تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱ - صفحه 9 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

738 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مریم ری را گفته:
    مدت عضویت: 1383 روز

    به نام خدایی

    که انسان را هدایت کرد

    بعد از آنی که گمراه گشت

    خدایا اگر اراده تو بر این بود که من گمراه باشم هدایتم نمی کردی

    خدایا برای تمام ظلم های که در حق خودم کردم

    و از مسیر تو دوری کردم مرا ببخش

    برای ندیدن تمام نشانه های که برای من فرستادی

    و من ندید گرفتم

    و انقد گرفتار ذهنم بودم که با سر زمین خوردم

    مرا ببخش

    وسابقون السابقون

    اولئک المقربون

    وسبقغ گیرندگان درگاه تو

    که انانان مقربان هستند

    همان گروه پیشرویی که استاد میفرمایند

    خدایا تو شاهدی که من برای اینکه از زیان کاران نباشم. قدم برداشتم

    هرچند که خسته و لنگان قدم برمیدارم

    ولی شاهدی که قدم برداشتم

    مهاجرت کردم

    کسب و کار راه انداختم

    و از امروز منتظر معجزه از طرف تو هستم

    منتظر گشایش خوب توی کارم

    و روابطم

    ..

    و هدایت ما بر اوست……

    13دقیقه بامداد29مهر1404

    کیانپارس

    خوابگاه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  2. -
    سحر مهدویفر گفته:
    مدت عضویت: 3430 روز

    بنام خدای مهربان

    تغییر تغییر تغییر

    این نقطه ضعف منه استاد

    مرور کنیم باهم ….

    سالهای پیش من با کلی ذوق و اشتیاق مغازه لوازم آرایشی زدم شغلی که فکر میکردم عاشقشم البته عاشقش بودم … ولی با یک تضاد (باردار شدنم) مغازه رو جمعش کردم … ‌ درسته جمع کردنش ضرری نکردم و بلکه کمی سود هم کردم اما میشم جزو دسته اول که بجای حل کردن اون چالش و تغییر دادن شرایط تصمیم به نابودی گرفتم ….

    ما(من و همسر جان) عطاری داشتیم … چند سالی میشد که هروز در حال گسترشش بودیم .. هرروز بزرگترش کردیم هرایده ای که به همسرجان الهام میشد سریع انجام میداد که نتیجه اش فروش بیشترش بود مشتری های بیشترش بود … عطاری رسید به درامد عالی مشتری های ثابت که پشت در مغازه وایمستادن که ما بریم و مغازه رو باز کنیم … یجایی رسیدیم به ثبات دیگه اون ذوق و شوقه نبود دیگه همه چی تکراری شده بود به این فکر افتاد همسرم که چیکار کنیم… نمیدونستیم که باید تغییر کنیم بازم تصمیم اشتباه چون فکر میکردیم باید شغلمونو عوض کنیم و یک تصمیم اشتباه سالها پشیمونی اورد برامون … مغازه ای که مثل بچه بود برامون بزرگش کردیم به درامد عالی رسوندیم با اندک پولی واگذارش کردیم …. واز درامد عالی به زیر صفر رسیدیم… هنوزم که هنوزه تکه ای از وجودم وصله به اون مغازه و فکر کردن بهش حالمو بد میکنه چون کامل نتونستم رهاش کنم …..

    من تصمیم گرفتم از شرایطی که دارم با حداقل امکاناتی که دارم دوباره شروع کنم …. اینبار با یک کیلو یک کیلو میوه خریدن از میوه فروشی سرکوچه شروع کردم به تولید چیپس میوه .. والان که 4 سال از اون موقع میگذره من یک دستگاه خشک کن 40 کیلویی دارم، دونا یخچال ویترینی دو درب دارم ، سایت و پیج اینستاگرام دارم ، مشتریان خوب و ثابت و وفادار دارم ، همین دیروز یه خشک کن برای زعفران هم خریدم که در این زمینه هم تجربه کسب کنم…. اما باید تغییر کنم … چون درامدم از یه حدی بیشتر نمیشه … اینسری باید تصمیم درستی بگیریم چون من عاشق این کارمم من نمیخوام با تغییر نکزدنم مثل کارهای قبلی نابودشون کنم بلکه میخوام برسم به کارخونه داشتن به صادرات کردن و درامد های میلیارد دلاری …. تو یکی از کامنتا خوندم که یه عزیزی نوشته بود تغییر هم باید با باورهای درست باشه … حرفش خیلی درسته … من باید باورهای درستی بسازم و بعد دست به تغییر بزنم … من باید طرز فکرم مثبت باشه فراوانی رو ببینم باید بفکر مدار های بالاتر باشم و بعد ایده هایی که گفته میشه رو عملی کنم …

    بزرگترین تغییر من اینه که میخوام یه ادم جدید بشم … من با پوست و گوشت و استخونم میخوام که تغییر مثبت کنم … میخوام موفق بشم میخوام به درامد هایی که مدنظرمه برسم من میخوام تمام نعمتهای خدارو اعم از سلامتی ،ثروت، ارامش شادی خوشبحتی رابطه عالی همه و همه رو باهم داشته باشم …. خداااااااااا من اومدم که تغییر کنم ولی اینار با تو با کمک تو هرچی که توبگی من میگم

    چشمممنمم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  3. -
    نگین نگین گفته:
    مدت عضویت: 2432 روز

    سلام به همه دوستان بخصوص به دو استاد عزیزم

    وقتی خودمون خودمون رو پوش کنیم و مجبور کنیم که حرکت کنیم این باعث میشه که خیلی کارها راحتتر پیش بره

    تضاد برای این بوجود میاد که شما پیشرفت کنی، اگر شما خودت در حال پیشرفت باشی تضادی بوجود نمیاد

    وای استاد در این مورد من سعی کردم هوش مصنوعی یاد بگیرم، خیلی تلاش کردم و یک کلیپ خیـــلی خوشگل برای دانش اموزام درست کردم تو لباس شغل مورد علاقه شون در اینده! مدیر تو پیج اینستای مدرسه گذاشتش، مادرا بهم پیام دادن و ازم تشکر کردن، یکیشون گفت بهترین هدیه روز دانش اموز بوده و اشکش دراومده.

    و الان نشستم سر یه کلاس اموزشی که اداره آموزش و پرورش برای هوش مصنوعی و اصلاح روش تدریس برامون برگزار کرده! مقدماتش رو خودم قبلا یاد گرفته بودم و میخوام خودم بهترش رو یاد بگیرم ولی باز هم غر نزدم که اینا دارن تکراری میگن پیش خودم گفتم خدایا شکرت اینجا با کوپایلت هم اشنا شدم!

    تا جاییکه یادم میاد این اولین بار بود که قبل از اینکه مجبور بشم، خودم تغییر کردم و به روز شدم، خیلی سخت و زمانبر بود اما حس الانم خوب و شیرینه!

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  4. -
    ونوشه گفته:
    مدت عضویت: 1949 روز

    سلام اساد و عزیزان توحیدی من

    در مورد تغییر

    من حدود 1 سال اندی در یک رابطه واقعا سمی بودم با مردی ازدواج کردم که خانواده اون با ازدواج راضی نبودن و من خودمو گول میزدم که مهم خودشه و فرزندشه که منو دوست دارن ولی باورتون نمیشه روزی که ما رفتیم ازدواج کنیم از مدتها قبل یه الهامی بهم میگفت اینکارو نکن و از این رابطه جدا شو. خدا نمیخواد شما ازدواج کنید و اصلا ربطی به خانواده ایشان ندارد بلکه خداوند ابن را برای تو صلاح نمیداند. ولی من چون قدرت ” نه” گفتن نداشتم ناخواسته وارد مرحله جدید باایشون شدم . کم کم حساسیت های من زیاد شد و رابطه فرزند ایشون با من بهم ریخته ، رابطه ای که خیلی عاشقانه بود و رابطه ما هم با هم بسیار بد و پر از خشم شد. ولی باز ادامه می دادیم .

    یه هفته قبل از جدایی نشستم با خودم صحبت کردم و دنبال نشانه ها رفتم و دیدم نشانه ها الهامات حاکی از جدایی ماست و تصمیم گرفتم روی ترسس هام پا بذارم و خودم برم و بگم ما جدا شیم . خیلی تعجب کرد ولی من تصمیم گرفته بودم گفتم باید تغییر ایجاد کنم چون زندگی بهتری منتظر منه. اونقدر مراحل جدایی راحت و با احتراما انجام و تمام شد که من با تمام ترس ها مقابله کردنم و مدام فایل های استاد گوش میدادم و ذکر میگفتم و سعی میکردم قانون حال خوب = اتفاقات خوب را رعایت کنم.

    این تغییر بسیار بزرگی برام بود ولی با جسارت رفتم جلو و خودم پیشنهاد دادم و انجام شد. زندگی من هر روز بهتر و راحت تر شد انگار یه زنجیر دور گردنم بود و باز شد و من رها شدم. روز به روز دارم قوی تر و بزرگتر میشم. درب های نعمت و فراوانی و ثروت برام باز شد و هر روز زندگیم بهتر شده و واقعا راضیم .

    من هر چه از خدا خواستم خداوند در بهترین شرایط بهم داده و مطمینم خدواند نعمت های بسیار عالی برام کنار گذاشته و من هر روز منتظر معجزه هستم.

    سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  5. -
    راحله گفته:
    مدت عضویت: 2247 روز

    سلام استاد عزیزم و خانم شایسته

    خیلی از شما ممنونم که این فایلها رو به رایگان در اختیار ما میگذارید،،خیلی مفید هستند،خیلی آگاهی دهنده هستند،،،و مخصوصا که بچه میان و از نتایجشون میگن،،خییییلی تاثیر گذار هست و امید و انگیزه ما رو چندین برابر میکنن

    سپاسگزار خداوند هستم

    ممنون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  6. -
    زکیه لرستانی گفته:
    مدت عضویت: 2037 روز

    بنام خدای مهربانم

    سلام ب همگی عزیزان

    کامنت دوم من توی این پروژه ی الهی تغییر

    وقتی کامنتای دوستان و خوندم کلی انرژی گرفتم از تغییراتشون از تصمیم هایی ک گرفتن

    از پاسخی ک ب سوال استاد دادن واقعا لذت بردم اینقد زیبا و صادقانه همه جواب دادن

    حس کردم لازمه منم ی پاسخ کامل تر بدم و بنویسم ک کجا بودم و الان کجام تا ردپایی باشه برای زکیه قشنگم در آینده

    الهی ب امید تو

    زکیه الان با زکیه سال 96 خیییلی تغییر کرده

    البته مجبور شد ک تغییر کنه وگرنه نابود میشد زیر فشار ضربه های سنگین پوتک جهان

    خیلی سخته برام حتی فک کردن ب اون روزا

    من در تمام جنبه های زندگیم نیاز ب تغییر داشتم چون از همه لحاظ داغون داغوون بودم

    از لحاظ احساس ارزشمندی،عزت نفس

    روابط،از لحاظ مالی

    من حتی لباس نداشتم ک بپوشم ی لباس و اینقد میپوشیدم ک پاره بشه

    ک قابل استفاده نباشه دیگه

    از لحاظ آرامش صفر صفر بودم نجواها ب شدت بالا ک گوشم و کر میکرد

    احساس گناه و عذاب وجدان ک بیچاره ام میکرد ،حس میکردم پست ترین موجود روی زمینم

    بی ارزش تربن

    و نا زیبا ترین دختر دنیا ک هیچکی دوسش نداره

    ب هیچ دردی نمبخوره

    فقط ی مصرف کننده اس

    باری رو دوش خانواده

    خدای من

    خدای من

    منو ببخش ک اینجور باخودم رفتار کردم

    عزیزترین ارزشمند ترین و پاک ترین موجود یکتایی و ک خلق کردی

    رو ب مرحله ای رسوندم ک هیچ اومدی ب زندگی نداشت

    هیچ آرزویی و نداشت

    هیچ روزنه ی امیدی تو قلبش نبود

    تو تاریکی مطلق داشت دست و پا میزد

    صفحه ی گوشی و نمیتونم ببینم

    اشکام اجازه نمیده

    .

    .

    .

    من نیاز داشتم ب تغییر

    نیاز داشتم ب چک و لگد جهان

    نیاز داشتم ب کوبیده شدن آوارهایی ک از وجودم مونده بود

    برای رشد

    برای تولد

    برای بیدار شدن

    ک جهان زیباترین هدیه ی عمرم و در زشت ترین جعبه ی دنیا بهم تحویل داد

    شخصی و آورد تو زندگیم ب مدت 5 روز ، کُوپ کُوپ خودم

    ک من فهمیدم واقعا توانش و ندارم ک این زندگی ک الان دارم و تو زندگی مشترک هم ادامه دار باشه

    گفتم نمیخوام و نمیتونم

    و فرداش نامزدی من بهم خورد

    6 ماه من هرشب با گریه خوابیدم

    و زجه میزدم

    ک دل خدا رو ب دست بیارم بلکم اون آدم و برگردونه تو زندگیم

    چیزی ک قلبم نمیخواست

    ولی من بخاطر باور کمبود ،ک کسی نمیاد تو زندگیت دیگه

    بخاطر نامزدی ک کردی

    کسی حاضر نیست باهات ازدواج کنه

    و..

    وقتی دیگه هیچ خبری نشد و مطمئن شدم ک همه چی تموم شده

    نشستم باخودم فکر کردن

    ک چرا این اتفاق افتاد و میخواستم دلیل این اتفاق و پیدا کنم

    وقتی ک کلاهم و قاضی کردم ،دیدم ک خودم مقصر هستم

    چون درست رفتار نکردم

    چون خییلی چیزا رو بلد نبودم

    ک الان باید

    باااید یاد بگیرم ،باید شناخت پیدا کنم از خودم از جنس مخالفم

    از علایقم

    از خواسته هام

    فهمیدم ک اگه این روند و ادامه بدم اون تضاد باز تکرار میشه

    و هرچی قلبم میگفت انجام میدادم

    چون قبل اینکه جواب مثبت بدم ب اون شخص

    خییلی جدی بهم گفت نننننن

    ی نه محکم ک شنیدم

    ولی من بهش محل ندادم

    خواستم طبق نظر خانواده تصمیم بگیرم ک گرفتم ولی همه اش خییر بود

    خیییر مطلق

    خیری ک منو ب این مسیر خود شناسی هدایت کرد

    ب خدای رحمان و رحیم ک عاشق منه و همیشه همراهم بود

    و داشت بهم میگفت خیرو شرم رو

    و هدایتم میکرد

    ولی من در نادیده میگرفتم

    الهی صدهزار مرتبه شکرت

    من الان خییییلی تغییر کردم ب لطف استاد عزیزم و هدایت رب جهانیان

    از لحاظ آرامش

    احساس خوب

    سلامتی ،قبلا همیشه ی خدا مریض بودم و ضعف داشتم

    الان خییلی احساس بهتری دارم خداروشکر

    تو روابط خیییلی بهتر شدم

    میتونم ارتباط بگیرم با جنس مخالف و احساسم و تا حدودی بگم

    ولی هنوز رابطه ی دلخواهم و جذب نکردم

    سطح توقع ام خییلی بالاتر رفته

    قبلا اصن فک نمیکردم یکی حاضرشه بیاد منو بگیره

    ولی الان میگم

    هرکسی ک مبخواد بیاد تو زندگیم باید لیاقت منو داشته باشه

    لیاقت عشق من و داشته باشه:))

    وخییلی برام مهمه ک هم فرکانسم باشه

    توحیدی باشه

    حالش با خودش خوب باشه

    نیاز نباشه ک من حالشو خوب کنم

    من مسئول شاد کردن بقیه نیستم

    من حال خوب کن بقیه نیستم

    خداروشکر الان خوشبختم دوسدارم با ورود مرد دلخواهم تو زندگیم این خوشبختی و حال خوب بیشتر بشه

    لازمه برای رسیدن ب خواسته هام

    بیشتر و جدی تر روی خودم کار کنم

    روی خودم کار کنم

    ن فقط ادا دربیارم

    مبخوام در عمل استفاده کنم از آکاهی ها

    و خداوند حامی و پشتیبان منه تو مسیر رسیدن ب خواسته هام

    میخوام با تمام وجودم ایمان بیارم ب حرفهای استاد ،مث وحی مُنزل بپذیرم و عمل کنم

    تا مورد لطف و رحمت بی کران رب العالمبن قرار بگیرم با ایمان بهش و عمل صالح

    خدایا من عاشق شما هستم

    میدونستی؟؟؟

    الان بدون ،من بدون تو هییچچچممم

    هیچچچچ

    من بدون هدایت تو هیچم

    من بهت سخت فقیرم و محتاج

    تو غنی

    من فقیر

    تو قادری و قوی

    من ضعیف و عاجز

    تو عالمی

    من نادان

    هرآنچه دارم ازآن توست

    هرآنچه دارم ازآن توست

    مرررسی بخاطر صبری ک برام کردی،مررسی بابت عشقی ک ب پام ریختی تا رشد کنم

    مرسی ک پرده از جلو چشم و گوشم کنار زدی

    مرررسی ک قلبم و ب سمت خودت ،رب نازنینم باز کردی

    من عاشقتممم ،تو برام کافی ترینی

    تو برای من همه چیزی

    تو همه چیز میشی برام

    خودم و ب خودت سپردم با تمام وجودم

    برای همین آسوده خاطرم ک همه چی تحت کنترل توعه و عالی داره پیش میره

    یادته قبلا چقددد مشرک بودم

    دوست چهار سال پیشم هروقت موقع خدا حافظی بهم میگفت

    ب خدا میسپارمت

    ی ترسی تو وجودم می پیچید

    میگفتم ننننننن ،منو دست خدا نده

    اون منو دوسنداره میخواد منو عذاب بده

    پدرم و در بیاره

    ولی الان خودم ،خودم و دادم دستت

    بببین

    ببیییین چقد بهت اعتماد کردم

    ببین

    فهمیدم ک تو بهتربن کسی هستی ک میتونم خودم و بسپارم بهش

    فهمیدم تو بهترین تکبه گاه منی

    فهمیدم تو بهترین حامی و هادی و پشتیبان منی

    خدایا منو ببخش ،بخاطر تماااام شرک هایی ک ورزیدم و شرک هایی ک ممکنه بورزم

    میدونم ک منو میبخشی ،چون تو غفور و رحیم هستی

    تو ستار العیوبی

    تو وهابی

    تو رحمان و رحیم هستی

    رحمت تو بر غضبت پیشی گرفته

    مررررسی بخاطر فرصت زندگی ک بهم دادی

    مرررسی بخاطر وجود نازنین پاک و ارزشمندم ک از توست

    من از توام و تو از من

    من وجودم پراز آگاهی و نوره مث سرمنشا خودم

    من قلبم ب همه ی کیهان و هستی متصله

    من خدام

    خدا تو وجود منه

    من لوووس خدام

    من عزیز دردونه ی رب قشنگم هستم

    قربونت برم ک همیشه دعوتم میکنی ب سمت خودت ک جای دوری نرم

    من بیخ ریش خودتم

    من دیگه هیچ جا نمیرم

    هیچی نمیخوام

    تو برام همه چیزی

    تو عشق شیرین منی

    منم جیگر گوشه ات

    خدایا بهم ی قولی بده،باش

    هروقت

    هرزمان

    هرجا

    ی ثانبه،ی لحظه از مسبرت خارج شدم جوونم و بگیر

    چون دیگه نمیخوام

    دیگه نمیخوام بدون تو زندگی کنم

    عاشقتمممم

    ب قول سعیده ی عزیز

    این عشق بزرگتربن سرمایه ی منه

    ایاک نعبد و ایاک نستعین

    روز 39 چله

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  7. -
    آرزو گفته:
    مدت عضویت: 1040 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    به نام خداوند بخشنده ومهربانم

    رب بی همتای من که فضل و رحمتش بی اندازه و مهربانیش همیشگیست.

    سلام به استادان عزیزم

    سلام به دوستان هم فرکانسی در پروژه تغییر را در آغوش بگیر.

    سپاسگزار خداوند و شما استادان عزیزم هستم برای بهبودهایی که هر روز در سایت ایجاد میکنین و باعث میشین که هر کسی در مدار دریافت آگاهی های جدید باشه هم از این مطالب استفاده کنه و تغییر کنه و خودش رو بهبود بده.

    طبق مقدمه دیروز و فایل جلسه یک امروز

    دریافتم که افراد 4 گروه هستن

    دسته اول،

    افرادی که خیلی دیر تغییر میکنن یا اصلا تغییر نمیکنن،و انقدر جهان بهشون فشار میاره،که خودشون رو بهبود بدن اما متوجه نمیشن و زیر فشار نابود میشن.

    دسته دو،

    افرادی که مسیر نادرست رو اونقدر ادامه میدن،که وقتی همه چیز رو از دست دادن یهویی به خودشون میان و از همونجا شروع به تغییر میکنن.

    دسته سه،

    افرادی که در مسیر نادرست هستن و با نشانه های اولیه،تصمیم میگیرن خودشون رو بهبود بدن وبیان تو مسیر درست.

    دسته چهار،

    افرادی که همیشه دنبال بهبود خودشون هستن،قبل از اینکه جهان فشار بیاره خودشون دنبال اینن که هی بهتر وبهتر بشن.

    انشالله خدا هدایتم کنه جزو دسته چهارم باشم.

    اما الان در شرایط الانم و با توجه به گذشته خودم میتونم بگم من یه چیزی بین دسته دو و سه هستم، بیشتر به سمت دسته سه متمایل هستم.

    توی یه سری چیزها به دسته دو و یه سری چیزها به دسته سه نزدیکترم.

    مثلا،

    در حوزه عزت نفس و احساس لیاقت، من کاملا جزو دسته دوم بودم،که قشنگ ضربه ها خوردم از خود کم بینی،از عدم لیاقت بعد به خودم اومدم که تغییر کنم ،سخت بود، ولی خب دارم روش کار میکنم و خیلی بهتر شدم.

    مثال برای دسته 3،

    توی حوزه سلامتی جزو دسته سه بودم با کوچکترین تضاد به خودم اومدم و سبک تغذیه ام رو تا حد خیلی خوبی اصلاح کردم و تقریبا 4 الی 5 روز در هفته ورزش میکنم. و خداروشکر در حال حاضر از وضعیت سلامتی و انرژیم راضیم.

    در بعضی از موارد واقعا کتک خورم ملس بوده و شایدم باشه،اما باید حواسم رو بیشتر جمع کنم، و هرروز از خداوند هدایت میخوام برای اینکه خودم رو بهبود بدم هر چند جزئی.

    چون که مکانیزم جهان هستی اینه که یا خودم رو بهبود میدم ،یا نابود میشم.

    هیچ دلسوزی در کار نیست.

    و این همون سنت الهیه

    که میفرماید،

    هرگز در سنت الهی تبدیلی نخواهی یافت.

    همه چی جهان بر اساس قانون کار میکنه،اگه مسیرم رو اصلاح نکنم و خودم رو بهبود ندم، انقدر فشارها زیاد میشه که یا تغییر کنم یا نابود شم.

    همین و راه سومی هم نداره.

    اما وقتی ،خودم رو ملزم بدونم که رو به جلو حرکت کنم،خودم رو بهبود بدم، راه ومسیرم رو اصلاح کنم،کارها خیلی راحت پیش میره.

    پس به قول استاد،

    قبل از اینکه جهان چکش رو برداره،بکوبه تو سرم خودم عین آدم، سعی کنم بهتر کنم خودمو.

    و خداروشکر میکنم که چند هفته پیش این تصمیم رو گرفتم و دارم روی خودم کار میکنم که هر لحظه خودم‌رو بهبود بدم،و خداوند هم انصافا از هدایت و یاری کم نذاشته، و درها رو یکی پس از دیگری داره برام باز میکنه.

    خدای مهربانم هدایتم کن که هرروز خودم رو بهبود بدم و اصلاح مسیر کنم.

    هدایتم کن که در مسیری که بهش وارد شدم و عمل به قوانینش ثابت قدم‌باشم.

    هدایتم کن عجول نباشم،و به هدایت تو ایمان داشته باشم.

    هدایتم کن که هر لحظه توحیدی تر،متوکل تر ،و با ایمان تر باشم.

    هدایتم کن، هرلحظه بتونم با منطق احساسم رو خوب نگه دارم.

    خدایا شکرت برای این پروژه، خدایا شکرت برای هم مداریم با این پروژه.

    استادان عزیزم دوستتون دارم.

    دوستان بهشتیم دوستتون دارم.

    در پناه خداوند مهربان شاد و خوشبخت و ثروتمند و سعادتمند در دنیا وآخرت باشین.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  8. -
    محمد مهدی نژاد گفته:
    مدت عضویت: 946 روز

    یاد خدا آرام بخش قلب هاست

    دوستان سلام امیدوارم هر جای این کره خاکی هستید حال دلتون عالی باشه.

    رده پای من: داستان زندگی من

    داستان زندگی مو رو برای اولین بار توی سایت می نویسم برسد به دست کسی که قراره خداوند هدایتش کنه به این کامنت

    در خصوص صحبت های راستین و زندگی خودم گفتم بذار یه چیزی بنویسم، چیزی که به ذهنم اومده اینه که خلاصه وار داستان زندگی مو بگم شاید یه نشانه ای برای یه عزیزی باشه و همچنین بماند به یادگار در این سایت الهی.

    در حال حاضر من با مادرم زندگی می کنم و پدرم فوت شده و مجرد هستم مادرم از سن 20 سالگی تا الان خیاطی می کنه و من و خواهرمو با لقمه حلال بزرگ کرده و خدا رو شکر الان حقوق پدرم رو هم داریم. می خوام از دوران نو جوانیم بگم، که من دوست داشتم پول دربیارم و کار کنم و خودم پول تو جیبی داشته باشم به خاطر همین توی بازار مرکز شهر با پسر دایی هام میوه می فروختم و بعضی مواقع لباس یا توی فصل پاییز لوازم تحریر و.. چون کار کردن رو دوست داشتم کنارشون رایگان کار می کردم مدت یکی دو سالی همین طوری کار کردم و هم زمان درسم رو می خوندم و جز 10 نفر اول مدرسه مون هم بودم اما به دلیل حرف های اقوام سمت پدری که به مادرم که می گفتند: پسرش رو فرستاده بازار در حالی که حقوق پدرش رو داره اجازه نمیده درسش رو بخونه و می خواد پسرش به جای اینکه یه کارمند بشه می خواد یه بازاری ازش در بیاره . دائی هام هم دیگه نذاشتن برم بازار ، و کلا اجازه کار کردن بهم ندادند نشستم درسم رو خوندم.

    با توجه به محله پر خطری که بودم من برا اینکه به راهای خلاف نرم خودمو سرگرم تیله بازی و عکس بازی و بازی های پلی استیشن و.. می کردم توی این شرایط پول لازم داشتم تا اینکه گفتم باید تابستون رو کار کنم تا پولی دستم بیاد. تابستون ها می رفتم توی بزرگترین پارک شهرمون زولبیا و کیک می فروختم . اینم بگم با توجه به شرایط اون زمان و محله مون خدا رو شکر سالم در رفتم ( 11 سال رزمی کار کردم هیچ گونه مواد یا خلافی انجام ندادم) دوران راهنمایی مو که تموم کردم دیگه مادرم نذاشت کار کنم گفت باید بشینی درست رو بخونی، من تا سال اول دبیرستان معدل 18 یا 19 بود تا اینکه چندسال مریض شدم و به سختی دبیرستان و پیش دانشگاهی مو خوندم بعدش 2 سال پشت کنکور بودم و تا دانشگاه توی رشته کامپیوتر نرم افزار قبول شدم.

    ترم چهار بودم خیلی سختم بود مادرم پول تو جیبی بهم میداد و واقعا خجالت می کشیدم و تمام تلاشمو می کردم که بتونم درسمو بخونم دیدم باید کاری شروع کنم و مهارتی رو یاد بگیریم توی شهرمون آگهی استخدام یک شرکت فنی مهندسی نیمه دولتی در حوزه تجهیزات کامپیوتر و اتوماسیون اداری دیدم که نیرو می خواست رفتم مصاحبه دادم و گفتند یک ماه آزمایشی میایی و 3 ماه دوره آموزشی بعد باهات قرار داد می بندیم من قبول کردم و گفتم خوب توی این شرکت حداقلش اینه که به جای رفتن به دوستان و ول گشتن یه چیزی یاد می گیرم . بعد از یک ماه با سخت گیرها و کار فشرده اون شرکت که واقعا اذیت می شدم گفتند الان زمانی هست که بهت آموزش بدیم اما نگو ترم چهارم دانشگاهی بگو لیسانس ات رو گرفتی.

    گفتم اوکی من به مدت 3 سال و نیم توی اون شرکت با کمترین درآمد کار کردم اما با آموزش تخصصی و رایگان چیزهای زیادی یاد گرفتم. اینم بگم مدیرعامل مون تحصیل کرده دانشگاه کالیفرنیا بود و علاوه بر اون خیلی از آداب و ارتباطات و روابط اجتماعی رو بهم یاد داد. دانشگاه رو تموم کردم همزمان گفتم باید برم کارمند دولت بشم که حدود 2 سال پیگیری برای استخدام شدن نتیجه ای حاصل نشد البته تیپ رفتاریم به کارمندی نمی خورد اصلا حوصله یک جا نشینی رو نداشتم یا اینکه برای دیگران کار کنم. با وجود اینکه درآمدم و داشت بالاتر می رفت تصمیم گرفتم استعفا بدم و اومدم بیرون که با حرف اطرافیان و دوستان مواجه شدم که دیونه شدی همه دنبال یه کار خوب با شرایط کاری تو هستند اون وقت تو …. من تصمیم رو گرفته بود اینم بگم از سن 18 سالگی رزمی کار کردم و قهرمانی چندین دوره کشوری هستم. که سال 97 بود دیگه باشگاه هم رو نرفتم و ادامه ندادم و گفتم اولویت رو باید بذارم روی درآمد.

    —-توی سن 24 سالگی تازه تصمیم گرفتم از صفر شروع کنم که به دلیل خواسته مادرم و شرایطم به دلیل شغل پدرم فراخوان دادن که وارد نظام بشم منم گفتم اوکی میرم که بعد از 2 تا 3 سال پیگیری و آزمون تا مرحله استخدام رفتم که به دلایلی عقیدتی و بلد نبودن احکام استخدام نشدم و دیگه بی خیال شدم و گفتم دیگه باید برای خودم کار کنم. نکته مهم :توی دوران فعالیت در اون شرکت نیمه دولتی دوره و کتاب استاد آزمندیان(تکنولوژی فکر) آشنا شدم و شروع کردم به کتاب خوندن دیدم باید روی خودم کار کنم بعد مدت کوتاهی من هدایت شدم به دوره تندخوانی استاد عباسمنش که هم سرعت مطالعه ام بره بالا و هم از صحبت هاشون استفاده کنم. اما متاسفانه ادامه ندادم.

    *اما یک چیز رو یاد گرفتم باید دنبال درآمدهای انفعالی یا غیر فعال باشم که درآمد تصاعدی داشته باشه که توی سن 28 سالگی سال 97 بعد از استعفا و نرفتن به باشگاه وارد یک شرکت بازاریابی شبکه ای شدم بعد از یک ماه شرکت رفت رو هوا .. منحل شد بعد با افرادی که آشنا شدم رفتیم توی یک شرکت بازاریابی سبکه ای دیگه که تازه تاسیس شد و مدیرانش رو می شناختیم و الان فعاله و جز بهترین شرکت های بازاریابی ایران است توی این شرکت با تلاش های شبانه روزی در خرداد سال 1400 نفر 11 اون شرکت و جز فروشنده ها و لیدرهای برتر شدم .

    من توی اون مدت ویس های استاد رو گوش می دادم درآمد من توی اون شرکتدرآمد سه حتی چهار برابر یک کارمند رو داشتم اما به دلایل اشتباهات خودم و دخالت های دیگران باعث افت کاری و انگیزه و رشدم شد این درحالی بود که از سال 1400 چون دوست داشتم کارم سیستمی پیش بره اومدم طراحی سایت و برنامه نویسی کامپیوتر رو شروع کردم و در حال آموزش بودم. سایت خودم رو زدم حتی بعدش 2 تا وبلاگ زدم یه درآمدی ازشون داشتم همزمان کارمو ادامه می دادم.

    تا اینجا ماجرای زندگی مو گفتم 2 سال پیش من دوره 12 قدم رو گرفتم و توی همون قدم اول خدا می دونه چه اتفاقاتی نیفتاد دیگه گفتم تمومه من آینده مو ساختم و قانونو یاد گرفتم اما باز به دلایلی نتونستم پروسه تکاملم رو طی کنم. بین آموزش ها فاصله افتاد و دیگه یادم رفت. از 2 سال پیش حدود 200 میلیون پس انداز کرده بودم و به راحتی می تونستم ماشین بخرم که متاسفانه به دلیل مهربانیم نصف پولو قرض دادم که هنوز پس نگرفتم و دیگه بی خیالش شدم نصف دیگه اش رو صرف دوره و یادگیری کردم که تا الان که تو زمینه تولید محتوا و دیجیتال مارکتینگ در ابعاد مختلف متخصص شدم.

    الان با توجه به اتفاقات گذشته دوباره می خوام از صفر شروع کنم اما اینبار با کمک خداوند و دوره های استاد چون که ایمان دارم جواب میده قبلا نتایج خوبی گرفته بودم، پس الان هم می تونم. در حال حاضر با وجود درآمد کمی که دارم دنبال کسب و کار شخصی خودم توی حوزه آموزش هستم وب سایت شخصی مو راه اندازی کردم و در حال تولید محتوا هستم و 10 ساله پیش که هدف گذاری کردم و رسالتم رو نوشته بودم امروز مرور کردم و تغییراتی دادم و گفتم من این ها رو می خوام و خدا هم کمکم می کنه و ایمان دارم میرسم.

    الان با توجه رو تمرین اول دوره توی گروه سوم هستم نشانه ها اومده هنوز چکش رو نخوردم چند شب پیش با خدا صحبت کردم که یه راهی رو نشونم بده که به خاطر مادرم هم زن بگیرم و دلش رو شاد کنم و آرامش خاطر داشته باشه البته که خودمم احساس می کنم که دیگه دیره و عمرم داره میره. یه امیدی که بارها به خودم میدم اینه که سرهنگ ساندرز توی اون سن تونسته اتفاقات بزرگی رو رقم بزنه خیلی از کارآفرین ها چه توی ایران چه توی خارج تونستن چرا من نتونم.

    حالا پیرو صحبت های راستین خواستم بگم بهترین کار رو کرده و درستش اینه. بچه ها به خدا هر پولی در میارم تمامش رو به مادرم میدم فقط یه تومنش رو برا خودم میذارم، و جالبه که مادرم درآمد خودش رو هم باهاش جمع می کنه و طلا می خره که بده به عروسش یا برا زمانی که دختر مورد علاقه ام رو پیدا کردم. این صحبت ها رو گفتم که یه رده پایی باشه که بعدا بگم از کجا به کجا رسیدم. و الان تلاشم رو می کنم تا رسیدن به خواسته هام.

    در این تاریخ یعنی 28 مهر 1404 به خودم قول میدم هیچ وقت کم نیارم و از آموزش های استاد استفاده کنم و فقط از خدا هدایت بخوام. بچه ها زندگی مو خیلی خلاصه گفتم روز های خوب و بدش رو نگفتم. خواستم انگیزه یا نشانه برای یه عزیزی باشه که یه نکته توی صحبت هام باشه که کمکش کنه.

    ارادتمند شما

    شاد و پیروز باشد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
    • -
      سارا شاگرد کوچیکه استاد گفته:
      مدت عضویت: 233 روز

      سلام جناب مهدی نژاد. داستان زندگیتو خوندم، بنظرم شما احساس لیاقت و عزت نفس در وجودت کمه… از اونجایی که گفتی خواستی ماشین بخری ولی پولشو قرض دادی به کسی و پسش نداده،نگو مهربانی،شما برا خودت ارزش قائل نیستی و دیگران رو مهمتر از خودت میدونی. یا اینکه میگی بیشتره درآمدتو میدی به مادرت، تو چرا خودتو ارزشمند نمیدونی؟ چرا با درآمدت برای خودت خرج نمیکنی؟ باید خودتو از همه بیشتر دوست داشته باشی و احساس خودارزشمندی درونی کنی.بخشش خیلی خوبه اما به اندازه… اول خودت… بعد خانواده. اینم بگم حالا که میخوای از صفر شروع کنی باورهای توحیدیتو تقویت کن… و سعی کن روی عوامل بیرونی حساب نکنی…

      دوستانه میگم، برا ازدواج هم عجله نکن… اول خودتو بشناس… نقاط ضعف شخصیتی خودتو برطرف کن… اول خودت بشو اون آدم خوبه که میخوای. تا همسری با همون ویژگیها بیاد توی زندگیت…. به درون خودت سفر کن ببین دقیقا چی میخوای… خودت هم همونجور باش.

      برات بهترینها رو از خدای مهربون خواستارم.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      محمد مهدی نژاد گفته:
      مدت عضویت: 946 روز

      سلام عرض ادب و احترام

      خیلی ممنون سارا خانم بابت اینکه وقت گذاشتی و کامنت رو خوندی و متشکرم بابت پاسخ خوبی که دادی که باعث شد انگیزه بگیرم راهکارهای خوبی رو گفتید با صحبت هات موافقم دارم روی احساس لیاقتم دارم کار می کنم تو برنامه ام هست که علاوه بر دوره احساس لیاقت تمام دوره هاش رو بخرم.

      مساله من همینه که خانوادم رو بیشتر از خودم دوست دارم مادرم جوانی شو برا من گذاشته و واقعا دلم نمیاد بهش نه بگم. خدارو شکر درکم میکنه بهم اعتماد داره هر چی بگم قبول میکنه. خدا رو شکر مادرم از لحاط مالی نیازی نداره امشب میشینم باهاش صحبت می کنم.

      در مورد انتخاب همسر اینقدر ویژگی های خوب دارم که به خدا میگم خدایا یکی مثل خودمو بیار تو زندگیم وقعا سالم زندگی کردم همین الان هم بمیرم سرم بالا هست و میگم خدایا شکرت و خیالم از خودم و اعمالم راحته. به قول مدیر عامل شرکتی که کار می کردم بهم می گفت ببین وقتی نفس می کشی و خدا بهت فرصت زندگی داده پس یعنی خبری هست و باید یه کارهایی رو بکنی و واقعا اینو باور دارم یه رسالتی دارم. هم.ن طور که گفتی باید به درونم سفر کنم.

      بازم ممنون، خیلی خانمی، نشانه مو گرفتم و باید برم برا اقدام عملی و هدایت های بعدی خداوند،

      از خدا بهترین ها رو می خوام. هر جا هستی شاد و سالم و ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشی.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  9. -
    مریم عباسی گفته:
    مدت عضویت: 2120 روز

    سلام و صد سلام به استاد عزیزم و

    مریم نازنینم و خانواده بزرگ عباس منش،

    چه سؤال خوبی،

    چه زمانی من شروع به تغییر میکنم؟

    یا

    من چه زمانی شروع به تغییر میکردم؟

    من هم مثل بقیه دوستام به این سؤال فکر کردم،

    خیلی فکر کردم

    من جزء کدوم دسته بودم؟

    من توی زندگی ام قبل از آشنایی با این سایت،

    تا یه ضربه رو نمیخوردم، نمیدونستم که باید تغییر کنم،

    وقتی یه چک خوردم، بعدش به خدا التماس میکردم، یه کمی روی باورهای توحیدی ام کار میکردم و اوضاع بهتر میشد،

    وقتی من یه نگاه به گذشته ام انداختم، اون موقعی چک رو خوردم که خدا رو دست کم گرفتم و قدرت رو به کس دیگه ای دادم،

    بعدش خدا چک رو میزند،،

    و این توی زندگی ام مرتب تکرار میشد،،

    تا اینکه 5 سال پیش یه به شرک بزرگ خودم پی بردم و تسلیم تسلیم از خدا کمک خداستم و خیلی تلاش کردم که قدرت رو از اون آدم بگیرم و قدرت رو به خدا بدهم و فقط خدا میتونه من رو در آغوش خودش بگیره و حمایتم کنه،

    اون موقع خداوند دستانی رو از جانب خودش برام فرستاد، و من رشد کردم، با یه استاد آشنا شدم و من از اون استاد خیلی چیزها یاد گرفتم و رشد کردم،

    و اونقدر روی خودم کار کردم و کار کردم تا مدارم بالاتر رفت و استاد عباس منش رو پیدا کردم،

    و میتونم به جرأت بگم از همون فایل اولی که گوش دادم،، اومد، اومد اون دستان خداوند از هزاران راه و طریق اومد توی زندگی ام،

    اصلا هر روزم بهتر از دیروزم شدم،، رشد کردم و درحال رشد هستم،

    میتونم بگم بزرگترین و باارزش ترین چیزی که پبدا کردم خدا بود

    خدا رو که پیدا کردم، خیلی چیزها تغییر کرد،

    اصلا زندگی ام عوض شد و عشق و محبت بینهایت خداوند به وسیله دستانش به سمتم سرازیر شد و همینطور این عشق و محبت ادامه داره،

    اون روزی که قدرت رو به خدا دادم و دیگه نخواستم شرک داشته باشم، یه آرامشی من رو دربر گرفته، که خیالم راحته راحته،

    مطمئن هستم هر اتفاقی بیافته خدا رو دارم،

    پشتم بهش گرمه و خیالم راحت،،،،

    اونقدر زندگی ام رو سپردم دستش و مطمئن هستم به مسیری که من رو میبره و همینطور که تا حالا من رو هدایت کرده و راهنمایی کرده، بعدش هم کمکم میکنه،

    من دارم عشق میکنم با خدایم و با هم حرف میزنیم و بهم ایده میده و من عمل میکنم و یه جاهایی به خدا میگم این ایده برام سخته، نمیتونم انجامش بدم،

    خدا بهم میگه، اوکی،، اون روز اون رو بهت گفتم که آروم بشی، حالا برو این کار رو بکن،

    و چه لذتی داره با خدا زندگی کردن،،،

    اوج عشقه، عشق

    اصلا خود خودم هستم، اصلا نیازی نیست فیلم بازی کنم و خودم رو خوشحال نشون بدهم،

    وقتی حالم خوب نیست، خدا بهم میگه برو بخواب،، برو پیاده روی،،

    بعدش حالم خوب خوب میشه

    و من زندگی میکنم با خداوند،،،

    عاشقتم استاد عباس منش عزیزم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  10. -
    صفاگنجی گفته:
    مدت عضویت: 2058 روز

    به نام خدای مهربونی که عشق رو آفرید تا ما توی رابطه‌هامون خودِ واقعی‌مونو پیدا کنیم

    خدایا شکرت…

    برای همه‌ی لحظه‌ها، چه تلخ چه شیرین، چون هر کدومشون یه درس قشنگ داشتن برای من.

    شکرت برای زخم‌هایی که باعث شدن عمیق‌تر بشم، برای سکوت‌هایی که منو بردن به درونم،

    برای اشک‌هایی که ریختم ولی تهش، آروم‌تر و قوی‌تر شدم.

    خدایا شکرت که هر بار که فکر می‌کردم دارم می‌افتم، در واقع داشتی منو از یه جایی نجات می‌دادی.

    الان می‌فهمم هیچ‌چیز اتفاقی نبود، همه‌چیز نقشه‌ی تو بود برای بیدار کردن من.

    از امروز با خودم یه عهد جدی می‌بندم…

    می‌خوام آگاهانه‌تر از همیشه روی رابطه‌ام با همسرم تمرکز کنم.

    می‌خوام عشق بینمون رو بسازم، نگه دارم، و رشدش بدم.

    می‌خوام رابطه‌مون بشه یه مسیر رشد، نه یه میدان جنگ.

    دیگه نمی‌خوام ذهنم رو بسپارم به آدمایی که نیتشون خیر نیست،

    اونایی که با حرف‌ها و قضاوت‌هاشون تلاش کردن ما رو از هم دور کنن.

    می‌خوام دیگه هیچ‌وقت اجازه ندم کسی بین من و عشق زندگیم فاصله بندازه.

    دیگه دلم نمی‌خواد حتی یه لحظه از وقتم رو خرج ناراحتیِ آدمایی کنم که بودن یا نبودنشون هیچ چیزی به زندگیم اضافه نمی‌کنه.

    خدایا، اگه یه وقت ناآگاهانه اشتباه کردم، اگه گذاشتم دخالت‌ها یا حرف‌های بی‌ارزش بقیه روی رابطمون سایه بندازه،

    می‌خوام امروز همون‌جا تمومش کنم.

    می‌خوام خودم رو ببخشم، دیگران رو هم ببخشم،

    و از این به بعد، فقط با نیت عشق زندگی کنم.

    از امروز هر بار که دلم خواست ناراحت بشم، یادم می‌ندازم:

    «صفا، آروم باش… داری یاد می‌گیری چطور عاشق‌تر، آگاه‌تر و الهی‌تر زندگی کنی.»

    وقتی دلم گرفت یا خواستم واکنش نشون بدم،

    به‌جاش با خودم می‌گم:

    «الان وقتش نیست خودتو ثابت کنی، وقتشه خودتو بسازی.»

    دیگه صبرم از جنس ضعف نیست،

    از جنس آگاهی و آرامشه.

    دیگه سکوت‌هام از ترس نیست،

    از ایمان و درکه.

    خدایا، کمکم کن به‌جای بحث، گفتگو کنم.

    به‌جای رنجیدن، درک کنم.

    به‌جای فاصله گرفتن، با مهربونی نزدیک بشم.

    می‌خوام یاد بگیرم چطوری عشق بورزم بدون انتظار،

    چطوری ببخشم بدون ضعف،

    و چطوری قوی باشم بدون سخت شدن.

    از این به بعد، تمرکزم فقط روی خودمه و روی عشقی که تو قلبم گذاشتی.

    می‌خوام همسرم رو با چشم محبت ببینم،

    با گوش آرامش بشنوم،

    و با دلِ آگاه لمسش کنم.

    چون می‌دونم توی این مسیر، رشد واقعی همون‌جاست؛

    در عشق، در صبر، در درک.

    خدایا، خودت نورت رو توی دلم زنده نگه دار،

    یادم بنداز که هر تغییری، از درون من شروع می‌شه.

    کمکم کن هر روز یه قدم از دیروز بهتر باشم،

    یه ذره آروم‌تر، یه ذره عاشق‌تر، یه ذره توحیدی‌تر.

    می‌خوام با عشق زندگی کنم،

    با ایمان قدم بردارم،

    و با حضور تو، به آرامشی برسم که هیچ‌کس نتونه ازم بگیره.

    و حالا در سکوتی پر از ایمان،

    رو به آسمون نگاه می‌کنم و از تهِ دلم می‌گم:

    «خدایا، من تسلیم توأم.

    من آماده‌م برای عشق، برای رشد، برای آرامش.

    خودت راهنمای دلم باش،

    که تو بهتر از هرکسی می‌دونی، من برای عشق ساخته شدم.»

    خدایاخودت بهم کمک کن تابتونم رابطم باهمسرم رو هروز و هرلحظه زیباتر و عاشقانه تر کنم

    «آمین»

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای: