تسلیم بودن در برابر خداوند - صفحه 33 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری تسلیم بودن در برابر خداوند
    382MB
    59 دقیقه
  • فایل صوتی تسلیم بودن در برابر خداوند
    57MB
    59 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

934 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    فاطمه گندمکار گفته:
    مدت عضویت: 2185 روز

    استاد اصلا از ماتریکس خارج شدم با این فایل.

    یه حالیم اصلا

    اینقدر این فایل قوی بود که زبونم بند اومده.

    وقتی از داستان هدایت هاتون گفتین اشک از چشمام بند نمی اومد.حتی همین الان که دوباره به ذهنم اومد..

    نصف شب بگه پاشو از خونه برو بیرون.بعدش بگه الان برو راست الان برو چپ حالا مستقیم برو ……

    تا تهش برسی به یه خرابه و به دو نفر بر بخوری که اعتیاد دارن و اونا راجب کارت بپرسن و تو از خدا بگی….همون لحظه لازم بوده که اونا اینو بشنون و خدا حسین عباسمنش و برای این کار انتخاب میکنه…

    همون لحظه ای که حسین عباسمنش باید ایمانشو ثابت میکرده و تسلیم خداوند میبوده و اون دو نفر باید میشنیدن تا به راه راست هدایت بشن.

    استاد خیلی باایمانی خیلی شجاعی استاد.

    من خیلی باید روی خودم کار کنم و تسلیم خداوند بشم.

    اصلا یه حالیه وقتی با خدا رفیقی و تسلیمی. یه حس ارامش و حال خوبی داری و انگار از ادمای اطرافت جدایی انگار یه لول بالاتری. از دغدغه های روزمره رها شدی و با یه نیروی برتر درارتباطی و اون داره کارات و انجام میده..

    چطور تسلیم خداوند بشم؟

    1) باور کن که خدایی وجود داره که این جهان و افریده و داره هدایتش میکنه.

    “همه ی موجودات و اتفاقات و داره هدایت میکنه”

    2) جایگاه خودت و خدا رو بدون. بپذیر که حالیت نیست و این جریان هستی خیلی بیشتر از تو حالیشه و به خوب و بد تو تسلط داره.

    تو یه انسانی فقط یکی از مخلوقات کوچک خدا.

    خداوند خالق کهکشان ها و سیاره ها هست.

    خداوند اینقدر قوی هست که به مورچه به باکتری به ویروس ها رزق میرسونه.

    خداوند به گیاهان در خشک ترین منطقه جهان اب میرسونه

    خدا باد میفرسته

    خدا بارون میفرسته تا با این وسیله به گیاهان روزی برسونه و اونا ثمر بدن و ما از اونا تغذیه کنیم.

    خداوند عزت میده ذلت میده.

    خداوند سلامتی بهت میده..

    3) حالا دیگه تسلیم خداوند باش و اجازه بده تا راه و بهت نشون بده.

    4)داره راه وبهت نشون میده . دنیال نشونه ها رو بگیر و بهشون عمل کن تا قدم بعدی رو بهت بگه.

    5) هر اتفاق خوبی این وسط افتاد به خاطر هدایت خداوند بوده.اتفاقی نبوده.

    “هبچ اتفاقی تصادفی و بی هدف رخ نمیده”

    اگر به هدفت رسیدی فکر نکن تو این کار و کردی.

    همش به خاطر خدا و هدایت هاش بوده.

    هدایت های زندگی من:

    توی دانشگاه اجازه نمیدن که ماشینو داخل ببریم باید تو پارکینگ دانشگاه پارک کنیم. از طرفی دانشگاه ما خیلی بزرگه و بعضی وقتا دوست دارم ماشین وببرم داخل.

    دانشگاه ما 3 تا ورودی داره.

    اکثر اوقات از خدا میپرسم از کدوم در برم و خدا بهم میگه و همیشه درست بوده.

    یه وقتایی با اینکه فکر میکردم این ورودی اولی که نگهبانش هم سخت گیر نیست اجازه میده برم تو اما حسم میگه نرو…میرم میبینم راهم نمیده داخل.

    یه بار خیلی دیر رسیدم دانشگاه و حسم گفت بیا از این ورودی 2 برو.

    ورودی 2 اکثرا سخت گیره و نمیشه رفت داخل..

    از طرفی دیرم شده بود و اگر میخواستم با اتوبوس تا دانشکده برم 15 دیقه بیشتر دیر میشد..مقاومت کردم گفتم بابا این نگهبانه اصلا راه نمیده.ولش کن دیگه مجبوری ماشین و میزنم تو پارکینگ..حسم گفت تو برو کارت نباشه .

    یادمه رفتم پیش نگهبان و همینکه گفتم سلام خود نگهبان درو برام زد تا برم داخل.بدون هیج اصرار و صحبت کردنی….

    این اتفاق 1000 بار برام افتاده که خیلی راحت میتونم ماشین و ببرم داخل با اینکه ماشینم مجوز نداره و جالب اینه که بقیه بچه ها خیلی تعجب میکنن و میگن چطور به تو این اجازه رو میدن ما اصلا نمیتونیم ماشین و بیاریم داخل!

    هدایت2:

    یک بار گل خریدم برا خودم خودم و یه گل دیگه هم خریدم تا تو خیابون به یه نفر گل بدم . همیشه دلم میخواست این کار و انجام بدم.

    به خداوند گفتم تو بهم بگو من این گل و به کی بدم( بهش اجازه دادم هدایتم کنه)

    چند نفری رد شدن اما هیچ احساس خاصی نداشتم.یه نفر رد شد و اون لحظه چنان یه نیروی قوی من و برگردوند به سمت اون شخص که انگار خودم نبودم چند ثانیه .( در این حد هدایت قوی بود)

    دیدم یه اقایی هست. گل و بهشون دادم و ایشون خیلی شکه شد و بعدش با هم صحبت کردیم و گفت که اتفاقا منم یوگا کار میکنم و دوستام میگن خیلی انرژیت مثبته و …

    خلاصه ازم خواست شمارمو بهش بدم. و بهم پیام داد .

    2 سال و 8 ماه از اون روز میگذره و ایشون شد عزیزدل من.

    و چنان با هم تفاهم داریم و با هم رفیقیم و از وجود هم لذت میبریم که دیوانه میشم از این هدایت دقیق خدا..طوری که حتی در جزییات هم با هم تفاهم داریم. و ایشون دقیقا خواسته های منه

    هدایت3

    وقتی مسخواستم تمرین اگهی بازرگانی رو انجام بدم .از حسم کمک خواستم که بهم بگه پیش چه کسایی برم.

    جالبه همه ی ادم هایی که بهم میگفت خوش انرژی بودن و کلا فیدبک های خوبی گرفتم.

    من رشته ی شیمی محض دارم درس میخونم.

    یکی از افرادی که حسم گفت برو باهاش حرف بزن دکترای شیمی دارویی داشت و وقتی شنید شیمی محض میخونم بهم گفت چیشد که اومدی الان پیش من به من اینا رو بگی …من گفتم حسم گفته :)

    استاد 4 ساله که با شما اشنا شدم.قبل ااز شما من اصلا نمیدونستم ایمان چیه توکل چیه هدایت چیه….با اینکه چادری بودم و همه نمازا رو هم سر موقع دمیخوندم.

    بعد شما که با مفهوم “خدا” اشنا شدم و فهمیدم که میشود با خداوند صحبت کرد و اونم پاسخ بدهد/ بارها هدایت شدم و خداوند مسیر و بهم نشون داده که در حال حاضر خاطرم نیست.

    استاد من دیوانه شدم با این فایل اصلا نفسم بند اومد.

    قربونتون برم که هستید و با لطف و مهربانی به ما کمک میکنید به راه راست هدایت بشیم.

    دوستون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  2. -
    مرجان عرب مختاری سامی گفته:
    مدت عضویت: 2360 روز

    به نام خدای هدایتگر

    درود فراوان به استاد عزیز و خانم شایسته نازنین

    امروز خیلی در مورد سفر شمال با دوستانم دو دل بودم. از یک طرف دوست دارم با بچه ها برم. از طرف دیگه مسائلی من رو به خودش مشغول میکنه . مثل تغییر برنامه غذایی در سفر وقتی با جمع هستم و نمیتونم آن طور که باید طبق قانون سلامتی و آنچه نیازِ بدنم میگه پیش برم. مساله دیگه وضعیتی هست که خانم ها هر ماه باهاش درگیرند و همراه با تغییرات هورمونی و جسمی و روانی هست. و تجربه سفر در چنین شرایطی برام زیاد جالب نبوده است. به همین دلیل در رفتن به سفر به همراه دوستان و تاریخی که تعیین کردند تردید داشتم.

    این جور مواقع که نمیدونم چه کار کنم ، هدایت به شکلهای مختلف خودش رو نشون میده. گاهی میگه هیچ کاری نکن و چیزی ازش دریافت نمیکنم. گاهی میگه بشین بنویس و افکارت رو شخم بزن تا دریچه جدیدی از نگاه به رویت باز بشه. میگه به تحول فکر نیاز داری. البته من این کار را اکثر اوقات به لطف خدا انجام میدم. گاهی میگه برو سراغ نشانه ات در سایت استاد. گاهی میگه همین جوری برو سراغِ سایت . گاهی میگه برو سراغ قرآن و شکلهای دیگه….

    این بار اول گفت برو سراغِ سایت. فایل روزشمار تحول زندگی در مورد هدایت خدا و همزمانی اومد که استاد می گفت: چمدونش رو بسته و بلیت گرفته بود و دو روز قبل از پرواز نشانه اومد که نره.

    خدا را سپاسگزاری کردم که نشانه ای برای من اومد که به موضوع سفر اشاره میکرد و هدایت خدا. اما هنوز به من واضح نشده بود که برم یا نه ؟ یک نیرویی گفت برم سراغ قرآن . آیات 68 تا 81 سوره اعراف اومد. قبلا هم این آیات برام اومده بود ولی یادم نیست در مورد چه موضوعی بود. معنی بعضی آیات را اینجا میارم.

    پیام های پروردگارم را به شما می رسانم و برای شما خیرخواهی اَمینم. (68)

    آیا تعجب کردید که بر مردی از جنس خودتان معارفی از سوی پروردگارتان آمده تا شما را بیم دهد؟! و به یاد آورید که شما را جانشینانی پس از قوم نوح قرار داد، و شما را در آفرینش نیرومندی و قدرت افزود، پس نعمت های خدا را به یاد آورید تا رستگار شوید. (69)

    گفتند: آیا به سوی ما آمده ای که ما فقط خدا را بپرستیم، و آنچه را پدرانمان می پرستیدند واگذاریم؟ اگر از راستگویانی آنچه را از عذاب و گزند به ما وعده می دهی برای ما بیاور. (70)

    گفت: یقیناً از سوی پروردگارتان بر شما عذاب و خشمی مقرّر شده، آیا درباره نام های که خود و پدرانتان بت ها را به آن نامیده اید، و خدا هیچ دلیل و برهانی بر آنان نازل نکرده با من مجادله و ستیزه می کنید؟ پس منتظر باشید و من هم با شما از منتظرانم. (71)

    پس او و کسانی را که همراهش بودند به رحمتی از سوی خود نجات دادیم و بنیاد آنان که آیات ما را تکذیب کردند و مؤمن نبودند، برکندیم. (72)

    و به سوی قوم ثمود، برادرشان صالح را فرستادیم، گفت: ای قوم من! خدا را بپرستید که شما را جز او معبودی نیست، برای شما دلیلی روشن از جانب پروردگارتان آمده است، این ماده شتر [از سوی] خدا برای شما نشانه ای است، پس او را واگذارید تا در زمین خدا بخورد و آزار و گزندی به او نرسانید که عذابی دردناک شما را خواهد گرفت. (73)

    و به یاد آورید که خدا شما را جانشینانی پس از قوم عاد قرار داد، و در زمین، جای به شما بخشید که از مکان های هموارش برای خود قصرها بنا می کنید، و از کوه ها خانه هایی می‌تراشید، پس نعمت های خدا را یاد کنید و در زمین تبه‌کارانه فتنه و آشوب برپا نکنید. (74)

    اشراف و سران قومش که تکبّر و سرکشی می ورزیدند به مستضعفانی که ایمان آورده بودند، گفتند: آیا شما یقین دارید که صالح از سوی پروردگارش فرستاده شده؟ گفتند: به طور یقین ما به آیینی که فرستاده شده مؤمنیم. (75)

    مستکبران گفتند: ما به آیینی که شما به آن ایمان آوردید، کافریم! (76)

    پس آن ماده شتر را پی کردند، و از فرمان پروردگارشان سرپیچی نمودند و به صالح گفتند: اگر از پیامبران هستی عذابی که همواره به ما وعده می دهی، بیاور. (77)

    پس زلزله ای سخت آنان را فرا گرفت، و در خانه هایشان جسمی بی جان شدند! (78)

    پس صالح از آنان روی گرداند و گفت: ای قوم من! قطعاً من پیام پروردگارم را به شما رساندم، و برایتان خیرخواهی کردم، ولی شما خیرخواهان را دوست ندارید. (79)

    برداشت من از خوندن آیات این بود و چقدر خدا ساده با آدم حرف میزنه :

    خدا داره به من میگه: من هدایتت میکنم و خیر خواهت هستم. تو فقط بندگی کن . نعمتهای من را بشمار و همواره شکرگزار باش. از هر عامل بیرونی رویگردان باش. میگه من نشانه برات میفرستم. میگه به هدایت شک نداشته باش. میگه بر اساس اعمال و حرفهای گذشتگان رفتار نکن. میگه تصور نکن که آنچه خودت فکر میکنی درست هست. میگه تو اگر بندگی کنی هر جایی که باشی ما نجاتت میدیم و از رستگاران هستی و اگر بندگی نکنی و بخوای بر اساس تفکرات و تصمیمات خودت نتیجه گیری کنی هر جا که باشی اذیت میشی. حتی اگر در خانه خودت باشی.میگه فقط خدا را پرستش کن و او با نشانه هدایتت میکنه.

    بعد از خواندنِ این آیات ، یک صدای آرومی به قلبم اومد که گفت : الان در لحظه زندگی کن و لذت ببر. قدردانی کن. خودش به وقتش بهت میگه. فهمیدم باید همین صدا را بچسبم و اجازه ندم ذهن مانور بده.

    اما ذهن هم بیکار ننشسته بود . آیات را تفسیر میکرد . با منیت و غرور آمد . گفت : هاااا تو بنده خوب خدا هستی و خدا کاری میکنه که تو سفر نری و بقیه برن. اما به اونها خوش نمیگذره. منم از ذهن فریبکار گمراه کننده به خدا پناه بردم و بهش گفتم : دهنت رو ببند و خفه شو. بعد به خودم گفتم : مرجان تو بدون ِ داشتن ِ خدایی که خیر مطلق هست، هیچی نیستی. انرژی اوست که داره کارها رو انجام میده. لطف و هدایت و کمک اوست که توان و فرصت کار کردن روی خودت رو بهت داده و گرنه به تنهایی و بدون کمک او تو کی هستی ؟ هیچی . اگر او رو نداشته باشی پشه ای هم نیستی چه برسه بنده درستکار خدا.

    بعد با خودم ویژگی های خوبِ دوستانم را یادآوری کردم که بارها کمک ها و مهربونی ها و شادی هاشون رو دیدم. و همه اینها صفات خدایی هست. دوستانی که بنده های خوب و درستکار خدا هستند. و ذهن من خواست اونها رو بد جلوه بده. من 90 درصد مواقع خوبی اونها رو دیدم و اگر با اونها همسفر نشم ، براشون آرزوی سفری خیر دارم.

    ذهن زر ِ دیگه ای هم میزنه. خوشش میاد هم به من و هم به دیگران، احساس گناه بده. یعنی تنبیه را از طریقِ سرزنش کردن خودم یا سرزنش کردن دیگران انجام میده..

    جریانش رو دیگه اینجا نمیگم . فقط چون از رفتار یکی از دوستان دلخور شده بودم ، ذهنم میگفت : آره سفر نرو ، بلیت رو کنسل کن تا پیشِ خودش شرمنده بشه.

    به ذهنم گفتم : واقعا هدفت چیه از اینکه بخوای به دیگران حس شرمندگی بدی ؟ خوبه یکی به تو حس شرمندگی و گناه بده؟ هر کسی ممکنه یه اشتباهی توی رفتار و گفتارش داشته باشه. خودِ تو هم کامل نیستی و خطاهای زیادی داشتی. در واقع با این کار خودت رو تنبیه میکنی.به خودم گفتم بهتر نیست به ارزش وجودی خودت پی ببری ، به عزت و شکوهت . به اینکه خودِ واقعیِ تو بی نیاز و سرشار از بخشندگی هست. آخه با تنبیه کردن که چیزی درست نمیشه. درد کشیدی ، ناراحتی ، میپذیرم و درکت میکنم و بهت حق میدم. اما اگر بخوای از شیوه سرزنش استفاده کنی ، آسیب میبینی. و تو لایق زندگی زیبا و روابط ارزشمندی نه لایق روابط سطحی و زندگی پست که تنبیه رو به همراه داره. تو باشکوه و ارزشمندی و لایق زیبایی ها. پس سرزنش دیگران و یا دادنِ حس گناه به خودت و دیگری ،گزینه مناسبی نیست. چون مدار تنبیه ، حس گناه و سرزنش ، مدارِ زشتی ها است. و تو داری الگوی چنین رفتارهایی را در بعضی افراد میبینی که چه نتایج بدی براشون به همراه داشته. از نظر جسمی چقدر اذیت هستند . از نظر رابطه به شدت مشکل دارند و لذتی در زندگی نمی برند.چون مدار تنبیه و سرزنش دیگران ، مدار شیطان هست نه مدار خدا.

    بعد به خودم گفتم در تمام آیات تاکید روی بندگی خدا هست . بندگی خدا یعنی چی ؟

    یعنی بودن در لحظه. به آینده و گذشته رفتن، نگرانی و اندوه به دنبال داره و این دو ویژگی در مدار خدا نیست. رفتن به گذشته و آینده کارِ ذهن است و غیر طبیعی . بنابراین نتایج غیر طبیعی به همراه دارد.خدا داره به من میگه فعلا در لحظه باش و لذت ببر. هنوز تا سفر 3 هفته مونده. میگه این قدر ذهنت رو مشغول تصمیم گیری برای آینده نکن. میگه به وقتش نشونه واضح میدم که بری یا نری و هدایتت میکنم به سمت خیر و زیبایی. یعنی من باید صبر کنم و منتظر هدایت خدا باشم. یعنی بهش اعتماد کنم که خودش در زمان مناسب بهم پاسخ میده و عجله نکنم. یعنی دو دو تا چهار تا نکنم که برم سفر یا نرم سفر. داره میگه تو بر اساس عقل خودت نمیدونی. داره میگه تجربه گذشته هم دلیل نمیشه که بر اساسِ اون تصمیم بگیری. میگه اگر بندگی نکنی در لحظه نباشی و بخوای برای آینده خودت تصمیم بگیری و تردید داشته باشی ، یا بر اساس تجارب گذشته اقدام کنی ، فرقی نمیکنه توی خونه باشی یا توی سفر. نتیجه مطلوب نمی گیری. بعد با خودم گفتم : چرا داره این قدر بهم روی بندگی و پرهیز از شرک تاکید میکنه ؟ من که تمام مدت دارم سعی میکنم روی خودم کار کنم و مسیر درست رو برم. جواب : علتش اینه که داری قدرت رو به یک سری عوامل بیرونی میدی .«مثل وضعیت هورمونها ، مثل وضعیت بدنت موقع سفر، مثل نگاه و قضاوت دیگران و احساسِ اجبار برای توضیح دادن به اونها در مورد سبکِ غذا خوردنت.» این قدر باور تغییر هورمونها قبل از دوران پریود و تغییر حالت روحی در ذهن همه پررنگ شده که واقعا تجربه اش میکنیم. چون داریم قدرت رو به عاملی غیر از خدا میدیم یعنی هورمونها.

    یعنی باور کردم که هنگام تغییر هورمونها ،من هیچ کنترلی بر اوضاع و احساساتم ندارم و مسلما جسم هم ، طبقِ باور من، پاسخ میده و هورمونها قدرت رو به دست می گیرند که من هیچ کنترلی نداشته باشم . من واقعا نمیدونم این باور چه جوری شکل گرفته و رواج پیدا کرده که آسایش برای خیلی ها نذاشته. یه جور درماندگی آموخته شده است یعنی چون چند بار در این دوران تجربه ناخوشایند داشتیم ، فکر میکنیم دیگه از ما کاری ساخته نیست و ناتوان هستیم. به هر حال نیاز به کارِ زیاد داره تا از بین بره. به خودم گفتم وضعیت هورمونها و رفتارهای آدم ها هر چی میخواد باشه. تو چرا کنترل احساست رو دست اونها دادی ؟ یعنی تو این قدر عرضه نداری که در چنین شرایطی کنترل رو به دست بگیری ؟ گاهی که این جوری صحبت میکنم ، درست میشه . گاهی نه. یعنی یه وقتهایی باید شرایط را بپذیرم و فقط از خدا کمک بخوام و اجازه بدم که ازش عبور کنم.

    استاد در مورد یکی از مقاله ها و نقش باورِ ژنتیک ، این موضوع رو توضیح دادند. حالا وضعیت هورمونها هم مثل ژنتیک است. در هر دو، باورِ غلط باعث شده که قدرت را به عامل بیرونی بدهیم . خواه ژنتیک باشد، خواه تغییرات هورمونی و خواه قضاوت و نگاه دیگران. و علت اینکه خدا در این آیات تاکید زیاد روی بندگی داره همین هست. بت ها برای من سنگ و چوب نیستند.

    بت ها باورهای غلط ِ من در مورد مهم کردن عوامل ِ ذکر شده است. هر چیزی که در ذهن ما پررنگ بشه و قدرت را ازما بگیره و احساسمون را بد کنه ، بت محسوب میشه . یعنی باید تمرین کنم که کنترل احساسم دستِ خودم باشه نه نوع ِ رفتارهای دیگران یا تغییرات ِ هورمونها.

    استاد عزیزم ، چند روز پیش که لایو برگزار شد خیلی هدایتی اومدم به لایو. بدون اینکه از قبل اطلاع داشته باشم. و اون لحظه برام بی نظیر بود. این روزها زیاد پیامِ تسلیم رو میشنوم. امروز صبح هدایت شدم به یکی از فایلهای روزشمار تحول زندگی که در مورد همزمانی و هدایت خدا بود . در مورد کنسل شدن سفرتون به ایران صحبت کردید و توضیحاتی که در مورد هدایت خدا برای سفرِ جایگزین دادید. و من دومین بار بود که این فایل رو میدیدم. دوباره امروز عصر یک حسی به من گفت بیام به سایت و دیدم لایوِ تسلیم بودن در برابر خدا رو در سایت گذاشتید و باز هم در این فایل در مورد سفر صحبت کردید. این دو فایل و همزمانی آنها با برنامه سفرِ من ، نشانه ای بود بر تایید آنچه که تا قبل از دیدنِ آنها از خدا دریافت کرده بودم. و جملاتی که در این فایل گفتید دوباره به من واضح کرد که تقلا نکنم و تسلیم باشم.

    خدا از طریق شما به من اینها را گفت که بعضی جملات را صبح قبل از دیدن این فایل دریافت کرده بودم : تو نمیدونی با چه قدرتی طرف هستی. هدایت که داره دائم میاد. فقط تو باید فرکانست رو روی فرکانس خدا تنظیم کنی.که دریافتش کنی. کی هدایت رو دریافت میکنی ؟ وقتی قبول کنی خودت چیزی نمیدونی . وقتی تسلیم باشی و تقلا نکنی. وقتی در برابر خدا خاشع باشی. «هدایت نقطه نهایی رو نشون نمیده.قدم به قدم گفته میشه » این جمله برای من شاه کلید بود . وقتی قدم اول رو برداری ، قدم دوم گفته میشه.

    قدم اولی که به من گفته شده اینه که هنوز سفرت 3 هفته دیگه هست. به آینده نرو . فکر نکن خودت میدونی .در لحظه زندگی کن و لذت ببر. به وقتش بهت میگم چه کار کنی. این جملات صدای ضعیفی در قلبم بود همراه با آرامش . و بعد فایل شما مهر تایید بر اون زد.

    جملات دیگر فایل :گاهی خودمون فکر میکنیم که یک مسیر درست است. در واقع ظاهر قضیه خوب هست ولی در باطن ممکنه جور دیگه ای باشه که فقط خدا از آن آگاه است. همیشه به خودم یادآوری کنم که من بدون کمک و هدایت او هیچم. او هست که داره کارها رو انجام میده.

    نشانه تسلیم بودن آرامش، رهایی و اتکا است. بپذیری که تو نمیتوانی همه چیز را کنترل کنی. اگر بخوای این کار رو بکنی ، زندگیت خیلی سخت میشه. قبل از سفر با خدا خلوت کن و قصدت رو از سفر بگو. بعد یک جایی را در نظر بگیر ولی اصراری بر آن نداشته باش. حرکت کن ولی حواست به نشانه ها باشه که به کدام مسیر هدایت میشوی. و بگو خدایا اگر لازم هست کار خاصی انجام بدم، بهم بگو. هدایت احساسی است که سوال در مورد آن پیش نمیاد و همراه اطمینان است. وقتی چیزی گفته میشود که همراه اطمینان و آرامش است ، بگو چشم و نگو برای چی. ممکنه حتی بعدا هم دلیلش را نفهمی. خدا شرایط تو رو میفهمه و طبق شرایطت تو رو هدایت میکنه. گاهی خواسته ای داری. ایده میاد انجام میدی ولی اتفاق خاصی نمیفته. یا گاهی ظاهر قضیه خوب نیست. علتش اینه که در آن مسیر باید یک عالمه درس بگیری و باعث میشه فکر کنید. بسپار به خدا و اجازه بده او کارها را انجام دهد.

    استاد تک تک جملات این ویدیو جواهر است . و باید بارها و بارها گوش داد.

    خدایا به خودت پناه میبرم. در این مسیر کمکم کن. من به هر خیری که از تو میرسه فقیرم. خودت من رو بنداز توی مسیر درست. مسیر شادی و سلامتی. حال خوبِ خودم و خانواده ام. به من توانایی درست اندیشیدن را بده که با اندیشه درست ، با آگاهی و آرامش و از مسیرهای زیبا و لذت بخش به خواسته هام برسم. و همواره من را در بهترین زمان ، بهترین مکان با بهترین افراد و رویدادها قرار بده که با انرژی مثبت بهترین تجارب را داشته باشم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  3. -
    مطهره یعقوبی گفته:
    مدت عضویت: 720 روز

    باسلام خدمت همه ی اعضای این خونواده

    استاد عزیز و مریم جان

    امروز در تاریخ 19مرداد هدایت شدم به برجای گذاشتن این ردپا باشد

    که قلبی را نرم کند

    دلی را آرام سازد

    و امیدی را زنده کند

    استاد نمی‌دونم چطور تشکر کنم بابت این فایل بینظیر من چندین روزه که درگیر مسئله هدایت هستم

    مدت زمان زیادی هست که مدام این مسئله برایم تکرار میشود درست مثل شما که میگین مسئله خاشع بودن و فروتن بودن داره مدام بهتون آلارم داده میشه

    من مدام درگیر مسئله هدایت هستم

    خدا دائما فرمان صادر می‌کنه که این بار کارت رو به من بسپار خسته نشدی انقدر تلاش کردی بزار من اینبار جای تو مسیر رو برم تو فقط بشین رو دوش من و استراحت کن بزار من ببرمت به اونجایی که میخوای

    تو دیگه پاهات زخمی شدی

    آنقدر که مدام دویدی و زمین خوردی

    دیگه نمیخام اذیت شی

    لطفاً دست بکش

    اینها دقیقا مکالماتی هس که دایما برام تکرار میشه

    آنقدر واضح و شفاف که گاهی حس میکنم دیوانه شدم

    باخودم میگفتم توهم زدی

    نمی‌تونستم درموردش باکسی حرف بزنم

    آخه این حس واین نوع از هدایت برای خودمم بیگانه بود وعجیب

    دیروز وقتی وارد سایت شدم وقتی دیدم فایل جدید گذاشتین درست وقتی که قرار بود فایل جلسه 6قدم اول دوازده قدم رو گوش بدم ولی خدا امر کرد که فقط این فایل رو گوش بده جواب سوالات تو توی این فایل نه جلسه شیش

    ومن مطیعانه فایل رو دانلود کردم و پلی شد

    چقدر زیبا مسئله هدایت رو برایم موشکافانه شرح دادید

    چقدر باهرلحظه شنیدن حرفهاتون آروم و اروم تر شدم

    به اون قسمت از فایل که گفتید اون دونفر با حرفهای شما به گریه افتادن دیدم که خود به خود اشکهام جاری شد

    خودم دیدم که باهرقطره اشک چطور ناآرامی ها از وجودم پرکشید

    دیدم که چطور ذره ذره حس شکی که داشتم به یقینی استوار نسبت به هدایت الله تبدیل شد

    و من هم فایل رو متوقف کردم

    انگار نیرویی من رو وادار کرد که من هم این بار کار رابه خدای خودم بسپارم و در قدم اول احساس عجز کنم

    احساس عجز

    احساس عجز

    و نمی‌دونم چی شد که دیدم سرسجاده نشستم

    و دارم باخدای خودم عهد می‌بندم

    خدایا تو میدانی و من نمیدانم

    تو میتوانی. ومن نمیتوانم

    اهدنا الصراط المستقیم

    صراط الذین انعمت علیهم

    غیر المغضوب علیهم

    ولاالضالین

    اهمین جملات کافی بود تا سبک شوم

    انگار. یک نفر باری رو از روی دوشم برداشت

    انگار مجرای تنفسی ام باز شد

    حس کردم دستی را که نشست روی شانه ام و گفت دیگر نگران نباش

    حس کردم

    حســــش کــــردم

    من حس کردم انرژی ای را که

    محکم و بی پروا من را در آغوش کشید

    واااااااای

    حالا میفهمم چقدر تشنه ی این آغوش امن بودم

    حالا میفهمم چقدر تنها بودم

    حالا میفهمم چقدر دلم یک مأمن و تکیه گاه میخواست

    حالا میفهمم چقدر سردم بود

    حالامیفهمم تکیه گاه داشتن چه طعمی دارد

    انگار پنجره ی قلبم رو باز کردم و خورشید سخاوتمندانه نورش را به کلبه ی تاریک قلبم تاباند

    دیدم که کلبه قلبم چطور روشن شد

    دیدم که چطور گرم شد

    من دیدم

    به خداوندی خدا سوگند دیدم

    من خدا رو دیدم

    من خودِ خودِ خودِ خُـدا را دیدم

    دلم میخواهد دراین آغوش امن برای مدتی طولانی به خوابی عمیق فرو روم

    حالا میفهمم چقدر خسته بودم

    چقدر خسته بودم

    چقدر خستــه

    دلم میخواهد هیچوقت دیگر ازین آغوش فاصله نگیرم

    نمی‌دونم چطور وصف کنم این حس وصل رو

    نمی‌دونم باکدوم کلمات بیام بگم که حال دلم الان چطوریه

    نمی‌دونم واقعا نمی‌دونم

    استاد ممنونم ازت که دوباره من رو وصل کردی به معشوقم

    استاد از اعماق وجودم از خدای خودم می‌خوام که

    همین لحظه از زمان هرکجا که هستی چنان قلبت سرشار از آرامش و عشق شود که تا این لحظه حسش نکرده بودی

    در پناه حق باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  4. -
    احمد محمدیان گفته:
    مدت عضویت: 2254 روز

    تسلیم بودن در برابر خداوند

    همین جمله که ادم میشنوه یا مینویسه آرومش میکنه

    استاد ممنون که گفتید دارم فکر میکنه چه عاملی باعث روون شدن زندگی میشه بعد بهم الهام شد تسلیم شدن

    اگر ما خداوند رو منبع قدرت منبع ثروت منبع عشق سلامتی و ازادی میدونیم پس باید بهش اعتماد کنیم،و تسلیم باشیم و بگیم اوفیییی آروم شدم خیالم راحت شد سپردم به خودش

    چند مدت پیش من تولید میکردم و میگفتم من فروشنده قابلی هستم من توانا هستم من فلان،تا اینکه دیدم 500تا جعبه دارم و نمیتونم بفروشم ،یک لحظه یه روز به خودم امدم مگه نمیگفتی من فلان و بستان بفروش نه،رفتم بازار یابی 10عددش رو میفروختم میگفتم باید سپاسگذاری کنم،انجامم میدادم اما باز تولید روزی 70تا جعبه اضاف میشد،

    تا اینکه یه روز تو حیاط نشسته بودم،یک هو گفتم پرودگارا غلط کردم ……خوردم ببخش منو من هیچی نمیدونم هیچی بلد نیستم تو برام بفروش،من ضعیف و ناتوانم تو منو از فقر به همین جای رسوندی که الان تولید کنم و بفروشم ،تو بچدی که بار بدهی رو از دوشم برداشتی الان فقط تو میتونی جنس خامو بفروشی،

    خداشاهده من هم سپاسگذاریم انجام میدادم هم با کلامم به خودم قدرت میدادم اما،فهمیدم که حرف استاد درسته ،دلیل روون شدن زندگی کار رابطه تسلیم بودن هست ،نه موارد دیگه،

    بعد از اون روز که تسلیم شدم خداوند گفت بگیر که امد،مشتری 100تا100تا میبرد

    مشتری ناشناس زنگ میزد،هر ویزیتی که انجام میدادم به فروش منجر میشد،و الان از همون روز که گفتم خدایا تو بساز،تو بسازی قشنگ تره،وقت سر خاروندن ندارم به لطف یزدان مهربان،اون همه چی میشه همه کس را

    خداوند داره کارهای خونمو مغازمو روابطمو دوستامو فروش و خرید و تولید سلامتیمو حال خوبمو داره کنترل میکنه،

    ویادم به صحبت استاد افتاد زندگی میتونه همیشه در یک مدار هالی عالی پیش بره و هر روز بهتر بشه،این دقیقا حال الان زندگی منه

    زمان های هم بوده که نتونستم رو خدا حساب کنم،که یادم نمیاد،ولی هر وقت صبح بلند شدم گفتم خدایا هر خیری از تو به من برسه فقیر و محتاجم،حتی ادمهای جدید که میومد تو زندگیم یا اتفاقی بدی می افتاد،بد که اصلا من ندارم واقعا،تضادی که برای رشدم امده بود،چه خوب چه زشت چه بد،با هر شکلی امد تو زندگیم ،حرفم این بود که بابا به من چه من که صبح سپردم به خودش هر اتفاقی افتاد دیگه به من مربوط نیست اون خودش هدایت کننده همست،اون خودش مدیریت کننده همست،

    . حرف استاد بزرگ که میفرمایید

    درامد من ثروت من مارمن شخصیت من هر روز بهتر و بهتر میشه

    یک نکته دیگه استاد بگم بهتون حالا که شما زحمت میکشید کامنت هارو میخونید حتما کامنت منو هم میخونید

    اول سوال قول ازمون گرفتید که رو شخصیت خودتون کار کنید

    من تصمیم گرفتم که پس انداز کردن رو یاد بگیرم

    با پول اشتی باشم

    و پول رو دوست خودم بدونم

    و انفاق کنم

    الان 3هفته هست،تمرکزم رو ورودی مالیم هست ،پس انداز میکنم و 5درصد از کل درامدم رو میزارم تو یه حساب دیگه برای خیر رسوندن به افراد نیازکند خانوادم

    به لطف شما از وقتی اینکارو کردم،ذهنم شرطی شده و امور مالی زندگیم سروسامون گرفته و حالم خوب

    ممنون از شما

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  5. -
    زکیه لرستانی گفته:
    مدت عضویت: 2048 روز

    بنام خدای بخشنده ی مهربانم

    سلام ب استاد عزیزم و دوستان جانم

    الهی صدهزار مرتبه شکر

    روز44

    من دیشب از طریق کامنتای دوستان متوجه این فایل جدید شدم گفتم فردا میبینم

    چون خیلی چشام خسته بود خوابیدم عصری ک رفتم سرکار چون سالن خلوته چن روز تا28 حسم گفت فرصت خییلی خوبیه دفتراتو ببری سالن و روخودت کار کنی

    منم رفتم سراغ جلسه ی15احساس لیاقت ک تو دفترم نوشتم بخشیش رو و میخواستم هم مرورش کنم وهم بقیه شو مکتوب کنم

    ک یادم اومد ک فایل جدید اومده رو سایت و حسم ترغیبم کرد ک حتما ببینم و برای همین اومدم سایت

    و چشمم ب جمال قشنگ استاد عزیزم روشن شد.خدایاشکرت

    بخاطر این آگاهیای ارزشمند

    تسلیم بودن دربرابر خداوند

    خدایا ازت هدایت میخوام ک بتونم بنویسم من هیچ علمی ندارم

    هیچی بلد نیستم

    تو میدونی تو بهم بگو

    ظرف وجودمو بزرگتر کن

    چقد منقلب شدم اونجا ک استاد گفت ساعت 11ونیم شب بهش الهام شده پاشو برو بیرون حرکت کن و یک ساعت ونیم پیاده روی کرد تا برسه ب یک جایی بیرون از شهر یه خونه قدیمی

    با دونفر روب رو بشه ک احتیاج داشتن ب شنیدن آگاهیایی از خداوند رحمان

    خدای من چقددد تو بزرگی

    چقد غفور و رحیمی

    چقد رحمتت بی انتهاست

    چقدد آگاهی ب اسرار دلها

    خدایا شکرت قلبم عاشقتممم

    چقد قشنگ مارو در هرلحظه هدایت میکنی

    ان علینا للهدی

    عاشقتم استاد چ شهامتی داشتی ک این راهو رفتی

    شما حتی کارت معافیت سربازی تون و هم با گوش دادن ب این ندا ب راحتی گرفتین

    داستان مهاجرتتون رو هم ک چطور مرحله ب مرحله هدایت شدین بهش

    فقط با گوش دادن ب این ندا

    خدایا شکرت میخوام ی داستانی و بگم ک تقریبا یکسال ونیم پیش اتفاق افتاد

    داداش کوچیکه ام ک متولد73هست

    اون موقع هرشب پیاده روی میکرد بعد شام تو خیابون جلو خونه مون

    یک روز بعد نهار رفت بیرون بعد نیم ساعت برگشت

    گفت زکیه نمیدونی چ اتفاقی افتاد

    من هیچ وقت این موقع نمیرم پیاده روی

    ی چیزی بهم گفت همین الان برو بیرون از خونه ،وقتی رفتم هنوز چنتا قدم برنداشته بودم ک دیدم انتهای خیابون

    ی دود سیاهی بلند شده و خونه همسایه مون آتیش گرفته بدو رفتم دیدم

    خانم همسایه و دختراش دارن جیغ میکشن خواستن کباب درست کنن حیاط آتیش گرفته و رفته سمت انبار گندمشون و دامادشون هم اونجا بوده بنده خدا شوکه شده فقط داشت نگاه میکرد

    گفت رفتم سریع آتیشو خاموش کردم

    و خودشم حیرت کرده بود ازاین همزمانی و این الهامی ک دریافت کرده بود

    الهی صدهزار مرتبه شکرت خدای من

    خیلی باید روی این فایل و آگاهیا فک کنم تا بتونم ی ذره شو درک کنم

    واقعا ما هیچ توانی نداریم درمقابل این نیرو این عظمت

    نیرویی ک بی نهایت آگاهه

    بینهایت قدرتمنده

    بینهایت ثروت داره

    علمش بینهایت

    همه ی امور و میدونه

    نیرویی ک کل هستی کیهان و کهکشانها رو خلق کرده و داره هدایتش میکنه

    نیرویی ک منو از یک تک سلول خلق کرده

    و با طی تکامل تو هرمرحله هدایتم کرد

    کلی ب من نعمت داده

    و هرروز و هرلحظه داره هدایتم میکنه

    امروز صبح ازش خواستم و تودفترم نوشتم برام تاکسی بفرسته و درخونه سوار بشم

    همیشه نزدیک 100قدم راه میرم بعد تاکسی میاد

    ولی امروز دقیقا درخونه سوار شدم

    چرا چون واقعا سپردم ب خودش

    شاید از نظر بقیه اتفاق بی اهمیتی باشه ولی برای من خیییلی بزرگه

    چون ازش خواستم و شد

    جواب داد

    دیشب خونه آجیم خوابیدم صبش ساعت 9 باس مامانم و میبردم مطب دندون پزشکی

    یعنی باید از خونه آجیم میومدم باتاکسی خونه خودمون بعد با مامان میرفتیم مطب

    خلاصه من 8و38دقیقه از خونه آجیم زدم بیرون قبل از اینکه ب خیابون اصلی برسم

    گفتم خدایا خودت منو در زمان مناسب درمکان مناسب قرار بده

    و آسانم کن برای آسانی ها

    خودت برام ماشین بفرست ک ب موقع برسم

    همینو ک گفتم هنوز نرسیده بودم ب خیابون ک ی تاکسی اونور خیابون منتظرم بود بوق زد و ترمز کرد

    گفتم خدایااا عاشقتمممم

    و راننده بعد چن دقیقه کولر و روشن کرد

    گفتم خدایا شکرت

    نزدیک خونه ک شدیم حسم گفت ب راننده تاکسی بگو دم در وایسه تا مادر بیاد

    و شماره مادرو گرفتم گفتم بیا دم در تو تاکسیم راننده تواین حین گوشی و دستش گرفت زنگ زد انگار متوجه حرف من نشد ک بهش گفتم آقا نگهدار

    ک سریع ترمز کرد گفتم میمونی تا مادرم بیاد گفت آره

    مامان ک اومد تماس راننده هم تموم شد

    گفتم ببین زکیه این تماس بی دلیل نبود

    خدایا شکرت بابت این همزمانی

    بعد ک پیاده شدیم من 20تومن کرایه دادم بهش

    باخودم گفتم چون منتظر شد مادر بیاد بقیه ش برا خودش

    ک بوق زد گفت بیا بقیه پولتو بگیر

    مادر رفت گفت بزار بمونه گفت ن پول خودته

    خدایا شکرت بخاطر آدم های باشخصیتی ک سرراهم قرار میدی

    و دقیقا ساعت 9ودو دقیقه رسبدیم مطب خداروشکر

    خدایا شکرت بخاطر لبخند زیبای خانم زیبایی ک تو مطب بود

    خدایا شکرت بخاطر برخورد گرم آقای دکتر و منشی های قشنگش

    الهی شکرت بخاطر ثروتی ک داره وارد زندگیم میشه

    خدایا شکرت بخاطر داشتن پول کرایه ی امروزم

    الهی شکرت بابت شغلی ک دارم و تایمی ک میتونم رو خودم کار کنم و خودمو بهبود بدم

    خدایا شکرت دیروز ک دفتر 200برگ خوشگلی ک خریدم با دوتا خودکار پولش 134هزار تومن شد ک باعشق پرداختش کردم و گفتم من دارم با این خریدم ب گسترش جهان کمک میکنم و ب این مغازه خیر میرسونم

    وقتی اومدم خونه ی پیامک واریزی 100تومنی اومد رو گوشیم

    و باور کردم حرف استاد رو

    ک هرچی خرج کنی پولت بیشتر میشه

    و جهان هرروز در حال گسترشه

    ثروت هرروز داره بیشتر میشه

    بینهایت نعمت وثروت هست ک من با تغییر ساختار ذهنم بهش اجازه ی ورود میدم ب زندگیم

    الهی صدهزار مرتبه شکرت

    خدایا من تسلیم توام ب هرخیری ازسمت شما فقیرم ومحتاج

    خودت هدایتم کن

    من هیچی نمیدووونم

    من هیچی بلد نیستم

    من عقلم نمیرسه. تو آگاهی

    تو میدونی تو بهم بگو

    درست مث زمانی ک تو سالن قبلی بودم و گفتم خدایا من تسیلم توام اگه این کار ب رشد من کمک نمیکنه خودت بهم بگو و بهم نشونه بده

    ک نشونه ها اومد و من دیگه نرفتم سرکار و بعد 20روز هدایت شدم ب این شغل جدید

    ک کلی عشق واحترام دارم دریافت میکنم

    درامدم ی کم بیشتره

    و داره منو رشد میده

    ظرف وجودمو بزرگتر میکنه

    با آدم های سالمتری درارتباطم

    و خودمم بدون هیچ تلاشی برای ثابت کردن خودم ب بقیه

    الهی شکرت

    تنها تورا بندگی میکنم وتنها از تو یاری میخوام من رو ب راه راست هدایت کن

    راه کسایی ک ب اونها نعمت دادی

    ن کسانی ک براونها غضب کردی و ن گمراهان

    سپاسگزارم از استاد عزیزم بخاطر این آگاهی های ناب

    و سپاسگزارم از تک تک دوستان عزیزم بخاطر کامنت های فوق العاده عالی شون

    عاشقتونممم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  6. -
    مسعود محمدی گفته:
    مدت عضویت: 4093 روز

    و خدایی که در این نزدیکی است…

    سلام و عرض ادب و احترام دارم خدمت استاد عباس منش عزیزم. بانو شایسته همراه و همدل و همه عزیزانی که در این مکان مقدس حاضرند…

    «تسلیم بودن در برابر خداوند» به اعتقاد من، همه چیزه!

    انسان به طور ذاتی میل عجیبی به کنترل کردن همه چیز داره. وقتی برای رسیدن به یه هدف برنامه ریزی می کنه، میخواد همه مسیر براش مشخص باشه. وقتی مشکلی براش پیش میاد، خواب و خوراک ازش گرفته میشه فقط به این دلیل که نمیدونه چطور میتونه اون مشکل رو حل کنه و وقتی اقدام به انجام یه کار مهم می کنه، میخواد که صفر تا صد اون کار زیر نظارت خودش باشه و اصلا براش قابل قبول نیست که می تونه از قدرت لایزال خداوند هم استفاده کنه.

    نمونه این آدم که همیشه در مقابل سپردن کارها به خداوند مقاومت داره منم. واقعا همیشه و حتی همین الان که سعی می کنم کمی بهتر از آموزه های استاد عباس منش استفاده کنم، برام خیلی سخته که در مسائل مختلفی زندگی تسلیم باشم! البته تا دلتون بخواد نتیجه مثبت این تسلیم بودن رو دیدما! اما امان از ذهن آدمی که هیچ موقع رهاش نمی کنه.

    امروز داشتم در دوره فایل های دانلودی فایل «چگونه به دیگران کمک کنیم» استاد رو می دیدم. توی این فایل استاد گفتن اگه قوانین رو بشناسیم، زندگیمون خیلی طبیعی غرق در نعمت و ثروت خواهد بود و اگه این قوانین رو نشناسیم و منطبق با اون ها عمل نکنیم، غم ها و رنج ها به سراغمون میان. این غم و رنج ها میان تا بهمون بگن از مسیر درست خارج شدیم. دقیقا مثل گرسنگی که میاد تا بگه الان وقتشه بدنمونو در مسیر درست قرار بدیم و غذا بخوریم.

    واقعا شکل منطقی زندگی اینه که همه چی به صورت عادی و در کمال راحتی و آرامش ایجاد بشه. من نباید اصلا ذره ای برای هیچ چیزی در زندگی نگران باشم. وقتی نگرانم یعنی تسلیم نیستم و وقتی تسلیم نیستم یعنی مسائل زندگی رو دارم با سرعت بسیاری به سمت خودم جذب می کنم.

    تسلیم بودن یعنی اجازه بدی که نعمت های زندگی به دنبال تو بیان. هیچ چیزی رو توی زندگیت اونقدر بزرگ نکنی که از خداوند بزرگتر بشه و کل ذهنت رو پر کنه. تسلیم بودن همون مثال استاده که میگن بشین روی کلک و بذار جریان رودخونه تورو به دریا برسونه.

    هر روز باید با خودم تکرار کنم تا یادم نره. همه چیز به این برمیگرده که چقدر می تونم در مقابل خداوند بزرگ و بلند مرتبه تسلیم باشم و زندگی خودم رو به اون بسپارم و هر اتفاقی که افتاد لبخند بزنم و بگم: الخیر فی ما وقع…

    در پناه الله یکتا، تنها، و تنها، و تنها قدرت حاکم بر جهان هستی،‌شاد و سالم و پیروز و سربلند باشید.

    خدانگهدار

    1403/6/29

    21:07

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  7. -
    مهلا کیان گفته:
    مدت عضویت: 1180 روز

    سلام به همگی

    من یه مدت بود که نسبت به کارم دلزده شده بودم چون دیگه اعتقادی بهش نداشتم ،برای همین یه مدت واقعا دنبال این بودم که یه کاری ،یه حرفه ای رو یاد بگیرم و فعالیتم رو شروع کنم ،ولی نه اصلا میدونستم اون کار چیه و نه اصلا میدونستم علاقم به چه شغلیه ،خلاصه یه مدت از ته قلبم این خواسته رو داشتم و هدایت میخواستم،تا اینکه یه روز با خواهرم رفتم تو یکی از خیابونهای اصلی که ایشون برای کارش وسیله بخره منم پایین ساختمون منتظر موندم که برگرده،یهو دیدم رو یکی از تابلوهای ساختمون اشاره به مراقبت پوست و زیبایی کرده بامدرک فنی و حرفه ای و من یه حس خوبی برام به وجود اومد همون لحظه از ماشین پیاده شدم و رفتم طبقه چهارم،، بعد از اینکه از اونجا اومدم بیرون با خواهرم همون روز چند جای دیگه رو هم تو گوگل پیدا کردیم و رفتیم سر زدیم ،با اینکه هزینه جاهای دیگه پایین‌تر بود برای آموزش و حتی محصولات ولی من قلبم بهم گفت برگرد همونجا و ثبت نام کن باورتون نمیشه بعد از آموزش متوجه شدم این آموزشگاه بهترین آموزشگاه این شهر بوده و ایشون یه پیج اینستاگرام هم داشتن که کلی فعالم بوده ولی با خودم گفتم ببین این چیزا مهم نیست خدا از جایی که فک نمیکنی برات روزی میرسونه،و وقتی میفتم تو این داستان که پیجمو مقایسه میکنم یا خودمو سرزنش میکنم که فعال‌تر باشم و به خودم یادآوری میکنم که چطوری خودم با اون آموزشگاه آشنا شدم،البته من توی پیجم فعال هستم ولی اوایل فک میکردم پیج خوبه که مشتری میاره ولی بعد از 12 قدم متوجه شدم تمرکز . توجه و تعهد من به کارمه که کارمو گسترش میده و هرروز مخصوصا توی کارم باید بهتر از دیروز باشم ولی فقط یکم به خودم سخت نمیگیرم.

    خیلی جاها هدایت شدم داستان خیلی زیاده ،مخصوصا یه وقتایی که آگاهی های پررنگی برام میومد و من خوابهای جالبی میدیدم از درخت هایی با میوه هایی بسیار بسیار زیبا و رنگی که توی خواب به من گفته شد این زیتونه،و من به محض بیدارشدن تو گوگل سرچ کردم و دیدم گویا زیتون از میوه های بهشتی اسم برده شده،خیلی خیلی خوابهای زیاد و جالبی دیدم که یکی از خوابهای آخرم که مال هفته گذشته بود این بود که من روی یه کشتی ایستاده بود و زیرپام اقیانوس بود یه رنگ دیوانه کننده سورمه آبی و براق نمیتونم رنگها رو توصیف کنم،یه تعداد آدمم پشت سرم تو کشتی بودن،به محضی که من این اقیانوس رو دوباره میدیدم و برمیگشتم به اون آدمها بگم هیچکسی پشت سرم نبود و یه جاهایی که انگار کنار اقیانوس یه جاده خاکی باز شده بود و زیبایی خاصی نداشت اون آدمها پشت سرم بودن که البته یکی از اون آدمها خواهرم بود،میدونید شما بعضی از خوابهارو هیچوقت فراموش نمیکنید چون میدونید این خواب پیام داره برات،منم پیامم رو تو این خواب گرفتم و متوجه شدم باید سرم به کار خودم باشه حتی اجازه ندارم تو برنامه کسی دخالت کنم چون هرکس مسیرش متفاوته.

    این خواب دیگمو که میخوام تعریف کنم فک نکنم تقریبا جایی راجبش صحبت کرده باشم ولی دلم میخواد اینجا بگم یهو به قلبم اومد که تعریفش کنم البته واقعا کلمات عاجز هستن از نشون دادن احساسم نسبت به تجربه و آگاهی که توی خوابم برای من حادث شد.

    خوب سعی میکنم خیلی کوتاه در موردش بنویسم

    حدود سال 90 بود که من باتوجه به تجربه تلخی که باهاش مواجه شدم به سمت مسیح هدایت شدم اون زمان خدارو نمی‌شناختم و چون از لحاظ روحی و احساسی خیلی درگیر بودم درونم چیزی رو در بیرون جستجو می‌کرد که باهاش به آرامش برسم،

    خلاصه من دوستدار کانالهای مسیحیت شدم چون فک میکردم مسیح خداست و چون یه جایی صداش کردم و فردای اون روز کارم انجام شد خوب من ایمان اوردم که مسیح همون چیزیه که من به دنبالشم،خلاصه یه چندماهی گذشت و من خیلی حالم بهترشده بود،یه شب خواب دیدم که یه مرد با ردای بلند راه راه سفید مشکی که اصلا صورتش برای من واضح نبود انگاری پشتش به من بود و داشت بچه های کوچیک رو هدایت می‌کرد به کلبه های گلی خیلی کوچیک و با لحنی که صدا نبود شاید ااز جنس تونالیته بود به من فهموند که من معلمم ،من راهنما هستم ،خوابهایی که حقیقت و آگاهی رو براتون داره شما هیچوقت فراموششون نمیکنید و یادآوریشون دقیقا همون احساس رو براتون تداعی میکنه،خلاصه صبح همون روز من متوجه شدم مسیح خدا نیست یعنی قلبت خوابتو باور میکنه و از اون روز دیگه دنبال خدا بودم نمیدونستم چیه ولی میدونستم که میخوام آرامش داشته باشم ،نمیدونم چطور میشه تو ضیحش داد شما مثل بچه ای میشید که دنبال مادرش میگرده

    خلاصه منم همه جا دنبالش بودم از آدمها می‌پرسیدم و بیشتر اونا میگفتن آره ما به خدا باور داریم و میشناسیمش ولی بعدها متوجه شدم هیچکدومشون درک زیادی ازش نداشتن،از کجا اینو میدونم،ازاونجایی که بعدها که بیشتر باهاش آشنا شدم و ملاقاتش کردم جنس حرفهایی که به زبونم جاری می‌شد خیلی عمیقتر و احساسی بود طوریکه اگه میخواستم برای کسی تعریفی ازش بیارم اشکم در میومد،بگذریم … به اونجا رسیدیم که من دنبال خدامیگشتم اونم چون آرامش نداشتم میخواستم که یه چیزی باشه که باهاش آروم شم ،جسته گریخته فایلهای استاد رو اون زمان گوش میکردم ولی نه زیاد جدی تا اینکه یکی از روزهای بهاری دقیقا تعطیلات عید بود که یه شب خواب دیدم بالای سر شهر دارم پرواز میکنم،شهری که خونه های کوچیک و کوتاه و خاکی طور داشت درختها برگی نداشتن مثل اینکه زمستون باشه ، ومن بالای سرشهر پرواز میکردم تا اینکه متوجه بالم شدم و متوجه شدم من بال دارم ولی بالم خودم نبودم تنها چیزی که من اونجا بودم یک بدن بود که داشت پرواز می‌کرد و بالی که بامن صحبت کرد و باز هم جنس صحبت کردنش کلام نبود آوا بود و جمله ای رو گفت که من بعدها که فایلهای قرآنی استادرو گوش کردم متوجه این کلام و این ماجرا شدم .

    اون جمله این بود (ما هدایت میکنیم)

    من 9 صبح که از خواب پریدم با تپش قلب و با خودم چندبار تکرار کردم که من فهمیدم،من فهمیدم … البته اونموقع فک میکردم که خداوند یا اون نیرو خودش رو جمع بسته و به خودش احترام گذاشته و گفته ما ولی بعدها متوجه شدم منظورش من و خودش بودیم، من تا قبل از این خوابم هیچوقت یک خط قرآن هم نخونده بودم و هیچی در مورد این ضمائر و افعال و غیره نمیدونستم مطلقا هیچی.

    این هدایت‌های بود برای من اتفاق افتاد خیلی زیاده و واقعا تایپ کردن اینها میسر نیست،امیدوارم و مطمئنم این اتفاق میفته که به جای فرستادن متن از ویس برای گفتن تجربیاتمون استفاده کنیم.سپاسگزارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  8. -
    سمانه بابایی گفته:
    مدت عضویت: 521 روز

    به نام خداوند هدایتگر

    سلام بر استاد عزیزم

    خیلی نکات مهمی داشت این فایل برام:

    1_ باید تسلیم باشیم در برابر خداوند، مانند یک بچه تازه به دنیا آمده که همه جوره در برابر مادرش تسلیمه.

    //////////////////////////////////////////////////

    2_ به خواسته ها و چگونه محقق شدن آنها نچسبیم.

    به جای اینکه بگم خدایا من یه قطعه زمینی میخوام در فلان مکان، بگم خدایا من دوست دارم زمینم در کنار رودخانه ی زلال و پرآب باشه و در اطراف آن شالیزارهای سرسبز داشته باشه، حالا هر جا محیطش، مردمانش و آب و هواش بهتر از اون چیزیه که من میخوام باشه، من نمیچسبم به خواسته ام و مقاومت نمیکنم.

    /////////////////////////////////////////////////

    3_ ما باید اجازه بدیم به خداوند تا هدایتمون کنه.

    //////////////////////////////////////////////////

    4_ خداوند از تمام نقاط ضعف و قوت درونی ما باخبره و براساس توانایی و شرایطی که در آن هستیم مارو هدایت میکنه.

    من از وقتی که با سایت و آموزه های استاد آشنا شدم، از اونجایی که استاد همیشه در فایلاشون توصیه میکنن که خودتون برید قرآن رو بخونید و متوجه قوانین بشید، من هم شروع کردم به خوندن قرآن. تا اینکه از بهمن ماه سال 1403 در نشانه روزانه من هدایت شدم به یک فایلی که تیکه ای از مصاحبه ایلان ماسک بود که از رسالتش حرف میزد. اون روز خیلی ذهنم درگیر شد که پس رسالت من در این زندگی چیه؟

    فردای اون روز که طبق روال روزانه رفتم سراغ قرآن تا بخونمش، یهو یک ندای درونی خیلی واضح و روشن بهم گفت که تو باید از اول بشینی قرآن رو دقیق مطالعه کنی و آیاتش رو بررسی کنی و تمام برداشت های خودتو از تک تک آیات، توی دفتر بنویسی و ثبت کنی.

    اولش نمیتونستم تشخیص بدم که این الهامه یا نجواست. بعد که خوب فکر کردم با خودم گفتم نجوا از طرف شیطانه، شیطان که هیچ وقت به من نمیگه برو سمت قرآن بلکه منو از این کتاب الهی دور میکنه، پس این ندای خود خداونده، و به محض اینکه مطمئن شدم و ذهنم رو قانع کردم، دیگه هیچ مقاومتی نشون ندادم و رفتم یه دفتر کلاسوری خریدم که هربار بتونم وقتی برگه هاش تموم شد دوباره بهش برگه اضافه کنم و نوشته های هر سوره رو به صورت مجزا در یک پوشه جداگانه نگه داری کنم. الان هم آخرای سوره بقره هستم و این کار جزیی از روتین روزانه من شده و من باید روزی یک صفحه هم شده از آیات قرآن رو بررسی کنم و از توی اونا قوانین درست زندگی رو دربیارم.

    خداوند براساس توانایی و دانسته های من چنین کاری بهم سپرده. اون از توانمندی درونی من آگاهی داشته، چون من به صورت تخصصی در دوران کارشناسی و ارشد رشته عربی درس خوندم و از قواعد عربی سررشته دارم و بر این اساس چنین کاری رو به من الهام کرده.

    جدیدا به این درک رسیدم که اگر این همه سال درس خوندم و نتونستم در حوزه رشته تحصیلیم مشغول به کار بشم، عوضش افتخار میکنم که میتونم از مهارت و دانسته هام در حوزه قرآن و مطالعه ی این کتاب هدایتگر سرشار از قوانین و آگاهی، استفاده کنم. و این خیلی فواید بیشتری برام داره و خواهد داشت. چون نتایجشو دارم میبینم توی زندگیم.

    /////////////////////////////////////////////////

    5_هدایت خداوند به صورت قدم به قدم و پله ای هست، اینجور نیست که یه دفعه مارو ببره به اصل داستان.

    /////////////////////////////////////////////////

    6_ خداوند با زبان نشانه ها و الهامات درونی مارو هدایت میکنه، پس باید شش دونگ حواسمون به نشانه ها و الهامات درونی مون باشه.

    //////////////////////////////////////////////////

    7_ نشانه ها مثل سرنخ هایی هستند که انسان رو به اصل داستان میبرن، باید اون سرنخ هارو دنبال کنیم تا به راحتی به خواسته هامون برسیم.

    /////////////////////////////////////////////////

    8_ هدایت همیشه جریان داره، مثل آبی که همیشه در لوله ها هست، ما باید شیر آب رو باز کنیم و دریافتش کنیم.

    //////////////////////////////////////////////////

    9_ احساس عقل کل بودن رو بزاریم کنار و بر دانسته های خودمون پافشاری نکنیم تا بتونیم هدایت ها رو راحت تر و واضح تر دریافت کنیم.

    چند روز پیش رفته بودم شهرمون و هنگام برگشت به خونه، وقتی رسیدم به ایستگاه ماشین های خطی، یه حسی بهم گفت که سوار ماشین های ایستگاه نشم و پیاده برم تا خیابون اصلی، که هم یه پیاده روی میشه برام و شهر و مغازه ها رو قدم زنان میبینم و هم اینکه ممکنه یه آشنایی مسیرش تا محلمون باشه و همراه با اون بیام خونه. همین که قدم زنان رسیدم به خیابون اصلی، دیدم یه بنده خدایی که غریبه بود برام نگه داشت، من هم سوار شدم. وقتی بهش کرایه دادم گفت نمیخوام، مسیرم بود کرایه ای نیست. همون لحظه خداروشکر کردم و ایمانم قوی تر از قبل شد از اینکه گوش کردم به ندای درونیم و بر عقلم تکیه نکردم و تسلیم ندای درونیم شدم و نتیجه مثبت گرفتم. چون ذهنم پر از نجوا بود که ماشین های خطی امنیتشون بیشتره و ماشین های غیر خطی امن نیستند، معلوم نیست چجور راننده ای برام نگه میاره و کلی نجواهای دیگه…. اما از اونجایی که اجازه دادم که خداوند منو هدایت کنه و تسلیم شدم در برابر الهامی که بهم کرد، هم از قدم زدن توی شهر و دیدن مغازه ها لذت بردم و هم امن به خانه رسیدم و هم رایگان و بدون اینکه هزینه ای بابت کرایه پرداخت کنم.

    //////////////////////////////////////////////////

    1٠_ هدایت خداوند که به صورت نشانه ها و اتفاقات و الهامات درونی هست مثل هر چیز دیگه ای وقتی مومنتوم میگیره، سریع پشت سرهم میاد و ما راحت تر دریافتشون میکنیم و بهتر متوجه میشیم که این هدایته یا نجواهای ذهنی و مقاومتمون در برابر دریافت هدایت کمتر میشه.

    ////////////////////////////////////////////

    11_ توی بحث هدایت و عمل به الهامات درونی، مادر موسی یک الگوی تمام عیاره برای من. من همیشه این شخص رو برای خودم مثال میزنم که عمل کرد به الهام درونیش و تسلیم شد در برابر فرمان خداوند و به ندای خداوند اعتماد کرد و خیلی زود فرزندش بهش برگشت.

    ////////////////////////////////////////////

    12_ نشانه تسلیم شدن دربرابر خداوند آرامشه.

    //////////////////////////////////////////////

    13_ ما نمی تونیم همه چیز رو کنترل کنیم، ما چاره ای نداریم جز اینکه از خداوند کمک و هدایت بخواهیم. اگر بخوایم همه چیز رو کنترل کنیم، زندگی واقعا برای ما سخت پیش میره. ما باید اجازه بدیم که خدا برامون پیش ببره.

    قبل از اینکه وارد مسیر آگاهی بشم در چنین حالتی سر میکردم، همه چیز رو کنترل میکردم و دوست داشتم که همه چیز و همه کس تحت سیطره ی من باشه.

    همسر سابقم، میزان درآمدش، نوع خرج کردنش، اخلاق و رفتارش،

    فرزندم، درس و تکلیف های مدرسه اش، تایم بازی کردنش، غذا خوردنش، اینکه چجور لباسی بپوشه، اینکه موهاشو چه مدلی ببنده،

    درآمد خودم، حتی پارچه فروشی که با خواهرم شراکتی داشتیم از همون اول خودم تمام مسئولیت های مالیشو گردن گرفتم اما بعدش دیدم که واقعا نمیتونم و دارم غرق میشم که خداروشکر با آشنایی با آموزه های استاد و البته عمل به آنها و هدایت خداوند نجات پیدا کردم.

    ///////////////////////////////////

    14_ ما باید هدف اصلی و نهایی از رسیدن به خواسته هامون رو پیش خدا مطرح کنیم، تا اینکه خداوند مارو از راحت ترین مسیر به خواسته ها هدایت کنه.

    قبلا خیلی درگیر این بودم که تراکنش و فروش ماهیانه ام چقدره و دلم میخواست هر ماه بیشتر از ماه قبل بشه، اگه یه ماه کمتر از ماه قبل فروش داشتم خیلی به هم میریختم. اما جدیدا دیگه برام مهم نیست که فروش ماهیانه ام چقدره فقط همیشه از خدا میخوام که به کارهای واجبی ماهیانه ام و اقساط ماهیانه ام برسم و وقتی جنس سفارش میدم واسه مغازه، پول خریدش برام جور بشه و به خاطر نداشتن موجودی سفارشم برگشت نخوره به شرکت. که خداروشکر از وقتی خودم رو نسبت این مسأله رها کردم و اجازه دادم که خداوند در همه زمینه ها کارهامو خودش پیش ببره، به طور واقعا چشم گیری کارهام به راحتی و آسانی پیش میره، طوری که اطرافیان نزدیکم که از حال و روز روزانه ی من باخبرن متوجه این تغییرات و هدایت ها میشن.

    ////////////////////////////////////////

    15_ گاهی اوقات که تسلیم میشیم در برابر خداوند، هدایت خداوند به شکل تغییر میاد برامون، و نشونه ای میاد که باید تغییر کنیم، تا اقدام به تغییر نکنیم وارد مراحل بعدی نمیشیم، درهای بعدی برامون باز نمیشه، هدایت های بعدی بهمون گفته نمیشه. باید مقاومتمون در برابر تغییر به صفر برسه.

    من اوایل در کارم خیلی با مشتریهام نسیه کار میکردم ولی از اونجایی که دهم هرماه یک قسط قرعه کشی خونگی داشتم و مبلغش هم بالا بود، به مشتری هام میگفتم که تا دهم حسابشونو تسویه کنن.

    دهم دی ماه سال 1403 هیچ کدوم از مشتری هام تسویه حساب نکردن و وقتی هم بهشون زنگ زدم هر کدومشون یه بهونه ای آوردند. یکی میگفت هنوز حقوق نگرفتیم، یکی میگفت بچه ام مریض شد خرج دوا دکترش کردم خالی شدم خلاصه داستان های مختلف….

    اونجا بود که من خیلی آشفته شدم اما با تکیه بر باور الخیر فی ما وقع تونستم خودم رو از این آشفتگی دربیارم و بالاخره پول قسط قرعه کشیم که اصلا یادم نیست از چه طریق ولی بالاخره جور شد. اما اونجا بود که یک ندای درونی خیلی قوی خبر از یک تغییر اساسی و جسورانه رو بهم میداد. اینکه باید جسارت به خرج بدم و تک تک افراد رو بابت نسیه جواب رد بدم.

    خیلی تصمیم سختی بود اما از اونجایی که مدت ها بود دیگه از نسیه دادن خسته شده بودم و از درون دلم میخواستم که فقط نقد کار کنم، خداوند به کمک من اومد، اما این بار هدایتش به شکل تغییر بود.

    من هم از فردا صبح که رفتم مغازه بدون هیچ رودربایستی هرکسی رو که تا روز قبل خیلی راحت نسیه بار میدادم از اون روز جوابش کردم. اما از اونجایی که همه آشنا و فامیل بودند و روم نمیشد به بعضی ها خیلی رک نه بگم، انداختم گردن پدرم و گفتم که پدرم هر روز غروب میاد دفتر حساب کتاب مغازه رو چک میکنه و باهام اتمام حجت کرده که هیچ باری نسیه از مغازه بیرون نره.

    به همکارم هم سفارش کردم که اگر کسی طبق روال قبل نسیه میخواد، تو باید از طرف اون حساب کنی. تا این اندازه قاطعیت به خرج دادم و بخشی از مشتری ها از زبان همکارم نه میشنیدند و اینگونه کار برای من راحت تر پیش رفت.

    بعضی ها ناراحت میشدن و دیگه از مغازه من خرید نمیکردند، بعضی ها میگفتن اینجوری که نمیشه، توی روستا مگه میشه کاسب نسیه کار نکنه، بعضی ها میگفتن تو اگه بخوای اینجوری پیش بری باید دوروز دیگه مغازتو جمع کنی و….

    ولی من هر بار و هر لحظه به خودم یادآوری میکردم که این راهیه که خدا پیش روم گذاشته تا منو نجات بده، پس من باید به حرفش گوش بدم و به الهامش عمل کنم. به مدت فقط 3روز فروش من ریزش کرد ولی بعد از 3روز هربار میدیدم که از جاهای مختلف مشتری های غریبه میان سمت مغازم و از من نقدی خرید میکنن. اینجا بود که فهمیدم و درک کردم که مدارم تغییر کرده و باید این جسارت و این تغییر رو در خودم ایجاد میکردم تا از مدار نسیه خارج بشم و وارد مدار فروش نقدی و مدار ثروت بشم. از اون تصمیم تا به الان هیچ بازی نسیه از من نرفته و من فقط نقدی فروش دارم، در صورتی که تمام مغازه های محلمون دفتر نسیه دارن و نسیه کار میکنن با مشتریهاشون.

    ///////////////////////////////////////

    16_ گاهی اوقات هرچقدر خودمون رو در برابر خداوند رها و تسلیم میکنیم، اما خواسته ها محقق نمیشن. دلیلش اینه که از اتفاقات ناجالب قبلی و نتیجه نگرفتن های قبلی باید درس بگیریم، تا درس های قبلی رو پاس نکنیم وارد مراحل بعدی هدایت نمیشیم و خواسته ها برامون محقق نمیشن.

    مثل درس هایی که من از کسب و کار قبلیم یعنی پارچه فروشی و کار فعلیم (سوپر مارکت) گرفتم:

    1_ شراکت، تعطیل

    2_فروش نسیه، تعطیل

    3_ وام گرفتن، تعطیل

    4_ چک دادن و از مشتری چک گرفتن، تعطیل

    5_ فروختن مال و اموال مثل طلا فروختن برای شروع یک کسب و کار، تعطیل

    6_ تبلیغات، تعطیل

    7_ هزینه های غیرضروری برای کسب و کار در شروع اولیه به خیال اینکه فروش رو بالاتر ببره، تعطیل

    من الان توی مغازه ام کولر ندارم و با پنکه سر میکنم، هیچ اشکالی نداره، اجازه میدم هروقت که شرایط برام مهیا بود و خداوند برام جور کرد، کولر میگیرم.

    8_ تمرکز کردن روی چندتا مشتری ثابت به خیال اینکه غریبه ها که مارو نمیشناسن و از ما خرید نمیکنند پس همین چندتا مشتری که داریم رو از دست ندیم و طبق قانون اونا پیش بریم، تعطیل

    9_ عقل کل بودن، تعطیل

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  9. -
    سامعی گفته:
    مدت عضویت: 716 روز

    سلام و وقت تون بخیر استاد عزیز.

    ان شاالله که در پناه خداوند باشید.

    خدا را شکر می کنم که من رو به سایت شما هدایت کرد.

    خدا را شکر می کنم که این فایل رو گوش دادم و از صحبت های ارزشمند شما بهره بردم. و بسیار بسیار احساس آرامش بهم داد و ایمان مان رو نسبت به خداوند افزایش می دهد.

    این فایل به ما می آموزد که در هر لحظه به الهامات و هدایت الهی ‌گوش کنیم و در زنده‌گی مون عملی نمایید حتما حتما در خیر ما تمام می شود گر چه ظاهرا مورد پسند ما نباشد.

    چون خداوند همیشه خیر ما رو می خواهد. می خواهد که ما خوشحال باشیم.

    ان شاالله که بتونیم از این فایل ثمره خوبی را در زنده گی مون ایجاد نماییم.

    در پناه خداوند ثروتمند، شاد، رب العالمین باشید. عاشق همه تونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  10. -
    فاطمه تقی زاده گفته:
    مدت عضویت: 2632 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربانم

    سلام استاد عزیزم وسلام مریم جانم

    سلام به تک تک دوستان نازنینم

    نمیدونم قراره چی تایپ کنم فقط میدونم باید بنویسم

    تسلیم بودن دربرابر خداوند

    استاد منتظر این فایل بودم روزی که با استاد عرشیان فر لایو گذاشته بودین دخترم گفت مامان استاد لایو گذاشتن اما شرایط جور نشد که لایوتون رو ببینم از همون شب منتظر این فایل بی نظیرتون بودم و ایمان داشتم که این فایل رو سایت قرار میگیره

    استاد وقتی فایل رو گوش دادم خیلی فکر کردم تا ببینم کجاهای زندگیم به الهامات خداوندم توجه کردم ونتیجه گرفتم.

    همینطور که خودتون گفتین انسان فراموش کاره واگه برا خودش تکرار نکنه زود فراموش میکنه.

    استاد من هنوز اول راهم الهامات کوچیک وبزرگ از خداوندم دریافت کردم یه جاهایی توجه کردمو نتیجه هم گرفتم وهرجاهم توجه نکردم وجدی نگرفتم باز نتیجه گرفتم از اینکه باید درسمو بگیرم که عه اینجا خدا بهم الهام کرد ولی من توجه نکردم وبه خودم گفتم اشکال نداره ایندفعه سعی میکنم به ندای قلبم گوش بدم هرچی هم منطقی به نظر نرسه اما من باید بهش توجه کنم ونتیجه ها رو دریافت کنم

    استاد تو این زمینه دارم تکاملمو طی میکنم وهر وقت هم بعداز نتیجه گرفتن از عمل کردن به الهاماتی که بهم شده کل ذوق میکنم کلی سپاسگزار خداوندم میشم آره درسته همینه،مسیر درست همینه آره منم لایق دریافت الهامات پاک خداوندم هستم. لذت میبرم وقتی کوچکترین نشانه ها رو دریافت میکنم

    استاد میدونم هنوز اول راهم وباید تکاملمو طی کنم هر روز صبح تو ستاره ی قطبیم از خداوندم برای انجام تک تک کارهای ریز ودرشتم کمک میخام ودرخواست هدایت ازش دارم واین باور هم دارم که خداوندم همیشه هدایتهاشو می‌فرسته واسم فقط من باید اینقدر رو خودم کار کنم که تا لایق دریافت باشم وظرف وجودم بزرگ وبزرگتر بشه

    انشاالله استاد یه روز که خیلی هم دور نیست میام از نتیجه هایی که از عمل کردن به الهامات پاک خداوندم گرفتم رو دراین سایت الهی ثبت میکنم.

    سپاسگزارم استاد عزیزم مریم جانم انشاالله همیشه شادوسالم سعادتمند باشید

    همینطور برا تمام دوستان توحیدیم آرزوی موفقیت دارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای: