اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام خدمت استاد گرامی و دوستان هم فرکانسی،یک اتفاق جالب رو می خواستم باتون به اشتراک بذارم.
دو روز پیش چرخ ماشین ما برای بار سوم تو این چند سال قفل می کنه و ماشین به هیچ وجه حرکت نمی کنه،دیروز بارون می بارید و هوا هم به شدت سرد،کاملا می خواستم که ماشین سالم می بود،با اینکه می دونستم چرخ قفله اما فرض رو بر این گذاشتم که درست شده و می تونه حرکت کنه و رفتم و نشستم و گذاشتم تو دنده و ماشین حرکت کرد!!!در صورتی که دفعه های پیش حتما باید تعمیر کار چرخ رو باز می کرد و مشکل رو رفع می کرد.
امید وارم این جور اتفاقات برامون بیشتر رخ بده و خدا رو شکر می کنم که این توانایی رو در خودم دارم.
هنگامی که انسان را زیانی رسد، پروردگار خود را میخواند و بسوی او باز می گردد؛ امّا هنگامی که نعمتی از خود به او عطا کند، آنچه را به خاطر آن قبلاً خدا را می خواند از یاد میبرد و برای خداوند همتایانی قرارمیدهد تا مردم را از راه او منحرف سازد؛ بگو: «چند روزی از کفرت بهرهگیر که از دوزخیانی!» (8)
فک کن یه نفر یه مشکل مالی براش پیش اومده
به آب و آتیش میزنه که چکش پاس بشه
ولی نمیشه
توی آخرین لحظه مثلا به یکی از اونایی که بهش گفته بود
پولو میزنه به حسابشو چکو پاس میکنه
اولین اقدامی که انجام میده چیه معمولا
از اون طرف تشکر میکنه شاید حتی گریه کنه
معمولا اینجور موقع ها میگیم تو فرشته ی نجات من بودی
مشکل از اونجاس که میدونیم همه ی اینا از خداستا
ولی خدا رو یه آدم مثل خودمون میبینیم
فک میکنیم من و تو و اون خدا چهار تا آدم متفاوتیم
در صورتی که در اصل فقط منمو خدا بقیه میشن بنده اش بقیه میشن وسیله
این یه مورد
دوم اینکه من به تجربه رسیدم به اینکه زمانی که یه سختی پیش میاد و بعد اون سختی از من رفع میشه پشت بندش خیلی سرخوش وار میگم خب اینم که حل شد رفت خیالم راحت شد دیگه گور بابای کار کردن روی باورها
اینقدر ضایع نمیگما ولی به طرز واضحی سست میشم و از اون بدتر هیچ کاری هم نمیکنم که این درست بشه
مهم این بود که این دفه بگذره
این یه بار میگذشت دیگه دفه دیگه من خدا میشم
در صورتی ک همون رفتار مزخرف داره از همون اول ما رو از مسیر میندازه بیرون
من خیلی فک کردم به اینکه چرا اینجوری رفتار میکنم
رسیدم به اینکه من احساس لیاقت ندارم نسبت به اینکه میتونم یه زندگی خوب داشته باشم
قانون جذبو یه جورایی مثل یه مسکن میدونم که هرواری اگه زندگی مالیم از تو سیکلش خارج شد یکم پیج کار کردن روی باورها رو سفت کنی حل میشه بازم میگم بدون اینکه خودآگاهم متوجه بشه بعد از حل شدنش دیگه اونقدر راغب نیستم برای گام بعدی
بعد اون حل میشه ب جایی اینکه تایید کنم ایول نشونه ها اومد
خدا رو شکر اون مشکلم حل شد
و این نشون میده که قانون کار میکنه
ب جای این میگم گور بابای کار کردن روی باور ها
یا مثلا اینقدر درگیر کار شدم قبل از عیدی که گفتم ولش کن بابا امشب کامنتو با این همه کاری که داریم
یا اگه ام مینوشتم برای خودم کل روز رو فرکانس افتضحاح فرستادم بعد میخام با نیم ساعت کار کردن روی خودم معجزه بشه که نمیشه
و ثمره اش رو هم خیلی خوشگل ماه های بعدش دیدم
چیزی که لجمو در میاره اینکه
کافیه به یه موفقیتی برسم سرمست میشم
و بعد اونو از دست میدم
مثلا زمانی که پیشنهاد کاری از انگلیس برام اومد واقعا از اون شادمانه کردن های مزخرف که توی قرآن اومده کردم و ی جوری رفتار کردم که انگار همه چی دیگه حل شد دیگه اصن افتادم توی سر پایینیو همه چی عالی شد ولی همونم نشد ظاهرش این بود که من زبان بلد نبودم و خیلی دلایل منطقی دیگه مثل خانواده اینا
ولی باطنش ب نظر خودم به خاطر اون احساس خوب فیک بود
به خاطر عدم احساس لیاقت بود
که اگه من از درون این احساسو داشتم
اون صاحب کسب و کار همه چیو حل میکرد که ن ی جوری پام برسه خاک انگلیس
یادم استاد توی یکی از جلسات دوازده قدم میگه که زمانی که اولین سمینارمو برگزار کردم برادر خانم سابق میاد میگه سید چ احساسی داری بعد استاد میگه هیچی
اون تعجب میکنه میگه چرا
میگه آخه یه ملیاردیم باری بود که من سمینار برگزار میکردم
میگه بابا این اولین باره چی داری میگی تو
استاد میگه من هزاران بار این صحنه روی تو ذهنم دیده بودم
آدمی با جنبه اس که بتونه اینجوری احساس لیاقتو توی خودش ایجاد کنه که بتونه ب راحتی اینده رو تصویر سازی کنه
یعنی برسه ب جایی که با باورهای ذهنیش بتونه یه تصویر خوشگل از آینده ببینه و اونو حسش کنه
این آدم برنده اس
اینا نشون میده که احساس لیاقت میتونه اینجوری ما رو زندگی مونو جا ب جا کنه
و حتی توی نوع سپاسگذاری هم تاثیر داره
آدمی که خدارو توی همه شرایط کنار دستش میبینه
میگه اگه این مشکل من حل شد خدا رو شکر
اگه نشد همون داستان اسا ان تکروهو شی و هو خیر لکم
شاید شما یه چیز رو بد بدونید ولی براتون خیره
اون وقت اگه دقیقه نود خدا مشکلشو حل کرد مشرک نمیشه
سر جاش میمونه از خدا سپاسگذاری میکنه از اون فردم سپاسگذاری میکنه
و هلاک آخر اون آیه ام
که میگه خدا میگه ؛ بگو: «چند روزی از کفرت بهرهگیر که از دوزخیانی!»
خیلی خوبه تکلیف اون مشرک رو هم یه سره میکنه
کی جزو جهنمی هاس
اونی که ضالین باشه
کی ضالینه؟
اونی که انعمت علیهم نباشه؟
یعنی چی
یعنی اونی که به نعمت به ثروت نرسیده
یه کلام اونی که فقیر باشه
و این نشون میده که فقرا اگه ب جایی نرسیدن یکی از دلایلش عدم احساس لیاقته
خودشونو لایق نعمت بهتر نمیدونن
فک میکنن زندگی همینه دیگه
نمیفهمن که این زندگی میتونه خیلی لاکچری تر باشه
اصن باید یه شکل دیگ باشه
و اگه پر از نعمت نباشه جای تعجبه
احساس لیاقت گره خورده ب نتیجه گیری ما
و نتیجه گیری ما دنیا و آخرتمون رو میسازه
خدایا ما رو به راه راست هدایت کن راه کسانی که بهشون نعمت دادی
خدایا منو از اون متقینی قرار بده که فاصله ای بین حرف و عملشون نیس
مجید عزیز سپاس گذارم که امروز سخن خداوند را واضح و روشن از کامنت شما دریافت کرده بودم. من یه قراری با خودم گذاشته بودم که هر روز اول صبح 2 ساعت،فایل گوش کنم ورودی مناسب به ذهنم بدم که یکیش دیدن سریال سفر به دور آمریکا ست.
دیروز و امروز نگاه نکردم، امروز با خودم گفتم الان فرصت ندارم وقت نمی کنم، کلی کار دارم، بعد اومدم تو سایت و کامنت شما را دیدیم، بله متاسفانه ما فکر میکنم، دیگه کار تمومه و میشه کم تر توجه کرد.
مررررسی آقا مجید که به ایده هاتون عمل می کنید.
پیشنهاد کار یک نشانه است که میگه میشه، فقط پیچ کار کردن رو سفت تر کن.
این جمله هم کلی حرف و فکر داره
در صورتی که در اصل فقط منم و خدا بقیه میشن بنده اش بقیه میشن وسیله
صبح که از خواب بیدار میشوم با ذوق فراوان اول میام تو سایت خوبم که ببینم شمافایل جدید گذاشتین یانه
ممنونم از این همه آگاهی ها که به ما میدهید
استاد من خیلی آدم عجولی بودم تصمیمات نادرست زیاد میگرفتم و تنها کسی هم که همیشه ضربه میخورد خودم بودم
همسرم هم فردی لجباز ویک دنده آنی تصمیمی میگرفت و همه چیز را از هم میپاشد وجنگ ودعوا وکتک کاری میشد ویکی دوساعت بعد پشیمان میکرد من با چنین فردی بیست ساله دارم زندگی میکنم الان هم اصلا عوض نشده اما خدا رو شکر من از موقعی که قانون را فهمیدم صبورتر وآرامتر شدم و عجولانه تصمیم نمیگیرم
وهمیشه اگر تنشی تو خونه ام باشه کمی صبور تر میشم وجبهه نمیگیرم
استاد چند سال پیش همسرم با مردی دوست بود که فاصله سنی اونها خیلی زیاد بود تقریباهمسرم همسن پسرش بود دوستش دو دختر تو خونه داشت که یکی مطلقه بود و دیگری شوهرش فوت شده بود و مادرشان هم فوت شده بود
همسرم ساعت ها خونه اونا میرفت ومن همیشه بهش شک داشتم وگیر میدادم چرا میری هروز جنگ ودعوا تو خونه ام بود ما هها با شوهرم حرف نمی زدم همیشه با هم قهر بودیم
هر موقع به او میگفتم اونجا نرو بیشتر لج میکرد طوری شده بود که از سر کار یکسره میرفت خونه ی دوستش وتا ساعت یک شب به خونه نمیآمد
من هم با بچه هام همیشه تنها بودیم واعصاب بهم ریخته یکسره داد میزدم و گریه میکردم فقط خدارا صدا میزدم
افسردگی شدید گرفته بودم اونقدر گریه میکردم که انگشتان دستانم قفل میکرد نمیتوانستم کاری بکنم به خاطر پسرام که کوچک بودن دلم نمیآمد آنها را بندازم برم خونه پدرم
شوهرم میگفت من بچه ها را بهت نمیدم . من فقط تنها کارم گریه کردن بود فشار روی خودم
هروز میدم از سر کار دیر میومد خونه .حدس میزدم که باید خونه ی دوستش رفته باشه .
چون خونه دوستش چند تا کوچه فاصله داشت تا خونه امان با فرار میرفتم اونجا .ماشینش را میدم دم در خونه ی دوستش عصبی میشدم چند بار تصمیم گرفتم که آبروی شوهرم را ببرم برم در خونشون دعوا راه بندازم باز دلم میگفت برگرد
اون موقع ها خدا باهام حرف میزد اما زیاد درکش نمیکردم من تا نصفه شب بیدار میمونم و پیام میدادم بهش وزنگ میزدم که بیاد بیشتر با من لج میکرد حتی از اونا طرف داری میکرد طوری رفتار میکرد که من بیشتر شک میکردم ومطمعن میشدم که او بایکی از دختر های دوستش رابطه داره برای یک پیرمرد به خونه اونا نمیره
صد درصد برای دختراش میره
او میدونستم که نقطه ضعف من بچه هام هستن نمیتونم بدون اونا جایی برم نزدیک به دوسال من این عذاب را تحمل کردم
شوهرم میگفت که من فقط میرم جای پیرمرده تنهاست تازه زنش را از دست داده من فقط میرم پیشش باهاش حرف میزنم
ذهن من قبول نمیکرد طوری شده بود شب وروزم گریه بود
همیشه به خواهرم زنگ میزدم یک ساعت حرف میزدم و گریه میکردم از کار های شوهرم میگفتم ودردل میکردم
چون این قانون را بلد نبودم توی این مسیر نبودم
خواهر بیچاره ام مجبور بود به حرف هام گوش بده وساعت ها حال اورا هم بد میکردم
خواهرم هم همیشه غصه ی من را میخورد آخرش گفت تو که داری خودت را از بین میبری بیا برو جای یک مشاور حرف بزن تا شاید راه حلی برات بزاره
خودش هزینه ی مشاوره را داد ومن چندروز رفتم و همینطور از بی محلی های شوهرم گفتم وکار های که میکرد درسی که گرفتم این بود که کمی با مشاور حرف زدم حالم بهتر شد سبک تر شدم حرف اش به دلم نشست اوگفته چون تو داری یکسره به او میگی نرو اونجا شوهرت لج میکنه مرد بودنش را میخواد بهت ثابت کنه
مطمعن باش فقط به خاطر لجبازی با تو اینکار را میکنه صبورتر باش کاری به کارش نداشته باش ،زنگ نزن و پیامک نده ،اگر هم یک روز نرفت خونه دوستش ،بهش بگو امروز چرا نرفتی اونجا
من تمام کار هایی که مشاور گفت را انجام دادم و دیدم که شوهرم بهتر شد و دست از لجبازیش برداشت . رفتن به خانه دوستش را کمتر کرد طوری شد که هر ماهی یک شب بیشتر نمیرفت ،وبعضی اوقات هم هر چند ماه یک بار میرفت
الان که فکر میکنم خدارا سپاس گذارم به خاطر او ن شب های که میرفتم تا در خونه ی دوستش تا آبروی شوهرم ودخترای دوستش را ببرم ندایی بهم میگفت صبر کن درست میشه و بر میگشتم شاید چندین بار توی خونه این تصمیم را میگرفتم تا برم داد وبیداد کنم در خونشون .
میرفتم میدیم که ماشین شوهرم اونجاست میگفتم ایندفعه آبروش را میبرم اما خدا نمیزاشت ومیگف کمی دیگر صبر کن
خدارو هزار مرتبه شکر که اونجا درسته که سختی های زیادی کشیدم اما صبر کردم وزندگی ام از هم نپاشید والان من خودم با دخترای دوست شوهرم ،دوست شدم و فهمیدم که اونا هم خانم های خوبین
من خیلی قضاوت های اشتباه کردم اونم به خاطر این بود که پدرم به مادرم خیانت کرده بود فکر میکردم همه مردها خیانت میکنن .
خدارو شکر که الان حالم عالیه و شوهرم هم بهتر شده و حالا خونه هیچ دوستش نمیره وبیشتر تو خونه میمونه خدارو شکر اون موقع ها تصمیم نادرست نگرفتم و عجولانه کاری را که میدانستم عاقبتش بد بو د وزندگی خودم از هم میپاشید رانگرفتم خدایا به خاطر هدایت هات همیشه سپاس گذارم سپاسگزارم سپاسگزارم
من هم اکنون اگه نارا حتی پیش بیاد فقط صبر میکنم با شوهرم بحث نمیکنم وحرف نمیزنم تا بحث بالا نگیره فقط سکوت میکنم اگر هم حق با من باشه چون نمیتونم شوهرم را قانع کنم فقط سکوت میکنم
از استاد عزیزم وسایت عالی هم سپاس گذارم به خاطر این که میتوانیم حرف ها ی دلمان را بزنیم سپاس سپاس سپاس
خدا رو شکر میکنم که منو در مسیر این هدایت و آگاهی قرار داد چون من آدمی هستم که خیلی زود احساسی میشم حالا چه خشم باشه چه احساس ترحم باشه چه ناراحتی باشه و چه ترس و بزرگترین نقطه ضعف من همین احساسی بودنم هست همیشه از خدا میخاستم که کمکم کنه این حالت به حداقل برسه بخصوص خشم در سایت قسمت عقل کل، پاسخ هایی که دوستان در مورد خشم دادند رو مطالعه میکردم و چندتا کتاب در مورد خودشناسی که مطالعه کردم و این سایت متوجه شدم که آدما آیینه من هستن این منم که این شرایط رو خلق میکنم مشکل از منه حالا هر دلیل منطقی که برای احساساتی شدنم باشه مشکل خود منم
من اگر هروز روی خودم کار کنم به شیوه هایی شما استاد عزیز میتونم مثل شما در آرامش باشم
استاد جانم واقعا قابل تحسینه اندام عالی که دارین کنترل ذهن عالی که دارین استمرار و تمرین هروزه که دارین چقدر زیباست محیطی که درش زندگی میکنی به دور از مردم شما دوتا و طبیعت و کلی عشقبازی با خداوند واقعا بهشته بهشت مگه بجز آرامش و احساس خوب چه تعریف دیگه ای میشه از بهشت داشت
در مورد تصمیماتی که در شرایط احساسی گرفتم خب بالطبع خیلی تصمیم و اتفاقات هس اما مهم ترینشدر زمینه روابط در محیط کاری بود جایی که من کار میکردم از لحاظ فرکانسی اصن با من جور نبود اما من میترسیدم ازونجا بیام بیرون چرا چون فک میکردم دیگه برام کاری نیس یا خونواده ناراحت میشن برا همین ادامه دادم حتی یکی دوبارم که به رییس گفتم ایشون هم طوری حرف زدن که این ترس در من بیشتر شد و من تصمیممو گفتم که میخام بمونم اما اشتباه بود عواقب این تصمیم برام خیلی گرون تموم شد طوریکه بعد از یکی دو سال به طرز وحشتناکی ترک کار دادم و حین عصبانیت یه سری حرفا گفته شد که ارتباط من به کل با آدمای اونجا با اونمحیط قطع شد درس بزرگی که این اتفاق برام داشت این بود هر جا که احساست خوب نباشه و میتونی اونجا رو حذف کنی حذف کن اگر اینکارو نکنی جهان خودش حذفت میکنه به بدترین شکل
دومین مورد که همین چند هفته پیش بود خیلی شدید عصبانی شدم با برادرم بحثم شد و ارتباطم باهاش قطع شد دلیلم منطقی بود اما در حالت احساسی یه سری حرفا گفته شد که نباید گفته میشد
من نسبت به قبل خیلی بندرت وارد بحث و درگیری میشم وقتی که یه بحثی میشه یا احساسم بد میشه سریع محیطمو ترک میکنم از وقتی که حضورم تو سایت بیشتر شده فایلارو نگاه میکنم تمرینات عزت نفس و سه قدم دوره دوازده قدم رو انجام میدم خیلی بهتر شدم
تصمیم گرفتم آگاهانه ذهنمو کنترل کنم آگاهانه از جاهایی که حس بد داره دور بشم آگاهانه ارتباطمو با افرادی که انرژی منفی دارن کم کنم آگاهانه با خودم حرف بزنم که آروم باش تو بهترین خلقت خداوندی و باید آروم باشی خودمو قاطی هر بحث بیهوده ای نمیکنم در کل بیخیال باشم
سپاسگزارم استاد عزیزم بابت این فایل ارزشمند که واقعا خیلی کمک حالم بود مریم جانم تشکر میکنم بابت فیلمبرداری عالی که دارین و هروز زیبایی های بیشتری رو به ما نشون میدین
بله همانطور که گفتید احساسی برخورد کردن چه مثبت چه منفیش میتونه نتیجه خارج از خواسته ما داشته باشه
و من احساس میکنم یک سری واکنش های لحظه ای ما میتونه نتیجه ی این باشه که قبلش در ناخودآگاه تجسمش کردیم و تو همون شرایط همون رفتار را انجام میدادیم
من بیشتر واکنش های احساسیم دقیقا تو دل خود اتفاقات احساسی بود خخخ
یعنی بیشتر در این مواقم بوده که واکنش های هیجانی از خودم نشون میدادم
در ارتباطم با دوقلوهام وقتی اذیت میکردند به جون هم میافتادند با ابنکه در بچگی خودم خیلی کتک خورده بودم ولی ذهنم را کنترل یکردم و شرایط و را جور دیگه تا میشد مدیریت میکردم
ولی الان که با آگاهی هایی که استاد هر بار گفتند رسیدم وقتی به این فکر میکنم که اگه تو اندوه و خشم و ناراحتی یا هرچیزی که پسند خدا نیست باشم یعنی خوشحالی شیطون و ازش خودم را دور میکنم صد درصد در شرایط مختلف تمرین بیشتری میخواد ولی خداراشکر خیلی بهتر از قبلم هستم
و وقتی صلوات میفرستم احساسم بهتر میشه تو عصبانیت و آرام میشم
استاد اونجا که گفتید براونیِ من! … دلم رفت، یعنی قلبم اکلیلی شد. عاشقتون هستم که اینطور به همه موجودات و نعمتها عشق میورزید و اینطور با خودتون و جهان در صلحید.
استاد میتونم بینهایت مثال بزنم از زمانهایی که احساساتم رو کنترل نکردم و بعدش اوضاع افتضاح شده. چه در مواقع ناراحتی و بحث و چه در مواقع هیجان زیاد از شادی. یعنی همه جوره تجربهش رو دارم. :)
گاهی وقتا از شدت خوشحالی و هیجان، احساساتی میشدم و یه بذل و بخششهایی میکردم که یه ساعت بعدش پشیمون میشدم و میگفتم من چرا فلان چیز رو دادم رفت؟! خب خودم لازمش داشتم که! ولی دیگه رفته بود!
یا از سرِ هیجانی شدن قولهایی میدادم و قرارهایی میذاشتم که بعد پشیمون میشدم و میگفتم آخه این چه کاری بود!
یا از اون طرف، هر وقت با یکی بحثم میشد، گاهی یه حرفایی میزدم و کارهایی میکردم که بعد از آشتی خودم از یادآوریشون خجالت میکشیدم. گاهی هم کلاً قهر میکردم. میدیدی شیش ماه یا یه سال قهر بودم! و چه نشتی انرژی زیاادی داشتم. در خیلی از رابطههام، چه کاری چه دوستانه و چه حتی فامیلی، تجربهش رو دارم. خیلی از اون رابطهها دیگه ترمیم نشد و هیچ خبری از اون افراد ندارم (که البته تو پرانتز بگم با تغیبراتی که الان بعد از عباسمنشی شدنم کردم، خیلی از بابت تموم شدن اون رابطهها خرسندم.)
استاد فراووون میتونم مثال بزنم از قهرها و بحثها چه با همسرم و چه با دیگران و افراد نزدیک و همکار نزدیک و…
اما نمیخوام روی اونها تمرکز کنم. همین قدر بگم که گاهی کار به جاهای باریک میکشید و اصلاً یه وضعی. جالب اینکه خیلی از اوقات مسئله اساساً بر سر یک سؤتفاهم بود. این یکی از بزرگترین نشتیهای انرژی و اعصاب من در طول سالهای گذشته بوده که باعث بیماریهای مختلفی در من شده و سالها تحت درمان بودم. الان از یادآوری اون موقع رفتار خودم خندهم میگیره. یه جور خنده تلخ.
اما استاد میخوام از الان خودم بگم:
* استاد میتونم بگم خیلی زیاد خوشحال نمیشم. منظورم اینه که مثل قبل زیاد از حد هیجانی نمیشم و کنترل خیلی بیشتری بر ذهن و احساسم دارم. بنابراین در مواقع خوشحالی کاری نمیکنم که بعد پشیمون شم. :)
* خدا رو صد هزار بار شکر، یادم نمیاد که آخرین بار کی با کسی بحث و دعوا کردم. (به جز تنش در یکی دو رابطه بخصوص که تحت بررسی و درمان با شیوه حل مسائله و خداروشکر خیلییی کمتر شده.)
* اگه موقعیت بحث و دلخوری پیش بیاد چی کار میکنم؟
بستگی داره کجا و در چه شرایطی باشم.
خلاصهش اینه که سریع از مهلکه فرار میکنم! حالا یا فرار فیزیکی یا فرار مجازی.
* دیگه مثل قبلنا شروع نمیکنم به جواب دادن و بحث و داد زدن و عصبانیت و خودخوری که بعدش هم حالم بد بشه و بیفتم یه گوشه.
* سکوت میکنم. (اوایل خیلی سخت بود استاد ولی الان انگار از این سکوت کردنه و فرار کردنه لذت میبرم. خدا رو شکر اهرم رنج و لذتم اینجا درست شده).
* آره، سکوت میکنم، یعنی رسماً و مشخصاً دهنم رو میبندم! و اگه بشه، از اون فضا میرم بیرون. یا اگه نشه، مثلاً توی اسنپ یا آرایشگاه یا مطب دکتر یا مکان خاصی باشم، سکوت میکنم، و اگه دم دستم باشه، یه لیوان آب میخورم، بعد هندزفری میذارم تو گوشم و تصادفی یه فایل رو پلی میکنم که اغلب اوقات، وقتی خیلی دلی این کار رو انجام داده باشم، میبینی همون لحظه استاد یه چیزی میگه که یهو از شدت همزمانی خودبهخود اشکهام جاری میشه.
* بعد از این کارها که الان دیگه خیلی اتوماتیک و غریزی شده، اونقدر سبک میشم که اصلاً انگار نه انگار قبلش خشم و عصبانیت اندازه یه غول شده بود و داشت از تموم بدنم میزد بیرون و میخواست من رو منفجر کنه.
* گاهی هم، بسته به موقعیت و شرایطی که اون موقع دارم، مثلاً اگه خونه خودمون باشم، یا میرم سراغ کارهای شخصیم، یا کارهای خونه، یا قدم زدن، و یا عکسها و فیلمهای جالب و قشنگ رو توی گوشیم میبینم (مثل چند تا فایل تمرکز بر نکات مثبت، یا فایل رقص عالی شما در کاباره تهران و…) و یا یادداشت مینویسم.
* بعد وقتی آروم شدم، ناخودآگاه میبینم که اون بیرون هم شرایط آروم شده. انگار اون طرف هم یادش رفته که با هم بحث کرده بودیم.
بعد هزارباره یاد حرف شما میافتم که: *اگه شما تغییر کنید، جهان اطرافتون هم تغیبر میکنه. کاری به بیرون، به همسر و فرزندتون، به آدما، به اطرافیان، به فلان و بهمان نداشته باشید. نخواید کسی رو تغیبر بدید، نخواید چیزی رو به کسی ثابت کنید. شما خودتون تغیبر کنید، جهان با شما همراه میشه و اوضاع خواست شما تغییر میکنه (نقل از حافظه).
خدایا شکرت که هدایتم کردی و تونستم بنویسم. ازتون سپاسگزارم استاد عزیزم و مریم جان نازنینم.
راستی یادم رفت بگم که چقدر لذت بردم از دیدن فایل. یعنی محتوای صوتی فایل یک طرف (که خودش دنیاییه)، محتوای تصویری هم طرف دیگه. رویایی و خیرهکننده بود. رنگ تیشرتتون چه خوب با رنگ چمنها و درختها و سبزهها ست شده.
در همه ابعاد بینظیرید. و من عاشقانه ازتون سپاسگزارم.
امروز روز اول فروردین 1403 هست و هدایت شدم به این فایل
از اونجایی که این سال قراره سال بهبود شخصیت بشه و باید فونداسیون و پی شخصیتم رو از نو پایه ریزی کنم به عنوان اولین گام باید احساسم رو در اکثر مواقع خوب نگه دارم و احساس خوب داشتن نتیجه ورودی های ذهنی مناسب و اعراض از ناخواسته هاست
چن سالی هست که روی دوره ها کار میکنم و به مرور زمان تماشای تلویزیون و سریال خیلی کم میبینم ولی جایگزینش توی اینستا بودم که فهمیدم محیط اینستاگرام فضایی خیلی بدتری هست
چرخ زدن توی اینساگرام منو مثل برگی در برابر آب جوی میبرد این ور و اون ور. به طوری که فراموش کردم چی توی زندگی میخوام هر روز به فکر این کار میفتادم و فردا یه برنامه ای دیگه.
تقریبا 2 ماهی هست ورودم به اینستا رو 90 درصد کمتر کردم و فقط برای پیج کاری ام میرم توی اینستا. دلیل این تغییر هم گوش دادن به جلسه اول دوره لیاقت که موضوعش مقایسه کردن هست و متوجه شدم بدتر و آسیب زننده ضرر اینستاگرام برای من به خاطر موضوع مقایسه هست که همین مقایسه کردن خودم با دیگران پاشنه آشیل اصلی من که کمالگرایی هست رو روز به روز بیشتر میکنه
سال 1403 به خودم
متعهدم که هیچ کتابی در زمینه موفقیت و رشد فردی نخونم ولی بجاش نظرات سایت رو بخونم
متعهدم که هیچ سریال و فیلمی رو نبینم ولی بجاش سریال سفر به آمریکا و زندگی در بهشت رو نگاه کنم
متعهدم هر زمان اضافه ای داشتم بجای چرخ زدن در اینستاگرام بیام توی سایت عباسمنش بگردم و دوره ها رو مرور کنم
قرار نیست من امسال در زمینه کنترل ذهن بترکونم (کمالگرایی) بلکه قراره نسبت به گذشته خودم در مقابل نازیبایی ها کمتر در احساس بد بمونم و سریع از دیدی دیگه به مسله نگاه کنم و حالم رو بهتر کنم (بهبود گرایی) و همواره به نکات مثبت توجه کنم
خدایاشکرت که اول صبح چشمام داره زیبایی پردایس روورابطه ی زیبای این دوزوج بهشتی رومیبینه خدایاشکرت که این بهترین شیوه باورسازیه برای ذهن من..
خدایاشکرت برای سرسبزی فضای پردایس، برای اون کلبه ی زیباو رویایی روی آب که هردفعه میبینم دلم واسه تجربه ی بودن توهمچون فضایی پرمیکشه، خدایاشکرت برای بوی رطوبتی که توفضاهست ومیشه حسش کرداون بویی که وقتی نفس میکشی روحتوسرزنده میکنه، خدایاشکرت
خدایاشکرت برای این دریاچه پرازبرکت وفراوانی، خدایاشکرت برای دیدن استایل فوق العاده اسنادعزیزم که باعث انگیزه ی ادامه دادن ورزش برام میشه، خدایاشکرت برای احترام وعشق بین استادومریم جان.. خدایاشکرت برای وجودمریم بانوکه هرچقدرسپاسگزارشون باشیم بازکمه، که باعث میشن مااین فایل های فوق العاده روببینیم ویادبگیریم شیوه درست عمل به قانون رو، خدایاشکرت برای وجوداستادعزیزم که سخاوتمندانه بدون چشم داشت باعشق وقت میزاره واین نکته های طلایی زندگی سازروآموزش میده.. خدایاشکرت برای دیدن براونی قدبلندوباصفا که همیشه درحال انجام رسالتش هست خوردن چمن ها وپاکسازی فضای پردایس، خدایاشکرت برای مرمری ناناز که واقعادلبرودوستداشتنیه، خدایاشکرت
خدایاشکرت که بهم ایده دادی هم تمرین سپاسگزاریم رواینجاانجام بدم وهم تمرین کنترل ذهنم رو..
واما تجربه های من ازتصمیماتی که هنگام داشتن هیجان گرفتم وباعث پشیمونیم شد
بزرگترینش فروش خونه ام بود، که چون تویه شرایط مالی سختی قرارگرفته بودم وازطرفی هم توجهم رومساعل منفی بودوهی داشتم گله وشکایت میکردم ازهمه شاکی وطلبکاربودم، جهان هم طبق قانون هی شرایط روبرام سختترمیکرد، یه روزکه خیلی پرازخشم وناراحتی بودم گفتم اصلا خونه ام میفروشم من که کسیوندارم کمکم کنه تواین شرایط چقدبدبختم وازاینحرفا، خلاصه آگهی گذاشتم تودیوار وخیلی زودهم مشتری پیداشدومن خونه ام فروختم احساس بدازدست دادن خونه هم به احساسات قبلی اضافه شد، چندماه بعدخونه ای که فروختم حدود5برابرگرونترشدواین باعث شدکه بازاحساسم بدتربشه وسرزنش خانواده هم بهش اضافه شدوبدترش کرد.. الان ولی هرتصمیم عجولانه ای که میخوام بگیرم داستان فروش خونه یادم میادخیلی چون دردداشت اون تصمیم عجولانه، وبه خودم میگم نه بعدپشیمون میشی راه های دیگه ای هم هست که وقتی آرامش داشته باشی اون ایده وراه حل هابهت الهام میشه
دومیش بخاطریه حرف چندسال پیش تومحل کارم عصبانی شدم ونتونستم خشمم روکنترل کنم خیلی بدباهمکارم برخوردکردم وباعث شدکه اون بنده خداتسویه کنه بره ازاونجاومن بعدش خیلی شرمنده شدم بابت رفتارم چون اون دوست وهمکارخیلی خوبی بود من خیلی چیزاازش یادگرفته بودم خیلی خوبی به من کرده بود..
سومیش این بودکه یه دوستی اومددردودل کردکه فردابخاطرچک بایدبرم دادگاه اینقدکم دارم شاکیم رضایت نمیده بااینهمه اعتبارمیرم زندان حالا چیکارکنم اخرین امیدم توبودی که اومدم پیشت نمیتونم به همه بگم مشکلمو، خلاصه من جوگیرواحساساتی شدم که هرجورشده بایدبهش کمک کنم( احساس دلسوزی وترحم) خودمم اون مبلغونداشتم قرض گرفتم ازیکی دادم به این بنده خدا، که گفته بود2هفته ای پس میده وندادومن مجبورشدم ازجیب خودم بدم به اون شخص وخلاصه باعث ناراحتی وکدورت شدبجای اینکه کارم ارزشمندباشه برای اون وخودم.. اینم باعث شددیگ قرض ندم به کسی دلسوزی ام نکنم بشینم فکرکنم که این ادم چراتواین شرایطه وازدیدقانون به مسعله اش نگاه کنم..
چندمدته که دارم تمرین دلسوزی نکردن، حمایتگرنبودن، توقع نداشتن ازدیگران، سخت نگرفتن به خودم میکنم که خداروشکرباتوجه به شیوه حل مساعل وراهنمایی های بینظیرخانم شایسته عزیز خیلی خوب داره همه چیزپیش میره ومن دارم توی کنترل ذهن ومهاراحساساتم بهترمیشم ومدیریت کردن ذهنم واحساساتم رودارم یادمیگیرم به لطف خدا..
بازم سپاسگزارشمااستادای عشقم هستم که احساس میکنم اینروزاباوجوداین فایلای هدیه کلاس تقویتی گذاشتین برای درک وفهم بهترماازدرس های دوره ها، مخصوصاشیوه حل مساعل.. امیدورارم که بتونیم شاگردای حق شناسی باشیم باعمل کردن به اگاهی ها.. خدایاشکرت
خدایاهمواره همه ی ماروبه راه راست راه نعمت هاوزیبایی هاهدایت کن… آمییین
سلام خانم حمزه ای ، فوق الععععععاده و بی نظیر، پرو فایلتون چه قشنگ، و زیباست، شما رو تحسین میکنم ،کامنت شما رو مطالعه کردم و منم تجریبات شما رو دارم ، خیلی مثال ها رو خوب زدید ، و توضیح دادید ؟ همین که میآیم اینجا و میگیم من اونجا احساسی عمل کردم و نتونستم خوب عمل کنم ،خیلی حرفه و یکی از عوامل موفقیت هستش پذیرفتن ،مرسی که نوشتید، خداوند را شاکرم به خاطر این سایت به خاطر وجود شما و دوستان عزیزم، درپناه خداوند منان باشید. و سایتون همیشه برقرار باشه، منتظر کامنت های قشنگ شما هستیم.
سپاسگزارم ازاظهارلطف شما دوست خوبم.. درسته اولین قدم برای تغییرپذیرش هست ومهمتراینکه ویزگی های انسانیمون روبپذیریم که عجول بودن، فراموشکاربودن وناسپاس بودن وکفوربودن توذات ماست اگرغیرازاین بودخداونددرقران این ضعف انسان روبهش گوشزدنمیکردکه مراقب باش ازهمین ضعف هات ضربه میخوری.. اماخب خداوندگفته کسانی که به من ایمان داشته باشن وطلب هدایت کنن من هدایت اونهاروبرعهده گرفتم ونورهدایتم روبرقلبشون جاری میکنم وراهنمای راهشون میشم.. دوست ارزشمندم امیدوارم نورهدایت الله همیشه وهرلحظه روشنگرراهتون باشه وقلبتون لبریزازعشق زیبای پروردگارباشه…
نمی دانم ،کدامین جمله را برای توصیف محبت تون بنویسم، چقدر زیبا و قشنگ جملات رو آسمانی میکنید،تشکر و قدردانی برای شماست .که وقت گرانبها تونو به ما دادید، هر چند نیازی به تشکر ندارید،ولی یک تشکر کوچک از شما ، قلبتون نو شاد میکنه ؟ ما انسانها قطره ای هستیم ازوجود خداوند، ما باید تسلیم اون باشیم و پارو نزنیم و بذاریم اون هدایت کنه .
از عمق وجودم خدا را صدا کردم ، نمی دانم چه میخواهی ،ولی برای تو ،
برای رفع غمهایت
برای قلب زیبایت
برای آرزو هایت
به در گاهش دعا میکنم و می دانم ….
خدا از آرزو هایت خبر دارد .
یقین دارم دعایم اثر دارد .یه سبد یاس سفید در رنگ امید با هر چه صفا، سلامتی، ثروت، روابط و معنویت ، به شکل دعا تقدیم شما…
به امید خدا ،در زمان مناسب ،از نتایج خوبم ، از مسیری که رفتم ،براتون مینویسم .
سلامی با عشق
فایل هدایتی از سمت الله
بریم نکات
واقعن چقد از وقتی فیلم سریال کنار گزاشتم وقتم زیاد شده و زندگی لذت بخش تر شده
شکرت خدایا برای این حال خوبی که دارم
واقعن چقد تاثیرات مخرب دارن این فیلمها
من توانایی تغییر ذهنمو دارم👌
هیچ کسی در زندگی من نمیتونه تاثیر بزاره👌
مثبت نگری زیباس و همیشه اتفاغات مثبت جذب میکنی👌
اگر امید شور شوق ایمان داشته باشی همیشه اتفاغای خوب می افته👌
و این قانون زیباست
و باید از هر شرایطی لذت برد
حتی موقع اتفاغای بد توجه نکرد بهش
و در احساس خوب موند
واقعن با تغییر دیدگاهم زندگی زیبا شده و حال خوب دارم و اتفاغای خوب
عاشقتوننننننم♥️
سلام
خدواند
سپاسگزارم
که مرا
در مدار خود قرار دادی
حسین عزیز سلام،
دوستان گلم درود فراوان
خیلی خوشحالم که در این مسیرم
به قول دستمون چقد مسیر الانم مهم تر از شرایط الانم هست
چقدر حالم خوبه
احساسم رو دوست دارم بیان کنم که مرتب با این فایلِ
الان با یه دوست هم مسیر و همراه حدود دو ساعت تلفنی حرف زدیم و چقد لذت بردیم که راجبه قوانین و خالق قدرتمند صحبت میکردیم
چه فضای زیبایی بود
چه حرفایی زده شد که سرشار از حس خداگونه بود
راستی ما خوده خداوندیم
ما تکه ای از قدرت خداوندیم
زیرا ما خالقیم،
ما خالق تک تک لحظات زندگیمون هستیم
خوب بود که یادآوری کردم و همیشه به خودم یا آوری میکنم
چون من تا پایان عمر نیاز به یادآوری و تمرین دارم
وجودم سرشار از خداوند است
زندگیم سرشار از وجود خداوند است به اشکال مختلف
خداوندا شکرگزار توأم
چقد من تغییر کردم
چقدر من حال احساس خوبی دارم
خداوندا من را همیشه در همین حال و احساس خوب نگه دار
تا
به دست بیاورم تمام خواسته هایم را
سلام خدمت استاد گرامی و دوستان هم فرکانسی،یک اتفاق جالب رو می خواستم باتون به اشتراک بذارم.
دو روز پیش چرخ ماشین ما برای بار سوم تو این چند سال قفل می کنه و ماشین به هیچ وجه حرکت نمی کنه،دیروز بارون می بارید و هوا هم به شدت سرد،کاملا می خواستم که ماشین سالم می بود،با اینکه می دونستم چرخ قفله اما فرض رو بر این گذاشتم که درست شده و می تونه حرکت کنه و رفتم و نشستم و گذاشتم تو دنده و ماشین حرکت کرد!!!در صورتی که دفعه های پیش حتما باید تعمیر کار چرخ رو باز می کرد و مشکل رو رفع می کرد.
امید وارم این جور اتفاقات برامون بیشتر رخ بده و خدا رو شکر می کنم که این توانایی رو در خودم دارم.
سوره ی زمر آیه 8
سلام به همگی
امیدوارم تک تک لحظات لحظات تون پر از اشک شوق سپاس گذاری باشه
امشبم میخام به ایده عمل کنم یه آیه دیگه از قرآنو اون چیزی که ازش میفهممو اینجا بنویسم
قرار نیس همه حرفهای من درست باشه این فقط برداشت من از او آیه با علم الانمه
وَإِذَا مَسَّ الْإِنْسَانَ ضُرٌّ دَعَا رَبَّهُ مُنِیبًا إِلَیْهِ ثُمَّ إِذَا خَوَّلَهُ نِعْمَهً مِنْهُ نَسِیَ مَا کَانَ یَدْعُو إِلَیْهِ مِنْ قَبْلُ وَجَعَلَ لِلَّهِ أَنْدَادًا لِیُضِلَّ عَنْ سَبِیلِهِ ۚ قُلْ تَمَتَّعْ بِکُفْرِکَ قَلِیلًا ۖ إِنَّکَ مِنْ أَصْحَابِ النَّارِ ﴿٨﴾
هنگامی که انسان را زیانی رسد، پروردگار خود را میخواند و بسوی او باز می گردد؛ امّا هنگامی که نعمتی از خود به او عطا کند، آنچه را به خاطر آن قبلاً خدا را می خواند از یاد میبرد و برای خداوند همتایانی قرارمیدهد تا مردم را از راه او منحرف سازد؛ بگو: «چند روزی از کفرت بهرهگیر که از دوزخیانی!» (8)
فک کن یه نفر یه مشکل مالی براش پیش اومده
به آب و آتیش میزنه که چکش پاس بشه
ولی نمیشه
توی آخرین لحظه مثلا به یکی از اونایی که بهش گفته بود
پولو میزنه به حسابشو چکو پاس میکنه
اولین اقدامی که انجام میده چیه معمولا
از اون طرف تشکر میکنه شاید حتی گریه کنه
معمولا اینجور موقع ها میگیم تو فرشته ی نجات من بودی
مشکل از اونجاس که میدونیم همه ی اینا از خداستا
ولی خدا رو یه آدم مثل خودمون میبینیم
فک میکنیم من و تو و اون خدا چهار تا آدم متفاوتیم
در صورتی که در اصل فقط منمو خدا بقیه میشن بنده اش بقیه میشن وسیله
این یه مورد
دوم اینکه من به تجربه رسیدم به اینکه زمانی که یه سختی پیش میاد و بعد اون سختی از من رفع میشه پشت بندش خیلی سرخوش وار میگم خب اینم که حل شد رفت خیالم راحت شد دیگه گور بابای کار کردن روی باورها
اینقدر ضایع نمیگما ولی به طرز واضحی سست میشم و از اون بدتر هیچ کاری هم نمیکنم که این درست بشه
مهم این بود که این دفه بگذره
این یه بار میگذشت دیگه دفه دیگه من خدا میشم
در صورتی ک همون رفتار مزخرف داره از همون اول ما رو از مسیر میندازه بیرون
من خیلی فک کردم به اینکه چرا اینجوری رفتار میکنم
رسیدم به اینکه من احساس لیاقت ندارم نسبت به اینکه میتونم یه زندگی خوب داشته باشم
قانون جذبو یه جورایی مثل یه مسکن میدونم که هرواری اگه زندگی مالیم از تو سیکلش خارج شد یکم پیج کار کردن روی باورها رو سفت کنی حل میشه بازم میگم بدون اینکه خودآگاهم متوجه بشه بعد از حل شدنش دیگه اونقدر راغب نیستم برای گام بعدی
بعد اون حل میشه ب جایی اینکه تایید کنم ایول نشونه ها اومد
خدا رو شکر اون مشکلم حل شد
و این نشون میده که قانون کار میکنه
ب جای این میگم گور بابای کار کردن روی باور ها
یا مثلا اینقدر درگیر کار شدم قبل از عیدی که گفتم ولش کن بابا امشب کامنتو با این همه کاری که داریم
یا اگه ام مینوشتم برای خودم کل روز رو فرکانس افتضحاح فرستادم بعد میخام با نیم ساعت کار کردن روی خودم معجزه بشه که نمیشه
و ثمره اش رو هم خیلی خوشگل ماه های بعدش دیدم
چیزی که لجمو در میاره اینکه
کافیه به یه موفقیتی برسم سرمست میشم
و بعد اونو از دست میدم
مثلا زمانی که پیشنهاد کاری از انگلیس برام اومد واقعا از اون شادمانه کردن های مزخرف که توی قرآن اومده کردم و ی جوری رفتار کردم که انگار همه چی دیگه حل شد دیگه اصن افتادم توی سر پایینیو همه چی عالی شد ولی همونم نشد ظاهرش این بود که من زبان بلد نبودم و خیلی دلایل منطقی دیگه مثل خانواده اینا
ولی باطنش ب نظر خودم به خاطر اون احساس خوب فیک بود
به خاطر عدم احساس لیاقت بود
که اگه من از درون این احساسو داشتم
اون صاحب کسب و کار همه چیو حل میکرد که ن ی جوری پام برسه خاک انگلیس
یادم استاد توی یکی از جلسات دوازده قدم میگه که زمانی که اولین سمینارمو برگزار کردم برادر خانم سابق میاد میگه سید چ احساسی داری بعد استاد میگه هیچی
اون تعجب میکنه میگه چرا
میگه آخه یه ملیاردیم باری بود که من سمینار برگزار میکردم
میگه بابا این اولین باره چی داری میگی تو
استاد میگه من هزاران بار این صحنه روی تو ذهنم دیده بودم
آدمی با جنبه اس که بتونه اینجوری احساس لیاقتو توی خودش ایجاد کنه که بتونه ب راحتی اینده رو تصویر سازی کنه
یعنی برسه ب جایی که با باورهای ذهنیش بتونه یه تصویر خوشگل از آینده ببینه و اونو حسش کنه
این آدم برنده اس
اینا نشون میده که احساس لیاقت میتونه اینجوری ما رو زندگی مونو جا ب جا کنه
و حتی توی نوع سپاسگذاری هم تاثیر داره
آدمی که خدارو توی همه شرایط کنار دستش میبینه
میگه اگه این مشکل من حل شد خدا رو شکر
اگه نشد همون داستان اسا ان تکروهو شی و هو خیر لکم
شاید شما یه چیز رو بد بدونید ولی براتون خیره
اون وقت اگه دقیقه نود خدا مشکلشو حل کرد مشرک نمیشه
سر جاش میمونه از خدا سپاسگذاری میکنه از اون فردم سپاسگذاری میکنه
و هلاک آخر اون آیه ام
که میگه خدا میگه ؛ بگو: «چند روزی از کفرت بهرهگیر که از دوزخیانی!»
خیلی خوبه تکلیف اون مشرک رو هم یه سره میکنه
کی جزو جهنمی هاس
اونی که ضالین باشه
کی ضالینه؟
اونی که انعمت علیهم نباشه؟
یعنی چی
یعنی اونی که به نعمت به ثروت نرسیده
یه کلام اونی که فقیر باشه
و این نشون میده که فقرا اگه ب جایی نرسیدن یکی از دلایلش عدم احساس لیاقته
خودشونو لایق نعمت بهتر نمیدونن
فک میکنن زندگی همینه دیگه
نمیفهمن که این زندگی میتونه خیلی لاکچری تر باشه
اصن باید یه شکل دیگ باشه
و اگه پر از نعمت نباشه جای تعجبه
احساس لیاقت گره خورده ب نتیجه گیری ما
و نتیجه گیری ما دنیا و آخرتمون رو میسازه
خدایا ما رو به راه راست هدایت کن راه کسانی که بهشون نعمت دادی
خدایا منو از اون متقینی قرار بده که فاصله ای بین حرف و عملشون نیس
دوستون دارم
به نام خدایی که در این نزدیکی ایست
سلام مجید عزیز و ثروتمند و خوش فکر
مجید عزیز سپاس گذارم که امروز سخن خداوند را واضح و روشن از کامنت شما دریافت کرده بودم. من یه قراری با خودم گذاشته بودم که هر روز اول صبح 2 ساعت،فایل گوش کنم ورودی مناسب به ذهنم بدم که یکیش دیدن سریال سفر به دور آمریکا ست.
دیروز و امروز نگاه نکردم، امروز با خودم گفتم الان فرصت ندارم وقت نمی کنم، کلی کار دارم، بعد اومدم تو سایت و کامنت شما را دیدیم، بله متاسفانه ما فکر میکنم، دیگه کار تمومه و میشه کم تر توجه کرد.
مررررسی آقا مجید که به ایده هاتون عمل می کنید.
پیشنهاد کار یک نشانه است که میگه میشه، فقط پیچ کار کردن رو سفت تر کن.
این جمله هم کلی حرف و فکر داره
در صورتی که در اصل فقط منم و خدا بقیه میشن بنده اش بقیه میشن وسیله
موفق و پیروز باشید
سلام به استاد عزیزم ومریم خانم
ممنون از فایل بی نظیر تان
صبح که از خواب بیدار میشوم با ذوق فراوان اول میام تو سایت خوبم که ببینم شمافایل جدید گذاشتین یانه
ممنونم از این همه آگاهی ها که به ما میدهید
استاد من خیلی آدم عجولی بودم تصمیمات نادرست زیاد میگرفتم و تنها کسی هم که همیشه ضربه میخورد خودم بودم
همسرم هم فردی لجباز ویک دنده آنی تصمیمی میگرفت و همه چیز را از هم میپاشد وجنگ ودعوا وکتک کاری میشد ویکی دوساعت بعد پشیمان میکرد من با چنین فردی بیست ساله دارم زندگی میکنم الان هم اصلا عوض نشده اما خدا رو شکر من از موقعی که قانون را فهمیدم صبورتر وآرامتر شدم و عجولانه تصمیم نمیگیرم
وهمیشه اگر تنشی تو خونه ام باشه کمی صبور تر میشم وجبهه نمیگیرم
استاد چند سال پیش همسرم با مردی دوست بود که فاصله سنی اونها خیلی زیاد بود تقریباهمسرم همسن پسرش بود دوستش دو دختر تو خونه داشت که یکی مطلقه بود و دیگری شوهرش فوت شده بود و مادرشان هم فوت شده بود
همسرم ساعت ها خونه اونا میرفت ومن همیشه بهش شک داشتم وگیر میدادم چرا میری هروز جنگ ودعوا تو خونه ام بود ما هها با شوهرم حرف نمی زدم همیشه با هم قهر بودیم
هر موقع به او میگفتم اونجا نرو بیشتر لج میکرد طوری شده بود که از سر کار یکسره میرفت خونه ی دوستش وتا ساعت یک شب به خونه نمیآمد
من هم با بچه هام همیشه تنها بودیم واعصاب بهم ریخته یکسره داد میزدم و گریه میکردم فقط خدارا صدا میزدم
افسردگی شدید گرفته بودم اونقدر گریه میکردم که انگشتان دستانم قفل میکرد نمیتوانستم کاری بکنم به خاطر پسرام که کوچک بودن دلم نمیآمد آنها را بندازم برم خونه پدرم
شوهرم میگفت من بچه ها را بهت نمیدم . من فقط تنها کارم گریه کردن بود فشار روی خودم
هروز میدم از سر کار دیر میومد خونه .حدس میزدم که باید خونه ی دوستش رفته باشه .
چون خونه دوستش چند تا کوچه فاصله داشت تا خونه امان با فرار میرفتم اونجا .ماشینش را میدم دم در خونه ی دوستش عصبی میشدم چند بار تصمیم گرفتم که آبروی شوهرم را ببرم برم در خونشون دعوا راه بندازم باز دلم میگفت برگرد
اون موقع ها خدا باهام حرف میزد اما زیاد درکش نمیکردم من تا نصفه شب بیدار میمونم و پیام میدادم بهش وزنگ میزدم که بیاد بیشتر با من لج میکرد حتی از اونا طرف داری میکرد طوری رفتار میکرد که من بیشتر شک میکردم ومطمعن میشدم که او بایکی از دختر های دوستش رابطه داره برای یک پیرمرد به خونه اونا نمیره
صد درصد برای دختراش میره
او میدونستم که نقطه ضعف من بچه هام هستن نمیتونم بدون اونا جایی برم نزدیک به دوسال من این عذاب را تحمل کردم
شوهرم میگفت که من فقط میرم جای پیرمرده تنهاست تازه زنش را از دست داده من فقط میرم پیشش باهاش حرف میزنم
ذهن من قبول نمیکرد طوری شده بود شب وروزم گریه بود
همیشه به خواهرم زنگ میزدم یک ساعت حرف میزدم و گریه میکردم از کار های شوهرم میگفتم ودردل میکردم
چون این قانون را بلد نبودم توی این مسیر نبودم
خواهر بیچاره ام مجبور بود به حرف هام گوش بده وساعت ها حال اورا هم بد میکردم
خواهرم هم همیشه غصه ی من را میخورد آخرش گفت تو که داری خودت را از بین میبری بیا برو جای یک مشاور حرف بزن تا شاید راه حلی برات بزاره
خودش هزینه ی مشاوره را داد ومن چندروز رفتم و همینطور از بی محلی های شوهرم گفتم وکار های که میکرد درسی که گرفتم این بود که کمی با مشاور حرف زدم حالم بهتر شد سبک تر شدم حرف اش به دلم نشست اوگفته چون تو داری یکسره به او میگی نرو اونجا شوهرت لج میکنه مرد بودنش را میخواد بهت ثابت کنه
مطمعن باش فقط به خاطر لجبازی با تو اینکار را میکنه صبورتر باش کاری به کارش نداشته باش ،زنگ نزن و پیامک نده ،اگر هم یک روز نرفت خونه دوستش ،بهش بگو امروز چرا نرفتی اونجا
من تمام کار هایی که مشاور گفت را انجام دادم و دیدم که شوهرم بهتر شد و دست از لجبازیش برداشت . رفتن به خانه دوستش را کمتر کرد طوری شد که هر ماهی یک شب بیشتر نمیرفت ،وبعضی اوقات هم هر چند ماه یک بار میرفت
الان که فکر میکنم خدارا سپاس گذارم به خاطر او ن شب های که میرفتم تا در خونه ی دوستش تا آبروی شوهرم ودخترای دوستش را ببرم ندایی بهم میگفت صبر کن درست میشه و بر میگشتم شاید چندین بار توی خونه این تصمیم را میگرفتم تا برم داد وبیداد کنم در خونشون .
میرفتم میدیم که ماشین شوهرم اونجاست میگفتم ایندفعه آبروش را میبرم اما خدا نمیزاشت ومیگف کمی دیگر صبر کن
خدارو هزار مرتبه شکر که اونجا درسته که سختی های زیادی کشیدم اما صبر کردم وزندگی ام از هم نپاشید والان من خودم با دخترای دوست شوهرم ،دوست شدم و فهمیدم که اونا هم خانم های خوبین
من خیلی قضاوت های اشتباه کردم اونم به خاطر این بود که پدرم به مادرم خیانت کرده بود فکر میکردم همه مردها خیانت میکنن .
خدارو شکر که الان حالم عالیه و شوهرم هم بهتر شده و حالا خونه هیچ دوستش نمیره وبیشتر تو خونه میمونه خدارو شکر اون موقع ها تصمیم نادرست نگرفتم و عجولانه کاری را که میدانستم عاقبتش بد بو د وزندگی خودم از هم میپاشید رانگرفتم خدایا به خاطر هدایت هات همیشه سپاس گذارم سپاسگزارم سپاسگزارم
من هم اکنون اگه نارا حتی پیش بیاد فقط صبر میکنم با شوهرم بحث نمیکنم وحرف نمیزنم تا بحث بالا نگیره فقط سکوت میکنم اگر هم حق با من باشه چون نمیتونم شوهرم را قانع کنم فقط سکوت میکنم
از استاد عزیزم وسایت عالی هم سپاس گذارم به خاطر این که میتوانیم حرف ها ی دلمان را بزنیم سپاس سپاس سپاس
بنام خداوندی که همیشه کنارم بوده وهست
سلام استاد عزیزم مریم و جانم و دوستان گرامی
قبل از جواب دادم به مباحثی که استاد مطرح کردند
خدا رو شکر میکنم که منو در مسیر این هدایت و آگاهی قرار داد چون من آدمی هستم که خیلی زود احساسی میشم حالا چه خشم باشه چه احساس ترحم باشه چه ناراحتی باشه و چه ترس و بزرگترین نقطه ضعف من همین احساسی بودنم هست همیشه از خدا میخاستم که کمکم کنه این حالت به حداقل برسه بخصوص خشم در سایت قسمت عقل کل، پاسخ هایی که دوستان در مورد خشم دادند رو مطالعه میکردم و چندتا کتاب در مورد خودشناسی که مطالعه کردم و این سایت متوجه شدم که آدما آیینه من هستن این منم که این شرایط رو خلق میکنم مشکل از منه حالا هر دلیل منطقی که برای احساساتی شدنم باشه مشکل خود منم
من اگر هروز روی خودم کار کنم به شیوه هایی شما استاد عزیز میتونم مثل شما در آرامش باشم
استاد جانم واقعا قابل تحسینه اندام عالی که دارین کنترل ذهن عالی که دارین استمرار و تمرین هروزه که دارین چقدر زیباست محیطی که درش زندگی میکنی به دور از مردم شما دوتا و طبیعت و کلی عشقبازی با خداوند واقعا بهشته بهشت مگه بجز آرامش و احساس خوب چه تعریف دیگه ای میشه از بهشت داشت
در مورد تصمیماتی که در شرایط احساسی گرفتم خب بالطبع خیلی تصمیم و اتفاقات هس اما مهم ترینشدر زمینه روابط در محیط کاری بود جایی که من کار میکردم از لحاظ فرکانسی اصن با من جور نبود اما من میترسیدم ازونجا بیام بیرون چرا چون فک میکردم دیگه برام کاری نیس یا خونواده ناراحت میشن برا همین ادامه دادم حتی یکی دوبارم که به رییس گفتم ایشون هم طوری حرف زدن که این ترس در من بیشتر شد و من تصمیممو گفتم که میخام بمونم اما اشتباه بود عواقب این تصمیم برام خیلی گرون تموم شد طوریکه بعد از یکی دو سال به طرز وحشتناکی ترک کار دادم و حین عصبانیت یه سری حرفا گفته شد که ارتباط من به کل با آدمای اونجا با اونمحیط قطع شد درس بزرگی که این اتفاق برام داشت این بود هر جا که احساست خوب نباشه و میتونی اونجا رو حذف کنی حذف کن اگر اینکارو نکنی جهان خودش حذفت میکنه به بدترین شکل
دومین مورد که همین چند هفته پیش بود خیلی شدید عصبانی شدم با برادرم بحثم شد و ارتباطم باهاش قطع شد دلیلم منطقی بود اما در حالت احساسی یه سری حرفا گفته شد که نباید گفته میشد
من نسبت به قبل خیلی بندرت وارد بحث و درگیری میشم وقتی که یه بحثی میشه یا احساسم بد میشه سریع محیطمو ترک میکنم از وقتی که حضورم تو سایت بیشتر شده فایلارو نگاه میکنم تمرینات عزت نفس و سه قدم دوره دوازده قدم رو انجام میدم خیلی بهتر شدم
تصمیم گرفتم آگاهانه ذهنمو کنترل کنم آگاهانه از جاهایی که حس بد داره دور بشم آگاهانه ارتباطمو با افرادی که انرژی منفی دارن کم کنم آگاهانه با خودم حرف بزنم که آروم باش تو بهترین خلقت خداوندی و باید آروم باشی خودمو قاطی هر بحث بیهوده ای نمیکنم در کل بیخیال باشم
سپاسگزارم استاد عزیزم بابت این فایل ارزشمند که واقعا خیلی کمک حالم بود مریم جانم تشکر میکنم بابت فیلمبرداری عالی که دارین و هروز زیبایی های بیشتری رو به ما نشون میدین
به نام خالقی که مرا خالق زندگی خود آفرید
سلام استاد جانم
و مریم خانم نازنینم
بله همانطور که گفتید احساسی برخورد کردن چه مثبت چه منفیش میتونه نتیجه خارج از خواسته ما داشته باشه
و من احساس میکنم یک سری واکنش های لحظه ای ما میتونه نتیجه ی این باشه که قبلش در ناخودآگاه تجسمش کردیم و تو همون شرایط همون رفتار را انجام میدادیم
من بیشتر واکنش های احساسیم دقیقا تو دل خود اتفاقات احساسی بود خخخ
یعنی بیشتر در این مواقم بوده که واکنش های هیجانی از خودم نشون میدادم
در ارتباطم با دوقلوهام وقتی اذیت میکردند به جون هم میافتادند با ابنکه در بچگی خودم خیلی کتک خورده بودم ولی ذهنم را کنترل یکردم و شرایط و را جور دیگه تا میشد مدیریت میکردم
ولی الان که با آگاهی هایی که استاد هر بار گفتند رسیدم وقتی به این فکر میکنم که اگه تو اندوه و خشم و ناراحتی یا هرچیزی که پسند خدا نیست باشم یعنی خوشحالی شیطون و ازش خودم را دور میکنم صد درصد در شرایط مختلف تمرین بیشتری میخواد ولی خداراشکر خیلی بهتر از قبلم هستم
و وقتی صلوات میفرستم احساسم بهتر میشه تو عصبانیت و آرام میشم
به نام خدای وهاب
سلام به استاد عباسمنش عزیزم و مریم جانم.
و سلام به همه دوستان خوبم.
استاد اونجا که گفتید براونیِ من! … دلم رفت، یعنی قلبم اکلیلی شد. عاشقتون هستم که اینطور به همه موجودات و نعمتها عشق میورزید و اینطور با خودتون و جهان در صلحید.
استاد میتونم بینهایت مثال بزنم از زمانهایی که احساساتم رو کنترل نکردم و بعدش اوضاع افتضاح شده. چه در مواقع ناراحتی و بحث و چه در مواقع هیجان زیاد از شادی. یعنی همه جوره تجربهش رو دارم. :)
گاهی وقتا از شدت خوشحالی و هیجان، احساساتی میشدم و یه بذل و بخششهایی میکردم که یه ساعت بعدش پشیمون میشدم و میگفتم من چرا فلان چیز رو دادم رفت؟! خب خودم لازمش داشتم که! ولی دیگه رفته بود!
یا از سرِ هیجانی شدن قولهایی میدادم و قرارهایی میذاشتم که بعد پشیمون میشدم و میگفتم آخه این چه کاری بود!
یا از اون طرف، هر وقت با یکی بحثم میشد، گاهی یه حرفایی میزدم و کارهایی میکردم که بعد از آشتی خودم از یادآوریشون خجالت میکشیدم. گاهی هم کلاً قهر میکردم. میدیدی شیش ماه یا یه سال قهر بودم! و چه نشتی انرژی زیاادی داشتم. در خیلی از رابطههام، چه کاری چه دوستانه و چه حتی فامیلی، تجربهش رو دارم. خیلی از اون رابطهها دیگه ترمیم نشد و هیچ خبری از اون افراد ندارم (که البته تو پرانتز بگم با تغیبراتی که الان بعد از عباسمنشی شدنم کردم، خیلی از بابت تموم شدن اون رابطهها خرسندم.)
استاد فراووون میتونم مثال بزنم از قهرها و بحثها چه با همسرم و چه با دیگران و افراد نزدیک و همکار نزدیک و…
اما نمیخوام روی اونها تمرکز کنم. همین قدر بگم که گاهی کار به جاهای باریک میکشید و اصلاً یه وضعی. جالب اینکه خیلی از اوقات مسئله اساساً بر سر یک سؤتفاهم بود. این یکی از بزرگترین نشتیهای انرژی و اعصاب من در طول سالهای گذشته بوده که باعث بیماریهای مختلفی در من شده و سالها تحت درمان بودم. الان از یادآوری اون موقع رفتار خودم خندهم میگیره. یه جور خنده تلخ.
اما استاد میخوام از الان خودم بگم:
* استاد میتونم بگم خیلی زیاد خوشحال نمیشم. منظورم اینه که مثل قبل زیاد از حد هیجانی نمیشم و کنترل خیلی بیشتری بر ذهن و احساسم دارم. بنابراین در مواقع خوشحالی کاری نمیکنم که بعد پشیمون شم. :)
* خدا رو صد هزار بار شکر، یادم نمیاد که آخرین بار کی با کسی بحث و دعوا کردم. (به جز تنش در یکی دو رابطه بخصوص که تحت بررسی و درمان با شیوه حل مسائله و خداروشکر خیلییی کمتر شده.)
* اگه موقعیت بحث و دلخوری پیش بیاد چی کار میکنم؟
بستگی داره کجا و در چه شرایطی باشم.
خلاصهش اینه که سریع از مهلکه فرار میکنم! حالا یا فرار فیزیکی یا فرار مجازی.
* دیگه مثل قبلنا شروع نمیکنم به جواب دادن و بحث و داد زدن و عصبانیت و خودخوری که بعدش هم حالم بد بشه و بیفتم یه گوشه.
* سکوت میکنم. (اوایل خیلی سخت بود استاد ولی الان انگار از این سکوت کردنه و فرار کردنه لذت میبرم. خدا رو شکر اهرم رنج و لذتم اینجا درست شده).
* آره، سکوت میکنم، یعنی رسماً و مشخصاً دهنم رو میبندم! و اگه بشه، از اون فضا میرم بیرون. یا اگه نشه، مثلاً توی اسنپ یا آرایشگاه یا مطب دکتر یا مکان خاصی باشم، سکوت میکنم، و اگه دم دستم باشه، یه لیوان آب میخورم، بعد هندزفری میذارم تو گوشم و تصادفی یه فایل رو پلی میکنم که اغلب اوقات، وقتی خیلی دلی این کار رو انجام داده باشم، میبینی همون لحظه استاد یه چیزی میگه که یهو از شدت همزمانی خودبهخود اشکهام جاری میشه.
* بعد از این کارها که الان دیگه خیلی اتوماتیک و غریزی شده، اونقدر سبک میشم که اصلاً انگار نه انگار قبلش خشم و عصبانیت اندازه یه غول شده بود و داشت از تموم بدنم میزد بیرون و میخواست من رو منفجر کنه.
* گاهی هم، بسته به موقعیت و شرایطی که اون موقع دارم، مثلاً اگه خونه خودمون باشم، یا میرم سراغ کارهای شخصیم، یا کارهای خونه، یا قدم زدن، و یا عکسها و فیلمهای جالب و قشنگ رو توی گوشیم میبینم (مثل چند تا فایل تمرکز بر نکات مثبت، یا فایل رقص عالی شما در کاباره تهران و…) و یا یادداشت مینویسم.
* بعد وقتی آروم شدم، ناخودآگاه میبینم که اون بیرون هم شرایط آروم شده. انگار اون طرف هم یادش رفته که با هم بحث کرده بودیم.
بعد هزارباره یاد حرف شما میافتم که: *اگه شما تغییر کنید، جهان اطرافتون هم تغیبر میکنه. کاری به بیرون، به همسر و فرزندتون، به آدما، به اطرافیان، به فلان و بهمان نداشته باشید. نخواید کسی رو تغیبر بدید، نخواید چیزی رو به کسی ثابت کنید. شما خودتون تغیبر کنید، جهان با شما همراه میشه و اوضاع خواست شما تغییر میکنه (نقل از حافظه).
خدایا شکرت که هدایتم کردی و تونستم بنویسم. ازتون سپاسگزارم استاد عزیزم و مریم جان نازنینم.
راستی یادم رفت بگم که چقدر لذت بردم از دیدن فایل. یعنی محتوای صوتی فایل یک طرف (که خودش دنیاییه)، محتوای تصویری هم طرف دیگه. رویایی و خیرهکننده بود. رنگ تیشرتتون چه خوب با رنگ چمنها و درختها و سبزهها ست شده.
در همه ابعاد بینظیرید. و من عاشقانه ازتون سپاسگزارم.
سلام به گروه تحقیقاتی عباسمنش
چه فایل به موقع و سروقتی برای سر راهم قرار گرفتم
امروز روز اول فروردین 1403 هست و هدایت شدم به این فایل
از اونجایی که این سال قراره سال بهبود شخصیت بشه و باید فونداسیون و پی شخصیتم رو از نو پایه ریزی کنم به عنوان اولین گام باید احساسم رو در اکثر مواقع خوب نگه دارم و احساس خوب داشتن نتیجه ورودی های ذهنی مناسب و اعراض از ناخواسته هاست
چن سالی هست که روی دوره ها کار میکنم و به مرور زمان تماشای تلویزیون و سریال خیلی کم میبینم ولی جایگزینش توی اینستا بودم که فهمیدم محیط اینستاگرام فضایی خیلی بدتری هست
چرخ زدن توی اینساگرام منو مثل برگی در برابر آب جوی میبرد این ور و اون ور. به طوری که فراموش کردم چی توی زندگی میخوام هر روز به فکر این کار میفتادم و فردا یه برنامه ای دیگه.
تقریبا 2 ماهی هست ورودم به اینستا رو 90 درصد کمتر کردم و فقط برای پیج کاری ام میرم توی اینستا. دلیل این تغییر هم گوش دادن به جلسه اول دوره لیاقت که موضوعش مقایسه کردن هست و متوجه شدم بدتر و آسیب زننده ضرر اینستاگرام برای من به خاطر موضوع مقایسه هست که همین مقایسه کردن خودم با دیگران پاشنه آشیل اصلی من که کمالگرایی هست رو روز به روز بیشتر میکنه
سال 1403 به خودم
متعهدم که هیچ کتابی در زمینه موفقیت و رشد فردی نخونم ولی بجاش نظرات سایت رو بخونم
متعهدم که هیچ سریال و فیلمی رو نبینم ولی بجاش سریال سفر به آمریکا و زندگی در بهشت رو نگاه کنم
متعهدم هر زمان اضافه ای داشتم بجای چرخ زدن در اینستاگرام بیام توی سایت عباسمنش بگردم و دوره ها رو مرور کنم
قرار نیست من امسال در زمینه کنترل ذهن بترکونم (کمالگرایی) بلکه قراره نسبت به گذشته خودم در مقابل نازیبایی ها کمتر در احساس بد بمونم و سریع از دیدی دیگه به مسله نگاه کنم و حالم رو بهتر کنم (بهبود گرایی) و همواره به نکات مثبت توجه کنم
بنام خالق زیبایی ها..
سلام براستادای عششققق
سلام برپردایس زیبای بهشتی
سلام براعضای توحیدی این خانواده صمیمی
خدایاشکرت که اول صبح چشمام داره زیبایی پردایس روورابطه ی زیبای این دوزوج بهشتی رومیبینه خدایاشکرت که این بهترین شیوه باورسازیه برای ذهن من..
خدایاشکرت برای سرسبزی فضای پردایس، برای اون کلبه ی زیباو رویایی روی آب که هردفعه میبینم دلم واسه تجربه ی بودن توهمچون فضایی پرمیکشه، خدایاشکرت برای بوی رطوبتی که توفضاهست ومیشه حسش کرداون بویی که وقتی نفس میکشی روحتوسرزنده میکنه، خدایاشکرت
خدایاشکرت برای این دریاچه پرازبرکت وفراوانی، خدایاشکرت برای دیدن استایل فوق العاده اسنادعزیزم که باعث انگیزه ی ادامه دادن ورزش برام میشه، خدایاشکرت برای احترام وعشق بین استادومریم جان.. خدایاشکرت برای وجودمریم بانوکه هرچقدرسپاسگزارشون باشیم بازکمه، که باعث میشن مااین فایل های فوق العاده روببینیم ویادبگیریم شیوه درست عمل به قانون رو، خدایاشکرت برای وجوداستادعزیزم که سخاوتمندانه بدون چشم داشت باعشق وقت میزاره واین نکته های طلایی زندگی سازروآموزش میده.. خدایاشکرت برای دیدن براونی قدبلندوباصفا که همیشه درحال انجام رسالتش هست خوردن چمن ها وپاکسازی فضای پردایس، خدایاشکرت برای مرمری ناناز که واقعادلبرودوستداشتنیه، خدایاشکرت
خدایاشکرت که بهم ایده دادی هم تمرین سپاسگزاریم رواینجاانجام بدم وهم تمرین کنترل ذهنم رو..
واما تجربه های من ازتصمیماتی که هنگام داشتن هیجان گرفتم وباعث پشیمونیم شد
بزرگترینش فروش خونه ام بود، که چون تویه شرایط مالی سختی قرارگرفته بودم وازطرفی هم توجهم رومساعل منفی بودوهی داشتم گله وشکایت میکردم ازهمه شاکی وطلبکاربودم، جهان هم طبق قانون هی شرایط روبرام سختترمیکرد، یه روزکه خیلی پرازخشم وناراحتی بودم گفتم اصلا خونه ام میفروشم من که کسیوندارم کمکم کنه تواین شرایط چقدبدبختم وازاینحرفا، خلاصه آگهی گذاشتم تودیوار وخیلی زودهم مشتری پیداشدومن خونه ام فروختم احساس بدازدست دادن خونه هم به احساسات قبلی اضافه شد، چندماه بعدخونه ای که فروختم حدود5برابرگرونترشدواین باعث شدکه بازاحساسم بدتربشه وسرزنش خانواده هم بهش اضافه شدوبدترش کرد.. الان ولی هرتصمیم عجولانه ای که میخوام بگیرم داستان فروش خونه یادم میادخیلی چون دردداشت اون تصمیم عجولانه، وبه خودم میگم نه بعدپشیمون میشی راه های دیگه ای هم هست که وقتی آرامش داشته باشی اون ایده وراه حل هابهت الهام میشه
دومیش بخاطریه حرف چندسال پیش تومحل کارم عصبانی شدم ونتونستم خشمم روکنترل کنم خیلی بدباهمکارم برخوردکردم وباعث شدکه اون بنده خداتسویه کنه بره ازاونجاومن بعدش خیلی شرمنده شدم بابت رفتارم چون اون دوست وهمکارخیلی خوبی بود من خیلی چیزاازش یادگرفته بودم خیلی خوبی به من کرده بود..
سومیش این بودکه یه دوستی اومددردودل کردکه فردابخاطرچک بایدبرم دادگاه اینقدکم دارم شاکیم رضایت نمیده بااینهمه اعتبارمیرم زندان حالا چیکارکنم اخرین امیدم توبودی که اومدم پیشت نمیتونم به همه بگم مشکلمو، خلاصه من جوگیرواحساساتی شدم که هرجورشده بایدبهش کمک کنم( احساس دلسوزی وترحم) خودمم اون مبلغونداشتم قرض گرفتم ازیکی دادم به این بنده خدا، که گفته بود2هفته ای پس میده وندادومن مجبورشدم ازجیب خودم بدم به اون شخص وخلاصه باعث ناراحتی وکدورت شدبجای اینکه کارم ارزشمندباشه برای اون وخودم.. اینم باعث شددیگ قرض ندم به کسی دلسوزی ام نکنم بشینم فکرکنم که این ادم چراتواین شرایطه وازدیدقانون به مسعله اش نگاه کنم..
چندمدته که دارم تمرین دلسوزی نکردن، حمایتگرنبودن، توقع نداشتن ازدیگران، سخت نگرفتن به خودم میکنم که خداروشکرباتوجه به شیوه حل مساعل وراهنمایی های بینظیرخانم شایسته عزیز خیلی خوب داره همه چیزپیش میره ومن دارم توی کنترل ذهن ومهاراحساساتم بهترمیشم ومدیریت کردن ذهنم واحساساتم رودارم یادمیگیرم به لطف خدا..
بازم سپاسگزارشمااستادای عشقم هستم که احساس میکنم اینروزاباوجوداین فایلای هدیه کلاس تقویتی گذاشتین برای درک وفهم بهترماازدرس های دوره ها، مخصوصاشیوه حل مساعل.. امیدورارم که بتونیم شاگردای حق شناسی باشیم باعمل کردن به اگاهی ها.. خدایاشکرت
خدایاهمواره همه ی ماروبه راه راست راه نعمت هاوزیبایی هاهدایت کن… آمییین
سلام خانم حمزه ای ، فوق الععععععاده و بی نظیر، پرو فایلتون چه قشنگ، و زیباست، شما رو تحسین میکنم ،کامنت شما رو مطالعه کردم و منم تجریبات شما رو دارم ، خیلی مثال ها رو خوب زدید ، و توضیح دادید ؟ همین که میآیم اینجا و میگیم من اونجا احساسی عمل کردم و نتونستم خوب عمل کنم ،خیلی حرفه و یکی از عوامل موفقیت هستش پذیرفتن ،مرسی که نوشتید، خداوند را شاکرم به خاطر این سایت به خاطر وجود شما و دوستان عزیزم، درپناه خداوند منان باشید. و سایتون همیشه برقرار باشه، منتظر کامنت های قشنگ شما هستیم.
درودبرشمادوست ارزشمندم..
سپاسگزارم ازاظهارلطف شما دوست خوبم.. درسته اولین قدم برای تغییرپذیرش هست ومهمتراینکه ویزگی های انسانیمون روبپذیریم که عجول بودن، فراموشکاربودن وناسپاس بودن وکفوربودن توذات ماست اگرغیرازاین بودخداونددرقران این ضعف انسان روبهش گوشزدنمیکردکه مراقب باش ازهمین ضعف هات ضربه میخوری.. اماخب خداوندگفته کسانی که به من ایمان داشته باشن وطلب هدایت کنن من هدایت اونهاروبرعهده گرفتم ونورهدایتم روبرقلبشون جاری میکنم وراهنمای راهشون میشم.. دوست ارزشمندم امیدوارم نورهدایت الله همیشه وهرلحظه روشنگرراهتون باشه وقلبتون لبریزازعشق زیبای پروردگارباشه…
به امیداینکه ازمعجزه های زیبای خداونددرزندگیتون برامون بنویسید بخونیم ولذت ببریم…
به رب بی همتامیسپارمتون..
نمی دانم ،کدامین جمله را برای توصیف محبت تون بنویسم، چقدر زیبا و قشنگ جملات رو آسمانی میکنید،تشکر و قدردانی برای شماست .که وقت گرانبها تونو به ما دادید، هر چند نیازی به تشکر ندارید،ولی یک تشکر کوچک از شما ، قلبتون نو شاد میکنه ؟ ما انسانها قطره ای هستیم ازوجود خداوند، ما باید تسلیم اون باشیم و پارو نزنیم و بذاریم اون هدایت کنه .
از عمق وجودم خدا را صدا کردم ، نمی دانم چه میخواهی ،ولی برای تو ،
برای رفع غمهایت
برای قلب زیبایت
برای آرزو هایت
به در گاهش دعا میکنم و می دانم ….
خدا از آرزو هایت خبر دارد .
یقین دارم دعایم اثر دارد .یه سبد یاس سفید در رنگ امید با هر چه صفا، سلامتی، ثروت، روابط و معنویت ، به شکل دعا تقدیم شما…
به امید خدا ،در زمان مناسب ،از نتایج خوبم ، از مسیری که رفتم ،براتون مینویسم .
دوستون دارم و عاشقتونم