اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام استاد دورتون بگردم که باعشق به مااموزش میدی باهرشیوه ای که میشه میخواین به ماکمک کنید واقعا به خودم افتخارمیکنیم شمااستادم هستین واقعا من خیلی ازاحساساتی شدن تصمیمات گرفتم که بمن ضربه زد ویاحرفهایی زدم که به ضررم شد، ولی ازوقتی روی خودم کار میکنم خیلی بهترشدم ولی هنوز هم خیلی باید روی خودم کار کنم اتفاقا چند روز بود که پسرم خیلی ذهنش درگیربود ومدام باطرفی که باهاش حرفش شده بود چت میکرد، به پسرم گفتم عزیزم من نمیدونم مسعله ات چیه فقط آروم باش وفقط ی روز اصلا بهش فکر نکن وجواب طرف هم نده وهیچ تصمیمی نگیر وخدا راشکر که پسر هم که شاگرد شماست قبول کرد وشکر خدا همه بخیر خوشی حل شد
ممنونم استاد که شما هم امروز کامل وجامع بازش کردین استاد بینهایت سپاسگزارم
به نام خدای مهربون و بخشنده . سلام میکنم خدمت به همه دوستانم و استاد و خانوم شایسته عزیز.
اول از همه تحسین میکنم استاد رو که انقدر عمقی نگاه میکنن به مسائل . خیلیا فقط مثلا پیگیر برد و باخت و کری خوندن برای تیم مقابل هستن ولی خیلی جالب و تحسین برانگیزه که استاد با دقت میشینن پیگیری میکنن و این درس ها رو از دل اون موقعیت میکشن بیرون و به ما یاد میدن . من یادمه اون اوایل که تازه با قانون و قدرت ذهن آشنا شده بودم و نتیجه هم گرفته بودم ، اصن روی ابرا بودم و یه قدرت عجیبی حس میکردم و میخواستم بقیه رو هم تغییر بدم تا اونا هم بیان توی این مسیر و کلی بحث میکردم. توی یکی از جلسات کلاس زبانم ، حرف یهو چرخید سمت مشکل یکی از دوستان استادم که مجبور بود به خاطر پدرش درس بخونه اونم با رنج و عذاب . من یهو گر گرفتم و گفتم تقصیر خودشه و کلا رفتم توی فضای قضاوت و کلا از مسیر درست خارج شدم به خاطر اون احساسات و غرور . بعد از اون کلاس و اون همه بحثی که داشتیم ، فهمیدم باور خود من اول از همه تضعیف شد ! شک ها و تردید ها تا یک هفته منو ول نمیکردن و از اونور هم دیگه یه سنگینی ای بوجود اومد توی اون رابطه که بعدا نرم تر شد ولی میشد بهتر رفتار کرد از اول .
وقتایی که من آرامش دارم و حالم خوبه و مثل بچه ها ذوق دارم ، خدا اصن در گوش من راهنمایی میکنه همه چیزو و به راحتی هدایتم میکنه ! ولی وقتی احساساتم شعله ور میشن مثل یه راداری میمونه که پارازیت افتاده روش و من هی میگم خدایا چیکار کنم و هیچ صدایی نمیاد چون نمیتونم بشنوم صداشو . یادمه یکبار دیگه من توی کلاس زبان بودم و با یه اکیپ از بچه ها آشنا شدم که واقعا آدمای خوبی بودن و ما یه گروه زدیم که باهم در ارتباط باشیم . من چون بخش هایی از عزت نفسم ساخته نشده بود و پاشنه اشیل من که وابستگی هست روش کار نشده بود ، احساساتم شعله ور شد و اصن رفتم توی فضای قضاوت و حال بد و مغزم داشت میسوخت و تصمیم گرفتم لفت بدم از اون گروه . بعد ها که یکم آروم شدم فهمیدم که اقا من میتونستم اون رابطه قشنگ رو نگه دارم و باور هامو درست کنم ولی الان اون دیگه نیست . پشیمونی احساسیه که هست توی اون لحظات ولی هیچ کمکی به ادم نمیکنه و یه رنج اضافیه پس مهمه که ما رها کنیمش . بعد از اون بود که من تصمیم گرفتم دوره عزت نفس رو بخرم و از این اشتباهم درس گرفتم .
من با تجربه فهمیدم که نشونه اینکه این احساسات دارن شعله ور میشن اینه که من از پوست خودم درمیام و یه آدم دیگه میشم و انقدر این احساسات منو میچرخونن و گمراهم میکنن که وقتی به خودم میام فقط و فقط پشیمونی برام میمونه .
از اون روی سکه ، یکبار من چند روز به یکی از دوستانم پیام میدادم ولی جوابمو نمیداد . کم کم این احساسات داشت میومد که به تو بی احترامی شده و تو رو نادیده گرفته و بی ارزشی و فلان و اصن یه خلا داشت باز میشد توی وجودم که عزت نفسم میخورد ولی من ذهنمو کنترل کردم با این باور که همونطور که من روز های شلوغ و یا سخت دارم ، بقیه هم ممکنه داشته باشن پس تخیل باطل و بیجا نکنم . دقیقا روز بعد اون دوستمو توی آموزشگاه دیدم و فهمیدم یه عمل جراحی نسبتا سخت داشته و نمیتونسته با گوشیش کار کنه و چقدر خوشحال شدم از اینکه ذهنم رو کنترل کردم و بعدش زنگ زدم حالشو پرسیدم و رابطه مون گرم تر شد ولی اکه من با اون احساسات تصمیم میگرفتم ، همه چیز نابود میشد عین مثال های قبلی.
به شخصه برای من پیاده روی خیلی خیلی تاثیر داره ولی اکه جای خیلی شلوغی باشه برعکس جواب میده .
سریال سفر به دور امریکا و زندگی در بهشت دو تا الماس ان که قیمت ندارن ! بی نظیرن این دوتا سریال برای کنترل ذهن و هر دفعه که من توی اون لحظات حیاتی دیدمشون ، مثل آب روی آتیش بودن .
استاد من با راهنمایی گرفتن از بهبودگرایی شروع کردم از اول دوره عزت نفس رو کار کردن و این درس امروز یک مکمل بینظیر هست برای جلسه اول . سپاسگزارم برای همه چی .
استادجان انقدر کیفیت کامنت ها ماشالا فوق العاده ست که دوست دارم ساعت ها و ساعت ها بخونم و لذت ببرم, واقعا وقتی نتایج تصمیمات احساسی دیگران رو میخونم باعث میشه تو ذهنم اهرم رنج و لذت جای درستش قرار بگیره و ناخوداگاه وقتی میخوام تصمیم احساسی بگیرم بترسم از بعدش و نگیییرممم
من واقعا ادم احساسی ای بودم و خیلیم با این افکار بزرگ شده بودم که دخترا احساسی اند و خوبه و فلان و بیسار, اتفاقا پریشب انیمیشن درون بیرون دو رو می دیدم بعد شخصبت فیلم به بلوغ رسیده بود و هر واکنشش احساسیش صدبرابر دفعات قبلش شده بود یعنی اینکه باید ی ذره ناراحت میشد هزار برابر ناراحت میشد یا عصبانی هم همینطور, بهتر بگم ک احساساتش غلیان میکرد ,بعد من با خودم گفتم این ک مال بلوغ نیست اصن انگار تو بزرگسالی هم اگه کنترل نشه این رفتار هست که با هررر واکنشی غلیان میکنه احساسات
من که خودم خیلی تغییر کردم مثلا قبلا سریع گریه ام میگرفت حتی تو خیابون , سریع عصبانی میشدم و برمیگشتم به طرف مقابل و بقول یه دوستام ترور شخصیتی میکردم , ترس های زیادی داشتم با خودم حمل میکردم, واکنش هام واقعا بلوغی بود همش ,ولی الان اتفاقات اخیر را بخوام بگم اون هفته ها داشتم میرفتم تو اشپرخونه خاله ام هم با چایی داشت میومد بیرون و بهم برخورد کردیم و چایی داغ ریخت از بازو تا ارنجم, همه جیغ و داد و فلان ولی من اصلا هیچیم نشد انگار رفتم گرفتم زیر اب و بعد هم ماست زدم به پوستم گرماشو بگیره, انقدرررر ریلکس بودم ک یه ذره ای ک ریخته بود رو دست خالم همون وقت تاول زد ولی من حتی نمیسوختم انگار, این ارامش من باعث شد بابام ک همیشه ساعت دو میومد خونه اون روز یه ربع یک اومد کار خدا و انقدر هول کرد ک میخواست منو ببره بیمارستان ولی گفتم اوکیه و فقط رفت داروخونه پماد سوختگی گرفت و دوساعت بعد هم اوکی شد. هیچ وقت این تجربه را نداشنم ولی خودمم باورم نمیشد انقدررررر بتونم ارام باشم حتی با اینکه دیگران بیشتر من هول کرده باشند
من وقتی مسئله پیش بیاد سعی میکنم با جلسه دو لیاقت مهربانانه خودم با خودم صحبت کنم و ارامش بگیرم, یه جور دلداری امیدواری ای ک داری به یک بچه کوچیک میدی را من به کودک درونم میدم بعد حسم خوب شده و تصمیم احساسی خاصی نگرفتم این مدت مخصوصا از دوره لیاقت به بعد, خیلی وقتها دیگران بهم میگند چقدر خانمانه برخورد داشتی اگه من بودم فلان و فلان میکردم ولی من رومو کردم اونور فقط و با خودم صحبت کردم
بنظر من بهترین کار اینه که تو شرایط احساسی خوب ظرف وجودمون رو پر از نکات مثبت و سپاسگزاری و احساس خوب و لیاقت کنم اونوقت احساس انقدر بالا و پایین نمیره و تو یه مود معمولی میتابه, هیجانهای بلوغمان ک بعضا تا سی چهل سالگی دنبالمون اومده فروکش میکنند, اونوقت تبدیل میشیم به لاخوف علیهم و لاهم یحزنون
و در اخر بازم از عزیزانم ک تجربیات صادقانشون رو مینویسند سپاسگزارم. چقدر خوبه این همه صداقت و مهربونی و خودافشایی واقعا دوستتون دارم
ابراهیم و موسی و محمد و یونس و یوسف و یعقوب و نوح و … با بقیه آدما هم براش فرقی نمیکنه!
قانون این جهان برای هر مخلوقی یکی است و مساوی و برابر عمل میکنه! پارتی بازی نداره! استثنا نداره! خلافش هیچ وقت عمل نکرده!
حالا بیایم زور بزنیم، تقلا کنیم، مقاومت کنیم در برابر این قانون، چوبش رو میخوریم! مثل نمونه های بارز و بولدش توی قرآن: یونس، یوسف، یعقوب، و …
قانونی که هیچ کس نتونسته، دورش بزنه!! مو لای درز قانون الهی نمیره!!!
پس اصل و اساس این جهان و ماموریت ما برای اومدن به این جهان؛
داشتن احساس خوب، حال خوب، لذت بردن، شاد بودن و شادی کردن، عشق ورزیدن بی قید و شرط به خودمون و بقیه است!!! ولاغیر!!! والسلام!!!
قانون دیگه ای توی این دنیا کار نمیکنه!
خب حالا با توجه به این قانون، هرجا سختی باشه، رنج باشه، تقلا باشه، زور زدن باشه، نگرانی باشه، ترس باشه، غم باشه، استرس باشه، اضطراب باشه، بیقراری و ناآرومی باشه، دور زدن ِ تکامل باشه ….. اینها یعنی داریم از قانون دور میشیم …
در کل هرجا دیدیم داره کارها سخت پیش میره، و کنترل ذهن کار سختی شده و در بیشتر جاها بیقراری و ناآرامی هست، یعنی قانون درست اجرا نمیشه!
یعنی داریم برای دیدن غروب خورشید، با تمام سرعت به سمت شرق میریم!
یعنی قانون تکامل رو داری دور میزنی!
یعنی از پله دوم داری میپری پله پنجم! ( پاهات خرد میشه!)
قانون تکامل میگه باید بتونی از همون جایی که هستی، توی همون شرایطی که هستی، کنار همون آدمایی که هستی…
اول بتونی اونجاها حال و احساست رو خوب کنی، از زندگیت لذت ببری، از وجود بچه هات لذت ببری، با خودت و همسر و پدر و مادر و اطرافیان و شهر و محل زندگیت به صلح برسی و وقتی در صلح بودی، سپاسگزارتر و شکرگزارتر میشی؛
در نتیجه ظرفت بزرگ میشه طبق قانون:
لَئِن شَکَرتُم لِاَزیدَنَّکُم، اگر شکرگزار باشید شما را می افزایم
و با بزرگ شدن ظرف وجودی ات، حالِت و احساست با خودت و اطرافت، خوب و عالی میشه و نتیجه اون طبق قانون:
احساس خوب = اتفاقات خوب
و باز طبق قانون:
فَأَمَّا مَنْ أَعْطَى وَاتَّقَى ﴿5﴾
اما آنکه (حق خدا را) داد و پروا داشت (5)
وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَى ﴿6﴾
و نیکوتر را تصدیق کرد (6)
فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَى ﴿7﴾
بزودى او را آسان میکنیم برای آسانی ها (7)
یعنی با حال و احساس خوب به رهایی میرسی، میبخشی و میگذری،
و کنترل ذهن برات آسون میشه،
و راحت تر میتونی زیبایی ها و نیکویی ها رو تصدیق کنی؛
یعنی توی آدمای اطرافت، توی شرایط اطرافت، توی همون جایی که زندگی میکنی، فقط و فقط زیبایی میبینی و اونها رو تصدیق و تایید میکنی …
پس:
لاجرم آسون میشی برای آسونی های بیشتر و بیشتر!!!
این کل ِ روند ِ اجرای ِ قانون ِ جهان ِ هستی است!
ولا غیر!
از خدای مهربان میخوام؛
که همیشه همیشه تحت الطاف بیکرانش، بنده همیشه شکرگزارش باشم(شَکُور) (احساس خوب)
و بنده همیشه صبورش (صَبّار) (تکامل)
(دوتا کلید واژه اصلی ِ قوانین الهی: احساس خوب، تکامل)
که میگفتین اونایی که احساساتی و دم دمی مزاج هستن و انضباط شخصی کمتری دارن هرگز به جایی نمیرسن یعنی به جاهای خوب نمیرسن
وگرنه جهان به همه جور انسانی برای پیشبرد اهدافش احتیاج داره
و میگفتین اگه میخوای خوشبختی رو تجربه کنی قوی باش
اراده داشته باش
احساساتی عمل نکن مشرک نباش
من میخوام درکم رو در مورد احساس خوب بگم
که به قول شما در فایل آقا رضا عطار روشن گفتین همه موفقیت ها از جایی شروع میشه که احساست خوب میشه
گفتین وقتی شور شوقی نداری برای زندگی
زندگی هم شور شوقی نداره برای تو
یکی از مهمترین عامل های موفقیت در تمام تاریخ
احساس خوب اون فرد بوده نسبت به کاری که میکرده
و اگه اون احساس خوب با باور های درست مالی امیخته بشه نتیجه جالب میشه
ولی ما داریم انسانهایی که با احساس خوب و عشق و پشن کاری که رسالتشون بوده رو انجام میدادن موفق هم بودن درجه یک هم بودن
اما همیشه بی پول بودن
منمیخوام هم به کارم عشق بورزم و با پشن ادامه بدم
هم باور های خوبی راجع به پول بسازم که از کارم بینهایت پول بسازم
یکی از نشانه های اصلی ایمان به خدا ثروتمند بودنه
حالا در مورد احساس خوب باید بگم که:
شنیدین میگن این چاقو دست سازه
برا همین قیمتش بالاتره
یا دیدین یه بوگاتی چندین برابر یه تویوتا قیمت داره
یا نقاشی های داوینچی
مجسمه های میکل آنژ
و…
دلیلش اینه که نَفَس انسان بهش خورده
دلیلش اینه یه عشقی توشه
یه پشن توی اون محصوله که هرگز بعد از 1400 سال از بین نمیره
یه اشتیاق سوزان توی قران هست
که اونو با کتاب های دیگه متمایز کرده
یه اشتیاقی توی کیمیا گر هست که تو بیشتر کتابا نیس
وقتی فقط یه محصول تولید میکنی که به پول برسی و بجز پول و اینکه چقدر برات سوداوری داره به چیز دیگه ایی فکر نمیکنی
اونمحصول بی خاصیت ترین چیز در جهانه
دیدن چقدر راجع به محصولات چینی
بد میگن
چون یه خط تولید رباتی داره تیراژ میلیونی در روز تولید میکنه بدون هیچ عشق احساس و پشن
البته ناگفته نماند خیلی از چینی ها با باور های درست مالی
پول خوبی از همین روند تولید دارن در میارن
اما موضوع فقط پول نیس
موضوع بدرد بخور بودن یا بدرد بخور نبودن در جهانه
شما یه محصول اوریجینال اپل رو به صدتا فیک چینی عوض نمیکنی
شما وقتی گوشی اپل اصل دست میگیری اصلا اونکوالیتی
مسخ میکنه تورو اون ظرافت
اون شور و عشق رو دریافت میکنی.
من دقیقا نمیدونم انشتین چیکار کرده برای بشریت ولی از بچگی میشناختمش
الان میفهم چرا میشناختمش چون اون دیوانه کارش بوده
یامثلا حضرت محمد..
عاشق فهمین بوده انقدر پا به زمین کوبیده که جهان بلاخره مسخ شده، تسلیمش شده و براش یه کتاب اگاهی فرستاده
که امروزه آیینی که حضرت محمد راه اندازی کرده فقط گردش مالیش در جهان اسلام تیلیارد دلاری داره پول میسازه
یه جا خوندم مارک زاکربرگ گفته بود
ما محصول تولید نمیکنیم برای اینکه سود کنیم یه پولی بزنیم به جیب
ما محصول تولید میکنیم که با سودش بتونیم دوباره محصول با گیفیت تری ارائه بدیم
این آدما هستند که توسط جهان میرن بالا
استاد عباسمنش میگه من 500 تا کتاب خوندم در حوضه کاری خودم
میگه وقتی قران میخوندم شب ها تا دیر وقت از ذوق و شوق خوابم نمیبرد تو اتاق راه میرفتم و از اگاهی های جدیدی که اولین نفر بودم از قران فهمیده بودم اشک میریختم
استاد اون روزها داشت عشق به کارش تزریق میکرد
هنوز هم همون کارو میکنه
احساس شور و شعفی که ما جذبش شدیم رو به وضوح میشه تو فایل های استاد دید.
دیدین میگن برای بچه فقط شیر مادر خوبه
چون شیر مادر عشق توشه
که تو شیر خشک نیس
یا دیدین دست پخت مامان هرکسی بهترین دستپخته
حتی اگه نیمرو درست کنه
چون مادر یه اودیه مخصوص میریزه توش
اون چاشنی عشقه
احساسی که از قلب مادر میاد ..
امکان نداره یه شرکتی یا یه شخصی به موفقیتی برسه بدون عشق به کارش
شما وقتی عاشق کارت باشی
عاشقی که جونتم براش بدی
اونوقت تمام مردم میشن مبلغ تو
خود خدا میشه اسپانسر تو
اون آیه که میگه اگه در مشیعت الله باشین تمام مردم جهان بخوان بکشنت پایین نمیتونن
مشیعت در این مورد برای من یعنی با وجودت باقلبت با تمام سلول هات محصول تولید کنی
مثلا من فردا صبح که از خواب بیدار میشم
بفهمم که امروز خود خدا قراره بیاد از من محصول بخره
من با چه اشتیاق
وسواس
و حس و حالی محصول تولید میکنم؟
خب مردم همون خدا هستن
مثل قطره که همون اقیانوسه
ولی من اگه دنبال این باشم که حالا یه چیزی تولید کنم امروز رو بفروشم اجاره این ماه بدم حقوق این ماه نیروهامو بدم
خب جهان از من چه فرکانسی دریافت میکنه؟
تو فرانسه به رستوران ها بر اساس کیفیت و طعم غذاها ستاره میشلن میدن
و هر رستورانی که ازین ستاره ها هرچی بیشترش رو داشته باشه رنک ش بالا تر میره و خب فروشش هم به طبع بالا تر میره
مثلا اگه قرار باشه تو یه روز خاص منتقد وارد اون رستوران بشه و غذاهای اونجا رو تست کنه
که معلوم نیست چه شخصی هست و چه غذایی سفارش میده
اون روز تو اشپزخونه اون رستوران
انگار فینال جام جهانی به ضربات پنالتی کشیده شده
اونا تمام وجودشون رو میزارن
با تک تک سلول هاشون محصول تولید میکنن
اونا عشق 24 عیار تزریق میکنن تو محصولشون
تا بلکه نمره خوبی بگیرن
اونا همه وجودشون رو میزارن
اونا با قلبشون غذا میپزن
حالا سوال اینه اگه اونا هر روز اونطوری محصول تولید کنن
چی میشه؟
در اون صورت اونا اصلا به اون ستاره ها نیازی ندارن
اونا توسط مردم انقدر بالا میرن انقدر مشتری از سر کولشون بالا میره که وقتی ندارن بخوان به ستاره فکر کنن.
توماس ادیسون
کریستیان رونالدو
ماری کوری
حافظ
سعدی
و تمام اونایی که تو کارشون موفق و جهانی شدن
شاید هیچ کدوم از اونا در مورد اینکه باور چیه قوانین جهان هستی چیه ذهن ناخوداگاه چیه
چیز زیادی ندونن
اما
یه چیزی رو میشه فهمید ازشون
اینکه عاشق کارشون بودن
و اون حس ناب رو تا سالها میشه ازکاری که انجام میدادن دریافت کنیم
وقتی عاشق باشی و با تمام وجودت کارت رو انجام بدی
جهان در مقابلت سجده میکنه و هرچی که نیاز داری برات فراهممیشه تا تو دست نیافتنی پیش بری
تفاوت استاد عباس منش با بقیه همکاراش در جهان اینه که
استاد دیوانه کارشه
استاد عاشق رسالتش هست
استاد شب روز تو خواب بیداری داره به توحید و گسترش و اشاعه و بهتر فهمیدنش فکر میکنه
ایندلیل موفقیت یک فرده
که البته باید باور های درست مالی هم داشته باشی تا از کارت خوب پول بسازی
من دارم یاد میگیرم وقتی کاری انجاممیدم با قلبم انجام بدم
نمیخوام کارم حس یه ازدواج قدیمی بی روح رو داشته باشه
میخوام کارم مثل اولین عشق بازی با یار
سر شار از حرارت باشه
حرارتی که از قلب میاد
حرارتی که از پیش خدا میاد
وقتی با این احساس کار و زندگی کنم
اونوقت خود خدا تمام کارهاشو رها میکنه و فقط خیره میشه به من
و لذت میبره از نگاه کردن به من و کار کردنم
اونوقت من توجه جهان رو جلب میکنم
و اونوقت درخاست هام اجابت میشن
چون من انرژی هارو به سمت خودم سرازیر کردم
که فقط با عشق ممکنه
این حالت از عشق و علاقه و تعهد یعنی همون
همفرکانسی با خدا
همفرکانسی با پول
همفرکانسی با سلامتی
هم فرکانسی با اسانی
این حالت یعنی هم فرکانسی با تمام نعمت ها
ممنونم استاد برای اموزه های خوبت
تا ابد دوستت دارم(:
و ببخشید که کامنتم زیاد مرتبط با این فایل نبود یکی روز بود داشتم به این موضوع فکر میکردم یهو یه حسی گفت اینجا بنویسم چون بلاخره در مورد احساس بود
به نام تنها مالک ،پادشاه و صاحب اختیار کل جهان هستی
سلام استاد نازنینم بینهایت از فایل تون لذت بردم چقدر به نکات مهم و حیاتی اشاره میکنید که هممون بهشون بینهایت نیاز داریم
خود من هم بوده بعضی جاها تونسنتم جلوی احساساتم رو بگیرم و کمی صبر کنم بعد تصمیم بگیرم
و بعضی جاها هم بوده خیلی تصمیمات خام و بچه گانه گرفتم بخاطر غلبه احساساتم
ولی هدایت خداوند شامل حالم شده که تعداد تصمیمات احساسی ام کمتر بوده و تصمیماتی که با هدایت ها و الهامات خالق مهربانم گرفتم بیشتر بوده
اول جنبه مثبت رو بررسی میکنیم که چه جاهایی تصمیم درست گرفتم با هدایت خداوند همراه شدم و بعد میگم چه جاهایی نتونستم و ضربه خوردم تا به خودم یادآوری بشه و حواسم رو بیشتر جمع کنم .
بزرگترین تصمیم زندگی من مهاجرت بود و رها کردن تمام بند های وابستگی مثل خانواده، دوستان ، تمام وسایلی که برای خودم خریده بودم و حرکت کردن برای تغییر
اون زمان که کارهای مهاجرت ام درست شد همه میگفتن نه نرو بیخیال ولی من از خدای خودم هدایت خواستم و در قلبم حس اش کردم که گفت رها کن همه این بند هارو من به تو همه چیزهایی که اینجا گذاشتی رو بینهایت بیشتر شو میدم
منم خیلی دوست داشتم نزدیک خانواده ام باشم دوستانم و همه همزبانم بودند و نیازی به تلاش زیاد نبود که بخام خیلی حرکت کنم
ولی از یه جایی به بعد درک کردم که باید بکنم و برم
و من تنهای تنهای تنها با همسر و فرزندم مهاجرت کردیم به کشور المان از اول که برای من فرش قرمز پهن نکرده بودن که بله بفرمایید. بیایین نه استاد نازنینم فقط همین رو میدونستم که باید برم
به جایی اومدم که 180 درجه با جایی که من بودم فرق داشت زبان شون رو حتی یک کلمه نمیدونستم فرهنگ شون باما خیلی فرق داشت ولی یه چیزی در وجود ام حس میکردم
رسد پیشرفت و بزرگتر شدن و من عاشق این احساس بودم و سیرابم میکرد
الان استاد نازنینم از اون تصمیم 7 سال گذشته
زبان شون رو تا سطح خوبی یاد گرفتم کلی دوستای آلمانی دارم گواهینامه مو گرفتم ندرک پایان تحصیلی مو گرفتم و بعد از این موفقیت ها دارم به عنوان مشاور و ترجمان در یکی از دفتر های رسمی آلمان کار میکنم چند ماهی میشه کلی چیز دارم یاد میگیرم دارم میرم تو دل ترس هام و خداشاهده خداوند با دستان رحمت اش هم برام خواهر شد و هم پدر و مادر هم دوستان و من جای خالی هیچ چیزی رو احساس نکردم و همه چی بهم داد و وقتی اینجا اومدم یه دختر یه ساله داشتم و بعد خداوند یه فرشته دیگه هم بهم هدیه داد و الان دو دختر 9 ساله و هفت ساله دارم
تمام کارهای اداری خودم و دوستانم رو خودم انجام میدم و ابن خیلی حس خوبی بهم میده و فکر میکنم یک الگو مناسبی هستم برای فرزندانم که حرکت کنند و برن جلو
و خداوند به وعده ای که اون شب در کرمان به من داد وفا کرد و همه اون داشته هایی که گذاشتم اونجا و رها کردم رو به بینهایت طریق بیشتر شو برام جبران کرد و داد
اینو تو کامنت های قلبی هم گفتم استاد نازنینم که ،
شب قبل از مهاجرت ام که تمام کارهامون انجام شده بود بلیط و بقیه چیز ها
رفتم وضو گرفتم و نماز خوندم و در همون حال و هوا تسلیم امر پروردگارم شدم و گفتم خدایا درسته همچی مهیا و درست شده
ولی تویی آگاه ، تویی قدرت و تویی که از گذشته حال و آینده ما باخبری اگر تو در این مسیر رشد رو برای ما میبینی هدایت مون کن وراه رو برای ما هموار کن و اگر نه با اینکه تمام وسایل اش فراهم شده از مسیرم پاک اش کن و من نمیرم و با همین حال خوب و تسلیم خوابیدم
و ……
در خواب دیدم که یک وانتی جلوی خونمون اومده و کلی میوه های شیرین وابدار برامون آورده و من میخورم از اون میوه ها و خیلی طعم شیرین و لذت بخشی داره
همبن که بیدار شدم زدم داخل تعبیر خواب و گفت شما در در مسیر یک ب زندگی پر از فراوانی و برکتی در حرکت هستید و بینهایت شادی و خوشی رو تجربه خواهید کرد
و من قلبم مطمئن شد و ایمان پیدا کردم که لین نشانه پروردگارم هست و با عشق در این مسیر قدم برداشتم و خداوند به وعده اش وفا کرد
الان در دهکده بینهایت زیبای stephanskirchen آلمان دارم زندگی میکنم در یک کلبه چوبی وسط طبیعت بکر و بینهایت از این تصمیم هدایتی ام راضی هستم و خداوند مهربان رو سپاسگذارم که هر وقت ازش درخواست کنیم و تسلیم بشیم به زیباترین شکل ممکن که باشرایط ما هماهنگ باشه هدایتمون میکنه
خداروشکر
و در مورد فرزندانم خیلی جاها نتونستم واقعا خودمو کنترل کنم و با احساسی تصمیم گفتن و غلیان احساسات زیاد باعث شد که به خودم و به امانت های الهی خداوند سخت بگیرم
و بعد از چند مدت تصمیم گقتم هر وقت بخاطر فرزندانم خواستم تصمیم احساسی بگیرم
اولا بدونم که اون ها بچه ان و هنوز اینقدر بزرگ نشدن که همچی رو اونطور که من فکر میکنم درسته انجام بدن
اگه یه وقت هایی عصبانی شدم اول اینکه بشینم روی زانوهام و هم قد فرزندانم بشم و بعد براشون توصیح بدم دست شون رو بگیرم و با آرامی چیزی که نیدونم درسته رو براشون توضیح بدم و آرامش خودم رو حفظ کنم
الان اگه فرزندانم کاری کنند که من عصبانی بشم میرم میشینم و دست شو نوازش میکنم تو آغوش میگیرم و بعد سعی میکنم درک کنم و با اون آرامشی که حفظ کردم بتونم مسیر درست رو بهشون نشون بدم
و یا وقتی بیدلیل باهم دعوا میکنن و یا گریه میکنند که اعصابم بهم میریزه به خودم میگم
همینقدر که خنده بازی و شادی برای رشد بچه ها نیازه شاید زمان هایی هم برای تخلیه احساسات سون گریه براشون خوب باشه و رشد شون بده و نادیده میگیرم
و وقت هایی که باهم سر مسائل کوچیک بحث میکنند
به خودم میگم این خیلی خوبه اونا دارند ارتباط و تعامل رو یاد میگیرند و باید به حق و حقوق همدیگه احترام بزارن و این رو یاد بگیرند و بعد میبینم آروم میشن و دوباره باهم بازی میکنند
نمیگم عالی هستم ولی دارم تلاش میکنم از یه ضاویه دیگه نگاه کنم به اتفاقات
همبن دیروز با همسر و فرزندانم خواستیم بریم بیرون که همسرم با دختر بزرگم بحث شون شد
و من سعی کردم اصلا تصمیم نگیرم و حرفی نزنم و واکنش نشون ندم
و بعد از نیم ساعت دیدم دوباره همسرم دختر قشنگمون رو بغل کرد و نوازشش کرد و موضوع رو به زیبایی بهش توصیح داد و کلی هم از تفریح مون لذت بردیم و هم به رابطه مون صدمه ای نخورد
که اگه سیمای قبلی بود کلا رفتار برعکسی نشون میداد و اصلا از پیک نیک رفتن و همچی هم دست میکشید و خیلی بچه گانه و احساسی رفتار میکرد
خداروشکر میکنم استاد ارزشمندم که در این مسیر همراهتون هستم و دارم پله پله رسد میکنم در تمام جنبه های زندگیم مثل روابط،
شغلی،
شخصیتی
درونی
و بیرونی از لحاظ اعتماد به نفس و دارم رشد رو در وجود خودم احساس میکنم و خداوند به من لطف داشت که هدایتم کرد به این مسیر
خداوند رحمت گستر رو هزار مرتبه شکر میکنم که اینجا هستم
استاد نازنینم
خداوند یار و یاورتون باشه هر جا که هستید امیدوارم در بهترین زمان و مکان خودتون باشید و در رحمت ها و برکات خداوند به بینهایت طریق به روتون باز باشه و شاد و سلامت و ثروتمند در دنیا و آخرت باشید
در جلسه چهارم دوره بسیار عالی شیوه حل مسائل زندگی بعد از فرمایشات استاد خانم شایسته توضیحات تکمیلی را پیرامون حل مسئله و بهبود گرایی می گویند که یکی از آنها مثالی از عصبانی شدن و تمرین ساختن عادت بهبود گرایی است به نحوی که سبک زندگی ما می شود
عزیزانی که این دوره زیبا را خریدن با توجه به گوش دادن فایل عواقب تصمیمات احساسی دوباره گوش کردن جلسه چهارم درک بهتری به آنها می دهد و عزیزانی که هنوز این دوره را تهیه نکردن بدوند زود تهیه کنن
من همان شب اول نه تنها هزینه دوره را دریافت کردم بلکه دوره کشف قوانین را هم با همان درک آگاهی ها به راحتی خریدم
دوره حل مسائل زندگی قابل ارزش گذاری نیست و از محدود دوره هایی است که با ارزش والا و هزینه خیلی کم روی سایت عباسمنش دات کام قرار دارد و هر روز باید تمرینات آن را انجام داد من که هنوز 5 درصد این دوره را درک نکردم با اینکه متعهد بودم و بارها گوش کردم و تمرینات را انجام و عمل کردم.
دوره شیوه حل مسائل زندگی باعث می شود نه تنها مسائل را ریشه ای حل کنیم بلکه جلو نشتی انرژی را گرفته در عوض با اقدامکهای کوچک باعث رشد تصاعدی در زندگی شویم.
دوست داشتم این تجربه را با سایر دوستان به اشتراک بگذارم موفقیت و خوشبختی شما را از خدای مهربان آرزو دارم
تشکر می کنم از استاد گرانقدرم خانم شایسته مهربان به خاطر دوره کاربردی شیوه حل مسائل که هر چه می گذرد تازه مطالب آن کمی بهتر برای من رمز گشایی می شود.
از تجربه خودم برایتان در لحظات احساس یا بدون تفکر و درو اندیشی بگم براتون
امضا کردن یک چک سند قولنامه یا …
3 ثانیه طول می کشد
و اگر از روی احساس باشد خدا می داند چقدر طول می کشد تا از آن خلاصی پیدا کنید من به خاطر اعتماد بی جا و یک امضا پایم به زندان هم باز شد مواظب باشید و دقت کنید چه چیزی را امضا می کنید!
گرچه اگر در مسیر درست مشورت هدایت احساس خوب احساس سپاسگزاری …باشیم در شرایط نادرست قرار نمی گیریم.
ممنون که وقت گذاشتین و تجربه من را مطالعه کردین
همیشه روبه راه و رو به رشد باشید.
ضرب المثل ژاپنی میخ و نعل اسب
به خاطر میخی نعلی افتاد
به خاطر نعلی اسبی افتاد
به خاطر اسبی سواری افتاد
به خاطر سواری جنگی شکست خورد
به خاطر شکستی مملکتی نابود شد
و همه این ها به خاطر کسی بود که میخ را خوب نکوبیده بود
مواظب میخهای احساسی زندگی و عواقب آن باشیم
البته که خدا رحمت کند بانی خیر و باعث خیر مانند این سایت که تصمیمات درست استاد باعث بی نهایت اتفاقات خوب در زندگی همگی ما و افراد دیگر می شود.
اگر بخوام در مورد خودم بگم من کلا آدمی هستم که تقریبا کنترل زیادی رو خودم دارم چه در موارد احساسی بد و چه خوب
ولی پاشنه آشیل من درسهای پسر ده ساله ام هست و سبک برنامه ریزی برای انجام کارهایی که باید بکنه بعضی اوقات عصبانی ام می کنه، که در حال حاضر با کار کردن روی دوره شیوه حل مسائل پی بردم که این نشتی ام هست و باید بتونم روی افکار و باورهای کار کنم و خودم رو در این زمینه هم کنترل کنم. به خصوص از وقتی که فهمیدم اگر می خوام نتایج بزرگ رو در زندگی ام ببینم باید روی خودم کار کنم و در این زمینه هم کنترل ذهنم رو داشته باشم.
همون باورهای قدرتمند کننده . به خودم می گم برای چی از درس نخوندن پسرت عصبانی می شی؟ به این دلیل که تو موفقیت بچه ات را می خواهی و هنوز باور نکردی که تحصیلات و مدرک دانشگاهی یا عالی بودن در کلاس زبان و انگلیسی یاد گرفتن اصلا عامل اصلی برای رسیدن به موفقیت (که همون ثروت ، سلامتی ، آرامش و نشاط و لذت از زندگی و ماهر بودن در علاقه) نیست.
هنوز باور نداری که خدایی که تو رو هدایت می کنه پسر تو رو هم هدایت می کنه و اون رو به خواسته هاش می رسونه و علاوه بر اینکه اون به واسطه سن کمتری که از تو داره باورهای محدود کننده اش کمتر هست و بهتر الهامات رو دریافت می کنه و تازه تو با به اصطلاح هدایت اون تازه اون رو گمراه تر می کنی.
و اینکه ما همه روح مجزا هستیم که قبل از تولد می خواستیم چیزهای رو تجربه کنیم و لذت ببریم از اون که بهترین مسیر برای رسیدن به اون خواسته از مسیر این خانواده و این پدر و مادر بوده و فقط ما ها با هم همسفر هستیم در این مسیر و باید مثل یک مسافرت که با دوستانمون می ریم ببینیم چطور بهمون بیشتر خوش بگذره و به عقاید و خواسته های هم احترام بزاریم و به خودمون اجازه ندیم که بخوایم افکار و علایق و خواسته ها و حتی راهی که فکر می کنیم درست هست را به دیگری تحمیل کنیم.
تازه این فکر من که باید خوب درس بخونی و نمرات خوب در همه درسهای بگیری و جز افراد درسخوان کلاس باشی خودش به کل غلط و خلاف آگاهی هایی هست که از آموزههای استاد که هر روز براش وقت می گذارم داره.
پس فاطمه اگر رفتارت رو درست نکنی تو فقط وقتت و انرژی ت رو داری هدر می دی و این همه تلاش که داری برای بارورسازی و توحیدی فکر کردن و زندگی کردن می کنی همه هیچ و پوچ هست.
فاطمه تو خیلی جاها به آگاهی هایی که شنیدی عمل کردی. فروشترین رو نقدی کردی حتی اگر مشتری عالیت رو از دست دادی گفتی به خودت اشکالی نداره من باید این مسیر رو برم ، من می خوام گفته خداوند در خصوص اینکه خداوند از هر لحاظ برای بنده اش کافی است رو در زندگی ام تجربه کنم. تو وقتی بهت گفته شد برو دسته چکت رو پاره کن گوش کردی و با وجود اینکه می دونستی درسته که تو خرید چکی نمی کنی ولی شوهر تو داره با دسته چک تو این کار رو می کنه و به اندازه ای که نمی تونی نه بگی به اون در مشکلاتی که برای اون به وجود میاد شریک هستی و با وجود ترس این کارها رو انجام دادی . که ناگفته نماند با اینکه وقتی فهمید دعوای مفصلی کرد ولی جالب که آنقدر قلب من و درونم آروم بود که تا به اون موقع نه دعوایی به این شدت با هم داشتیم و نه آرامش این چنینی توی بحثهامون رو تجربه نکرده بودم. یعنی هر چه می گفت درونم آنقدر آروم بود که شاید برای نشون ندادن حس خوبم و نشاط درونی ام جلوی خودم رو می گرفتم. و جالب اینکه بعد از اون به لطف خداوند و طبق قانون همانطور استاد فرمودند شوهر من جوری شده که الان خریدهایش نقد است هر چند که در کل به من می گوید پس کوش نتیجه این کار کردنها روی خودت. ولی من نتایج رو می بینم ولی دوست دارم به لطف خداوند نشتی های انرژی ام را هم بگیرم تا نتایج دلخواهم رو هم بگیرم.
البته باز با دوره حل مسائل متوجه شدم یک نشتی دیگر من مهم بودن نظر شوهرم نسبت به موفقیت خودم هست . چون همیشه من رو آدم موفق می دونسته و من باید روی عزت نفس کار کنم تا نظر هیچ کس غیر از خودم برام مهم نباشه.
البته این نظر همسرم از اینجا نشات گرفته که من وقتی با باورها و قوانین آشنا شدم و متوجه شدم باید در مسیر علایقمون حرکت کنیم و در اون مهارت پیدا کنیم و از همون مسیر به پولسازی بپردازیم با باورهای ثروتساز درست و به همسرم گفتم که دیگر نمی خواهم این شغل رو که الان مشغول آن هستم رو ادامه بدم و می خوام دنبال علایقم بروم.
البته اون زمان من درست این موضوع رو متوجه نشده بودم که نباید یکباره کات کنیم شغلشون رو یا به قول استاد باید همیشه ورودی مالی داشته باشی و من فقط فهمیده بودم که باید دنبال علاقه ام بروم و جالب اینکه نمی دانستم واقعا به چه چیز علاقه دارم چون و وقتی به خودم رجوع می کردم می دیدم که ذات کار بیمه رو که الان مشغول اون هستم دوست ندارم و دلیل انتخابم هم زمانی که در اون مشغول شدم این بود که به خاطر اینه تازه بچه دار شده بودم دنیال کاری می گشتم که آزادی زمانی و مکانی داشته باشم و بتونم هم کنار فرزندم باشم و هم درآمد خوبی داشته باشم که به لطف خداوند به این هدفم رسیدم.
اما بعد از مدتی به خودم می گفتم تا کی برای بهتر شدن خانه و ماشین و شرایط زندگی کار کنم پس کی می خوام برای خودم زندگی کنم و همین خواسته باعث شد که هدایت بشوم و با استاد و آموزه هاش آشنا بشم . که اصلا اون اوایل آشنایی هر چی به حرفهای استاد گوش می کردم انگار که سوالهای طول عمرم رو دارن پاسخ می دهند و اصلا آنقدر برام جذاب بود که شبها دوست نداشتم بخوابم و دوست داشتم شبانه روز بشنوم و بشنوم و بشنوم .
پس وقتی به خودم رجوع می کردم که واقعا به چی علاقه دارم و دوست دارم در چه زمینه ای ماهر بشوم چون آدمی بودم که در طول زندگی اینطور فکر می کردم که الان چه کار بهتر هست انجام بدم نه چه کاری دوست دارم انجام بدم و همیشه اهرم رنج و لذت دا به خوبی روی خودم پیاده می کردم برای رسیدن به هدفم که نمی فهمیدم این لذتی که از انجام کاری که دارم انجام می دم از درونم هست یا خودم ایجادش کردم. چون معمولا آدم راضی از شرایط زندگی ام بودم و به خودم می گفتم خوب با این شرایط که دارم مثلا درست است که خانواده ام از لحاظ مالی قوی نیستند ولی من برای بهتر شدن آینده ام چه کار کنم. مثلا درس بخوانم تا شرایطم رو ازداین که هست بهتر کنم و وقتی درس می خواندم یا هر کاری می کردم به خودم می گفتم چطور ازش لذت ببرم که هم لذت برده باشم و هم به هدفم برسم. خلاصه با این شخصیتی که داشتم برام سخت بود که حالا که خدا به من گفته فاطمه آزادی هر کاری که دوست داری بکنی توش ماندم که واقعا چه می خواهم.
باز به خودم به شرایط روحی و جسمی ام که رجوع کردم دیدم فکر می کنم در زمینه ورزش و فعالیت ورزشی دوست دارم کار کنم و در حال حاضر دارم یوگا کار می کنم تا خداوند هدایتم کنه که قدم بعدی من چیه .
البته از وقتی که با قانون آشنا شدم که زندگی ام را طوری که می خواهم زندگی کنم به خودم گفتم دوست دارم فرزند دوم داشته باشم ولی به دلیل باورهای محدودکننده از جمله که کارم و درآمدهای ام چی می شه با پروسه بچه ، یا تامین آینده، تربیت اون و … که وقتی با آموزه های استاد آشنا شدم و با قانون و باورهای تغییر کرد به لطف خداوند فرزند دومم به دنیا آمد و الان به لطف خداوند حدود دو سال و نیمش هست و من در این مدت هم فرزندم را به دنیا آوردم و هم بزرگ کردم و هم روی باورهای کار کردم و هم بدهیهای من به شرکت بیمه صفر شده و هم بدهی های دیگران که به نام من به بیمه بود تسویه شده با نقدی کار کردنم. هم نمایندگی بدون دفترم رو گرفتم که با آزادی زمانی و مکانی و آرامش در کنار بچه ها باشم و هم بتونم مشتریانم رو که نمی تونستم حضوری ببینم بهتر ساپورت کنم و در حال حاضر شرایط کاری من آنقدر آزاد و رها هست که اگر از سراسر ایران مشتریان بسیار داشته باشم می توانم ساپورت کنم و هم اگر بخواهم از بیمه بیرون بیایم بدون هیچ بدهی و مشکلی بیرون بیایم.
خلاصه اینها همه نتیجه های من بوده ولی درآمدم از بیمه خیلی کم شده و اصلا قابل قیاس با قبل آشنایی با استاد نیست ، چون اون موقع نماینده برتر شرکت هم در مقطعی شده بودم. ولی شرایط زندگی ام عالی تر شده . حدود یکسال و نیم هست که به خانه نوساز و بسیار زیبای خودم آمدم . و بعد از یه سختی که همسرم از نظر مالی داشت ولی همه بدهی هامون پرداخت شده و الان چند ماهی هست که وسایل خانمان رو هم بهتر و عالی تر می کنیم. و از طرفی همسرم که یه جورایی از حذف درآمد من می ترسید به یه اعتماد به نفسی رسیده که می تواند به راحتی زندگی رو تامین کنه. ( که این هم باز در جهت خواسته های من بوده).
و من الان خودم رو آماده کردم تا خداوند هدایتم کند به مسیر و راهی و چیزی که قبا تولدم می خواستم آن را تجربه کنم . و هر روز برای قدم برداشتن در مسیرم یوگا کار نی کنم و بدنم را آماده نگه می دارم تا خداوند در زمان مناسبش به من بگوید قدم بعدی ام چیست.
خلاصه شاید از نظر دیگران و همسرم من پس رفت داشته ام ولی اصلا برام مهم نیست و من بالاخره مثل بهار که درختان شکوفه می کنند و این شکوفه دادن نتیجه چنیدن ماه رشد درونی بوده که یک روزه خودش رو نشون نی ده ، زندگی منم هم با ادامه دادن مسیرم و هدایت ربم به اون نتیجه ای که می خواهم استقلال مالی در مسیر علایقم خواهد رسید.
اصلا فکر نمی کردم کامنتم این قدر طولانی و مفصل بشود ولی انگار همه آنچه در ذهنم بود رو بیرون ریختم و راحت شدم . این کامنت رو اول از همه برای خودم می نویسم که روزی که نتایج اصلی و مد نظرم را گرفتم بیایم و با افتخار بخوان و سپاسگزار ربن باشم که همیشه به من آرامش می دهد و بینهایت دستانش را مثل استاد برایم می فرستد تا با لذت به هر آنچه می خواهم برسم.
خدایا شکرت
استاد عزیزم از ما و مریم عزیزم هم بینهایت سپاسگزارم
بابت کامنت عالی واشاره به نکات عالی در مورد رسیدگی به درسهای بچه ها که به نظرم یکی از مهمترین مسائل والدین در ایران هست ممنونم واقعا استفاده کردم منم خیلی روی درس دخترم حساس بودم که خوب یاد بگیره وخوبم نمره بیاره چندسال کلاس آنلاین بچه ها واقعا برای من سخت گذشت امسال هم که حضوری بودباز من خیلی درگیر درسهاش بودم وحتی بعضی روزها به کتک کاری وگریه دخترم رسید ولی امسال دیگه زیاد به خودم واون سخت نگرفتم دیگه خودش میخونه اشکال میپرسه میگه ازتو میترسم وقتی میپرسی درس. من رفتار بدی باهاش داشتم در طی چهارسال که مدرسه میرفت واقعا به منم سخت گذشت من خودم تحصیلات عالی دارم ولی درزمینه رشته تحصیلیم صاحب درامد وشغل نشدم مادرشوهرم اینا وقتی سخت گیری منو میدیدن میگفتن تو که این همه درس خوندی چه کار کردی کجارو گرفتی چرا بچه تو اذیت میکنی درسته من ناراحت میشدم ولی واقعیت داشت حرفهاشون من داشتم فشارهایی که در تحصیل کشیدم رو به بچه م هم تحمیل می کردم چون من روی درس ونمره حساس بودم من دوست داشتم مسئولیت درس بچه ام رو به عهده بگیرم مسئولیت کم کاری معلم یا یادنگرفتن درس تو کلاس رو
من بهترین سالهای عمرم رو درس خوندم تا 28سالگی واقعا پشیمان هستم نه شاید اگر من ادبیات نمیخوندم با شما وقانون جذب اشنا نمیشدم مسیر رشد من شاید از ادبیات میگذشت عرفان ادبیات روح منو ارضا نکرد دوست داشتم عارف بشم رفتم ادبیات خوندم ولی هیچی از عرفان وخداشناسی نفهمیدم واز زندگیم لذت نبردم وهمش استرس درس وامتحان بودم دوباره داشتم این شیوه رو در درس دخترم پیاده میکردم وچقدر باز هم خودم وهم دخترم رو عذاب دادم من الان خانهدارم ودر تلاش برای کسب درآمد از راهی جز رشته تحصیلیم چون واقعا ذهنم دیگه کشش درس خوندن وتدریس رو نداره علاقه ام هم از بین رفته وعلاقه ای به رشتهام ندارم. اعتراف میکنم هنوز هم نگران درس دخترم هستم ولی خیلی کمتر شده
واقعا ممنونم بابت دیدگاه عالیت که باورهای جدیدی از دیدگاهت دریافت کردم .
خیلی خوشحال شدم که نوشته ام روی حتی یه نفر تاثیر مثبت داشت.
من تصمیم گرفتم اهرم رنج و لذت رو برای این مشکلم بنویسم و حتما 21 روز اون رو تکرار کنم . یعنی امروز فهمیدم چرا هنوز با اینکه خیلی دلیل دارم که پیگیر درس خوندن بچه ام نباشم باز هم این کار رو تکرار می کنم هر چند کمتر و یا آگاهانه این جلوگیری رو می کنم. امروز فهمیدم نوشتن اهرم رنج و لذت کافی نیست باد اول آگاهانه اون رو 21 روز بخونم حداقل تا دیگه ناآگاهانه پیگیر نباشم مثل خیلی چیزهای دیگه مثلا چون فکر می کنم کسی که می ره مسافرت یا یه مسیری رو می ره هیچ وقت زنگ نمی زنم که سلامت رسیدی چون اصلا چیزی غیر از سلامت بودن اون طرف توی ذهنم نیست ، و اگر این مثال رو زدم چون مادرم همیشه این کار رو می کنه.
پس باید این دلایلی که برای پیگیر درس خواندن پسرم رو دارم طی این 21 روز با تکرار آنچنان به خورد وهنم بره که به قول استاد مثل هضم غذا برای جلوگیری از اون آگاهانه عمل نکنم.
امیدوارم شما هم موفق باشید و این مورد به درد شما هم بخوره.
خودم مراعات مادرموخیلی میکنم چون صلاح نمیدونم چون خونه ی پدرومادرمه بایدزودبه زودبرم اونجا.
اونشب عصبانی شدم امابازسعی کردم ذهنموکنترل کنم.
به خودم گفتم ناهید به توربطی نداره.
اونجاخونه ی مادرته .خودش میدونه وبچه هاش .
دوست نداشتم احساسم بدبمونه .ازطرفی حالم بدمیشه که نسبت به کسی رنجیده خاطر بشم .
خودموآرومکردم وخابیدم.
صبح که بیدارشدم دلم میخواست به مادرم زنگ بزنم و ببینم دیشب چطورگذشته؟
دیدم ازمادرمم ناراحتم .
تازه یادم افتادمادرم چراوقتی همه بودن به من نگفت که منم برم؟البته هزاران بار ازاین جوراتفاقات افتاده که همگی اونجابودن ولی من خودم نخواستم برم.
وهیچوقتم عصبانی نشدم وتوقع نکردم.
امااونروزخیلی توقعم شد.
هیچی دیگه مادرمم به لیست افرادی که ازشون عصبانی بودم اضافه شد.
اون روز کلی کارداشتم وهمگی اونا شب خونه ی من میومدن .
بدجوری نجواهابهم حمله کرده بودن ،ازدستم داشتن خارج میشدن .
همش به خودم میگفتم چ اشتباهی کردم .
چرادعوتشون کردم؟
چرابایددلم برای مادرم بسوزه؟
بمنچه که اوناکجامیرن و کی میرن ؟
عجب مادری دارم ،من به خاطراون ،بچه هارو دعوت کردم ولی مادرعزیزم حتی حاضر نشده یه تعارف بهم بکنه؟!
درحدی خشم منوگرفته بودکه دوست داشتم گوشی رو بردارم وبگم ببخشیدمسئله ای برام پیش اومده ،مهمونی کنسله.
منی که همیشه عاشقانه برای تک تکشون دعامیکردم وعاشقانه دوسشون داشتم ،با یه اتفاق کاملن معمولی که هیچ ربطی به من نداشت ،انقدعصبانی شده بودم ونفرت تمام وجودم روگرفته بود.
ازاین احساسم داشت حالم بدمیشد.احساسم که جالب نبودازاینکه بعدازمدتها،همچین حسی روپیداکرده بودم ازخودم بیشترعصبانی شده بودم .
تمام راهکارهای استاد توذهنم میومدومیگفتم من شب مهمون دارم وبایدحالم خوب باشه ،بایدحسم بهشون خوب بشه .
چکارکنم الان ازاین حالت دربیام؟
توجه وتمرکزم را،روی مثبتهاشون گذاشتم اما دیدم فایده نداره.
فایل گوش کردم باز آروم نشدم چون هنوزتوذهنم درگیری داشتم.
سلام استاد دورتون بگردم که باعشق به مااموزش میدی باهرشیوه ای که میشه میخواین به ماکمک کنید واقعا به خودم افتخارمیکنیم شمااستادم هستین واقعا من خیلی ازاحساساتی شدن تصمیمات گرفتم که بمن ضربه زد ویاحرفهایی زدم که به ضررم شد، ولی ازوقتی روی خودم کار میکنم خیلی بهترشدم ولی هنوز هم خیلی باید روی خودم کار کنم اتفاقا چند روز بود که پسرم خیلی ذهنش درگیربود ومدام باطرفی که باهاش حرفش شده بود چت میکرد، به پسرم گفتم عزیزم من نمیدونم مسعله ات چیه فقط آروم باش وفقط ی روز اصلا بهش فکر نکن وجواب طرف هم نده وهیچ تصمیمی نگیر وخدا راشکر که پسر هم که شاگرد شماست قبول کرد وشکر خدا همه بخیر خوشی حل شد
ممنونم استاد که شما هم امروز کامل وجامع بازش کردین استاد بینهایت سپاسگزارم
به نام خدای مهربون و بخشنده . سلام میکنم خدمت به همه دوستانم و استاد و خانوم شایسته عزیز.
اول از همه تحسین میکنم استاد رو که انقدر عمقی نگاه میکنن به مسائل . خیلیا فقط مثلا پیگیر برد و باخت و کری خوندن برای تیم مقابل هستن ولی خیلی جالب و تحسین برانگیزه که استاد با دقت میشینن پیگیری میکنن و این درس ها رو از دل اون موقعیت میکشن بیرون و به ما یاد میدن . من یادمه اون اوایل که تازه با قانون و قدرت ذهن آشنا شده بودم و نتیجه هم گرفته بودم ، اصن روی ابرا بودم و یه قدرت عجیبی حس میکردم و میخواستم بقیه رو هم تغییر بدم تا اونا هم بیان توی این مسیر و کلی بحث میکردم. توی یکی از جلسات کلاس زبانم ، حرف یهو چرخید سمت مشکل یکی از دوستان استادم که مجبور بود به خاطر پدرش درس بخونه اونم با رنج و عذاب . من یهو گر گرفتم و گفتم تقصیر خودشه و کلا رفتم توی فضای قضاوت و کلا از مسیر درست خارج شدم به خاطر اون احساسات و غرور . بعد از اون کلاس و اون همه بحثی که داشتیم ، فهمیدم باور خود من اول از همه تضعیف شد ! شک ها و تردید ها تا یک هفته منو ول نمیکردن و از اونور هم دیگه یه سنگینی ای بوجود اومد توی اون رابطه که بعدا نرم تر شد ولی میشد بهتر رفتار کرد از اول .
وقتایی که من آرامش دارم و حالم خوبه و مثل بچه ها ذوق دارم ، خدا اصن در گوش من راهنمایی میکنه همه چیزو و به راحتی هدایتم میکنه ! ولی وقتی احساساتم شعله ور میشن مثل یه راداری میمونه که پارازیت افتاده روش و من هی میگم خدایا چیکار کنم و هیچ صدایی نمیاد چون نمیتونم بشنوم صداشو . یادمه یکبار دیگه من توی کلاس زبان بودم و با یه اکیپ از بچه ها آشنا شدم که واقعا آدمای خوبی بودن و ما یه گروه زدیم که باهم در ارتباط باشیم . من چون بخش هایی از عزت نفسم ساخته نشده بود و پاشنه اشیل من که وابستگی هست روش کار نشده بود ، احساساتم شعله ور شد و اصن رفتم توی فضای قضاوت و حال بد و مغزم داشت میسوخت و تصمیم گرفتم لفت بدم از اون گروه . بعد ها که یکم آروم شدم فهمیدم که اقا من میتونستم اون رابطه قشنگ رو نگه دارم و باور هامو درست کنم ولی الان اون دیگه نیست . پشیمونی احساسیه که هست توی اون لحظات ولی هیچ کمکی به ادم نمیکنه و یه رنج اضافیه پس مهمه که ما رها کنیمش . بعد از اون بود که من تصمیم گرفتم دوره عزت نفس رو بخرم و از این اشتباهم درس گرفتم .
من با تجربه فهمیدم که نشونه اینکه این احساسات دارن شعله ور میشن اینه که من از پوست خودم درمیام و یه آدم دیگه میشم و انقدر این احساسات منو میچرخونن و گمراهم میکنن که وقتی به خودم میام فقط و فقط پشیمونی برام میمونه .
از اون روی سکه ، یکبار من چند روز به یکی از دوستانم پیام میدادم ولی جوابمو نمیداد . کم کم این احساسات داشت میومد که به تو بی احترامی شده و تو رو نادیده گرفته و بی ارزشی و فلان و اصن یه خلا داشت باز میشد توی وجودم که عزت نفسم میخورد ولی من ذهنمو کنترل کردم با این باور که همونطور که من روز های شلوغ و یا سخت دارم ، بقیه هم ممکنه داشته باشن پس تخیل باطل و بیجا نکنم . دقیقا روز بعد اون دوستمو توی آموزشگاه دیدم و فهمیدم یه عمل جراحی نسبتا سخت داشته و نمیتونسته با گوشیش کار کنه و چقدر خوشحال شدم از اینکه ذهنم رو کنترل کردم و بعدش زنگ زدم حالشو پرسیدم و رابطه مون گرم تر شد ولی اکه من با اون احساسات تصمیم میگرفتم ، همه چیز نابود میشد عین مثال های قبلی.
به شخصه برای من پیاده روی خیلی خیلی تاثیر داره ولی اکه جای خیلی شلوغی باشه برعکس جواب میده .
سریال سفر به دور امریکا و زندگی در بهشت دو تا الماس ان که قیمت ندارن ! بی نظیرن این دوتا سریال برای کنترل ذهن و هر دفعه که من توی اون لحظات حیاتی دیدمشون ، مثل آب روی آتیش بودن .
استاد من با راهنمایی گرفتن از بهبودگرایی شروع کردم از اول دوره عزت نفس رو کار کردن و این درس امروز یک مکمل بینظیر هست برای جلسه اول . سپاسگزارم برای همه چی .
بنام خدای مهربان
سلام استاد عزیزم
بشدت ذهنم داشت مثل خوره مغزمو میخورد
بعد ی ایده اومد
فرشته استاد ی دسته بندی داره (توانایی کنترل ذهن)
ی چندتا ازین فایل هارو گوش داده بودم
ولی امروز واقعا بیشتر از هرزمان دیگه ای باید تو سایت باشم و رو خودم کار کنم
استاد میخام تو تضادهام بیشتر تو سایت باشم و سعی کنم از این فایلها استفاده کنم قرآن بخونم
و خودم رو به احساس خوب برسونم
احساس خوبِ واقعی
خدایا من پلنت رو که نمیدونم از اینده هم خبری ندارم برای همین میخام فقط ذهنم رو کنترل کنم و از همین الانملذت ببرم
میخام همین لحظه حالم خوب باشه فردا رو ول کن
استاد امشب خودمو بمباران میکنم از احساس خوب
چون به الخیر فیماوقع ایمان دارم
میخام جزء مومنینی باشم که در برابر سختی ها از صبر و صلات کمک بگیرم و به اغوش پروردگارم پناه ببرم
میخام توکل کنم به خداوند و میدونم ک خداوند برای توکل کافیست
سلام و صدسلام
استادجان انقدر کیفیت کامنت ها ماشالا فوق العاده ست که دوست دارم ساعت ها و ساعت ها بخونم و لذت ببرم, واقعا وقتی نتایج تصمیمات احساسی دیگران رو میخونم باعث میشه تو ذهنم اهرم رنج و لذت جای درستش قرار بگیره و ناخوداگاه وقتی میخوام تصمیم احساسی بگیرم بترسم از بعدش و نگیییرممم
من واقعا ادم احساسی ای بودم و خیلیم با این افکار بزرگ شده بودم که دخترا احساسی اند و خوبه و فلان و بیسار, اتفاقا پریشب انیمیشن درون بیرون دو رو می دیدم بعد شخصبت فیلم به بلوغ رسیده بود و هر واکنشش احساسیش صدبرابر دفعات قبلش شده بود یعنی اینکه باید ی ذره ناراحت میشد هزار برابر ناراحت میشد یا عصبانی هم همینطور, بهتر بگم ک احساساتش غلیان میکرد ,بعد من با خودم گفتم این ک مال بلوغ نیست اصن انگار تو بزرگسالی هم اگه کنترل نشه این رفتار هست که با هررر واکنشی غلیان میکنه احساسات
من که خودم خیلی تغییر کردم مثلا قبلا سریع گریه ام میگرفت حتی تو خیابون , سریع عصبانی میشدم و برمیگشتم به طرف مقابل و بقول یه دوستام ترور شخصیتی میکردم , ترس های زیادی داشتم با خودم حمل میکردم, واکنش هام واقعا بلوغی بود همش ,ولی الان اتفاقات اخیر را بخوام بگم اون هفته ها داشتم میرفتم تو اشپرخونه خاله ام هم با چایی داشت میومد بیرون و بهم برخورد کردیم و چایی داغ ریخت از بازو تا ارنجم, همه جیغ و داد و فلان ولی من اصلا هیچیم نشد انگار رفتم گرفتم زیر اب و بعد هم ماست زدم به پوستم گرماشو بگیره, انقدرررر ریلکس بودم ک یه ذره ای ک ریخته بود رو دست خالم همون وقت تاول زد ولی من حتی نمیسوختم انگار, این ارامش من باعث شد بابام ک همیشه ساعت دو میومد خونه اون روز یه ربع یک اومد کار خدا و انقدر هول کرد ک میخواست منو ببره بیمارستان ولی گفتم اوکیه و فقط رفت داروخونه پماد سوختگی گرفت و دوساعت بعد هم اوکی شد. هیچ وقت این تجربه را نداشنم ولی خودمم باورم نمیشد انقدررررر بتونم ارام باشم حتی با اینکه دیگران بیشتر من هول کرده باشند
من وقتی مسئله پیش بیاد سعی میکنم با جلسه دو لیاقت مهربانانه خودم با خودم صحبت کنم و ارامش بگیرم, یه جور دلداری امیدواری ای ک داری به یک بچه کوچیک میدی را من به کودک درونم میدم بعد حسم خوب شده و تصمیم احساسی خاصی نگرفتم این مدت مخصوصا از دوره لیاقت به بعد, خیلی وقتها دیگران بهم میگند چقدر خانمانه برخورد داشتی اگه من بودم فلان و فلان میکردم ولی من رومو کردم اونور فقط و با خودم صحبت کردم
بنظر من بهترین کار اینه که تو شرایط احساسی خوب ظرف وجودمون رو پر از نکات مثبت و سپاسگزاری و احساس خوب و لیاقت کنم اونوقت احساس انقدر بالا و پایین نمیره و تو یه مود معمولی میتابه, هیجانهای بلوغمان ک بعضا تا سی چهل سالگی دنبالمون اومده فروکش میکنند, اونوقت تبدیل میشیم به لاخوف علیهم و لاهم یحزنون
و در اخر بازم از عزیزانم ک تجربیات صادقانشون رو مینویسند سپاسگزارم. چقدر خوبه این همه صداقت و مهربونی و خودافشایی واقعا دوستتون دارم
به نام خدای مهربان
قانون اول و آخر ِ جهان هستی یکیه:
احساس خوب برابر است با اتفاقات خوب
و بالعکس!
تماااام!
پیامبر و غیر پیامبر هم نداره!
ابراهیم و موسی و محمد و یونس و یوسف و یعقوب و نوح و … با بقیه آدما هم براش فرقی نمیکنه!
قانون این جهان برای هر مخلوقی یکی است و مساوی و برابر عمل میکنه! پارتی بازی نداره! استثنا نداره! خلافش هیچ وقت عمل نکرده!
حالا بیایم زور بزنیم، تقلا کنیم، مقاومت کنیم در برابر این قانون، چوبش رو میخوریم! مثل نمونه های بارز و بولدش توی قرآن: یونس، یوسف، یعقوب، و …
قانونی که هیچ کس نتونسته، دورش بزنه!! مو لای درز قانون الهی نمیره!!!
پس اصل و اساس این جهان و ماموریت ما برای اومدن به این جهان؛
داشتن احساس خوب، حال خوب، لذت بردن، شاد بودن و شادی کردن، عشق ورزیدن بی قید و شرط به خودمون و بقیه است!!! ولاغیر!!! والسلام!!!
قانون دیگه ای توی این دنیا کار نمیکنه!
خب حالا با توجه به این قانون، هرجا سختی باشه، رنج باشه، تقلا باشه، زور زدن باشه، نگرانی باشه، ترس باشه، غم باشه، استرس باشه، اضطراب باشه، بیقراری و ناآرومی باشه، دور زدن ِ تکامل باشه ….. اینها یعنی داریم از قانون دور میشیم …
در کل هرجا دیدیم داره کارها سخت پیش میره، و کنترل ذهن کار سختی شده و در بیشتر جاها بیقراری و ناآرامی هست، یعنی قانون درست اجرا نمیشه!
یعنی داریم برای دیدن غروب خورشید، با تمام سرعت به سمت شرق میریم!
یعنی قانون تکامل رو داری دور میزنی!
یعنی از پله دوم داری میپری پله پنجم! ( پاهات خرد میشه!)
قانون تکامل میگه باید بتونی از همون جایی که هستی، توی همون شرایطی که هستی، کنار همون آدمایی که هستی…
اول بتونی اونجاها حال و احساست رو خوب کنی، از زندگیت لذت ببری، از وجود بچه هات لذت ببری، با خودت و همسر و پدر و مادر و اطرافیان و شهر و محل زندگیت به صلح برسی و وقتی در صلح بودی، سپاسگزارتر و شکرگزارتر میشی؛
در نتیجه ظرفت بزرگ میشه طبق قانون:
لَئِن شَکَرتُم لِاَزیدَنَّکُم، اگر شکرگزار باشید شما را می افزایم
و با بزرگ شدن ظرف وجودی ات، حالِت و احساست با خودت و اطرافت، خوب و عالی میشه و نتیجه اون طبق قانون:
احساس خوب = اتفاقات خوب
و باز طبق قانون:
فَأَمَّا مَنْ أَعْطَى وَاتَّقَى ﴿5﴾
اما آنکه (حق خدا را) داد و پروا داشت (5)
وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَى ﴿6﴾
و نیکوتر را تصدیق کرد (6)
فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْرَى ﴿7﴾
بزودى او را آسان میکنیم برای آسانی ها (7)
یعنی با حال و احساس خوب به رهایی میرسی، میبخشی و میگذری،
و کنترل ذهن برات آسون میشه،
و راحت تر میتونی زیبایی ها و نیکویی ها رو تصدیق کنی؛
یعنی توی آدمای اطرافت، توی شرایط اطرافت، توی همون جایی که زندگی میکنی، فقط و فقط زیبایی میبینی و اونها رو تصدیق و تایید میکنی …
پس:
لاجرم آسون میشی برای آسونی های بیشتر و بیشتر!!!
این کل ِ روند ِ اجرای ِ قانون ِ جهان ِ هستی است!
ولا غیر!
از خدای مهربان میخوام؛
که همیشه همیشه تحت الطاف بیکرانش، بنده همیشه شکرگزارش باشم(شَکُور) (احساس خوب)
و بنده همیشه صبورش (صَبّار) (تکامل)
(دوتا کلید واژه اصلی ِ قوانین الهی: احساس خوب، تکامل)
وَذَکِّرْهُمْ بِأَیَّامِ اللَّهِ إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ ﴿5﴾
و روزهاى خدا را به آنان یادآورى کن که قطعا در این (یادآورى) براى هر شکیباى سپاسگزارى عبرتهاست (5)
سوره زیبا و درس آموز ابراهیم
در پناه الله یکتا، همیشه سلامت، شاد، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشیم
خدایا شکرت، خدایا صدهزار مرتبه شکرت
سلام استاد عزیز مهربان و دوست داشتنی
یاد فایل بقای اصلح افتادم
که میگفتین اونایی که احساساتی و دم دمی مزاج هستن و انضباط شخصی کمتری دارن هرگز به جایی نمیرسن یعنی به جاهای خوب نمیرسن
وگرنه جهان به همه جور انسانی برای پیشبرد اهدافش احتیاج داره
و میگفتین اگه میخوای خوشبختی رو تجربه کنی قوی باش
اراده داشته باش
احساساتی عمل نکن مشرک نباش
من میخوام درکم رو در مورد احساس خوب بگم
که به قول شما در فایل آقا رضا عطار روشن گفتین همه موفقیت ها از جایی شروع میشه که احساست خوب میشه
گفتین وقتی شور شوقی نداری برای زندگی
زندگی هم شور شوقی نداره برای تو
یکی از مهمترین عامل های موفقیت در تمام تاریخ
احساس خوب اون فرد بوده نسبت به کاری که میکرده
و اگه اون احساس خوب با باور های درست مالی امیخته بشه نتیجه جالب میشه
ولی ما داریم انسانهایی که با احساس خوب و عشق و پشن کاری که رسالتشون بوده رو انجام میدادن موفق هم بودن درجه یک هم بودن
اما همیشه بی پول بودن
منمیخوام هم به کارم عشق بورزم و با پشن ادامه بدم
هم باور های خوبی راجع به پول بسازم که از کارم بینهایت پول بسازم
یکی از نشانه های اصلی ایمان به خدا ثروتمند بودنه
حالا در مورد احساس خوب باید بگم که:
شنیدین میگن این چاقو دست سازه
برا همین قیمتش بالاتره
یا دیدین یه بوگاتی چندین برابر یه تویوتا قیمت داره
یا نقاشی های داوینچی
مجسمه های میکل آنژ
و…
دلیلش اینه که نَفَس انسان بهش خورده
دلیلش اینه یه عشقی توشه
یه پشن توی اون محصوله که هرگز بعد از 1400 سال از بین نمیره
یه اشتیاق سوزان توی قران هست
که اونو با کتاب های دیگه متمایز کرده
یه اشتیاقی توی کیمیا گر هست که تو بیشتر کتابا نیس
وقتی فقط یه محصول تولید میکنی که به پول برسی و بجز پول و اینکه چقدر برات سوداوری داره به چیز دیگه ایی فکر نمیکنی
اونمحصول بی خاصیت ترین چیز در جهانه
دیدن چقدر راجع به محصولات چینی
بد میگن
چون یه خط تولید رباتی داره تیراژ میلیونی در روز تولید میکنه بدون هیچ عشق احساس و پشن
البته ناگفته نماند خیلی از چینی ها با باور های درست مالی
پول خوبی از همین روند تولید دارن در میارن
اما موضوع فقط پول نیس
موضوع بدرد بخور بودن یا بدرد بخور نبودن در جهانه
شما یه محصول اوریجینال اپل رو به صدتا فیک چینی عوض نمیکنی
شما وقتی گوشی اپل اصل دست میگیری اصلا اونکوالیتی
مسخ میکنه تورو اون ظرافت
اون شور و عشق رو دریافت میکنی.
من دقیقا نمیدونم انشتین چیکار کرده برای بشریت ولی از بچگی میشناختمش
الان میفهم چرا میشناختمش چون اون دیوانه کارش بوده
یامثلا حضرت محمد..
عاشق فهمین بوده انقدر پا به زمین کوبیده که جهان بلاخره مسخ شده، تسلیمش شده و براش یه کتاب اگاهی فرستاده
که امروزه آیینی که حضرت محمد راه اندازی کرده فقط گردش مالیش در جهان اسلام تیلیارد دلاری داره پول میسازه
یه جا خوندم مارک زاکربرگ گفته بود
ما محصول تولید نمیکنیم برای اینکه سود کنیم یه پولی بزنیم به جیب
ما محصول تولید میکنیم که با سودش بتونیم دوباره محصول با گیفیت تری ارائه بدیم
این آدما هستند که توسط جهان میرن بالا
استاد عباسمنش میگه من 500 تا کتاب خوندم در حوضه کاری خودم
میگه وقتی قران میخوندم شب ها تا دیر وقت از ذوق و شوق خوابم نمیبرد تو اتاق راه میرفتم و از اگاهی های جدیدی که اولین نفر بودم از قران فهمیده بودم اشک میریختم
استاد اون روزها داشت عشق به کارش تزریق میکرد
هنوز هم همون کارو میکنه
احساس شور و شعفی که ما جذبش شدیم رو به وضوح میشه تو فایل های استاد دید.
دیدین میگن برای بچه فقط شیر مادر خوبه
چون شیر مادر عشق توشه
که تو شیر خشک نیس
یا دیدین دست پخت مامان هرکسی بهترین دستپخته
حتی اگه نیمرو درست کنه
چون مادر یه اودیه مخصوص میریزه توش
اون چاشنی عشقه
احساسی که از قلب مادر میاد ..
امکان نداره یه شرکتی یا یه شخصی به موفقیتی برسه بدون عشق به کارش
شما وقتی عاشق کارت باشی
عاشقی که جونتم براش بدی
اونوقت تمام مردم میشن مبلغ تو
خود خدا میشه اسپانسر تو
اون آیه که میگه اگه در مشیعت الله باشین تمام مردم جهان بخوان بکشنت پایین نمیتونن
مشیعت در این مورد برای من یعنی با وجودت باقلبت با تمام سلول هات محصول تولید کنی
مثلا من فردا صبح که از خواب بیدار میشم
بفهمم که امروز خود خدا قراره بیاد از من محصول بخره
من با چه اشتیاق
وسواس
و حس و حالی محصول تولید میکنم؟
خب مردم همون خدا هستن
مثل قطره که همون اقیانوسه
ولی من اگه دنبال این باشم که حالا یه چیزی تولید کنم امروز رو بفروشم اجاره این ماه بدم حقوق این ماه نیروهامو بدم
خب جهان از من چه فرکانسی دریافت میکنه؟
تو فرانسه به رستوران ها بر اساس کیفیت و طعم غذاها ستاره میشلن میدن
و هر رستورانی که ازین ستاره ها هرچی بیشترش رو داشته باشه رنک ش بالا تر میره و خب فروشش هم به طبع بالا تر میره
مثلا اگه قرار باشه تو یه روز خاص منتقد وارد اون رستوران بشه و غذاهای اونجا رو تست کنه
که معلوم نیست چه شخصی هست و چه غذایی سفارش میده
اون روز تو اشپزخونه اون رستوران
انگار فینال جام جهانی به ضربات پنالتی کشیده شده
اونا تمام وجودشون رو میزارن
با تک تک سلول هاشون محصول تولید میکنن
اونا عشق 24 عیار تزریق میکنن تو محصولشون
تا بلکه نمره خوبی بگیرن
اونا همه وجودشون رو میزارن
اونا با قلبشون غذا میپزن
حالا سوال اینه اگه اونا هر روز اونطوری محصول تولید کنن
چی میشه؟
در اون صورت اونا اصلا به اون ستاره ها نیازی ندارن
اونا توسط مردم انقدر بالا میرن انقدر مشتری از سر کولشون بالا میره که وقتی ندارن بخوان به ستاره فکر کنن.
توماس ادیسون
کریستیان رونالدو
ماری کوری
حافظ
سعدی
و تمام اونایی که تو کارشون موفق و جهانی شدن
شاید هیچ کدوم از اونا در مورد اینکه باور چیه قوانین جهان هستی چیه ذهن ناخوداگاه چیه
چیز زیادی ندونن
اما
یه چیزی رو میشه فهمید ازشون
اینکه عاشق کارشون بودن
و اون حس ناب رو تا سالها میشه ازکاری که انجام میدادن دریافت کنیم
وقتی عاشق باشی و با تمام وجودت کارت رو انجام بدی
جهان در مقابلت سجده میکنه و هرچی که نیاز داری برات فراهممیشه تا تو دست نیافتنی پیش بری
تفاوت استاد عباس منش با بقیه همکاراش در جهان اینه که
استاد دیوانه کارشه
استاد عاشق رسالتش هست
استاد شب روز تو خواب بیداری داره به توحید و گسترش و اشاعه و بهتر فهمیدنش فکر میکنه
ایندلیل موفقیت یک فرده
که البته باید باور های درست مالی هم داشته باشی تا از کارت خوب پول بسازی
من دارم یاد میگیرم وقتی کاری انجاممیدم با قلبم انجام بدم
نمیخوام کارم حس یه ازدواج قدیمی بی روح رو داشته باشه
میخوام کارم مثل اولین عشق بازی با یار
سر شار از حرارت باشه
حرارتی که از قلب میاد
حرارتی که از پیش خدا میاد
وقتی با این احساس کار و زندگی کنم
اونوقت خود خدا تمام کارهاشو رها میکنه و فقط خیره میشه به من
و لذت میبره از نگاه کردن به من و کار کردنم
اونوقت من توجه جهان رو جلب میکنم
و اونوقت درخاست هام اجابت میشن
چون من انرژی هارو به سمت خودم سرازیر کردم
که فقط با عشق ممکنه
این حالت از عشق و علاقه و تعهد یعنی همون
همفرکانسی با خدا
همفرکانسی با پول
همفرکانسی با سلامتی
هم فرکانسی با اسانی
این حالت یعنی هم فرکانسی با تمام نعمت ها
ممنونم استاد برای اموزه های خوبت
تا ابد دوستت دارم(:
و ببخشید که کامنتم زیاد مرتبط با این فایل نبود یکی روز بود داشتم به این موضوع فکر میکردم یهو یه حسی گفت اینجا بنویسم چون بلاخره در مورد احساس بود
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام تنها مالک ،پادشاه و صاحب اختیار کل جهان هستی
سلام استاد نازنینم بینهایت از فایل تون لذت بردم چقدر به نکات مهم و حیاتی اشاره میکنید که هممون بهشون بینهایت نیاز داریم
خود من هم بوده بعضی جاها تونسنتم جلوی احساساتم رو بگیرم و کمی صبر کنم بعد تصمیم بگیرم
و بعضی جاها هم بوده خیلی تصمیمات خام و بچه گانه گرفتم بخاطر غلبه احساساتم
ولی هدایت خداوند شامل حالم شده که تعداد تصمیمات احساسی ام کمتر بوده و تصمیماتی که با هدایت ها و الهامات خالق مهربانم گرفتم بیشتر بوده
اول جنبه مثبت رو بررسی میکنیم که چه جاهایی تصمیم درست گرفتم با هدایت خداوند همراه شدم و بعد میگم چه جاهایی نتونستم و ضربه خوردم تا به خودم یادآوری بشه و حواسم رو بیشتر جمع کنم .
بزرگترین تصمیم زندگی من مهاجرت بود و رها کردن تمام بند های وابستگی مثل خانواده، دوستان ، تمام وسایلی که برای خودم خریده بودم و حرکت کردن برای تغییر
اون زمان که کارهای مهاجرت ام درست شد همه میگفتن نه نرو بیخیال ولی من از خدای خودم هدایت خواستم و در قلبم حس اش کردم که گفت رها کن همه این بند هارو من به تو همه چیزهایی که اینجا گذاشتی رو بینهایت بیشتر شو میدم
منم خیلی دوست داشتم نزدیک خانواده ام باشم دوستانم و همه همزبانم بودند و نیازی به تلاش زیاد نبود که بخام خیلی حرکت کنم
ولی از یه جایی به بعد درک کردم که باید بکنم و برم
و من تنهای تنهای تنها با همسر و فرزندم مهاجرت کردیم به کشور المان از اول که برای من فرش قرمز پهن نکرده بودن که بله بفرمایید. بیایین نه استاد نازنینم فقط همین رو میدونستم که باید برم
به جایی اومدم که 180 درجه با جایی که من بودم فرق داشت زبان شون رو حتی یک کلمه نمیدونستم فرهنگ شون باما خیلی فرق داشت ولی یه چیزی در وجود ام حس میکردم
رسد پیشرفت و بزرگتر شدن و من عاشق این احساس بودم و سیرابم میکرد
الان استاد نازنینم از اون تصمیم 7 سال گذشته
زبان شون رو تا سطح خوبی یاد گرفتم کلی دوستای آلمانی دارم گواهینامه مو گرفتم ندرک پایان تحصیلی مو گرفتم و بعد از این موفقیت ها دارم به عنوان مشاور و ترجمان در یکی از دفتر های رسمی آلمان کار میکنم چند ماهی میشه کلی چیز دارم یاد میگیرم دارم میرم تو دل ترس هام و خداشاهده خداوند با دستان رحمت اش هم برام خواهر شد و هم پدر و مادر هم دوستان و من جای خالی هیچ چیزی رو احساس نکردم و همه چی بهم داد و وقتی اینجا اومدم یه دختر یه ساله داشتم و بعد خداوند یه فرشته دیگه هم بهم هدیه داد و الان دو دختر 9 ساله و هفت ساله دارم
تمام کارهای اداری خودم و دوستانم رو خودم انجام میدم و ابن خیلی حس خوبی بهم میده و فکر میکنم یک الگو مناسبی هستم برای فرزندانم که حرکت کنند و برن جلو
و خداوند به وعده ای که اون شب در کرمان به من داد وفا کرد و همه اون داشته هایی که گذاشتم اونجا و رها کردم رو به بینهایت طریق بیشتر شو برام جبران کرد و داد
اینو تو کامنت های قلبی هم گفتم استاد نازنینم که ،
شب قبل از مهاجرت ام که تمام کارهامون انجام شده بود بلیط و بقیه چیز ها
رفتم وضو گرفتم و نماز خوندم و در همون حال و هوا تسلیم امر پروردگارم شدم و گفتم خدایا درسته همچی مهیا و درست شده
ولی تویی آگاه ، تویی قدرت و تویی که از گذشته حال و آینده ما باخبری اگر تو در این مسیر رشد رو برای ما میبینی هدایت مون کن وراه رو برای ما هموار کن و اگر نه با اینکه تمام وسایل اش فراهم شده از مسیرم پاک اش کن و من نمیرم و با همین حال خوب و تسلیم خوابیدم
و ……
در خواب دیدم که یک وانتی جلوی خونمون اومده و کلی میوه های شیرین وابدار برامون آورده و من میخورم از اون میوه ها و خیلی طعم شیرین و لذت بخشی داره
همبن که بیدار شدم زدم داخل تعبیر خواب و گفت شما در در مسیر یک ب زندگی پر از فراوانی و برکتی در حرکت هستید و بینهایت شادی و خوشی رو تجربه خواهید کرد
و من قلبم مطمئن شد و ایمان پیدا کردم که لین نشانه پروردگارم هست و با عشق در این مسیر قدم برداشتم و خداوند به وعده اش وفا کرد
الان در دهکده بینهایت زیبای stephanskirchen آلمان دارم زندگی میکنم در یک کلبه چوبی وسط طبیعت بکر و بینهایت از این تصمیم هدایتی ام راضی هستم و خداوند مهربان رو سپاسگذارم که هر وقت ازش درخواست کنیم و تسلیم بشیم به زیباترین شکل ممکن که باشرایط ما هماهنگ باشه هدایتمون میکنه
خداروشکر
و در مورد فرزندانم خیلی جاها نتونستم واقعا خودمو کنترل کنم و با احساسی تصمیم گفتن و غلیان احساسات زیاد باعث شد که به خودم و به امانت های الهی خداوند سخت بگیرم
و بعد از چند مدت تصمیم گقتم هر وقت بخاطر فرزندانم خواستم تصمیم احساسی بگیرم
اولا بدونم که اون ها بچه ان و هنوز اینقدر بزرگ نشدن که همچی رو اونطور که من فکر میکنم درسته انجام بدن
اگه یه وقت هایی عصبانی شدم اول اینکه بشینم روی زانوهام و هم قد فرزندانم بشم و بعد براشون توصیح بدم دست شون رو بگیرم و با آرامی چیزی که نیدونم درسته رو براشون توضیح بدم و آرامش خودم رو حفظ کنم
الان اگه فرزندانم کاری کنند که من عصبانی بشم میرم میشینم و دست شو نوازش میکنم تو آغوش میگیرم و بعد سعی میکنم درک کنم و با اون آرامشی که حفظ کردم بتونم مسیر درست رو بهشون نشون بدم
و یا وقتی بیدلیل باهم دعوا میکنن و یا گریه میکنند که اعصابم بهم میریزه به خودم میگم
همینقدر که خنده بازی و شادی برای رشد بچه ها نیازه شاید زمان هایی هم برای تخلیه احساسات سون گریه براشون خوب باشه و رشد شون بده و نادیده میگیرم
و وقت هایی که باهم سر مسائل کوچیک بحث میکنند
به خودم میگم این خیلی خوبه اونا دارند ارتباط و تعامل رو یاد میگیرند و باید به حق و حقوق همدیگه احترام بزارن و این رو یاد بگیرند و بعد میبینم آروم میشن و دوباره باهم بازی میکنند
نمیگم عالی هستم ولی دارم تلاش میکنم از یه ضاویه دیگه نگاه کنم به اتفاقات
همبن دیروز با همسر و فرزندانم خواستیم بریم بیرون که همسرم با دختر بزرگم بحث شون شد
و من سعی کردم اصلا تصمیم نگیرم و حرفی نزنم و واکنش نشون ندم
و بعد از نیم ساعت دیدم دوباره همسرم دختر قشنگمون رو بغل کرد و نوازشش کرد و موضوع رو به زیبایی بهش توصیح داد و کلی هم از تفریح مون لذت بردیم و هم به رابطه مون صدمه ای نخورد
که اگه سیمای قبلی بود کلا رفتار برعکسی نشون میداد و اصلا از پیک نیک رفتن و همچی هم دست میکشید و خیلی بچه گانه و احساسی رفتار میکرد
خداروشکر میکنم استاد ارزشمندم که در این مسیر همراهتون هستم و دارم پله پله رسد میکنم در تمام جنبه های زندگیم مثل روابط،
شغلی،
شخصیتی
درونی
و بیرونی از لحاظ اعتماد به نفس و دارم رشد رو در وجود خودم احساس میکنم و خداوند به من لطف داشت که هدایتم کرد به این مسیر
خداوند رحمت گستر رو هزار مرتبه شکر میکنم که اینجا هستم
استاد نازنینم
خداوند یار و یاورتون باشه هر جا که هستید امیدوارم در بهترین زمان و مکان خودتون باشید و در رحمت ها و برکات خداوند به بینهایت طریق به روتون باز باشه و شاد و سلامت و ثروتمند در دنیا و آخرت باشید
سلام به همگی دوستان و سروران و اساتید گرامی
در جلسه چهارم دوره بسیار عالی شیوه حل مسائل زندگی بعد از فرمایشات استاد خانم شایسته توضیحات تکمیلی را پیرامون حل مسئله و بهبود گرایی می گویند که یکی از آنها مثالی از عصبانی شدن و تمرین ساختن عادت بهبود گرایی است به نحوی که سبک زندگی ما می شود
عزیزانی که این دوره زیبا را خریدن با توجه به گوش دادن فایل عواقب تصمیمات احساسی دوباره گوش کردن جلسه چهارم درک بهتری به آنها می دهد و عزیزانی که هنوز این دوره را تهیه نکردن بدوند زود تهیه کنن
من همان شب اول نه تنها هزینه دوره را دریافت کردم بلکه دوره کشف قوانین را هم با همان درک آگاهی ها به راحتی خریدم
دوره حل مسائل زندگی قابل ارزش گذاری نیست و از محدود دوره هایی است که با ارزش والا و هزینه خیلی کم روی سایت عباسمنش دات کام قرار دارد و هر روز باید تمرینات آن را انجام داد من که هنوز 5 درصد این دوره را درک نکردم با اینکه متعهد بودم و بارها گوش کردم و تمرینات را انجام و عمل کردم.
دوره شیوه حل مسائل زندگی باعث می شود نه تنها مسائل را ریشه ای حل کنیم بلکه جلو نشتی انرژی را گرفته در عوض با اقدامکهای کوچک باعث رشد تصاعدی در زندگی شویم.
دوست داشتم این تجربه را با سایر دوستان به اشتراک بگذارم موفقیت و خوشبختی شما را از خدای مهربان آرزو دارم
تشکر می کنم از استاد گرانقدرم خانم شایسته مهربان به خاطر دوره کاربردی شیوه حل مسائل که هر چه می گذرد تازه مطالب آن کمی بهتر برای من رمز گشایی می شود.
از تجربه خودم برایتان در لحظات احساس یا بدون تفکر و درو اندیشی بگم براتون
امضا کردن یک چک سند قولنامه یا …
3 ثانیه طول می کشد
و اگر از روی احساس باشد خدا می داند چقدر طول می کشد تا از آن خلاصی پیدا کنید من به خاطر اعتماد بی جا و یک امضا پایم به زندان هم باز شد مواظب باشید و دقت کنید چه چیزی را امضا می کنید!
گرچه اگر در مسیر درست مشورت هدایت احساس خوب احساس سپاسگزاری …باشیم در شرایط نادرست قرار نمی گیریم.
ممنون که وقت گذاشتین و تجربه من را مطالعه کردین
همیشه روبه راه و رو به رشد باشید.
ضرب المثل ژاپنی میخ و نعل اسب
به خاطر میخی نعلی افتاد
به خاطر نعلی اسبی افتاد
به خاطر اسبی سواری افتاد
به خاطر سواری جنگی شکست خورد
به خاطر شکستی مملکتی نابود شد
و همه این ها به خاطر کسی بود که میخ را خوب نکوبیده بود
مواظب میخهای احساسی زندگی و عواقب آن باشیم
البته که خدا رحمت کند بانی خیر و باعث خیر مانند این سایت که تصمیمات درست استاد باعث بی نهایت اتفاقات خوب در زندگی همگی ما و افراد دیگر می شود.
هر روز بهتر از دیروز.
سلام خدمت استاد عزیزم و مریم خانم مهربان
اگر بخوام در مورد خودم بگم من کلا آدمی هستم که تقریبا کنترل زیادی رو خودم دارم چه در موارد احساسی بد و چه خوب
ولی پاشنه آشیل من درسهای پسر ده ساله ام هست و سبک برنامه ریزی برای انجام کارهایی که باید بکنه بعضی اوقات عصبانی ام می کنه، که در حال حاضر با کار کردن روی دوره شیوه حل مسائل پی بردم که این نشتی ام هست و باید بتونم روی افکار و باورهای کار کنم و خودم رو در این زمینه هم کنترل کنم. به خصوص از وقتی که فهمیدم اگر می خوام نتایج بزرگ رو در زندگی ام ببینم باید روی خودم کار کنم و در این زمینه هم کنترل ذهنم رو داشته باشم.
همون باورهای قدرتمند کننده . به خودم می گم برای چی از درس نخوندن پسرت عصبانی می شی؟ به این دلیل که تو موفقیت بچه ات را می خواهی و هنوز باور نکردی که تحصیلات و مدرک دانشگاهی یا عالی بودن در کلاس زبان و انگلیسی یاد گرفتن اصلا عامل اصلی برای رسیدن به موفقیت (که همون ثروت ، سلامتی ، آرامش و نشاط و لذت از زندگی و ماهر بودن در علاقه) نیست.
هنوز باور نداری که خدایی که تو رو هدایت می کنه پسر تو رو هم هدایت می کنه و اون رو به خواسته هاش می رسونه و علاوه بر اینکه اون به واسطه سن کمتری که از تو داره باورهای محدود کننده اش کمتر هست و بهتر الهامات رو دریافت می کنه و تازه تو با به اصطلاح هدایت اون تازه اون رو گمراه تر می کنی.
و اینکه ما همه روح مجزا هستیم که قبل از تولد می خواستیم چیزهای رو تجربه کنیم و لذت ببریم از اون که بهترین مسیر برای رسیدن به اون خواسته از مسیر این خانواده و این پدر و مادر بوده و فقط ما ها با هم همسفر هستیم در این مسیر و باید مثل یک مسافرت که با دوستانمون می ریم ببینیم چطور بهمون بیشتر خوش بگذره و به عقاید و خواسته های هم احترام بزاریم و به خودمون اجازه ندیم که بخوایم افکار و علایق و خواسته ها و حتی راهی که فکر می کنیم درست هست را به دیگری تحمیل کنیم.
تازه این فکر من که باید خوب درس بخونی و نمرات خوب در همه درسهای بگیری و جز افراد درسخوان کلاس باشی خودش به کل غلط و خلاف آگاهی هایی هست که از آموزههای استاد که هر روز براش وقت می گذارم داره.
پس فاطمه اگر رفتارت رو درست نکنی تو فقط وقتت و انرژی ت رو داری هدر می دی و این همه تلاش که داری برای بارورسازی و توحیدی فکر کردن و زندگی کردن می کنی همه هیچ و پوچ هست.
فاطمه تو خیلی جاها به آگاهی هایی که شنیدی عمل کردی. فروشترین رو نقدی کردی حتی اگر مشتری عالیت رو از دست دادی گفتی به خودت اشکالی نداره من باید این مسیر رو برم ، من می خوام گفته خداوند در خصوص اینکه خداوند از هر لحاظ برای بنده اش کافی است رو در زندگی ام تجربه کنم. تو وقتی بهت گفته شد برو دسته چکت رو پاره کن گوش کردی و با وجود اینکه می دونستی درسته که تو خرید چکی نمی کنی ولی شوهر تو داره با دسته چک تو این کار رو می کنه و به اندازه ای که نمی تونی نه بگی به اون در مشکلاتی که برای اون به وجود میاد شریک هستی و با وجود ترس این کارها رو انجام دادی . که ناگفته نماند با اینکه وقتی فهمید دعوای مفصلی کرد ولی جالب که آنقدر قلب من و درونم آروم بود که تا به اون موقع نه دعوایی به این شدت با هم داشتیم و نه آرامش این چنینی توی بحثهامون رو تجربه نکرده بودم. یعنی هر چه می گفت درونم آنقدر آروم بود که شاید برای نشون ندادن حس خوبم و نشاط درونی ام جلوی خودم رو می گرفتم. و جالب اینکه بعد از اون به لطف خداوند و طبق قانون همانطور استاد فرمودند شوهر من جوری شده که الان خریدهایش نقد است هر چند که در کل به من می گوید پس کوش نتیجه این کار کردنها روی خودت. ولی من نتایج رو می بینم ولی دوست دارم به لطف خداوند نشتی های انرژی ام را هم بگیرم تا نتایج دلخواهم رو هم بگیرم.
البته باز با دوره حل مسائل متوجه شدم یک نشتی دیگر من مهم بودن نظر شوهرم نسبت به موفقیت خودم هست . چون همیشه من رو آدم موفق می دونسته و من باید روی عزت نفس کار کنم تا نظر هیچ کس غیر از خودم برام مهم نباشه.
البته این نظر همسرم از اینجا نشات گرفته که من وقتی با باورها و قوانین آشنا شدم و متوجه شدم باید در مسیر علایقمون حرکت کنیم و در اون مهارت پیدا کنیم و از همون مسیر به پولسازی بپردازیم با باورهای ثروتساز درست و به همسرم گفتم که دیگر نمی خواهم این شغل رو که الان مشغول آن هستم رو ادامه بدم و می خوام دنبال علایقم بروم.
البته اون زمان من درست این موضوع رو متوجه نشده بودم که نباید یکباره کات کنیم شغلشون رو یا به قول استاد باید همیشه ورودی مالی داشته باشی و من فقط فهمیده بودم که باید دنبال علاقه ام بروم و جالب اینکه نمی دانستم واقعا به چه چیز علاقه دارم چون و وقتی به خودم رجوع می کردم می دیدم که ذات کار بیمه رو که الان مشغول اون هستم دوست ندارم و دلیل انتخابم هم زمانی که در اون مشغول شدم این بود که به خاطر اینه تازه بچه دار شده بودم دنیال کاری می گشتم که آزادی زمانی و مکانی داشته باشم و بتونم هم کنار فرزندم باشم و هم درآمد خوبی داشته باشم که به لطف خداوند به این هدفم رسیدم.
اما بعد از مدتی به خودم می گفتم تا کی برای بهتر شدن خانه و ماشین و شرایط زندگی کار کنم پس کی می خوام برای خودم زندگی کنم و همین خواسته باعث شد که هدایت بشوم و با استاد و آموزه هاش آشنا بشم . که اصلا اون اوایل آشنایی هر چی به حرفهای استاد گوش می کردم انگار که سوالهای طول عمرم رو دارن پاسخ می دهند و اصلا آنقدر برام جذاب بود که شبها دوست نداشتم بخوابم و دوست داشتم شبانه روز بشنوم و بشنوم و بشنوم .
پس وقتی به خودم رجوع می کردم که واقعا به چی علاقه دارم و دوست دارم در چه زمینه ای ماهر بشوم چون آدمی بودم که در طول زندگی اینطور فکر می کردم که الان چه کار بهتر هست انجام بدم نه چه کاری دوست دارم انجام بدم و همیشه اهرم رنج و لذت دا به خوبی روی خودم پیاده می کردم برای رسیدن به هدفم که نمی فهمیدم این لذتی که از انجام کاری که دارم انجام می دم از درونم هست یا خودم ایجادش کردم. چون معمولا آدم راضی از شرایط زندگی ام بودم و به خودم می گفتم خوب با این شرایط که دارم مثلا درست است که خانواده ام از لحاظ مالی قوی نیستند ولی من برای بهتر شدن آینده ام چه کار کنم. مثلا درس بخوانم تا شرایطم رو ازداین که هست بهتر کنم و وقتی درس می خواندم یا هر کاری می کردم به خودم می گفتم چطور ازش لذت ببرم که هم لذت برده باشم و هم به هدفم برسم. خلاصه با این شخصیتی که داشتم برام سخت بود که حالا که خدا به من گفته فاطمه آزادی هر کاری که دوست داری بکنی توش ماندم که واقعا چه می خواهم.
باز به خودم به شرایط روحی و جسمی ام که رجوع کردم دیدم فکر می کنم در زمینه ورزش و فعالیت ورزشی دوست دارم کار کنم و در حال حاضر دارم یوگا کار می کنم تا خداوند هدایتم کنه که قدم بعدی من چیه .
البته از وقتی که با قانون آشنا شدم که زندگی ام را طوری که می خواهم زندگی کنم به خودم گفتم دوست دارم فرزند دوم داشته باشم ولی به دلیل باورهای محدودکننده از جمله که کارم و درآمدهای ام چی می شه با پروسه بچه ، یا تامین آینده، تربیت اون و … که وقتی با آموزه های استاد آشنا شدم و با قانون و باورهای تغییر کرد به لطف خداوند فرزند دومم به دنیا آمد و الان به لطف خداوند حدود دو سال و نیمش هست و من در این مدت هم فرزندم را به دنیا آوردم و هم بزرگ کردم و هم روی باورهای کار کردم و هم بدهیهای من به شرکت بیمه صفر شده و هم بدهی های دیگران که به نام من به بیمه بود تسویه شده با نقدی کار کردنم. هم نمایندگی بدون دفترم رو گرفتم که با آزادی زمانی و مکانی و آرامش در کنار بچه ها باشم و هم بتونم مشتریانم رو که نمی تونستم حضوری ببینم بهتر ساپورت کنم و در حال حاضر شرایط کاری من آنقدر آزاد و رها هست که اگر از سراسر ایران مشتریان بسیار داشته باشم می توانم ساپورت کنم و هم اگر بخواهم از بیمه بیرون بیایم بدون هیچ بدهی و مشکلی بیرون بیایم.
خلاصه اینها همه نتیجه های من بوده ولی درآمدم از بیمه خیلی کم شده و اصلا قابل قیاس با قبل آشنایی با استاد نیست ، چون اون موقع نماینده برتر شرکت هم در مقطعی شده بودم. ولی شرایط زندگی ام عالی تر شده . حدود یکسال و نیم هست که به خانه نوساز و بسیار زیبای خودم آمدم . و بعد از یه سختی که همسرم از نظر مالی داشت ولی همه بدهی هامون پرداخت شده و الان چند ماهی هست که وسایل خانمان رو هم بهتر و عالی تر می کنیم. و از طرفی همسرم که یه جورایی از حذف درآمد من می ترسید به یه اعتماد به نفسی رسیده که می تواند به راحتی زندگی رو تامین کنه. ( که این هم باز در جهت خواسته های من بوده).
و من الان خودم رو آماده کردم تا خداوند هدایتم کند به مسیر و راهی و چیزی که قبا تولدم می خواستم آن را تجربه کنم . و هر روز برای قدم برداشتن در مسیرم یوگا کار نی کنم و بدنم را آماده نگه می دارم تا خداوند در زمان مناسبش به من بگوید قدم بعدی ام چیست.
خلاصه شاید از نظر دیگران و همسرم من پس رفت داشته ام ولی اصلا برام مهم نیست و من بالاخره مثل بهار که درختان شکوفه می کنند و این شکوفه دادن نتیجه چنیدن ماه رشد درونی بوده که یک روزه خودش رو نشون نی ده ، زندگی منم هم با ادامه دادن مسیرم و هدایت ربم به اون نتیجه ای که می خواهم استقلال مالی در مسیر علایقم خواهد رسید.
اصلا فکر نمی کردم کامنتم این قدر طولانی و مفصل بشود ولی انگار همه آنچه در ذهنم بود رو بیرون ریختم و راحت شدم . این کامنت رو اول از همه برای خودم می نویسم که روزی که نتایج اصلی و مد نظرم را گرفتم بیایم و با افتخار بخوان و سپاسگزار ربن باشم که همیشه به من آرامش می دهد و بینهایت دستانش را مثل استاد برایم می فرستد تا با لذت به هر آنچه می خواهم برسم.
خدایا شکرت
استاد عزیزم از ما و مریم عزیزم هم بینهایت سپاسگزارم
سلام به فاطمه ی عزیزم
بابت کامنت عالی واشاره به نکات عالی در مورد رسیدگی به درسهای بچه ها که به نظرم یکی از مهمترین مسائل والدین در ایران هست ممنونم واقعا استفاده کردم منم خیلی روی درس دخترم حساس بودم که خوب یاد بگیره وخوبم نمره بیاره چندسال کلاس آنلاین بچه ها واقعا برای من سخت گذشت امسال هم که حضوری بودباز من خیلی درگیر درسهاش بودم وحتی بعضی روزها به کتک کاری وگریه دخترم رسید ولی امسال دیگه زیاد به خودم واون سخت نگرفتم دیگه خودش میخونه اشکال میپرسه میگه ازتو میترسم وقتی میپرسی درس. من رفتار بدی باهاش داشتم در طی چهارسال که مدرسه میرفت واقعا به منم سخت گذشت من خودم تحصیلات عالی دارم ولی درزمینه رشته تحصیلیم صاحب درامد وشغل نشدم مادرشوهرم اینا وقتی سخت گیری منو میدیدن میگفتن تو که این همه درس خوندی چه کار کردی کجارو گرفتی چرا بچه تو اذیت میکنی درسته من ناراحت میشدم ولی واقعیت داشت حرفهاشون من داشتم فشارهایی که در تحصیل کشیدم رو به بچه م هم تحمیل می کردم چون من روی درس ونمره حساس بودم من دوست داشتم مسئولیت درس بچه ام رو به عهده بگیرم مسئولیت کم کاری معلم یا یادنگرفتن درس تو کلاس رو
من بهترین سالهای عمرم رو درس خوندم تا 28سالگی واقعا پشیمان هستم نه شاید اگر من ادبیات نمیخوندم با شما وقانون جذب اشنا نمیشدم مسیر رشد من شاید از ادبیات میگذشت عرفان ادبیات روح منو ارضا نکرد دوست داشتم عارف بشم رفتم ادبیات خوندم ولی هیچی از عرفان وخداشناسی نفهمیدم واز زندگیم لذت نبردم وهمش استرس درس وامتحان بودم دوباره داشتم این شیوه رو در درس دخترم پیاده میکردم وچقدر باز هم خودم وهم دخترم رو عذاب دادم من الان خانهدارم ودر تلاش برای کسب درآمد از راهی جز رشته تحصیلیم چون واقعا ذهنم دیگه کشش درس خوندن وتدریس رو نداره علاقه ام هم از بین رفته وعلاقه ای به رشتهام ندارم. اعتراف میکنم هنوز هم نگران درس دخترم هستم ولی خیلی کمتر شده
واقعا ممنونم بابت دیدگاه عالیت که باورهای جدیدی از دیدگاهت دریافت کردم .
ممنونم
ممنونم الهام عزیزم
خیلی خوشحال شدم که نوشته ام روی حتی یه نفر تاثیر مثبت داشت.
من تصمیم گرفتم اهرم رنج و لذت رو برای این مشکلم بنویسم و حتما 21 روز اون رو تکرار کنم . یعنی امروز فهمیدم چرا هنوز با اینکه خیلی دلیل دارم که پیگیر درس خوندن بچه ام نباشم باز هم این کار رو تکرار می کنم هر چند کمتر و یا آگاهانه این جلوگیری رو می کنم. امروز فهمیدم نوشتن اهرم رنج و لذت کافی نیست باد اول آگاهانه اون رو 21 روز بخونم حداقل تا دیگه ناآگاهانه پیگیر نباشم مثل خیلی چیزهای دیگه مثلا چون فکر می کنم کسی که می ره مسافرت یا یه مسیری رو می ره هیچ وقت زنگ نمی زنم که سلامت رسیدی چون اصلا چیزی غیر از سلامت بودن اون طرف توی ذهنم نیست ، و اگر این مثال رو زدم چون مادرم همیشه این کار رو می کنه.
پس باید این دلایلی که برای پیگیر درس خواندن پسرم رو دارم طی این 21 روز با تکرار آنچنان به خورد وهنم بره که به قول استاد مثل هضم غذا برای جلوگیری از اون آگاهانه عمل نکنم.
امیدوارم شما هم موفق باشید و این مورد به درد شما هم بخوره.
نظارت بر ورودی های ذهن.
سلام به استادنازنینم .
برادروخواهرای من ،اکثر شبایی که فرداش تعطیلیه،خونه مادرم جم میشن.
ازاونجایی که مادر،منم دیگه مثل قبل توان مهمانداری نداره ونوه هاش خیلی بریز وبه پاش میکنن.
خاستم یه عشقی به مادرم بدم وتوگروه اعلام کردم همگی فرداشب منزل ما.
این درحالی بود که تازگیا خونه ی مابودن و هیچ ضرورتی نداشت من دعوتشون کنم.
ولی خب گفتم اشکال نداره ،دورهم بهمون خوش میگذره.
تااینکه شب قبل مهمونیم ،متوجه شدم همشون برای شام خونه مادرم رفتن درحالیکه اون بنده خدا داشته رب خونگی درست میکرده .
میتونستم تصورکنم که مادرم الان چقدرخستس .والان چ حالی داره وبایدبه خاطرعروساودامادش پاشه غذادرست کنه .
وااااای اگه بدونیدبااین خبر یه دفه ،چقدرحالم بدشد.
نجواها اومدسراغم.
ارع دیگه الان خودشونم که به مادرم کمک نمیکنن.
بنده خدامادرم بااین خستگیش مهمونداری هم بایدبکنه.
الان خونه رو کن فیکون میکنن .مادرم بایدتمیزم بکنه.
ترسیدن جابمونن ،مگه فرداشب من دعوتشون نکردم چرابازرفتن خونه مادرم؟!
من نسبت به افرادخانوادم طوری رفت وآمدمیکنم که همیشه همومیبینیم بااحترام رفتارمیکنیم وکلی میگیم میخندیم وبازیهاوسرگرمی های زیادی باهم میکنیم.
خیلی ساله طوری رفتار کردم که اجازه ندم حس بد،ازسمتشون داشته باشم .
بالاخره توخانواده های پرجمعیت اختلاف سلیقه وایده ونظرهازیادمیشه.امامن حدومرزخودم رومیدونم .
به همین جهت هیچ وقت با هیچ کدوم مشکلی نداشتم .
خودم مراعات مادرموخیلی میکنم چون صلاح نمیدونم چون خونه ی پدرومادرمه بایدزودبه زودبرم اونجا.
اونشب عصبانی شدم امابازسعی کردم ذهنموکنترل کنم.
به خودم گفتم ناهید به توربطی نداره.
اونجاخونه ی مادرته .خودش میدونه وبچه هاش .
دوست نداشتم احساسم بدبمونه .ازطرفی حالم بدمیشه که نسبت به کسی رنجیده خاطر بشم .
خودموآرومکردم وخابیدم.
صبح که بیدارشدم دلم میخواست به مادرم زنگ بزنم و ببینم دیشب چطورگذشته؟
دیدم ازمادرمم ناراحتم .
تازه یادم افتادمادرم چراوقتی همه بودن به من نگفت که منم برم؟البته هزاران بار ازاین جوراتفاقات افتاده که همگی اونجابودن ولی من خودم نخواستم برم.
وهیچوقتم عصبانی نشدم وتوقع نکردم.
امااونروزخیلی توقعم شد.
هیچی دیگه مادرمم به لیست افرادی که ازشون عصبانی بودم اضافه شد.
اون روز کلی کارداشتم وهمگی اونا شب خونه ی من میومدن .
بدجوری نجواهابهم حمله کرده بودن ،ازدستم داشتن خارج میشدن .
همش به خودم میگفتم چ اشتباهی کردم .
چرادعوتشون کردم؟
چرابایددلم برای مادرم بسوزه؟
بمنچه که اوناکجامیرن و کی میرن ؟
عجب مادری دارم ،من به خاطراون ،بچه هارو دعوت کردم ولی مادرعزیزم حتی حاضر نشده یه تعارف بهم بکنه؟!
درحدی خشم منوگرفته بودکه دوست داشتم گوشی رو بردارم وبگم ببخشیدمسئله ای برام پیش اومده ،مهمونی کنسله.
منی که همیشه عاشقانه برای تک تکشون دعامیکردم وعاشقانه دوسشون داشتم ،با یه اتفاق کاملن معمولی که هیچ ربطی به من نداشت ،انقدعصبانی شده بودم ونفرت تمام وجودم روگرفته بود.
ازاین احساسم داشت حالم بدمیشد.احساسم که جالب نبودازاینکه بعدازمدتها،همچین حسی روپیداکرده بودم ازخودم بیشترعصبانی شده بودم .
تمام راهکارهای استاد توذهنم میومدومیگفتم من شب مهمون دارم وبایدحالم خوب باشه ،بایدحسم بهشون خوب بشه .
چکارکنم الان ازاین حالت دربیام؟
توجه وتمرکزم را،روی مثبتهاشون گذاشتم اما دیدم فایده نداره.
فایل گوش کردم باز آروم نشدم چون هنوزتوذهنم درگیری داشتم.
دلم نمیخواست این موضوع روباکسی درمیون بزارم.
به همین جهت به مادرمم زنگ نزدم.
سپاسگزاری ،دادن ورودیهای مناسب ،هیچی درست روم کارنمیکرد.
عاجزانه ازخدادرخاست کردم حال منوخوب بکنه واین افکار سمی روازذهن من پاک کنه .
حتی دوست نداشتم بااین حس ،غذادرست کنم چون خیلی اعتقاد دارم غذای خوشمزه بایدباانرژی بالاوحس خوب باشه.
تااینکه ساعت 5ونیم شد.اون روز،روزی بودکه من باشگاه داشتم .
روزقبل به همه اعلام کردم که تا7نیستم .از7به بعدتشریف بیارید.که مادرم گفت حالاواجبه بری باشگاه !
مهمون داری نرو.
گفتم مامان جون چرامیگی نرو.
توکه میدونی میرم.
قبل باشگاه دوش گرفتم .تیپ زدم و رفتم .
همیشه جلوآینه وایمیستم ورزش میکنم.
امسال ورزش گروهی انتخاب کردم .
من جلوکنارمربی می ایستم .اونروزخیلی استرس داشتم .نگران غذامم بودم .
ولی گفتم الان باشگام وتمرکزم بایداینجاباشه.
درحین ورزش مدام ازخداسپاسگزاری میکردم.
خودمونگاه میکردم .ازخودم احساس رضایت داشتم .همش به خودم میگفتم حیفه تونیست .چراسرچیزی که به توربطی نداشته ازاین همه آدم دلخورشدی ؟!
بقدری ازوجودخودم تواون لحظه لذت بردم که یه دفه تمام احساسات منفی ازدرونم خارج شد.
سریع اومدم خونه دوشمو،گرفتم ومشغول پختن غذاشدم.
همچنان داشتم این حسهایی که ازدیشب داشتم روبررسی میکردم چون میخاستم بدونم دلیلش چی بوده؟
این احساسات روازخودم بعیدمیدیدم.
تااینکه فهمیدم چراوبه چه علت من عصبانی شدم؟!
متوجه شدم این دعوت من از بیس اشتباه بوده .
چرابایدازسردلسوزی به مادرم ،مهمون دعوت کنم ؟
چون مادرم آسیب نبینه یا مادرم اذیت نشه .
آیا اذیت نشد؟اوناکه دیشب رفتن خونه ی مادرم.
من جلوی چیومیخاستم بگیرم؟
بله درسی که گرفتم این بود که هیچ وقت حتی برای مادرم دلم نسوزه.
اگه مهمون دعوت میکنم برای خوشحال کردن خودم باشه .
نه اینکه بار مسولیت روازروی دوش کسی بردارم که خدااینطورنشونم داد،اونابازم رفتن خونه ی مادرم.
مادر من هرکاری که بخادانجام میده به هرشکل وهر جوری که خودش تمایل داشته باشه .
بعدکه علت کارم رومتوجه شدم .درواقع مچ خودموگرفتم ،آروم ترشدم واین جمله هابه ذهنم اومد که:
هیچ کس مقصرنیست.
این خودم بودم که مقصربودم .
خانواده ی من مثل قبل عزیزومحترم هستن.
خدایاسپاسگزارم ازت که درس بزرگی بهم دادی که هیچ وقت فراموشش نمیکنم.
خدایاازاینکه امشب توانایی مهمون داری بهم دادی ازت بی نهایت سپاسگزارم.
خدایامراقب ومواظب غذای من باش چون دوست دارم ازخوردنش بهترین لذت رو ببرن.
همگیشون عاشق مرغهای منن .
محاله کسی بیاد خونمون ونگه چطوردرست کردی؟ونگه رستوران بزن!
حتی به خاطرمادرمم سپاسگزاری کردم .دیگه ذهنم آروم شده بود.
گفتم میدونم مامانم چرامارودعوت نکردش .چون هروقت خانواده ی من میخاییم بریم اونجا دوست داره چیزخوب درست کنه .حتمن دیشب غذای ساده ای داشته که دوست نداشته منووهمسرم اونجاباشیم.
ودقیقن هم همین بود.چون وقتی مادرم اومد،احساسموبهش گفتم .
گفتم مامان جون من امشب به خاطرتومهمونی گرفتم که تواذیت نشی ولی تودیشب حتی تعارفم نکردی به من !
گفت به خداانقدخسته بودم که یه چیزساده درست کردم رومنشدبگم شمابیاید.
بعدش بقلش کردم بوسیدمش .
اون شب مثل همیشه غذام عالی شده بودومثل همیشه همه تعریف وتمجیدکردن.
خلاصه مهمونی به نحو احسنت برگزار شد.
شب قبل ازخواب ازخداخیلی تشکرکردم .
از اینکه باز احساس خوبی نسبت به تمام اعضای خانوادم داشتم ازخداسپاسگزاری کردم.
گفتم خدایاشکرت که ازاین حسهای بد،دیگه تووجودمنیست.
یه فکربد،چطورباذهنت بازی میکنه و تو رو ازپا درمیاره.
وبرعکسش یه افکارخوب چطورتوروبه احساس خوب میبره.
خدایا بازم شکرت .
اصلااون احساس بد رو دوست نداشتم.
یه فکرخوب یا،با یه نگاه متفاوت ،میشه ازنفرت وخشم دورشد.
ودادن ورودی مناسب مسیرتوروعوض میکنه.
ممنونم که راهکارهای استاد همیشه وهمه جا بکارمون میاد.
ورودی ذهن همیشه بایدمثبت باشه حتی اگه توشرایط جالبی نباشی.
میشه حداقل باورودیهایی ،خنثاش کردوتوحس بد نموند.
استادجونم عاشقتم.