توحید عملی | قسمت 8 - صفحه 13 (به ترتیب امتیاز)

توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

965 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    صفورا کوشککی گفته:
    مدت عضویت: 1474 روز

    بنام یکتای هستی بخش

    سلام…

    استاد عزیزم وقتی داشتید میگفتید حرفایی که باور میکنید تو شرایط سخت خودشو نشون میده انگار یه چراغی تو ذهنم روشن شد …بارها برام پیش اومده بود که تو شرایط خاصی تعهد لازم رو نداشتم و خودم رو رها کردم و ورودی هامو کنترل نکردم و با خودم گفتم بابا اینهمه از خودم مراقبت کردم حالا دوتا حرف که کاری نمیکنه بزار تو جمع اینا باشم ببینم چی میگن…و تو جمع اونا بودن همانا و شنیدن حرفاشون همانا و فکر کردن به حرفاشون همانا…به قول شما شاید اونلحظه 5 درصد یا حتی نیم درصد حرفاشونو باور کردم اما دقیقا چند روز بعد جهان اتفاقاتی گذاشته سر راهم که همون نیم درصد شده 500 هزار درصد و کل توان و انرژی و اراده ی من برای تغییر خودم رو برده زیر سوال…اینجاست که میفهمم کنترل ورودی ها چقدرررررر مهمه….شاید لحظه ی اول حرفی که میشنوی رو باور نکنی یا حتی به نظرت احمقانه بیاد ولی همین که بهش فکر میکنی دستی دستی یه دستاویزی میسازی برای ذهنت که با همین دست آویز عرصه رو برات تنگ و تنگ تر کنه…بارها شده که همکارام پشت سر صاحب کارم از بدیاش گفتن اوایل مدام تو ذهنم خلافشو به خودم ثابت میکردم و فقط ازش خوبی میدیدم اما کم کم شل شدم و یکی در میون به بدیهاش فکر کردم…جالب اینجاست تمام اون فکرایی که در مورد بدیهای صاحب کارم میکردم دقیقاااا زمانی میومد سراغم که شرایط به شدت برام از همه جوانب سخت بود و نمیتونستم ذهنمو کنترل کنم…این افکار هم باعث میشد که تمام قدرت رو تو دست صاحب کار (به زعم خودم )پلیدم ببینم و خودمو کاملا ناتوان و عاجز ببینم از تغییر شرایط…

    برای من بارها این موضوع اتفاق افتاده و هربار در مقابل افراد مختلف از جمله همسرم خونواده ی همسرم شریکم و…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  2. -
    مسعود مقصودی گفته:
    مدت عضویت: 1763 روز

    سلام و دروود به استادان عزیزم ،استاد عباسمنش و بانو مریم شایسته ی عزیز

    چی بگم از اینهمه دقت جهان هست که حتی ذهن ما ، نهاین بی عیب و نقص بودنش رو شاید هیچ وقت درک نکنه‌.

    همین دیروز تمرکز کرده بودم روی فایل توحید عملی قسمت 6.

    یه جا شما میگفتین که قبل از اینکه شما بخواید روی باورهای ثروت سازتون کار کنید،اول توحید رو توی وجودتون زنده کردین و در مورد این توضیح دادین که دلیل اینکه هیچ وقت توی قرآن،در مورد نحوه ی امراره معاش پیامبران توضیح داده نشده،اینه که اصل داستان توحیده و اگر توحید رو درک و عمل کنیم،ثروت،سلامتی،عشق،خودش به صورت طبیعی وارد زندگیمون میشه.

    این فایل رو دیروز تا دیشب گوش دادم و الله اکبر،دیروز با خودم گفتم که کاش میشد استاد فایل توحید عملی 8 رو درست میکرد و توی سایت میزاشت،الان ساعت 7 صبح هست و چشام رو باز کردم و سایت رو باز کردم و دیدم که الله اکبر،فایل توحید عملی 8 روی سایت قرار گرفته.

    چی بگم از این دقت قوانین بی عیب و نقص که خداوند وقتی چیزی رو با تک تک سلول هات ازش درخواست کنی،خداونده سریع الحساب و سریعا پاسخ میده.ولی چیزی رو که واقعا با تمامه وجود بخوایش،نه اینکه فیلم بازی کنی،جهان فیلم بازی کردن نمیشناسه،جهان احساس رو میشناسه.

    اصلا اینقدر حالم عجیب و غریب شد که حتی هنوز فایل توحید عملی 8 رو گوش ندادم و اومدم اول کامنت بزارم که چقدر خداوند سریع الحسابه و چقدر جهان به سرعت به افکار ما واکنش نشون میده.

    استاد، قشنگ دارم درک میکنم که تمااامه جاهایی که ضربه خوردم،فقط و فقط از باورهای شرک آلودم بوده.

    هر جا روی کسی حساب باز کردم و بهم گفتن اینکارارو برات میکنیم و …،با سر خوردم زمین و همون آدم ها،به عناوین مختلف پشتم رو خالی کردند،هر جا هم که قلللبا توکل کردم به الله مهربان،همونجا جایی بوده که معجزه پشت معجزه رخ داده واسم.

    ولی خب ما انسانیم و فراموشکار و دوباره یادمون میره که توحید باعث اون اتفاقای قشنگه زندگیمون شده،اینو فراموش میکنیم و عامل موففیتمون رو گره میزنیم به وجود یه فرد خاص یا شرایط خاص و فراموش میکنیم که باورهای توحیدی ما باعث این همخ همزمانی ها شده و سقوووط میکنیم…

    یادمه یه جا تو زندگیم یه شخص رو برا خودم خیلی بت کردم و فکر میکردم که دیگه با وجوده رفاقت با این شخص خاص،دیگه به همه چیزای مالی تو زندگیم میرسم و دیگه آدم قدرتمندی هستم و اووو …این آدم هم اینقدر وانمود میکرد که قدرتمنده و هر کاری بخواد میکنه و …

    خلاصه اینقدر این باورهای شرک آلودم قوی بود که

    اصلا تا دوسال اصلا فکر میکردم با خوده خدا رفیقم و هر چی میگفت ،در بست میکنم چشم و انجام میدادم و از ایشون هم میترسیدم که مباداااا کاری کنم که از دستش بدم،یادمه کار تا جایی پیش رفت که حتی یه زمان هایی که مشکل براش پیش اومد،به خاطرش رفتم حتی توی دادگاه هاا و شهادت دروغ خوردم براش و حقه یه عده انسان رو پایمال کردم.

    اصلا استاد اینقدر این باور شرک آلودم قوی بود که باور کنید اصلا توی ناخودآگاهم خوده خدا بود این فرد.

    اینقدر درگیر مشکلات و مریضی و ناراحتی بودم و اصلا یه مریضی ها و مشکلات عجیب و غریباااا،و الان میفهمم که دلیلش چی بوده.

    آرامش که اصلا مدت ها بود حتی کلمش هم ندیده بودم ،چه برسه به خودش، استاد جان،نمیدونستم دارم از کجا ضربه میخورم.

    خلاصه جهان هر چی پتک زد تو سرمون که بابا خودتو جمع کن و لییییی،من کور دل بودم،به خاطر همین درک نمیکردم.

    خلاصه استاد کار من و رفاقت من و باورهای شرک آلود من اینقدر پیش رفت تا من با یه سری وعده و وعید دروغین به یک سری آدم ها(که به من خیلی اعتماد داشتن)،یه چند تا مشتری برا همین آقا اوردم و حدودا چهار یا پنج سال قبل،مبلغ 300 میلیون(یادمه دلار روی فکر کنم حدودا 5 تا 6 هزار تومن بود) از اینا کلاهبرداری کرد این آقا.

    یعنی استاد میدونستم که کلاهشون رو داره میبره هاا،میدونستم که دارم دروغ میگم به این آدم هاا و اینا به اعتماد به من دارن پول میدن به این آقا،ولی خب استاد،قللللبم چیزی رو درک نمیکرد،خدا به معنای واقعی رو گوش و دل و چشمم پرده زده بود،کر و لال و کور بودم استاد….

    سرتو درد نیارم استاد این باورهای شرک آلودم اینقدر ادامه داشت که تمامه آبرو،حیثیت،اعتبار،دارایی،عمر،وقت،آرامش و هممه چیمو از دست دادم و من مونده بودم و شکایت هایی که ازم شده بود،یعنی پولا رو این آدم نوش جان کرد،من هم تقاص پس دادم و ملت از من شکایت کردن.هیچی برام نمونده دیگه استاد و هنوزم نمیفهمیدم که بابا،دلیلش شرکه.

    روزگارم سیاه شد و بد خوردم استاد،نوش جونم،نوووش جوووونم.

    (البته داستان واسه قبل از آشنایی با شما و سایت هست تقریبا)

    یه جایی استاد،توی شکایت آخری که ازم کرده بودند و به هزار تا جرم کلاهبرداری متهم بودم،وقتی خواستم از پله ها برم بالا و با وکیل شاکی صحبت کنم(وکیله شاکی ها زنگ زده بود،که بیا صحبت کنیم) برای حل پرونده،انگار به نقطه ی عجز رسیده بودم و با تماامه قللبم خدا رو فریاد زدم،انگار یه آگاهی بهم داده شد،وجودم غرق آرامش شد،احساس کردم یکی هوامو داره،یه لحظه پرده از جلوی چشام رفت کنار و دیدم که ای داده بی داااد،من اومدم یه کسی رو کردم خدا برا خودم(اون موقع به اندازه الان درک نمیکردم که داره چی میشه،فقط یه آگاهی بهم گفت که دیگه بسته از بس دوستت رو کردی خدا)

    بعد اومدم به همین آقای کلاهبردار که دوستم بود،پیام دادم گفتم هر چی بین من و تو بوده،تموم شده،فکر خودش باش،من میخوام طرف حق رو بگیرم توی دادگاه.

    از پله ها رفتم بالا و رفتم پیش آقای وکیل شاکی،نشستم صادقانه ماجرا رو گفتم و اعتراف کردم که اصلا داستان چی بوده.

    همونجا هم چندتا شاکی من نشسته بودن،انگار با این حرفم و این تصمیم،خدا دل ها رو برام نکرد.انگار که یه آب یخی ریخته شد روی این شاکی ها و وکیلشون و از اونجا بود که درها رو خداوند برای من باز کرد.،کلللاا اصلا سرد شدن از پیگیری اینکه شکایته من رو بکنن،و گفتن تو کمک بده دوستت رو گیر بندازیم،ما کاری دیگه بهت نداریم.

    اصلا خداوند چیکار میکنه وقتی حتی تصمیم میگیری که بهش اعتماد کنی،نع اینکه بعد از اینکه اعتماد کنیااا،از همون لحظه ای که تصمییم میگیری که اعتماد کنی بهش،تمامه جهان رو جوری می چرخونه برات که همه چیز به نفعت بشه.

    و خلاصش کنم استاد،منم کمک دادم به اونا و جالبه که پرونده های شکایت من رو بستند و تموم شد و انگار نع انگار که کسی از من شاکی بوده.

    یعنی استاد،خداوکیلی اونجا من درک کردم که یه خدایی هست،یه نوری هست،ولی من توی غاز زندگی میکنم.

    هنوزم باورهای شرک آلوده زیادی دارم،ولی از زمانی که روی خودم کار میکنم و روی دوره ی ارزشمند عزت نفس کار میکنم،انگار خیلی کمرنگ تر از قبل شدن.

    و استاد اینم بگم،پایهی تماام کارهام رو دارم میزارم صداقت،شاید نتونم کامل صداقت داشته باشم توی کارام،ولی همینکه بیشتر از قبل صداقت دارم و کارهام راحت انجام میشه،خودش یه نشونه هست که مسیرم درسته.

    وقتی توی دوره ی عزت نفس،شما میگید که:

    “افراد رو بت نکنید واسه خودتون”

    من با گوشت و پوست و استخونام تجربش کردم و ضربش هم دیدم.

    خیلی وقته میفهم که پایه ی تمامه شرک هامون،نداشتن عزت نفسه،نداشتن سنگربانی برا غلبه بر شرک هامون هست.

    امیدوارم تجربه ی من،هم به خودم و هم به دوستان هم فرکانسی عزیزم کمک کنه.

    عااشقتونم استااااااد عزیییییزم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  3. -
    نگار گفته:
    مدت عضویت: 2444 روز

    ب نام الله

    در مورد سوال استاد

    سال 97 تصمیم رفتم ک ارشد شرکت کنم

    ( دلیل پشتش هم : اینکه دیدم همکاران جدیذم ارشد دارن و من که خیلی باسابقه ترم باید ی تکونی ب خودم بدم)

    من ی سرچ اینترنتی کردم و کتاب خریدم

    و شروع کردم ب خوندن

    ولی درست نمیدوتستم چیکار کنم

    هدایت شدم که برنامه ریزی و مشاوره تهیه کنم

    و واقعا راضی بودم

    من قصدم دانشگاه خلیج فارس بوشهر بود که ب ما نزدیک باشه

    پدرم اینا ی دوستی داشتن که توی اداره حفاظت بود

    و اصلا نمیدونستیم پست و شغل دقیقش چیه

    ولی ب قول معروف ( ببخشید البته، خرش میرفت)

    و سال 96 اون اقا و خانواده اش ب همراه خانواده ام برای نعطیلات عید دو سه روزی اومده بود اینجا خونه ما

    و این شد باب اشنایی بیشترمون با هم

    وقتی شنیدن دارم برای ارشد میخونم و اینکه دوست داریم ب تهران مهاجرت کنیم

    اون اقا گفت من کارتون درست میکنم و فقط همسرم باید نامه انتقالی مینوشت

    همسرم نامه رو نوشت

    و منم رتبه خوبی اوردم

    و دانشگاه بوشهر نزدم

    خیلی امیدوارم یودبم ک کار انتقالی درست بشه

    دنبال خونه تو کرج میگشتیم

    ب محلکارم اطلاع دادم که من تا شهریور فقط میام

    دانشگاه روزانه قبول شدم

    و عاقا هر چی منتظر موندیم خبری نشد

    ک نشد

    من دانشگاهم از دست دادم

    و وقتی خبر درخواست همسرم ب حراست بوسهر رسید ک همسرم مستقیم نامه انتقالی تهران برده و از اونجا اقدام کرده

    برای همسرم بد شد و

    پست ارتقاش از دست داد

    و من ب شوخی ی گله کردم ک من دانشگاهم از دست دادم

    چناان ناراحتی درست شد ک نگو

    خلاصه کلام ، شرررک‌کامل

    نه 100 درصد

    1000 درصد

    و من اون دندون لق کندم که عاقااا هرکی هر کاره ای هست

    فقط میتونه وسیله ای بشه، دست خدا بشه برای رسیدن من ب خواسته هام

    نه اینکه من اویزون طرف بشم و خدا رو از یاد ببرم

    اون بشه برام خدا و هی زنگ و پیکیری ب طرف ک‌ چیشد

    چرا؟؟؟

    چون با وزرا میپره

    چون دستش اون بالا بالاها گیره و حرفش برو داره ( در واقع اون زمان ما اون دست خدا نمیدیدم

    بلکه خدا میدیم

    که‌همه چی دست اونه و اون میتونه کار ما رو. راه بندازه)

    این تجربه برام ب قیمت 6 ماه درسخوندن، از دست دادن دانشگاه و رشته مورد علاقه ام و محرومیت از کنکور و از دست دادن ارتقا شغلی همسرم

    و کدورت خانوادکی تمام شد

    و‌من پشت دستم‌دااغ کردم دااغ

    و ی وقتایی که همسرم میگن از فلانی این انتظار داشتم

    مخالفت میکنم

    و میگم من از هیچ‌کس ، هیچ‌کس هیچ توقع و انتظاری ندارم

    عرضه داریم خودمون انجام میدیم

    ن اینکه التماس کنیم و ب چسبیم ب اداما ک کارامون انجام بدن

    هرکی باشه

    حتی مادرم

    من توکل میکنم و‌ قدم‌برمیدارم

    تو مسیر خدا دستانش میفرسته

    مثال زنده اش

    الان که تو راه ساخت خونه ایم

    کلی دست خدا برامون اومد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  4. -
    مبینا حیدری گفته:
    مدت عضویت: 2482 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام به استاد عباس منش عزیزم ،سلام به استاد شایسته عزیزم و سلام به همه دوستان ام

    کاش می‌تونستم یه عکس از لحظه ی زیبای الآنم واستون بفرستم ،به قول سعیده شهریاری عزیز،صدای من رو از شیفت عصر جمعه اتاق عمل می‌شنوید ⁦:⁠-⁠)⁩

    میز کارم توی داروخانه رو ضد عفونی کردم و دفترهای خودم رو آوردم تا بنویسم.نور خورشید از نورگیر بالای سرم به روی دفترها ومیز کارم می‌تابه و من رو به اعماق سپاسگزاری می‌بره.یاد کتاب فارسی دبستان به خیر،میگفت خدایا سپاس که به ما چشم های بینا و گوش های شنوا دادی

    خدای من چقدر مفت و راحت هر چرت و پرتی که به ذهن معلول هرکسی رسیده بود و گفته بود رو باور کردم،خودم رو کر و کور کردم و هر آنچه از گذشتگان بهم رسیده بود رو کورکورانه پذیرفته بودم،خدای من چقدر گوسفندوار زندگی کرده بودم،چقدر زور زدم تقلا کردم و دست و پا زدم و بیشتر و بیشتر در باتلاق خودساخته ای فرو رفتم که نتیجه ی باورهای اشتباهی بود که بی چون و چرا پذیرفته بودم،در همه زمینه ها.

    یادم نمیاد از کی این باورها رو پذیرفتم،اما یادمه از وقتی که به اصطلاح تصمیم گرفتم بزرگ بشم،تصمیم گرفتم حرفی برای گفتن داشته باشم ،تصمیم گرفتم همرنگ جماعت بشم… ببخشید ذهنم شد ذهن یه گوسفند ،زندگی ام شد پر از رنج و سختی و تلاطم

    یه شبی که همیشه به عنوان شب قدر خودم ازش یاد میکنم،سر سجاده نماز از خداوند خواستم نور زندگیم باشه،خسته بودم،سر به روی قبله اش آوردم و دقیقاً یادمه بهش گفتم هدایتم کن و نورت رو بر قلب و روحم بتابان (اون موقع با کلمه هدایت بیگانه بودم اما یادمه اون شب اون درخواست هدایت رو گفتم)

    روزهای بعد ،خودم درخواست اون شبم رو فراموش کرده بودم ،اما خداوند حیّ و زنده است،خداوند چیزی رو فراموش نمیکنه

    دعای نیمه شبی دفع صد بلا بکند…..خداوند چند هفته بعد خدایان کرد به سمت استاد

    دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند/و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

    یادمه اولین فایلهایی که گوش میدادم، توحید عملی بود.اون موقع این دسته بندی فوق‌العاده نبود و من از اولین فایل های روی سایت شروع کردم به گوش دادن….خدای من هرچی گوش میدادم به قلبم می‌نشست و نوری بود و دریچه ای بود رو به قلبم و قلبم رو رنگی رنگی میکرد…انگار نور از پنجره اورسی به قلبت بتابه…همون طوری بودم،

    یه روز فایل توحید عملی6 رو گوش میدادم و داشتم ظرف میشستم،ببین من نمی‌فهمیدم استاد چی میگه یا حداقل الان یادم نمیاد،اما بلند بلند گریه میکردم…..من اون روزها درمانده بودم درد داشتم،پذیرفته بودم همینه که هست ،تغییر غیرممکنه،همسرم مدام بهم میگفتی توبه گرگ مرگه،من به مرگ راضی تر بودم،فکر میکردم باید توی همین زندگی کوفتی بسوزم و بسازم

    چون به قول استاد پدر و مادر رو برادرات رو کودکی آن رو که نمی‌تونی تغییر بدی ، دولت رو، خویِ بد اخلاقی خودت رو که نمی‌تونی تغییر بدی،حال بدت رو بعد از یه شیفت شبِ فرسایشی که همه رو مغزت رژه رفتن رو که نمی‌تونی تغییر بدی

    آه استاد…..اما توی اون فایل ها ذره ای آرامش به جانم نشست،ذره ای امید به روحم آمد و فهمیدم که میشود،اگر استاد از رانندگی تو بندرعباس تونسته، منم میتونم….اون روزها من خودم رو تنها و غریب و رها شده میدیدم،تنهایی که قدرتی نداره،با این همه مشکل روبرو هست تازه یه خدای ظالم هم هست تازه بعد از مرگ باید بره از روی یه پل به تیزی شمشیر بگذره

    اما من فهمیدم که خدای من قدرت خلق زندگیم رو در دستان خودم قرار داده،کافیه من باورش کنم،کافیه از اون بخوام،کافیه وعده فإنی قریب اون رو باور کنم،اونوقت چنان اُجیبُ دعوت داع در زندگیم میشه که نگو،،،کن فیکون….فقط به شرط باور،به شرط فلیستجیبوا لی و لیؤمنوا بی….اونوقته که لایق رشد میشوم لاجرم

    استادم،حالا من از یه نور که از پنجره کارم بروی میزم و دفترم میتابه اشک میزیزم،از رقص برگهای درختان در باد سرمست میشوم و صدای خداوند را می‌شنوم در باد،از رقص سایه برگها که افتاده روی زمین در غروب گرم زاهدان دلم گرم میشود.

    چیزی که قبلاً از همسرم انتظار داشتم مرا به زندگی دلگرم کند

    استادم،همیشه ازتون شنیده بودم که می‌گفتید نشان ایمان از نظر عباس منش نه به ریشِ،نه به جای مهر روی پیشانی….نشان ایمان از نظر عباس منش آرامشه. الا بذکر الله تطمیٔن القلوب

    این روزهای من غرق در آرامش است….. مسائل هست،چالش ها هست،اما وقتی بهشون برخورد میکنم میگم بزار ببینم آخرش چی میشه،یعنی این چالش چه درسی برام داره؟گاهی خسته میشم،اما بلند میشم و دوباره شروع میکنم

    اون روزها فکر میکردم همسرم باید دلگرمم کنه باید کمکم کنه تا از بیماری دور بشم،همسرم باید شادم کنه،باید دوستان شادی داشته باشم باید خانواده ام درست بشن تا حال من خوب بشه….ضل الضلاله بعیدا

    سالها دل طلب جام جم از ما میکرد/آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد

    گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است/ طلب از گمشدگان لب دریا میکرد

    بی دلی در همه احوال خدا با او بود/او نمی دیدش و از دور خدایا میکرد

    فیض روح القدس ار باز مدد فرماید/ همگان هم بکنند آنچه مسیحا میکرد

    چند روز قبل همسرم بهم گفت اینقدر تغییر کردی که فکر میکنم نمیشناسمت ؟

    این روزها تو تمرین ستاره قطبی از خدا میخواهم بهم بگه چیکار کنم تا سپاسگزار باشم.می خوام ازش که عاشق ترم کنه نسبت به خودش،این روزها دنبال اینم که لایق تاج بندگی خداوند باشم،بدجوری دلم خلوت می خواد با خدا.بدجوری می خوام همونی باشم که اون می خواد السابقون السابقون

    شاید دارم حرص میزنم بعضی جاها،به قول سید علی خوشدل عزیز،باید درجه لذت بردنم رو ببرم بالاتر،بقیه اش خودش رخ میده

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
    • -
      محمد حسین تجلی گفته:
      مدت عضویت: 2524 روز

      به نام خدای توانا و مهربان

      درود به شما دوست عزیز هم فرکانس، خانم حیدری

      به شما تبریک میگم به خاطر شغل ارزشمندی که دارید، پزشکی

      چقدر شیوه نگارشتون رو دوست دارم

      چقدر دل نوشته‌ی توحیدی و زیبایی بود

      واقعاً اشک من رو در آورد

      چون

      به شدت ذهنم هم زاد پنداری می کرد یاد داستان هدایت خودم افتادم

      یاد اون زمانی افتادم که از زمین و زمان بریده بودم و احساس عجز و ناتوانی تمام وجودم رو گرفته بود

      بعد از نماز رفتم سجده و شروع کردم به گریه کردن

      اونقدر گریه کردم که آدم ها اومدن سراغم و بردنم توی حیاط تا یه کمی آروم بگیرم

      اون موقع با تمام وجودم از خدا خواستم

      گفتم خدایا کمکم کن،‌ دقیقاً از کلمه‌ی هدایت استفاده کردم با اینکه به قول شما باهاش بیگانه بودم!

      گفتم خدایا هدایتم کن

      گفتم خودت رو بهم نشون بده دستم رو بگیر

      و …

      این موضوع مال تیر ماه 1397 هستش

      یه سری هدایت ها داشتم حدود یه هفته بعدش با نتورک یکی از شرکت ها توسط یه دست مهربان خداوند آشنا شدم

      و اونجا اصلاً فهمیدم قانون جذب چیه یا بهتر بگم داشتم کم کم به یاد می آوردم آگاهی هایی رو که…

      که به خاطر دانستن اون ها پا به این جهان مادی گذاشته بودم

      یک سال بعد

      خرداد ماه 1398 وقتی که من توسط آموزش های دست و پا شکسته کتاب ها، جلسات نتورک و… اساتید دیگه… فرکانس هایم تیمار شده بود

      و در مدار یه کمی بالاتری قرار گرفته بودم

      توسط یکی از دوستان صمیمی استاد عباس منش

      که ایشون خودش هم استاد بسیار توانمندی بود با سایت استاد آشنا شدم

      یعنی در واقع ایشون سایت رو باز کرد و بهم نشون داد و گفت این…

      گفت اگه می خواهی در تمام ابعاد پیشرفت کنی اینجا تنها جایی هست که می توانی پیشرفت کنی

      خدا خیرش بده

      من کلاً ایشون رو پنج شش جلسه از همون اولین بار که به صورت اتفاقی (هدایتی) دیدمش ملاقات کردم

      شماره ایشون رو دارم ولی خاموشه

      میدونم ترکیه است

      ان شا الله که هر جا هست موفق باشه بارها درخواستش رو به خداوند دادم که دوست دارم یه بار دیگه تو زندگیم ایشون رو ببینم

      چون بی نهایت تأثیر گذار بودن در زندگی من

      فکر نمی کنم تا حالا این ها رو تو هیچ دیدگاهی نوشته باشم

      داستان هدایتم هم هیچ وقت ننوشتم

      نمیدونم…. حسم گفت بنویس منم ناخودآگاه فقط داشتم می نوشتم

      ولی به خدای درونم اعتماد دارم اون گفته بنویس حتماً خیریتی در این کار هست که شاید الان از درک و فهم من خارج باشه…

      خانم حیدری خیلی خیلی زیبا نوشته بودین

      خیلی دلنشین بود

      خیلی درس‌ها داشت خیلی…

      سپاسگزارم

      همیشه همینه….

      به قول استاد عزیزمون حرفی که از قلب برآید لاجرم بر قلب نشیند

      از خدای مهربانم سپاسگزارم به خاطر بودن در این فضای بی نظیر

      از خدای توانا سپاسگزارم به خاطر وجود ارزشمندتون

      به دستان قدرتمند فرمانروای یکتای جهان هستی می سپارتمون

      پایدار باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
      • -
        مبینا حیدری گفته:
        مدت عضویت: 2482 روز

        سلام به محمد حسین عزیز

        سپاسگزارم از شما که دیدگاه ارزشمندتون رو واسم نوشتید.

        خیلی جالب بود واسم داستان آشناییتون با استاد،و اینکه همه مون وقتی درخواست هدایت کردیم ،اونوقت هدایت شدیم ….عالی بود

        من یه سر به پروفایل شما زدم و دیدم به خیلی از کامنت های دوستامون پاسخ میدید،تحسین تون میکنم که اینقدر متعهدانه می‌خونید و از آگاهی ها استفاده می کنید و بازخورد میدید.

        راستش نظر شما رو که خوندم به این فکر افتادم حتما برم و داستان هدایتم رو تو پروفایلم بنویسم،

        همون طور که خودم لذت می‌بردم اگر شما هم داستان هدایت تون رو توی پروفایل تون می نوشتید تا من می‌تونستم بیشتر با مسیر شما آشنا میشدم.

        در پناه خداوند سالم و شاداب باشید

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  5. -
    اعظم معین قفقازی گفته:
    مدت عضویت: 2836 روز

    با سلام خدمت استاد عزیز و مریم جان

    خواستم در مورد تجربه خودم در مورد قانون سلامتی صحبت کنم از اونجایی که من از نظر قیافه خیلی شبیه به مادرم بودم و ایشون فردی با اضافه وزن زیاد و دیابت بودند در ذهنم این نقش بسته بود که من هم از لحاظ بدنی مانند ایشون هستم و در سن بالا دیابت میگیرم و هر رژیمی که فکر کنید گرفتم و کلی ورزش های سنگین میکردم دریغ از وزن کم کردن یا پرانرژی بودن تا اینکه از قانون سلامتی استاد استفاده کردم و نتایج شگرف در همان هفته های اولیه بدست اوردم طوری که 30کیلو وزن کم کردم با یه اندام عالی با انرژی بالا بدون اینکه کوچکترین تغییر بد در بدنم رخ بدهد من این سد را شکستم که من شبیه مادرم نیستم من میتوانم تغییر بدهم سبک زندگی خودم را اگر باور من تغییر کند هیچ عامل بیرونی مثل ژنتیک نمیتونه تورو از مسیری که میخواهی بازداره تو اشرف مخلوقاتی تو میتونی طوری زندگی کنی که خودت میخواهی.

    مثال دیگه هم دارم در مورد ثروت زمانی که تازه با استاد آشنا شده بودیم ولی به درستی از قوانین استفاده نمیکردیم جهان مارا وادار به تغییر کرد و زندگی ما به سمتی رفت که مجبور شدیم با دوتا بچه از شهر خودمان به تهران مهاجرت کنیم اونم با درآمد 0 ولی تلاش و تغییر باور هر روز روی افکار خود کار کردیم تونستیم بهترین زندگی را برای خودمان بسازیم باز هم خیلی جای پیشرفت داره ولی قصه ما از جایی قشنگ شد که همه گفتند شما بدون پدرشوهرت نمیتونید تو تهران زندگی کنید و درآمد داشته باشید چون او پولدار بود ولی من و همسرم به این باور رسیده بودیم که ما بدون خدا نمیتونیم در هیچ کجای جهان زندگی کنیم و از صمیم قلب این را باور کرده بودیم و اعتقاد داشتیم به آن با این توکل و باور در عرض5ماه خداوند افراد و شرایطی را در مسیر ما قرار داد که باز جون گرفتیم و قویتر شدیم الان به جایی رسیدیم که همسرم در خانه هست و بیزینس عالی داره حتی در سفر میتونیم لذت ببریم و پول در بیاوریم فقط بخاطر این حرف و باور ما شد که رشد و پیشرفت ما هیچ عامل بیرونی نمیخواد فقط باور و اعتقاد قلبی ما به خداو بمباران کردن فکر و ذهن و تشخیص پاشنه های آشیل میتونه به تو کمک کنه.

    خدارو صدهزار مرتبه شکر بخاطر شما استاد عزیز و این مسیر قشنگ واین قلب آرومی که به من عطا کرد.

    باتشکر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  6. -
    فرنوش بیگدلی گفته:
    مدت عضویت: 2864 روز

    سلام به همگی

    امروز هدایت شدم به این شعر که بسیار هماهنگی داره با این فایل .

    چقدر شیخ محمود شبستری زیبا میگه

    +کسی بر سر وحدت گشت واقف

    که او واقف نشد اندر مواقف

    +دل عارف شناسای وجود است

    وجود مطلق او را در شهود است

    +به جز هستِ حقیقی، هست نشناخت

    از آن رو هستی خود، پاک در باخت

    +وجود تو همه خار است و خاشاک

    برون انداز از خود جمله را پاک

    +برو تو خانهٔ دل را فرو روب

    مهیا کن مقام و جای محبوب

    +چو تو بیرون شدی او اندر آید

    به تو، بی تو، جمال خود نماید

    +کس کو از نوافل گشت محبوب

    به لای نفی کرد او خانه جاروب

    +درون جان محبوب او مکان یافت

    ز «بی یسمع و بی یبصر» نشان یافت

    +ز هستی تا بود باقی بر او شین

    نیابد علم عارف صورت عین

    + موانع تا نگردانی ز خود دور

    درون خانهٔ دل نایدت نور

    +موانع چون در این عالم چهار است

    طهارت کردن از وی هم چهار است

    +نخستین پاکی از احداث و انجاس

    دوم از معصیت وز شر وسواس

    +سوم پاکی ز اخلاق ذمیمه است

    که با وی آدمی همچون بهیمه است

    +چهارم پاکی سر است از غیر

    که اینجا منتهی می‌گرددش سیر

    +هر آن کو کرد حاصل این طهارات

    شود بی شک سزاوار مناجات

    +تو تا خود را بکلی در نبازی

    نمازت کی شود هرگز نمازی

    +چو ذاتت پاک گردد از همه شین

    نمازت گردد آنگه قرهالعین

    +نماند در میانه هیچ تمییز

    شود معروف و عارف جمله یک چیز

    ما خیال می‌کنیم موحد هستیم ادعا می کنیم به یک خدا ایمان داریم ولی ولی ولی رفتار هامون ، افکارمون یا پر از منیته من می تونم ها یا بدترش قدرت یه حرف و نظر فامیل خانواده قیمت دلار و طلا و جمهوری اسلامی و قانون و ….

    اینجا شیخ محمود رمز دیدار ان زیبارو(خدا) را فاش می کند :

    می گوید تو در میانه نباش , او خودش می اید !

    او که امد با خود همه زیبایی ها و عشق و سعه صدر و بخشندگی و محبوبیت و … را می اورد.

    کافیه قدرت را به هیچ‌کس حتی خودمون با تمام محدودیت های بشری مون ندیم

    بریم کنار

    بذاریم اون نیروی قدرتمند همه کار رقم‌بزنه.

    انسانی میتونه در یک سیر صعودی الی الله خودش را به وحدت حقیقی با او برسونه، که مراتب شناخت خودش و الله را طی کنه و در هر مرتبه حجاب (باورهای اشتباه ) هارا کنار بزنه و متوقف نشه و به سفرش ادامه بده .

    قید کلمۀ دل در بیت دوم این معنی را داره که مرکز و محل این نوع شناخت دل است. غیر از اصحاب دل برای کسان دیگر این معرفت حاصل نمیشه. پس عارف آن است که دل او بشناسد که وجود حقیقی فقط ذات احدیت است و به غیر از او وجود دیگری نیست و همۀ عالم نمایش و عکس او هستند که در آینۀ چشم او تجلی پیدا کرده است . شخص عارف باید در همه چیز ذات احدیت را ملاحظه و مشاهده نماید و یک لحظه از شهود او غافل نباشد و الا هنوز مشرک است.‌

    همه چیز و همه کس خداست . نباید مغرور بشیم نباید به دست خدا اعتبار بدیم خودمون را بنده دیگران کنیم.

    دربیت چهارم میگه

    راه سالک برای رسیدن به حقیقت وجود، این است که وجود مجازی (باورهای بد )خود را از خود دور بیندازد و از هستی خود خلاص یابد. به همین جهت شیخ وجود خود شخص را به عنوانِ موانعِ راه منظور فرموده و به طریق ارشاد گفته است که وجود تو به منزلۀ خار و خاشاک یعنی موانع راه است پس برای رسیدن به حقیقت تمام این موانع را بر طرف کن و جملگیِ این خار و خاشاک را از خود بیرون بینداز و از هستی خود، خودت را پاک و مبرا کن.

    شیخ محمود

    موانع سیر الی الله عصیان، خباثث، اقوال و اعمال ردیه، اخلاق و اوصاف ذمیمه می‌دونه و تا سالک به طریق توبه و طهارت این موانع را از خود دور نکنه، نور حقیقی ذات احدیت به درون خانۀ دل او راه نمی یابد.

    اولین مانع عبارت از حَدَث و نجاست های ظاهریه که بدون پاک کردن آن ها وضو کردن ممکن نیست. دومین مانع نیز وسوسه های شیطانی است که در دل انسان جای می گیرد.

    مانع سوم اخلاق ذمیمه مانند شهوت، غرور ، غضب، بخل ، حرص، کبر و امثال آن است تا انسان خود را از این اخلاق مذموم پاک نکند، مانند چهار پا و حیوان است وباید خود را برای رسیدن به ذات احدیت از این اخلاق ذمیمه پاک کند.

    سِرّ به معنی قلب است. شخص سالک باید دل خود را از غیر پاک کند. او وقتی دل خود را از غیر پاک کرد، چیزی غیر از خدا در دلش باقی نمی مانَد و بی مزاحمتِ غیر، حق را می بیند. اگر سالک به این مرتبه برسد، سیر الی الله او پایان پذیرفته، به ذات احدیت می رسد. پاک کردن قلب، از این موانع راه حقیقت است. برای توضیح بیشتر باید گفت: همانگونه که در شریعت بدون پاک کردن جامه، وضو و نماز صحیح نیست، در طریقت نیز بدون پاک کردن روح خود از اخلاق ذمیمه نماز نتیجه ای ندارد. در حقیقت بدون پاک کردن دل از نجاستِ غیریت، نماز سالک موجب وصول حق نمی گردد.

    یعنی شیخ محمود قدرت دادن به بقیه را در زمره نجاسات میبینه که باعث میشه نماز قبول نباشه .

    واقعا این عارفای ما خیلی زیبا راه سیر و سلوکشون میگن و از حقیقت صحبت میکنن و شرک هارا عالی توضیح میدن .

    در مورد شرک مثالی دارم که تبعیت نکردم مامانم همیشه میگه خرید وسایل خونه باید فقط از آشنا باشه و جز کسی که خودش قبول داره نمیره سراغ کس دیگه ای و با تعصب میگه اگر برین سراغ کس دیگه ای ناراحت میشم و جالبه انعکاس شرکش این میشه که اون آدم همیشه اجناس تقلبی کیفیت پایین را با قیمت بالا بهش میفروشه و من تصمیم گرفتم برای جهیزیه ام تا جایی که می تونم خودم خرید کنم و خیلی هاش را از شهر دیگه ای ارجینال و جنس عالی با سلیقه خودم گرفتم که هر کس میبینه تعریف میکنه و من موقع استفاده لذت میبرم از کیفیت عالی شون و نتیجه شرک نداشتن.

    در مورد شرک داشتن : وقتی ازدواج کردم نظر مادرشوهرم برام خیلی مهم شد و ازشون انتظار داشتم برای جشن عروسی و همه چیز کمک مون کنن ولی اینجوری نشد و من احساس قربانی بودن داشتم و بعد شرایط به گونه ای پیش رفت که ما بهترین جشن گرفتیم بدون کمک مستقیمش و حمایت خدا رو دیدم چون به خودش سپردم و بدلیل اینکه احساس قربانی از خودم گرفتم رابطه ام باهاش عالی شد و تونستم تحسینش کنم که به فکر آرامش و سلامتی خودشه و اصلا بخاطر کسی خودش آزار نمی‌ده . الان بیشتر بهم هدیه میده و محبت می‌کنه جوری که همه بهم میگن تو رو دوست داره .

    واقعا استاد شما در یکی از فایل های توحید عملی میگید ما هر چی بدبختی داریم از شرکه !

    دقیقا همینه !

    اگر روابطمون خراب میشه اگر دچار بیماری فقر هستیم حالمون خوب نیست اگر عمیق بررسی کنیم تهش می رسیم به شرک !

    به قدرت دادن به عوامل بیرونی .

    هر کس موفقیتی داره فقط و فقط بخاطر توحیدشه و قدرت ندادن به خدا های متعدد .

    یادمون نره

    چو تو بیرون شدی او اندر آید

    به تو، بی تو ،جمال خود نماید

    خدایا کمکمون کن از کسانی که در راه درست یکتاپرستی هستن باشیم نه غافلان و غرق شدگان در وادی خودپرستی و دگرپرستی !

    تا لایق دریافت نعمت های بغیرحسابت باشیم . آمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  7. -
    A گفته:
    مدت عضویت: 1539 روز

    به نام خداوند مهربان

    سلام استاد و خانم شایسته عزیز

    زمانی که باور به تاثیر عوامل بیرونی مثل: ژنتیک، سیاست، قدرت یک فرد خاص و… داشتید، چه نتایجی در زندگیتان گرفتید؟

    زمانی ما تمام قدرت را به عوامل بیرونی می دادیم و برای همین هیچگاه فکر نمی کردیم که بتوانیم به اهداف خود دست یافته و زندگی دلخواه خود را داشته باشیم برای همین خودمان را مثل برگی در باد تصور می کردیم و هیچ اقدام عملی برای دستیابی به اهداف خود انجام نمی دادیم زیرا باور داشتیم که اقدام عملی برای تحقق اهداف سودی نداشته و در آخر منجر به شکست می شود و زندگی بسیار بی نظم ،بی انگیزه و بدون هدف و صرفا وقت گذرانی البته در آن زمان ما متوجه نبودیم که زمان و انرژی خود را بیهوده هدر می دهیم اکنون که قدرت خلق زندگی خود را فقط به خودمان نسبت می دهیم انگیزه ما برای خلق رویاها و اهدافمان بسیار بیشتر شده و هر روز با انجام تمرین فانوس دریایی اهداف خود را نوشته و برای آن قدم عملی بر می داریم و احساس ما نسبت به قبل بسیار بهتر شده و باور ما به خداوند و قدرتی که او به ما در خلق شرایط دلخواه عطا کرده بسیار بیشتر شده است.

    در مبحث تحصیلات زمانی که می خواستم کنکور دهم باور داشتم سهمیه که شامل مناطق محروم ، شهر محل سکونت ،معدل و…. است باعث می شود که من نتیجه خوبی نگیرم و آن زمان با قوانین آشنا نبودم و رتبه من متوسط شد در صورتی که اگر این عوامل را باور نمی کردم نتایج بسیار بهتری می گرفتم.

    در زمینه کسب و کار در یافتن شغل همیشه فکر می کردم که اگر پارتی یا سهمیه داشته باشیم در سازمان دولتی استخدام خواهم شد که اصلا به آن علاقه نداشتم و با چندین بار امتحان دادن به هیچ عنوان نتیجه ای در بر نداشت فقط زمان و انرژی و هزینه های زیادی صرف این کار کردم .این باور باعث شد همیشه شغل هایی برای من پیدا شود که با وجود کار زیاد هیچ گونه حقوقی دریافت نمی کردم و دائما در حال تغییر شغل خود بودم اما از زمانی که دوره روان شناسی ثروت 1 را گوش دادم هیچ عامل بیرونی را دخیل نمی دانم و فقط بر روی باورهای خود کار می کنم و نتایج کوچک زیادی گرفتم. همچنین برای دیگران کار نکرده و به شغل دلخواه خودم می پردازم .

    در زمینه فروش محصولات هم باور داشتیم که سلیقه مردم و درآمد آنها برای فروش محصولات ضروری است و کسی برای هنر ارزش قائل نبوده و حاضر نیست برای آن هزینه ای پرداخت کند که با کار کردن بر روی باورها در روانشناسی ثروت یک تا حدودی موفق به فروش شدیم اما چون این باور بسیار ریشه دار است خصوصا در زمینه هنر ،فروش ما مربوط به حوزه های دیگر بود.

    در بحث سلامتی تمام مشکلاتی که برای من به وجود می آمد به ژنتیک ربط می دادم مخصوصا اضافه وزن با اجرای قانون سلامتی متوجه شدیم که می توانیم حتی هیکل زیباتری نسبت به کسانی داشته باشیم که به صورت ژنتیکی لاغر هستند و هر ماده غذایی که مصرف می کنند چاق نمی شوند.

    در زمینه روابط با هر کسی آشنا می شدیم فقط قصد سوء استفاده و گرفتن وقت و زمان و انرژی ما و در خواست های نابجا و حتی بعضاً کلاه برداری مالی داشتند و علاوه بر ضررهای مالی زیادی از نظر احساسی نیز ما را تحت تأثیر قرار می دادند و ما آن را به شانس نسبت می دادیم و الان با دوره عزت نفس استاد متوجه شدیم که خودمان مقصر بودیم در این زمینه افراد نامناسب به کلی از زندگی ما دور شدند اما گاها مورد سوءاستفاده مالی قرار می گیریم و افراد کلاهبردار حتی با اینکه دوست ما هم نیستند همچنان به تور ما می خورند که آن هم به این دلیل است که این باورها به صورت ریشه ای در ما حل نشده است.

    خدایا شکرت

    عاشقتونیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  8. -
    ارزو طلائی گفته:
    مدت عضویت: 1742 روز

    سلام به استاد عزیزم

    قلبم باز شد وقتی این فایلو گوش کردم نگرانی های کوچکی که این مدت سراغم امده بود برطرف شدن

    استاد تو بینظیری

    کلامت از خودت بینظیر تر است

    یک مدت قبل با دوستم صحبت میکردم از بیماری خواهرش ناراحت بود خواهرش سالهاست بیمارهای متفاوتی دارد ، میگفت پزشکها میگن اصلا ما نمیتونیم پیدا کنیم عامل بیماری های تو چیست، سالهاست یک جوارایی توی خانه بستریه از صحبتهای دوستم میدونستم عامل بیماری خواهرش یک چیز ذهنیه با دوستم بیشتر صحبت کردم که عاملو پیدا کنم به شدت اعتقاد داشتن یکی براشون جادو میکنه وباور غلط دیگه ای که داشتن این بود وقتی فساد تو جامعه زیاد بشود بیماریها زیاد میشود و این باور غلط که خشک و تر با هم میسوزند خلاصه این دوست عزیز ما با باورهای غلطی که خودش و خواهرشون داشتند باعث شده بود سالهای سال بیماریهای متفاوت و ناشناخته ای بگیرد یک کم که باهاش صحبت کردم و خواستم باورای درستی بهش بدم مرتب استناد میکرد به احادیث که چشم زخم وجود داره،خشک و تر با هم میسوزند،وفساد زیادجامعه باعث بیماری خواهرم شده و کلی از ریز ریز منفی های جامعه خبر داشت این دوستم خانواده بسیار مذهبی و به اصطلاح خودشون اشنا به قران و احادیث هستند

    صحبتمو باهش عوض کردم دیدم نمیتونم باورهایی که اینقدر با استناد و الگو تو ذهنش ساخته شده عوض کنم

    و توی همه این باورها شرک را میشد پیدا کرد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  9. -
    هادی و مهسا گفته:
    مدت عضویت: 2106 روز

    سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز و همه دوستان خوبم

    خدارو بینهایت سپاس گذارم به خاطر این کلمات الهی که از زبان استاد عزیزم شنیدم

    استاد جانم اول از همه بابات این فایل عالی و این طبیعت عالی و بی نظیر و این جدیت در گفتارتون ازتون بی نهایت سپاسگذارم

    استاد جانم تقریبا فایلی نبوده که من ازشماگوش کرده باشم و شما از یک باور منفی گفته باشید و من تقریبا نداشته باشم یا در گذشته نشنیده باشم

    و خدا رو شکر ریشه همه اون باورها که میگید پیدا کردم و چیزی نیست جز باور کمبود و فراونی

    خدارو شکر که من چند روزه که دوره کشف قوانین زندگی رو خریدم و شاید یک روز قبل از قیمت گذاری جدید من این دوره رو گرفتم زیاد هم به خودم سخت نگرفتم که حتما باید بخرم گفتم اگر در مدار آگاهی باشم میخرمش این همه به خاطر این بود که من با خودم گفته بودم اگر پول به دستم رسید میخرم و خدارو شکر خریدم البته این هم به خاطر

    همین باور به فراوانی که چند وقته دارم روش کار میکنم از چندین جا به من سود رسیده و از جاهای که اصلا فکرشون نمیکنم ادمهای سر راهم قرار میگیرن که بهم سود میرسونن

    اما اگر بخوام در مورد سوال چیزی بگم اینکه من باور کمبود داشتم و کمبودهای بیشتر وارد زندگیم می‌شود

    ولی از زمانی روش کار میکنم تقریبا 1ماهی هست شاید بالای 30میلیون سود داشتم نه درآمدم سود که از جاهای دیگه و از ادمهای دیگه نسیبم شده

    و خدارو شکر میکنم که استادی چون شما دارم

    باز هم بینهایت ازتون سپاسگذارم

    عاشقونم و امیدوارم یک روز برسه که بغلتون کنم ️️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 19 رای:
  10. -
    علی شهناز گفته:
    مدت عضویت: 1452 روز

    بنام رب بسیار بخشنده و بی حساب رزاق من

    استاد و دوستاد نازنینم امروز یه تجربیاتی داشتم که خیلی درس داشت برام گفتم با شما به اشتراک بزارم

    الان خیلی حس میکنم بچه هایی که اینجا هستن واقعا خونوادم هستن چون واقعا هم فرکانسی همه چیزه

    من داداشم تو کار آزاده وضع مالیش هم خوبه چند ماه قبل طلاق گرفته و با یه نفر تو کارش شریک بود از اون هم با کلی دعوا جدا شد بلافاصله با یه بنده خدای دیگه که کارش وکالت بود شریک شد درحالی که کسب و کارش توزیع گوشت منجمده تا اینجا داشته باشید

    همزمان با این اتفاقات خواهر من هم داشت جدا میشد و اونم یه جور درگیری داشت و این داداشم خیلی نقش نجات دهنده داشت براش

    من چون تو این سایت هستم و باورهایی که از استاد شنیدم و کار میکنم روخودم نه تو قضیه داداشم خیلی دخالت کردم نه تو خواهرم حتی داداشم گفت اون موقع بیا با من کار کن من چون شریک بودن روشرک میدونم قبول نکردم

    خلاصه امروز بابام با داداشم اومده بودن خونه من

    داداشم میگفت به من که تو خونواده برات مهم نیست و بی غیرتی و کلی چیز دیگه که هوای خواهرتو نداشتی نیومدی با من کار کنی

    خیلی جالبه به حرفهاش که گوش کردم کلا شرک دیدم از این که من آدم ندارم دور خودم، من با وکیل شریک شدم که به دردم بخوره، من نجات دهنده خواهرم هستم، و کلی باورهای شرک آمیز دیگه

    من خیلی بحث نکردم فقط یه درسی داشت برام استاد عزیزم

    استاد من اون لحظه یاد شما بودم و واقعا با خودم گفتم من این همه تغییر کردم مدیون شما استاد عزیز هستم و چطور واقعا سپاسگزار شما باشم بخصوص با آموزشهای توحیدتون

    من امروز متوجه شدم در کنار خونواده خودم بعد یه مدت کوتاهی کاملا غریبه شدم من دیگه نمیتونم این حد از شرک واضح رو تحمل کنم با خودم گفتم خدایا منو ببخش که 30 و خرده سال با این باورهای شرک آمیز زندگی کردم تو چقدر بخشنده ای که من نابود نشدم اول از خدا سپاسگزاری کردم به خاطر رحمتش و هدایت من به این‌مسیر بعد استاد از ته ته قلبم از شما سپاسگزارم که باعث شدید من از جهنم بیام بیرون و الان حس میکنم تو بهشت دارم زندگی میکنم

    استاد چقدر خوب شد شما عهد بستید با خدا که تا عمر دارید اشاعه توحید کنید استاد من هم تعهد میدهم اشاعه دهنده توحید باشم منم تعهد میدم تو همین مسیر بمونم به خاطر خودم

    استاد بی نهایت سپاسگزارم ازتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای: