این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2024/08/abasmanesh.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2024-08-08 08:57:552024-08-08 09:05:31تسلیم بودن در برابر خداوند
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام استاد عزیزم من چند مدت بود که فکر میکردم که اول رو کدوم باورم کار کنم دو هفته پیش بود که من تصمیم گرفتم روی باور توحیدی کار کنم فایل های رایگان توحیدی رو هم گوش کردم خیلی آرامش بهم داد و بعد چند روز گوش کردن فایل از خداوند یه خواسته ای رو خواستم که سالها بود میخواستم اولین بار بود که مستقیم از خود خداوند خواستم که من این خواسته رو میخوام من یه عادت دارم هر خواسته ای داشته باشم حتی به پدر و مادرم هم نمیگم و خودم میخوام از یه راهی خودمو به اون خواسته برسونم یا خودم یا هیچ کس ولی سالها بود که اصلا نمیرسیدم و همیشه ناراحت بودم و تو دلم میموند بعد اینکه فایل های توحیدی رو گوش کردم شما توی فایل گفته بودین خداوند به همون اندازه ای که به حضرت محمد ص نزدیک بود به ما هم نزدیک من اولین بار رفتم مستقیم از خداوند درخواست کردم که تو عمرم هم اینکارو نکرده بودم روی دفتر یاداشت موبایلم نوشتم و از خدا چیزو رو که میخواستم درخواست کردم اول یه چیز کوچیکتر خواستم که وقتی صبح از خواب بیدار شدم اتفاقاتی افتاد که همون چیزی رو که شب خواستم صبح اش به من داد خیلی خوشحال شدم حرف هایی که شما گفته بودین در مورد خداوند تو ذهنم تایید شد وقتی خودم به اون خواسته رسیدم و بعد از چند روز بعد میخواستم اون خواسته ای سالهاست میخواستم رو درخواست کنم قبلا هر وقت میخواستم به خدواند بگم ذهنم مقاومت میکرد و راههایی که خودم میفهمیدم هیچ امکان نداشت بلاخره اونم خواستم بعد چند روز اونم بدست آوردم خیلی احساس عالی داشتم بعدش چون من چندین هدف داشتم که خیلی مهم اول اینکه زبان و باید یاد بگیرم تو فرانسه هستم با خودم گفتم رو ایمان کار کنم یا عزت نفس یا روی زبان اصلا سر درگم شده بودم استاد دیگه ولش کردم رو باورهایم کار نکردم دوباره احساس بد استرس اومد چند روزی تو در و دیوار بودم امروز به این فکر کردم که فقط رو باورهای توحیدی میخوام کار کنم حسم گفت برو سایت و ببین وقتی باز کردم دیدم شما در این مورد فایل گذاشتید خیلی خوشحال شدم استاد من وقتی که روی ایمان به خداوند کار میکنم عزت نفسم هم خیلی بالا میره خیلی احساس بی نظیری دارم از امروز تصمیم گرفتم که روی ایمانم به خداوند کار کنم تشکر یه دنیا استاد عزیزم
استاد من دو نشانه از خداوند گرفتم که هر دوش انجام دادم دلیل شو هم نمیفهمم ولی تونستم عمل کنم توکل به الله…..
من درحال دریافت آگاهی های روزشمار زندگی من هستم،فایل سوم در مورد تسلیم بودن در برابر خداوند بود و من برام سخت بود که درک کنم این موضوع رو،حتی نوشتن کامنت در مورد این موضوع هم برام سخت بود.
تا اینکه استاد این فایل رو روی سایت بارگزاری کردند و چقدر همزمانی
خداوند داره به من کمک میکنه داره هدایتم میکنه
خداروشکر میکنم بخاطر شنیدن این فایل ،بخاطر اینکه باورهای من تقویت شد نسبت به تسلیم خداوند بودن.
پرسیدن چرا ها از خودمون و شناخت خودمون احساس بهتری به من داد.
اینکه به یک چیزی نچسبم خیلی حالمو بهتر کرد.
یک فایل از استاد شنیدم چندروز قبل که داشتن اگر اشتباه نکنم یک شعر از پروین میخوندم.چقققثدر اون فایل عجیب بود،چقدر باعث شد نسبت به قدرتی که خداوند داره آگاه تر بشم.
خدا واسه ی من دریا می شکافه،این چیز کمیه؟
چرا من به حرفاش گوش نکنم؟چرا وقتی اون به راحتی منو به چیزهایی که میخوام میرسونه خودمو اذیت کنم؟خودم چی بلدم مگ؟چرا مثه یک نوزادی که در رحم هست فقط اعتماد نمیکنم و تسلیم نمیشم؟
نجواهای ذهنی اینجا خودشون رو نشون میدن.
خدایا من اجازه میدم که هدایتم کنی،من رو هدایت کنی به رابطه ای که احساس ارزشمندی و آرامش به من بده،یاعث بشه تورو بیشتر بشناسم،منو به سلامتی بیشتر به شادی بیشتر و به نعمت های بیشتر هدایت کن،به دیدن طبیعت زیبا هدایتم کن.
به کاری که نعمت و ثروت بیشتری به من میده و احساس ارزشمندی به من میده هدایتم کن.
این روزا حس میکنم باید رد پاهامو تو فایلایی که درمورد هدایت و تسلیم بودنه بنویسم ،یه حسی بهم میگه بیا و اینجا بنویس
رد پای رور 24 شهریورم رو با عشق مینویسم
بگو چشم
با من جرو بحث نکن
حتما دلیلی داره که بهت میگم مسیرتو تغییر بده
وقتی تو میخوای رو شونه من بشینی پس چرا جر و بحث میکنی
تو فقط و فقط باید گوش بدی و بگی چشم
همین
این پیام رو امروز از خدا دریافت کردم وباهاش به شدت داشتم تو مترو جر و بحث میکردم که جریانشو در ادامه مینویسم
امروز شنبه که روز کلاس رنگ روغنم هست من مثل همیشه با عشق بیدار شدم و وسیله هامو حاضر کردم تا برم کلاس
دیشب یکی از فامیلیای نزدیکمون زنگ زد و گفت که میان تهران و میاد خونه ما
از طرفی هم ، دیرور یهویی مادرم بلیت گرفته بود و قرار بود بره خونه خواهرم تا دو هفته اونجا بمونه
من صبح که بیدار شدم، مادرم گفت قبل کلاست برو وسیله بخر و بیا، داشتم میرفتم که مهمونامون رسیدن و من رفتم و خرید کردم و برگشتم خونه
و وسیله هامو برداشتم و رفتم کلاس و با مادرم خداحافظی کردم
وقتی سوار مترو شدم شروع کردم به بافتن گل و هی میبافتم یهویی دیدم خانمی که کنارم نشسته بود با یه لحن مودبانه وبا احترام پرسید که شما لباسم میبافید ؟
بهش گفتم چجور لباسی
گفت الان عکسشو نشون میدم و وقتی نشونم داد دیدم پر از گلای بافتنی بود که با زنجیر وصل بودن به هم و یه لباس خوشگل رو تشکیل داده بودن
و شروع کرد حرف زدن و ازم خواست که بدونه چقدر میتونم براش ببافم که گفتم من بلد نیستم و بعد شماره مو دادم بهش و گفتم اگر دوست داشتین عکسشو بفرستین من به چند نفر نشون میدم
خیلی خانم مودبی بود وقتی فهمید ترکم گفت از شهرتون خیلی خاطره زیبایی دارم و خیلی با عشق داشت خاطره شو تعریف میکرد
وقتی رفتم رسیدم کلاس و نشستیم ، استادم یک ساعت دیر تر اومد کلاس و گفت که اجاره مغازه شو زیاد کردن و قراره شهریه ها هم بالا بره
یعنی ماهی 1800 که قرار بود بدیم الان باید از مهر ماه ،ماهی 2200 احتمالا شهریه بدیم و گفت بهتون اطلاع میدم
وقتی اینو گفت اولش نجوای ذهنم خواست نگرانم کنه ولی سریع گفتم ،خب طیبه این یعنی اینکه باید بیشتر تلاش کنی روی باورات و روی مهارتت و روی بافتن و فروش کارات و سعی کنی به ایده ای که خدا بهت گفت بهش عمل کنی
که بدی بافتنیارو یه نفر دیگه برات ببافه و خودت فقط و فقط تمرکزت رو بذاری روی نقاشی
بعد که تا حدود ساعتای 17 کلاسمون طول کشید
من نقاشی خواهر زاده ام رو که چند روز پیش رفته بودیم پارک و نیمکت و دوچرخه شو باهم طراحی کردیم رو خواستم نشون بدم به استادم
وقتی بهش نشون دادم گفت چقدر عالی کار کرده ،چقدر عالی هماهنگه دست و حافظه تصویریش و چشمش باهم دیگه و خیلی راحت تصویر سازی میکنه و بهم گفت حتما بگو بیاد کلاس و تا سه سال دیگه استاد حرفه ای میشه
یه لحظه گفتم استاد اون از منم جلو تر میزنه ولی منم باید تمام تلاشمو بکنم ، خدا به همه به یه اندازه توانایی داده
به خودم گفتم نباید اجازه بدی ذهنت با این حرفا نگرانت کنه
همیشه با تلاش و استمرار صد در صد نتیجه میگیری پس ادامه بده
منم اگر برای مهارتم زمان بیشتری بذارم صد در صد عالی میشم نسبت به الانم
وقتی کلاس تموم شد و رفتم من سوار قطار مترو شدم
داشتم بافتنی میبافتم که تکیه داده بودم به سمت شیشه صندلی ،نشسته بودم
یهویی بهم گفته شد پاشو جاتو بده به این خانمی که رو بروت وایساده
من نگاهش کردم دیدم که یه خانم مسن بود
گفتم خدا دارم بافتنی میبافم تا خونه کلی راهه و من کلی بافتنی میبافم تو این چند دقیقه ، هی من بهانه آوردم هی خدا میگفت مگه بهت نگفتم پاشو و جاتو بده به اون خانم
همه این بحثا تو چند ثانیه بود و بالاخره چشم گفتم و بلند شدم و شنیدم که باید پیاده بشی و هفت تیر خط عوض کنی و از یه مسیر دیگه بری
وای یعنی من اون لحظه نمیدونم چی شده بود نمیخواستم به حرف خدا گوش بدم
البته شایدم بدونم چون گیر داده بودم به اینکه من دارم کاموا میبافم و باید تا ایستگاه نزدیک خونمون کلی کار ببافم
و هی خدا بیشتر بهم میگفت مگه بهت نگفتم پاشو مگه بهت نگفتم باید هفت تیر پیاده بشی
وقتی رسید هفت تیر و داشت نگه میداشت من گفتم من هفت تیر پیاده نمیشم راه مستقمیمو ول کنم از راه پیچ در پیچ برم ؟؟؟
بهم گفت اگر به حرفم گوش ندی ضرر میرسه بهت
چشم بگو و پیاده شو
باید پیاده بشی و من سریع پیاده شدم و به خودم اومدم گفتم طیبه چیکار داری میکنی مگه قرار نیست رو شونه های خدا بشینی هرچی گفت، هرجا برد، بگی چشم
به خودت بیا
بعد رفتم و هفت تیر خط عوض کنم که دیدم چقدر راه تعویض خطش دوره هی داشتم غر میزدم به خدا و میگفتم خب منو چرا از راه ساده آوردی از این راه طولانی برم و من کلی پیاده رفتم بدنم درد میکنه خسته ام ، الان اگه با خط یک میرفتم میرسیدم
و خدا میگفت حتما یه دلیلی داره که گفتم پیاده بشی
یادت باشه تو هیچ علمی نداری و باید بگی چشم
من قشنگ این صداهارو میشنیدم ،نه حس میکردم و نه درک میکردم ،فقط و فقط با صدایی عین صدای خودم میشنیدم که بلند تر از صدای خودم بود و داشتیم هی گفتگو میکردیم
و بعد همینجور داشتم میگفتم که چرا منو از این راه آوردی ، تا اینکه رسیدم دیدم پر از جمعیته و گفتم بیا ! ببین چقدر جمعیت زیاده من الان چجوری سوار مترو بشم ؟ دستم پره وسیله هست و بوم نقاشیم که خیسم هست ،بین این همه جمعیت چجوری وایستم تو واگن
بعد شنیدم که این قطارو سوار نشو بذار همه برن بعد دوباره قطار میاد
وقتی قطار رفت گفتم خب من نمیدونم که خودت میدونی منو از جام بلند کردی و گفتی بیا اینجا با این خط مترو برو خونه ،الانم باید مترو خلوت باشه تو این ساعت اوج شلوغی که هی آدما میومدن و قطار جا نداشت
وقتی قطار اومد به طرز عجیبی خالی بود و فقط آدما نشسته بودن و کمتر کسی وایساده بود
با اینکه قطار بعد ده یا 15 دقیقه اومد
همیشه که اینجوری میاد پر میشه از آدم و اصلا نمیشه سوار شد
وقتی در قطار باز شد داشتم میخندیدم و رفتم تکیه دادم به کنار در ، که خالی بود و بوم نقاشی و بافتنیامو گذاشتم زمین
گفتم وای خدا من غر زدم ولی تو هیچی نگفتی که هیچ ، خیلی هم راحت قطار خالی بود و جمعیت نبود که من به سختی بیفتم
و ازش تشکر کردم و شروع کردم به بافتن گل سرا و وقتی باز رفتم و منتظر بودم تا بیرون مترو، اتوبوس محله مون بیاد یکم دیر اومد ولی هی پشت سر هم بی آر تی میومد
منم باز شروع کردم ،گفتم خب من چرا نرفتم با بی آر تی برم
پیش خودم گفتم خب تو خسته بودی نخواستی پله های عابر پیاده رو بری بالا برای همین نشستی تا اتوبوس بیاد
اینو دیگه گردن خدا ننداز
بعد که برگشتم خونه مادرم شام درست کرده بود و گذاشته بود و رفته بود که دو هفته خونه خواهرم بمونه
وقتی فامیلمون اومد شامو خوردن و بعد تا نصفه های شب کار کردیم خونه رو گفت بیا باهم مرتب کنیم
من امروز یه توجهی هم کردم به سرماخوردگی یه نفر از نزدیکانم ،خواهر زاده ام مریض شده بود
من به مادرم گفتم بهش بگو وقتی مریضه نیاد خونه ما
ما رو هم مریض میکنه و منم حوصله سرماخوردگی ندارم ،پارسال اسفند ماه یادته شدید سرما خوردم و دو ماه خوب نشدم
نگو داشتم توجه میکردم به بیمار شدن
و هی یه صدایی میگفت توجه نکن
و من میخواستم عامل بیرونی رو از سر راهم بردارم که مثلا اگر نیاد خونه مون من مریض نمیشم
در صورتی که سرماخوردگی از افکار و فرکانس های من هست که شروع میشه
و به اینم فکر میکردم که هر موقع این فامیلمون اومده خونه ما من مریض شدم یا از اونا که سرماخورده بودن منم گرفتم
ولی همه اینا نجوای ذهن بود و اینکه باورای محدود من
باید باورای قوی براش بنویسم تا تکرار نشه ، چون حس کردم سرماخوردگیم الگوی تکرار شونده هست و باید اصلاح بشه
شب وقتی خواستیم شامی که مادرم درست کرده بود رو بخوریم داداشم گفت ،فامیل نزدیکمون زنگ زد گفت به خواهرتم بگو بیان خونه تون ما کیک تولد میخریم بیاریم و باهمدیگه بخوریم
امروز تولد دخترش بود و دخترش سال 96 فوت کرد و هنوز هم که هنوزه همیشه گریه میکنه برای دخترش و یاد حرفای استاد عباس منش میفتادم که در مورد وابستگی میگفت
و از وقتی وابستگی رو سعی کردم درخودم از بین ببرم تا حدودی ،خیلی خیلی راحت تر شدم
چون دیگه وقتی به روز فوت پدرم فکر میکنم دیگه هیچ گونه اذیتی در قلبم حس نمیکنم و میدونم که حضور داره در همه جا و هیچ کس نمیمیره
و حتی نسبت به عزیزانم هم این وابستگی از بین رفته تا حودو بسیار زیادی ، چون الان دیگه خودم به مادرم میگم برو مثلا دو هفته بمون خونه خواهرم و یا برو مسافرت و بگرد و خوش بگذرون
در صورتی که قبلا دو سه روز میرفت جایی من از شدت وابستگی نمیتونستم تو خونه تنها باشم
خداروشکر میکنم که کمکم کرد تا محدودیت هام برداشته بشه
امروز یه اتفاقی هم باعث شد که من بیشتر فکر کنم
وقتی سر کلاس بودیم استادم گفت که طیبه چهارپایه کلاسو بردی چرا برنگردوندی کلاس ؟
من تعجب کردم گفتم استاد من هفته پیش هرچی از مغازه تون برداشتم و بردم تو ورکشاپ ،همه رو برگردوندم
من هرچی میگفتم استادم میگفت برداشتی بردی اونجا برنگردوندی سرجاش
و من هی تو دلم ناراحت میشدم میگفتم من چرا باید دروغ بگم ؟
بعد که همکلاسیم اومد به اونم گفت و اونم مثل من گفت استاد من برنداشته بودم چرا فکر میکنید ما داریم دروغ میگیم ؟؟؟؟؟
بعد که صندلی رو کارکنان پاساژ آوردن من گفتم استاد اصلا من اینو نبرده بودم من رنگ خاکستریشو برده بودم
خداروبی نهایت سپاسگزارم که یهویی به دلم انداخت که طیبه به عکسایی که روز ورکشاپ گرفتی نگاه کن و به استادت نشون بده
وقتی نگاه کردم گفتم ببینید استاد من اینو برداشته بودم
که استادم دید و هیچی نگفت
ومن ناراحت شدم بعد که فکر کردم فهمیدم چی به چیه
گفتم چرا باید این رفتارو بکنه و فکر کنه من دروغ میگم؟
وقتی بیشتر فکر کردم و خدا کمکم کرد و فهموند که بدونم کجای کارم مشکل داره گفته شد که طیبه تو هم وقتی از اتاقت که پر از وسیله نقاشیه و یه وقتایی نمیتونی پیداشون کنی به خانواده ات یا یه بار به یه نفر از فامیلات شکت رفت که بچه های اونا برداشتنش
این رفتار استادت امروز برای تو نشانه هست که از این به بعد تو هم ش نکنی به کسی و فکر نکنی داره دروغ میگه
آروم باشی و همه چیزو بسپری به خدا
انگار خدا وقتی میبینه من دارم تلاشمو میکنم تا تغییر بدم شخصیتم رو هر روز با کلی درس میاد سراغم تا سعی کنم یاد بگیرم و در عمل انجام بدم به درسایی که یاد گرفتم
و من تمام سعی و تلاشمو میکنم
وقتی به رفتارای آدما دقتم بیشتر میشه پی میبرم که همه این اتفاقایی که من تجربه اش میکنم ،همه از درون خودم بوده و هیچ عامل بیرونی وجود نداره
فقط و فقط خودم مسئول اتفاقات زندگیم هستم
و هربار که بیشتر متوجه میشم سعی میکنم بیشتر دقت کنم و بیشتر درس بگیرم و عمل کنم که دیگه تکرار نشه
برای تک تکتون بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت از خدا میخوام
سپاسگزارم از اینکه وقت با ارزشت رو گذاشتی و رد پای روزم رو خوندی و برای من نوشتی
ازت سپاسگزارم
خوشحالم از اینکه رد پایی که نوشته شده برات مفید بود
اون یه موردو آخرین لحظه نوشتم وقتی داشتم تو سایت بارگزاری میکردم هنوز درکش نکرده بودم که یهویی خدا اون اتفاق رو جلو چشمم آورد و گفت رفتار استادت به درونت مربوطه بیشتر دقت کن و ناراحت نباش
خودت رو اصلاح کن
و خوشحالم که حتی وقتی من نمیتونم درک کنم رفتارایی که با من میشن رو ،خدا خیلی سریع بهم میفهمونه و متوجه میشم ایراد از کجا بود
بازم از توجهت و نوشته هایی که برام نوشتی و از خودت سپاسگزارم
بی نهایت شادی و سلامتی و آرامش و عشق و ثروت برات باشه
من هر وقت که برسم کامنتهاتو این ور و اون ور سایت که میبینم میخونم و چون که از دل برآمده لاجرم بر دل میشینه ؛ شما کلماتتون در اوج صمیمیت واقعا پاک سرشتانه و برآمده از قلبی پاکشده و تزکیه یافته س ؛ براتون بهترین حال دل رو که ماندن در احساس خوب و بهره مند شدن از لطف همیشگی خداست آرزو میکنم.
سلام بر استاد عزیز و خانم شایسته گرامی و دوستان خوبم
برای چندمین بار هست که به این فایل گوش دادم و موصوعات مطرح شده تو این فایل رو با موضوعات اخیر پیرامونم و سایر فایل های توحیدی که گوش میدم کنارهم گذاشتم به درک جدیدتری از مفهوم توحید وشرک رسیدم .
اگرچه در طول روز خیلی از مواقع که دچار شرک میشم مچ خودم رو می گیرم و البته گاها سیلی محکمی از جهان میخورم و بعضا که میام موضوع رو از دید توحیدی بررسی میکنم متوجه میشم خدای من باز دچار شرک شدم وخدا منو بیدار کرد تا به غیر اون روی کسی حساب باز نکنم .
در مورد مادر موسی چون ایشون توذهنش به فرعون قدرتی نداد وازش نمی ترسبد و قدرت خداوند در ذهنش برتر بود از طرف فرعون نتونست آسیبی بهش برسه و خداوند او را موردحمایت خودش قرارداد و به او الهام کرد که بچه ات رو ببنداز داخل رودخانه نیل و رهاش کن .
بازهم مادر موسی چون وابستگی به فرزندش نداشت به الهام عمل کرد و در داخل رودخانه رهاش کرد .
اول او ایمانش رو نشون داد بعد خدا هم او را حمایت کرد و فرزندش رو دوباره به او برگردوند .
یا در مورد قدرت نمرود که میخواست حضرت ابراهیم رو در آتش بیاندازد اما چون حضرت ابراهیم در ذهنش به نمرود قدرت نمیداد اتش براش گلستان شد .
در مورد حوادث اخیر یک عده از دوربریامون که به اسراییل قدرت میدادند دیدم چطور داره ازش اسیب میبینند و یک عده دیگه بدون استرس کارهای روزمره و برنامه خودشان رو دارن انجام میدن .
از دوربریام چندتایی رفته بودن برای حج . و موقع برگشت یک عده با پرواز راحت اومدند و یک عده دیگه چون پروازها ممنوع شده بود مجبور شدتد در عربستان بمانند و یک عده ای با ماشین و.. به سختی دارن به وطن برمیگردند .
ایا گروه اول که باهواپیما و به راحتی اومدن شانس داشتند و سری دیگه نداشتند . نه . موضوع همون قدرت دادن به عوامل بیرونی است که به همان نسبت آسیب میبینی .
من باید یاد بگیرم که تکیه گاهم به خدا باشه و از هیچ قدرتی تو زندگی نترسم چه از ترامپ . چه از اسراییل . چه از سیاستهای سیاستمداران ایرانی . تا خداوتد منو مثل مادر موسی حمایت کنه .
وقتی من باکانون توجهاتم زندگیم رو میسازم چه فرقی داره رهبر کشور کی باشه ایرانی باشه یا خارجی . هر کی هست باشه . من فقط روی قدرت خدا حساب باز میکنم و بس .
خداوندا من بدون تو هیچی نیستم و تو عالم مطلقی و تو قادر مطلقی .
سلام به همه دوستان بخصوص استاد عزیزم و خانم شایسته نازنین
استاد زمانیکه یه چیزی شنیدم و حس کردم حرف خداست و در حد توانم بهش عمل کردم مدام در موردش میپرسیدم و قرآن رو باز میکردم چون شک داشتم به نتیحه برسه، و خدا اینگونه جوابم رو میداد:
1) شما را چه شده که [ربوبیت خدا را نفی کرده و در نتیجه از بندگی اش دست برداشته و] به عظمت و بزرگی خدا امید ندارید؟ نوح – 13+
2) [خدای] رحمان بر تخت فرمانروایی و تدبیر امور آفرینش چیره و مسلّط است. طه – 5
3) در [وحی بودن و حقّانیّت] این کتابِ [با عظمت] هیچ شکی نیست؛ سراسرش برای پرهیزکاران هدایت است. بقره – 2
4) آنان که به غیب ایمان دارند و نماز را بر پا می دارند و از آنچه به آنان روزی داده ایم، انفاق می کنند. بقره – 3
5) و آنان که به آنچه به سوی تو و به آنچه پیش از تو نازل شده، مؤمن هستند و به آخرت یقین دارند. بقره – 4
6) و به زودی پروردگارت بخششی به تو خواهد کرد تا خشنود شوی. ضحی – 5
7) این [برانگیختن به پیامبری و مسؤولیت عظیم تعلیم و تربیت،] فضل خداست که آن را به هر کس بخواهد عطا می کند، و خدا صاحب فضل بزرگ است. جمعه – 4
8) که بی تردید آنچه را [از اوضاع و احوال روز جزا] به شما وعده می دهند، راست ویقینی است. ذاریات – 5
9) وقطعاً [روز] جزا واقع خواهد شد. ذاریات – 6
که در واقع شدنش دروغی [در کار] نیست، واقعه – 2
1٠) به سبب نصرت و یاری خدا، [آری او] هرکس را بخواهد یاری می دهد، و تنها او توانای شکست ناپذیر و مهربان است. روم – 5
12) خدا این وعده را داده است؛ و خدا از وعده اش تخلف نمی کند، ولی بیشتر مردم معرفت و شناخت [نسبت به وفای قطعی خدا در مورد وعده اش] ندارند. روم – 6
13) این گونه خدای توانای شکست ناپذیر و حکیم به سوی تو و کسانی [از پیامبران] که پیش از تو بودند، وحی می کند. شوری – 3
این ایه های قشنگ خیلی دلم رو قرص کردن و خدا هیییچ وقت بهم نگفت نمیشه و ناامیدم نکرد، البته نتیجه ای نگرفتم ولی من ادامه میدم شاید من باید بیشتر روی خودم کار کنم، شاید باید ثابت کنم من در هر حالتی به خدا اعتماد دارم چیزی که من سربلند نشدم توش من به خدا غررر زدم! اما خدا میگه صد بار اگر توبه شکستی باز آ میدونم الانم که برگشتم پیش خدا، خدا قبولم میکنه
وقتی تو جلسه مدرسه پسرم شرکت کردم، دیدم چقددددر معلمش که رسمی هستن با من فرق داره، چقددر اعتماد به نفس بیشتری داره و راحتتر و محکم تر با اولیا حرف میزنه، من هم باید روی خودم کار کنم تو این زمینه تا بتونم به اون شغل برسم و یه معلم رسمی بشم، شاید هم از یه راه دیگه خدا من رو به ثروت برسونه نه از طریق رسمی و استخدام شدنم. شاید اصلا چیز بیشتری برام در نظر گرفته نمیدونم ولی این و میدونم که تو اون مدت تا قبل از ازمون استخدامی این آیه ها خیلی آرومم کردن.
خانم سلیمی عریزم، سلام و درود فراوان به شما، به همراه کلی قلب
وقتی نقطه آبی رو دیدم کلــــــی ذوق کردم بازش که کردم و اسم شما رو دیدم ذوقم چند برابر شد، راستش اولش باور نکردم شما با این حد از آرامش و صلح درونی برام پیام گذاشتید!
من یه نشانه ای برای خودم مشخص کردم و وقتی اعضای سایت با مدار و ستاره بالا برام کامنت یا ستاره میذارن یعنی دارم درست میرم، و دیدن نام شما به شدت حالم رو خوب کرد، من خیلی از کامنتای شما و دختران گلتون رو میخونم و بسیار تحسینتون میکنم.
بعد از پیام شما دوباره کامنت خودم رو خوندم و یادم اومد که خدا چقدر وعده ی خوب و البته حق به من داده و من فقط باید از ته قلبم باورشون کنم.
از دست و زبان که برآید کرد کز عهده ی شکرش به درآید.
سلام بر استاد عزیزم که به موقع صحبت هایش که گرانبها و ارزشمند است به گوش وجانم مینشیندو یادآوری ام میکنه که در مقابل خداوندم فقط تسلیم ومتواضع وزانو بزنم.
استاد جان چند سال پیش که در اینستا یه صحبت با اقای عرشیانفر داشتید ودر فرکانس شنیدن حرف هاتون بودم ،خدایی اینقدر تکانم داد که زندگی ام از همون شب تغییر کرد .
چطوری؟
حرف هاتون تاثیر بسیار زیادی در روح وقلبم گذاشت ،انگار خداوند با من حرف میزد وقلبم اینقدر حرف هاتون را تایید کرد که حال روحانی بسیار عجیبی داشتم
فرداش با همسرم رفتیم سفر ودر برگشتن به جا نشستیم وبا هم حرف زدیم واز احساسش حرف زد
وروابطمون از بعدش بهتر وعالی تر شد
جذب جاروبرقی داشتم وسفرم خیلی لذت بخش تر شد
از بعد اون سفر خیلی خیلی سفر رفتیم باهم تا جایی که هفتهای دوبار سفر میرفتیم که هم کار میکردیم وهم لذت میبردیم .
استاد اینقدر تو این گفتگوها با اساتید دیگه حرف هاتون تو دوره ها برام تکرار میشه که انگار یه خلاصه از دوره هاتون را میشنوم .
بهترین قسمت فایل هاتون ،قسمتیه که از توحید و یکتاپرستی صحبت میکنید .
همه چی در توحید و یکتاپرستی خلاصه میشه .
میخوای ثروتمند بشی ؟باید باورت نسبت به خدا بزرگ بشه وظرفت بزرگتر بشه (توحید)
میخوای روابطت با دیگران بهتر بشه ؟روابطت را با خدا وخودت بهتر کن وله خدا وصل شو وبا اون حال کن بقیه اش را خدا درست میکنه .(توحید)
میخوای کارها برات روان انجام بشه ؟از خدا فقط هدایت بخوایم وتسلیمش باشیم و مقاومت نکنیم ،خداوندهم کارها را ردیف میکنه به آسانی .
مثال:خیلی برام پیش اومده که از خدا هدایت خواستم ولی تهش میخواستم اون چیزی بشه که من میخوام ووقتی شده دیدم، نه ،اونی نبود که برام بهتره وتسلیم نبودم .
مثلاً :هفته پیش از تهران که برگشتم مادرم گفت بریم تفریح با برادر و خواهرم ودختر خواهرم .
از خداوندم خواستم هدایتم کنه که برم یا نه
وقلبم میگفت :نه
به مادرم زنگ زدم که من نمیام و مادرم اصرار کرد که باید بیای وبا اینکه دوست نداشتم ولی رفتم .
در جمع خانواده ام اصلا حال واحساس خوبی نداشتم واحساس میکردم اصلا در فرکانس برادر ومادر وپدرم نیستم
انگار من در یه مدار دیگه و اونها در مدار خودش هستند .
خلاصه من را سوژه کردند و شروع کردند به شوخی هایی که از دست انداختن من نشان میگرفت .
دوماهی میشه به تهران مهاجرت کردم به لطف خدا وتهران را کردندسوژه ومن را مسخره کردند .
در برگشتن به خودم گفتم دیگه تو هر جمعی نمیرم و گوش میکنم به الهامم .
ولی بعدش زنگ زدم و گفتم ناراحتم از رفتارتون
یاد دوره احساس لیاقت افتادم که استاد میگه هروقت برای خودت ارزش قائل باشی بقیه هم برات ارزش قائل هستند .
استاد همین که اجازه میدهیم خداوند ما را هدایت کنه از همین احساس لیاقت میاد
که ما خودمون را لایق هدایت خداوند میبینم .
قبلاً فکر میکردم فقط پیامبر ها لایق هدایت خداوند هستند ولی الان با صحبت های ای استاد فهمیدم همه موجودات حتی به زنبورها وحی میشه .
چقدر حرف دارم از این هدایت ها که هر جا گوش کردم برام خوب شد وهرجا با کله خودم و بقیه رفتم ،خوردم تو در ودیوار
چقدر خوبه همون اول از خدا بخواهیم وتسلیم باشیم وعمل کنیم .
خدایا تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم ….
امروز ذهنم به شدت درگیر موضوعی بود که مدتهاست درگیرشم نمیتونم راهشو پیدا کنم ،حل شدنیه ولی من نتونستم، که حتما باورهای اشتباه هم در حل نشدنش دخیله !!
امروز واقعا حالم بد بود احساس خستگی شدید از این همه تقلا کردن و نشدن و ترسی که بهم غلبه کرده بود از اینکه پس چیکار میخوای بکنی، تنهایی نمیتونی رو کسی حساب کنی روز به روز داره شرایطت سخت تر میشه !شروع کردم به گله کردن از خدا که گفتی بخوانید منو تا اجابت کنم شمارو ،پس کجایی!! با همون حال بدی که داشتم اومدم سایت که ببینم نشانه هدایتم چیه خدا چی برام داره که دیدم فایل جدید هست اونم با عنوان تسلیم در برابر خدا !!
همون لحظه فهمیدم این نشانه منه با جون ودل گوش کردم، شد آبی رو آتیش برام ! قلبم آرومشد
خدا بهم گفت داری اشتباه میری! از این خواستت میخوای به چی برسی؟ شروع کردم به نوشتن ،گفت چرا چسبیدی فقط به یه راه خاص ، اونم با عقل و منطق خودت ! چرا نمیسپاری به من ،این همه دم از اینکه من خدارو باور دارم میزنی پس این دست و پا زدنا ،این ترس و دلهره از چیه !! یادت رفته هرجا به من اعتماد کردی واست شاهکار کردم ! پس باور کن به ربوبیت پروردگارت و آروم باش رها کن براش تکلیف مشخص نکن بسپار به خودش ،خداوند راه ها و چاره هایی داره که حیرت زده میشی !پس از سر راه خدا برو کنار ، ارام و تسلیم باش
کشتی وقتی به ساحل میرسه که دریا آروم باشه!
چقدر من امروز نیاز داشتم به این فایل و آگاهی های نابش ، خدایا شکرت
استاد عزیز سپاسگزارم بابت اینکه تسلیم شدن در برابر خداوند رو به بهترین شکل توضیح دادین ،در پناه خداوند شادو سلامت باشید
از دیروز تمام فکر و ذهنم درگیر این فایل اللهی بود و اصلا غرق شدم توش دیروز که گوشش دادم و اونقدر معنوی و پر از عشق اللهی درونم شد و کامنت گذاشتم و اشک ریختم بعد با تمام وجود خدا رو شکر کردم و نفس عمیق کشیدم گفتم هرکاری لازمه که باید انجام بدی برای اینکه درونت به صلح بیشتری برسه و پر از احساس خوب بشی و اجازه بدی خداوند در تو جاری بشه باید انجام بدی اون کار و چه کاری الان باید انجام بدی؟ رسیدن به احساس خوب شکر گزاری حال عمیق خوووب توجه و کنترل ذهن بر روی زیبایی ها و مثبت ها تا صدای خدا بیشتر و بیشتر بشنوی مثل قبل و اینبار خیلی ولضح تر مثل همین صدایی که استاد رو تا خونه باغ برد
و دیروز با حس خوب رفتیم یه مسابقه کمدی دیدیم با خواهرم و با همون حس لبخند و ذوق و احساس خوب دوستامون پیشنهاد دادن بریم بیرون یه پارکی جایی بچرخیم ما هم ددری سریع موافقت کردیم با همون حس خوب از خونه زدیم بیرون و اعراض کردیم از گرما و موارد دیگه و توجه کردیم به زیبایی ها با یکی از دوستامون خاطرات خوب و مرور میکردیم تا رسیدیم ب مقصد اولش چون یه جای جدید و انتخاب کردیم و خب قبلش گفتم تسلیم هدایت خدا میشم فایل روزشمار هم گوش داده بودم دو روز قبل و استاد و مریم جان اونجا گفتن ما همیشه هدایتی سفر میکنیم
یکم اولش جا خوردم گفتم ک چی اینجا اصلا درخت و سرسبزیش کو مثلا پارکه بیشتر شبیه مسابقات المپیکه نگو پارک پیاده روی و ورزش و دوچرخه سواری بود بیشتر و هرکس اونجا بود اکثرا داشت ورزش میکرد یا پیاده روی جدی اما بعدش گفتم قرار شد فقط لذت ببری و لذت و از همونجایی که هستی شروع کنی مکان برات معنی نداشته باشه تو وجودت پیداش کن و بعدش دیگه فقط کنترل ذهن بازی کردیم نشستیم خوراکی خوردیم و کلی خوش گذشت و شب خیلی خاطره انگیزی هم بود آخرش دوستمون داشتن بازی میکردن منو خواهرم پیاده روی میکردیم و راجع به قانون و حرفهای استاد صحبت میکردیم میخوام بگم دقیقا بعد کنترل ذهن ورق برگشت
خب حالا برگردم سر تمرین این فایل
1: کجاها هدایت الله رو گوش دادم و نتیجه فرای تصورات من و به نفع من صورت گرفته
تو کامنت قبلیمم گفتم خیلی خیلی جاها بوده که بیشترش و حتی تو دفترهام نوشتم ولی موارد پر رنگی که خیلی بلد بود و بزرگ و میگم
قبلا تو کامنتهام گفتم دوباره میگم
ما چند سالی رو با مادربزرگم زندگی میکردیم و اونجا چون پدرم نور چشمی بود و پدربزرگم فوت کرده بود اجاره نمیدادیم یجورایی هم مراقب مادربزرگم بودیم و هم انگار مجبور بودیم فضای شخصی زندگیمون و هر هفته با عمو و عمه ها به اشتراک بزاریم و خونه هم نمیفروختن عموها و عمه هام جرات نمیکردن و خب احترامی هم ب مادربزرگم بود خلاصه با منت ما اونجا زندگی میکردیم البته اون موقع ها سنم و سن عقلیم خیلی کمتر ازین بود ک درک کنم این موارد و بهش توجه کنم این روال ادامه داشت تا وقتی که پدرم فوت کرد و من اولین و مهمترین و بزرگترین تصمیم زندگیمو تو سن 17/18 سالگی گرفتم اینکه بعد چند ماه از فوت پدرم تصمیم گرفتم که از مادربزرگم جدا بشیم میگم تصمیم گرفتم چون مادرم قبول نمیکرد و تنها بار مسئولیت دوتا دختر و نمیتونست تنهایی بدوش بکشه و یجورایی وابسته به خانواده پدریم بود از جوونیش تا به حال (حال اون موقع) و خواهرم خیلی کوچیک بود خیلی ک 14/15 سالش بود اما عقلی ازینم کوچیکتر بود و بسیار وابسته به مادرم خدای من وقتی بهش فکر میکنم میگم اونجا فقط خدا بود خیلی شرایط سخت و ترسناکی بود برای منی ک میدونستم قانع کردن یه قوم چقدر سخته و عملا منو هنوز کم سن و سال میدونن و ناپخته تنها کاری ک میکردم گوش دادن به هدایت های خدا بود ک اون زمان نمیدونستم خداست نمیدونستمم خودمم فقط پیش میرفت الان میگم ک خدا بوده تو تک تک لحظه ها دست منو گرفته و یاریم کرده خلاصه مادرمو راضی کردم بدون دعوا و جر و بحث چون اونجوری راهی از پیش نمیبردم سعی میکردم براش منطق بیارم ک واقعا اون زمان خدا کلمه میشد در زبانم جاری میشد وگرنه من حرف زدن معمولی هم بلد نبودم چه برسه به حرف زدن منطقی به همه ی اینها درد و سوگ فوت پدرمم اضافه کنین درسته یک یا دو ماهی مرده متحرک بودم و شوک از اتفاقی ک افتاده چون خیلی به پدرم وابسته بودم اما نشستم دست روی دست بزارم اینم بگم چند ماه بعدش من تصمیم گرفتم اما گذاشتم در زمان مناسبش اتفاق بیفته نمیدونم چقدر طول کشید اما یادمه اولین ایده ای ک اون زمان به ذهنم رسید اینبود ک برم سرکار یه دختر ترسو بودم ک تنهایی خیلی بیرون نمیرفتم خیلی ک اصلا شاید یکی دوبار با یکی از دوستام اون موقع اطراف تهران زندگی میکردیم و من شاید دو سه بار با دوستم تا تهران رفته بودیم ک برای اونم کلی راهها رفتم ب این سادگی قبولش از سمت خانواده امکان پذیر نبود بخاطر شرایط خواهر بزرگترم ک داستان جدا داره
خب تصمیم گرفتم برم سرکار و چون خیلی تصمیم جدی بود خیلی زود شرایطش مهیا شد اون زمان مثل حالا خیلی فضای کاری برای خانمها زیاد نبود و شغل ها خیلی کم و محدود بودن و راحت نمیشد شغل داشت خصوصا اینکه ما عملا سابقه یا مهارت خاصی هم نداشتیم یه کلاس کامپیوتر نصفه نیمه رفته بودیم باهم دوستم گفت یکی از دوستاش تو یه شهرک صنعتی بسته بندی انجام میده میگه میتونم صحبت کنم شما بیاین اینجا من سریع مقاومت کردم گفتم بروو بابا دو تا دختر بریم بسته بندی اونم فلان جا بدون سرویس؟ از کجا اعتماد کنیم و خلاصه ساز مخالف که اسمش نجوا بود یه دو سه روزی خبر ندادیم و دوستم هی اصرار میکرد بریم میگفت عوضش خودمون درامد داریم سرمون بالاست میرم یه چند وقتی سابقه کاری برامون رد بشه بعد میایم بیرون و من ترسها و نجواها بهم اجازه نمیداد اما همون صدایی که باهام حرف میزد میگفت مگه نمیخوای مستقل بشی؟ اینجوری راحت تر میتونین جدا بشین از مادربزرگت و مامانتم یکم نگرانی ش بابت نداشتن درامد کم میشه چون هنوز هیچ حقوقی دریافت نمیکردیم تازه اون زمان داشتن کارهای بیمه پدرمو انجام میدادن که یه حقوقی به ما برسه و تقریبا خرج اون موقع ما یادم نیست از کجا تامین میشد فقط اخر هفته ها عموهام میومدن غذا خودشون درست میکردن میوه اینا میخریدن برای مادربزرگم میوردن ما هم شریک بودیم
خلاصش کنم اینکه بتونم خودم درامد داشته باشم که هم بتونم خرج دانشگاهمو بدم چون قبول شده بودیم با دوستم هم ازینجا بریم و هم دخالتهای عمو ها و عمه ها قطع بشه منو مصر کرد برم سرکار شرایط ایده عالی نبود خیلی نمیخوام درموردش بگم و یادمم نیست چقدر اونجا کار کردم اما خرج دانشگاه و رفت و امدم درمیومد و ترمم که رفت بالاتر به مامانم گفتم مسیر دانشگاه برام دوره پول شهریه هم بیشتر شدهه بیا بریم از خونه عزیز (مادربزرگم و عزیز صدا میکردیم) که من هم شغل بهتری پیدا کنم هم مسیرم نزدیکتر بشه و هم دخالتهای بقیه نباشه چون یواش یواش رفته بودن سمت شوهر دادن من که خرج مامانم اینا مثلا کمتر بشه خلاصه با مقاومت و ترسهای مامانم ک شاید حق داشت خودمم خیلی ترس داشتم اما اهرم رنج قوی پشت ماجرا بود و میدونستم ک موندن یعنی ذلت رفتیم جدا شدیم الان نزدیک 14/15 سالی ازون سالها میگذره و زندگی من تغییرات جهان من از همون تصمیم ک قدم به قدمش خدا دستمو گرفته بود شروع شد بعد اون همه مسیر هموار شداولش اجاره خونه کمتر بعد هی پولهامون جمع شد همش از هزارانطریق مختلف ما نزدیکای جاده خاوران شهرک قیامدشت زندگی میکردیم الان تو بهترین محله غرب تهران بلوار فردوس ساکنیم و شرایط زندگیمون هیچ شباهتی به اون سالها نداره و من مادرم و خواهرم کوچیکترین شباهتی ب اون ادم قبل نداریم فوت پدرم حادثه دردناکی بود اما باعث شد خیلی خیلی بیشتر بزرگ بشیم همه مون اون سالها همه ی مسیر با دست تو دست خدا هموار بود تا وقتی ک ترس در زندگی و شرایط من جا نداشت خدا حضور داشت اما همین ک سنم بیشتر میرفت بالا ترسها بیشتر میشد و دوباره خدا دست من گذاشت تو دستهای استاد عباسمنش و الان 4سالی هست ک من سپاسگزارترینم میخواستم بازم بیشتر بگم از هدایت الله از دست گذاشتن تو دست ربم اما دلم میخواد فعلا همینجا تمومش کنم تا بماند به یادگار ازینکه وقتی اعتماد میکنی وقتی ایمان داری وقتی گوش بزنگ هدایت خداوندی چجوری زندگی تحول عظیمی میشه برات چجوری لذت بخش تر میشه خدایا شکرت استاد نازنیم ممنونم ازتون برای میلیون ها بار تشکر میکنم و خدا رو بیلیون ها بار سپاسگزارم
دوستتون دارم و ممنونم ک باع یادآروری این مهم در من شدین انگیزم خیلی خیلی بیشتر شد و یادآوری ش باعث شد اعتماد به نفسم و انگیزم برای ادامه بدون چون و چرا بیشتر و بیشتر بشه خدایا شکرت
این فایل واقعا فوق العادست و باید بگم که به یکی از بزرگترین خواسته های خودم بااستفاده از این فایل رسیدم و دقیقا سال پیش تاریخ9آبان من و همسرم خونه رویایی خودمون را خریدیم.
از اول ازدواج خریدن خونه آرزوی ما بود ولی حتی بهش باور هم نداشتیم و میگفتیم بااین قیمت ها و شرایط کشور چطور ممکنه که خونه بخریم…
مدتی اجاره نشین بودیم و مدتی هم خونه خانواده شوهرم زندگی میکردیم و روز به روز اوضاعمون سخت تر میشد.
من اون زمان خیلی شرک داشتم و آگاه نبودم از قوانین. شوهرم و خانوادش را مقصر شرایط سختمون میدونستم ودعوا واختلافمون هرروز بیشتر میشد.میخواستم همه چیز را با عقل خودم پیش ببرم و کنترل کنم وخب نتیجه مشخصه که هر روز ناتوانیم بیشتر بهم ثابت میشد و حالم بد میشد.
بین همین اوضاع و احوال سخت بااستادعباسمنش آشناشدیم و این فایل و فایل بین اولین فایل هایی بود که گوش دادم ازشون و واقعا تحول ایجاد کرد در زندگی من.
خودم را مسئول شرایطم دونستم وشروع کردم به شکرگزاری انجام دادن و به لطف خدا حالم خیییلی بهتراز قبل شد.خوشبختی را باتمام وجودم حس کردم حتی بدون خونه و در یک کلام احساسم خوب شد.
قبل از شنیدن این فایل با شرایط سختی که برام پیش اومده بود واقعا احساس عجز و ناتوانی می کردم وبعد از شنیدن این فایل و اون جمله استاد که گفتن احساس عجز نقطه شروعه واقعا قلبم آروم گرفت.خیلی باخودم فکر کردم و تصمیم گرفتم رهاکنم خواستمو و از حال لذت ببرم و جهنمی که برای خودم وشوهرم ساختم را بهش پایان بدم و تسلیم بشم و گفتم خدایا من نمیدونم،من اصلا در توانم نیست،تو هدایتم کن،تو خواستمو بهم بده.
کم کم باتغییرات کوچیک من شرایط هم تغییر کرد ودرهاباز شد.من اقدامات کوچیکی هم این بین انجام دادم که شرایط خرید خونه راهموار کنم.
همه خصوصیاتی که دوست داشتم خونم داشته باشه را برای خودم نوشتم و هرکجا دیدمشون تحسین کردم و باهمسرم راجبش صحبت میکردیم.
غیراز اون شروع کردم برای خودم باور ساختم که خونه خریدن راحت ترین کار دنیاست وکسانیکه در اطرافم خونه میخریدند راتحسین میکردم و میگفتم دیدی گفتم خونه خریدن راحته…
بهم الهام شد که باید بری چندتاخونه بازدید کنی.باشوهرم صحبت کردم راجبش و ایشون هم قبول کردند.رفتم توی دیوار و توی محدوده مد نظرم چندتاخونه انتخاب کردم(به قیمتشون توجه نکردم فقط خصوصیاتی که میخواستم خونه ی خودم داشته باشه را در نظر میگرفتم)و تماس گرفتیم و رفتیم خونه هارا دیدیم و در مورد خصوصیاتشون باشوهرم صحبت میکردیم.در حالیکه تااون لحظه ما هیچ پولی برای خرید خونه نداشتیم.یعنی بادست خالی میرفتیم دنبال خونه ولی واقعا حس خوبی بهمون میداد این بازدید ها و خیلی ذوق و شوق داشتیم.
ولی به هیچکس نگفتیم که میریم دنبال خونه چون احتمالا واکنششون این بود که مگه دیوونه شدین با دست خالی دنبال خونه میگردین و خودمون هم اگر همون آدم های سابق بودیم احتمالا هرگز اینکارو نمیکردیم ولی اون الهام انقدر قوی بود که قلب هامون را آرام کرد و مقاومتی نداشتیم برای این کار.
و درست چند روز بعد از اینکه شروع کردیم خونه دیدن معجزه اتفاق افتاد و پول خونه خریدن مااز چند راه مختلف جور شد و بهمون رسید.
و ما باجدیت بیشتر رفتیم دنبال خونه دیدن.
چند روزی گشتیم و یک خونه ای که باب دل ما بود و نظرمون را جلب کرد انتخاب کردیم.فقط اون خونه پولش از پول ما بیشتر بود و تنها عیبش سروصدایی بود که از خیابون اصلی خیلی میومد داخل.همون زمانی که اون خونه را باهمسرم هردوانتخاب کردیم بهش گفتم من عاشق این خونه شدم ولی میسپارمش به خدا،اگر سهم ما باشه بهش میرسیم و اگر بهش نرسیدیم خداوند خونه ای بهتر از این برای ما در نظر داره.
روزیکه قرار گذاشتیم برای صحبت با صاحبخونه ایشون حاضرنشدند و گفتند پشیمون شدند از فروش خونه.
مااصلا ناراحت و نگران نشدیم از این اتفاق و حتی خوشحال هم شدیم و گفتیم پس خداوند خونه ای بهتر از این میخواد بده به ما و سپاسگزاری کردیم.
اگر من همون شخصیت قبل را داشتم اصلا اینطور برخورد نمیکردم و احتمالا خیلی حالم بد میشد ولی خداوند هدایتم کرد و صحبت های استاد راجب فراوانی فرصت ها در ذهنم نقش بسته بود و باعث میشد ایمانم را از دست ندم.
تمام این مدت حواسم بود که آرامش داشته باشم چون استاد توی این فایل گفتن که آرامش داشتن نشانه تسلیم بودنه و این خیلی مهم بود برای من.
بازهم شروع کردیم به گشتن و یک خونه ی دیگه انتخاب کردیم که همه چیزش با خواسته های ماهماهنگ بود فقط کابینت آشپزخونه قدیمی بود وبه همین دلیل مثل خونه قبلی باب دلم نبود ولی خودم را به خداسپردم وتسلیم بودم.
قرار گذاشتیم باصاحب خونه برای صحبت کردن و به خوبی و خوشی خونه را خریدیم و حتی به خاطرکابینت هاش که قدیمی بود تخفیف خیلی خوبی هم بهمون دادند و باید بگم که موقعیت و امکانات و همه چیز خونه ای که خریدیم از خونه قبلی که انتخاب کرده بودیم خیلی بهتر هست و خبری از سر وصدا نیست و با کابینتی که به سلیقه خودمون زدیم داخلش واقعا همون خونه ای شد که همیشه آرزوشو داشتیم.
اینم باید بگم که من برای خداوند راه تعیین کرده بودم که چطور من را به خواستم برسونه و پول خرید خونه را بهم بده ولی بعد از این فایل به اشتباهم پی بردم و صفرتاصدش را به خداسپردم.وبعداز اینکه به خداسپردم انقدر راحت پول برای ما جور شد وحتی مبلغی که کم داشتیم خداوند دستانش را برای مافرستاد و عزیزی به خواست خودش به ما قرض داد.
از وقتیکه همه چیز را به خدا سپردم انگار همه گره هاباز شد،گره هایی که من با ذهنم زده بودم به کارخودم.
خدای مهربونم کارهارا برام انجام داد به راحتی وخونم را بهم هدیه داد.
هر روز خدارا شکر میکنم برای اینکه هدایتمون کرد و خونه قشنگ و پر از عشقمون را به ما داد و برای خواسته های دیگه ای که دارم الهام میگیرم از مسیر رسیدن به این خواسته،رسیدن به این خواسته ایمانم را خیلی بیشتر کرد،هر چند که الان هدایت خداوند را خیلی بهتر درک میکنم به خاطر تکاملی که طی کردم.
دقیقا این فایل زمانی منتشر شد که من توی ذهنم درگیر همین بحث تسلیم خداوند بودن بودم ..
چقدر این همزمانی زیبا بود .. من هم خیلی وقتا فراموش میکنم که باید رها باشم باید تسلیم باشم و یک هفته داشتم تکرار میکردم که من شرایطو همینطوری که هست میپذیرم و در صلح هستم با خودم و مدام فکر میکردم چطوری باید تسلیم باشم و لذت ببرم و بسپارم تمام مسائلو به خداوند …
خیلی احساساتی شدم با این فایل و لذت بردم ممنون از شما …
سلام استاد عزیزم من چند مدت بود که فکر میکردم که اول رو کدوم باورم کار کنم دو هفته پیش بود که من تصمیم گرفتم روی باور توحیدی کار کنم فایل های رایگان توحیدی رو هم گوش کردم خیلی آرامش بهم داد و بعد چند روز گوش کردن فایل از خداوند یه خواسته ای رو خواستم که سالها بود میخواستم اولین بار بود که مستقیم از خود خداوند خواستم که من این خواسته رو میخوام من یه عادت دارم هر خواسته ای داشته باشم حتی به پدر و مادرم هم نمیگم و خودم میخوام از یه راهی خودمو به اون خواسته برسونم یا خودم یا هیچ کس ولی سالها بود که اصلا نمیرسیدم و همیشه ناراحت بودم و تو دلم میموند بعد اینکه فایل های توحیدی رو گوش کردم شما توی فایل گفته بودین خداوند به همون اندازه ای که به حضرت محمد ص نزدیک بود به ما هم نزدیک من اولین بار رفتم مستقیم از خداوند درخواست کردم که تو عمرم هم اینکارو نکرده بودم روی دفتر یاداشت موبایلم نوشتم و از خدا چیزو رو که میخواستم درخواست کردم اول یه چیز کوچیکتر خواستم که وقتی صبح از خواب بیدار شدم اتفاقاتی افتاد که همون چیزی رو که شب خواستم صبح اش به من داد خیلی خوشحال شدم حرف هایی که شما گفته بودین در مورد خداوند تو ذهنم تایید شد وقتی خودم به اون خواسته رسیدم و بعد از چند روز بعد میخواستم اون خواسته ای سالهاست میخواستم رو درخواست کنم قبلا هر وقت میخواستم به خدواند بگم ذهنم مقاومت میکرد و راههایی که خودم میفهمیدم هیچ امکان نداشت بلاخره اونم خواستم بعد چند روز اونم بدست آوردم خیلی احساس عالی داشتم بعدش چون من چندین هدف داشتم که خیلی مهم اول اینکه زبان و باید یاد بگیرم تو فرانسه هستم با خودم گفتم رو ایمان کار کنم یا عزت نفس یا روی زبان اصلا سر درگم شده بودم استاد دیگه ولش کردم رو باورهایم کار نکردم دوباره احساس بد استرس اومد چند روزی تو در و دیوار بودم امروز به این فکر کردم که فقط رو باورهای توحیدی میخوام کار کنم حسم گفت برو سایت و ببین وقتی باز کردم دیدم شما در این مورد فایل گذاشتید خیلی خوشحال شدم استاد من وقتی که روی ایمان به خداوند کار میکنم عزت نفسم هم خیلی بالا میره خیلی احساس بی نظیری دارم از امروز تصمیم گرفتم که روی ایمانم به خداوند کار کنم تشکر یه دنیا استاد عزیزم
استاد من دو نشانه از خداوند گرفتم که هر دوش انجام دادم دلیل شو هم نمیفهمم ولی تونستم عمل کنم توکل به الله…..
به نام خداوند بخشنده مهربان
من درحال دریافت آگاهی های روزشمار زندگی من هستم،فایل سوم در مورد تسلیم بودن در برابر خداوند بود و من برام سخت بود که درک کنم این موضوع رو،حتی نوشتن کامنت در مورد این موضوع هم برام سخت بود.
تا اینکه استاد این فایل رو روی سایت بارگزاری کردند و چقدر همزمانی
خداوند داره به من کمک میکنه داره هدایتم میکنه
خداروشکر میکنم بخاطر شنیدن این فایل ،بخاطر اینکه باورهای من تقویت شد نسبت به تسلیم خداوند بودن.
پرسیدن چرا ها از خودمون و شناخت خودمون احساس بهتری به من داد.
اینکه به یک چیزی نچسبم خیلی حالمو بهتر کرد.
یک فایل از استاد شنیدم چندروز قبل که داشتن اگر اشتباه نکنم یک شعر از پروین میخوندم.چقققثدر اون فایل عجیب بود،چقدر باعث شد نسبت به قدرتی که خداوند داره آگاه تر بشم.
خدا واسه ی من دریا می شکافه،این چیز کمیه؟
چرا من به حرفاش گوش نکنم؟چرا وقتی اون به راحتی منو به چیزهایی که میخوام میرسونه خودمو اذیت کنم؟خودم چی بلدم مگ؟چرا مثه یک نوزادی که در رحم هست فقط اعتماد نمیکنم و تسلیم نمیشم؟
نجواهای ذهنی اینجا خودشون رو نشون میدن.
خدایا من اجازه میدم که هدایتم کنی،من رو هدایت کنی به رابطه ای که احساس ارزشمندی و آرامش به من بده،یاعث بشه تورو بیشتر بشناسم،منو به سلامتی بیشتر به شادی بیشتر و به نعمت های بیشتر هدایت کن،به دیدن طبیعت زیبا هدایتم کن.
به کاری که نعمت و ثروت بیشتری به من میده و احساس ارزشمندی به من میده هدایتم کن.
خدایا شکرت و دوست دارم،میدونم ک تو عاشقمی️
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
این روزا حس میکنم باید رد پاهامو تو فایلایی که درمورد هدایت و تسلیم بودنه بنویسم ،یه حسی بهم میگه بیا و اینجا بنویس
رد پای رور 24 شهریورم رو با عشق مینویسم
بگو چشم
با من جرو بحث نکن
حتما دلیلی داره که بهت میگم مسیرتو تغییر بده
وقتی تو میخوای رو شونه من بشینی پس چرا جر و بحث میکنی
تو فقط و فقط باید گوش بدی و بگی چشم
همین
این پیام رو امروز از خدا دریافت کردم وباهاش به شدت داشتم تو مترو جر و بحث میکردم که جریانشو در ادامه مینویسم
امروز شنبه که روز کلاس رنگ روغنم هست من مثل همیشه با عشق بیدار شدم و وسیله هامو حاضر کردم تا برم کلاس
دیشب یکی از فامیلیای نزدیکمون زنگ زد و گفت که میان تهران و میاد خونه ما
از طرفی هم ، دیرور یهویی مادرم بلیت گرفته بود و قرار بود بره خونه خواهرم تا دو هفته اونجا بمونه
من صبح که بیدار شدم، مادرم گفت قبل کلاست برو وسیله بخر و بیا، داشتم میرفتم که مهمونامون رسیدن و من رفتم و خرید کردم و برگشتم خونه
و وسیله هامو برداشتم و رفتم کلاس و با مادرم خداحافظی کردم
وقتی سوار مترو شدم شروع کردم به بافتن گل و هی میبافتم یهویی دیدم خانمی که کنارم نشسته بود با یه لحن مودبانه وبا احترام پرسید که شما لباسم میبافید ؟
بهش گفتم چجور لباسی
گفت الان عکسشو نشون میدم و وقتی نشونم داد دیدم پر از گلای بافتنی بود که با زنجیر وصل بودن به هم و یه لباس خوشگل رو تشکیل داده بودن
و شروع کرد حرف زدن و ازم خواست که بدونه چقدر میتونم براش ببافم که گفتم من بلد نیستم و بعد شماره مو دادم بهش و گفتم اگر دوست داشتین عکسشو بفرستین من به چند نفر نشون میدم
خیلی خانم مودبی بود وقتی فهمید ترکم گفت از شهرتون خیلی خاطره زیبایی دارم و خیلی با عشق داشت خاطره شو تعریف میکرد
وقتی رفتم رسیدم کلاس و نشستیم ، استادم یک ساعت دیر تر اومد کلاس و گفت که اجاره مغازه شو زیاد کردن و قراره شهریه ها هم بالا بره
یعنی ماهی 1800 که قرار بود بدیم الان باید از مهر ماه ،ماهی 2200 احتمالا شهریه بدیم و گفت بهتون اطلاع میدم
وقتی اینو گفت اولش نجوای ذهنم خواست نگرانم کنه ولی سریع گفتم ،خب طیبه این یعنی اینکه باید بیشتر تلاش کنی روی باورات و روی مهارتت و روی بافتن و فروش کارات و سعی کنی به ایده ای که خدا بهت گفت بهش عمل کنی
که بدی بافتنیارو یه نفر دیگه برات ببافه و خودت فقط و فقط تمرکزت رو بذاری روی نقاشی
بعد که تا حدود ساعتای 17 کلاسمون طول کشید
من نقاشی خواهر زاده ام رو که چند روز پیش رفته بودیم پارک و نیمکت و دوچرخه شو باهم طراحی کردیم رو خواستم نشون بدم به استادم
وقتی بهش نشون دادم گفت چقدر عالی کار کرده ،چقدر عالی هماهنگه دست و حافظه تصویریش و چشمش باهم دیگه و خیلی راحت تصویر سازی میکنه و بهم گفت حتما بگو بیاد کلاس و تا سه سال دیگه استاد حرفه ای میشه
یه لحظه گفتم استاد اون از منم جلو تر میزنه ولی منم باید تمام تلاشمو بکنم ، خدا به همه به یه اندازه توانایی داده
به خودم گفتم نباید اجازه بدی ذهنت با این حرفا نگرانت کنه
همیشه با تلاش و استمرار صد در صد نتیجه میگیری پس ادامه بده
منم اگر برای مهارتم زمان بیشتری بذارم صد در صد عالی میشم نسبت به الانم
وقتی کلاس تموم شد و رفتم من سوار قطار مترو شدم
داشتم بافتنی میبافتم که تکیه داده بودم به سمت شیشه صندلی ،نشسته بودم
یهویی بهم گفته شد پاشو جاتو بده به این خانمی که رو بروت وایساده
من نگاهش کردم دیدم که یه خانم مسن بود
گفتم خدا دارم بافتنی میبافم تا خونه کلی راهه و من کلی بافتنی میبافم تو این چند دقیقه ، هی من بهانه آوردم هی خدا میگفت مگه بهت نگفتم پاشو و جاتو بده به اون خانم
همه این بحثا تو چند ثانیه بود و بالاخره چشم گفتم و بلند شدم و شنیدم که باید پیاده بشی و هفت تیر خط عوض کنی و از یه مسیر دیگه بری
وای یعنی من اون لحظه نمیدونم چی شده بود نمیخواستم به حرف خدا گوش بدم
البته شایدم بدونم چون گیر داده بودم به اینکه من دارم کاموا میبافم و باید تا ایستگاه نزدیک خونمون کلی کار ببافم
و هی خدا بیشتر بهم میگفت مگه بهت نگفتم پاشو مگه بهت نگفتم باید هفت تیر پیاده بشی
وقتی رسید هفت تیر و داشت نگه میداشت من گفتم من هفت تیر پیاده نمیشم راه مستقمیمو ول کنم از راه پیچ در پیچ برم ؟؟؟
بهم گفت اگر به حرفم گوش ندی ضرر میرسه بهت
چشم بگو و پیاده شو
باید پیاده بشی و من سریع پیاده شدم و به خودم اومدم گفتم طیبه چیکار داری میکنی مگه قرار نیست رو شونه های خدا بشینی هرچی گفت، هرجا برد، بگی چشم
به خودت بیا
بعد رفتم و هفت تیر خط عوض کنم که دیدم چقدر راه تعویض خطش دوره هی داشتم غر میزدم به خدا و میگفتم خب منو چرا از راه ساده آوردی از این راه طولانی برم و من کلی پیاده رفتم بدنم درد میکنه خسته ام ، الان اگه با خط یک میرفتم میرسیدم
و خدا میگفت حتما یه دلیلی داره که گفتم پیاده بشی
یادت باشه تو هیچ علمی نداری و باید بگی چشم
من قشنگ این صداهارو میشنیدم ،نه حس میکردم و نه درک میکردم ،فقط و فقط با صدایی عین صدای خودم میشنیدم که بلند تر از صدای خودم بود و داشتیم هی گفتگو میکردیم
و بعد همینجور داشتم میگفتم که چرا منو از این راه آوردی ، تا اینکه رسیدم دیدم پر از جمعیته و گفتم بیا ! ببین چقدر جمعیت زیاده من الان چجوری سوار مترو بشم ؟ دستم پره وسیله هست و بوم نقاشیم که خیسم هست ،بین این همه جمعیت چجوری وایستم تو واگن
بعد شنیدم که این قطارو سوار نشو بذار همه برن بعد دوباره قطار میاد
وقتی قطار رفت گفتم خب من نمیدونم که خودت میدونی منو از جام بلند کردی و گفتی بیا اینجا با این خط مترو برو خونه ،الانم باید مترو خلوت باشه تو این ساعت اوج شلوغی که هی آدما میومدن و قطار جا نداشت
وقتی قطار اومد به طرز عجیبی خالی بود و فقط آدما نشسته بودن و کمتر کسی وایساده بود
با اینکه قطار بعد ده یا 15 دقیقه اومد
همیشه که اینجوری میاد پر میشه از آدم و اصلا نمیشه سوار شد
وقتی در قطار باز شد داشتم میخندیدم و رفتم تکیه دادم به کنار در ، که خالی بود و بوم نقاشی و بافتنیامو گذاشتم زمین
گفتم وای خدا من غر زدم ولی تو هیچی نگفتی که هیچ ، خیلی هم راحت قطار خالی بود و جمعیت نبود که من به سختی بیفتم
و ازش تشکر کردم و شروع کردم به بافتن گل سرا و وقتی باز رفتم و منتظر بودم تا بیرون مترو، اتوبوس محله مون بیاد یکم دیر اومد ولی هی پشت سر هم بی آر تی میومد
منم باز شروع کردم ،گفتم خب من چرا نرفتم با بی آر تی برم
پیش خودم گفتم خب تو خسته بودی نخواستی پله های عابر پیاده رو بری بالا برای همین نشستی تا اتوبوس بیاد
اینو دیگه گردن خدا ننداز
بعد که برگشتم خونه مادرم شام درست کرده بود و گذاشته بود و رفته بود که دو هفته خونه خواهرم بمونه
وقتی فامیلمون اومد شامو خوردن و بعد تا نصفه های شب کار کردیم خونه رو گفت بیا باهم مرتب کنیم
من امروز یه توجهی هم کردم به سرماخوردگی یه نفر از نزدیکانم ،خواهر زاده ام مریض شده بود
من به مادرم گفتم بهش بگو وقتی مریضه نیاد خونه ما
ما رو هم مریض میکنه و منم حوصله سرماخوردگی ندارم ،پارسال اسفند ماه یادته شدید سرما خوردم و دو ماه خوب نشدم
نگو داشتم توجه میکردم به بیمار شدن
و هی یه صدایی میگفت توجه نکن
و من میخواستم عامل بیرونی رو از سر راهم بردارم که مثلا اگر نیاد خونه مون من مریض نمیشم
در صورتی که سرماخوردگی از افکار و فرکانس های من هست که شروع میشه
و به اینم فکر میکردم که هر موقع این فامیلمون اومده خونه ما من مریض شدم یا از اونا که سرماخورده بودن منم گرفتم
ولی همه اینا نجوای ذهن بود و اینکه باورای محدود من
باید باورای قوی براش بنویسم تا تکرار نشه ، چون حس کردم سرماخوردگیم الگوی تکرار شونده هست و باید اصلاح بشه
شب وقتی خواستیم شامی که مادرم درست کرده بود رو بخوریم داداشم گفت ،فامیل نزدیکمون زنگ زد گفت به خواهرتم بگو بیان خونه تون ما کیک تولد میخریم بیاریم و باهمدیگه بخوریم
امروز تولد دخترش بود و دخترش سال 96 فوت کرد و هنوز هم که هنوزه همیشه گریه میکنه برای دخترش و یاد حرفای استاد عباس منش میفتادم که در مورد وابستگی میگفت
و از وقتی وابستگی رو سعی کردم درخودم از بین ببرم تا حدودی ،خیلی خیلی راحت تر شدم
چون دیگه وقتی به روز فوت پدرم فکر میکنم دیگه هیچ گونه اذیتی در قلبم حس نمیکنم و میدونم که حضور داره در همه جا و هیچ کس نمیمیره
و حتی نسبت به عزیزانم هم این وابستگی از بین رفته تا حودو بسیار زیادی ، چون الان دیگه خودم به مادرم میگم برو مثلا دو هفته بمون خونه خواهرم و یا برو مسافرت و بگرد و خوش بگذرون
در صورتی که قبلا دو سه روز میرفت جایی من از شدت وابستگی نمیتونستم تو خونه تنها باشم
خداروشکر میکنم که کمکم کرد تا محدودیت هام برداشته بشه
امروز یه اتفاقی هم باعث شد که من بیشتر فکر کنم
وقتی سر کلاس بودیم استادم گفت که طیبه چهارپایه کلاسو بردی چرا برنگردوندی کلاس ؟
من تعجب کردم گفتم استاد من هفته پیش هرچی از مغازه تون برداشتم و بردم تو ورکشاپ ،همه رو برگردوندم
من هرچی میگفتم استادم میگفت برداشتی بردی اونجا برنگردوندی سرجاش
و من هی تو دلم ناراحت میشدم میگفتم من چرا باید دروغ بگم ؟
بعد که همکلاسیم اومد به اونم گفت و اونم مثل من گفت استاد من برنداشته بودم چرا فکر میکنید ما داریم دروغ میگیم ؟؟؟؟؟
بعد که صندلی رو کارکنان پاساژ آوردن من گفتم استاد اصلا من اینو نبرده بودم من رنگ خاکستریشو برده بودم
خداروبی نهایت سپاسگزارم که یهویی به دلم انداخت که طیبه به عکسایی که روز ورکشاپ گرفتی نگاه کن و به استادت نشون بده
وقتی نگاه کردم گفتم ببینید استاد من اینو برداشته بودم
که استادم دید و هیچی نگفت
ومن ناراحت شدم بعد که فکر کردم فهمیدم چی به چیه
گفتم چرا باید این رفتارو بکنه و فکر کنه من دروغ میگم؟
وقتی بیشتر فکر کردم و خدا کمکم کرد و فهموند که بدونم کجای کارم مشکل داره گفته شد که طیبه تو هم وقتی از اتاقت که پر از وسیله نقاشیه و یه وقتایی نمیتونی پیداشون کنی به خانواده ات یا یه بار به یه نفر از فامیلات شکت رفت که بچه های اونا برداشتنش
این رفتار استادت امروز برای تو نشانه هست که از این به بعد تو هم ش نکنی به کسی و فکر نکنی داره دروغ میگه
آروم باشی و همه چیزو بسپری به خدا
انگار خدا وقتی میبینه من دارم تلاشمو میکنم تا تغییر بدم شخصیتم رو هر روز با کلی درس میاد سراغم تا سعی کنم یاد بگیرم و در عمل انجام بدم به درسایی که یاد گرفتم
و من تمام سعی و تلاشمو میکنم
وقتی به رفتارای آدما دقتم بیشتر میشه پی میبرم که همه این اتفاقایی که من تجربه اش میکنم ،همه از درون خودم بوده و هیچ عامل بیرونی وجود نداره
فقط و فقط خودم مسئول اتفاقات زندگیم هستم
و هربار که بیشتر متوجه میشم سعی میکنم بیشتر دقت کنم و بیشتر درس بگیرم و عمل کنم که دیگه تکرار نشه
برای تک تکتون بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت از خدا میخوام
سلام طیبه جان
چقد لذت می برم از خوندن کامنت هات گرچه طولانی و با جزئیات کامل(استیکر چشمک)
عالی بود اون نکته ای که نوشته بودی از رفتار استادت، موردی رو در خودت کشف کردی عالی بود واقعا وسرشار از درس عملی و نه صرفا حرف زدن
این توجه و درس گرفتن، این ارتباط با خدا حس عالی به من میده
ازت سپاسگزارم
به نام ربّ
سلام مرضیه جان
سپاسگزارم از اینکه وقت با ارزشت رو گذاشتی و رد پای روزم رو خوندی و برای من نوشتی
ازت سپاسگزارم
خوشحالم از اینکه رد پایی که نوشته شده برات مفید بود
اون یه موردو آخرین لحظه نوشتم وقتی داشتم تو سایت بارگزاری میکردم هنوز درکش نکرده بودم که یهویی خدا اون اتفاق رو جلو چشمم آورد و گفت رفتار استادت به درونت مربوطه بیشتر دقت کن و ناراحت نباش
خودت رو اصلاح کن
و خوشحالم که حتی وقتی من نمیتونم درک کنم رفتارایی که با من میشن رو ،خدا خیلی سریع بهم میفهمونه و متوجه میشم ایراد از کجا بود
بازم از توجهت و نوشته هایی که برام نوشتی و از خودت سپاسگزارم
بی نهایت شادی و سلامتی و آرامش و عشق و ثروت برات باشه
سلام عزیزم.
منم برات بی نهایت عشق و شادی و سلامتی و آرامش و ثروت از خدا میخوام.
چه باحاله که تو درس هاتو در خلالِ زندگیِ روزانه ات مینویسی و من هم یاد میگیرم ازت.
در مورد وابستگی نوشتی برام جذاب بود.
مامان جانت احتمالا تا الان دیگه برگشته به سلامتی ان شاالله.
منم مثل تو پدرم رو از دست دادم و بعدش به شدت ترس داشتم که نکنه مامانم رو هم از دست بدیم…
مامان هر بار بیمار میشد همگی کلی نگرانش میشدیم…
یا یه زمانی که به خودم اومدم و گفتم بسه، چیکار میکنی؟
مامان خدا داره.
مراقبشه.
فکر نکن سلامتی و حیاتِ مامان تحت کنترل تو هست.
تو هیچ قدرتی نداری.
فقط میتونی نهایت لذت رو ببری از با هم بودنتون.
الانم که گاهی وابستگیم به مامانم بالا میزنه، سعی میکنم مهارش کنم.
وابستگی مثل سم میمونه.
فرقی نمیکنه به کی یا به چی.
انقدر ادم رو اسیر و ناتوان و ضعیف میکنه که حد نداره.
خوشحالم که عینِ سریال دارم کامنت هاتو میخونم.
و درس های خودمو از داخلش برداشت میکنم.
در مورد بیماری نوشتی و تحلیل کردی که به خاطر توجه به بیماری خواهرزاده ات خودتم جذبش کردی.
پسر قشنگ 5 ماهه ام که مریض شد و رفت بیمارستان و بستری شد، به این فکر میکردم که چی شد؟
چرا مریض شد؟
چرا باید مریض شه وقتی در حفاظتِ خداست و من باور دارم که هست؟
از درونم جواب های مختلفی اومد که بعضیاشو سریع رد کردم، بعضیا رو بیشتر فکر کردم.
سعی میکردم طبق اموزش های استاد تو ذهنم سوال و جواب کنم.
– به صدای ضعیفی که گفت بچه چشم خورده، گفتم نه، قبول ندارم، بیماری دلیلی داره.
من قدرت رو از خدا نمیگیرم بدم دست یه بنده ی خدا و بگم اون باعث شده.
– اینکه ما اکثرا تو خونه ایم و ملاحظه میکنیم، منطقا نباید مریض میشد.
پاسخ میدادم خیره هر چی هست، من نمیدونم شاید هم متوجه نشم، ولی حتما علتی داره و در نهایت که خیره.
و تمام تلاشم رو کردم با حمله های ذهنی روبه رو شم و کنترلشون کنم اون مدت.
گاهی خیلی ترسیدم، گاهی مقاوم بودم.
در نهایت که باید درس های خودمو میگرفتم…
– من چه فرکانسی فرستادم که اینو جذب کردم؟
– ایا خوب مراقبت کردم از بچه ام؟
تو دل این ماجرا، من یه چالشِ سختِ دیگه رو تجربه کردم که واسم لازم بود تا باهاش روبه رو شم.
من با پسرم تنهایی تو اتاق بیمارستان بودیم و شب رو صبح کردیم…
من به مادرم و همسرم وابسته بودم شدید برای مراقبت از پسرم، وقتی که خودم خسته میشدم و بچه داری برام سخت میشد.
اما این ماجرا منو با این چالش چشم تو چشم کرد مستقیم.
سختم بود ولی به خودم گفتم وقتشه روبه رو شی، و بعدا خدا منو اسان کرد بر اسانی ها.
اما درس بزرگ برای من این بود:
مسیولیت اتفاق رو بپذیر و نخواه که بندازی گردنِ هر گونه عاملِ بیرونی.
وقتی از حمایت و هدایت های خدا مینویسی لذت میبرم.
همه مون تو زندگی های شخصی مون لحظات ناب با خدا بودن رو تجربه میکنیم.
نوشتن و خوندن این لحظات خیلی میچسبه به دل آدم.
در پناه حق باشی طیبه جان.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
به نام ربّ
سلام سمانه جان
سپاسگزارم بابت پاسخی که برای من نوشتین
خدا به تک تک عزیزانتون بی نهایت حس خوب و سلامتی و شادی و عشق و ثروت عطا کنه
عوض من پسر نازتونو ببوسید والهی که بهترین ها باشه براش و در مسیر آگاهی ،مثل مادرش باعشق قدم برداره
سلام خانم مزرعه لی همسفر خوبم ،
من هر وقت که برسم کامنتهاتو این ور و اون ور سایت که میبینم میخونم و چون که از دل برآمده لاجرم بر دل میشینه ؛ شما کلماتتون در اوج صمیمیت واقعا پاک سرشتانه و برآمده از قلبی پاکشده و تزکیه یافته س ؛ براتون بهترین حال دل رو که ماندن در احساس خوب و بهره مند شدن از لطف همیشگی خداست آرزو میکنم.
به نام ربّ
سلام بر شما خانواده عزیز و گرامی در سایت زیبا و پر از آگاهی
خیلی خیلی سپاسگزارم از شما که وقت گذاشتین و رد پاهامو میخونید سپاسگزارن
بابت دعای بسیاز زیباتون تشکر و قدردانی میکنم و از خدا برای شما بی نهایت عشق و ثروت و زیبایی و آراش از خدا میخوام
سلام بر استاد عزیز و خانم شایسته گرامی و دوستان خوبم
برای چندمین بار هست که به این فایل گوش دادم و موصوعات مطرح شده تو این فایل رو با موضوعات اخیر پیرامونم و سایر فایل های توحیدی که گوش میدم کنارهم گذاشتم به درک جدیدتری از مفهوم توحید وشرک رسیدم .
اگرچه در طول روز خیلی از مواقع که دچار شرک میشم مچ خودم رو می گیرم و البته گاها سیلی محکمی از جهان میخورم و بعضا که میام موضوع رو از دید توحیدی بررسی میکنم متوجه میشم خدای من باز دچار شرک شدم وخدا منو بیدار کرد تا به غیر اون روی کسی حساب باز نکنم .
در مورد مادر موسی چون ایشون توذهنش به فرعون قدرتی نداد وازش نمی ترسبد و قدرت خداوند در ذهنش برتر بود از طرف فرعون نتونست آسیبی بهش برسه و خداوند او را موردحمایت خودش قرارداد و به او الهام کرد که بچه ات رو ببنداز داخل رودخانه نیل و رهاش کن .
بازهم مادر موسی چون وابستگی به فرزندش نداشت به الهام عمل کرد و در داخل رودخانه رهاش کرد .
اول او ایمانش رو نشون داد بعد خدا هم او را حمایت کرد و فرزندش رو دوباره به او برگردوند .
یا در مورد قدرت نمرود که میخواست حضرت ابراهیم رو در آتش بیاندازد اما چون حضرت ابراهیم در ذهنش به نمرود قدرت نمیداد اتش براش گلستان شد .
در مورد حوادث اخیر یک عده از دوربریامون که به اسراییل قدرت میدادند دیدم چطور داره ازش اسیب میبینند و یک عده دیگه بدون استرس کارهای روزمره و برنامه خودشان رو دارن انجام میدن .
از دوربریام چندتایی رفته بودن برای حج . و موقع برگشت یک عده با پرواز راحت اومدند و یک عده دیگه چون پروازها ممنوع شده بود مجبور شدتد در عربستان بمانند و یک عده ای با ماشین و.. به سختی دارن به وطن برمیگردند .
ایا گروه اول که باهواپیما و به راحتی اومدن شانس داشتند و سری دیگه نداشتند . نه . موضوع همون قدرت دادن به عوامل بیرونی است که به همان نسبت آسیب میبینی .
من باید یاد بگیرم که تکیه گاهم به خدا باشه و از هیچ قدرتی تو زندگی نترسم چه از ترامپ . چه از اسراییل . چه از سیاستهای سیاستمداران ایرانی . تا خداوتد منو مثل مادر موسی حمایت کنه .
وقتی من باکانون توجهاتم زندگیم رو میسازم چه فرقی داره رهبر کشور کی باشه ایرانی باشه یا خارجی . هر کی هست باشه . من فقط روی قدرت خدا حساب باز میکنم و بس .
خداوندا من بدون تو هیچی نیستم و تو عالم مطلقی و تو قادر مطلقی .
سلام به همه دوستان بخصوص استاد عزیزم و خانم شایسته نازنین
استاد زمانیکه یه چیزی شنیدم و حس کردم حرف خداست و در حد توانم بهش عمل کردم مدام در موردش میپرسیدم و قرآن رو باز میکردم چون شک داشتم به نتیحه برسه، و خدا اینگونه جوابم رو میداد:
1) شما را چه شده که [ربوبیت خدا را نفی کرده و در نتیجه از بندگی اش دست برداشته و] به عظمت و بزرگی خدا امید ندارید؟ نوح – 13+
2) [خدای] رحمان بر تخت فرمانروایی و تدبیر امور آفرینش چیره و مسلّط است. طه – 5
3) در [وحی بودن و حقّانیّت] این کتابِ [با عظمت] هیچ شکی نیست؛ سراسرش برای پرهیزکاران هدایت است. بقره – 2
4) آنان که به غیب ایمان دارند و نماز را بر پا می دارند و از آنچه به آنان روزی داده ایم، انفاق می کنند. بقره – 3
5) و آنان که به آنچه به سوی تو و به آنچه پیش از تو نازل شده، مؤمن هستند و به آخرت یقین دارند. بقره – 4
6) و به زودی پروردگارت بخششی به تو خواهد کرد تا خشنود شوی. ضحی – 5
7) این [برانگیختن به پیامبری و مسؤولیت عظیم تعلیم و تربیت،] فضل خداست که آن را به هر کس بخواهد عطا می کند، و خدا صاحب فضل بزرگ است. جمعه – 4
8) که بی تردید آنچه را [از اوضاع و احوال روز جزا] به شما وعده می دهند، راست ویقینی است. ذاریات – 5
9) وقطعاً [روز] جزا واقع خواهد شد. ذاریات – 6
که در واقع شدنش دروغی [در کار] نیست، واقعه – 2
1٠) به سبب نصرت و یاری خدا، [آری او] هرکس را بخواهد یاری می دهد، و تنها او توانای شکست ناپذیر و مهربان است. روم – 5
12) خدا این وعده را داده است؛ و خدا از وعده اش تخلف نمی کند، ولی بیشتر مردم معرفت و شناخت [نسبت به وفای قطعی خدا در مورد وعده اش] ندارند. روم – 6
13) این گونه خدای توانای شکست ناپذیر و حکیم به سوی تو و کسانی [از پیامبران] که پیش از تو بودند، وحی می کند. شوری – 3
این ایه های قشنگ خیلی دلم رو قرص کردن و خدا هیییچ وقت بهم نگفت نمیشه و ناامیدم نکرد، البته نتیجه ای نگرفتم ولی من ادامه میدم شاید من باید بیشتر روی خودم کار کنم، شاید باید ثابت کنم من در هر حالتی به خدا اعتماد دارم چیزی که من سربلند نشدم توش من به خدا غررر زدم! اما خدا میگه صد بار اگر توبه شکستی باز آ میدونم الانم که برگشتم پیش خدا، خدا قبولم میکنه
وقتی تو جلسه مدرسه پسرم شرکت کردم، دیدم چقددددر معلمش که رسمی هستن با من فرق داره، چقددر اعتماد به نفس بیشتری داره و راحتتر و محکم تر با اولیا حرف میزنه، من هم باید روی خودم کار کنم تو این زمینه تا بتونم به اون شغل برسم و یه معلم رسمی بشم، شاید هم از یه راه دیگه خدا من رو به ثروت برسونه نه از طریق رسمی و استخدام شدنم. شاید اصلا چیز بیشتری برام در نظر گرفته نمیدونم ولی این و میدونم که تو اون مدت تا قبل از ازمون استخدامی این آیه ها خیلی آرومم کردن.
سلام نگین جانم
خیلی خیلی لذت بردم از خوندن این چندتا کامنتت که بسیار بسیا زیبا بود
خیلی ممنونم و خیلی تحسینت می کنم
و با اجازه ات کپی اش می کنم و تو کامنتهام ازش استفاده می کنم
عاشقتم
بهترینهای دنیا و آخرت رو از خدای بخشنده و مهربان برات درخواست می کنم
خانم سلیمی عریزم، سلام و درود فراوان به شما، به همراه کلی قلب
وقتی نقطه آبی رو دیدم کلــــــی ذوق کردم بازش که کردم و اسم شما رو دیدم ذوقم چند برابر شد، راستش اولش باور نکردم شما با این حد از آرامش و صلح درونی برام پیام گذاشتید!
من یه نشانه ای برای خودم مشخص کردم و وقتی اعضای سایت با مدار و ستاره بالا برام کامنت یا ستاره میذارن یعنی دارم درست میرم، و دیدن نام شما به شدت حالم رو خوب کرد، من خیلی از کامنتای شما و دختران گلتون رو میخونم و بسیار تحسینتون میکنم.
بعد از پیام شما دوباره کامنت خودم رو خوندم و یادم اومد که خدا چقدر وعده ی خوب و البته حق به من داده و من فقط باید از ته قلبم باورشون کنم.
آرزوی خوشبختی و موفقیت روزافزون براتون دارم.
به نام خداوند بخشاینده مهربان
خداجونم شکرت بابت هدایت هایت
خدایی که هادی ومراقبم ماست
خدایی که نعمت هایت بی شمارست
خدایی که هر لحظه ما را بزرگ و بزرگتر میمند
خدایی که ظرف وجودم را بزرگ تر کرده ای
خدایی که به بهترین استاد هدایت مان کرد .
از دست و زبان که برآید کرد کز عهده ی شکرش به درآید.
سلام بر استاد عزیزم که به موقع صحبت هایش که گرانبها و ارزشمند است به گوش وجانم مینشیندو یادآوری ام میکنه که در مقابل خداوندم فقط تسلیم ومتواضع وزانو بزنم.
استاد جان چند سال پیش که در اینستا یه صحبت با اقای عرشیانفر داشتید ودر فرکانس شنیدن حرف هاتون بودم ،خدایی اینقدر تکانم داد که زندگی ام از همون شب تغییر کرد .
چطوری؟
حرف هاتون تاثیر بسیار زیادی در روح وقلبم گذاشت ،انگار خداوند با من حرف میزد وقلبم اینقدر حرف هاتون را تایید کرد که حال روحانی بسیار عجیبی داشتم
فرداش با همسرم رفتیم سفر ودر برگشتن به جا نشستیم وبا هم حرف زدیم واز احساسش حرف زد
وروابطمون از بعدش بهتر وعالی تر شد
جذب جاروبرقی داشتم وسفرم خیلی لذت بخش تر شد
از بعد اون سفر خیلی خیلی سفر رفتیم باهم تا جایی که هفتهای دوبار سفر میرفتیم که هم کار میکردیم وهم لذت میبردیم .
استاد اینقدر تو این گفتگوها با اساتید دیگه حرف هاتون تو دوره ها برام تکرار میشه که انگار یه خلاصه از دوره هاتون را میشنوم .
بهترین قسمت فایل هاتون ،قسمتیه که از توحید و یکتاپرستی صحبت میکنید .
همه چی در توحید و یکتاپرستی خلاصه میشه .
میخوای ثروتمند بشی ؟باید باورت نسبت به خدا بزرگ بشه وظرفت بزرگتر بشه (توحید)
میخوای روابطت با دیگران بهتر بشه ؟روابطت را با خدا وخودت بهتر کن وله خدا وصل شو وبا اون حال کن بقیه اش را خدا درست میکنه .(توحید)
میخوای کارها برات روان انجام بشه ؟از خدا فقط هدایت بخوایم وتسلیمش باشیم و مقاومت نکنیم ،خداوندهم کارها را ردیف میکنه به آسانی .
مثال:خیلی برام پیش اومده که از خدا هدایت خواستم ولی تهش میخواستم اون چیزی بشه که من میخوام ووقتی شده دیدم، نه ،اونی نبود که برام بهتره وتسلیم نبودم .
مثلاً :هفته پیش از تهران که برگشتم مادرم گفت بریم تفریح با برادر و خواهرم ودختر خواهرم .
از خداوندم خواستم هدایتم کنه که برم یا نه
وقلبم میگفت :نه
به مادرم زنگ زدم که من نمیام و مادرم اصرار کرد که باید بیای وبا اینکه دوست نداشتم ولی رفتم .
در جمع خانواده ام اصلا حال واحساس خوبی نداشتم واحساس میکردم اصلا در فرکانس برادر ومادر وپدرم نیستم
انگار من در یه مدار دیگه و اونها در مدار خودش هستند .
خلاصه من را سوژه کردند و شروع کردند به شوخی هایی که از دست انداختن من نشان میگرفت .
دوماهی میشه به تهران مهاجرت کردم به لطف خدا وتهران را کردندسوژه ومن را مسخره کردند .
در برگشتن به خودم گفتم دیگه تو هر جمعی نمیرم و گوش میکنم به الهامم .
ولی بعدش زنگ زدم و گفتم ناراحتم از رفتارتون
یاد دوره احساس لیاقت افتادم که استاد میگه هروقت برای خودت ارزش قائل باشی بقیه هم برات ارزش قائل هستند .
استاد همین که اجازه میدهیم خداوند ما را هدایت کنه از همین احساس لیاقت میاد
که ما خودمون را لایق هدایت خداوند میبینم .
قبلاً فکر میکردم فقط پیامبر ها لایق هدایت خداوند هستند ولی الان با صحبت های ای استاد فهمیدم همه موجودات حتی به زنبورها وحی میشه .
چقدر حرف دارم از این هدایت ها که هر جا گوش کردم برام خوب شد وهرجا با کله خودم و بقیه رفتم ،خوردم تو در ودیوار
چقدر خوبه همون اول از خدا بخواهیم وتسلیم باشیم وعمل کنیم .
سلام خدمت استاد عزیز خانم شایسته و دوستان توحیدی
خدایا تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم ….
امروز ذهنم به شدت درگیر موضوعی بود که مدتهاست درگیرشم نمیتونم راهشو پیدا کنم ،حل شدنیه ولی من نتونستم، که حتما باورهای اشتباه هم در حل نشدنش دخیله !!
امروز واقعا حالم بد بود احساس خستگی شدید از این همه تقلا کردن و نشدن و ترسی که بهم غلبه کرده بود از اینکه پس چیکار میخوای بکنی، تنهایی نمیتونی رو کسی حساب کنی روز به روز داره شرایطت سخت تر میشه !شروع کردم به گله کردن از خدا که گفتی بخوانید منو تا اجابت کنم شمارو ،پس کجایی!! با همون حال بدی که داشتم اومدم سایت که ببینم نشانه هدایتم چیه خدا چی برام داره که دیدم فایل جدید هست اونم با عنوان تسلیم در برابر خدا !!
همون لحظه فهمیدم این نشانه منه با جون ودل گوش کردم، شد آبی رو آتیش برام ! قلبم آرومشد
خدا بهم گفت داری اشتباه میری! از این خواستت میخوای به چی برسی؟ شروع کردم به نوشتن ،گفت چرا چسبیدی فقط به یه راه خاص ، اونم با عقل و منطق خودت ! چرا نمیسپاری به من ،این همه دم از اینکه من خدارو باور دارم میزنی پس این دست و پا زدنا ،این ترس و دلهره از چیه !! یادت رفته هرجا به من اعتماد کردی واست شاهکار کردم ! پس باور کن به ربوبیت پروردگارت و آروم باش رها کن براش تکلیف مشخص نکن بسپار به خودش ،خداوند راه ها و چاره هایی داره که حیرت زده میشی !پس از سر راه خدا برو کنار ، ارام و تسلیم باش
کشتی وقتی به ساحل میرسه که دریا آروم باشه!
چقدر من امروز نیاز داشتم به این فایل و آگاهی های نابش ، خدایا شکرت
استاد عزیز سپاسگزارم بابت اینکه تسلیم شدن در برابر خداوند رو به بهترین شکل توضیح دادین ،در پناه خداوند شادو سلامت باشید
سلام بر عزیزان بهشتی
از دیروز تمام فکر و ذهنم درگیر این فایل اللهی بود و اصلا غرق شدم توش دیروز که گوشش دادم و اونقدر معنوی و پر از عشق اللهی درونم شد و کامنت گذاشتم و اشک ریختم بعد با تمام وجود خدا رو شکر کردم و نفس عمیق کشیدم گفتم هرکاری لازمه که باید انجام بدی برای اینکه درونت به صلح بیشتری برسه و پر از احساس خوب بشی و اجازه بدی خداوند در تو جاری بشه باید انجام بدی اون کار و چه کاری الان باید انجام بدی؟ رسیدن به احساس خوب شکر گزاری حال عمیق خوووب توجه و کنترل ذهن بر روی زیبایی ها و مثبت ها تا صدای خدا بیشتر و بیشتر بشنوی مثل قبل و اینبار خیلی ولضح تر مثل همین صدایی که استاد رو تا خونه باغ برد
و دیروز با حس خوب رفتیم یه مسابقه کمدی دیدیم با خواهرم و با همون حس لبخند و ذوق و احساس خوب دوستامون پیشنهاد دادن بریم بیرون یه پارکی جایی بچرخیم ما هم ددری سریع موافقت کردیم با همون حس خوب از خونه زدیم بیرون و اعراض کردیم از گرما و موارد دیگه و توجه کردیم به زیبایی ها با یکی از دوستامون خاطرات خوب و مرور میکردیم تا رسیدیم ب مقصد اولش چون یه جای جدید و انتخاب کردیم و خب قبلش گفتم تسلیم هدایت خدا میشم فایل روزشمار هم گوش داده بودم دو روز قبل و استاد و مریم جان اونجا گفتن ما همیشه هدایتی سفر میکنیم
یکم اولش جا خوردم گفتم ک چی اینجا اصلا درخت و سرسبزیش کو مثلا پارکه بیشتر شبیه مسابقات المپیکه نگو پارک پیاده روی و ورزش و دوچرخه سواری بود بیشتر و هرکس اونجا بود اکثرا داشت ورزش میکرد یا پیاده روی جدی اما بعدش گفتم قرار شد فقط لذت ببری و لذت و از همونجایی که هستی شروع کنی مکان برات معنی نداشته باشه تو وجودت پیداش کن و بعدش دیگه فقط کنترل ذهن بازی کردیم نشستیم خوراکی خوردیم و کلی خوش گذشت و شب خیلی خاطره انگیزی هم بود آخرش دوستمون داشتن بازی میکردن منو خواهرم پیاده روی میکردیم و راجع به قانون و حرفهای استاد صحبت میکردیم میخوام بگم دقیقا بعد کنترل ذهن ورق برگشت
خب حالا برگردم سر تمرین این فایل
1: کجاها هدایت الله رو گوش دادم و نتیجه فرای تصورات من و به نفع من صورت گرفته
تو کامنت قبلیمم گفتم خیلی خیلی جاها بوده که بیشترش و حتی تو دفترهام نوشتم ولی موارد پر رنگی که خیلی بلد بود و بزرگ و میگم
قبلا تو کامنتهام گفتم دوباره میگم
ما چند سالی رو با مادربزرگم زندگی میکردیم و اونجا چون پدرم نور چشمی بود و پدربزرگم فوت کرده بود اجاره نمیدادیم یجورایی هم مراقب مادربزرگم بودیم و هم انگار مجبور بودیم فضای شخصی زندگیمون و هر هفته با عمو و عمه ها به اشتراک بزاریم و خونه هم نمیفروختن عموها و عمه هام جرات نمیکردن و خب احترامی هم ب مادربزرگم بود خلاصه با منت ما اونجا زندگی میکردیم البته اون موقع ها سنم و سن عقلیم خیلی کمتر ازین بود ک درک کنم این موارد و بهش توجه کنم این روال ادامه داشت تا وقتی که پدرم فوت کرد و من اولین و مهمترین و بزرگترین تصمیم زندگیمو تو سن 17/18 سالگی گرفتم اینکه بعد چند ماه از فوت پدرم تصمیم گرفتم که از مادربزرگم جدا بشیم میگم تصمیم گرفتم چون مادرم قبول نمیکرد و تنها بار مسئولیت دوتا دختر و نمیتونست تنهایی بدوش بکشه و یجورایی وابسته به خانواده پدریم بود از جوونیش تا به حال (حال اون موقع) و خواهرم خیلی کوچیک بود خیلی ک 14/15 سالش بود اما عقلی ازینم کوچیکتر بود و بسیار وابسته به مادرم خدای من وقتی بهش فکر میکنم میگم اونجا فقط خدا بود خیلی شرایط سخت و ترسناکی بود برای منی ک میدونستم قانع کردن یه قوم چقدر سخته و عملا منو هنوز کم سن و سال میدونن و ناپخته تنها کاری ک میکردم گوش دادن به هدایت های خدا بود ک اون زمان نمیدونستم خداست نمیدونستمم خودمم فقط پیش میرفت الان میگم ک خدا بوده تو تک تک لحظه ها دست منو گرفته و یاریم کرده خلاصه مادرمو راضی کردم بدون دعوا و جر و بحث چون اونجوری راهی از پیش نمیبردم سعی میکردم براش منطق بیارم ک واقعا اون زمان خدا کلمه میشد در زبانم جاری میشد وگرنه من حرف زدن معمولی هم بلد نبودم چه برسه به حرف زدن منطقی به همه ی اینها درد و سوگ فوت پدرمم اضافه کنین درسته یک یا دو ماهی مرده متحرک بودم و شوک از اتفاقی ک افتاده چون خیلی به پدرم وابسته بودم اما نشستم دست روی دست بزارم اینم بگم چند ماه بعدش من تصمیم گرفتم اما گذاشتم در زمان مناسبش اتفاق بیفته نمیدونم چقدر طول کشید اما یادمه اولین ایده ای ک اون زمان به ذهنم رسید اینبود ک برم سرکار یه دختر ترسو بودم ک تنهایی خیلی بیرون نمیرفتم خیلی ک اصلا شاید یکی دوبار با یکی از دوستام اون موقع اطراف تهران زندگی میکردیم و من شاید دو سه بار با دوستم تا تهران رفته بودیم ک برای اونم کلی راهها رفتم ب این سادگی قبولش از سمت خانواده امکان پذیر نبود بخاطر شرایط خواهر بزرگترم ک داستان جدا داره
خب تصمیم گرفتم برم سرکار و چون خیلی تصمیم جدی بود خیلی زود شرایطش مهیا شد اون زمان مثل حالا خیلی فضای کاری برای خانمها زیاد نبود و شغل ها خیلی کم و محدود بودن و راحت نمیشد شغل داشت خصوصا اینکه ما عملا سابقه یا مهارت خاصی هم نداشتیم یه کلاس کامپیوتر نصفه نیمه رفته بودیم باهم دوستم گفت یکی از دوستاش تو یه شهرک صنعتی بسته بندی انجام میده میگه میتونم صحبت کنم شما بیاین اینجا من سریع مقاومت کردم گفتم بروو بابا دو تا دختر بریم بسته بندی اونم فلان جا بدون سرویس؟ از کجا اعتماد کنیم و خلاصه ساز مخالف که اسمش نجوا بود یه دو سه روزی خبر ندادیم و دوستم هی اصرار میکرد بریم میگفت عوضش خودمون درامد داریم سرمون بالاست میرم یه چند وقتی سابقه کاری برامون رد بشه بعد میایم بیرون و من ترسها و نجواها بهم اجازه نمیداد اما همون صدایی که باهام حرف میزد میگفت مگه نمیخوای مستقل بشی؟ اینجوری راحت تر میتونین جدا بشین از مادربزرگت و مامانتم یکم نگرانی ش بابت نداشتن درامد کم میشه چون هنوز هیچ حقوقی دریافت نمیکردیم تازه اون زمان داشتن کارهای بیمه پدرمو انجام میدادن که یه حقوقی به ما برسه و تقریبا خرج اون موقع ما یادم نیست از کجا تامین میشد فقط اخر هفته ها عموهام میومدن غذا خودشون درست میکردن میوه اینا میخریدن برای مادربزرگم میوردن ما هم شریک بودیم
خلاصش کنم اینکه بتونم خودم درامد داشته باشم که هم بتونم خرج دانشگاهمو بدم چون قبول شده بودیم با دوستم هم ازینجا بریم و هم دخالتهای عمو ها و عمه ها قطع بشه منو مصر کرد برم سرکار شرایط ایده عالی نبود خیلی نمیخوام درموردش بگم و یادمم نیست چقدر اونجا کار کردم اما خرج دانشگاه و رفت و امدم درمیومد و ترمم که رفت بالاتر به مامانم گفتم مسیر دانشگاه برام دوره پول شهریه هم بیشتر شدهه بیا بریم از خونه عزیز (مادربزرگم و عزیز صدا میکردیم) که من هم شغل بهتری پیدا کنم هم مسیرم نزدیکتر بشه و هم دخالتهای بقیه نباشه چون یواش یواش رفته بودن سمت شوهر دادن من که خرج مامانم اینا مثلا کمتر بشه خلاصه با مقاومت و ترسهای مامانم ک شاید حق داشت خودمم خیلی ترس داشتم اما اهرم رنج قوی پشت ماجرا بود و میدونستم ک موندن یعنی ذلت رفتیم جدا شدیم الان نزدیک 14/15 سالی ازون سالها میگذره و زندگی من تغییرات جهان من از همون تصمیم ک قدم به قدمش خدا دستمو گرفته بود شروع شد بعد اون همه مسیر هموار شداولش اجاره خونه کمتر بعد هی پولهامون جمع شد همش از هزارانطریق مختلف ما نزدیکای جاده خاوران شهرک قیامدشت زندگی میکردیم الان تو بهترین محله غرب تهران بلوار فردوس ساکنیم و شرایط زندگیمون هیچ شباهتی به اون سالها نداره و من مادرم و خواهرم کوچیکترین شباهتی ب اون ادم قبل نداریم فوت پدرم حادثه دردناکی بود اما باعث شد خیلی خیلی بیشتر بزرگ بشیم همه مون اون سالها همه ی مسیر با دست تو دست خدا هموار بود تا وقتی ک ترس در زندگی و شرایط من جا نداشت خدا حضور داشت اما همین ک سنم بیشتر میرفت بالا ترسها بیشتر میشد و دوباره خدا دست من گذاشت تو دستهای استاد عباسمنش و الان 4سالی هست ک من سپاسگزارترینم میخواستم بازم بیشتر بگم از هدایت الله از دست گذاشتن تو دست ربم اما دلم میخواد فعلا همینجا تمومش کنم تا بماند به یادگار ازینکه وقتی اعتماد میکنی وقتی ایمان داری وقتی گوش بزنگ هدایت خداوندی چجوری زندگی تحول عظیمی میشه برات چجوری لذت بخش تر میشه خدایا شکرت استاد نازنیم ممنونم ازتون برای میلیون ها بار تشکر میکنم و خدا رو بیلیون ها بار سپاسگزارم
دوستتون دارم و ممنونم ک باع یادآروری این مهم در من شدین انگیزم خیلی خیلی بیشتر شد و یادآوری ش باعث شد اعتماد به نفسم و انگیزم برای ادامه بدون چون و چرا بیشتر و بیشتر بشه خدایا شکرت
به نام خدای مهربان
سلام به استاد عزیزم و همه دوستان
این فایل واقعا فوق العادست و باید بگم که به یکی از بزرگترین خواسته های خودم بااستفاده از این فایل رسیدم و دقیقا سال پیش تاریخ9آبان من و همسرم خونه رویایی خودمون را خریدیم.
از اول ازدواج خریدن خونه آرزوی ما بود ولی حتی بهش باور هم نداشتیم و میگفتیم بااین قیمت ها و شرایط کشور چطور ممکنه که خونه بخریم…
مدتی اجاره نشین بودیم و مدتی هم خونه خانواده شوهرم زندگی میکردیم و روز به روز اوضاعمون سخت تر میشد.
من اون زمان خیلی شرک داشتم و آگاه نبودم از قوانین. شوهرم و خانوادش را مقصر شرایط سختمون میدونستم ودعوا واختلافمون هرروز بیشتر میشد.میخواستم همه چیز را با عقل خودم پیش ببرم و کنترل کنم وخب نتیجه مشخصه که هر روز ناتوانیم بیشتر بهم ثابت میشد و حالم بد میشد.
بین همین اوضاع و احوال سخت بااستادعباسمنش آشناشدیم و این فایل و فایل بین اولین فایل هایی بود که گوش دادم ازشون و واقعا تحول ایجاد کرد در زندگی من.
خودم را مسئول شرایطم دونستم وشروع کردم به شکرگزاری انجام دادن و به لطف خدا حالم خیییلی بهتراز قبل شد.خوشبختی را باتمام وجودم حس کردم حتی بدون خونه و در یک کلام احساسم خوب شد.
قبل از شنیدن این فایل با شرایط سختی که برام پیش اومده بود واقعا احساس عجز و ناتوانی می کردم وبعد از شنیدن این فایل و اون جمله استاد که گفتن احساس عجز نقطه شروعه واقعا قلبم آروم گرفت.خیلی باخودم فکر کردم و تصمیم گرفتم رهاکنم خواستمو و از حال لذت ببرم و جهنمی که برای خودم وشوهرم ساختم را بهش پایان بدم و تسلیم بشم و گفتم خدایا من نمیدونم،من اصلا در توانم نیست،تو هدایتم کن،تو خواستمو بهم بده.
کم کم باتغییرات کوچیک من شرایط هم تغییر کرد ودرهاباز شد.من اقدامات کوچیکی هم این بین انجام دادم که شرایط خرید خونه راهموار کنم.
همه خصوصیاتی که دوست داشتم خونم داشته باشه را برای خودم نوشتم و هرکجا دیدمشون تحسین کردم و باهمسرم راجبش صحبت میکردیم.
غیراز اون شروع کردم برای خودم باور ساختم که خونه خریدن راحت ترین کار دنیاست وکسانیکه در اطرافم خونه میخریدند راتحسین میکردم و میگفتم دیدی گفتم خونه خریدن راحته…
بهم الهام شد که باید بری چندتاخونه بازدید کنی.باشوهرم صحبت کردم راجبش و ایشون هم قبول کردند.رفتم توی دیوار و توی محدوده مد نظرم چندتاخونه انتخاب کردم(به قیمتشون توجه نکردم فقط خصوصیاتی که میخواستم خونه ی خودم داشته باشه را در نظر میگرفتم)و تماس گرفتیم و رفتیم خونه هارا دیدیم و در مورد خصوصیاتشون باشوهرم صحبت میکردیم.در حالیکه تااون لحظه ما هیچ پولی برای خرید خونه نداشتیم.یعنی بادست خالی میرفتیم دنبال خونه ولی واقعا حس خوبی بهمون میداد این بازدید ها و خیلی ذوق و شوق داشتیم.
ولی به هیچکس نگفتیم که میریم دنبال خونه چون احتمالا واکنششون این بود که مگه دیوونه شدین با دست خالی دنبال خونه میگردین و خودمون هم اگر همون آدم های سابق بودیم احتمالا هرگز اینکارو نمیکردیم ولی اون الهام انقدر قوی بود که قلب هامون را آرام کرد و مقاومتی نداشتیم برای این کار.
و درست چند روز بعد از اینکه شروع کردیم خونه دیدن معجزه اتفاق افتاد و پول خونه خریدن مااز چند راه مختلف جور شد و بهمون رسید.
و ما باجدیت بیشتر رفتیم دنبال خونه دیدن.
چند روزی گشتیم و یک خونه ای که باب دل ما بود و نظرمون را جلب کرد انتخاب کردیم.فقط اون خونه پولش از پول ما بیشتر بود و تنها عیبش سروصدایی بود که از خیابون اصلی خیلی میومد داخل.همون زمانی که اون خونه را باهمسرم هردوانتخاب کردیم بهش گفتم من عاشق این خونه شدم ولی میسپارمش به خدا،اگر سهم ما باشه بهش میرسیم و اگر بهش نرسیدیم خداوند خونه ای بهتر از این برای ما در نظر داره.
روزیکه قرار گذاشتیم برای صحبت با صاحبخونه ایشون حاضرنشدند و گفتند پشیمون شدند از فروش خونه.
مااصلا ناراحت و نگران نشدیم از این اتفاق و حتی خوشحال هم شدیم و گفتیم پس خداوند خونه ای بهتر از این میخواد بده به ما و سپاسگزاری کردیم.
اگر من همون شخصیت قبل را داشتم اصلا اینطور برخورد نمیکردم و احتمالا خیلی حالم بد میشد ولی خداوند هدایتم کرد و صحبت های استاد راجب فراوانی فرصت ها در ذهنم نقش بسته بود و باعث میشد ایمانم را از دست ندم.
تمام این مدت حواسم بود که آرامش داشته باشم چون استاد توی این فایل گفتن که آرامش داشتن نشانه تسلیم بودنه و این خیلی مهم بود برای من.
بازهم شروع کردیم به گشتن و یک خونه ی دیگه انتخاب کردیم که همه چیزش با خواسته های ماهماهنگ بود فقط کابینت آشپزخونه قدیمی بود وبه همین دلیل مثل خونه قبلی باب دلم نبود ولی خودم را به خداسپردم وتسلیم بودم.
قرار گذاشتیم باصاحب خونه برای صحبت کردن و به خوبی و خوشی خونه را خریدیم و حتی به خاطرکابینت هاش که قدیمی بود تخفیف خیلی خوبی هم بهمون دادند و باید بگم که موقعیت و امکانات و همه چیز خونه ای که خریدیم از خونه قبلی که انتخاب کرده بودیم خیلی بهتر هست و خبری از سر وصدا نیست و با کابینتی که به سلیقه خودمون زدیم داخلش واقعا همون خونه ای شد که همیشه آرزوشو داشتیم.
اینم باید بگم که من برای خداوند راه تعیین کرده بودم که چطور من را به خواستم برسونه و پول خرید خونه را بهم بده ولی بعد از این فایل به اشتباهم پی بردم و صفرتاصدش را به خداسپردم.وبعداز اینکه به خداسپردم انقدر راحت پول برای ما جور شد وحتی مبلغی که کم داشتیم خداوند دستانش را برای مافرستاد و عزیزی به خواست خودش به ما قرض داد.
از وقتیکه همه چیز را به خدا سپردم انگار همه گره هاباز شد،گره هایی که من با ذهنم زده بودم به کارخودم.
خدای مهربونم کارهارا برام انجام داد به راحتی وخونم را بهم هدیه داد.
هر روز خدارا شکر میکنم برای اینکه هدایتمون کرد و خونه قشنگ و پر از عشقمون را به ما داد و برای خواسته های دیگه ای که دارم الهام میگیرم از مسیر رسیدن به این خواسته،رسیدن به این خواسته ایمانم را خیلی بیشتر کرد،هر چند که الان هدایت خداوند را خیلی بهتر درک میکنم به خاطر تکاملی که طی کردم.
أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ
خداوند همه چیز را در مورد ما میدونه،خواسته هامونو میدونه،نقص هامونو میدونه،توانایی هامونو میدونه…و باتوجه به کل اینها هدایتمون میکنه.
استاد بی نهایت سپاسگزارم از شما برای آموزش های الهی که به ما میدین و صدهزار مرتبه سپاسگزارم از خداوند برای وجود شما.
خدای مهربانم صدهزارمرتبه سپاسگزارم و عاشقتم️
سلام استاد عزیز ممنون بابت این فایل ارزشمند ..
دقیقا این فایل زمانی منتشر شد که من توی ذهنم درگیر همین بحث تسلیم خداوند بودن بودم ..
چقدر این همزمانی زیبا بود .. من هم خیلی وقتا فراموش میکنم که باید رها باشم باید تسلیم باشم و یک هفته داشتم تکرار میکردم که من شرایطو همینطوری که هست میپذیرم و در صلح هستم با خودم و مدام فکر میکردم چطوری باید تسلیم باشم و لذت ببرم و بسپارم تمام مسائلو به خداوند …
خیلی احساساتی شدم با این فایل و لذت بردم ممنون از شما …