی پسرم برای شما بنویسم و من مینویسم از تمرکزم روی خواسته هام روی هدف گزاری برای سال جدیدم روی توحیدی تر شدنم
روی اعتماد به خداوند و درخواست الهام و هدایت از خدا
یکی از اساتیدی ک هماکنون توی ایران هستن. و دوره های موفقیت برگزار میکنند و من با ایشون مدارم بالا اومدم و به سمت سایت استاد هدایت شدم یک شب به خوابم اومدن و به من گفتن برای درمان بیماری پسرت باید فلان داروی گیاهی رو بگیری و بدی و همون لحظه انگار خداوند مرا بیدار کرد و من اسمی ک درست هم متوجه نشده بودم رو نوشتم توی یادداشت گوشیم
و همون لحظه شروع کردم توی گوگل سرچ کردن با چشمان خواب آلود به خدا اعتماد کردم
از اون گیاه اسکرین شات گرفتم و به طرز معجزه آسایی توی خواص اون گیاه درمان بیماری ریه و برونشیت و آلرژی و … بود
فردا صبح که بیدار شدم مجدد تصاویر رو نگاه کردم متن ها رو خوندم و اشک ریختم و گفتم خدایا سپاسگزارم هر جور شده پیداش میکنم.
به یک نفر گفتم که توی کار داروهای گیاهی هستن و ایشون یک لیست از غذاهایی ک نباید بچه بخوره و … برای من ارسال کردن ولی من میدونستم باید به دستور خداوند عمل کنم با همسرم مشورت کردم و گفتم ببینید این به من الهام شد توی خواب و باید تهیه کنم برای فشار خون هم مفیده آرامش بخش
و ایشون خدایی همون روز برام هم خود گیاه هم عرقش رو تهیه کردن و من طبق دستور العمل شبها با چایی دم کردم و همگی مصرف کردیم
جالب اینه ک این گیاه به چایی حضرت علی معروفه
و خدایا سپاسگزارم ک به طریق معجزه آسایی پسرم بهبود پیدا کرده و مدتهاست خواب راحت میره و عالی مثل یک پسره سالم و راحت و آرام می خوابه
خوشا کسانی که عاشق نورند. بسیار لذت بردم سعیده جان. از گفتگویت با خداوند. هرکسی این لذت را تجربه نمیکند.انگار حرفهای من بود که اززبان تو گفته شد با گفتن حرفهایت هم گریه کردم هم خندیم وهم طلب بخشش کردم وازش خواستم که من را هم از بندگان شایسته خودش قرار دهد.ازکسانی که درزیر پاهایشان نهرها جاریست. امین
این دومین کامنتی که ازشما میخونم و لذت میبرم و حس میکنم که تک تک این کلمات روح دارن ،چون از یک دل سرشار از عشق و تسلیم میان ،چقدر احساس فوق العاده ای آیه هایی که سره جای خودشون نوشته شدن و من با خوندن هر کدومشون موهای تنم سیخ شد و عاشق اشک هایی بودم که آرام از چشمام سرازیر میشدن و لذت بخشه این وصال این نزدیکی این نور هدایت که نزاشت ما ناآگاه بدون ملاقات روح و اصلمون از این دنیا بریم ، الله اکبر از این کامنت و این آیه های قرآن ،
چشمان من تورا نمیبیند ،اما تو همهی چشم ها را میبینی ،
تویی که وقتی به عبادت می ایستم ،مرا تماشا میکنی ، تویی که اگر بخواهی قلبم متوقف شود ،توانی از خود ندارم ،قادر مطلق منو ببخش بابت تمام لحظاتی که غافل از یادت گذشت و تو غافل نبودی از من ،
الله اکبر از این آگاهی ها ،از این عشق بی قید و شرط که بر وجودمان جاریست .
چرا هنگامی که روح به گلوگاه میرسد و شما نظاره گر هستید ،اما هیچ کاری از دست شما ساخته نیست؟؟؟ الله اکبر ،الله اکبر ،الله اکبر
خدایا بر من ببخش خطاهایم را خواسته و ناخواسته که به درگاهت سلاحی به غیر از دعا ندارم.
سعیده ی عزیز نور چشم خدا ،زبان خدا ، عشق فرستاده شده از جانب خدا با این پیام الهی ،خوشا به سعادتت چون خیلی ها مثل من با خوندن کامنتت غرق در عشق شدن واز شدت این عشق اشک وصال ریختن ، وکیست رستگارتر از آنکه یاد خداوند را بر دلها میپراکند ؟؟؟
دوست عزیزم بابت قطره قطره اشکی که از شوق این عشق و وصال با معبود بی همتایمان ریختم ،برات از رب یکتا نعمت های بهشتی خواستارم . و آرزو میکنم تا خداوند به هر شکلی که دوست داری در لحظات قشنگ زندگیت متجلی بشه .
سلام به سعیده ی عزیزم، سعیده ی نورانی، به قول یاسمن چراغ سایت:)
سعیده جان باور کن کامنتت رو که داشتم میخوندم، تو اون پیاده رویت با خدا، که قشنگ الان حس و حالت رو درک میکنم و کاملا میتونم تصورت کنم در حال گپ و گفت با خدا بدون هیچ اغراقی، دلم میخواست به قول خودت دورت بگردم برنگردم:))
چقدر خلوص و توحید و حس خوب و صداقت و بی ریایی و سعادت هست تو این نوشته ی زیبات و تو توصیفت از لحظات زیبایی که با خدا داشتی
چقدر تحسینت میکنم
و چقدر از ته دل آرزو میکنم روز به روز پیشرفتت، حس خوبت، آگاهی هات، ارتباط قشنگ و قلبیت با خدا و فرکانس ها و نتایجت روز به روز بالاتر و بالاتر بره
دلم برات خیلی تنگ شده بود دوست قشنگم، برای حرف زدن باهات، کامنتهات رو همیشه میخوندم اما کلا مدتی بود خیلی کم فعالیت شده بودم تو کامنت نوشتن. خداروشکر که دوباره این سعادت رو نصیب خودم دارم میکنم:)
دوست توحیدی وخالصم بسیار تحسینت میکنم وبرات آرزوی بهترین هارو دارم ازهرآنچکه که خودت دوست داری وعاشق اون هستی که خداوند سخاوتمندبهت عطا کنه
سعیده جانم اینروزها فقط قلبم وچشمهام دنبال کامنتهای تومیگرده ونمیدونم چرا تورو مسیریاب اهدافم برام قرارداده که انگار خداداره باکامنتهای تو قدم بعدیمو بهم میگه
بنویس دوست عزیزو موحدم بنویس از درکهای قشنگت که قلبمد به مرواز درمیاره وروحمو جلامیده ومسیرمو روشنترمیکنه
سپاسگزارم عزیزم بابت نوشته های پراز توحید واخلاصت
درپناه خدای زیبایی که اینروزهاداری باهاش زندگی وعشق میکنی درآرامش وحال خوش باشی بتمام آرزوهای قشنگت برسی عزیزخداوند
قابل تحسین هستید با این چنین دیدگاه توحیدی و باورهای توحیدی
من از مطالعه کامنت های شما بسیار لذت می برم
چقدر خوب با خداوند داری عشق بازی می کنی
چقدر خوب شناخت بهتری از خداوند داری
چقدر خوب با کلمات دل ها. را خوشحال می سازی
چقدر خوب داری در زمان حال زندگی می کنی
چقدر این کامنت های شما برای من جذاب و رویایی است
من امروز کامنت های دوستان را مطالعه می کردم
واقعا این سایت عباس منش و خود استاد عباس منش و خانم شایسته و این عزیزان با این درک خوب شأن از قوانین جهان هستی چی تحولی عظیمی را در ذهن من و امثال من خلق می کند
از شما و این کامنت های زیبای تان یک گیتی ممنون هستم
سلام بر سعید جان، که مثل همیشه اشک مون رو در آوردی، البته میدونم که بقول خودت این حرفا رو خدا زده به وسیله سعیده، بنده توحیدی خداوند. خدایا چقدر عمیقی که هر کسی هر چقدر بخاد بشناستت، حتی اندازه یه قطره هم نمی تونه درکت کنه، چقدر بزرگی تو خدا که هر چه بپرذیم هم بهت نزدیک هم نمیبشیم. ممنونم سعیده جان با این حس خوبی که درونم زنده کردی. نفست گرم بنده دوستداشتنی خدا
سلام وسلامتی و عشق و نورورحمت الله به جسم و جان و قلب سلیم شما…
نقطه ی آبی شما،قلب من روروشن کرد الهی که نور الله،تموم زندگیت رو روشن کنه…
از لطفومحبتت سپاسگزارم بی نهایت،حقیقتا اعتبار این کامنت ها ازمن نیست،هرجا جمله ای از کامنت من،نور خداروبه قلبتون وارد کرد اعتبارش از الله ست…
شاید باورتون نشه ولی خیلی وقت ها من هم حالم خوب نیست خدا منو میفرسته پای کامنت های خودم،میگه بخون سعیده…
بعد خودم با تعجب جمله هارو میخونم و میگم این هارو من نوشتم ؟نه اصلا اینا کار من نیست….
به قول خانم پروین اعتصامی:
این سخن، پروین، نه از روی هواست
هر کجا نوری است، ز انوار خداست
برادر عزیزم امیدوارم یک روز سعادت حفظ قرآن رو داشته باشم اما نه من حافظ قرآن نیستم…
من فقط زیاد قرآن رو میخونم.
بیشترین چیزی در روز میخونم به لطف الله قرآنه …چه با کتاب چه با گوشی …
این استمرار در مطالعه قران و دقت در معنی آیه ها که اونم لطف پروردگاره،باعث شده که اگر بخوام مطلبی روبنویسم خود به خود یکسری آیه ها هماهنگ با اون موضوع میاد توی سرم ومن هم سریع ایه رو سرچ میکنم و کپی میکنم همون قسمت کامنتم…
باور کنید این شکسته نفسی نیست،واقعا حتی اینکه چه آیه ای کنار کدوم جمله بیاد هم کار من نیست…اون میگه ومن مینویسم….
سعیده جانم چند شب پیش پیامت را تو دوره هم جهت با خدا جلسه هفت خواندم و فقط سعیده تو ذهنمتکرار میشود نوشتن برای تو و بارها مقاومت کردم که چی بگم ……و باید زیر این فایل مینوشتم،امشب لبیک گفتم….
آمدم بهت بگم اون چیزی که دنبالشی اون چیزی که قبلا داشتی حالا نداری عشقه عشق عشق ،یادت میاد وسط سخت ها میرقصیدی چرا؟؟؟؟؟چون خودت را تو آغوش مهربان ترین مهربان ها میدیدی ،لحظه به لحظمون با خدا بود همچیز را هدیه عشق او میدیدیم ،حتی در یک گل خدا را میدیدیم ،انگار رو تخت پادشاهی باشیم، در این جهان فقط باید عاشق شد...
سعیده جونم شروع کن شروع کن عاشقی با خدا دوباره بخواه ازش هر خواست تو که میده اون موج عشق را بهت میده باید باهاش زندگی کرد….باید سر مست حضورش و عشقش شد باید خدا را عاشق واقعی خودت ببینی تا به اون سر مستی برسی ..باید با خدا ناهار خورد و شام خورد آره عزیزم باید نفس به نفس خدا بود،باید دستات را بسپاری به خودش میبرمت جایی که بهت خوش بگذره...
حیلت رها کن عاشقا؛ دیوانه شو، دیوانه شو.
و اندر دل آتش درآ؛ پروانه شو، پروانه شو.
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی؛
گر سوی مستان میروی مستانه شو؛
پشو پشو برقص پشووووو در دنیا هیچ خبری جز عشق نیست مگه خدا هزارتا خواسته ما را نداد باز که پنچر شدیم از عشق ،باز که فراموش کردیم،باز که شوقمون کمرنگ شد…..اون عشق هست که وجود ما را پر میکنه از حال خوب اون دوستی با خداست که شکرگزاری ها عمیق و مناجات های با عشق و حرف های عاشقانه با خدا میزنیم اون عشق که درون ما جاری بشه خودش میجوشه…..آه خدای خوبم مرا ببر تا بر خودت من من بدون تو فقط ی مرده بی جانم خدایا مرا مثل ماهی موسی زنده کن ببر مجمع البحرین ببر سمت خودت سمت دریای نعمت و ثروت و فراونی ….
خدایا قسمت میدم به ماه و خورشید به روز و شب به تمام کهکشانها هر لحظه مرا از عشق خودت زنده کن ،خدایا بزار همچیز در من زنده بشه حتی تششعشعه نور خورشیدت برام دوست داشتنی بشه …..بزار اشک شوق حضورت در وجودم زنده بشه...
این روزها میرم بیرون درخت ها چطور بذر عشق میپاشند نعمت ها در هر لحظه در حال باریدن هست به فراوانی و میچرخن دور هم من امروز مثل بچه ها رفتم وسط. چرخششون وایسادم دوست داشتم باهاشون یکی بشم و بگم از عشق چه خبر هان چه خبر آوردی. دلم میخواست تمام ادم هایی که نمیشناسم باهاشون برقصم ……درحالی برات مینویسم که فواره ای آب و ی عالم بنفشه رنگ رنگی و کلاغی که با بی خیالی روی لبه قدم میزنه …اگر عشق را از ما بگیرن چیزی نداریم چیزی نداریم …..
باید عاشق خدای شکوفه های صورتی شد باید عاشق خدای بوی بهار نارنج شد باید عاشق خدای قاصدک ها شد باید عاشق خدای سبزی چمن ها شد باید عاشق خدای صدای پرنده ها شد،باید اینقدر بهش نزدیک بشیم که باهاش بریم پیاده روی. باهاش بستنی بخوریم باهاش از کوچک ترین حرف ها تا بزرگترین ها را گفت اونم بخنده بگه من هستم با من..
ما در هر لحظه داریم کلی نعمت و ثروت و عشق را از دست میدیم چرا چون خدا را باور نداریم چون ایمان واقعی کم رنگ شده چون عشق تو. وجودمون کم رنگ شده ..
ذوق صدای یا کریم ها پشت پنجره ،ذوق نور آفتاب پشت شیشه ،ذوق نفس کشیدن در بهار کم رنگ شده،خدایا کمکم کن و ایمانی بهم بده که تو را در آغوش بکشم من فقط با تو به آرامش به سرمستی میرسم بقیه آرزوهام با تو زنده میشن…
چند مدت پیش ی فیلم دیدم که ی سری روح ها هستن که مدتها تو صف هستن و دلشون میخواد بیان رو زمین تا انسان بودن تا در جسم بودن تا لمس کردن را تجربه کنند..
.امروز به خودم گفتم نکنه در دنیای بعدی من نتونم برگ های بنفشه را لمس کنم، نکنه نتونم بوی بهار نارنج را تا جان نفس بکشم چنان نفس میکشیدم که ذخیره کنم یادم نره،نکنه دنیای بعدی نتونم کسی را ببوسم،نکنه دنیای بعدی نتونم رنگهای زیبای بنفشه را ببینم،نکنه نتونم شبووووووو را بو بکشم رنگهاش وای چه حیف میشه اگر نتونم از هر روزم استفاده کنم ذخیره کنم ،نکنه در دنیای بعدی نتونم اینقدر با احساس پیاده روی کنم نتونم از صدای فورارها لذت ببرم،خدایا بزار بزار عاشقت بشم و تک تک اون عشقو خوشبختی را تجربه. کنم با جانم با جسمم،نکنه فقط تو این جسم حق عشق و انتخاب داشته باشم.نکنه فقط تو این جسم بتونم مادرم و خانوادم و عزیزانم را به آغوش بکشم …
خدایا من چه این دنیا چه هر دنیایی دیگه ای میخوام خودتا انتخاب کنم حضورت ،عشقت میخوام هم نفس من باشی هر جا هر جا
امروز سر قرار توحیدیم با معبودم ،خانمی را دیدم که برام شمع روشن کرد به نیت روشنایی اینا خود زندگیه کار خداست... و قرآن کوچیکی که فقط عربی بود گذاشت بود کنارش و دعاهای که بهم داد بخونم و شمع های که چیده بود دور و برش من قرآن را برداشتم تا مثل همیشه بازش کنم. خدا باهام حرف بزنه ولی تا بازش کردم آخر جلد کتاب منا گرفت و آیه نوشته بود با دستخط خودش که مدتهاس دارم با همین آیه زندگی میکنم و نشانه ای واضح و روشن
پس اگر [منافقان] از حق روی گرداندند، بگو: خدا مرا بس است، هیچ معبودی جز او نیست، فقط بر او توکل کردم، و او پروردگار عرش بزرگ است. (129)
از این واضح تر اینکه برای من از ترجمه دعاها در وصف عشق خدا بگه ، اینکه برام دعا کنه ، دیروز ازش شقایق خواستم تو مسیرم بین ی عالم گل نرگس که خشک شدهبودند بهم شقایق نشون داد جایی که فکرشم نمیکردم باشه، اینا کار کیه ،اینا را چه کسی برای من انجام میده همین همین نشانه ها همین دیدنها میشه دیدن یار میشه عشق میشه حال خوب من با معبودم، مگه دیگه چی میخوام که در خدا پیدا نشه……که به همه پناه میبرم جز خدا
در سفر چند مدت پیشم به بوشهر چندین کافه بودن که خیام خوانی داشتن و من ی کافه به شدت جذبش شدم و گفتم چه حس خوبی داره و خانم گفت ایام عید سخت بلیطش اوکی میشه گفتم اوکی ولی میبینمت،تا اینکه یکی از دوستان که همراهمون بود با ی خانم که ی شغل مهم داشت زنگ زد که میخوایم بریم خیام خوانی و گفتن که چندین مهمان مهم دارن و ی کافه عالی قرار ببریمشون شما هم بیاید اونجا،گفتم هر جا باشه خوش بگذره فقط ،از کافه گذشتیم رفتیم ی کافه طبقه بالا تو صف طولانی ،بعد اون کسی که هماهنگ کرده گفت اینجا نیست برید کافه فلان،آمدیم پایین دیدیم بله همون کافه،همون خانم ،همون که من شب قبلش گفتم دوست دارم برم ….نباید عاشق همچی خدای شد،نباید از عشقش مرد ….. باید دیوانه شد از این همه قدرت از این همه دلبری،از این همه شنوا بودنش،که تا بخوایم میگه جانم بفرما
خداست که همه کارها را داره میکنه من فقط میخوام همین قدرت دست خداست،صاحب جهان خداست،مدیر خداست،پادشاه جهان فقط خداست که ازش درخواست میکنیم.
با حال و هوای این اهنگ برات کامنت میزارم عزیزم….
به والله که جانانم تویی تو…
به سلطان عرب آی جانم تویی تو!
تو دوری از برم دل در برم نیست…
هوای دیگری اندر سرم نیسـت…
نگار تازه خیز من کجایی آی کجایی!
به چشمان سرمه ریز من کجایی آی کجایی
نفس بر سینه ی عاشق رسیده آی رسیده
سعیده جون نیمه شب نوشتم را کامل کردم خودمم نمیدونم چی شود ،فقط لبیک گفتم بوس به قلب مهربونت عزیزم هر جایی پر از عشق باشی.
قانون الهی هر چی پیش میرم و این متاهد بودن در مسیر راست و تسلیم بودن محض در برابر خداوند..بیشتر داره برام بولد میشه..
حدودا اوایل هفته یه مسئله ایی برام پیش اومد..بازم مغز پلاستیکم ریخت بهم و من وارد فرکانس خلاف قانون شدم.الان یه هفته بیماری سخت گرفتم….
هنوز درگیرشم….میخام بگم و بخودم یادآوری کنم…چقدر حرف زدن با درک کردن یه موضوع میتونه نتایج متفاوتی رو ایجاد کنه..
یادم از گوش دردتون توی یه فایلی اومد…
اینقدر این هفته از خداوند بخاطر برگشتم.طلب آمرزش خواستم.و اینقدر با خداوند صحبت کردم.گفتم خدایا منو ببخش من در برابرت هیچی نیستم.جز یه ذهن.نجواگر..
بیشتر دارم این ناتوان بودنمان عاجز بودنمان را در برابر خداوند.درک میکنم…و این بیماری برای خودم خیر و برکت میبینم…
و ازش درسها گرفتم!و همیشه بیادم بمونه…بخاطر داشته هام مخصوصا سلامتیمون سپاسگزارش باشیم…
چون توحید داشتن.میتونه پاشنه تمام باورهای محدود کننده رو از بیخ بشکنه..
من ناتوانی و جهنم قرار گرفتنم را به صورت واضح تو همین دنیای مادی ببینم…که همه چیز خودشه!
ما بدون خداوند مانند همون سیاره بدون نور، سرگردانی بیین شهاب سنگها هستیم…که هر چی دارم پیش میرم بیشتر بیشتر متوجهش میشم.راه نادرست یعنی نابودی…
همه چیز با خداوند جان میگیرد.فقط کافیه تسلیمش باشیم..تسلیم (یعنی من هیچی نمیدونم زور نزنم مقاومت نکنم.بزارم با احساس خوب و لذت بردن پیش بره.)همین تمرکز روی زیباییها و چشمان الهیمو هر روز بروی نعمتهایش باز کنم.و بزارم نور خداوند برام بدرخشه و منم عشق کنم…و این عشق پایدار…هدایت شدن و روی دوش خودش نشستن…
ولی به لطف خودش این هفته کنترل ذهن زیادی میطلبید،و تونستم به لطف خودش زیپ دهنمو ببندم و فقط از خودش یاری بخام.
چون همه چیز خودشه با خودش دنیا و آخرتم میتونه با خوشحالی و حال خوب امتداد پیدا کنه!.و زندگی خوبی را در همین دنیای خاکی و سرای پایدار داشته باشم..
خدایا سپاسگزارم هر خیری از جانب تو بهم برسه من ناتوان و محتاجم در برابرت…
امروز از هر طرف و سمت و سو نشانه اومد و میدونم بازم میاد چون ازش خواستم که نشانه هاشو ببینم و.امروز ی روز فوق العاده بود برام میدونین چرا چون از خود صب تا الان که کامنت شما رو.خوندم چون شمام جزو کسایین که دوس دارم نوشته هاشون رو بهم انگیزه میده و ایمیل شد برام . فقط یچیز اومد اونم تسلیم بودن تسلیم شدن رها کردن بریدن از همه کس و همه چیز بود.
با اینکه من فکر میکردم بریدم طناب وابستگی رو و همه رو رها کردم
اما فهمیدم که نکردم و روی خودم بستم ناخوداگاه اینکه 0تا100نسپردم خودمو بهش. اینکه نبریدم طنابو و بین زمین و هوا معلق بودم و فک میکردم اونه فقط. امروز از چندتا از دستانش فهمیدم که باید تسلیم محضش باشم تسلیم تسلیم . فکر میکردم باید کار خاصی کرد برای تسلیم بودن در مقابلش ولی عزیزی گف همینکه هیچ کار نکنی خودش تسلیم بودن . همینکه بسپاری به دستای خودش تسلیم بودن.
یاد صحبتهای رزا جان افتادم که میگفتن باید وا بدی و بزاری خودش ببرتت .چقدر دوس داشتم ثحبتها و حرفاشونو و چقد تحسینشون کردم و میکنم و امثال رزاجان و شما تو این سایت پره و بی نهایت . که اگر از هر کدوم ی نکته ی حرف اویزه گوشم کنم دنیام که هیچ اخرتم گلریزون میشه.
با وا بدم و باید رها کنم بزارم خودش منو ببره
یاید پارو نزد واداد
باید دل رو به دریا داد
خودش میبرتت هرجا دلش خواست
بهرجا برد بدون ساحل هونجاست.
عاشق این شعرم و ان شاا.. از این ببعد بزارم خودش ببرتم و تسلیم محضش باشم.
عاشقتم و عاشق هر کسی که خودشو داره یکم بهتر میشناسه.
برای اون آیه که نوشتید خدابین بنده و قلبش حایل میشه خواستم بگم معنی اشتباه هست بنظرم و من خیلی بهش فکرکردم و کلمه حول به معنی اطراف و چرخیدن خیلی بهتر معنی میده و اگه بگیم خدابین قلب و شخص درحال حرکته بنظرم بهتر میخونه و به قول خانم شایسته مهربان خدا همان احساس خوب ماست
کامنتت و داشتم میخوندم یاد مکالمه خودم و خدایم افتادم
که اتفاقا دیروز با هم رفتیم پیاده روی. به خاطر این گفتم هم زمانی جالبی.
دیروز بخاطر یه مساله ای که مدتهاست ذهن منو به خودش مشعول کرده رفتم قدم زدن یه جایی که فقط من بودم و خدا.
بهش گفتم خدایا دستمو محکم بگیر تا قدم بزنیم و صحبت کنیم.
گفتم خدایا عاشقی کردن با تو چقد لذت بخشه که من خودمو محروم میکردم از این عشق ناب الهی.
گفتم خدایا میخوام ببینمت بشنومت ببویمت در یک کلمه حست کنم.
یهو یه پشه خیلی ریزی بالای سرم حرکت کرد گفتم خدایا این تویی بعد صدای جیرجیرکها رو شنیدم و گفتم خدایا میخوام بازم صداتو بشنوم بیشتر و بیشتر برام بخون.
و بعد یه نفر رو دیدم گفتم خدایا این هم تویی و روح تو در اون جریان داره. و بعد درختان رو دیدم که با وزش باد به رقص دراومدن و همه تسبیح گوی خالق خود بودن.
دوش مرغی به صبح می نالید
عقل و صبرم ببُرد و طاقت هوش
یکی از دوستان مخلص را
مگر آواز من رسید به گوش
گفت باور نداشتم که تو را
بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم این شرط آدمیت نیست
مرغ تسبیح گوی و من خاموش
گفتم خدایا بغلم کن تا آروم بشم و رها بشم از اون بغضی که تو گلوم هست. خدایا من نمیخوام مظلوم نمایی کنم و خودمو ضعیف نشون بدم. میخوام با حل این مساله روحمو قویتر کنم. البته که سرم در مقابل تو پایینه و قدرت مطلق تویی
من هیچ نمیدانم و تو میدانی
من نمیتوانم تو میتوانی
و تو بر همه چیز علم و اگاهی داری
گفتمش الحمدالله رب العالمین
الرحمن الرحیم
مالک یوم الدین
ایاک نعبد و ایاک نستعین
و بارها و بارها کردم خدایا تنها تو راه میپرستم و تنها از تو یاری می جویم
عجب همزمانی داشتیم سعیده جان
هر دو پیاده روی عاشقانه ای که دیروز با خدایمان داشتیم تو دو سال پیش و من اکنون.
اتفاقا منم از موسی گفتم به خداوند که اگر به موسی گفتی و هدایتش کردی پس منم هدایت کن مثل اون لحظه ای که حصرت موسی تسلیم تو شد و گفت خدایا من به هر خیری که از جانب تو برسه سخت فقیرم.
دقیقا مکالمه موسی رو به خدا گفتم
گفتم خدایا من به خودم ظلم کردم منو ببخش و هدایتم کن به راه راست.
اهدنا صراط المستقیم
صراط الذین انعمت علیهم غیر المغصوب علیهم ولاالضالین
و به قدری آرام شدم و گفتم خدایا سپاسگزارم ازت بابت آرامشی که به من عطا کردی.
و بعد اومدم خونه و یه راه حلی برای اون مساله ام بهم گفته شد و الان دارم انجامش میدم با توکل به خدا که اصلا اینهمه مدت به ذهنم خطور نکرده بود. ان شالله که نتیجه لازم رو بگیرم به امید الله مهربان.
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به استاد و همه دوستان عزیزم
خاطره ای از ردپای توحید در زندگی من در امر ازدواج خودم
حقیقت این است که دخترخانمی را مدنظر داشتم برای ازدواج به گونه ای که مطمئنِ مطمئنِ مطمئن بودم که همین شخص روزی من میشود و لا غیر…
این کلید واژه را باید همین الان بگویم که در انتهای نوشته ام با آن کار دارم که آن دختر خانم پرستار بود و از دوستان مادری ام بود….
روزها به انتظار نشستم تا روز موعود خواستگاری فرا برسد ولی وقتی که فرا رسید شوکه شدم…
آری جواب از طرف ایشان نه بود و من مات و مبهوت مانده بودم که آخه چرا؟؟؟!!!
آن روزها خیلی از قانون آگاهی نداشتم و اسیر نجواهای ذهن شده بودم و حالم بد بود تا اینکه یک جمله در تلگرام خواندم که مرا خیلی آرام کرد و آن جمله حاوی چنین مضمونی بود که….
به خدا اعتماد کن ، خدا بهترین ها را در بهترین زمان و مکان روزی تو میکند…
این جمله سکانس اولیه خدا برای من بود تا آرام شوم و اما سکانس زیباتر اینجا بود که با دوستم در خیابان های تهران قدم میزدیم و صحبت میکردیم که چنین صحبتی از دهان دوستم خارج شد که
ببین ؛ مطمئن باش که یک دانه از خوبانش را برای تو کنار گذاشته
این جمله عجیب مرا آرام کرد و در آن لحظات ، من احساسی را تجربه کردم که شیرینی اش تا ابد از وجودم خارج نمیشود ، احساسی که مرا عجیب به خدا وصل کرد و به خودم گفتم که…
ببین رضا تو یک خدای قدرتمندی هم داری که بد نیست یه موقع هایی به او سر بزنی ، دیگر خیالت جمع باشد که بهترین را روزی تو میکند
وقتی اینجوری تسلیمِ خدا شدم و از سر راه او کنار رفتم ؛ معجزات شروع شد با اینکه من دیگر به ازدواج فکر نمیکردم…
همان شب پدرم با من تماس گرفت که فلان دختر خانم هست ، آیا میخواهی ایشان را برایت خواستگاری کنیم؟
ذکر این نکته واجب است که نه من و نه پدر و مادرم ، این دختر خانم را ندیده بودیم و فقط از این خانواده یِ دختر خانم ، پدر ایشان را میشناختیم که با پدرِ من همکار بودند و انسانِ باخدا و صالحی بودند…
خلاصه پدرِمن از کرمان چنین پیشنهادی را از طریق تلفن ، به من که در آن ایام ؛ در تهران بودم ، داد و در همان لحظات ندایی درون من اینگونه به من گفت که…
به حرف پدر گوش کن که سود خواهی کرد
من مانده بودم و این ندا ، به گونه ای که به خدا میگفتم که خدایا ، آخه من ایشان را ندیده ام ؛ حالا چجوری بروم خواستگاری و تنها چیزی که میشنیدم ، این بود که…
به حرف پدر گوش کن که سود خواهی کرد
به خدا میگفتم که آخه من الان کارِ درست و حسابی ندارم ، ولش کن ؛ بیخیال من بشو ولی باز آن ندا از درون من میگفت….
به حرف پدر گوش کن که سود خواهی کرد
یعنی هر چی بهانه می آوردم که خدایا ، مرا بیخیال بشو ولی آن ندا فقط میگفت که…
به حرف پدر گوش کن که سود خواهی کرد
خلاصه در آن لحظات با خودم گفتم که باید به این ندا گوش کنم ؛ ندایی عجیب بود که خیلی بلند از درونم فریاد میزد که…
به حرف پدر گوش کن که سود خواهی کرد
خلاصه به پدرم گفتم که از جانب من همه چیز حله ، به پدر ایشان اطلاع بدهید که برای دختر ایشان به خواستگاری برویم….
وقتی که جواب از جانب من قطعی شد ، پدر و مادرم تصمیم گرفتند که قبل از اطلاعِ رسمی به خانواده ایشان ، به گونه ای ایشان را ببینند و در همان روز بعد ، در یک اتفاقی بسیار معجزه آسا ، ایشان(یعنی همسرم که الان برایم تعریف کرده) در یک آرایشگاهی بودند و مادر من به بهانه آرایش به آن آرایشگاه میردند و ایشان را میبینند و تایید میکنند و به من اطلاع میدهند که بهم میایید…
خلاصه روزِ بعد پدرم با پدرِ ایشان هم صحبت میشوند که آقا رضای ما هنرمند و خطاط هست و ما میخواهیم که…
وقتی که پدرم چنین میگویند ، پدرِ ایشان هم میگویند که اتفاقا محدثه خانمِ ما هم خطاط و نقاش است و هنرمند و…
وقتی پدرِ من به من خبر میدهد که ایشان مثل خودم هنرمند است یاد همان ندا افتادم که…
به حرف پدر گوش کن که سود خواهی کرد
و مات و مبهوت بودم از این اتفاق که خدایا تو میخوای با من چه کنی؟؟؟!!!
و این اولین اطلاعاتی بود که من از ایشان کسب کردم با اینکه هنوز یکبار هم ایشان را ندیده بودم
و اما لحظه اعلام خبر خواستگاری ما به دختر خانم از زبان پدرخانمم…
لحظه ای که اکنون همسرم براین تعریف کرده که وقتی این خبر را شنید به اتاقش رفت و در را بروی خودش قفل کرد که من نمیخواهم فعلا ازدواج کنم و از این حرفا….
خلاصه آنها تصمیم گرفته بودند که به ما یک جواب نه محترمانه بگویند و برای همین قصدِسفر کردند و با خود فکر کردند که حالا میرویم سفر و این قضیه کش پیدا میکند و فراموش میشود…
از قضا که مقصدِسفر آنها شهر قم بود و پدر من از این فرصت استفاده کرد و به آنها گفت که…
رضایِ ما الان در تهران است و به شهر قم نزدیک است و اگر موافق باشید در آنجا دیداری با شما داشته باشد و صحبتی بکنید
خانواده ی همسرم در آن لحظات با خود گفتند که…
حالا اشکالی نداره ، میرویم و صحبت میکنیم و بعد میگوییم که تفاهم حاصل نشد و یک نه محترمانه به آقای احمدی میگوییم…
دقیقا یک هفته بعد از آن شبی که پدرم زنگ زد و پیشنهاد خواستگاری را به من داد ، با من تماس گرفت که من هماهنگ کرده ام که فردا بروی به قم و در حرم حضرت معصومه ، دیداری با این خانواده داشته باشی و صحبت هایت را مطرح کنی و…
من مانده بودم و این حجمِ اتفاقِ بزرگ که آخه خدایا من تنهایی بروم در مقابل یک خانواده و…؟؟؟!!!
خلاصه با خودم صحبت کردم و خودم را قانع کردم که میروم و روز بعد آماده شدم که بروم و در حین رفتن با خدای خودم صحبت کردم که…
ببین خدایا ، من نه چیزی روی کاغذ مینویسم که از روی کاغذ حرف بزنم و… ؛ خودت این زبانِ درونِ دهان مرا بچرخان که چه بگویم و چه نگویم…
خلاصه من رفتم و با پدرِ ایشان تماس گرفتم تا لوکیشن را از ایشان دریافت کنم و خدا میداند که لحظه تماس چقدر حالتی عجیب داشتم و…(آخه من خیلی خجالتی بودم و مات و مبهوت بودم که چرا الان من اینقدر شجاع شده ام؟؟!!)
بالاخره این خانواده را پیدا کردم و تک و تنها در برابر آنها نشستم و صحبت کردم…
صحبت کردن من همانا و یک دل که هیچ بلکه صد دل عاشق من شدند و این را از رفتار آنها فهمیدم که من فقط صحبت میکردم و آنها مشغول تماشای من و شنیدن صحبت های من…
خیلی برایم جالب بود که آمده بودند تا جواب نه بگویند ولی همه چیز را پادشاه جهانیان برایم درست کرد ، زیرا که به من وعده داده بود که…
به حرف پدر گوش کن که سود خواهی کرد
صحبت تمام شد و در مسیرِ برگشت به تهران بودم که لحظاتی عجیب را تجربه میکردم و….
خلاصه هفته بعد ، در کرمان با خانواده به صورت رسمی به خواستگاری رفتم و جواب بله را بصورت قطعی گرفتم…
یعنی فرآیند شروع خواستگاری ما و جواب بله گرفتن ، فقط دو هفته طول کشید به گونه ای که هم خانواده خودم و هم خانواده همسرم متعجب بودند که چی شد؟؟؟!!!
و چند ماه بعد در حرم حضرت رضا علیه السلام عقد کردیم و زندگی خود را شروع کردیم….
و خدا میداند چه خانواده ی بهشتی روزی ام شد…
فقط خدا میداند که هر چه بگویم کم است
باید رمان بنویسم…
باید رمان بنویسم از معجزاتی که در این مسیر برایم اتفاق افتاد که مجالِ ذکرش در اینجا نیست…
و اما…
در ابتدای کامنتم از یک کلید واژه گفتم بنام پرستار….
حالا وقتش است…
این اتفاقات در سال 98 افتاد…
و در انتهای سال 98 کرونا آمد و همه دیدیم که وضع بیمارستان ها و پرستاران و…چه وحشتناک بود و همه از هم فراری بودند…
و باز هم آن ندا که این بار گفت…
برو خدا رو شکر کن که آن دختر خانمِ پرستار به تو نه گفت و گرنه الان زندگی برایت معنای تلخی داشت….
این نکته را هم بگویم که آن ایام من در باغِ زیبا و بهشتیِ پدرخانمم در کنارِ همسر و خانواده یِ او ، مشغول لذت بردن از نعماتِ خدا بودم و زِ غوغایِ کرونا فارغ….
و الان هم در کنارِ هم یک زندگی بسیار زیبا را داریم و خوشیم و رویاهایی بزرگ را در سر می پرورانیم و….
این بود داستان اعتماد به خدا….
و این است عاقبت روی آوردن به این ذکر مقدس که…
خدایا من نمیدانم و تو میدانی ، پس تو….
با سلام به خدمت آقا رضای گل
کامنتهای شما خیلی عالیه واقعا حس و حال آدم رو خوب میکنه و من رو به خدا نزدیکتر
من سالها قبل یه همکار داشتم که از هر نظر نامبروان بود از نظر ادب و فرهنگ و ایمان و ثروت و اخلاق و خلاصه همه چی ما با هم هم سرویس بودیم در حد سلام و علیک با هم حرف میزدیم ولی طرز نگاههاش یه جوری بود که هر روز منتظر بودم ازم خواستگاری کنه راستش منم ازش خوشم اومده بود خلاصه یه روز با واسطه یکی از همکارا ازم خواستگاری کرد قرار شد قبل از در جریان گذاشتن خانوده ها خودمون با هم به نتیجه برسیم چند جلسه بیرون رفتیم صحبت کردیم
هیچی مشکلی نبود با هم به نتیجه مثبت رسیدیم خلاصه توی آخرین جلسه شاید باورتون نشه یهویی بهش گفتم نه در حالی که دلم با تمام وجود میخواستش
هنوز حرفاش و صداش یادمه که میگفت خانمم من شما رو خیلی دوست دارم من توی همکارا دختری ساده و بدون آرایش بودم اونم میگفت من این دخترای رنگی رنگی رو نمیخوام من سادگی و آرامش تورو میخوام و اون هم از توی پسرای مجرد همکار از همه سر بود یعنی هر دختری آرزو داشت همسرش بشه
خلاصه سرنگرفت درحالی که ما همو میخواستیم چند ماه بعد شنیدم ازدواج کرده همون روز بلیط گرفتم رفتم حرم امام رضا و کل 24ساعت توی اتوبوس گریه کردم و همش میگفتم ما که همدیگه رو میخواستیم اونم مشکلی نداشت چرا یهویی من گفتم نه بعدش جریاناتی پیش اومد و نشد
همه این سالها خدا رو مقصر میدونستم و همش باهاش دعوا میکردم تا یک ماه پیش که یه شب دوباره گفتم خدایا بعد این همه سال نمیخوای بگی چرا نزاشتی ما ازدواج کنیم
دقیقا دقیقا روز بعد بطور معجزه وار و کاملا اتفاقی با پرونده پزشکی پسرش مواجه شدم که به خدا قسم فقط معجزه بود وکار خدا بود که اگه من خودم سرچ میکردم هرگز هرگز نمیتونستم این پرونده رو پیدا کنم
و فهمیدم پسرش اوتیسم داره و بعدش از مرکز خودمون به بهانه بررسی پرونده با شماره خانمش که توی پرونده بود تماس گرفتم و چن تا سوال پرسیدم وفهمیدم خودشه و چقدر خانمش ناراحت و افسرده و غمگین بود بابت بیماری پسرش همونجا کلی از خدا خجالت کشیدم وکلی برا اون خانم دعا کردم و بعد سالها چقدر تسلیم و آرام و خجالت زده و گریان و چیزی برای گفتن نداشتم و ندارم
از خدا میخوام همه ما مجردها رو به طرف بهترین همسر مثل شما هدایت کنه و خودش برا ما بهترین همسر رو انتخاب کنه
سپاسگزارم بابت کامنتهای توحیدی ات آقا رضای گل گلاب
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام بر شما لیلی خانم بزرگوار و عزیز…
بعد از خواندنِ دیدگاهِ شما که لطف کردین و در پاسخ به من نوشتین ، کلماتی در ذهنِ من در حالِ رژه رفتن هستند که باید آنها را در جوابِ به شما ؛ به زنجیر بکشم تا….(تو خود حدیثِ مفصل بخوان از این مجمل)
خوشا به سعادتِ شما…
وقتی همه چیز در حال تمام شدن بود ، با یک “نه” از سمت شما ورقِ بازی عوض میشود ، یک جوابِ ردِ محترمانه ای که خودتان هم نفهمیدین که چرا من اینکار را کردم؟؟؟!!!
ولی او چیزی میدانست که لیلیِ قصه ما نمیدانست ، به قول خودش…
إِنِّیۤ أَعۡلَمُ مَا لَا تَعۡلَمُونَ…
همانا من چیزی را میدانم که شما نمیدانید…
[سوره البقره 30]
در اینجا ، لیلیِ قصه ما گاهی اوقات مثل یعقوب نبی میشود و اشک میریزد و شکایت و گلایه میکند به سمتِ خدا که آخه چی شد؟؟؟!!!
إِنَّمَاۤ أَشۡکُوا۟ بَثِّی وَحُزۡنِیۤ إِلَى ٱلله…
همانا من پریشان حالی و غم و اندوه خود را با خدایِ خود درمیان میگذارم….
[سوره یوسف 86]
ولی خدا لبخندی میزند که بزودیِ زود میفهمی که چی شد که اینطور شد و….
و بالاخره روزِ پرده گشایی از اسرار فرا میرسد …
یَوۡمَ تُبۡلَى ٱلسَّرَاۤئرُ
روزی که نهان ها ، آشکار میشود
*[سوره الطارق ٩]
و لیلی داستان ما میفهمد که ای دل غافل ، خدا رو شکر که نشد….
و نکته زیبایِ قصه ی ما در همینجاست که لیلی داستان ما در روزگاران گذشته یک کاری کرده که لایقِ چنین موهبتی شده است…
نمیدانم ، شاید این لیلیِ داستان ما در روزگاران گذشته به مانند حضرت موسی در زیر سایه یِ دیواری یا درختی بوده و از ته دل خدا را صدا زده که…
(فَسَقَىٰ لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّىٰۤ إِلَى ٱلظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّی لِمَاۤ أَنزَلۡتَ إِلَیَّ مِنۡ خَیۡرࣲ فَقِیرࣱ [سوره القصص 24]
مثلا لیلیِ داستانِ ما گفته که “خدایا من نمیدانم و تو میدانی ، پس تو بساز ؛ زیرا که تو قشنگ میسازی…”
و یا شاید…
من نمیدانم چه گفته یا چه کرده ولی این را میدانم که او کاری را کرده که خدا با خودش گفته که…
به به ، این همان لیلی ای است که من میخواهم ، پس باید جواب او را به بهترین نحو بدهم…
آری ، او به بهترین نحو جوابِ فرکانس های ما را میدهد ، مثلا ما یک قدم به سمت او میرویم ولی او ده قدم به سمتِ ما می آید…
مَن جَاۤءَ بِٱلۡحَسَنَهِ فَلَهُۥ عَشۡرُ أَمۡثَالِهَا [سوره اﻷنعام ١60]
و بعد از این ، لیلی قصه ما لایق شده برای بهترین ها و به مانند حضرت موسی یک نامه عاشقانه از خدا دریافت کرده که…
وَٱصۡطَنَعۡتُکَ لِنَفۡسِی
و تو را برایِ خودِخودِخودم برگزیدم
[سوره طه 41]
مثلا گفته که
برگزیده ام برای خودم و نمیگذارم خم به ابرویِ لیلی من آید و برای همین ، کاری میکنم که با یک جواب “نه” ؛ از یک آینده ای که میتوانست حالِ خوبِ او را دچار تزلزل کند ، نجات پیدا کند….
باشد که با مرور این خاطره ، اعتمادِ بیشتری به من پیدا کند و….
خوشا به سعادتِ شما که لایقِ چنین موهبتی شدید…
خوشا به سعادت شما که خودِ خداوند مشتری شما شده…
تحسین میکنم مجاهدت های شما را در مسیر هجرت به سوی اصل راستینِ خود که چنین نتیجه ای را به همراه داشته…
مشتری اوست و من فروشنده…
میفروشم خویش را به او ، زیرا که من گرانبها هستم و هیچ چیز در این عالم بهای من نمیشود جز خودِخودِخودش ؛ به قول مولانای عزیز…
مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی
و چه تجارت گرانبها و پرسودی… ؛ به قول خودش….
إِنَّ ٱللَّهَ ٱشۡتَرَىٰ مِنَ ٱلۡمُؤۡمِنِینَ أَنفُسَهُمۡ وَأَمۡوَ ٰلَهُم بِأَنَّ لَهُمُ ٱلۡجَنَّهَۚ….
[سوره التوبه ١١١]
بهشتِ دنیا و آخرت ارزانی شما باد لیلی خانمِ بزرگوار….
سلام بر شما آقا رضای عزیز و بزگوار
با تمام کلمات کامنت شما اشک ریختم و باز تسلیم تر و آرام تر و شرمنده تر به خدا شدم
خیلی قشنگ نوشتین خیلی زیبا بود چقدر زیبا خدا از طریق کلمات شما با من حرف زد
بله دقیقا خدا ما رو برای خودش آفریده و آیا این باعث نمیشه قند توی دلمان آب بشه و توکلمان بیشتر بشه
وَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنَا ۖ وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ حِینَ تَقُومُ
باری بر حکم خدا صبر کن که تو منظور نظر مایی. و چون برخیزی (به نماز یا هر کاری) به ستایش خدای خود تسبیح گوی
خدا اینجا داره به مامیگه تو منظور نظر منی تو در میدان دید منی
چقدر زیباست این آیه چقدر به دل میشینه
ای کاش هرلحظه و هر نفس به این مسئله توجه کنیم که خدا دقیقا داره ما رو نگاه میکنه اونم عاشقانه اونم از سر محبتی که ما حتی نمیتونیم کاملا درکش کنیم
میدونی آقا رضا این همه سال من همش خدا رو مقصر میدونستم همش بهش غر میزدم توی اون 24 ساعتی که تو اتوبوس بودم تا به مشهد رسیدم همش سرخدا غر زدم قهر کردم گریه کردم روبرگردوندم ازش اصلا چیزی نخوردم تازه رفتم حرم شکایت کنم ولی خدا همش با مهربانی منو نگا میکرد منو نوازش میکرد اشکامو پاک میکرد منو بغل میکرد ولی من متوجه نبودم ندیدمش حسش نکردم در طول این سالها غر زدن و قهر کردن اصلا منو عقاب نکرد تنبیهم نکرد سرزنشم نکرد حتما هر لحظه بهم گفته واصبر ولی من نشنیدم متوجه نبودم ولی خدا منو بخشید
این خیلی خوبه که ماها از دست اون خدای ترسناک عبوس مغرور که همش میخواست ما گریه کنیم و التماس کنیم خواهش کنیم نذرهای فراوان کنیم بعدشم هیچی بهمان نمیداد نجات پیدا کردیم خیلیها در اطافمان همچنان اونو خدا میدونن
به لطف خدا و راهنمایی استاد الان من خدایی دارم که باهاش قدم میزنم. میریم پیاده روی وخرید برام لباس انتخاب میکنه .هرچی به نفعم باشه بهم میگه چقدر دوست خوبیه برام چقدر قابل اعتماده چقدر منو دوست داره
خدا هر لحظه سپرم میشه خدا چقدر هوامو داره فهو یهدین فهو یشفین
خدا جونم اصلا سخت نمیگیره لازم نیست ازش بترسم
آقا رضای عزیز باز هم ممنونم کامنت شما خیلی عالی بود خیلی عالی بود خیلی عالی بود باز هم سپاسگزارم
مربی رانندگی من هم اهل کرمان بود اونم مثل شما بسیار با محبت بود کرمانی ها بسیار مردمان با معرفت و دوست داشتنی هستند
به نام خدای مهربانم
سلام اقای احمدی
اخه چقدر تسلیم بودن!؟؟؟
اگه بقول خودتون کل داستان و ماجراهاش رو مینوشتید ما دیگه قرار بود چه حالی پیدا کنیم؟؟ اونجایی که نوشتید من ایشونو هنوز ندیده بودم و فقط گفتند مثل شما هنرمندند همون لحظه یک نشانه دیدید و بازهم تسلیم بودید ! با اینکه هنوز ندیده بودید ایشون رو
اخه تا کجاااا ادم میتونه انقدر اعتماد داشته باشه!
یه وقتایی میام برای خودم میگم دوست دارم با کسی ازدواج کنم که فلان و فلان خصوصیت رو داشته باشه بعد میگم اخه اینم با عقل کوته بین خودمه من از کجا میدونم که این ویژگی اصلا برام خوبه یا نه! ولش کن خدا خوب میتونه برام بچینه ولی واقعیتش اینه که هنوز اتفاق نیفتاده دلیلش اینه که تسلیم نشدم تو این مورد وگرنه مثل خیلی از اتفاقات زندگیم پشت سرهم چیده میشد
یه وقتایی میگم نههه شاید خوش قیافه برای من انتخاب نکنه, شاید……
الان که دارم مینویسم و به عمق کامنت شما فکر میکنم میبینم ترس دارم که بزارم خودش برام انتخاب کنه!!!
عجیبه نه؟
این تسلیم شدن چیه که میتونه انقدر کن فیکون کنه
خدایا نمیگم برام اینکارو بکن و اونکارو نکن بهت میگم کمکم کن خودمو بکشم از سرراهت کنار! ایمانی مثل اقای احمدی که نتیجش بشه همون یار و خانواده ای که لایقش بود و براااش خوب بود!
دوست عزیزم ممنونم که از تجربیات خوبت مینویسی, برای هردوتون زندگی قشنگ و آرومی رو آرزو میکنم
به نام الله یکتایی که هدایتگرِ خون در رگ های من است
سلام بر شما دوستِ توحیدی ام ، فاطمه خانم فضائلی بزرگوار…
سپاسگزارم از پیام محبت آمیز و انرژی بخشی که برای من نوشتید و من آن را در بهترین زمانِ ممکن دریافت کردم و یک سری خاطرات و اگاهی ها را برای من یادآوری کرد…
حقیقتا نوشتهِ شما حاویِ یک کدِ زیبا برای من بود که مرا به تفکر وادار کرد و آن کد این بود که چرا باید از تسلیم شدن بترسیم؟!
حقیقت این است که اکثریتِ ما از تسلیم شدن در برابرِ خدا ترس داریم و این ترس چیزی است که از سمتِ جریانِ تاریکی به ما القا میشود با نجواهایی از این قبیل که…
حالا درسته که در امرِ ازدواج تسلیمِ خدا شدی ولی اگر یه وقت این خدا فراموش کرد و یه انسان بی ریخت و قیافه را سرِ راهت قرار داد ، پس چی؟؟؟!!!
حالا درسته که تسلیمِ خدا شدی و به حرفِ خدا گوش دادی و رفتی یک سومِ موجودیِ حسابِ بانکی ات را در راهِ خدا انفاق کردی ولی ایکاش کمی فکر میکردی ، آخه طبق گفته تحلیل گرانِ بازارِ خیارسبز ؛ فردا قراره که قیمتِ خیارسبز از 10 هزار تومان به 11 هزار تومان ، افزایش پیدا کنه ، حالا از کجا میخوای خیارسبز بخوری؟؟؟!!!حالا وقتی که پنیرِ بدون خیارسبز خوردی بهت میگمااا…
حالا درسته که…(تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل)
آری ، همه ما میدانیم که تسلیم زیباست ولی این نجواها مثل خُوره به جانِ ما میفتند و چنانچه که جلوی آنها را نگیریم تا مرز جنون ما را میبرند و کار به فحاشی و کُفرگویی به خدا میرسه که آخه تو چه خدایی هستی؟ تو اصلا مگر خدایی هم بلدی؟ تو چرا خواسته های مرا نمیدی؟ و…
ولی خب راه کار چیه؟؟!!
راهکار همان چیزی است که موسی به ما یاد داد در هنگامی که خسته و درمانده به زیر سایه ای رفت و اعتراف کرد به فقر و نیازش به درگاهِ پروردگار…
رَبِّ إِنِّی لِمَاۤ أَنزَلۡتَ إِلَیَّ مِنۡ خَیۡرࣲ فَقِیرࣱ [سوره القصص 24]
این اعترافِ به عجز و ناتوانی در برابرِ درگاهِ خداوند ، سکویِ پرتاب ما برای صعود به سمتِ اوست… ، به قول استاد عباس منش…
هر چه در برابر خدا متواضع تر باشی ، خدا تو را سربلندتر میکند
خب خدایا من هم عاجزم و این نجواها می آیند و مزاحمِ خلوتِ من و تو میشوند و مانع این میشوند که صدای تو را بشنوم ، به عزتت تو را سوگند میدهم که مرا از این جهنمِ بدونِ خودت رهایی بخش…
همین…
آن وقت خودش می آید و برای ما لالایی میخواند و آرامِ آرامِ آرام میکند و با یک سری سوالاتِ ساده یِ فراموش شده ، چنان نوری را در وجودِ ما میتاباند که جریان تاریکی چنان پا به فرار میگذارد که در چند کیلومتری ما هم جرات نمیکند عرضِ اندام کند…
مثلا میپرسد…
بنده ی عزیزم ، آیا از اینکه سیستمِ گردشِ خون در رگ هایت را به من سپردی تا من آنها را مدیریت کنم ؛ پشیمانی؟!
بنده ی عزیزم ، آیا دورانی را که در شکمِ مادرت بودی و تسلیمِ محضِ من بودی را بیاد می آوری که چه شاهکارهایی را در وجودت نهادم؟!
بنده ی عزیزم ، زمانی که در شکم مادرت تسلیمِ محضِ من بودی ، دو عدد کلیه به تو عطا کردم که روزانه 200 لیتر از خون تو را تصفیه میکند ، آیا به این نعمتِ من توجه کرده ای که الان میایی برای من خط و نشان میکشی؟!
بنده ی عزیزم ، آن انسان هایی را که مشکلِ کلیوی دارند و سیستم تصفیهِ خونِ در حال گردش آنها ، دچار اختلال شده است و باید مرتب تحت درمان و دیالیز باشند را جلویِ چشمت قرار ندادم تا بفهمی که از چه گوهری بهره میبری که دیگران آرزویش را دارند؟!
بنده ی عزیزم ، آیا همین نعمتِ تصفیه و هدایت خونِ در رگ هایت برای تو کافی نیست تا قدرت مرا باور کنی و با خیالِ راحتِ راحتِ راحت به من اعتماد کنی و تسلیمِ من باشی؟!
أَلَیۡسَ ٱللَّهُ بِکَافٍ عَبۡدَهُ؟!
آیا خدا برای کسی که بنده اش است ؛ کافی نیست؟!
[سوره الزمر 36]
بنده ی عزیزم ، تو به یک بانک اعتماد میکنی و سرمایه ی مالی ات را به آنان می سپاری تا سرمایه ات را دوچندان کنند و به تو برگردانند ، آیا من نزدِ تو به اندازه ی بانک اعتبار ندارم تا وجودت را به من ببخشی تا برایت شاهکار کنم و…؟؟!!
بنده ی عزیزم ، تو به یک خلبانی که من او را هستی بخشیده ام ، اعتماد میکنی و خودت را تقدیم او میکنی تا تو را به مقصدی برساند ، آیا افتخار میدهی تا من هم خلبانت شوم و روی دوشِ من سوار شوی تا ببینی که به کجاها بِبَرمت؟؟!!
بنده ی عزیزم ، تو به یک پزشکِ جراح اعتماد میکنی و جانت را به او تقدیم میکنی تا تو را بیهوش کند و برویت تیغ بکشد و درمانت کند ، آیا من را قابل نمیدانی که خودت را تقدیم من کنی تا تو را از شرک و ناخالصی ها درمان کنم؟!
بنده عزیزم ، من همان خدای دنیای تو در شکمِ مادرت هستم که تو تسلیمِ محض من بودی و برای من خط و نشان نمیکشیدی و من به تو چشم و گوش و کلیه و قلب و… دادم که اگر تمام مهندسین عالم جمع شوند نمیتوانند مثل آنها را بسازند ، حال چه شده که الان بزرگ شدی ، برای خودت کسی شده ای و ما را فراموش کرده ای؟!
بنده ی عزیزم ،…(تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل)
دیگه خدا باید چه کار کنه که حُسنِ نیتِ خود را به ما اثبات کند؟؟؟!!!
یَـٰۤأَیُّهَا ٱلَّذِینَ ءَامَنُوا۟ ٱسۡتَجِیبُوا۟ لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمۡ لِمَا یُحۡیِیکُمۡ [سوره اﻷنفال 24]
به قول مولانا که از زبانِ خدا به ما میگوید که
صد نامه فرستادم ، صد راه نشان دادم
یا نامه نمیخوانی ، یا راه نمیدانی
به تعبیر حضرت سجاد علیه السلام در دعای توحیدی ابوحمزه ثمالی که یه حمد و ستایش زیبا از خدا گفته اند که
الحمدُلله الذی أدعوهُ فیُجیبنی و إن کُنتُ بطیئا حین یَدعوننی
حمد و ستایش مخصوص خدایی است که هرگاه او را بخوانم ، مرا اجابت میکند و این در حالی است که زمانی که او مرا میخواند ، من به کُندی دعوت او را لبیک میگویم
جالب است که ما به صورتِ لاک پشتی به دعوت او لبیک میگوییم ولی او به صورتِ خرگوشی به دعوتِ خالصانه ما لبیک میگوید
او عاشقانه در هر لحظه و هر ساعت منتظر است که به سمتِ او برگردیم و به دعوتِ او یک لبیک جانانه بگوییم ولی ما مشغول دو دو تا چهارتا هستیم…
خدایا شکرت…
همین…
وادیِ تسلیم زیباست ، وادیِ سوپرایز است…
خدا توفیق تسلیم بودن در بارگاهش را به ما عطا کند ، تسلیمی بدونِ حس معامله که خدایا من تسلیم میشوم به شرط اینکه این و آن را به من بدهی ، تسلیمی برای خودِ خودِ خودش ، تسلیمی از این جنس که…
ببین خدایا ، آمده ام که ساکنِ کویِ تو باشم و به اندازه یک پلک بر هم زدن از تو غافل نباشم ، همین و تمااام
دوست دارم در تکمیل نوشته اصلی ام ، نکته ای را در نوشته ای که در جوابم به شما مینویسم ؛ بنویسم و آن مربوط به اتفاقی میشود که چند شب پیش افتاد
قبل از ذکرِ آن اتفاق ، لازم است یکی از خصوصیاتِ همسرم را بگویم تا بتوانم زیباتر مفهوم آن اتفاقِ چند شب پیش را که برایم اتفاق افتاد ، بیان کنم و آن خصوصیت همسرم این است که…
ایشان به شدت روی خریدهایی که انجام میدهد دقت میکنند ، مثلا برای خرید یک بسته نخودی که من براحتی و در عرض چند ثانیه میخرم ، زمان میگذارد تا یک بِرَندِ خوب و باکیفیت را انتخاب کند و بخرد و…
در کل میخواستم بگم که ایشان خیلی در انتخاب هایش برای خریدهایی که انجام میدهد زمان میگذارد…
حال در چند شب پیش ، همسرم حرفی را به من زد که خیلی مرا به فکر فرو برد و آن حرف این بود که…
واقعا من مانده ام که منی که اینقدر بروی خریدها و انتخاب هایم دقت دارم و زمان صرف میکنم ؛ چه شد که در مهمترین انتخاب زندگی ام ، خیلی راحت و بدون اینکه وقتی بگذارم و تحقیقی بکنم ، جوابِ بله را به تو گفتم و تو را به عنوان همسرِ و شریک زندگیِ خودم انتخاب کردم
این جمله ی همسرِ نازینیم خیلی مرا به فکر فرو برد ، در واقع جملهِ خدا بود به من که حاوی این پیام برای من بود که…
دیگه چه کار باید برایت بکنم که بفهمی من برایت کافی هستم؟!
مجددا از شما برای پاسخِ انرژی بخشی که برای من آگاهی های زیادی را مرور کرد ؛ سپاسگزاری میکنم
و برایتان بهترین ها را از خداوندی که“وَهُوَ خَیۡرُ ٱلرَّ ٰزِقِینَ”است ، خواستارم…
خَیۡرُ ٱلرَّ ٰزِقِینَ یعنی ، بهترین نعمتُ و رزقُ و روزی در بهترین زمان و بهترین مکان ؛ تقدیم به شما باد…
سلام به آقا رضای عزیز،
همیشه کامنت های شما رو دنبال میکنم و از خوندنشون لذت میبرم،
پر از آگاهی هست پر از باورهای توحیدی،
آقا رضا در بخشی از کامنتتون نوشته بودید:
(او عاشقانه در هر لحظه و هر ساعت منتظر است که به سمتِ او برگردیم و به دعوتِ او یک لبیک جانانه بگوییم ولی ما مشغول دو دو تا چهارتا هستیم)
واقعا نمیدونم منظور شما از این لبیک گفتن چی هست یعنی تو مدار درک این جمله نیستم،
شاید برای شما که در مدار درک این جمله هستید حرف من عجیب باشه ولی خواهشن درخواست دارم در خصوص جمله بالا بیشتر توضیح بدید تا بتونم در عمل و در زندگی واقعی این لبیک گفتن رو بکار ببرم و درک واضح تری داشته باشم،
ممنونم که هستید و ممنونم که دلنوشته هاتون رو با ما به اشتراک میگذارید.
درپناه خداوند سالم شاد و ثروتمند باشید
به نام الله یکتایی که از همه نظر مرا کافیست…
سلام بر شما علی آقای قاضی بزرگوار ، دوستِ نازنین و عزیزم…
سپاسگزار لطف و محبت شما نسبت به نوشته هایی که در اینجا منتشر میکنم هستم
دوست دارم آغازِ این نوشته ام را با یک حمد و ستایشِ زیبا ، از زبانِ حضرت سجادی آغاز کنم که این عاشقانه ی او در دعایی ثبت شده است بنامِ “ابو حمزه ثمالی” که در صورتِ تمایل ، آن را بخوانید و در محتوایِ آن تامل کنید…
الحمدُلله الّذی تَحبّبَ إلَیَّ وَ هُوَ غَنیٌّ عنّی…
حمد و ستایش مخصوص خدایی است که مرا دوست دارد در حالیکه هیچ نیازی نسبت به من ندارد…
اگر کمی تامل کنیم ، متوجه میشویم که استحکام و تداومِ اکثریتِ رفاقت ها و دوستی هایی که در این دنیا وجود دارد ، بخاطرِ وجود منفعت هایی است که بینِ دو طرف وجود دارد و چنانچه آن وجهِ منفعت کنار برود ، پایه های آن دوستی به هم میخورد
ولی دوستی ای خالصانه است که به همدیگر عشق و محبت بورزیم بدونِ اینکه توقعِ منفعت و سودی از طرف مقابل داشته باشیم ، دوستی ای بهشتی از جنسِ آیه ی زیر…
إِنَّمَا نُطۡعِمُکُمۡ لِوَجۡهِ ٱللَّهِ لَا نُرِیدُ مِنکُمۡ جَزَاۤءࣰ وَلَا شُکُورًا
ما بخاطرِ خشنودیِ خدا ، شما را غذا دادیم و در مقابل این کار خود توقعِ هیچ پاداش و سپاسگزاری هم نداریم
[سوره اﻹنسان ٩]
خیلی عجیب است که این گروهِ بندگانِ خدا ، در مقابلِ کار خود حتی توقع این را هم ندارند که طرفِ مقابل یک تشکرِ ساده از آنها داشته باشد چه برسد به اینکه بخواهند از آنها دستمزدی را دریافت کنند…
حال در دوستی خدا با خود تامل کنیم که ما را دوست دارد در حالیکه هیچ نیازی به ما ندارد ، زیرا که قدرتمندی است که از همه نظر بی نیاز است و فقر و حاجتی به هیچ کس ندارد…
حال سوال این است که چرا باید مرا دوست داشته باشد در حالیکه هیچ نیازی به من ندارد؟؟!! اصلا نشانه یِ دوستیِ صادقانه یِ او چیست؟
نشانه یِ دوستیِ صادقانه یِ او ، موهبتِ چشمانی است که هر روز صبح باز میشوند تا بتوانیم عزیزانمان را ببینیم و از وجودشان لذت ببریم…
نشانه یِ دوستیِ بدونِ دَغَلبازیِ او ، گردش آرام و منظمِ این سیاره یِ کروی شکل ، برویِ خورشیدی است که همچون یک لامپ پُر نور ، زمین را روشن میکند تا بتوانیم از زیبایی هایی که خدا در این سفره ی عالم گذاشته استفاده کنیم و…
حتی نشانه یِ دوستیِ صادقانه یِ او وجود دردها و رنج هایی است که برای ما میفرستد ولی ما گنج نهفته در آنها را دریافت نمیکنیم و بجای اینکه بفهمیم که این دردها آمده اند که ما به خود آییم و با فریادِ “إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّاۤ إِلَیۡهِ رَ ٰجِعُونَ” به سمتِ خودش برگردیم و واردِ وادیِ سلامت و بهشت شویم ؛ زبان به شکایت باز میکنیم که خدایا چرا من؟؟؟!!!
نشانه های دوستیِ صادقانه یِ او فراوانند ، فقط باید به قول سهراب سپهری “چشم ها را بشوییم و از زاویه ای دیگر نگاه کنیم”
و اما نشانه یِ واضحی که در جلوی چشمانِ ما است که باید به آن لبیک بگوییم ، چیست؟!
نشانه اش وجود استاد عباس منشی است که ما را به وادی ای دعوت کرده که وادیِ توحید است ، وادی ای با یک سری مجموعه قوانینِ مشخص که با استفاده از آنان میتوانیم خلق کنیم هر آن چه را که بخواهیم و اراده کنیم…
و لبیک ما یعنی که با صدِ وجودم این دعوت را می پذیرم و شک و شبهه ها را کنار میگذارم و یک جهاد اکبر به راه میاندازم برای هجرت از وضع فعلی به یک وضع ایده آل و بهشتی…
در واقع خدا از ما خواستگاری کرده به شوق بله گرفتن از ما…
خواستگاری کرده و ما را وعده داده که اگر بیای به سمتِ من ، دنیا را به پایت میریزم و ما را ترسانده که اگر به دعوت من لبیک نگویی ، اسیر افرادی میشوی که زندگی را برایت جهنم میکنند و هدفِ او از این کار این بوده تا ما را تحریک کند که “بله” بگوییم به دعوتِ او…
و زیبایی این سیستمِ خداوند متعالی که “کَتَبَ عَلَىٰ نَفۡسِهِ ٱلرَّحۡمَه” است ؛ این است که رحمتِ او بر خشمِ او سبقت گرفته است ، مثلا گفته است که…
(مَن جَاۤءَ بِٱلۡحَسَنَهِ فَلَهُۥ عَشۡرُ أَمۡثَالِهَا وَمَن جَاۤءَ بِٱلسَّیِّئَهِ فَلَا یُجۡزَىٰۤ إِلَّا مِثۡلَهَا وَهُمۡ لَا یُظۡلَمُونَ) [سوره اﻷنعام 160]
ترجمه این آیه به زبان عامیانه خودمان این میشود که…
ببین بنده من ، در سرزمینِ من اگر کار زیبا کنی ، آن کار را از تو قبول میکنم و ده برابرش را به تو بر میگردانم ولی چنانچه کار نازیبا بکنی ، معادل همان را به تو برمیگردانم
عهه ، این چه سرزمینی است که در آن خوبی ها ده برابر میشود و به ما برگشت داده میشود ولی بدی ها نه…
خب همینه دیگه ، اینجا وادیِ خدای عاشقی است که منتظر ماست که به او لبیک بگوییم
اینجا وادی خدای عاشقی است که یکی از نام های زیبایش در دعای جوشن کبیر این است که…
یَا مَنْ سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَهُ ….. ای کسی که رحمتِ او بر خشمِ او سبقت گرفته
اینجا وادیِ خدایِ عاشقی است که رحمتش همه ی این عالم را فراگرفته ، خودِ خودِ خودش گفته است که رحمتِ من و نگفته که غضب من…
وَرَحۡمَتِی وَسِعَتۡ کُلَّ شَیۡءࣲ
و رحمتِ من ؛ همه چیز را در بر گرفته است
[سوره اﻷعراف ١56]
اینجا وادیِ خدایِ عاشقی است که وقتی میخواهد خود را به جهانیان معرفی کند ، ابتدا از رحیم بودنش سخن میگوید و سپس از خشم و عذابش…
(نَبِّئۡ عِبَادِیۤ أَنِّیۤ أَنَا ٱلۡغَفُورُ ٱلرَّحِیمُ وَأَنَّ عَذَابِی هُوَ ٱلۡعَذَابُ ٱلۡأَلِیمُ)
و ای محمد ، به بندگانم بگو که من آمرزنده و بخشنده ام و عذاب من هم دردناک است
[سوره الحجر 49 – 50]
در واقع اگر خوب دقت کنیم ، متوجه میشویم که وعده خشم و عذاب او هم نوعی رحمت است تا ما بترسیم از اینکه سمتِ آن کارهای نازیبا برویم…
آری ، سیستمِ این خدا بر بخشندگی استوار شده است و از سمت این سیستم یک پیامکِ دعوت برای ما جهتِ شرکت در جشنِ ملکوتیان ، صادر شده است و مساله این است که…
آیا من به این پیامکِ دعوتِ او لبیک میگویم یا خیر؟
آیا من این خواستگاریِ او را با یک لبیکِ جانانه قبول میکنم یا خود را به عقدِ موقت و دائمِ غیر او در می آورم و غرق در رنج و سختی و… میشوم؟
اشکالی هم ندارد که من به دعوتِ او لبیک نگویم و عروسِ او نباشم و عروسِ غیر او شوم ، فقط این وسط باید خودم را آماده کنم برای اینکه حسابی رنج بکشم و اسیر و برده یِ هوسرانی این و آن شوم و بعد از این چک و لگد خوردن ها ، مجددا با صورتی خون آلود و دست و پایِ شکسته به سمتِ او برگردم و بگویم که خدایا غلط کردم ، الان برگشتم و میخواهم بله بگویم…
خوشبحال آنان که پیامِ خدا را خوب میفهمند و در همان جلسه خواستگاریِ اول ، با شوق فراوان “بله” را میگوند و ساکن حریمِ او میشوند
آری ؛ ما دعوت شدگانی هستیم که به وادی آگاهی و توحید و حساب کردن روی خودِ خودِ خودش ، دعوت شده ایم ؛ باشد که قدردان باشیم و…
وظیفه ما این است که در برابرِ این دعوت ، یک لبیک جانانه بگوییم و با ذکرِ مقدس ” من نمیدانم و تو میدانی” از او راهنمایی بگیریم و طبق راهنمایی او جلو رویم و خوشبختِ خوشبختِ خوشبخت باشیم…
او خدایی است دانا و به ما می آموزد آن چیزهایی را که نمیدانیم…
او خدایی است که در لحظات اولیه تولد ، به همه ما علمِ چگونگیِ استخراجِ شیرِ مادر را آموخت بدون اینکه سرِ کلاسِ درسی نشسته باشیم…
او خدایی است که به قول ملاصدرا ، همه چیز میشود ، همه کس را ؛ پس با این حساب او معلمِ من میشود و برای معلم بودنم کافی می باشد…
او خدایی است که معلم ما میشود به شرط اینکه به آن چیزهایی که میدانیم عمل کنیم تا به کلاس های بالاتر او برویم تا او به ما تدریسکند چیزهایی را که نمیدانیم… ، به تعبیر خودش…
وَٱتَّقُوا۟ ٱلله وَ یُعَلِّمُکُمُ ٱلله وَٱلله بِکُلِّ شَیۡءٍ عَلِیمࣱ
و ایگروه مومنان ؛ حد و حدود الهی را رعایت کنید و خدا به شما می آموزد و خدا نسبت به هر چیزی دانا است
[سوره البقره 282]
آری ، خدا دانایِ کُل و معدنِ علم است و هر کس به اندازهِ ظرفِ خودش از این معدن بهره مند میشود و شرط بالارفتن در دانشگاهِ خدا ؛ عمل به آن چیزهای است که به ما آموخته ، به تعبیر حضرت باقر علیه السلام…
مَن عَمِلَ بِما عَلِم ، علّمه الله ما لم یَعلَم
هر کس به آنچه که میداند ، عمل کند ؛ خدا آن چیزهایی را که نمیداند ، به او می آموزد
پس من به دعوت او لبیک جانانه میگویم و واردِ وادیِ او میشوم و در این مسیر به فرمان هایِ او احترام میگذارم و تلاش میکنم تا حد و حدود او را رعایت کنم و در عین حال سراپا گوش میشوم و شاخک هایم را تیز میکنم برای آموختن در مکتبِ او…
این شیوه حضرت محمدی است که سواد خواندن و نوشتن نداشت ولی درمکتب او بزرگ شد و خود خدا معلم او بود و او را از یک پسر بچه ی یتیم ، به شخصیتی تاثیرگذار در تاریخ مبدل کرد
این شیوه ابوعلی سینایِ طبیب است که جوابِ مسائلش را بعد از ارتباط با خدایش دریافت میکرد بدون اینکه تحتِ تعلیم استادی دیگر باشد
مثلا ، ما میدانم که در دانشگاه الله یکتا ، غیبت کردن و مسخره کردنِ همدیگر ؛ یک امرِ خلافِ قانون است و چنین دستوری در کتاب مقدس ثبت شده ؛ پس ما به این فرمانِ خدا “لبیک” میگوییم و زیپ دهانِ خود را میبندیم تا حُسنِ نیت خود را به او ثابت کنیم که آمده ایم که عوض شویم و نمیخواهیم نقش بازی کنیم و بعد از عمل به این آگاهی ها ، آماده میشویم برای آگاهی های بالاتر و…
و او معلمی است که خودش میداند چگونه ما را در معرضِ علوم بیشتری قرار دهد به شرط اینکه ما در انتظارِ جواب باشیم و درگیر حواشی نباشیم و به مانند حضرت محمد نگاهمان به آسمان باشد…
قَدۡ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجۡهِکَ فِی ٱلسَّمَاۤءِ فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبۡلَهࣰ تَرۡضَاهَا…
و ای محمد ، ما نگاه هایِ مشتاقانه و منتظرانه یِ تو را به سمتِ آسمان برای دریافتِ فرمانِ بازگشتِ قبله از سمت بیت المقدس به کعبه میبینیم ، با چنین اشتیاقی قطعا تو را به قبله ای که به آن خشنود شوی《یعنی همان خانه کعبه》برمیگردانیم…
[سوره البقره 144]
پس همه چیز از یک “بله گفتنِ جانانه و خالصانه” شروع میشود ، یک بله گفتنی محکم برای عروسِ خودش شدن ، بله گفتنی که هیچ جادوگرُ و حسودُ و دو بِهَم زنُ و وسوسه گرُ و شیطانی ، نتواند آن را پاره کند و کار را به طلاق و جدایی من از خدا بکشاند…
براستی که او از هر جهتی برای ما کافیست و سند چنین حرفی این آیه قرآنی است که به شاگرد نازنین ، حضرت محمد چنین میگوید که
فَإِن تَوَلَّوۡا۟ فَقُلۡ حَسۡبِیَ ٱللَّهُ لَاۤ إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ [سوره التوبه ١٢٩]
ترجمه این آیه به زبان عامیانه خودمان اینگونه میشود که
ای محمد ، اگر عالم و آدم به تو پشت کردند و احساس تنهایی کردی ، یه وقت ننشینی و غصه بخوری که الان بی کَس و کار شدم بلکه بجایِ چنین کاری ، بگو که “حَسۡبِیَ ٱللَّهُ لَاۤ إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ”…
و باز هم میرسیم به جمله یِ زیبایِ ملاصدار که…
خدا همه چیز میشود همه کس را ، به شرط اعتقاد ؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح
و نقطه ی آغازین اعتقاد و پاکی دل و طهارت روح ، همان لبیک گفتن جانانه خالصانه است…
ممنونم از شما علی آقای نازنین ، در پناه الله یکتا غرق در نور باشید
سلام و درود به آقا رضا احمدی عزیزم،
مثل همیشه کامنت شما پر از آگاهی و پر از حال خوب هست
“الحمدُلله الّذی تَحبّبَ إلَیَّ وَ هُوَ غَنیٌّ عنّی…
-حمد و ستایش مخصوص خدایی است که مرا دوست دارد در حالیکه هیچ نیازی نسبت به من ندارد…
-و لبیک ما یعنی که با صدِ وجودم این دعوت را می پذیرم و شک و شبهه ها را کنار میگذارم و یک جهاد اکبر به راه میاندازم برای هجرت از وضع فعلی به یک وضع ایده آل و بهشتی…
-در واقع خدا از ما خواستگاری کرده به شوق بله گرفتن از ما…
خواستگاری کرده و ما را وعده داده که اگر بیای به سمتِ من ، دنیا را به پایت میریزم و ما را ترسانده که اگر به دعوت من لبیک نگویی ، اسیر افرادی میشوی که زندگی را برایت جهنم میکنند و هدفِ او از این کار این بوده تا ما را تحریک کند که “بله” بگوییم به دعوتِ او…
عهه ، این چه سرزمینی است که در آن خوبی ها ده برابر میشود و به ما برگشت داده میشود ولی بدی ها نه…
خب همینه دیگه ، اینجا وادیِ خدای عاشقی است که منتظر ماست که به او لبیک بگوییم
اینجا وادی خدای عاشقی است که یکی از نام های زیبایش در دعای جوشن کبیر این است که…
یَا مَنْ سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَهُ ….. ای کسی که رحمتِ او بر خشمِ او سبقت گرفته
اینجا وادیِ خدایِ عاشقی است که رحمتش همه ی این عالم را فراگرفته ، خودِ خودِ خودش گفته است که رحمتِ من و نگفته که غضب من…
آری ؛ ما دعوت شدگانی هستیم که به وادی آگاهی و توحید و حساب کردن روی خودِ خودِ خودش ، دعوت شده ایم ؛ باشد که قدردان باشیم و…
-وظیفه ما این است که در برابرِ این دعوت ، یک لبیک جانانه بگوییم و با ذکرِ مقدس ” من نمیدانم و تو میدانی” از او راهنمایی بگیریم و طبق راهنمایی او جلو رویم و خوشبختِ خوشبختِ خوشبخت باشیم…
پس من به دعوت او لبیک جانانه میگویم و واردِ وادیِ او میشوم و در این مسیر به فرمان هایِ او احترام میگذارم و تلاش میکنم تا حد و حدود او را رعایت کنم و در عین حال سراپا گوش میشوم و شاخک هایم را تیز میکنم برای آموختن در مکتبِ او…
-مثلا ، ما میدانم که در دانشگاه الله یکتا ، غیبت کردن و مسخره کردنِ همدیگر ؛ یک امرِ خلافِ قانون است و چنین دستوری در کتاب مقدس ثبت شده ؛ پس ما به این فرمانِ خدا “لبیک” میگوییم و زیپ دهانِ خود را میبندیم تا حُسنِ نیت خود را به او ثابت کنیم که آمده ایم که عوض شویم و نمیخواهیم نقش بازی کنیم و بعد از عمل به این آگاهی ها ، آماده میشویم برای آگاهی های بالاتر و…
-و او معلمی است که خودش میداند چگونه ما را در معرضِ علوم بیشتری قرار دهد به شرط اینکه ما در انتظارِ جواب باشیم و درگیر حواشی نباشیم و به مانند حضرت محمد نگاهمان به آسمان باشد…
-خدا همه چیز میشود همه کس را ، به شرط اعتقاد ؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح
-و نقطه ی آغازین اعتقاد و پاکی دل و طهارت روح ، همان لبیک گفتن جانانه خالصانه است…”
بی نهایت از اینکه وقت گذاشتید و جواب مبسوطی به درخواست من دادید از شما سپاسگزارم،
افتخار من اینه که خداوند من رو قابل دونسته و هدایتم کرده به مسیری که انسانهای بزرگواری مثل استاد عباسمنش و شما بزرگان وجود دارید که نورهدایتی هستید برای من که در مسیر درست حرکت کنم و از این اتفاق خدا رو هزاران بار شکر گزار هستم .
ممنونم آقا رضا عزیز
در پناه خداوند سالم ، ثروتمند و شاد باشید
ارادتمند
علی
به نام خدای مهربانم
سلام مجدد به دوست عزیز و ارزشمندمان اقای احمدی و همسر عزیزشون
این حرفها از خود خودبهشت میاد مگه غیر از اینکه تو بهشت همه ی حرفها چیزی غیر از حرفهای خدایی و بهشتی است
إِلَّا قِیلٗا سَلَٰمٗا سَلَٰمٗا 26
من واقعا از خدای خوبم سپاسگزارم که منو به این بهشت و این دوستان بهشتی راه داد, اما یک شبه نبود اینکه الان و تو این برهه تنها چیزی ک فکر میکنم و بهش میخوام با تمااام قلبم میخوام به یادش بیارم و عمل کنم و جزیی از رفتارم کنم این واااقعا تکاملی بود !من به اینجور کامنت ها هدایت نمیشدم که, از نظر من اینا فقط حرفهای قشنگ بود ولی امان از لحظه ای که بخاطر چارتا موفقیت سال قبلت جوگیر میشی و میخوای برا سال جدیدت خووودت برنامه بریزی ولی جوری ادم گیر میکنه, جوری ک شب و روز تیره میشه, قلب بسته میشه اون شب بود که بعد دعای جوشن به یکی از نوشته های بهشتی شما هدایت شدم و بعدم فایل توحید عملی یازده اومد,
اگه خالص سازی قلب رو با خالص سازی جسم بخوام مقایسه کنم,
وقتی چندسال پیش این دخترهای جذاب ورزشکاری رو تو اینستا میدیدم منم بدجور به قلبم افتاد که اقا منم میخوام ولی فاصله انقدر زیاد, انقدر خالص سازی میخواست قبلش, اخه چیپس و پفک خوردن کجا و بدنسازی کجا! خوردن شکر و قند و سرخ کردنی کجا و دویدن و دوچرخه سواری کجا, قبلش باید خالص میشد این بدن تا پذیرای ورزش و تنفس بالا باشه, و این مسیر تکاملی طی شد و ماندگار موند و به خواسته ام رسیدم
دوسال پیشم وقتی به حرفهای استاد رسیدم فهمیدم فاصله خیلیییی زیاده یه عالمه چیزها هست که باید از ریشه خشک بشه تا این قلب بتونه خالص بشه, خوب یادمه اولیش کینه بود بعدش توقع, دروغ های الکی, اینستاگرام و…..
بقول ملاصدرا بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا
وقتی راجب خرید صحبت کردید یاد یه چیزی افتادم
همسر نازنین شما تو مسائل اصلی زندگیش اعتماد کرده و چنین چشمه جوشانی از علم و معرفت و درستی کنارش قراره گرفته( من واقعا زوجهای بهشتی و پاک رو با تمام قلبم تحسین میکنم)
به میزانی که اعتماد میکنیم نتیجه میگیریم
بعد این موقع ها شیطان میاد میگه عه پس اینجوری زندگی خیلی راحته که, مگه میشه؟
ولی بعد یکماه فکر کردن به همه چی انگار تازه دارم میفهمم باید بخوااای تا هدایت بشی! باید هر لحظه بخوای و گرنه تو بهشت هم میشه گمراه شد مثل آدم و حوا
اون هفته بیرون بودم یک خانمی کنارم نشست و بی هوا یهو شروع کرد دعا کردنم و منم نگاه میکردم بعد یهو گفت هر قدمی ک میری میگی بگو خدا, همش صداش بزن, از یه پلک زدن نزدیکتره بعدشم برام پلک زد و دستمو گرفت و رفت, اصلا فکر کردنم بهش دیوانه کنندست انگار نه فقط از قلبت بلکه از بیرونم داره حرف میزنه برات
وقتی گفتید خرید بادقت یه چیزی انگار یادم اورد که این تسلیم شدنه همه چیزو اسون میکنه و برای هرکسی هرچقدر اعتماد کنه به همون اندازه جواب میگیره ,تو هرررر موردی ک خودش بخواد مثلا همسر شما تو یکی از اساسی ترین مسائلش و من مثلا تو این مسائل بعد شاید برای هردوی ما قابل درک نباشه و بگیم نهههه مگه میشه به این دلیل و اون دلیل اینو دیگ نمیشه بهش سپرد
دوسال پیش بود تقریبا اولین بار تو سریال سفر به دور امریکا خانم شایسته گفت توهمون قسمت دهم که ما برای ادامه سفرمون برنامه رو به دست خدا که استاد برنامه ریزی هاست میسپاریم و با زبان نشانه ها جلو میریم و در زمان مناسب در مکان مناسب قرار میگیریم, برای من عجیب ترین جمله بود و چون تازه یاد گرفته بودم هرجا میرفتم ازش استفاده میکردم یادمه با مامانم رفتیم کوه گم شدیم از مسیر اصلی من میگفتم تو دلم که نههه خدا هدایتمون میکنه و قشششنگ یادمه لحظه ای رو که مسیرو پیدا کردیم, دیدید استاد میگه تو توحید عملی ده که من تو همه چی ازش استفاده کردم؟؟؟ من تو این مورد هر روز داره اطمینانم بیشتر میشه
گفتید خرید یاد همین موضوع افتادم, چون رهااا شدم ازش نمیخوام بگم اوضاع ممکلت چجوریه و فلان دیدیم و عادت کردیم که هر فروشنده ای هر قیمتی رو میخواد بهت میده , یا نه اصلا انقدر تنوع زیاده ک وقتشو نداری بری بگردی یا نههه بهتر بگم اصلا نمیدونیم چی خوبه چی بد! من تصمیم گرفتم تو خرید کاملا بسپارم به خودش, از لباس و کیف و کفش تا خوردنی و وسایل خونه و هرررچیزی, بعد دیگران و حتی مامانم همیشه بهم میگه خوشبحالت همییشه راضی ای از خریدات میگم خب این بهترین بوده برای من, دوماه پیش ک عروسی دخترخالم بود و نمیدونستم چی بخرم تو نصفه روز رفتم یکم گشتم مغازه هارا از صبح ساعت یک بود تو یه مغازه از پاساژ بودیم, گفتم خب خدایا برا تفریح دیدیم و خوب بود حالا لطفا بگو چی بخرم و تمام, فروشنده لباسو آورد و خریدم و یه تخفیف تپل هم داد, هنوز ک هنوزه اطرافیانم میگن لباست چقد قشنگ بود و ازین جور حرفا, و همیشههه ی همیشه خریدم از یه جایی بوده که شده حتی یک سوم بقیه جاها همون همون
خیلی نوشتم, ممنون که وقت گذاشتید و خوندید,دوست داشتم بیشتر بنویسم ولی نشد
در پناه خدا باشید
خدایامرسی که هستی وهوامون رو داری.
آقا رضا دارم با گریه مینویسم
.و جوابمو وهدایت الله رو در آخرین جمله شما گرفت
همه خودشه
خدا همه چیزه اگه من باورم کن
خدا خوش بحالم که ترو دارم
حالم با کامنت شما عالی شد
دمتون گرم با اینهمه معلومات ودانش وتوحیدی بودنتون
دوستتون دارم ومنتظر کامنت های بعدی شما هستم
سلام و درود فراوان به شما اقای احمدی و سپاس فراوان برای کامنتهای زیبا و پر از اگاهیتون
امروز مسئله ای برای دختر شش ساله ام پیش اومد و اون گفت که از تصاویر توی بازی گوشی چیزهایی دیده که خیلی ترسیده و این ترس باعث شده بود که هر نقطه ای از خونه میخواست بره باید من باهاش همراه میشدم و این مسئله واسم خیلی مشکل ساز شده بود
امشب وقتی که با هم در موردش صحبت میکردیم گفتم تو میتونی از خدا کمک بگیری تا به ترست غلبه کنی و خدا کمکت میکنه که تو قوی و شجاع باشی ولی اون با بغض گفت من خیلی سعی میکنم این کارو انجام بدم ولی راستش چون خدا رو نمیبینم و وجود نداره نمیتونم ازش کمک بخوام و اون تصویرهای وحشتناک همیشه جلو چشمم هست و من در جوابش گفتم خوب اون تصویرهایی هم که ازشون میترسی وجود ندارن ولی تو فکر میکنی که هستن درصورتی که خدا واقعیه نه اون تصاویر…
و بعد بغضش شکسته شد و با گریه گفت مامان من هر چی تلاش میکنم نمیتونم خدا رو حس کنم و ازش کمک بخوام
و این موضوع منو خیلی به فکر فرو برد
من خودمم دقیقا در مواقع حساس که باید به ترسهام غلبه کنم و به خدا توکل کنم نمیتونم این کارو درست انجامش بدم و این اعتماد نداشتن و باور نداشتن ما به وجود خدا و اینکه اون قادره مطلقه در وجود خودمم نهادینه نشده و ترسهای زیادی دارم که نمیتونم اونها رو به خدا بسپارم و ذهنم رو اروم کنم
اگر تمام اتفاقات و مسائل اطرافم رو مثل تصویر دروغین بازی در گوشی دخترم در نظر بگیرم که شاید ظاهر زشت و وحشتناکی داره ولی یقین دارم دروغین هستن و وجود خارجی ندارن و در عوض خدا رو در ذهنم حقیقی و موجود بدونم میتونم در مواقع ترس از خدا کمک بخوام
مثل عکسی که پس زمینه تار و سوژه اصلی با وضوح کامل و جزعیات مشخص دیده میشه باید تمام عوامل بیرونی رو در ذهنم تار ببینم و خدا رو با کیفیت بالا و جزعیات کامل توی ذهنم بیارم و این تمرین باعث میشه برای همه کارهام اول خدا در نظر بیارم و اهمیتی به اتفاقات اطراف ندم
این کامنتی بود که دوست داشتم اینجا بنویسمش که برخی خودم ثبت بشه و هر بار با خوندنش من رو نسبت به ترسهام قویتر کنه و هر بار باورم رو نسبت به خدا بیشتر تقویت کنم
باز هم برای کامنت های عالیتون که من رو بیشتر و بیشتر به کتاب قران نزدیک میکنه و درکش رو واسم آسونتر میکنه سپاسگزارم
به نام یگانه خالق هستی
درود به شما
اوقات به کام
سپاسگزارِ خداوندی هستم که هدایتم کرد تا بیام این دیدگاه نابِ شما رو مطالعه کنم و درسش رو بگیرم
درسی که ازش گرفتم و احساسی که دارم اینه که نگران مزدوج شدن نباشم
و
به وقتش ، وقتی که من آماده اش باشم خداوند با زبان نشانه ها اون بانوی محترمی که درخورِ من باشه و من هم در خورِ ایشان باشم را هدایتمون می کنه و ما رو به زیبایی و عزتمندانه به هم میرسونه
خداوند استاد برنامه ریزی های بدون نقص هستش
—————————————-
آقا رضای عزیز چقدر قلم شیوا و روانی دارید
هم در خوش نویسی که بارها کارهای زیبا و البته کارهای طنز شما رو در کانالتون تحسین کردم
هم در نگارش جملات و کنار هم چیدن کلمات
چقدر همسرتون که اتفاقاً اسمشون هم با خواهر بنده یکی هستش تحسین می کنم
من خطاطی های همسرتون رو ندیدم ولی همون روز هم تلفنی خدمت شما عرض کردم که چقدر همسر شما خوش ذوق و با سلیقه است و چقدر این عکس پروفایل شما با تمی گرم بدون عوامل حواس پرتی و چه زاویهی زیبایی و چه لوکیشن زیبایی داره
من واقعاً ایشون رو تحسین میکنم
شما رو تحسینتون می کنم که با شجاعت، تنهایی به ملاقات این خانوادهی محترم رفتید و با ایشان صحبت کردید
و
چقدر زیبا خداوند مثل همون آیهی معروف سورهی بقره دل ها رو برای شما نرم کرده و مهر شما رو در قلب خانواده همسرتون قرار داده
و
یک درس دیگه هم این بود که با اینکه به ظاهر شرایط ایده آل برای ازدواج هم نداشتید
و با اینکه هیچ شناختی هم نسبت به این خانواده نداشتید
ولی توانستید به لطف خدا، تسلیم امر خداوند باشید و ازش خاشعانه درخواست هدایت و کمک کردید و خداوند (استاد برنامه ریزیهای بی نقص) اینقدر زیبا همهی کارهارو انجام داده
آقا رضا، دوست عزیزم، می خواهم دل نوشتهای از شما در پی وی خودم رو اینجا بازگو کنم و در موردش صحبت کنیم…
آقا محمد حسین
من این نگاه زیبابین و نکته سنج تو را تحسین میکنم…
و دوست دارم این را به تو بگویم که
این نگاه زیبابین تو آخرش یه کاری دستت میده هااا ، یک کار بسیار قشنگ از جنس بهشت…
بهشتی از جنس یک حالِ خوب دائمی…، به قول قرآن…
(خَـٰلِدِینَ فِیهَا لَا یَبۡغُونَ عَنۡهَا حِوَلࣰا)
[سوره الکهف 108] (این هم داخل پرانتز بگم، ممنون میشم بیشتر در مورد این آیه و درس های حولِ این آیه برای من توضیح بدهی، سپاسگزارم)
خدا ان شا الله به شما خیر بده…
این دعاهای خیر شما و با این سیل انرژی مثبتی که هر بار روانهی من می کردی :))
و مرور کردن حرف های شما با خودم داره باعث میشه که من مدارم با سرعت خیلی خوبی رشد کنه
چند تا از دوستان قدیمیام از مدارم خارج شدن و دیگه تقریبا باهاشون در ارتباط نیستم و جالبه دیگه هیچ احساس دوست داشتنی هم نسبت بهشون ندارم، قبلاً خیلی دوستشون داشتم
ولی این روزها به درستی خداوند داره به من میگه که باید رهاشون کنم …
و
و این رشد کردن من و رفتنم به مدارهای بالاتر
باعث شده که طی این چند روزه هدایت بشم به دو نفر از اعضای فوقالعاده سایت… و ارتباط تلفنی و گپ و گفت در تلگرام داشته باشم
و
خیلی خیلی خوشحالم به خاطر دوست های جدید و ارزشمندم و مطمئن هستم که خداوند داره نشانه هایش را به این شکل روانهی زندگیام می کنه تا امید و انگیزههای من برای کار کردن روی خودم بیشتر بشه و این مسیر بهشتی رو ادامه بدهم…
تازه این شروع کارِ
این داستان ادامه… نه نه نه
دوست دارم اینجوری بنویسم
این زندگی بهشتی ادامه داره… و هر روز بهشتی تر هم میشه
کانون خانوادهی شما گرم و عشقتون پایدار
یا حق
الله اکبر
چقدررررر زیبا بود این داستان آشنایی
چقدر زیباست اعتماد به خداوند
چقدر خدا خوب میچینه
از خوندن کامنتتون بسیاااار خوشحالم و به حالت سپاسگزاری رسیدم
از صمیم قلب عشق و خوشبختی بیشتر را برای شما خواستارم
و باز هم چقدر همزمانی
من هم درگیر یک نع بودم و …
خدایا سپاسگزااارم
من نمیدانم و تو میدانی
تو بهترینهارو برای من میخای
من تسلیم توام
تو زندگی منو بساز
تو قشنگ میچینی
دوستت دارم خدای من
سپاسگزارم الله من
اقای احمدی بی نهایت سپاسگزارم
سلام برادر عزیز ودوست داشتنی ام
خوش حالم برات که چقدر موفق وسربلند شدی و با همسر دلخواهت
ازدواج کردی
مثل یک خواهر خیلی خوش حال شدم برات
چه قدر زیبا به خداوند اعتماد کردی
و چه قدر خداوند زیبا بهترین را نصیبت کرد خدارا شکر
امیدوارم برادران من هم خوشبخت بشوند
التماس دعا با اون نفس پاکت
ازت یاد گرفتم همه چیز را به خدا بسپارم
خدایا شکرت
کامنت شما جان تازه ای به من داد
مدت ها بود کامنتی ننوشته بودم
یاد گرفتم پسرم را به خدا بسپارم
برادر عزیز و خوش تیپم امیدوارم در کنار همسر عزیزت شاد وسربلند باشی
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام آقای احمدی دوست عزیز
سپاسگزارم از پیامهای پر از حس خوب و آگاهی و تامل برانگیزتون
آقای احمدی من با اینکه پیامهای شما رو از طریق ایمیلم دنبال میکنم ولی این پیام رو ندیدم
تا امروز ب صورت هدایتی دیدم و شروع کردم ب خوندن تا اونجایی ک جواب نه شنیدید و اون جمله ای ک در تلگرام خوندید و قلبتون رو آروم کرد
به خدا اعتماد کن ، خدا بهترین ها را در بهترین زمان و مکان روزی تو میکند…
بعد کاری پیش اومد و من گوشیم رو همونجوری گذاشتم تو اتاقم و اومدم بیرون
چشمم خورد ب صفحه تلویزیون ک روشن بود و قرآن پخش میشد
و این آیه بود :
و (با این حال نیز) خودداری (از ازدواج با آنان) برای شما بهتر است. و خداوند، آمرزنده و مهربان است.
خدا میخواهد (راه سعادت را) برای شما بیان کند و شما را به آداب (ستوده) آنان که پیش از شما بودند رهبر گردد و بر شما ببخشاید، که خدا دانا و به حقایق امور آگاه است.
و بعد ک رفتم سرچ کردم ک براتون بنویسم دیدم سوره نسا هست و ایه ای هست تقریبا طولانی ولی
من لحظه ای آنجا حضور داشتم ک فقط خط آخر این آیه و آیه بعدش رو ک براتون نوشتم دیدم
و جالب اینکه بعدش برنامه با همین آیه تمام شد
خوشبحالتون آقای احمدی ک نشانه های خدا رو در مسیر می بینید و تسلیم خداوند می شوید
و خدا شما رو هدایت کرد ب بهتر از اون چیزیکه شما خاستید ولی نشد
الحمدلله علی کل حال
خدایاشکرت
بنام خدای مهربان
درود بی نهایت خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز
سلام به همگی دوستان عزیزم
وقتی روی خودم حساب کردم روی دیگران حساب کردم هیچ نتیجه ی نگرفتم و همیشه هم عزت و احترامم نابود شد
تصمیم گرفته بودم روی هیچ کس روی هیچ چیز بیرونی حساب نکنم و تمام کریدیتشو بدم با خداوند
اما انسانیم و فراموشکار
استاد فقط شما از توحید بگو فقط بگو چون تشنه اینم چون هر چی بلا و عزت نفسم اومده داغون شده از همین بی ایمانی و عدم درک توحید بوده
قرار بود سر ماه یه پولی به حسابم واریز بشه من به خودم بارها تذکر دادم که روی اون پول حساب نکن اون هنوز به حسابت واریز نشده ولی من در ذهنم ناخودآگاه با اون پول برنامه ریزی میکردم میگفتم فلان وسایلو با اون پول میخرم وسایل پسند میکردم
به خدا همون جور که طبیعی قرار بود وارد زندگیم بشه همونطور هم واریز شدنش هم کنسل شد
یا مثلا چقدر لباس های برند پوشیدم و کلی هزینه کردم تا عزت و احترام به دست بیارم نتیجه پوچ و کلی احساس سرزنش به خودم که چرا این همه پول خرج کردم
ولی وقتی تسلیم بودم و به این جریان الهی وصل شدم کارها به صورت خیلی عالی پیش رفت
چقدر برای من حرف دیگران مهم بود چقدر میخواستم با جنس مخالف وقتی حرف میزنم به کلماتم به رفتار هام دقت کنم تا طرف مقابل ناراحت نباشه هما ابنا از شرکت کا درونم داشتم بود ولی وقتی یه سر سوزن قدرت را از آدمها گرفتم و دادم دست خداوند بوم بوم بوم…معجزه ها رخ میده
باید بتونم با تمام کنترل ذهنم قدرتو بدم به خداوند چون فقط رااه سعادتمند شدن این هستش راهی دیگه ی نیست
فکر میکنم بیشتر یادم میاد که چقدر من روی آدم ها حساب کردم که واقعا خجالت میکشم بیام بنویسم
استاد عزیزم بی نهایت سپاسگزارم
سلام خدمت استاد عزیزم و مریم جان نازنین
استاد بی نهایت سپاسگزارم از این فایل توحیدی زیبا و چقد اشک ریختم
سپاسگزارم که به ما هم دوباره یادآوری کردی
ما رَمَیتَ إِذ رَمَیتَ وَلٰکِنَّ اللَّهَ رَمىٰ
واقعا هر چی که داریم از خداونده یادم نمیره از چه جهنمی منو نجات داد آبروم رو محفوظ کرد
و حضور همه ما در سایت هدایتش به سمت شما تا دستی بشی از دستان خداوند که حقیقت رو بهمون بگی همه اینها لطف پرودگاره
و این غرور و این منم منم به قول شما آتشی بر خرمن که یک آن نیست می کنه همه چی رو
و چقد تحسین برانگیزه که به این قدرت رسیدین که می تونید این ارتباط رو تمیز نگه دارید و پایدار
همیشه تو سپاسگزاریهام از خداوند میخوام منو جز مؤمنینش قرار بده که به راه راست هدایت شدن و سعادت دنیا آخرت نصیبشون شده مثال شما رو میزنم میگم ببین استاد تونسته این رابطه رو با کنترل ذهن پاکیزه نگه دار و شرک نورزه منم می تونم من چه فرقی با سید حسینت دارم به منم راهشو بگو توحید رو همواره در قلب من شعله ور نگه دار
به قول ذکریا تو قران منو یکه و تنها نذار با نفس عماره خودم مهمترین رابطه ما رابطه با خداوند و توحید که راجبش توی جلسه 8 عشق و مودت کاملا توضیح دادید واقعا همین یه کد (توحید )رو تو کدنویسی های زندگیمون رعایت کنیم به قول شما روی دوش خداوند راه میریم
خیلی فایل به جایی بود که به ما یادآوری کردین که ببین حواست باش از کجا به کجا رسیدی
و تواضع و خشوع در برابر رب اصلی ترین و مهم ترین بخش زندگیمون که باید مثل یه ذکر روزانه به خودمون بگیم
سپاسگزارم استاد عزیز از این فایل تاثیر گذار و آرامش بی نهایت رو برای خودم و شما و تمام بچه های سایت آروز می کنم از الله یکتا
سلام به نازی عزیز
بدون شک ما هم میتوانیم به این حد از توحید دست پیدا کنیم
بسیار کامنت زیبا و پر محتوایی رو گذاشتید ،،خیلی کیف کردم که احساس ارزشمندی در وجودتون شعله ور هست و خودتون رو میخواهید در زمره موحدین قرار بدهید ،دست مریزاد ،عالی بود نازی عزیز
همیشه به خودم میگویم چند تا از خصلتهای استاد عزیز سبب بوجود آمدن موفقیتهایشان شده است ،مهمترین آنها توحید است اینکه همه موفقیت هایشان را به الله یکتا نسبت میدهند و تنها قدرت روبه الله میدهند و از هیچکسی ترس و واهمه ای ندارند ،،وبحث دیگر توکل کردن استاد عزیز بر الله است وهمیشه خداوند رو بعنوان کسی که آماده کمک به ایشون هست رو باور کرده اند ،که بنده به شخصه زیاد روی این موارد تاکید میکنم و میخواهم خیلی پیشرفت کنم ،،
امید دارم الله یکتا ما رو در این مسیر زیبا توفیق دهد و برای همه اعضای خانواده ام بخصوص شما نازی عزیز ارزوی توفیق روزافزون دارم
سلام به استاد عزیزم وخانم شایسته مهربونم
و همه ی دوستای بهشتیم
کجاها تسلیم خدا شدم وچه درهایی برام بازشد ؟؟
تقریبا یک ماه پیش بود که مامانم تماس گرفت و گفت بخاطر اینکه مادربزرگم اومده از شهرستان برای شام بیایی وهمه را دعوت کرده بود و قبول کردم .
خب تو ذهنم گفت وای خوبه بعداز یکسال و خورده ای مادربزرگم می بینم که اومده
یا خانواده مون که دورهم هستن و
حتی من خونه مامانم با اینکه نزدیکیم دو هفته ای میشد نرفته بودم و احساس خوبی داشتم به این دورهمی .
من اومدم کارهام تا شب انجام بدم که درحین تی کشیدن سرامیک ها ، یه لحظه گردنم دچار گرفتگی شد و همون جا موندم .
خودمو کشوندم به اتاق خواب و دراز کشیدم و فقط گفتم خدا ده هیچ به نفع شما که هرحرکتی میزنی برام خیر مطلقه.
حالا طبق دوره لیاقت اومدم نجواهامو ساکت کنم دیگه .
گفتم خدایا من تسلیم این اتفاق هستم اما بالاغیرتن زودتر خوبم کن .
زنگ زدم به مامانم بعدظهربود گفتم که
مامان خیلی دلم میخواست بیام
ولی گردنم گرفته من نمیام و ان شاالله فردا رسول از شیفت اومد با بچه ها میایم یه سرخونه تون.
مامانم گفت عیب نداره
هم خواهرم هم زندایی م اومدن ودارن کمک میکنن
خلاصه من موندم و حرف زدنم با خدا
گفتم خدایاشکرت که هدایتم کردی به نرفتن با اینکه من دوست داشتم برم
اما صلاح دیدی نرم و خونه بمونم
خدایا دمت گرم
مهم تویی که دارمت
خانواده ام هم تو فرصت بهتر می بینم
بعد گفتم من برا چی میخواستم برم مهمونی بیام علتش پیدا کنم ؟؟
اولیش برای کمک کردن به مامانم بود
بعدی بخاطر دیدن مادربزرگم و دیدن اقوامم .
حتی گفتم تو ذهنم که خوبه یه شومیزجدید با شالم دارم که خوب میتونم ست کنم و عالیه .
بلههههههه
قشنگ وا داده بودم تو ذهنم
من فهمیدم برای دل خودم و برای حال خودم به این مهمونی نمیخواستم برم .
استپ کردم تو ذهنم !!
رگه هایی همچنان از تاییدشدن درونم پیدا کردم .
گفتم خدایا من تسلیم شدم و حالا چرا ناحیه گردنم گرفت
چون این نشونه بود که تمام کارهامو مسئولیتش رو بپذیرم و گردن بگیرم
و عوامل بیرونی را مقصر ندونم و اتفاقات را گردن کسی دیگه نندازم .
اره آره دقیقا این اومد تو ذهنم که خدایا من فهمیدم این اتفاق از کجا داره آب میخوره .
بعد از پذیرش باورهای خودم و پیدا کردن علت رفتنم به مهمونی ،در حالت درازکشیده رو تخت به فکر رفتم که خدایا من تسلیم اراده و قدرتت هستم
می فهمم نباید به مهمونی میرفتم
بعد گفتم خدایا دمت گرم
اصلا همین باعث شد بیشتر استراحت کنم و دراز بکشم و اجازه بدم بدنم استراحت کنه و حال کنه .
چندساعت گذشت و شب شد اومدم همراه بچه ها بخوابم دیگه، در حین فایل گوش دادن بود که خوابم برد و تو خواب دیدم که دارم نزدیک دریای زیبایی میشم اما دونفر داد میزنن دریا نیس نرو گیر میکنی باتلاقه اونجا .
همون جا از خواب پریدم و دیدم ساعت3
شب شده و من کاملا بدون گردن درد هستم مگه میشه !!!!
وای خدایا هزاران بارشکرت و شروع شکرگزاری من .
صبح شد و با تماس خواهرم بیدارشدم
گفت نبودی دیشب مادربزرگم حالش بد شده و بردن بیمارستان و …
گفت خوبه که نبودی خونه مامانینا
مهمونی بهم خورد وهمه رفتیم بیمارستان!
من مونده بودم متعجب واقعا که
خدایا تو چقدر خوبی
میگم خدایا چقدر قشنگ هدایت میکنی
خدایا خوب بلدی خدایی کنی
خدایا پلن های خوشگلی که می چینی
چقدر شیک ومجلسی هست
میگم خدایا فقط من باید تسلیم خودت و هدایت هات بشم همین .
درسته دلم مهمونی میخواست اما خوب نگه م داشتی توخونه و محیط امن .
خدایا تو نقطه امنیت منی .
همه چیز دست خودته
هزاران بارشکرت هزاران بار .
سپاسگزارم از شما استاد عزیزم وخانم شایسته مهربونم .
عاشقتونم
خدا حفظ تون کنه ان شاالله
به نام یگانه خالق هستی
سلام فاطمه خانم
وقت شما به خیر
سپاسگزار خداوندی هستم که از طریق نشانه ها هدایتم کرد بیام اینجا و دیدگاه شما رو مطالعه کنم، درس یاد بگیرم و خداوند و هم زمانی هایش رو تحسین کنم
جریان اینه که من … صبح که بیدار شدم اولین کاری که کردم اومدم به صورت هدایتی هفت هشتا از پروفایل دوستایی که کامنت هاشون بهم حس خوبی میده باز کردم و به خودم گفتم امروز گه گداری میان کارهام به عنوان تفریح و لذت بردن میرم کامنت یکی از این دوستانم رو در جلسه 10 توحید عملی می خوانم (میگم جلسه ، نمیگم قسمت، چون جدیدا دارم ذهنم رو تربیت می کنم به فایل های دانلودی هم به چشم دوره نگاه کنم و ارزشش رو درک کنم)
خلاصه الان که هدایتی اومدم تو گوگل کروم موبایل اولین صفحه پروفایل آقا رسول بود
دیدگاه زیبای ایشون رو خواندم
حسم نگفت اینجا پاسخی بنویس
گفتم چشم ، هرچی شما بگی ، من تسلیمم
بعد اومدم همون اولین دیدگاه آقا اسدالله رو که در پاسخ به شما و رسول جان نوشته بود خواندم
و وقتی دیدم ایشون چقدر زیبا از دیدگاه شما تعریف کرده بود
این رو به نشونه دیدم قبل از مطالعهی بقیه اون پاسخ ها و لذت بردن ازشون
اول بیام صفحهی پروفایل شما (که میگم از صبح اصلا صفحهی پروفایل شما اینجا باز بود) دیدگاه شما رو بخوانم
و انصافاً ، انصافاً هم خیلی دیدگاه شما تحسین برانگیز بود، دمتون گرم که هم اینقدر زیبا همزمانی ها و هدایت ها رو درک می کنید
و هم اینقدر شیوا و به زبون خودمونی می نویسید
برای من هم بارها و بارها این مدل هدایت پیش اومده که مثلاً یه روزی حسم یهویی بهم گفته امروز نرو دفتر (دفتر مشاور املاکی که من با سمت مشاور مشغول هستم رو عرض می کنم) و من نرفتم و به حسم گوش دادم که مثلاً گفته امروز برو فلان مجتمع تجاری تفریحی برای خوش گذرونی و دور دور و خرید و من هم گفتم چشم رفتم و کلی هم اون شب معجزه (منظورم هدایت ها و همزمانی های خداوند در زندگیم هستش) برایم رخ داده و لذت بردم
فردا روزی که رفتم دفتر
یا حتی چند وقت بعدش فهمیدم که اتفاقاً همون روز یه اتفاق ناگوار و بسیار ناجالبی تو دفتر یا مرتبط به دفتر رخ داده
که البته خدا رو شکر به من هیچ مرتبط نبوده ولی اگر من بودم حتما ترکش هاش به من هم اصابت می کرد
یعنی از نظر ذهنی به هم میریختم
می خواهم بگم من دارم تلاش می کنم که تا این حد تسلیم خداوند و پلن هاش باشم
حتی وقتی بهم گفت از پس از خواندن پاسخ آقا اسدالله بیام اینجا و این دیدگاه رو بخوانم گفتم چشم و این اتفاق قشنک رخ داد و هدایت شدم که این رد پای زیبا رو از خودم ثبت کنم
خدایا شکرت
سلام به استاد عزیزم وخانم شایسته
سلام به دوستان همفرکانسیم
امروز چقد عالی بود استاد جانم ازت ممنونم که به حرف دلتون گوش دادید واین فایل رو برامون آماده کردید
خدایا من نمیدونم تو همه چیو میدونی تو درمن جاری شو تا بنویسم .
چقد وقتی در مورد توحید حرف میزنید حالم خوب میشه آرامش میگیرم دیگه هیچ نگران نمیشم .
استاد استاد جانم دوست دارم روزها پای صحبتهات بشینم و گوش بدم .همین فایلو بارها گوش دادم و کلی حالم خوب شد .
منم کسیو جز خدا ندارم توی شهری که هیج کسیو نمیشناسم توی محله یی هستم توی مغازه ای یه جای کوجک و خلوت فقط امیدو توکلم به خداست و ازش خواستم مشتری من بشه و باورت نمیشه وقتی مشتری میاد میگه آدرست رو یکی بهم داده ومن همون موقع بهش میگم آره کارتوست منکه کسیو نمیشناسم .
استاد جانم وقتی میخواستیم ماشین بخریم یه روز خدا مارو هدایت کرد به جایی که مرکز خریدو فروش ماشین بود و ما اصلا خبر نداشتیم که قراره اونجا بریم و همونجا ساینای عزیزم رو خریدیم اونم کاملا هدایتی
و بعداز یک ماه قیمتها افزایش پیدا کرد که اگر خرید نمیکردیم نمیتونستیم این مدل ماشین رو بخریم
آره خودم وقتی نگاه میکنم تمام زندگیم جلوتر از من حرکت کرده و بهم راه رو نشون داده
میخواستیم بریم سفر و من فقط تصویر سازی کرده بودم ونمیدونستم که چطور قراره به سفر جنوب بریم
وخدا تمام کارها رو برام انجام داد و مارو به این سفر برد با کمترین هزینه ولی به بهترین شکل ممکن تمام دیدنیها رو دیدیم و به جاهای بسیار زیبا هدایت شدیم
الان که برگشتیم همش با خودم میگم فقط روی شانه های خدا سوار شده بودم و به این سفر رفتم کلی خرید کردیم کلی لذت بردیم کلی تفریح کردیم تمام اون تصویرسازی هایی که کرده بودم برام اتفاق افتاد
ولی به بهترین شکل ممکن .
خودم اشکم در میاد وقتی یادم میاد که چه جاهای زیبایی رو دیدم واین نتیجه ی دیدن و تحسین کردن جاهای زیبا بود .
خدای خوبم من هیچی از خودم ندارم همه ی زندگیم وجودم بچه هام خونه م ماشینم نفسهام جسمم قلبمم
همه از آن توست .
امروز مهمان داشتم برای نهار صبح که بیدار شدم توی ستاره قطبیم از خدا خواستم که غذایی بهم بگه درست کنم که خوشمزه و باب میل مهمانم باشه و منم انجامش دادم .
ظهر که مهمانم اومد و من غذا رو آوردم ازم پرسید از کجا میدونستی که من دوست داشتم امروز این غذا رو بخورم منم چشام اشکی شد بهش گفتم من از خدا پرسیدم باورتون میشه واقعا اگه این حرفا رو به کسی به غیر بچه های سایت بگم شاید باورشون نشه ولی میدونم که شما باورتون میشه .
سفر به جنوب جزء بهترین سفرهام شد که هیچ وقت از یادم نمیره .
بچه ها میدونین چرا اینقد دریای جنوب آرام بخشه
چرا دوست داری ساعتها بهش زل بزنی
چرا اینقد کنارش آرومی
من فکر میکنم چون به اقیانوس وصله ومن وقتی از یک اقیانوس اینقد آرامش میگیرم وقتی به خدای خودم وصل بشم ببین چی میشم
همش این جمله تو ذهنم مرور میشه توبهش وصل شو ببین چه کارا که برات میکنه .
استاد جانم بیشتر برامون بگو بیشتر ازش حرف بزن که وقتی ازش حرف میزنی تمام وجودم آرامش میشه
عین یه بچه که توی آغوش مادرش اینقد راحت خوابیده منم احساس میکنم توی آغوششم و نگران هیچی نمیشم .وای خدای من چه حس قشنگیه
خدایا من اینجا توی این شهر تنها کسی که میشناسم تویی لطفا منو تو آغوش خودت بگیر من به هر خیری که از تو به من برسه فقیرم .
استاد جانممم عاشقتمممم
سلاام زهرا عزیز
اشکم جاری شد از کامنت زیبا و توحیدی ات
تحسینت میکنم که تو تنها نیستی و روی خداوند حساب باز کردی
معلومه که بهش وصل شدی و قبل از تو حرکت می کند و همه کارهارو انجام میده برات
اره خودشه
خیلی لذت بردم از کامنت الهی ات
چقدر روی خودت کار کردی و لیاقتش داری که نتایج خیلی بزرگ رو تجربه کنی ب زودی زود
سلام حمیدجان
بادیدن نقطه ی آبی رنگ کلی ذوق کردم راستش کلا از کامنتی که نوشته بودم فراموش کرده بودم شما باعث شدید دوباره بخونمش واقعا کلام من نیود والان که صدای خدارو از نوشته ی شما شنیدم خیلی حالم عالی شد واشکم جاری شد فهمیدم که خدا جوابمو داده
ممنونم دوست خوبم که برام نوشتی
براتون قلبی پرازعشق خدا آرزو میکنم
زهرا جان عزیز از خوندن کامنتت بسیار لذت بردم و به دلم نشست، وقتی گفتی خدا تو مشتری من شو و از خدا پرسیدی چه غذایی درست کنم ، خوشا به سعادتتون که انقدر حضور خدا رو در زندگیتون لمس میکنید، و سرشار از آرامش میشید در پناه خدا باشید و ممنون که کامنت میذارید و انقدر صادقانه مینویسیدو به ارامش من که خیلی کمک کرد
به نام خداوند رزاق
سلام به استاد عزیزم و خانوم شایسته عزیز و دوستان گل
مدتی بود شاید یکی دوماه که میدیدم خدای من ، کیفیت کارام بالاتر رفته( ویدیو هام ) ، محصولاتم با کیفیت تر شده …
ولی ورودی مالیم کمتر شده ، اون اتفاقات معجزه آسا انگار کم و کم و کمتر شده و قطع شده
خیلی میگفتم به خدام به خودم این چیه خدایا تو میدونی تو میدونی تو گفتی اجابت میکنی درخواست منو ….
بعد متوجه شدم الان که پسر یادته یکی دو ماهه که اون باور های توحیدی رو اصلا کار نکردی ( بنا به دلایلی )
یادته با اینکه باور های الان رو نداشتی ها که نسبت به قبل بهتر بوده ، کارات به کیفیت الان نبوده ولی در و دیوار پول و موفقیت و نعمت و ثروت وارد زندگیت میشد
بعد رفتم اون باورا رو گوش دادم که با صدای خودم و تجربیات خودم و صدای استاد عزیزم بود
دیدم آره ، این همونه ، این خودشه
یادمه یک مشتری جور شد برام هدایت شد ، که اصلا من پیامشو متوجه نشده بودم یک هفته از پیامش گذشت و هدایت شدم بهش که عه مشتری دارم :)
بخدا ، به اندازه 6 نفر ازم خرید کرد یعنی انتظارم این بود که یک بسته از پودر چمن مصنوعی برای هنر بگیره ازم که قیمتش 45 بود ، تهش دوتا
ولی 6 تا خرید!
تازه هی میگفتم چه رنگی مد نظرتونه چی میخوایین درست کنین هی میگفت هرچی خودت بهتر میدونی
این رام و مسخر کردن خدا نیست؟
یا رفیقم بره سیستم گیمینگ بگیره ، سیستم گیمینگ قبلیشو بده به من! چرا آخه؟ خدا
داستانش هم معجزه آسا بود که چه اتفاقاتی افتاد که این نعمت خدا بهم رسید
یا تو ستاره قطبی درخواست ورودی مالی بیشتر میکردم پدر بزرگم بدهی به پدرم رو میگفت بده به رضا
یا مادرم همینجوری کارت هدیه میداد بهم پول به کارتم میزد ، خداشاهد بدون اینکه درخواست کنم ازشون
این توحیده ، این خدا بود اینکارارو انجام میداد برام و انجام میده همیشه وقتی بهش توجه کنم کردیت تمام موفقیت هامو بدم بهش
تو دروازبانی که سالن میرم واقعا سیو هایی کردم که خودم میموندم که دستمو اینجوری کردم خودمو پرت کردم گرفتم یا گل میخوردم و از وقتی که میگفتم خدایا کمکم کن عالی دروازبانی کنم یک لول عوض میشد گلریم
بارها شد که داشتم تولید میکردم یا هرچی حسم میومد که ادامه نده ، ادامه میدادم قشنگ خراب میکردم
یا میگفتم برم گیم بزنم یکم تنوع بشه حسم میگفت الان نه ، بعد بازی میکردم نت قطع میشد کلا داستان میشد
یا سر اینترنت خریدن ، که قدرت رو داده بودم به اون افرادی که باید کار فیبر نوری رو انجام میدادن و خیلی طول کشید شاید دو ماه بعد گفتم نه ، خدا مالکه اون کارا رو انجام میده ، اون انسان ها هم دست خدان و از عمد نیست که کارهای منو انجام نمیدن حتما یه چیزایی پیش میاد یا هرچی با احساس خوب قدرت رو دادم به خدا ، خدا شاهده توی 4 یا 5 روز انجام شد تموم شد و رفت
واقعا همه اش همینه ، توحید ، خدا ، قدرت مطلق
و این مهمه که من هر روز اینو به یاد بیارم که چه چیزی هایی رخ داده برام و دلیلش چی بوده
تمام موفقیت هام به خاطر خدا بوده ، بدون تعارف ، بله من قدرت یادگیریم به شدت بالاست ولی میام به موفقیت هام نگاه میکنم به تمام کارهایی که انجام دادم نگاه میکنم میبینم فقط خدا بوده ایمان به اون بوده که اون اتفاق رو رغم زده
از سایت و اپ زدن بدون دانش ، تا رفتن توی تریل به تنهایی و شب جنگل کمپ زدن و تمرین آگهی بازرگانی و ایده هایی میده که کارام خوشگل تر میشه و فروش هام و ساب و لایک ها و هرچی
همیشه شاد و سالم و ثروتمند باشید
سلام آقا رضای عزیز
خیلی هدایتی کامنتت رو خوندم یعنی اینم کار خداست که میخواست قلب منو محکم کنه .
دیشب کمی حالم گرفته شده بود به خاطر شرکی که توی وجودم شکل گرفته بود و من امروز جوابمو گرفتم هم از کامنت خودم و هم از کامنت شما
منم جایی هستم که از لحاظ دید محل کارم و رفت وآمد خیلی شلوغ نیست ولی درمدتی که هستم تمام کسانی که اومدن سمتم هدایتی بودند ومن اطمینان کامل پیدا کردم فقط خداوند برام داره مشتری میفرسته شاید وقتی کاملا توکل میکنم خیلی بیشتر و گاهی کمتر ولی باخوندن کلام شما ایمانم قوی تر شد که من باید همینجا ادامه بدم و بعد خداوند خودش برام بهترین ایده رو الهام میکنه که الانم یکسری ایده ها دارم ولی منتظر زمان درستش هستم .
میخوام به خودم یادآوری کنم که چطور اینجا مستقر شدم و تمام کسایی که اومدن بدون هیچ تبلیغاتی بدون هیچ تراکتی بدون هیچ کارفیزیکی ازطرف من
کاملا هدایت شدند.
میخوام بگم من این کار رو و قدرت رو دادم به خدا برخلاف 99 درصد جامعه و دیدم که جواب میدهد و میخواهم مسیرم رو ادامه بدم چون تا زمانی که به درآمد خوب نرسم مکانم رو عوض نمیکنم میخوام به خودم ثابت کنم وقتی اینجا با این شرایط تونستی دیگه هرجایی براحتی میتونی و مثل آب خوردن میشه
من خودم رو به خدای مهربانم سپردم و سعیم بر بهترین کار وخدمت برایمشتریم هست و میدونم اینجایی که هستم رو تبدیل به گلستان بکنم مهمه خدایی که دردل زمین روزی میرسونه به اون حشرات چطور من نتونه روزی برسونه چه اهمیت داره تو کجا باشی ایران باشی آمریکا باشی آفریقا باشی توی شهر باشی روستا باشی توی جایی دورافتاده باشی که دسترسی بهش سخته توی قطب باشی توی قعر دریا باشی آخه یه فیلم مستند دیدم از یه قارچی که زیر زمین رشد میکرد و این قارچ باید یک نوع برگ خاصی رو میخورد برای رشدش ولی اون که پا نداشت که بره اون برگ رو بچینه وبخوره میدونی چطور اون برگ بهش میرسید
واقعا برگام ریخت وقتی دیدم که یک نوع مورچه بسیج شده بودند میرفتند اون برگ رو از درخت جدا میکردند و میاوردند به این قارچ که حفرهایی داشت میدادند و اون قارچ رشد میکردومورچه ها اونجا زندگی میکردند
آخه حیرت انگیز اگر نیست پس چیه
زیر زمین رو بهش احاطه داری قعر دریاها رو بهش احاطه داری
منکه اشرف مخلوقاتتم چطور میشه ازمن یادت بره چطور میشه منی که دارم تلاشمو میکنم منی که دارم خودسازی میکنم رو از یاد ببری .
من اینحام شاید یه سر سوزن توی این کیهانت باشم شاید هیچ ولی وقتی میفهمم بهم توجه داری حالم خوب میشه وقتی مشتری من میشی حالم خوب میشه دیگه چی میخوام
باورتون میشه یه عیدانه دولت ریخته بود ولی من چون اصلا توی اخبار نیستم توی شبکه های اجتماعی نیستم اطلاعی نداشتم
ولی ببینین که چطور یک نفر به من زنگ بزنه بهم بگه فلانی یه عیدانه ریخته شده اگه تا آخر امشب نری خرید کنی میسوزه بیا فلان فروشگاه من رفتم اونجا خرید کردم توهم بیا اونجا خرید کن همین امشب بیای
حالا من مات ومبهوت به همسرم گفتم باور نمیکرد باهم رفتیم فروشگاهی که بهمون آدرس دادن و گفتن آره برین تا این سقف هرچی میخواین بردارین وماهم رفتیم کلی خرید کردیم وقتیم اومد حساب کنه دقیقا همون مبلغی که قراربود خرید کنیم نه کمتر نه بیشتر و ما بدون ریالی پول با کلی خرید اومدیم خونه .
ببین باهات چکار میکنه
پس به خودم میگم زهرا ازهمینجایی که هستی باید موفق شی از همینجایی که هستی باید لذت ببری وایمان داشته باش که روزی رسان روزی تو رو میرسونه .
خدایا ممنونم که باهام حرف زدی
خدایا ممنونم که سینه مو بازکردی
خدایا ممنونم که هر لحظه درمن جاری هستی
ازت ممنونم دوست خوبم که باعث شدی به یاد بیارم فقط تکیه گاهم خدا باشه .
سلام به خانوم علیپور عزیز و دوستانی که کامنت گذاشتن
اینقدر حس خوب گرفتم و یه جورایی متحیر شدم و بعدش آگاه و آرام شدم که چطور اینقدر افراد تاثیر گرفتن( الهامات خدا )
دوست داشتم برای همه عزیزان کامنت بزارم ولی وقتی کامنت شمارو خواندم ، خدا باز هدایتم کرد
“از همین جایی که هستی باید موفق شی از همین جایی که هستی باید لذت ببری”
واقعا این اصله ولی خب خیلی خیلی راحت فراموشش کردم تا الان و یک پستی دیده بودم تو اینستاگرام که گفته بود : تو فکر میکردی به این چیزایی که الان داری برسی ، خوشبخت میشی.
دوبار تکرار کرد و اینو فهمیدم که باید از همین داشته ها لذت برد از این پدر مادر این قهوه این سکوت شب ، این ماکت هام ، چهره یونیک و منحصر به فرد هر انسان ، چهره های زیبای خانوم ها ، بازیگوشی یک بچه ، این تن سالم که وقتی بیمار میشه آدم چقدر درک میکنه و بقیه اش حل شده است ، اتفاقات و هدایت ها و خواسته ها اجابت میشه
خدارو شکر واقعا واقعا به هرچی که خواستم رسیدم ( در یک یا دو سه مدار بالاترم )
از گوشی و سیستم و شرایط مالی بهتر و روابط بهتر با خانواده و …
فقط به یک چیز دلخواهم نرسیدم که اونم مربوط به شرایط مالیه
فقط دلخواهم نیست ، نه اینکه هیچ پیشرفتی نکرده باشم و خب مدتی بود که توجهم حقیقت رو این قضیه بود و هزاران نعمتی که داشتم و موفقیت هارو نمیدیدم ولی این یدونه شرایط نا دلخواه رو فقط میدیدم.
در مورد روزی رسان بودن خداوند که مثال واقعا بینظیری بود که استاد هم گفتن :خواسته ، قبل اینکه بهش برسی معجزه آساعه ولی وقتی بهش میرسی میبینی کاملا منطقیه
این قدرت خدارو نشون میده که با استفاده از قوانین چجور اون خواسته رو اجابت میکنه حالا میخواد خواسته یک قارچ باشه یا خواسته من
چیزی که خیلی بهم کمک کرده و واقعا نگاه و حالمو دگرگون میکنه و سطحمو میبره بالا
احساس لیاقت به خاطر وجود خدا در من و مسخر کردن آسمان ها و زمین و مهر تاییدش با آیه ها در این زمینه و بعد مثال های توحیدی از استاد و خودم
واقعا منو قرص و محکم میکنه
خدارو واقعا سپاسگزارم که خودش گفت ، خودش داره الان هم میگه خودش هم باز منو هدایت کرد
همیشه شاد و سالم و ثروتمند باشید
سلام به آقا رضا عزیزم
مسخر کردن های خداوند نوش جان تون .
سپاسگزارم از کامنتی که نوشتین و مثالهای زیبایی که زدین و موفقیت هایی که بخاطر ایمان وتوحید وارد زندگی تون شده و میشه و ادامه دار خواهد بود ان شاالله
بسیار تحسین میکنم ایمان تون و توکل تون رو به خداوند و شجاعتی که نشون دادین و تمرین هارا عملی انجام دادین ولایک کردن هم از خدا دریافت کردین و میکنین .
الهی که همیشه سرشار از نگاه خداوند باشین و زندگی تون در بهترین مدارها قراربگیره ان شاالله.
به نام خداوند مهربان
سلام آقای زمانی
کاملا درست است همان گونه که سخنان استاد عزیزمان در این فایل باز هم به یادمان آورد که قدرت مطلق از آن خداوند است و این جمله معروف که تو که تیر نینداختی، خدا…..که واقعا در کامنت شما هم داشتن این احساس کاملا مشخص بود.
سلامتی، موفقیت، و ثروت را برایتان همواره خواهانیم.
خدایا شکرت
سلام دوست خوبم
امیدوارم حالتون عالی باشه
من خیلی خیلی از کامنت عالی شما و نتایج فوق العاده ک گرفتید لذت بردم و اون انرژی بالایی ک دارید توی همین کامنت مشخص بود و منو وادار کرد تا برم با جزئیات تمام بابت امروزم سپاس گزاری کنم و همین موضوع باعث شد ببینم که چقدر خدا برای منم معجزه فرستاده اما چون به نظرم کوچیک بوده اصلا بهش اهمیت ندادم و زود ازش گذشتم، یه نمونش این بود ک دو هفته پیش یه کاری برام پیش اومد باید دوبار با خانواده میرفتم تهران و زود برمیگشتم ما با ماشین شخصی یکی از دوستای داییم رفتیم و دیروز ک به داییم گفتم هزینه اون دوبار تهران رفتن رو از دوستت سوال کن بهم بگو تا واریزکنم گف دوستم گفته من پول ازشون نمیگیرم گفتم چرا گفته مهمون من و هرچقدر داییم اصرار کرده گفته نمیگیرم، من فقط شکه بودم اگه این معجزه خدا نیست پس چیه؟ از جایی ک فکرش رو نمیکنیم برامون روزی میفرسته
موفق باشید
بسم الله الرحمن الرحیم التواب العلیم الغفور الوهاب الرزاق المجیب
“رب انی لما انزلت الیه من خیر فقیر”
🪷سلام خداوند بر بندگان خاص و محبوبش🪷
چند روزی بود، بعلت مشغله در کاری، افت مدار داشتم امروز ساعت 4:30 دقیقه بیدار شدم، که بشنیم یکم فایل های توحیدی گوش کنم و از این افت مداری که دیگه صدای آژیر اون بلند شده بود، به اون مدار قشنگی که داخلش بودم بر گردم و اگه شد، خدا لطفی کنه ببره بالاتر.
تو فکر بود برم فایل “فقط روی خدا حساب کن” رو ببینم، که طبق عادت ابتدا وارد سایت شدم و با نقطه آبی از ناصر عزیز که در پاسخ جلسه 4 قدم دوم بود خوشحال شدم، پاسخ دوستمون رو خوندم بعد کامنت خودم رو خواندم، آخر کامنتم، همین تکیه آیه رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر نوشته بود، بعد متوجه فایل جدید استاد شدم، اول فکر کردم ادامه ذهنیت قدرتمند کننده و ضعیف کننده است، وقتی عنوان فایل رو خوندم، و دیدم توحید عملی است چشمامم گرد شد و خدا را شکرد کردم و صاف نشستم و رفتم چراغ رو روشن کردم و دفتر و خودکار رو آوردم شروع به نوشتن رمز و رازی کردم که در عین سادگی پیچیده است،پیچیده است وقتی طالب نباشی، وقتی بخوایی، بپرسی، در و دیوار و جهان برایت پاسخ میشه.
وقتی شب میخوابی با این درخواست که خدایا من یکم ازت فاصله گرفتم، این فاصله رو کم کن، خدایا من اون حس قشنگه رو میخوام، اون اتصال شیرین رو…بعد صبح با فایل جدیدی روبرو میشی که مخاطبش خودتی، این چی رو میرسونه، غیر از اینکه فانی قریب اجیب دعوه الدعی اذا دعان
خدایا من به خودم ظلم کردم و تویی بخشنده و رحیم و غفور و کفور
ای پوشاننده، گناهان و خطاها، چه گناه ها و عیب ها که برایم پوشاندی و مرا در چشم مردم نیکو جلوه دادی.
ای روزی رسان، چه روزی هایی که به من رساندی که من هیچ تلاشی برای آنها نکرده ام.
ای نگهبان و منجی که چندین و چند بار مراو فرزندان و عزیزانم را از مرگ حتمی رهانیدی.
ای هدایتگر که همیشه مرا به سمت خوبی رهنمون کردی، وقتی که در گناه و خطا فرو رفته بودم.
من از کدامین لطف خدا و رحمت و بخشش بگویم؟ از کدامین رزق بی حسابش از جایی که فکر نمی کردم رسیده؟ از کدامین معضلاتی که به سادگی حل شده؟ از کدامین انسان های شریفی که سر راهم قرار گرفتند؟ از کدامین انسان نابابی که از سر راهم کنار رفتند؟
من چگونه این همه لطف رو بتونم بر این جریده، بنگارم؟ چگونه لطف و کرم و نعمتت را بشمارم؟
من فقط میتونم بگم من فقیرم به هر خیری که بر من نازل میکنی.
بعد از چند روز درگیری با خودم این احساس رو قشنگ دوباره دریافت کردم، اون حس قشنگ و لطیفی که قابل وصف نیست، مثل مزه ی جدیدی که نشه کسی رو متوجه اون کنی، مگر اینکه خود شخص تجربه کنه.
و خدا را شکر همه ما این شهد شیرین اتصال رو چشیدیم، مهم مدت زمان ماندن در اون احساس و تعداد تکرارش در روز است. برای همین است که امام علی علیه السلام از خداوند درخواست میکنه، لحظه ای اون رو به حال خود وا مگذاره.
واقعا این شهد شیرین رو نمیشه با هیچ چیزی عوض کرد، نه با پول نه ثروت و مکنت و اموال و… همه این ها بدون اتصال جهنمی بیش نیست.
استاد عزیزم، سر وتن و روح ات سلامت و پر نور و آگاهی، استاد سپاسگزارم که اتصال قشنگ رو برقرار کردید. ان شاءالله چشمه های علم و حکمت از قلبتان بر زبان تان جاری و ساری باشه و ما هم از این آب گوارا مستفیذ شویم.
(الان در شرف ورود به یک کار جدید هستم، و این فایل برای من مثل چراغی است که در یک شب تاریک در بیابان روشن شده که داره مسیر رو بهم نشون میده. این فایل یک هدیه الهی برای من است که با اون آرام بگیریم و با قلبی مطمئن و استوارتر گام بر دارم، چرا که خدای من خدای خاصی است، نه شغل جدیدم و نه مهارت ها و توانایی هایم، خدای من، من رو هدایت می کنه که به آسانی و راحتی پیشرفت کنم، نه با زور و دوندگی و …)
🪷در پناه حق همه ی ما روز به روز توحیدی تر و سعادتمند تر و ثروتمند تر باشیم. الهی آمین🪷
به نام یگانه خالق هستی
سلام به شما خانم یوسفی عزیز
چقدر عکس پروفایل شما زیباست و چقدر پر از مفهوم است … تبریک …
بهتون تبریک میگم که به احساس خشوع و تسلیم بودن رسیدین و خیلی زودتر از اون چیزی که فکر می کردید هدیتون رو (این فایل) دریافت کردید، مبارکتون باشه
خانم یوسفی حقیقتا دلم برای خواندن دل نوشته های شما و گپ زدن با شما تنگ شده بود
دوستای خوب و ارزشمندی که اینجا دارم رو با دوستای بیرون از اینجا هرگز مقایسه نمی کنم
به همون شکل که عشق و محبتی که تو قلبم نسبت به شما دوستای عزیزم دارم رو با دوستان بیرون از اینجا مقایسه نمی کنم
شما قلبتون پاکه
شما صدایِ خداوند هستید، برای من با دل نوشته هاتون…
زیباییِ خداوند هستید با تصاویر زیبای پروفایل هاتون….
بودن در جمع شما و هم نشینی و هم کلامی با شما، من رو به خداوند نزدیک تر می کنه …. یاد خدا را در قلبم زنده می کنه
الا بذکر الله تطمئن القلوب شما ها مصداق بارز این آیه هستید
خداوندا… ای خدای مهربونم این تو هستی که من رو هدایت کردی بیام اینجا و این نوشته های زیبا رو بخوانم و این تو هستی که داری به من الهام می کنی و من می شنونم و می نویسم
اعتبارش کاملا بر می گرده به شما
دوست دارم هم به خودم و هم به شما به خاطرِ این عشق توحیدی که هر روز داریم در وجودمون خودمون گسترش می دهیم، تبریک و تهنیت بگم ، مبارکمون باشه این عشق الهی
به قول استاد در جلسه قرآنی قدم اول در یک قلب دو عشق نمی گنجه مبارکمون باشه قلب جدیدمون که جایگاه خداوند شده
خدایا شکرت چقدر حالم خوبه وقتی از شما و عشق شما می نویسم
چقدر آروم میشم، کاملا احساس می کنم که تپش های قلبم منظم شده ، بدنم میزون شده و ذهنم داره هورمون های آرامش بخش و شادی بخش ترشح می کنه
خدایا شکرت بابت وجودت که تنها و تنها تکیه گاه منی
چقدر خوبه که منِ بندهِ ضعیف؛ تو رو دارم و می توانم همه جوره روی تو حساب کنم
خدایا شکرت
چقدر خوبه که تا قبل از اینکه برم به سفر آخرت این آگاهی ها رو فهمیدم و دیگه یقین دارم مادامی که قلبم فقط مملو از عشق شاست…
مادامی که به روز آخر ایمان دارم و عمل صالح انجام می دهم جایگاه ابدی من بهشته هم در این دنیا و هم در اون دنیا
یاد صحبت های استاد می افتم تو یک لایو مشترکی با استاد عرشیانفر استاد میگفت: خدایا ……. (با تامل و چهره ای بسیار به وجد اومده) این دنیا چقدررر زیباست چقدر تو خوبی چقدر این دنیا بی نظیره چقدررر نعمت و ثروت در این جهان هست (تو چشم های استاد اشک حلقه زده بود) و بعد خطاب به استاد عرشیانفر می گفت: ببین بعضی وقت ها به خدا میگم خدایا این دنیا اینقدرررر زیباست که دوست دارم واقعا هزار سال زندگی کنم
دیشب قبل از خواب هدایت شدم جلسهِ ستاره قطبی قدم پنجم رو گوش دادم
استاد می گفت: اگر شما من رو چندین سال قبل در بندر عباس می دیدید و الانِ من درفلوریدای امریکا رو می بینید، به الله ی که می پرستمش سوگند من به همون اندازه احساس خوشبختی می کنم که همون زمان در بندر عباس احساس خوشبختی داشتم
یعنی این نوع نگاه سپاسگزار بودن و به اتفاقات از زاویه ای نگاه کردن که به احساس بهتری برسی و فرصت ها رو ببینی، و این تسلیم بودن در برابر خداوند هستش که باعث میشه شما چرخ زندگیت هر بار روان تر و روان تر بشه و به احساس خوشبختی بی نهایت برسی
و به قول شما خانم یوسفی هر کدوم از ما ها که توانستیم برهه ای رو تسلیم باشیم و سر سپرده ی هدایت های الله باشیم ، دیدیدم که چقدررررر زندگی ما افتاده روی غلطک احساس کردیم که روی دوش خداوند نشستیم و طعم شیرین خوشبختی در تمام ابعاد رو چشیدیم چون وقتی در این مدارِ تسلیم بودن یه کمی به ثبات میرسی، اتفاقات عاااالی از در و دیوار به شکل عشق و محبت ، به شکل سلامتی ، به شکل ثروت و به شکل همزمانی ها (که بعضی وقت ها از شدت ذوق و شوق گریت می گیره چون حضور خداوند رو تو زندگیت حس می کنی) رخ میده
خانم یوسفی عزیز قلم زیبای شما رو در نوشتن این نیایش های زیبا تحسین می کنم . دعوتتون می کنم بیایید یک بار دیگر با هم از اول بخوانیم
به نام یگانه خالق هستی
ای پوشاننده، گناهان و خطاها، چه گناه ها و عیب ها که برایم پوشاندی و مرا در چشم مردم نیکو جلوه دادی.
ای روزی رسان…
سلامی دوباره به استاد عزیز
تقریبا 8 ساعت از کامنت اولم رو این فایل میگذره، البته هنوز تایید نشده
ولی خدا هدایتم کرد که دوباره بنویسم
چون وقتی کامنت اول رو نوشتم ذهنم یه عالمه جهت دهی شد و بعدش با خودم خیلی صحبت کردم در مورد مطالب توحیدی و خیلی یاداوری ها بهم شد و خیلی چیزها بهم متصل شد و واقعا احساس قشنگی بهم دست داد، که خواستم اینجا در میون بزارمش
استاد یکی دو شب پیش داشتم یک مستند میدیدم به اسم one srtrange rock شاید دیده باشید؛ تو قسمت اولش یک موضوع در مورد کره ی زمین گفت که من واقعا مبهوت شدم، تا حالا مستند زیاد دیدم ولی اینبار انگار منو گرفت و منو مسخ خودش کرد این مطالب؛
در مورد اکسیژن در کره ی زمین یک مطلبی گفت که بشدت برای ذهن من منطق قوی و محکمی برای بیشتر باور کردن خدا بود…
هرکسی این کامنت منو میخونه با دقت و تامل بخونه از این به بعدش رو
استاد چندتا دانشمند و فضانورد رو اورده بودن و صحبت میکردن و میگفتن که اکسیژن موجود در کره ی زمین، یعنی اکسیژنی که در اتمسفر کره ی زمین وجود داره، 20.95 درصد هست؛ و میلیون ها ساله ثابته و هیچ گونه بالا پایینی نشده
یعنی میلیون ها سال، دقت کنیم! میلیون ها ساله که اکسیژن موجود در کره ی زمین 20.95 درصد هست و طی این میلیون ها سال نشده 20.94 یا 20.96…
این در حالیه که متغیر هایی که مستقیما به افزایش یا کاهش اکسیژن مربوط هستن بشدت دارن تغییر میکنن!
یعنی چی؟ یعنی مثلا طی این میلیون ها سال، افزایش یا کاهش جمعیت بارها رخ داده، و جمعیت مستقیما روی اکسیژن کره ی زمین تاثیر داره، چون هرچقدر انسان بیشتر باشه مصرف اکسیژن هم بیشتره و هرچقدر انسان کمتر باشه مصرف اکسیژن هم کمتره… میلیون ها سال با وجود رشد و کاهش جمعیت طی دوران های مختلف این 20.95 درصد هیچگونه تغییری نداشته!
این تازه یک متغیر بوده، در مورد جنگل ها و کاهش و افزایش جنگل ها، اقیانوس ها، کویر ها، صنعتی شدن کشور ها و شهر ها، آلودگی شهر ها و صد ها مورد دیگه که مستقیما اکسیژن کره ی زمین رو تحت تاثیر قرار میدن وجود داشته و وجود داره، اما به هیچ عنوان مقدار اکسیژن کره ی زمین از 20.95 تکون نخورده!!
واااااقعا روی این مطلب باید چندین روز فکر کرد، استاد همین دانشمندایی که داشتن در این مستند این رو توضیح میدادن، هیچ دلیلی برای این اتفاق نداشتن، و میگفتن این یک چیز بینهایت شگفت انگیز و غیرقابل باوره! و هیچ توضیحی براش نداشتن و نمیدونستن چطور میشه که اینهمه عامل که مستقیما به افزایش یا کاهش اکسیژن مربوطه دائم در حال تغییره، ولی اکسیژن کره ی زمین همواره در این میلیون ها سال ثابته!!! این یک چیز بینهایت عجیبه و بشدت هم تعجب کرده بودن ازش و میگفتن که انگار کره ی زمین میدونه و آگاهه که چکار کنه! البته نمیگفتن خدا داره هدایت میکنه…
و نکته ی عجیب تر اینه که اگه این اکسیژن یک مقدار کم یا زیادتر بشه کره ی زمین از بین میره! اگه بیشتر بشه همه جا دچار آتیش سوزی میشه، چون اکسیژن اشتعال زاست، و اگه کمتر بشه انسان ها میمیرن، چون بدن انسان میلیون ها سال اینجوری عادت کرده و اگه ذره ای اکسیژنش کم بشه و ادامه پیدا کنه اعضای داخلی بدن انسان از کار میفتن و انسان ها میمیرن… خود اون دانشمند هم گفت که ما داریم روی یک طناب راه میریم که دو طرفش مرگه… اما میلیون ها ساله کره ی زمین از این تعادل و نظم بینهایت خارج نشده!!!! اصلا خیلی خیلی خیلی عجیبه… من که یه عالمه در موردش فکر کردم و با خودم صحبت کردم…
برای درک بیشتر خودم و شمایی که داری این کامنت رو میخونی یک مثال میزنم
فرض کنیم یک اتاقی هست، یک اتاق معمولی که تو اکثر خونه ها وجود داره، فرض کنیم که دمای این اتاق باید 20.95 درجه باشه همیشه، این در حالیه که بیرون هوا سرده و یه نفر داره همش پنجره رو باز میکنه و میبنده و هی سرما میاد داخل و دما رو دائم تغییر میده، از طرفی دیگه یک بخاری هم هست تو اتاق که یه نفر داره هی زیاد و کمش میکنه و اینم دمارو مدام تغییر میده، از طرفی یک کولر هم هست تو اتاق که یک نفر داره هی این کولر رو روشن و خاموش میکنه و این مورد هم به صورت مداوم دمای اتاق رو تحت تاثیر قرار میده، از طرفی افراد داخل اتاق هی کم میشن و هی زیاد میشن و این مورد هم روی دمای اتاق تاثیر میزاره…با وجود تمام این موارد که مستقیما داره دمای اتاق رو تغییر میده ولی دمای اتاق با تمام این عوامل همیشه 20.95 درجه هست و هیچ تغییری نمیکنه و اگه تغییری بکنه افراد داخل اتاق میمیرن!!!!!
این اتفاقیه که داره تو کره ی زمین میفته…. با هزاران برابر پیچیدگی بیشتر…
یعنی خدا با چه نظم و هوش بینهااااااایتی داره به چه صورتی این کره ی زمین رو هدایت میکنه که با اینکه بسیاری عوامل در حال تغییرن و مستقیما روی اکسیژن کره ی زمین تاثیر دارن، اما به گونه ای دقیق و بینهایت هدایتی داره همه چی پیش میره که این 20.95 درصد هیچ تغییری نکرده، اونم توی میلیون ها سال!
استاد اصلا فکر کردن بهش این احساس رو به ادم میده که واقعا هیییییچه در برابر این خدا… واقعا جای فکر عمیقی داره… خیلی حرفه، خیلی حرفه، اصلا نمیگنجه توی ذهن ادم، فکر کردن بهش ادمو دیوونه میکنه که چجوری ممکنه
میگم اون فضانورد های این مستند بشدت روی این قضیه دچار حیرت بودن و میگفتن همچین چیزی غیرقابل باوره و دقیقا مثل راه رفتن روی یک طنابه که اگه بیفتی میمیری…!
با خودم فکر میکردم اگه تمام دانشمندای جهان و تمام عقل کل های دنیارو جمع کنی و تمام تکنولوژی رو هم بکار ببری، امکان نداره بتونن یک اتاق رو با وجود یه عالمه متغیر دما، جوری اداره کنن که دماش همواره یکسان بمونه و هیچ تغییری نکنه… حتی یک ساعت هم نمیتونن اینکارو کنن، اونم فقط یک اتاق!
اما چی میشه که کره ی زمین به این عظمت و با بینهایت پیچیدگی که داره در میلیون ها سال این عدد تغییری نداشته توش!
بازم اینو باید بدونیم که این در مورد اکسیژنه فقط! یعنی هزاران مورد دیگه هست که به این اکسیژن مربوطه و اکسیژن به اونا مربوطه و یه عااااالمه حالت های دیگه وجود داره که ما درک نمیکنیم، یعنی همین اکسیژن به هزاران مورد دیگه هم ربط داره و اون هزاران مورد دوباره به هزاران مورد دیگه وصله…
این درحالیه که داریم در مورد اکسیژن کره ی زمین صحبت میکنیم نه بقیه چیزاش! و فقط هم داریم در مورد کره ی زمین صحبت میکنیم! کره ی زمینی که در برابر عظمت کیهان یک غبار گمشده و یک شوخیه!!! کهکشان ها و بقیه جهان هستی چه نظم هایی داره که ما نمیدونیم…
واقعا استاد وقتی اینارو با خودم مرور میکردم بشدددددت احساس تواضع بهم دست داد، احساس تواضع واقعی و نه الکی…باورم نسبت به خدا بیشتر شد… درونم صلح رو تجربه کردم، ارامش پیدا کردم… احساس اینکه میتونم همه چیو بسپرم بهش بهم دست داد… به صورت واقعی… منطقم ساکت شد…
واقعا این مورد خیلی جای فکر داره…فقط به این مورد بشینه ادم فکر کنه از تمام زوایا… اصلا یه چیز بینهاااااااااایت عجیبه… از عجیب هم فراتره… اصلا مغز انسان نمیتونه حجم این نظم رو درک کنه…
واقعا جز اینکه خدا داره هدایت میکنه چی میتونه عامل این نظم باشه؟ به قول ایلان ماسک که یکی ازش پرسیده بود که به خدا باور داری یا نه؟ و اونم گفته بود من باور دارم یک نظم و یک سیستمی در جهان وجود داره که ممکنه شما بهش بگید خدا…یا جای دیگه گفته بود که من فکر میکنم این جهان شبیه سازی شده و یک قدرت این رو طراحی کرده و میخواسته ببینه این شبیه سازی چه نتیجه ای ایجاد میکنه… یعنی میخواسته خودش رو تجربه کنه… به قول خودش که به خدای اسپینوزا باور داره، دقیقا چیزی که خیلی خیلی خیلی از افراد بزرگ تاریخ بهش رسیدن و شما هم همین رو توی برنامه هاتون میگید، یعنی اینکه خدای همه چیزه…
واقعا خدایاشکرت…. خدایاشکرت….
به قول قران که میگه فکر نکنید این جهان رو بیهوده افریدیم….
واقعا ادم چی داره برای گفتن و چی داره برای عرضه کردن در برابر این خدا… گفتم این فقط یه چیز بود…بینهایت چیز دیگه هم وجو داره در بینهایت موضوع دیگه…
انسان در برابر این خدا از هیچ هم هیچ تره… اصلا چیزی به حساب نمیاد… من که این احساس بهم دست داد…
خداروشکر بخاطر این هدایتش که اینو بدونم… خدایاشکرت
سلام دوست عزیزم
چقدر این کامنتت منو تکون داد…
واقعا اشکمو در آورد… این عظمت خداوند…
این بی نقصی و کاملی خداوند در هدایت کیهان…
اون وقت منه جوجه نگران چی هستم ،که خدا منو نمیتونه هدایتم کنه باید خودم کارامو انجام بدم. باید از خودم بخوام نه از خدا…
خدایی که با این دقت بینظیر همه چیزو هدایت میکنه، هدایت منکه براش کاری نداره. پس چرا اعتماد نمیکنم و بهش نمیسپارم.
یا اینکه ،،استاد توی صحبت هاشون میگن ثروت مثل اکسیژن همه جاست… باور فراوانی رو ربط میدن به فراوانی اکسیژن…
اینهمه از اکسیژن استفاده میشه اینهمه متغیر برای اکسیژنه اما ذره ای تغییر نکرده.
حالا این همه ثروت و نعمت استفاده شده و داره میشه و خواهد شد ذره ای از ثروت و فراوانی خدا کم نمیشه. فراوانی توی روابط.. توی نعمتها … توی ثروتها…توی فرصت ها و ایده ها… فراوانی توی الهامات…
اینهمه متغیر برای این ها داریم اما ذره ای ازشون کم نمیشه…
دوست گلم ممنونم که ما رو هم در جریان یاداوری این فراوانی و هدایت بی نقص خداوند گذاشتید، که هر لحظه فراموشش میکنیم.
یاحق…
سلام به شما
خداروشکر که هر لحظه خداوند هدایت میکنه انسان رو
راستش وقتی این کامنت رو خدا هدایت کرد که بنویسم، اصلا از جنبه ی فراوانی ثروت بهش نگاه نکرده بودم…یعنی از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم
واقعا خیلی عجیبه
چه ارتباط کاملا درستی برقرار کردید بین فراوانی
اینکه اینهمه متغیر وجود داره و اکسیژن باید به ظاهر کم و زیاد بشه اما ثابته
ثروت و روابط و سلامتی و تمام چیزهای دیگه هم به ظاهر بایت دستخوش کاهش بشن اما قطعا اینطور نیست و جهان جهان فراوانی و همچنین تعادله
به اندازه ای هست که از پس همه چیز بر بیاد و این جهان هر لحظه داره توسط خدا مونیتور میشه که همه چیز سرجاش باشه
خیلی عالی گفتید و چقدر برام جالب بود که خودم از این جنبه نگاه نکردم
اینکه اکسیژن با اینکه جمعیت افزایش پیدا کرده مقدارش کم نمیشه
پس قطعا ثروت هم همینطوره و روابط هم همینطوره…
سپاسگزارم از شما
سلام امیر حسین جان
چه کامنتی
چقدر جای تفکر داره
خداووووندی که از هیچ داره اینکارو انجام میده همیشه اکسیژن زمین متعادل هست
چشمه آبی که میجوشد در مکه و هیچ موقع آبش تموم نمیشه مگه به کجا وصله
خداوند از فضلش داره میبخشه
ذات خداوند وهاب هست از فضلش میبخشه
چطور میشه کسب و کار خودمون رو ب این نیرو وصل کنیم
رزق و روزی خودمون رو به این نیرو متصل کنیم توی هر شرایطی توی هر شرایطی هر اتفاقی بخواد بیفته رزق و روزی ما داره تامیین میشه
جنگ بشه دلار بره بالا بره پایین رای گیری بشه هر اتفاقی بیفته هیچ تاثیری روی رزق و روزی ما نداره
باید روی این نیرو حساب کرد
وصل این نیرو شد
چقدر بت های ذهن رو له میکنه این جریانی که تعریفش کردین
ممنونم بخاطر وجودت دوست توحیدی ام
سلام به شما
خداروشکر بخاطر وجود دوستان ارزشمند و در مسیر توحید
کامنت شماهم مثل کامنت دوست دیگه منو به یک جنبه دیگه از این جهان هستی آگاه کرد
این نگاه رو خودم متوجه نشده بودم در موردش…
اینکه کل دنیا در حال تغییره ولی اکسیژن ثابته در حالی که به ظاهر باید تغییر کنه اما نمیکنه
پس این نشون میده در جهان هر اتفاقی بیفته شاید به ظاهر منطقی بیاد که باید زندگی ماهم تغییر کنه اما اینجوری نیست
هر اتفاقی در جهان بیفته زندگی ما همواره ثابته اگر در مسیر درست باشیم
شاید یه عالمه اتفاق بیفته که فکر کنیم روابط ما و ثروت ما و کسب و کار ما دچار تغییر میشه اما این فکر کوته بین ماست که اینو میگه ولی در واقع این اتفاق نمیفته…همونطور که برای جهان هستی داره همینجوری پیش میره
واقعا هر موضوعی دارای زاویه های مختلفه که همش درس داره
واقعا جهان اطراف ما در از درس توحیده و بی دلیل نیست که خدا میگه تفکر کنید در خلقت آسمان ها و زمین
سپاسگزارم از شما
سلام و خدا قوت به استاد توحیدی و یار همیشه همراه او خانم شایسته مهربان
آقا امیر حسین چیکار کردی اول صب با من
آقا درست نیس این کارت
من دیشب سرکار بودم الان رسیدم خونه داشتم صبونه میخوردم گفتم یدونه هم کامنت فایل جدید استاد و بخونیم و بعدش بخوابیم
آقا 5خط و خوندم یه لحظه احساس کردم رو زمین نیستم خدا شاهده انقد بهم حس پرواز داد کامنت زیباتون کیف کردم کیففففف آ
بعد از کامنت شما تو فکر فرو رفتم ب قول دوستان آخه بچه تو چرا زندگی تو نمیسپاری به این رب العالمین که این جور اکسیژن زمین و میلیارد ها ساله ثابت نگه داشته؟؟؟ یه چیز بگم بهتون تا ب خودم بر بخوره
ب عنوان مثال آخر هفته چک دارید 10میلیون پول کم داری تو فکر رفتی و ناراحتی چیکار کنی یهو دوستت میپرسه چی شده ناراحتی
توام میگی 10تومن پولم کمه چک دارم اونم میگه پاشو پاشو بابا من فردا بهت میدم پاشو جمع کن خودتو اون لحظه چه احساسی داری؟؟اره غرق تو حال خوب میشی بهش میگی داداش دمت گرم مردی داداش عشقی و کلی تعریف و تمجید
حالا شده فکر کنی خالق ما که صاحب کائناته صاحب همه ثروت های دنیاست بهش اعتماد نمیکنیم که کار مارو حل کنه ب قول استاد عباسمنش مگر از زندگی چه میخواهیم که در خداییه خدا یافت نمیشود آقا من خجالت میکشم از خودم چرا به خدا اعتماد نمیکنیم
خییلی جالبه همیشه ب خودمون میگیم خداروشکر ما شرک نداریم ما توحیدی هستیم
اما یکم دقیق میشی میفهمی آقا ما اوضامون خرابه ما خیییلی کار داریم حاجی جان
اما یه نوری از کامنت امیر حسین جان رو دریافتم که از امروز واسه آب خوردن هم از خدا هدایت و کمک بخواهیم
انقد باید تکرار کنیم تا بشه ایمان ، توحید
این جمله استاد و هر روز تکرار کنیم
مگر از زندگی چه میخواهیم که در خداییه خدا یافت نمیشود
مگر از زندگی چه میخواهیم که در خداییه خدا یافت نمیشود
استاد جان ممنونم بابت این سایت توحیدی که خداوند داره هدایتش میکنه خوش ب سعادتتون که در مدار خداوند هستید
کامنتم و با یه آیه قرآن تموم میکنم
هرجا هستید شاد و سبز و ثروتمند باشید دوستان
رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِیًا یُنَادِی لِلْإِیمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنَّا ۚ رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَکَفِّرْ عَنَّا سَیِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الْأَبْرَارِ ﴿١٩٣﴾
پروردگارا! بی تردید ما [صدای] ندا دهنده ای را شنیدیم [که مردم را] به ایمان فرا می خواند که به پروردگارتان ایمان آورید. پس ما ایمان آوردیم. پروردگارا! گناهان ما را بیامرز، و بدی هایمان را از ما محو کن، و ما را در زمره نیکوکاران بمیران. (193)ال عمران
سلام به آقا علی عزیز و گرامی
خیلی لذت بردم از کامنتتون و مخصوصا آیه ی قرانی که نوشتید، مو به تنم سیخ شد
واقعا همینطور که گفتید هست، احساسش اینجوریه، احساسی که ادم از درک ذره از قدرت خدا پیدا میکنه به این صورته که حس میکنه یک شاه کلید و یک حلال تمام مسائل و یک نیرویی که همههه چیزو بلده و میدونه و انجام هم میده و اتفاقا خودش میخواد که انجام بده
احساسش جوریه که ادم ارامش بسیار عمیقی بدست میاره، تواضع داره، میدونه هیچ چیزی در این هستی تغییر نمیکنه مگر به اذن اون… میدونی انگار رها میشه انسان
انسان رها میکنه خودش رو… اگه رها نمیکنیم خودمون رو به دست خدا یعنی توی ذهنمون به خدا قدرت ندادیم…
اینکه تو بسیاری از ایات خدا میگه که به جهان هستی به خلقت اسمان ها و زمین و خورشید و ماه و کارکرد جهان اطرافتون دقت کنید و تامل کنید، دقیقا میخواد که ذهن منطقی انسان ببینه و درک کنه که اقا، خدایی که اینجوری داره به این وسعت و در این حجم و با این دقت هستی رو مدیریت میکنه، قطعا میشه بهش تکیه کرد
مطمئنم که این تاکید فراوان خدا به تفکر در جهان هستی بخاطر همینه که ایمان ما زیاد بشه…
هرچقدر ادم فکر میکنه و عمیق میشه به این جهان، متوجه میشه که به قول ایلان ماسک یک قدرتی اینارو طراحی کرده و مدیریت میکنه…
میفهمه وااااقعا خدایی هست!
چون خیلیامون و مخصوصا خودم، شاید به زبون خدا رو صدا بزنیم، اما اگه ته قلبمون نگاه کنیم میفهمیم که هیچ باوری به خدا و قدرتش نداریم…
وقتی احساس ارامش و عشق و امنیت به ادم دست میده یعنی در اون لحظاته که تازه داریم در مسیر درست قدم برمیداریم…
به قول استاد عباسمنش، تنها معیار ایمان، آرامش قلبیه، و هیچ چیز دیگه ای نیست
الا بذکر الله تطمئن القلبوب…
بازم سپاسگزارم از شما که زیر کامنتم نظر دادید خیلی خوشحال شدم و لذت بردم خداروشکر واقعا که داره همه چیز رو به سمت هدفش هدایت میکنه…
خدایاشکرت…. خدایا عاشقتم
سلام به علی آقای بزرگوار
آقا خدا قوتتون بده به خاطر شیفت کاری. منم سالها شیفت کار بودم. توی ساعتهای شیفت کاری شب، نفس گرم خدا رو بیشتر پشت سرت حس میکنی!
کامنت شما، جواب به آقای ادیبی بود، ولی من هم خیلی ازش احساس خوب گرفتم. ازتان ممنونم.
نکاتی که اشاره کردید، طلایی بود. ممنونم که امروزم رو ساختید.
خوشبخت و خوش شانس و پولدار باشید.
به نام یگانه خالق هستی
سلام آقای برزگر
روز به خیر
امیدوارم حالتون عالی باشه و خداوند مهمون قلب زیباتون باشه
این دیدگاه زیبای شما رو خواندم و لذت بردم
مخصوصاً این آیه بی نهایت آرامش بخش ، این دعای زیبا رو خواندم یه نور هدایتی رو در قلبم دریافت کردم
حضور خداوند در قلبم احساس کردم
خیلی احساس خوبی بود خیلی…
سپاسگزارم
خدا نگهدارتون باشه
سلام امیر حسین عزیز
ممنونم بابت این کامنت زیبات
کامنتت رو که میخوندم یاد یه خاطرهای افتادم،
من قبلا ماشین سنگین داشتم و تو کار سوخت رسانی بودم،
یادمه یکی از مشتریهای ما یه آقای مرغداری بود که ظاهرا در اثر بی احتیاطی کارگراش گازوییلش هدر رفته بود و جوجههایی که برا شب عید ریخته بود سرما خورده بودن،
ما مامور رسوندن سوخت به مرغداریش شدیم و با تمام توانمون رفتیم بار زدیم و خودمون رو رسوندیم به مرغداری
اما نوش دارویی بود بعد از مرگ سهراب،
فرغون فرغون جوجه مرده رو از سالن خارج میکردن،
جوجههایی که چند ساعت دمای محل زندگیشون پایین اومده بود،
تو کلاسهای ایمنی بهمون میگفتن درصد اکسیژن و نیتروژن و دی اکسید کربن و این گازهای موجود در هوا رو و جالب بود که میگفتن اگر فقط همین اکسیژن یه درصد خیلی کمی از اینی که الان هست مثلا بقول این مستند 20/95 هست اگر بشه 20/96 با اولین فندکی که یه آدم برا روشن کردن سیگارش میزنه کل دنیا و جو میره رو هوا،
و این نظم و انضباط رو فقط یه نیرو میتونه اینجوری مدیریت کنه،
کسی که میگه اگرتمام جنگلها قلم بشن تمام دریاها مرکب بشن و تمام زمین دفتر بشه تو نمیتونی ذرهای ازسپاسگزاری منو بجا بیاری،
چون اولا که من نمیدونم خدا چیا بهم داده و چه کرده که بخوام سپاسگزاریش رو بکنم
دوما اگرم بدونم از شدت حضورش تو همه جا مثل موسی بی هوش میشم و غالب تهی میکنم و روانی میشم دیوانه میشم،
اخه فکر کن هر درختی میلیونها برگ داره که هر برگی یه طرح منحصر بفرد داره که مثل اثر انگشت آدم فقط مال خودشه،
هر دونه برف یه شکل خاص داره که مثل صدای انسان منحصر به خود اون آدمه،
آخه آدم چی بگه،
دمت گرم برادر
چشامو بارونی کردی،
حرف از خدا و قدرتش که میشه جز عجز و ناتوانی و خضوع و فروتنی چیزی برا ارائه نداریم و این تسلیم در برابر خدا رو باید روزانه بارها و بارها به خودمون یادآوری کنیم و انگار همین نفس کشیدن یه نشانه هست که خدا میخواد بگه یادت باشه ها وقتی تو خوابی هم من حواسم به میزان گازهایی که نیاز داری هست،
تو فقط حالشو ببر که من بهترین حافظ و نگهدار توام،
من از رگ گردن بهت نزدیکترم
یه مستندی رو درباره چشم انسان میدیدم که میگفت طبق ازمایشات علمی فهمیدن که غیر ممکنه که جنسی از جنس چشم انسان بتونه اینقدر دقیق و منظم و دایمی ببینه،
ولی این اتفاق داره میفته،
یا در مورد قلب هم همینطور،
من که روانی شدم در برابر اینهمه عظمت، اونوقت چقدر من باید حقیر باشم که اینهمه نظم رو نبینم و غرور و تکبر و منم منم بیاد سراسر وجودمو بگیره و فکر کنم که دنیا حتما باید حول محور من بچرخه و اعتبار دوتا تیر و تخته که تو زندگیم هست رو بدم به خودم که من کردم و من تونستم و من ساختم،
خدایا ما رو هدایت کن به راه راست
راه کسانی که به انها نعمت دادهای
قربون دستات
سلام به دوست گرامی و عزیز آقا میثم
متشکرم بابت کامنتی که گذاشتید و مثالی که زدید از اون مرغداری
واقعا خیلی جای سپاسگزاری داره خیلی خیلی زیاد، البته که به قول خدا ما نمیتونیم سپاسگزاری واقعیش رو به جا بیاریم
مثال مرغداری واقعا مثال خیلی خوبی بود، این اتفاق اگه در مقیاس کره ی زمین بیفته دقیقا همین شرایط ایجاد میشه و مردم کره ی زمین هم تلف میشن…
واقعا مقدار گاز های سیاره ی ما چنان دقیق هستند و چنان حیاتی هستن که ذره ای تغییر توشون به قیمت جان تمام موجودات تموم میشه
اینکه خدا میگه به همه محیطه و تسلط داره همینه…
یا اینکه میگه ان ربک لبالمرصاد، بی تردید پروردگار تو در کمین است
اینکه خدا از بینهایت جنبه داره این هستی رو روی خط نازکی میبره و هدایت میکنه، میتونه با ریزترین تغییر، همه چیو متحول کنه… دقیقا میتونه با کوچکترین تغییر، همه ی جهان رو متحول کنه
پس وقتی تو قران میگه روزی که خورشید و ماه و زمین و کوه ها در هم پیچیده میشن، پس خیلی خیلی راحت میتونه اتفاق بیفته، کافیه یکی از این قوانین رو تغییر بده که این اتفاق بیفته….
مثل همون اتفاقی که برای دایناسورها افتاد و منقرض شدن…
خیلی متشکرم از شما که این مثال خوب رو گفتید، این دقیقا مصداقی بر زندگی ماست…
متشکرم از شما و خداروشکر میکنم بابت این دوستان و این سایت و این استاد عزیز
خدایاشکرت واقعا… خدایا سپاسگزاریت رو در دلم قرار بده که بتونم سپاسگزارت باشم…
سپاسگزارم از شما و سید میثم عزیز
چقدر زیبا کامنت نوشتید و ما رو به یاد آوردن جایگاهمون و عظمتمون سوق دادید.همین خدایی که شما درباره اش به زیبایی صحبت کردید چه جایگاهی به ما داده؟دمیدن روح خودش در ما و مسلط شدن ما بر همه چیز،سجده فرشته ها و بهشت.پس ما هم جایگاه خودمون رو بهتر بشناسیم و همیشه شکر گزار لطفی که خدا به ما داشته باشیم.باید با درون و روح اصل خودمون ارتباط بگیریم و برای خودمون و همه بشریت راهگشا باشیم.خدایا شکرگزارم که اجازه دادی بنویسم
سپاسگزارم
سلام دوست عزیزم
واقعن عالییی بود
عجب چیزی گفتی
من همیشه عاشق مستند هستم
چه در باره کره زمین باشه چه حیوانات
اما چون اصلا تلویزیون نداریم و تو گوشی همخیلیییی کم اون چیزی ک میخام رو پیدا میکنم
خیلییی قشنگگفتید بخدا احساس بینظیری بهم داد
ی لحظه عمیقتر فکر کردم به جهان
به اکسیژن
واقعن عجیبه خیلی عجیبه خدا بااین همه عظمت چقدر ما بنده ها کوچیک فکر میکنیم راجبش
اینقدر ارامش دارم ک همه امور همه ثانیه های زندگیمرو سپردم به خودش و الان غرق ارامشم
خدایا صدهزار مرتبه شکرت برای حضور دوستان خوبم حضور خودم تو این سایت
و حضور استاد عباسمنش عزیز
خدایا شکرت برای عظمتت
برای هدایت ما به مسیر زیبا و رویاییت
سلام به فرشته خانم عزیز
متشکرم که به کامنتم جواب دادی و نظرت رو اعلام کردی خیلی ممنونم ازت
یک جمله گفتی که دقیقا حال و روز من رو داشت؛ اینکه خدارو کوچیک میبینیم، واقعا من خیلی خیلی خدارو کوچیک میبینیم، به قولی اصلا خدارو حساب نمیکنم
وقتی ادم توی ذهنش خدارو کوچیک بدونه و قدرت نداده باشه بهش، خیلی جاها حتی اگه توکل کنه و بخواد ازش هدایت بخواد، چون توی ذهنش قدرت نداده به خدا نمیتونه نتیجه ی خوبی بگیره
من باید همیشه و همیشه و هر روز توی ذهنم به خدا قدرت بیشتری بدم، البته خدا قدرت مطلق هست، اما توی ذهن من قدرت کمی داره خدا، باید روز به روز خدارو بالا ببرم توی ذهنم و قدرت رو از بقیه عوامل بگیرم…
این چیزیه که استاد عباسمنش همیشه روش تاکید داره، و بارها هم گفتن که باید قدرت رو بدیم به خدا و از بقیه چیزا بگیریم قدرت رو
این مستند ها خیلی منطقی میتونه ذهن ادم رو جهت بده، وقتی میبینم این جهان به این عظمت رو خدا داره چجوری اداره میکنه و چقدر دقیق و منظم هست، و دقتش در حد میلیمتر و سانتی متر هست، نشون میده که این خدا میتونه خیلی خیلی کارا برای ما کنه، اصلا امورات زندگی ما براش اب خوردنه و هیچه براش
پس میشه به این خدا تکیه کرد و این احساس ارامش وقتی بدست میاد که به صورت منطقی و واقعی توی ذهنمون قدرت رو بدیم به خدا
بازم ممنون ازت فرشته خانم عزیز… لطف کردی..
و خداروشکر بخاطر این سایت زیبا و این هدایت ها خدا و استاد عزیز و همه دوستان خوب
سلام خدمت آقای ادیبی عزیز
صبح با صدای بارون بیدار شدم وباریدم و از خودش و فضل بی پایانش نوشتم و اشک شوق ریختم و نوشتم و نوشتم…
الان اومدم سایت ،چون الان کارام تموم شدن و هدایت شدم به کامنت زیبای شما و دوباره بارونی شدم و باریدم…
یعنی بهترین مثالی که میشد از کیهان زد رو شما زدید و برای همیشه تو ذهنمون ماندگار شد قدرت بی انتهای خدایی که هر لحظه می بخشه و می بخشه…
آکواریوم ماهی های زینتی داریم تو خونه!باید دماش بین 28تا30باشه و وقتی درش رو برای غذا دادن چند ثانیه ایی باز می کنیم و زود می بندیم در لحظه افت دماش می رسه به 25درجه…
من الان چطور اشک نریزم از قدرت این خدا،چطور ایمان نیارم بهش،چطور وجودش رو در تک تک لحظه هام نبینم،چطور اعتماد نکنم…
من چقدر باید مغرور باشم که قدرت خدا رو نبینم؟!
این خدایی که یک درجه کم نمیکنه اکسیژن موجود در روی کره زمین رو با این برف و باران و سردی و خنکی و گرمی و آلودگی و هزاران هزار علت دیگه…ما چرا نگران باشیم با وجود این خدا که بی وقفه می بخشه و فقط انتظار داره شکر گزارش باشیم و بهش ایمان بیارم…
خدایا!سپاسگذار این سایت و استاد و مریم جان و تمام اعضای فعال این غار حرا که هر روز انگار فهمیده تر میشیم و آگاه تر،انگار کلیدهای زیادی رو توی این جهان باز میکنیم و هر چقدر بتونیم آگاه تر بشیم به خودش و نیروی برترش که تمام جهان رو اداره میکنه وصل تر میشیم…
سپاسگذار شما هستم که تا آخره عمر،این آگاهی و قدرت بی نظیر خودش یادم میمونه…
سلام به شما اعظم خانم
خیلی متشکرم که کامنت گذاشتید برای من؛
و خیلی خوشحالم که احساس زیبایی در شما ایجاد شد…
دقیقا همینطوره که گفتید، این قانونمندی جهان در همه جا وجود داره و قابل دیدنه، حتی یک بستر حیات مثل آکواریوم… حتی اگه قوانین اکواریوم و ماهی های زینتی درست رعایت نشه دچار مشکل میشن…
حالا این سیاره ی زمین و بقیه سیاره ها که بشدت و بشدت قوانینشون دقیق تر و جدی تره…
مثل همین اکسیژن کره ی زمین که یک صدم اگه تغییر کنه، اتفاقات ناگواری رخ میده…
و به من هم احساس این رو داد که هیچم در برابر این مدیر و این رب… این احساس بمن دست داد که نگران چی هستم واقعا؟ وقتی انسان این خدارو درک کنه و بشناسه و به صورت عینی ببینه نشانه هاش رو و فکر کنه در موردشون، ترس و نگرانی از وجودش میره…
واسه خود من هم این احساس ایجاد شد اما با گذشتن چند روز دوباره اون احساس قشنگ رفت، این یعنی باید دوباره و دوباره مرور کنم این اگاهی هارو، باید دوباره در این مسیر قرار بگیرم و از خدا بخوام که منطق های بیشتری در مسیر من قرار بده که باور نسبت به خودش بیشتر بشه…
در نهایت باز هم متشکرم از شما که کامنت گذاشتید واسم و امیدوارم همیشه این احساس زیبایی که تجربه کردید رو در وجودتون داشته باشید و موفق و شاد باشید
به نام خدای مهربان
سلامخدمت دوست عزیزم.
ازتون صمیمانه سپاس گذارم که این مطالب رو برامون نوشتید .
فکر کردن به این موضوع واقعا ی درک متفاوتی از خداوند بهم داد.
و خوشحال شدم که در مدار دریافت این مطالب خداوند من رو قرار داد.
من مسیری برام باز شد توی ذهنم که بیشتر خداوند رو متفاوت تر از اون چیزی که تا الان به من گفتن درک کنم.
دنبالش برم
و روی تغییر مهم ترین باور زندگی ام کار کنم اونم باور نسبت به خداوند.
نسبت به ربوبیت و قدرت و مهربانی اش
هم نسبت بهش احساس پوچی بهم دست داد
هم بهم احساس قدرت و آرامش که اون نزدیکتر از رگگردن دارم و هر لحظه من بفهمم و نفهمم بامنه. در تک تک نفس هام در ثانیه به ثانیه عمر با من بوده
مشتاق شدم بیشتر روی این اصل کار کنم .
چون این اصل همه چیز
بازم ممنون
سلام به آقا محمدرضا عزیز
متشکرم از کامنتی که گذاشتید…
هم به من انرژی و انگیزه ی بیشتری داد و هم لذت میبرم از اینکه این مطالب چقدر باعث ارامش قلب ها میشه… چون اگر یاد خدا در میون باشه سبب ارامش قلب ها میشه… پس این موارد هن قطعا یاد خداست… الا بذکر الله تطمئن القلوب
من وقتی به این موارد فکر میکنم و دقت میکنم و غرقش میشم به منم احساس اینو میده که چقدر عظمت داره خدا، جوری که مغزم نمیتونه پردازش کنه این شیوه ی مدیریت جهان توسط خدارو… به قول معروف ادم دیوانه میشه وقتی میبینه این جهان چجوری داره کار میکنه و مطمئن میشه که قطعا یک هوش و قدرت بینهایت داره اینو اداره میکنه و غیر از این امکان نداره
این باور نسبت به خدا واقعا مهمترین چیزه و استاد عباسمنش هم چقدر گفته اینو…
بسیار خوشحال شدم بابت کامنتی که گذاشتید… و خداروشکر بابت این هدایتش… واقعا تا وقتی از خدا درخواست نکنیم، و نپذیریم که ناتوان و نااگاه هستیم و محتاج خداییم، درهای اگاهی به روی ما باز نمیشه…
وقتی برگی به اذن خدا روی زمین نمیفته، پس اینکه اگاهی ای به ما برسه هم قطعا از سمت خدا و با اذن خدا رسیده و باید سپاسگزار خدا باشم همیشه… باید همواره طبق همین فایل توحید عملی 10، از خدا بخوام هدایتم کنه و در برابرش اعتراف کنم که من هیچی نیستم و هیچی هم نمیدونم واقعا و هرچیزی که هم میدونم بخاطر خودشه
به قول قران که به حضرت محمد میگه تو هیچی نمیدونستی از هیچ چیزی و خدا بهت آموزش داد….
یا میگه و لا یحیطون بشی من علمه الا بماشاء
هیچکس به اندازه ی شی ای به علمی دست پیدا نمیکنه مگر به سبب مشیت خدا…
به نام خدا
سلام به دوستم عزیزم امیر حسین جان
این مستند خیلی معروف و جالبه کلا ؛ ازت ممنونم که اینمطلب رو ذکرکردی و توضیحش دادی که درکمون از توحید بیشتر و بیشتر بشه ؛
اینو که گفتی یاد یه مطلب دیگه افتادم که گفتم اینجا بگمش خیلی جالبه ؛
توی بحث جاذبه زمین هم دقیقا این نظم وجود داره و خدا داره مدیریت میکنه ؛ اینجور که میگفتن اگه جاذبه زمین فقط یکم کمتر و بیشتر بشه ما همه میمیریم ؛
اگه جاذبه کم بشه ما مثه آدمهایی که میرن فضا ، تو هوا معلق میشیم ؛
اگه جاذبه بیشتر بشه تمام اجزای بدن ما بخاطر فشار بیش از حد متلاشی میشه ؛
این خدا چجوری داره اینو مدیریت میکنه که ذره ای کم و زیاد نشه ؟؟؟
واقعا خدایی کردن برازندشه ؛
بازم مرسی دوست خوبم
سلام به اقا مجتبی عزیز
ممنونم بخاطر کامنتی که گذاشتید برام…
اینکه جهان هستی داره دقیق کار میکنه درسته، اما ما برای اینکه بتونیم ازش بهره برداری کنیم برای زندگی شخصیمون، باید بهش فکر کنیم، باید تامل کنیم، باید عمیقا به اتفاقات جهان فکر کنیم و شیوه ی کارکردنش رو ببینیم…
وقتی که واردش میشیم و بهش فکر میکنیم منطق ما ساکت میشه و باورهای توحیدی در ما تقویت میشه…
شاید خیلی هامون این مستند هارو ببینیم، ولی بهش فکر نکنیم، تامل نکنیم…
به این نتیجه رسیدم که باید ادم با خودش در مورد اینا حرف بزنه و فکر کنه و از تمام زوایا بهش نگاه کنه…
خیلی ممنونم دوباره که بهش اشاره کردید و خوشحالم بابت دوستان اگاه و دوست داشتنی مثل شما که در این سایت حضور دارن…
و ممنونم از اینکه در مورد جاذبه هم اشاره کردید، قطعا کل جهان دارای نظم دقیقه… خدایا شکرت بابت هدایت هات و بابت انگیزه ها و اگاهی ها و باورهایی که بهمون میدی
انشاالله موفق باشید اقا مجتبی عزیز
سلام دوست عزیز
ممنونم از کامنت زیباو تاثیرگذاری که نوشتید
خدارو شکر که همچین خدای قدرتمند و قابل اعتمادی داریم شگفتیهای عالم هستی بی نهایته مثلا من چند وقت پیش یک مقاله ای میخوندم که نوشته بود این رنگ آبی که توی آسمون میبینید معنیش این نیست که رنگ آسمون آبیه معنیش اینه که آسمون داره میگه من همه رنگهارو دارم فقط رنگ آبی رو ندارم
این خیییلی حرفه هاااا
یعنی مثلا اگه رنگ ماشین شما سفیده در حقیقت ماشین شما همه رنگهارو داره و فقط رنگ سفید رو نداره
در حقیقت آنچه که ما میبینیم نیستیت نه هستی به خاطر همینه که خدا دیده نمیشه چون خدا هستیست
تمام آن چیزی که با حواس پنجگانه خودمون حس میکنیم نیستی هایی هستن که دارن خبر از یک هستی میدن و اون هستی فقط خداست
واقعا ما انسانها کجای کاریم که فکر میکنیم بهتر از خدا میتونیم زندگیمون رو اداره کنیم و میترسیم زندگیمون رو بسپریم به هستی؟
سلام دوست گرامی
با خوندن کامنت شما لرزه ای بر اندامم افتاد از اینهمه عظمت و قدرت خداوند که همه چیز اوست و بقیه جز حاشیه چیزی نیستن.
بغض گلومو فشرد و چشمام پر اشک شد که چطور اینهمه سال قدرت رو به بقیه دادی و خدا رو فراموش کردی سعیده
آگاهی های کامنت شما این باور، که عوامل بیرونی هیچ تاثیری بر زندگی ما نداره رو برای من ثابت کرد. در حقیقت عوامل بیرونی هیچ تاثیری بر هستی و نظمش و قانونش و اصلش نمیتونه بزاره عوامل بیرونی همون فرعیات و چیزهایی که ظاهرشون گول زننده است و ما بهشون قدرت میدیم ولی قدرتی ندارن که در این مثال عوامل بیرونی مثل افزایش و کاهش جمعیت و اقیانوسها و جنگلها و کویرها و… باید روی مقدار اکسیژن اتمسفر تاثیر بزاره ولی نمیزاره چون عوامل بیرونی قدرتی ندارن و قدرت و تمام هستی دست خداونده پس در مورد رزق و روزی هم به این باور میرسیم که عوامل بیرونی مثل بالاو پایین رفتن دلار و … تاثیری ندارن چون قدرت رزق و روزی دادن فقط دست خداست و میشه این اصل رو در تمام جنبه های هستی و زندگی بکار برد که قدرت فقط یکی هست و دیگر هیچ .
خداوندا یاریمان کن که به این آگاهی ها عمل کنیم و در عمل توحیدی باشیم و هرگز توحید رو فراموش نکنیم .
سلام به شما سعیده خانم
سپاس و تشکر از شما بخاطر صحبتی که کردید… بخاطر احساس قشنگی که بهتون دست داد
دقیقا اینکه ما قدرت رو با وجود این جهان هستی دادیم به غیر خدا جای تعجب داره…باید روی خودمون خیلی کار کنیم…
به قول قران که میگه انسان ها جوری که شایسته ی پرستش خدا هست اون رو پرستش نمیکنند
این خدای ما بسیار خدای لایق و شایسته ای هست برای خدایی کردن و برای اینه زندگی مارو مدیریت کنه، کسی که میتونه جهان هستی رو با این نظم مدیریت کنه، زندگی ما براش کاری داره مگه؟
اصلا برای خدا مقیاس فرقی نداره، اون داره سلول ها بدن یک مورچه رو هم مدیریت میکنه، و همزمان داره تغییرات کیهانی رو هم مدیریت میکنه…
برای خدا مقیاس ها و اندازه ها بی معنیه…
چون اون همه چیزه، همه ی هستی از آن اونه؛ همه چیز در قبضه ی قدرت اونه…
همه چیز اوست و همه چیز از او نشات میگیره…
اگر تیغ عالم بجنبد ز جای
نبرد رگی، تا نخواهد خدای
خیلی متشکرم ازتون بابت کامنتی که گذاشتید و این احساس قشنگ رو با من و بقیه هم مشترک شدید…انشاالله در پناه رب لایق باشیم و زندگی هامون رو واقعی بهش بسپاریم
سلام امیر حسین جان سپاسگزارم ازت برای کامنت بینظیری که نوشتی مو به تنم سیخ شد از این عظمت پروردگار متعال واقعا ما با این ذهن محدود مون هیچ چیزی نیستیم دربرابر خداوند بزرگ و بلندمرتبه که خیلی وقتها به خودمون مغرور میشیم و فکر میکنیم که میدونیم درحالی که هیچ و هیچ چیز نمیدونیم از بزرگی و رحمت خدای مهربان .خدای سپاسگزارم ازت که هدایتم کردی به این کامنت عالی
سلام به شما دوست عزیز آقا حامد
سپاسگزارم از شما
این اگاهی ها و این درهای منطقی که به روی ادم باز میشه گاهی اوقات تماما هدایت خداست و اینکه کسی این اگاهی هارو دریافت کنه هم تماما هدایت خداست
وقتی ادم ذره ای از این عظمت جهان رو درک میکنه بشدت احساس هیچ بودن و تواضع بینهایتی بهش دست میده؛
یک احساس فوق العاده ای که ادم حس میکنه وااااااقعا میشه همه چیو به خدا سپرد و برای اون اصلا کاری حساب نمیشه که زندگی مارو متحول کنه
خدایی که اینجوری دقیق داره جهان رو هدایت میکنه و به قول اون دانشمنده که داریم روی یک طناب باریک راه میریم که دو طرفش مرگه…خدایی که میتونه جهان هستی رو به این عظمت اینجوری هدایت میکنه که لحظه ای لغزش نداره، مگه ممکنه نشه بهش اعتماد کرد؟
موضوع ذهن و باورهای ماست که هنوز درک نکرده خدارو، به قول استاد عباسمنش توی ذهنمون قدرت رو به خدا ندادیم و به بقیه چیزا دادیم….
بازم متشکرم از شما دوست گرامی و عزیز که انرژی و انگیزه ای جدید بهم دادی…انشاالله در این مسیر بتونیم با قدرت حرکت کنیم
به نام الله هدایتگرم
سلام دوست عزیز
سپاسگزارم برای این کامنت
خدارو هزار بار شکر که هدایت شدم به خوندن این کامنت ودرک این همه عظمت الله اکبر !!!!خدای من !!!!!کلا مغزم داره هنگ میکنه از این همه شگفتی و قدرت پروردگار از یه طرف هم انگار یه آرامش خیال ویه رهایی به من دست داد که خواسته ها و آرزوها برای من شاید دور از دسترس باشه ولی در برابر عظمت پروردگار، خود من هیچم چه برسه به خواسته ها و رویاهام… مطمئن شدم خیالم راحت شد یه نفس عمیق ویه آسودگی که بسپار تمام زندگی تو به دستهای قدرتمند این عظمت و توکل کن ایمان داشته باش هدایت تو که برای خدا کاری نداره خدایی که این کهکشان و این جهان و با این نظم و هماهنگی بی نظیر داره هدایت میکنه ….
همون جوری که اکسیژن با درصد مورد نیاز همیشه و در هر شرایطی به اندازه نیاز هست و سالهای سال تغییر نکرده ثروت و نعمت و فراوانی و خیر و برکت هم بیش از نیاز همه وبرای همه هست فقط باید در مدارش قرار گرفت و باور داشت و سپاسگزار بود…
سپاسگزارم از استاد برای این سایت برای آموزشهای بی نظیرش برای دوستای عزیزم خدایا شکرت که در مدار دریافت این همه آگاهی ناب قرار گرفتم
سپاسگزارم…
سپاسگزارم…
سپاسگزارم….
سلام به مریم خانم عزیز
خیلی لذت میبرم و ایمان قوی تر میشه و خیلی خوشحال میشم از اینکه کسی در قلبش ارامش بدست میاره
وقتی ارامش داریم همه چی در زندگی ما درست پیش میره.. رفتارها ما درسته، سلامتی ما درسته، همه چی تنظیم میشه….
خداروشکر واقعا
دقیقا این حسی که به شما دست داد به منم دست داد، یک حس رهایی، حس ازادی، حس امنیت و اینکه چقدر این خدای ما لایق خداییه، و اینکه چقدر ما ذهنمون در مورد خدا بسته هست و چقدررر نشناختیم خدارو…. تمام اینا از نشناختن خدا میاد…
به قول قران چه گمان ها بدی به خدا دارن خیلی ها
هممون بخاطر باورهامون اینجوری هستیم، یکی کمتر یکی بیشتر
خداروشکر که میتونیم روی خودمون کار کنیم… خداروشکر بخاطر احساس ارامش… بهترین و لذت بخش ترین احساس ممکن همینه…
انگار یک دریاچه ی نااروم رو آروم و ساکن کنی، همه چی آروم و در آرامشه… احساس باور کردن خدا شبیه اینه…
بازم از شما مریم خانم عزیز سپاسگزارم که برام کامنت گذاشتید و انرژی و انگیزه منو بیشتر و بیشتر کردید…انشاالله موفق باشید
سلام به دوست عزیزم.
واسه محتوای کامنتت سال ها هم اگه فکر کنیم واقعا هیچی به مغز و عقل ما نمیرسه و جوابی نداریم.
خدا میگه :من چیزهایی میدانم که شما نمیدانید.
آیه 255سوره بقره معروف به آیه الکرسی
وَ لاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء
آنها جز به مقداری که او بخواهد،احاطه به علم او ندارند.
اصلا خود بحث هدایت که میگه کرسی حکومت او آسمانها و زمین را در بر گرفته و نگهداری آن دو بر او دشوار نیست.
تفکر در آیات و نشانه ها برای اهل ایمان و تفکر موجب روشنی و هدایت هست.
فقط میشه بگیم خدایا ما یک قطره هم نیستم در برابر این همه عظمت و بزرگی تو
واقعا عظمت و توصیف خدا در هیچ عقل و فهمی نمیگنجه.
سلام به دوست عزیزم واقعا لذت بردم از این نوشتت و چقدر جای تامل و فکر کردن داره حداوند امیدوارم همینجوری هممون رو به سمت خودش هدایت کنه و تا زمانی که زنده هستیم همین راه رو ینی حرکت به سمت خودش رو ادامه بدیم واقعا عالی
خدایا ازت میخوام وقتی قلب ما رو هدایت کردی ثابت قدم به سمت خودت نگهمون داری و به خودموم مغرور نشیم که اگه این غرور نا به جا سراغمون بیاد شاید بعضی مواقع از این مسیر دور بشم و در مواقع دیگر کلن سوت بشیم و دیگه برنگردیم واقعا لذت بردم ادم جا داره 10 بار این مطلبو بخوونه
به نام تنها ابر قدرت حاکم بر جهان هستی
و ما توفیقی الا بالله
همه قوتها ، عزتها جمیعا از آن خداست
سلام به همه عزیزانم در این سایت توحیدی
استاد عزیزم ، برایم از توحید بیشتر بگویید من تشنه توحیدی هستم که روحم آن را فریاد زده و آن را همچون پدری دلسوز عاشقانه هربار در گوشم نجوا کردید و من تولدی دوباره یافتم.
آری خدا از کلامتان آن را به گوشم رسانید، همان حلقه گمشده زندگی ام که با درکش مرا بر قوم و کثیری از بندگان که از دید ناظر بیرونی همه جوره میتوانستند بر من غالب شوند ،برتری داد.
اما به قول قرآن اگر خدا تو را یاری کند چه کسی میتواند بر تو غالب شود
به گمانم پدر مقدس واژه برازنده تری برایتان باشد.
هیچ کس در این جهان به اندازه شما شایسته گفتن از توحید عملی نبوده و نیست.زیرا ابتدا آن را به بند بند وجود خود تزریق کرده و سپس به ما آموزش دادید.
شما لایق دعوت ما به نیکی هستید زیرا خودتان ابتدا عمل کننده به آن هستید.
چه زیبا تیک امر به معروف و نهی از منکرتان را میزنید.
من با توحید عملی به عزت رسیدم، ما رمیت إذ رمیت را به چشم دیدم. آن هم در یک همزمانی الهی، در شب عید قربان.
من با توحید عملی شکافته شدن دریاها و باز شدن راه ها را به چشم دیدم.
خدای موسی خدای من هم شد وقتی عجزم را در مقابلش اعتراف کرده و خود را به هر خیری که از او رسد فقیر دیدم.
و آن زمان که همه درها را به خود بسته دیدم از ته قلبم إن معی ربی سیهدین را زمزمه کردم. آن زمان بود که برایم موانع خروج از کشور را به طرفه العینی برایم برداشت.
من با توحید عملی سپاه آسمان و زمین را دیدم که به تسخیر من درآمده تا از آتشی که هر لحظه نزدیک بود مرا در خود ببلعد نجات دادند.
آری من بردا و سلاما را با پوست و گوشت و استخوانم لمس کردم.
آری خدای ابراهیم خدای هر کسی میشود که ابراهیمی عمل کند.
من در یک لحظه دیدم که توحید عملی همه تهدید ها و تهمت ها و مکر ها و خدعه ها را پوچ کرده و مرا با سری بالا با عزت و قدرت از بوته آزمونی الهی بیرون کشیده و گل را به دست من داد و صداقت یجعل له مخرجا را برایم چنان آشکار کرد ؟که بدانم او صادقترین به وفای به عهد است.
توحید عملی، قانون یک کشور را برای من چنان تغییر داد که محال میدانم برای زنی در ایران تا به الان انجام داده باشد.
توحید عملی به من شجاعت، قدرت و عزت نفسی داد که تشنه آن بودم.
توحید عملی همچون عطری الهی بر بوی کریه ترس و ضعفی در وجودم جاری شد که خودم از به مشام رسیدنش مست میشوم.
توحید عملی مرا خط قرمز خدا کرد.
چقدر لحظه دلچسبیست که میدانی خط قرمز خدایی ،و هرکه در مقابل تو قرار بگیرد محکوم به لولوا الأدبار است.همان حکمی که سنت الهیست
و لن تجد لسنه الله تبدیلا
چنان با دستگیره در از تو محافظت میکند ،که به تو بفهماند کسانی که منتظر هستی بیایند و محافظ تو باشند پوچ هستند ، آن زمان است که از ته قلبت میگویی فالله خیر الحافظا و هو أرحم الراحمین
سپاسگزار خدایی هستم که بارها و بارها مرا در گلوگاه هایی قرار داد که به این درک برسم که جز او نمیتوانم روی هیچ کس و هیچ چیز حساب کنم.
هرگز از خاطر نمیبرم سال 94 بود ،چنان طعم یک نجات الهی را از گلوگاهی با پوست گوشت و استخوانم همچون همیشه چشیده بودم که گیج و منگ بودم. آنچنان که در کنار ساحل دریا قدم زنان راه میرفتم و حواسم نبود چقدر از ساحل امن دور شده ام.
هرجور حساب میکردم با هر منطقی حساب میکردم نمیتوانستم کردیت آن نجات الهی را به خود بدهم. حتی در عجب بودم که چراااااااا مرا نجات داد.
به خود آمدم و خود را در تاریکی ساحل بسیار خلوتی با چند سگ ولگرد احاطه شده یافتم.
پیش رویم سگهای ولگردی بودند که به صورت نیم دایره جلوی من قرار گرفته و پشت سرم دریا ، هیچ راه پس و پیشی نبود و نفیسه ای که کابوسش مواجه شدن با حیوانات است.
همه جا تاریک بود ، صدای کمک هایم به گوش هیچ کدام از کسانی که روزی به رویشان به جای خدا حساب میکردم و همیشه هم در لحظات حساس نه تنها پشتم را خالی کرده بلکه در مقابلم قرار میگرفتند، نمیرسید.
زیبایی و ناز و اداهایم ام هم چاره ساز نبود و به آن هم نمیتوانستم چنگ بزنم.
حاضر بودم بمیرم و در آن شرایط قرار نگیرم. ترس از سگ و گربه و حیوانات وحشی کابوسی بود که همیشه از مواجه شدن با آن فراری بودم.
بوی کریه ترسم مشام سگهای ولگرد کنار ساحل را پر کرده بود و تشنه تر بودند که همانجا که هستند ثابت قدم بایستند و این مأموریت الهی شان را به سرانجام برسانند.
از هرچه بترسی و فرار کنی روزی با آن ملاقات خواهی کرد.
هر قدمی که به هر سمتی بر میداشتم آنها را بیشتر به سمت خود میکشاندم.
تنها چیزی که میدانستم این بود که بایستم.
دریا هم پناهم نبود به سمتش میرفتم مرا در خود غرق میکرد و از روبرو سگها هم جلو می آمدند.
اینک دیگر خوب میدانم در میان همه آن افرادی که صدا کردم و طلب امداد کردم، تنها کسی که صدایم را شنید و پناهم شد ،خدایی بود که مردی سوار بر اسب را به صورتی معجزه آسا همچون امدادی الهی به سویم فرستاد.
من در آن مرد سوار بر اسب تنها چیزی که دیدم خدایم بود.
همان که هربار صدایش کردم و فریاد استغاثه هایم را شنید به طرفه العینی ،امداد های الهی اش را از زمین و آسمان به یاری ام شتاباند.
آن فرشته الهی همه سگها را از من دور کرد و مرا در کمال امنیت و احترام تا ساحلی امن همراهی کرد.
اقرار میکنم که آن روزها غرق در شرکهایم بودم و هنوز به غیر از خدا را نیز میخواندم و آن روز درس لازم را نگرفتم.
وقتی کلام الهی تان از توحید عملی به گوشم رسید به دل تک تک این ترسها رفتم و درس آن روزها را به وضوح متوجه شدم.
به خاطر آوردم روزی را که توله شیری مهمان خانه ام بود و من روی کابینت نشسته بودم تا او را از خانه خارج کنند.
آن روزها که بارها با توله پلنگها و توله شیرها احاطه میشدم ،متوجه نبودم که انتخاب من شجاعت و قدرت بوده است و به خاطر ترس از سگ و گربه خدا اجازه ورود توله شیر و توله پلنگ ها را به خانه ام می دهد تا مرا مجبور به تغییر کند.
تک تک ترسهایم از گربه و سگها را به خاطر آوردم و از همان ها شروع کردم.
آن روزی که خدا در قرآنش هیچ جنبنده ای نیست مگر آنکه من از موی پیشانی اش گرفته ام و من به همه چیز احاطه دارم را همچون الماسی جلوی چشمانم درخشاند ، به من قوتی داد تا به دل ترسهایم بروم.
چقدر زیباست که همه چیز را از او بدانی ، لاحول و لا قوه الا بالله
چقدر زیباست که اذن ورود مصیبتها را هم از خدا بدانی.
چقدر زیباست تیرانداز را خدا بدانی.
چقدر زیباست قوه دستها و پاهایم را از خدا بدانی آن وقت است که میدانی اگر پاهایت توان راه رفتن ندارد این خداست که آن را بی جان کرده تا سر جایت بنشینی و تسلیم او باشی.
آن روزها که همچون هاجر از این سو به اون سو میرفتم و دنبال منبع رزقی بودم تا خودم روی عقل ناقص خودم و هوش و توانمندی ام در معماری حساب کنم و برای خود خانم مهندسی شوم و دلخوش به کلاس و وجهه اجتماعیش شوم، به وضوح دیدم که خدا پاهایم را چنان به مرز فلج شدن کشانده بود که سر جایم بنشینم و اجازه دهم وعده یرزقه من حیث لایحتسبش را در زندگی ام جاری کند.
هر زمان به یاد آن روزها می افتم خنده ام میگرد، اینک مفهوم از جای مناسبت تکون بخوری و در مسیری که مال تو نیست بروی قلم پاهایت را خورد میکنم ،را بهتر درک میکنم ،این پیغام را هر روز میشنوم و همین یک ترمز دستی برای نفیسه یاغی ایجاد کرده که از چهارچوب های برنامه های الهی که خدا برایش دارد خارج نشود.
آری من پیغام من تو را برای خودم ساختم ، من تو را برای خودم از مهلکه ها نجات دادم میشنوم
و همین وضوح پیغام مرا بر آن کرد که با تسلیمی خاضعانه البته با چک و لگدی که باید میخوردم تا به وضوح پیغام را دریافت کنم ، از جایگاه شغلی بسیار لاکچری و امن و دهن پر کن و ادامه تحصیل در رشته معماری استعفا و انصراف داده و به درک قوانین الهی و نویسندگی بپردازم.
من برای اینکه نترسم حاضرم بمیرم همین یک جمله تان کافی بود که آنقدر شیرینی اش به دلم بشینم که همه وجودم را برآن کند که این بشود بنیان وجودی ام
به حول و قوه الهی ترس از سگ و گربه ها ءنقدر برایم کم رنگ شده که آگاهانه به سمتشان میروم و آن ها را نوازش کرده و اجازه میدهم به پر و پاهایم بپیچند.
در آن لحظه ها هیچ جنبنده ای نیست مگر آنکه خدا از موی پیشانی اش گرفته و خدا به همه چیز احاطه دارد
چنان در گوشم میپیچد که دلم آرام میگیرد.
آنچنان که وقتی یک بنده خدا با شوخی گفت میخوای بدم این سگ بخورتت آگاهانه به سمتش رفتم و آن سگ وحشی نگهبان را نوازش کردم و دیدم چنان مسخر و آرام بود که صداقت کلام الهی بیشتر همه وجودم را فرا گرفت.
چه نعم العبدی بود سلیمان آن زمان که اطرافیانش تخت ملکه صبا را آوردند و اولین کلام سلیمان هذا من فضل ربی بود.
از دید ناظر بیرونی اطرافیان زحمت کشیده بودن برای آوردنش از دید بنده موحدی چون سلیمان هذا من فضل ربی
آری او مالک نفع و ضرر را خدا میدانست و خدا هم به او ملکی داد که به هیچ احدی بعد از او نداد.
عاشقتون هستم پدر مقدس که اینقدر توحید را در عمل اجرا کرده و به ما زیبا آموزش میدهید.
هنوز هم به خود غره میشوم و چک و لگدهایش را نوش جان میکنم. انسان است دیگر خودش مرا کفور و نسیان گر خلق کرده است.
آری من در به یادآوری اینکه أحدی مالک پوست هسته خرمایی در این جهان نیستبسیار فراموش کارم ،اما زیبایی اش اینجاست که در تلاش هستم این آگاهی ها را به بند بند وجودم تزریق کنم و کردیت همه چیز را به تنها مالک و صاحب اختیار جهانیان بدهم.
درود و سلام نفسیه جان .. عزیزم مدتی بود اینجا نبودی عزیزم . نمیدونی چقدر خوشحال شدم امروز اسم زیباتو داخل ایمیل های سایت دیدم و اولین کامنت صبحگاهی من بودی خدا رو شکرت .. چقدر دست بقلم زیبایی داری و من عاشقانه همیشه دست نوشته های دلی تو را با عشق می خوانم.. واقعا ممنون و سپاسگذارم که نکته به نکته جمله ها و توضیحاتت سرشار از عطر الهی رو داشت و غرق این دلنوشته هایت شدم …
نفیسه ی نازنین کتابه طراحی آیت فوق العاده است و این جمله روی کتابت رو خیلی دوست میداشتم به آسانی بدوز به شایستگی بپوش
ممنونم نفیسه جان روز من رو با اون آیه های قشنگت ساختی که در هماهنگی کامل با جملات زیبات بود مرسی مرسی مرسی عزیزم
روز و شبت بخیریت و خوبی و خوشی و ایام بکامت شیرین و گوارا همراه با سلامتی و تندرستی و پول و ثروت و نعمت و عشق
موفق و پایدار باشی
سلام نفیسه جان
دوست عزیزم تحسینت میکنم که ترس از حیوانات رو به دوستی با آنها تبدیل کردی و سپاسگزار خداوندم که کامنت شما رو روزی من قرار داد.
منم همچین ترسی دارم وااااای از گربه که وحشت داشتم واقعا انگار جن میدیدم حالا کمی بهتر شدم و آروم از کنارشون رد میشم ولی به دست زدن بهشون که فکر میکنم تنم میلرزه .شما چه راهکاری داشتی برای غلبه به این ترسها
ممنون میشم اگه زمان بزاری و برام بنویسی
بهترین ها رو براتون آرزو میکنم دوست من
سلام دوست عزیزم
سپاسگزارم از زیبایی نگاه تحسینگرتان
در ابتدا لازم است بگویم خیلی طبیعی است.
ترس از سگ و گربه از طبیعی ترین ترسهایی است که اغلب افراد با آن درگیر هستند.
مخصوصا اگر از نوع ولگرد و خیابانی بوده باشند.
بنده در یک پروسه تکاملی چند ساله با این ترسهایم روبرو شدم.
و بسیار تحسینتان میکنم که تصمیم گرفتید با این ترسهایتان مواجه شوید.
شاید الان متوجه نباشید که وقتی در دل این ترسها رفته و از آن رها میشوید چندین لول عزت نفستان رشد کرده و مداری جدید از عزت نفس و قدرت را تجربه میکنید.
بنده از گربه ها و سگهای خانگی شروع کردم در یک همزمانی الهی برادرم یک پرشین خریده بودند و بنده ابتدا با گربه پرشین که بسیار بی آزار و دستی است ارتباط برقرار کردم و به صلح رسیدم و کم کم با گربه های خیابانی ابتدا در کنار افرادی می رفتم که به آنها غذا میداند مینشستم و غذا دادن و نوازش آنها را تماشا میگردم وبا دیدن آنها به خود یادآوری میگردم اگر آنها میتوانند آنقدر راحت با گربه های خیابانی نزدیک شده و لمس کنند من که از آنها کمتر نیستم.
یک جور به غرورم برخورده و برای اینکه کم نیاورم ، به دلش میرفتم.
هر سگ خانگی را که در کنار صاحبش میدیدم نزدیک شده اجازه میگرفتم لمسش میگردم و کم کم توانستم با سگهای ولگرد هم ارتباط برقرار کنم.
ابتدا خیلی آرام از کنارشان رد میشدم.
اگر احساس خطر میکردم یک پا روی زمین کوبانده و بهشان حمله میگردم و آنها را فراری میدادم و در مرحله بعدی با آنهایی که مرا همراهی میکردند نوازششان هم میگردم.
و در انتها بگویم این پروسه چهارسال طول کشید و البته تکامل را فراموش نکنید.
موفق و سربلند باشید.
عزیییییزم بسیار سپاسگزارم که گفتی
و باز سپاس ویژه که قانون تکامل رو یاد آوری کردید خیلی خوشحال شدم و خیالم راحت شد که روشش اینه
من اشتباه متوجه شده بودم اینکه استاد میگن برید تو دل ترسهاتون ،من فکر میکردم یکدفعه باید با این حیوانات رو به رو شم و الان متوجه راه شدم به همین دلیل حتی فکرشم اذیتم میکرد
خیلی خوشحالم کردی خدا خوشحالت کنه گلم
بنام الله یکتا تنها ابرقدرت هستی
سلاام ب نفیسه ی عزیزم
نفیسه ی سرشار از عشق و حال خوب
خداروشکر میکنم ک یکبار دیگه هدایت شدم ب کامنت سرشاراز آگاهی وعشقت
الهی صدهزار بار شکر
چقد قلم زیبایی داری عزیزم
واقعا نویسنده گی برازنده ی شماست
چقد خوب ب تصویر کشیدی اتفاقی ک کنار ساحل برات افتاد
چقد قابل لمس بود برام
و اشکم جاری شد
و چشام تار حتی نمیتونستم صفحه گوشی ببینم
چقد قلبم باز شد اونجا ک خداوند دستشو برات فرستاد تا نجاتت بده
و خداوند هرگز دیر نمیکنه
و کافیه صداش کنیم
همیشه پاسخ میده
الهی صدهزار بارشکرت بابت همدار شدنم با این آگاهی ها
بارها برای منم اتفاقایی افتاده و خداوند همیشه کمکم کرده و حتی زمانی ک آگاه نبودم از حضورش
چقد ایمانم قوی ترشد وقتی گفتی:
هیچ جنبنده ای نیست مگر آنکه من از موی پیشانی اش گرفته ام و من به همه چیز احاطه دارم را همچون الماسی جلوی چشمانم درخشاند ، به من قوتی داد تا به دل ترسهایم بروم.
چقدر زیباست که همه چیز را از او بدانی ، لاحول و لا قوه الا بالله
چقدر زیباست که اذن ورود مصیبتها را هم از خدا بدانی.
چقدر زیباست تیرانداز را خدا بدانی.
چقدر زیباست قوه دستها و پاهایم را از خدا بدانی آن وقت است که میدانی اگر پاهایت توان راه رفتن ندارد این خداست که آن را بی جان کرده تا سر جایت بنشینی و تسلیم او باشی.
سپاسگزار خداوندم بخاطر حضور دوستان ارزشمندی چون شما تو ابن سایت الهی
و خداروشکر میکنم بخاطر حضور م تواین سایت واینکه در مسیر درست هستم
و هرروز درحال رشد و یادگیری هستم
درود بر استاد عزیز و نفیسه جان
امروز از صبح خالی از انرژی بودم انگیزه ای برای ادامه راهی که شروع کردم نداشتم با خودم صحبت میکردم که کجا رو اشتباه رفتم که خدا مثه قبل استجابتم نمیکنه. بعد نعمت ها و کمک های چند سال پیش تا الانش رو از صبح تو ذهنم مرور کردم دیدم هرجا من با اراده و ایمان قدم برداشتم بیشتر از انتظارم راه رو برام باز کرده بود بیشتر از ذهن من راه ساده و صاف رو جلوم هموار کرده بود حتی قبل از آشنایی با آموزشهای استاد عباسمنش رو یادم اومد که کجاها و چقدر بموقع و عالی منو هدایت کرده بود و نعمت و به سمتم روانه کرده بود. و مدام این سوال با نومیدی تو ذهنم میپیچید که چرا الان درخواست کمک و هدایت منو اجابت نمیکنه؟؟؟ این مگه همون خدای 6 ماه پیش نیست… بعد گوشی رو کناری انداختم و بی حوصله خودمو به خواب زدم. انگار یکی صدام کرد سمت سایت. و سمت کامنت های این فایل. درحالیکه من کامنت محصولات رو بیشتر میخونم تا دانلودیهااا. کامنت شما دومین کامنت بود که خوندم و از همون شروع اشکم سرازیر شد با هر آیه ای که نوشتی . هر آیه رو مصداقی دیدم برای حال الان خودم و قوت قلبی برای ادامه راه برای یادآوری اینکه سارا خدا هیچوقت دیر نمیکنه همیشه بیشتر از درخواستت بهت داده پس صبور باش و توحیدی تر فقط نظاره کن .خدا فراموشم نکرده. انگار خدا با قلم نفیسه جان با من صحبت کرد. تمام آیه هایی که نوشتی رو تو نت گوشیم کپی کردم و با هرکدومش بخاطر عظمت خدا گریه کردم. خواستم بابت وقتی که صرف کامنت گذاشتن کردی و حال دل منو منقلب کردی ازت سپاسگزاری کنم. مسیرت همیشه پرنور و هموار باشه خدا همیشه اولین پناه و تکیه گاه تو و هممون باشه. من این فایل توحید عملی 10 رو دوبار گوش داده بودم و هنوزم دلم میخواد گوش بدم دو باره. انقدر که به جان و قلبم نشست و اگاهیهاش ناب بود.
استاد عزیزم بهت غبطه میخورم به مداری که داخلش هستی بخاطر نعمت ها و انسانهایی که چون گنج هستن( مثل خودتون که فانوسی تو مسیر توحید) و اطرافت و داخل سایتت هستن.
این بچه های موحد رو هیچ کجای دنیا نمیتونم پیدا کنم جز تو سایت شما و کنار استاد توحیدیشون.
استاد خوشحالم و بینهایت سپاسگزارم که میشناسمت و دو سال و نیمه باهات همراهم. هر روز باید صداتونو بشنوم. صدای خدا از حلق شما بیرون میاد البته برای کسانی که بخواهند بشنوند.
برای خودم و بچه های سایت رسیدن به مدار توحیدی ابراهیم (و شما استاد عزیز) رو آرزو میکنم
دوستون دارم خیلی زیاد راهتون روشن تا ابد
سارا️
سلام نفیسه جان
فایل استاد رو بالای بیست بار گوش کرده بودم و هر بار تشنه تر میشدم برای شنیدنش.
امشب عجیب به دلم افتاد تا دوباره این فایل رو گوش کنم و بعدش کامنت ها رو بخونم.
شروع کردم به خوندن کامنت ها از صفحات اول. در حین خوندن کامنت شما، اشکهای من سرازیر شد طوریکه به سختی میتونستم کل مطلب رو بخونم .
خب قبلش فایل استاد رو شنیده بودم و بعدش این کامنت بسیار تاثیرگذار شما، باعث شد واقعا حالم منقلب بشه……………
بسیار قلم زیبایی در نوشتن داری بسیار عالی است. چقدر زیبا از آیات در جملات استفاده کردی و چقدر احساس و حال دلت رو با ما به اشتراک گذاشتی. درود بر تو
به استاد عزیز هم تبریک میگم بابت داشتن چنین شاگردانی که خدا براش میفرسته تا بهترین و موثرترین تاثیرات را در وجودمودن حک کنه .
خدایا هزاران بار شاکر درگاهت هستم که مرا دانشجوی این دانشگاه قرار دادی.
سلام به نفیسه عزیز ،دوست همفرکانسی
بسیار لذت بردم از کامنت بینهایت زیبا و قشنگتون که تمام سعی خود را کردید تا با چینش منظم کلمات کنار هم مفهموم بسیار زیبایی روبه ما اعضای خانواده ی عباس منشی برسانی
واقعاً درست درک کردید و درست و بجا فرمودید ،،توحید همه چیز است و منم مثل شما تشنه توحید هستم
اگه ما بیشتر روی این اصل مهم کار میکردیم و انرژی برای درک این اصل میگذاشتیم چه پیشرفتهایی که میکردیم ،واقعا قابل حدس و پیش بینی نبود
چه جاهایی رو که شرک ورزیدم و تازه یادم میاد که چه گناهی رومرتکب شدم و چقدر خفی و پنهان بوده است
و الان که فکر میکنم با خودممیگم اگر هر کدام از ماها روی توحیدمان کار کنیمو وقت و انرژی بگذاریم بخدا ذره ای نگرانی و ترس از آینده و مثقال ذره ای غم گذشته را نخواهیم داشت و سراسر زندگیمان عزت و بزرگی و ارامش خواهد بود به این دلیل شبانه روز تمام سعی ام بر این است این مفهوم زیبا رو در وجودم تقویت کنم
امید دارم شما دوست عزیز و تمام اعضای خانواده مان در این سایت الهی از چشمه زلال توحید روح و ذهنمان سیراب گردد
سلام برنفیسه مهربان و بنده خوب و آگاه خدا،حقیقتش بعد شنیدن فایل استاد یک لطافتی در وجودم احساس کردم،دلم خواست که چند تا از دیدگاه های دوستان رو هم بخونم تا اون حس قشنگ رو در خودم تقویت کنم که رسیدم به متن روان و زیبا و فوق العاده شما،واقعا خدارو شکر میکنم که منو هدایت کرد تا در این سایت الهی در کنار دوستان آگاه و شاکرقرار بگیرم،چقدر دلنوشته زیبا و تآثیر گذاری بود،نمیدونم چطور توصیف کنم اما کاملا حس شکرگزاری رو از کلامتون با پوست وگوشتم درک کردم
ممنونم از شما که این متن زیبا رو نوشتید
سپاسگزارم از خدای مهربان که امروزم رو با کلام شیوای استاد و متن فوق العاده زیبای شما ساخت
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
فَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَٰهًا آخَرَ فَتَکُونَ مِنَ الْمُعَذَّبِینَ ﴿٢١٣﴾
پس با خدا معبودی دیگر را مپرست، که از عذاب شدگان خواهی شد.
وَأَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ ﴿٢١۴﴾
و خویشان نزدیکت را [از عاقبت اعمال زشت] هشدار ده،
وَاخْفِضْ جَنَاحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ ﴿٢١۵﴾
و پر و بال [فروتنی و تواضع] خود را برای مؤمنانی که از تو پیروی می کنند بگستر
فَإِنْ عَصَوْکَ فَقُلْ إِنِّی بَرِیءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ ﴿٢١۶﴾
پس اگر تو را نافرمانی کردند بگو: من از آنچه انجام می دهید، بیزارم؛
وَتَوَکَّلْ عَلَى الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ ﴿٢١٧﴾
و بر توانای شکست ناپذیر مهربان توکل کن،
الَّذِی یَرَاکَ حِینَ تَقُومُ ﴿٢١٨﴾
هم او که تو را هنگامی که [برای عبادت] می ایستی، می بیند،
وَتَقَلُّبَکَ فِی السَّاجِدِینَ ﴿٢١٩﴾
و گردش و حرکت تو را در میان سجده کنندگان [مشاهده می کند،]
إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ﴿٢٢٠﴾
یقیناً او شنوا و داناست.
=======================================================================================
سلام به استاد عزیزم،استاد توحید من،استاد ابراهیم نشانم
سلام به یارِ بی همتای استادم
سلام به تموم رفیق های غار حرای من
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُیُوتًا غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتَّىٰ تَسْتَأْنِسُوا وَتُسَلِّمُوا عَلَىٰ أَهْلِهَا ۚ ذَٰلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ
سلام و سلامتی و نور ورحمت و عشق الله یکتا به جسم و جان و روح توحیدی بندگان صالح خداوند
خدای عزیز و دلبر و شیرین و قدرتمندم،به عقل و درک و ذهن من از نور خودت ببار که اگر تو کمکم نکنی،من از شر همزات شیاطین در امان نیستم،خدایِ وَهُوَ یُجِیرُ وَلَا یُجَارُ به تو پناه میارم برای از تو نوشتن…برای عشقی که قلبم زیر بارِ سنگینیش در تلاطمه …صاحب روح و جان و نظمِ ضربان قلبم،به من اجازه ی صلات بده که من به هر صلات تو محتاج و فقیر ونیازمندم.
سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلَائِکَهِ وَ الرُّوحِ
عزیزِ مهربان من سلام
ازت سپاسگزارم که یکروز دیگه به من فرصت زندگی دادی،فرصت بیدار شدن،فرصت تجربه ی عشقت،فرصت یک قدم فهم بیشترِتوحید عملی….
توحید،عشقی که بزرگترین سرمایه ی زندگی من شد.
سرمایه ای که بین قلب و سینه ام حائل بود و من سال ها بیرون از خودم به دنبالش میگشتم…
وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ وَأَنَّهُ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ
و بدانید که خدا میان آدمى و قلبش حایل است و همه به پیشگاه او گرد آورده شوید.
عزیزِ مهربان،از تو و از عشق تو نوشتن،بسیار برام سنگینه،و تو میبینی دستانم به سختی روی کیبورد لپ تاپ در حرکتند…
کمکم کن ….کمکم کن…..کمکم کن….
فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ ۚ وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هوادارانِ کویش را چو جانِ خویشتن دارم
غروبِ دیروز….
من و خدا ….باهم رفتیم پیاده روی…
ازون پیاده روی های دونفره ی عاشقانه …
که دستش روی دوش من بود….
مسئله ای بود که باید حل میشید…و من هیچ راه حلی براش نداشتم…
پس مثل همیشه ….از بی عقلی و نادانی و ضعف خودم به قدرت و آگاهی و عشق مطلق رو آوردم….
انتهای این پیاده روی….رسید به قسمت تاریک آرامگاه…
جای راحتی برای نشستن پیدا کردم …و خداهم رو به روی من نشست…
مثل همیشه گفت بگو سعیده…من میشنوم…من مشتاق شنیدن صداتم ….
گفتم…خدا اومدم اینجا…که هیچ آدم زنده ای نباشه…من باشم و شما…
گفتم خدا،تاریکی این قبرستان رو میبینی؟و این انسان های مرده که جز استخونی ازشون باقی نمونده؟ و هیچ کاری ازشون برنمیاد؟
دوسال پیش …زندگی منم همینقدر تاریک بود…همینقدر بیچاره بودم…همینقدر درمانده و ناتوان … یادته؟
خدا گفت…بهتر از تو میدونم …
گفتم یادته؟توی آسمونت یک ستاره پیدا کرده بودم وهرشب باهاش حرف میزدم و میگفتم خدایا میدونم این ستاره رو تو فرستادی،میدونم صدامو میشنوی،نجاتم بده….یادته خدا؟
گفت یادمه سعیده…
گفتم تونجاتم دادی…تو نورت رو فرستادی….من مثل موسی…نورت رو توی تاریکی پیدا کردم…
فَلَمَّا قَضَىٰ مُوسَى الْأَجَلَ وَسَارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جَانِبِ الطُّورِ نَارًا قَالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ نَارًا لَعَلِّی آتِیکُمْ مِنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَهٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ ﴿٢٩﴾
چون موسی آن مدت را به پایان برد و با خانواده اش رهسپار [مصر] شد، از جانب طور آتشی دید، به خانواده اش گفت: درنگ کنید که من آتشی دیدم، [می روم] شاید خبری از آن برای شما بیاورم یا پاره ای از آتش را می آورم تا گرم شوید.
فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِیَ مِنْ شَاطِئِ الْوَادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَهِ الْمُبَارَکَهِ مِنَ الشَّجَرَهِ أَنْ یَا مُوسَىٰ إِنِّی أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ ﴿٣٠﴾
چون نزد آن آمد، از جانب راست آن وادی در آن جایگاه مبارک از آن درخت ندا رسید که ای موسی! یقیناً منم خدا پروردگار جهانیان،
به قبرهای دور برم نگاه کردم….و به عکس جوونی که هم سن من بود اشاره کردم و بهش گفتم ببین خدا،این پسر هم سن من بوده،الان زیر خروار ها خاک خوابیده،اتفاقی که ممکنه یک ثانیه بعد برای من بیفته…
من چه قدرتی دارم که بتونم جلوی مرگم رو بگیرم؟
من میتونم ادعا کنم اگر نفسم رو بگیری میتونم برش گردونم؟
اگر بخوای قلبم بایسته،نبضش رو برگردونم؟
خدایا این قبرها رو ببین …
این آدم هایی که دیگه نه صدایی ازشون درمیاد…نه نفسی…
نمیدونم چند نفرشون قبل ازینکه بمیرند،تونستند بهت وصل بشند
تونستن اصل روحشون رو پیدا کنند….
گفتم خدایا…تو گفتی وقتی یکی میمیره،ما از شما بهش نزدیکتریم.
فَلَوْلَا إِذَا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ ﴿٨٣﴾
پس چرا هنگامی که روح به گلوگاه می رسد
وَأَنْتُمْ حِینَئِذٍ تَنْظُرُونَ ﴿٨۴﴾
و شما در آن وقت نظاره گر هستید [و هیچ کاری از شما ساخته نیست!]
وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْکُمْ وَلَٰکِنْ لَا تُبْصِرُونَ ﴿٨۵﴾
و ما به او از شما نزدیک تریم، ولی نمی بینید.
خدا گفت …آره من گفتم …
گفتم ببین خدا…
اومدم وسط این قبرها تا بهت بگم،من نمیخوام وقتی مردم ببینمت،نمیخوام وقتی دیگه فرصت بندگی ندارم،تازه اربابم رو پیدا کنم،نمیخوام وقتی تموم شدم،شروع بشی….
گفتم استاد میگه…اگر حضرت موسی باهات حرف زده…پس حرف زدن باهات امکان پذیره…
مثل همین الان که داری صدامو میشنوی…
مثل الان که من نمیبینمت و تو منو میبینی
لَا تُدْرِکُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصَارَ
چشمها او را نمیبینند؛ ولی او همه چشمها را میبیند
گفتم خدایا…کجا میتونم برم که ملک فرمانروایی تو نباشه؟از کی درخواست کنم که قدرتش از تو بیشتر باشه؟از کی بترسم که دستش روی دست تو باشه؟
تو خالق منی،تو فرمانروایی…من چی داشتم از خودم؟
تو منو به این دنیا آوردی…تو به من چشم دادی…دست دادی…عقل دادی….
خدایا …جواب تموم مسائل رو تومیدونی…توهم به من میگی…
من بنده ی ضعیف توام…تو قدرت مطلقی
من بنده ی محدود توام…تو نامحدودی
من بنده ی نادون توام …تو علم کلی
من بنده ی ناسپاس توام…تو خیر مطلقی…
خدایا با تموم این خصلت های ناجورم…یک چیزی رو خوب فهمیدم…
من جز تو خدایی ندارم….
من جز تو اربابی ندارم….
میدونی خدا….؟
قبل ازینکه بمیرم و روحم از جسمم جدا بشه،تو منو هدایت کردی،تو نورت رو نشونم دادی،تو کمکم کردی کرو کور از دنیا نرم…
بسم الله …دست منو بگیر…
کمکم کن …
من از عقل خودم هیچی نمیدونم ….
و همراه با سوره ی سجده خوندم:
«لا اله إلَّااللَّهُ حَقّاً حَقّاً لا اله إلَّااللَّهُ ایماناً وَ تَصْدیقاً لا اله إلَّااللَّهُ عُبُودِیَّهً وَرِقّاً سَجَدْتُ لَکَ یا رَبِّ تَعَبُّداً وَرِقّاً لا مُسْتَنْکِفاً وَ لا مُسْتَکْبِراً بَلْ انَا عَبْدٌ ذَلیلٌ ضَعیفٌ خائِفٌ مُسْتَجیرٌ»
و آزاد و رها …از تاریکی های قبرستان به سمت نورش حرکت کردم…
گفت حالا وقت گوش دادن به فایل چه کسی مالک توست…گفتم چشم…
تموم شد…گفت حالا توحید عملی 6 رو گوش کن ….گفتم چشم….
آرام شدم…آرام تر از هر آرامشی…
و همراه باآهنگ انتهای فایل خوندم…
ما را به جز خیالت، فکری دگر نباشد
در هیچ سر خیالی، زین خوبتر نباشد
کی شبروان کویت آرند ره به سویت
عکسی ز شمع رویت، تا راهبر نباشد
ما با خیال رویت، منزل در آب دیده
کردیم تا کسی را، بر ما گذر نباشد
خوشحال و خندان رسیدم خونه …
گفت برو دفتر مشقت رو بیار و از روی نوشته هات بخون…
جلسه 6 قدم 1…
گفت بخون تا جواب مسئله ت رو بهت بگم…
خوندم…با شوق و اشتیاق خوندم تا رسیدم به اینجا:
برگی بدون اذن خداوند نمیفته پایین،همه چیز تحت سیطره ربِ،من وصل میشم به رب واون همه ی کارها رو برام انجام میده،به قول قرآن،ما جن و انس رو آفریدیم برای اینکه بندگی کنند!
پس من بنده ی خداوندم و اون اربابه،وظیفه ی من بندگی کردنه،وظیفه اربابم،ارباب بودنه!وظیفه ی رب،ارباب بودنه!ارباب قدرت داره،کارهارو انجام میده،برای بنده هاش همه ی کارهارو انجام میده
یعنی این رابطه دوسویه ست،وقتی من فقط به خداوند توکل میکنم…ایاک نعبد و ایاک نستعین…بارها تو قرآن میگه:آیا خدا برای بنده ش کافی نیست؟آف کرس که کافیه!
استاد ….جواب اومد…جواب واضح و روشن اومد….
انقدر سریع و واضح که من ثانیه ای درنگ نکردم …
سریع دفترم رو گذاشتم کنار و رفتم انجامش دادم…
به سرعت نور…
رفتم تو دل ترس هام….
رفتم اون کاری که سال هاست میدونم باید انجامش بدم رو با قدرت خداوند انجامش دادم ….
استاد…کی ترس هام رو ازم گرفت…؟
کی کمکم کرد توی مسیر حرکت کنم و هیچ جا واینستم؟
کی کمکم کرد که به جای حساب کردن روی عقل خودم،روی هدایت حساب کنم….؟
کی یادم داد به جای دست های خدا….به خدا نگاه کنم…؟
به جای حساب کردن روی آدم ها،روی خداشون حساب کنم؟
به جای ترسیدن از آدم ها،از خداشون بترسم….؟
یاد تعبیر قشنگ آقای عطار روشن میفتم …
به نظر من سیستم جهان هستی مانند گلدکویست است. در گولدکویست بخشی از پرداختی زیرشاخه ها به سرشاخه تعلق دارد، در جهان هستی نیز بخشی از نعمت هایی که به زیرشاخه ها می رسد به شکل نعمت وارد زندگی سرشاخه ها می شود.
من از شما یاد گرفتم و عمل کردم و زندگی ام متحول شد و هزاران نفر به واسطه من تغییر کردند. چندین برابر احساس خوبی که در انسانهایی که از برنامه های من استفاده می کنند به زندگی من و همچنین شما استاد عزیز وارد می شود. شما سرشاخه این جریان مقدس هستید.
شما استاد….شما سرشاخه ی این جریان مقدس هستید…
شما گلوی خداوند شدید تا صدای توحید رو به ما برسونید…
استاد جانم…با اشک چشم هام برات مینویسم…
سپاسگزاری از شما به کلمات نمیاد …
لطفا همیشه باشید…
همیشه از خدا بگید…
واز این غار حرا مراقبت و محافظت کنید که خدا میدونه چه محمدها توی این غار به خدا رسیدند….
استاد میدونی خدا داره الان دم گوشم چی میگه ….؟
میگه سعیده…منم که این غار حرا رو نگه میدارم…..نگران نباش….
وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ
از خداوند طلب نور ورحمت و سعادت میکنم برای هممون…
دعا میکنم هر روز بیشتر از روز قبل تسلیم رب العالمین باشیم…
هر ساعت بیشتر از ساعت قبل سپاسگزارتر….
استاد عزیزم…دعا میکنم
به زودی ببینمتون…یا صداتون روبشنوم…یا ….
نمیدونم…فقط عمیقا بهتون احساس نزدیکی دارم…
دوستون دارم و عشق و نور الله رو از روشنی قلبم براتون میفرستم…از شمال ایران تا شمال فلوریدا….
الهی که به قلب سلیمتون بشینه …
به امید دیدارتون در بهترین زمان و مکان
قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان
سلام به دوست عزیزم خانم شهریاری عزیز
کامنت های زیبای شما را که میبینم یه شوق عجیبی پیدا میکنم چون میدونم بدون ترس از اینکه قضاوت بشی صحبت های خودت با خداونده و اونارو هم میایی اینجا مینویسی و چشمامونو خیس میکنی
به راستی که فقط خدا برای ما کافیست
وَمَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ۚ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ ۚ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرًا
و هر که بر خدا توکل کند، خدا او را کافى است. خدا کار خود را به اجرا مىرساند و هر چیز را اندازهاى قرار داده است.
سلام به برادر عزیزم،آقا فرزاد
از لطف و محبت شما بینهایت سپاسگزارم.
از خداوند متعال براتون خوشبختی روزافزون طلب میکنم و استمرار در مسیر الهی
الهی که هر روزتون به نور الله روشن باشه و غرق احساس عمیق خوشبختی بی قید وشرط باشید.
به راستی که فقط خدا برای ما کافیست
به نام یگانه خالق هستی
سلام سعیده جان ، امیدوارم حالت عالی باشه و در پناه خداوند مهربان باشی
سپاسگزارم به خاطر نگارش این دل نوشتهِ زیبا
بی نهایت لذت بردم و یاد خدا در دلم زنده شد
همیشه دیدگاه های شما من رو توحیدی تر ، زلال تر و آرام تر می کنه
آرامش الهی رو برای قلب مهربانت خواستارم
سعیده خانم، بابت عشق توحیدی ای که هر روز داره درونت، بیشتر شعله ور میشه، تبریک و تهنیت عرض می کنم
عشقتون پایدار
سلام به محمد حسین عزیزم
برادر عزیز راه دور من
سلام وسلامتی و نور و عشق ورحمت و ثررروت الله کرور کرور به تموم زندگیت
ازت سپاسگزارم مثل همیشه من رو شرمنده ی محبتت کردی،ممنونم که برام مینویسی،هر نقطه ی آبی برای من حکم نوری از سمت الله که اومده قلب من رو روشن کنه …
محمدحسین جانم،چند روز پیش داشتم درمورد موضوعی با عزیزی صحبت میکردم و درمورد مسئله ای که براش پیش اومده بود، براش توضیح میدادم،و بهش گفتم وقتی شما فقط از خداوند درخواست میکنی نه از غیر خدا،به تعبیر ایه الکرسی،ولی وسرپرست شما خداست،پس بدون شک شما از تاریکی به سمت نور هدایت میشی،آروم و تسلیم پلن الله باش،برعکس کسانی که به طاغوت رو زدند و ازون ها خواستند …
وقتی ازم تشکر کرد که ایه الکرسی رو به صورت پرکتیکال براش باز کردم بهش گفتم آلمست این آگاهی از من نیست و من خودم این آگاهی رو از کامنت محمدحسین جان یاد گرفتم.
خواستم این موضوع رو بهت بگم که بدونی شاید خودت خبر نداشته باشی و اما خیلی ها مثل خود من از کامنت هات یاد میگیریم و تو موقعیت های مختلف برای توحید عملی بهتر ازش استفاده میکنیم…و مطمئن باش این عشقی که سرمنشاش از قلب سلیم شماست،تبدیل به نوری میشه که هزاران برابر به زندگیت میباره ….
آره محمد حسین جانم… داداش عزیزم
خدا همینجاست بین منو تو
ساده ساده عین منو تو
خدا همینجاست تو لحظه هامون
بین نماز احساس و بارون
خدا همینجاست تو بی کسی هام
وقتی که از عشق معجزه میخوام
خدا همینجاست واسه همیشه
چشمات و واکن معجزه میشه
به امید دیدارت در بهترین زمان و مکان :)
قلبِ فراوان برای تو
سعیده عزیزم ، ازت سپاسگذارم بابت کامنت های ناب و خالصت، چقدر زیبا با خدا عشق بازی می کنی و چقدر زیبا در قالب کلمات به ما منتقل می کنی این ارتباط زیبات رو با رب. همیشه از خوندن کامنت هات لذت می برم . من هم در مهاجرت چالش های زیادی رو دارم تجربه می کنم و هر روز از خداوند طلب هدایت می کنم. قبل از مهاجرتم باهاش عهد بستم که ادامه می دم و بهش گفتم تو باید هدایتم کنی. مگه نه اینکه قدرت تویی، ارباب تویی، من فقط دارم مکان جغرافیاییمو عوض می کنم، تمام این جهان ملک توئه.پس محکم بغلم کن. تو این یک سال و نیم چالش های زیادی داشتم ولی کاملا حضورشو تو تک تک لحظه هام حس می کنم و پرقدرت ادامه می دم . تنها خداوند کافیست .
مریم عزیزم سلام به روی ماهت
ازت سپاسگزارم که وقت ارزشمندت رو گذاشتی و برام نوشتی
مریم جانم …
بی نهایت تحسینت میکنم برای مهاجرتت…
دعوتت میکنم بری آیه های قرآن درمورد کسانی که مهاجرت میکنند رو بخونی و ببینی چطور توسط خود الله تحسین و هدایت شده هستی….
دست تو در دست مدیر کیهان و کهکشان هست…
ما درگیر مرزبندی های روی زمینیم…
ما ازین شهر به یک شهر دیگه میخوایم بریم کل وجودمون پر از استرس میشه…
درحالیکه که اون داره کیهان رو مدیریت میکنه …
مرزبندی های روی زمین برای الله..تیله بازی هم نیست…
خدا باتوعه هرجا که هستی…
هروقت نگران شدی،دستت رو بزار روی رگ گردنت تا نبضش رو حس کنی…
بعد به خودت بگو…خدا ازین نبض هم نزدیکتره….
هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِی سِتَّهِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَىٰ عَلَى الْعَرْشِ ۚ یَعْلَمُ مَا یَلِجُ فِی الْأَرْضِ وَمَا یَخْرُجُ مِنْهَا وَمَا یَنْزِلُ مِنَ السَّمَاءِ وَمَا یَعْرُجُ فِیهَا ۖ وَهُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنْتُمْ ۚ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ
اوست خدایی که آسمانها و زمین را در شش روزبیافرید آنگاه بر عرش (تدبیر عالم) قرار گرفت، او هر چه در زمین فرو رود و هر چه از آن برآید و آنچه از آسمان نازل شود و آنچه به آن بالا رود همه را میداند و هر کجا باشید او با شماست و خدا به هر چه کنید بیناست.
مریم عزیزم بزودی بیا و از موفقیت های قشنگت بنویس…بیا و بگو خداوند چطور با هزاران فرشته به کمکت اومد…
دوستت دارم و به دستان قدرتمند الله یکتا میسپارمت.
قلبِ فراوان برای تو دوست نازنینم
سلام به دوست عزیز و دوست داشتنی ام سعیده خانوم
چقدر لز خوندن کامنت شما لذت بردم
کامنتی که واسه این فایل گذاشته بودین جنس متفاوتی داشت اما دستم نرفت که کامنت بنویسم
الان دوست دارم بگم که چقدر شجاع هستید میرید توی قبرستان و ارامش دارید اونجا با خداوند صحبت میکنید ، لونجا با دیدن قبر ها چقدر درخواست های زیبا از خدلوند می کنید که من نمیخوام زمانی که وقت تموم شد تورو بشناسم
زمانی اربابم بشناسم که وقتی برای بندگی نیست
خیلی به دلم نشست این جمله
گفته بودین که با خداوند رفتین پیاده روی؟ برای اولین حس کردم منم همین دیروز غروب با خودش رفتم بیرون
همه چی متفاوت بود خیلی اروم بودم ، انگار همه چیز زیبا تر شده بود و من شجاع تر بودم
بعدش که برگشتم به مامانم گفتم خیلی حال و هوای بازار خوب بود
گفت شلوغ بود؟ گفتم نه
بعد گشتم دنبال دلیل منطفی که چرا خوب بود؟ پیدا نکردم و فقط میدونم که خوب بودنش رو حس کردم
گفتین که خدلوند ترس هاتون رو گرفته؟ میخوام بگم دقیقا چند ساعت پیش همین حس عمیق تجربه کردم ، دیشب قبل خواب یه تصمیمی گرفتم که همونم بعد از شنیدن هدایتی یکی از فایل های استاد تصمیم گرفتم و صبح توی دفترم نوشتم خدایا تو گفتی انجامش بده و من عید انجامش میدم ، بعد از خودم پرسیدم چرا الان انجامش نمیدم؟ جواب خودمو دادم که میترسم حقیقتا
بعدش این شهامت اومد و پاشدم با ایمان رفتم انجامش دادم و جمله بعدی که توی دفترم نوشتم این بود: من این قدم رو برای تو برداشتم.
بعد یاد زمانی افتادم که برای لولین بار رفتم اتاق فرار ، خیلی ترسیده بودم و از بغل دوستم تکون نمیخوردم ، و اون موقع با خده حرف میزدم که تو مراقبم باش
روال بازی این بود که تک نفره هم باید میرفتیم تو یه اتاق و من اصلا جرعت اینو نداشتم خیلی میترسیدم
برای اینکه ترسم بریزه از اون دختری که تنها رفته بود توی اتاق پرسیدم رفتی اونجا چیکار کردی و چطور باید انجامش داد؟
اقا یهو کلید صندوق دادن به من و هولم دادن و یهو دیدم باید برم تنهایی برم تو بازی !!!
فضا تاریک و ترسناک اصلا نمیدونستم حتی از کدوم سمت باید برم ، نمیدونم چطور شد من قدم برداشتم شجاع شدم گفتم انجامش میدم و زمانی که اون اکتور اتاق فرار با اون قیافه وحشتناکش اومد جلوم ، من در لحظه ترسم ریخت و اون فقط یه ماسک بود و قلبم بهم گفت برو جلو و همین اکتور رو دنبال کن تا مسیر رو بهت نشون بده
منی که گرخیده بودم قبلش الان داشتم اکتور رو دنبال میکردم تا به اتاق اول برسم
واقعا خداوند ترس هارو میگیره خداوند شجاعت میده
چقدر لذت میبرم وقتی اینقدر زیبا خداوند رو از کلام خودش از قران خودش شناختید چقدر اگاهی زیبایی از قران دارید چقدر زیبا همون لحظه تو کامنتتون به ایه استناد میکنیدو خیلی ازش لذت بردم
“هروقت نگران شدی،دستت رو بزار روی رگ گردنت تا نبضش رو حس کنی…
بعد به خودت بگو…خدا ازین نبض هم نزدیکتره. ”
چقدر پاسخی که دادید این جمله اتون برام زیبا بود
گفتین که یه ستاره تو اسمون پیدا کردین که هر شب باهاش حرف میزدید و این ستاره نشونه ی شما بوده
به این فکر کردم منم باید نشونه ای بزارم که یادم بمونه
و بعدش که رگ گردن رو مثال زدین و فوق العاده بود
در دسترس ترین نشانه و خالص ترینش که دقیقا ابنجا بود که دلم خواست براتون بنویسم و تشکر کنم
خیلی راه حل عالی به من دادین و امبدوارم در اینده بیشتر از کامنت های زیباتون بهره مند باشم
در پناه و اغوش پر مهر خداوند باشین
به نام الله مهربان
سلام بر پروردگار جهانیان
سلام بر بنده خاص و توحیدی اش استاد عزیزم و مریم بانوی دوست داشتنی
سلام بر بنده خوب خدا سعیده
سلام بر تمام غارنشینان حرا
سعیده عزیزم وقتی کلیپ توحیدی استاد رو دیدم گفتم خدایا تو از رگ گردن به من نزدیک تری و هر زمان با همه وجودم این رو باور کردم و هر زمان به خداوند توکل کردم و خودم رو به دستان پر قدرت و پر محبت و بی انتهایش سپردم خداوند درهایی رو به روی من باز کرده ک خودم مینشینم میگم خدایا بی نظیری اگر میخواستم با قدرت عقل پیش برم و یا کمک از غیر تو نمیدونم چه سرانجامی منتظرم بود اما هر آنچه سپردم به تو بهترین حالت ممکن رو برام رقم زدی
یادمه پارسال دی ماه بود ک داشتم اشک می ریختم و میگفتم ببین خدایا حالم بده رسیدم به انتهای خط
خدایا هدایتم کن
خدایا روز قیامت اگر منو زنده کنی و بگی اینجا ها لغزیدی میگم شبهایی ک تا صبح اشک ریختم و هدایت خواستم چی پس من دیگه جایی ندارم ک برم هدایتم کن
از نظر مالی در شرایط سخت بودیم از نظر بیماری پسرم یه تا اسپری برای آلرژی استفاده میکرد و دایم سرفه داشت و چه شبهایی ک تا صبح بالای سرش بودم پیش دبستانی نمیرفت و….
بعد ک پناه آوردم به خدا
و گریه کردم گفتم مگه کنارم نیستی مگه از رگ گردن به من نزدیک تر نیستی نجاتم بده من نمیدونم تو میدونی
دستمو بگیر خدایا من ناتوانم من تسلیمم و با دوره ای از اساتید آشنا شدم ک بسیار برام پر برکت بود و منو به خدا نزدیک تر میکرد انگار خداوند مسیرش رو از طریق ایشان به من نشان دادن
یادمه وقتی یاد گرفتم ک چطور ذکر بگم چطور باهاش صحبت کنم شبها رو به جای اینکه سخت بگذرونیم تا صبح کنار سرفه های پسرم ذکر میگفتم و با خدا راز و نیاز میکردم و انگار ناخواسته توجهم از روی نازیبایی ها برداشته میشد
من خدا رو یه شب دیدم
یک شبی ک 40شب بود از 40برداشتن ذکری برای بهبودی پسرم یک نور ک اومد و توی وجود منو پسرم
البته ک اینجور ک استاد عباس منش بهم یاد دادن خدا رو نشناخته بودم ولی تصویر خدا رو فرداش کشیدم و زدم به دیوار خونمون به بچهام گفتم این خداست خدا این شکلیه ی نور
ک همه جا هست توی قلب ماست فقط کافیه دستتون رو بذارید روی قلبتون و باهاش صحبت کنین
و این شد شروع مسیر توحیدی من
مسیر توکل من
و نعمتها بود ک وارد زندگیم میشد
اولش من یرزقه لایحتسب از جایی ک گمان نمیبردیم ماشین دار شدیم
هنوز باورم نمیشه آخر هفته بود همسرم اومد منزل و گفت صبح بریم یه شهر های اطراف و من فکر میکردم ک اسنپ گرفتن اما وقتی رفتم بیرون از خونه دیدم ماشینی جلوی درب منزله
بازم گفتم حتما از کسی قرض گرفتن
اما وقتی سوار شدیم گفتن اینو خریدم
من باور نمیکردم خدایا تو خیلی بزرگی
سبحان ربی العظیم و بحمده
خدایا با کدوم پول ما توی هزینه های منزل هم کم می آوردیم
و تازه خدا چطور بیشتر گفت این نتیجه توکل های تو هست ک اونو بدون درخواست من به نام من زد
نمیدونستم چی بگم فقط گفتم خدایا شکرت خدایا چطور بندگی تو کنم
ک هر لحظه بندگی خدا به تمام زندگی دنیا می ارزد
ایمانم قوی تر شد و گفتم وقتی میام در خونه خودت و اینجور همه چیز رو مهیا میکنی از غیب چرا نیام
توحیدی تر شدم و قبل از اینکه اون ماشین به نامم بشه یک ماشین توی ایران خودرو به نامم در اومد و خدا پولش رو واریز کرد
و زمان تحویلش شد مردادسال بعد
میدونم ک بچههای اینجا فقط میتونن باور کنن ک با صفر با زیر صفر خداوند دستان خودش رو می رسونه و زندگیت رو تغییر میده
اونقدر توحیدی شدم ک دیگه نمیتونستم تسبیحم رو از خودم دور کنم و خدا رو هر لحظه نخونم
یه روز دیدم استاد عباس منشی شدم و دارم فایلهای توحیدی استاد رو میبینم انگار توی مدار استاد قرار گرفته بودم
اشک بود ک جاری میشد
هنوزم اشک هست ک جاری بشه
همسرم هر جا به مشکل برمیخورد فایل چه کسی مالک توست رو واسشون میگفتم
خدایا همه جا تو بودی همه جا تو هستی و غیر از تو فریاد رسی نیست
مهاجرتمون به شهر دیگ و اجاره کردن یکی از خونه های خدا رو هم قبلا گفتم ک چطور خداوند هدایت کرد و انجام داد.
تو همه لحظهام هر زمان ک از خدا هدایت خواستم بهترین نتیجه رو گرفتم
بهترین رو بهم عطا کرده
و امان از زمانی ک نجوای شیطان در گوشم زمزمه میکرد تو بودی تو متفاوتی وقتی میرسیدم به خانواده ام به کسانی ک دوست داشتم توی مسیر توحیدی باشند میخواستم نتیجه های زندگیشون رو تغییر بدم
یادم میرفت خودم از خدا به اینجا رسیدم و هر کسی فقط خودش میتونه ناجی خودش باشه
و صحبتهای من برای اونها انگار فخرفروشی بود برای دریافت نعمت ها
و من نمیفهمیدم فقط احساسم بد میشد
الآنم همینطوره
گاهی نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم و تا به عزیزانم میرسم شروع میکنم به هدایت و صحبت
شاید ی تایمی گوش بدن و بگن بگو ولی فکر نمیکنم هیچ کدومشون سایت استاد رو سر زده باشند
کم کم دارم سایلنت شدن رو یاد میگیرم
استاد توی دوره 12قدم می گن باید بتونین سکوت کنین و بذارید نتایجتون صحبت کنه اگر کسی بخواد خدا خودش هدایتش میکنه
استاد عزیزم و سعیده مهربانم
یعنی هر زمان ک یه نگاه کردم و گفتم آفرین به من کاش بیان ببینن چه نتایجی دستمه بعدش یه پس گردنی خوردم ک اینها کردیتش از خداست
اینها رو خداوند داده همه آنچه داری از خداست و منو سریع به مسیر درست هدایت کرده
خدایا سپاسگزارم
خدایا تنهام نذار
خدایا اناعبدک الضعیف
خدایا من محدودم و تو نامحدودی
خدایا دست تو بالاترین دستهایت
خدایا هر خیری از تو به من میرسه من فقیرم
خدایا سپاسگزارم بابت تمام نعمتهایی ک به من عطا فرمودی و بزرگترین نعمت من این سایت و استاد هست و دوستان توحیدی. چون سعیده
ک وقتی میام جان دوباره میگیرم مسیر برام روشن تر میشه میفهمم کجاها دارم بیراهه میرم
سعیده جان من همیشه با خواندن کامنتت اشک میریزم چون خدا رو توی کامنت شما بیشتر احساس میکنم حرفهات میاد و روی قلبم میشینه
و دوست دارم کامنتهام رو زیر فایل استاد در پاسخ و سپاسگزاری از کامنت شما بذارم.
خداوند به شما سلامتی و طول عمر بده خدا برکت به زندگی شما بده
ک هر روز پر فروغ تر از قبل باشید
سپاسگزارم از استاد عزیزم ک وقتی فایل توحیدی میذارن من دستام میلرزه و همه کارهامو میذارم کنار میگم ببین اینو باید ببینی این تشنگی روحت رو برطرف میکنه
و خدا رو شکر ک خداوند هم همه شرایط رو فراهم میکند برای دیدن این فایلها
انگار خدا هم دوست داره بیاد کنارم باهم تماشا کنیم
انگار خدا هم میگه بیا ببین من چقدر پیشت بودم چقدر هوات رو داشتم
بعضی وقتها ک درگیر دنیا میشی از ذکر من غافل نشو
خدایا دوستت دارم
خدایا سپاسگزارم
ای فرمانروای مهربان و بخشنده جهانیان
با همه عظمت و شکوه و جلالت میای کنار من و به من میگی تو از وجود منی تو لایق بهترین هایی
تو لایق بهترین نعمت هایی ،سلامتی،
ثروت، عزت ،اعتبار ،عشق ،خانواده خوب ،رابطه خوب و….
سعیده هنوز توی مبحث سلامتی ضعیفم هنوز با هر سرفه پسرم دلم می لرزه و همیشه این تکرار میشه
سریع میرم سراغ دارو
خدایا امشب ازت میخوام توی این موضوع هدایتم کنی
این الگوی تکرار شونده رو چطور و با چه باوری تغییرش بدم
خدایا هدایتم کن ک توجهم رو از روی این موضوع بردارم .خدایا من ضعیفم و ناتوان و تو قادر مطلقی دستی از دستانت رو برای نجاتم بفرست و هدایتم کن به مسیر درست
نسبت به پارسال خیلی بهتر شدم ولی هنوز تکرار میشه هنوز پسرم پشت هم بیمار میشه و سرفه های شبانه داره و هنوز من درمانده ام و خدایا تو امشب منو هدایت کن مشرک نباشم
لا اله الله
الله اکبر
لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین
سعیده جان دوستت دارم وجود ارزشمندی داری پایدار باشی
در پناه خداوند باشید.
سلام به دوست عزیزم ماریا
ماریا جان زندگی شما و اتفاقاتی که نوشتی خیلی شباهت به زندگی من داشت وقتی وصل میشی به اقیانوس دیگه هیچ ترسی توی وجودت نمیاد
دوست خوبم تجربه ی سرفه ی پسرت رو منم دارم برای سالها پیش که دخترم کوچک بود و من چه شبهایی که بیدار بودم واز سرفه های مداومش ناراحت
ولی دختر من یک مشکل کوچک قلبی داشت که با رفع اون مشکل به مرور زمان سرماخوردگی و سرفه هاش از بین رفت .والان برای خودش سالم وسلامت هست و ازدواج کرده و همه چی حل شد .
دختر کوچکم هرماهی یکبار تهوع واستفراق براش پیش میومد و با امپول وسرم حل میشد ولی ما پیش یک متخصص گوارش رفتیم وایشون تشخیص دادند که به کاکائو حساسیت داره و ازوقتی ازاش استفاده نکردو یک دوره دارو استفاده کرد کلا خوب شد ودیگه این مسئله تکرار نشد .
الان هم دخترم بزرگ شده وهیچ وقت این قضیه براش تکرار نشده چون ریشه شو پیدا کردیم
میخوام بهت بگم ریشه شو پیدا کن
و حلش کن چون با صبر کردن و منتظر خوب شدنش بودن هیج اتفاقی نمیوفتد .
پزشکایی خیلی ماهری هستند که میتونی با مشورت گرفتن از خدا بهشون هدایت بشی ومسئلت براحتی حل بشه
جای هیچ نگرانی نیست حتی ممکنه با یه شربت سرفه ی گیاهی خیلی سریع درمان بشه
ولی تازمانیکه ندونی این سرفه به خاطر چیه ؟به خاطر حساسیته ؟یاشاید یه غذایی بهش سازگار نیست
و خیلی از دلایل دیگه یی که ممکنه خودت که پیشش هستی بهتر بتونی پیداش کنی وبراحتی حلش کنی .
دوست خوبم اصلا نگران نباش خود نگرانی هم بهش قدرت میده
مطمئنم بزودی این هم حل میشه
دوست داشتم تجربه ی خودم رو برات بگم امیدوارم به کارت بیاد
درپناه الله باشی دوست خوبم
به نام الله مهربان
سلام و درود به دوست توحیدی ام زهراجان عزیز
زهرای عزیزم از اینکه تجربه فوق العاده کاربردی تون رو برای من نوشتید از صمیم قلب از شما سپاسگزارم.
این موضوع همیشه باعث آزار من بوده با اینکه دوره های استاد رو دارم توی خیلی از مسایل تونستم نتیجه بگیرم و باور سازی کنم اما این موضوع پاشنه آشیل من هست
و اون روز خداوند هدایتم کرد ک بنویس و من گفتم چشم
و الان ک کامنت شما رو دیدم بسیار خوشحال شدم
چهارشنبه ای پسرم رو بردیم دکتر و ایشون گفتن عفونت لایه میانی گوش دارن باید چرک خشک کن مصرف کنن
من توی این زمینه خودم رو سپردم به خدا
گفتم خدایا تو میدانی و من نمیدانم خودت هدایتم کن اگر دیدی من آماده دریافت هدایت نیستم و الهامات رو نمیفهمم خودت بهترین ها رو برام رقم بزن من کارم رو به خودت سپردم ک تو شنوا و بینایی
افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد
خدا رو شکر چقدر برای بچههای دسته گلتون خوشحال شدم خدا حفظشون کنه
شاید بزرگترین شرک من همین بچهام باشن و بخصوص پسرم ک البته میگم بچهام امانت خدا هستند اما از ی سویی صحبتهای استاد ک میگن اونها خودشون خدا دارن و رسالتی دارن ک خداوند خودش حافظ اونهاست و هیچ برگی بی اذن پروردگار بر زمین نمی افته.
مادر بودن به نظرم سخت ترین کار دنیاست یا شایدم برای من اینجور بوده
شایدم شرک من توی این موضوع زیاده .
هر چقدر توی دوره عزت نفس استاد سعی میکنم قوی باشم و روی خودم کار کنم وقتی به مادر بودن و بچهام میرسم ضعف دارم
قلبم درد میگیره نه اینکه به پروردگارم اعتماد نداشته باشم بچهام رو زیاد دوست دارم تحمل دردشون رو ندارم گاهی میگم خدایا اونها برای تکامل شاید باید مسیرهایی رو طی کنن تا قویتر و آگاه تر بشن
اما بعدش میگم خدایا میدونم خودشونو خالق زندگیشون هستن اما میشه مسیر تکاملشون راحت باشه تو خدایی و قادر مطلق
تو رحمانی تو رحیمی تو کریمی تو بزرگی تو غفوری یا ذالجلال و الاکرام یا رب العالمین
همه چیز تویی اول تویی آخر تویی
این روزها فقط با خودم میگم منم همچون حضرت موسی میخوام تسلیم بشم خدایا من به هر خیری ک از تو به من برسه فقیرم.
خدایا استاد چه ایمان قوی داشتند استاد چطور توانستند در زمان از دست دادن فرزندشون صبور باشند و توکل کنن
من یه بیماری میگیرن بچهام تمام آنچه توی دوره ها آموختم رو به کار میبرم و توی قلبم درد میکشم و میگم خدایا منو با عزیزانم امتحان نکن من همیشه ازت ایمان ابراهیمی خواستم ولی توی آزمون ابراهیمی رد میشم
میدونم خیلی کار میبره ک این موضوع برای من درست بشه و باورهای قدرتمند براش بسازم و به ذهنم بگم ببین تو مادری اما اونها خدا رو دارن ک خداوند قطعا از تو بیشتر بچههات رو دوست داره
من همینجا میگم خدایا منو ببخش ک مشرکم خدایا منو ببخش ک فکر میکنم بیشتر از تو خیر بچهام رو میخوام خدایا منو ببخش ک فکر میکنم بچهام نزد من عزیز ترن
خدایا منو ببخش
لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین
بازم از شما سپاسگزارم
به لطف الله یه روزی منم میام از نتایج کار کردن روی خودم برای مسلمان شدن و تسلیم شدن و ایمان واقعی پیدا کردن به خدا بخصوص توی این مورد کامنت میذارم باشد ک خداوند هدایتم کنند به مسیر درست.
کامنت شما هدایتی است از سوی خداوند برای من برای تغییر نگاهم و حل مشکلاتم
در پناه الله مهربان باشید.
سلام ماریا جانم
منتظر خوندن خبر سلامتی پسرت هستم
نگران نباش مطمئنم بزودی همه چی درست میشه این هم باعث میشه درک کنیم سلامتی بزرگترین نعمتیه که هرلحظه باید سپاسگذارش بود.
وقتی نگرانی رو ازخودت دور کنی همه چی خودش حل میشه
پس سعی کن هرروز شکر گزاری تو روی سلامتی بزاری و تصویر سازی کن که پسرت خوب شده
مطمئنا همه چی سریع انجام میشه
منتظر خوندن خبر سلامتی فرزندت هستم
درپناه الله باشی
به نام الله مهربان
به نام خداوند هادی و هدایتگر
سلام به استاد عزیزم و مریم بانوی دوست داشتنی
زهرای عزیزم سلام
عید رو به همه دوستان توحیدی ام تبریک میگم.
خدایا سپاسگزارم بابت تمام نعمتهایی ک در زندگی من جاری است
خدایا بابت تمام لحظه های ک من رو هدایت میکنی و مرا رشد میدهی سپاسگزارم
خدایا بابت ظرف وجودی ام ک هر روز بزرگتر میشه و من آگاه تر میشم سپاسگزارم
خدایا سپاسگزارم که چون تو خدای مهربانی دارم
خدایا سپاسگزارم که شروع سال جدید رو برای من یک تحول بزرگ ایجاد کردی
زهرا ی عزیزم قرار شد با کارکردن روی خودم از سلامتی پسرم برای شما بنویسم و من مینویسم از تمرکزم روی خواسته هام روی هدف گزاری برای سال جدیدم روی توحیدی تر شدنم
روی اعتماد به خداوند و درخواست الهام و هدایت از خدا
یکی از اساتیدی ک هماکنون توی ایران هستن. و دوره های موفقیت برگزار میکنند و من با ایشون مدارم بالا اومدم و به سمت سایت استاد هدایت شدم یک شب به خوابم اومدن و به من گفتن برای درمان بیماری پسرت باید فلان داروی گیاهی رو بگیری و بدی و همون لحظه انگار خداوند مرا بیدار کرد و من اسمی ک درست هم متوجه نشده بودم رو نوشتم توی یادداشت گوشیم
و همون لحظه شروع کردم توی گوگل سرچ کردن با چشمان خواب آلود به خدا اعتماد کردم
از اون گیاه اسکرین شات گرفتم و به طرز معجزه آسایی توی خواص اون گیاه درمان بیماری ریه و برونشیت و آلرژی و … بود
فردا صبح که بیدار شدم مجدد تصاویر رو نگاه کردم متن ها رو خوندم و اشک ریختم و گفتم خدایا سپاسگزارم هر جور شده پیداش میکنم.
به یک نفر گفتم که توی کار داروهای گیاهی هستن و ایشون یک لیست از غذاهایی ک نباید بچه بخوره و … برای من ارسال کردن ولی من میدونستم باید به دستور خداوند عمل کنم با همسرم مشورت کردم و گفتم ببینید این به من الهام شد توی خواب و باید تهیه کنم برای فشار خون هم مفیده آرامش بخش
و ایشون خدایی همون روز برام هم خود گیاه هم عرقش رو تهیه کردن و من طبق دستور العمل شبها با چایی دم کردم و همگی مصرف کردیم
جالب اینه ک این گیاه به چایی حضرت علی معروفه
و خدایا سپاسگزارم ک به طریق معجزه آسایی پسرم بهبود پیدا کرده و مدتهاست خواب راحت میره و عالی مثل یک پسره سالم و راحت و آرام می خوابه
خدایا سپاسگزارم.
خوشا کسانی که عاشق نورند. بسیار لذت بردم سعیده جان. از گفتگویت با خداوند. هرکسی این لذت را تجربه نمیکند.انگار حرفهای من بود که اززبان تو گفته شد با گفتن حرفهایت هم گریه کردم هم خندیم وهم طلب بخشش کردم وازش خواستم که من را هم از بندگان شایسته خودش قرار دهد.ازکسانی که درزیر پاهایشان نهرها جاریست. امین
بنام خدای مهربان
سلااام ب سعیده ی عزیزم
خداروشکر میکنم بخاطر هدایتم ب کامنت سرشار از عشق و آگاهیت
الهی صدهزار بارشکر
بابت این تجربه های شیرین تر از قند
خییلی دوسدارم ب این مرحله از توحید وایمان برسم
از خدا هدایت مبخوام ک تواین مسیر منو ثابت قدم کنه و ایمانم و قوی تر کنه
چقد قشنگ جواب سوالات ذهنم واز کامنتت دریافت کردم
و الهامی ک بهم شده بود از طریق احساسم و باز اینجا تایید کرد خداوند ک مسیرت درسته
فقط روی من حساب کن
روی خدای آدم ها
ن دستان خدا
فقط از من بخواه
فقط ب من بگو
من قدرت مطلقم
مرگ وحیاتت دست منه
اینکه اجازه بدم خداوند مسیرو بهم نشون بده
و بهش اعتماد کنم
چون جواب همه ی سوالارو میدونه
همه ی ایده هارو بلده
و همه روبهم میگه
ب راحتی
نمیخواد من زجر بکشم
فقط کافیه بهش وصل بشم
با دست ودلبازی تمام همه رو بهم میگه و هدایتم میکنه
الهی صدهزاررر بارشکرت
مرسی عزیزم بخاطر وجود پراز عشقت
ان شاالله همیشه موفق و پیروز باشی
نهسلام سعیده ی عزیز
این دومین کامنتی که ازشما میخونم و لذت میبرم و حس میکنم که تک تک این کلمات روح دارن ،چون از یک دل سرشار از عشق و تسلیم میان ،چقدر احساس فوق العاده ای آیه هایی که سره جای خودشون نوشته شدن و من با خوندن هر کدومشون موهای تنم سیخ شد و عاشق اشک هایی بودم که آرام از چشمام سرازیر میشدن و لذت بخشه این وصال این نزدیکی این نور هدایت که نزاشت ما ناآگاه بدون ملاقات روح و اصلمون از این دنیا بریم ، الله اکبر از این کامنت و این آیه های قرآن ،
چشمان من تورا نمیبیند ،اما تو همهی چشم ها را میبینی ،
تویی که وقتی به عبادت می ایستم ،مرا تماشا میکنی ، تویی که اگر بخواهی قلبم متوقف شود ،توانی از خود ندارم ،قادر مطلق منو ببخش بابت تمام لحظاتی که غافل از یادت گذشت و تو غافل نبودی از من ،
الله اکبر از این آگاهی ها ،از این عشق بی قید و شرط که بر وجودمان جاریست .
چرا هنگامی که روح به گلوگاه میرسد و شما نظاره گر هستید ،اما هیچ کاری از دست شما ساخته نیست؟؟؟ الله اکبر ،الله اکبر ،الله اکبر
خدایا بر من ببخش خطاهایم را خواسته و ناخواسته که به درگاهت سلاحی به غیر از دعا ندارم.
سعیده ی عزیز نور چشم خدا ،زبان خدا ، عشق فرستاده شده از جانب خدا با این پیام الهی ،خوشا به سعادتت چون خیلی ها مثل من با خوندن کامنتت غرق در عشق شدن واز شدت این عشق اشک وصال ریختن ، وکیست رستگارتر از آنکه یاد خداوند را بر دلها میپراکند ؟؟؟
دوست عزیزم بابت قطره قطره اشکی که از شوق این عشق و وصال با معبود بی همتایمان ریختم ،برات از رب یکتا نعمت های بهشتی خواستارم . و آرزو میکنم تا خداوند به هر شکلی که دوست داری در لحظات قشنگ زندگیت متجلی بشه .
در پناه رب یکتا پیغام آور الهی .
سلام به سعیده ی عزیزم، سعیده ی نورانی، به قول یاسمن چراغ سایت:)
سعیده جان باور کن کامنتت رو که داشتم میخوندم، تو اون پیاده رویت با خدا، که قشنگ الان حس و حالت رو درک میکنم و کاملا میتونم تصورت کنم در حال گپ و گفت با خدا بدون هیچ اغراقی، دلم میخواست به قول خودت دورت بگردم برنگردم:))
چقدر خلوص و توحید و حس خوب و صداقت و بی ریایی و سعادت هست تو این نوشته ی زیبات و تو توصیفت از لحظات زیبایی که با خدا داشتی
چقدر تحسینت میکنم
و چقدر از ته دل آرزو میکنم روز به روز پیشرفتت، حس خوبت، آگاهی هات، ارتباط قشنگ و قلبیت با خدا و فرکانس ها و نتایجت روز به روز بالاتر و بالاتر بره
دلم برات خیلی تنگ شده بود دوست قشنگم، برای حرف زدن باهات، کامنتهات رو همیشه میخوندم اما کلا مدتی بود خیلی کم فعالیت شده بودم تو کامنت نوشتن. خداروشکر که دوباره این سعادت رو نصیب خودم دارم میکنم:)
دوسِت دارم یه عالمه و از ته دل
بوس فراوان از راه خیلی دور
سلام به سعیده ی عزیزم
دوست توحیدی وخالصم بسیار تحسینت میکنم وبرات آرزوی بهترین هارو دارم ازهرآنچکه که خودت دوست داری وعاشق اون هستی که خداوند سخاوتمندبهت عطا کنه
سعیده جانم اینروزها فقط قلبم وچشمهام دنبال کامنتهای تومیگرده ونمیدونم چرا تورو مسیریاب اهدافم برام قرارداده که انگار خداداره باکامنتهای تو قدم بعدیمو بهم میگه
بنویس دوست عزیزو موحدم بنویس از درکهای قشنگت که قلبمد به مرواز درمیاره وروحمو جلامیده ومسیرمو روشنترمیکنه
سپاسگزارم عزیزم بابت نوشته های پراز توحید واخلاصت
درپناه خدای زیبایی که اینروزهاداری باهاش زندگی وعشق میکنی درآرامش وحال خوش باشی بتمام آرزوهای قشنگت برسی عزیزخداوند
سلام سعیده جانم
دخترخوب بازم حال دلمو دگرگون کردی با کامنت نابت.بامناجات های دلنشینت.تنم لرزیدبا جملت(نمیخوام تموم که شدم شروع بشی)
خیلی دلنشین بوداین جمله.اعتراف میکنم که ازسالهای خیلی دوریکی ازدعاهام این بودکه خدایامحبت خودت روازم نگیروتالحظه مرگ باهام باش.
وخیلی خوشحالم ازاینکه تاالان دعام موثرواقع شده.استادوخانواده ای پیداکردم که نفسشون خیرونور وبرکت.منوهدایت میکنندبه سمت خودش به سمت خیروزیبایی مطلق.
سعیده جانم همیشه برات آرزوی خوشبختی وسعادت میکنم بابت اینهمه عشقی که باخدا ردوبدل میکنی تحسینت میکنم عزیزم.
درپناه خداباشیدآمین
سلام برشما دوست عزیز.
قابل تحسین هستید با این چنین دیدگاه توحیدی و باورهای توحیدی
من از مطالعه کامنت های شما بسیار لذت می برم
چقدر خوب با خداوند داری عشق بازی می کنی
چقدر خوب شناخت بهتری از خداوند داری
چقدر خوب با کلمات دل ها. را خوشحال می سازی
چقدر خوب داری در زمان حال زندگی می کنی
چقدر این کامنت های شما برای من جذاب و رویایی است
من امروز کامنت های دوستان را مطالعه می کردم
واقعا این سایت عباس منش و خود استاد عباس منش و خانم شایسته و این عزیزان با این درک خوب شأن از قوانین جهان هستی چی تحولی عظیمی را در ذهن من و امثال من خلق می کند
از شما و این کامنت های زیبای تان یک گیتی ممنون هستم
سلام بر سعید جان، که مثل همیشه اشک مون رو در آوردی، البته میدونم که بقول خودت این حرفا رو خدا زده به وسیله سعیده، بنده توحیدی خداوند. خدایا چقدر عمیقی که هر کسی هر چقدر بخاد بشناستت، حتی اندازه یه قطره هم نمی تونه درکت کنه، چقدر بزرگی تو خدا که هر چه بپرذیم هم بهت نزدیک هم نمیبشیم. ممنونم سعیده جان با این حس خوبی که درونم زنده کردی. نفست گرم بنده دوستداشتنی خدا
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خدایی که ارامش دهنده ی قلب های
خدایی که تمام قلب و جان منه
خدایی که برامون همه چیز و همه کس میشه
سلام سعیده جانم
عاشقتم عزیزدلم
الان که دارم برات مینویسم اشک جلوی دیدم رو گرفته
چقدر زیبا برامون از خدا نوشتی
اره همون خدایی که منو از فرش به عرش رسونده
همون خدایی که منو عزیز کرده
همون خدایی که هر شب منو از محل کار بهشتی م به خونه ی بهشتی و پر از ارامش م میرسونه با ماشین دست بینظیرش همکار عزیزم
تا تایم کاری مون تموم میشه با لبخند قشنگش بهم میگه خانم رشیدی بریم خونه
انگار خدا ایشونو راننده خصوصی من قرار داده که این ماموریت رو بهش داده منو برسونه به خونم
الله الله
عاشقتم سعیده جانم
حالم خیلی خوبه
دوست دارم تا صبح برات بنویسم
بنویسم از اتفاقات خوب زندگیم
بنویسم از دستای بینظیر خدا که حاضرن جونشون رو بهم بدن
از همسایه هایی که من تا حالا ندیده مشون و میان دم در خونه برام هدیه میارن
اره سعیده جانم این روزها به شدت حال دلم خوبه
با بهترین رفیق دنیا خدای وهاب مون داریم زیباترین زندگی بهشتی رو تجربه میکنیم
عاشقتم عزیزدلمم
ازتون سپاسگزارم بابت این کامنت بهشتی که برامون نوشتی و روح مون رو جلا دادی
خدایا شکرت
سلام و وقت بخیر
خلیی عالی بود.
خیلی عالی ایات قران برای اثبات استفاده کردی..
دوبار اشک من تو همین دیدگاه در آوردی.
ایمل دیدگاهتون تو فایل های دانلودی واسم میاد.
ممنونم که همیشه یه حول دهنده بودی. یکی که نصیحت نمیکنه و یادآور خوبیه..
یه سوال هم ازتون دارم…
شما حافظ قرآنی.؟؟؟
اگر نیستی
چطور آیه های مناسب پیدا میکنی.
من خیلی خوشم میاد. و دوست دارم بدونم که چطور این کارو انجام میدی…
ممنون میشم پاسخ بدید
بازم سپاسگزارم بابت این تلنگری که بهم میدی..
سلام به برادر عزیزم آقاحسنعلی
سلام وسلامتی و عشق و نورورحمت الله به جسم و جان و قلب سلیم شما…
نقطه ی آبی شما،قلب من روروشن کرد الهی که نور الله،تموم زندگیت رو روشن کنه…
از لطفومحبتت سپاسگزارم بی نهایت،حقیقتا اعتبار این کامنت ها ازمن نیست،هرجا جمله ای از کامنت من،نور خداروبه قلبتون وارد کرد اعتبارش از الله ست…
شاید باورتون نشه ولی خیلی وقت ها من هم حالم خوب نیست خدا منو میفرسته پای کامنت های خودم،میگه بخون سعیده…
بعد خودم با تعجب جمله هارو میخونم و میگم این هارو من نوشتم ؟نه اصلا اینا کار من نیست….
به قول خانم پروین اعتصامی:
این سخن، پروین، نه از روی هواست
هر کجا نوری است، ز انوار خداست
برادر عزیزم امیدوارم یک روز سعادت حفظ قرآن رو داشته باشم اما نه من حافظ قرآن نیستم…
من فقط زیاد قرآن رو میخونم.
بیشترین چیزی در روز میخونم به لطف الله قرآنه …چه با کتاب چه با گوشی …
این استمرار در مطالعه قران و دقت در معنی آیه ها که اونم لطف پروردگاره،باعث شده که اگر بخوام مطلبی روبنویسم خود به خود یکسری آیه ها هماهنگ با اون موضوع میاد توی سرم ومن هم سریع ایه رو سرچ میکنم و کپی میکنم همون قسمت کامنتم…
باور کنید این شکسته نفسی نیست،واقعا حتی اینکه چه آیه ای کنار کدوم جمله بیاد هم کار من نیست…اون میگه ومن مینویسم….
همه چیز اونه ….همه چیز….
هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ
ازتون سپاسگزارم برای پاسخ پرمهرتون وامیدوارم این تلگراف در بهترین زمان ومکان به دستتون برسه …
درپناه الله یکتا…نورِ آسمون ها وزمین …
سلام سعیده عزیز
درود بر شما خانم پرانرژی و با لیاقت و شایسته
چقدر از هدایت خدا ممنونم که از وهابیتش توی کامنتهای عالی مثل کامنت شما دارم و کامنت زیبای شما رو خوندم
منم صبح از خواب بیدار شدم و گفتم منم اول صب برم مث استاد ،،، ببینم دوستان چه کامنتی گذاشتن که کامنت شما اومد
از خدا ممنونم که منو در مسیر کامنت زیبات گذاشت
لذت بردم از تجربیاتت
منم دارم مث شما هر روز بهتر میشم
منم دارم هر روز ارتباطمو با خدا بیشتر میکنم
چقدر تجربیاتتون رو دوس داشتم و باهاش حال کردم
خیلی از اونا رو منم داشتم
منم خیلی وقتا با خدا اینجوری صحبت میکنم
اینکه گفتین
خدا از وهابیتش چه نعمتهایی بهمون داده
اینکه چقدر من فقیرم به اینکه جای خدا رو توی قلبم باز کنم بیاد اسباب کشی کنه بیاد توی قلبم ساکن بشه
ولی اونجایی که گفتین
استاد میگه…اگر حضرت موسی باهات حرف زده…پس حرف زدن باهات امکان پذیره…
خیلی لذت بردم چون منم توی غار حرای خودم بودم و همونجا به خدا گفتم یالا باش اینهمه بهت گفتم تو خندونی
تو خوش اخلاقی
تو خوشکلی
تو ثروتمندی
تو خوشبویی
تو ناز داری
تو چقدر دوس داشتنی هستی
و…تو…..
الان وقتشه منو الهام کردی این کامنت رو از سعیده بخونم و منم بهت یقین پیدا کردم یالا باش منو به درخواست نامه ای که برات نوشتم برسون
بعدش بهش گفتم خدا جون تو نیازمندترین نیازمندان هستی
خدا بهم گفت چرا ؟
مگه من رو بی نیاز مطلق نمیدونی؟
منم گفتم از یه نظر آره
از یه نظر نه ؟
گفت چطور؟
گفتم مگه خدا جون خودت بهم نگفتی اگه کمپانی بنز مجهزترین و پرآپشن ترین بنز و بهترین بنز از هر نظر رو تولید کنه ولی هیچکس سوارش نشه ….
این بنز رو کی میتونه درک کنه
چه سودی داره
چه فایده ای داره
انگار نه انگار که ساخته شده
و هیچ استفاده ای برای هیچکس نداره
پس منم که خدای توام اگه کسی منو نشناسه
اگه به فایده ها و آپشن های من خدا کسی پی نبره و درکم نکنه
پس من خدا چه فایده ای دارم.
خدا جون من از این الهام تو فهمیدم که نیازمندترین نیازمندان هستی و فقیر هستی به اینکه من تو رو بشناسم
با تو رفیق بشم
درکت کنم
به سمت تو بیام
حالا من اومدم سمت تو پس نوبت توهه
تو همه این کارا رو میکنی که من مث خودت به آرامش و شادی برسم
پس ازت میخوام به راحتی منو به درخواستهام برسونی که به تو نزدیکتر بشم
من مث موسی نیاز ندارم ببینمت
چون هر روز هزاران مرتبه میبینمت
اما از وهابیتت بدوره که برای باور سازی کمکم نکنی و میخوام درخواست های
ناممو بدی
همینجا صحبتم با خدا تموم شد.
منم میخوام از خدا استفاده کنم
من صبح ها توی تمرین جلسه 2 دستمو میبوسم و تشکر میکنم از خودم که قسمتی از خدا هستم
اما به نظرم تجربه و ایده شما هم خیلی جالب و شیرین بود که گفتین اگه خدا برای موسی کافی بود برا منم کافیه
سعیده جان میدونین احساس کردم شما هم مث مریم جان ، استادم ، دارین به صلح با خودتون میرسین.
منم پاشنه آشیل بزرگم دوس نداشتن خودمه
میخوام از این به بعد برا خودم بیشتر وقت بزارم
سعیده جانم
کامنت زیباتو سیو کردم
دمت گرم دختر….
دمت گرم خانم پرانرژی سایت
خیلی چیزا از کامنتتون یاد گرفتم
مثلا اینکه با خودتون صادق و مث دوست مهربون بودین و برای خودتون ارزش قائل بودین و پیاده روی با خدا رفتین
منم تو نمایشگاه با خدا با هم کار میکنم
و اینکه مثالتون رو کامل توضیح دادین
امیدوارم همیشه موفق و شاد باشید
دوست دارم
دمت گرم که باعث گسترش جهان شدی
دمت گرم که باعث شدی اول صبحمو پرانرژی شروع کنم
دمت گرم که باعث شدی یادم بیاد امروز مث دوست مهربون با خودم و خدای خودم صحبت کنم .
ایول داری
سعیده جان بقول خودت ” الهی دور سر مبارکت بچرخم
میدونی منم شمالیم و گرگانیم
دوست دارم همشهری جان
ایول
سلام بریگانه معبود عالم هستی
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان
اما بقدر فهم تو کوچک می شود
و بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده می شود
و بقدر ایمان تو کارگشا می شود
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می شود
و به قدر دل امیدواران گرم می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
بی برادران را برادر می شود
بی همسرماندگان را همسر می شود
عقیمان را فرزند می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
و محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردیهــا
ناراستی ها، نامردمی ها!
چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد
و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند
مگر از زندگی چه میخواهید
که در خدایی خدا یافت نمیشود؟
که به شیطان پناه میبرید؟
که در عشق یافت نمیشود؟
که به نفرت پناه میبرید؟
که در حقیقت یافت نمیشود؟
که به دروغ پناه میبرید؟
که در سلامت یافت نمیشود؟
که به خلاف پناه میبرید؟
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید؟
که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!
سلام بر سعیده جانم در مسیر نور
سعیده جانم چند شب پیش پیامت را تو دوره هم جهت با خدا جلسه هفت خواندم و فقط سعیده تو ذهنمتکرار میشود نوشتن برای تو و بارها مقاومت کردم که چی بگم ……و باید زیر این فایل مینوشتم،امشب لبیک گفتم….
https://abasmanesh.com/fa/aligned-with-flow-of-god-course-07/comment-page-16/#comment-1665650
آمدم بهت بگم اون چیزی که دنبالشی اون چیزی که قبلا داشتی حالا نداری عشقه عشق عشق ،یادت میاد وسط سخت ها میرقصیدی چرا؟؟؟؟؟چون خودت را تو آغوش مهربان ترین مهربان ها میدیدی ،لحظه به لحظمون با خدا بود همچیز را هدیه عشق او میدیدیم ،حتی در یک گل خدا را میدیدیم ،انگار رو تخت پادشاهی باشیم، در این جهان فقط باید عاشق شد...
سعیده جونم شروع کن شروع کن عاشقی با خدا دوباره بخواه ازش هر خواست تو که میده اون موج عشق را بهت میده باید باهاش زندگی کرد….باید سر مست حضورش و عشقش شد باید خدا را عاشق واقعی خودت ببینی تا به اون سر مستی برسی ..باید با خدا ناهار خورد و شام خورد آره عزیزم باید نفس به نفس خدا بود،باید دستات را بسپاری به خودش میبرمت جایی که بهت خوش بگذره...
حیلت رها کن عاشقا؛ دیوانه شو، دیوانه شو.
و اندر دل آتش درآ؛ پروانه شو، پروانه شو.
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی؛
گر سوی مستان میروی مستانه شو؛
پشو پشو برقص پشووووو در دنیا هیچ خبری جز عشق نیست مگه خدا هزارتا خواسته ما را نداد باز که پنچر شدیم از عشق ،باز که فراموش کردیم،باز که شوقمون کمرنگ شد…..اون عشق هست که وجود ما را پر میکنه از حال خوب اون دوستی با خداست که شکرگزاری ها عمیق و مناجات های با عشق و حرف های عاشقانه با خدا میزنیم اون عشق که درون ما جاری بشه خودش میجوشه…..آه خدای خوبم مرا ببر تا بر خودت من من بدون تو فقط ی مرده بی جانم خدایا مرا مثل ماهی موسی زنده کن ببر مجمع البحرین ببر سمت خودت سمت دریای نعمت و ثروت و فراونی ….
خدایا قسمت میدم به ماه و خورشید به روز و شب به تمام کهکشانها هر لحظه مرا از عشق خودت زنده کن ،خدایا بزار همچیز در من زنده بشه حتی تششعشعه نور خورشیدت برام دوست داشتنی بشه …..بزار اشک شوق حضورت در وجودم زنده بشه...
این روزها میرم بیرون درخت ها چطور بذر عشق میپاشند نعمت ها در هر لحظه در حال باریدن هست به فراوانی و میچرخن دور هم من امروز مثل بچه ها رفتم وسط. چرخششون وایسادم دوست داشتم باهاشون یکی بشم و بگم از عشق چه خبر هان چه خبر آوردی. دلم میخواست تمام ادم هایی که نمیشناسم باهاشون برقصم ……درحالی برات مینویسم که فواره ای آب و ی عالم بنفشه رنگ رنگی و کلاغی که با بی خیالی روی لبه قدم میزنه …اگر عشق را از ما بگیرن چیزی نداریم چیزی نداریم …..
باید عاشق خدای شکوفه های صورتی شد باید عاشق خدای بوی بهار نارنج شد باید عاشق خدای قاصدک ها شد باید عاشق خدای سبزی چمن ها شد باید عاشق خدای صدای پرنده ها شد،باید اینقدر بهش نزدیک بشیم که باهاش بریم پیاده روی. باهاش بستنی بخوریم باهاش از کوچک ترین حرف ها تا بزرگترین ها را گفت اونم بخنده بگه من هستم با من..
ما در هر لحظه داریم کلی نعمت و ثروت و عشق را از دست میدیم چرا چون خدا را باور نداریم چون ایمان واقعی کم رنگ شده چون عشق تو. وجودمون کم رنگ شده ..
ذوق صدای یا کریم ها پشت پنجره ،ذوق نور آفتاب پشت شیشه ،ذوق نفس کشیدن در بهار کم رنگ شده،خدایا کمکم کن و ایمانی بهم بده که تو را در آغوش بکشم من فقط با تو به آرامش به سرمستی میرسم بقیه آرزوهام با تو زنده میشن…
چند مدت پیش ی فیلم دیدم که ی سری روح ها هستن که مدتها تو صف هستن و دلشون میخواد بیان رو زمین تا انسان بودن تا در جسم بودن تا لمس کردن را تجربه کنند..
.امروز به خودم گفتم نکنه در دنیای بعدی من نتونم برگ های بنفشه را لمس کنم، نکنه نتونم بوی بهار نارنج را تا جان نفس بکشم چنان نفس میکشیدم که ذخیره کنم یادم نره،نکنه دنیای بعدی نتونم کسی را ببوسم،نکنه دنیای بعدی نتونم رنگهای زیبای بنفشه را ببینم،نکنه نتونم شبووووووو را بو بکشم رنگهاش وای چه حیف میشه اگر نتونم از هر روزم استفاده کنم ذخیره کنم ،نکنه در دنیای بعدی نتونم اینقدر با احساس پیاده روی کنم نتونم از صدای فورارها لذت ببرم،خدایا بزار بزار عاشقت بشم و تک تک اون عشقو خوشبختی را تجربه. کنم با جانم با جسمم،نکنه فقط تو این جسم حق عشق و انتخاب داشته باشم.نکنه فقط تو این جسم بتونم مادرم و خانوادم و عزیزانم را به آغوش بکشم …
خدایا من چه این دنیا چه هر دنیایی دیگه ای میخوام خودتا انتخاب کنم حضورت ،عشقت میخوام هم نفس من باشی هر جا هر جا
امروز سر قرار توحیدیم با معبودم ،خانمی را دیدم که برام شمع روشن کرد به نیت روشنایی اینا خود زندگیه کار خداست... و قرآن کوچیکی که فقط عربی بود گذاشت بود کنارش و دعاهای که بهم داد بخونم و شمع های که چیده بود دور و برش من قرآن را برداشتم تا مثل همیشه بازش کنم. خدا باهام حرف بزنه ولی تا بازش کردم آخر جلد کتاب منا گرفت و آیه نوشته بود با دستخط خودش که مدتهاس دارم با همین آیه زندگی میکنم و نشانه ای واضح و روشن
فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِیَ اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ ۖ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ ﴿١٢٩﴾
پس اگر [منافقان] از حق روی گرداندند، بگو: خدا مرا بس است، هیچ معبودی جز او نیست، فقط بر او توکل کردم، و او پروردگار عرش بزرگ است. (129)
از این واضح تر اینکه برای من از ترجمه دعاها در وصف عشق خدا بگه ، اینکه برام دعا کنه ، دیروز ازش شقایق خواستم تو مسیرم بین ی عالم گل نرگس که خشک شدهبودند بهم شقایق نشون داد جایی که فکرشم نمیکردم باشه، اینا کار کیه ،اینا را چه کسی برای من انجام میده همین همین نشانه ها همین دیدنها میشه دیدن یار میشه عشق میشه حال خوب من با معبودم، مگه دیگه چی میخوام که در خدا پیدا نشه……که به همه پناه میبرم جز خدا
در سفر چند مدت پیشم به بوشهر چندین کافه بودن که خیام خوانی داشتن و من ی کافه به شدت جذبش شدم و گفتم چه حس خوبی داره و خانم گفت ایام عید سخت بلیطش اوکی میشه گفتم اوکی ولی میبینمت،تا اینکه یکی از دوستان که همراهمون بود با ی خانم که ی شغل مهم داشت زنگ زد که میخوایم بریم خیام خوانی و گفتن که چندین مهمان مهم دارن و ی کافه عالی قرار ببریمشون شما هم بیاید اونجا،گفتم هر جا باشه خوش بگذره فقط ،از کافه گذشتیم رفتیم ی کافه طبقه بالا تو صف طولانی ،بعد اون کسی که هماهنگ کرده گفت اینجا نیست برید کافه فلان،آمدیم پایین دیدیم بله همون کافه،همون خانم ،همون که من شب قبلش گفتم دوست دارم برم ….نباید عاشق همچی خدای شد،نباید از عشقش مرد ….. باید دیوانه شد از این همه قدرت از این همه دلبری،از این همه شنوا بودنش،که تا بخوایم میگه جانم بفرما
خداست که همه کارها را داره میکنه من فقط میخوام همین قدرت دست خداست،صاحب جهان خداست،مدیر خداست،پادشاه جهان فقط خداست که ازش درخواست میکنیم.
با حال و هوای این اهنگ برات کامنت میزارم عزیزم….
به والله که جانانم تویی تو…
به سلطان عرب آی جانم تویی تو!
تو دوری از برم دل در برم نیست…
هوای دیگری اندر سرم نیسـت…
نگار تازه خیز من کجایی آی کجایی!
به چشمان سرمه ریز من کجایی آی کجایی
نفس بر سینه ی عاشق رسیده آی رسیده
سعیده جون نیمه شب نوشتم را کامل کردم خودمم نمیدونم چی شود ،فقط لبیک گفتم بوس به قلب مهربونت عزیزم هر جایی پر از عشق باشی.
در پناه رب عاشق شاد باشی
سلام و درود بشما سعیده عزیز…
دوستداشتم براتون بنویسم…
قانون الهی هر چی پیش میرم و این متاهد بودن در مسیر راست و تسلیم بودن محض در برابر خداوند..بیشتر داره برام بولد میشه..
حدودا اوایل هفته یه مسئله ایی برام پیش اومد..بازم مغز پلاستیکم ریخت بهم و من وارد فرکانس خلاف قانون شدم.الان یه هفته بیماری سخت گرفتم….
هنوز درگیرشم….میخام بگم و بخودم یادآوری کنم…چقدر حرف زدن با درک کردن یه موضوع میتونه نتایج متفاوتی رو ایجاد کنه..
یادم از گوش دردتون توی یه فایلی اومد…
اینقدر این هفته از خداوند بخاطر برگشتم.طلب آمرزش خواستم.و اینقدر با خداوند صحبت کردم.گفتم خدایا منو ببخش من در برابرت هیچی نیستم.جز یه ذهن.نجواگر..
بیشتر دارم این ناتوان بودنمان عاجز بودنمان را در برابر خداوند.درک میکنم…و این بیماری برای خودم خیر و برکت میبینم…
و ازش درسها گرفتم!و همیشه بیادم بمونه…بخاطر داشته هام مخصوصا سلامتیمون سپاسگزارش باشیم…
چون توحید داشتن.میتونه پاشنه تمام باورهای محدود کننده رو از بیخ بشکنه..
من ناتوانی و جهنم قرار گرفتنم را به صورت واضح تو همین دنیای مادی ببینم…که همه چیز خودشه!
ما بدون خداوند مانند همون سیاره بدون نور، سرگردانی بیین شهاب سنگها هستیم…که هر چی دارم پیش میرم بیشتر بیشتر متوجهش میشم.راه نادرست یعنی نابودی…
همه چیز با خداوند جان میگیرد.فقط کافیه تسلیمش باشیم..تسلیم (یعنی من هیچی نمیدونم زور نزنم مقاومت نکنم.بزارم با احساس خوب و لذت بردن پیش بره.)همین تمرکز روی زیباییها و چشمان الهیمو هر روز بروی نعمتهایش باز کنم.و بزارم نور خداوند برام بدرخشه و منم عشق کنم…و این عشق پایدار…هدایت شدن و روی دوش خودش نشستن…
ولی به لطف خودش این هفته کنترل ذهن زیادی میطلبید،و تونستم به لطف خودش زیپ دهنمو ببندم و فقط از خودش یاری بخام.
چون همه چیز خودشه با خودش دنیا و آخرتم میتونه با خوشحالی و حال خوب امتداد پیدا کنه!.و زندگی خوبی را در همین دنیای خاکی و سرای پایدار داشته باشم..
خدایا سپاسگزارم هر خیری از جانب تو بهم برسه من ناتوان و محتاجم در برابرت…
سلام فاطمه جان.
شبتون بخیر
امروز از هر طرف و سمت و سو نشانه اومد و میدونم بازم میاد چون ازش خواستم که نشانه هاشو ببینم و.امروز ی روز فوق العاده بود برام میدونین چرا چون از خود صب تا الان که کامنت شما رو.خوندم چون شمام جزو کسایین که دوس دارم نوشته هاشون رو بهم انگیزه میده و ایمیل شد برام . فقط یچیز اومد اونم تسلیم بودن تسلیم شدن رها کردن بریدن از همه کس و همه چیز بود.
با اینکه من فکر میکردم بریدم طناب وابستگی رو و همه رو رها کردم
اما فهمیدم که نکردم و روی خودم بستم ناخوداگاه اینکه 0تا100نسپردم خودمو بهش. اینکه نبریدم طنابو و بین زمین و هوا معلق بودم و فک میکردم اونه فقط. امروز از چندتا از دستانش فهمیدم که باید تسلیم محضش باشم تسلیم تسلیم . فکر میکردم باید کار خاصی کرد برای تسلیم بودن در مقابلش ولی عزیزی گف همینکه هیچ کار نکنی خودش تسلیم بودن . همینکه بسپاری به دستای خودش تسلیم بودن.
یاد صحبتهای رزا جان افتادم که میگفتن باید وا بدی و بزاری خودش ببرتت .چقدر دوس داشتم ثحبتها و حرفاشونو و چقد تحسینشون کردم و میکنم و امثال رزاجان و شما تو این سایت پره و بی نهایت . که اگر از هر کدوم ی نکته ی حرف اویزه گوشم کنم دنیام که هیچ اخرتم گلریزون میشه.
با وا بدم و باید رها کنم بزارم خودش منو ببره
یاید پارو نزد واداد
باید دل رو به دریا داد
خودش میبرتت هرجا دلش خواست
بهرجا برد بدون ساحل هونجاست.
عاشق این شعرم و ان شاا.. از این ببعد بزارم خودش ببرتم و تسلیم محضش باشم.
عاشقتم و عاشق هر کسی که خودشو داره یکم بهتر میشناسه.
ان شاا.. هر روزتون پر از معجزات خدا باشه.
سلام دوست عزیز روزت بخیر و شادی باشه
برای اون آیه که نوشتید خدابین بنده و قلبش حایل میشه خواستم بگم معنی اشتباه هست بنظرم و من خیلی بهش فکرکردم و کلمه حول به معنی اطراف و چرخیدن خیلی بهتر معنی میده و اگه بگیم خدابین قلب و شخص درحال حرکته بنظرم بهتر میخونه و به قول خانم شایسته مهربان خدا همان احساس خوب ماست
در پناه الله یکتاباشید
سلام به برادر عزیزم آقامیلاد
از تذکر شما سپاسگزارم،ممنونم که معنی و مفهوم دقیق آیه رو برام نوشتید.
قطعا همینطوره…خدا همه جا هست…و حتی این تعیین کردن مکان… مثل همین بین قلب وشخص حائل بودن…یا از رگ گردن نزدیکتر بودن…
هم بخاطر فهم ودرک منِ انسانه…
که در تجسم من بگنجه…
وگرنه که خدا همه چیزه… من …شما …استاد…و هرچیزی که توی این جهان مادی هست… همه ش خودشه….
خداروصدهزار مرتبه شکر که ما قبل از مرگمون هدایت شدیم که کر و کور از دنیا نریم…
و دعا میکنم تا آخرین لحظه ی عمرمون لحظه ای از مسیر خارج نشیم.
وَقُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطَانًا نَصِیرًا
و بگو: پروردگارا! مرا به نیکی وارد کن و به نیکی بیرون آور و برایم از نزد خود نیرویی یاری دهنده قرار ده.
درپناه الله یکتا باشید همیشه
سلام سعیده جان
چقدرزعالی نوشتی ،چقدرعشق بازیت با رب جهانیان روزیبابیان کردی،چقدرلذت بخشه تجسم رابطه قشنگت باخداوند،من عاشقتم عزیزم، چه اسم زیبایی روبرای سایت انتخاب کردی الان که دارم دقت میکنم اینجاواقعامثل غارمیمونه،بدوراز حیاهوی دنیا،بدورازواکنش آدمها،درآرامش کامل بااحساسات عالی،چقدرلذت بخشه این نزدیکی به مداردرک خداوند،ازت ممنونم سعیده جان،امشب چقدرآگاهم کردی ازاین نعمت تنهاییم توی این غارشگفت انگیز بااینکه خانواده بزرگی دارم ولی من سمیرا اینجادارم لذت میبرم ازتنهاییم وازارتباط گرفتن بابندگان خوش فرکانس وتوحیدی مثل شما
خدایاهزاران بارسپاسگزارتم ازتجربه ی این حدازآرامش توی این سایت الهی
سعیده جان ازخداوندمیخوام تاهمیشه درآغوش رب العالمین باشی ودرنهایت توحیدوبندگی ازعشق بازی بارب الارباب لذت ببری وزندگی رو زندگی کنی
دوستت دارم دخترتوحیدی وخوش فرکانس
سلام سعیده جان
دوست عزیزم
ممنونم ازت بابت کامنت زیبایت
چه هم زمانی جالبی
کامنتت و داشتم میخوندم یاد مکالمه خودم و خدایم افتادم
که اتفاقا دیروز با هم رفتیم پیاده روی. به خاطر این گفتم هم زمانی جالبی.
دیروز بخاطر یه مساله ای که مدتهاست ذهن منو به خودش مشعول کرده رفتم قدم زدن یه جایی که فقط من بودم و خدا.
بهش گفتم خدایا دستمو محکم بگیر تا قدم بزنیم و صحبت کنیم.
گفتم خدایا عاشقی کردن با تو چقد لذت بخشه که من خودمو محروم میکردم از این عشق ناب الهی.
گفتم خدایا میخوام ببینمت بشنومت ببویمت در یک کلمه حست کنم.
یهو یه پشه خیلی ریزی بالای سرم حرکت کرد گفتم خدایا این تویی بعد صدای جیرجیرکها رو شنیدم و گفتم خدایا میخوام بازم صداتو بشنوم بیشتر و بیشتر برام بخون.
و بعد یه نفر رو دیدم گفتم خدایا این هم تویی و روح تو در اون جریان داره. و بعد درختان رو دیدم که با وزش باد به رقص دراومدن و همه تسبیح گوی خالق خود بودن.
دوش مرغی به صبح می نالید
عقل و صبرم ببُرد و طاقت هوش
یکی از دوستان مخلص را
مگر آواز من رسید به گوش
گفت باور نداشتم که تو را
بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم این شرط آدمیت نیست
مرغ تسبیح گوی و من خاموش
گفتم خدایا بغلم کن تا آروم بشم و رها بشم از اون بغضی که تو گلوم هست. خدایا من نمیخوام مظلوم نمایی کنم و خودمو ضعیف نشون بدم. میخوام با حل این مساله روحمو قویتر کنم. البته که سرم در مقابل تو پایینه و قدرت مطلق تویی
من هیچ نمیدانم و تو میدانی
من نمیتوانم تو میتوانی
و تو بر همه چیز علم و اگاهی داری
گفتمش الحمدالله رب العالمین
الرحمن الرحیم
مالک یوم الدین
ایاک نعبد و ایاک نستعین
و بارها و بارها کردم خدایا تنها تو راه میپرستم و تنها از تو یاری می جویم
عجب همزمانی داشتیم سعیده جان
هر دو پیاده روی عاشقانه ای که دیروز با خدایمان داشتیم تو دو سال پیش و من اکنون.
اتفاقا منم از موسی گفتم به خداوند که اگر به موسی گفتی و هدایتش کردی پس منم هدایت کن مثل اون لحظه ای که حصرت موسی تسلیم تو شد و گفت خدایا من به هر خیری که از جانب تو برسه سخت فقیرم.
دقیقا مکالمه موسی رو به خدا گفتم
گفتم خدایا من به خودم ظلم کردم منو ببخش و هدایتم کن به راه راست.
اهدنا صراط المستقیم
صراط الذین انعمت علیهم غیر المغصوب علیهم ولاالضالین
و به قدری آرام شدم و گفتم خدایا سپاسگزارم ازت بابت آرامشی که به من عطا کردی.
و بعد اومدم خونه و یه راه حلی برای اون مساله ام بهم گفته شد و الان دارم انجامش میدم با توکل به خدا که اصلا اینهمه مدت به ذهنم خطور نکرده بود. ان شالله که نتیجه لازم رو بگیرم به امید الله مهربان.
به نام خدا
سلام به شما
دارم با چشمهای اشک آلود برای شما مینوسم که متن زیبای شما بر قلبم نشست و قلبمو روشن کرد
خدایا شکرت
فایل گوش کردم و کامنت نوشتم و کامنتها رو به ترتیب امتیاز گذاشتم
چقدر بهش نیاز داشتم
چقدر انگار حرفای دل من بود
خدایا کمکم کن تو هدایتم کن که خبرداری
ممنون از شما بابت کامنت نورانیتون
درپناه الله یکتا باشید
سلام
سلامی پر از عشق و احساس خوب
سلام به همی دوستان خوب
سلام به استاد عزیزم
سلام به سعیده عزیز واقعا ازت ممنونم برای این احساس زیبا
و این بیان زیبا خیلی عالی بود پر از عشق و احساس خوب
ازت سپاسگزارم
و از شما استاد عزیز بی نهایت سپاسگزارم برای این سایت زیبا و پر از عشق واحساس خوب
خدایا شکرت. شکر وجودت
شکر بزرگی و عظمتت
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
خدایی که بدون اذنش برگی از روی درخت بر روی زمین نمیافته
خدایی که نام ویادش ارامش بخش قلب هامونه
عاشقتم خدای وهاب و مهربانم
سلام فرشته ی زیبای خدا
سلام به روی ماهت سعیده جانم
عاشقتم سعیده جانم که این کامنت زیبا رونوشته بودی
با خوندنش اشک توی چشمام جمع شد
واقعا همه چیز توحیده
همین جور که داشتم کامنت زیبات رو میخوندم دیدم خدا برام نشونه ای زیبا با کامنت شما عزیزم بهم هدیه داد
و مطمئن شدم باید اون ایده ای که بهم داده شده رو عملی کنم
یک قدم براش برداشتم
و فردا هم قدم دوم انشالله
و من یقین دارم که تنها فرمانروای قدرتمند کل جهان یاری گر و هدایت گرم خواهد بود
این فایل زیبا امروز نشانه ی امروزم بود
خدایا شکرت
چقدررر غرق در عشق خدا شدن زیباست
عاشقتم خدای وهابم
خدایا شکرت ، ادامه میدیم این مسیر زیبا رو مصمم تر و الهی تر و با اراده ی پولادین مون همراه با الله یکتا