این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/neveshteh-3.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباس منش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباس منش2025-10-18 08:58:072025-10-30 23:40:47تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به استاد ابراهیمی و نازنینم، سلام به استاد شایسته ی دوست داشتنی، سلام به دوستان عزیزی که داریم بر خلاف جریان آب، برخلاف اکثریت جامعه، آگاهانه برای رشد شخصیتمون تلاش می کنیم…
خدایا شکرت که تا اومدم بنویسم از ذوق این مسیر، از شوقی که تو دلم دارم اشکام جاری شد…
خدای مهربونم شکرت که این لطف رو به من داشتی و من رو در این مسیر قرار دادی…
شکرت که همواااره در حال هدایت منی، دستم رو محکم تو دستت داری و هرازگاهی یه فشاری هم می دی که یعنی حواسم هست، نگران نباش به مسیرت ادامه بده.
استاد جانم فعلا کامنت این گام رو می ذارم و به خودم قول می دم در اسرع وقت غیبت گام دو رو جبران کنم. البته دلیلش تنبلی و اینجور چیزا نبوده، یه مشغولیت دلی فوق العاده بود که کلی حس خوب ایجاد کرد.
استاد چقدر مثالای خوبی زدین از اینکه در حرکتمون همیشه استمرار داشته باشیم، آب هم راکد بمونه فاسد میشه. اصلا سکون با ذات ما همخونی نداره و هممون این رو تجربه کردیم که وقتی حرکت نمی کنیم وقتی بی انگیزه میشیم چه حس منفیی تو دلمون ایجاد میشه. دقیقا یادمه وقتی مقطع فوق لیسانس رو تموم کردم قبلش به خودم می گفتم من می رم یکماه فقط استراحت می کنم، می خورم و می خوابم، انقدر که بخصوص اون چندماه آخر فشار اومده بود بهم. ولی جالب اینه که استاد به یک هفته نرسید دیدم اصلا احساس پوچی می کنم، بمونم خونه هیچ کار نکنم؟ عین یه معتادی بودم که مواد بهش نمی رسه :)))
پا شدم رفتم دانشگاه و با همون استاد راهنمام صحبت کردم و گفتم درسته تصمیم دارم برای دکتری اپلای کنم برای فلان دانشگاه سوییس (چون چندماه قبلش برای یه سمینار به همراه یه استاد دیگه رفته بودم سوییس و کلی این خواسته در من شکل گرفته بود که اونجا دکترا بخونم و به این نتیجه رسیده بودم که ایران دکترا نخونم) ولی تو این یکسال نمی خوام فقط خونه بمونم و درس بخونم. اون بک ماه استراحت هم نمی خوام، می خوام از فردا بیام آزمایشگاه و کار کنم تا مقاله بیشتری داشته باشم برای اپلای… اونم از خداش بود و موافقت کرد و خلاصه من نزدیک یکسال تو آزمایشگاه اون استاد کار کردم و از مقطع فوقم بجای یکی دوتا، چهارتا مقاله داشتم. بعدم که داستانای دیگه ای پیش اومد و من با اینکه پذیرش گرفتم تصمیم گرفتم سه ماه قبل از کنکور دکترای ایران، بخونم و اگر قبول نشدم برم اونور (بیشتر بخاطر باور محدود کننده ای که دارم مامان و بابام رو تو اون شرایط تنها می ذارم بعد از رفتن برادرم). و همون دانشگاه تهران رتبه ی دوم قبول شدم و با همون استاد فوقم ادامه دادم.
مورد دیگه تو کار الانم هست، در مورد لذت یادگیری. استاد من هم خیلی از یادگیری چیزای جدید لذت می برم، سال کاری گذشته و قبل از اینکه برم مرخصی زایمان من پروژه ای داشتم که حداقل سه روز باید کار اکسپریمنتال تو آزمایشگاه انجام می دادم و دو روز دیگه هم دیتاهای اون کارا رو بررسی می کردم. کار امسال من که بدون اینکه خودم حرفی زده باشم از طرف مدیرم پیشنهاد شد این بود که تکنولوژی های جدید تو زمینه ی باتری و ذخیره انرژی برای ماشینای برقی رو بررسی کنم و تِرَک کنم و پیشرفتشان رو گزارش بدم. خلاصه من بیشتر امسال رو داشتم راجع به باتریهای با شیمی متفاوت از باتری های فعلی یاد می گرفتم و بعد چک می کردم خب کدوم کمپانی داره رو این باتریا کار می کنه، کدوم کمپانی نتایج بهتری داره، چقدر میشه به این تکنولوژی امیدوار بود و ازین کارا… و بقدری برام لذت بخشه که حد نداره، ضمن اینکه خیلی ساده تر هم هست. من اگه در طول روز به هر دلیلی نرسم اون مقدار کاری که باید انجام می دادم رو تموم کنم، خیلی راحت شب تو خونه می تونم بشینم سرش. و خداوند رو هرروز شکر می کنم که تو این زمینه من رو آسون کرده برای آسونی ها.
دو سه روز پیش که داشتم با فاطمه جانم تلفنی صحبت می کردم (درحالی که با سعیده جان رضایی پیش مامان بودن و ما این سر دنیا کلی ذوق کرده بودیم از این دیدار قشنگ) تو حرفاش از قدم چهار، جلسه ی چهار می گفت که باعث این حرکتش برای شکستن مقاومتهای ذهنیش شده، و من دیروز این جلسه رو گوش دادم و چقدر مرتبط بود با این پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر…اینکه باید حرکت کنیم، باید مچ این ذهن توجیه گری که داره بهونه میاره رو بگیری چقدر این جمله رو دوست داشتم و قشنگ اون تلنگره برام ایجاد شد که چند وقته داری به این موضوع فکر می کنی قدم اولت رو بردار. شروع کن. امروز می خوام یه اهرم رنج و لذت برای این اقدام بنویسم و به امید الله مهربان شروعش کنم.
استاد راستی تو این داستان تولد شاگرد زرنگاتون که کلی رزق بی حساب برام داشت، یه یادگیری قشنگ هم برام بود. داستان از این قراره که تو این یکسال گذشته هربار تولد یکی از دوستان نازنین بهشتی بود فاطمه جان اکثرا با ذوق و سلیقه ای که داشت یک کلیپ تبریک درست می کرد و کلی حس خوب به خودش و به اون شخص و دیگرانی که می دیدن هدیه می کرد. اینبار تولد خود فاطمه جان بود و با فاصله ی یک روز تولد سعیده جان شهریاری. من از یکماه قبلش تو ذهنم هی میومد که خب اینبار می تونی تو این کارو انجام بدی. ولی خدایی کلیپ درست کردن من در حد گذاشتن چندتا از عکسای تولد تینا مثلا بوده و فوقش چندتا اموجی و استیکر بهش اضافه کرده بودم و آهنگ خالی روش گذاشته بودم…
چند روز قبل از تولدشون به مامان اینا و دوستان دیگه ی بهشتی گفتم اگه موافق باشین یه ویدیوی کوتاه بگیریم و یه کلیپ درست کنیم. و خب همه موافق بودن هرچند که دوست داشتیم یه کار خلاقانه و متفاوت انجام بدیم ولی گفتیم حداقلش این کلیپ رو درست کنیم. قرار بود تا پنجشنبه شب بچه ها ویدیو یا عکس برای من بفرستن و من جمعه روش کار کنم. یه حس اعتماد به نفسی نمی دونم واقعا از کجا داشتم که من می تونم، انجامش می دم، همش تو ذهنم این بود که خدایا این کار برای شاد کردن دل دوتا از بنده های خوب توعه و مطمئنم خودت کمک می کنی. پنجشنبه چندتا عکسشو شروع کردم تو گوشیم با اپ clip پشت هم بذارم دیدم نه انگار بدرد نمی خوره. یادم افتاد چند وقت پیش Canva رو دانلود کرده بودم ولی امتحانش نکردم. یکم باش ور رفتم دیدم انگار میشه باهاش یه کارایی کرد. ولی تازه بار اول بود دیگه یعنی تازه داشتم یاد می گرفتم که چه جوری ازش استفاده کنم.
خلاصه از یک هفته قبل هم این ایده ی به ذهنم اومده بود که هیچ هدیه ای بیشتر از یه پیام تبریک از استاد نمی تونه این دو عزیز رو خوشحال کنه، ولی این مقاومت رو داشتم که چه معنی داره آخه استاد نمی گه بچه پرو ایمیل زده میگه اگه میشه تولدشون رو تبریک بگین؟خخخ خلاصه انجامش ندادم تا اینکه پنجشنبه صبح این فکر دیگه کل ذهنمو مشغول کرده بود، بعد گفتم فوقش اینه که من این درخواست رو از استاد می کنم و می گن نه دیگه، یا اصلا پاسخی نمی دن. اما فکرشو بکن اگر پاسخ بدن چه شاهکاری میشه. و دیگه حدود ظهر بود که یه ایمیل برآمده از دل نوشتم و دو ساعت بعد ایمیل اتومات اومد. بعدش خبری نشد و من سعی کردم اصلا فکر نکنم بهش و منتظر نباشم. جمعه صبح که پاشدم ایمیلم رو قبل رفتن به شرکت چک کردم و دیدم یه پاسخ پر از مهر از استاد شایسته دریافت کردم که پیام تبریک هم توشه… آخ که من انقدر ذووووق کردم و چشمام قلبی قلبی شد از اینکه استاد شایسته ی نازنین برام جواب نوشته بودن که خدا می دونه. قرار نبود اینقدر جزئیات رو بنویسم ولی اومد دیگه…
خلاصه من جمعه ظهر که اومدم خونه از دو ساعت خواب لی لی کمال استفاده رو کردم و تو لپتاپ مک که از 2016 دارم ولی هنوز خیلی بهتر از لپتاپای دیگه کار می کنه، سیستمش رو آپدیت کردم و کلی سرحال شد و جا باز شد، (این خودش کلی رزق بی حساب بود) بعدم Canva رو ریختم و شروع کردم باهاش کار کردن. تینا هم اونروز کلی بهم کمک کرد و با لی لی مشغول بود (چون سام هم خونه نبود) و من موفق شدم تا ساعت 10/5 -11 شب دو تا کلیپ رو درست کنم، نسیم هم که گفته بود برای آهنگ روش گذاشتن کمک می کنه به همراه علیرضا. فیلما رو براش فرستادم و دیگه ساعت 1/5 نیمه شب گذشته بود که کلیپا آماده شد و با عشق فرستادم برای سعیده جان و فاطمه جان…
بقدری حس اینکه بلاخره تونستم، موفق شدم، خدایا می دونم که خودت بودی که آسون کردی برام… انقدر خوشحال کننده بود که با اینکه از 2 نیمه شب گذشته بود اصلا خسته نبودم. خوبیش این بود که فرداش شنبه بود و تعطیل. اینم باز لطف خدا و زمانبندی خدا بود.
فکر می کردم میام یه کامنت کوتاه در حد حاضری می نویسم و می رم ولی کلی طولانی شد.
خدای مهربونم، عشق شیرینم خیلی دوستت دارم و چقدر خوبه که تو اینو می دونی، چقدر خوبه که دارمت، چقدر خوبه که تو این سایت بهشتی و دانشجوی استاد ابراهیمی هستم، چقدر خوبه که همچین خونواده ای دارم، همچین دوستان بی نظیری دارم…
خدای مهربونم شکرت برای تموم معجزات زندگیم، برای تک تک نعمتهای زندگیم، برای این وقتی که ایجاد شد تا این کامنت رو بنویسم.
استاد عزیزم بی نهایت سپاسگزارم از شما و از استاد شایسته ی نازنین و به امید دیدارتون بزودی زود🩵
در پناه خداوند قادر رزاق و وهاب شاد و سلامت باشین🩵
سلام به روی ماهت دلنشین ترین رفیق (کللللی چشمای قلبی)
ممنونم و سپاسگزار از این رزق بی حسابی که پر از نور بود و برام فرستادی…
می دونی امروز جزو معدود روزایی بود که صبح تو تمرین ستاره ی قطبی نوشتم نقطه ی آبی می خوام؟ خیلی کم پیش میاد اینو بنویسم… و خدای مهربونم چقدر شیرین این خواسته م رو اجابت کرد… از دست رفیق نازنینم…
انقدر که هردوتون بنده ی خاص خدایین، انقدر که آدم دوست داره با عشق یه روز یه لحظه تون رو پرنورتر کنه شادتر کنه… به سعیده جانم گفتم، اون پیام تبریک رو خودتون خلق کردین من فقط وسیله ش بودم… :)
و چقدر برای خودم حس خوب ایجاد کرد…
خدا رو هزاران بار شکر می کنم که از اون روز مبارک تا الان چقدددر اتفاقای خوب افتاده… چقدر حس و حال عجیبی دارم… چقدر برای تو عزیز دل و سعیده جانم خوشحالم چقدر ذوق کردم از نوری که باز دریافت کردین و حس خوبش رو با من شیر کردین…
ببین از همین دیشب تا الان من از اتفاقات خوب دیگه ناک اوت شدم… انقدر قربون صدقه ی خدای مهربونم رفتم که نگو…
اون از دیشب که منی که همیشه سعی می کنم دیگه دیرتر از 12 شب نخوابم، اول که خبر خوب از سعیده جان دریافت کردم و کلی حس و حالم منقلب شد، بعدش تازه 12:30 ایمیلم رو چک کردم و رزق پر برکت رو از خودت داشتم، کلی چشمام قلبی قلبی تر شد و اشک شوق ریختم…
امروز صبح از پنجره اتاق بیرونم دیدم اصلا فستیوال رنگ بود، دوتا درخت جلوی خونمون اصلا نمی دونی قرمز نارنجی زرد صورتی… همه رنگی توش میشه دید…یه عکس گرفتم به امید خدا می فرستم برات. نشانه ی امروزم توحید عملی 6 بود… صبحانه رو مهمون خدای مهربونم بودم…کارام تو شکرت خوب انجام شد. اومدم خونه و با دخترا غذا خوردیم، دیدم هوا ابر شد، تا سایت رو باز کردم و نقطه ی آبی رو دیدم چنان بارونی بارید که نمی دونی…
حالا با جزئیاتش رو تو یه کامنت دیگه می نویسم به امید خدای مهربون…
ولی می خوام بدونی چقدر فرکانس نابی داری که اینجوری حس خوب رو به آدم هدیه می دی… اینجوری نوری که به قلبت باریده رو به دیگران هم می دی… اینجوری وصل وصلی…
عاششششقتم من… رفیق نازنین و دلنشینم.
به داداش رسول گلم سلام برسون و هلیسا جان و محمدحسن جانم رو ببوس…
در پناه خداوند قادر و وهاب و رزاق شاد و خوشنود و راضی و سلامت باشی عزیز دلم🩵🩵
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
من به لطف خدا و آموزش های خوب استاد درسال اول ودوم درتمام جوانب به نقاط خیلی خوبی رسیدم ینی سالهای طلایی من اون روزها بودکه کنترل ذهن داشتم،ورودی هاروکنترل میکردم،به خوبی ها وزیبایی ها ونکات مثبت توجه میکردم،شرایط خیلی خیلی خوبی داشتم که هرچی بگم کم گفتم ازون شرایط،سلامتی که دوسال بود خودموبچه هام به دکترنرفته بودیم،پولهای چندین میلیونی که واردحسابمون میشد،خریدهای عالی،زندگیم پرشده بود ازفراوانی درتمام زمینه،دیگ چیزی به اسم قرض توزندگیمون نبود،بدهی وبدهکاری نبود،بی پولی نبود،حساب خالی نبود،هرچی میخواستیم میخریدم،اما کم کم دیگه فکرکردم خب دیگه همه چی اوکی شده دیگ اون ذوق وشوق کمترشدبرای کارکردن روخودم،ورودی ها کنترل نشد که بعدشم توجه به نکات مثبت وزیبایی ها کمترشد شکرگزاری هاکمتر شد وصرفا فقط به فایل ها گوش میدادم ازصب که بیدارمیشدم تاشب که میخوابیدم یه کارایی هم میکردم اما اصل کار که کنترل ورودی بود رورعایت نمیکردم ونتیجش شد شرایط بد مالی قرض وبدهی آوارگی بیماری که دوسال منودرگیرکرده وعلتش هم مشخص نبود ومن امسال که نشستم فکرکردم تازه فهمیدم دلیلش چی بوده،تنهاچیزی که خوب مونده البته دررابطه بامن فقط روابطمه ورابطم باخداست که البته اگرکاری نکنم همینم ازبین میره
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
مثلا درمورد اسباب کشی اولین سال تویه تاق توحیاط صاحبخونه بودیم که همه چیزمشترک بود و من پول جمع کردم ویه راحتی سال دوم جابجاشدیم به یه خونه ویلایی مستقل وتمیز ویک خواب ینی صبر نکردم که بگم خب دیگ فعلا همین خونه روگرفتیم داخلشم نه،پول جمع کردم که ساله دیگ راحت جابجاشیم که همین اتفاق هم افتاد وچقدرخوب بود واقعا نتیجش زمین تاآسمون بااین چندسال اخیر که اینکاررونکردم وباخیال راحت تو خونه قبلی نشستم وبلاهایی که سرمون اومدن قابل گفتن نیست
این پروژه جزو بهترین پروژه هاست،بازم ازتون سپاسگزارم،
سلام و درود خدمت استاد عباس منش عزیز و دوستان همفرکانسی
موضوع این جلسه بسیار مهم و تاثیرگذاره البته با شک و شبه هایی که در ذهنم باهاش مواجه هستم.
به نظر من هر کدام از ما در یک سنی با استاد آشنا شدیم و شروع به یادگیری کردیم. بنابراین آنچه می آموزیم مانند زبان دوم می باشد.
مثل اینه که من فارسی بلد هستم و برم انگلیسی یاد بگیرم
من دو زبانه می شم
هم می تونم فارسی صحبت کنم و هم انگلیسی
به نظرم همه ما از طریق آموزشهای استاد دو زبانه شدیم،
زبان اصلی: زبان کمبود و خودکم بینی و ترس و ….
زبان دوم: زبان فراوانی، خودارزشمندی، باور به خداوند و ….
بنابراین در طول زندگی ما توانایی عمل کردن به هر دو زبان را داریم.
من از سال 93 که با استاد عباس منش آشنا شدم با اشتیاق شروع به یادگیری زبان دوم که همان زبان موفقیت است کردم و به لطف خدا خیلی خوب و سریع به این زبان مسلط شدم و تغییرات عظیم در زندگی ام رخ داد اما از آنجا که همواره در معرض صحبت و برخورد با اطرافیانم بودم که همچنان به زبان اصلی من صحبت می کردند بارها پیش آمده که آگاهانه یا ناآگاهانه با زبان آنها صحبت کرده و همکلامشان شوم.
حتی در مورد عملکردم در کسب و کار و زندگی و …. هم دقیقا این موضوع صدق می کند که یه جاهایی با زبان جدید عمل کردم و یه جاهایی با زبان قدیم. وخوب نتیجه هم که واضحه
به نظرم ما همیشه در معرض برگشت یا گرایش به زبان اصلی هستیم چون در ارتباط با اطرافیان و جامعه قرار داریم.
بحث توجیه کردن نیست و اینو می دونم که باید انقدر متعهد باشم که به هیچ عنوان تحت تاثیر اطرافیان و جامعه و جریانات جامعه قرار نگیرم ولی باید اعتراف کنم که نتونستم به شکل عالی از موضوعات دور باشم.
گرچه هنوز بعد از 11 سال اصلا پیگری خبر و رسانه نیستم و شبکه های مجازی رو دنبال نمیکنم ولی شنیدن صحبت ها و دیدن برخی نوسانات در زندگی روزمره باعث شده که در عملکردم اختلال ایجاد بشه.
ماه ها و سال های اول که با استاد آشنا شدم چنان غرق موضوع شده بودم که هیچ توپ و انفجاری باعث تحریک و ترغیب من نمی شد و خوب جریان تغییر به شدت شکل گرفته بود و نتایج بی نظیری حالص شد.
ولی وقتی فکر میکنم اون روزها من به این شکل عمل نمی کردم که مثلا به این هدف رسیدم باید به هدف بعدی برسم.
من فقط با تمام وجود گوش می دادم و تمرین می کردم و سعی می کردم عمل کنم.
البته که شاید بشه مثلا اینکه تصمیم گرفتم خبر رو کنار بذارم یا سیگار رو ترک کنم یا بدهی ها رو پرداخت کنم یا دسته چک رو پاره کنم و …. رو بشه هدف نامگذاری کرد ولی من اون زمان همچین نگرشی نداشتم و به نظر من خودبخود این تصمیمات رو می گرفتم و عمل می کردم.
الان که صحبت های این دوست عزیز و توضیحات استاد عباس منش رو شنیدم با خودم فکر میکردم که من چطور باید هدف بعدی رو انتخاب کنم؟
من بلد نیستم هدف انتخاب کنم.
من عادت کردم که همسو با جریانات زندگی حرکت کنم. و بجای اینکه خودم هدف جدید انتخاب کنم سعی کنم همیشه افکار و عملکرد درستی در زندگی روزمره داشته باشم و به این شکل یه وقت هایی تصمیماتی گرفتم که اون لحظه به نیت هدفگذاری نبوده ولی بعدا شاید چند ماه بعد که شرایط تغییر می کرد میتونستم ادعا کنم که من با هدفگذاری و زیرکی این تصمیم رو از چند ماه قبل اتخاذ کردم.
مثل زمانی که احساس کردم وقتشه که سایت رو راه اندازی کنم و اساس کار رو از تلگرام به سایت منتقل کنم و 6 ماه بعد تلگرام فیلتر شد.
این تصمیم من بر مبنای هدفگذاری آگاهانه نبود بیشتر یه حسی بود که دوست داشتم انجامش بدم و تجربه اش کنم اونم چرا دوست داشتم چون الگوی من شما استاد عزیر بودی و چون از طریق سایت کار میکردید منم گفتم خوب پس منم باید سایت داشته باشم.
شاید همه اینها هدف گذاری باشه ولی هیچوقت در ذهن من به این شکل نبوده که به یه هدفی برسم و بعد بگم خوب حالا برم هدف بعدی
و چالشی که با شنیدن این فایل در ذهنم ایجاد شد این بود که هدف گذاری و رسیدن به اهداف بیشتر انگار در کارهای فیزیکی و حضوری امکانپذیره
من که از طریق سایت فقط کار می کنم و هیچ فعالیت فیزیکی و … ندارم چطور باید هدف بعدی یا قدم بعدی رو بردارم.؟
یعنی سایت رو چیکار کنم؟
از این گوشه اینترنت ببرم اون گوشه اینترنت؟
از صحبت های دوستان برداشت من اینه که انگار در ذهن خیلی ها اینه که اگه زندگی داره خوب پیش میره حس خوب و راحت دارم این زنگ خطره و باید دگرگونش کنم!
مگر ما نمیگیم که هر نتیجه ای حاصل میشه از نگرش و فکر و فرکانسه پس چرا اگه نتیجه خراب شده یا اونطوری که باید باشه نیست میریم سراغ شغل و مکان و ….
من چند سال قبل ابزار و یراق داشتم و حسم یا الهام یا ایده در وجود من شکل گرفت که وارد حوزه متفاوت و مورد علاقم بشم.
چرا به این حوزه علاقه داشتم چون دیدم استاد عباس منش از این حوزه به ثروت رسیده و منم احساس کردم خیلی خوب می تونم از طریق صحبت کردن موضوعات رو برای دیگران شرح بدم.
از طرفی با خودم گفتم اگه قراره خدا بهم الهام کنه و من بیان کنم خوب پس منم مثل استاد عباس منش می تونم موفق بشم یعنی علاقه من به این حوزه صرف دیدن استاد و نتایجش شکل گرفت نه اینکه بگم از کودکی به مدرس بودن یا آموزش دادن علاقه داشتم.
بنابراین ابزار و یراق رو رها کردم و وارد شغل جدید شدم و انصافا در ده سال اخیر تمام وجودم رو گذاشتم اگه حتی 100 نباشه ولی انصافا 80 خط نرمان این ده سال بوده.
بنابراین اگر الان من در این کسب و کار مثلا به درآمد ماهیانه صد میلیون رسیدم نمی تونم بگم خوب رسیدن به سقف و باید یه چیزی رو تغییر بدم چون نمونه هایی مثل استاد هست که به اعداد خیلی بالاتر رسیده و در هر شغلی باشی نمونه هایی هست که در همون شغل به اعداد خیلی بالاتر رسیده پس نمیشه بگم من به سقف رسیدم و ایراد از شغله
ولی از استاد یاد گرفتن که نتیجه بیرونی نتیجه فرکانس و افکاره پس من باید به خودم بیام که چرا درآمد من بیشتر نمیشه یا اونی که می خوام نشده.
باید مراقب باشم که آیا به شکل مستمر در حال بهبود هستم یا نه؟
حالا مستمر به معنای هر روز و هر ساعت نیست
یعنی هر روزم داره چطور می گذره
مشغول چه کاری هستم
مشغول چه افکاری هستم
چه موضوعاتی برام مهم میشه
از سرگرمی های روزمره می شه متوجه شد چه افکار یا توجهی داریم.
یه اشکالی که در خودم و به نظرم خیلی از بچه های سایت استاد عباس منش می بینم اینه که فکر می کنیم هرچقدر گوش می کنیم و می نویسیم بازم کمه
بارها دیدم که افراد نوشتن حسم می گفت که برو فلان کار رو انجام بده یا فلان فایل رو ضبط کن و … ولی من به خودم گفتم گل اصلی اینه که احساس خوب داشته باشم و من بجای عمل کردن به ایده هام بیشتر فایل گوش می دم.
من از همون روزهای اول استفاده از آموزش های استاد رو با زندگی روزمره ادغام کردم اصلا شروع بیزینس من بر پایه آموزش های استاد عباس منش بوده و الان هست.
هیچوقت فکر نکردم که بجای عمل کردن به ایده هام باید بیشتر فایل گوش کنم یا بنویسم
اگه فایلی گوش میکنم دنبال اینم که ببینم چه تغییری یا بهبودی می تونم در افکار یا عملکردم ایجاد کنم.
بنابراین هدف بعدی و قدم بعدی و … از نظر من صرفا تغییر مکان و شغل نیست بلکه بهتر عمل کردن به همون آموزش هایی است که سالهاست دارم گوش می کنم.
من از این نظر که بسیار آدم عملگرایی هستم می تونم الگوی خوبی باشم ولی اطمینان دارم نتایج من بخاطر عملکردهای جدید و نو نبوده بلکه اگه ایده جدیدی در سایت و … اجرا میکنم یه جور سرگرمی واس من حساب میشه که مشغول باشم
به قول استاد بی کار نباشم. والا بیشترین نتایج مالی من از همون محتوایی داره ایجاد میشه که 7 سال قبل ضبط شده و در این 7 سال مقداری بهبود داده شده.
وقتی به سایت استاد عباس منش بعنوان ویترین عملکرد ایشون نگاه میک نم در این ده سال اخیر تغییر عجیب و غریبی روی سایت ایجاد نشده.
هر چیزی که از قبل بوده بهبود داده شده یا منظم تر شده یا نوشته ها بهتر شده و ….
استاد کسب و کارش رو تغییر نداده، شکل و ظاهر رو عوض نکرده و ….
ولی قطعا روی نگرش ها و احساس و فرکانسش در این مدت کار کرده که نتیجه همواره خوب و رو به رشد بوده
به استاد این موضوعات من بیشتر ازاینکه ترغیب به انتخاب هدف جدید یا ایجاد تغییر فیزیکی برای رفتن به مدار بالاتر باشم بیشتر به فکر تغییر نگرش یا بهتر و ساده تر اینکه ایجاد نگرش های جدید و خوش احساس در ذهنم هستم تا خداوند بر اساس اون نگرش جدید نتایج رو وارد زندگی من کنه.
انشاالله که همه ما در این مسیر استمرار داشته باشیم و همواره به فکر بهبود افکار و احساس خوب به شکل پایدار باشیم تا انشاالله فراتر از انتظارمون نعمت های الهی رو در زندگی تجربه کنیم.
من خیلی خیلی باورسازی های خوب و کاملا واقعی رو از شما از فایلهایی که بعنوان الگوها در سایت هستش باور کردم و بارها در این مدت سه ساله فایلهای شمارو گوش دادم وشنیدم و یه باور جدید ازش گرفتم. نمیدونم خودتونم این تجربه رو دارید که بارهایی گوشش بدید و از بین صحبت های خودتون و استاد مطلبی بگیرید که بگید اینههههه باوری که باید با ایمان براش حرکتی زد
الان استاد همین پروژه رو از دل همین آگاهی های سایت درآوردن و استاد و هم ماهایی که در مداریم داریم ازش استفاده هامونو میکنیم.
جالب بود کامنت شما کامنت بعدیم بودش و اینکه کسی که 11 سال مستمر و متعهد به آموزه های این مسیر هست چطور نگاه میکنه به مسایل. شاید بخاطر مدارها باشه که هرکس یه برداشت میگیره.
همینجا از همه تاثیرای خوبی که بواسطه شما در فایلهاتون گرفتم سپاسگزارم.جالبه فک کن یه هفته پیشا بود به یادتون افتاذم که اونجا که موقع خرید خونه اون مالک خونه برای وسایل با شما راه اومد مث همونوقت خودتون بود که برای تغییرتون از مغازه با اون کسی که میخواست وسایل مغازه رو بگیره راه اومدید و رفتار کردین.
و اینکه گفتید بنابراین آنچه می آموزیم مانند زبان دوم می باشد.
ولی خب زبان اصلی زبان درون و وجودی الهی و الله : فراوانیه، خودارزشمندیه، باور به خداونده و ….
و زبانی که تو اغلب شنیده ها و گفته ها هستش : زبان کمبود و خودکم بینی و ترس و ….
من چند کامنت پیش گفتمم راه گویدت که چون باید رفت(تقریبا همینه که شمام گفتین – همون هدایت هست که همیشه هست از طرف خدا، ماییم که میگیریمش یا میگذریم ازش بی توجه) و دقیقا این چند روزه همزمان شد با دو مساله چالشی که باید بگمش تضادی که وقتی با توجه تاکید میکنم با توجه بهش نگاه کردم دیدم این نشونه ست. این نشونه ست که خودمم تاکیدا میگم خودمم که میزارم کار جهان به چک و لگد برسه و توی خیییلی جهات میتونم خودم تغییر رو در آغوش بگیرم و زندگیم رو روی چرخ روون پیش ببرم. و امیدوارم این نشونه و هدایت رو ازش درس ماندگار بگیرم که البته بخاطر حواس فکرم در پروژه تغییر در آغوش بگیر هست وگرنه واقعا این نشونه رو از کنارش شاید با بی توجهی و ناشکری هم میگذشتم.
سلام ودرود بر اقای عطار روشن …من هم خداراشکر چندین بار فایلهای شما در سایت مقدس والهی استاد نگاه کردم ودقیقا امروز بهم الهام شد دوباره از اول نگاه کنم واین همزمانی امشب با پیام شما که گذاشتید در ایمیل من آمد وفردا مجددا فایلهای شما رانگاه میکنم دراین پیام قبل که شما گفتید یک نفر ازالاسکا ازتون خرید کرده درحالی که شما درشهر دزفول ساکن هستید ؟..این همان رزقی هست که به دنبال آدم می اید همان که استاد درفایلهایش توضیح میدهند…منتظر پیامهای بیشتر شما هستیم …درپناه خداوند باشید ان شاالله درهمایش بزرگ استاد عباسمنش که درآینده نزدیک درتهران برگزار میشود شما وهمه دوستان را میبینیم…..
چیزی که همون اوایل این کامنت شما یهو به ذهنم اومد برای تغییر این بود که شاید مثلا برای شما قدم بعدی یادگیری زبان انگلیسی باشه و اینکه فایلها و دوره هاتون رو جهانی کنید ؛
یا مثلا برای درآمد دلاری داشتن ، همین محتواتون رو توی یوتوب ارائه بدین ؛
این دوتا ایده به این دلیل به ذهنم اومد که خودمم الان در حال گذروندن همین مسیرم ؛
واقعا که چقد عالی و با زبان خیلی ساده توضیح دادید که تغییر کردن فقط عامل بیرونی یا صرفا کار فیزیکی نیست یا اینکه شغل عوض کردن نیست بلکه تغییر چیزی که از درون عوض بشه و شخصیتم رو بهبود بدم من خودم بارها توی این دام افتادم که به جای اینکه شخصیتم رو تغییر بدم و یا روی مهارت هام کار بکنم دنبال این بودم که دستگاه های کارگاه رو عوض کنم و بهترینش رو بگیرم، البته که عالیه من دستگاه های به روز داشته باشم، ولی این نباشه که خودمو گول بزنم و بگم من تا فلان دستگاه رو نخرم درآمدم بیشتر نمیشه،
واقعا چقد باب دل من حرف زدید، چه پاشنه آشیلی از خودم پیدا کردم
سلام میکنم خدمت آقای عطار روشن و همه دوستان و استاد عباسمنش
بنده حدود دوماهی میشه که فعالیت خودم رو درسایت شروع کردم وقبلاً هم فایلهای استاد عباسمنش رو گوش میدادم ولی نه از طریق سایت از طریق فایلهای دانلودی ایشان در ایتا و تلگرام یا ازطریق دوستان و جاهای دیگر؛
چیزی که در مورد شما نظر منو به خودش جلب کرد نتیجه ای بود که شما خیلی زود از این آموزه ها گرفتید و این برای من قابل تحسین بود!وبرای من امید ایجاد میکنه؛
چون من دوران جوانی ام را رد کردم و وارد دوران میانسالی ام شدم و همواره و همواره این نجوا میاد که تو خیلی دیر شروع کردی و باید خیلی وقت پیش عضو سایت میشدی تا موفق میشدی!
و همواره این نجوا میومد و دنبال الگویی توی سایت می گشتم که خیلی زود نتیجه گرفته تا این باور رو در خودم عوض کنم که باید سالها عضو سایت بشوم و روی خودم کار کنم تا موفق بشوم!
تا این که با شما و نتایج شما برخورد کردم و از تاریخی که عضو سایت شدید تا زمانی که نتایج براتون بوجود اومد رو بهش توجه کردم و عملگرایی تون هم برای من قابل تحسین بود ؛
امیدوارم که با خوندن کامنت هاتون و خوندن کامنت های دیگر دوستان این نجوای محدود کننده رو در خودم تضعیف کنم که با عملگرایی از این آموزه های این سایت خیلی زود میشود به نتایج مالی پایدار رسید؛
توفیق روز افزون را برای شما آقای عطار روشن و همه دوستان خواستارم…
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
پریشب برای تمرین قانون آفرینش داشتم به دستاوردهای قبلی خودم فکر میکردم، واقعا من در حدود بیست و یکی دوسالگی یه پروژه خیلی خوب نوشتم برای یه شرکت حسابی توی شهرم اگه ادامه داده بودم الان چی بوووووووودم
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
خب این مود میتونم به هدف الانم و مسیر رشد الانم یاد کنم که دارم برای یادگیری زبان کا میکنم . بعد از ازدواج و بچه دار شدن پشت هم و اینکه فعلا در سنی هستن که تایم برای داشتن کار و بروز شدن علم برنامه نویسی رو بخاطر مدام پای لپتاب نشستن یا بیرون از رفتن از خونه یجورایی مناسب نیست و خب میتونم تا سال دیگه که یه تایمم بخاطر مدرسه رفتن هردو آزاد میشه منم یه تارگتمو رسیدم. و خوبیش اینه همش برای همین مسیر و یادگیرم و خداوشکر درگیر مسایل و موارد ناجالب نیستیم:*)
به نام خدایی که آرامش را در رها کردن، قدرت را در جسارت و عشق را در استقلال قرار داد
سلام و درود خدمت استاد عزیزم،
با سپاس فراوان از تمرینهای عمیقی که باعث میشن هر روز بیشتر خودم رو بشناسم و لایههای تازهای از وجودم رو کشف کنم.
این نوشته، روایتیه از مسیر شخصی من؛ مسیری که پر از بالا و پایین، تردید و کشف بوده،
اما در نهایت، منو به درک تازهای از خودم رسوند.
در این تمرین، از تجربهی واقعی دگرگونی شخصیتم نوشتم؛
تغییری که از کنترلگر به رها، از خجالتی به جسور، و از وابسته به مستقل رسیدم —
و هنوزم در مسیرش هستم، با قلبی آرامتر و ذهنی آگاهتر.
پاسخ تمرین: مسیر تغییر من
وقتی فکر میکنم زندگی یه جور بازیه که هی مرحلهبهمرحله سختتر، ولی قشنگتر میشه،بیشتر اشتیاق دارم که خودم رو آگاه ترو منعطف تر کنم و ببینم نتیجه ی اون بازی چی میشه…
چند بار پیش اومده که به یه هدف رسیدم، حس کردم «خب دیگه، تموم شد!»
اما بعد از یه مدت دیدم نه… تازه اولشه!
انگار هر باری که یه چیز جدید تو خودم کشف میکنم، یه در دیگه باز میشه.
بزرگترین چیزی که تو این مسیر برام اتفاق افتاد، تغییر خودم بود — از پایه.
یه تغییر آروم ولی عمیق؛ از اون مدل تغییرایی که کمکم حس میکنی، نه یهشبه.
ازخیلی جهات تغییر اساسی کردم،ولی بازهم که جلوتر پیش میرم و آگاه تر می شم،تازه متوجه میشم که واقعا این مسیر تابی نهایت ادامه داره و هربار بایک چالش جدید میتونم خودمو بهتر رشد بدم
یکی ازویژگی های شخصیتیم که کاملا نتیجش قابل لمسه اینه که از یک شخصیت کنترل گرا به یک آدم کاملا رها،مخصوصا نسبت به همسرم تبدیل شدم
من یه زمانی خیلی کنترلگر بودم.
میخواستم همهچی طبق نقشهی من پیش بره؛ از رفتارهمسرم گرفته تا رفتار بقیه،حتی نتیجهی کارهام..
اگه یه چیزی خلاف انتظارم پیش میرفت، مضطرب میشدم،عصبانی می شدم،قهرهای طولانی مدت می کردم،بیشتر باهمسرم این رفتارها رو داشتم
وقتی با دوستو رفیقش یه شب بیرون ازخونه می رفت،ده دقیقه یک بار بهش زنگ می زدم،و به خیال خودم احساس می کردم من چه زن خوبی برای همسرم هستم که از لحظه به لحظش خبردارم و می دونم که الان چیکارمیکنه،چی میخوره،کِی رسید به مقصد،کِی قراره بیاد خونه…ووو ازین دست کنترل گری های کاملا پوچ وبیهوده…
احساس میکردم اگه خودم ولش کنم، همهچی خراب میشه.
احساس می کردم اگه تحت کنترلم نباشه،سمت مشروب میره،سمت موادمخدر میره،سمت رفیق ناباب میره…ووو ازین جور موارد…
اون سال ها فهمیدم دارم زیاد از حد حس ترحم و دلسوزی یا چمیدونم حس کنترل گرایی نسبت به همسرم نشون میدم،ازکجا فهمیدم؟
ازونجایی که دیدم نه تنها همسرم خیلی ازین رفتارم خوشش نمیاد،بلکه جلوی دوستورفیقش انگار که خجالت بکشه و فکر کنه یجورایی زن ذلیل شده و کاملا تحت کنترل منه…
و اینکه به خیال خودم انتظارم این بود که چون من برام مهمه که همسرم کجاست و چیکارمیکنه یاموقعی که بیماربود بهش زیاددرسیدگی میکنم پس اون هم باید حتمابرام جبران کنه و اگه خودم یروزی حالم بد بود و به شدت از درد کمر مثلا حالم جالب نبود،همسرم اونجور که باید بهم اهمیت نمی داد،و اون موقعا بود که من بهم برمیخورد،که چرا باید همسرم انقدر بی خیال از کنارم رد بشه و حتی نپرسه که دردت آروم شده یانه؟
اون موقعا یکم بخودم اومدم و دیدم من دارم زیاداز حد به رفتارهایی ازهمسرم توجه می کنم که نه تنها همسرم خوشحال نمیشه بلکه احساس معذب بودن بهش دست میده
کم کم اومدم رفتارمو عوض کردم،دیگه هرموقع بیرون می رفت،سعی می کردم بهش زنگ نزنم،بااینکه خیلی بهم فشار میومد،ولی خودمو سریع مشغول یک کارفیزیکی می کردم تامتوجه زمان نشم و بعدش هم خسته میشدم و خوابم میرفت،تااینکه بلاخره همسرم به خونه بیاد…
اولش خیلی سخت بود، چون ذهنم همیشه دنبال “مدیریت کردن” بود.
ولی وقتی برای اولین بار یه اتفاق رو رها کردم تا خودش پیش بره، یه حس سبک و عجیبی داشتم.
کمکم فهمیدم رها بودن یعنی اعتماد…
اعتماد به همسرم ازینکه یک تفریح سالم بادوستو رفیقش داره،خیلی سخت بود،چون من بامادری زندگی کرده بودم که بااینکه پدرم ازهمه لحاظ اُکی بود و اهل هیچ دودو دمی نبود و رفیق بازهم نبود،اما مادرم تا پدرم ازخونه بیرون می رفت،تو پنج دقیقه پنج بار به پدرم زنگ می زد تا برگرده خونه…
کم کم تلاش کردم نه تنها به همسرم اعتماد کنم،بلکه به کل زندگیم هم اعتماد کنم و همه چی رو بسپارم به اون خدایی که میتونه مدیر خوبی برای کل زندگیم و عزیزلنم باشه
اعتماد کنم به اینکه زندگی خودش بلده چهطور پیش بره، حتی وقتی من نمیفهمم چراوچگونه…
از خجالتی به جسور
من سالها خجالتی بودم.
همیشه یه عالمه حرف تو دلم بود، ولی نمیگفتم.
میترسیدم قضاوتم کنن، یا ناراحت بشن، یا فکر کنن دارم زیادی حرف میزنم.
اما واقعیت اینه که خجالتی بودنم یه جور محافظت بود؛ نمیخواستم آسیب ببینم.
یه روز که خیلی از سکوت خودم خسته بودم، به خودم گفتم “بذار یه بار حرف دلتو بزنی، حتی اگه بلرزی.”
همون یه بار، شد شروع یه مسیر جدید.
از همون موقع شروع کردم کمکم جسورتر شدن.
جسور بودن برای من یعنی خودم بودن، حتی اگه همه نفهمن یا قبول نکنن.
الان دیگه سکوت نمیکنم وقتی لازمه چیزی بگم، و این برام یه جور آزادیه.
حرف زدن از دل، بدون ترس، حس قشنگی داره… یه حس زنده بودن واقعی.
تواین مورد مثالش خصوصی تره که ترجیح می دم وارد اونها نشم..
از وابسته به مستقل
یه زمانی وابسته بودم — به آدمها، به نظرشون، به حضورشون.
فکر میکردم بدون اونا نمیتونم ادامه بدم.
وقتی تنها میشدم، یه حس پوچی میاومد سراغم.
اما کمکم فهمیدم این وابستگی، همون چیزیه که باعث ضعف و ترس درونمه.
شروع کردم به تمرین تنهایی.
اولش سخت بود ، چون توی سکوت، صدای فکرها و ترسات بلند میشه.
ولی کمکم از اون سکوت خوشم اومد.
آروم شدم. یاد گرفتم خودم تکیهگاه خودم باشم.
یادمه تایکی دوسال پیش برام مهم بود که هرچندوقت یک سری از افراد فامیل و آشنارو به خونمون دعوت کنم،و همیشه اگر یک ماه دیرتر میشد می ترسیدم منو قضاوت کنن،و بااینکه اونها برای دعوت کردن کسی هیچ اهمیت یاارزشی قائل نیستن،اما برای من نظروقضاوتشون مهم بود و باید حتما دعوتشون میکردم
بعداز چندین سال به این شکل پیش رفتن،فهمیدم که اون افراد نه تنها قدردانم نیستن بلکه باهربار دعوت کردن اونها یک عیب روی کار من میذارن و همیشه بحثودلخوری بین ما ایجاد می شد
به همین خاطر یکبار برای همیشه اولا تصمیم گرفتم که خیلی یک سری افراد رو انقدر تو ذهنم بزرگ جلوه ندم،دوما که یکم باخودم تنها باشم و لذت تنهابودن رو ترجیح دادم به اینکه بخوام باآدمایی درارتباط باشم که قدردان زحمات من نیستن
حالا اگه کسی کنارمه، از روی انتخابه نه نیاز.
و این حس استقلال، یه جور آرامش خاصی توی قلبم ساخته.
ادامهی مسیر
جالب اینه که هر بار به یه مرحلهی تازه از خودم رسیدم، فکر کردم “دیگه تموم شد، من رشد کردم.”
ولی نه… هر مرحله فقط درِ یه مرحلهی جدید رو باز کرد.
رشد تموم نمیشه، فقط عمیقتر میشه.
الان وقتی به مسیرم نگاه میکنم، میبینم از یه آدم کنترلگر، خجالتی و وابسته،
تبدیل شدم به یه آدم رها، جسور و مستقل — البته هنوز دارم یاد میگیرم، هنوز دارم رشد میکنم.
ولی همین مسیر، خودش برام یه منبع آرامش و امید شده.
الان دیگه حس وابستگی به همسرم ندارم،حس کنترل گرایی بهش ندارم،دیگه قضاوت هیچ کس خیلی برام مهم نیست،البته تو قضاوت دیگران بازهم میتونم بهتربشم
دیگه ازسر اجبار با فامیلودوستوآشنا ارتباط برقرار نمی کنم و به این باور که دیگه کسی غیرازفامیل نیست که بخوام باهاش رفتوآمد کنم..
حالا دیگه برای من رشد یعنی حرکت مداوم،
یعنی هر روز یه ذره آگاهتر، مهربونتر و واقعیتر شدن.
نه برای اینکه کامل بشم… بلکه برای اینکه بیشتر “خودم” باشم
الان به همسرم عشق می ورزم بی انتظار،بی قیدوشرط،بی وابستگی،کاملا رهای رها شدم و دیگه چیزی رو به خودم سخت نمی گیرم،جوری رفتار نمی کنم که تأییدهمسر فرزند پدرمادر و دیگران رو بگیرم
وقتی به مسیرم نگاه میکنم،
میبینم هیچ تغییری یکباره اتفاق نیفتاد؛ همهچیز با صبر،با آگاهی و تمرین و باگوش دادن صدها و میلیونها بار شنیدن صحبتهای گرانبهای استاد شکل گرفت.
هر بار که فکر کردم “دیگه تمومه”، فهمیدم تازه شروع مرحلهی بعدی بوده و این نیست که بخوام ثبات داشته باشم،چون قشنگ می فهمم وقتی یه کوچولو گوش دادن به فایلهارو متوقف می کنم سریع مدارم پایین میاد
امروز اگر بخوام فقط یه جمله از دل این مسیر بیرون بکشم، اینه:
رشد یعنی آرامش در حرکت، و ایمان به اینکه حتی تغییرهای کوچیک هم مسیر زندگی رو عوض میکنن.
از خداوند بزرگ برای تمام لحظههایی که منو به خودِ واقعیم نزدیکتر کرد سپاسگزارم،
و از شما استاد عزیز برای همراهی، آموزش و نوری که در مسیر رشد درونم تابوندید،
با همهی دل، قدردان تک تک صحبتهای شما و نتایج دوستان عزیزم هستم که باعشق ازنتایجشون صحبت می کنند
درود خدمت استاد و خانم شایسته عزیز و همه دوتان خوبم تو این سایت فوق العاده
گام سوم
تغییر را در آغوش بگیر:
تا حالا چند بار شده به هدفی رسیدی بعد احساس کردی تمومه دست از تلاش کشیدی و نتیجه اش چی بوده؟
یادم نمیاد تو زندگیم هیچوقت چنین چیزی تجربه کرده باشم به خصوص توی مباحث مالی و تو مباحث مربوط به سلامتی چن همیشه در حال تلاش برای بهتر شدنم شاید توی روابط خیلی وقت ها این حس تجربه کرده بودم اونم تا قبل از ازدواج که وقتی به یه شخصی میرسیدی و دیگ تلاش خاصی نمیکردی واس اینکه روزای بهتری تجربه کنی همه چیز خیلی یکنواخت میشد و قاعدتا بعد از یه مدت همه چیز در نهایت خوب یا بد تمام میشد الان که دقت میکنم شاید توی رابطه زناشویی هم همین باش اینکه تلاش خاصی انجام نمیشه واس اینکه مثل روزای اول زندگی آدم دنبال انجام یه سری کارهای جدید باش دنبال ایجاد یه سری تغییرات واسه بیرون اومدن از روتین زندگی و قطعا میتونه در بلند مدت باعث ایجاد مشکلاتی بشه که شاید سخت باش جبرانش و برگردوندنش به اون حس و حال اولیه
چند بار بعد از رسیدن به هدف به جای توقف هدف تازه انخاب کردی و مسیر رشد ادامه دادی؟ و چه تفاوتی داشت؟
یادمه تو زمان قبل از دانشگاه و بعد از اون من همیشه علاقه داشتم واس اینکه بتونم چیزای جدید در رابطه با رشتم یاد بگیرم و همیشه دنبال یادگیری نرم افزارهای جدید بودم و همیشه تو یه شور و اشتیاق بودم واسه یادگیری و به محض اتمام یه نرم افزار وقتی که کار میکردم و میدیدم این برنامه نمیتونه کل نیازهایی که من میخوام برطرف کنه سریع میرفتم یه برنامه بهتر و با قابلیت های بیشتر یاد بگیرم و این خودش باعث میشه همیشه یه شور و اشتیاقی درون ادم باشه و واقعا نداشتن هدف ادم رو بی انگیزه میکنه و دچار روزمرگی با گوش دادن این فایل تصمیم گرفتم حتما خودم مجدد وارد چالش کنم تو زمینه مخصوصا مالی واس افزایش درآمد شاید مجدد انجام فرمول چگونه درآمد خود را 3 برابر کنیم.
ایشالا که تو این راه بتونم موفق باشم.
و ایشالا به یاری خدا همه دوستان همراه تو این دوره بتونن اول واس خودشون اهداف جدید رو مشخص کنن و همه در رسیدن به این اهداف موفق باشن.
ممنون از شما استاد و دوست عزیز که تا اینجای کامنت با من همراه بودید.
سلام به استاد جانم و مریم عزیزم ودیگر دوستان کلاس تغییر را در اغوش بگیرید 3
گوش کردن این فایل جواب دادن ب سوال ذهن منو حرکت داد
من میخوام شخصیت خودم رااز اموزهای استاد تغییر بدم اگ بتونم تو این زمینه موفق بشم انجام بقیه کارها اسان میشود
من در زمینه احساس لیاقت خیلی عقب هستم اینو نتیجه زندگیم بهم میگه برا همین با عشق این محصول خرید کردم خیلی گوش کردم ولی خیلی جا داره ب نتیجه کلی برسم همچنان ادامه میدم چون طبق گفته های استاد این روند همیشگی میباشد
تغییرات من اینکه دارم کنترل ذهن میکنم
ب زیبایها توجه میکنم از غیبت دوری میکنم باشگاه میرم ب خودم احترام میگذارم وغیره
امیدوارم بتونم تو کلاسها نمره قبولی بگیرم و مدارم بالاتر بره
توکل ب خدا منم همیشه در این سایت حاضری میزنم ب خدای مهربان میسپارمتون فرشته رحیمی از گرگان
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اگر روی خودمون کار نکنیم ،جریان متوقف نمیشه ،پسرفت میکنه
اگه به هدفی رسیدی،هدف دیگه ای رو انتخاب کن و حرکت کن.
در همه زمینه ها همش روی خودت کار کن و همش رشد کن.
درخت که نیستی،جاتو عوض کن
چه کسی پنیر مرا جابجا کرد
چطور میتونم تغییر کنم ؟با باور لیاقت،با نترسیدن،با حرکت،با ایمان محکم.
همه اتفاقات توسط خودمون رقم میخوره
همه چیز از خودمون شروع میشه
وقتی ایمان داشته باشی همه چیز خودتی و میتونی تغییر کنی استارت میزنی
تو میتونی
به همین دلیل که دیگران تونستن
پس تلاش کن اگر هم به نقطه خوب رسیدی دوباره برو بالاتر و بیشتر خودت رو تجربه کن
همه ما توانایی های یکسان داریم
استاد عزیزم قربونت برم
استاد شایسته دستت پر برکت
بنام خداوند رزاق و وهاب
خداوندی که غیر ممکن رو ممکن می کنه
سلام به استاد ابراهیمی و نازنینم، سلام به استاد شایسته ی دوست داشتنی، سلام به دوستان عزیزی که داریم بر خلاف جریان آب، برخلاف اکثریت جامعه، آگاهانه برای رشد شخصیتمون تلاش می کنیم…
خدایا شکرت که تا اومدم بنویسم از ذوق این مسیر، از شوقی که تو دلم دارم اشکام جاری شد…
خدای مهربونم شکرت که این لطف رو به من داشتی و من رو در این مسیر قرار دادی…
شکرت که همواااره در حال هدایت منی، دستم رو محکم تو دستت داری و هرازگاهی یه فشاری هم می دی که یعنی حواسم هست، نگران نباش به مسیرت ادامه بده.
استاد جانم فعلا کامنت این گام رو می ذارم و به خودم قول می دم در اسرع وقت غیبت گام دو رو جبران کنم. البته دلیلش تنبلی و اینجور چیزا نبوده، یه مشغولیت دلی فوق العاده بود که کلی حس خوب ایجاد کرد.
استاد چقدر مثالای خوبی زدین از اینکه در حرکتمون همیشه استمرار داشته باشیم، آب هم راکد بمونه فاسد میشه. اصلا سکون با ذات ما همخونی نداره و هممون این رو تجربه کردیم که وقتی حرکت نمی کنیم وقتی بی انگیزه میشیم چه حس منفیی تو دلمون ایجاد میشه. دقیقا یادمه وقتی مقطع فوق لیسانس رو تموم کردم قبلش به خودم می گفتم من می رم یکماه فقط استراحت می کنم، می خورم و می خوابم، انقدر که بخصوص اون چندماه آخر فشار اومده بود بهم. ولی جالب اینه که استاد به یک هفته نرسید دیدم اصلا احساس پوچی می کنم، بمونم خونه هیچ کار نکنم؟ عین یه معتادی بودم که مواد بهش نمی رسه :)))
پا شدم رفتم دانشگاه و با همون استاد راهنمام صحبت کردم و گفتم درسته تصمیم دارم برای دکتری اپلای کنم برای فلان دانشگاه سوییس (چون چندماه قبلش برای یه سمینار به همراه یه استاد دیگه رفته بودم سوییس و کلی این خواسته در من شکل گرفته بود که اونجا دکترا بخونم و به این نتیجه رسیده بودم که ایران دکترا نخونم) ولی تو این یکسال نمی خوام فقط خونه بمونم و درس بخونم. اون بک ماه استراحت هم نمی خوام، می خوام از فردا بیام آزمایشگاه و کار کنم تا مقاله بیشتری داشته باشم برای اپلای… اونم از خداش بود و موافقت کرد و خلاصه من نزدیک یکسال تو آزمایشگاه اون استاد کار کردم و از مقطع فوقم بجای یکی دوتا، چهارتا مقاله داشتم. بعدم که داستانای دیگه ای پیش اومد و من با اینکه پذیرش گرفتم تصمیم گرفتم سه ماه قبل از کنکور دکترای ایران، بخونم و اگر قبول نشدم برم اونور (بیشتر بخاطر باور محدود کننده ای که دارم مامان و بابام رو تو اون شرایط تنها می ذارم بعد از رفتن برادرم). و همون دانشگاه تهران رتبه ی دوم قبول شدم و با همون استاد فوقم ادامه دادم.
مورد دیگه تو کار الانم هست، در مورد لذت یادگیری. استاد من هم خیلی از یادگیری چیزای جدید لذت می برم، سال کاری گذشته و قبل از اینکه برم مرخصی زایمان من پروژه ای داشتم که حداقل سه روز باید کار اکسپریمنتال تو آزمایشگاه انجام می دادم و دو روز دیگه هم دیتاهای اون کارا رو بررسی می کردم. کار امسال من که بدون اینکه خودم حرفی زده باشم از طرف مدیرم پیشنهاد شد این بود که تکنولوژی های جدید تو زمینه ی باتری و ذخیره انرژی برای ماشینای برقی رو بررسی کنم و تِرَک کنم و پیشرفتشان رو گزارش بدم. خلاصه من بیشتر امسال رو داشتم راجع به باتریهای با شیمی متفاوت از باتری های فعلی یاد می گرفتم و بعد چک می کردم خب کدوم کمپانی داره رو این باتریا کار می کنه، کدوم کمپانی نتایج بهتری داره، چقدر میشه به این تکنولوژی امیدوار بود و ازین کارا… و بقدری برام لذت بخشه که حد نداره، ضمن اینکه خیلی ساده تر هم هست. من اگه در طول روز به هر دلیلی نرسم اون مقدار کاری که باید انجام می دادم رو تموم کنم، خیلی راحت شب تو خونه می تونم بشینم سرش. و خداوند رو هرروز شکر می کنم که تو این زمینه من رو آسون کرده برای آسونی ها.
دو سه روز پیش که داشتم با فاطمه جانم تلفنی صحبت می کردم (درحالی که با سعیده جان رضایی پیش مامان بودن و ما این سر دنیا کلی ذوق کرده بودیم از این دیدار قشنگ) تو حرفاش از قدم چهار، جلسه ی چهار می گفت که باعث این حرکتش برای شکستن مقاومتهای ذهنیش شده، و من دیروز این جلسه رو گوش دادم و چقدر مرتبط بود با این پروژه ی تغییر را در آغوش بگیر…اینکه باید حرکت کنیم، باید مچ این ذهن توجیه گری که داره بهونه میاره رو بگیری چقدر این جمله رو دوست داشتم و قشنگ اون تلنگره برام ایجاد شد که چند وقته داری به این موضوع فکر می کنی قدم اولت رو بردار. شروع کن. امروز می خوام یه اهرم رنج و لذت برای این اقدام بنویسم و به امید الله مهربان شروعش کنم.
استاد راستی تو این داستان تولد شاگرد زرنگاتون که کلی رزق بی حساب برام داشت، یه یادگیری قشنگ هم برام بود. داستان از این قراره که تو این یکسال گذشته هربار تولد یکی از دوستان نازنین بهشتی بود فاطمه جان اکثرا با ذوق و سلیقه ای که داشت یک کلیپ تبریک درست می کرد و کلی حس خوب به خودش و به اون شخص و دیگرانی که می دیدن هدیه می کرد. اینبار تولد خود فاطمه جان بود و با فاصله ی یک روز تولد سعیده جان شهریاری. من از یکماه قبلش تو ذهنم هی میومد که خب اینبار می تونی تو این کارو انجام بدی. ولی خدایی کلیپ درست کردن من در حد گذاشتن چندتا از عکسای تولد تینا مثلا بوده و فوقش چندتا اموجی و استیکر بهش اضافه کرده بودم و آهنگ خالی روش گذاشته بودم…
چند روز قبل از تولدشون به مامان اینا و دوستان دیگه ی بهشتی گفتم اگه موافق باشین یه ویدیوی کوتاه بگیریم و یه کلیپ درست کنیم. و خب همه موافق بودن هرچند که دوست داشتیم یه کار خلاقانه و متفاوت انجام بدیم ولی گفتیم حداقلش این کلیپ رو درست کنیم. قرار بود تا پنجشنبه شب بچه ها ویدیو یا عکس برای من بفرستن و من جمعه روش کار کنم. یه حس اعتماد به نفسی نمی دونم واقعا از کجا داشتم که من می تونم، انجامش می دم، همش تو ذهنم این بود که خدایا این کار برای شاد کردن دل دوتا از بنده های خوب توعه و مطمئنم خودت کمک می کنی. پنجشنبه چندتا عکسشو شروع کردم تو گوشیم با اپ clip پشت هم بذارم دیدم نه انگار بدرد نمی خوره. یادم افتاد چند وقت پیش Canva رو دانلود کرده بودم ولی امتحانش نکردم. یکم باش ور رفتم دیدم انگار میشه باهاش یه کارایی کرد. ولی تازه بار اول بود دیگه یعنی تازه داشتم یاد می گرفتم که چه جوری ازش استفاده کنم.
خلاصه از یک هفته قبل هم این ایده ی به ذهنم اومده بود که هیچ هدیه ای بیشتر از یه پیام تبریک از استاد نمی تونه این دو عزیز رو خوشحال کنه، ولی این مقاومت رو داشتم که چه معنی داره آخه استاد نمی گه بچه پرو ایمیل زده میگه اگه میشه تولدشون رو تبریک بگین؟خخخ خلاصه انجامش ندادم تا اینکه پنجشنبه صبح این فکر دیگه کل ذهنمو مشغول کرده بود، بعد گفتم فوقش اینه که من این درخواست رو از استاد می کنم و می گن نه دیگه، یا اصلا پاسخی نمی دن. اما فکرشو بکن اگر پاسخ بدن چه شاهکاری میشه. و دیگه حدود ظهر بود که یه ایمیل برآمده از دل نوشتم و دو ساعت بعد ایمیل اتومات اومد. بعدش خبری نشد و من سعی کردم اصلا فکر نکنم بهش و منتظر نباشم. جمعه صبح که پاشدم ایمیلم رو قبل رفتن به شرکت چک کردم و دیدم یه پاسخ پر از مهر از استاد شایسته دریافت کردم که پیام تبریک هم توشه… آخ که من انقدر ذووووق کردم و چشمام قلبی قلبی شد از اینکه استاد شایسته ی نازنین برام جواب نوشته بودن که خدا می دونه. قرار نبود اینقدر جزئیات رو بنویسم ولی اومد دیگه…
خلاصه من جمعه ظهر که اومدم خونه از دو ساعت خواب لی لی کمال استفاده رو کردم و تو لپتاپ مک که از 2016 دارم ولی هنوز خیلی بهتر از لپتاپای دیگه کار می کنه، سیستمش رو آپدیت کردم و کلی سرحال شد و جا باز شد، (این خودش کلی رزق بی حساب بود) بعدم Canva رو ریختم و شروع کردم باهاش کار کردن. تینا هم اونروز کلی بهم کمک کرد و با لی لی مشغول بود (چون سام هم خونه نبود) و من موفق شدم تا ساعت 10/5 -11 شب دو تا کلیپ رو درست کنم، نسیم هم که گفته بود برای آهنگ روش گذاشتن کمک می کنه به همراه علیرضا. فیلما رو براش فرستادم و دیگه ساعت 1/5 نیمه شب گذشته بود که کلیپا آماده شد و با عشق فرستادم برای سعیده جان و فاطمه جان…
بقدری حس اینکه بلاخره تونستم، موفق شدم، خدایا می دونم که خودت بودی که آسون کردی برام… انقدر خوشحال کننده بود که با اینکه از 2 نیمه شب گذشته بود اصلا خسته نبودم. خوبیش این بود که فرداش شنبه بود و تعطیل. اینم باز لطف خدا و زمانبندی خدا بود.
فکر می کردم میام یه کامنت کوتاه در حد حاضری می نویسم و می رم ولی کلی طولانی شد.
خدای مهربونم، عشق شیرینم خیلی دوستت دارم و چقدر خوبه که تو اینو می دونی، چقدر خوبه که دارمت، چقدر خوبه که تو این سایت بهشتی و دانشجوی استاد ابراهیمی هستم، چقدر خوبه که همچین خونواده ای دارم، همچین دوستان بی نظیری دارم…
خدای مهربونم شکرت برای تموم معجزات زندگیم، برای تک تک نعمتهای زندگیم، برای این وقتی که ایجاد شد تا این کامنت رو بنویسم.
استاد عزیزم بی نهایت سپاسگزارم از شما و از استاد شایسته ی نازنین و به امید دیدارتون بزودی زود🩵
در پناه خداوند قادر رزاق و وهاب شاد و سلامت باشین🩵
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است
و مهربانیاش همیشگی.
و اعتماد به خدا ،محکم ترین امید است..
سلام به مهربون ترین رفیق زندگیم
عااااااااشقتم من سمیه ی بهشتیم
خبرداری چقدر خوبی آخهههه
خبرداری چقدر قربون صدقه ت رفتم
خبرداری بهترین وارزشمندترین هدیه تولدمون رو
به قلب ما رسوندی ..
خبرداری چندبار قلبتو بوسیدمت..
خبرداری پیام آور قشنگترین نورخداوند شدی
خبرداری چقدر دوووست داررم
خبرداری چهل صدبار بغلت کردم
خبرداری کلیپ تولدت مصداق آیه 17سوره سجده
منو به سجده انداخت
خبرداری باهر عکس و با هر کلمه ی تبریک اشکام سرازیر شد از برکت حضور انسانهای ارزشمند تو زندگیم
خبرداری بی نهایت شمارو تحسین کردم چون در نگاه قشنگتر و از زاویه ی تغییربهتر ،
شما تونستی درخواست خودتو
به استاد جان واستاد شایسته مهربونم مطرح کنی …
بیان کردن همین درخواست میشه
عزت نفس و باور لیاقت بهتر …
کلیپ شما سرشار از خلاقیت هست
من دورسرت بگردم که در کنار تموم کارهای خوشگل زندگیت باعشق نشستی و وقت گذاشتی
وبرای ما کلیپ درست کردی …
کلیپ شما ، سرشار از حال خوب
سرشار از نگاه ولبخند خدا هست
شما جهان منو بزرگتر کردی
اون کلیپ چنان حجمی از مهربانیوارد زندگیم کرد
که فقط خدا میدونه همون انگیزه شد برم تو گام سوم…
همون کلیپ هدایتم کرد به قدم چهارم جلسه ی چهارم
چقدر خداروشکر میکنم برای نعمت حضور شما تو زندگیم
سپاسگزارم از تینا جانم که پا به پای شما
لیلین جان نگه داشته دختر قشنگگگم ..
چقدر سپاسگزارم از نسیم جان و علیرضا جان
برای انتخاب آهنگ فوق العاده …
تغییری که خیلی لذتبخشه
و باید تکاملی ومستمر ادامه بدم …
خیلییییی زیاد دوووووست داررم
از خدا میخوام که این حجم از مهربونی ولطف شمارو ، خودش در لحظه باهات حساب کنه …
بهترین ها سهم قلب مهربونت
تینا جانم و لیلین قشنگم ببوس
به آقا سام عزیز سلام برسون
الهی که همیشه سرشار از نگاه خداوند باشین و زندگی خوشگلتون در بهترین مدارها قراربگیره عزیزدلم
بنام خداوند رزاق و وهاب
خداوندی که غیر ممکن ها رو ممکن می کنه
خداوندی که هماره در حال هدایت ماست
سلام به روی ماهت دلنشین ترین رفیق (کللللی چشمای قلبی)
ممنونم و سپاسگزار از این رزق بی حسابی که پر از نور بود و برام فرستادی…
می دونی امروز جزو معدود روزایی بود که صبح تو تمرین ستاره ی قطبی نوشتم نقطه ی آبی می خوام؟ خیلی کم پیش میاد اینو بنویسم… و خدای مهربونم چقدر شیرین این خواسته م رو اجابت کرد… از دست رفیق نازنینم…
انقدر که هردوتون بنده ی خاص خدایین، انقدر که آدم دوست داره با عشق یه روز یه لحظه تون رو پرنورتر کنه شادتر کنه… به سعیده جانم گفتم، اون پیام تبریک رو خودتون خلق کردین من فقط وسیله ش بودم… :)
و چقدر برای خودم حس خوب ایجاد کرد…
خدا رو هزاران بار شکر می کنم که از اون روز مبارک تا الان چقدددر اتفاقای خوب افتاده… چقدر حس و حال عجیبی دارم… چقدر برای تو عزیز دل و سعیده جانم خوشحالم چقدر ذوق کردم از نوری که باز دریافت کردین و حس خوبش رو با من شیر کردین…
ببین از همین دیشب تا الان من از اتفاقات خوب دیگه ناک اوت شدم… انقدر قربون صدقه ی خدای مهربونم رفتم که نگو…
اون از دیشب که منی که همیشه سعی می کنم دیگه دیرتر از 12 شب نخوابم، اول که خبر خوب از سعیده جان دریافت کردم و کلی حس و حالم منقلب شد، بعدش تازه 12:30 ایمیلم رو چک کردم و رزق پر برکت رو از خودت داشتم، کلی چشمام قلبی قلبی تر شد و اشک شوق ریختم…
امروز صبح از پنجره اتاق بیرونم دیدم اصلا فستیوال رنگ بود، دوتا درخت جلوی خونمون اصلا نمی دونی قرمز نارنجی زرد صورتی… همه رنگی توش میشه دید…یه عکس گرفتم به امید خدا می فرستم برات. نشانه ی امروزم توحید عملی 6 بود… صبحانه رو مهمون خدای مهربونم بودم…کارام تو شکرت خوب انجام شد. اومدم خونه و با دخترا غذا خوردیم، دیدم هوا ابر شد، تا سایت رو باز کردم و نقطه ی آبی رو دیدم چنان بارونی بارید که نمی دونی…
حالا با جزئیاتش رو تو یه کامنت دیگه می نویسم به امید خدای مهربون…
ولی می خوام بدونی چقدر فرکانس نابی داری که اینجوری حس خوب رو به آدم هدیه می دی… اینجوری نوری که به قلبت باریده رو به دیگران هم می دی… اینجوری وصل وصلی…
عاششششقتم من… رفیق نازنین و دلنشینم.
به داداش رسول گلم سلام برسون و هلیسا جان و محمدحسن جانم رو ببوس…
در پناه خداوند قادر و وهاب و رزاق شاد و خوشنود و راضی و سلامت باشی عزیز دلم🩵🩵
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام فاطمه جان عزیزدلم
الهه هستم
با تاخیر تولدت مبارک دوست ارزشمندم
خداوند رو سپاسگذارم که دوست مهربونی مثل شمارو آفرید
امیدوارم همیشه در همه حال بدرخشی دوست توحیدی من
بوس بهت دوست مهربونم
عاشقتم
بنام خداوندی که هر لحظه در حال هدایت ماست
سلام خدمت عزیزانم
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
من به لطف خدا و آموزش های خوب استاد درسال اول ودوم درتمام جوانب به نقاط خیلی خوبی رسیدم ینی سالهای طلایی من اون روزها بودکه کنترل ذهن داشتم،ورودی هاروکنترل میکردم،به خوبی ها وزیبایی ها ونکات مثبت توجه میکردم،شرایط خیلی خیلی خوبی داشتم که هرچی بگم کم گفتم ازون شرایط،سلامتی که دوسال بود خودموبچه هام به دکترنرفته بودیم،پولهای چندین میلیونی که واردحسابمون میشد،خریدهای عالی،زندگیم پرشده بود ازفراوانی درتمام زمینه،دیگ چیزی به اسم قرض توزندگیمون نبود،بدهی وبدهکاری نبود،بی پولی نبود،حساب خالی نبود،هرچی میخواستیم میخریدم،اما کم کم دیگه فکرکردم خب دیگه همه چی اوکی شده دیگ اون ذوق وشوق کمترشدبرای کارکردن روخودم،ورودی ها کنترل نشد که بعدشم توجه به نکات مثبت وزیبایی ها کمترشد شکرگزاری هاکمتر شد وصرفا فقط به فایل ها گوش میدادم ازصب که بیدارمیشدم تاشب که میخوابیدم یه کارایی هم میکردم اما اصل کار که کنترل ورودی بود رورعایت نمیکردم ونتیجش شد شرایط بد مالی قرض وبدهی آوارگی بیماری که دوسال منودرگیرکرده وعلتش هم مشخص نبود ومن امسال که نشستم فکرکردم تازه فهمیدم دلیلش چی بوده،تنهاچیزی که خوب مونده البته دررابطه بامن فقط روابطمه ورابطم باخداست که البته اگرکاری نکنم همینم ازبین میره
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
مثلا درمورد اسباب کشی اولین سال تویه تاق توحیاط صاحبخونه بودیم که همه چیزمشترک بود و من پول جمع کردم ویه راحتی سال دوم جابجاشدیم به یه خونه ویلایی مستقل وتمیز ویک خواب ینی صبر نکردم که بگم خب دیگ فعلا همین خونه روگرفتیم داخلشم نه،پول جمع کردم که ساله دیگ راحت جابجاشیم که همین اتفاق هم افتاد وچقدرخوب بود واقعا نتیجش زمین تاآسمون بااین چندسال اخیر که اینکاررونکردم وباخیال راحت تو خونه قبلی نشستم وبلاهایی که سرمون اومدن قابل گفتن نیست
این پروژه جزو بهترین پروژه هاست،بازم ازتون سپاسگزارم،
درپناه الله یکتاشادوپیروز موفق باشید.
بنام خدای جهانیان
خدا را شکررررر که برایم فرصت داد تا بیایم از تمام مسیر های که رفتیم بیایم اینجا بنویسم
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته گرامی
و تمام بچه های توحیدی سایت الهی
خدا را شکرررررر برای این فرصت
همیشه وقت باید روی خود کار کنیم
یادم میایه در همین چند وقت پیش بزرگترین ضربه را وقتی خوردم که روی خود کار نکردم
و خبر خوب همین بود ادامه پیدا نکرد و قبل از این که طوفان برسه خوده آماده کردم
خدا را شکرررر
و امروز هم به بهترین شکل از زره زره لحظات خود برای بهتر شدن خودم و شخصیتم استفاده کردم
و بعد از گذشت چند وقت حالا تعهد به خودم دادیم که از هرلحظه زندگیم به نفع خوب و هدایت های خداوند استفاده کنم
خدا را شکر که اینقدر توانایی دارم تا حرکت کنم
و بزرگترین احساس مثبت ، احساس سپاسگزاری است برای کوچکترین اتفاقات زندگیم از خداوند سپاسگزارم
خدایا شکررررررت که برایم توانایی دادی تا باشد از هر لحظه زندگیم استفاده عالی کنم
از همین امروز شروع به کمنت نویسی کردیم
چون نوشتن کمنت خیلی کمکم کرده بود قبلا
خدا را شکرررر
«وَأَنْ لَیْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى»
و برای انسان، جز نتیجه تلاشش نیست. (نجم، 39)
«وَإِلَى رَبِّکَ الْمُنْتَهَى»
و نهایت همه مسیرها، بازگشت به سوی پروردگار توست. (نجم، 42)
سلام به استاد عزیز و همراهان مسیر
این فایل یه تلنگر عمیق بود…
مثل مابقی فایل های سایت
چند بار پشت هم پلی کردم که خوب درک اش کنم
و این جمله لپ کلام رو می رسونه:
رسیدن فقط یه مرحله از رشده، نه پایان مسیر.
رسیدن، پایان نیست، آغاز سقوط است اگر توقف کنی
من خودم بارها و بارها وقتی به خواستهای رسیدم، یه حس خالی شدن اومده سراغم
انگار خود مسیر رو فراموش کرده بودم و فقط منتظر اون نقطه پایان بودم
تو کسب و کارم خیلی تلاش کردم که به یه نقطه ای از اون کار برسم که جزو
پنج نفر اول کارم تو شهر و استان خودم باشم
و وقتی به این نقطه رسیدم به قول این دوستمون که توی فایل گفتن
دیگه گذاشتم زمین و فکر کردم الان زمان استراحته
این موضوع مال ده سال پیشه و من اون زمان با سایت هم آشنایی نداشتم
و نتیجه این بود که روزها از پی روزها می گذشت و من درگیر روزمرگی شدید بودم
هر روز فقط به عنوان یه مدیر در محل کسب و کارم حاضر میشدم که فقط بگم حضور دارم
بدون اینکه قدمی واسه فروش بیشتر و بهبود بردارم
و در آخر همون کاری رو که عاشقش بودم علاقه ام رو بهش از دست دادم
و دیگه هیچ انگیزه ای واسه ادامه دادن نداشتم
ولی چون تعداد کارمندهام زیاد شده بود لنگ لنگان اون کار رو ادامه دادم
و به همین دلیل به تهران مهاجرت کردم و کارم رو از راه دور مدیریت کردم
و البته بعد از این همه سال تازه درآمد اون کسب و کارم به چیز قابل قبولی رسیده
قبلش همش هزینه بود و چیز زیادی که من رو راضی کنه ازش نمی موند
ولی تو همین شرایط که درامدم نسبت به سال های پیش ده برابر شده
من تصمیم گرفتم اون کسب و کار رو جمع کنم و کار دیگه ای رو شروع کنم
راستش این تصمیم رو دو ماهی هست که گرفتم و به چند نفر هم اعلام کردم واسه فروشش
ولی هنوز اتفاق خاصی نیفتاده و الان پیش خودم فکر کردم نکنه که چون هنوز از ته دل
مصمم نشدم مشتری واسش نیومده
چون من به قیمت خوب و بالا می خوام اونجا رو واگذار کنم
و دیدم آقای عطار روشن نوشته بودند که زمانی که این تصمیم رو گرفتند
همه چیز رو به نصف قیمت فروختن
ولی چرا واسه من این کار سخته؟؟؟
آخه همش میگم من نباید کسب و کار شانزده ساله ام رو که جوونی ام رو پاش گذاشتم
راحت و مفت بدم بره چون الان هم درآمد خیلی خوبی داره
نمیدونم. امیدوارم که تا پایان این پروژه بی نظیر همه چیز واسم به بهترین شکل ممکن پیش بره
هدف، فقط یه بهانهست تا در مسیرش بزرگتر بشیم.
مثل کوهنوردی که مقصدش قله نیست، نفسهای بین راهه…
همون لحظههایی که میایستی، نگاه میکنی، و میگی: «دارم رشد میکنم».
برای خودم نوشتم:
من دیگه دنبال مقصد نیستم، دنبال معنا هستم.
میخوام هر روز یه ذره بهتر، آگاهتر و آرامتر بشم.
اگه امروز فقط یه قدم رفتم، همین یعنی دارم به جلو میرم.
چون رشد واقعی توی رسیدن نیست، توی حرکت مداومه.
خدایا شکرت که یادم دادی حتی وقتی هدفم رو گرفتم، باز هم تویی که دارم به سمتت میرم.
شکرت که مسیر زندگی رو طوری چیدی که هر بار رسیدن، فقط شروع یه مسیر تازهست.
شکرت برای آرزوهایی که منو به حرکت واداشتن و برای مقصدهایی که نشون دادن “پایان” یعنی فقط یه درِ تازه به سمت نور.
خدایا، کمکم کن هیچوقت مغرورِ رسیدن نشم،
و هیچوقت از ادامه دادن نترسم
چون حالا میدونم رسیدن پایان نیست… آغازِ بودنِ واقعیست.
سلام و درود خدمت استاد عباس منش عزیز و دوستان همفرکانسی
موضوع این جلسه بسیار مهم و تاثیرگذاره البته با شک و شبه هایی که در ذهنم باهاش مواجه هستم.
به نظر من هر کدام از ما در یک سنی با استاد آشنا شدیم و شروع به یادگیری کردیم. بنابراین آنچه می آموزیم مانند زبان دوم می باشد.
مثل اینه که من فارسی بلد هستم و برم انگلیسی یاد بگیرم
من دو زبانه می شم
هم می تونم فارسی صحبت کنم و هم انگلیسی
به نظرم همه ما از طریق آموزشهای استاد دو زبانه شدیم،
زبان اصلی: زبان کمبود و خودکم بینی و ترس و ….
زبان دوم: زبان فراوانی، خودارزشمندی، باور به خداوند و ….
بنابراین در طول زندگی ما توانایی عمل کردن به هر دو زبان را داریم.
من از سال 93 که با استاد عباس منش آشنا شدم با اشتیاق شروع به یادگیری زبان دوم که همان زبان موفقیت است کردم و به لطف خدا خیلی خوب و سریع به این زبان مسلط شدم و تغییرات عظیم در زندگی ام رخ داد اما از آنجا که همواره در معرض صحبت و برخورد با اطرافیانم بودم که همچنان به زبان اصلی من صحبت می کردند بارها پیش آمده که آگاهانه یا ناآگاهانه با زبان آنها صحبت کرده و همکلامشان شوم.
حتی در مورد عملکردم در کسب و کار و زندگی و …. هم دقیقا این موضوع صدق می کند که یه جاهایی با زبان جدید عمل کردم و یه جاهایی با زبان قدیم. وخوب نتیجه هم که واضحه
به نظرم ما همیشه در معرض برگشت یا گرایش به زبان اصلی هستیم چون در ارتباط با اطرافیان و جامعه قرار داریم.
بحث توجیه کردن نیست و اینو می دونم که باید انقدر متعهد باشم که به هیچ عنوان تحت تاثیر اطرافیان و جامعه و جریانات جامعه قرار نگیرم ولی باید اعتراف کنم که نتونستم به شکل عالی از موضوعات دور باشم.
گرچه هنوز بعد از 11 سال اصلا پیگری خبر و رسانه نیستم و شبکه های مجازی رو دنبال نمیکنم ولی شنیدن صحبت ها و دیدن برخی نوسانات در زندگی روزمره باعث شده که در عملکردم اختلال ایجاد بشه.
ماه ها و سال های اول که با استاد آشنا شدم چنان غرق موضوع شده بودم که هیچ توپ و انفجاری باعث تحریک و ترغیب من نمی شد و خوب جریان تغییر به شدت شکل گرفته بود و نتایج بی نظیری حالص شد.
ولی وقتی فکر میکنم اون روزها من به این شکل عمل نمی کردم که مثلا به این هدف رسیدم باید به هدف بعدی برسم.
من فقط با تمام وجود گوش می دادم و تمرین می کردم و سعی می کردم عمل کنم.
البته که شاید بشه مثلا اینکه تصمیم گرفتم خبر رو کنار بذارم یا سیگار رو ترک کنم یا بدهی ها رو پرداخت کنم یا دسته چک رو پاره کنم و …. رو بشه هدف نامگذاری کرد ولی من اون زمان همچین نگرشی نداشتم و به نظر من خودبخود این تصمیمات رو می گرفتم و عمل می کردم.
الان که صحبت های این دوست عزیز و توضیحات استاد عباس منش رو شنیدم با خودم فکر میکردم که من چطور باید هدف بعدی رو انتخاب کنم؟
من بلد نیستم هدف انتخاب کنم.
من عادت کردم که همسو با جریانات زندگی حرکت کنم. و بجای اینکه خودم هدف جدید انتخاب کنم سعی کنم همیشه افکار و عملکرد درستی در زندگی روزمره داشته باشم و به این شکل یه وقت هایی تصمیماتی گرفتم که اون لحظه به نیت هدفگذاری نبوده ولی بعدا شاید چند ماه بعد که شرایط تغییر می کرد میتونستم ادعا کنم که من با هدفگذاری و زیرکی این تصمیم رو از چند ماه قبل اتخاذ کردم.
مثل زمانی که احساس کردم وقتشه که سایت رو راه اندازی کنم و اساس کار رو از تلگرام به سایت منتقل کنم و 6 ماه بعد تلگرام فیلتر شد.
این تصمیم من بر مبنای هدفگذاری آگاهانه نبود بیشتر یه حسی بود که دوست داشتم انجامش بدم و تجربه اش کنم اونم چرا دوست داشتم چون الگوی من شما استاد عزیر بودی و چون از طریق سایت کار میکردید منم گفتم خوب پس منم باید سایت داشته باشم.
شاید همه اینها هدف گذاری باشه ولی هیچوقت در ذهن من به این شکل نبوده که به یه هدفی برسم و بعد بگم خوب حالا برم هدف بعدی
و چالشی که با شنیدن این فایل در ذهنم ایجاد شد این بود که هدف گذاری و رسیدن به اهداف بیشتر انگار در کارهای فیزیکی و حضوری امکانپذیره
من که از طریق سایت فقط کار می کنم و هیچ فعالیت فیزیکی و … ندارم چطور باید هدف بعدی یا قدم بعدی رو بردارم.؟
یعنی سایت رو چیکار کنم؟
از این گوشه اینترنت ببرم اون گوشه اینترنت؟
از صحبت های دوستان برداشت من اینه که انگار در ذهن خیلی ها اینه که اگه زندگی داره خوب پیش میره حس خوب و راحت دارم این زنگ خطره و باید دگرگونش کنم!
مگر ما نمیگیم که هر نتیجه ای حاصل میشه از نگرش و فکر و فرکانسه پس چرا اگه نتیجه خراب شده یا اونطوری که باید باشه نیست میریم سراغ شغل و مکان و ….
من چند سال قبل ابزار و یراق داشتم و حسم یا الهام یا ایده در وجود من شکل گرفت که وارد حوزه متفاوت و مورد علاقم بشم.
چرا به این حوزه علاقه داشتم چون دیدم استاد عباس منش از این حوزه به ثروت رسیده و منم احساس کردم خیلی خوب می تونم از طریق صحبت کردن موضوعات رو برای دیگران شرح بدم.
از طرفی با خودم گفتم اگه قراره خدا بهم الهام کنه و من بیان کنم خوب پس منم مثل استاد عباس منش می تونم موفق بشم یعنی علاقه من به این حوزه صرف دیدن استاد و نتایجش شکل گرفت نه اینکه بگم از کودکی به مدرس بودن یا آموزش دادن علاقه داشتم.
بنابراین ابزار و یراق رو رها کردم و وارد شغل جدید شدم و انصافا در ده سال اخیر تمام وجودم رو گذاشتم اگه حتی 100 نباشه ولی انصافا 80 خط نرمان این ده سال بوده.
بنابراین اگر الان من در این کسب و کار مثلا به درآمد ماهیانه صد میلیون رسیدم نمی تونم بگم خوب رسیدن به سقف و باید یه چیزی رو تغییر بدم چون نمونه هایی مثل استاد هست که به اعداد خیلی بالاتر رسیده و در هر شغلی باشی نمونه هایی هست که در همون شغل به اعداد خیلی بالاتر رسیده پس نمیشه بگم من به سقف رسیدم و ایراد از شغله
ولی از استاد یاد گرفتن که نتیجه بیرونی نتیجه فرکانس و افکاره پس من باید به خودم بیام که چرا درآمد من بیشتر نمیشه یا اونی که می خوام نشده.
باید مراقب باشم که آیا به شکل مستمر در حال بهبود هستم یا نه؟
حالا مستمر به معنای هر روز و هر ساعت نیست
یعنی هر روزم داره چطور می گذره
مشغول چه کاری هستم
مشغول چه افکاری هستم
چه موضوعاتی برام مهم میشه
از سرگرمی های روزمره می شه متوجه شد چه افکار یا توجهی داریم.
یه اشکالی که در خودم و به نظرم خیلی از بچه های سایت استاد عباس منش می بینم اینه که فکر می کنیم هرچقدر گوش می کنیم و می نویسیم بازم کمه
بارها دیدم که افراد نوشتن حسم می گفت که برو فلان کار رو انجام بده یا فلان فایل رو ضبط کن و … ولی من به خودم گفتم گل اصلی اینه که احساس خوب داشته باشم و من بجای عمل کردن به ایده هام بیشتر فایل گوش می دم.
من از همون روزهای اول استفاده از آموزش های استاد رو با زندگی روزمره ادغام کردم اصلا شروع بیزینس من بر پایه آموزش های استاد عباس منش بوده و الان هست.
هیچوقت فکر نکردم که بجای عمل کردن به ایده هام باید بیشتر فایل گوش کنم یا بنویسم
اگه فایلی گوش میکنم دنبال اینم که ببینم چه تغییری یا بهبودی می تونم در افکار یا عملکردم ایجاد کنم.
بنابراین هدف بعدی و قدم بعدی و … از نظر من صرفا تغییر مکان و شغل نیست بلکه بهتر عمل کردن به همون آموزش هایی است که سالهاست دارم گوش می کنم.
من از این نظر که بسیار آدم عملگرایی هستم می تونم الگوی خوبی باشم ولی اطمینان دارم نتایج من بخاطر عملکردهای جدید و نو نبوده بلکه اگه ایده جدیدی در سایت و … اجرا میکنم یه جور سرگرمی واس من حساب میشه که مشغول باشم
به قول استاد بی کار نباشم. والا بیشترین نتایج مالی من از همون محتوایی داره ایجاد میشه که 7 سال قبل ضبط شده و در این 7 سال مقداری بهبود داده شده.
وقتی به سایت استاد عباس منش بعنوان ویترین عملکرد ایشون نگاه میک نم در این ده سال اخیر تغییر عجیب و غریبی روی سایت ایجاد نشده.
هر چیزی که از قبل بوده بهبود داده شده یا منظم تر شده یا نوشته ها بهتر شده و ….
استاد کسب و کارش رو تغییر نداده، شکل و ظاهر رو عوض نکرده و ….
ولی قطعا روی نگرش ها و احساس و فرکانسش در این مدت کار کرده که نتیجه همواره خوب و رو به رشد بوده
به استاد این موضوعات من بیشتر ازاینکه ترغیب به انتخاب هدف جدید یا ایجاد تغییر فیزیکی برای رفتن به مدار بالاتر باشم بیشتر به فکر تغییر نگرش یا بهتر و ساده تر اینکه ایجاد نگرش های جدید و خوش احساس در ذهنم هستم تا خداوند بر اساس اون نگرش جدید نتایج رو وارد زندگی من کنه.
انشاالله که همه ما در این مسیر استمرار داشته باشیم و همواره به فکر بهبود افکار و احساس خوب به شکل پایدار باشیم تا انشاالله فراتر از انتظارمون نعمت های الهی رو در زندگی تجربه کنیم.
با تشکر از استاد عزیزم.
سلام آقا رضای موفق و با نتیجه
من خیلی خیلی باورسازی های خوب و کاملا واقعی رو از شما از فایلهایی که بعنوان الگوها در سایت هستش باور کردم و بارها در این مدت سه ساله فایلهای شمارو گوش دادم وشنیدم و یه باور جدید ازش گرفتم. نمیدونم خودتونم این تجربه رو دارید که بارهایی گوشش بدید و از بین صحبت های خودتون و استاد مطلبی بگیرید که بگید اینههههه باوری که باید با ایمان براش حرکتی زد
الان استاد همین پروژه رو از دل همین آگاهی های سایت درآوردن و استاد و هم ماهایی که در مداریم داریم ازش استفاده هامونو میکنیم.
جالب بود کامنت شما کامنت بعدیم بودش و اینکه کسی که 11 سال مستمر و متعهد به آموزه های این مسیر هست چطور نگاه میکنه به مسایل. شاید بخاطر مدارها باشه که هرکس یه برداشت میگیره.
همینجا از همه تاثیرای خوبی که بواسطه شما در فایلهاتون گرفتم سپاسگزارم.جالبه فک کن یه هفته پیشا بود به یادتون افتاذم که اونجا که موقع خرید خونه اون مالک خونه برای وسایل با شما راه اومد مث همونوقت خودتون بود که برای تغییرتون از مغازه با اون کسی که میخواست وسایل مغازه رو بگیره راه اومدید و رفتار کردین.
و اینکه گفتید بنابراین آنچه می آموزیم مانند زبان دوم می باشد.
ولی خب زبان اصلی زبان درون و وجودی الهی و الله : فراوانیه، خودارزشمندیه، باور به خداونده و ….
و زبانی که تو اغلب شنیده ها و گفته ها هستش : زبان کمبود و خودکم بینی و ترس و ….
من چند کامنت پیش گفتمم راه گویدت که چون باید رفت(تقریبا همینه که شمام گفتین – همون هدایت هست که همیشه هست از طرف خدا، ماییم که میگیریمش یا میگذریم ازش بی توجه) و دقیقا این چند روزه همزمان شد با دو مساله چالشی که باید بگمش تضادی که وقتی با توجه تاکید میکنم با توجه بهش نگاه کردم دیدم این نشونه ست. این نشونه ست که خودمم تاکیدا میگم خودمم که میزارم کار جهان به چک و لگد برسه و توی خیییلی جهات میتونم خودم تغییر رو در آغوش بگیرم و زندگیم رو روی چرخ روون پیش ببرم. و امیدوارم این نشونه و هدایت رو ازش درس ماندگار بگیرم که البته بخاطر حواس فکرم در پروژه تغییر در آغوش بگیر هست وگرنه واقعا این نشونه رو از کنارش شاید با بی توجهی و ناشکری هم میگذشتم.
سلام به اقارضا عطارروشن عزیز خیلی دوست داشتم کامنت های شمارو دنبال کنم چقدر خوشحال شدم نتایج شمارو دیدم چقدر تحسینتون کردم چقدر جذاب دوست داشتنی وبارعایت دقیق قانون تکامل به روئیاهاتون رسیده بودین چقدر مسیروروند پیشرفت تون رو قشنگ بیان کردین آفرین خیلی فایلهای تصویری تون رو دیدم خیلی خیلی وقتها بی اراده واز سرشوق نتایج شما اشک ریختم وسپاسگذارخداوند شدم که واقعا اگر بهش توکل کنیم خودمون وخدای خودمون رو باور کنیم زندگی بهشت میشود اقارضاب عطار روشن دمتون گرم خوشحال شدم انشالله که هرروز درخشنده تر وارزوهای بزرگتر و نتایج بهتر درپناه خداوند شاد تر وپیروز تر سلامت وثروتمندتر
سلام ودرود بر اقای عطار روشن …من هم خداراشکر چندین بار فایلهای شما در سایت مقدس والهی استاد نگاه کردم ودقیقا امروز بهم الهام شد دوباره از اول نگاه کنم واین همزمانی امشب با پیام شما که گذاشتید در ایمیل من آمد وفردا مجددا فایلهای شما رانگاه میکنم دراین پیام قبل که شما گفتید یک نفر ازالاسکا ازتون خرید کرده درحالی که شما درشهر دزفول ساکن هستید ؟..این همان رزقی هست که به دنبال آدم می اید همان که استاد درفایلهایش توضیح میدهند…منتظر پیامهای بیشتر شما هستیم …درپناه خداوند باشید ان شاالله درهمایش بزرگ استاد عباسمنش که درآینده نزدیک درتهران برگزار میشود شما وهمه دوستان را میبینیم…..
به نامخدا
سلام به آقای رضای نازنین
چیزی که همون اوایل این کامنت شما یهو به ذهنم اومد برای تغییر این بود که شاید مثلا برای شما قدم بعدی یادگیری زبان انگلیسی باشه و اینکه فایلها و دوره هاتون رو جهانی کنید ؛
یا مثلا برای درآمد دلاری داشتن ، همین محتواتون رو توی یوتوب ارائه بدین ؛
این دوتا ایده به این دلیل به ذهنم اومد که خودمم الان در حال گذروندن همین مسیرم ؛
بابت کامنتهای خوبت ازت ممنون اقای رضای عزیزم ، موفق و شاد باشی کوکا
سلام به دوست عزیز آقا رضا
واقعا که چقد عالی و با زبان خیلی ساده توضیح دادید که تغییر کردن فقط عامل بیرونی یا صرفا کار فیزیکی نیست یا اینکه شغل عوض کردن نیست بلکه تغییر چیزی که از درون عوض بشه و شخصیتم رو بهبود بدم من خودم بارها توی این دام افتادم که به جای اینکه شخصیتم رو تغییر بدم و یا روی مهارت هام کار بکنم دنبال این بودم که دستگاه های کارگاه رو عوض کنم و بهترینش رو بگیرم، البته که عالیه من دستگاه های به روز داشته باشم، ولی این نباشه که خودمو گول بزنم و بگم من تا فلان دستگاه رو نخرم درآمدم بیشتر نمیشه،
واقعا چقد باب دل من حرف زدید، چه پاشنه آشیلی از خودم پیدا کردم
سپاس گذارم ازتون دوست عزیز
به نام خداوند بخشایشگر مهربان
سلام میکنم خدمت آقای عطار روشن و همه دوستان و استاد عباسمنش
بنده حدود دوماهی میشه که فعالیت خودم رو درسایت شروع کردم وقبلاً هم فایلهای استاد عباسمنش رو گوش میدادم ولی نه از طریق سایت از طریق فایلهای دانلودی ایشان در ایتا و تلگرام یا ازطریق دوستان و جاهای دیگر؛
چیزی که در مورد شما نظر منو به خودش جلب کرد نتیجه ای بود که شما خیلی زود از این آموزه ها گرفتید و این برای من قابل تحسین بود!وبرای من امید ایجاد میکنه؛
چون من دوران جوانی ام را رد کردم و وارد دوران میانسالی ام شدم و همواره و همواره این نجوا میاد که تو خیلی دیر شروع کردی و باید خیلی وقت پیش عضو سایت میشدی تا موفق میشدی!
و همواره این نجوا میومد و دنبال الگویی توی سایت می گشتم که خیلی زود نتیجه گرفته تا این باور رو در خودم عوض کنم که باید سالها عضو سایت بشوم و روی خودم کار کنم تا موفق بشوم!
تا این که با شما و نتایج شما برخورد کردم و از تاریخی که عضو سایت شدید تا زمانی که نتایج براتون بوجود اومد رو بهش توجه کردم و عملگرایی تون هم برای من قابل تحسین بود ؛
امیدوارم که با خوندن کامنت هاتون و خوندن کامنت های دیگر دوستان این نجوای محدود کننده رو در خودم تضعیف کنم که با عملگرایی از این آموزه های این سایت خیلی زود میشود به نتایج مالی پایدار رسید؛
توفیق روز افزون را برای شما آقای عطار روشن و همه دوستان خواستارم…
سلام وعرض ادب خدمت آقا رضای گل
بهت تبریک میگم آقا رضا چه درک عمیقی از قوانین پیدا کردید
چقدر تشبیه زیبایی که این آموزهها رو مثل زبان دوم مثال زدید
متنتونو چند بار خوندم خیلی نکات خوبی داشت خیلی تأثیرگذار بود
خدا حفظت کنه که همیشه از وجودت انرژی میگیریم درود بر شما
تمرین:
در زندگیات تابهحال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،
اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟
نتیجهاش چی بود؟
پریشب برای تمرین قانون آفرینش داشتم به دستاوردهای قبلی خودم فکر میکردم، واقعا من در حدود بیست و یکی دوسالگی یه پروژه خیلی خوب نوشتم برای یه شرکت حسابی توی شهرم اگه ادامه داده بودم الان چی بوووووووودم
و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،
بهجای توقف، هدف تازهای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟
اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
خب این مود میتونم به هدف الانم و مسیر رشد الانم یاد کنم که دارم برای یادگیری زبان کا میکنم . بعد از ازدواج و بچه دار شدن پشت هم و اینکه فعلا در سنی هستن که تایم برای داشتن کار و بروز شدن علم برنامه نویسی رو بخاطر مدام پای لپتاب نشستن یا بیرون از رفتن از خونه یجورایی مناسب نیست و خب میتونم تا سال دیگه که یه تایمم بخاطر مدرسه رفتن هردو آزاد میشه منم یه تارگتمو رسیدم. و خوبیش اینه همش برای همین مسیر و یادگیرم و خداوشکر درگیر مسایل و موارد ناجالب نیستیم:*)
این جمله از صبح تو ذهنم میچرخه از صحبتای استاد:
همزمان نمیشه هم به مثبت توجه کرد هم منفی
باید روی چیزی فکر و فوکوس بزارم که خواسته م هست.
به نام خدایی که آرامش را در رها کردن، قدرت را در جسارت و عشق را در استقلال قرار داد
سلام و درود خدمت استاد عزیزم،
با سپاس فراوان از تمرینهای عمیقی که باعث میشن هر روز بیشتر خودم رو بشناسم و لایههای تازهای از وجودم رو کشف کنم.
این نوشته، روایتیه از مسیر شخصی من؛ مسیری که پر از بالا و پایین، تردید و کشف بوده،
اما در نهایت، منو به درک تازهای از خودم رسوند.
در این تمرین، از تجربهی واقعی دگرگونی شخصیتم نوشتم؛
تغییری که از کنترلگر به رها، از خجالتی به جسور، و از وابسته به مستقل رسیدم —
و هنوزم در مسیرش هستم، با قلبی آرامتر و ذهنی آگاهتر.
پاسخ تمرین: مسیر تغییر من
وقتی فکر میکنم زندگی یه جور بازیه که هی مرحلهبهمرحله سختتر، ولی قشنگتر میشه،بیشتر اشتیاق دارم که خودم رو آگاه ترو منعطف تر کنم و ببینم نتیجه ی اون بازی چی میشه…
چند بار پیش اومده که به یه هدف رسیدم، حس کردم «خب دیگه، تموم شد!»
اما بعد از یه مدت دیدم نه… تازه اولشه!
انگار هر باری که یه چیز جدید تو خودم کشف میکنم، یه در دیگه باز میشه.
بزرگترین چیزی که تو این مسیر برام اتفاق افتاد، تغییر خودم بود — از پایه.
یه تغییر آروم ولی عمیق؛ از اون مدل تغییرایی که کمکم حس میکنی، نه یهشبه.
ازخیلی جهات تغییر اساسی کردم،ولی بازهم که جلوتر پیش میرم و آگاه تر می شم،تازه متوجه میشم که واقعا این مسیر تابی نهایت ادامه داره و هربار بایک چالش جدید میتونم خودمو بهتر رشد بدم
یکی ازویژگی های شخصیتیم که کاملا نتیجش قابل لمسه اینه که از یک شخصیت کنترل گرا به یک آدم کاملا رها،مخصوصا نسبت به همسرم تبدیل شدم
من یه زمانی خیلی کنترلگر بودم.
میخواستم همهچی طبق نقشهی من پیش بره؛ از رفتارهمسرم گرفته تا رفتار بقیه،حتی نتیجهی کارهام..
اگه یه چیزی خلاف انتظارم پیش میرفت، مضطرب میشدم،عصبانی می شدم،قهرهای طولانی مدت می کردم،بیشتر باهمسرم این رفتارها رو داشتم
وقتی با دوستو رفیقش یه شب بیرون ازخونه می رفت،ده دقیقه یک بار بهش زنگ می زدم،و به خیال خودم احساس می کردم من چه زن خوبی برای همسرم هستم که از لحظه به لحظش خبردارم و می دونم که الان چیکارمیکنه،چی میخوره،کِی رسید به مقصد،کِی قراره بیاد خونه…ووو ازین دست کنترل گری های کاملا پوچ وبیهوده…
احساس میکردم اگه خودم ولش کنم، همهچی خراب میشه.
احساس می کردم اگه تحت کنترلم نباشه،سمت مشروب میره،سمت موادمخدر میره،سمت رفیق ناباب میره…ووو ازین جور موارد…
اون سال ها فهمیدم دارم زیاد از حد حس ترحم و دلسوزی یا چمیدونم حس کنترل گرایی نسبت به همسرم نشون میدم،ازکجا فهمیدم؟
ازونجایی که دیدم نه تنها همسرم خیلی ازین رفتارم خوشش نمیاد،بلکه جلوی دوستورفیقش انگار که خجالت بکشه و فکر کنه یجورایی زن ذلیل شده و کاملا تحت کنترل منه…
و اینکه به خیال خودم انتظارم این بود که چون من برام مهمه که همسرم کجاست و چیکارمیکنه یاموقعی که بیماربود بهش زیاددرسیدگی میکنم پس اون هم باید حتمابرام جبران کنه و اگه خودم یروزی حالم بد بود و به شدت از درد کمر مثلا حالم جالب نبود،همسرم اونجور که باید بهم اهمیت نمی داد،و اون موقعا بود که من بهم برمیخورد،که چرا باید همسرم انقدر بی خیال از کنارم رد بشه و حتی نپرسه که دردت آروم شده یانه؟
اون موقعا یکم بخودم اومدم و دیدم من دارم زیاداز حد به رفتارهایی ازهمسرم توجه می کنم که نه تنها همسرم خوشحال نمیشه بلکه احساس معذب بودن بهش دست میده
کم کم اومدم رفتارمو عوض کردم،دیگه هرموقع بیرون می رفت،سعی می کردم بهش زنگ نزنم،بااینکه خیلی بهم فشار میومد،ولی خودمو سریع مشغول یک کارفیزیکی می کردم تامتوجه زمان نشم و بعدش هم خسته میشدم و خوابم میرفت،تااینکه بلاخره همسرم به خونه بیاد…
اولش خیلی سخت بود، چون ذهنم همیشه دنبال “مدیریت کردن” بود.
ولی وقتی برای اولین بار یه اتفاق رو رها کردم تا خودش پیش بره، یه حس سبک و عجیبی داشتم.
کمکم فهمیدم رها بودن یعنی اعتماد…
اعتماد به همسرم ازینکه یک تفریح سالم بادوستو رفیقش داره،خیلی سخت بود،چون من بامادری زندگی کرده بودم که بااینکه پدرم ازهمه لحاظ اُکی بود و اهل هیچ دودو دمی نبود و رفیق بازهم نبود،اما مادرم تا پدرم ازخونه بیرون می رفت،تو پنج دقیقه پنج بار به پدرم زنگ می زد تا برگرده خونه…
کم کم تلاش کردم نه تنها به همسرم اعتماد کنم،بلکه به کل زندگیم هم اعتماد کنم و همه چی رو بسپارم به اون خدایی که میتونه مدیر خوبی برای کل زندگیم و عزیزلنم باشه
اعتماد کنم به اینکه زندگی خودش بلده چهطور پیش بره، حتی وقتی من نمیفهمم چراوچگونه…
از خجالتی به جسور
من سالها خجالتی بودم.
همیشه یه عالمه حرف تو دلم بود، ولی نمیگفتم.
میترسیدم قضاوتم کنن، یا ناراحت بشن، یا فکر کنن دارم زیادی حرف میزنم.
اما واقعیت اینه که خجالتی بودنم یه جور محافظت بود؛ نمیخواستم آسیب ببینم.
یه روز که خیلی از سکوت خودم خسته بودم، به خودم گفتم “بذار یه بار حرف دلتو بزنی، حتی اگه بلرزی.”
همون یه بار، شد شروع یه مسیر جدید.
از همون موقع شروع کردم کمکم جسورتر شدن.
جسور بودن برای من یعنی خودم بودن، حتی اگه همه نفهمن یا قبول نکنن.
الان دیگه سکوت نمیکنم وقتی لازمه چیزی بگم، و این برام یه جور آزادیه.
حرف زدن از دل، بدون ترس، حس قشنگی داره… یه حس زنده بودن واقعی.
تواین مورد مثالش خصوصی تره که ترجیح می دم وارد اونها نشم..
از وابسته به مستقل
یه زمانی وابسته بودم — به آدمها، به نظرشون، به حضورشون.
فکر میکردم بدون اونا نمیتونم ادامه بدم.
وقتی تنها میشدم، یه حس پوچی میاومد سراغم.
اما کمکم فهمیدم این وابستگی، همون چیزیه که باعث ضعف و ترس درونمه.
شروع کردم به تمرین تنهایی.
اولش سخت بود ، چون توی سکوت، صدای فکرها و ترسات بلند میشه.
ولی کمکم از اون سکوت خوشم اومد.
آروم شدم. یاد گرفتم خودم تکیهگاه خودم باشم.
یادمه تایکی دوسال پیش برام مهم بود که هرچندوقت یک سری از افراد فامیل و آشنارو به خونمون دعوت کنم،و همیشه اگر یک ماه دیرتر میشد می ترسیدم منو قضاوت کنن،و بااینکه اونها برای دعوت کردن کسی هیچ اهمیت یاارزشی قائل نیستن،اما برای من نظروقضاوتشون مهم بود و باید حتما دعوتشون میکردم
بعداز چندین سال به این شکل پیش رفتن،فهمیدم که اون افراد نه تنها قدردانم نیستن بلکه باهربار دعوت کردن اونها یک عیب روی کار من میذارن و همیشه بحثودلخوری بین ما ایجاد می شد
به همین خاطر یکبار برای همیشه اولا تصمیم گرفتم که خیلی یک سری افراد رو انقدر تو ذهنم بزرگ جلوه ندم،دوما که یکم باخودم تنها باشم و لذت تنهابودن رو ترجیح دادم به اینکه بخوام باآدمایی درارتباط باشم که قدردان زحمات من نیستن
حالا اگه کسی کنارمه، از روی انتخابه نه نیاز.
و این حس استقلال، یه جور آرامش خاصی توی قلبم ساخته.
ادامهی مسیر
جالب اینه که هر بار به یه مرحلهی تازه از خودم رسیدم، فکر کردم “دیگه تموم شد، من رشد کردم.”
ولی نه… هر مرحله فقط درِ یه مرحلهی جدید رو باز کرد.
رشد تموم نمیشه، فقط عمیقتر میشه.
الان وقتی به مسیرم نگاه میکنم، میبینم از یه آدم کنترلگر، خجالتی و وابسته،
تبدیل شدم به یه آدم رها، جسور و مستقل — البته هنوز دارم یاد میگیرم، هنوز دارم رشد میکنم.
ولی همین مسیر، خودش برام یه منبع آرامش و امید شده.
الان دیگه حس وابستگی به همسرم ندارم،حس کنترل گرایی بهش ندارم،دیگه قضاوت هیچ کس خیلی برام مهم نیست،البته تو قضاوت دیگران بازهم میتونم بهتربشم
دیگه ازسر اجبار با فامیلودوستوآشنا ارتباط برقرار نمی کنم و به این باور که دیگه کسی غیرازفامیل نیست که بخوام باهاش رفتوآمد کنم..
حالا دیگه برای من رشد یعنی حرکت مداوم،
یعنی هر روز یه ذره آگاهتر، مهربونتر و واقعیتر شدن.
نه برای اینکه کامل بشم… بلکه برای اینکه بیشتر “خودم” باشم
الان به همسرم عشق می ورزم بی انتظار،بی قیدوشرط،بی وابستگی،کاملا رهای رها شدم و دیگه چیزی رو به خودم سخت نمی گیرم،جوری رفتار نمی کنم که تأییدهمسر فرزند پدرمادر و دیگران رو بگیرم
وقتی به مسیرم نگاه میکنم،
میبینم هیچ تغییری یکباره اتفاق نیفتاد؛ همهچیز با صبر،با آگاهی و تمرین و باگوش دادن صدها و میلیونها بار شنیدن صحبتهای گرانبهای استاد شکل گرفت.
هر بار که فکر کردم “دیگه تمومه”، فهمیدم تازه شروع مرحلهی بعدی بوده و این نیست که بخوام ثبات داشته باشم،چون قشنگ می فهمم وقتی یه کوچولو گوش دادن به فایلهارو متوقف می کنم سریع مدارم پایین میاد
امروز اگر بخوام فقط یه جمله از دل این مسیر بیرون بکشم، اینه:
رشد یعنی آرامش در حرکت، و ایمان به اینکه حتی تغییرهای کوچیک هم مسیر زندگی رو عوض میکنن.
از خداوند بزرگ برای تمام لحظههایی که منو به خودِ واقعیم نزدیکتر کرد سپاسگزارم،
و از شما استاد عزیز برای همراهی، آموزش و نوری که در مسیر رشد درونم تابوندید،
با همهی دل، قدردان تک تک صحبتهای شما و نتایج دوستان عزیزم هستم که باعشق ازنتایجشون صحبت می کنند
شادوپیروزباشید
درود خدمت استاد و خانم شایسته عزیز و همه دوتان خوبم تو این سایت فوق العاده
گام سوم
تغییر را در آغوش بگیر:
تا حالا چند بار شده به هدفی رسیدی بعد احساس کردی تمومه دست از تلاش کشیدی و نتیجه اش چی بوده؟
یادم نمیاد تو زندگیم هیچوقت چنین چیزی تجربه کرده باشم به خصوص توی مباحث مالی و تو مباحث مربوط به سلامتی چن همیشه در حال تلاش برای بهتر شدنم شاید توی روابط خیلی وقت ها این حس تجربه کرده بودم اونم تا قبل از ازدواج که وقتی به یه شخصی میرسیدی و دیگ تلاش خاصی نمیکردی واس اینکه روزای بهتری تجربه کنی همه چیز خیلی یکنواخت میشد و قاعدتا بعد از یه مدت همه چیز در نهایت خوب یا بد تمام میشد الان که دقت میکنم شاید توی رابطه زناشویی هم همین باش اینکه تلاش خاصی انجام نمیشه واس اینکه مثل روزای اول زندگی آدم دنبال انجام یه سری کارهای جدید باش دنبال ایجاد یه سری تغییرات واسه بیرون اومدن از روتین زندگی و قطعا میتونه در بلند مدت باعث ایجاد مشکلاتی بشه که شاید سخت باش جبرانش و برگردوندنش به اون حس و حال اولیه
چند بار بعد از رسیدن به هدف به جای توقف هدف تازه انخاب کردی و مسیر رشد ادامه دادی؟ و چه تفاوتی داشت؟
یادمه تو زمان قبل از دانشگاه و بعد از اون من همیشه علاقه داشتم واس اینکه بتونم چیزای جدید در رابطه با رشتم یاد بگیرم و همیشه دنبال یادگیری نرم افزارهای جدید بودم و همیشه تو یه شور و اشتیاق بودم واسه یادگیری و به محض اتمام یه نرم افزار وقتی که کار میکردم و میدیدم این برنامه نمیتونه کل نیازهایی که من میخوام برطرف کنه سریع میرفتم یه برنامه بهتر و با قابلیت های بیشتر یاد بگیرم و این خودش باعث میشه همیشه یه شور و اشتیاقی درون ادم باشه و واقعا نداشتن هدف ادم رو بی انگیزه میکنه و دچار روزمرگی با گوش دادن این فایل تصمیم گرفتم حتما خودم مجدد وارد چالش کنم تو زمینه مخصوصا مالی واس افزایش درآمد شاید مجدد انجام فرمول چگونه درآمد خود را 3 برابر کنیم.
ایشالا که تو این راه بتونم موفق باشم.
و ایشالا به یاری خدا همه دوستان همراه تو این دوره بتونن اول واس خودشون اهداف جدید رو مشخص کنن و همه در رسیدن به این اهداف موفق باشن.
ممنون از شما استاد و دوست عزیز که تا اینجای کامنت با من همراه بودید.
با نام خدای وهاب
سلام به استاد جانم و مریم عزیزم ودیگر دوستان کلاس تغییر را در اغوش بگیرید 3
گوش کردن این فایل جواب دادن ب سوال ذهن منو حرکت داد
من میخوام شخصیت خودم رااز اموزهای استاد تغییر بدم اگ بتونم تو این زمینه موفق بشم انجام بقیه کارها اسان میشود
من در زمینه احساس لیاقت خیلی عقب هستم اینو نتیجه زندگیم بهم میگه برا همین با عشق این محصول خرید کردم خیلی گوش کردم ولی خیلی جا داره ب نتیجه کلی برسم همچنان ادامه میدم چون طبق گفته های استاد این روند همیشگی میباشد
تغییرات من اینکه دارم کنترل ذهن میکنم
ب زیبایها توجه میکنم از غیبت دوری میکنم باشگاه میرم ب خودم احترام میگذارم وغیره
امیدوارم بتونم تو کلاسها نمره قبولی بگیرم و مدارم بالاتر بره
توکل ب خدا منم همیشه در این سایت حاضری میزنم ب خدای مهربان میسپارمتون فرشته رحیمی از گرگان