این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/6.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-29 08:02:222025-10-30 07:14:00تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۶
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به استادعزیزم و خانوم شایسته عزیز و دوستان عزیز هم مسیر.
من وقتی شروع کردم به استارت پروژه تغیر اومدم و هدفم رو گذاشتم برا تغیرات مالی و کسب و درآمد و مدیریت پول چون قصد تغیر توی این حوزه رو دارم میام و به سوالات در این باره جواب میدم.
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟
من یک عادت و یک رفتاری دارم در رابطه با ثروت و پول و اونم اینه که وقتی پول میاد به حسابم حالا هرچقدر دیگه به فکر بیشتر کردنش نیستم دیگه ب این فکر نمیکنم خب اوکی این پوله اومده به حسابم این حقوق الان واریز شده درست چرا من نیام بیشترش کنم چرا هردفعه میام و میگم خب حقوق ریختن بریم خرج کنیم و این ولع خرج کردن انگاری این پوله داره به من سیخ میزنه که من رو تموم کن من رو خرج کن و این عادت و رفتار من شباهت دقیقی به رفتار پدرم داره وقتی رفتار های پدرم و به یاد میارم دقیقا همینجوری بوده و هست و این عادت از طریق پدر من به من رسیده و من با شروع این پروژه قصد تغیر این رفتار و تغیر شرایط مالی ام رو دارم و برای همین اومدم و از تکنیکی که شما یاد دادین استاد که بیایم و با پول دوست باشیم و بزاریم یک مبلغی توی حساب ما باشه و بهش دست نزنیم حتی اگر تحدید به مرگ شدیم هم به اون پوله دست نزنیم و خرجش نکنیم تا بتونیم با پول دوست بشیم و البته که اون تمرین فایل معارفه روهم دارم انجام میدم در همین رابطه و در ادامه راجب به تاثیر این تمرین صحبت خواهم کرد.
چه زمانی متوجه شدی که وقتی واقعاً تغییر کردی؟
من زمانی متوجه شدم که واقعا تغیر تغیر کردم زمانی بود که اومدم و روی عزت نفس و اعتماد به نفس خودم کار کردم زمانی بود که اومدم خودم رو اولویت اول زندگیم قرار دادم زمانی که وقتی افرادی که قبلا از طریق های مختلف ازم سواستفاده میکردن و کارهایی که میخواستن ازم و من ترس از نه گفتن داشتم رو اومدم و با جدیت گفتم نه و من انجام نمیدم گفتم نه من فلان جا نمیام گفتم نه من دیگه سیگار نمیکشم گفتم نه من دیگه مواد نمیزنم و وقتی این اتفاق افتاد و این تغیرات در رفتار من صورت گرفت جهان من تغیر کرد آدم های اطراف من تغیر کردن موقعیت شغلی من تغیر کرد من با شما آشنا شدم و روی خودم کار کردم و تغیرات بیشتر و بیشتر شد تا جایی که هیچکس باورش نمیشد این مهدی اون مهدی باشه تا جایی که من مثلا قبل از تغیر توی رابطه ای بودم و اون فرد میخواست بره کلی التماس میکردم که نره و یا باج میدادم دیگه برام مهم نبود میگفتم اشکال نداره بزار بره بهترش میاد زمانی خیلی تغیر کردم که دوره عزت نفس رو خریداری کردم که باعث شد من اینقدر جسارت و قدرت در من ایجاد بشه که من تصمیم به مهاجرت گرفتم و مهاجرت کردم و چقدر این تغیرات توی مسیر به من کمک کرد من زمانی فهمیدم که خیلی تغیر کردم که توی شرایط بد مالی دیگه کلافه نمیشدم و به زمین و زمان فحش نمیدادم و اومدم گفتم اگر توی این شرایط قرار گرفتم به خاطر خودمه باید باورهام رو تغیر بدم همین چند روز پیش حدود یک هفته حقوق من دیرتر به حسابم واریز شد و من به جای اینکه بیام و شروع کنم با دعوا و درگیری گفتم این اتفاق به خاطر درون من افتاده و بعدشم خداوند من رو هدایت کرد به سمتی که متوجه شدم که چرا اصلا من توی شرایط قرار گرفتم و متوجه شدم که خداوند داره من رو امتحان میکنه و بعد متوجه اشتباهم شدم اما توی اون شرایط همش دنبال فراوانی ها بودم هرچیزی که داشتم رو میخوردم و خدارو بابتش شکر میگفتم نمیگم آسون بود نه ذهن همش میخواست بره تو جاده خاکی اما من فهمیده بودم که اگر کنترل ذهنم از دستم در بره کارم تمومه مثل حرفی که شما گفتید استاد من میدونم اگر دستم رو بکنم تو آتیش میسوزم پس دست تو آتیش نمیکنم و من فهمیدم اگر حالم بد باشه حالا هرچقدرم که دلیل قانع کننده داشته باشم اتفاقات بد بیشتری رو جذب میکنم پس هرطور شده سعی میکنم حال خودم رو خوب کنم و اونجا باز متوحه شدم که تغیر کردم.
زمانی متوجه شدم که تغیر کردم که اگر درخواستی از کسی داشته باشم و بگه نه ناراحت نمیشم و نمیام بگم آره من اینهمه کار برای تو کردم الان یک کار ازت میخوام تو میگی نه نه در این مواقع الان میگم ممنون از اینکه گفتی نه و خیال من رو راحت کردی و بعد میگم خدا از طریق یک دست دیگری کار من رو انجام میده.
استاد از شما بینهایت سپاسگزارم بابت این پروژه فوق الاده و از خداوند درخواست دارم که روزی بشه من هم بتونم در کلاب هاوس با شما صحبت کنم و حتی بتونم شما رو از نزدیک ببینم و باهم صحبت کنیم.
من با خودم گفتم تمارین و توی دفترم مینویسم ولی توی تمرین امروز احساس میکنم نیازه اینجا بنویسم که شاید یک نوری باشه برای تاریکی ها
تمرین گام 6 پروژه :
اگر در روابط یا شرایط زندگیات احساسی از تکرار ، رنج یا بیعدالتی داری ، کمی درونت را مرور کن:
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟
من میخوام در مورد یک رابطه تجربم رو بگم
این داستانی که در مورد روابط دارم تعریف میکنم تجربه ای بوده که الگوش توی زندگیم چندبار تکرار شده و این تجربه ای که تعریف میکنم آخرین تجربه بوده
تجربیات قبلی زمانی بوده که من با شما استاد عزیزم آشنا نبودم
ولی یکی از ویژگی های شخصیتی مثبتی که دارم از بچگی اینه که اگر یک الگویی توی هر جنبه از زندگیم چندبار تکرار بشه بهش شک میکنم که چرا داره تکرار میشه و میدونستم یه جایی یه مسئله ای هست ولی نمیدونستم مسئله از کجا داره آب میخوره
دلیل این ویژگی شخصیتی مثبتم هم ربط داره به اینکه از بچگی بهم میگفتن سرنوشت آدم ها از قبل نوشته شده و از این خزعبلات هیچ اعتقادی نداشتم
همیشه مخالفت میکردم در مورد موضوع سرنوشت
(اصلا کلمه ی سرنوشت و میشنیدم و میشنوم احساس میکنم رباتم که هیچ اختیاری ندارم)
میگفتم اگه اینجوریه که سرنوشت انسان ها از قبل تعیین شده
چرا یسری خوشبختن یسری بدبخت؟!!
این نهایت بی عدالتی من قبول ندارم چنین چیزی رو
که قطعا بخاطر این ویژگی شخصیتی که داشتم خدا منو به سمت آموزش های شما هدایت کرد
من توی اینستاگرام طبق آموزش های افرادی که توی حوزه اینترنت مارکتینگ و… فعالیت داشتن یکسری راهکارها میدادن برای افزایش فالوور (اینو دیگه نمیشه گفت شرک خفی ، این یک شرک کاملا واضح بود)
طبق قوانین من اگر در مسیر درست قرار بدم خودم رو
افراد ، شرایط ، اتفاقات و همه و همه همون چیزی میشه که من میخوام ، یعنی نمیتونه غیر این باشه
آخ استاد چقدر من عاشق این قانونم که همه چیز طبق باورهای من پیش میره ، چقدر از بچگی این و دوست داشتم که نخوام از کسی خط مشی بگیرم
بجاش قدرت و بدم به خدا و باورهای خودم
داشتم میگفتم من طبق آموزش های افراد حوزه ی اینترنت مارکتینگ برای رشد فالوور باید بریم یکسری افراد و فالوو کنیم که اونا بیان ما رو فالو کنن و بعد از مدتی اونها رو آنفالو کنیم
این بین یه تعدادی آنفالو میکنن ولی یه تعدادی میمونن و تکرار این روند فالوور و رشد میده :))))
استاد الان که دارم تعریف میکنم خودم خندم میگیره چه قانون مزخرفی :))))
خداروشکر الان 2 سالی میشه تمام فالووینگ ها رو آنفالو کردم و هیچکسی رو فالو ندارم
(طبق الهامی که دریافت کردم این اقدام و انجام دادم)
جالبه وقتی این قدم و برداشتم
یکی از نزدیکان خودم بهش برخورد که آنفالو کردمش
و بهم گفت تو چرا همه رو آنفالو کردی؟!
گفتم یک تصمیمی دارم برای اینکارم
گفت حداقل موزیسین هایی که باهاشون همکاری داری میکنی رو فالو کن زشته اونا همکارت هستن یوقت ناراحت میشن
گفتم مهم نیست هر کسی میخواد ناراحت بشه بشه
هر کسی میخواد آنفالو کنه بره ، پس بهتره که بره
(بعد توی ذهن خودم گفتم من به الهامم حتی یک درصد بی احترامی نمیکنم هر کسی اگه قراره بره قطعا تو مدار من نیست)
دوباره گفت اگه آنفالو کنن تو رو ناراحت نمیشی؟؟!!!
گفتم حتی خوشحال هم میشم همه آنفالو کنن بشه صفر :))
(دوباره توی ذهن خودم گفتم ، من به الهامم عمل میکنم نه به نگاه دیگران که چه فکری میکنن)
و اینم اضافه کنم من از اینستاگرام استفاده ای نمیکنم بعد از اون تصمیم
طی این 2 سالی که من افراد و آنفالو کردم فقط زمان هایی میشه اون افردای که درخواست فالو داده بودم بهشون قبلا برای رشد فالوور
درخواستم و تایید میکنن فقط میرم اونها رو آنفالو میکنم
اینستاگرام و گذاشتم فقط بستری باشه برای منتشر کردن آثارم
جالبه استاد اون زمان کلی تلاش میکردم برای اینکه نمودار های پیج من سبز باشه همیشه قرمز بود
ولی چند وقت پیش که رفته بودم تایید رکوئست داده بودن و آنفالو کنم ، الان که هیچ کاری نمیکنم نمودار پیجم سبز :))
اون زمان که من افرادی رو فالو میکردم
یکی از این افرادی که من فالو کرده بود یادم نیست دقیقا توی ریپلای یک استوری بود چی بود چون برای خیلی سال پیشِ
بین من و ایشون یک ارتباط دوستی شکل گرفت
و بعد از گذشت چند ماه ایشون به من پیشنهاد دوستی دادن
من هم پذیرفتم و مدت ها پیام میدادیم و صحبت میکردیم و یک ارتباط صمیمی شکل گرفت
و ایشون گفت اگه دوست داری دوستی مون و جدی تر کنیم من باز هم پذیرفتم
اون اوایل دوستی هنوز از شخصیت ایشون کامل آشنا نبودم و مدت ها گذشت و ایشون یکشب اومد پیام داد من نمیخوام دوستی مون ادامه پیدا کنه
برای پرداختن به مسائل اصلی ، داستان و کوتاه میکنم :
بعد از شناختی که از ایشون پیدا کردم بعد ها
اینو متوجه شدم که ایشون وقتی گفته دوستی رو جدی تر کنیم منظورش این بوده من برم خواستگاری ایشون و ازدواج کنیم ، چون لابهلای حرف هاش همیشه میگفت تو که نمیای خواستگاری من
اگر بیای قطعا باهات ازدواج میکنم چون اون معیارهایی که میخوام و داری
خوشحالم باهات آشنا شدم و دوست شدم
ایشون بعدها بارها توی حرف هاش میگفت تمام دوستان من ازدواج کردن ولی من هنوز ازدواج نکردم
هنوز نتوستم یک رابطه ی پایدار داشته باشم
زمانی که ایشون به این حرف ها اعتراف کرد من تصمیم گرفتم از ایشون فاصله بگیرم
و برای راحتی خودم و اینکه ورودی های مناسب به ذهنم بدم یک شبی که داشتیم باهم صحبت میکردیم بهشون گفتم اگر مایل باشی از این به بعد هر وقت خودت دوست داری پیام بدی و حرف بزنی پیام بده
یعنی میخوام راحت باشی و من مزاحمت نشم
در واقع این حرف و اینجوری محترمانه گفتم که ناراحت نشه و از طرفی هم فاصله ایجاد کنم که بهتر روی خودم کار کنم
و میخواستم وقت بیشتر بزارم برای آموزش های شما و طبق آموزش های شما ورودی ها رو کنترل کنم
چون ایشون بخاطر همین مسئله ازدواج بارها گله و شکایت ها میکرد ، بارها ابراز ناراحتی میکرد
و این ورودی ها رو نمیخواستم دریافت کنم این درخواست و از ایشون کردم
و این شروعی شد که ما با فاصله های زیاد باهم ارتباط برقرار میکردیم
چون من با ورودی های شما خودم و بمباران میکردم این فاصله بوجود اومده بود
و حس کردم هر وقت بخاطر تضادی از مدار خارج میشدم دوباره این شخص وارد مدار من میشد
(و چند وقت بعد متوجه شدم گاهی میشد توی زمان هایی که پیام نمیدادیم ، من اون روزهایی که پیام میدادیم و میگفتیم و میخندیدیم و توی ذهنم مرور میکردم
و این مرور و این ارسال فرکانس کار خودش و میکرد و ما رو توی یک مدار نگه میداشت
البته این موضوع رو بعد از درک کردن این جمله از شما که توی ادامه نوشتم متوجه شدم)
گذشت و گذشت…
نمیدونم توی کدوم فایل این حرف و از شما شنیدم :
هر چیزی تو فرکانس تو باشه تو جهانت خلق میشه
هر چیزی از فرکانست بره بیرون از جهانتم میره بیرون
وقتی این جمله رو شنیدم
گفتم آوه شروع شد
از امروز بشین به فرکانس هایی که داری دقت کن
اگه نمیخوای دیگه این تجربه ها توی زندگیت باشه از فرکانس هات بنداز بیرون
و اولین قدمی که من برداشتم بعد از شنیدن این جمله دیگه خاطرات اون رابطه رو مرور نکردم
چون نمیخواستم دوباره اون رابطه رو خلق کنم
حتی رابطه های مشابه اون رابطه رو
و به طرز معجزه آسایی از اون روز نمیدونم الان چقدر گذشته ولی دیگه اون رابطه وجود نداره توی فرکانس و زندگی من
و این به من یک احساس قدرت داد که قانون یکبار دیگه جواب داد خداوند یکبار دیگه معجزه کرد توی زندگیم
یک داستان دیگه ام تعریف کنم که مربوط میشه به روابط :
این داستان برمیگرده به دوماه پیش
من از دوستی یک پیامی دریافت کردم
و چند پیام کوتاهی رد و بدل شد بین ما
که توی اون پیام یک نیت خاصی رو از دادن اون پیام ها دریافت کردم
که اون شخص میخواست با زبان بی زبانی بگه یک رابطه ی عاطفی شروع کنه
وقتی این موضوع رو حس کردم توی پیام ها
توی یک پیامی با اعتماد به نفس بهشون گفتم متاسفانه من مدت طولانی میشه فعلا هیچ تصمیمی برای شروع یک رابطه ی عاطفی ندارم
ایشون تعجب کردن!
گفت جدی؟!!
گفتم آره
گفتم فعلا تمرکزم روی بهبود زندگیم
و رشد و پیشرفت توی کسب و کارم هست
اون نیتی که من حس کردم از پیام دادنشون رو ایشون خودش به زبون آورد
ایشون گفت برام جالبه اکثر پسرها اگر یک دختری بهشون پیشنهاد دوستی بده با آغوش باز قبول میکنن
ولی تو برعکس بقیه عمل کردی گفتی میخوام رو کسب و کارم تمرکز بزارم این برای من خیلی قابل تحسین بود و خوشحالم که چنین تصمیمی رو گرفتی و برای کسب و کارت وقت داری میزاری
اگر بخوام در مورد الگو های تکراری که توی شرایط زندگی رخ داده بگم :
هنوز نتونستم موفق عمل کنم
هنوز فیفتی فیفتی هستش
ولی طبق همون الگویی که توی روابط گفتم و طبق این خط از آگاهی فوقالعاده ارزشمند که شما فرمودین عمل کنم قطعا نتیجه فوقالعاده ارزشمند و طبق خواسته ی من میشه
هر چیزی تو فرکانس تو باشه تو جهانت خلق میشه
هر چیزی از فرکانست بره بیرون از جهانتم میره بیرون
تجربهی خود را در کامنتها بنویس:
چه زمانی متوجه شدی که وقتی واقعاً تغییر کردی؟
نوشتن این تجربه میتواند الهامبخش هزاران نفر باشد تا بفهمند کلید رهایی، در تغییر خودشان است، نه تغییر دیگران.
زمانی که با تمام وجودم درک کردم هر چیزی یعنی به معنای واقعی هر چیزی توی زندگیم تجربه میکنم همون فرکانس های خودمه
تقریبا کمتر نگران بودم ، نمیگم اصلا نبوده ولی کمتر بوده
با دلیل و منطق هایی ذهنم و ساکت میکنم و از نوع دیگه ای به مسائل نگاه کردن ذهنم و ساکت میکنم
(حالا شاید بشه در مورد کنترل ذهن و تغییر زاویه نگاه توی فایل مربوط به اون بیام تجربیاتم و بگم)
دیگه غُر نزدم (البته به طرز شدیدی آدم غُر غُری نبودم علاقه ای ندارم ناله کنم ، غُر بزنم)
امیدوارم خدا کمکم کنه توی این فرکانس بمونم
استاد عباس منش عزیزم عاشقتم خیلییییی زیاااااااد
ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت آموزش های ارزشمندتون که زندگی رو برای ما آسون تر و لذت بخش تر کرده
امیدوارم خدا به زندگی تون بینهایت برکت بده
هم در این دنیا هم در آخرت شما رو لبریز کنه از بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوان
استاد شایسته عزیز و سخاوتمند ازتون بینهایت سپاسگزارم بخاطر تمام تلاش های ارزشمندتون توی سایت که فقط خود خدا میدونه چه نوری به زندگی ما جاری میکنین با اشاره کردن به نکات مهم و ارزشمند آموزش های استاد و مثال هایی که میزنین چقدر درک ما رو بهتر و عمیق تر میکنه از آگاهی
خدا به شما هم برکت بینهایت زیاااااااد بده
امیدوارم هم در این دنیا هم در آخرت زندگی تون سرشار از ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید بشه
خدا به زندگی قشنگ شما هم بینهایت زیاااااااد برکت بده توی تمام جنبه ها ، شما رو لبریز کنه از بینهایت زیبایی و نعمت بابت این تلاش های ارزشمندتون توی سایت
خانم فرهادی عزیز و مهربان از شما هم بینهایت سپاسگزارم بابت تک تک تلاش های ارزشمندتون توی سایت
خدا به زندگی قشنگ شما هم بینهایت زیاااااااد برکت بده توی تمام جنبه ها ، شما رو لبریز کنه از بینهایت زیبایی و نعمت بابت این تلاش های ارزشمندتون توی سایت
خانواده ی عزیزم از شما هم بینهایت سپاسگزارم بابت تک تک کامنت های ارزشمندتون که لامپ هایی رو توی ذهنم روشن میکنه برای گرفتن تصمیمات درست تر (در پناه خدا باشید نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگیتون)
خدای عزیزم عاشقتم
عشق ثانیه ثانیه های زندگیم
تا روزی که نفس میکشم عاشقتم و بینهایت زیاااااااد ازت سپاسگزارم بابت تمام نعمت هایی که بهم میدی
آقای پیری نژاد بسیار از خوندن کامنتتون لذت بردم و عزم قوی تون برای کنترل ذهن برای تغییر و تمرکز کردن روی خودتون و افکار و باورهاتون برای پیشرفت و توسعه در زندگی فردی و کسب و کارتون رو تحسین میکنم
واقعا از اینکه تجربه پر از درستون رو با ما به اشتراک گذاشتید سپاسگزارم
امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگیتون
سپاسگزارم از شما بابت لطف و محبت که به من هدیه دادین
ولی من هنوز خیلی ایرادهای زیادی توی روابط دارم باید برطرف کنم و تا آخر عمرم باید روی این موضوع کار کنم
ولی از اونجایی که قانون جهان اینکه به فرکانس های ما پاسخ میده
من چون میدونم توی روابط ایراد دارم تصمیم گرفتم روابط اشتباهم و با کنترل ذهن و دادن ورودی های مناسب حذف کنم
حالا حذف کردنش کار من نبود
کار خداوند بود چون اون فردی که باهاشون توی رابطه بودم کلا توی یک مدار دیگه ای بود
دقیقا شبیهه شخصیت خودم تو روزهای اول رابطمون بود
شخصیتی پُر از شرک
پُر از وابستگی
کلی ترس از اینکه نکنه یکروز بره (چون این تجربه رو تو رابطه های قبلیم داشتم ولی بعدا فهمیدم خودم خلق کردم)
نکنه یروز بگه دیگه دوست ندارم و…
و زمان هایی که این فکرها توی ذهنم بود توی رابطه
همیشه هم داشتم این اتفاقات و دقیقا خلق میکردم توی رابطمون
ولی از یه جایی نمیدونم کدوم فایل استاد عزیز بود که کلی درس و آگاهی بهم داد که به خودم بیام و به هیچکس جز خدا وابسته نشم ، به هیچکس باج ندم
هیچکس و توی زندگیم بزرگ نکنم
و از اون روزها که روی این موضوعات کار کردم با تعهد فراوان اوایل رفتار این شخص تغییر کرد
بعد کم کم فاصله ها افتاد
کم کم فاصله زیاد شد که الان کلا از زندگی من رفتن
من زمانی که با ایشون آشنا شدم برمیگرده به زمانی که من تازه با استاد آشنا بودم و اون زمان من از قانون هیچ چیزی درک نمیکردم من فقط به فایل های استاد شبانه روز گوش میکردم بدون اینکه بفهمم استاد چی میگه
و این رابطه ی ما بعد از گذشت شاید 4 سال یا 5 سال که کلی فاصله داشت بینش در آخر تموم شد
اونم بخاطر اینکه توی این زمان من درکم از قانون و نحوه استفاده از قانون کمی بهتر شد
و باید بگم منی که هنوز ایرادهای زیادی دارم قطعا فردی که توی روابط جذب بکنم شبیهه باورهای منه
پس تصمیم میگیرم اصلاح کنم خودم رو بعد تصمیم بگیرم با افکاری که کمی بهتر از قبل خودم هست از خداوند درخواست یک رابطه بکنم
حالا چرا میگم کمی بهتر
چون نمیتونم به هیچ عنوان به کمال برسم
از طرفی هم بخوام اینجوری به مسئله نگاه کنم که من خودمو پرفکت کنم بعد وارد رابطه بشم هم اشتباه چون درگیر کمالگرایی میشم و هرگز یک رابطه ی عاطفی رو تجربه نخواهم کرد
بازهم از شما سپاسگزارم
براتون از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی و توحید بیشتر و آرزو میکنم
من یک چیز خیلی مهم یادم اومد که چندباری بابتش چک و لگد های زیادی از جهان خوردم گفتم اینجا اضافه کنم که هر وقت این کامنتم و دارم میخونم این قسمت هم بخونم
باید همیشه یادم باشه که حتی برای این تغییرات مثبتی که انجام میدم توی زندگیم مغرور نشم
چون بارها شده همین غرور از تغییرات مثبت چنان چک و لگدی جهان بهم زد که فراموشم نمیشه
چون چیزی که من از غرور درک کردم اینه که انگار با منم منم دارم میگم من متفاوتم ، من بهتر عمل کردم ، من فرق دارم با بقیه
انگار که دارم میگم من یه سمتم جهان یه سمت دیگه
من یک چیز واحدم
در صورتی که باید بدونم من بدون خداوند هیچی نیستم
من هیچ تفاوتی با هیچ انسانی ندارم
ماهیت همه ی ما انسان ها یک چیزه اونم خداوند
من با تمام نتیجه و هر مقام و درجه ای در مقابل عظمت خداوند هیچی نیستم
من با مرور کامنت خودم و فکر کردن بیشتر به اتفاقاتی که تونستم یکسری مسائلی که تکرار میشد که باعث رنج هم میشد توی روابط من
که من با تغییر خودم تونستم تغییرش بدم
من دنبال یک راه حل و یک ایده که چطور این تغییر و رقم بزنم برای خودم
دوتا الگو به من کمک کرد من این تغییر و انجام بدم
اولین الگویی که باعث شد من تصمیم به یکسری تغییرات بگیرم فایل های جناب عطار روشن عزیز بود
که توی فایل های ایشون
ایشون به یک نکته ای اشاره کردن در مورد کسب و کارشون من از اون ایده توی روابطم استفاده کردم
ایشون گفتن من تو کسب و کارم که فروشگاه ابزار و یراق بوده تصمیم گرفتم قفسه ها رو تمیز کنم جا باز کنم خدا خودش جنس پُر میکنه
و همینطور استاد عباس منش عزیزم توی فایل چند برابر ثروت فرمودن که همه ی ما توی زندگی مون یکسری روابطی داریم بیایم خودمون آگاهانه بدون بحث و دعوا با آرامش با جسارت حذفشون کنیم
منم طبق این دو الگو توی روابطم تصمیم گرفتم یکسری روابط از دوستانم رو خودم آگاهانه قطع کنم و جا رو باز کنم برای افراد با کیفیت تر و مناسب تر و از خدا درخواست کردم خدایا من این افراد نامناسب و حذف میکنم و ازت میخوام افراد مناسب ، افرادی هم مسیر با کسب و کارم توی زندگیم قرار بدی
و از روزی که این تصمیم و گرفتم سعی کردم بیشتر از قبل به ویژگی های مثبت دوستانم دقت کنم
هر چند هم افراد مناسبی بودن
ولی من دنبال آدم های با کیفیت تر و متناسب با حوزه ی کسب و کارم بودم
دوست داشتم با چنین افردای ارتباط برقرار کنم
با همون ها ، هم همکاری کنم ، هم دوستی
که وقتی تمرکز کردم توی این مسیر به ویژگی های مثبت دوستانم
یکی از دوستان من همیشه پیش یکی از دوستاش میرفت برای اصلاح مو
و اون دوستش یکباره قیمت کارش و دو برابر کرد و برای دوستم سخت بود پرداختش چون هر هفته 2 بار میرفت اصلاح میکرد موهاشو
تصمیم داشت دنبال یک آرایشگر جدید بگرده
که ایده از سمت خدا اومد برای من که به دوستت پیشنهاد بده که موهاش و تو اصلاح کنی با این قیمت که همون قیمتی که دوستش میگرفت
که دوستم گفت میتونی واقعا؟!!
گفتم نگران نباش من از پسش بر میام
من همیشه موهای خودم و خودم اصلاح میکنم
گفت جدی میگی؟!!
گفتم آره :))
خلاصه این شد که من اصلاح مو برای دوستم انجام دادم
و چندباری این اتفاق افتاد
و اخلاقی که دوست من داشت همیشه از یک چیزی خوشش می اومد تبلیغ میکرد
و تبلیغش باعث شد یکسری دوستان دیگه ای بخوان من موهاشون و اصلاح کنم
و بعد از اوکی شدن چند مشتری
خدا ایده داد حالا دیگه این و رها کن و برگرد دوباره سر کار خودت و کلا این محیط و ترک کن برای همیشه
منم چون منتظر بودم چون از خدا درخواست کرده بودم بلافاصله گفتم چشم
وقتی دوستم سری بعد بهم زنگ زد که بیا برای اصلاح من بهش گفتم متاسفانه کارم زیاد شده وقت نمیکنم بیام و واقعا هم این اتفاق افتاده بود کل روزم و سرگرم کارم بودم
و بعد خانواده عزیزم کلی اصرار که آقا تو تازه چنتا مشتری ثابت پیدا کردی چرا یهو ول کردی؟
حرفه به این خوبی بلدی چرا میخوای ولی کنی؟
فکر کن الان که تو هیچ ، جایی و مکانی نداری تونستی چنتا مشتری داشته باشی اگه یه مکان مشخصی داشته باشی کلی مشتری میاد برات کلی پیشرفت میکنی
حرف هایی که خانواده ی عزیزم میزدن همه حرف های درست و منطقی بود
ولی قلب من تمام وجود من توی موسیقی بوده و هست
من بهشون گفتم من کارم این نیست من فقط برای اینکه کار دوستم راه بندازم انجام دادم
اینجا من به این درک رسیدم
وقتی از خدا درخواست میکنم
و با حال خوب و توجه به زیبایی های اون مسیر
قدم برمیدارم و ادامه میدم خداوند منو هدایت میکنه
به مسیری که درخواست کردم ازش با لذت و آرامش
خواستم این داستان از تغییر یکسری اتفاقات تکراری که برای من کلی رنج داشت و من کلی تلاش کردم که تغییر بدمش
ولی چون داشتم تقلا میکردم نتیجه معکوس میشد همیشه
ولی وقتی با حال خوب و امید به خدا با لذت بردن از مسیر پیش رفتم خدا هدایت کرد
چقدر این هدایت های خدا منو یاد این آیه میندازه
این آیه برای من خیلی ارزشمند همیشه
مَا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَمَا قَلَىٰ
که پروردگارت تو را رها نکرده و مورد خشم و کینه قرار نداده است
خدای عزیزم
عشق ثانیه ثانیه های زندگیم ، تا روزی که نفس میکشم عاشقتم و سپاسگزار و قدردان تمام نعمت هات هستم
خدایا عاشقتم که عاشقمی
در پناه خدا باشید همیشه عزیزانم
نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگیتون
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟
از اتفاقات امروز میخام صادقانه بنویسم .
اتفاق اول : امروز از صبح ناآرام بودم . اما سعی کردم حالم بدتر نشه . نوبت دندان پزشکی داشتم ابتدا با دستیار دکتر خیلی کوتاه بحثم شد که چرا دکتر دیر میاد نوبت ها رو زودتر میدن خب منم زندگی و کار دارم . همین حین که کلی نجوا در ذهنم بود و جواب های تپل آماده میکرد برای دعوا ، یادم اومد هر چند ظاهر قضیه نامردیه اما من دارم به خودم ظلم میکنم با توجه کردن به ویژگی های منفی اونها . خب ذهنم آروم کردم و به دستیار گفتم منظوری به شما نداشتم و به این دلایل من ناراحت بودم . حال خودم یکم بهتر شد . من اونجا آگاهانه درونم جستجو کردم و فهمیدم باورهای نامناسب به دکترها و علی الخصوص منشی دکتر ها دارم .
اتفاق دوم : مادر من بسیار بخشنده هست در هدیه دادن اموالش .اما چیزی که هست سر یسری مسائل به من اصرار داره در حدی که مخالفت اصلا قبول نمیکنه و بخشندگی در خصوص نظرات ما نداره . امروز سر موضوعی داغ کردم و چیزای تکراری گفتم و احساس قربانی شدن بهم دست داد . این قضایا چون از بچگی درونم ریشه داره من نتونستم مثل اتفاق قبلی درستش کنم و همچنان باقیه
برام سوال هست چرا من از افراد فامیل بیشتر از غریبه حرف میشنوم، اذیت میشم.
دلیلش اینه من در برابر اطرافیان نزدیک تغییر نکردم همون آدم قبلیم . ترس از اونا برام بیشتر از ترس از خداست و این شرکه.
من واقعا با پوست و گوشتم با تک تک سلولهام درک کردم که وقتی تغییر کنی البته به اندازه تغییراتی که میکنیم آدمها و جهان اطرافت تغییر میکنن من مثلا در روابطه به همسرم خیلی غر میزدم و نکات منفی همسرم رو میدیدم و اگه ناراحتی از خانواده همسرم داشتم به جلوی همسرم بدیهاشون رو میگفتم قبل از پروژه تغییر را در آغوش بگیر این بهبود رو شروع کرده بودم که اخلاقهای که در بالا گفتم رو بزارم کنار و با شروع دوره مخصوصا با صحبتهای رزا عزیز و خواندن یکی از کامنتهای آقای علی ابودرائی کهنوشته بودن در جواب یکی از دوستان سر هر تضادی از خودتون بپرسید خدا الان چطور نگاه میکرد به قضیه و من مرتبط این سوال رو از خدا میپرسم و خیلی آرامش پیدا کردم یه بار که داشتم از مسیر خارج میشدم که وارد بحث بشم با همسرم در حد یه جمله ردو بدل شد و من سریع این سوال رو پرسیدم که خدا چطور نگاه میکرد و یه سوال دیگه پرسیدم از خودم من ممکنه حالم بد بشه ولی مسول این هستم حالم رو خوب کنم فقط چند دقیقه حالم خوب شد همسرم چقدر عالی شده عشقم عزیزم از دهنش نمی افته تقریبا هر چیزی رو ازش درخواست کنم برام انجام میده البته ذهن هنوز نجوا داره که اون احساس قربانی بودن رو بهم بده ولی سعی میکنم بهش توجه نکنم یا خودم رو سرگرم کاری کنم یادم بره امشب موضوع تکراری برام پیش اومد با همسرم به جای حرف نامربوط زدن با حال خوب برخورد کردم و خوشحالم که از روزای قبلم بهتر شدم یکی از اطرافیانم که همش گله و سکایت میکرد کمرنگ شده توی زندگیم البته بگم سعی میکنم این شخص رو قضاوت نکنم چون خودم جذبش کردم چون زمانی خودم اینطور بودم البته گاهی اوغات این گله و شکایت و توقع از دیگران به صورت نوشخوار میاد تو ذهنم و من هم میگم به خودم زمانی خودت هم اینجوری بودی و هنوزم خیلی کم هستی پس باید خودم رو در این زمینه تغییر بدم اینقدر ذوق میکنم برای کارهایی که همسرم در خانه میکنه و ازس تشکر میکنم باورش نمیشه میگه مسخره میکنی منو یا به خاطر کارهایی که خانواده همسرم برای من و بچه هام انجام میدن تشکرو سپاسگزاری میکنم حتی بچه هام تعجب میکنند میگن مامان شوخی میکنی هر روز سعی میکنم شخصیتم رو بهتر کنم بیشتر به بهبود زندگی ام بپردازم و من از وقتی دارم روی خودم کار میکنم و سرم رو از زندگی دیگران کشیدم بیرون تغییرات رو به وضوح دارم میبینم کوچیکن ولی ادامه دارن
آفرین بهت که داری روی خودت کار میکنی و کنترل ذهن میکنی
چقدر باهات همزاد پنداری کردم چون دقیقا منم چند وقتیه تصمیم گرفتم فقط و فقط نکات مثبت همسرم و زندگیم رو ببینم که انصافا خیلیم زیادن
وچقدر دعواها ومشاجره های بیهودمون کم شده
وچقدر آرامش دارم
ودقیقا مثل شما یوقتایی همسر منم تعجب میکنه از رفتارهام
چون من اصلا آدم برونگرایی نیستم ولی دارم تمرین میکنم با زبان خوش و بیان خوش وزیبا و پسندیده با دیگران مخصوصا همسرم صحبت کنم و ایشون هم کاملا بعضی اوقات تعجب میکنه
پیامت رو در بهترین زمان دریافت کردم نجواها داشت منو از مسیر خارج میکرد که اون نتیجه که میخواستی نگرفتی پیام شما اون نور امید بود برام که تصمیمت درسته فقط ادامه بده لذت ببر
ممنون دوست عزیز
لذت بردم از عکس پرو فایلتون و اون گلهایی که توی دستتونه آخه من عاشق گل آفتابگردونم
خدایی که همیشه در دقیقترین زمان، درست همون چیزی رو به من میرسونه که نیاز دارم. خدایی که با عشق منو در مسیر آگاهی گذاشت، با این سایت الهی آشنا کرد و کاری کرد که بتونم هر لحظه هدایتش رو بشنوم و با دلم درک کنم که الان کجای مسیرم، چه درسی دارم و چطور باید رشد کنم.
استاد جانم، من با تمام وجودم لمس کردم که هیچ چیزی توی زندگی اتفاقی نیست. هر چی پیش میاد، برای رشد و بیداری منه.
یه زمانی بود که هفت سالِ تموم، تمام تلاشم رو کردم تا زندگیم بهتر بشه. همهی توانم، عشقم و انرژیم رو گذاشتم برای درست کردنش، ولی هیچچیز اونطوری که میخواستم پیش نمیرفت. هر چی بیشتر زور میزدم، انگار کمتر نتیجه میگرفتم.
تا اینکه یه روز…
خسته، ناامید و در عین حال آروم، با خودم گفتم: «دیگه بسه… من همه کارم رو کردم. حالا وقتشه بسپارم به خدا.»
و همونجا بود که برای اولینبار در زندگیم واقعاً رها کردم.
رها کردن یعنی دیگه نجنگیدن. یعنی پذیرفتن اینکه من قرار نیست کسی رو عوض کنم.
اون روزا با خودم گفتم: «اگه قراره چیزی درست بشه، باید از درون من شروع بشه.»
به جای گریه و غصه، نشستم و با تمرکز کامل، دورهی «عشق و مودت» رو دوباره از اول دیدم. همون جلسات ابتدایی که همیشه حس میکردم برام خاصن، اینبار یه چیز دیگه برام باز شد. یه نوری افتاد روی خودم. انگار یه آیینه جلوی روحم گذاشته بودن.
اونجا بود که با یه آگاهی عمیق روبهرو شدم:
من همیشه فکر میکردم مشکل از همسره. همیشه تو ذهنم میگفتم اون باید تغییر کنه، اون باید یاد بگیره محبت کنه، اون باید بفهمه…
ولی اون روز فهمیدم اشتباه من از همینجا شروع شده بود. من میخواستم بیرون رو درست کنم، در حالی که قانون جهان اینه:
هیچچیز در بیرون تغییر نمیکنه تا وقتی درونت همون باشه.
جالب اینجاست که در همون زمان، یکی از دوستانم هم دقیقاً همین سؤال رو از من پرسید. گفت:
«من اینهمه روی خودم کار کردم، چرا جهان هنوز من و همسرم رو از هم جدا نکرده یا اون تغییر نکرده؟»
و همون موقع، صدای شما توی ذهنم اومد، استاد جانم…
که گفتید:
«محاله دو نفر با فاصلهی فرکانسی زیاد مدت طولانی کنار هم بمونن. اگه هنوز با هم هستید، یعنی هنوز درونت چیزی هست که باید تغییر کنه.»
اون جمله برام مثل برق بود.
یه تلنگر واقعی که باعث شد دست از مقصر دونستن بقیه بردارم و روبهروی خودم بایستم.
اون روز تصمیم گرفتم غر زدن رو کنار بذارم، شکایت نکنم، و فقط روی خودم تمرکز کنم.
شروع کردم به تغییر دادن نگاه، باور، حرفها و احساسهام.
و جالب اینجاست که درست از همون موقع، معجزه شروع شد.
بدون اینکه چیزی بهش بگم، همسرم شروع کرد به تغییر.
من در فکر جدایی بودم، اما به جای ترس، یه آرامش عمیق درونم بود.
انگار خدا بهم گفت:
«تو فقط خودت رو تغییر بده، بقیهش با من.»
همسرم تغییر کرد، بدون بحث، بدون اجبار.
رفتارش نرمتر شد، توجهش بیشتر شد، حرفهاش از عشق و احترام پر شد.
و من از درون میدیدم که همهی اینا انعکاس خودمه.
انعکاس زنِ جدیدی که خودشو لایق عشق، احترام و آرامش میدونه.
اونجا بود که قانون رو با تمام سلولهام درک کردم:
اگه تغییری توی بیرون نمیبینی، یعنی هنوز از درون اونقدر که باید تغییر نکردی.
و اگه میخوای جهان بیرونت خیلی عوض بشه، باید درونت رو خیلی عمیقتر بسازی.
از همونجا بود که ورق زندگی من برگشت.
دیگه نیازی به تلاش بیرونی نداشتم، چون فهمیدم قدرت اصلی درون خودمه.
وقتی من تغییر میکنم، جهانم خودش با من هماهنگ میشه.
وقتی لیاقتم بالا میره، آدمها و اتفاقهایی وارد زندگیم میشن که با اون حس هماهنگن.
و اون موقعه که میفهمی خدا چطور از دلِ تسلیم و رهایی، معجزه میسازه.
امروز صبح که میخواستم برم سرکار، با اینکه پنجشنبه بود و معمولا پنجشنبه ها مسیر خیلی خلوت تر از روزهای دیگه اس، ولی امروز بدجوری توی ترافیک گیر کردم و مسیری که روزهای دیگه با ترافیک معمول، 40 دقیقه توی راه بودم رو امروز یک ساعت و نیم طول کشید
من قبلی اگر بود: اول از همه کلی غرغر میکرد که چرا پنجشنبه ها هم باید برم سرکار و بعد هم غرغر میکرد چرا اینقدر ترافیکه
اما من جدید: آروم بود و بعد هم این موضوع رو طی روز خیلی سریع فراموش کرد
پس من تغییر کردم
موقع کار مدیرم بهم گفت که فلانی پشت سرت گفته که خانم فلانی چون با آقای بهمانی(همکاری که خیلی سال پیش عاشقم بود و با وساطت و اصرار همین مدیرمون علیرغم میل باطنی من اومد خواستگاری و نشدو…) چون لجبازی داره به همین دلیل این مشکل رو حل نمیکنه، منم جلوی مدیرم الکی گفتم ببین اینا همه اش تقصیر شماست وگرنه من که نمی خواستم اون قضیه اصلا جلو بره، مدیرمم گفت بابا این که مسئله ای نیست کلی آدم دیگه هم توی این شرکت از دخترای دیگه خواستگاری کردن و نشده، من اینو گفتم که جنس اون آدم رو بشناسی و مراقبش باشی
من قبلی اگر بود: تا چندین روز اعصاب خوردی و خودخوری داشت
من جدید اما :اولش خواستم الکی واسه مدیرم ژست ناراحت شدم بگیرم ولی دو دقیقه بعد فراموش کردم چون خیلی وقته اصلا این آدم و اون ماجرا از صفحه حافظه ام پاک شده و ذهنم دیگه نمی پذیره واسه آدمهای بی ارزش و حرف بقیه خودش رو ناراحت کنه
پس من تغییر کردم
برگشتنی از سرکار، باز ترافیک شدید بود و اونقدر یواش جلو میرفت که متوجه نشدم که یکی از لاستیکهام پنچر شده تا اینکه ماشین کناریم اومد بهم گفت
من قبلی اگه بود: کلی به زمین و زمان ناسزا میگفت که خدایا چرا امروز اذیت میکنی
من جدید اما: گفتم یه چالش جدید واسه یادگیری یه سری
چیزها
پس من تغییر کردم
وسط اتوبان زدم کنار و خواستم زنگ بزنم امداد خودرو که همین موقع یه آقایی همسن پدرم اومد کمکم، ولی هر چقدر تلاش کرد پیچ چهارم چرخ رو نتونست باز کنه و همین موقع هم امداد خودرو اومد و من از اون آقا تشکر کردم که تا همینجا هم خیلی لطف کردی
امداد خودروییه به اصرار شماره اش رو بهم داد که من همیشه توی این مسیر هستم و بعد گفت یه زنگ هم بزن تا مطمئن شم شماره رو درست زدی
من قبلی اگه بود: گارد میگرفتم و اگه تو رودروایسی این کار رو میکردم هم بعد خودخوری میکردم
من جدید اما: این باور رو دارم که کسی نمی تونه به من آسیبی برسونه و مشکلی ایجاد کنه
پس من تغییر کردم
باقی مسیر رو توی ترافیک ادامه دادم، نزدیکهای خونه همون امداد خودروییه زنگ زد که شما با من تماس گرفتید، گفتم من همونم که پنچری ماشینم رو گرفتید، خودتون گفتید میس بنداز، گفت آهان درسته، رسیدید مقصد؟ بعدش هم گفت شما متاهلید یا مجرد؟
من قبلی اگر بود: احساس ناامنی میکرد
من جدید گفت: لزومی نمی بینم به سوالتون جواب بدم
آقاهه گفت من فکر میکنم ما به درد هم میخوریم و از این حرفا و من گفتم ولی من فکر نمی کنم ممنون از شما،
من قبلی اگه بود: تا چند روز اعصاب خوردی داشت که آخدا این چه شانسیه من دارم
من جدید اما: یاد حرف رزا افتاد که بهم جواب رد دادن ولی خدا رو شکر کردم، منم گفتم خدایا شکرت که واسه ازدواجم بهم نشونه دادی، یهویی یادم افتاد که برگشتنی از سرکار به خدا گفتم، راستی تو اصلا ازدواج من تو برنامه ات هست؟ و باز بیشتر و بیشتر خدا رو شکر کردم بابت این نشونه اش
امروز و ماجراهای امروز رو اگه من قبلی داشت، امروزش یکی از بدترین روزهاش میشد
ولی من جدید هنوز حالش خوبه و احساس سبکی میکنه، و هیچکدوم از این اتفاقات رو مشکل ندیده که اصلا بخواد ناراحت بشه
پس من تغییر کردم
پس من عوض شدم
پس من رشد کردم
من دیگه اون آدمی نیستم که یه شن ریزه جلوی پاش هم براش اندازه یه کوه باشه
من دیگه به این زودی ها از چیزی ناراحت نمیشم و اگر هم ناراحت بشم زیاد توی اون ناراحتی نمی مونم
خدایا شکرت ک یکبار دیگه بهم فرصت حضور توی این سایت و دادی
فرصت ی صلاه و ثبت ی ردپای ارزشمند دیگه برای زکیه آینده
الهی صدهزار مرتبه شکرت
یکی دوماه پیش شایدم سه ماه پیش بود من پول بسته اینترنت هم نداشتم 3،4 روز نتونستم بیام سایت
ب شدت احساس بی ارزشی کردم
و احساس قربانی شدن داشتم
منی ک خیر سرم دارم روی خودم کار میکنم چرا این اتفاق برام میفته
چرا وضعیت مالی من تغییر نمیکنه
همیشه وقتی ب ته خط میرسیدم و حسابم خالی میشد ب فکر پول ساختن میفتادم خخخخخخ
بعد ک دوباره پول میومد تو حسابم دیگه بیخیال میشدم میگفتم من ک پول برای شارژ دارم رو حسابم و مشکلی ندارم دیگه
و هرچی ک لازم دارم و داشتم خانواده ام زحمتش و میکشه
سری اخر ک گیر افتادم
مجبور شدم از خواهرم درخواست کنم ک 70 تومن برام بزن ب حسابم
با اینکه چنتا کار دوخته بودم برای خانواده ،ولی پولی دریافت نکردم
سرهمین ناراحت بودم ک چرا نباید دستمزد بگیرم از این طرف رو بزنم ب آجیم ک برام شارژ بگیره
برای همین ،برای دوخت پیراهن جدید برای داداشم وقتی ازم ب شوخی پرسید چقد بزنم گفتم 300 بزن
ک بی هیچ حرفی برام زد
این پولی ک اومد ب حسابم خیییلی بهم احساس خوبی داد
احساس ارزشمندی
احساس مفید بودن
احساس خالق بودن
باخودم عهد بستم ک از این ب بعد جدی تر ب پول فک کنم و رو باورهای داغونم کار کنم
ک روز بعد هدایت شدم ب فایل چگونه درآمد خود را سه برابر کنیم
ک خیلی حس خوبی گرفتم تعهد نوشتم و باز مصمم تر شدم ک بیشتر ب پول داشتن فک کنم ،چطور از تواناییم پول بسازم
ک ی ایده اومد تو ذهنم ک کش موهایی ک هدایتی درست کردی بیشتر درست کن بده ب فلانی برات بفروشه
ک این کارو کردم برای نمونه 6 تا درست کردم ک بعد ی مدت ک اومد گفت فروختمشون
فقط جلوی خودمو گرفتم ک جیغ نزنم پیشش خخخخخ
چقد خوشحال شدم و ذوق داشتم
و ب خودم میگفتم زکی ببین این ایده قدم اول بود ،هدایت خدا بود
ک سری بعد 60 تا درست کردم ک ماه قبل بود
ذهنم میگفت هیچ کس نمیخره کارهاتو
همه رو پس میاره برات
گفتم خدا برام میفروشه
کارهای من خیییلی زیبا هستند انرژی من جاریه توش و هرکی ببینه امکان نداره ک چنتا نخره ازشون
من دارم معنوی ترین کار دنیا رو میکنم
من دارم ب خدا نزدیک تر میشم
من دارم ارزشمند ترین کار دنیا رو میکنم
اینقد انرژیم خوب شد ک حد نداشت
قبل اینکه کارهامو تحول بدم خیلی استرس داشتم ک شاید اصن قبول نکنه ک ببره برام بفروشه
ولی گفتم ی تمرینه برای عزت نفسم هست
شدشد نشد نشد ولش کن
وقتی بهش دادم و داشتم حرف میزدم خواهرم ک کنارم بود همون لحظه دوتا ازشون خرید
و من چقد ذوق کردم گفتم این ی نشونه اس ک همه راحت فروخته میشه
و همون جا پولشو بهم داد
خلاصه امروز اون آقا اومد در خونه ب محض اینکه منو دید با ذوق گفت کش موهاتو فروختم همه رو(با ماشین تو روستاهای اطراف میگرده و جنس میفروشه چند ساله این کارو میکنه و ماهم مشتریش هستیم )
(قبلش ذهنم خیلی نجوا میکرد
حتی کش موهای جدیدی ک درست کردم و همرام نبردم گفتم شاید پس آورده باشه شون ضایع نشم)
ب خودم گفتم اگه همه رو هم پس بیاره چیزی از ارزشمندی من کم نمیشه اشکال نداره ولی کارهای من خیییلی ارزشمند و زیبان امکان نداره فروش نره
خلاصه ازش تشکر کردم و برگشتم خونه با ذوق ک کارهای جدیدم و ببرم بهش بدم
این بار دستگیر آشپزخونه هم درست کردم
11 کوچیک و 7 تا فانتزی گل گلی خیلی خودم دوسشون داشتم
33 کش مو تا اسکرانچی
و 15 تا پاپیونی
ک خواهرم باز دوتا دیگه ازم خرید
فروشنده ک مرد بسبار مهربون و خوش اخلاقیه بهم گفت
1000 تومن از پولش برنداشتم برای خودت فروختم همه شو
بعد چند ثانیه تازه دوزاریم افتاد کلییی خندیدم خخخخخخخخخخ
داشتن شیطونی میکردن اونم کجا ؟؟
تو جنگل تربچه های سرسبز، ی جای دنج خلوت خخخخخ
یاد این حرف خدا افتادم
ک ما همه چی رو جفت آفریدیم
الهی صدهزار مرتبه شکرت
چقد قشنگ گفتی ک من تو بزرگترین سایت موفقیت دنیا حضور دارم واقعا چ سعادتی بالاتر از این ،سایتی ک خدا داره مدیریتش میکنه و من دارم هرلحظه ب سمتش کشیده میشم
اتفاقا منم قبلا تو همین نمونه کارا …با یه شخصی نزدیکم.کار میکردیم..
یه لحظه یادم بخودم افتاد..
که چقدر خودمو بی ارزش میکردم.و به ایشون بها میدادم..
ما هم کلی سرویس اشپزخانه انجام میدادییم..
ولی اینقدر اینفرد تو زندگیم نقش پیدا کرده بود..
که دستاوردهای خودم کاملا نابود شده بود…
زکیه جان ! من همیشه دوستداشتم تو حیطه طراحی و دوخت ..یه ایده خلق کنم..
همیشه دوستداشتم جهانی فکر کنم..
ولی بخاطر یسری باورها..مخصوصا کارهایی که با ایشون که شریکم بود.. من چند سال عمرمو تلف کردم…
و همون چک و لگدها…
و حرفهای اطرافیانم..واقعا گوشهام کر بود..باعث شد…
که خداوند یه شب از طرف همین اشخاص یه تو گوشی حسابی بهم زد..
اونجاها فهمیدم مسیرم اشتباه هست….
و ناگفته نمونه کار شراکتم ..بعد یه اتفاقی بازم خداوند جدامون کرد…
ولی من بازم داشتم اون رفتارهای قبلمو انجام میدادم..
خداوند اونروز بهم گفت..نباید بری تو اون موقعیت…
من با وجود ندونستن قانون تسلیم شدم..
شب اون چک و لگد رو از طرف اون شخص بهم زد..که دست بردارم.
و درسشو یاد بگیرم و مسیر خودمو پیش ببرم..
….
تا اینکه ،”لطف خداوند شامل حالم شد…همون ،”اوایل ورودم به این سایت..هدایت شدم..به دوره شب و عروس..از خانم محمدی..دورهاشون میلیونیه.ولی من دقیقا تو زمان اولین آموزششون توی این دوره..که واقعا از همه نظر عالی بود …تو این دوره شرکت کنم..(لطف خداوند )
…….ناگفته نمونه!
منم از قبل..لباس شب و عروس رو در دوره کاردانی و کارشناسی کار کرده بودم..
ولی اینبار خیلی متفاوتر از دوره لیسانسم بود..
و هدایت،” قدم به قدم منو وارد ایده..دستکش زنانه کشی کاربردی نرگس”کرد…
یه روز توی یوتیوب..اتفاقا اولین دوخت پیراهنتو دیدم..فکر کنم مدل کُردی بود…
و من اون هدایتم نصفه تموم شد..و مسیرهای دیگه بهم الهام شد…
هر چیزی بدست اوردم هر دستاوردی..همه لطف خداوند بوده…
زکیه عزیز…
من دقیق اطلاع چندانی از زندگی درسی شما ندارم.!
من سال 85.86 وارد دوره کاردانی شدم.لیسانسمم سال 91.92…
ما تمام مباحث درسها رو کار کردییم.از دوخت لباس گرفته تا طراحیها…هر چیزی که در حوزه هنر بود ما گذروندیم…
اگه میخام از خودم بگم خیلی نوشته ام زیاد میشه..
من اصلا نمیخام بگم..که فلان لیسانس این رشته هستم…
میخام بگم…بجز تحصیلاتم..
من 10 سال..کار تولیدی داشتم توی سرویس آشپزخانه..
و کار دوخت سرویس خواب.انجام دادم..
الان اینترنت سرچ کنید.بنویسید روتختی سنتی خانم فاطمه علی پور.سایتش باز میشه…ایده کار من..سرویس؟خواب ایل قشقایی بود!
ولی میخام ..خودمو فراتر از این این مسیرها ببینم.که اون لطف خدا بود…
که من هدایت شدم به مسیری که لطف خدا شامل حالم شد..دیگه اون بدو بدوهای خسته کننده و پیگیریهای بی نفع و بدبختیها نیست….
بهمین دلیل استاد میگه کسی که تو مسیر درست قرار بگیره.دیگه نیازی به مدرک اینچیزا نیست..
منم میخام بگم من گفته استاد رو با جان و دلم تیک میزنم..
زکیه جان..من با ورودم به این سایت.با اینهمه کاکرد 10 سال…خودمو صفر کردم..
گفتم نرگس اون موارد گذشته رو بزار کنار از صفر شروع کن.
لطف خداوند منو وارد یه دوره بینظیر.خانم محمدی ایشون برای گرگان بودن.
کارش تدریس رشته طراحی و دوخت هست..
و تو این مابیین.هدایت اومد..برو فصل سیزده دستکش زنانه…
زکیه خانم ..من الگوشناسیم صفر بود.من همیشه تو دانشگاه بخاطر این درس میلنگیدم.به زور پاس میشدم.
با اجازه گلت!!!من این درس مشروط شدم..
برای چند صدوم..
برنامم حل شد..
ولی میخام بگم همیشه فرار بودم.دلیل اینکه همیشه توی کارم بخاطر این موضوع میلنگیدم بهمین خاطر بود..
من از صفر دوره تاپلکسها..و دوره انواع دامنها…از اول اول اول… تا چند ماه دیگه نزدیکای 1 سال خورده ایی بود..توی چند نوبت الگوکشی کردم..
و رفتم مرحله بعد…
فول فول شدم..
تا اینکه هدایت دستکش اومد..
زکیه خانم!دستکش یه آنوزش چند دقیقه ایی بود..
هیچی نداشت..جز یچیز مزون دوزی…
ولی لطف خدا و عمل به الهامات به سایز بندی رسید…
بجز سایز بندی میتونم چند دقیقه راجع به مزیت دستکش؟و نحوه پوشش و نحوه قرارگیریش توی جعبش که صفر تا صدش کار دست هست..
بدون هیچ چیز قلمبه سلمبه ایی.
اتفاقا امروز یه بهبود زیبای روی اتکیت دستکش انجام دادم…
میخام بگم…من از خداوند دوستداشتم یه چیزی رو خلق کنم که اصلا نباشه…
اون روتختی سنتی کارکردش بزرگ و دردسر اور بود..
چون طرح روشو با سیستم کار کردم..
و بسیار هزینه بر..
خداوند از درون من اگاه بود..
دقیقا اموزش استاد محمدی رو توصیف میکنم…شبیه به پاک کردن حبوبات ..که همه چیز توی این سینی وجود داره..ولی دستکش من تو این مابیین قلمبه سلمبها قایم شده بود..
خداوند اومد این خاله ریزه میزه رو توی این افراد بزرگ به من هدیه داد..
بهم گفت تمام تمرکزتو بزار فقط روی این مورد…
دستکش نرگس..من هیجا طی تحقیقم ندیدم..
هر بازخورد ناجالبی توی سایتهای معتبر از افراد که خانم ها بودن…میدیدم..میگفتم نرگس اینم.یه مورد جدید…
دقیقا اونا رو هم توی الگو و هم توی دوخت …استفاده میکردم..
خیلی زمانبر بود..روزهاش.ولی پر از درس الله اکبر..
زکیه…اصلا نمیتونم این مدت عضویتمو به پای اون مسیر گذشته ام بزارم..
تمام غرورمو گذاشتم کنار از صفر شروع کردم..الان به کجا رسیدم اون موقعها کجا بودم.
اون موقع طبل تو خالی بودم..
الان که پر شدم…بیشتر حس؟میکنم .من هیچی نیستم همه لطف خداوند بوده..
من دستاوردای زیادی توی همین هدایتها بدست اوردم..
فقط ببین خودت از زندگیت چی میخای…!میخای چه چیزی رو خلق کنی…
ببین چه نیازی داری…
و بعد هدایت میاد بهت میگه چکاری انجام بدی بهتره..
من گفتم خدایا..میخام یچیزی تولید کنم.توی اسکیل کوچیک و دردسری مثل این تاپلکسها فلان فلانها نداشته باشه…
بنظرم …توی بحث بیزنس با شناخت درونی خودت میتونی ..راه خودتو پیدا کنی…
ببین چه آموزشی رو نیاز داری..
میخام یکلام بهت بگم..هدایت الله…..
همین..همون خودشناسی و خداشناسی…
دوست عزیزم بهت تبریک میگم …هر چیزی نیاز به خلق ثروت داره…
من همیشه دوستداشتم کارم خیلی ناب باشه..بهمین خاطر هر هدایتی میومد خیلی برام سخت بود.ولی میدونستم اگر بازگردم هیچ تعقییری نمیکنم..
واقعا از زندگیم راضیم…و میدونم این بهبودها همیشه باید در جریان باشه..نه حرف مفت باشه…
انشالله که در این مسیر دوختی شما هم کارهای فوق العاده انجام بدی و هر روز بهبودها در جریان داشته باشه..هم مهارت و هم شخصیت…
من قبلنا خیلی خوب پول میساختم.ولی با همین اشتباه غرور بیجای ..نسبت به شناخت نداشتن به الگوشناسی از دست میدادمش….
و همون دوباره کاریها مدام تکرار میشد..
جهان خوب بهم چک میزد..
واقعا هر روز باید بهبود کوچیک بدییم..من مدام دارم بخودم میگم..نرگس بهبود…بهبود..بهبود…
چون میدونم بدبخت میشم مثل اطرافیانم..
چون میدونم بازگردم…توی دوزخ خودم که ساختم از بیین میرم…
زکیه جان..ببخش نوشتهام زیاد شد…این درسهایی بود که توی روزهای بیزنسیم بهش رسیدم…
و میتونم هر الهام و بازخوردمو ساعتها برات صحبت کنم…
امید است که پروردگارتان [در صورتی که توبه کنید] به شما رحم کند و اگر به طغیان و فساد برگردید، ما هم [به کیفر شدید و عذاب سخت] بازگردیم، و دوزخ را برای کافران، زندانی تنگ قرار دادیم….
………
این آیه ایی بود…به محض اینکه در مسیر حال بد قرار میگیرم و کنترل ذهن یوقتایی برام سخت میشه..فورا بخودم رو میکنم..میگم!!!
نرگس اگر بازگردی ما نیز بازمیگردیم..
………
من حدودا از بچگی نسبت به اشخاص اطرافم بدجور مشکل روابط داشتم..
اونم بخاطر یسری باورها بود...
و اون باورها..و قوانین خداوند…بدون اینکه من ازش ناآگاه باشم….
داشتم برای خودم گودال بدبختی میکَندم…
تا اینکه چند سالی بود..من روابطم با چند شخص خانواده ام..
در حد کتک و زد خور رسیده بودم..جوریکه ایشون توی جمعهای بزرگ…منو حسابی کنف میکرد..
و من حسابی در برابر این شخص مظلوم بودم..
و خیلی روی این شخص حس باز میکردم..جوریکه که این شخص شده بود الاخون بالاخون زندگیم…
و خیلی جاها در برابر رفتارهاش نسبت بهم..مظلوم واقع میشدم…
هر کاری میخاستم بکنم که از دستشون فرار کنم. نمیتونستم..
استادم..من کابوس ماه ها و سالها زندگیم تا سن 33 سالگی…فقط فرار بود…
همیشه خواب میدیدم یه شخصی انداخته دنبالم منم دارم فرار میکنم و روی پشت بومها میپرم…
مثل یه پرنده ایی که بالهاش زده شده..و نمیتونه بپره…ولی از ترس خودشو مجبور میکنه تا پرواز کنه..
ولی اون حس ترس خیلی قویتره..که یجورایی از؟شدتش از خواب میپریدم…
تا اینکه…با ورودم به بهشت شما…
قدم به قدم با کار کردن روی شخصیتم..و احساس خوب نسبت به اون اشخاص…قدم به قدم روابطم عالی شد….
و فردیکه یه روز بدجور منو کتک زد..روابطمون جوری شد….استادم…سفرهای زیبای توی این عمر 30 خورده ایی از سالم….رقم خورد..
اینفرد…هدیه های میلیونی واسم خرید…
چقدر من احترام این شخص رو دیدم.بخدا..اگه…خود شخص من…
یه روز مثل اونروزا بهم میگفتن!
نرگس تو اینده با اینفرد یه دوست خوب و صمیمی میشی…هیچ وقت باورم نمیشد…
و مشکل من توی طی چند ماه با اون شخص حل شد..
هر صبح سعی کردم ،”وقتی میبینمش احساس کنم بهترین دوستمه..
چون همیشه کله صبح بخاطر یسری کارهاش با هم دعوا میکردیم..
بعد اون بخاطر درک قانون!!!!
سعی کردم بگذرم..
سعی کردم اگه حرفی میزنه گذشت داشته باشم.
سعی کردم اعراض کنم..
سعی کردم نادیده بگیرم..
اگه هنوزم روی خودم کار نکنم بازم این درگیریها هم..هستا!!!
ولی بخودم قول دادم من کوتاه بیام و این یاداوری رو مدام برای خودم…یاداوری کنم..
و روابطم با یه شخص دیگه…بازم اونم نزدیک منبود…یه شب توی یه جمع بزرگ….این شخص به من حمله ور شد…
انگار خاست خدا بود…
ولی من اینبار سعی کردم قدرتمند باشم.و بدون اینکه وایسم بلبل زبانی کنم اعراض کنم..
خدا اون لحظه بهم گفت این منطقه رو ترک کن..
و شروع کرد یسری توهینات رو به من کرد..ولی من طبق الهاممم ….
بهم گفت نرگس قربانی نشیا…
خیلی کنترل ذهن سخت بود…خیلی زیاد….
از اونطرف یه چند میلیونی پول دست ایشون داشتم ..فهمیدم که فرکانس اون پول باعث شده من روی اون شخص حساب باز کنم.
و از اینطرف اینجور رفتارها به من بازخورد بشه..
گفتم خدایا!من میخام مثل اونسری که یه سود یه شخص دیگه رو.که فلان شخص،” بودو.. نابود کردم….میخام روابط ظالم و مظلومم بودنم با این شخصم!!! بازم ! کاملا بزارمش کنار…
بهم گفت باید زمانش؟برسه..تو فقط قربانی این شخص نشو…
خیلی شرایط؟ناجالب بود..میدونستم..اون حس مظلوم نمایی خودم نسبت به اون شخص بوده..
تا اینکه اوایل مهر..طبق تمرین دوره عزت نفس یک…
هدایت اومد الان زمانش رسیده…
بهم گفت برو بهش بگو..من میخام سود این پول رو بخودت برگردونم..
شرط دارم!
بگو! میخام این تاهد سال 98 رو خط بزنم.باید کاری که میگم رو ” انجام بدی..
زنگ بزنی به بانک.بگی من میخام تسویه حساب این چهار مونده از وام رو یجا پرداخت کنم..
و از اونطرف…سود فلان قیمت رو من میبخشم..
و دقیقا ایشون بدون اینکه حرفی بزنه موافقعت کرد..
و یجا پرداخت رو انجام داد…و بیین ما از اون شرایط؟روابطمون کاملا ترمیم شد..
و من دیگه هیچ شرکی به ایشون ندارم..و از زمانی که من خودمو قوی گرفتم..
و روی خدای خودم و رزق خودش؟حساب بردم…همین شخص …
میلیونها تومن ..بهم هدیه ها داد..
..میخام نتیجه کل این موارد و دریافت رزق و روزی از دست همین اشخاص رو..ربطش؟بدم…
از موقعه ایی که من درونی تعقییر کردم..
فردیکه قربانی اون اشخاص؟بود…(نرگس)
و خیلی خیلی روی سودای “اونا حساب میبرد..
امروز بدون اینکه نیازی به تقلا داشته باشم.خیلی راحت…دارم روی شونهای خداوند میشینم و اون بهم لذت و ارامش و احساس خوب میده..
دلیل اینکه تو این مسیر اومدم بخاطر فقط روابط بود..
حتی روابطم برای ازدواجم..دیگه آخرای نابود شدنم بود…که دیگه خداوند به کمکم اومد..
اگه هدایت الله نبود…دقیقا من وارد یه رابطه ایی از همین جنسها میشدم..و راه فرارم خیلی بدتر از افرادای خانواده ام بود…
یادمه دانشجو که بودم..خیلی افراد بخاطر فرار از خانواده هاشون چه کارهایی که انجام نمیدادن..
یادمه یه دختر خانم زیبا بود…از بچهای دانشگاهمون بود..ایشون مطلقه بودن..یه فرزند دخترم داشتن..
یبار باهاش؟هم صحبت شدم…
میگفت..من بخاطر محمد..که ایشون دوست پسرشون بود. و هم دانشگاهیشون بود…
حاضرم هر کاری انجام بدم..
بخاطر ایشون پایان ناممو چند ترم جلو انداختم که همیشه کنارش؟باشم..
ولی نرگس ایشون منو دوستنداره.
اونروز که دفاعیم بوده…
دوست دخترشو اورده دانشگاه..به من نشون داده.
بهم گفته نگاه کن…
ایشون برام فلان ساعت.و فلان انگشتر خریده..
تو بدرد چی میخوری..
خیلی روابطشون با این پسر شدید بود…
…..
چون خوابگاهی که بودم همجور اشخاصی میومدن..
چقدر همین جنس “اتفاقات رو مدام میدیدم..
که چقدر همجوره مورد این مظلوم نمایی و ظالمها قرار میگیرن..
و ایشون داشت میگفت…منم بخاطر اینکه این شخص منو ول کرده رفته..
با یه پسر اشنا شدم..چقدر منو دوستداره…
و چقدر…ایشون تعریف میکرد…..
بیشتر برام واضحتر میشد..که نرگس مواظب باشیا..
من بسیار اگاه بودم…خداوند بهم الهام میکرد..که مواظب صحبتهای افراد دوبرت بشیا..مخصوص این فلان دوستاتت..
یه روز اون شخص..فکر کرد من دوستدارم همچنین کاری انجام بدم…
ایشون از من تقاضا کرد..ولی من بدون اینکه باهاش دهن به دهن بشم فورا اون منطقه رو ترک کردم…
….در ادامه….
درسته من از طرف خانواده ام خیلی مورد همین حمله ها قرار میگرفتم..
ولی تو این موارد خیلی قوی عمل میکردم تا توی دام نیفتم…
…
و نتیجه تمام صحبتهام …این شد!!!که از زمانی که من تعقییر کردم…
به لطف خداوند روابطم با این اشخاص کاملا تعقییر کرد.و درهای رحمت الهی برویم باز شد…
و امروز خیلی خوشحالم…که روابط من با اطرافیانم و با عزیزانم خوب و عالی شد..و هنوز سعی کردم هنوز بهتر بشه..و میدونم از اینم بازم بهتر میشه..
واقعا من طعم بهشت روابط رو..بعد از ترمیم شدنم چشیدم…
استادم،” اون فردیکه سالها “برای من شیطان بود..تبدیل شد به نور الهی….و درهای رحمت الهی گونه اش برای من باز شد…
و چقدر من هدیه ها دریافت کردم…
و حتی روابطم برای ازدواجم..اون مواردی نامربوطم کاملا حذف شدن…و الان تو این مدت عضویتم ،”تماما نابود شدن…
یه شخص غیر هم مدار من!در حال انجام دادن روابط ازدواج بود..نمیدونم چجور کاملا از زندگیم بدون اینکه من اطلاعی داشته باشم حذف شد..
………..
ولی اگه من اون نرگس قبل بودم..چقدر بخاطر این رابطه مورد قربانی اطرافیانم میشدم…
خداوند را شاکرم که هدایتم نمود…استادم هر چقدر شکرگزار باشم کمه…
مخصوصا توی بحث روابط…میبینم چقدر افراد و چقدر خانمها مورد قربانی همچنین پکیچی هستند..و بخاطر یسری عوامل دارن.بقول خودشون میسوزن و میسازن..حالا بخاطر اون باورایی که دارن…
و من هر روز همچنین جنسی رو توی افراد نزدیکم مدام میبینم… دقیقا اونشب همچنین ورژنی رو دیدم..فقط نیش؟خند میزدم و میگفتم نرگس دیدی…
تو هم یه روز مثل این شخص بودی…
چقدر اونجا قانون الهی رو درک کردم..
که جهان ظالم و مظلوم رو بخوبی عمل میکنه..بدون هیچ احساس دلسوزی…
واقعا هر چقدر کنجکاو بشیم توی”قوانین خداوند..بیشتر میدونیم..نیازه که خیلی روی خودمون کار کنیم…
چون جهان هیچ احساس؟دلسوزی با ما نداره..
میگه مظلومی…میترسی…یا ظالمی…با فلانی همونجور رو جذب میکنی..بدون برو برگرد..
در نهایت میخام بگم…زندگی خانواده ام از موقعه ایی که درون من ترمیم شد..روابطم ترمیم شد..به ارامش رسید.
الان میدونم تمام اتفاقات نابسامان زندگیمون و خانوادهمون فقط بخاطر شخص من بود….
من خیلی ضربه ها بخاطر همین نوع جنس روابط چشیدم…
یه داستان دیگه…
من طبق الهام خداوند میرفتم پیاده روی درون شهری…یه روز صبح زود یه شخصی. پیگیر من شده بود..اونجاها خداوند میخاست پاشنهامو بهم نشون بده…
پاشنه ایی که بچه گیم.بخاطر همین نوع تفکر ضربه ها خوردم…
و این شخص تو اون پس کوچه ها خیابان دنبال من کرد..
ولی من یکم ترس وجودمو گرفت..ولی گفتم..نرگس نباید بترسی. و ذهنتو کنترل کنی..
گفتم خداوند با منه و من نمیترسم..و این شخص بدون اینکه مزاحمتی برای من مثل گذستها پیش بیاره
.بی تفاوت از کنار من رد شد!!
چرا .؟چون من قوی عمل کردم..و جلوش رد شدم…
و خیلی پاشنها و جسارت در دل ترسها توی اون پیاده روی انجام شد…
دستان خداوند واقعا….منو قوی و بزرگ کرد..
الان از موقعه ایی که قوی و با جسارت شدم و من پیاده رویهای متعددی در جاهای مختلف دارم..
شخص نزدیکم بازم پدرم بسیار مخالفت میکرد..
ولی ایشون دیگه اصلا کاری بکارم نداره.
با وجود اینکه همین چند ماه پیش بخاطر اینکه نمیزاره من توی غار خودم مونده بودم..
یه روز صبح…صبحی که خداوند بهم الهام کرد و نورشو زد به چشممم بهم گفت نخواب بلند شو…
من لباسمو پوشیدم..بابام گفت کجا میخای بری؟من گفتم پیاده روی…
ایشون گفت..افرین خوبکاری میکنی..
هیچ وقت همچنین کلامی رو توی عمر 30 ساله ام از زبان پدرم نشنیده بودم…
استادم الان میدونم من …بودم که بخودم در تمامی روابطم و زندگیم ظللم میکردم..
دیگه امروز اثباتی نیست..
من فقط اونکاری که خدا میگه..رو انجام میدم..
و همین باعث شده که فقط تکیه گاهم خودم و خدا باشه..و باج بهیچکسی نمیدم..
.
چون میدونم اگر باز گردم…خدا هم باز میگردد.و جهنم رو هم در دنیا و آخرت بدست میاورم..
خدایا هزاران بار شکرت بابت قوانین بدون تعقییرت..
میخام بگم!!!!بازم استاد عزیزم…نتایج خیلی زیاده…میتونم بازم بنویسم..ولی موارد مهم دردسراورشو نوشتم..انشالله درسی؟برام باشه.که بدونم.!!! باید همیشه قوی و با جسارت باشم!!!و نیازی نیست به تقلا…خداوتد خودش و جهان …تو رو در زمان و مکان مناسب قرار میدن…
اتفاقا!!!!!!!
همین نگرش باعث شده…پیاده رویهایی برم..که خیلیا بخاطر ترس از فلان ادمهای نامربوط..اون محله…از خوبیهای درونیشون محروم بشن…
من بیشتر شبها میرم…و بسیار برام لذتبخشه..
و فقط خوبی ادمها رو میبینم…یه روز برای من موضوع جنجالی بود که برم اون قسمتا رو پیاده روی کنم..
…در پایان صحبتم توی این نوشته….. سپاسگزار خداوندی هستم..که همیشه ….الحمدالله رب العالمین..هست…
امید است که پروردگارتان [در صورتی که توبه کنید] به شما رحم کند و اگر به طغیان و فساد برگردید، ما هم [به کیفر شدید و عذاب سخت] بازگردیم، و دوزخ را برای کافران، زندانی تنگ قرار دادیم….
………
این آیه ایی بود…به محض اینکه در مسیر حال بد قرار میگیرم و کنترل ذهن یوقتایی برام سخت میشه..فورا بخودم رو میکنم..میگم!!!
نرگس اگر بازگردی ما نیز بازمیگردیم..
چقد منو تکون داد این آگاهی
خیییلی ازت ممنونم عزیزم
انگار ی جورایی خدا باهات اتمام حجت میکنه
ک حواست باشه ها
اگه برگردی از مسیر
قانون و فراموش کنی
روی خودت کار نکنی
منم برمیگردم
میشم همون خدای سابق
باز پرت میشی توهمون جهنمی دره ای ک ازش نجات پیدا کردی
سلام فراوان خدمت استاد گرانقدر و سرکار خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی
استاد جان
برکت گام ششم برای من این بود که تصمیم به یک تغییر بزرگ گرفته ام و این تصمیم اینه که دیگه در مورد آموزه های استاد هیچ صحبتی با همسرم نداشته باشم و هیچ فایلی رو باهاش نگاه نکنم
یکی از نکته های آموزشی شما که من متاسفانه خوب بهش عمل نکرده ام سعی در تغییر دادن همسرم است
همسرم همیشه فایلهای شما رو گوش میده و ما مرتب در مورد فایل ها و آموزه ها صحبت می کنیم و هم خودم و هم ایشون خیلی تغییر کردیم و نتایجی که وارد زندگی مان می شود گواه این ادعا است منتها من هنوز از نظر شرایط مالی راضی نیستم هر چند نتایج مالی زیادی هم گرفته ام
ولی هر وقت شرایط مالی اذیتم میکنه ناخودآگاه ایشون رو مقصر میدونم حتی به زبان هم میارم میگم شما باورهای ثروتت از همون ابتدای زندگی مون ایراد داشت که نتونستی غیر از حقوق ماهانه پول بیشتری بسازی و دچار مومنتوم منفی میشم
و کافیه کمی از مدار خداوند خارج بشم و وارد مدار مقایسه زندگی ام با دیگرانی بشم که از لحظ مالی شرایط خوبی دارن
ذهنم فورا میگه شوهرش خوب پول درمیاره و احساسم به همسرم بد میشه
و وقتی باهاش می شینم فایل نگاه می کنم یا در موردشون باهاش صحبت می کنم در واقع می خوام ایشون رو تغییر بدم و درکی که بدست میارم رو با ایشان به اشتراک بذارم شاید فرجی بشه و تغییرات اساسی داشته باشه و بتونه پول خوب بسازه خخخخخ
ولی امروز جدی جدی تصمیم گرفتم کاری به کارشون نداشته باشم نه اینکه خدای نکرده رابطمون بد شده باشه نه اصلا
اتفاقا وقتی از مغازه خونه میاد و میبینه دارم فایلی از شما گوش میدم و موقع آمدن ایشون قطع میکنم میگه چرا قطع کردی بزار منم گوش بدم و میگه که همیشه تو مغازه فایل های استاد رو گوش میده و مشتری هاش زیادتر میشن وقتی فایل ها رو گوش میده
ولی امروز برای اولین بار من آگاهانه تصمیم گرفتم فقط تمرکز بزارم رو خودم و هر چی پول می خوام رو خودم بسازم و کاری به ایشون نداشته باشم و دیگه قبل از اومدن ایشون به خونه من فایل رو قطع کردم
جالبه امروز موقع نهار اصلا نگفت فایل
بزار همیشه موقع نهار می گفت فایلی از استاد بزار گوش بدیم
این هم از احترامی که جهان برای تصمیم من قائل شد
استاد جان خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی سپاسگزارتون هستم
راستش من دقیقا برعکس شما هستم و از وقتی وارد سایت شدم و روی عزت نفسم و احساس لیاقتم کار کردم
خدا رو شکر درامد شوهرم هر روز بهتر و بهتر میشه و اینکه گفتم برعکس شما
چون برای من همیشه سواله میگم خدایا
درسته درامد شوهرم بهتر میشه خیلی خوبه ولی اخه من دارم رو خودم کار میکنم چرا منو از لحاظ مالی مستقل نمیکنی
ولی انگار با نوشته ی شما متوجه شدم
مثل اینکه کار کردن من روی خودم تاثیر گذاشته روی درامد همسرم، البته برای زندگی راحتتر من .
شما رو تحسین میکنم که اقدام به تغییر خیلی مهمی کردی
و اینکه باید بدونیم به هیچ عنوان ما روی دیگری تاثیری نداریم و اگر درامد شوهر من بهتر شده قطعا برای زندگی اسان تر من بوده چون من این خواسته رو به جهان ارائه دادم، و بهتره از خدا بخواهیم
که به خودمون بده نه به همسرمون
از هر راهی که برامون اسونتر و بهتر باشه
شاید بهترین راه برای زندگی اسان من همسرم بوده و برای شما راه دیگری و انتخاب کرده و من همیشه این خواسته رو از خدا دارم
البته هنوز خیلی جای کار کردن دارم
ولی به شما پیشنهاد میکنم روی احساس لیاقتتوون کار کنید
روی ارزشمندیتون در کل روی خودتون فقط خودتون .
تا جهان اطرافتون تغییر کنه .
بارم سپاسگزارم که منو وادار به نوشتن کردین با نوشتنتون.
از این که وقت ارزشمندت را صرف خوندن کامنت من کردی و پاسخ دادی سپاسگزارت هستم
و خدا رو شکر برای نتایج خوبی که از کار کردن روی باورها بدست آوردی
راستش منم این تجربه رو دارم که با کار کردن روی خودم همسرم به سمت این آموزه ها اومد این درحالی بود که در ابتدا مخالف استاد بود
ولی موضوع اینه که من به فکر راه اندازی کسب و کاری برای خودم هستم ولی در عمل دارم روی کسب و کار همسرم تمرکز می کنم و به فکر این هستم که به همسرم کمک کنم باورهای محدود کننده اش رو بشناسه و رشد بیشتری کنه
در دوره ی دوازده قدم و روانشناسی ثروت 3 استاد خیلی
روی قدرت تمرکز تاکید دارند و من متوجه عدم تمرکز روی خودم شدم برای همین تصمیم گرفتم فقط روی خودم کار کنم و اجازه بدم همسرم تکاملی رشد کنه و خودش جویای راه حل برای بهتر شدن باشد
منم همونطوری بودم و هستم اما الان یکم بهتر شدم و موضوع رو میدونم که اشتباه نباید کار بگیرم چیزی رو که یاد گرفتم باید خودم عمل کنم اونا از نتایج من میفهمن که من چقدر تغییر کردن اما چون در این مورد عدم کنترل ذهن دارم تا حدی تونستم اما هست در وجودم باید بهبود بدم
و اینو هم اعتراف کنم بچه ها یکم ناراضی هستن از این رفتار من
ولی باید زیاد روی خودم کار کنم و تعهد جانانه بدم نخوام قانون رو بگم به کسی یا به قول خودم یاد آوری کنم
البته خانواده چهار نفره ما طبق قانون زندگی میکنیم در بعضی جاها زیاد بعضی جاها کم ممنونم مینو جانم که فهمیدم دیگه سعی میکنم از فردا زیپ دهنمو ببندم کاری نگیرم به کسی
من باید خودخواهانه رفتار کنم و برای تغییر خودت تلاش کنم
خدایا ممنونتم که هدایتم کردی به این کامنته دوستم که دستانه زیبای توست
و خدا رو شکر که خانوادگی در این مسیر الهی هستین امیدوارم هر روزتون بهتر از دیروز باشد
دقیقا همینطوره باید زیپ دهن رو بست چون ممکنه مدارمون یکی نباشه چیزی رو که من درک کردم ممکنه برای دیگری هنوز قابل درک نباشه و بدین صورت انرژی خودمون هدر میره
همانطور که برای دوست عزیزم زیبا خانم گفتم استاد همیشه به تمرکز روی خود تاکید می کنه و ما با بحث کردن با دیگران تمرکزمون رو از دست میدیم و از هدفمون دور می شیم
از دور می بوسمت کبری جان و از این که وقت ارزشمندت رو صرف خوندن کامنت من کردید و پاسخ دادید بسیار سپاسگزارم
ممنون از این سایت عالی که دوستان با کامنت های عالی و دیدگاههای مشترک و اتفاقات هماهنگ و ارائه و اشتراک تجربیاتشان راهنمایی شدم .
اتفاقا من هم خیلی با همسرم در مورد قوانین صحبت میکنم ولی ایشان خیلی دوست داره که سر در بیاره منتها باور نداره و من تلاش. میکنم که تفهیمش کنم ولی میبینم خودم از مسیر خارج شدم و تا زمانی که دوباره به مسیر برگردم زمان میبره، همیشه به خودم میگم که ولشون کن اگه خواستند خودتون میان پلی دوباره و دوباره شیطان منو اغفال میکنه و به خودم میگم بذار همه باهم رشد کنیم و وظیفه کنه که اونها رو آگاه کنم و اونها که درست نمیشن و متاسفانه خودم عقب میرم.
ممنون از مینو خانم بزرگوار که با کامنتشون باعث شدند که من دوباره به خودم قول بدم و اینبار از خداوند هم میخوام که کمکم کنه بتوانم ذهنم رو در این مورد کنترل کنم
امیدوارم همواره در پناه حق شاد و سلامت و ثروتمند باشید
از اینکه وقت ارزشمندت رو صرف خوندن کامنت من کردید و پاسخ دادید سپاسگزارتون هستم
دقیقا منم اینطوری ام که می خوام با خانوادم در مورد قوانین حرف نزنم ولی انگار این موضوع هم تکاملیه البته خانوادم عضو سایت هستن و از آموزه ها استفاده می کنن ولی باز اگر سعی کنیم خیلی خودمون رو درگیر همدیگر نکنیم فکر می کنم بهتر باشه
اوایل خودم و پسرم عضو سایت بودیم ولی پسرم دانشجو بود و پیشم نبود و عملا توی خونه فقط خودم استاد رو فالو می کردم و فایل ها رو گوش می دادم و تمرکزم فقط روی خودم و خودشناسی و خداشناسی بود و نتایج فوق العاده ای گرفتم ولی
بعد همسرم هم به سمت استاد هدایت شد و بعد از اون من همش به فکر ایراد گرفتن از باورهای ایشون بودم و این اصلا قشنگ نیست و از خودم غافل شدم
از خداوند می خوام که همه مون رو به راه راست هدایت کنه راه کسانی که به آنها نعمت داده
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به استادعزیزم و خانوم شایسته عزیز و دوستان عزیز هم مسیر.
من وقتی شروع کردم به استارت پروژه تغیر اومدم و هدفم رو گذاشتم برا تغیرات مالی و کسب و درآمد و مدیریت پول چون قصد تغیر توی این حوزه رو دارم میام و به سوالات در این باره جواب میدم.
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟
من یک عادت و یک رفتاری دارم در رابطه با ثروت و پول و اونم اینه که وقتی پول میاد به حسابم حالا هرچقدر دیگه به فکر بیشتر کردنش نیستم دیگه ب این فکر نمیکنم خب اوکی این پوله اومده به حسابم این حقوق الان واریز شده درست چرا من نیام بیشترش کنم چرا هردفعه میام و میگم خب حقوق ریختن بریم خرج کنیم و این ولع خرج کردن انگاری این پوله داره به من سیخ میزنه که من رو تموم کن من رو خرج کن و این عادت و رفتار من شباهت دقیقی به رفتار پدرم داره وقتی رفتار های پدرم و به یاد میارم دقیقا همینجوری بوده و هست و این عادت از طریق پدر من به من رسیده و من با شروع این پروژه قصد تغیر این رفتار و تغیر شرایط مالی ام رو دارم و برای همین اومدم و از تکنیکی که شما یاد دادین استاد که بیایم و با پول دوست باشیم و بزاریم یک مبلغی توی حساب ما باشه و بهش دست نزنیم حتی اگر تحدید به مرگ شدیم هم به اون پوله دست نزنیم و خرجش نکنیم تا بتونیم با پول دوست بشیم و البته که اون تمرین فایل معارفه روهم دارم انجام میدم در همین رابطه و در ادامه راجب به تاثیر این تمرین صحبت خواهم کرد.
چه زمانی متوجه شدی که وقتی واقعاً تغییر کردی؟
من زمانی متوجه شدم که واقعا تغیر تغیر کردم زمانی بود که اومدم و روی عزت نفس و اعتماد به نفس خودم کار کردم زمانی بود که اومدم خودم رو اولویت اول زندگیم قرار دادم زمانی که وقتی افرادی که قبلا از طریق های مختلف ازم سواستفاده میکردن و کارهایی که میخواستن ازم و من ترس از نه گفتن داشتم رو اومدم و با جدیت گفتم نه و من انجام نمیدم گفتم نه من فلان جا نمیام گفتم نه من دیگه سیگار نمیکشم گفتم نه من دیگه مواد نمیزنم و وقتی این اتفاق افتاد و این تغیرات در رفتار من صورت گرفت جهان من تغیر کرد آدم های اطراف من تغیر کردن موقعیت شغلی من تغیر کرد من با شما آشنا شدم و روی خودم کار کردم و تغیرات بیشتر و بیشتر شد تا جایی که هیچکس باورش نمیشد این مهدی اون مهدی باشه تا جایی که من مثلا قبل از تغیر توی رابطه ای بودم و اون فرد میخواست بره کلی التماس میکردم که نره و یا باج میدادم دیگه برام مهم نبود میگفتم اشکال نداره بزار بره بهترش میاد زمانی خیلی تغیر کردم که دوره عزت نفس رو خریداری کردم که باعث شد من اینقدر جسارت و قدرت در من ایجاد بشه که من تصمیم به مهاجرت گرفتم و مهاجرت کردم و چقدر این تغیرات توی مسیر به من کمک کرد من زمانی فهمیدم که خیلی تغیر کردم که توی شرایط بد مالی دیگه کلافه نمیشدم و به زمین و زمان فحش نمیدادم و اومدم گفتم اگر توی این شرایط قرار گرفتم به خاطر خودمه باید باورهام رو تغیر بدم همین چند روز پیش حدود یک هفته حقوق من دیرتر به حسابم واریز شد و من به جای اینکه بیام و شروع کنم با دعوا و درگیری گفتم این اتفاق به خاطر درون من افتاده و بعدشم خداوند من رو هدایت کرد به سمتی که متوجه شدم که چرا اصلا من توی شرایط قرار گرفتم و متوجه شدم که خداوند داره من رو امتحان میکنه و بعد متوجه اشتباهم شدم اما توی اون شرایط همش دنبال فراوانی ها بودم هرچیزی که داشتم رو میخوردم و خدارو بابتش شکر میگفتم نمیگم آسون بود نه ذهن همش میخواست بره تو جاده خاکی اما من فهمیده بودم که اگر کنترل ذهنم از دستم در بره کارم تمومه مثل حرفی که شما گفتید استاد من میدونم اگر دستم رو بکنم تو آتیش میسوزم پس دست تو آتیش نمیکنم و من فهمیدم اگر حالم بد باشه حالا هرچقدرم که دلیل قانع کننده داشته باشم اتفاقات بد بیشتری رو جذب میکنم پس هرطور شده سعی میکنم حال خودم رو خوب کنم و اونجا باز متوحه شدم که تغیر کردم.
زمانی متوجه شدم که تغیر کردم که اگر درخواستی از کسی داشته باشم و بگه نه ناراحت نمیشم و نمیام بگم آره من اینهمه کار برای تو کردم الان یک کار ازت میخوام تو میگی نه نه در این مواقع الان میگم ممنون از اینکه گفتی نه و خیال من رو راحت کردی و بعد میگم خدا از طریق یک دست دیگری کار من رو انجام میده.
استاد از شما بینهایت سپاسگزارم بابت این پروژه فوق الاده و از خداوند درخواست دارم که روزی بشه من هم بتونم در کلاب هاوس با شما صحبت کنم و حتی بتونم شما رو از نزدیک ببینم و باهم صحبت کنیم.
عاشقتونم
خدانگهدار.
تغییر را در آغوش بگیر
از روزی که این پروژه روی سایت قرار گرفت تغییر من هم شروع شد
درسته ترس داشت
شرک داشت
ولی به هدایت الله
اون خدای که خودش رو به من عطا کرد
اخه خدای قشنگم چطور میتونم این همه نعمتت رو شکر بگوییم
تو این شکر مرا زیاد حساب کن
من الان نصف شب جلو شرکت نفت تبریز این کامنت الهی رو مینویسم
تو راه داشتم با خدا صحبت میکردم
میگفتم
اگر تو خودت رو به من نمی بخشیدی من هرگز تمی تونستم نصف شب از اون سر تبریز
از شهرک خاوران پاشم بیام شرکت نفت دنبال همسرم که راننده ماشین سنگین هست و از اهواز بنزین میاره
اول خواستم بیرون بیام ترس داشتم ولی گفتم
من هرجا باشم خدا هم با من هست و با کله رفتم تو دل ترسم
داشتم به خدا میگفتم تو منو عتشق خودت کردی
تو برام دابری کردی
تو اگر فضل و رحمتت نباشه عذاب عظیمت فراگیر هست
یه جواریی با عدل تو مشکل دارم آخه حیلی مهربون هستی خیلی چشم پوشی میکنی
دوست دارم
ممنونم ازت
داشتم از تغییرم میگفتم البته به دوسال نرسیده انقدر تغییرات شگعت انگیز رخ داده که اگر کسی
دوسال پیش اینو بهم میگفت میگفتم حتمت یه چیزی زده
ولی کافیه ما در مسیر ثابت قدم باشیم به خداوندی خدا ماداش از در دیوار میباره درسته لغزش داشتم ولی سعی کردم همواره از خدا خواستم کمکم کنه و کمک کرده
خدایا شکرت
من طی دو سه سال پیش حتی جا برای ماندن نداشتم
یعنی آوراه و در به در
ولی ایمان
ایمان رو باید حفظ کرد
هموارخ باید امیدوار باش
شاید این کامنتم ربطی به این فایل نداشته باشه ولی هدایتی بود
منی که لنگ یک اتاق بودم الان در بهترین نقطه تبریز در خونه 105 متری با بهترین ویو زندگی میکنم
همسرم اومد برام انار کوهدشت خریده
باور میکند چند روز بود هوس انار کرده بودم
خدایا کمکمان کن ایمانمان رو حفظ کنیم
استاد مممممنننووووونم
سلام استاد عباس منش عزیزم عاشقتم
سلام استاد شایسته عزیز و سخاوتمند
سلام آقا ابراهیم دوست داشتنی عزیزم
سلام خانم فرهادی عزیز و مهربان
سلام خانواده ی عزیزم
من با خودم گفتم تمارین و توی دفترم مینویسم ولی توی تمرین امروز احساس میکنم نیازه اینجا بنویسم که شاید یک نوری باشه برای تاریکی ها
تمرین گام 6 پروژه :
اگر در روابط یا شرایط زندگیات احساسی از تکرار ، رنج یا بیعدالتی داری ، کمی درونت را مرور کن:
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟
من میخوام در مورد یک رابطه تجربم رو بگم
این داستانی که در مورد روابط دارم تعریف میکنم تجربه ای بوده که الگوش توی زندگیم چندبار تکرار شده و این تجربه ای که تعریف میکنم آخرین تجربه بوده
تجربیات قبلی زمانی بوده که من با شما استاد عزیزم آشنا نبودم
ولی یکی از ویژگی های شخصیتی مثبتی که دارم از بچگی اینه که اگر یک الگویی توی هر جنبه از زندگیم چندبار تکرار بشه بهش شک میکنم که چرا داره تکرار میشه و میدونستم یه جایی یه مسئله ای هست ولی نمیدونستم مسئله از کجا داره آب میخوره
دلیل این ویژگی شخصیتی مثبتم هم ربط داره به اینکه از بچگی بهم میگفتن سرنوشت آدم ها از قبل نوشته شده و از این خزعبلات هیچ اعتقادی نداشتم
همیشه مخالفت میکردم در مورد موضوع سرنوشت
(اصلا کلمه ی سرنوشت و میشنیدم و میشنوم احساس میکنم رباتم که هیچ اختیاری ندارم)
میگفتم اگه اینجوریه که سرنوشت انسان ها از قبل تعیین شده
چرا یسری خوشبختن یسری بدبخت؟!!
این نهایت بی عدالتی من قبول ندارم چنین چیزی رو
که قطعا بخاطر این ویژگی شخصیتی که داشتم خدا منو به سمت آموزش های شما هدایت کرد
من توی اینستاگرام طبق آموزش های افرادی که توی حوزه اینترنت مارکتینگ و… فعالیت داشتن یکسری راهکارها میدادن برای افزایش فالوور (اینو دیگه نمیشه گفت شرک خفی ، این یک شرک کاملا واضح بود)
طبق قوانین من اگر در مسیر درست قرار بدم خودم رو
افراد ، شرایط ، اتفاقات و همه و همه همون چیزی میشه که من میخوام ، یعنی نمیتونه غیر این باشه
آخ استاد چقدر من عاشق این قانونم که همه چیز طبق باورهای من پیش میره ، چقدر از بچگی این و دوست داشتم که نخوام از کسی خط مشی بگیرم
بجاش قدرت و بدم به خدا و باورهای خودم
داشتم میگفتم من طبق آموزش های افراد حوزه ی اینترنت مارکتینگ برای رشد فالوور باید بریم یکسری افراد و فالوو کنیم که اونا بیان ما رو فالو کنن و بعد از مدتی اونها رو آنفالو کنیم
این بین یه تعدادی آنفالو میکنن ولی یه تعدادی میمونن و تکرار این روند فالوور و رشد میده :))))
استاد الان که دارم تعریف میکنم خودم خندم میگیره چه قانون مزخرفی :))))
خداروشکر الان 2 سالی میشه تمام فالووینگ ها رو آنفالو کردم و هیچکسی رو فالو ندارم
(طبق الهامی که دریافت کردم این اقدام و انجام دادم)
جالبه وقتی این قدم و برداشتم
یکی از نزدیکان خودم بهش برخورد که آنفالو کردمش
و بهم گفت تو چرا همه رو آنفالو کردی؟!
گفتم یک تصمیمی دارم برای اینکارم
گفت حداقل موزیسین هایی که باهاشون همکاری داری میکنی رو فالو کن زشته اونا همکارت هستن یوقت ناراحت میشن
گفتم مهم نیست هر کسی میخواد ناراحت بشه بشه
هر کسی میخواد آنفالو کنه بره ، پس بهتره که بره
(بعد توی ذهن خودم گفتم من به الهامم حتی یک درصد بی احترامی نمیکنم هر کسی اگه قراره بره قطعا تو مدار من نیست)
دوباره گفت اگه آنفالو کنن تو رو ناراحت نمیشی؟؟!!!
گفتم حتی خوشحال هم میشم همه آنفالو کنن بشه صفر :))
(دوباره توی ذهن خودم گفتم ، من به الهامم عمل میکنم نه به نگاه دیگران که چه فکری میکنن)
و اینم اضافه کنم من از اینستاگرام استفاده ای نمیکنم بعد از اون تصمیم
طی این 2 سالی که من افراد و آنفالو کردم فقط زمان هایی میشه اون افردای که درخواست فالو داده بودم بهشون قبلا برای رشد فالوور
درخواستم و تایید میکنن فقط میرم اونها رو آنفالو میکنم
اینستاگرام و گذاشتم فقط بستری باشه برای منتشر کردن آثارم
جالبه استاد اون زمان کلی تلاش میکردم برای اینکه نمودار های پیج من سبز باشه همیشه قرمز بود
ولی چند وقت پیش که رفته بودم تایید رکوئست داده بودن و آنفالو کنم ، الان که هیچ کاری نمیکنم نمودار پیجم سبز :))
اون زمان که من افرادی رو فالو میکردم
یکی از این افرادی که من فالو کرده بود یادم نیست دقیقا توی ریپلای یک استوری بود چی بود چون برای خیلی سال پیشِ
بین من و ایشون یک ارتباط دوستی شکل گرفت
و بعد از گذشت چند ماه ایشون به من پیشنهاد دوستی دادن
من هم پذیرفتم و مدت ها پیام میدادیم و صحبت میکردیم و یک ارتباط صمیمی شکل گرفت
و ایشون گفت اگه دوست داری دوستی مون و جدی تر کنیم من باز هم پذیرفتم
اون اوایل دوستی هنوز از شخصیت ایشون کامل آشنا نبودم و مدت ها گذشت و ایشون یکشب اومد پیام داد من نمیخوام دوستی مون ادامه پیدا کنه
برای پرداختن به مسائل اصلی ، داستان و کوتاه میکنم :
بعد از شناختی که از ایشون پیدا کردم بعد ها
اینو متوجه شدم که ایشون وقتی گفته دوستی رو جدی تر کنیم منظورش این بوده من برم خواستگاری ایشون و ازدواج کنیم ، چون لابهلای حرف هاش همیشه میگفت تو که نمیای خواستگاری من
اگر بیای قطعا باهات ازدواج میکنم چون اون معیارهایی که میخوام و داری
خوشحالم باهات آشنا شدم و دوست شدم
ایشون بعدها بارها توی حرف هاش میگفت تمام دوستان من ازدواج کردن ولی من هنوز ازدواج نکردم
هنوز نتوستم یک رابطه ی پایدار داشته باشم
زمانی که ایشون به این حرف ها اعتراف کرد من تصمیم گرفتم از ایشون فاصله بگیرم
و برای راحتی خودم و اینکه ورودی های مناسب به ذهنم بدم یک شبی که داشتیم باهم صحبت میکردیم بهشون گفتم اگر مایل باشی از این به بعد هر وقت خودت دوست داری پیام بدی و حرف بزنی پیام بده
یعنی میخوام راحت باشی و من مزاحمت نشم
در واقع این حرف و اینجوری محترمانه گفتم که ناراحت نشه و از طرفی هم فاصله ایجاد کنم که بهتر روی خودم کار کنم
و میخواستم وقت بیشتر بزارم برای آموزش های شما و طبق آموزش های شما ورودی ها رو کنترل کنم
چون ایشون بخاطر همین مسئله ازدواج بارها گله و شکایت ها میکرد ، بارها ابراز ناراحتی میکرد
و این ورودی ها رو نمیخواستم دریافت کنم این درخواست و از ایشون کردم
و این شروعی شد که ما با فاصله های زیاد باهم ارتباط برقرار میکردیم
چون من با ورودی های شما خودم و بمباران میکردم این فاصله بوجود اومده بود
و حس کردم هر وقت بخاطر تضادی از مدار خارج میشدم دوباره این شخص وارد مدار من میشد
(و چند وقت بعد متوجه شدم گاهی میشد توی زمان هایی که پیام نمیدادیم ، من اون روزهایی که پیام میدادیم و میگفتیم و میخندیدیم و توی ذهنم مرور میکردم
و این مرور و این ارسال فرکانس کار خودش و میکرد و ما رو توی یک مدار نگه میداشت
البته این موضوع رو بعد از درک کردن این جمله از شما که توی ادامه نوشتم متوجه شدم)
گذشت و گذشت…
نمیدونم توی کدوم فایل این حرف و از شما شنیدم :
هر چیزی تو فرکانس تو باشه تو جهانت خلق میشه
هر چیزی از فرکانست بره بیرون از جهانتم میره بیرون
وقتی این جمله رو شنیدم
گفتم آوه شروع شد
از امروز بشین به فرکانس هایی که داری دقت کن
اگه نمیخوای دیگه این تجربه ها توی زندگیت باشه از فرکانس هات بنداز بیرون
و اولین قدمی که من برداشتم بعد از شنیدن این جمله دیگه خاطرات اون رابطه رو مرور نکردم
چون نمیخواستم دوباره اون رابطه رو خلق کنم
حتی رابطه های مشابه اون رابطه رو
و به طرز معجزه آسایی از اون روز نمیدونم الان چقدر گذشته ولی دیگه اون رابطه وجود نداره توی فرکانس و زندگی من
و این به من یک احساس قدرت داد که قانون یکبار دیگه جواب داد خداوند یکبار دیگه معجزه کرد توی زندگیم
یک داستان دیگه ام تعریف کنم که مربوط میشه به روابط :
این داستان برمیگرده به دوماه پیش
من از دوستی یک پیامی دریافت کردم
و چند پیام کوتاهی رد و بدل شد بین ما
که توی اون پیام یک نیت خاصی رو از دادن اون پیام ها دریافت کردم
که اون شخص میخواست با زبان بی زبانی بگه یک رابطه ی عاطفی شروع کنه
وقتی این موضوع رو حس کردم توی پیام ها
توی یک پیامی با اعتماد به نفس بهشون گفتم متاسفانه من مدت طولانی میشه فعلا هیچ تصمیمی برای شروع یک رابطه ی عاطفی ندارم
ایشون تعجب کردن!
گفت جدی؟!!
گفتم آره
گفتم فعلا تمرکزم روی بهبود زندگیم
و رشد و پیشرفت توی کسب و کارم هست
اون نیتی که من حس کردم از پیام دادنشون رو ایشون خودش به زبون آورد
ایشون گفت برام جالبه اکثر پسرها اگر یک دختری بهشون پیشنهاد دوستی بده با آغوش باز قبول میکنن
ولی تو برعکس بقیه عمل کردی گفتی میخوام رو کسب و کارم تمرکز بزارم این برای من خیلی قابل تحسین بود و خوشحالم که چنین تصمیمی رو گرفتی و برای کسب و کارت وقت داری میزاری
اگر بخوام در مورد الگو های تکراری که توی شرایط زندگی رخ داده بگم :
هنوز نتونستم موفق عمل کنم
هنوز فیفتی فیفتی هستش
ولی طبق همون الگویی که توی روابط گفتم و طبق این خط از آگاهی فوقالعاده ارزشمند که شما فرمودین عمل کنم قطعا نتیجه فوقالعاده ارزشمند و طبق خواسته ی من میشه
هر چیزی تو فرکانس تو باشه تو جهانت خلق میشه
هر چیزی از فرکانست بره بیرون از جهانتم میره بیرون
تجربهی خود را در کامنتها بنویس:
چه زمانی متوجه شدی که وقتی واقعاً تغییر کردی؟
نوشتن این تجربه میتواند الهامبخش هزاران نفر باشد تا بفهمند کلید رهایی، در تغییر خودشان است، نه تغییر دیگران.
زمانی که با تمام وجودم درک کردم هر چیزی یعنی به معنای واقعی هر چیزی توی زندگیم تجربه میکنم همون فرکانس های خودمه
تقریبا کمتر نگران بودم ، نمیگم اصلا نبوده ولی کمتر بوده
با دلیل و منطق هایی ذهنم و ساکت میکنم و از نوع دیگه ای به مسائل نگاه کردن ذهنم و ساکت میکنم
(حالا شاید بشه در مورد کنترل ذهن و تغییر زاویه نگاه توی فایل مربوط به اون بیام تجربیاتم و بگم)
دیگه غُر نزدم (البته به طرز شدیدی آدم غُر غُری نبودم علاقه ای ندارم ناله کنم ، غُر بزنم)
امیدوارم خدا کمکم کنه توی این فرکانس بمونم
استاد عباس منش عزیزم عاشقتم خیلییییی زیاااااااد
ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت آموزش های ارزشمندتون که زندگی رو برای ما آسون تر و لذت بخش تر کرده
امیدوارم خدا به زندگی تون بینهایت برکت بده
هم در این دنیا هم در آخرت شما رو لبریز کنه از بینهایت زیاااااااد ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید فراوانِ فراوان
استاد شایسته عزیز و سخاوتمند ازتون بینهایت سپاسگزارم بخاطر تمام تلاش های ارزشمندتون توی سایت که فقط خود خدا میدونه چه نوری به زندگی ما جاری میکنین با اشاره کردن به نکات مهم و ارزشمند آموزش های استاد و مثال هایی که میزنین چقدر درک ما رو بهتر و عمیق تر میکنه از آگاهی
خدا به شما هم برکت بینهایت زیاااااااد بده
امیدوارم هم در این دنیا هم در آخرت زندگی تون سرشار از ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی ، عشق و توحید بشه
آقا ابراهیم عزیزم مدیر فنی خفن سایت abasmanesh.com عاشقتم خیلییییی زیاااااااد بابت تمام تلاش های ارزشمندتون توی سایت بینهایت سپاسگزارم
خدا به زندگی قشنگ شما هم بینهایت زیاااااااد برکت بده توی تمام جنبه ها ، شما رو لبریز کنه از بینهایت زیبایی و نعمت بابت این تلاش های ارزشمندتون توی سایت
خانم فرهادی عزیز و مهربان از شما هم بینهایت سپاسگزارم بابت تک تک تلاش های ارزشمندتون توی سایت
خدا به زندگی قشنگ شما هم بینهایت زیاااااااد برکت بده توی تمام جنبه ها ، شما رو لبریز کنه از بینهایت زیبایی و نعمت بابت این تلاش های ارزشمندتون توی سایت
خانواده ی عزیزم از شما هم بینهایت سپاسگزارم بابت تک تک کامنت های ارزشمندتون که لامپ هایی رو توی ذهنم روشن میکنه برای گرفتن تصمیمات درست تر (در پناه خدا باشید نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگیتون)
خدای عزیزم عاشقتم
عشق ثانیه ثانیه های زندگیم
تا روزی که نفس میکشم عاشقتم و بینهایت زیاااااااد ازت سپاسگزارم بابت تمام نعمت هایی که بهم میدی
خدایا عاشقتم که عاشقمی
سلام به شما دوست عزیز در این سایت بهشتی
آقای پیری نژاد بسیار از خوندن کامنتتون لذت بردم و عزم قوی تون برای کنترل ذهن برای تغییر و تمرکز کردن روی خودتون و افکار و باورهاتون برای پیشرفت و توسعه در زندگی فردی و کسب و کارتون رو تحسین میکنم
واقعا از اینکه تجربه پر از درستون رو با ما به اشتراک گذاشتید سپاسگزارم
درپناه الله یکتا باشید
سلام خانم پریسا گرامی
امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشین و نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگیتون
سپاسگزارم از شما بابت لطف و محبت که به من هدیه دادین
ولی من هنوز خیلی ایرادهای زیادی توی روابط دارم باید برطرف کنم و تا آخر عمرم باید روی این موضوع کار کنم
ولی از اونجایی که قانون جهان اینکه به فرکانس های ما پاسخ میده
من چون میدونم توی روابط ایراد دارم تصمیم گرفتم روابط اشتباهم و با کنترل ذهن و دادن ورودی های مناسب حذف کنم
حالا حذف کردنش کار من نبود
کار خداوند بود چون اون فردی که باهاشون توی رابطه بودم کلا توی یک مدار دیگه ای بود
دقیقا شبیهه شخصیت خودم تو روزهای اول رابطمون بود
شخصیتی پُر از شرک
پُر از وابستگی
کلی ترس از اینکه نکنه یکروز بره (چون این تجربه رو تو رابطه های قبلیم داشتم ولی بعدا فهمیدم خودم خلق کردم)
نکنه یروز بگه دیگه دوست ندارم و…
و زمان هایی که این فکرها توی ذهنم بود توی رابطه
همیشه هم داشتم این اتفاقات و دقیقا خلق میکردم توی رابطمون
ولی از یه جایی نمیدونم کدوم فایل استاد عزیز بود که کلی درس و آگاهی بهم داد که به خودم بیام و به هیچکس جز خدا وابسته نشم ، به هیچکس باج ندم
هیچکس و توی زندگیم بزرگ نکنم
و از اون روزها که روی این موضوعات کار کردم با تعهد فراوان اوایل رفتار این شخص تغییر کرد
بعد کم کم فاصله ها افتاد
کم کم فاصله زیاد شد که الان کلا از زندگی من رفتن
من زمانی که با ایشون آشنا شدم برمیگرده به زمانی که من تازه با استاد آشنا بودم و اون زمان من از قانون هیچ چیزی درک نمیکردم من فقط به فایل های استاد شبانه روز گوش میکردم بدون اینکه بفهمم استاد چی میگه
و این رابطه ی ما بعد از گذشت شاید 4 سال یا 5 سال که کلی فاصله داشت بینش در آخر تموم شد
اونم بخاطر اینکه توی این زمان من درکم از قانون و نحوه استفاده از قانون کمی بهتر شد
و باید بگم منی که هنوز ایرادهای زیادی دارم قطعا فردی که توی روابط جذب بکنم شبیهه باورهای منه
پس تصمیم میگیرم اصلاح کنم خودم رو بعد تصمیم بگیرم با افکاری که کمی بهتر از قبل خودم هست از خداوند درخواست یک رابطه بکنم
حالا چرا میگم کمی بهتر
چون نمیتونم به هیچ عنوان به کمال برسم
از طرفی هم بخوام اینجوری به مسئله نگاه کنم که من خودمو پرفکت کنم بعد وارد رابطه بشم هم اشتباه چون درگیر کمالگرایی میشم و هرگز یک رابطه ی عاطفی رو تجربه نخواهم کرد
بازهم از شما سپاسگزارم
براتون از صمیم قلبم از اعماق وجودم بینهایت ثروت ، سلامتی ، آرامش ، شادی و توحید بیشتر و آرزو میکنم
در پناه خدا باشید همیشه
سلامی دوباره
من یک چیز خیلی مهم یادم اومد که چندباری بابتش چک و لگد های زیادی از جهان خوردم گفتم اینجا اضافه کنم که هر وقت این کامنتم و دارم میخونم این قسمت هم بخونم
باید همیشه یادم باشه که حتی برای این تغییرات مثبتی که انجام میدم توی زندگیم مغرور نشم
چون بارها شده همین غرور از تغییرات مثبت چنان چک و لگدی جهان بهم زد که فراموشم نمیشه
چون چیزی که من از غرور درک کردم اینه که انگار با منم منم دارم میگم من متفاوتم ، من بهتر عمل کردم ، من فرق دارم با بقیه
انگار که دارم میگم من یه سمتم جهان یه سمت دیگه
من یک چیز واحدم
در صورتی که باید بدونم من بدون خداوند هیچی نیستم
من هیچ تفاوتی با هیچ انسانی ندارم
ماهیت همه ی ما انسان ها یک چیزه اونم خداوند
من با تمام نتیجه و هر مقام و درجه ای در مقابل عظمت خداوند هیچی نیستم
در آخر من از خداعم و بازهم به سمت خودش بازمیگردم
در پناه خدا باشید همیشه
سلام استاد عباس منش عزیزم عاشقتم
سلام استاد شایسته عزیز و سخاوتمند
سلام آقا ابراهیم دوست داشتنی عزیزم
سلام خانم فرهادی عزیز و مهربان
سلام خانواده ی عزیزم
من با مرور کامنت خودم و فکر کردن بیشتر به اتفاقاتی که تونستم یکسری مسائلی که تکرار میشد که باعث رنج هم میشد توی روابط من
که من با تغییر خودم تونستم تغییرش بدم
من دنبال یک راه حل و یک ایده که چطور این تغییر و رقم بزنم برای خودم
دوتا الگو به من کمک کرد من این تغییر و انجام بدم
اولین الگویی که باعث شد من تصمیم به یکسری تغییرات بگیرم فایل های جناب عطار روشن عزیز بود
که توی فایل های ایشون
ایشون به یک نکته ای اشاره کردن در مورد کسب و کارشون من از اون ایده توی روابطم استفاده کردم
ایشون گفتن من تو کسب و کارم که فروشگاه ابزار و یراق بوده تصمیم گرفتم قفسه ها رو تمیز کنم جا باز کنم خدا خودش جنس پُر میکنه
و همینطور استاد عباس منش عزیزم توی فایل چند برابر ثروت فرمودن که همه ی ما توی زندگی مون یکسری روابطی داریم بیایم خودمون آگاهانه بدون بحث و دعوا با آرامش با جسارت حذفشون کنیم
منم طبق این دو الگو توی روابطم تصمیم گرفتم یکسری روابط از دوستانم رو خودم آگاهانه قطع کنم و جا رو باز کنم برای افراد با کیفیت تر و مناسب تر و از خدا درخواست کردم خدایا من این افراد نامناسب و حذف میکنم و ازت میخوام افراد مناسب ، افرادی هم مسیر با کسب و کارم توی زندگیم قرار بدی
و از روزی که این تصمیم و گرفتم سعی کردم بیشتر از قبل به ویژگی های مثبت دوستانم دقت کنم
هر چند هم افراد مناسبی بودن
ولی من دنبال آدم های با کیفیت تر و متناسب با حوزه ی کسب و کارم بودم
دوست داشتم با چنین افردای ارتباط برقرار کنم
با همون ها ، هم همکاری کنم ، هم دوستی
که وقتی تمرکز کردم توی این مسیر به ویژگی های مثبت دوستانم
یکی از دوستان من همیشه پیش یکی از دوستاش میرفت برای اصلاح مو
و اون دوستش یکباره قیمت کارش و دو برابر کرد و برای دوستم سخت بود پرداختش چون هر هفته 2 بار میرفت اصلاح میکرد موهاشو
تصمیم داشت دنبال یک آرایشگر جدید بگرده
که ایده از سمت خدا اومد برای من که به دوستت پیشنهاد بده که موهاش و تو اصلاح کنی با این قیمت که همون قیمتی که دوستش میگرفت
که دوستم گفت میتونی واقعا؟!!
گفتم نگران نباش من از پسش بر میام
من همیشه موهای خودم و خودم اصلاح میکنم
گفت جدی میگی؟!!
گفتم آره :))
خلاصه این شد که من اصلاح مو برای دوستم انجام دادم
و چندباری این اتفاق افتاد
و اخلاقی که دوست من داشت همیشه از یک چیزی خوشش می اومد تبلیغ میکرد
و تبلیغش باعث شد یکسری دوستان دیگه ای بخوان من موهاشون و اصلاح کنم
و بعد از اوکی شدن چند مشتری
خدا ایده داد حالا دیگه این و رها کن و برگرد دوباره سر کار خودت و کلا این محیط و ترک کن برای همیشه
منم چون منتظر بودم چون از خدا درخواست کرده بودم بلافاصله گفتم چشم
وقتی دوستم سری بعد بهم زنگ زد که بیا برای اصلاح من بهش گفتم متاسفانه کارم زیاد شده وقت نمیکنم بیام و واقعا هم این اتفاق افتاده بود کل روزم و سرگرم کارم بودم
و بعد خانواده عزیزم کلی اصرار که آقا تو تازه چنتا مشتری ثابت پیدا کردی چرا یهو ول کردی؟
حرفه به این خوبی بلدی چرا میخوای ولی کنی؟
فکر کن الان که تو هیچ ، جایی و مکانی نداری تونستی چنتا مشتری داشته باشی اگه یه مکان مشخصی داشته باشی کلی مشتری میاد برات کلی پیشرفت میکنی
حرف هایی که خانواده ی عزیزم میزدن همه حرف های درست و منطقی بود
ولی قلب من تمام وجود من توی موسیقی بوده و هست
من بهشون گفتم من کارم این نیست من فقط برای اینکه کار دوستم راه بندازم انجام دادم
اینجا من به این درک رسیدم
وقتی از خدا درخواست میکنم
و با حال خوب و توجه به زیبایی های اون مسیر
قدم برمیدارم و ادامه میدم خداوند منو هدایت میکنه
به مسیری که درخواست کردم ازش با لذت و آرامش
خواستم این داستان از تغییر یکسری اتفاقات تکراری که برای من کلی رنج داشت و من کلی تلاش کردم که تغییر بدمش
ولی چون داشتم تقلا میکردم نتیجه معکوس میشد همیشه
ولی وقتی با حال خوب و امید به خدا با لذت بردن از مسیر پیش رفتم خدا هدایت کرد
چقدر این هدایت های خدا منو یاد این آیه میندازه
این آیه برای من خیلی ارزشمند همیشه
مَا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَمَا قَلَىٰ
که پروردگارت تو را رها نکرده و مورد خشم و کینه قرار نداده است
خدای عزیزم
عشق ثانیه ثانیه های زندگیم ، تا روزی که نفس میکشم عاشقتم و سپاسگزار و قدردان تمام نعمت هات هستم
خدایا عاشقتم که عاشقمی
در پناه خدا باشید همیشه عزیزانم
نور خداوند همواره جاری باشه تو ثانیه ثانیه زندگیتون
به نام الله
سلام بر استاد جان و دوستان عزیز
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟
از اتفاقات امروز میخام صادقانه بنویسم .
اتفاق اول : امروز از صبح ناآرام بودم . اما سعی کردم حالم بدتر نشه . نوبت دندان پزشکی داشتم ابتدا با دستیار دکتر خیلی کوتاه بحثم شد که چرا دکتر دیر میاد نوبت ها رو زودتر میدن خب منم زندگی و کار دارم . همین حین که کلی نجوا در ذهنم بود و جواب های تپل آماده میکرد برای دعوا ، یادم اومد هر چند ظاهر قضیه نامردیه اما من دارم به خودم ظلم میکنم با توجه کردن به ویژگی های منفی اونها . خب ذهنم آروم کردم و به دستیار گفتم منظوری به شما نداشتم و به این دلایل من ناراحت بودم . حال خودم یکم بهتر شد . من اونجا آگاهانه درونم جستجو کردم و فهمیدم باورهای نامناسب به دکترها و علی الخصوص منشی دکتر ها دارم .
اتفاق دوم : مادر من بسیار بخشنده هست در هدیه دادن اموالش .اما چیزی که هست سر یسری مسائل به من اصرار داره در حدی که مخالفت اصلا قبول نمیکنه و بخشندگی در خصوص نظرات ما نداره . امروز سر موضوعی داغ کردم و چیزای تکراری گفتم و احساس قربانی شدن بهم دست داد . این قضایا چون از بچگی درونم ریشه داره من نتونستم مثل اتفاق قبلی درستش کنم و همچنان باقیه
برام سوال هست چرا من از افراد فامیل بیشتر از غریبه حرف میشنوم، اذیت میشم.
دلیلش اینه من در برابر اطرافیان نزدیک تغییر نکردم همون آدم قبلیم . ترس از اونا برام بیشتر از ترس از خداست و این شرکه.
این هم از تجربیات من در خصوص فایل استاد عزیز
عاشقتونم
خدانگهدار
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته دوست داشتنی
من واقعا با پوست و گوشتم با تک تک سلولهام درک کردم که وقتی تغییر کنی البته به اندازه تغییراتی که میکنیم آدمها و جهان اطرافت تغییر میکنن من مثلا در روابطه به همسرم خیلی غر میزدم و نکات منفی همسرم رو میدیدم و اگه ناراحتی از خانواده همسرم داشتم به جلوی همسرم بدیهاشون رو میگفتم قبل از پروژه تغییر را در آغوش بگیر این بهبود رو شروع کرده بودم که اخلاقهای که در بالا گفتم رو بزارم کنار و با شروع دوره مخصوصا با صحبتهای رزا عزیز و خواندن یکی از کامنتهای آقای علی ابودرائی کهنوشته بودن در جواب یکی از دوستان سر هر تضادی از خودتون بپرسید خدا الان چطور نگاه میکرد به قضیه و من مرتبط این سوال رو از خدا میپرسم و خیلی آرامش پیدا کردم یه بار که داشتم از مسیر خارج میشدم که وارد بحث بشم با همسرم در حد یه جمله ردو بدل شد و من سریع این سوال رو پرسیدم که خدا چطور نگاه میکرد و یه سوال دیگه پرسیدم از خودم من ممکنه حالم بد بشه ولی مسول این هستم حالم رو خوب کنم فقط چند دقیقه حالم خوب شد همسرم چقدر عالی شده عشقم عزیزم از دهنش نمی افته تقریبا هر چیزی رو ازش درخواست کنم برام انجام میده البته ذهن هنوز نجوا داره که اون احساس قربانی بودن رو بهم بده ولی سعی میکنم بهش توجه نکنم یا خودم رو سرگرم کاری کنم یادم بره امشب موضوع تکراری برام پیش اومد با همسرم به جای حرف نامربوط زدن با حال خوب برخورد کردم و خوشحالم که از روزای قبلم بهتر شدم یکی از اطرافیانم که همش گله و سکایت میکرد کمرنگ شده توی زندگیم البته بگم سعی میکنم این شخص رو قضاوت نکنم چون خودم جذبش کردم چون زمانی خودم اینطور بودم البته گاهی اوغات این گله و شکایت و توقع از دیگران به صورت نوشخوار میاد تو ذهنم و من هم میگم به خودم زمانی خودت هم اینجوری بودی و هنوزم خیلی کم هستی پس باید خودم رو در این زمینه تغییر بدم اینقدر ذوق میکنم برای کارهایی که همسرم در خانه میکنه و ازس تشکر میکنم باورش نمیشه میگه مسخره میکنی منو یا به خاطر کارهایی که خانواده همسرم برای من و بچه هام انجام میدن تشکرو سپاسگزاری میکنم حتی بچه هام تعجب میکنند میگن مامان شوخی میکنی هر روز سعی میکنم شخصیتم رو بهتر کنم بیشتر به بهبود زندگی ام بپردازم و من از وقتی دارم روی خودم کار میکنم و سرم رو از زندگی دیگران کشیدم بیرون تغییرات رو به وضوح دارم میبینم کوچیکن ولی ادامه دارن
به امید فردایی بهتر از امروز
سلام زینب عزیز
آفرین بهت که داری روی خودت کار میکنی و کنترل ذهن میکنی
چقدر باهات همزاد پنداری کردم چون دقیقا منم چند وقتیه تصمیم گرفتم فقط و فقط نکات مثبت همسرم و زندگیم رو ببینم که انصافا خیلیم زیادن
وچقدر دعواها ومشاجره های بیهودمون کم شده
وچقدر آرامش دارم
ودقیقا مثل شما یوقتایی همسر منم تعجب میکنه از رفتارهام
چون من اصلا آدم برونگرایی نیستم ولی دارم تمرین میکنم با زبان خوش و بیان خوش وزیبا و پسندیده با دیگران مخصوصا همسرم صحبت کنم و ایشون هم کاملا بعضی اوقات تعجب میکنه
و میگه پری چقد تغییر کردی!!
خیلی تحسینت میکنم
ادامه بده دختر قوی
در پناه حق
سلام به پریسای عزیز
پیامت رو در بهترین زمان دریافت کردم نجواها داشت منو از مسیر خارج میکرد که اون نتیجه که میخواستی نگرفتی پیام شما اون نور امید بود برام که تصمیمت درسته فقط ادامه بده لذت ببر
ممنون دوست عزیز
لذت بردم از عکس پرو فایلتون و اون گلهایی که توی دستتونه آخه من عاشق گل آفتابگردونم
سلام زینب عزیزم
خدارو صدهزار مرتبه شکر که با پیامم یه اتفاق زیبا رو رقم زدم
مرسی از تعریف زیبات خوشگلم مطمئنم زیبایی در نگاه شماست دوست عزیزم
برات آرزوی موفقیت در این مسیر زیبای الهی دارم
درپناه اله یکتا شاد و سربلند و سعادتمند باشی زینب عزیزم
به نام خداوندِ هدایتگرم
خدایی که همیشه در دقیقترین زمان، درست همون چیزی رو به من میرسونه که نیاز دارم. خدایی که با عشق منو در مسیر آگاهی گذاشت، با این سایت الهی آشنا کرد و کاری کرد که بتونم هر لحظه هدایتش رو بشنوم و با دلم درک کنم که الان کجای مسیرم، چه درسی دارم و چطور باید رشد کنم.
استاد جانم، من با تمام وجودم لمس کردم که هیچ چیزی توی زندگی اتفاقی نیست. هر چی پیش میاد، برای رشد و بیداری منه.
یه زمانی بود که هفت سالِ تموم، تمام تلاشم رو کردم تا زندگیم بهتر بشه. همهی توانم، عشقم و انرژیم رو گذاشتم برای درست کردنش، ولی هیچچیز اونطوری که میخواستم پیش نمیرفت. هر چی بیشتر زور میزدم، انگار کمتر نتیجه میگرفتم.
تا اینکه یه روز…
خسته، ناامید و در عین حال آروم، با خودم گفتم: «دیگه بسه… من همه کارم رو کردم. حالا وقتشه بسپارم به خدا.»
و همونجا بود که برای اولینبار در زندگیم واقعاً رها کردم.
رها کردن یعنی دیگه نجنگیدن. یعنی پذیرفتن اینکه من قرار نیست کسی رو عوض کنم.
اون روزا با خودم گفتم: «اگه قراره چیزی درست بشه، باید از درون من شروع بشه.»
به جای گریه و غصه، نشستم و با تمرکز کامل، دورهی «عشق و مودت» رو دوباره از اول دیدم. همون جلسات ابتدایی که همیشه حس میکردم برام خاصن، اینبار یه چیز دیگه برام باز شد. یه نوری افتاد روی خودم. انگار یه آیینه جلوی روحم گذاشته بودن.
اونجا بود که با یه آگاهی عمیق روبهرو شدم:
من همیشه فکر میکردم مشکل از همسره. همیشه تو ذهنم میگفتم اون باید تغییر کنه، اون باید یاد بگیره محبت کنه، اون باید بفهمه…
ولی اون روز فهمیدم اشتباه من از همینجا شروع شده بود. من میخواستم بیرون رو درست کنم، در حالی که قانون جهان اینه:
هیچچیز در بیرون تغییر نمیکنه تا وقتی درونت همون باشه.
جالب اینجاست که در همون زمان، یکی از دوستانم هم دقیقاً همین سؤال رو از من پرسید. گفت:
«من اینهمه روی خودم کار کردم، چرا جهان هنوز من و همسرم رو از هم جدا نکرده یا اون تغییر نکرده؟»
و همون موقع، صدای شما توی ذهنم اومد، استاد جانم…
که گفتید:
«محاله دو نفر با فاصلهی فرکانسی زیاد مدت طولانی کنار هم بمونن. اگه هنوز با هم هستید، یعنی هنوز درونت چیزی هست که باید تغییر کنه.»
اون جمله برام مثل برق بود.
یه تلنگر واقعی که باعث شد دست از مقصر دونستن بقیه بردارم و روبهروی خودم بایستم.
اون روز تصمیم گرفتم غر زدن رو کنار بذارم، شکایت نکنم، و فقط روی خودم تمرکز کنم.
شروع کردم به تغییر دادن نگاه، باور، حرفها و احساسهام.
و جالب اینجاست که درست از همون موقع، معجزه شروع شد.
بدون اینکه چیزی بهش بگم، همسرم شروع کرد به تغییر.
من در فکر جدایی بودم، اما به جای ترس، یه آرامش عمیق درونم بود.
انگار خدا بهم گفت:
«تو فقط خودت رو تغییر بده، بقیهش با من.»
همسرم تغییر کرد، بدون بحث، بدون اجبار.
رفتارش نرمتر شد، توجهش بیشتر شد، حرفهاش از عشق و احترام پر شد.
و من از درون میدیدم که همهی اینا انعکاس خودمه.
انعکاس زنِ جدیدی که خودشو لایق عشق، احترام و آرامش میدونه.
اونجا بود که قانون رو با تمام سلولهام درک کردم:
اگه تغییری توی بیرون نمیبینی، یعنی هنوز از درون اونقدر که باید تغییر نکردی.
و اگه میخوای جهان بیرونت خیلی عوض بشه، باید درونت رو خیلی عمیقتر بسازی.
از همونجا بود که ورق زندگی من برگشت.
دیگه نیازی به تلاش بیرونی نداشتم، چون فهمیدم قدرت اصلی درون خودمه.
وقتی من تغییر میکنم، جهانم خودش با من هماهنگ میشه.
وقتی لیاقتم بالا میره، آدمها و اتفاقهایی وارد زندگیم میشن که با اون حس هماهنگن.
و اون موقعه که میفهمی خدا چطور از دلِ تسلیم و رهایی، معجزه میسازه.
سلام به همگی
امروز صبح که میخواستم برم سرکار، با اینکه پنجشنبه بود و معمولا پنجشنبه ها مسیر خیلی خلوت تر از روزهای دیگه اس، ولی امروز بدجوری توی ترافیک گیر کردم و مسیری که روزهای دیگه با ترافیک معمول، 40 دقیقه توی راه بودم رو امروز یک ساعت و نیم طول کشید
من قبلی اگر بود: اول از همه کلی غرغر میکرد که چرا پنجشنبه ها هم باید برم سرکار و بعد هم غرغر میکرد چرا اینقدر ترافیکه
اما من جدید: آروم بود و بعد هم این موضوع رو طی روز خیلی سریع فراموش کرد
پس من تغییر کردم
موقع کار مدیرم بهم گفت که فلانی پشت سرت گفته که خانم فلانی چون با آقای بهمانی(همکاری که خیلی سال پیش عاشقم بود و با وساطت و اصرار همین مدیرمون علیرغم میل باطنی من اومد خواستگاری و نشدو…) چون لجبازی داره به همین دلیل این مشکل رو حل نمیکنه، منم جلوی مدیرم الکی گفتم ببین اینا همه اش تقصیر شماست وگرنه من که نمی خواستم اون قضیه اصلا جلو بره، مدیرمم گفت بابا این که مسئله ای نیست کلی آدم دیگه هم توی این شرکت از دخترای دیگه خواستگاری کردن و نشده، من اینو گفتم که جنس اون آدم رو بشناسی و مراقبش باشی
من قبلی اگر بود: تا چندین روز اعصاب خوردی و خودخوری داشت
من جدید اما :اولش خواستم الکی واسه مدیرم ژست ناراحت شدم بگیرم ولی دو دقیقه بعد فراموش کردم چون خیلی وقته اصلا این آدم و اون ماجرا از صفحه حافظه ام پاک شده و ذهنم دیگه نمی پذیره واسه آدمهای بی ارزش و حرف بقیه خودش رو ناراحت کنه
پس من تغییر کردم
برگشتنی از سرکار، باز ترافیک شدید بود و اونقدر یواش جلو میرفت که متوجه نشدم که یکی از لاستیکهام پنچر شده تا اینکه ماشین کناریم اومد بهم گفت
من قبلی اگه بود: کلی به زمین و زمان ناسزا میگفت که خدایا چرا امروز اذیت میکنی
من جدید اما: گفتم یه چالش جدید واسه یادگیری یه سری
چیزها
پس من تغییر کردم
وسط اتوبان زدم کنار و خواستم زنگ بزنم امداد خودرو که همین موقع یه آقایی همسن پدرم اومد کمکم، ولی هر چقدر تلاش کرد پیچ چهارم چرخ رو نتونست باز کنه و همین موقع هم امداد خودرو اومد و من از اون آقا تشکر کردم که تا همینجا هم خیلی لطف کردی
امداد خودروییه به اصرار شماره اش رو بهم داد که من همیشه توی این مسیر هستم و بعد گفت یه زنگ هم بزن تا مطمئن شم شماره رو درست زدی
من قبلی اگه بود: گارد میگرفتم و اگه تو رودروایسی این کار رو میکردم هم بعد خودخوری میکردم
من جدید اما: این باور رو دارم که کسی نمی تونه به من آسیبی برسونه و مشکلی ایجاد کنه
پس من تغییر کردم
باقی مسیر رو توی ترافیک ادامه دادم، نزدیکهای خونه همون امداد خودروییه زنگ زد که شما با من تماس گرفتید، گفتم من همونم که پنچری ماشینم رو گرفتید، خودتون گفتید میس بنداز، گفت آهان درسته، رسیدید مقصد؟ بعدش هم گفت شما متاهلید یا مجرد؟
من قبلی اگر بود: احساس ناامنی میکرد
من جدید گفت: لزومی نمی بینم به سوالتون جواب بدم
آقاهه گفت من فکر میکنم ما به درد هم میخوریم و از این حرفا و من گفتم ولی من فکر نمی کنم ممنون از شما،
من قبلی اگه بود: تا چند روز اعصاب خوردی داشت که آخدا این چه شانسیه من دارم
من جدید اما: یاد حرف رزا افتاد که بهم جواب رد دادن ولی خدا رو شکر کردم، منم گفتم خدایا شکرت که واسه ازدواجم بهم نشونه دادی، یهویی یادم افتاد که برگشتنی از سرکار به خدا گفتم، راستی تو اصلا ازدواج من تو برنامه ات هست؟ و باز بیشتر و بیشتر خدا رو شکر کردم بابت این نشونه اش
امروز و ماجراهای امروز رو اگه من قبلی داشت، امروزش یکی از بدترین روزهاش میشد
ولی من جدید هنوز حالش خوبه و احساس سبکی میکنه، و هیچکدوم از این اتفاقات رو مشکل ندیده که اصلا بخواد ناراحت بشه
پس من تغییر کردم
پس من عوض شدم
پس من رشد کردم
من دیگه اون آدمی نیستم که یه شن ریزه جلوی پاش هم براش اندازه یه کوه باشه
من دیگه به این زودی ها از چیزی ناراحت نمیشم و اگر هم ناراحت بشم زیاد توی اون ناراحتی نمی مونم
خدایا شکرت واسه این حال خوب
واسه این تغییرات
واسه این به صلح رسیدن و آشتی کردن با خودم
بنام رب جهانیان
سلام ب استاد عزیزم و دوستان نازنینم
گام 6
روز 13 از 28
الهی صدهزار مرتبه شکرت بخاطر این فایل ارزشمند
خدایا شکرت ک یکبار دیگه بهم فرصت حضور توی این سایت و دادی
فرصت ی صلاه و ثبت ی ردپای ارزشمند دیگه برای زکیه آینده
الهی صدهزار مرتبه شکرت
یکی دوماه پیش شایدم سه ماه پیش بود من پول بسته اینترنت هم نداشتم 3،4 روز نتونستم بیام سایت
ب شدت احساس بی ارزشی کردم
و احساس قربانی شدن داشتم
منی ک خیر سرم دارم روی خودم کار میکنم چرا این اتفاق برام میفته
چرا وضعیت مالی من تغییر نمیکنه
همیشه وقتی ب ته خط میرسیدم و حسابم خالی میشد ب فکر پول ساختن میفتادم خخخخخخ
بعد ک دوباره پول میومد تو حسابم دیگه بیخیال میشدم میگفتم من ک پول برای شارژ دارم رو حسابم و مشکلی ندارم دیگه
و هرچی ک لازم دارم و داشتم خانواده ام زحمتش و میکشه
سری اخر ک گیر افتادم
مجبور شدم از خواهرم درخواست کنم ک 70 تومن برام بزن ب حسابم
با اینکه چنتا کار دوخته بودم برای خانواده ،ولی پولی دریافت نکردم
سرهمین ناراحت بودم ک چرا نباید دستمزد بگیرم از این طرف رو بزنم ب آجیم ک برام شارژ بگیره
برای همین ،برای دوخت پیراهن جدید برای داداشم وقتی ازم ب شوخی پرسید چقد بزنم گفتم 300 بزن
ک بی هیچ حرفی برام زد
این پولی ک اومد ب حسابم خیییلی بهم احساس خوبی داد
احساس ارزشمندی
احساس مفید بودن
احساس خالق بودن
باخودم عهد بستم ک از این ب بعد جدی تر ب پول فک کنم و رو باورهای داغونم کار کنم
ک روز بعد هدایت شدم ب فایل چگونه درآمد خود را سه برابر کنیم
ک خیلی حس خوبی گرفتم تعهد نوشتم و باز مصمم تر شدم ک بیشتر ب پول داشتن فک کنم ،چطور از تواناییم پول بسازم
ک ی ایده اومد تو ذهنم ک کش موهایی ک هدایتی درست کردی بیشتر درست کن بده ب فلانی برات بفروشه
ک این کارو کردم برای نمونه 6 تا درست کردم ک بعد ی مدت ک اومد گفت فروختمشون
فقط جلوی خودمو گرفتم ک جیغ نزنم پیشش خخخخخ
چقد خوشحال شدم و ذوق داشتم
و ب خودم میگفتم زکی ببین این ایده قدم اول بود ،هدایت خدا بود
ک سری بعد 60 تا درست کردم ک ماه قبل بود
ذهنم میگفت هیچ کس نمیخره کارهاتو
همه رو پس میاره برات
گفتم خدا برام میفروشه
کارهای من خیییلی زیبا هستند انرژی من جاریه توش و هرکی ببینه امکان نداره ک چنتا نخره ازشون
من دارم معنوی ترین کار دنیا رو میکنم
من دارم ب خدا نزدیک تر میشم
من دارم ارزشمند ترین کار دنیا رو میکنم
اینقد انرژیم خوب شد ک حد نداشت
قبل اینکه کارهامو تحول بدم خیلی استرس داشتم ک شاید اصن قبول نکنه ک ببره برام بفروشه
ولی گفتم ی تمرینه برای عزت نفسم هست
شدشد نشد نشد ولش کن
وقتی بهش دادم و داشتم حرف میزدم خواهرم ک کنارم بود همون لحظه دوتا ازشون خرید
و من چقد ذوق کردم گفتم این ی نشونه اس ک همه راحت فروخته میشه
و همون جا پولشو بهم داد
خلاصه امروز اون آقا اومد در خونه ب محض اینکه منو دید با ذوق گفت کش موهاتو فروختم همه رو(با ماشین تو روستاهای اطراف میگرده و جنس میفروشه چند ساله این کارو میکنه و ماهم مشتریش هستیم )
(قبلش ذهنم خیلی نجوا میکرد
حتی کش موهای جدیدی ک درست کردم و همرام نبردم گفتم شاید پس آورده باشه شون ضایع نشم)
ب خودم گفتم اگه همه رو هم پس بیاره چیزی از ارزشمندی من کم نمیشه اشکال نداره ولی کارهای من خیییلی ارزشمند و زیبان امکان نداره فروش نره
خلاصه ازش تشکر کردم و برگشتم خونه با ذوق ک کارهای جدیدم و ببرم بهش بدم
این بار دستگیر آشپزخونه هم درست کردم
11 کوچیک و 7 تا فانتزی گل گلی خیلی خودم دوسشون داشتم
33 کش مو تا اسکرانچی
و 15 تا پاپیونی
ک خواهرم باز دوتا دیگه ازم خرید
فروشنده ک مرد بسبار مهربون و خوش اخلاقیه بهم گفت
1000 تومن از پولش برنداشتم برای خودت فروختم همه شو
با اینکه چنتا از اسکرانچی ها مونده بود
گفت بیا حساب کتاب کنیم بعد جدیدا رو بهم بده
وقتی حساب کرد پولشون شد 810 هزار تومن
با خنده گفت 10 تومن و دیگه بهم ببخش خخخخخخخ
گفتم باش
گفت شماره حسابتو برام بفرست با گوشی پدرت ،گفتم بزار کارتم بیارم
میخواستم همون لحظه برام واریز کنه
برگشتم خونه کارتو برداشتم
گفتم ازش عکس بگیر ک با گرفت با گوشی و روی کاغذی ک کارتم روش بود نوشت 800 تومن ،بهم نشون داد گفت اینجا مبلغ پولتو نوشتم ک یادم نره و لبخند زد
ک ازش تشکر کردم
گفت حالا بیا بقیه رو بهم بده چنتان
رو برگه تعدادشون و نوشته بودم ک ب دفترش منتقل کرد
گفت حالا چقد بفروشم شون
گفتم این دستگیر گل گلی ها دونه ای 35
گفت دستگیر خیلی دارم فروش نمیره
نگاهی ب کارهاش انداختم گفتم مال من فرق داره هرکی ببینه عاشقش میشه
این حرف و با احساس ارزشمندی و احساس لیاقت بالا گفتم
ک گفت باشه ولی کمتر تا ببرن 20 خوبه،گفتم ن 25
ک گفت باشه
دستگیر های کوچیکتر ک خیلی خودم دوستشون میداشتم
گفت اینا چی
گفتم اینا مخصوص قوری و کتری ان خیلی راحت ان تو دست و سبک
دونه ای 15 تومن
خلاصه بعد اینکه اومدم خونه گوشیم و ک چک کردم دیدم 800 تومن و برام زده
بلافاصله
نقد نقد
800 هزار تومن من تونستم از هنرم از مهارتم پول بسازم
و 80 تومن هم خودم کش مو فروختم ب مادر و آجی هام
ک میشه 880 تومن من پول ساختم
الهی صدهزار مرتبه شکرت عاشقتمممم
دیدی زکی
میشه
ب راحتی با حل مسئله بقیه میشه پول ساخت چقد شیرین و جذابه پول ساختن
چقددد حس عالی دارم
چقد معنویه پول ساختن
خدایا صدهزار مرتبه شکرت
دبروز 10 تومن پول پیدا کردم ک نشونه فراوانی و ثروته
الان یک میلیون و 770 تومن رو حسابمه
و 600 تومن هم نقد دارم
ک میشه 2میلیون 370 تومن
منی ک دوسه ماه پیش 20 تومن رو کارتم نبود ک شارژ بگیرم
این نشونه خوبیه برای من
این خییلی خبر خوبیه
ی موفقیت خیییلی بزرگه برام
منی ک تاحالا نتونستم ب این راحتی با ی ایده ک تاحالا ب ذهنم نرسید
این مقدار پول بسازم
بازم میتونم بیشتر بسازم
با ایده هایی ک بهم گفته میشه
قانون بازم جواب میده
خداوند بازم هدایتم میکنه
خداوند خیییلی مشتاق تره از من ک من ب موفقیت برسم
ک خوشبخت بشم
ک پولدار بشم
ک سلامت باشم
فقط باید تکامل و طی کنم و صبور باشم
ب ایده ها عمل کنم
حریص نشم
ناشکری نکنم
قدر دان و سپاسگزار هر اسکناس 10 تومنی باشم ک خداوند از فضلش بهم رزق داده ب اندازه ظرف کوچولوم
باید ظرفم و بزرگتر کنم
باید رو باورهای ثروت کار کنم
الهی صدهزار مرتبه شکرت عاشقتمممم
بخاطر این اتفاق قشنگ
این حس زیبا ک الان دارم
این حال خوب
این لبخندی ک رو لبم هست
الهی صدهزار مرتبه شکرت
تویی روزی رسان بیحسابم
————————-
هیچ کسی نمیتونه ب آدمی ک مظلوم نیست ظلم کنه،هیچ کس نمیتونه این کارو بکنه
معنی ظلم در قرآن،ظلم ب خود هست
مظلوم و ظالم، این دوتا همیشه همو جذب میکنن طبق قانون
اگه کسی داره ب من ظلم میکنه ،ن ب این دلیل ک اون مورد داره ،ب این دلیله ک من مورد دارم*
اگه من خودم و درست کنم،اون دیگه تو زندگیم وجود نداره
الهی صدهزار مرتبه شکرت
اعتراف میکنم اگه ی ذره بهم فشار بیاد باز زود عصبی میشم و فورران میکنم
گاهی میتونم ذهنم و کنترل کنم
گاهی هم نمیتونم
اینم تکامل میخواد
و عمل ب دانسته ها
خدایا هرآنجه دارم ازآن توست
هرآنجه دارم از آن توست
خدایا شکرت
امروز کلی پروانه دبدم،سفید ،زرد چقد زیبا بودن
امروز ی عقاب شایدم شاهین دیدم داشت تو اوج با آرامش پرواز میکرد با اقتدار
چقد حس خوبی گرفتم ازش نشونه قشنگی بود
خدایا شکرت بابت عشقی ک امروز دریافت کردم
کیان بهم دوتا آبنبات رنگی داد یکی زرد یکی نارنجی
گفت نذریه،گفتم مال کیه
گفت مال خودم خخخخخخ
گفتم واسه چی نذری کردی
گفت نذریه دیگه خخخخخ
چنتا تیله خوشگل و جدید هم با ذوق بهم نشون داد با تشریفات مخصوص خودش :))
خدایا صدهزار مرتبه شکرت بابت نعمت سپاسگزاری
خدایا شکرت بابت 8 تا تخم مرغی ک بهمون رزق دادی
الهی صدهزار مرتبه شکرت بابت سبزی های باغچه مون چقد رشد کردن و زیبا شدن
خدابا شکرت بابت غروب بسییییار زیبای خورشید چ رنگ زیبایی داشت
خدایا شکرت بابت دوتا یاکریمی ک رو شاخه کنار هم دیدم چقدددد زیبا بودن
خدایا صدهزار مرتبه شکرت ک تونستم تا گام 6 رو هم ادامه بدم و کامنتش و بنویسم
الحمدلله رب العالمین
8 آبان
880
8 تخم مرغ
88 باتری گوشیم
زکیه ی زیبای من سلام
این کامنتت را هزاران بار بخونه
هزاران کمه، تا میتونی بخون
تو دختری هستی که برای دوتا یاکریم عاشق روی شاخه ها، تو بزرگترین سایت موفقیت دنیا شکرگزاری کردی.
تو دختری هستی که از عشقت، از کاری که برات آسان هست داری پولهای فراوان میسازی و تازه خدا بهترین بنده هاش را برای تو تسخیر کرده
نوش جونت دختر
سلام عزیزدلم
سلام بهار قشنگم
خییییلی ازت ممنونم ک باعشق برام کامنت نوشتی ،نمیدونی چقددد انرژی گرفتم از تک تک کلماتت
کامنت خودم و بادقت بیشتری خوندم و قلبم لرزید از هدیتهای خداوند چقد راحت و ساده و آسان داره هدایتم میکنه
فقط وقتی هدایت هارو میبینم ک در مدارش قرار بگیرم و اماده دریافت باشم
الهی صدهزار مرتبه شکرت
ی چیزی بگم بخندی خخخخخخ
امروز رفتم تو باغچه سبزی بچینم برای ناهار
ی لحظه ی چیز کوچولوی قرمز گوشه ی تصویر دیدم تکون خورد
وقتی نگاش کردم ،دیدم ی کفشدوزکه
گفتم ای جانم چقد زیبایی ،کلی ذوق کردم
بیشتر ک دقت کردم دیدم دوتان
ک رو کول همدیگه سوار شدن
گفتم اینا چرا اینجوری ان؟؟
تاحالا همچین صحنه ای ندیده بودم
بعد چند ثانیه تازه دوزاریم افتاد کلییی خندیدم خخخخخخخخخخ
داشتن شیطونی میکردن اونم کجا ؟؟
تو جنگل تربچه های سرسبز، ی جای دنج خلوت خخخخخ
یاد این حرف خدا افتادم
ک ما همه چی رو جفت آفریدیم
الهی صدهزار مرتبه شکرت
چقد قشنگ گفتی ک من تو بزرگترین سایت موفقیت دنیا حضور دارم واقعا چ سعادتی بالاتر از این ،سایتی ک خدا داره مدیریتش میکنه و من دارم هرلحظه ب سمتش کشیده میشم
ب قول سعیده عزیز اینجا خونه ی خداست
سپاسگزار خداوندم بخاطر وجود نازنینت عزیزم
خیلی انرژی گرفتم از کامنتت:))
باقلبم میبوسمت
ب خدای وهاب بزرگ میسپارمت
سلام زکیه عزیزم
دخترخوب خدا
تحسینت میکنم که داری تکاملی درمسیرخلق ثروت حرکت میکنی
چقدرهنرمندی شما …دوخت لباس درست کردن کش مو دوخت دستگیره های متفاوت ماشالله بهت دختر افرین بهت که ازاین گیفتی که خدابهت داده داری استفاده میکنی
افرین که تواناییهاتومیبینی براشون ارزش قایلی و داری ازشون ثروت خلق میکنی
نوش جونت پولی که از تواناییهای قشنگت ساختی
نوش جونت هدایتهای ناب خدا
ارزومیکنم تومسیر کنترل ذهن اینقدر قوی،بشی که براحتی درهای ثروت فراوان برات بازشه
چون مسیر ثروت از کنترل ذهن قوی میگذره
به خدای وهاب میسپارمت دخترزیبا
سلام زهرای عزیزم
ازت خییلی ممنونم بخاطر نوری ک از روشنی قلبت برام فرستادی
مرررسی بخاطر تحسینهای قشنگت کلی انرژی گرفتم نشون میده ک چقددد قلب بزرگی داری و تجلی درون زیبای شماست عزیزم
سپاسگزار خداوندم بخاطر هدایتم ب این مسیر و این سابت الهی،استاد عزیزم و دوستان عزیزی چون شما زهرا جانم
مررسی ک برام نوشتی کلی انرژی گرفتم
ان شاالله ک بتونم ثابت قدم باشم توی این مسیر زیبا
الهی صدهزار مرتبه شکرت
ب خدای وهاب رزاق میسپارمت
سلام و درود به زکیه عزیز…
زکیه دوستداشتنی که مثل خودم کارای خوشکل میدوزه…..
اتفاقا منم قبلا تو همین نمونه کارا …با یه شخصی نزدیکم.کار میکردیم..
یه لحظه یادم بخودم افتاد..
که چقدر خودمو بی ارزش میکردم.و به ایشون بها میدادم..
ما هم کلی سرویس اشپزخانه انجام میدادییم..
ولی اینقدر اینفرد تو زندگیم نقش پیدا کرده بود..
که دستاوردهای خودم کاملا نابود شده بود…
زکیه جان ! من همیشه دوستداشتم تو حیطه طراحی و دوخت ..یه ایده خلق کنم..
همیشه دوستداشتم جهانی فکر کنم..
ولی بخاطر یسری باورها..مخصوصا کارهایی که با ایشون که شریکم بود.. من چند سال عمرمو تلف کردم…
و همون چک و لگدها…
و حرفهای اطرافیانم..واقعا گوشهام کر بود..باعث شد…
که خداوند یه شب از طرف همین اشخاص یه تو گوشی حسابی بهم زد..
اونجاها فهمیدم مسیرم اشتباه هست….
و ناگفته نمونه کار شراکتم ..بعد یه اتفاقی بازم خداوند جدامون کرد…
ولی من بازم داشتم اون رفتارهای قبلمو انجام میدادم..
خداوند اونروز بهم گفت..نباید بری تو اون موقعیت…
من با وجود ندونستن قانون تسلیم شدم..
شب اون چک و لگد رو از طرف اون شخص بهم زد..که دست بردارم.
و درسشو یاد بگیرم و مسیر خودمو پیش ببرم..
….
تا اینکه ،”لطف خداوند شامل حالم شد…همون ،”اوایل ورودم به این سایت..هدایت شدم..به دوره شب و عروس..از خانم محمدی..دورهاشون میلیونیه.ولی من دقیقا تو زمان اولین آموزششون توی این دوره..که واقعا از همه نظر عالی بود …تو این دوره شرکت کنم..(لطف خداوند )
…….ناگفته نمونه!
منم از قبل..لباس شب و عروس رو در دوره کاردانی و کارشناسی کار کرده بودم..
ولی اینبار خیلی متفاوتر از دوره لیسانسم بود..
و هدایت،” قدم به قدم منو وارد ایده..دستکش زنانه کشی کاربردی نرگس”کرد…
یه روز توی یوتیوب..اتفاقا اولین دوخت پیراهنتو دیدم..فکر کنم مدل کُردی بود…
و من اون هدایتم نصفه تموم شد..و مسیرهای دیگه بهم الهام شد…
تا لطف خدا اینروزا…ببینم خودش چی میخاد…وارد فشن شوی دبی شد…
مزیت دستکش که من!!!!..الگوکشیش و دوختش تقریبا به اندازه عضویتم هست..
ولی تمرکزی..2 سالی هست…
زکیه جان!!
دستکش من الگوی زیر و بم قوی داره..اندازهاش میلی متر هست…
بعد نمونه و مشابهش اصلا نه توی خود ایرانمون هست.. و نه سایتهای خارجی.
بیشتر بصورت مزون دوزی دوخت میشه….
ولی دستکش من سایز بندی شده..هست…
و یه پک جعبه ایی داره.که دستکش رو میزاری داخلش..و حتی میتونی به چوب لباسی هم متصلش کنی..
…مزیت دیگه!!.هم کاربرد مجلسی داره و هم روزمره با هر تیپ و قیافه ایی.
و مزیت دیگه…بصورت سه بعدی دوخت شده طبق سایز بلندی ناخنها…
و بازم مزیتهای دیگه که میتونم ساعتها برات تعریف کنم..
دوست عزیزم…من همیشه دوستداشتم جهانی کار کنم..یه سرویس خواب سنتی ایده از زندگی قشقایی توی سایت فروش اینترنتی جهانی گذاشتم…
دیدم این مسیر خیلی برام دردسر آور هست ..
همیشه دوستداشتم توی یچیز کاربردی باشه.که خیلی کوچک و خیلی اسان و راحت باشه…
اولاش سخت بود.چون دوختش 2 میلی متر بود…
و بعد به مرور زمان چقدر درکم از دوخت این دستکش بالا گرفت..
که امروز،”وارد مدارهای بالاتر شده….
در نهایت میام حتما نتیجه “طرح دستکشم که روز گذشته ثبت شد… رو برات مینویسم…
خوشحالم که شما هم نتایج خوب و بهتری رو میگیریید..این مسیر یکم کند هست…بقول استاد”حرف زیبایی تو یکی از فایلهاش زدن..
که از نظر مالی بهتر شدن،” نیاز به یه شخصیت خیلی قوی داره.مدت زمانش باید بگذره..
ولی باید ادامه بدییم..
و سپاسگزار داشتهامون باشیم..
و عجله نکنیم..
دقیقا منم یجورایی درک کردم و میدونم هر روز درکم بیشتر میشه..که در مسیر کارافرین و نوآوری..نیاز به یه باور قوی ای ….یه شخصیتی قوی..هست..
در کل ..
من شخصیت بیزنسیم و روابطم با مشتریا” درب و داغون بود تا رسیدم به این ورژن..
و میدونم بازم ادامه دار هست این بهبودها!!هنچنان ادامه داره.
در نهایت…دوست عزیز هم فرکانسیم.
بخداوند بزرگ میسپارمت همیشه پر پیمانه رزق الهی باشی….
سلام عزیزدلم
سلام فاطمه جانم
سلام هم کار قشنگم کلی استیکر چشم قلبی
فاطمه جان،من بارها هدایت شدم ب کامنتهای قشنگت و کلی تحسینت کردم بابت دستکش های خاص و نابت
قشنگ درک میکنم حرفهات رو وقتی کسی از کار دستش میگه ک با چ عشقی دوخته ،انرژی شو جاری کرده تو اون کار یعنی چی
من از شما ایده گرفتم اتفاقا ،ک میتونم چیزی ب جز لباس و کار کنم چون وقتی لباس میخوایی بدوزی باید سلیقه ی مشتری و در نظر بگیری
ولی من دوسدارم با ایده ی خودم با خلاقیت خودم کار بدوزم و همین باعث میشه مقاومت داشته باشم
دوسدارم خودم ی کارو اماده کنم بعد بفروشم
الان هر کش موهایی ک میدوزم کلی تو دلم ذوق میکنم براش و قربون صدقه اش میرم
انگار ک بچمه خخخخخ
ی جورایی انگار دلم نمیاد بدم ب کسی اینقد برام عزیزن
و این انرژی و عشقی ک جاریه تو کارم هر دختری و جادو میکنه انگار
امکان نداره کسی ببینه و چنتا ازش نخره
خودم و ک میزارم جای مشتری ،اگه بخوام بخرم از چنتا مدلی ک هست از هرکدوم ی رنگش و برمیدارم اینقد زیبان خخخخخ
مررسی ک از تجربه ی ارزشمند خودت برام نوشتی چقد ایمان منو قوب تر کرد ک ادامه بدم
در مورد طراحی و دوخت
حسم میگه برو دانشگاه طراحی دوخت بخون،خیلی دوست دارم اتفاقا دیروز داشتم بهش فکر میکردم
باورت میشه من فقط دوره بالاتنه رو دیدم و بقیه پراکنده والبته ی دوره مجلسی مقدماتی هم انلاین خریدم ک فقط ی نمونه دکلته شو امتحانی دوختم
دوستدارم حضوری آموزش ببینم ک راحتتر یاد بگیرم،ی سوال داشتم
شما ک طراحی دوخت خوندین ب نظرت میتونه برای من مبتدی تو کار مجلسی مفید باشه
چیزی یاد میگیرم ،اصولی یاد میدن
من باید تکاملم و تو کار عروس طی کنم،اموزشهای حرفه ای برام سخته چون تکاملشو طی نکردم
ممنون میشم پاسخ بدی عزیزم
و اینکه خییییلی بهت افتخار کردم بابت دست کش حرفه ای ک تولید کردی ماشاالله بهت دختر افرین
مررسی از عشقی ک بهم دادی
مرررسی از قلب مهربونت ک برام نوشتی
عاشقتمممم
سلام به زکیه دوستداشتنی عزیزم…
ممنونم بابت تحسینتون..
یچیزی رو خوب درک کردم..
که هر چیزی که تو این مسیر…بدست آوردم…
و میدونم خودتم میدونی!!
هر چیزی بدست اوردم هر دستاوردی..همه لطف خداوند بوده…
زکیه عزیز…
من دقیق اطلاع چندانی از زندگی درسی شما ندارم.!
من سال 85.86 وارد دوره کاردانی شدم.لیسانسمم سال 91.92…
ما تمام مباحث درسها رو کار کردییم.از دوخت لباس گرفته تا طراحیها…هر چیزی که در حوزه هنر بود ما گذروندیم…
اگه میخام از خودم بگم خیلی نوشته ام زیاد میشه..
من اصلا نمیخام بگم..که فلان لیسانس این رشته هستم…
میخام بگم…بجز تحصیلاتم..
من 10 سال..کار تولیدی داشتم توی سرویس آشپزخانه..
و کار دوخت سرویس خواب.انجام دادم..
الان اینترنت سرچ کنید.بنویسید روتختی سنتی خانم فاطمه علی پور.سایتش باز میشه…ایده کار من..سرویس؟خواب ایل قشقایی بود!
ولی میخام ..خودمو فراتر از این این مسیرها ببینم.که اون لطف خدا بود…
که من هدایت شدم به مسیری که لطف خدا شامل حالم شد..دیگه اون بدو بدوهای خسته کننده و پیگیریهای بی نفع و بدبختیها نیست….
بهمین دلیل استاد میگه کسی که تو مسیر درست قرار بگیره.دیگه نیازی به مدرک اینچیزا نیست..
منم میخام بگم من گفته استاد رو با جان و دلم تیک میزنم..
زکیه جان..من با ورودم به این سایت.با اینهمه کاکرد 10 سال…خودمو صفر کردم..
گفتم نرگس اون موارد گذشته رو بزار کنار از صفر شروع کن.
لطف خداوند منو وارد یه دوره بینظیر.خانم محمدی ایشون برای گرگان بودن.
کارش تدریس رشته طراحی و دوخت هست..
و تو این مابیین.هدایت اومد..برو فصل سیزده دستکش زنانه…
زکیه خانم ..من الگوشناسیم صفر بود.من همیشه تو دانشگاه بخاطر این درس میلنگیدم.به زور پاس میشدم.
با اجازه گلت!!!من این درس مشروط شدم..
برای چند صدوم..
برنامم حل شد..
ولی میخام بگم همیشه فرار بودم.دلیل اینکه همیشه توی کارم بخاطر این موضوع میلنگیدم بهمین خاطر بود..
من از صفر دوره تاپلکسها..و دوره انواع دامنها…از اول اول اول… تا چند ماه دیگه نزدیکای 1 سال خورده ایی بود..توی چند نوبت الگوکشی کردم..
و رفتم مرحله بعد…
فول فول شدم..
تا اینکه هدایت دستکش اومد..
زکیه خانم!دستکش یه آنوزش چند دقیقه ایی بود..
هیچی نداشت..جز یچیز مزون دوزی…
ولی لطف خدا و عمل به الهامات به سایز بندی رسید…
بجز سایز بندی میتونم چند دقیقه راجع به مزیت دستکش؟و نحوه پوشش و نحوه قرارگیریش توی جعبش که صفر تا صدش کار دست هست..
بدون هیچ چیز قلمبه سلمبه ایی.
اتفاقا امروز یه بهبود زیبای روی اتکیت دستکش انجام دادم…
میخام بگم…من از خداوند دوستداشتم یه چیزی رو خلق کنم که اصلا نباشه…
اون روتختی سنتی کارکردش بزرگ و دردسر اور بود..
چون طرح روشو با سیستم کار کردم..
و بسیار هزینه بر..
خداوند از درون من اگاه بود..
دقیقا اموزش استاد محمدی رو توصیف میکنم…شبیه به پاک کردن حبوبات ..که همه چیز توی این سینی وجود داره..ولی دستکش من تو این مابیین قلمبه سلمبها قایم شده بود..
خداوند اومد این خاله ریزه میزه رو توی این افراد بزرگ به من هدیه داد..
بهم گفت تمام تمرکزتو بزار فقط روی این مورد…
دستکش نرگس..من هیجا طی تحقیقم ندیدم..
هر بازخورد ناجالبی توی سایتهای معتبر از افراد که خانم ها بودن…میدیدم..میگفتم نرگس اینم.یه مورد جدید…
دقیقا اونا رو هم توی الگو و هم توی دوخت …استفاده میکردم..
خیلی زمانبر بود..روزهاش.ولی پر از درس الله اکبر..
زکیه…اصلا نمیتونم این مدت عضویتمو به پای اون مسیر گذشته ام بزارم..
تمام غرورمو گذاشتم کنار از صفر شروع کردم..الان به کجا رسیدم اون موقعها کجا بودم.
اون موقع طبل تو خالی بودم..
الان که پر شدم…بیشتر حس؟میکنم .من هیچی نیستم همه لطف خداوند بوده..
من دستاوردای زیادی توی همین هدایتها بدست اوردم..
فقط ببین خودت از زندگیت چی میخای…!میخای چه چیزی رو خلق کنی…
ببین چه نیازی داری…
و بعد هدایت میاد بهت میگه چکاری انجام بدی بهتره..
من گفتم خدایا..میخام یچیزی تولید کنم.توی اسکیل کوچیک و دردسری مثل این تاپلکسها فلان فلانها نداشته باشه…
بنظرم …توی بحث بیزنس با شناخت درونی خودت میتونی ..راه خودتو پیدا کنی…
ببین چه آموزشی رو نیاز داری..
میخام یکلام بهت بگم..هدایت الله…..
همین..همون خودشناسی و خداشناسی…
دوست عزیزم بهت تبریک میگم …هر چیزی نیاز به خلق ثروت داره…
من همیشه دوستداشتم کارم خیلی ناب باشه..بهمین خاطر هر هدایتی میومد خیلی برام سخت بود.ولی میدونستم اگر بازگردم هیچ تعقییری نمیکنم..
واقعا از زندگیم راضیم…و میدونم این بهبودها همیشه باید در جریان باشه..نه حرف مفت باشه…
انشالله که در این مسیر دوختی شما هم کارهای فوق العاده انجام بدی و هر روز بهبودها در جریان داشته باشه..هم مهارت و هم شخصیت…
من قبلنا خیلی خوب پول میساختم.ولی با همین اشتباه غرور بیجای ..نسبت به شناخت نداشتن به الگوشناسی از دست میدادمش….
و همون دوباره کاریها مدام تکرار میشد..
جهان خوب بهم چک میزد..
واقعا هر روز باید بهبود کوچیک بدییم..من مدام دارم بخودم میگم..نرگس بهبود…بهبود..بهبود…
چون میدونم بدبخت میشم مثل اطرافیانم..
چون میدونم بازگردم…توی دوزخ خودم که ساختم از بیین میرم…
زکیه جان..ببخش نوشتهام زیاد شد…این درسهایی بود که توی روزهای بیزنسیم بهش رسیدم…
و میتونم هر الهام و بازخوردمو ساعتها برات صحبت کنم…
در پناه خدای بزرگ میسپارمت….
بنام خداوند بخشنده مهربان همیشگی ام…
بنام خداییکه هر لحظه در حال هدایت و حمایت ماست….
خداوندیکه که قوانینش درست در زمان و مکان مناسب “است…
سلام و درودی دوباره،” به بهشت ،” ثانیه های من!!
برییم سر وقت تمرین بعدی..و بیاد آوری نرگس نااگاه از قوانین بدون تعقییر الهی….
………………………..…………………
اگر در روابط یا شرایط زندگیات احساسی از تکرار، رنج یا بیعدالتی داری، کمی درونت را مرور کن:
کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث میشود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟
تجربهی خود را در کامنتها بنویس:
چه زمانی متوجه شدی که وقتی واقعاً تغییر کردی؟
………………………………………..
خداوند بزرگم بیادم بیار تا بتونم صلاتمو بجا بیاورم..و بتونم اگاهیهایی که یه روز بدجور چک و لگد خوردم” از این جنس رو بیاد بیارم…
چون میدونم یه روز گرفتار همین دام بودم…
تا برام یاداور بشه….
که اگر بازگردم قانون الهی هم بدون یه زره ،”بی عدالتی… نیز بازمیگردد…..
……..
عَسَىٰ رَبُّکُمْ أَنْ یَرْحَمَکُمْ ۚ وَإِنْ عُدْتُمْ عُدْنَا ۘ وَجَعَلْنَا جَهَنَّمَ لِلْکَافِرِینَ حَصِیرًا
امید است که پروردگارتان [در صورتی که توبه کنید] به شما رحم کند و اگر به طغیان و فساد برگردید، ما هم [به کیفر شدید و عذاب سخت] بازگردیم، و دوزخ را برای کافران، زندانی تنگ قرار دادیم….
………
این آیه ایی بود…به محض اینکه در مسیر حال بد قرار میگیرم و کنترل ذهن یوقتایی برام سخت میشه..فورا بخودم رو میکنم..میگم!!!
نرگس اگر بازگردی ما نیز بازمیگردیم..
………
من حدودا از بچگی نسبت به اشخاص اطرافم بدجور مشکل روابط داشتم..
اونم بخاطر یسری باورها بود...
و اون باورها..و قوانین خداوند…بدون اینکه من ازش ناآگاه باشم….
داشتم برای خودم گودال بدبختی میکَندم…
تا اینکه چند سالی بود..من روابطم با چند شخص خانواده ام..
در حد کتک و زد خور رسیده بودم..جوریکه ایشون توی جمعهای بزرگ…منو حسابی کنف میکرد..
و من حسابی در برابر این شخص مظلوم بودم..
و خیلی روی این شخص حس باز میکردم..جوریکه که این شخص شده بود الاخون بالاخون زندگیم…
و خیلی جاها در برابر رفتارهاش نسبت بهم..مظلوم واقع میشدم…
هر کاری میخاستم بکنم که از دستشون فرار کنم. نمیتونستم..
استادم..من کابوس ماه ها و سالها زندگیم تا سن 33 سالگی…فقط فرار بود…
همیشه خواب میدیدم یه شخصی انداخته دنبالم منم دارم فرار میکنم و روی پشت بومها میپرم…
مثل یه پرنده ایی که بالهاش زده شده..و نمیتونه بپره…ولی از ترس خودشو مجبور میکنه تا پرواز کنه..
ولی اون حس ترس خیلی قویتره..که یجورایی از؟شدتش از خواب میپریدم…
تا اینکه…با ورودم به بهشت شما…
قدم به قدم با کار کردن روی شخصیتم..و احساس خوب نسبت به اون اشخاص…قدم به قدم روابطم عالی شد….
و فردیکه یه روز بدجور منو کتک زد..روابطمون جوری شد….استادم…سفرهای زیبای توی این عمر 30 خورده ایی از سالم….رقم خورد..
اینفرد…هدیه های میلیونی واسم خرید…
چقدر من احترام این شخص رو دیدم.بخدا..اگه…خود شخص من…
یه روز مثل اونروزا بهم میگفتن!
نرگس تو اینده با اینفرد یه دوست خوب و صمیمی میشی…هیچ وقت باورم نمیشد…
و مشکل من توی طی چند ماه با اون شخص حل شد..
هر صبح سعی کردم ،”وقتی میبینمش احساس کنم بهترین دوستمه..
چون همیشه کله صبح بخاطر یسری کارهاش با هم دعوا میکردیم..
بعد اون بخاطر درک قانون!!!!
سعی کردم بگذرم..
سعی کردم اگه حرفی میزنه گذشت داشته باشم.
سعی کردم اعراض کنم..
سعی کردم نادیده بگیرم..
اگه هنوزم روی خودم کار نکنم بازم این درگیریها هم..هستا!!!
ولی بخودم قول دادم من کوتاه بیام و این یاداوری رو مدام برای خودم…یاداوری کنم..
و روابطم با یه شخص دیگه…بازم اونم نزدیک منبود…یه شب توی یه جمع بزرگ….این شخص به من حمله ور شد…
انگار خاست خدا بود…
ولی من اینبار سعی کردم قدرتمند باشم.و بدون اینکه وایسم بلبل زبانی کنم اعراض کنم..
خدا اون لحظه بهم گفت این منطقه رو ترک کن..
و شروع کرد یسری توهینات رو به من کرد..ولی من طبق الهاممم ….
بهم گفت نرگس قربانی نشیا…
خیلی کنترل ذهن سخت بود…خیلی زیاد….
از اونطرف یه چند میلیونی پول دست ایشون داشتم ..فهمیدم که فرکانس اون پول باعث شده من روی اون شخص حساب باز کنم.
و از اینطرف اینجور رفتارها به من بازخورد بشه..
گفتم خدایا!من میخام مثل اونسری که یه سود یه شخص دیگه رو.که فلان شخص،” بودو.. نابود کردم….میخام روابط ظالم و مظلومم بودنم با این شخصم!!! بازم ! کاملا بزارمش کنار…
بهم گفت باید زمانش؟برسه..تو فقط قربانی این شخص نشو…
خیلی شرایط؟ناجالب بود..میدونستم..اون حس مظلوم نمایی خودم نسبت به اون شخص بوده..
تا اینکه اوایل مهر..طبق تمرین دوره عزت نفس یک…
هدایت اومد الان زمانش رسیده…
بهم گفت برو بهش بگو..من میخام سود این پول رو بخودت برگردونم..
شرط دارم!
بگو! میخام این تاهد سال 98 رو خط بزنم.باید کاری که میگم رو ” انجام بدی..
زنگ بزنی به بانک.بگی من میخام تسویه حساب این چهار مونده از وام رو یجا پرداخت کنم..
و از اونطرف…سود فلان قیمت رو من میبخشم..
و دقیقا ایشون بدون اینکه حرفی بزنه موافقعت کرد..
و یجا پرداخت رو انجام داد…و بیین ما از اون شرایط؟روابطمون کاملا ترمیم شد..
و من دیگه هیچ شرکی به ایشون ندارم..و از زمانی که من خودمو قوی گرفتم..
و روی خدای خودم و رزق خودش؟حساب بردم…همین شخص …
میلیونها تومن ..بهم هدیه ها داد..
..میخام نتیجه کل این موارد و دریافت رزق و روزی از دست همین اشخاص رو..ربطش؟بدم…
از موقعه ایی که من درونی تعقییر کردم..
فردیکه قربانی اون اشخاص؟بود…(نرگس)
و خیلی خیلی روی سودای “اونا حساب میبرد..
امروز بدون اینکه نیازی به تقلا داشته باشم.خیلی راحت…دارم روی شونهای خداوند میشینم و اون بهم لذت و ارامش و احساس خوب میده..
واقعا !!استادم….و بچهای بهشتم….من خیلی سالها بخاطر روابطی که داشتم زجرها کشیدم..
دلیل اینکه تو این مسیر اومدم بخاطر فقط روابط بود..
حتی روابطم برای ازدواجم..دیگه آخرای نابود شدنم بود…که دیگه خداوند به کمکم اومد..
اگه هدایت الله نبود…دقیقا من وارد یه رابطه ایی از همین جنسها میشدم..و راه فرارم خیلی بدتر از افرادای خانواده ام بود…
یادمه دانشجو که بودم..خیلی افراد بخاطر فرار از خانواده هاشون چه کارهایی که انجام نمیدادن..
یادمه یه دختر خانم زیبا بود…از بچهای دانشگاهمون بود..ایشون مطلقه بودن..یه فرزند دخترم داشتن..
یبار باهاش؟هم صحبت شدم…
میگفت..من بخاطر محمد..که ایشون دوست پسرشون بود. و هم دانشگاهیشون بود…
حاضرم هر کاری انجام بدم..
بخاطر ایشون پایان ناممو چند ترم جلو انداختم که همیشه کنارش؟باشم..
ولی نرگس ایشون منو دوستنداره.
اونروز که دفاعیم بوده…
دوست دخترشو اورده دانشگاه..به من نشون داده.
بهم گفته نگاه کن…
ایشون برام فلان ساعت.و فلان انگشتر خریده..
تو بدرد چی میخوری..
خیلی روابطشون با این پسر شدید بود…
…..
چون خوابگاهی که بودم همجور اشخاصی میومدن..
چقدر همین جنس “اتفاقات رو مدام میدیدم..
که چقدر همجوره مورد این مظلوم نمایی و ظالمها قرار میگیرن..
و ایشون داشت میگفت…منم بخاطر اینکه این شخص منو ول کرده رفته..
با یه پسر اشنا شدم..چقدر منو دوستداره…
و چقدر…ایشون تعریف میکرد…..
بیشتر برام واضحتر میشد..که نرگس مواظب باشیا..
من بسیار اگاه بودم…خداوند بهم الهام میکرد..که مواظب صحبتهای افراد دوبرت بشیا..مخصوص این فلان دوستاتت..
یه روز اون شخص..فکر کرد من دوستدارم همچنین کاری انجام بدم…
ایشون از من تقاضا کرد..ولی من بدون اینکه باهاش دهن به دهن بشم فورا اون منطقه رو ترک کردم…
….در ادامه….
درسته من از طرف خانواده ام خیلی مورد همین حمله ها قرار میگرفتم..
ولی تو این موارد خیلی قوی عمل میکردم تا توی دام نیفتم…
…
و نتیجه تمام صحبتهام …این شد!!!که از زمانی که من تعقییر کردم…
به لطف خداوند روابطم با این اشخاص کاملا تعقییر کرد.و درهای رحمت الهی برویم باز شد…
و امروز خیلی خوشحالم…که روابط من با اطرافیانم و با عزیزانم خوب و عالی شد..و هنوز سعی کردم هنوز بهتر بشه..و میدونم از اینم بازم بهتر میشه..
واقعا من طعم بهشت روابط رو..بعد از ترمیم شدنم چشیدم…
استادم،” اون فردیکه سالها “برای من شیطان بود..تبدیل شد به نور الهی….و درهای رحمت الهی گونه اش برای من باز شد…
و چقدر من هدیه ها دریافت کردم…
و حتی روابطم برای ازدواجم..اون مواردی نامربوطم کاملا حذف شدن…و الان تو این مدت عضویتم ،”تماما نابود شدن…
یه شخص غیر هم مدار من!در حال انجام دادن روابط ازدواج بود..نمیدونم چجور کاملا از زندگیم بدون اینکه من اطلاعی داشته باشم حذف شد..
………..
ولی اگه من اون نرگس قبل بودم..چقدر بخاطر این رابطه مورد قربانی اطرافیانم میشدم…
خداوند را شاکرم که هدایتم نمود…استادم هر چقدر شکرگزار باشم کمه…
مخصوصا توی بحث روابط…میبینم چقدر افراد و چقدر خانمها مورد قربانی همچنین پکیچی هستند..و بخاطر یسری عوامل دارن.بقول خودشون میسوزن و میسازن..حالا بخاطر اون باورایی که دارن…
و من هر روز همچنین جنسی رو توی افراد نزدیکم مدام میبینم… دقیقا اونشب همچنین ورژنی رو دیدم..فقط نیش؟خند میزدم و میگفتم نرگس دیدی…
تو هم یه روز مثل این شخص بودی…
چقدر اونجا قانون الهی رو درک کردم..
که جهان ظالم و مظلوم رو بخوبی عمل میکنه..بدون هیچ احساس دلسوزی…
واقعا هر چقدر کنجکاو بشیم توی”قوانین خداوند..بیشتر میدونیم..نیازه که خیلی روی خودمون کار کنیم…
چون جهان هیچ احساس؟دلسوزی با ما نداره..
میگه مظلومی…میترسی…یا ظالمی…با فلانی همونجور رو جذب میکنی..بدون برو برگرد..
در نهایت میخام بگم…زندگی خانواده ام از موقعه ایی که درون من ترمیم شد..روابطم ترمیم شد..به ارامش رسید.
الان میدونم تمام اتفاقات نابسامان زندگیمون و خانوادهمون فقط بخاطر شخص من بود….
من خیلی ضربه ها بخاطر همین نوع جنس روابط چشیدم…
یه داستان دیگه…
من طبق الهام خداوند میرفتم پیاده روی درون شهری…یه روز صبح زود یه شخصی. پیگیر من شده بود..اونجاها خداوند میخاست پاشنهامو بهم نشون بده…
پاشنه ایی که بچه گیم.بخاطر همین نوع تفکر ضربه ها خوردم…
و این شخص تو اون پس کوچه ها خیابان دنبال من کرد..
ولی من یکم ترس وجودمو گرفت..ولی گفتم..نرگس نباید بترسی. و ذهنتو کنترل کنی..
گفتم خداوند با منه و من نمیترسم..و این شخص بدون اینکه مزاحمتی برای من مثل گذستها پیش بیاره
.بی تفاوت از کنار من رد شد!!
چرا .؟چون من قوی عمل کردم..و جلوش رد شدم…
و خیلی پاشنها و جسارت در دل ترسها توی اون پیاده روی انجام شد…
دستان خداوند واقعا….منو قوی و بزرگ کرد..
الان از موقعه ایی که قوی و با جسارت شدم و من پیاده رویهای متعددی در جاهای مختلف دارم..
شخص نزدیکم بازم پدرم بسیار مخالفت میکرد..
ولی ایشون دیگه اصلا کاری بکارم نداره.
با وجود اینکه همین چند ماه پیش بخاطر اینکه نمیزاره من توی غار خودم مونده بودم..
یه روز صبح…صبحی که خداوند بهم الهام کرد و نورشو زد به چشممم بهم گفت نخواب بلند شو…
من لباسمو پوشیدم..بابام گفت کجا میخای بری؟من گفتم پیاده روی…
ایشون گفت..افرین خوبکاری میکنی..
هیچ وقت همچنین کلامی رو توی عمر 30 ساله ام از زبان پدرم نشنیده بودم…
استادم الان میدونم من …بودم که بخودم در تمامی روابطم و زندگیم ظللم میکردم..
دیگه امروز اثباتی نیست..
من فقط اونکاری که خدا میگه..رو انجام میدم..
و همین باعث شده که فقط تکیه گاهم خودم و خدا باشه..و باج بهیچکسی نمیدم..
.
چون میدونم اگر باز گردم…خدا هم باز میگردد.و جهنم رو هم در دنیا و آخرت بدست میاورم..
خدایا هزاران بار شکرت بابت قوانین بدون تعقییرت..
میخام بگم!!!!بازم استاد عزیزم…نتایج خیلی زیاده…میتونم بازم بنویسم..ولی موارد مهم دردسراورشو نوشتم..انشالله درسی؟برام باشه.که بدونم.!!! باید همیشه قوی و با جسارت باشم!!!و نیازی نیست به تقلا…خداوتد خودش و جهان …تو رو در زمان و مکان مناسب قرار میدن…
اتفاقا!!!!!!!
همین نگرش باعث شده…پیاده رویهایی برم..که خیلیا بخاطر ترس از فلان ادمهای نامربوط..اون محله…از خوبیهای درونیشون محروم بشن…
من بیشتر شبها میرم…و بسیار برام لذتبخشه..
و فقط خوبی ادمها رو میبینم…یه روز برای من موضوع جنجالی بود که برم اون قسمتا رو پیاده روی کنم..
…در پایان صحبتم توی این نوشته….. سپاسگزار خداوندی هستم..که همیشه ….الحمدالله رب العالمین..هست…
سلام نرگس عزیزم
سپاسگزارم بخاطر کامنت بسیار ارزشمندی ک نوشتی اونم با عشق و صداقت
چقد تحسینت کردم بابت تغییراتی ک در درونت ایجاد کردی ک بازتابش شده این همه آسان شدن برای آسانی ها
ی کلید توی کامنتت برام بود
ی اهرم فوق العاده قوی
ک تمااام وجودم و لرزوند
نرگس اگه باز گردی ما نیز باز میگردیم
عَسَىٰ رَبُّکُمْ أَنْ یَرْحَمَکُمْ ۚ وَإِنْ عُدْتُمْ عُدْنَا ۘ وَجَعَلْنَا جَهَنَّمَ لِلْکَافِرِینَ حَصِیرًا
امید است که پروردگارتان [در صورتی که توبه کنید] به شما رحم کند و اگر به طغیان و فساد برگردید، ما هم [به کیفر شدید و عذاب سخت] بازگردیم، و دوزخ را برای کافران، زندانی تنگ قرار دادیم….
………
این آیه ایی بود…به محض اینکه در مسیر حال بد قرار میگیرم و کنترل ذهن یوقتایی برام سخت میشه..فورا بخودم رو میکنم..میگم!!!
نرگس اگر بازگردی ما نیز بازمیگردیم..
چقد منو تکون داد این آگاهی
خیییلی ازت ممنونم عزیزم
انگار ی جورایی خدا باهات اتمام حجت میکنه
ک حواست باشه ها
اگه برگردی از مسیر
قانون و فراموش کنی
روی خودت کار نکنی
منم برمیگردم
میشم همون خدای سابق
باز پرت میشی توهمون جهنمی دره ای ک ازش نجات پیدا کردی
حواست باشه زکی خانم
من بهت هشدار دادم
ما راه رو ب اون نشان دادیم
یاسپاسگزار خواهد بود یا ناسپاس
الهی صدهزار مرتبه شکرت
بخاطر این رزق بیحساب
سپاس دوست قشنگم:))
ب خدای وهاب رزاق میسپارمت
به نام پروردگار رب العالمینم
سلام فراوان خدمت استاد گرانقدر و سرکار خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی
استاد جان
برکت گام ششم برای من این بود که تصمیم به یک تغییر بزرگ گرفته ام و این تصمیم اینه که دیگه در مورد آموزه های استاد هیچ صحبتی با همسرم نداشته باشم و هیچ فایلی رو باهاش نگاه نکنم
یکی از نکته های آموزشی شما که من متاسفانه خوب بهش عمل نکرده ام سعی در تغییر دادن همسرم است
همسرم همیشه فایلهای شما رو گوش میده و ما مرتب در مورد فایل ها و آموزه ها صحبت می کنیم و هم خودم و هم ایشون خیلی تغییر کردیم و نتایجی که وارد زندگی مان می شود گواه این ادعا است منتها من هنوز از نظر شرایط مالی راضی نیستم هر چند نتایج مالی زیادی هم گرفته ام
ولی هر وقت شرایط مالی اذیتم میکنه ناخودآگاه ایشون رو مقصر میدونم حتی به زبان هم میارم میگم شما باورهای ثروتت از همون ابتدای زندگی مون ایراد داشت که نتونستی غیر از حقوق ماهانه پول بیشتری بسازی و دچار مومنتوم منفی میشم
و کافیه کمی از مدار خداوند خارج بشم و وارد مدار مقایسه زندگی ام با دیگرانی بشم که از لحظ مالی شرایط خوبی دارن
ذهنم فورا میگه شوهرش خوب پول درمیاره و احساسم به همسرم بد میشه
و وقتی باهاش می شینم فایل نگاه می کنم یا در موردشون باهاش صحبت می کنم در واقع می خوام ایشون رو تغییر بدم و درکی که بدست میارم رو با ایشان به اشتراک بذارم شاید فرجی بشه و تغییرات اساسی داشته باشه و بتونه پول خوب بسازه خخخخخ
ولی امروز جدی جدی تصمیم گرفتم کاری به کارشون نداشته باشم نه اینکه خدای نکرده رابطمون بد شده باشه نه اصلا
اتفاقا وقتی از مغازه خونه میاد و میبینه دارم فایلی از شما گوش میدم و موقع آمدن ایشون قطع میکنم میگه چرا قطع کردی بزار منم گوش بدم و میگه که همیشه تو مغازه فایل های استاد رو گوش میده و مشتری هاش زیادتر میشن وقتی فایل ها رو گوش میده
ولی امروز برای اولین بار من آگاهانه تصمیم گرفتم فقط تمرکز بزارم رو خودم و هر چی پول می خوام رو خودم بسازم و کاری به ایشون نداشته باشم و دیگه قبل از اومدن ایشون به خونه من فایل رو قطع کردم
جالبه امروز موقع نهار اصلا نگفت فایل
بزار همیشه موقع نهار می گفت فایلی از استاد بزار گوش بدیم
این هم از احترامی که جهان برای تصمیم من قائل شد
استاد جان خانم شایسته نازنین و دوستان گرامی سپاسگزارتون هستم
سلام مینو جانم
راستش من دقیقا برعکس شما هستم و از وقتی وارد سایت شدم و روی عزت نفسم و احساس لیاقتم کار کردم
خدا رو شکر درامد شوهرم هر روز بهتر و بهتر میشه و اینکه گفتم برعکس شما
چون برای من همیشه سواله میگم خدایا
درسته درامد شوهرم بهتر میشه خیلی خوبه ولی اخه من دارم رو خودم کار میکنم چرا منو از لحاظ مالی مستقل نمیکنی
ولی انگار با نوشته ی شما متوجه شدم
مثل اینکه کار کردن من روی خودم تاثیر گذاشته روی درامد همسرم، البته برای زندگی راحتتر من .
شما رو تحسین میکنم که اقدام به تغییر خیلی مهمی کردی
و اینکه باید بدونیم به هیچ عنوان ما روی دیگری تاثیری نداریم و اگر درامد شوهر من بهتر شده قطعا برای زندگی اسان تر من بوده چون من این خواسته رو به جهان ارائه دادم، و بهتره از خدا بخواهیم
که به خودمون بده نه به همسرمون
از هر راهی که برامون اسونتر و بهتر باشه
شاید بهترین راه برای زندگی اسان من همسرم بوده و برای شما راه دیگری و انتخاب کرده و من همیشه این خواسته رو از خدا دارم
البته هنوز خیلی جای کار کردن دارم
ولی به شما پیشنهاد میکنم روی احساس لیاقتتوون کار کنید
روی ارزشمندیتون در کل روی خودتون فقط خودتون .
تا جهان اطرافتون تغییر کنه .
بارم سپاسگزارم که منو وادار به نوشتن کردین با نوشتنتون.
سلام به دوست عزیزم زیبا خانم گل
امیدوارم حال دلت عالی باشه
از این که وقت ارزشمندت را صرف خوندن کامنت من کردی و پاسخ دادی سپاسگزارت هستم
و خدا رو شکر برای نتایج خوبی که از کار کردن روی باورها بدست آوردی
راستش منم این تجربه رو دارم که با کار کردن روی خودم همسرم به سمت این آموزه ها اومد این درحالی بود که در ابتدا مخالف استاد بود
ولی موضوع اینه که من به فکر راه اندازی کسب و کاری برای خودم هستم ولی در عمل دارم روی کسب و کار همسرم تمرکز می کنم و به فکر این هستم که به همسرم کمک کنم باورهای محدود کننده اش رو بشناسه و رشد بیشتری کنه
در دوره ی دوازده قدم و روانشناسی ثروت 3 استاد خیلی
روی قدرت تمرکز تاکید دارند و من متوجه عدم تمرکز روی خودم شدم برای همین تصمیم گرفتم فقط روی خودم کار کنم و اجازه بدم همسرم تکاملی رشد کنه و خودش جویای راه حل برای بهتر شدن باشد
از دور می بوسمت دوست زیبای من
خدا نگهدارت باشد
به نام خدای مهربانم سلام به دوست عزیزم مینو جانم
چقدر خوب نوشتی چقدر قشنگ ایراد و ترمزتو پیدا کردی
انگار داشتی برای من صحبت میکردی
منم همونطوری بودم و هستم اما الان یکم بهتر شدم و موضوع رو میدونم که اشتباه نباید کار بگیرم چیزی رو که یاد گرفتم باید خودم عمل کنم اونا از نتایج من میفهمن که من چقدر تغییر کردن اما چون در این مورد عدم کنترل ذهن دارم تا حدی تونستم اما هست در وجودم باید بهبود بدم
و اینو هم اعتراف کنم بچه ها یکم ناراضی هستن از این رفتار من
ولی باید زیاد روی خودم کار کنم و تعهد جانانه بدم نخوام قانون رو بگم به کسی یا به قول خودم یاد آوری کنم
البته خانواده چهار نفره ما طبق قانون زندگی میکنیم در بعضی جاها زیاد بعضی جاها کم ممنونم مینو جانم که فهمیدم دیگه سعی میکنم از فردا زیپ دهنمو ببندم کاری نگیرم به کسی
من باید خودخواهانه رفتار کنم و برای تغییر خودت تلاش کنم
خدایا ممنونتم که هدایتم کردی به این کامنته دوستم که دستانه زیبای توست
بهترینها نصیبت بشود عزیزم
من تحسینت میکنم مرحبا مرحبا
سلام به دوست قشنگم کبری جان
امیدوارم حال دلت عالی باشه
و خدا رو شکر که خانوادگی در این مسیر الهی هستین امیدوارم هر روزتون بهتر از دیروز باشد
دقیقا همینطوره باید زیپ دهن رو بست چون ممکنه مدارمون یکی نباشه چیزی رو که من درک کردم ممکنه برای دیگری هنوز قابل درک نباشه و بدین صورت انرژی خودمون هدر میره
همانطور که برای دوست عزیزم زیبا خانم گفتم استاد همیشه به تمرکز روی خود تاکید می کنه و ما با بحث کردن با دیگران تمرکزمون رو از دست میدیم و از هدفمون دور می شیم
از دور می بوسمت کبری جان و از این که وقت ارزشمندت رو صرف خوندن کامنت من کردید و پاسخ دادید بسیار سپاسگزارم
خدا یار و نگهدارت باشد
بنام خداوند وهاب
سلام خدمت استاد عزیزم و خانم شایسته گرامی .
ممنون از این سایت عالی که دوستان با کامنت های عالی و دیدگاههای مشترک و اتفاقات هماهنگ و ارائه و اشتراک تجربیاتشان راهنمایی شدم .
اتفاقا من هم خیلی با همسرم در مورد قوانین صحبت میکنم ولی ایشان خیلی دوست داره که سر در بیاره منتها باور نداره و من تلاش. میکنم که تفهیمش کنم ولی میبینم خودم از مسیر خارج شدم و تا زمانی که دوباره به مسیر برگردم زمان میبره، همیشه به خودم میگم که ولشون کن اگه خواستند خودتون میان پلی دوباره و دوباره شیطان منو اغفال میکنه و به خودم میگم بذار همه باهم رشد کنیم و وظیفه کنه که اونها رو آگاه کنم و اونها که درست نمیشن و متاسفانه خودم عقب میرم.
ممنون از مینو خانم بزرگوار که با کامنتشون باعث شدند که من دوباره به خودم قول بدم و اینبار از خداوند هم میخوام که کمکم کنه بتوانم ذهنم رو در این مورد کنترل کنم
سلام به دوست گرامی ام آقا عبدالرضا
امیدوارم همواره در پناه حق شاد و سلامت و ثروتمند باشید
از اینکه وقت ارزشمندت رو صرف خوندن کامنت من کردید و پاسخ دادید سپاسگزارتون هستم
دقیقا منم اینطوری ام که می خوام با خانوادم در مورد قوانین حرف نزنم ولی انگار این موضوع هم تکاملیه البته خانوادم عضو سایت هستن و از آموزه ها استفاده می کنن ولی باز اگر سعی کنیم خیلی خودمون رو درگیر همدیگر نکنیم فکر می کنم بهتر باشه
اوایل خودم و پسرم عضو سایت بودیم ولی پسرم دانشجو بود و پیشم نبود و عملا توی خونه فقط خودم استاد رو فالو می کردم و فایل ها رو گوش می دادم و تمرکزم فقط روی خودم و خودشناسی و خداشناسی بود و نتایج فوق العاده ای گرفتم ولی
بعد همسرم هم به سمت استاد هدایت شد و بعد از اون من همش به فکر ایراد گرفتن از باورهای ایشون بودم و این اصلا قشنگ نیست و از خودم غافل شدم
از خداوند می خوام که همه مون رو به راه راست هدایت کنه راه کسانی که به آنها نعمت داده
دوست گرامی ام ممنونم ازتون و به خدا می سپارمتون