تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۳ - صفحه 21


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

579 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    زهره گفته:
    مدت عضویت: 1440 روز

    سلام

    خداروشکرت که درهرلحظه هدایتم میکنی تومحدودبه زمان ومکان خاصی نیستی

    خداروشکرت که هروقت ازت نشونه یاهدایتی خواستم پاسخم رودادی بوضوح یه وقتایی هم درک نکردم درصورتی که جواب داده ولی من متوجه نشدم

    خداروشکرت منوهمینجورکه هستم میپذیری وقضاوتم نمیکنی

    خداروشکرت که بهم وعده ی نعمت میدی به شرط این که تسلیم باشم قدم اول اینه که نچسبی به موقعیت شرایط یاادم قبلی مثل استادکه وقتی ماشینش دزدیده شد گفت خداروشکرت این بزبایدکشته میشد تاقدم بعدی بهم گفته بشه بارهاوبارها بهم نشونه دادی بز فعلی روبکش ولی نتونستم ذهنم کنترل کنم امادعوت به این پروژه اهرم قوی درذهن داره ساخته میشه که توقف نکنم ونچسبم به چیزی وگرنه همه چیز بدتربدترمیشه

    وقتی یه مسیر اشتباهی مبری ازیه جایی به بعددیگه نمیتونی ادامه بدی بااون وضعیت بایدتغییرکنی وگرنه میمیری ظرفیت دردتایه حدی هست من که میدونم ازیه جایی باید خودم بکشم بالاوگرنه بایدبهای سنگینی پرداخت کنم تابرسم به صفر چرابایدداین کارکنم غیرازاین که قدرارامش وحال خوب نمیدونم وبابدانقدرپدرم دربیادکلی احساس ارزشمندی تخریب بشه بعدبه خودم بیاد چرا واقعا؟

    دررابطه باکارم میدونم که باید مطالعه بیشترداشته باشم بیشترتحقیق کنم مطالعه کنم تاکیفیت کارم بازازاینی که هست بهتربشه

    تضاددررابطه قبلی باعث شدمن به شناخت بیشتری برسم ازخودم ازخواسته هام ازکیفیت یه رابطه ازاین که نخوام یه آدم وابسته جذب من بشه چرا چون متوجه شدم من دوس دارم که یکی بهم توجه کنه چون خودم هم محتاج توجه هستم ازاین که یه آدم قوی بشه شایدبترسی وبگی نکنه زیادتوجه نکنه

    درصورتی که اگه میخوام یه رابطه باکیفیت واتفاقا ماندگارتر تجربه کنم بایدقوی باشم چون باوابستکی صدرصد رابطه خراب میشه وبرای همین که تادوستی شکل نگرفته زودی تموم شده فقط خاطرش هست وگرنه همش جدایی وفکری بیهوده وقت تلف کردن بوده

    وقتی کسی وابسته باسه نمیتونه حالشو خودش خوب کنه وانتظارداره که طرف مقابلش یه کاری بکنه واگه اون طرف این کارکنه بحث وناراحتی شکل میگیره واین که صدرصدرابطه رونابود میکنه پس چطورمن ناخوداگاه دوس دارم افرادی جذب کنم که وابسته باشن بااین که میدونم وتجربه کردم یه حس خفگی بهم دست میده دلم میخواد بیام بیرون خداروشکرت حداقل متوجه شدم توذهنم داره چی میگذره

    خواسته های بهتری ازخدابخوام یه رابطه ایی درلحظه باشیم لازمش اینه خودم درلحظه باشم ولذت ببرم اززندگبم محتاج کسی یاچیزی نباشم توهمه ی هدف گداری هام این الگو یکسان دیدم که وابسته شدم به هدف وازمسیرلدت نمیبرم‌ بااین صبح وشب هم بهم میدوختم بازحالم خوب نبود چون من بهبودهارونمیبینم وتحسین نمیکنم وسپاس گزارنیستم همش توجه روی چیزی که ندارم احساس بد قطعا منوازحخواسته هام دورمیکنه ومسیررسیدن به خواسته زجرآور سخت طولانی میکنه

    باسپاسگزاری که وتوجه به زیبایی ها وکارکردن روی باورهام هست که به احساس خوب میرسم نه بارسیدن به خونه ماشین رابطه مثل همه ی این داشته هایی که الان دارم همین گوشی که دارم تایپ میکنم یه روزخواسته ولی خیلی زود عادی شد وبازدوباره یه چیزدیگه میخوام که ندارم واین الگوی های شخصیتی هیچ وقت اززندگیشون لذت نمیبرن چون همیشه توجه روی چیزی هست که ندارن

    خداروشکرت تواین سفرتغییرهستم که وخداقبل این که این سفرشروع بشه گفت روی عزت نفس کارکن والان هم به اضافه این پروژه تغییر واحساس لیاقت ترکیب شده ومهم ترازهمه اینه ابن بهبودها روببینم وسپاس گزارباشم انتطاریه درجه بهترازخودم درهرهمه ی جنبه های زندگیم داشته باشم فقط یه درجه هرروزبهتر بهبودگرایی جایگزین کمال گرایی کنم ومهم ترین فاکتوری که نشون میده من دارم روی خودم کارمیکنم احساس خوب .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  2. -
    عباس نوربخش گفته:
    مدت عضویت: 924 روز

    بنام انرژی بی پایان جهان هستی بخش

    سلام وادب واحترام

    تغییررادرآغوش بگیرقسمت3

    واقعالذت بردم وسپاسگزارم “استادازتون///

    اما بنده بخوام برگردم به حدود25سال پیش که خودم درخوانندگی(موسیقی)به هدف والایی که دوست داشتم رسیده بودم معروفیت درسن 15-16سالگی درخوانندگی شهرمون ودست ازتلاش کشیدم واما اینقدرخوش بودم که حواسم نبودپنیرم داره تموم میشه واما ازدست دادن کامل موسیقی که عاشقش بودم بچه ها “میدونیدچرا؟ چون نخواستم بهترعمل کنم وهدف بالاتری داشته باشم ازدستش دادم ..

    امااین تجربه سخت واون تجربه یک زندگی با2فرکانس متفاوت درطول16سال باهمسرسابقم باعث شدبه حدی آب دیده بشم /البته اینوبگم فقط خدامیدونه درطول این 20 وچندسال پوست انداختم مثل:مار/خخخ/ تا به اینجایی که الان هستم رسیدم درعشق وروابط وشغلی که عاشقشمومحل زندگی که رویای بچگیم بودوآرامش وآزادی درهرزمان ومکان وو…وبگم که دوستای گلم شما این کاررونکنید هرموقع دیدیدبه هدفی رسیدیدمجددهدف بعدی روشروع کنیدالان 5سال هست که تابه هدفم میرسم هدف بعدی روآغازمیکنم وازخداخواستم همیشه تازمان مرگم هدف داشته باشم حتی برای مرگم هم هدفمندباشم واینم درآخربگم من درسته مثل استادهمه دنیارونگشتم که اونم تواهدافم هست البته”اما به حدی توی زندگانیم تجربه کسب کردم که خداروشکربرای خودم استادی شده ام /خخخ/اما خداروشکرازبچگی همیشه مثل انیشتین ساده زیستن وخودت بودن رودوست داشتم ودارم واینقدرساده زندگی میکنم که هرکسی زندگیه منومیبینه میگه خوشبحالت چقدرسرخوشی داری”البته بماندکه اونهایک جورایی تمسخرمیکنندوماهم که متوجه نمیشیم/خخخ/اما خدامیدونه جوری دارم لذت میبرم که حاضرم قصم بخورم بزرگترین پادشاههای جهان مثل من لذت نمیبرندچون مثل 100سال گذشته ساده ساده زندگی میکنم وعاشق این زندگیم هستم وتمام//

    دوستون دارم وآرزو میکنم زندگانی ساده وباعشقی روهمتون دراین دنیای فانی داشته بایدوازهرجاوهرچیزی که داریدکمال لذت واستفاده روببریدوشادباشید/یاحق//

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  3. -
    مریم شریعت گفته:
    مدت عضویت: 1153 روز

    به نام الله مهربانم

    باسلام به استاد عزبزم و عزیز دلشون

    استاد جان از روزی که مفهوم توجه به نکات مثبت و زیباییهارو درک کردم و به جان دلم نشست به جرات میتونم لگم 80 درصد توجه من به زیباییها و خوبیهاست

    ولی خب ی وقتهایی هم از دستم در میره ولی سعی میکنم سریع وارد مسیر بشم

    توی این مدت که شاگرد شما هستم و بیشتر حواسم به این هست که نازیباییهارو نبینم و انصافا هم نتایج خوب بوده

    اما متاسفانه فریب ذهن رو خوردم و اینکه بابا انقدر هم به خودت سخت نگیر دوست داری ی وقتها به گذشته ات فکر کن و حالا طوری نمیشه مگه استاد نگفتند که اگر اگر گاهی ناراحت هستی و احساست منفی شده نگران نباش خب طبیعیه ولی سعی کن تو اون احساس نمونی زود بیا بیرون

    عاقا اینو ذهن گفت و منم گفتم راست میگه منم که استاد تو گذشته رفتن و غرق شدن تو اتفاقات غمگین گذشته هستم و انگار از این کار لذت میبرم (اینم ی مرضه دیگه) سریع فریب خوردم دوباره برگشتم به عقب و گفتم حالا اشکال نداره بزار ی ذره مثلا به فلان موضوع فک کنم حالا اگرم ناراحت شدم خب سریع میام بیرون و احساسم رو خوب میکنم و این توجیه مسخره رو واسه خودم حلاجی کردم نتیجه چی شد این شد که از روزی یکبار شد چند بار و تکرار و تکرار

    بعد از ی مدت دیدم زمان بیشتری دارم تو احساس بد قرار میگیرم و لاجرم نتایج داره کمرنگ کمرنگتر میشه

    و هدفی که برای خودم گذاشته بودم که به گذشته برنگردم و غمگین نباشم انگار داره فراموش میشه و اتفاقات ناجالبی داره میوفته و جهان اون چک رو داره میزنه ولی هنوز به لگد خوردن نرسیدم به لطف خداوند بیدار شدم و جلوی این فریب دشمن رو گرفتم که به قول معروف جلوی ضرر رو هر وقت بگیری منفعته

    کم کم به یاری خداوند دوباره حالم رو خوب کردم و دیدم که اتفاقات خوب داره وارد زندگیم میشه و این رو کمی بهتر درک کردم که جهان فرکانسی عمل میکنه همینکه من زاویه دیدم تغییر کرد و حالم خوب شد پاسخهایی که دریافت میکردم هم خوب شد

    خدایا شکرت که هر لحظه مرا آگاهتر و آشناتر به قوانین جهان هستی قرار میدهی

    استاد جان بینهایت سپاسگزارتون هستم

    دوستون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  4. -
    Moonlight گفته:
    مدت عضویت: 466 روز

    سلام استاد

    دیروز فایل گوش کردم ولی کامنت نذاشتم…امروز فایل گوش ندادم ولی باید کامنت مو بذارم چون نمیخوام دوباره آروم آروم از مسیر خارج بشم

    راستش

    من تو یه مسئله ای گیر کردم

    مسائل قبلیم رو خدا حل کرد اینیکی ام بخاطر به تعویق انداختن ها و جدی نگرفتن های خودم بوده ولی امیدوارم خدا حلش کنه…چون به کمکش احتیاج دارم..و چون این مسئله برام مهمه.

    نمیگم درس مو کامل و عالی گرفتم چون آدم همیشه میتونه بهتر بشه. ولی این مسئله برام مهمه و نیاز دارم خدا حلش کنه برام.

    قضیه اینه که

    سر همین قضیه زود تغییر کنید هم هست اتفاقا

    من خیلی وقت پیش بهمون گفته بودن توی مدرسه که یه مکان پیدا کنید برای کار اموزی برید اونجا و یک هفته رایگان کار کنید و باید خودتون پیدا کنین و مدرسه پیدا نمیکنه واستون.

    منم همینجوری سرسری برخورد کردم اصلا جدی نگرفتم اصن توی ذهنم نبود همش میگفتم حالا وقت دارم. بعذ الان وقتم تموم شده تقریبا و هفته دیگه باید توی کار اموزی باشم ولی هیچ شغلی پیدا نکردم.(این شغل نباید همون شغل پاره وقت خودمون باشه و باید یچیزی جدا از اون باشه)

    همون اول یه حسی بهم گفت به کتابخونه پیام بدم ولی معلمم گفت به شغل آینده ت ربطی نداره نمیشه انتخاب کنی بعذ الان میگه هر شغلی بود فرق نمیکنه فقط یچیزی انتخاب کن…

    بعد من آخرش دیروز فکنم به کتابخونه پیام دادم یا پریروز که سریع هم جواب مو دادن گفتن یکم دیر اقدام کردی الان یدونه کار اموز داریم برو به مدرسه موسیقی بگو شاید قبول کنن

    اینیکی رو هم یکم دیر انجام دادم امروز زنگ زدم اتفاقا خیلیم خوشحال شدن ولی گفتن هفته دیگه نمیتونیم برنامه ریزی کنیم باید یه موقع دیگه باشه اگه تو همین سال تحصیلی دوباره خواستی بیای کار اموزی حتما بهمون پیام بده و بیا…

    ینی اگه من همون اول به کتابخونه پیام میدادم

    حتی اگه قبولم نمیکرد پیشنهاد میداد برم مدرسه موسیقی چون گفتم توی ایمیل م که موسیقی رو دوست دارم

    بعد اژون ور میتونستم برم تو مدرسه موسیقی برای کاراموزی

    ولی چون هی وقت تلف کردم و جدی نگرفتم در واقع اصن یادم نبود

    اینم الان رو هوا مونده و نمیدونم چیکار کنم

    فکر نمیکردم اصن همه به این سرعت پیدا کنن ولی مث اینکه همه پیدا کردن و فقط من و چند نفر دیگه موندیم..

    الان میفهمم چرا باید زود تغییر کنیم

    اصن همین به تعویق ننداختن

    من اگه به تعویق ننداخته بودم و جدی میگرفتم این مسئله برام پیش نمیومد…الان همش در به در دنبال یه جایی م که منو قبول کنن و یه هفته مجانی واسشون کار کنم…

    نمیدونم چجوری این مسئله رو حل کنم ولی مسائل قبلی مو که توی سایت نوشتم خدا خودش برام حل کرده. هردفعه هم چیز جدیدی یاد گرفتم

    این دفعه هم یاد گرفتم واقعا فرصت ها بعضی وقت ها همیشگی نیستن

    و ممکنه از دست برن

    همیشه فک میکردم نه من وقت دارم فرصت ها از بین نمی رن ولی این تجربه میگه که هرچی زودتر اقدام کنی بهتره…فرصت ها از دست نمی رن، ولی ممکنه توی اون زمانی که تو میخوای به دست نیان چون دیر اقدام کردی…بهرحال به تعویق ننداختن خیلی بهتر از دیر عمل کردن و دیر شروع کردنه…

    خدایا خودت توی این مسئله م هم کمک کن و حلش کن

    من این چند روز گذشته روی مدار خوبی بودم

    و میدونم اینم حل میشه

    اینم درست میشه و جایی که میخوام رو برای کار اموزی پیدا میکنم و میرم یا حداقل جایی پیدا میکنم که این یک هفته بهم خوش بگذره:)

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  5. -
    مهناز اسکندری گفته:
    مدت عضویت: 2478 روز

    به نام خدا

    سلام به استادان عزیزم و دوستان گرامی

    سال 87 من دانشگاه دولتی قبول شدم و ترم دوم ازدواج کردم و بعد از اون بی هدف درسمو خوندم و مدرک گرفتم و دنبال کار هم نرفتم یه جورایی راکد شدم و خانه دار .

    وقتی هم که هدف نداشته باشی یعنی متوقف بشی از در و دیوار برات تضاد و مشکل بوجود میاد ، برای بچه دار شدن به مشکل برخوردم و بعد از اینکه رهاش کردم و از خدا خواستم خداوند سه تا بچه پشت سرهم به من داد و سرم حسابی شلوغ شده بود ولی همیشه دوست داشتم که خودم کار کنم و درآمد داشته باشم همون موقع جنس های ورزشیمونو در اینستا می‌فروختم بعدش هدایت شدم به راه اندازی سایت و سایت زدم ، همسرم که اون زمان در مغازه فروش حضوری در شهرستان داشت کاری به فروش اینترنتی من نداشت و بنابراین هم سایت و هم پنل دیجی کالا به اسم من ثبت شد تا اینکه بعد از یک سال ما به تهران مهاجرت کردیم و فقط فروش مون اینترنتی شد و خدا رو شکر هر روز پیشرفت کردیم ولی بعدش بخاطر خرید جنسای مغازه و فروش عمده ای که داشتیم باید کد مالیاتی می‌گرفتیم و همچنین همسرم به من گفت چون هم سایت به اسم تو هست و هم دیجی کالا باید دسته چک بگیری اونجا بود که من گفتم : نه من دسته چک نمی‌خوام و چون جور کردن جنسا با همسرم بود و از وقتی که اومدیم تهران بیشتر کارها رو خودش انجام میداد به همین دلیل گفتم که سایت و پنل دیجی کالا رو به اسم خودت بزن چون من نه دسته چک میگیرم و نه وام میگیرم .

    دامنه سایت رو به اسم خودش انتقال داد ولی امکان جابجایی پنل دیجی کالا وجود نداره و به این ترتیب پنل دیجی کالا به اسم من هست و همسرم میخواست که من از دیجی کالا وام بگیرم منم رک گفتم من وام نمی‌گیرم و خودش تحقیق کرد دید سودش خیلی زیاده دیگه بی خیالش شد .

    وقتی این نشانه ها رو دیدم فهمیدم که من باید یه مسیر دیگه رو برم و مدام از خدا میخواستم تا یه راهی بهم نشون بده تا اینکه به باشگاه یوگا رفتم و الان برای مربیگری یوگا ثبت نام کردم و در حال آزمون دادن هستم نمی‌دونم که تا آخر در این مسیر می‌مونم یا نه ولی سعی میکنم که هربار یه هدف جدید برای خودم بزارم و پیشرفت کنم.

    خیلی ها وقتی می‌شنون که من با وجود داشتن سه تا بچه پشت سرهم این مسیر رو انتخاب کردم تعجب میکنن و میگن حوصله داری تو چه جوری میخوای از عهده اش بر بیایی سه تا بچه داری می نشستی تو خونه خانمی میکردی ولی من دوست داشتم که یه هدف داشته باشم و بتونم از ترسام عبور کنم که یکی از ترسای من حرف زدن در جمع هست که خدا رو شکر الان بهتر از قبل شدم ولی نیاز دارم که خیلی خیلی بهتر بشم.

    البته از جنسای ورزشی مون هم میفروشم به دوستان و هم باشگاهی هام .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  6. -
    محمد حسین گنجی گفته:
    مدت عضویت: 1182 روز

    سلام به استاد و رفیق عزیزم.

    سلام به همه دوستان توحیدی و هم خانواده نازنینم.

    احساس شور و شعف دارم.

    با خوندن کامنت دوستان پرواز میکنم و آگاهی ها و تجربه های نابشون به جانم میشینه.

    هم زمانی ها نشانه واضح قرار داشتن بی چون و چرا در جریان هدایت هست.

    وقتی این جلسه رو گوش دادم بهم الهام شد همین حالا برو جلسه 8 دوره عزت نفس رو گوش کن وقتی play کردم دیدم همون اول استاد گفتن بچه ها بنظرتون کی باید تغییر کنیم؟

    برق سه فاز از کلم پرید و به این فکر کردم نباید اینجور برق از کله ام بپره چون من لایق دریافت الهامات و مکالمه با خداوند هستم و من هدایت شده هستم و این کاملا طبیعی هست، و متوجه شدم چرا مکمل این پروژه دوره احساس لیاقت هست.

    چه پروژه پرنوری ، همه دوستان رو دور هم جمع کرده این پروژه و انگار همه میخوان در کنار هم از پیله بیان بیرون و با در آغوش گرفتن تغییر پروانه بشن.

    امروز دیدم آقا رضای عطار روشن هم به این پروژه بهشتی ملحق شد و به لیلا خانوم بشارتی هم تبریک میگم افتتاح شهر کباب رو.

    الان دارم درک میکنم حرف استاد در قدم اول رو که فرمودن : اگر من میخواستم محصولاتم رو عرضه کنم اصلا به اون غرفه ها فکر نمیکردم و نقاشی هام رو یا بصورت آنلاین و یا در گالری های ایتالیا و … عرضه میکردم.

    خانم بشارتی هم چون در مداری قرار گرفتن که آهنربای ثروت در وجودشون قوی تر شده و مدت ها پیش درآمد ماهی 500 میلیون رو تجربه کردن کاملا طبیعی و بدیهی هست که با گذشت یک هفته از افتتاح شهر کباب جای سورن انداختن اونجا نباشه.

    خدایا هزاران مرتبه شکر.

    استاد هم بارها گفتن با تغییر باورها و تثبیت اون ها مدار ما تغییر میکنه و وارد مداری میشیم که نعمت ها و ثروت های متناسب با باورهای جدید ما توی اون مدار هست اونجا هست و ما نباید کار خاصی انجام بدیم.

    آرزو میکنم این پروژه تغییر به لطف الله یکتا هدایتی باشه برای تغییر بنیادین و متعهدانه باورهای ما.

    هر موقع از خداوند هدایت خواستم در درجه اول بهم الهام میشه که عجله نکن و هدفت رو تقسیم بندی کن و به قسمت های کوچک تر تقسیمش کن همونطور که آقا رضا بهش الهام شد اون بدهیش رو تیکه تیکه کنه و آروم آروم پرداخت کنه.

    همونطور که آقای امیری عزیز برای شکست ترس از ارتفاع اول رفت ارتفاع 12 متری و بعد رفت 80 متری خداروشکر.

    و همچنین در دستورالعمل پروژه گفته شده اون هدف و تغییر جدید رو اگه برات بزرگه انقدر به قسمت های کوچک تبدیلش کن که انجام دادنش آسون تر از انجام ندادنش بشه.

    من میخواستم از خودم بنویسم و هی دنبال این میگشتم یه چیزی بنویسم که منو جزو دسته اول قرار بده همون دسته ای که قبل از خراب شدن اوضاع خودشونو تغییر میدن .

    ولی …

    راستشو بخواین دیدم دارم زور میزنم و دیدم در اغلب اوقات من جزو گروه دوم هستم که اول یه پس گردنی میخوره بعد به تغییر فکر میکنه.

    البته به نکته خیلی مهمی رو لازمه بگم…

    ما وقتی از مدارهای پایین تر میخوایم بیایم بالا جهان چاره ای نداره جز اینکه مارو با تضادهای زیادی مواجه میکنه.

    و تنها راه فهمیدن مسیر اینه که ما احساسمون رو خوب نگه داریم.

    سوال :

    چرا باید احساسمون خوب باشه؟

    جواب:

    به خاطر اینکه بتونیم تشخیص بدیم اون اتفاق نامناسب قطعا تضاد هست و برای رشد ما اومده و ما بفهمیم چطور باید با اون تضاد برخورد کنیم.

    تجزیه و تحلیل:

    اگر ما مدتی هست که غالبا احساس خوبی داریم و به یک ناخواسته و اتفاق نامناسب یا به ظاهر بد برخورد می‌کنیم صد در صد متوجه میشیم که آقا من مدتیه احساسم خوبه و طبق قانون بدون تغییر خداوند احساس خوب =اتفاقات خوب.

    اما این اتفاق به ظاهر بد پس چیه؟

    آره این دقیقا و دقیقا همون اتفاقیه که قراره تو رو به خواستت برسونه ظرفت دو بزرگ تر کنه و هدایت ها در دل اون اتفاق برات آشکار بشه.

    اما….

    اما…

    اگر مدتیه احساست خوب نیست و مدتی رو در احساس غم و افسردگی و درگیری و خشم و ناامیدی سپری کردی که همه این احساسات بد ثمره و نتیجه عدم کنترل ورودی ذهن و گوش سپردن به چرندیات و رسانه ها و دلسوزی های بیجا برای افراد ناراحت و مشکل دار و حس حمایت گری و یا احساس حقارت و نیاز به حمایت شدن از طرف دیگران بوده و یا احساس گناه یا احساس سرزنش ناشی از کمال گرایی یا هر چیز دیگه ای بوده….

    اگر اینجور بوده…

    و اتفاق ناخواسته ای میوفته تو گیج میشی و دیگه نمیتونی بفهمی این تضاده که میخواد منو رشد بده؟

    یا اتفاق بدی هست که کانون توجه من بوجود آورده؟

    و قطعا نمیتونی روی خودت کار کنی.

    پس متوجه شدم چرا انقدر صدها بار استاد روی احساس خوب تاکید دارن.

    احساس خوب هسته مرکزی و لازمه کار کردن روی خودمه.

    و مهم ترین بخش کار اینجاست که ما باید باورهایی رو ایجاد کنیم که بوسیله این باورها به احساس بهتری برسیم.

    خب بچه ها من وقتی به تضاد برخورد میکنم یه ابزار قدرتمند دارم که اونو به کار میبندم و تبدیل میشم به یه موجود بی آزار و حرف گوش کن که پارو نمیزنه و وا میده و خودشو رها میکنه.

    درواقع من تسلیم میشم… تسلیم میشم.

    و وقتی تسلیم میشم هیچ چیزی نمیتونه احساس منو خراب کنه و تمام حرف ها و اتفاقات واقع شده در اون تضاد رو از طرف خدا میبینم.

    مثل یک فردی که در زمان طوفان میره توی یک غار و بی حرکت میشینه و در زمان زلزله میره زیر پناهگاه میخوابه و در زمان سیل میره نوک کوه لَم میده.

    و بعد از،طوفان و سیل میاد بیرون و میبینه هوا عالیه و پرنده ها دارن میخونن.

    انشالله در کامنت بعدی خودم از تغییرات اخیر و تجربیات خودم برای دوستان نازنین و استادم مینویسم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  7. -
    موآنا گفته:
    مدت عضویت: 799 روز

    سلام بر همه ی دوستان هم فرکانسی

    من از 23 تیر امسال بعد یکسال آشنایی با استاد و فایلای سایت که تونستم تمام قسطا و وام هامو تسویه کنم و صفر بشم تازه با خواهرم دوره ی روانشناسی خریدیم و الان بعد سه ماه خدا روشکر تغییرات شخصیتی زیاد در من رخ داده و آورده ی مالی م داشت و دارم کار میکنم چون ترمز اصلی م که توجه نکرده بودم بهش و خیلی م سخته برام یکی باورهای توحیدی و بعد باورهای فراوانی رو بشدت تمرین میکنم مهمتر از دستاورد مالی حال خوب این روزهامه …البته بگم یه روزای م خیلی ناامید میشم اما یه چیزو دلی بگم تغییر خیلی قشنگه حتی زجر کشیدنو ضجه زدنش احساس زنده بودن میکنم البته دعا میکنم که دردها و ناامیدی ها به صفر برسه ولی به مسیر که نگاه میکنم فقط به خودت میگم دمت گرم عزیزم …جگرت تاول زده اما خودم مرهم میشم برات و امید بخدا این روزها م میگذره و خداوند وعده فزونی داده…پس ادامه بده…

    الان تمرینو که دیدم اولش گفتم خب من که هنوز به نتیجه نرسیدم که ببینم شوق متوقفم میکنه یا نه پس برا من نیست…بعد یه لحظه بزرگترین حرکتی که درعمرم زدم تا اینجا افتادم تقریبا 14 سال پیش وقتی که تازه لیسانسمو گرفتمو توی شهر کوچیک من جلو خانواده ایستادمو گفتم من میخوام برم مرکز استان زندگی کنم اینجا برا من کار نیست و آینده ای نداره….بعضی وقتا میگم خدایا من چه جراتی داشتم اون موقعه تو اون شرایط خانواده شهر کوچیک حتی تو شهرهای بزرگم یه دختر تنها نمی تونست مستقل زندگی کنه ما که دیگه هیچ…اصلا م توحید و توکل و این چیزا رو قبول نداشتم و یه جورایی از خدا و زندگی م شاکی بودم چون دوست داشتم معماری بخونم اما کامپیوتر قبول شده بودم و خدا رو مقصر میدونستم…خلاصه بعد یکسال جنگ و جدل و بحث من موفق شدم مهاجرت کنم و بخاطر باورهای اشتباهم گفتم میرم که سختی بکشم ولی مستقل زندگی کنم ….و چنان سختی ها کشیدم که بعد اون حرکت بزرگ که تو کل فامیل و دوست و آشنا همه منو سرکش و یاغی میدین بخاطر این حرکتم دیگه هیچ حرکتی نزدم نه اینکه اوج خواسته من اون بوده باشه نه ..بخاطر اینکه انقد خسته شده بودم از اون همه بحث سر مهاحرتم که میگفتم من دیگه نای جنگیدن ندارم سر خواسته های کوچیکی که حق طبیعی منه و توی نقش قربانی غرق شدم برای دختری که پر از استعداد و بلند پروازی ولی سر یه جابجایی داخلی بین شهری خیلی اذیتش کردن …و جنگ داخلی خودمم اضاف شد که نمیتونست بپذیره و ناراضی از خودم و نرسیدن به خواسته هام و …اصلا م نمیدونستم از کجا دارم میخورم …بدترین درد ناآگاهیه….تا اینکه سر یک شکست عاطفی سه سال پیش تازه از خواب غفلت بیدار شدم و فهمیدمم خودم کردم …و اولش با eft و طرحواره ها و…روانشناسی رو خودم کار کردم و یه سال بعد با استاد و سایت آشنا شدم و الان دوساله که تازه دارم میفهمم چه لجنزاری تو ذهنم درست کرده بودم خدا روشکر خیلی پاکسازی کردم اما هنوز گلستان نشده خیلی موندهدشاید و دارم رو خودم کار میکنم….همیشه میگفتم خدایا اون نیروی که منو تو 23 سالگی تو اون جو بسته حرکت داد رو دوباره میخوام اون نیرو درون من فعال شه …الان اون نیرو در کنار آگاهای های الانم وقتی فعال بشه بخداااااا قسم خودم میدونم کوه رو میتونم جابجا کنم ….امشب احساسش کردم همون نیرو رو چند ساعت پیش به من جرات داد و یه قول خیلی محکم به خودم دادم…خدااااا میدونه چقد دلم براش تنگ شده بود …من فقط اون قدرت درونم فعال بشه هیچی نمیخوام چون اون همه چیزو برا من شدنی میکنه نمیدونم چه اسمی روش بذارم ولی من میگم خداست هرچند اون موقع من با خدا رابطه خوبی نداشتم ولی خدا که رحمان و رحیم اون همیشه بود همیشه …من نمی دیدم ..امیدوارم بتونم رابطه م رو با خدای درونم درست کنم مثل اون موقع ها …همین آرزومه چون همه چیز باهاش میاد …آمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  8. -
    زینب معرفی گفته:
    مدت عضویت: 1583 روز

    به نام خدای هدایتگرم

    در زندگی‌ات تا‌به‌حال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،

    اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟

    نتیجه‌اش چی بود؟

    دو سه سال پیش که هدفم کاهش وزن و رسیدن به یه تناسب اندام مورد قبول برای خودم بودم تونستم با اراده‌ ی قوی و تعهد زیاد و باورزش منظم و رعایت رژیم سالم تقریبا تو سه ماه 20 کیلو وزن کم کنم و خیلی راضی و خوشحال بودم و فکر کردم دیگه همه چی تموم شدو من به آرزوم رسیدم و تا مدت‌ طولانی هم پای رژیم و ورزشم موندم

    تا اینکه کم کم دست از اون تلاش برای رعایت رژیم غذاییم کم و کمتر شدوبرگشتم به همون سبک غذایی که قبلا داشتم نمیگم دوباره به همون وزن رسیدم اما یه کوچولو احساس میکنم چربی دور شکمم بیشتر شده

    ودرک کردم که برای پایدار بودن نتایج مسیری که طی کرده بودی و باید ادامه بدی نه صرفا موقتی باشه

    فکر میکنم باید با رسیدن به این هدفم هدف بعدیمو پایداری درمسیر مشخص میکردم که فراموش نکنم گذروندن چه مسیری منو به این هدف رسونده

    بجای اینکه بخوام متوقف بشم و به همین نتیجه ی بدست اومده دل خوش کنم

    خلاصه کنم این روزها که راکد موندم و هیچ کاری برای بهبود شرایطم انجام نمیدادم این پروژه ی تغییر اومد که از خواب غفلت بیدار بشم قبل از اینکه جهان بخواد با چکش بیدارم کنه

    نمیدونم احساس میکنم از اونور خر افتادم یا چون پاشنه ی آشیل من بحث احساس لیاقت هست میخواستم اول اونو درست کنم بعدش برم سراغ کارهای عملی که خداوند هدایتم کرد یجورایی سردرگم بودم اما به لطف جلسات این پروژه ی تغییر و دوره ی احساس لیاقت دارم کوچولو کوچولو در مسیر بهبود و پیشرفتم کار میکنم

    خدایا شکرت بخاطر همین نوشتنها.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  9. -
    بهاره نوروزی گفته:
    مدت عضویت: 1534 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام و عرض ادب به استاد نازنینم، خانم شایسته عزیز دل و دوستای عزیزم

    چقدر فایل آگاهی بخشی بود

    چقدر از وقتی که این پروژه رو شروع کردم متوجه یسری آگاهی هایی نسبت به یه موضوعی شدم که نزدیک به یک ماه هستش که دارم نشانه دریافت می‌کنم که تا ازین بدتر نشده تغییر کن

    یکم واقعیتش برام سخته و فقط از خدا می‌خوام من و هدایت کنه تا با قدم های کوچک شروع به انجامش بکنم وهدایتم کنه به روش های آسون

    بریم سراغ سوالات

    در زندگی‌ات تا‌به‌حال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،

    اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟

    نتیجه‌اش چی بود

    من درباره این سوال خیلی فکر کردم و یکی از جوابام و می‌نویسم

    واقعیتش من یه دوره 5 ماهه کلاس برنامه نویسی وب رفتم و خیلی خوب توی اون 5 ماه عمل‌ می‌کردم و چون مدام درگیرش بودم مدام در حال پیشرفت بود و پروژه نهایی رو هم خیلی خوب روش کار کردم و در نهایت من بالاترین نمره کلاس و گرفتم که نمرم از 100، 98 شد و خب یه نتیجه فوق ‌العاده بود و بعد از اتمام اون کلاس مدام به خودم می‌گفتم الان وقتشه رزومه بسازی و عقب نندازی ولی من تا همین امروز هنوز به برنامه نویسی سایت رجوع نکردم در حالی که ازش خیلی هم لذت می‌بردما اما من یه تنبلی خفیفی دارم که همیشه کار دستم می‌ده! و داده!! و خب توی هفته ی اول بعد از تحویل آخرین پروژه مدام می‌گفتم باشه حالا سر فرصت میرم سرش من که خیلی خوب بلدمش اما الان طبیعتا وقتی بخوام شروع کنم روند کندتر خواهد بود و سرعت قبلی که اون موقع سر تحویل پروژه داشتم و ندارم و خب نتیجش این بود که من رزومه ای نساختم و نمونه کاری نزدم که بتونم هم روی مهارتام کار کرده باشم و هم یه رزومه کاری داشته باشم!

    واقعا حسرت و نگاه به گذشته هیچ چیز و عوض نمی‌کنه مگه اینکه شروع به تغییر کنیم و از شرایط گذشته درس بگیریم

    به لطف الله یه دوره برنامه نویسی رایگان و شروع کردم دارم سعی می‌کنم دوباره به اون حال و هوای کدنویسی برگردم( خدایا شکرت)

    واقعا استاد یه نکته ای که دوست دارم اضافه کنم اینه که انقدر تو این سایت احساس آرامش،امنیت خاطر به دلیل قضاوت نشدن، اعتماد بنفس رو بهمون دادید که ما دانشجوهای شما این جسارت و به خودمون بدیم که ازین قسمت های زندگیمون هم بنویسیم تا هم خودمون درس بگیریم هم بچه ها! واقعا ازتون یک دنیا سپاسگزارم

    اصلا فعالیت تو سایت به شخصه به خودم جسارت هایی داده تا با ترسام رو‌به‌رو بشم و حرف و کاری که دلم می‌خواد رو انجام بدم بدون اینکه نگران قضاوت ها باشم( البته توش خیلی ضعیفم اما بخاطرش یه اقدامک های ریزه میزه ای برداشتم به لطف هدایت های الله)

    استاد قبل از جواب به سوال بعدی می‌خواستم یه چیز جالب تعریف کنم و این اون بود که انقدر توی فایلا از دهن شما شنیدم به امید الله که خودمم تو روزمره خیلی ازین کلمه استفاده می‌کنم و کسایی که ازین قوانین استفاده نمی‌کنن همیشه این کلمه براشون عجیب میاد!!

    اتفاقا چند روز پیش داشتم با یکی از مادرای شاگردام در رابطه امتحان فاینال صحبت می‌کردم بعد برگشتم گفتم نگران نباشید بچه ها تا اینجا رو خوب عمل کردن و به امید الله بقیشم خوب پیش میره، این و که شنیده خانومه جا خورد خخخخ

    گفتم خدایا من عاشقتم، اینا همش کار خودته ها، ببین توروخدا من از یه کلمه ای استفاده کنم که برام عادیه و اگه تو روزمره ازش استفاده نکنم روزم روز نیست، اونوقت چون به گوش مردم کلمه رایجی نیست همه تعجب می‌کنن خخخخ

    خدایا شکرت

    و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،

    به‌جای توقف، هدف تازه‌ای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟

    اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت

    من یادم میاد که حدودا یه ماه اینا مونده بود به امتحان کنکور، و قدم بعدیم و انتخاب کردم تا تو باد اون استراحت طولانی و دیگه کافیه و تا اینجا تلاش کردم، نخوابم

    و بلافاصله بعد از کنکور حدود 2 روز استراحت بعدش رو آوردم به زبان خوندن، و این کار تا همین امروز نتایج فوق‌العاده ای رو برای من به همراه داشت!

    اولا باید بگم من توی شهریور کنکور کامپیوتر رو دادم(زمام کنکور فنی با بچه های نظری متفاوته) و از اواسط شهریور شروع کردم به خوندن زبان کره ای تا به همین الان بصورت مستمر، البته بوده روزایی که زبان نخوندم اما شاید تعدادش خیلی خیلی کم باشه، چون وقتی به این روند یک ساله نگاه می‌کنم تقریبا سعی کردم هرروز تنبلی رو کنار بزارم و زبان بخونم، و من توی اون یک سال به یه سطح عالی ازین زبان رسیدم و الان هم دارم برای آزمون این زبان که توی فروردین 1405 قراره اجرا بشه آماده میشم، این روند پشت سرهم و دائمی اولا من و از بی‌هدفی نجات داد تا نپوسم، من این روند که وقتی نزدیک به کسب یک موفقیت هستی، قبل از تموم شدنش و کسب اون موفقیت، قدم بعدی رو برای خودت واضح کن تا تو باد بی‌هدفی نمونی و به پیشرفت همیشگی ادامه بدی رو از فایل های رایگان استاد یاد گرفتم. خدا شاهده این فایلا معجزن، گوهرن، یاقوتن، جواهرن، الماسن، خدا شاهده اصلا چون رایگانه دلیل بر این نمیشه که کیفیت کار‌پایینه!

    نمونه بزرگ و جلو چشممون همین پروژه ای که الان داریم کار می‌کنم!!

    استاد چقدر شما الگوی خوبی هستید برای ساختن یک زندگی خوب

    خب من عاشقتونمممممم بخدا با این کاراتون من بیشتر مستتون می‌شم، اصلا نمی‌دونم چطور باید ابراز احساسات کنم استاد جذابممم

    دوما سعی کردم توی زبان خوندن یه روند تکاملی و پیوسته رو پیش ببرم که این باعث شد من توی یه زمان 6ماه توی سطح خوب از زبان برسم و الان بعد از 1سال خداروشکر نتیجه راضی کنندس اما ما انسانا خواسته هامون تمومی نداره خخخ و این چند روزه با قدرت بیشتری زبان می‌خونم تا هم برای آزمون آماده بشم و هم دانش زبانیم بره بالا!!

    و اینکه مدام کنجکاوی می‌کردم توش و همه جا دنبال جواب سوالام بودم و به قول حرف انیشتین که استاد توی فایل ده درس از انیشتین بازگو کردن که تقریبا همچین چیزی بود که می‌گفت همیشه کنجکاو باشید!

    و واقعا وقتی به کنجکاوی خودم نسبت به این زبان نگاه می‌کنما فقط می‌تونم بگم کنجکاوی آدم و نجات می‌ده!!

    و خب به لطف یادگیری این دانش اونم با یه هزینه ی خیلی کم الان دارم این زبان و تو آموزشگاه تدریس می‌کنم و پول می‌سازم

    و به لطف الله تا چند روز آینده اولین حقوقم و دریافت خواهم کرد.

    خدایا شکرت

    خیلی خوشحالم که تا آخر این کامنت رو خوندید

    من هم تلاشم و می‌کنم تا کامنت های معجزه وار شمارو مطالعه کنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  10. -
    سمیرا گفته:
    مدت عضویت: 756 روز

    هذا من فضل ربی

    سلام به استاد عزیزم، مریم بانوی بی نظیر و دوستان هم فرکانسی نازنین.

    من مدتهاست که کامنتی نذاشتم و اینم بگم چنان خیمه زدم روی کامنتهای دوستان و انقدر درّ و الماس از کامنتای دوستان به دست آوردم و از طرفی انقدر نتایج از دوره های استاد گرفتم(یکیش از بین رفتن یک بیماری بعد از 4 سال به طرز معجزه آسا) که با خودم میگم به جای نوشتن بشین فایل گوش بده و کامنت بخون ولی از اونجا که استاد تاکید زیاد دارن که از خودمون ردپایی بگذاریم تصمیم گرفتم تنبلی نکنم و این فرمایش استاد رو هم انجام بدم. حتما نوشتن کامنت هم برای من نتایج خواهداشت.

    در زندگی‌ات تا‌به‌حال چند بار به هدفی رسیدی و بعد احساس کردی «دیگه تمومه»،

    اشتیاقت کم شد و دست از تلاش کشیدی؟

    نتیجه‌اش چی بود؟

    طعم این تجربه را بارها در زندگی چشیده ام. من بعد از اینکه از دانشگاه فارغ التحصیل شدم و در آزمون استخدامی یک سازمان دولتی با رتبه یک پذیرفته شدم(18 سال پیش) از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم و احساس میکردم تمام آنچه را که میخواستم به دست آوردم.

    چون در آن سالها پذیرفته شدن در سازمانهای دولتی کار راحتی نبود. همزمان با قبولی در آزمون استخدامی، مقطع ارشد در دانشگاه شهید بهشتی هم قبول شده بودم برای این مقطع هم بسیار زحمت کشیده بودم اما چون اولویت من کار بود و درس خواندن همزمان با کار برایم سخت بود، بعد از یک ترم از دانشگاه انصراف دادم.

    با اینکه خیلی از اساتید و دوستان بهم گفتند که داری اشتباه میکنی حیفه درستو رها نکن چند سال دیگه پشیمون میشی فضای رقابتی زیاده وباید تحصیلات بالایی داشته باشی. ولی استخدام شدن در سازمان دولتی چشم و گوش مرا بسته بود. و فکر میکردم فقط باید کار کنم و نمیتوانم همزمان درس بخوانم و انصراف دادم.

    خلاصه بعد از پنج سال کار کردن و روزمرگی دچار افسردگی شدم فهمیدم که باید ادامه تحصیل بدم و فقط با درس خوندن حال من خوب میشه ولی انقدر درگیر کار و آدمها و مشکلات شده بودم که چندین بار تصمیم به استعفا گرفتم تا فرصت داشته باشم درس بخونم.

    ولی جرات استعفا دادن هم نداشتم چون یه بار از دانشگاه انصراف داده بودم اونم از دانشگاه شهید بهشتی. همش فکرمیکردم دیگران درباره من چه فکری می کنند. که این دختره تا به یه هدفی میرسه دلشو میزنه و رها میکنه و حالا میخواد کارشو ول کنه.

    خلاصه مدتها پیش مشاوران زیادی رفتم و همشون وقتی حال افسرده مرا می دیدند و اینکه چقدر به درس و کتاب علاقه دارم ولی کارم انقدر زیاده که نمی توانم درس بخوانم همشون میگفتند از کارت استعفا بده تا بتونی ادامه تحصیل بدی تو اشتباه کردی وارد کار شدی تو باید دنبال فضای آکادمیک و علمی باشی.

    تا اینکه یه روانشناسی پیدا شد و به من گفت یه مدت با روش من روی خودت کار کن بعدش با روحیه خوب تصمیم به استعفا بگیر. تو حالت افسردگی و خشم نباید تصمیم بگیری.

    الان که فکر میکنم همون مبحث مدارهاست که استاد عباسمنش توضیح داده بودند که وقتی مدارت عوض میشه و رشد میکنی خود به خود اتفاقات خوب میفته و تصمیمات درست میگیری.

    من با روش ایشون روی خودم کار کردم کم کم حالم بهتر شد و تونستم در حین کار کردن درس هم بخوانم شاید باورتون نشه چنان انرژیی کسب کرده بودم که با اینکه تقریبا تمام روزهای هفته رو از صبح تا 8 شب سرکار بودم ولی وقتی از سرکار برمیگشتم خونه بعد از کمی استراحت تا نیمه های شب گاهی هم تا خود صبح درس میخواندم وبعد می رفتم سرکار.

    بعد از 4 ماه درس خواندن تونستم با رتبه 14 رشته علوم اعصاب دانشگاه شهید بهشتی قبول بشم. در اوج ناباوری برای مشاورم و دوستانم که چجوری من این کار رو انجام دادم. منی که تک بعدی بودم و فقط یه کار از من بر میومد. حالا بدون استعفا دادن از کار درس هم خواندم و یه دانشگاه خیلی خوب قبول شدم.

    خلاصه از ارشد علوم اعصاب با معدل بالا فارغ التحصیل شدم و تصمیم به ادامه تحصیل داشتم در خارج از کشور. کلی مقاله داشتم و کلاس زبان میرفتم و… و به هدفم که مهاجرت بود نزدیک شده بودم. از دید همه موفق بودم. کار دولتی که داشتم و یک فرد باسواد و بسیار مشتاق پیشرفت هم بودم. ولی نمی دانم غرور بود چی بود که یهو انگیزمو از دست دادم و گفتم چه کاریه بخوام مهاجرت کنم من که ایران کار دارم و در نهایت از ادامه تحصیل در خارج از کشور منصرف شدم.

    البته اتفاقات بسیاری هم افتاد. قبولی در مقطع دکترا در یکی از دانشگاههای ایران و دوباره نرفتن که در فرصت دیگر توضیح خواهم داد.

    این بار بعد از سه سال دچار افسردگی شدم که چرا منی که انقدر به مطالعه علاقه مند هستم و انقدر فضای علمی و پژوهش را دوست دارم چرا بعد از رسیدن به اون نقطه رها میکنم. دوباره تصمیم به درس خواندن گرفتم. دیگر با تجربه شده بودم که میتوان هم کار کرد و هم درس خواند و در دانشگاه دولتی شاگرد اول شد. شاید باورتون نشه این بار رشته مدیریت دولتی در مقطع ارشد و دوباره در دانشگاه شهید بهشتی قبول شدم با رتبه 56. و اینم بگم پارسال با درجه عالی از بهشتی فارغ التحصیل شدم.

    و چند بار هم بعد از رسیدن به هدف،

    به‌جای توقف، هدف تازه‌ای انتخاب کردی و مسیر رشدت را ادامه دادی؟

    اون بارها چه تفاوتی با دفعات قبل داشت.

    چیزی که این رها کردن ها و دوباره ادامه دادن ها برایم به ارمغان آورد اینه که من خودمو شناختم که حال خوب من فقط بستگی به این داره که به روز باشم به دنبال مهارت و کسب علم باشم. به محض اینکه میرم تو لاک خودم و مشغول روزمرگی و کار یکنواخت میشم افسردگی و بی انگیزگی سراغم میاد. پس نباید درجا بزنم و فقط ادامه بدم.

    حالا بگم براتون که این همه درس خوندن برای من چه فایده ای داشت.؟

    من اکنون به عنوان یه عضو تاثیرگذار در محیط کارم هستم. در قسمتهای مختلف از من کمک میگیرند با اینکه تحصیلات دانشگاهی اون قسمت را ندارم. جدیدا هم دارند یک سری آموزشایی به من میدن که یه شغل بسیار سطح بالا را به من بدهند و البته آن هم به این دلیل است که میگن انقدر تو مهارت داری و نرم افزارهای مختلفی بلدی که حیفه تو این ردیف شغلی بمونی.

    خلاصه من این سبک زندگی رو سرلوحه کار خودم قرار دادم که تا میتونم مهارت کسب کنم و الانم دارم روی یادگیری علم داده کار میکنم که کنار شغل کارمندی هم بتونم برای خودم یه بیزنسی تو این حیطه راه بیندازم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای: