تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳ - صفحه 20


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

579 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مجید گفته:
    مدت عضویت: 1458 روز

    بنام الله

    سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان و همه دوستانم

    داستان زندگی من به خصوص در کسب و کارم به این شکل بود خیلی خوب تکاملم رو طی کردم به لطف الله مهارت خیلی خوبی در کارم کسب کردم

    بارها شرایط عالی برای برداشتن قدم بعدی در جهت رشد کسب و کارم مهیا میشد به نحوی که می‌توانستم هزینه قدم بعدی رو نقد پرداخت کنم واقعا آورده خوبی داشتم اما حرکت نمیکردم به دلیل کمال‌گرایی و توجیهات ذهنی که منشا آن ترس و باورهای محدود کننده بود

    و باز به حدی به عقب برمیگشتم که کلی بدهکار میشدم

    دوباره با انگیزه و هدف که می‌خواهم رشد کنم عاشقانه حرکت میکردم و کلی در برام باز می‌شد و درآمدهای عالی داشتم

    و باز هم همان آدم قبل بودم

    البته اینم بگم عاشق کارم هستم ولی به خاطر این اتفاقها داشتم دلزده میشدم که به سمت شما هدایت شدم

    و کلی نتایج خوب گرفتم در همه ابعاد زندگیم حتی مالی که خیلی خیلی بهتر از قبل شد اما بازم قدم بعدی رو برنداشتم

    و باز برگشت به عقب تا دوماه قبل

    که واقعا به شهود رسیدم و تازه متوجه شدم چطور باید روی خودم کار کنم و چه تعهدی داشته باشم و به محض اینکه این موضوع رو متوجه شدم و حرکت کردم دوباره تکاملی در آمدم بیشتر شد و به یک تصاعد زیبا هم خورد به نحوی که در پروژه قبلی نقد 162.000.000 تومان خیلی راحت از مشتری دریافت کردم تقریبا بدهی هایم تسویه شد و کلیه هزینه هایم به راحتی پرداخت شد و شرایط احساس من خیلی بهتر شد

    یکی از موهبتهای این درس برایم خواب بسیار راحت شبانه ام است دقیقا 2 ماه گذشته هرشب راحت خوابیدم و صبح با احساس خوب بیدار شدم

    حالا نکته ای که متوجه شدم این بود که من وقتی با قانون آشنا شدم افتادم تو فاز عجله که خیلی زود باورهام تغییر کند شخصیتم تغییر کند و نحوه کار کردن روی خودم شد گهی تند و گهی خسته و اصلا نخواستم تکامل رو رعایت کنم یعنی همان عجله و حرص و طمع و چقدر هم احساس آدم رو بد میکنه

    بعد این مدت تازه بهتر قانون تکامل رو درک کردم و تو این 2 ماه رعایت کردم و نتایجم خیلی بهتر شد و احساس رهایی بهتری الان دارم و شکر خدا رو به رشدم

    تماس های کاری خوبی در این مدت داشتم که نشانه های عالی برایم است

    و کاملا به شهود رسیدم که این مسیر رو دائم باید ادامه بدم فارغ از اینکه چقدر نتایجم بزرگ شده و تکامل رو دائم به خودم یاد آور باشم و حتما به محض اینکه میتونم قدم بعدی رو بردارم قدم رو بردارم چون هرچقدر هم خوب روی خودم کار کنم ولی قدم رو برندارم یعنی کاری نکردم

    هرچند معتقدم اگر خوب و تکاملی روی خودم کارکنم و کمال گرایی رو تو وجودم کمتر کنم لاجرم قدم ها رو برمیدارم

    استاد واقعا کمال گرایی شادی آدم رو کم میکنه

    و هرجا کمال گرا نبودم کلی شادی و لذت رو تجربه کردم والانم به لطف الله و دوره حل مسائل دارم روی کنار گزاشتن کمال گرایی و حرکت با راهکارهای بهبود گرایی کار میکنم و خیلی الان بهترم

    استاد بینهایت از شما سپاسگزارم برای لطف و تلاش شما و کار بزرگی که دارید انجام میدید متشکرم

    در پناه الله شاد شاد شاد باشید ️️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  2. -
    سعید صادق زاده گفته:
    مدت عضویت: 1456 روز

    سلام به استاد عزیز

    سلام به دوستان خوب خودم

    تغییر اینقدر مهم و لازم و ضروری است که از زمانی که خواستم تغییر کنم و قدم در این راه گذاشتم زندگی من هزار و یک درجه و صد ها مرتبه دگرگون شد

    خدایی حال من بهتر و بهتر شد

    روند زندگی من آرام تر و بهتر و سریع تر شد

    همیشه و همیشه در به این موضوع واقف هستم که از زمانی که خواستم تغییر کنم و قدم در راه این تغییر گذاشتم همه چیز برای من جور شد

    همه دست به دست هم دادند تا من به راحتی و آسانی به خواسته های خودم برسم

    آنچه که روزی برای من آرزو بود اکنون به آسانی و راحتی در دستهای من است و من از خیلی از خواسته های خودم گذر کرده ام

    این ایمان در دل و قلب من به وجود آمده است که او همه را برای من درست خواهد کرد

    دیگر نگران نیستم و به او ایمان و اعتماد دارم

    دیگر نگران نیستم و می دانم که خدای من همیشه در کنار من است و همیشه در حال کمک کردن من است تا من به خواسته های خودم برسم

    اکنون این را می دانم که تنها کافی است که من خواسته را در دل و ذهن خودم بپرورانم و باقی امور را به دستهای او بگذارم

    اینها تنها و بهترین کاری است که می توانم انجام بدهم و هر روز انجام می دهم

    هر روز حال من خوبتر از روز قبل می شود

    هر روز نگاه من به جهان زیباتر می شود

    آنقدر حال من خوب است که به این باور و درک رسیده ام که مهم مقصد و هدف نیست بلکه لذت بردن از زمانی است که دارم تلاش می کنم تا به هدف و مقصد خودم برسم

    خدای من ممنون تو هستم بخاطر تمام این حال خوبی ها

    سپاس از خدای مهربان و هدایتگر خوب خودم

    سپاس از خدای فراوانی ها

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  3. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1457 روز

    به نام خدای هدایتگر و مهربونم

    استاد جانم، مریم جانم… قبل از هرچیزی می‌خوام ازتون از ته دل تشکر کنم. واقعاً ممنونم برای تدارک دیدن این دوره‌ی بی‌نظیر. من از وقتی این دوره شروع شده، یکی از خوشحال‌ترین آدم‌های روی زمینم، چون می‌دونم آخر این مسیر، یه فاطمه‌ی جدید منتظرم هست؛ فاطمه‌ای که از اول راهش آگاه‌تره، آروم‌تره، عاشق‌تره و خودش رو بیشتر می‌شناسه.

    استاد جانم، یه چیزی از حرفاتون خیلی عمیق تو وجودم نشست… اینکه وقتی به یه هدف بزرگ می‌رسی و رویا‌ت محقق می‌شه، اگه خودتو تغییر ندی و برای خودت هدف تازه‌ای تعیین نکنی، کم‌کم دوباره برمی‌گردی همون چرخه‌ی تکراری قبلی. همون چرخه‌ای که با زحمت ازش بیرون اومده بودی. انگار اگه رشد نکنی، روحت خسته می‌شه.

    الان می‌فهمم که اون چیزی که بهمون امید و انرژی می‌ده، همینه که هنوز راهی هست، هنوز می‌تونیم بهتر بشیم، عمیق‌تر زندگی کنیم، و هر روز یه نسخه‌ی تازه از خودمون رو تجربه کنیم.

    می‌خوام یه کم برگردم به قبل از اینکه بیام همدان…

    اون سال آخر توی چابهار، واقعاً یکی از قشنگ‌ترین دوره‌های زندگیم بود. چون تازه با شما آشنا شده بودم، دوره‌ی عزت نفس رو گذرونده بودم، و وسط دوره‌ی دوازده قدم بودم. یه حس عجیبی داشتم… حس رضایت از خودم، حس نزدیکی به خدا.

    هر روز با ذوق می‌رفتم پیاده‌روی، تو اون گرمای همیشگی چابهار، آهنگ‌های تجسمی گوش می‌دادم و با خدا حرف می‌زدم. از رویاهام می‌گفتم، از آرزوی اومدن به همدان، از حس زندگی جدیدی که تو دلم بود.

    و درست یک سال بعد…

    ما اومدیم همدان.

    همه‌چیز دقیقاً همون‌طوری بود که تجسم کرده بودم. یه خونه‌ی قشنگ، توی یه محله‌ی آروم و سرسبز، با منظره‌ای که عاشقش بودم. وسایل خونه رو طوری گرفتیم که دقیقاً همون چیزی بود که همیشه می‌خواستم. راحت خرید می‌کردیم، راحت می‌رفتیم بیرون، خلاصه هر چیزی که تو تجسم‌هام بود، برام محیا شد.

    اما چند ماه بعد، حس کردم یه چیزی کمه…

    همه‌چیز خوب بود، ولی یه خلأ عجیبی حس می‌کردم. یه جور سکون، یه تکرار بی‌معنا. اون‌جا بود که فهمیدم فاطمه، تو هم همون قورباغه‌ای هستی که تو آب داغه و داره آروم‌آروم می‌سوزه. اگه نخوای تکون بخوری، یه روز می‌فهمی که دیگه اون شوق زندگی تو وجودت نیست.

    اوایل فقط این حرفا رو می‌زدم، اما کاری نمی‌کردم…

    تا اینکه یه تصادف برام پیش اومد. و حالا که بهش فکر می‌کنم، می‌بینم اون تصادف، فقط یه اتفاق نبود؛ یه تلنگر الهی بود. خدا دقیقاً می‌خواست منو از خواب بیدار کنه.

    جالبه بدونی همون روزا تازه دوره‌ی مقدس احساس لیاقت رو شروع کرده بودم. و همون اتفاق باعث شد بیدار شم، از نو متولد شم. از همون موقع تا امروز، هر روز دارم برای خودم هدف جدیدی می‌ذارم.

    حتی حالا که وارد کاری شدم که عاشقشم، باز هر روز به خودم یادآوری می‌کنم:

    «فاطمه، این تهش نیستا… باید رشد کنی، باید تغییر کنی.»

    و همین جمله، شده سوخت مسیرم؛ همون چیزی که منو سرپا نگه داشته و بهم انگیزه داده تا برم جلو.

    و از ته دل از خدای مهربونم ممنونم که دقیقاً همون موقعی که باید، منو در مداری قرار داد که این آگاهی‌ها رو بشنوم.

    استاد جانم، باز هم ازتون بی‌نهایت سپاسگزارم برای این اتفاق زیبا، برای این دوره‌ی بی‌نظیر که وقتی با دوره‌ی احساس لیاقت همراه می‌شه، آدم رو از زمین جدا می‌کنه و می‌بره به یه دنیای تازه.

    من ایمان دارم خدا داره منو قدم‌به‌قدم می‌بره به سمت اون نسخه‌ی الهی و درخشان از خودم… و هر هدف جدید، فقط یه مرحله‌ی تازه‌ست برای شناخت عمیق‌تر خودم و خدای درونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  4. -
    لیلا جلوداری گفته:
    مدت عضویت: 2870 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    درود به دوستان عزیزم

    تمرین:

    در زندگی‌ات تا‌به‌حال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،

    اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟

    معمولاً به هر هدفی که می رسیدم چون با باورهای ناهماهنگ با قانون خواسته ها بود و براساس همون باورها به مسیر های بسیار سخت هدایت می شدم و اینقدر سختی متحمل می شدم که دیگه ولش می کردم به قول معروف و تسلیم می شدم اون موقع اتفاق می افتاد که دیگه لذت چندانی برام نداشت اما خدارو شکر با هدایت شدنم به دوره الهی کشف قوانین زندگی کم کم دارم یاد می‌گیرم که مسیر رسیدن به خواسته ها از مسیر سادگی و همواری و آسانی هست و اگر سخت به خواسته ای میرسیم به دلیل این نیست که همینی که هست بلکه به این دلیله که ترمزهای زیادی توی ذهنمون در مورد اون خواسته داریم و در واقع خداوند کارها را سخت انجام نمی ده و الان الهی شکر در آستانه محقق شدن خواسته ام هستم و طبق قانون الان موقعی هست که پیش قدم بشم و تغییر را در آغوش بگیرم انشاالله

    نتیجه‌اش چی بود؟

    مثلاً موقعی که ماشین خریدم یا مبل یا خانه مون ساخته شد دیگه فکر کردم که خوب دیگه بسه ،دیگه تمومه و حالا که فکرش را می کنم می بینم دیگه بعدش از اون موقع به بعد بدون هدف خاصی همش داشتم با شرایط ناخواسته و نادلخواه بیرونی و شغلی دست و پنجه نرم می کردم و تقلا می کردم تا اینکه دست از تلاش برداشتم،احساس ناامیدی و یاس و بی انگیزگی و بخصوص احساس وحشتناک گناه و قربانی بودن دقیقاً تا زیر زمین من را برد و دوباره از زمانی که تصمیم به تغییر گرفتم تونستم با هدایت خداوند برگردم به زندگی تا الان که خدارو شکر رو به رشد و پیشرفت هستم

    و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،

    به‌جای توقف، هدف تازه‌ای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟

    مثلاً بعد از اتمام دوره احساس لیاقت برای اولین بار در زندگیم ،دوره کشف قوانین زندگی را شروع کردم و با موفقیت به پایان رسوندم و بعدش دوباره دوره احساس لیاقت را شروع کردم که همزمان شد با پروژه تغییر را در آغوش بگیر و انشاالله تا آخر عمرم این مسیر تعیین هدف های کوتاه مدت و تغییر و بهبود را تحت حمایت الله ادامه میدم و از خداوند می خوام کمکم کنه که ادامه بدم

    اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟

    چرخ زندگیم روانتر شده و کارها برام آسون تر شده،احساس رضایتم از خودم بیشتر شده،ارامشم بیشتر شده و از همه مهمتر از مدار اتفاقات ناخواسته قبلی در اومدم ، مدار قبلی منظورم مکان قبلی با تمام شرایطش و تمام آدمها ش و تمام اتفاقاتش ،همه و همه تغییر کرده و قشنگ احساس می کنم مدارم دو درجه بالاتر اومده،،خدایا شکرت این نتیجه بهبود و تغییر هر روز و هر روز باورها و کنترل آگاهانه کانون توجه ام و هدف های کوتاه مدت داشتن و تعیین کردن و قدم به قدم پیشرفتن هست ،این نتیجه تعهد و پایبندی به قولی که به خودم دادم مدتها قبل هست که کدنویسی روزانه ام را مثل همه کارهای روزانه مثل غذا خوردن و آب خوردن انجام بدم و آگاهانه کانون توجه ام را از همون ابتدای روز به خواسته هام معطوف کنم ،

    خودم هم قبل از اینکه این نتایج را بنویسم متوجه نبودم که چقدر اوضاع و شرایط زندگی برام بهبود پیدا کرده و چقدر مدارم خودبخود فقط با کار کردن روی دوره‌ها به صورت هدفمند بهتر شده

    الهی شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  5. -
    رویا مهاجرسلطانی گفته:
    مدت عضویت: 2481 روز

    پروژه «تغییر را در آغوش بگیر»قسمت 3

    درود و وقت بخیر خدمت استادان عزیزم استاد عباسمنش و خانم شایسته ی نازنینم

    و دوستان همراه در پروژه ی «تغییر را در آغوش بگیر!!!

    امروز وارد گام سوم این پروژه تغییر شدم و برای بهبودی و رشد پیشرفت در همه ی زمینه های زندگیم باید دوباره شروع به تغییر کنم

    چون منم مثل گفته های استاد دارم مدام تمرین میکنم که بگم شرایط تغییر میکنه و اینجوری نمی مونه …

    مورد اول….

    در زندگی‌ات تا‌به‌حال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»

    اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟

    بارها این اتفاق برام افتاده حالا در مسایل خیلی مهم و بزرگ و چه در مسایل ساده و به اصطلاح کوچیک از نظر خودم.. ولی خیلی زود متوجه شدم که من حالا حالا ها خیلی کار دارم . چون آنقدر لیست اهدافم بلند بالاست که فکر نکنم اشتیاقم برای رشد کم بشه .. البته چون ترمیم جنبه های زندگی ام در تمام مباحث بوده بنابراین خودمو با قانون تکامل همراه کردم و میدانم که نباید عجله کنم بهبودی و رشد در تمام جنبه های زندگیم نیاز به ترمیم و بهبود ی و تغییر باورها و تغییر شخصیتم داشته و دارد…. که هم اکنون در مسیر این تغییرات هستم

    مثلاً وقتی اولین خانه ای که اجازه کرده بودم در پردیس هیچوقت فکر نکردم که خب دیگه به هدفم رسیدم و کارم تمومه .. نه اصلا اینطوری نبودم چون من هیچوقت مستاجر نبودم همیشه بهترین خانه و زندگی رو داشتم ولی برای شروع دوباره خوشحال بودم … اولین بار بود که بعد از آشنایی ام با استاد و این آگاهی ها فهمیدم که خودم با کمک خداوند با تغییر افکارم این اتفاق قشنگ رو ایجاد کردم و خیلی خوشحال و سپاسگذارم در واقع با وارد شدن به این خونه ی دلنشین در طبقه ی ششم انگار به آسمان خیلی نزدیک بودم و تازه داشتم در این مسیر حرکت میکردم ..و خواسته های دیگرم هم در وجودم جریان پیدا کرده بود .. به یاد میارم که بهترین دوران خلوت گزینی من از همانجا شروع شده بود یعنی خیلی دوست داشتم که تنها باشم تا بتونم روی فایل های دانلودی سایت کار کنم بخصوص اینکه به کمک خواهرم یک گوشی جدید هواوی سفید رنگ خریده بودم و همش ذوق اینو داشتم که بتونم صبح تا شب با گوشیم رو برم و بازی کنم و کارآیی اشو یاد بگیریم .. چون گوشی قدیمی من سونی اریکسون کشویی دکمه دار بود !!! اینکه در آن زمان پانصد هزار تومان خواهرم به من قرض داد و با خودشون رفتیم یک مبایل فروشی توی خیابان درختی گلشهر کرج !!! در آن زمان با این قیمت گوشی موبایل اندروید خیلی هم عالی بود .. آنقدر ذوق میکردم که حد نداشت همش از خواهرم تشکر میکردم و بهش میگفتم خیلی زود پولشو برمیگردونم !! بیچاره اون که حرفی نداشت ولی من خیلی دوست داشتم فوری این قرض رو صاف بشه !!! و خدا رو شکر با کار کردن روی باورهام این پول خیلی زود بدستم رسید و قرضمو صاف کردم . خدا رو شکر زندگیم داشت روی روال میوفتاد .. در کامنت های قبلیم گفته بودم که حتی پول اینترنت اون گوشی سونی اریکسون رو هم نداشتم .. ولی بخاطر اینکه بتونم توی تلگرام فایل های استاد رو دانلود کنم و ببینم یادمه خیلی در تنگنا بودم . در مورد این موضوع بارها کامنت های دوستان رو میخوندم که همش از نداشتن اینترنت و این حرفا نگران بودند و غر می‌زدند که هزینه ی نت ندارند و از این حرفا … ولی استاد در یک فایلی راجب این موضوع صحبت کردند حالا یادم نیست دقیقا توی کدام فایل راجب این موضوع صحبت کردند ولی خوب یادمه که باید باورها مو راجب این موضوع عوض میکردم .. یک روز بخودم گفتم همانطوری که استاد در مورد فراوانی آب و درختان و نعمت های خدا صحبت میکردند گفتم باید بتونم هزینه ی اینترنت هم مثل آب خوردن برام مهیا بشه !!! چند روزی روی این مبحث فراوانی کار کردم که یهویی دیدم حقوقم یه مقداری اضافه شد !!! خیلی خوشحال شدم چون هم می‌تونستم اجاره خونه مو بدم و هم می‌تونستم چیزای بیشتری برای خودم و خونه ام بخرم .. تازه هر چقدر میخواستم نت می‌خریدم آنقدر راحت نت می‌خریدم که حد نداشت .. یکسال اولی که در آن خونه بودم تازه سیم کشی تلفن شده بود و شماره تلفن منزل هم به آنجا رسید و همزمان دستگاه وایفای Vif هم خریدم و اینترنتم بطور مداوم به دستگاه مودم وصل بود خدایاااا شکرت چقدر تغییرات!!!

    یعنی همش رشد و پیشرفت برام بود

    بعدها تونستم دو بار به جزیره کیش سفر کنم و مسافرت به شمال با بهترین شرایط و جشن و عروسی و تولد و میهمانی های خوب و عالی یعنی در کل روی مومنتوم مثبت بودم..

    تازه در مبحث روابط هم خیلی عالی روی خودم کار کرده بودم اینکه دوستان همسایگان خوبی پیدا کردم . با مدیر مجتمع مون دوست شدم ولی زیاد به رفت و آمد علاقه ای نداشتم چون میخواستم با سایت و استادم تنها باشم .. چون دخترم توی خونه نبود لپ تابم به TV وصل بود و هر چی دانلود میکردم توی لپ تابم ذخیره میشد و مستقیم به صفحه ی تلویزیونم وصل بود صبح تا شب فایل های استاد رو روی صفحه ی بزرگ نگاه میکردم ..بخصوص سفر به دور آمریکا سری اولش . زندگی در بهشت . فایل های توحیدی استاد تمرکز بر نکات مثبت و آرامش در پرتو آگاهی و غیره .. همش تلویزیونم روشن بود .. هر وقت دوستم پری جون ( همون مدیر مجتمع) میومد بالا پیشم میدید دارم عباسمنش نگاه میکنم .. اونم دیگه داشت با عباسمنش آشنا میشد ..

    من طبقه ی ششم بودم و پری جون هم دقیقا طبقه ی پنجم زیر واحد من ساکن بود .. هر وقت خونه بودم از صدای پام میفهمید که خونه ام و فوری بهم زنگ میزد و حال و احوال پرسی میکرد و می‌گفت بیا پایین چای سبز دم کردم .. آخه من خیلی دمنوش دوست دارم !!!! بعدش بلطف دوست عزیزم آرام آرام با چند تا دوستای دیگه اش که در همون ساختمان بودند آشنا شدم و میهمانی های دوستانه شون دعوت شدم و منم آنها را دعوت کردم .خلاصه واقعا انسانها های فوق العاده خوب و مودب و با شخصیتی بودند . بچه هاشون همه دانشجو و تحصیل کرده و شاغل بودند . خلاصه انسان های واقعا خوبی بودند در کنارشون شاد بودم خدا رو شکر . تا اینجا در مبحث روابط هم واقعا عالی شده بودم و تمام افراد نامناسبی که در مدار و فرکانس من نبودند از دایره ی زندگیم خارج شده بودند و حتی اون دوستان مولتی تلیادری که داشتم و در دوران ورشکستگی هام رفتارهای نامناسبی با من داشتند رو با جسارت از زندگیم حذف شون کردم و بجایش دوستان جدید و عالی که همسایه هم بودیم وارد دایره ی روابطم شدن … ووواییی وقتی به یاد آن روزها میفتم تازه میفهمم که چقدر تغییرات داشتم ..

    دخترم تا یکسال اول بیشتر تهران پیش یکی از دوستاش بود و گاهی توی محل کارش توی آرایشگاه و مزون میموند خیلی کم میومد خونه بخاطر اینکه رفت و آمدش سخت بود ( ولی بعدها اومد پیشم )خیلی کم میومد خانه و من در خلوت گزینی هام واقعا بهترین فرصت ها رو برای یادگیری این آگاهی ها داشتم بخصوص در دوران پندمیک..

    در دوران پندمیک از آنجایی که خیابان ها خلوت بود و کسی توی خیابان نبود هر روز عصر میرفتم پیاده روی و فایل ها رو گوش میکردم و بیشتر وقت ها یک وعده غذا می‌خوردم بعضی وقتها اصلا گرسنه ام نمیشد بعدش دیدم کلی وزن کم کردم حدود بیست کیلو وزن کم کردم ولی الان بخاطر اینکه توی خونه بخاطر دخترم غذا درست میکنم دوباره کمی اضافه وزن پیدا کردم هر چند پیاده روی میرم و چند وقتی تضاد در سلامتی ام پیش آمده بود و باید دوباره تغییراتی در این زمینه انجام بدم .. ولی در آن زمان در زمینه ی سلامتی هم روی باورهام خوب کار کار کرده بودم و تغییرات زیادی در همه ی زمینه ها برام ایجاد شد .

    . حدودا سه سال و نیم در آن خانه بودم که بعدش یک سری تضادهایی در آن ساختمان و مجتمع بوجود آمده بود که فهمیدم وقت تغییرات من فرا رسیده .. در واقع نشانه ها و هدایت ها داشتند بهم فشار میآوردند که باید از آنجا نقل مکان کنم !!!

    وقتی احساس کردم که باید از آنجا نقل و مکان کنم دقیقا قبل از اینکه این اختلافات در آن مجتمع رخ بده احساس کرده بودم که این تضادها نشانه ها و هدایت های خداوند هست ولی نمیدونستم چی هست و یا چطور میخواد بشه ؟!!

    داستان تغییرات رو توی پروفایلم نوشتم ..

    جریان از این قرار بود که مدیریت مجتمع عوض شده بود و با یک سری جار و جنجال میان مالکان و مدیریت جدید . مالک صاحبخانه مون به ما هم گیر داد چون من با مدیر قبلی دوست بودم بخاطر اینکه اون بنده خدا رو اذیت کنند مالکمون سه ماه زودتر از موعد مقرر خواست که خونه رو خالی کنیم و این تضاد در آن زمان خیلی برام سخت بود نجواهای ذهنی از هر طرف به من حمله کرده بودند و داشتم انگیزه مو از دست میدادم ولی از آنجایی که فایل های استاد در مورد تضاد ها رو بارها گوش داده بودم به خودم مسلط شدم و ایمانمو قوی کردم و مدام بخودم نهیب میزدم که فقط روی خدا حساب باز کنم .. و خودمو به فایل های مصاحبه استاد با دوستان بسته بودم … با اینکه همه ی شرایط بظاهر بر خلاف خواسته ها و افکارم بود.. یعنی هم پول پیش اجاره خونه کم داشتیم . هم اینترنت ها قطع شده بود بخاطر جریان سال 1401 خانم مهسا امینی . اصلا به هیچ املاکی دسترسی نداشتیم و هم وسیله و ماشین نداشتیم که دنبال خونه بگردیم … تازه همه جا تعطیل شده بود هم صاحبخانه بما فشار میاورد که فوری خونه رو تخلیه کنیم .. یعنی یک وضعی که نگم براتون ..

    دقیقا بقول استاد عزیزم وقتی ما توی پهنه ی دریا و اقیانوس میشویم همه چی شبیه هم هست .. یعنی هیچ نشانه ای از خشکی نمی بینیم !!!!

    از هر طرف نگاه می‌کنیم یک تصویر رو میبینیم آب و آب و آب

    هیچ نور امیدی وجود نداشت

    ولی بطور شبانه روز توی دفترهای سپاسگذاریم از خونه ام تشکر و قدردانی میکردم از همه ی جای خونه ام تشکر و قدردانی کردم و نوشتم و نوشتم و نوشتم و همینطور ادامه دادم تا اینکه دیگه در مورد آن خانه و سپاسگذاری هامو رها کردم و شروع کردم به نوشتن درخواست…

    در مورد خانه ی جدیدم نوشتم ..

    اصلا به هیچی فکر نکردم که با این پول چطوری می‌خوایم چنین خونه ای بگیریم فقط نوشتم که می‌خوام خونه ام نوساز و زیبا باشه از اینجا بزرگتر و دلباز تر و قشنگتر باشه با کمدهای خیلی زیاد

    پارکینگ ..

    میخواستم کابینتهای بزرگ و زیبا با گاز رومیزی باشه!!. دوست داشتم طلوع خورشید رو ببینم بالکن بزرگ و نورانی میخواستم

    خلاصه هر چی دلم خواست نوشتم..

    و دقیقا همانی شد که نوشته بودم

    بخدا عین برق و باد همه چی چفت و جور شد.البته تضادها هم بود ولی حل میشد. انگار خداوند همه چی رو با هم بسیج کرده بود که به من کمک کنند..

    دستان خداوند بسرعت آمدند کمکم کردند..

    پول جور شد .. یکی از آشناها مون خودش زنگ زد و بهم پول داد..

    اینترنت بمدت دو ساعت وصل شد و ساعت چهار صبح دخترم یک واحد آپارتمان نوساز در فاز هشت پردیس پیدا کرد که مالک هم دقیقا همون موقع توی سایت دیوار تبلیغشو گذاشته بود

    دوستم پری جون با ماشین ما رو برای قولنامه برد و دیدن خونه و همه چی!!

    آقای زنگنه که همیشه کارهای لوله کشی و آچار فرانسه است و همیشه همین کارهای تعمیرات خونه مون رو انجام میداد پانزده میلیون پول ریخت توی حسابم و بعدش اومد کمک اسباب کشی .. لباسشویی و یخچال فریزر و میل پرده ها و لوستر و خلاصه هر کاری که بگید برام انجام داد و توی این خونه ی جدید همه چی رو برام وصل کرد تا آینه های دستشویی و حمام .. ماشین ظرفشویی و لباسشویی و میل پرده و خلاصه این آقای زنگنه رو خدا برامون فرستاده بود خدایاااا هزاران هزار بار شکرت الان هم هر چند وقت میاد یا سری میزنه و کارامو انجام میده !!! خدایاا شکرت برای این دستان فرشتگانت .چقدر خوبه یک مرد بهت کمک کنه آخه همه ی کارها رو نمیشه زن انجام بده . خلاصه .. بگذریم…

    البته چند تا خونه قبلش دیده بودیم ولی هر کدامش یک مسعلع ای پیش میومد و جور نمیشد .. ولی وقتی خداوند کارها رو درست می‌کنه مو لای درزش نمیره…

    خدا رو شکر شرایط و موقعیت این خونه ای که الان در آن زندگی میکنم همه چیش با هم جفت و جور شد .. و خداوند در دل تمام آن تضادها لحظه به لحظه هدایتم کرد …

    ووووای خدایااآاا چقدر خوشحالم که بلطف خداوند دارم اون زمان ها رو به یاد میارم !!!؛

    یعنی خواسته هام همینطوری پشت هم داشت برام اتفاق میفتاد .. و روی مومنتوم مثبت بودم خدا رو شکر

    جمله ی طلایی استاد عزیزم

    قبل از اینکه طوفانی بشه باید نشانه ها رو دریافت کنیم یعنی بلطف هدایت های خداوند گوش و چشم مون شنوا و بینا باشه

    مورد بعدی…

    و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،به‌جای توقف، هدف تازه‌ای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟؟؟؟

    بعد از اینکه با خوبی و خوشی از اون خونه و محله جابجا شدیم .. خیلی کارهای دیگه ای انجام شد .. اینکه کلی وسایل اضافه رو فروختم .. اینکه بدهی های که برای پول پیش خانه به من داده شده بود را صاف کردم .. و خدا رو شکر خیلی برنامه ها خوب پیش رفت و از وقتی وارد این خونه ی جدید شدیم بارها اتفاقات خوب پیش اومد که کامنتم طولانی میشه !! ولی تضادهایی هم وجود داشت که حل شد مثلا برای تمدید قرار داد خونه و امسال هم شکر خدا این تمدید اجاره خونه براحتی انجام شد … اما احساس میکنم دوباره نشانه های تغییرات با تضادی تکرار شونده پیش آمده مدتی هست که پدیدار شده و من کاملا احساسش میکنم و مدتی بود که بطور مداوم به فکر این تغییر و تحول بودم و بلطف و فضل خداوند دقیقا

    همزمان با دوره ی هم جهت با جریان خداوند همزمان شده با این پروژه ی جدید تغییرات را در آغوش بگیر که الان در گام سوم کامنت نوشتم !!!

    امید دارم با ورود به این گام و کام های بعدی با تمرینات و آموزه های استاد عزیزم از این مرحله ی تضاد هم بسلامت عبور کنم و مطمعن هستم که زمانش فرا رسیده فقط نمی‌دونم چطوری و چگونه و چه وقت !!

    رسیدن به هدف پایان نیست

    سکوت آغاز سقوط است

    جمله ای که باید همیشه آویزه گوشم کنم

    ببخشید بازم طولانی شد !!!!

    مورد بعدی…

    اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت؟

    تفاوتش در اینه که دیگه مثل قبل از تضادها ترسی خاصی ندارم در واقع این تغییر و تحولات را پذیرفتم و می‌خوام از احساس خوبم مواظبت کنم چون این تضادهای آمدن که منو به یک مرحله ی دیگری از زندگیم هدایتم کنه و خودمو به کاپیتان این کشتی الهی سپردم خدایااا خودت فرمان کشتی زندگیمو بسمتی بچرخان و منو به ساحل امن الهی خودت هدایت کن که دلبخواه من هم باشه !!!! الهی آمین

    یعنی بازم دارم با تکرار و تکرار و تمرین های مستمر و مداوم روی مومنتوم مثبت حرکت میکنم و خدا می‌دونه که چه نشانه ها و هدایت هاو نتایج و پاداش های دیگری در انتظارم هست

    خدایاااا کمکم کن تا برای شروع جدید و تلاش و عملکرد و تعهدم در این پروژه جدید به بهبودی بیشتری در تمام جنبه های زندگیم هدایت شوم و در پایان هر روزم شکر گذار فضل و کرم الهی زندگیم باشم و این تغییر و تحولات رو به گرمی در آغوش بگیرم .. !!

    خدایااا شکرت تنها فقط و فقط ترا میپرستم و فقط و فقط از تو یاری می‌خوام برای هدایت بسمت باز شدن کلیدی که فقط مخصوص من و همانند اثر انگشتم امضای خاص و ویژه ی من است پس مسیر رسیدن به مومنتوم مثبت خواسته ها و آرزوهای خاص و. ویژه من را بسمت بهبودی بیشتر و آسانتر و و زیباتر لذت بخش تر کن

    IN GOD WE TRUST

    ما به خداوند اعتماد داریم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  6. -
    مریم رستمی گفته:
    مدت عضویت: 3195 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    در مورد خودم من فکر میکردم که من از این دست تجربیات ندارم چون من در تمام مدت عمرم یعنی از اواسط دانشگاه حتی از قبل‌تر از بچگی خیلی کار کردن و ارزشمند بودن رو دوست داشتم و تقریباً میشه گفت هیچ وقت بیکار نبودم و همیشه فکرم درگیر بوده و از لحاظ عملی هم خیلی آزمون و خطا کردن رو دوست دارم ولی یادم اومد پارسال من طی یک ایده ای و از اونجایی که من خیلی به رشد و پیشرفت علاقه دارم دوست داشتم یک جهش کاری رو تجربه کنم و ایده این بود که بیام هزار جوجه تولید کنم و بزرگ کنم و من برای رسیدن به تولید هزار جوجه ایده های زیادی رو اجرا کردم و در نهایت دویست جوجه تونستم تولید کنم از اونجایی که این باور رو دارم که خداوند هر خواسته‌ای که در دل من می‌اندازد از قبل اون خواسته فراهم است. هدایت شدم به شرکتی که جوجه یک روزه می‌فروخت و فوراً چهارصد جوجه با توجه به سرمایه ای که داشتم خریدم و آوردم و ششصد جوجه داشتم و دیدم که این خوب است و به جای اینکه به خودم بگم که حالا من به هدف داشتن جوجه رسیدم برم روی هدف بعدی که بزرگ کردن اون جوجه ها و رفع چالش‌ها ی اونها بود انگار دلسرد شدم و این هدف مهم رو پیگیری نکردم و تمام جوجه هام رو از دست دادم البته نه یک شبه طی چهار ماه و من دست از تلاش مهارت آموزی و رفع چالشهای جوجه‌ها دست برداشتم و رو به نزول گذاشتم و تا به حال به این تضادم از این زاویه نگاه نکرده بودم و این هم یک آگاهی ناب دیگر بود یک درس بزرگ بود از این تضاد خدایا شکرت سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  7. -
    صفاگنجی گفته:
    مدت عضویت: 2034 روز

    به نام خدایی که ارزش را در وجود خود ما قرار داد، نه در نگاه دیگران

    سلام و درود خدمت استاد عزیزم،

    و سپاس از همه‌ی تمرین‌ها و آموزش‌های ارزشمندی که مسیر رشد درون من رو روشن‌تر کردن

    توی این پنج سال، انگار سفری رو طی کردم که نه با هواپیما بود، نه با ماشین…

    یه سفر به درون خودم بود.

    جایی که باید از نو یاد می‌گرفتم خودمو ببینم، دوست داشته باشم، و بر اساس ارزشی که از درونم می‌جوشه زندگی کنم، نه بر اساس تأیید دیگران.

    در این مسیر بارها به یاد سخن زیبای خدا افتادم که فرمود:

    «همانا خداوند حال هیچ قومی را دگرگون نمی‌کند، مگر آنکه خودشان حالشان را تغییر دهند.»

    این آیه همیشه مثل چراغی در ذهنم روشن بوده،

    یادآور اینکه تغییر از درون من آغاز می‌شود، نه از بیرون.

    یکی از بزرگ‌ترین تغییراتی که تو این سال‌ها در خودم تجربه کردم، بالا رفتن احساس خودارزشمندیم بود.

    دیگه برای شنیدن «آفرین» از دیگران خودمو به آبوآتش نمی‌زنم.

    دیگه لازم نمی‌دونم در هر جمعی با حرف یا رفتارم توجه همه رو جلب کنم.

    یاد گرفتم که من، همین‌جور که هستم، کافی‌ام.

    و چه زیبا فرمود پروردگار که:

    «ما انسان را به نیکوترین صورت آفریدیم» —

    یعنی من، همین که خودم باشم، در زیباترین حالت خلقت هستم.

    الان هر نیازی که دارم، راحت و بی‌واهمه به همسرم می‌گم،

    بدون اینکه با خودم کلنجار برم یا احساس ضعف کنم.

    احساس می‌کنم وقتی با احترام و آرامش نیازمو بیان می‌کنم، در واقع دارم به خودم و رابطه‌مون ارزش می‌دم.

    انگار دارم تمرین می‌کنم همون‌طور که خدا گفت:

    «و از رحمتِ من نسبت به بندگانم نومید مشوید» —

    یعنی بدون ترس، خواسته‌هامو با ایمان و آرامش بیان کنم.

    تو جمع‌ها هم دیگه اون آدمی نیستم که از ترس قضاوت بقیه سکوت کنه.

    با اعتمادبه‌نفس بیشتری صحبت می‌کنم، نظرمو می‌گم،

    و اگه چیزی ناراحتم کنه، راحت‌تر ابرازش می‌کنم.

    دیگه تو خودم نمی‌ریزم و با خودم صادق‌ترم.

    حالا بهتر می‌فهمم که «آرامش دل‌ها در یاد خداست»

    و وقتی دلم آرومه، گفت‌وگو با دیگران هم از عشق و تعادل میاد، نه از ترس.

    حتی در ظاهر و سبک زندگیم هم این احساس ارزشمندی خودش رو نشون داده؛

    لباس‌های باکیفیت‌تر و درعین‌حال ساده‌تری می‌پوشم،

    غذاهای سالم‌تر می‌خورم، و مراقب جسم و ذهنم هستم.

    برای تنهایی خودم احترام قائلم — تنهایی‌ای که حالا برام آرامش‌بخشه، نه آزاردهنده.

    دیگه تو هر جمعی دلم رو خرج آدم‌ها نمی‌کنم.

    اگر با کسی حس راحتی ندارم، به خاطر ترس از قضاوتش یا برای نگه داشتن ظاهر رابطه، ادامه نمی‌دم.

    یاد گرفتم که رفتن بعضی‌ها، یعنی باز شدن فضا برای بودن خودم

    و هر بار که دل بریدن از چیزی سخت شد، در گوشم تکرار میشه:

    «ممکن است چیزی را خوش نداشته باشید ولی خیر شما در آن باشد.»

    از لحاظ معنوی هم خیلی رشد کردم.

    قبلاً اگر خبر فوت کسی رو می‌شنیدم، شدید واکنش نشون می‌دادم، انگار دنیا تموم شده.

    اما حالا مرگ رو بخشی از مسیر زندگی می‌دونم.

    به‌جای ترس، با آرامش و درک بیشتری بهش نگاه می‌کنم.

    به قول قرآن: «کل نفس ذائقه الموت» —

    یعنی مرگ فقط دروازه‌ای به سوی حیات دیگری‌ست، نه پایان راه.

    از نظر مالی هم خداوند نعمت‌های بیشتری رو وارد زندگیم کرده؛

    پول و ثروتی دارم که نیازهای روزمره‌م رو تأمین می‌کنه

    و با ذهنی آرام‌تر و قدردان‌تر خرجش می‌کنم.

    همیشه در ذهنم این وعده‌ی زیبا زنده‌ست:

    «اگر شکر کنید، نعمتتان را می‌افزایم.»

    و من حالا بیشتر از همیشه در حال شکر کردنم

    مهم‌تر از همه اینکه، قدردانِ خودم شدم.

    قدردان تلاشم، صبرم، اشکام، و لبخندهام.

    بیشتر عشق و احساسمو به همسرم نشون می‌دم، راحت‌تر باهاش حرف می‌زنم،

    و اون آرامش و صمیمیتی که سال‌ها دنبالش بودم، حالا دارم تجربه‌اش می‌کنم.

    یاد گرفتم که محبت بی‌قیدوشرط، همون عشقیه که خدا توی قلب انسان گذاشته؛

    همون عشقی که خودش سرچشمه‌ی تمام نرمی‌ها و بخشش‌هاست.

    وقتی به مسیر گذشته‌م نگاه می‌کنم، می‌بینم چقدر عوض شدم —

    از یه آدم وابسته، کنترل‌گر و نگرانِ تأیید دیگران،

    تبدیل شدم به زنی آرام، مستقل، رها و عاشق زندگی.

    و این فقط نتیجه‌ی یه چیزه:

    باور به خودم و گوش دادن به صدای درونم، نه صدای دیگران.

    همون صدایی که خدا در سوره‌ی «ق» گفت:

    «ما از رگ گردن به تو نزدیک‌تریم.»

    یعنی اون الهام و آگاهی که درونمه، نشونه‌ی حضور خداییه که همیشه کنارمه.

    در پایان، از خدای مهربونم سپاسگزارم که همراهم بود در این مسیر رشد،

    و از شما استاد عزیز از صمیم قلب ممنونم که با آموزش‌ها و انرژی زیبایتون،

    به من یاد دادید چطور خودم رو دوباره بسازم —

    نه اون‌طور که دنیا می‌خواست، بلکه همون‌طور که قلبم می‌خواست

    هرکجاهستید شادوپیروز باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  8. -
    مریم رستمی گفته:
    مدت عضویت: 3195 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    دو روز پیش داشتم از محل کارم می‌آمدم و داشتم در مورد تغییر کردن و خواستن تغییر داشتم فکر میکردم بعد انگار یک ابهامی به من شد که اگر رشد نکنی یک وسیله‌ای میشی برای رشد بقیه مثلا یادم اومد از افراد باز نشسته که اینها هیچ رشدی نمی‌کنند و شروع میکنند به مریض شدن و درگیر شدن و اینها درسته که خودشان رشدی نکردند ولی باعث رشد پرستاران دکتر ها بیمارستان ها و داروخانه ها میشن و بعد از دریافت این اگاهی من با خودم گفتم خدایا این دیگه از کجا اومد فرداش سایت رو باز کردم دیدم موضوع این هست که نباید به مرحله سکون برسی وگرنه در سراشیبی سقوط قرار میگیری دقیقا همین هست دایی من رییس بانک بود تا موقعی که کار داشت از صبح ساعت پنج می‌رفت بانک تا چهار بعد ازظهر بسیار سالم و سر حال بعد بازنشسته شد و هر مریضی که شما فکر کنید سراغ ایشان اومد و هنوز هم در حالت بیماری هست

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  9. -
    ابراهیم گفته:
    مدت عضویت: 1679 روز

    سلام

    گسترش دادن خودمون و به حرکت درآوردن اون استعدادهامون بحث اصلی هست.

    همه ما در حال حرکت متوجه میشیم که کدوم استعدادها رو داریم و دوست داریم یا نه.

    به استحضار خودم میرسونم که دلیل حرکت نکردن عدم احساس لیاقت هست.

    تو جلسه دوم دوره لیاقت زیاد پرسه بزن .تو اونجا مشکل داری.درونت با تو همکاری نمیکنه.دوست خوبت نیست.

    احساس میکنم نداهای درونی رو دوباره بازیابی کن

    متشکرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  10. -
    فاطمه سليمى گفته:
    مدت عضویت: 2046 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ‌

    بنام خدا که رحمتش بی اندازه است و مهربانی اش

    همیشگی

    سلام بر استاد عزیزم و استاد مریم جان مهربون و دوستای نازنینم

    الهی که حال دلتون عالی و متعالی باشه

    استاد جانم من قبل از اینکه باشما آشنا بشم هم دنبال تغییر و رشد و پیشرفت بودم و دوست داشتم بنده خوب خدا باشم نگاه خوشبینانه ای  به همه آدمها داشتم  و خدا جانم بی خود بی جهت و به هر بهانه ای نعمت و رزق و روزیهای فراوون از جاهای مختلف به من می رسوند

    تو خونه پدر و مادرم وضعم خیلی خوب بود پدر  و مادر خوب خاندان خوب همه چی خوب بود

    وقتی ازدواج کردم خب همسرم وضعش پایینتر از ما بود البته که انسان خودساخته ای بود و کلی ویژگیهای مثبت داشت و داره

    و پدر و مادرم به هر مناسبتی مثل عید نوروز و میلاد پیامبر اکرم و امامان بزرگوار برام لباس  و  لوازم  و از اینجور چیزها میخریدن و میامدن خونه مستأجری ما  که فقط دوتا اتاق در طبقه بالا داشت و یه آشپزخونه خییلی کوچیک

    که یکی از اتاقها مال من و همسرم بود و اون یکی برای مادر شوهرم + خواهر شوهرم+ برادر شوهرم که هردو مجرد بودن آشپز خونه هم اشتراکی استفاده می کردیم

    و من هیچ  شکایتی نمی کردم اهل غر زدن نبودم سپاسگزار خداوند بودم  به پدر و مادرم چیزی نمی گفتم و با خانواده همسرم خیلی خوب بودیم هیچ مشکل و مسئله ای پیش نیومد ، و دعای خیر مادر همسرم هنوز در گوشم طنین اندازه که آخرین کلامی که بزبان آورد قبل از آسمانی شدنش این بود که

    خدا از شما دوتا راضی باشه!!!

    خدا رو صدهزاران بار شکر که حدود  یکسال قبل از اینکه دختر دومم نسیم جان بدنیا ما خونه خریدیم

    بعد از 17 سال ترک تحصیل بعلت ازدواج من رفتم سال آخر دبیرستان رو خوندم  و خدا رو شکر قبول شدم و این در حالی بود که همسرم ایران نبود و من بتنهایی عهده دار تمام مسئولیتهای زندگی بمدت شش ماه بودم

    دختر ته تغاریم یاسی جان نوزاد دو ماهه رفتم گواهی نامه رانندگی گرفتم، و اولین نفر از میان نزدیکانم بودم که گواهینامه گرفتم

    روزگار چرخید و چرخید و… و همسرم که  رئیس اداره گزینش بانک بود  بهش مأموریت معاونت بانک در کشور قطر رو دادن البته قبلش ماموریت شش ماهه اعزام به دوبی داشت..

    و در دوحه قطر مدت مآموریتش رو چند بار تمدید کردن فقط بعد از دوسال رئیس شعبه شد

    یه  ماموریت چند روزه ههمراه با چند نفر از خانمها و آقایون همکارش هم به اتریش فرستادن…

    و ما کلاً با خانواده های ثروتمند و مقامات سطح بالا مثل سفیر و نماینده مجلس و شیخ های ایرانی قطری خیلی ثروتمند رفت و آمد می کردیم

    چقدر مقامات ایرانی میامدن قطر و تو مهمونی سفارت و جاهای دیگه میدیدیم دوبار آقای خاتمی اومد  و باهاش صحبت کردیم

    وزرا و نماینده های مجلس ایران

    چقدر از ورزشکاران و فوتبالیستها رو دیدیم

    که بعضی هاشون چند سال اونجا زندگی می کردن مثل علی دایی و کریم باقری و افشین پیروانی وووو…

    مایی که قبل از رفتن به قطر حتی یه دونه مبل تو خونه مون نداشتیم

    جوری شد که غرق نعمت و ثروت و خیر و برکت  و هدیه های بغیر الحساب شدیم

    و اتفاقات از همه جور تجربه کردیم

    و هر وسیله ای که دلمون میخواست براحتی و بدون حساب و کتاب می خریدیم

    ماشین آخرین مدل مرسدس بنز بانک دست همسرم و اول یه دوو ریسر نو خریدیم و یکسال بعد اونو فروختیم تویوتا کمری نو خریدیم

    با همون درآمد ارزی توی سعادت آباد تهران که برای کار  مدرسه بچه هام  به امور فرزندان خارج از کشور که اونجا بود رفتم خیلی از اون منطقه خوشم اومد و همونجا خونه خریدیم بنام من

    و خدا رو صدهزار مرتبه شکر با این پیش زمینه خدا جانم سرراست و مسقیم منو به استاد جانم هدایت کرد و از اول سر کلاس محصولات نشوند

    چندین محصول مثل دوازده قدم و قانون سلامتی و احساس لیاقت (و دوره بروز رسانی شده شیوه حل مسایل و کشف قوانین رو همزمان با لانچ شدنش با استاد جانم بودم  و با هم پیش رفتیم

    دوره شگفت انگیز هم جهت با جریان خداوند هم که عالیترینش بوده تا حالا

    و هی بهتر و هی بهتر شدم نمی تونم بگم کدوم دوره سکوی پرتاب من شده

    چون از هر کدوم از دوره هاتون یامحصولات یا حتی فایلهای هدیه تون کلی چیز یاد گرفتم

    الان قشنگ دلیل رفتار هامو می فهمم

    کارهامو با قوانین جهان که از استاد جانم یاد گرفتم میسنجم و هر جا نیاز به اصلاح داشته باشه انجام میدم

    قوانین خداوند همه جا ساری و جاریه

    همه جا کاربرد داره

    زندگی با خدا خیلی شیرینه

    و زندگی هر روز روی خوشش رو بمن نشون میده

    الان با آموزشهای استادجانم حتی دلیل اون نعمتها و ثروت بغیر الحساب قبلی رو می فهمم..

    الان هم هنوز بوضوح هدایتها و الهامات الهی رو درک نمی کنم ولی هرچی جلوتر میرم دارم بهتر می فهمم

    مثل امروز که اول با همسرجان رفتیم پیاده روی تو کوچه باغهای طالقان زیبا که این روزا  انگار جشنواره پاییزی از همه رنگه بعد رفتم تمرین طبق معمول روزهای زوج رفتم تمرین دوچرخه سواری و چند بار تلاش کردم اون سربالایی خیلی سربالا رو  از این طرف برم  بعد دیدم هنوز نمی تونم با اینکه سربالاییها رو چند بار رفته بودم و برگشتم که از اون سمت برم رفتم و رفتم دیدم اونجا رو بلوک های بزرگ سیمانی گذاشتن و بانوار وصل کردن  و بغلش هم حفاری کرده بودن کلاً راه بسته بود تازه دوزاریم افتاد که خدا جانم بخاطر همین نزاشت برم  

    دیروز هم که روز فرد بود  برای جلسه ششم آموزش شنا رفته بودم

    خدا رو شکر که همشاگردیم نیومده بود و مربیم تمام یکساعت و نیم رو با من کار کرد و بیشترش رو تو قسمت عمیق بودیم

    شیرجه هم زدم تو همون قسمت عمیق و خدا رو شکر هر روز دارم بهتر میشم

    زندگی در لحظه زندگی کردنه

    دیدن کوچیکترین نعمتها

    سپاسگزار خداوند بودن برای تمام زیباییها و نعمتهای زندگی خودمون و دیگران

    لذت بردن از مسیر و عجله نکردن و حال خوب داشتنه

    آرامش داشتنه

    پریروز یکی از زیباترین و شیرین ترین روزهای تمام عمرم بود

    که خدا جانم حسابی سورپرایزم کرد

    سعیده جان رضایی بمن زنگ زد و گفت من با دوتا بچه هام نزدیک طالقانم مهمون نمیخواین ؟!

    گفتم اچرا که نخوام از خدامه

    گفت بیست دقیقه دیگه میرسم

    بعد که زنگ در خونه مونو زد دیدم خودشه و دوتا دخترای گلش و فاطمه جان محرمی و آقا رسول جان و پسر و دختر گلشون همه با یه ماشین اومدن

    با کلی هدیه و یه کیک تولد

    از خوششحالی نمی دونستم چیکار کنم

    فاطمه جان جشن تولدش رو تو خونه ما و همراه با ما گرفت چند ساعت با هم بودیم از هر دری گفتیم و خندیدیم و اشک شوق ریختیم خاطراتمونو گفتیم

    چندیین بار بغل کردیم همو

    الهی شکرت الهی شکرت الهی شکرت

    الهی شکرت الهی شکرت الهی شکرت برای صلات در گام سوم تغییر

    استاد جانم سپاس و سپاس و سپاس

    استاد شایسته جانم سپاس و سپاس و سپاس

    دوستای جانم سپاس و سپاس و سپاس

    عاشقتونم

    هر روز بیشتر و بیشتر هم جهت با جریان خداوند باشیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 65 رای:
    • -
      سعیده شهریاری گفته:
      مدت عضویت: 1569 روز

      سلام به روی ماه مادر نورانی من

      استاد عرشیانفر تو یکی از گفت و گوهاش با استاد عباس منش میگن:همین کاراااارووو میکنی که من عاااااشششقتم.

      وقتی داشتم این کامنت پر از نور رو میخوندم یک صدایی توی قلبم فریاد میزد:همین چیزهارو تعریف میکنید که من عاااااشششششقتوووونم.

      بازم به قول استاد در پاسخ به رزاجان،چقدر شما مثال خوبی هستید،الگوی تمام عیاری هستید برای همه ما که میخوایم تکامل طی نکنیم،میخوام بدون هیچ رشدی به خواسته های بزرگترمون برسیم،به قول استادجان،شدیم نسلِ آمپولی …

      سعدی میگه:

      تن آدمی شریف است به جان آدمیت

      نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

      خیلی خیلی خیلی خیلی خوبه که خداوند درهای نعمت و ثروت رو برای شما باز کرده و به پاداش اعمالی که همواره انجام میدادید،خیر وبرکت رو برای شما جاری کرده…

      ولی اون چیزی که از خانوم سلیمی توی ذهن ما یک مادر نورانی ساخته،اون شخصیت بزرگوار،اون ایمان،اون تقوا،اون کنترل ذهن،اون پایداری روی ایمان به خداوند در شرایط سخته…

      اون چیزی که باعث شده آقای زمانی رو مثل پدر خودم عاشقانه دوست داشته باشم،صدای نماز شب هایی که به گوش جانم میتونم بشنوم…

      شما یک الگوی بی نظیری برای من هستید که همیشه یادم باشه اگر من در مسیر توحید استقامت داشته باشم خداوند بیش ازون چه که تصورم هست به من میبخشه در عین حال که ایمانم بهش صد هابرابر شده…

      عاشقتونم خانوم سلیمی جانم،به پاس این کامنت نورانی که نوشتید،باید حتما صدای قلبم رو بهتون میرسوندم…

      به امید دیدار روی مثل ماهتون در بهترین زمان و‌مکان،در پناه نورِ الله میسپارمتون.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 42 رای:
    • -
      لیلی جرکانی گفته:
      مدت عضویت: 856 روز

      به نام خدا

      سلام به خانم سلیمی عزیزم

      مادر عزیز عباسمنشیها

      به راستیکه قلبم هربار با خوندن کامنتهای شما باز میشه و چقدر توی دلم ذوق کردم براتون و تحسینتون کردم

      داشتم با خودم تکرار میکردم دلم میخواد مثه خانم سلیمی زندگی کنم

      من 33 سالمه و دوست دارم ادامه زندگیم به سبک شما زندگی کنم

      مثه شما در صلح باخودتون

      مثه شما همیشه در حال بهبود

      مثه شما پر از دیدن نعمتها

      مثه شما پر از ذوق زندگی کردن

      مثه شما بدونم زندگی سرپایینی داره ولی سربالاییم میتونم ببینم

      مثه این جمله اتون

      زندگی در لحظه زندگی کردنه

      دیدن کوچیکترین نعمتها

      سپاسگزار خداوند بودن برای تمام زیباییها و نعمتهای زندگی خودمون و دیگران

      لذت بردن از مسیر و عجله نکردن و حال خوب داشتنه

      آرامش داشتنه

      خدارو شکر برای هدایتم به کامنت زیباتون

      دوستتون دارم از قلبی که خالقش خداست

      درپناه الله یکتا باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
      • -
        فاطمه سليمى گفته:
        مدت عضویت: 2046 روز

        سلام به لیلی جانم

        یکی از هزاران فرزندان توحیدی عزیزم در این سایت الهی و بهشتی

        خییلی سپاسگزار خداوند و شما هستم و خوشحال شدم از پاسخ پر از مهر لطفت و همچنین تحسینت

        لیلی عزیزم چقدر خوشحالم و خدا رو شکر می کنم که اینجا هستم

        که کامنت مینویسم

        که کامنتهام مفیده

        که بهترین اساتید و بهترین دوستان رو اینجا دارم

        که پله به پله رشد و پیشرفت می کنم

        که هم من از اونها یاد میگیرم و هم اونها از من یاد میگیرن

        شما که ماشاءالله 33 سالته کلی پیشرفت کردی و خیلی بیشترش در انتظارته

        اصلاً همین حالا شما عالی هستی

        الهی صدهزاران بار شکر برای وجودت

        الهی صدهزاران بار شکر برای همه ویژگیهای خوبت

        الهی صدهزاران بار شکر برای تک تک نعمتهای زندگیت

        الهی صدهزاران بار شکر برای تک تک کامنتهات

        لیلی جانم شما قبلاً هم در 22تیرماه امسال در سفر بدور امریکا قسمت 180 برام پاسخ گذاشته بودی و من جواب تشکر نزاشتم برات، با اینکه خیلی دلم میخواست بزارم بعدشم شامل مرور زمان شد

        خدا رو صدهزاران بار شکر که الان دارم برات می نویسم

        عاشقتم و روی ماهتو میبوسم

        در پناه خدا زندگیت پر از معجزات شیرین و زیبای رب العالمین باشه

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
        • -
          لیلی جرکانی گفته:
          مدت عضویت: 856 روز

          به نام خدا

          خانم سلیمی عزیزم ممنونم از پاسخ به کامنتم

          همزمانی ها کار خداوند

          در حالیکه دیشب همون تایمی که پاسخ میدادین به کامنتم من داشتم کامنت تغییر را در آغوش بگیر قسمت 4 شما رو میخوندم

          و الان وقتی داشتم ستاره قطبیمو مینوشتم یاد جملات شما افتادم و دوباره کامنتتون خوندم و توی دفترم نوشتم خدایا میخوام امروز را برای امروز زندگی کنم و در حال حاضر باشم

          و دیدم نقطه آبی دارم از شما 🩵

          خییییلی خوشحال شدم

          کامنت نوشتن شما رو دوست دارم و بدون اغراق احساس خوبی میگیرم

          برام الگو هستین

          بازم بنویسین که همه فرزندانتون میخونن و لذت میبرن و استفاده میکنن

          خداوند عمر طولانی و باعزت به شما عطا کنه و هر روز قلبتون پر نورتر از همیشه بشه

          دوستتون دارم

          درپناه الله یکتا باشید

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: