این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-18 08:58:072025-10-30 23:40:47تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به استاد عزیزم وتمامیه دوستان بینظیرم دراین پروژه الهی
درمورد سوال اولتون مثالی از خودم یادم نمیاد
ولی یادمه حدود 8 سال پیش همسرم خیلی خوب پول در میورد و به شکل نااگاهانه داشت از قوانین به نفع خودش استفاده میکرد
هرکدوم از دوستاش بهش میگفتن فرید تو خیلی خوش شانسی
همه چی برات روبه راهه
هرچی میگی میشه و در واقع میخواستن بگن ساز زندگی برات کوکه
واقعا پیش بینی هاش همه درست از اب درمیومد واقعا تو مدار درستی بود
ولی همش میگفت من به خدا گفتم اگه به n تومن برسم دیگه نمیخوام کار کنم و دیگه فقط میخوام عشق وحال کنم
نمیدونم چرا با اینکه سرش خیلی تو حساب کتاب بود و بازاری بود و میدونست ارزش پول همیشه داره کم میشه ولی این حرفو میزد
الان داره یادم میاد یه جاهاییم حساب کتاباش درست از اب درنیومد
روی یه ملک قدیمی که اون روز تو رامسر خریده بود خیلی حساب میکرد که اگه بکوبیم وبسازیم و بدیم اجاره و ……
در واقع داشت روی چیزی حساب میکرد که اونروز وجود خارجی نداشت زمین رو داشت البته با چند شریک
ولی اون اگه های بعدیش نبودن
خلاصه همسرم به اون مقدار پولم رسید و با توجه به اینکه خواستش بیکارشدن بود عملا بیکارشد
به شکلی که الان 5 ساله کار درست و استیبلی نداره و هرچی تلاشم میکنه هرکدومشون یه جور به سرانجام نمیرسن
اون اوایل که به اون پول رسید همین خونه ای که الان داریم توش زندگی میکنیم رو داست میساخت
خب خیلی هم خوش وخرم بود که هم به اون مقدار پول رسیده هم داره میاد رامسر زندگی کنه و دیگه بقیه زندگیش فقط مسافرت و تفریحه
ولی به قول شما وقتی حرکت نکنی میری پایین تر از اونجایی که هستی
اوایلش که اومدیم همه چی عالی بود بنظرش
از اوتجایی که همسر من آدمیه که اصلا تو خونه بند نمیشه واهل تحرک و جنب وجوشه
خیلی زود همه چی براش تکراری شد
تا یکم احساس خستگی میکرد سریع میرفت چند روز اصفهان و برمیگشت
ولی این دقیقا همون اشغالها رو کردن زیر مبل بود
اون پول هم بخاطر اشتباه خرج کردنهاش و قرض هایی که داد و برنگشت و اعتمادهای اشتباهی که به یه سری کرد و سرش کلاه رفت و
اینکه دیگه درامدی نبود و مجبور بود مخارج خونه رو از اصل پول بده
واون حسابیم که رو اون زمین کرده بود باز بخاطر شراکت با افراد نامناسب همینطور زمین مونده نه میتونن بفروشن نه بسازن هیچی به هیچی
هربار که میگه چرا برام کار جور نمیشه بش میگم یادته چقدر مصرانه میگفتی دیگه نمیخوای بری سرکار
خب دنیام گفت چشم بیا اینم بیکاری دیگه
الان خیلی پشیمونه که خودش با اهمال کاریاش اونهمه خوشبختی رو لز خودش گرفت
البته چون قانونم نمیدونه و اینکه اون اعتمادبنفس گذشتشم از بین رفته نمیدونه چه جوری باید برگرده به مسیر درست
در مورد سوال دوم
وقتی من رفتم تو مسیر گرفتن پروانه داوری
هرچی بیشتر باقانون اشنا میشدم بیشتر میفهمیدم این کار مورد علاقه ی من نیست
چون شما هم همیشه میگید اگه یه مسیری رو رفتی وفهمیدی اشتباهه برگرد
منم هربار با خداوند صحبت میکردم و میگفتم خدایا من حس میکنم این راه من نیست این علاقه ی من نیست بیخیالش بشم ؟
ولی هربار خداوند محکم میگفت ادامه بده
با اینکه انصراف از اونکار وسط راه خودش یه جهاد اکبر و اراده ی قوی میخواست که باید جوابگوی کلی آدم دور وبرم هم مبشدم
ولی چون دیگه داشتم سعی میکردم حرف مردم برام مهم نباشه اگه خداوند میگفت بسه
انصراف میدادم
ولی خب با دستور خداوند ادامه دادم تااینکه اواخر خرداد پارسال پروانه رو گرفتم
خداجون بلافاصله دوتا پرونده هم برام جور کرد
میرفتم دادگاه پرونده قبول میکردم ولی اون کاری نبود که حاضرباشم براش همه کارکنم
همش میگفتم خدایا چون تو میگی دارم ادامه میدم ولی بهم بگو اون علاقه ی واقعیه من چیه ؟ اونی که استاد میگه اگه پولم بهتون ندن حاضرین براش شبانه روز وقت بزارین چیه؟
تا اینکه تو دیماه از طرف دادگستری کل مازندران یه شرایطی رو برا ورود تو کانون داوری قرار دادند
ومنم طبق معمول رفتم سراع خداوند که چیکارکنم این شرایط رو بپذیرم یا نه ؟
وخداوند خیلی واضح گفت نه قبول نکن
اولش شکه شدم باز پرسیدم وباز همون جواب
وباز پرسبدم و باز همون جواب
یه آن موندم پس این دوسال جرا باید وقتم رو میزاشتم واسه اینکار که اخرش به همین راحتی بیام بیرون ؟ خودت گفتی این مسیرته پس چی شد؟
از یه طرف خوشحال که خدا اجازه ی خروج داده
از یه طرف پس چی شد ؟ تموم شد ؟ همین بود ؟
از طرف دیگه چه جوری به همسرم بگم ؟
یادم نیست با یکی ازفایلا بود یا کامنت یکی از بچه ها بود که فهمیدم
بابا این قسمتی از مسیرمن بوده نه تمومش
من چقدر با انجام اینکار بزرگتر شدم برترسهام غلبه کردم خودم برا خودم الگو شدم
که سعیده تو که اینکار سخته رو تونستی انجامش بدی
بری تودادگاه میون اونهمه وکیل وقاضی عرض اندام کنی ، اوایلش پاهات میلرزید ولی فقط میگفتی خدابرام کافیه خداهست وبیرونت قوی و محکم بود برا توکل کردنهات
کارای دیگه هیچن برات
و از اونجا که من سجاعت به خرج دادم و پذیرفتم هدایت خداوندو و تسلیم شدم
واون شرایط رو نپذیرفتم با اینکه بهم زنگ زدن و گفتن خانم آیت حیفه تو که این چند سال مراحلشو طی کردی و حالا که به نتیجه رسیدی بیخیال نشو
ولی گفتم نه
وقتی به همسرم گفتم این تصمیم رو گرفتم خیلی راحت و اروم گفت اره کاره خوبی کردی !!!!
من بودم و دوتا شاخ رو سرم
فرید داره اینو میگه اونکه همش میگفت حیفه اینهمه درسی که خوندی اینهمه وقت گذاشتی پاش منصرف نشو برو جلو
حالا میگه خوب کاری کردی ادامه نده
وخداونده که دلها رو نرم میکنه برات
از اونجایی که قبلش همش خدا خدا میکردم بگو کار مورد علاقم چیه حالا که خداوند اجازه ی خروج داد بیشتر پیگیرشدم که خدایابگو
دقیقا دوماه بعدش خیلی واضح و صریح خداوند بهم گفت نقاشی
تو عاشق نقاشی هستی
راست میگفت چرا من تاحالا بش دقت نکرده بودم من عاشق هنرم وقتی میخواستم برم دبیرستان با وجود مخالفت شدید پدرم رفتم هنرستان رشته طراحی دوخت و عاشق اون ساعتهاییش بودم که با قلم مو وگواش طراحی پارچه میکردیم بعدشم تا یه قلم و کاغذ گیر میوردم سریع عکس یه گل یه چهره نیم رخ یه زن میکشیدم
تموم کتابای حقوقیم تو دانشگاه اثار چشم و ابرو و نیم رخ یه زن توشه
دوسال پیش که شیرین کلاس اول بود معلمشون گفته بود مامانا پایین دفترمشق بچشون رو یه نقاشی کوچولو بکشن تا بچه ها ذوق نوشتن پیدا کنن
یادمه منتظر بودم شب بشه وبرم پشت میزم بشینم نقاشی کنم وای چه حس خوبی بم میداد هر روز به عشق اینکه یه فرصت پیدا کنم واسه ابنکار لحظه شماری میکردم
عجب دم دستم بود این علاقه و نمیدیدمش
حالا خدایا چه مدل نقاشی ابرنگ رنگ روعن مدادرنگی
ماشالا هزار جور نقاشی داریم
ولی گفتم استادگفته از همونجایی که هستی شروع کن
وبا هرچی که داری
شروع کردم با مداد مشکی
طرحهای سیاه قلم میزدم
کلی نقاشی کردم وهربار دیدم روند بهبودم رو
که نقاشی بعدی زیباتر از قبلی میشد
بعد رفتم با مدادرنگی یکمم با مدادرتگی کارکردم
که دوباره از دادگاه بهم پرونده ارجاع شد
خدایا چه کنم ؟ دیگه نمیخوام برم دادگاه
ولی گفت قبول کن
ومنم قبول کردم حس کردم خداوند داره از این طریق برام ورودی مالی میرسونه
واین دستمزد کار کردن رو باورای ثروتمه
برا اینکه ورودیم قط نشه
الان میخوام با دوست عزیزم آبرنگ رو شروع کنم اون تو اینکاراستاده
برم چند جلسه پیشش وابرنگم یاد بگیرم
البته میدونم یعنی خداوند هدایتم کرده رنگ روغن رو باید حرفه ای کارکنم
ولی دارم پله پله و نرم نرم میرم جلو
خیلی خوشحالم خیلی راضیم
چون خون من با هنر آغشته شده من باکارای هنری زمان ومکانو نمیفهمم
میدونم که رفتن به سمت داوری قسمتی ازمسیر وچیدمان عالیه خداوند بود
چون یه کار دهن پر کن واسم و رسم داری بود باپرستیژ بود باید میرفتم انجامش میدادم پر میشدم و ازش میگذشتم
تا دیگه تو ذهنم کارهای حقوقی مثله یه حسرت نمونه که نکنه اون برات بهتر بود نکنه اشتبا کرده باشی؟
نه الان مطمئنم مسیر من هنره روح من با اینجور کارا ارضا میشه نه با قانون و دادگاه و ….
و من شادمان و خوشحالم از این هدایت خداوند
از پلن هایی که برام چید وقتی بهش توکل کردم و فقط از خودش یاری خواستم
منو پله پله رشدم داد بزرگم کرد
وبعد اون عشق واقعیم رو برام نمایان ساخت
البته من هنوز داور رسمی دادگستری هستم ولی چون اون شرایط رو نپدیرفتم دیگه پروانه داوریم تمدید نمیشه وبعد دوسال خودبه خود همه چی تموم میشه
استاد ممنونم از وجودتون بخاطر این پروژه که وقتی برا هرکدومشون دارم کامنت مینویسم نعمتهایی برام یاداوری میشه که مدتیه فراموششون کردم درواقع کلیتشون یادمه ولی
ریز به ریز یاداوری اون جزئیات خیلی حالمو خوب میکنه
وهربار میگم سعیده خدا همون خداست ببین چه کارهایی برات کرده
به نام خدای مهربان،سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته و همه عزیزان هم فرکانسی ،من امروز هدایت شدم و این فایل 12 دقیقه ای رو گوش کردم و چقدر بهدرد من خورد راستش رو بخاید من هم به نوبه خودم دارم یه گوشهای از این جهان هستی زندگی میکنم و خدا رو شکر زندگی خوبی دارم و حدود 20 سال هست که به شغل ارایشگری مشغول به کار هستم خونه و ماشین و همه چیم دارم اگه بخام ادامه بدم همینی که هست بعدشم بازنشستگی و زندگی روز مره البته اینم بگم که در کل حالم عالیه اکثر اوقات شادم و فایلهای استاد رو گوش میگیرم و سعی میکنم که عمل کنم به حرفاشون و فرکانس های عالی ارسال کنم و نتیجش اینه که آرامش دارم و شکر گذار داشته هام هستم و حتی از اون لیوان آبی هم که میخورم لذت میبرم ولی خب به قول استاد ما انسانیم و در مورد خیلی موارد هم یه باورهای اشتباهی داریم که باید بگردیم و پیداشون کنیم و رو شون کار کنیم ،حالا در مورد این تغییر و اینا من دلم میخاد تغییر کنم از لحاظ شغلی و یا حتی در کنار این کارم یه کار دیگه هم داشته باشم تا از لحاظ مالی بهتر وبهتر بشم ولی نمیدونم چه کاری و چجوری و همش میگم خدایا خودت بهم بگو خدایا راه نشانم بده و جالب اینجاس که استاد هم که میگه ثروتمند شدن هم کاری به شغل خاص نداره فقط باید عاشق کارت باشی که من هستم و شغلم رو دوس دارم و دیگه باورهات در مورد ثروت درست باشه که من دارم روشون کار میکنم که باورهام هم درست بشه ولی در کل حالم خوبه و همه چیم عالیه و فک کنم فرکانس های خوبی هم سعی میکنم ارسال کنم امیدوارم که ایده خوبی بهم الهام بشه و بتونم یه کار پر درآمد تر و ثروت بیشتری وارد زندگی خودم کنم،حالا اگه این متن رو خوندی و ایده ای داری میتونی من رو راهنمایی کنی ممنون و سپاسگزارم در پناه خداوند مهربان شاد و خوشحال باشید
سلام به استاد و خانم شایسته عزیز که عاشقانه الهاماتشان را فالو میکنند.
حافظ میگه:
هر چه هست از قامت ناساز بیاندام ماست
ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
در این بیت دقیقا داره قانون مدارها و قانون رشد رو میگه. مصرع دوم میگه لطف و رحمت خداوند بینهاست است و در مصرع اول میگه ما به اندازه ظرفمان این لطف و رحمت را دریافت میکنیم. هر چه هست از طرف ماست از قامت ناساز بیاندام ماست وگرنه لطف و رحمت و ثروت خداوند بینهایت است و باران نعمت و ثروت خداوند همواره داره میباره.
الان که در گام سوم پروژه هستیم یک احساسی عمیق از همزمانی دقیق و بدون نقص را از طرف خداوند مشاهده میکنم. همانطور که در فایل معرفی تغییر را در آغوش بگیر که استاد روی سایت گذاشتن کامنت نوشتم که مدتی هست که من احساس Stuck شدن داشتم. یعنی احساس گیر کردن و متوقف شدن. بعد از خداوند درخواست کردم که منو هدایت کنه به مسیر درست. و با خودم فکر کردم که چرا این اتفاق افتاده و من از خداوند سوال کردم که منو هدایت کن که مسیر درست رو پیدا کنم. خیلی از مواقع تلاش ذهنی میکردم که به یاد بیارم که چه باورهایی و چه اقدامات درستی در شروع مسیری که با استاد آشنا شدم داشتم که باعث شده بود من Unstopble بشم یعنی همینجوری قدمهای رو به جلو بردارم. بعد بازم ذهنم حواسش پرت میشد و نمیتونستم متمرکز کنم. بعد دوباره از خداوند درخواست کردم و میگفتم خدایا تو همین عقل و همین حافظه را هم به من دادی من تسلیمم و تو به یاد من بیار. و به من الهام کن و با من صحبت کن و نشونههات رو بفرست که متوجه بشم.
همینجوری درخواست و درخواست و سوال و فکر میکردم تا اینکه پروژه تغییر را در آغوش بگیر اومد و من قسمت اول، دوم و تا الان سوم رو که گوش کردم اصلا مو به تنم سیخ میشه از اینکه چطور خداوند داره ما رو هدایت میکنه و به سوالات و درخواستهای ما دقیق و بدون نقص پاسخ میده. یعنی با اینکه این سری فایلهای گفتگو قبلا روی سایت بود و من بارها گوش کرده بودم اما الان نمیدونم احساس میکنم جنسش فرق کرده و پیامها و هدایتهایی که داخل این فایلها هست رو قبلا نمیشنیدم، نمیدیدم و بهش توجه نمیکردم. انگار فایلها از اول ضبط شدن و پیامهای الهی و آگاهیهایی داخل اونها هست که به صورت دقیق و صحیح متناسب حال الان من هست. انگار پاسخ تک تک سوالات و درخواستهایی که داشتم رو داره به من میده. بعدش ایمان آوردم. و به خودم گفتم ایمان دارم تک تک گامهای این پروژه قراره من رو از اول بسازه، تک تک گامهای این پروژه جواب درخواستهای منه، تک تک گامهای پروژه قطعا و صد در صد همان گامهایی هستند که باید برای تغییر بردارم و به مدارهای بالاتر برم، تک تک گامهای این پروژه همون دستورالعملهایی هستند که باید فالو کنم تا به یادم بیارم که زمانی که بدون توقف داشتم حرکت میکردم و تغییر میکردم و به دنبال بهبودهای هر روز و مداوم بودم، چه بودند.
حالا میخوام در مورد تمرین این گام صحبت کنم. موضوع فایل: رسیدن به هدف پایان نیست، سکون آغاز سقوط است. همین عنوان این گام گویای چیزی بود که من این مدت بهش توجه نکرده بودم. اینکه رسیدن به هر هدفی به معنای پایان داستان نیست بلکه پلهای برای رسیدن به هدف بعدی و بعدی و همینجوری پیشرفت و حرکت کردن در مسیر جهان که همیشه رو به پیشرفت هست میباشد. این فایل دقیقا مثال من بود. اینکه وقتی به هدفهایی که خواستم رسیدم دیگه متوقف شدم با این خیال که خوب: «حالا همه چیز تکمیل است.». اون موضوعی که در گام اول گفتم حالا میبینم که اینجا چقدر خوب توسط استاد و دوست عزیزمان مطرح شد.
من دقیقا این تجربه رو داشتم که وقتی به چند تا از اهدافم که برآمده از دل تضادها بود، رسیدم دیگه حرکت نکردم. بعد فکر میکردم حالا اگر هم تغییر نکنم اتفاق خاصی نمیفته. در حالی که به این موضوع توجه نکرده بودم که اگر ممنتوم تغییر را متوقف کنم به نقطه اول میرسم! یعنی حتی با تلاش بیشتری باید از اول شروع کنم. به قول استاد در باد موفقیتها خوابیدم. یعنی دقیقا من این را تجربه کردم که رکود حتی در بهترین شرایط آغاز فرسایش است. بعد نگاه میکنم به این پروژه تغییر و میگم خدایا سپاسگزارم که این تلنگر را به من زدی و به یاد من آوردی و به درخواست من پاسخ دادی که چطور باید همیشه در حال پیشرفت باشم. بعد به این نگاه برسم که خوشبختی واقعی در گروه فقط رسیدن به خواسته و نقطه پایانی نیست. خوشبختی واقعی در درک صحیح قانون و حرکت کردن با مسیر جهان است که همیشه رو به رشد و فراوانی است. یعنی من باید همواره هم جهت باشم با جریان خداوند فارغ از اینکه به چند تا از اهداف و خواستههایم رسیدم و چقدر از نظر مالی، سلامتی، روابط و… پیشرفت کردم. این یعنی خوشبختی واقعی. یعنی در واقع اون مسیری که من دارم حرکت میکنم برای من حال خوب میاره و در حالی که دارم روی خودم کار میکنم. نه اینکه منتظر باشم به هدف خاصی برسم بعد احساس خوبی داشته باشم و بدتر از اون فکر کنم که حالا دیگه به این هدف رسیدم دیگه تمومه و من نیازی به حرکت کردن ندارم.
تمرین:
تا به حال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی دیگه تمومه، اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟ نتیجه اش چه بود.
برای من بله این اتفاق افتاده. زمانی که شهرم رو عوض کردم و به جای بهتر مهاجرت کردم احساس کردم دیگه تمومه و دیگه هدف بعدی رو تعیین نکردم که به جای بهتر و بهتر هدایت بشم. زمانی که به زیباییهای بیشتری از قبل در زندگیم هدایت شدم اما دیگر تمرکزم رو از زیباییها برداشتم چون فکر کردم اینجا زیباترین نقطهای هست که میتونم باشم. زمانی که به محیطی که زیباییها و ثروت بیشتری از محیط قبلی داشت هدایت شدم اما به خودم گفتم دیگه تمومه و اینجا زیباترین نقطه است. یعنی بهش چسبیدم و حرکتی نکردم. در حالی که الان که دارم فکر میکنم میبینم در نقطه شروع به خودم تعهد دادم که اگر مهاجرت کردم به جای بهتر خیلی سریع هدف بعدی یعنی مهاجرت به کشور بعدی را هم انتخاب کنم. اما وقتی مهاجرت کردم در باد موفقیتش خوابیدم و اون اشتیاقی که برای هجرت به سرزمین دیگه داشتم رو از دست دادم. حتی یکبار هم فرکانسم خیلی قوی شد ولی ممنتوم رو قطع کردم. بعدش چند بار تلاش کردم که اون انگیزه رو به خودم یادآوری کنم ولی نمیتونستم. دقیقا یادم هست که چه اشتیاقی داشتم برای اینکه به یک کشور جدید برم ولی بعد از مهاجرت اول یادم رفت که دوباره باید حرکت کنم و نباید فکر کنم که این بهترین شرایط ممکنه. نتیجه این تفکر چه شد؟ واقعیتش بعد از یک مدت حتی نمیتونستم از زیبایی جایی که هستم لذت ببرم و اون تمرکز بر زیباییهایی که داشتم disappear شد. یعنی به مرور محو شد. اون اشتیاق و شوق و ذوقی که از دیدن حتی یک برگ درخت داشتم و حرکت برگ در باد رو میدیدم و ذوق میکردم، اون دیدن سریالهای سفر به دور امریکا که هر روز با ذوق و شوق فراوان داشتم نگاه میکردم و تمرکز میکردم بر زیباییهای جهان، اون دیدن نکات مثبت هر چیز در اطرافم همه disappear شد. چون فکر کردم دیگه من به نقطهای رسیدم که میخواستم و بعدش چیزی وجود نداره. این از این هدف.
هدف بعدی شروع کسب و کاری بود که بهش علاقه شدیدی داشتم. در بهترین شرایط در یکی از بهترین شرکتهای ایران بودم که تصمیم گرفتم استعفا بدم. یعنی در واقع اون موقع من به این موضوع خوب آگاه بودم (چون فایلهای تغییر و قدم هفتم رو بارها داشتم گوش میدادم) که من در این شرایط هم نباید بمونم و باید بازم حرکت کنم. در این شرایط عالی استعفا دادم. همه تعجب میکردن که تو عقلت رو از دست دادی الان که شرایطت خوبه چرا میخوای اینکارو بکنی. در درون به خودم میگفتم استاد گفته من همواره باید تغییر کنم و حرکت کنم و این قانون جهانه و من باید بازم از نقطه امنم بزنم بیرون. اما در ظاهر میگفتم دلایل شخصی دارم و باید به کارهای شخصی خودم برسم. از روز بعدی که استعفا دادم موفقیتهای من بیشتر و بیشتر شد و جهان به این تصمیم من احترام گذاشت. مشتریهای یکی پس از دیگری بعد از کار کردن روی باورهای توحیدی و ثروت آفرین به لطف و هدایت خداوند سراغ من میآمدند. هر روز در حال آموزش دیدن بودم، با تمرکز بالا. بهترین ایدهها رو به کسب و کارها میدادم و هر روز در مسیر پیشرفت با اونها حرکت میکردم. شور و شوق زیادی داشتم از اینکه من میتونم در کارم بهترین باشم و همینجوری پیش برم. تمام 24 ساعت شبانه روز درگیر و تمرکزم روی کارم بود و هر روز ایدهپردازی میکردم. هم فایلها رو گوش میدادم هم پروژههای جدید میومد و هم ورودیهای مالی خوب. درآمدم از زمانی که توی شرکت قبلی بودم دهها برابر شده بود. قدرت خریدم بالا رفته بود. در کارم اعتماد به نفس خیلی بالایی پیدا میکردم. همکارانم توی حوزه کاریم با من آشنا شدن و من رو شناختن و در مدارهای بالاتری قرار گرفتم. هر روز ایده پردازی میکردم و ایده جدید به بقیه میدادم. همه خیلی ساکت به ایدههای من گوش میدادن گویی که اختراع جدیدی کشف شده. من عاشق دنیای کامپیوتر هستم. از بچگی به کامپیوتر علاقه داشتم. الان هم در همین حوزه هستم در یکی از زیر شاخهها دارم فعالیت میکنم. زمانی که با استاد آشنا شدم متوجه شدم من میدونم علاقهام چیه اما باورهای خوبی در موردش ندارم: باور فراوانی، باور احساس لیاقت، باور اینکه این کار میتونه ثروت ساز باشه. وقتی دورهها رو کار کردم به موفقیتهایی که در بالا گفتم رسیدم. من کارم و شغلم رو تغییر ندادم فقط باورهام اصلاح کردم. بعد که همینجوری ادامه دادم دیدم که مثل داستان مهاجرت اون اشتیاق و اون حرکت کردن من داره disappear میشه. چند تا عامل باعث شد که این اتفاق بیفته. یکیش مربوط به همین گام سوم هست. من اهداف بعدی رو مشخص نمیکردم. من از یه جایی به بعد در باد موفقیتها خوابیدم و احساس میکردم به نقطه پایان رسیدم. چقدر سمه این احساس که فکر کنی من به نقطه پایان رسیدم و الان همه چیز تکمیل است. در حالی که این دقیقا نقطه آغاز برگشت به نقطه صفر است. بنابراین یکی از دلایل خیلی خیلی مهمش برمیگرده به همین گام سوم که وقتی گوشش دادم متوجه شدم که اشتباه من کجا بود. اشتباه من جایی بود که هدف بعدی رو مشخص نکردم و انگار توی ذهنم نقطه پایان رو مشخص کردم. حالا نتیجهاش چی بود؟ نتیجه این بود که مشتریهام رفته رفته کم شدن. ورودی مالیم کمتر شد و اون اشتیاقی که هر روز برای بهتر شدن در حوزه کاریم داشتم هم از بین رفت. حالا ادامه داستان رو نمیگم چه اتفاقی افتاد یه خورده خصوصی هست. اما دیگه خودتون این تجربه رو که گفتم در نظر داشته باشید و متوجه باشید که این پروژه تغییر را در آغوش بگیر دقیقا یک هدایتی هست که از طرف خداوند آمده و هر کس از این هدایت پیروی کند نه ترسی خواهد داشت و نه غمی..
من با تمام وجود و با پوست و گوشت و استخون میتونم این گام سوم رو درک کنم که این اتفاقی که برای این دوست عزیزمون افتاد برای من هم افتاده. و حالا من آماده ام که از این اشتباهم درس بگیرم و حرکت کنم.
دو تا مثال از زندگی خودم زدم. میتونستم مثالهای دیگهای هم بزنم. اما ترجیح میدم بریم سراغ گامهای بعدی و این مسیر رو ادامه بدیم.
پس بنابراین به نظرم انگیزه داشتن هم به تنهایی کافی نیست. یعنی خیلیهای منتظر میمونن که یک روزی انگیزههاشون برگرده در حالی که به نظرم انگیزه به تنهایی کافی نیست. مهم تر از همه اینها همین درک صحیح قانون جهان هستی و به این نتیجه گیری رسیدن هست که هیچ نقطه پایانی وجود نداره و رسیدن به اهداف نقطه پایان نیستند. درک قانون رشد و تصاعد و هم جهت بودن با جریان خداوند هست. و من به این نتیجه رسیدم انگیزه داشتن کافی نیست بلکه داشتن یک discipline قوی و هم جهت شدن با رشد و پیشرفت جهان هستی است.
از شما استاد عزیز و خانم شایسته گرامی سپاسگزارم که به الهامات قلبتان گوش دادید و این آگاهی ها را منتشر کردید و با ما در مسیر درست همراه بودید.
من زمانی که نوجوان بودم در رشته ورزشی شروع به فعالیت کردم و در تایم و مدت زمان کوتاهی شاهد موفقیت هام بود تا جایی که کوچکترین عضو سوپر لیگ کشثر و عضو تیم ملی بودم و چندیم مقام جهانی و اسیایی داشتم
تا اینکه دیگه احساس کردم نیازی به یادگیری بیشتر ندارم و در کنار قهرمانی مربی ام بودم در سن 20 سالگی همینطور درجا زدم تا اینکه بعد از اسیب زانو کم کم از قهرمانی دور شدم و تعداد شاگردان من هم به خاطر فکر میکردم که دیگه به هدفم رسیدم و نیازی به یادگیری و پیشرفت ندارم به مرور کم می شدند و تا دو سال پیش که به کل ان را کنار گذاشتم
ولی خداروشکر این مورد یک تجربه بسیار بزرگ برای من هست و وقتی در زمینه جدید شروع به فعالیت کردم همیشه در حال یادگیری هستم و می دونم همیشه مطلبی هست که من باید یاد بگیرم و این مورد عالاوه بر اینکه اعتماد به نفس من را بالا می برد از این مسیر یادگیری لذت می برم و هر روز شاهد رشد خودم هستم و چه چیزی شیرین تر از اینکه از مسیری که در ان حرکت میکنی لذت ببری و من همه این تحربیات و لحظات خوب رو بخاطر اموزش های استاد در دست دارم
خدارو شکر که در این مسیر زیبا قرار گرفته ام خدارو شکر که با این قوانین خدا منو آشنا کرد و از بهترین دستانش سر راهم قرار داد
هر روز شکر گزار هستم بخاطر شما استاد عزیز بخاطر این که آرامش و امید به زندگی دارم
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
یکی از آرزوهام داشتن مغازه بود توی یکی از بازارهای شهرمان نه اینکه بخرمش میگفتم ففط پپل اجارشو داشته باشم،خلاصه جور شد و با یه شور و شوقی شروع کردیم به کاسبی و یواش یواش برام طبیعی شد و دیدم تفاوتی نداره با وقتی که دست فروشی میکردم تازه اون درآمد بیشتری داشت و راحتر بود و یجورایی دیگه صبح که بیدار میشدم با خستگی میرفتم مغازه یعنی انرژی نداشتم شور شوق نداشتم
نتیجهاش چی بود؟
نتیجه هر روز حال و احساسم بدتر میشد و یکارایی میکردم که مثلا اون حس و حال رو از یاد ببرم مثلا قلیان میکشیدم وحشتناک
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
همین شغل جدیدم وقتی واردش شدم هیچی نداشتم یعنی صفر صفر درآمد هم نبود چون شاگرد بودم روزی سی هزار و چهل هزار بعضی روزا خیلی دیگه پول داشتم صد هزار تومن بود این حرف سه ال پیشه یعنی هزار و چهارصد و یک و من با همون پول آمدم توی دفترم خواسته هامو نوشتم مثلا وسایل کارمو تک به تک نوشتم،موتور جوش ،فرز، مینی فرز، آچار و…کم کم همشو خریدم وقتی اونارو خریدم رفتم نوشتم ماشین الان وانت هم گرفتم چند روزی میشه قطعا درآمدم هم بیشتر میشه و مینویسم در موردش
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
زمانی که دیگه بعد از رسیدن به هدف ثابت میماندم خب رشدی هم نبود و مثل همون آب راکد میگندید اوضاع و اذیت میشدم ولی وقتی تلاش میکردم رشد کنم و چیزی تهیه میکردم تجسم هم میکردم این اتفاق ناخودآگاه میفته که مثلا فرز میخریدم میگفتم وای یه برش باهاش بزنی چجوریه بعد مثلا یکار میگرفتم به اون فرز نیاز بود و باهاش برش میزدم و حالم بهتر میشد و احساسم بهتر میشد.
در پناه خداوند یکتا همگی موفق و همیشه شاد و سلامت باشیم و ثروتمند
به نام خدای مهربانم که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست
سلام استاد عزیزم
سلام استاد شایسته ی عزیزم
سلام دوستان الهی و ارزشمندم
استاد من اخلاقم اینجوریه که بیشتر مواقع هدایت خداوند رو نمیگیرم،بعد که میام فکر میکنم به اتفاقات میبینم چقدر خداوند در هر لحظه واقعا داره منو هدایت میکنه به سمت خواسته هام،درسته که الان وسط اقیانوسم و خشکی رو نمیبینم اما به خودم گفتم باید یاد بگیرم ویژگی صبار بودن رو در خودم تقویت کنم،اونقدر روی خودم کار کنم و ادامه بدم تا به ساحل برسم،من این مدت همش میگفتم خدایا میدونم باید یه چیزی تغییر کنه اما نمیدونم چی،تو بگو من انجامش میدم،با اینکه داشتم با دوره هم جهت با جریان خداوند پیش میرفتم اما احساس کردم زندگیم استپ شده،اتفاقات تکراری،درآمد ثابت،روابط همچنان تووی باتلاق،سلامتیم هم داره به مشکل برمیخوره،چندین مرتبه پشت سر هم تصادف کردم،هی میگفتم خدایا یعنی چی،تو داری یه هشدارهایی رو به من میدی،من چیو باید تغییر بدم،از اونجاست که سالهاست دانشجو شما هستم،فقط میدونستم باید از درون تغییر کنم،اون تغییر باید از درون اتفاق بیوفته نه از بیرون،من نباید کاری با دنیای بیرونم داشته باشم،باید کار به دنیای درونم داشته باشم،خب با هدایت خداوند شروع کردم مجدد روی دوره احساس لیاقت کار کردن،هی باز یه اتفاقاتی میوفتاد،چندروز فاصله میگرفتم،بعد میگفتم نه این اتفاقات مال فرکانس های قبلی منه،باید دوباره شروع کنم،انگار جهان جدیت منو دید که واقعا میخوام تغییر کنم،دوباره برگشتم از جلسات اول دوره احساس لیاقت و همچنان دوره همجهت رو هم پیش میبردم،دیگه فقط رسیدم به یه جایی که مثلا توو یک ماه هیچ تصادفی نداشتم،گفتم خدارو شکر انگار تازه از زیر صفر به صفر رسیدم،و همچنان داشتم ادامه میدادم که پروژه «تغییر را در آغوش بگیر» روی سایت قرار گرفت،گفتم خدایا این پروژه اومده خب من هم دارم روی دوره احساس لیاقت کار میکنم و هم دوره هم جهت با جریان خداوند،وقت کم میارم برای این پروژه،که خبر خوش رو با جلسه اول پروژه شنیدم که مکمل دوره احساس لیاقت،چقدر خوشحال شدم و شادمانه دارم روی خودم کار میکنم،
استاد تووی این چندماه که روابطم به مشکل برخوردن،تا به حال تجربه اینجوری نداشتم،که دو نفر هی بخوان منو به سمت خودشون کش بدن،یکی منو میکشید سمت خودش،اون یکی ام همینطور و من میخواستم هر دو نفر رو نگه دارم،که هر چقدر بیشتر تلاش میکردم،بیشتر چک و لگد میخوردم،آرزوی احساس خوب داشتم،فقط این مابین سایت رو رها نکردم،کلمه به کلمه دوره هم جهت رو داشتم مینوشتم،کامنت میخوندم،اما اونقدر له شده بودم که احساس خوب رو تووی زندگیم گم کرده بودم،بخاطره همین همش درگیر بیمارستان و دارو خوردن شدم،حمله های عصبی،گریه های وحشتناک که خدایا این چه شرایطیه،تو گفتی کسی که عزیزشو از دست بده اگه بتونه ذهنشو کنترل کنه،پاداش بزرگ بهش میدی،منکه برادرم فوت کرد،به جز همون ده روز اول تموم تلاشمو کردم که ذهنمو کنترل کنم،په این بود پاداشت،این چه مشکلی که من تووش گیر کردم اخه،با خدا هم درگیر شده بودم اما چون قانون رو میدونستم،تموم تلاشم این بود که احساسمو خوب کنم،چندروز خوب میشدم دوباره همه چیز خراب میشد،چون من اونقدر سرخورده شده بودم که نمیتونستم تصمیم بگیرم،تصمیمم که میگرفتم هیچکدوم رو نخوام تووی زندگیم باشند،باز هم اونها منو ول نمیکردن و من هم از روی دلسوزی و رحم و مروت دوباره از تصمیمم باز میگذشتم،باز روز از نو روزی از نو،الان فشارها خیلی کمتر شده اما هنوز تموم نشده،امیدوارم با کار کردن روی خودم این مسئله رو خداوند برام حل کنه
و اما تمرین:
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
وقتی حسابدار فروشگاه نزدیک خونمون شدم،خب خیلی کارها انجام دادم،ولی از یه جایی به بعد چیزی نبود که یادش بگیرم،تصمیمم این بود که رها کنم برم سر کار جدید،اما چون شرایطم عالی بود،نمیخواستم محیط امنمو رها کنم برم تووی چالش،تا اینکه با کارفرمام به یه مشکل برخوردم،چندروز نرفتم سرکار،اما امید داشتم که درست بشه،برگردم چون نمیخواستم تووی چالش محیط جدید،آدم های جدید،کار جدید قرار بگیرم،فشارها بهم نشون میدادن باید برم اما من زده بودم به بیخیالی،تا اینکه همون چندروزی که نرفتم سرکار با پدرمم بحثم شد،یه بحث کاملا الکی،پدرم یه کشیده محکم کوبید تووی گوشم،اونجا بود که فهمیدم این کشیده رو بابام نزدم،این کشیده رو جهان بهم زد باید حتما برم،دیگه ترسیده بودم که اتفاق بدتری نیوفته،در واقع جهان زور گذاشت پشت سرم تا حرکت کردم و مهاجرت کردم به مرکز استانم،و رفتم سرکار جدید،آدم های جدید،همه چیز جدید،همون چیزی که خودم میخواستم،خوشحال بودم،خونه گرفتم همون محله ایی که همیشه میگفتم اگه برم اهواز فلان محل خونه میگیرم،همه چیز دست به دست هم داد و من تووی پادادشهر خونه رهن کردم و تنها زندگی کردن رو هم تجربه کردم،بعد از یک سال و نیم گفتم نه این کاری نیست که دیگه بخواد چیزی یادم بده،بازم له شدم و تصمیم گرفتم برگردم شهرمون و کسب و کار خودم رو شروع کنم،و الان یک سال و نیم کسب و کار خودم رو دارم اما باز حس میکنم همه چیز ایستا شدم و ایندفعه قبل از اینکه له بشم گفتم خدایا هر کاری بگی انجام میدم،تو فقط بگو،و هدایت اومده فعلا روی خودم کار کنم و من دارم انجامش میدم.
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
هدفم دانشگاه رفتن بود،وقتی دانشگاهم تموم شد،گفتم من اصلا آدمش نیستم،توو خونه بشینم،روزهامو شب کنم،شب هامو صبح،سریعا بعد از دانشگاهم،نشستم ده ماه برای ارشد درس خوندم،اما چون شهر موردنظرم قبول نشدم،نرفتم،باز سریعا رفتم یه کلاس نرم افزار یاد گرفتم،بعدشم رفتم سرکار،تووی یک ماه،سیزده بار اخراج شدم،اما کم نیوردم ادامه دادم،تووی این سالها خیلی به چالش برخوردم اما همیشه در حرکت بودم و الان که اینجا تووی کسب و کار خودم هستم و دارم تمرین این جلسه رو انجام میدم
برای سلامتیم،احساس کردم جسمم داره وا میره،تصمیم گرفتم برم باشگاه و الان چندماهی که باشگاه مو شروع کردم،خدارو شکر اندامم بهتر شده،و بخاطره اینکه ورزش میکنم سعی میکنم کربوهیدرات رو کمتر مصرف کنم تا آروم آروم برگردم به سمت قانون سلامتی….
بابت خریدن ماشینم،همین چندروز پیش بود که گفتم من یک سال و نیم این ماشین رو دارم انگار وقتشه که ماشینم عوض بشه قبل از اینکه تووی خرج بیوفته،از قبل مدل ماشین جدیدمو انتخاب کردم،نشونه ها اونقدر واضح دارند میان که بزودی عوض میشه که یه جورایی خیالم راحته که بهش میرسم،نمیدونم از کجا ولی میدونم انجام میشه چون یکی دو بار هم پای معامله رفتم اما چون مدلش پایین بود،نگرفتم،گفتم یه ماشین خوب میخوام،شده صفر بگیرم،صفر بگیرم،نمیدونم از کجا قراره پولم تکمیل بشه،اما میدونم که میشه،چون من در مسیر درست هستم…
خدایا شکرت که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن توست…
پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم وشکر نعمت مرا به جا بیارید و مرا ناسپاسی نکنید.
تمرین امروز
در زندگیت تا به حال چندبار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی دیگه تمومه و اشیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
یادم میاد سال 81بود که عاشق یه خانومی شدم و چون خدمت نرفته بودم و میترسیدم که پدرش به کارت پایان خدمتم گیر بده رفتم یه حرفه ای رو یاد بگیرم و برای خودم مغازه بزنم
پدرم 4تا مغازه بزرگ داشت و من به خاطر اینکه این شغل رو یاد بگیرم چه مسافتی رو باید میرفتم و میومدم تا این کارو یاد بگیرم و مغازه بزنم و به هدفم برسم
خلاصه که این کار و یاد گرفتم و مغازه زدم و وقتی رفتیم خواستگاری پدر خانومم که دید من مغازه دارم و پدرم وضعش خوبه از کارت پایان خدمتم چشم پوشی کرد و قبول کرد که من و اون خانوم ازدواج کنیم
اوایل همچی خوب بود توی لواسون باغ خریدم و توی شمال زمین خریدم و خونه خریدم و بعد یواش یواش به خاطر اینکه هواسم به نشانه ها نبود و تضادهایی تو زندگیم اتفاق افتاد که رفتم به سمت حال بدی و اتفاقات بد شروع کردن به اتفاق افتادن وتا جایی پیش رفت که مومنتوم قوی شکل گرفت و یه شهر رو زیر خودش دفن کرد
مغازه ام از دستم رفت.روابطم نابود شد
و سختی های زیادی رو متحمل شدم.
خدایا شکرت
خدایا شکرت بابت اینکه نگاهم به گذشته نیست و کلا چیززیادی یادم نمیاد
قدیما احساس بدی بهم دست میداد وقتی گذشتمو زیاد به یاد نمیاوردم
الان فهمیدم که چه نعمت بزرگیه که چیزی از قدیم به یادم نمیاد
چند روزه پیش احساس کردم که دیگه فایده نداره و حالم بد شداز اینکه هر روزم تکراری شده و نتیجه مثل قبله.
اینکه مثل بقیه صبح و به شب برسونی و هیچ اتفاق قشنگی تو زندگیت نیفته
اینکه همه اش سر کار باشی و ازادی نداشته باشی
اینکه به خودت نرسی اینکه برای خودت وتغییر شخصیتت زمان نزاری
اینکه تو باور کمبود گیر کرده باشی و همه اش بدو بدو دیر شد همه خورند و بردند و چیزی به تو نمیرسه
اینکه با آدمهایی باشی که همه اش حرف از کمبود و اتفاقات بد بزنند
اینکه یه روزی برسه که پشیمون بشی و دیگه فایده ای نداشته باشه.
من چندتا از دورهای استاد رو خریدم اما همیشه دست پا شکسته روش کار کردم و دست و پا شکسته هم جواب گرفتم
اما تقریبا 10روز پیش تصمیم گرفتم که دیگه باید تغییر کنم و چون نشانه ها هم نشان از تغییر میدادند و همزمان هم شد با شروع پروژه تغییر را درآغوش بگیرکه این رو هم نشانه ای از طرف اربابم میدونم.
یه روز صبح تصمیم گرفتم و به خدا توکل کردم از شغلم استعفا دادم و از خدا خواستم محیطی رو بهش هدایت بشم تا روی خودم کار کنم
هدایت شدم به یک کتابخانه
و به خدا گفتم الان باید روی کدوم دوره کار کنم که نشانه برام از دوره لیاقت اومد و قشنگ احساس کردم خدا داره برام میچینه و منم چشم گفتم و الان هر روز از ساعت5صبح تا 10شب برنامه ریزی کردم که روی خودم کار کنم ومطمئنم نتایج عالی در انتظارمه.
انشاالله.
استادانم از شما به خاطر پروژه جدید که تو مدار دریافتش بودم بینهایت سپاسگزارم
سلام خدمت همه ی دوستان عزیزم سلام خدمت دوستی که با صحبت هاش به ما الهام بخش بوده و تجربیاتش رو با ما در میون گذاشته
درود بر ایشون که درجا نزدن و همیشه در مسیر رشد و پیشرفت هستن و از موندن در یک جا پرهیز می کنن. خود من به شخصه در تمام طول زندگیم همیشه یک حسی داشتم که به نظر من هدایت خداوند بوده همیشه برای من حداقل این طور بوده که هر وقت احساس می کردم دارم درجا می زنم هر وقت احساس می کردم که بی هدف در حال پرسه زدن هستم، بی هدف دارم زندگی می کنم، بی هدف دارم کارهایی رو انجام می دم ، کارهای بیهوده دارم انجام می دم، حرف های بیهوده دارم می زنم، ارتباطات بیهوده دارم، همیشه یک اخطار جدی به من داده می شده یک اخطار جدی درونی که چیزی شبیه به عذاب وجدان بود که باعث می شد که من از اون حالت بیام بیرون یعنی یک زجر مطلق در من ایجاد می کرده، یک رنج مطلق، رنج سوزناک و دردناک و انقدر این درد و این رنج و زیاد می کرده که باعث می شده که من نتونم تحمل کنم اصلا اون وضعیت رو و یه حرکتی بکنم یه ارتباطی رو قطع بکنم، حرف های بیهوده رو نزنم کارهای بیهوده رو انجام ندم و یه هدفی برای خودم تعیین بکنم حتی و هرچند کوچک که تفاوت در زندگی من ایجاد بکنه، باعث بشه که من نگندم، من کپک نزنم، من مغزم زنگ نزنه. خدا رو سپاسگزارم ،خدا رو سپاسگزارم که همیشه این حس در من بوده و با صحبت هایی که دوست عزیزمون کرد به من یادآوری شد که من این نعمت و چه نعمت بزرگی در واقع در کل زندگیم داشتم و باید بابتش از خدای مهربونم سپاسگزار باشم که این حس همیشه در من زنده بوده و هیچ وقت نمرد و هیچ وقت نمرد .
سپاسگزارم استاد عزیزم بابت حضورت بابت وجودت در این دنیا ، موفق و موید باشید. دوستای خوبم خدا نگهدارتون باشه
خدا را شکر که با شما هم جهت شده ام در مسیر خداوند.
چقدر موضوع مهم و عالی ای و چه نکته خوبی مصطفی جان بهش اشاره کردند.
اونجایی که گفتند: من حس میکنم باید وارد مدار جدیدی بشم و موقعیت کاری دیگری را تجربه کنم و بیا بسپریمش دست خدا و از اون بخواهیم که ما را هدایت بکنه سمت مسیر بعدی مون و بعد از 3 الی 4 روز این شرایط برای ایشان رقم خورد.
این یعنی وقتی من به خداوند ایمان داشته باشم، بسپرمش دست خدا، حرکت کنم و رها باشم، خداوند خیلی زود جواب میده.
خیلی عالی بود.
امیدوارم هر روز بتونم منم بسپرمش دست خدا و حرکت کنم.
بریم سراغ تمرین این جلسه:
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
1 بار استاد.
زمانی که در زمینه فروش خودرو فعالیت داشتم، از طریق آموزش های شما در ابتدای سال 96 بعد از 1 سال تلاش کردن، به جایی رسیدم که یک موقعیت شغلی خوب که دوستش داشتم برام جور شد. خداوند دستانش را برای کمک به من رسال کرد. من شروع کردم به هر روز ماشین فروختن و اشتیاقی عجیب به این کار داشتم.
ماشین های معمولی میفروختم. پراید، تیبا، ساینا، برلیانس، سراتو، چانگان، نیسان، ال 90 و ساندرو.
با ذوق هر روز میفروختم.
یه جایی بود مادرم در مورد یکی از دوره های جدیدی که روی سایت بود بهم گفت، گفتند بیا بخریم.
اونجا من مغرور شدم. گفتم مامان ببین ما فقط باید عمل کنیم. دیگه نیازی به آموزش خاصی نیست. فقط باید بفروشیم. و از جایی که بودم راضی بودم و دیگه تلاشی برای یکی رشد دیگه و یک تغییر دیگه نکردم.
بجای تمرکز بر تمام جنبه های شغلی ام، تمرکز من رفت روی اخبار، و اطلاعات و ویدیو های اینستاگرام و …
خب نتیجه این شد که هر روز افت درآمد داشتم.
تا به جایی رسید که این در آمد صفر شد و من چاره ای نداشتم به جز تغییر.
حالا جالبه این تغییر هم جوری بود که بجای اینکه منو از چاله در بیاره، انداختم توی یک چاه بی تح
واقعا خدا را شکر میکنم طی این سالها خیلی رشد کردم. بخاطر همین چاه بی تح. ولی موضوع اینه که اونجا جای من نبود. من خیلی بیشتر میتونستم پیشرفت کنم و خیلی راحت تر. خیلی درگیر شدم. با یک رشد مالی کم.
در آمد شرکت خوب بوده. عالی نبود ولی خوب بود. مسئله اینه که اون چاه بی تح اجازه حرکت های دیگه ای نمی داد.
همون چاه بی تح تا 1404.04.07اجازه هیچ کاری به من نمیداد. من به هیچ راهی برای بیشتر کردن درآمد و رشد کردن فکر نمی کردم. و نتیجه دیگه تو جلسه قبلی گفتم. دیگه داشت از بینم میبرد.
2. چند بار هم بعد از رسیدن به هدف، بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
پارسال وقتی کار معدن تموم شد. یعنی از ابتدای آذر ماه تا اواسط بهمن بود. در خلال اتمام کار معدن من هر روز داشتم روی فروش خدماتم کار میکردم و نتیجه شد یک قرارداد با ارزش نزدیک به 2 میلیارد تومان که حدود 700 میلیون سود آوری داشت.
در همین حین برای بهبود سایت و خدمات سایت، هر روز تلاش کردم بر بهبود هر قسمت. یک مدیر تولید محتوا زیر نظر خودم استخدام کردم و به تازگی یک مدیر پشتیبانی فنی استخدام کردم.
هر روز سایت را دارم بهبود میدم.
در زمینه فروش هم من خیلی از کارهای اضافی قبلی را حذف کردم.
یکی از زمان بر ترین مسائل برای من رفت و آمد بین خونه و محل کارم بود. چیزی حدود 1 ساعت در روز را در مسیر بودم.
این موضوع حذف شد با ماندن در دفتری که پائین خونه مون هست.
بعد از اون با اصلاح سیستم صدور پیش فاکتور سرعت ارسال پیش فاکتور را اصلاح کردم.
هم چنین برای پیگیری های بهتر و فراموش نکردن کارهام از یک نرم افزار CRM خارجی که فیلتر هست استفاده کردم. به من کمک کرد فروشم را بالا ببرم.
بعد از فروش های موفق 3 ماه اخیرم الان در این مسیر هستم که برای رشد بیشتر بتونم با مشتری های بزرگتر کار کنم.
بعد از اون میخوام یا یک تولید کننده بزرگتر پیدا کنم و یا خودم در کارخانه خودمون دستگاه های مورد نیاز را بخرم و شروع به کار کنم.
مرحله بعد از اینها تقویت دفتر فروش هست. یعنی با رسیدن به یک مبلغ میتونم نیروهای فروش را یکی یکی اضافه کنم.
اینجوری با تغییر در شخصیت خودم، خودم را از بدنه جامعه به راحتی در طی یک سال آینده جدا میکنم.
بعد از این ها هدفم مهاجرت هست. مهاجرت از ایران. فعلا بهش فکر نمیکنم. شاید برای اون هدفم فعلا فقط زبان انگلیسی خودم را تقویت کنم.
تلاش میکنم هر روز کار ها را به خدا بسپارم و نگران نباشم. امید دارم و مطمئنم که خداوند مرا به بهترین مسیر ها هدایت میکند.
خیلی ممنونم از شما استاد عزیزم برای این سکشن جدید در سایت.
هر روز با تمرکز بر این مسیر مطمئنم شرایط بهتری را دریافت میکنم.
عاشقتونم.
ان شاء الله هر کجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
خدایا سپاسگزار تو هستم که فرمان دادی بنویس ومن هم لبیک گفتم به ندای درونم .
سلام به استاد عباس منش و خانم شایسته
سلام به دوستان هم فرکانسی
وقتی داشتم این چند سال را در ذهنم مرور میکردم دیدم خدارا شکر این چند سال اخیر همیشه در مسیر بودم و هیچ وقت نتایج باعث نشد که من کنار بکشم حتی برای چند روز . حتی وقتی شرایط طوری بود که نمیتونستم مدام پای فایلهای استاد بشینم ، سعی میکردم افکارم را به سمت درست جهت دهی کنم . استاد من وقتی به هدفی میرسم بیشتر انرژی میگیرم برای ادامه دادن . به خودم میگم دیدی تونستی . خدا را شکر همیشه یکسری اهداف و اقدامات در لیست خودم دارم که قدم بعدی منو مشخص میکنه .
یادمه خیلی رویای سفر خارج از کشور را در سر داشتم . من همیشه به اندازه ای داشتم که بتونم سفر خارج از کشور را تجربه کنم ولی هیچ وقت پیش نیومده بود چون در مدار ش نبودم
البته آن وقتها که درک درستی از قانون نداشتم و همیشه به خدا میگفتم چرا درست نمیشه شرایط سفر رفتن من . من پول سفر داشتم ولی باورهای خوبی نداشتم چرا ؟ چون تا مدتها همسرم برای گرفتن پاسپورت با من همراه نبودم و مدام امروز و فردا میکرد . یادمه من روی دوره 12 قدم کار کردم و خیلی راحت یه روز همسرم با پیشنهاد خودش منو برد برای گرفتن پاسپورت و آخرش هم گفت من که میدونم آخرش این پاسپورت همینطوری میمونه تو خوونه تا زمان تمدید بعدی . کجا میخوای بری؟
من خیلی حرصم گرفت ولی هیچی نگفتم . به خودم گفتم باید به این هدفم برسم . خیلی طول نکشید که برادرم به ترکیه مهاجرت کرد و سال بعدش من رفتم ترکیه و اولین سفر خارج از کشورم را خلق کردم. وقتی برگشتم، همسرم گفت خوب خیالت راحت شد حالا بشین و به زندگیت برس ، من همون موقعه گفتم : تازه این اولشه . خیلی جاها هست که باید برم ببینم . من عاشق سفرم .یعنی با رسیدن به این هدف من به خودم نگفتم که تمومه و باعث توقف من نشد .
از خدا خواستم در زمان مناسب هدایتم کنه که بتونم با ماشین خودم سفرهای جاده ای شروع کنم و دوست دارم سفر به ترکیه را زمینی تجربه کنم . من همه چی را سپردم به خدا و گفتم خودت همه کارها انجام بده . من دیگه عجله نمی کنم واجازه میدم خداوند که استاد برنامه ریزی هاست برام انجامش بده . من فقط روی ذهنم کار میکنم تا در سطح باوری و فرکانسی بتونم با این مسافرت هم مدار بشم .
بنام خداوند مهربان
سلام به استاد عزیزم وتمامیه دوستان بینظیرم دراین پروژه الهی
درمورد سوال اولتون مثالی از خودم یادم نمیاد
ولی یادمه حدود 8 سال پیش همسرم خیلی خوب پول در میورد و به شکل نااگاهانه داشت از قوانین به نفع خودش استفاده میکرد
هرکدوم از دوستاش بهش میگفتن فرید تو خیلی خوش شانسی
همه چی برات روبه راهه
هرچی میگی میشه و در واقع میخواستن بگن ساز زندگی برات کوکه
واقعا پیش بینی هاش همه درست از اب درمیومد واقعا تو مدار درستی بود
ولی همش میگفت من به خدا گفتم اگه به n تومن برسم دیگه نمیخوام کار کنم و دیگه فقط میخوام عشق وحال کنم
نمیدونم چرا با اینکه سرش خیلی تو حساب کتاب بود و بازاری بود و میدونست ارزش پول همیشه داره کم میشه ولی این حرفو میزد
الان داره یادم میاد یه جاهاییم حساب کتاباش درست از اب درنیومد
روی یه ملک قدیمی که اون روز تو رامسر خریده بود خیلی حساب میکرد که اگه بکوبیم وبسازیم و بدیم اجاره و ……
در واقع داشت روی چیزی حساب میکرد که اونروز وجود خارجی نداشت زمین رو داشت البته با چند شریک
ولی اون اگه های بعدیش نبودن
خلاصه همسرم به اون مقدار پولم رسید و با توجه به اینکه خواستش بیکارشدن بود عملا بیکارشد
به شکلی که الان 5 ساله کار درست و استیبلی نداره و هرچی تلاشم میکنه هرکدومشون یه جور به سرانجام نمیرسن
اون اوایل که به اون پول رسید همین خونه ای که الان داریم توش زندگی میکنیم رو داست میساخت
خب خیلی هم خوش وخرم بود که هم به اون مقدار پول رسیده هم داره میاد رامسر زندگی کنه و دیگه بقیه زندگیش فقط مسافرت و تفریحه
ولی به قول شما وقتی حرکت نکنی میری پایین تر از اونجایی که هستی
اوایلش که اومدیم همه چی عالی بود بنظرش
از اوتجایی که همسر من آدمیه که اصلا تو خونه بند نمیشه واهل تحرک و جنب وجوشه
خیلی زود همه چی براش تکراری شد
تا یکم احساس خستگی میکرد سریع میرفت چند روز اصفهان و برمیگشت
ولی این دقیقا همون اشغالها رو کردن زیر مبل بود
اون پول هم بخاطر اشتباه خرج کردنهاش و قرض هایی که داد و برنگشت و اعتمادهای اشتباهی که به یه سری کرد و سرش کلاه رفت و
اینکه دیگه درامدی نبود و مجبور بود مخارج خونه رو از اصل پول بده
واون حسابیم که رو اون زمین کرده بود باز بخاطر شراکت با افراد نامناسب همینطور زمین مونده نه میتونن بفروشن نه بسازن هیچی به هیچی
هربار که میگه چرا برام کار جور نمیشه بش میگم یادته چقدر مصرانه میگفتی دیگه نمیخوای بری سرکار
خب دنیام گفت چشم بیا اینم بیکاری دیگه
الان خیلی پشیمونه که خودش با اهمال کاریاش اونهمه خوشبختی رو لز خودش گرفت
البته چون قانونم نمیدونه و اینکه اون اعتمادبنفس گذشتشم از بین رفته نمیدونه چه جوری باید برگرده به مسیر درست
در مورد سوال دوم
وقتی من رفتم تو مسیر گرفتن پروانه داوری
هرچی بیشتر باقانون اشنا میشدم بیشتر میفهمیدم این کار مورد علاقه ی من نیست
چون شما هم همیشه میگید اگه یه مسیری رو رفتی وفهمیدی اشتباهه برگرد
منم هربار با خداوند صحبت میکردم و میگفتم خدایا من حس میکنم این راه من نیست این علاقه ی من نیست بیخیالش بشم ؟
ولی هربار خداوند محکم میگفت ادامه بده
با اینکه انصراف از اونکار وسط راه خودش یه جهاد اکبر و اراده ی قوی میخواست که باید جوابگوی کلی آدم دور وبرم هم مبشدم
ولی چون دیگه داشتم سعی میکردم حرف مردم برام مهم نباشه اگه خداوند میگفت بسه
انصراف میدادم
ولی خب با دستور خداوند ادامه دادم تااینکه اواخر خرداد پارسال پروانه رو گرفتم
خداجون بلافاصله دوتا پرونده هم برام جور کرد
میرفتم دادگاه پرونده قبول میکردم ولی اون کاری نبود که حاضرباشم براش همه کارکنم
همش میگفتم خدایا چون تو میگی دارم ادامه میدم ولی بهم بگو اون علاقه ی واقعیه من چیه ؟ اونی که استاد میگه اگه پولم بهتون ندن حاضرین براش شبانه روز وقت بزارین چیه؟
تا اینکه تو دیماه از طرف دادگستری کل مازندران یه شرایطی رو برا ورود تو کانون داوری قرار دادند
ومنم طبق معمول رفتم سراع خداوند که چیکارکنم این شرایط رو بپذیرم یا نه ؟
وخداوند خیلی واضح گفت نه قبول نکن
اولش شکه شدم باز پرسیدم وباز همون جواب
وباز پرسبدم و باز همون جواب
یه آن موندم پس این دوسال جرا باید وقتم رو میزاشتم واسه اینکار که اخرش به همین راحتی بیام بیرون ؟ خودت گفتی این مسیرته پس چی شد؟
از یه طرف خوشحال که خدا اجازه ی خروج داده
از یه طرف پس چی شد ؟ تموم شد ؟ همین بود ؟
از طرف دیگه چه جوری به همسرم بگم ؟
یادم نیست با یکی ازفایلا بود یا کامنت یکی از بچه ها بود که فهمیدم
بابا این قسمتی از مسیرمن بوده نه تمومش
من چقدر با انجام اینکار بزرگتر شدم برترسهام غلبه کردم خودم برا خودم الگو شدم
که سعیده تو که اینکار سخته رو تونستی انجامش بدی
بری تودادگاه میون اونهمه وکیل وقاضی عرض اندام کنی ، اوایلش پاهات میلرزید ولی فقط میگفتی خدابرام کافیه خداهست وبیرونت قوی و محکم بود برا توکل کردنهات
کارای دیگه هیچن برات
و از اونجا که من سجاعت به خرج دادم و پذیرفتم هدایت خداوندو و تسلیم شدم
واون شرایط رو نپذیرفتم با اینکه بهم زنگ زدن و گفتن خانم آیت حیفه تو که این چند سال مراحلشو طی کردی و حالا که به نتیجه رسیدی بیخیال نشو
ولی گفتم نه
وقتی به همسرم گفتم این تصمیم رو گرفتم خیلی راحت و اروم گفت اره کاره خوبی کردی !!!!
من بودم و دوتا شاخ رو سرم
فرید داره اینو میگه اونکه همش میگفت حیفه اینهمه درسی که خوندی اینهمه وقت گذاشتی پاش منصرف نشو برو جلو
حالا میگه خوب کاری کردی ادامه نده
وخداونده که دلها رو نرم میکنه برات
از اونجایی که قبلش همش خدا خدا میکردم بگو کار مورد علاقم چیه حالا که خداوند اجازه ی خروج داد بیشتر پیگیرشدم که خدایابگو
دقیقا دوماه بعدش خیلی واضح و صریح خداوند بهم گفت نقاشی
تو عاشق نقاشی هستی
راست میگفت چرا من تاحالا بش دقت نکرده بودم من عاشق هنرم وقتی میخواستم برم دبیرستان با وجود مخالفت شدید پدرم رفتم هنرستان رشته طراحی دوخت و عاشق اون ساعتهاییش بودم که با قلم مو وگواش طراحی پارچه میکردیم بعدشم تا یه قلم و کاغذ گیر میوردم سریع عکس یه گل یه چهره نیم رخ یه زن میکشیدم
تموم کتابای حقوقیم تو دانشگاه اثار چشم و ابرو و نیم رخ یه زن توشه
دوسال پیش که شیرین کلاس اول بود معلمشون گفته بود مامانا پایین دفترمشق بچشون رو یه نقاشی کوچولو بکشن تا بچه ها ذوق نوشتن پیدا کنن
یادمه منتظر بودم شب بشه وبرم پشت میزم بشینم نقاشی کنم وای چه حس خوبی بم میداد هر روز به عشق اینکه یه فرصت پیدا کنم واسه ابنکار لحظه شماری میکردم
عجب دم دستم بود این علاقه و نمیدیدمش
حالا خدایا چه مدل نقاشی ابرنگ رنگ روعن مدادرنگی
ماشالا هزار جور نقاشی داریم
ولی گفتم استادگفته از همونجایی که هستی شروع کن
وبا هرچی که داری
شروع کردم با مداد مشکی
طرحهای سیاه قلم میزدم
کلی نقاشی کردم وهربار دیدم روند بهبودم رو
که نقاشی بعدی زیباتر از قبلی میشد
بعد رفتم با مدادرنگی یکمم با مدادرتگی کارکردم
که دوباره از دادگاه بهم پرونده ارجاع شد
خدایا چه کنم ؟ دیگه نمیخوام برم دادگاه
ولی گفت قبول کن
ومنم قبول کردم حس کردم خداوند داره از این طریق برام ورودی مالی میرسونه
واین دستمزد کار کردن رو باورای ثروتمه
برا اینکه ورودیم قط نشه
الان میخوام با دوست عزیزم آبرنگ رو شروع کنم اون تو اینکاراستاده
برم چند جلسه پیشش وابرنگم یاد بگیرم
البته میدونم یعنی خداوند هدایتم کرده رنگ روغن رو باید حرفه ای کارکنم
ولی دارم پله پله و نرم نرم میرم جلو
خیلی خوشحالم خیلی راضیم
چون خون من با هنر آغشته شده من باکارای هنری زمان ومکانو نمیفهمم
میدونم که رفتن به سمت داوری قسمتی ازمسیر وچیدمان عالیه خداوند بود
چون یه کار دهن پر کن واسم و رسم داری بود باپرستیژ بود باید میرفتم انجامش میدادم پر میشدم و ازش میگذشتم
تا دیگه تو ذهنم کارهای حقوقی مثله یه حسرت نمونه که نکنه اون برات بهتر بود نکنه اشتبا کرده باشی؟
نه الان مطمئنم مسیر من هنره روح من با اینجور کارا ارضا میشه نه با قانون و دادگاه و ….
و من شادمان و خوشحالم از این هدایت خداوند
از پلن هایی که برام چید وقتی بهش توکل کردم و فقط از خودش یاری خواستم
منو پله پله رشدم داد بزرگم کرد
وبعد اون عشق واقعیم رو برام نمایان ساخت
البته من هنوز داور رسمی دادگستری هستم ولی چون اون شرایط رو نپدیرفتم دیگه پروانه داوریم تمدید نمیشه وبعد دوسال خودبه خود همه چی تموم میشه
استاد ممنونم از وجودتون بخاطر این پروژه که وقتی برا هرکدومشون دارم کامنت مینویسم نعمتهایی برام یاداوری میشه که مدتیه فراموششون کردم درواقع کلیتشون یادمه ولی
ریز به ریز یاداوری اون جزئیات خیلی حالمو خوب میکنه
وهربار میگم سعیده خدا همون خداست ببین چه کارهایی برات کرده
پس بازم میکنه
تو فقط بچسب بهش و ازخودش بخواه .
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
به نام خدای مهربان،سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته و همه عزیزان هم فرکانسی ،من امروز هدایت شدم و این فایل 12 دقیقه ای رو گوش کردم و چقدر بهدرد من خورد راستش رو بخاید من هم به نوبه خودم دارم یه گوشهای از این جهان هستی زندگی میکنم و خدا رو شکر زندگی خوبی دارم و حدود 20 سال هست که به شغل ارایشگری مشغول به کار هستم خونه و ماشین و همه چیم دارم اگه بخام ادامه بدم همینی که هست بعدشم بازنشستگی و زندگی روز مره البته اینم بگم که در کل حالم عالیه اکثر اوقات شادم و فایلهای استاد رو گوش میگیرم و سعی میکنم که عمل کنم به حرفاشون و فرکانس های عالی ارسال کنم و نتیجش اینه که آرامش دارم و شکر گذار داشته هام هستم و حتی از اون لیوان آبی هم که میخورم لذت میبرم ولی خب به قول استاد ما انسانیم و در مورد خیلی موارد هم یه باورهای اشتباهی داریم که باید بگردیم و پیداشون کنیم و رو شون کار کنیم ،حالا در مورد این تغییر و اینا من دلم میخاد تغییر کنم از لحاظ شغلی و یا حتی در کنار این کارم یه کار دیگه هم داشته باشم تا از لحاظ مالی بهتر وبهتر بشم ولی نمیدونم چه کاری و چجوری و همش میگم خدایا خودت بهم بگو خدایا راه نشانم بده و جالب اینجاس که استاد هم که میگه ثروتمند شدن هم کاری به شغل خاص نداره فقط باید عاشق کارت باشی که من هستم و شغلم رو دوس دارم و دیگه باورهات در مورد ثروت درست باشه که من دارم روشون کار میکنم که باورهام هم درست بشه ولی در کل حالم خوبه و همه چیم عالیه و فک کنم فرکانس های خوبی هم سعی میکنم ارسال کنم امیدوارم که ایده خوبی بهم الهام بشه و بتونم یه کار پر درآمد تر و ثروت بیشتری وارد زندگی خودم کنم،حالا اگه این متن رو خوندی و ایده ای داری میتونی من رو راهنمایی کنی ممنون و سپاسگزارم در پناه خداوند مهربان شاد و خوشحال باشید
سلام به استاد و خانم شایسته عزیز که عاشقانه الهاماتشان را فالو میکنند.
حافظ میگه:
هر چه هست از قامت ناساز بیاندام ماست
ورنه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
در این بیت دقیقا داره قانون مدارها و قانون رشد رو میگه. مصرع دوم میگه لطف و رحمت خداوند بینهاست است و در مصرع اول میگه ما به اندازه ظرفمان این لطف و رحمت را دریافت میکنیم. هر چه هست از طرف ماست از قامت ناساز بیاندام ماست وگرنه لطف و رحمت و ثروت خداوند بینهایت است و باران نعمت و ثروت خداوند همواره داره میباره.
الان که در گام سوم پروژه هستیم یک احساسی عمیق از همزمانی دقیق و بدون نقص را از طرف خداوند مشاهده میکنم. همانطور که در فایل معرفی تغییر را در آغوش بگیر که استاد روی سایت گذاشتن کامنت نوشتم که مدتی هست که من احساس Stuck شدن داشتم. یعنی احساس گیر کردن و متوقف شدن. بعد از خداوند درخواست کردم که منو هدایت کنه به مسیر درست. و با خودم فکر کردم که چرا این اتفاق افتاده و من از خداوند سوال کردم که منو هدایت کن که مسیر درست رو پیدا کنم. خیلی از مواقع تلاش ذهنی میکردم که به یاد بیارم که چه باورهایی و چه اقدامات درستی در شروع مسیری که با استاد آشنا شدم داشتم که باعث شده بود من Unstopble بشم یعنی همینجوری قدمهای رو به جلو بردارم. بعد بازم ذهنم حواسش پرت میشد و نمیتونستم متمرکز کنم. بعد دوباره از خداوند درخواست کردم و میگفتم خدایا تو همین عقل و همین حافظه را هم به من دادی من تسلیمم و تو به یاد من بیار. و به من الهام کن و با من صحبت کن و نشونههات رو بفرست که متوجه بشم.
همینجوری درخواست و درخواست و سوال و فکر میکردم تا اینکه پروژه تغییر را در آغوش بگیر اومد و من قسمت اول، دوم و تا الان سوم رو که گوش کردم اصلا مو به تنم سیخ میشه از اینکه چطور خداوند داره ما رو هدایت میکنه و به سوالات و درخواستهای ما دقیق و بدون نقص پاسخ میده. یعنی با اینکه این سری فایلهای گفتگو قبلا روی سایت بود و من بارها گوش کرده بودم اما الان نمیدونم احساس میکنم جنسش فرق کرده و پیامها و هدایتهایی که داخل این فایلها هست رو قبلا نمیشنیدم، نمیدیدم و بهش توجه نمیکردم. انگار فایلها از اول ضبط شدن و پیامهای الهی و آگاهیهایی داخل اونها هست که به صورت دقیق و صحیح متناسب حال الان من هست. انگار پاسخ تک تک سوالات و درخواستهایی که داشتم رو داره به من میده. بعدش ایمان آوردم. و به خودم گفتم ایمان دارم تک تک گامهای این پروژه قراره من رو از اول بسازه، تک تک گامهای این پروژه جواب درخواستهای منه، تک تک گامهای پروژه قطعا و صد در صد همان گامهایی هستند که باید برای تغییر بردارم و به مدارهای بالاتر برم، تک تک گامهای این پروژه همون دستورالعملهایی هستند که باید فالو کنم تا به یادم بیارم که زمانی که بدون توقف داشتم حرکت میکردم و تغییر میکردم و به دنبال بهبودهای هر روز و مداوم بودم، چه بودند.
حالا میخوام در مورد تمرین این گام صحبت کنم. موضوع فایل: رسیدن به هدف پایان نیست، سکون آغاز سقوط است. همین عنوان این گام گویای چیزی بود که من این مدت بهش توجه نکرده بودم. اینکه رسیدن به هر هدفی به معنای پایان داستان نیست بلکه پلهای برای رسیدن به هدف بعدی و بعدی و همینجوری پیشرفت و حرکت کردن در مسیر جهان که همیشه رو به پیشرفت هست میباشد. این فایل دقیقا مثال من بود. اینکه وقتی به هدفهایی که خواستم رسیدم دیگه متوقف شدم با این خیال که خوب: «حالا همه چیز تکمیل است.». اون موضوعی که در گام اول گفتم حالا میبینم که اینجا چقدر خوب توسط استاد و دوست عزیزمان مطرح شد.
من دقیقا این تجربه رو داشتم که وقتی به چند تا از اهدافم که برآمده از دل تضادها بود، رسیدم دیگه حرکت نکردم. بعد فکر میکردم حالا اگر هم تغییر نکنم اتفاق خاصی نمیفته. در حالی که به این موضوع توجه نکرده بودم که اگر ممنتوم تغییر را متوقف کنم به نقطه اول میرسم! یعنی حتی با تلاش بیشتری باید از اول شروع کنم. به قول استاد در باد موفقیتها خوابیدم. یعنی دقیقا من این را تجربه کردم که رکود حتی در بهترین شرایط آغاز فرسایش است. بعد نگاه میکنم به این پروژه تغییر و میگم خدایا سپاسگزارم که این تلنگر را به من زدی و به یاد من آوردی و به درخواست من پاسخ دادی که چطور باید همیشه در حال پیشرفت باشم. بعد به این نگاه برسم که خوشبختی واقعی در گروه فقط رسیدن به خواسته و نقطه پایانی نیست. خوشبختی واقعی در درک صحیح قانون و حرکت کردن با مسیر جهان است که همیشه رو به رشد و فراوانی است. یعنی من باید همواره هم جهت باشم با جریان خداوند فارغ از اینکه به چند تا از اهداف و خواستههایم رسیدم و چقدر از نظر مالی، سلامتی، روابط و… پیشرفت کردم. این یعنی خوشبختی واقعی. یعنی در واقع اون مسیری که من دارم حرکت میکنم برای من حال خوب میاره و در حالی که دارم روی خودم کار میکنم. نه اینکه منتظر باشم به هدف خاصی برسم بعد احساس خوبی داشته باشم و بدتر از اون فکر کنم که حالا دیگه به این هدف رسیدم دیگه تمومه و من نیازی به حرکت کردن ندارم.
تمرین:
تا به حال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی دیگه تمومه، اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟ نتیجه اش چه بود.
برای من بله این اتفاق افتاده. زمانی که شهرم رو عوض کردم و به جای بهتر مهاجرت کردم احساس کردم دیگه تمومه و دیگه هدف بعدی رو تعیین نکردم که به جای بهتر و بهتر هدایت بشم. زمانی که به زیباییهای بیشتری از قبل در زندگیم هدایت شدم اما دیگر تمرکزم رو از زیباییها برداشتم چون فکر کردم اینجا زیباترین نقطهای هست که میتونم باشم. زمانی که به محیطی که زیباییها و ثروت بیشتری از محیط قبلی داشت هدایت شدم اما به خودم گفتم دیگه تمومه و اینجا زیباترین نقطه است. یعنی بهش چسبیدم و حرکتی نکردم. در حالی که الان که دارم فکر میکنم میبینم در نقطه شروع به خودم تعهد دادم که اگر مهاجرت کردم به جای بهتر خیلی سریع هدف بعدی یعنی مهاجرت به کشور بعدی را هم انتخاب کنم. اما وقتی مهاجرت کردم در باد موفقیتش خوابیدم و اون اشتیاقی که برای هجرت به سرزمین دیگه داشتم رو از دست دادم. حتی یکبار هم فرکانسم خیلی قوی شد ولی ممنتوم رو قطع کردم. بعدش چند بار تلاش کردم که اون انگیزه رو به خودم یادآوری کنم ولی نمیتونستم. دقیقا یادم هست که چه اشتیاقی داشتم برای اینکه به یک کشور جدید برم ولی بعد از مهاجرت اول یادم رفت که دوباره باید حرکت کنم و نباید فکر کنم که این بهترین شرایط ممکنه. نتیجه این تفکر چه شد؟ واقعیتش بعد از یک مدت حتی نمیتونستم از زیبایی جایی که هستم لذت ببرم و اون تمرکز بر زیباییهایی که داشتم disappear شد. یعنی به مرور محو شد. اون اشتیاق و شوق و ذوقی که از دیدن حتی یک برگ درخت داشتم و حرکت برگ در باد رو میدیدم و ذوق میکردم، اون دیدن سریالهای سفر به دور امریکا که هر روز با ذوق و شوق فراوان داشتم نگاه میکردم و تمرکز میکردم بر زیباییهای جهان، اون دیدن نکات مثبت هر چیز در اطرافم همه disappear شد. چون فکر کردم دیگه من به نقطهای رسیدم که میخواستم و بعدش چیزی وجود نداره. این از این هدف.
هدف بعدی شروع کسب و کاری بود که بهش علاقه شدیدی داشتم. در بهترین شرایط در یکی از بهترین شرکتهای ایران بودم که تصمیم گرفتم استعفا بدم. یعنی در واقع اون موقع من به این موضوع خوب آگاه بودم (چون فایلهای تغییر و قدم هفتم رو بارها داشتم گوش میدادم) که من در این شرایط هم نباید بمونم و باید بازم حرکت کنم. در این شرایط عالی استعفا دادم. همه تعجب میکردن که تو عقلت رو از دست دادی الان که شرایطت خوبه چرا میخوای اینکارو بکنی. در درون به خودم میگفتم استاد گفته من همواره باید تغییر کنم و حرکت کنم و این قانون جهانه و من باید بازم از نقطه امنم بزنم بیرون. اما در ظاهر میگفتم دلایل شخصی دارم و باید به کارهای شخصی خودم برسم. از روز بعدی که استعفا دادم موفقیتهای من بیشتر و بیشتر شد و جهان به این تصمیم من احترام گذاشت. مشتریهای یکی پس از دیگری بعد از کار کردن روی باورهای توحیدی و ثروت آفرین به لطف و هدایت خداوند سراغ من میآمدند. هر روز در حال آموزش دیدن بودم، با تمرکز بالا. بهترین ایدهها رو به کسب و کارها میدادم و هر روز در مسیر پیشرفت با اونها حرکت میکردم. شور و شوق زیادی داشتم از اینکه من میتونم در کارم بهترین باشم و همینجوری پیش برم. تمام 24 ساعت شبانه روز درگیر و تمرکزم روی کارم بود و هر روز ایدهپردازی میکردم. هم فایلها رو گوش میدادم هم پروژههای جدید میومد و هم ورودیهای مالی خوب. درآمدم از زمانی که توی شرکت قبلی بودم دهها برابر شده بود. قدرت خریدم بالا رفته بود. در کارم اعتماد به نفس خیلی بالایی پیدا میکردم. همکارانم توی حوزه کاریم با من آشنا شدن و من رو شناختن و در مدارهای بالاتری قرار گرفتم. هر روز ایده پردازی میکردم و ایده جدید به بقیه میدادم. همه خیلی ساکت به ایدههای من گوش میدادن گویی که اختراع جدیدی کشف شده. من عاشق دنیای کامپیوتر هستم. از بچگی به کامپیوتر علاقه داشتم. الان هم در همین حوزه هستم در یکی از زیر شاخهها دارم فعالیت میکنم. زمانی که با استاد آشنا شدم متوجه شدم من میدونم علاقهام چیه اما باورهای خوبی در موردش ندارم: باور فراوانی، باور احساس لیاقت، باور اینکه این کار میتونه ثروت ساز باشه. وقتی دورهها رو کار کردم به موفقیتهایی که در بالا گفتم رسیدم. من کارم و شغلم رو تغییر ندادم فقط باورهام اصلاح کردم. بعد که همینجوری ادامه دادم دیدم که مثل داستان مهاجرت اون اشتیاق و اون حرکت کردن من داره disappear میشه. چند تا عامل باعث شد که این اتفاق بیفته. یکیش مربوط به همین گام سوم هست. من اهداف بعدی رو مشخص نمیکردم. من از یه جایی به بعد در باد موفقیتها خوابیدم و احساس میکردم به نقطه پایان رسیدم. چقدر سمه این احساس که فکر کنی من به نقطه پایان رسیدم و الان همه چیز تکمیل است. در حالی که این دقیقا نقطه آغاز برگشت به نقطه صفر است. بنابراین یکی از دلایل خیلی خیلی مهمش برمیگرده به همین گام سوم که وقتی گوشش دادم متوجه شدم که اشتباه من کجا بود. اشتباه من جایی بود که هدف بعدی رو مشخص نکردم و انگار توی ذهنم نقطه پایان رو مشخص کردم. حالا نتیجهاش چی بود؟ نتیجه این بود که مشتریهام رفته رفته کم شدن. ورودی مالیم کمتر شد و اون اشتیاقی که هر روز برای بهتر شدن در حوزه کاریم داشتم هم از بین رفت. حالا ادامه داستان رو نمیگم چه اتفاقی افتاد یه خورده خصوصی هست. اما دیگه خودتون این تجربه رو که گفتم در نظر داشته باشید و متوجه باشید که این پروژه تغییر را در آغوش بگیر دقیقا یک هدایتی هست که از طرف خداوند آمده و هر کس از این هدایت پیروی کند نه ترسی خواهد داشت و نه غمی..
من با تمام وجود و با پوست و گوشت و استخون میتونم این گام سوم رو درک کنم که این اتفاقی که برای این دوست عزیزمون افتاد برای من هم افتاده. و حالا من آماده ام که از این اشتباهم درس بگیرم و حرکت کنم.
دو تا مثال از زندگی خودم زدم. میتونستم مثالهای دیگهای هم بزنم. اما ترجیح میدم بریم سراغ گامهای بعدی و این مسیر رو ادامه بدیم.
پس بنابراین به نظرم انگیزه داشتن هم به تنهایی کافی نیست. یعنی خیلیهای منتظر میمونن که یک روزی انگیزههاشون برگرده در حالی که به نظرم انگیزه به تنهایی کافی نیست. مهم تر از همه اینها همین درک صحیح قانون جهان هستی و به این نتیجه گیری رسیدن هست که هیچ نقطه پایانی وجود نداره و رسیدن به اهداف نقطه پایان نیستند. درک قانون رشد و تصاعد و هم جهت بودن با جریان خداوند هست. و من به این نتیجه رسیدم انگیزه داشتن کافی نیست بلکه داشتن یک discipline قوی و هم جهت شدن با رشد و پیشرفت جهان هستی است.
از شما استاد عزیز و خانم شایسته گرامی سپاسگزارم که به الهامات قلبتان گوش دادید و این آگاهی ها را منتشر کردید و با ما در مسیر درست همراه بودید.
سپاسگزارم. سپاسگزارم.
به نام خداوند رزاق
سلام به استاد عزیز مریم جان و به دانشجویان عزیز
من زمانی که نوجوان بودم در رشته ورزشی شروع به فعالیت کردم و در تایم و مدت زمان کوتاهی شاهد موفقیت هام بود تا جایی که کوچکترین عضو سوپر لیگ کشثر و عضو تیم ملی بودم و چندیم مقام جهانی و اسیایی داشتم
تا اینکه دیگه احساس کردم نیازی به یادگیری بیشتر ندارم و در کنار قهرمانی مربی ام بودم در سن 20 سالگی همینطور درجا زدم تا اینکه بعد از اسیب زانو کم کم از قهرمانی دور شدم و تعداد شاگردان من هم به خاطر فکر میکردم که دیگه به هدفم رسیدم و نیازی به یادگیری و پیشرفت ندارم به مرور کم می شدند و تا دو سال پیش که به کل ان را کنار گذاشتم
ولی خداروشکر این مورد یک تجربه بسیار بزرگ برای من هست و وقتی در زمینه جدید شروع به فعالیت کردم همیشه در حال یادگیری هستم و می دونم همیشه مطلبی هست که من باید یاد بگیرم و این مورد عالاوه بر اینکه اعتماد به نفس من را بالا می برد از این مسیر یادگیری لذت می برم و هر روز شاهد رشد خودم هستم و چه چیزی شیرین تر از اینکه از مسیری که در ان حرکت میکنی لذت ببری و من همه این تحربیات و لحظات خوب رو بخاطر اموزش های استاد در دست دارم
تشکر از اموزش های عالیتون
به نام خداوند یکتا
درود به همگی
خدارو شکر که در این مسیر زیبا قرار گرفته ام خدارو شکر که با این قوانین خدا منو آشنا کرد و از بهترین دستانش سر راهم قرار داد
هر روز شکر گزار هستم بخاطر شما استاد عزیز بخاطر این که آرامش و امید به زندگی دارم
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
یکی از آرزوهام داشتن مغازه بود توی یکی از بازارهای شهرمان نه اینکه بخرمش میگفتم ففط پپل اجارشو داشته باشم،خلاصه جور شد و با یه شور و شوقی شروع کردیم به کاسبی و یواش یواش برام طبیعی شد و دیدم تفاوتی نداره با وقتی که دست فروشی میکردم تازه اون درآمد بیشتری داشت و راحتر بود و یجورایی دیگه صبح که بیدار میشدم با خستگی میرفتم مغازه یعنی انرژی نداشتم شور شوق نداشتم
نتیجهاش چی بود؟
نتیجه هر روز حال و احساسم بدتر میشد و یکارایی میکردم که مثلا اون حس و حال رو از یاد ببرم مثلا قلیان میکشیدم وحشتناک
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
همین شغل جدیدم وقتی واردش شدم هیچی نداشتم یعنی صفر صفر درآمد هم نبود چون شاگرد بودم روزی سی هزار و چهل هزار بعضی روزا خیلی دیگه پول داشتم صد هزار تومن بود این حرف سه ال پیشه یعنی هزار و چهارصد و یک و من با همون پول آمدم توی دفترم خواسته هامو نوشتم مثلا وسایل کارمو تک به تک نوشتم،موتور جوش ،فرز، مینی فرز، آچار و…کم کم همشو خریدم وقتی اونارو خریدم رفتم نوشتم ماشین الان وانت هم گرفتم چند روزی میشه قطعا درآمدم هم بیشتر میشه و مینویسم در موردش
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
زمانی که دیگه بعد از رسیدن به هدف ثابت میماندم خب رشدی هم نبود و مثل همون آب راکد میگندید اوضاع و اذیت میشدم ولی وقتی تلاش میکردم رشد کنم و چیزی تهیه میکردم تجسم هم میکردم این اتفاق ناخودآگاه میفته که مثلا فرز میخریدم میگفتم وای یه برش باهاش بزنی چجوریه بعد مثلا یکار میگرفتم به اون فرز نیاز بود و باهاش برش میزدم و حالم بهتر میشد و احساسم بهتر میشد.
در پناه خداوند یکتا همگی موفق و همیشه شاد و سلامت باشیم و ثروتمند
بدرود
ردپا
به نام خدای مهربانم که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست
سلام استاد عزیزم
سلام استاد شایسته ی عزیزم
سلام دوستان الهی و ارزشمندم
استاد من اخلاقم اینجوریه که بیشتر مواقع هدایت خداوند رو نمیگیرم،بعد که میام فکر میکنم به اتفاقات میبینم چقدر خداوند در هر لحظه واقعا داره منو هدایت میکنه به سمت خواسته هام،درسته که الان وسط اقیانوسم و خشکی رو نمیبینم اما به خودم گفتم باید یاد بگیرم ویژگی صبار بودن رو در خودم تقویت کنم،اونقدر روی خودم کار کنم و ادامه بدم تا به ساحل برسم،من این مدت همش میگفتم خدایا میدونم باید یه چیزی تغییر کنه اما نمیدونم چی،تو بگو من انجامش میدم،با اینکه داشتم با دوره هم جهت با جریان خداوند پیش میرفتم اما احساس کردم زندگیم استپ شده،اتفاقات تکراری،درآمد ثابت،روابط همچنان تووی باتلاق،سلامتیم هم داره به مشکل برمیخوره،چندین مرتبه پشت سر هم تصادف کردم،هی میگفتم خدایا یعنی چی،تو داری یه هشدارهایی رو به من میدی،من چیو باید تغییر بدم،از اونجاست که سالهاست دانشجو شما هستم،فقط میدونستم باید از درون تغییر کنم،اون تغییر باید از درون اتفاق بیوفته نه از بیرون،من نباید کاری با دنیای بیرونم داشته باشم،باید کار به دنیای درونم داشته باشم،خب با هدایت خداوند شروع کردم مجدد روی دوره احساس لیاقت کار کردن،هی باز یه اتفاقاتی میوفتاد،چندروز فاصله میگرفتم،بعد میگفتم نه این اتفاقات مال فرکانس های قبلی منه،باید دوباره شروع کنم،انگار جهان جدیت منو دید که واقعا میخوام تغییر کنم،دوباره برگشتم از جلسات اول دوره احساس لیاقت و همچنان دوره همجهت رو هم پیش میبردم،دیگه فقط رسیدم به یه جایی که مثلا توو یک ماه هیچ تصادفی نداشتم،گفتم خدارو شکر انگار تازه از زیر صفر به صفر رسیدم،و همچنان داشتم ادامه میدادم که پروژه «تغییر را در آغوش بگیر» روی سایت قرار گرفت،گفتم خدایا این پروژه اومده خب من هم دارم روی دوره احساس لیاقت کار میکنم و هم دوره هم جهت با جریان خداوند،وقت کم میارم برای این پروژه،که خبر خوش رو با جلسه اول پروژه شنیدم که مکمل دوره احساس لیاقت،چقدر خوشحال شدم و شادمانه دارم روی خودم کار میکنم،
استاد تووی این چندماه که روابطم به مشکل برخوردن،تا به حال تجربه اینجوری نداشتم،که دو نفر هی بخوان منو به سمت خودشون کش بدن،یکی منو میکشید سمت خودش،اون یکی ام همینطور و من میخواستم هر دو نفر رو نگه دارم،که هر چقدر بیشتر تلاش میکردم،بیشتر چک و لگد میخوردم،آرزوی احساس خوب داشتم،فقط این مابین سایت رو رها نکردم،کلمه به کلمه دوره هم جهت رو داشتم مینوشتم،کامنت میخوندم،اما اونقدر له شده بودم که احساس خوب رو تووی زندگیم گم کرده بودم،بخاطره همین همش درگیر بیمارستان و دارو خوردن شدم،حمله های عصبی،گریه های وحشتناک که خدایا این چه شرایطیه،تو گفتی کسی که عزیزشو از دست بده اگه بتونه ذهنشو کنترل کنه،پاداش بزرگ بهش میدی،منکه برادرم فوت کرد،به جز همون ده روز اول تموم تلاشمو کردم که ذهنمو کنترل کنم،په این بود پاداشت،این چه مشکلی که من تووش گیر کردم اخه،با خدا هم درگیر شده بودم اما چون قانون رو میدونستم،تموم تلاشم این بود که احساسمو خوب کنم،چندروز خوب میشدم دوباره همه چیز خراب میشد،چون من اونقدر سرخورده شده بودم که نمیتونستم تصمیم بگیرم،تصمیمم که میگرفتم هیچکدوم رو نخوام تووی زندگیم باشند،باز هم اونها منو ول نمیکردن و من هم از روی دلسوزی و رحم و مروت دوباره از تصمیمم باز میگذشتم،باز روز از نو روزی از نو،الان فشارها خیلی کمتر شده اما هنوز تموم نشده،امیدوارم با کار کردن روی خودم این مسئله رو خداوند برام حل کنه
و اما تمرین:
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
وقتی حسابدار فروشگاه نزدیک خونمون شدم،خب خیلی کارها انجام دادم،ولی از یه جایی به بعد چیزی نبود که یادش بگیرم،تصمیمم این بود که رها کنم برم سر کار جدید،اما چون شرایطم عالی بود،نمیخواستم محیط امنمو رها کنم برم تووی چالش،تا اینکه با کارفرمام به یه مشکل برخوردم،چندروز نرفتم سرکار،اما امید داشتم که درست بشه،برگردم چون نمیخواستم تووی چالش محیط جدید،آدم های جدید،کار جدید قرار بگیرم،فشارها بهم نشون میدادن باید برم اما من زده بودم به بیخیالی،تا اینکه همون چندروزی که نرفتم سرکار با پدرمم بحثم شد،یه بحث کاملا الکی،پدرم یه کشیده محکم کوبید تووی گوشم،اونجا بود که فهمیدم این کشیده رو بابام نزدم،این کشیده رو جهان بهم زد باید حتما برم،دیگه ترسیده بودم که اتفاق بدتری نیوفته،در واقع جهان زور گذاشت پشت سرم تا حرکت کردم و مهاجرت کردم به مرکز استانم،و رفتم سرکار جدید،آدم های جدید،همه چیز جدید،همون چیزی که خودم میخواستم،خوشحال بودم،خونه گرفتم همون محله ایی که همیشه میگفتم اگه برم اهواز فلان محل خونه میگیرم،همه چیز دست به دست هم داد و من تووی پادادشهر خونه رهن کردم و تنها زندگی کردن رو هم تجربه کردم،بعد از یک سال و نیم گفتم نه این کاری نیست که دیگه بخواد چیزی یادم بده،بازم له شدم و تصمیم گرفتم برگردم شهرمون و کسب و کار خودم رو شروع کنم،و الان یک سال و نیم کسب و کار خودم رو دارم اما باز حس میکنم همه چیز ایستا شدم و ایندفعه قبل از اینکه له بشم گفتم خدایا هر کاری بگی انجام میدم،تو فقط بگو،و هدایت اومده فعلا روی خودم کار کنم و من دارم انجامش میدم.
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
هدفم دانشگاه رفتن بود،وقتی دانشگاهم تموم شد،گفتم من اصلا آدمش نیستم،توو خونه بشینم،روزهامو شب کنم،شب هامو صبح،سریعا بعد از دانشگاهم،نشستم ده ماه برای ارشد درس خوندم،اما چون شهر موردنظرم قبول نشدم،نرفتم،باز سریعا رفتم یه کلاس نرم افزار یاد گرفتم،بعدشم رفتم سرکار،تووی یک ماه،سیزده بار اخراج شدم،اما کم نیوردم ادامه دادم،تووی این سالها خیلی به چالش برخوردم اما همیشه در حرکت بودم و الان که اینجا تووی کسب و کار خودم هستم و دارم تمرین این جلسه رو انجام میدم
برای سلامتیم،احساس کردم جسمم داره وا میره،تصمیم گرفتم برم باشگاه و الان چندماهی که باشگاه مو شروع کردم،خدارو شکر اندامم بهتر شده،و بخاطره اینکه ورزش میکنم سعی میکنم کربوهیدرات رو کمتر مصرف کنم تا آروم آروم برگردم به سمت قانون سلامتی….
بابت خریدن ماشینم،همین چندروز پیش بود که گفتم من یک سال و نیم این ماشین رو دارم انگار وقتشه که ماشینم عوض بشه قبل از اینکه تووی خرج بیوفته،از قبل مدل ماشین جدیدمو انتخاب کردم،نشونه ها اونقدر واضح دارند میان که بزودی عوض میشه که یه جورایی خیالم راحته که بهش میرسم،نمیدونم از کجا ولی میدونم انجام میشه چون یکی دو بار هم پای معامله رفتم اما چون مدلش پایین بود،نگرفتم،گفتم یه ماشین خوب میخوام،شده صفر بگیرم،صفر بگیرم،نمیدونم از کجا قراره پولم تکمیل بشه،اما میدونم که میشه،چون من در مسیر درست هستم…
خدایا شکرت که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن توست…
دوستون دارم
به نام خدای روزی رسان
خدایا تنها ترا میپرستمو تنها از تو یاری میجویم
خدایا مرا به راه راست هدایت کن به راه کسانی که بهشون نعمت دادی ونه راه کسانی که مورد خشم و غضبت قرار گرفتند ونه راه گمراهان
آمین یا رب العالمین
سلام به استادان عزیزم و دوستان ارزشمندم در این سایت بینظیر و ارزشمند
خدایا خودت بر قلمم جاری شو
فَٱذۡکُرُونِیٓ أَذۡکُرۡکُمۡ وَٱشۡکُرُواْ لِی وَلَا تَکۡفُرُونِ
بقره152
پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم وشکر نعمت مرا به جا بیارید و مرا ناسپاسی نکنید.
تمرین امروز
در زندگیت تا به حال چندبار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی دیگه تمومه و اشیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
یادم میاد سال 81بود که عاشق یه خانومی شدم و چون خدمت نرفته بودم و میترسیدم که پدرش به کارت پایان خدمتم گیر بده رفتم یه حرفه ای رو یاد بگیرم و برای خودم مغازه بزنم
پدرم 4تا مغازه بزرگ داشت و من به خاطر اینکه این شغل رو یاد بگیرم چه مسافتی رو باید میرفتم و میومدم تا این کارو یاد بگیرم و مغازه بزنم و به هدفم برسم
خلاصه که این کار و یاد گرفتم و مغازه زدم و وقتی رفتیم خواستگاری پدر خانومم که دید من مغازه دارم و پدرم وضعش خوبه از کارت پایان خدمتم چشم پوشی کرد و قبول کرد که من و اون خانوم ازدواج کنیم
اوایل همچی خوب بود توی لواسون باغ خریدم و توی شمال زمین خریدم و خونه خریدم و بعد یواش یواش به خاطر اینکه هواسم به نشانه ها نبود و تضادهایی تو زندگیم اتفاق افتاد که رفتم به سمت حال بدی و اتفاقات بد شروع کردن به اتفاق افتادن وتا جایی پیش رفت که مومنتوم قوی شکل گرفت و یه شهر رو زیر خودش دفن کرد
مغازه ام از دستم رفت.روابطم نابود شد
و سختی های زیادی رو متحمل شدم.
خدایا شکرت
خدایا شکرت بابت اینکه نگاهم به گذشته نیست و کلا چیززیادی یادم نمیاد
قدیما احساس بدی بهم دست میداد وقتی گذشتمو زیاد به یاد نمیاوردم
الان فهمیدم که چه نعمت بزرگیه که چیزی از قدیم به یادم نمیاد
چند روزه پیش احساس کردم که دیگه فایده نداره و حالم بد شداز اینکه هر روزم تکراری شده و نتیجه مثل قبله.
اینکه مثل بقیه صبح و به شب برسونی و هیچ اتفاق قشنگی تو زندگیت نیفته
اینکه همه اش سر کار باشی و ازادی نداشته باشی
اینکه به خودت نرسی اینکه برای خودت وتغییر شخصیتت زمان نزاری
اینکه تو باور کمبود گیر کرده باشی و همه اش بدو بدو دیر شد همه خورند و بردند و چیزی به تو نمیرسه
اینکه با آدمهایی باشی که همه اش حرف از کمبود و اتفاقات بد بزنند
اینکه یه روزی برسه که پشیمون بشی و دیگه فایده ای نداشته باشه.
من چندتا از دورهای استاد رو خریدم اما همیشه دست پا شکسته روش کار کردم و دست و پا شکسته هم جواب گرفتم
اما تقریبا 10روز پیش تصمیم گرفتم که دیگه باید تغییر کنم و چون نشانه ها هم نشان از تغییر میدادند و همزمان هم شد با شروع پروژه تغییر را درآغوش بگیرکه این رو هم نشانه ای از طرف اربابم میدونم.
یه روز صبح تصمیم گرفتم و به خدا توکل کردم از شغلم استعفا دادم و از خدا خواستم محیطی رو بهش هدایت بشم تا روی خودم کار کنم
هدایت شدم به یک کتابخانه
و به خدا گفتم الان باید روی کدوم دوره کار کنم که نشانه برام از دوره لیاقت اومد و قشنگ احساس کردم خدا داره برام میچینه و منم چشم گفتم و الان هر روز از ساعت5صبح تا 10شب برنامه ریزی کردم که روی خودم کار کنم ومطمئنم نتایج عالی در انتظارمه.
انشاالله.
استادانم از شما به خاطر پروژه جدید که تو مدار دریافتش بودم بینهایت سپاسگزارم
برای هممون آرزوی سلامتی و خوشبختی و موفقیت دارم
باید پارو نزد وا داد
باید دل رو به دریا داد
خودش میبردد هرجا دلش خواست
هرجا که برد بدون ساحل همونجاست.
سلام خدمت همه ی دوستان عزیزم سلام خدمت دوستی که با صحبت هاش به ما الهام بخش بوده و تجربیاتش رو با ما در میون گذاشته
درود بر ایشون که درجا نزدن و همیشه در مسیر رشد و پیشرفت هستن و از موندن در یک جا پرهیز می کنن. خود من به شخصه در تمام طول زندگیم همیشه یک حسی داشتم که به نظر من هدایت خداوند بوده همیشه برای من حداقل این طور بوده که هر وقت احساس می کردم دارم درجا می زنم هر وقت احساس می کردم که بی هدف در حال پرسه زدن هستم، بی هدف دارم زندگی می کنم، بی هدف دارم کارهایی رو انجام می دم ، کارهای بیهوده دارم انجام می دم، حرف های بیهوده دارم می زنم، ارتباطات بیهوده دارم، همیشه یک اخطار جدی به من داده می شده یک اخطار جدی درونی که چیزی شبیه به عذاب وجدان بود که باعث می شد که من از اون حالت بیام بیرون یعنی یک زجر مطلق در من ایجاد می کرده، یک رنج مطلق، رنج سوزناک و دردناک و انقدر این درد و این رنج و زیاد می کرده که باعث می شده که من نتونم تحمل کنم اصلا اون وضعیت رو و یه حرکتی بکنم یه ارتباطی رو قطع بکنم، حرف های بیهوده رو نزنم کارهای بیهوده رو انجام ندم و یه هدفی برای خودم تعیین بکنم حتی و هرچند کوچک که تفاوت در زندگی من ایجاد بکنه، باعث بشه که من نگندم، من کپک نزنم، من مغزم زنگ نزنه. خدا رو سپاسگزارم ،خدا رو سپاسگزارم که همیشه این حس در من بوده و با صحبت هایی که دوست عزیزمون کرد به من یادآوری شد که من این نعمت و چه نعمت بزرگی در واقع در کل زندگیم داشتم و باید بابتش از خدای مهربونم سپاسگزار باشم که این حس همیشه در من زنده بوده و هیچ وقت نمرد و هیچ وقت نمرد .
سپاسگزارم استاد عزیزم بابت حضورت بابت وجودت در این دنیا ، موفق و موید باشید. دوستای خوبم خدا نگهدارتون باشه
درود بر شما استاد عزیزم.
خدا را شکر که با شما هم جهت شده ام در مسیر خداوند.
چقدر موضوع مهم و عالی ای و چه نکته خوبی مصطفی جان بهش اشاره کردند.
اونجایی که گفتند: من حس میکنم باید وارد مدار جدیدی بشم و موقعیت کاری دیگری را تجربه کنم و بیا بسپریمش دست خدا و از اون بخواهیم که ما را هدایت بکنه سمت مسیر بعدی مون و بعد از 3 الی 4 روز این شرایط برای ایشان رقم خورد.
این یعنی وقتی من به خداوند ایمان داشته باشم، بسپرمش دست خدا، حرکت کنم و رها باشم، خداوند خیلی زود جواب میده.
خیلی عالی بود.
امیدوارم هر روز بتونم منم بسپرمش دست خدا و حرکت کنم.
بریم سراغ تمرین این جلسه:
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
1 بار استاد.
زمانی که در زمینه فروش خودرو فعالیت داشتم، از طریق آموزش های شما در ابتدای سال 96 بعد از 1 سال تلاش کردن، به جایی رسیدم که یک موقعیت شغلی خوب که دوستش داشتم برام جور شد. خداوند دستانش را برای کمک به من رسال کرد. من شروع کردم به هر روز ماشین فروختن و اشتیاقی عجیب به این کار داشتم.
ماشین های معمولی میفروختم. پراید، تیبا، ساینا، برلیانس، سراتو، چانگان، نیسان، ال 90 و ساندرو.
با ذوق هر روز میفروختم.
یه جایی بود مادرم در مورد یکی از دوره های جدیدی که روی سایت بود بهم گفت، گفتند بیا بخریم.
اونجا من مغرور شدم. گفتم مامان ببین ما فقط باید عمل کنیم. دیگه نیازی به آموزش خاصی نیست. فقط باید بفروشیم. و از جایی که بودم راضی بودم و دیگه تلاشی برای یکی رشد دیگه و یک تغییر دیگه نکردم.
بجای تمرکز بر تمام جنبه های شغلی ام، تمرکز من رفت روی اخبار، و اطلاعات و ویدیو های اینستاگرام و …
خب نتیجه این شد که هر روز افت درآمد داشتم.
تا به جایی رسید که این در آمد صفر شد و من چاره ای نداشتم به جز تغییر.
حالا جالبه این تغییر هم جوری بود که بجای اینکه منو از چاله در بیاره، انداختم توی یک چاه بی تح
واقعا خدا را شکر میکنم طی این سالها خیلی رشد کردم. بخاطر همین چاه بی تح. ولی موضوع اینه که اونجا جای من نبود. من خیلی بیشتر میتونستم پیشرفت کنم و خیلی راحت تر. خیلی درگیر شدم. با یک رشد مالی کم.
در آمد شرکت خوب بوده. عالی نبود ولی خوب بود. مسئله اینه که اون چاه بی تح اجازه حرکت های دیگه ای نمی داد.
همون چاه بی تح تا 1404.04.07اجازه هیچ کاری به من نمیداد. من به هیچ راهی برای بیشتر کردن درآمد و رشد کردن فکر نمی کردم. و نتیجه دیگه تو جلسه قبلی گفتم. دیگه داشت از بینم میبرد.
2. چند بار هم بعد از رسیدن به هدف، بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
پارسال وقتی کار معدن تموم شد. یعنی از ابتدای آذر ماه تا اواسط بهمن بود. در خلال اتمام کار معدن من هر روز داشتم روی فروش خدماتم کار میکردم و نتیجه شد یک قرارداد با ارزش نزدیک به 2 میلیارد تومان که حدود 700 میلیون سود آوری داشت.
در همین حین برای بهبود سایت و خدمات سایت، هر روز تلاش کردم بر بهبود هر قسمت. یک مدیر تولید محتوا زیر نظر خودم استخدام کردم و به تازگی یک مدیر پشتیبانی فنی استخدام کردم.
هر روز سایت را دارم بهبود میدم.
در زمینه فروش هم من خیلی از کارهای اضافی قبلی را حذف کردم.
یکی از زمان بر ترین مسائل برای من رفت و آمد بین خونه و محل کارم بود. چیزی حدود 1 ساعت در روز را در مسیر بودم.
این موضوع حذف شد با ماندن در دفتری که پائین خونه مون هست.
بعد از اون با اصلاح سیستم صدور پیش فاکتور سرعت ارسال پیش فاکتور را اصلاح کردم.
هم چنین برای پیگیری های بهتر و فراموش نکردن کارهام از یک نرم افزار CRM خارجی که فیلتر هست استفاده کردم. به من کمک کرد فروشم را بالا ببرم.
بعد از فروش های موفق 3 ماه اخیرم الان در این مسیر هستم که برای رشد بیشتر بتونم با مشتری های بزرگتر کار کنم.
بعد از اون میخوام یا یک تولید کننده بزرگتر پیدا کنم و یا خودم در کارخانه خودمون دستگاه های مورد نیاز را بخرم و شروع به کار کنم.
مرحله بعد از اینها تقویت دفتر فروش هست. یعنی با رسیدن به یک مبلغ میتونم نیروهای فروش را یکی یکی اضافه کنم.
اینجوری با تغییر در شخصیت خودم، خودم را از بدنه جامعه به راحتی در طی یک سال آینده جدا میکنم.
بعد از این ها هدفم مهاجرت هست. مهاجرت از ایران. فعلا بهش فکر نمیکنم. شاید برای اون هدفم فعلا فقط زبان انگلیسی خودم را تقویت کنم.
تلاش میکنم هر روز کار ها را به خدا بسپارم و نگران نباشم. امید دارم و مطمئنم که خداوند مرا به بهترین مسیر ها هدایت میکند.
خیلی ممنونم از شما استاد عزیزم برای این سکشن جدید در سایت.
هر روز با تمرکز بر این مسیر مطمئنم شرایط بهتری را دریافت میکنم.
عاشقتونم.
ان شاء الله هر کجا هستید در پناه رب العالمین شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
یاد خدا آرام بخش قلبهاست
خدایا سپاسگزارت هستم برای امروز زیبا
خدایا سپاسگزار تو هستم که فرمان دادی بنویس ومن هم لبیک گفتم به ندای درونم .
سلام به استاد عباس منش و خانم شایسته
سلام به دوستان هم فرکانسی
وقتی داشتم این چند سال را در ذهنم مرور میکردم دیدم خدارا شکر این چند سال اخیر همیشه در مسیر بودم و هیچ وقت نتایج باعث نشد که من کنار بکشم حتی برای چند روز . حتی وقتی شرایط طوری بود که نمیتونستم مدام پای فایلهای استاد بشینم ، سعی میکردم افکارم را به سمت درست جهت دهی کنم . استاد من وقتی به هدفی میرسم بیشتر انرژی میگیرم برای ادامه دادن . به خودم میگم دیدی تونستی . خدا را شکر همیشه یکسری اهداف و اقدامات در لیست خودم دارم که قدم بعدی منو مشخص میکنه .
یادمه خیلی رویای سفر خارج از کشور را در سر داشتم . من همیشه به اندازه ای داشتم که بتونم سفر خارج از کشور را تجربه کنم ولی هیچ وقت پیش نیومده بود چون در مدار ش نبودم
البته آن وقتها که درک درستی از قانون نداشتم و همیشه به خدا میگفتم چرا درست نمیشه شرایط سفر رفتن من . من پول سفر داشتم ولی باورهای خوبی نداشتم چرا ؟ چون تا مدتها همسرم برای گرفتن پاسپورت با من همراه نبودم و مدام امروز و فردا میکرد . یادمه من روی دوره 12 قدم کار کردم و خیلی راحت یه روز همسرم با پیشنهاد خودش منو برد برای گرفتن پاسپورت و آخرش هم گفت من که میدونم آخرش این پاسپورت همینطوری میمونه تو خوونه تا زمان تمدید بعدی . کجا میخوای بری؟
من خیلی حرصم گرفت ولی هیچی نگفتم . به خودم گفتم باید به این هدفم برسم . خیلی طول نکشید که برادرم به ترکیه مهاجرت کرد و سال بعدش من رفتم ترکیه و اولین سفر خارج از کشورم را خلق کردم. وقتی برگشتم، همسرم گفت خوب خیالت راحت شد حالا بشین و به زندگیت برس ، من همون موقعه گفتم : تازه این اولشه . خیلی جاها هست که باید برم ببینم . من عاشق سفرم .یعنی با رسیدن به این هدف من به خودم نگفتم که تمومه و باعث توقف من نشد .
از خدا خواستم در زمان مناسب هدایتم کنه که بتونم با ماشین خودم سفرهای جاده ای شروع کنم و دوست دارم سفر به ترکیه را زمینی تجربه کنم . من همه چی را سپردم به خدا و گفتم خودت همه کارها انجام بده . من دیگه عجله نمی کنم واجازه میدم خداوند که استاد برنامه ریزی هاست برام انجامش بده . من فقط روی ذهنم کار میکنم تا در سطح باوری و فرکانسی بتونم با این مسافرت هم مدار بشم .
خدایا شکرت .
به امید استاد عزیزم در بهترین زمان و مکان
در پناه الله یکتا