تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۶ - صفحه 17


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

522 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    زهرا گفته:
    مدت عضویت: 2004 روز

    بنام خداوند بخشنده مهربانم که هر آنچه دارم از آن اوست

    سلام به استاد نازنینم و خانم شایسته مهربانم

    خدارو شکر میکنم که حرکت کردم و از محیط امنم خارج شدم و باعث آرامش بیشتر و رشد من شد

    خداوند وهابم را سپاسگزارم که مرا در بهترین زمان و در بهترین مکان و شرایط با استاد بزرگم آشنا کرد و به من خوب زندگی کردن و خوشبختی را زندگی کردن را آموخت و این مسیر الهی و توحیدی همواره در حال ادامه دادن است با هدایت خداوند بزرگم خدایا شکرت

    خدارو شکر با جریان مسیر تغییر را در آغوش بگیر هم مسیر هستم و با آغوش باز تغییر را در آغوش میگیرم و آماده دریافت هدایت های الهی برای تغییرات بزرگ هستم و شجاعانه از مسیر امنم خارج شده ام و در مسیر هدفم در حال حرکت کردن هستم و هربار هدایت ها را دریافت میکنم و قدم ها را در عمل برمیدارم و خداوند مسیر تغییر را برای من آسان کرده است و من دارم خیلی زیبا الطاف الهی را هر روز دریافت میکنم و نشانه های تغییر را در زندگیم میبینم خدایا شکرت

    استاد من به اندازه ای که از درون تغییر کرده ام به همان میزان تغییرات را هم به وضوح دارم میبینم در زندگیم و می‌دانم که با ادامه دادن این مسیر و بهبود های هر روزه در درون خودم تغییرات نیز بزرگتر و واضح تر می‌شوند و من همواره در این مسیر پر برکت از خداوند یاری می‌جویم که من بدون خدای مهربانم هیچی نیستم و هیچ کاری نمیتوانم انجام دهم و همه چیز تنها با هدایت خداوند ممکن آسا و نتیجه بخش است خدایا شکرت سپاسگزارم دوستت دارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  2. -
    FATEMEH.GHALANDAR گفته:
    مدت عضویت: 1433 روز

    برای توانایی تغییر و بهبود روزانه خودم خدایا سپاس گزارم

    برای اینکه آگاهی قوانین جهان هستی رو دارم سپاس گزارم

    برای اینکه تو مسیر آگاهی و بهتر شدن خودم هستم سپاس گزارم

    برای جواب های کوچیک جهان در برابر کار کردن های کوچیک که این مدت رو خودم انجام دادم سپاس گزارم

    قدرتمنده ترین باور برای من این هست

    من تنها کسی هستم که قدرت تغییر و بهبود زندگی م رو دارم

    هرجنبه و ابعادی از زندگی ام رو بخوام میتونم تغییر بدم

    درآمدم کمه میتونم تغییرش بدم و بیشتر کنم ….

    محل زندگی اونجوری نیست که میخوام میتونم تغییرش بدم و عوضش کنم؛ محله م ؛شهر؛کشور؛

    آدم های اطرافم نامناسبم ؛میتونم عوضش کنم و مناسبترین آدم ها و هماهنگ ترین آدم ها رو با خودم جذب کنم

    سلامتی م رو ندارم میتونم سلامتی رو بدست بیارم

    هر آنچیزی که خواسته ی من هستن من کسی م که اون رو میتونم بدست بیارم

    بارها و بارها میخوام اینو تکرار کنم و هر بار گفتنش بهم حس قدرت و اطمینان بیشتری میده که من کسی ام که میتونم میتونم و میتونم

    هر بار که حس کردی تغییر کردی باید خودتو بسنجی چقدر قشنگ گفت و توضیح دادن استاد گفت بعضی وقتا فکر میکنی تغییر کردی و جلدش و از بیرون تغییر کردی و وقتی فشارش بدی همون چیز های که قبلا ازش اومده بیرون میاد بیرون این یعنی تغییر نکردی

    چند روز قبل تو موقعیتی قرار گرفتم که یادمه قبلا یک روز کامل و شاید هفته ها طول میکشد که حسم خوب بشه و یا سرزنش های که خودمو میکردم کلی طول میکشید

    ولی من تونستم تو یک ساعت حس و حالمو عوض کنم با فایل گوش کردن با قوی بلند شدن و سر کار رفتن و بازم فایل گوش کردن و نوشتن و تکرار باورهای قدرتمنده کننده با یاد آوری احساس لیاقت…

    بله ما صفر و صد نیستیم ما احساساتمون توی نوسان هست و کنترلش دست ماست

    کنترل افکار و احساسات یعنی کنترل زندگی مون و اتفاقات ناخواسته

    ما هر روز تو جنگ با بازی های ذهن و نجواهای شیطان برای نا امید کردن مون هستم که توی این جنگ صلاح ما فقط اعراض کردن هست بی توجهی به این صدا ها و ندا ها درونی وجایگزین کردم صدا های که آگاهانه اونا رو تکرار میکنیم و و و خبر خوب هر بار قوی تر میشم هر بار صدای های آگاهانه ما تبدیل میشن به صدا های غالب و اینجوری که حس قدرت میکنی قدرت ما دست خود ماست…‌

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  3. -
    بهار بختیاری گفته:
    مدت عضویت: 1959 روز

    به نام یگانه ی هستی

    استاد جانم سلام

    خانم شایسته ی عزیزم سلام

    یک الگوی تکراری تو روابطم دارم که تصمیم گرفتم با شکرگزاری بهبودش بدم.

    ولی واقعا خودم را ناتوان احساس میکنم.

    خودم را فقیر احساس میکنم

    خودم را بی‌دانش احساس میکنم.

    فقط شکرگزاری میکنم تا درها برام باز بشه

    الان فقط این ازم برمیاد.

    امیدوارم یک روزی بیام و از این به بودم بنویسم وقتی که نتایجم پایدار شد.

    امیدوارم خیلی

    ولی من تو روابط مخصوصا روابط عاطفی با همسر، خیلی بهتر شدم.

    دیگه تو بیشتر مواقع روی خوبی های همسرم که زیاد مهم هست تمرکز میکنم

    دیگه راحت تر ازش تشکر میکنم

    دیگه میتوانم خودم را طولانی مدت در کنار همسرم تصور کنم اونم منی که همیشه تصاویر ذهنی ام، خودم تنهایی بود

    الان در مقابل همسرم و چیزهایی که با خط کش من هم خوانی ندارد صبورتر و پذیراترم

    راحت تر اعراض میکنم

    راحت تر میپذیرم تفاوت ها و در مقابلش به عشق و حس خوبمون توجه دارم.

    خدایا من را به راه راست هدایت کن

    راه کسانی که بهشان نعمت دادی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 41 رای:
  4. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1572 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

    به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی

    وَقَالُوا کُونُوا هُودًا أَوْ نَصَارَىٰ تَهْتَدُوا ۗ قُلْ بَلْ مِلَّهَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفًا ۖ وَمَا کَانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ(١٣5 بقره)

    وگفتند: یهودی یا نصرانی باشید تا هدایت یابید. بگو: بلکه از آیین ابراهیم یکتاپرست و حق گرا و او هرگز از مشرکان نبود.

    =====================================

    سلام به اساتید عزیزم ،سلام به بچه های متعهد به تغییر…

    رد پای من در گام ششم پروژه:

    ١١ اردیبهشت ١4٠4،ساعت ٨ شب.

    با اینکه به صورت روتین همیشه سرصبح از دکمه ی نشانه ی روزانه م استفاده میکنم،اما اون روز تا ٨ شب صبر کردم.

    دلیل داشتم برای کارم،میخواستم به خدا یک چیزهایی بگم.

    قبل ازینکه ازین دکمه ی جادویی استفاده کنم بهش گفتم ببین…یک سال پیش،همین موقع،ساعت ٨ شب ١١ اردیبهشت من تو جزیره بودم ،تو ماشین نشسته بودم،پسرداییم راننده بود،آقای محمودیان کنارش…منم پر از اضطراب روی صندلی عقب ماشین…

    داشتم برای اولین بار میرفتم قرار کاری تا مدیرعاملم رو ببینم،نه میدونستم کیه،نه اطلاع داشتم که کار من دقیقا چیه،نه میدونستم چقدر بهم حقوق میدن،من فقط با اعتماد به هدایتی که برام فرستادی حرکت کردم و گفتم هرکاری باشه انجامش میدم.

    تو همون وضعیت،طبق معمول برای آرامش قلبم رفتم سراغ رفیق همیشگیم،قرآن،نه یکبار،٢ بار…عین دوبار با هر دوتا آیه محکم بغلم کردی و گفتی تو در پناه امن منی و نگران نباش.

    هدایت اول،از هدایت ویژه ی خودت گفتی….

    قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِیعًا ۖ فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدًى فَمَنْ تَبِعَ هُدَایَ فَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ(٣٨ بقره)

    هدایت دوم،از دعای ابراهیم نبی…

    وَاجْعَلْ لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الْآخِرِینَ(٨4 شعرا)

    گفتم خدایا به پاس روزی که مثل جاناتان شجاعانه سدها رو شکوندم و پرواز کردم به سمت مدارهای بالاتر،ازت یک هدایت اختصاصی می‌خوام،یک چیزی که الان نیازش دارم و به دردم بخوره!

    و بعد وقتی دستم دکمه ی نشانه م رو لمس کرد،این فایل باز شد…

    دفنتلی،واضح و روشن هدایت دریافت شد،من انقدر ازون موقع این فایل رو گوش دادم که جمله به جمله ی استاد رو حفظم!

    اتفاقا اول این فایل استاد شایسته میگن: یک خانوم بیاریم بالا و بعد این صحبت های درو گوهری استاد از یک پیشنهاد به نظر ساده ی استاد شایسته میشه نور چشم من.

    از همون روز شروع کردم به تغییر افکار و رفتارم،به میزانی که تغییر کردم جهان بهم پاسخ داد،به میزانی که حواسم بود باید شخصیتم تغییر کنه نه اینکه ادا دربیارم،به همون میزان جهان بهم پاداش داد.

    ازونجا که از استاد یاد گرفتم به جای حرف های قشنگ زدن،اجازه بدم نتایج بیاد و بعد با نتایجم صحبت کنم،تا همینجا بسنده میکنم و این رد پا رو میبندم تا به زودی با نتایج جدید با استاد صحبت کنم.

    دوستون دارم استاد از روشنی قلبم

    به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و مکان

    قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 136 رای:
    • -
      سجاد بحرینی گفته:
      مدت عضویت: 2246 روز

      سلام سعیده 1404 :)

      برای شمت که دیگه حسابی خدا کار و بارش رو ول کرده و دو دستی چسبیده به شما

      و شما هم داری از سوء استفاده کردن از خداوند لذتی دو چندان میبری

      لذتی که میگه

      سوره سجده

      فَلَا تَعْلَمُ نَفْسࣱ مَّآ أُخْفِیَ لَهُم مِّن قُرَّهِ أَعْیُنࣲ جَزَآءَۢ بِمَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ(١٧)

      پس هیچ کس نمى داند چه چیزهایى که مایۀ شادمانى و خوشحالى آنان است به پاداش اعمالى که همواره انجام مى داده اند، براى آنان پنهان داشته اند

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
      • -
        سعیده شهریاری گفته:
        مدت عضویت: 1572 روز

        سلام آقا سجاااد

        پیغام پر مهرشما در بهترین زمان به دستم رسید،همین الان با یک جعبه شیرینی دارم میرم پیش مهندسی که کتاب مرده رو زنده کرد…

        و خدایی که عاشقانه همیشه من رو دست بهترین هاش میسپاره..

        براتون بهترین هارو آرزو میکنم،از هرچی که خودتون میخواید.

        راستی از قدرت خدا زیاد سواستفاده کنید:)))خدا خیلی خوشش میاد:)))

        در پناه نور میسپارمتون،الله یارتون باشه همیشه.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 32 رای:
        • -
          زهرانجفی گفته:
          مدت عضویت: 1852 روز

          سلام عزیزم

          دوست خوبم سعیده جانم همونطور که منتطرش بودم و مطمئن،کلام نورانیت برگشت به لپ تاپت وکتاب قشنگت اومد به سمت خودت.

          مبارکه عزیزم خداروهزاران مرتبه شکر.

          کلی با جملت حال کردم از قدرت خدا سو استفاده کنید خدا خیلی خوشش میاد.

          انقدر این چند روز قدم 8جلسه 5رو گوش دادم که نگو.چون منم فردا باید برم یه اداره ای برا حل مسئله ام.با باورهای عالی و رهایی و حال خوب دارم میرم ومیدونم که هر اتفاقی بیفته الخیر و فی ماوقع هست.ممکنه فردا مسئله ام حل شه ممکنه نشه وموکول شه به بعد ولی من کم نمیارم و با همون باور وحس خوب برمیگردم خونه.

          بی صبرانه منتظر خوندن کتابت هستم از فرایند پیدا کردن ناشر وچاپ واینا حتما برامون بنویس.

          درپناه خدا باشید.آمین

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      مژگان گفته:
      مدت عضویت: 1279 روز

      سلام سعیده جان امیدوارم که حال دلت عالی وپرنور باشه ودخترای خوشگل وگلمونم سرحال وشاداب باشن

      این خاطره چند روز پیش برام اتفاق افتاد گفتم برات بنویسم

      یکم ناخوش احوال بودم رفتم بیمارستان تا فشارمو چک کنن اینطور مواقع همیشه یاپسرم یا همسرم همراهمه ولی اونروز کسی نبود همسرم خوزستان سر کار بود وپسرم تهران دانشگاه گفتم خدایا پناه برخودت خودت مراقبم باش فرمون دست خودت برون تا بریم و با امید به خدا رفتم اولین بار بود شب وتنها رفته بودم یه حس غریبی داشتم یه لحظه چشمم افتاد به یه اقاپسر گل وشیرین که سندرم داون داشت ودیدم با یه دستش اون دستشو گرفته وبایه لبخند شیرین نگام میکنه تو تخت کناریم بود باور میکنی نگاهش ولبخندش انگار قطار قطار انرژی وشادی رو وارد رگهام میکرد منم نگاش کردم وگفتم عزیزم وبهش لبخند زدم ححالم کلی بهتر شد بعد پرستار اومد سمتم دیدم پرستاره جدیده وتا حالا ندیدمش یکم نگران شدم یا نمیدونم چه حسی بود که پرستاره اشنا نیست بعد همین که اومد جلو سلام داد یه لحظه چشمم به اتکت رو لباسش خورد شهریاری وبرق از کلم پریدیه لحظه شما اومدین جلوچشم خندم گرفت خدایا قربونت چطوری داری میگی کنارتم و هوامو داری اصلا نذاشتی بهم بد بگذره اول لبخندای اون گل پسر الانم سعیده شهریاری رو فرستادی خلاصه اون شب اولین شبی بود که تو بیمارستان به من خوش گذشت .

      راستی اینم بگم نمیدونم چرا خیلی جاها شما رومیبینم وقتی میرم جلو میبینم طرف شبیه شماست وتو دلم میگم سعیده شماله اخه اینجا چکار میکنه باز اشتباه گرفتی .

      سعیده جان خدا به شما سلامتی وطول عمر با عزت بده اگه دخترم عمرش بدنیا بود الان همسن شما بود ومن همیشه حس میکنم شما دخترمی اگه دقت کرده باشی همیشه پیامتو که خوندم پنج ستاره تقدیمت کردم هرچند هیچوقت وقت نکردین جواب بدین ولی اشکالی نداره تنت سلامت وجودت پراز شادی واگاهی ورضایت.

      میبوسمت ویه دنیا عشق تقدیم مهربونیت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 29 رای:
      • -
        سعیده شهریاری گفته:
        مدت عضویت: 1572 روز

        بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

        به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی

        فَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ مَغْفِرَهٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ ﴿5٠حج﴾

        پس کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند، آمرزش و رزقی نیکو برای آنهاست.

        =====================================

        سلام به روی ماه مادر نورانی من

        تلگراف شما در بهترین زمان به دستم رسید و قلبم رو روشن کرد،دعا میکنم نوری که برام فرستادید،چلچراغ بشه و به زندگی قشنگتون بگرده…

        نمیدونید چقدر خوشحال شدم که با دیدن اون اتیکت خدا بهتون نشونه داده،خدا لطف کرده به من اگر اسم من براتون نشونه ای بوده برای تایید حضورش…

        بعد از این رویِ من و آینهٔ وصفِ جمال

        که در آن‌جا خبر از جلوهٔ ذاتم دادند…

        من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب؟

        مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند…

        ازتون بی نهایت سپاسگزارم،این کامنت رو با اشک شوق براتون نوشتم،خیلی دوستتون دارم و من خیلی دختر خوشبختی هستم اگر مادر معنوی مثل شما داشته باشم.

        مراقب خوبی هاتون باشید.

        در پناه نور میسپارمتون و الله یارتون باشه همیشه.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 33 رای:
        • -
          مژگان گفته:
          مدت عضویت: 1279 روز

          سلام به سعیده عزیزم دختر خوشبختم در جریان هدایت الله مهربان وگل دخترای خوشگل الهیم نیلا ونیکا

          سعیده جان خیلی طول کشید جواب محبتت وعشقی که فرستادی رو بدم سرم شلوغ بود وخوب میدونی این حرفها باید درکمال ارامش و با عشق بیان بشن .

          تابستونی همراه خونواده امدیم شمال تا بندر ترکمن ومن قصدم اومدن به گرگان بود وگفتم میرم شاید سعیده رو هم دیدم خدارو چه دیدی ولی همسرم خیلی خسته شده بود وگفت برگردیم ویه تیکه از دلم سمت گرگان موند ونتونستم بیام وببینمتون.

          انشالله به امید خدای مهربونم قسمت بشه در زمان مناسب ومکان مناسب ببینمتون وچشم ودلم روشن بشه.

          عزیزم درپناه خدای رحمان ورحیم خوشبخت وموفق باشید وهر چی از خدا میخواین بهترینشو بهتون با عشق ولذت بده وهمیشه بخندید وبدرخشید ودر اوج باشید عزیزانم.نیلا ونیکا جان رو جا من ببوس.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      پریسا گفته:
      مدت عضویت: 2394 روز

      سلام سعیده عزیزم

      منتظر کامنتت بودم یکم دیر گذاشتی کامنتتو ولی چه کردی !!

      زیبای من تو فقط بنویس و من فقط میخونم و محو تک تک کلمات توحیدی که از قلمت میچکه میشم

      سعیده دوست داشتنی من دوست الهی من

      بینهایت دوستت دارم و برات آرزوی رسیدن به تک تک آرزوهاتو دارم

      در پناه یگانه خالق هستی غرق در عشق الهی باشی دوست با ارزشم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  5. -
    زینب حاجتی گفته:
    مدت عضویت: 1260 روز

    به نام خدای وهاب

    سلام به استاد جان،سلام به همگی

    دیشب خیلی سخت گذشت وقتی دیدم بازم مشتری نیست و اوضاع مث سابقه و تلاش های من نتیجه نمیدن ، چنان بی قرار شدم از همون ساعت 7-8شب که حدی نداشت، دنیا برام به آخر رسیده بود تا تونستم گریه کردم تا نزدیکی صب وبا خدا حرف زدم که چرا هیچی بهتر نمیشه انگار که من هیچ تلاشی نمیکنم؟؟

    دنیای من عوض نشده، هنوز اندر خم یک کوچه ام،

    دیروز چنان تمام وجودم درد گرفته بود که قابل بیان نیست!!!؟

    فقط اشک میریختم خدایا چرا چرا چرا!!

    اره دنیای من عوض نشده چون من عوض نشدم،هنوز در شرایط نادلخواه همون آدم سابقم ورفتارم متفاوت نشده ،

    از کجا می‌دونم چون دیشب همون رفتار سابق رو کردم،

    از خلوتی مغازه احساسم بد شد

    ناامید شدم

    گفتم پس چرا این مغازه بعد چهار سال هنوز مث سابقه،پس کو اینهمه تلاش ذهنی و فیزیکی من!!

    چرا من هرچی میدوم کمتر نتیجه میگیرم،انگار دارم آب تو هاونگ میکوبم!!!

    این افکار که اومدن تو سرم کنترل ذهن از دستم خارج شد و احساسم بد شد و بیقرار شدم دوباره شروع کردم به گریه وگریه وغر زدن واه وناله کردن پیش بقیه و تا صب گربه کردن!!!

    نتونستم مث یه آدم آگاه به قانون رفتار کنم!!!

    آه از نهادم در اومده بود!!

    الآنم که صب شده من موندم چه کنم؟!؟؟؟

    خدایا کمکم کن

    من واقعا درمونده شدم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
    • -
      مهدیه جهانی گفته:
      مدت عضویت: 416 روز

      سلام زینب عزیز،دوست هم فرکانسی ام.

      تو دقیقا حال من را داشتی

      وقتی موقع اجرای قطعه ام توی کلاس افتضاح نواختم

      اون لحظه زدم زیر گریه

      یک لحظه بعد به خودم گفتم

      از اول شروع می کنم دوباره مسیری که تا اینجا اومدم از اول شروع می کنم .

      ورفتم خانه از اول شروع به وزن خوانی کردم با سرعت آهسته نه سرعت بالا

      چون قبلا عجله داشتم که زود موفق بشوم با سرعت بالا تمرین می کردم که نتیجه نداشت.

      حالا که یک ماه از اون روز می گذره نتیجه شگفت انگیزه‌

      چرا؟

      چون من تونستم حال خودم را خوب نگه دارم وناامید نشدم وبه راهم ادامه دادم‌.

      عزیزم این مثال از خودم بود.

      امیدوارم که برای تو دوست عزیز وهم فرکانسی ام مفید باشه.

      《《《 خدایا شکرت》》》

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      صحرا گفته:
      مدت عضویت: 1722 روز

      سلام زینب جون

      من بعضی وقتا بابت سختی هایی که تو زندگی کشیدم غر میزنم بعضی وقتا گریه میکنم

      ولی میدونی چیه

      بعد از این غر زدن و گریه های مکرر یه چیز فهمیدم

      اینکه اصلا مهم نیست چقدررر حق به خودت میدی مهم اینه هیچکس حتی خدام به کتفش نیست خخخخخخ

      جدی میگم پذیرشش سخته، واقعا درد داره ولی همینطوره

      خب سختی کشیدی که کشیدی

      هیچکس نمیتونه تو درک کنه و حتی اگرم درک کنه هیچ فایده ای نداره

      همه چی خیلی واضح و شفافه

      اگر جایی پیشرفتی هست دلیلش ذهنته

      اگر جایی پسرفتی هست بازم دلیلش ذهنته

      اصلا اینکه میگیم

      خدایا چرا نمیشه؟؟

      خدایا چرا اینجوریه ؟؟

      و گریه کنم و ناراحت بشم بی فایدست …

      چون خدایی به اون شکل که به ما گفتن وجود نداره

      خدا درون خودته

      همینکه منتظری که بشه یعنی تو درک قوانین مشکل داری

      از زاویه نداشتن منتظری و هیچوووقت نمیشه

      باید با خواستت از زاویه داشتن برخورد کنی تا اتفاق بیفته

      اصلا همفرکانس شدن با خواسته یعنی پیچ احساستو رو اون خواسته تنظیم کنی

      وقتی حس من حس کمبوده حس نداشتنه همش میگم کی میشه یعنی الان ندارمش پس کائنات به عنوان یه آینه نداشتن بیشتر به من نشون میده

      وقتی لباس قرمز بپوشی بری جلو آینه ،یه شخصی با لباس قرمز بهت نشون میده

      حالا همش گریه کنی ناراحت بشی هر کاری کنی به نظرت اون آینه میفهمه ؟؟؟

      اصلا واکنشی نشون میده ؟؟؟

      تنها وظیفش یه بازتاب دهندست همین

      من اگر این بازتاب دوست ندارم باید خودمو تغییر بدم

      اگر خودمو تغییر بدم آینه هم با من تغییر میکنه نمیتونه که تغییر نکنه

      باید حسابی رو باورهای مالی کار کنیم خیلی خیلی ریشه دارن این باورها

      و نشونه این کار کردن تغییر حسته باید حست تغییر کنه

      اگر حست تغییر نکنه یعنی تغییر نکردی

      حتی اینکه فک میکنی ثروت باید از راه شغلت وارد زندگیت بشه بازم این طرز فکر ریشه در کمبود داره

      چرا فک میکنی تنها راه ورود ثروت فقط شغله ؟؟

      این خودش شرکه چون قدرت داری به شغلت میدی

      یعنی هیچ راه دیگه ای وجود نداره به غیر از شغل ؟؟

      شغل یکی از کانال های ورود ثروت به زندگی ماست

      ثروت از بینهایت طریق میتونه وارد زندگی ما بشه

      از راه هایی که اصلا فکرش نمیکنیم از راه هایی که اصلا انتظارشو نداریم

      همونطوری که فقر از بینهایت راه داره وارد زندگی ما میشه خخخخخخ

      ثروتم همینجوریه

      اصلا خنده داره

      یک لحظه به این فک کن

      ببین مردم کااااار میکنن

      مردم کلا سر کار زندگی میکنن فقط شبا میان خونه

      با وجود این بازم فقیرن

      فرکانس داره اینجوری کار میکنه اصلا براش مهم نیست شغل داری و چقدر کار میکنی وقتی رو کانال فقری رو همون کانال نگهت میداره

      فقر از بینهایت راه مختلف از جایی که انتظارشو نداریم وارد زندگی ما میشه

      از طریق خریدهای ناموفق

      فروش های ناموفق

      ترکیدن وسایل خانه

      دستت میخوره وسیله یه مغازه میفته میشکنه باید خسارت بدی

      رانندگی میکنی یه سنگی از لاستیک ماشین رو به رو پرتاب میشه میخوره وسط شیشه ماشینت میشکنه

      باید بری شیشه بخری

      گیر نده به شغل

      گیر نده به بیرون

      مشکل از آینه نیست مشکل از ماست

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 23 رای:
    • -
      ابراهیم گفته:
      مدت عضویت: 1682 روز

      سلام زینب عزیز

      من صحرا عزیز رو دنبال میکنم و اومدم مطلبش رو که برات نوشته بود خوندم.چه دختر با درک و سوادیه این دختر زیبا ،خدا حفظش کنه.

      ایمان به غیب

      زینب عزیز میدونی چرا من و شما به نتیجه نمیرسیم ؟بخاطر بی ایمانی و شرک ماست.اگه یه مشتری داشته باشیم عادی میدونیم و شکر نمی‌کنیم و اگر نداشته باشیم فقط به نداشته ها فکر می‌کنیم.هیچ وقت شده زمانی که مشتری نداریم با خودمون صحبت کنیم بگیم الان مشتری میاد اینو می‌خره و اونو می‌خره و اینو جینی میبره و….

      نه …چون ذهنمون اجازه نمیده

      زینب عزیز امیدوارم بصورت مستمر به غیب ایمان داشته باشیم.

      رجوع کن به کامنت صحرا عزیز،خیلی خوب نوشته

      ما صد در صد اتفاقات زندگی خودمون رو رقم میزنیم

      سپاسگزارم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
      • -
        زینب حاجتی گفته:
        مدت عضویت: 1260 روز

        به نام خدای روزی دهنده

        سلام به استاد جانم ومریم بانو

        سلام به همگی دوستانم

        سلام به صحرای عزیزم

        که بازم افتخار دادن به کامنتم پاسخ دادن اونم چه پاسخی، پاسخی بسیار کامل که دقیقا اشاره درست کردن که مشکلم از کجاست !!!

        صحرای عزیزم کلمه به کلمه پاسخت حق بودوکاملن درست !!!

        صحرای عزیزم ازت ممنونم که برام نوشتی وگفتی مشکلم از کجاست،

        شما درست میگید اینکه ما نتیجه نمی‌گیریم خاست خدا نیست،

        اینکه ما ناراحت میشیم وگریه میکنیم تقصیر خدا نیست!!

        اینکه گریه میکنیم براخدا مهم نیس چون خدا یه انرژی قدرتمند پاسخ دهنده اس به فرکانس ما و عاری از عواطف و احساسات بشری !!!

        هرآنچه رو که ما به وسیله توجه و فرکانس هامون بفرستیم فقط ترجمه وتبدیل می‌کنه و به شکل های مختلف وارد زندگیمون می‌کنه بدون اینکه کم وزیادش کرده باشه!!!!

        ولی چه کنیم که ما انسانیم و هرجا گیر کنیم به علت باورهای اشتباه خودمون،باز فک میکنیم خدا یه انسان قدتمنده وسردرددلمون پیشش باز میشه!!!

        باز گریه!!!باز چرا نشد !!! چرا کمکم نمیکنی!!!

        یادمون میره همچی باور و فرکانس خودمونه و ما موجوداتی فرکانسی هستیم!!!!

        صحرای عزیزم لازمه کلمه به کلمه کامنتت رو بارها و بارها بخونم وتفکر کنم تا شاید به عمق جانم بشینه که بتونم در عمل اجراش کنم!!!

        بازم ازت ممنونم که راهنماییم کردی، بازم ازت ممنونم که ارزش قائل شدی و پاسخ دادی!!.

        انشالا انرژی خوب این کامنت به زندگی قشنگ خودت برگرده !!!

        دوست دارم وبرات بهترین رو از خدا میخام

        به امید موفقیت های بیشترت!!

        «در پناه خدا باشی دوست من»

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
      • -
        زینب حاجتی گفته:
        مدت عضویت: 1260 روز

        به نام خدایی که بخشنده ای

        سلام به همگی

        سلام به برادر عزیزم آقا ابراهیم

        ازت سپاسگزارم که برام نوشتی ونکات خوبی گوشزد کردی،

        خداروشکر که از طریق نوشته صحرای عزیزم لطفت شامل حال من هم شد،

        بله درست میفرمایین صحرای عزیزم بینظیر قانون رو درک کرده وکامنتش سراسر بیان قانونی بود

        که می تواند زندگی هرکدام از ما رو متحول کند،

        به شرط ایمان به شرط عمل به شرط کنترل ذهن!!

        امیدوارم بتوانم شرایط رو بهبود بدم ولی فعلن ساکن در یک نقطه قفل شدم,

        حتما خلاف قانون عمل میکنم که هرچی تلاش میکنم انگاردارم روی تردمیل میدوم یک سانتی متر هم جلو نمیرم!!!

        فروش حضوریم سالهاست در یک مقدار ثابت مونده،و فروش آنلاین هم ندارم،

        الان 45روزه پیج فروشگاه رو به صورت حرفه ای سپردم به یه آدم کاربلد

        و بهترین محتواها رو تولید میکند

        ولی هنوز خبری از فروش نیست!!!!

        همه چیز آماده و مهیاس که رشد چشم گیری در کسب وکارم رخ دهد ولی ی جای کار یه گیری داره که مث یه سد جلوی اون اتفاق خوبه رو گرفته!!!!!!!!!!

        ایمان به غیب!!!!

        اره ذهنم نمیزاره خیلی ایمان به غیب داشته باشم و بگم الان اینجور میشه یه مشتری میاد اونجوری میشه و…….!!!

        درحال حاضر گیر اصلی زندگی من در مسئله کسب وکارمه!!!

        امیدوارم خیلی زود بیام بنویسم اون سد شکسته شد!!!!

        سدی که جلوی رشد وپیشرفتی که لایقش هستم رو گرفته بود!!!

        امیدوارم خیلی زود بیام بگم شد شد شد!!!

        خدایا کمکم کن بتوانم قدرت خلق کنندگیم رو ببینم

        بازم از راهنمایی های شما ممنونم

        «به خدای عزیز میسپارمتون»

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
        • -
          ابراهیم گفته:
          مدت عضویت: 1682 روز

          سلام زینب عزیز

          سپاسگزارم

          زینب عزیز میتونی بهم بگی خواسته ات دقیقا چیه؟

          اونو در یک جمله بطور شفاف برام بنویس حتما

          حالا نمیدونم تضاد مالی هم داری یا فقط عدم رشدت اذیتت میکنه.

          اگه تضاد داری که همین تضاد نیرویی مضاعف بهت میده اگر توجهت روی اون نیرو باشه

          اگر بخاطر رشدته که توجهت رو از روی ناخواسته ها بردار بزار روی خواسته هات.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
          • -
            زینب حاجتی گفته:
            مدت عضویت: 1260 روز

            به نام خدای مهربان

            سلام به همگی

            سلام به ابراهیم عزیز

            ابراهیم جان ازت ممنونم که وقتتو در اختیار من میزاری وبرام پاسخ می‌نویسی و برای کامنتم ارزش قائلی!!!

            ابراهیم جان پرسیدی واضح بگو خواسته ات چیه واضح وبی حاشیه بگم که من میخام از قانون، از آموزش های استاد نتیجه واضح بگیرم ،چرخ زندگیم رون بشه، ثروت بیشتری بیاد تو زندگیم،درکل زندگیم در همه ابعاد تغییر مثبت کنه،

            من میخام مث لیلای بشارتی عزیز نتیجه بگیرم مث رضای عطاروشن عزیز و بقیه دوستان در این سایت که نتیجه عالی گرفتن نتیجه عالی بگیرم

            و زندگیم چند لول رشد کنه در همه ابعاد، توحید، آرامش، ثروت روابط و..

            وگرنه همینجوری بدون نتیجه خاصی تو سایت بودن که وقت تلف کردنه!!!

            حیف نیست تو این مسیر قرار گرفته باشی ،

            با آموزش های استاد آشنا شده باشی

            ولی همون زندگی قبلی رو زندگی کنی!!!

            هر کس توی این سایته دنبال تغییر زندگیشه!!

            منم تغییر واضح میخام !!

            نتبجه میخام از اون نتایجی که استاد میگن فقط با نتایج تون با من حرف بزنید!!!

            ابراهیم جان بازم ازت ممنونم

            به خدای منان می‌سپارمت

            استاد و دوستان عزیز دوستون دارم

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
            • -
              ابراهیم گفته:
              مدت عضویت: 1682 روز

              سلام مجدد

              زینب عزیز سپاسگزارم ازت که مینویسی.هر نوشتنت به من و همه افراد کمک میکنه.

              ببین زینب اگر تو تو این مدت تو سایت بودی و اصلا رشد نکردی و چرخ زندگیت روون نشده حتما به گفته های استاد عمل نکردی ،چون حداقل کمک آگاهی های استاد آرامش و دور شدن کلی نگرانی های نابجا از ماست.

              اگر به نتیجه های کوچیک رسیدی با کمک اونها و تایید کردنش و بزرگ کردن و حرف زدن و شکرگزاری کردن همونها بزرگ و بزرگتر میشه.

              خیلی مهمه که ورودیها رو کنترل کنی و از اخبار و بطور کلی هر عوامل بیرونی دوری کنی.

              اینجا نقش ایمان و توحید میاد وسط ،از هر چی غیر خدا هست دل بِبُر.

              فقط خودتی و خدای خودت

              هر ایرادی دیدی از خودته و تلاش کن و اون باور رو حذف کن یا باور درست بساز.

              زینب جان تو خدایی هستی (خلیفه الله)که قادر به انجام هر کاری هست،قادر به ساختن هر چیزی هست.

              چقدر از قدرت تجسم کمک گرفتی؟چقدر سناریو نوشتی؟چقدر سعی کردی دلت رو فقط به خدا ببندی؟

              به همون اندازه رشد کردی .الگوهای خیلی خوب هستند و بهشون میرسی ولی بدون عجله با صبر.

              همون خانم بشارتی برای یک دونه شیشه شیر تو یخچال با اشک شوق سپاسگزاری میکرده آیا تو کردی؟همون آقا رضا حرفه‌ای استاد رو وحی منزل میدونسته و عمل میکرده با اینکه ترس داشته شنا عمل میکنی؟پس زینب جان میرسی ،عجله نکن ،صبور باش و فقط روی خودت کار کن .کم کم اون اتفاقات برات می افته.خدای من و تو خدای خانم بشارتی و آقا رضا و بقیه هست.ما در حال رشدیم آرام باش و ورودیهات رو کنترل کن و شب و روز شکر گزاری کن.

              به امید موفقیت‌های شما

              سپاسگزارم

              میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  6. -
    ارزو طلائی گفته:
    مدت عضویت: 1732 روز

    سلام استاد عزیزم

    سلام خانم شایسته عزیز

    خدا را شکرمی کنم وارد پروژه تغییر را در آغوش بگیر شدم

    وقتی خودمو بررسی می کنم توی بعضی زمینه ها تغییر کردم اما توی بعضی موارد هنوز نه، دقیقا همان جمله ای که استاد میگه (تحت فشار قرار بگیرند همان رفتارهای قبلی را نشان میدهند) من هنوز توی مواردی کافیه یک کم فشار بهم بیاد آن وقت می فههم که هنوز کحاها تغییر نکردم و گاهی اوقات برای این فشارها خدا را شکر میکنم چون منو به خودم آگاه می‌کنه

    دیروز یک مسئله ای برای یکی از وسایل برقی خانه بوجود آمد که یک لحظه ناراحت شدم اما با هدایت خداوند احساسمو خوب کردم.امایک مسئله هایی هم این چند روز برام پیش آمده که نتونستم ذهنمو کنترل کنم یعنی به زور افسارشو‌ مهار کردم ،جالبه دو شب قبل سریال آمریکا می‌دیدم فکر کنم قسمت 83 بود که استاد با خانم شایسته و مایک یک تور اسب سواری رفته بودند و آنجا خانم شایسته در مورد کنترل ذهن صحبت می کرد و تشبیه کرد به اسب و افسار اسب که اگر کنترلش کنی همون جوری که تو میخوای می‌ره

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  7. -
    آقای نیکو گفته:
    مدت عضویت: 3361 روز

    بنام خداوند مهربان

    سلام

    چند روزیه که دارم روی فایلهای هدیه قسمت باور فراونی کار میکنم و البته پروژه تغییر را در آغوش بگیر رو هم همزمان کار میکنم،

    امروز در بخش عقل کل هدایت شدم به کامنت دوستی که نوشته بود برای خودم یه کانال خصوصی درست کردم و نتایج هر روزم رو مینویسم و یادم اومد که من هم چند وقت پیش با خوندن بار اول کامنت این دوست عزیز چنین کانالی رو در یکی از پیام رسانها درست کرده بودم اما کلا فراموشم شده بود و هیج نتیجه ای رو در اون ننوشته بودم با خودم فکر کردم بهتره نتایج چند روز اخیرم رو که یادم میاد برم و در اون کانال بنویسم تا هر بار میخونم ایمانم بیشتر بشه،

    بعد از اینکه نتایجم رو نوشتم حال خیلی خوبی پیدا کردم برای بدست آوردن این همه نتایج عالی فقط در عرض چند روز گفتم بیام همون رو کپی کنم و اینجا هم بنویسم تا رد پایی باشه برای خودم و شاید انگیزه ای باشه برای دوستان برای حرکت:

    سلام خدای من ممنونم که انسان های خوبت رو در مسیر من قرار دادی که کارها به آسانی انجام بشه،

    نتایجی که در چند روز اخیر وارد زندگی من شده:

    1- ناظر معماری ساختمان نیک5 به راحتی کارها رو تایید و امضا کرد

    2- حدنگار بسیار انسان خوب و محترمی بود و خیلی دقیق و بدون چشمداشت کارش رو انجام داد

    3- متراژ واحدها با انجام حد نگاری حدود 25 متر مفید از اونچه فکر میکردم بیشتر شد و این یعنی حدود 700 میلیون تومان سود بیشتر از این ساختمان خدایا شکرت

    4- فروش چندین واحد پشت سر هم و ورودی عاای مالی درست در زمانیکه چکهای زیادی رو باید پاس میکردم خدایا شکرت

    5-دور هم بودن اعضای خانواده با عشق و روابط عالی با همسر و فرزندانم خدایا ممنونم

    6- شروع ورزش و پیاده روی طی چند روز اخیر و ایجاد انرژی بالا خدایا شکرت

    7- وصل شدن امتیاز برق و گاز ساختمان نیک5 خیلی سریع و آسان خدایا شکرت

    8- تحویل دو واحد به آقای … خدایا شکرت

    9-پیشرفت امور اداری به آسانی مثل تسویه حساب سدمعبر دو ساختمان نیک5و6 و همچنین گرفتن سریع 3جواب حفاری برای آب و فاضلاب نیک5و6

    10- تاییدیه و جلب رضایت ناظرین نیک 7 برای بتن ریزی سقف اول

    11- مهمترین نتیجه این چند روز داشتن آرامش، احساس خوب و عالی بوده وهست

    خدایا شکرت که آسانم کردی برای آسانیها خدایا شکرت که هدایتم کردی به راه راست راه کسانیکه نعمت داده ای خدایا تنها تو را میپرستم و تنها از تو یاری میجویم خدایا هرآنچه دارم از آن توست

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
  8. -
    مرضیه گفته:
    مدت عضویت: 2693 روز

    به نام خدای رزاق و وهاب و هدایتگر

    سلام به استاد عزیزم، خانم شایسته مهربون و همه عزیزانم در این پروژه بینظیر.

    استاد جان من دوست دارم کامنتم و با بخشی از نتایجی که تا اینجای کار گرفتم شروع کنم. طبق روال همیشه که با هر دوره ای یه نیتی میکنم برای بهبود یه بخشی از زندگیم، برای این پروژه هم نیت کرده بودم که توی کارم و روابطم با همکارام بهبود ایجاد کنم. و طبق پیشنهاد شما با شروع این پروژه همزمان احساس لیاقت رو هم شروع کردم. و تا به امروز تا جلسه تکمیلی سوم رو بارها و بارها گوش دادم.

    و قدم به قدم هدایت ها رو دنبال کردم و بدون هیچ مقاومتی هر چی که خدا میگفت و انجام میدادم. چن روز بعد از شروع پروژه، وقتی برای بار دوم جلسه دوم احساس لیاقت رو گوش دادم دیدم به به چه ات و آشغال هایی رو مدام دارم سلف تاک میکنم. من با پاشنه آشیلی مواجه شدم که سال ها از حضورش خبر داشتم ولی ایگنورش کرده بودم. و اینقدر این موضوع ذهنمو درگیر کرده بود که اصلا تمرکزی روی نیتی که کرده بودم نداشتم. و اون پاشنه آشیل هم چیزی نبود جز مخلوطی از ضعف های من در حوزه روابط ، عدم احساس لیاقت و داشتن شرک. و هدایت خدا قشنگ از لابلای کامنت ها و نشونه ها از همه جا منو ترغیب میکردن به بهبودم در مورد این پاشنه آشیل. گاهی هدایت ها بعضی جلسات دوره 12 قدم رو پیشنهاد داد، گاهی دوره هم جهت با جریان خدا رو. و دقیقا همون چیزی رو که باید میشنیدمو آماده درکش بودمو برام میاورد بالا.

    مثلا یه شب که ذهنم از متوقع بودن اطرافیان و از اینکه جواب محبت هامو ممکنه که ندن ( که همشم توهم ساخته ذهنم بود که با مرور خاطرات بد قبلی ایجاد شده بود) برام یه اژدها ساخته بود، خدا منو هدایت کرد به جلسه 23 دوره هم جهت، که من اصلا قبلا انگار نشنیده بودمش. اونجا استاد چنان با لحن آرومی گفتن که “طبیعیه که آدم ناراحت بشه وقتی جواب محبتش رو نمیدن، ولی من به خاطر شخصیت سخاوتمندی که دارم آگاهانه تصمیم میگیرم کار درست رو انجام بدم”، چنان به قلبم نشست که هیچ دارویی نمیتونس اینقدر در لحظه عمل کنه. یا وقتی یاد جلسه 20 این دوره افتادمو استاد از شکور بودن خدا صحبت میکردن و میگفتن که خدا به کوچکترین نیات ما پاداش های بی پایان میده، بارها و بارها به خودم گفتم پس مرضیه همین که خدا داره میبینه برام کافیه. نمیتونم از حجم احساس خوب و آرامشی که با این جلسات گرفتم توضیح بدم.

    حدود 10 روزی هس که گفتگوهای ذهنیم رو بردم زیر ذره بین که ببینم چه خبره توش، نمیتونم بگم چقدر ذهنم آروم و رام شده در مورد پاشنه آشیلم. اصلا قابل مقایسه با روزهای اول نیس، الان میتونم بگم افسارش تا حد خوبی دستمه. تا میخواد برگرده و بره تو شیارهای قبلی، هدایتش میکنم به مسیرهای جدیدی که از 10 روز پیش شروع کردم به ساختنش. البته اینم اضافه کنم که ذهن و فقط نمیشه با تکرار باور قانعش کرد، نتایجی هم که گرفتم یه فکت محکم برام ساخته و ذهنمو رام کرده. هر کوچکترین اقدام عملی ای که انجام دادم خدا همون روزش پاداش چن برابرشو بهم داد. خیلیییی خدا بخشنده تر از اون چیزیه که من فکرشو میکردم، اصلا تو یه لیگ دیگس میزان بخشندگیش. چاکرشم از همینجا تا همیشه.

    خوب وقتی یه ذره کنترل امور ذهنم در مورد پاشنه آشیلم اومد دستم، که باید با همین فرمون ببرمش جلو، شروع کردم روی نیتی که اول دوره داشتم کار کردن. استاد جان، شما قبلا بارها و بارها تاکید کرده بودین که یه کوچولو بهتر شدن تو پاشنه آشیل، تاثیرات بزرگی رو روی بقیه قسمت های زندگیتون میذاره. و من اینو امروز با سلولام درک کردم. امروز جنس احترامی که دریافت میکردم تو یه لول دیگه بود. من همیشه خداروشکر اینجایی که کار میکنم جز احترام و روی خوش چیزی ندیدم. ولی امروز همه چیز یه رنگو بوی دیگه داشت. مثلا همیشه اینطوری بود که یکی که جلوتر میرفت در رو باز میکرد اول خودش میرفت و بعد در و باز نگه میداشت که منم برم، ولی امروز نه تنها در رو باز میکردن، بلکه با احترام بهم میگفتن لیدیز فرست:) نه یه بار، نه دو بار بلکه سه بار این اتفاق افتاد. اتفاق بعدی این بود که من باید آفیسمو عوض میکردمو میرفتم پیش دو تا دیگه از همکارام. توی اون اتاقی که اونا هستن، میزی که قرار بود من برم و بگیرمش، پشت به در بود، یعنی هر کی از تو سالن میخواست رد بشه، دید کامل به مانیتورهای من داشت. وقتی که رفتم میزمو ببینم همکارم مکسیم گفت مرضیه بذار میزتو رو به در بذاریم که اینطوری پرایویسیتم حفظ بشه، بعد فرانسیس اون یکی همکارم گفت آره بیا با هم میزو جابجا کنیم ببین کدوم حالتشو بیشتر دوست داری. این دو تا بنده خدا میزو گرفته بودن و چن بار جابجاش کردن تا به حالتی رسید که من دوسش داشتم و اونطوری باهاش راحت بودم.

    استاد جان اینقدر لول محبتی که دریافت میکردم امروز متفاوت بود که قشنگ احساس میکردم داره از کجا آب میخوره. واقعااااا چه جهان جادویی ای داریم، اینقدر سریع پاسخ میده. خدایا شکرت و دمت گرم. ساختن احساس لیاقت و کار کردن رو پاشنه های آشیل با اختلاف سریعترین راه دریافت پاسخ های هم جهت با خواسته هامون از جهانه. و من باید متعهدانه این مسیر قشنگ و ادامه بدم.

    استاد جان فایل امروز منو برد تو فکر. من خیلی جاها به خودم سخت میگیرم و ذهنم کنترل و میگیره دستش و میگه تو توی این زمینه خیلی هم تغییر نکردی. اما خدا یه چیزایی رو برام یادآوری کرد که قلبم باز شد. یادم اومد که من قبل مهاجرتم به کانادا، یه سری روابطی رو توش بودم که دوسشون نداشتم، ولی با باورهای محدود اون موقعم نمیتونستم براشون کاری کنم و کلا قطعشون کنم. وقتی تصمیم به مهاجرت گرفتم، اینقدر همه زندگی و زمانم گذاشتم برای رسیدن به خواستم، اصلا تمرکزم کلا از روی اون روابط برداشته شد، در واقع هیچ توجهی دیگه بهشون نداشتم. اون روابط هنوز برقرار بودن ولی من دیگه بهشون بی توجه شده بودم. و جهان هم کار خودشو کرد و در نهایت با مهاجرتم هزاران کیلومتر از این روابط فاصله گرفتم. اون موقع نفهمیده بودم چجوری ولی الان وقتی با قانون تطابقش میدم درکش میکنم. اگه این نتیجه نیس پس چیه.

    یا یادمه وقتی آدرین به دنیا اومده بود من بحدی احساس قربانی شدن داشتم که الان که بهش فکر میکنم اصلا مرضیه اون روزا رو نمیشناسم و خندم میگیره از اون طرز فکر. روابطم با همسرم چندین و چند مدار با امروز فاصله داشت. و خداروشکر که الان این استیت رو دارم تجربه میکنم. و انشالله هر روز بهترم میشه. اگه این نتیجه نیس پس چیه.

    یا قبل از شروع دوره همجهت با جریان خدا، من تقریبا همه جمعه ها نگران آخر هفتمون بودم که باز قراره بچه هایی رو ببینیم که من مدت ها بود باهاشون دیگه نمیتونستم ارتباط بگیرم. تنها دلیلشم این بود که واقعا دیگه حرفاشونو نمیفهمیدم. ولی هر چی بیشتر جلسات این دوره رفت جلو، من آروم‌تر شدم، نگرانیم کمتر شد، آخر هفته هامون همش با کمپ رفتن پر شد، اونم کمپ سه تایی بدون هیچکس دیگه ای. دیگه نگران این نشدم که وای الان قراره هر چی تو هفته حالم خوب بوده این دو روز دوباره احساسم داغون بشه، هر چی کمتر نگران شدم، خدا پلن های قشنگتری برام ریخت. الان اون روابط به حدی کم شده که عملا وقتی هم همو میبینیم نگاهم ناخودآگاه روی زیباییهاشونه، و احساسم خوبه. قشنگ متوجه میشم که دیگه اون مقاومت رو ندارم. و این برای من به دستاورده بزرگی بود که ذهنم داشت انکارش میکرد. اگه این نتیجه نیس پس چیه.

    اینو اینجا گفتم که اشاره کنم استاد خود من به شخصه خیلی وقتا نمیتونم تغییراتمو که با گذروندن دوره های شما اتفاق افتاده رو ببینم، و به عبارتی از اونطرف خر افتادم. نمیتونم این تغییرات درونی ای که منجر به این پاسخ های متفاوت جهان شده رو تشخیص بدم. منی که مدتهای زیادی از عمرم رو نگران آخر هفته هام بودم، الان اصلا یادم نیس که این نگرانی کی برطرف شده، که اصلا قبلا وجود داشته. این خیلیییی نتیجه بزرگیه و من به خودم قول میدم که بارها و بارها با خودم تکرارش کنم و بگم مرضیه دمت گرم که با استمرارت در مسیر این تغییر بزرگو ایجاد کردی و الان بیشتر اوقات حالت خوبه.

    استاد عزیزم، خانم شایسته مهربون و دوست داشتنی، دوستای عزیزم که از کامنتاتون کلیییی درس یاد میگیرم و سعی میکنم که عملیشون کنم، دم همتون گرم، خیلی دوستون دارم. همگی تحت حمایت کامل خدای وهابمون باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 34 رای:
  9. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 700 روز

    🟣 جهان هم عاشقت میشه… ؛ داستان من و تو در “لحظه” ای که هنوز نرسیده، اما همینجاست

    گاهی وقتها، وسط یه عصر معمولی، یه فکر مثل نسیم از ذهنم رد میشه و بعدمیفهمم اون نسیم قرار نیست بره… میمونه، میپیچه، بزرگ میشه و تبدیل میشه به طوفانی ازشوق.

    همین چند هفته پیش، شب بود ، داشتم راه میرفتم ؛ مثل همیشه، بی هدف و در عین حال، دقیقا درمسیر. ناگهان این فکر ازجایی میان دلم گذشت:

    «آنچه دلم امروز آرزویش را دارد و درآینده تقدیر من خواهد شد،

    اکنون نیز در کنار من هست،

    تنها در پرده‌ ای ازآغوش الهی پنهان است،

    در مرتبه‌ ای از وجود که چشمان ظاهرم هنوز به آن راه نیافته‌ اند،

    اما دل، “حضورش را می‌ شناسد”.»

    اول خندم گرفت! چون ذهن منطقیم گفت: «یعنی چی؟ اگه کنارته پس کجاست؟ چرا نمیبینیش؟» ولی یه چیزی در درونم جواب داد: «چون هنوز تو اون سطح ازوجود نیستی که ببینیش. ولی اون هست. درست همینجا، کنار تو، زیرنگین عاشقت، خدا.»

    همون لحظه احساس کردم قلبـــــم داره تنـــــد تند میزنه. یه شور خاص، مثل لحظه ای که فهمیدی کسی عاشقت شده وخودش هنوز نمیدونه چقدر.

    من مدت زیادی دنبال تغییربیرونی بودم؛ اینکه اتفاقها فرق کنن، آدمها بهتر رفتارکنن، پول بیشتر بشه، عشق واقعی پیدا بشه… امـــــا بالاخره فهمیدم، اصل ماجرا بیرون نیـــــست.

    بقولی، یه جمله که همیشه تو ذهنم وول میخوره : «وقتی شخصیت فرد تغییر کنه، جهان لاجرم شرایط اون روتغییر میده.»

    اون روز این جمله فقط یه مفهوم انگیزشی بنظر میومد، ولی حالا که تجربه ش کردم، دیگه شعاری نیست. من واقعا دیـــــدم که چطور وقتی درونم روتغییر دادم، بیرون بی هیاهو دگرگون شد.

    اوایل فکر میکردم تغییر شخصیت یعنی مثبت اندیشیِ ظاهری، یعنی فقط لبخند زدن وگفتنِ «همه چیز عالیه».

    اما واقعیت اینه که تغییر شخصیت یعنی مواجهه واقعی با خودت. یعنی اون لحظه هایی که تنها توی تاریکی نشستی و باصدای لرزون میپرسی:

    «من واقعا کی م؟ چرا هنوز ترس دارم؟ چرا حس لیاقت ندارم؟» ==> همون شبها، همون خلوتها، نقطه تغییر بودن.

    یادمه یه بارتوی پیاده روی صبحگاهیم، یه سگ ولگرد دنبالم افتاد. نه برا گاز گرفتن، فقط راه میومد. من اولش جاخوردم، اما بعد متوجه شدم داره با ریتم قدمهام هماهنگ میشه.

    🟡 یه جرقه افتاد توی ذهنم:

    «زندگی هم مثل همینه. تاوقتی ازش میترسی، دنبالت میکنه، اماوقتی هماهنگ باهاش راه بری، همراهت میشه.»

    ■ اون روز فهمیدم رفتـــــار من درشرایط چالـــــش برانگیز، آینـــــه واقـــــعی تغییره. => نه وقتی اوضاع خوبه، نه وقتی لبخند زدن راحته… بلکه وقتی همه چی سخت شده، تصمیم میگیری هنـــــوز مؤمن بمونی، هنـــــوز عاشق بمونی، هنـــــوز احساس خوبی نسبت به آینده داشته باشی ؛ اونجاس که شخصیت واقعاتغییر کرده.

    وقتی داشتم باخودم خلوت میکردم، حس کردم یه آیه داره توی ذهنم تکرار میشه: «یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ» /[ خـــــداوند قومی رومیاره که اونها رو دوست داره و اونها هم دوستش دارن.]

    یه درک عجیبی اومد سراغم ==>>> یعنی وقتی دلت با خدا هماهنگ میشه، خدا خودش شرایط رو میفرسته، آدمها رو میفرسته، موقعیتها رو میفرسته… چون دیگه تونیازی به تقلا نداری.

    اونوقت عشق واقعی، پول واقعی، آرامش واقعی، وحتی اون «فرد خاص»… همه خودشون میان سراغت.

    چون تو دیگه اون آدم قبلی نیستی. تو تبدیل شدی به کسی که جهان باید به احترامش تغییرکنه.

    راستش این روزها، وقتی به اون چیز یا موقعیت یاکسی فکرمیکنم که میخوامش،

    🟣 دیگه با اضطرابِ «کی میاد؟ چرا هنوز نیومده؟» بهش نگاه نمیکنم. بلکه با لبخند میگم: «تو همین الانم کنارمی، فقط هنوز به زبونِ ماده ترجمه نشدی.» یه حس جادویی داره این درک… انگار زمان خودش رو عقب کشیده و داره از آینده بهت چشمک میزنه. اون لحظه ای که باور میکنی خواسته ت وجود داره، جهان هم باور میکنه. و ازهمون لحظه، کارها شروع میشن، آدمها سر راهت قرارمیگیرن، نشونه ها میبارن.

    ○ من اینو با پوست و استخون تجربه کردم ==>> وقتی دست از کنتـــــرل بیـــــرون برداشتم و فقط روی تغییر خودم تمرکزکردم => همه چیز شروع کرد به تغییر کردن ؛ بی اینکه مجبورباشم با دنیا بجنگم. تو فقـــــط باید خودت رو ارتقا بدی، بقیــــــــــه تغییرات رو جهان خودش اتومات انجام میده. ==> مثل باغی که وقتی بذرش سالمه، خودش بارون و آفتاب و خاک رو جذب میکنه.

    ⭕️ اونروزا که هنوز باور نداشتم، مدام میپرسیدم:

    «پس چـــــرا هنوز چیزی تغییر نکرده؟ چـــــرا هنوز اون آدم خاص نیومده؟ چـــــرا اوضاع مالیم همونه؟»

    ولی حالا میدونم: اگر اوضاع تغییر نکرده، چــــــــــون هنوز درعمق وجودم همون باورهای قدیمی نشسته بودن.

    🪶 وقتی اون باورها واقعا عوض شدن، دنیا خودش به احترامم خم شد.

    وَیُمْدِدْکُم بِأَمْوَٰلࣲ وَبَنِینَ وَیَجْعَل لَّکُمْ جَنَّـٰتࣲ وَیَجْعَل لَّکُمْ أَنْهَٰرࣰا / و شما را با اموال و فرزندان یارى کند، و برایتان باغ ها و نهرها قرار دهد،

    فکر‌کنم دو سال پیش بود ، یه شب زیر بارون قدم میزدم. بارون اونقدر نرم میبارید که حس میکردم خدا داره نوازشم میکنه. ناخودآگاه زیرلب گفتم: «خدایا، من مهیا و آماده م. هرچی که برای من نوشتی، من عاشّّّقشم. حتی اگه هنوزنبینمش.»

    شاید اون شب، اولین باربود که بـــــدون هیچ توقعی، بـــــدون هیچ ترسی، فقـــــط عاشق بودم. نه ازروی نیاز، بلکه از روی ایـــــمان و اعتماد.

    دو سه روز بعدش، یه پیام از یه فردی رسید که بعدهافهمیدم قراره مسیرم رو عوض کنه. نه بخاطر خودش، بلکه بخاطر پیامی که با خودش آورد:

    «تو الان همونجایی هستی که باید باشی. فقط ادامـــــه بده و واینسا.»

    حالا که دارم اینومینویسم، حس میکنم اون “آینده زیبا” که دنبالش بودم، همیـــــن حالاست.

    اون عشق و رهایی، اون فراوانی، اون آرامش اون حال خوب ، اون امنیت خاطر ، اون عزت، اون سلامتی … همه ش اینجاست. فقط باید چشمامو بـــــاز‌کنم .

    وقتی از درون تغییر کردیم، جهانم دیگه مجبوره باهامون هماهنگ بشه.

    چون هم ارتعاش خدا شدیم .

    و خــــــدایــــی کــــه فــــقــــط بــــا عــــشــــق کــــار مــــیــــکــــنــــه.

    ~~~~~

    🪶محسن ؛ که فهمید «جهان عاشق اونیه که خودش عاشق شده.» و حالا، هر روز صبح، با شوق دیدنِ چیزی بیدار میشه که 🩷️ هنوز نیومده… اما همین حالا همینجاست.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 60 رای:
    • -
      سمیه زاهدی گفته:
      مدت عضویت: 1903 روز

      سلام داداش محسن عزیز

      سپاس گزار خداوندمهربانم

      که هر بار با یه جمله، یه نوشته، یه نشانه

      شوق روتو دل من زنده نگه میداره که به یاد

      داشته باشم چقدر همراهمه و هدایتم می کنه.

      آره دقیقا همینه تغییر شخصیت

      یعنی مواجهه واقعی باخودت

      درست وقتی باخودت خلوت می کنی.

      تجلی فقط به مثبت فکر کردن نیست، نیاز به

      تغییر واقعی وعمیق درونت داره ، تغییر در

      فرکانس احساست، تغییر باورهات

      کار من اینه روی تغییر انرژی درونیم کارکنم

      واجازه بدم که جریان طبیعی زندگی کارها رو

      پیش ببره

      کار من اینه که به خودم یاد بدم آروم بمونم

      وبه روند این جریان اعتماد کنم حتی وقتی

      چیزی نمی بینم ، اونوقته باجریان همراستا هستم

      کار من اینه که باحضور وقدردانی ایمان

      خودم رونشون بدم وبه خواسته ها نچسبم

      مثل وقتی که یه دونه رومی کارم وباعشق

      مراقبشم ومطمئنم که رشدمی کنه .

      ممنون که نوشتی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 700 روز

        سمیه جان سلام . دقت که میکنم‌ این جمله هات بوی بیداری و آگاهی میده.

        آره خواهری من ، همینه که گفتی، تغییر واقعی یعنی روبه رو شدن با خود واقعیمون… باهمون بخشهایی که سالها ازشون فرار کردیم، اما حالا باعشق بغلشون میکنیم تا نور بشن.

        «کارمن اینه روی انرژی درونیم کارکنم» ==>> خیلی کلام عمیقه؛ چون آدمای بیدارمیدونن زندگی بیرون فقط انعکاس درونه.

        🟣 درونمون که آروم باشه، جهان هم آروم میشه. وقتی ایمانمون قـــــوی بشه، مسیرخودش صاف میشه.

        درود خداوند بهت که

        ● داری به جریان اعتماد میکنی

        ● باور کردی قدرت اصلی درون خودته نه بیرون

        ● بجای کنترل، داری خلـــــق میکنی

        اینا یعنی : همجهت بودن باجریان خداوند.

        نگارِ من که به مکتب نرفت وخط ننوشت / به غمزه مسأله‌آموزِ صد مُدَرِّس شد.

        ایستاده برات کف میزنم . آفرین. چون رسیدی به اون نقطه ای که آدم از “خواستن” عبورمیکنه و وارد “داشتن” میشه ؛ همونجایی که آرامش میشه نشونه ایمان.

        ادامه بده سمیه، خوشحالم ‌که هم مسیریم.

        با همین حضور، باهمین عشق، با همین باورکه «من قدرتمندم چون وصل بِ خدای قدرتمندم» ، ادامه بده.

        بذر ت حتما رشدمیکنه

        چون تو بانیت پاک وایمان واقعی کاشتیش.

        تو یک عامل و یک خالق زیبا هستی… .

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
        • -
          سمیه زاهدی گفته:
          مدت عضویت: 1903 روز

          سلام محسن عزیز رفیقِ جان

          میخوام از یه تجربه بگم که چندروز

          پیش تجربش کردم امانمیدونستم

          چه جوری بیام ازش بنویسم.

          توهمین کامنت وقتی نوشتی تغییر

          شخصیت یعنی مواجهه باخودِ واقعیت

          دقیقا اینو من باهمه وجودم حسش کردم

          یه شب که میخواستم تو اون دفتری که

          ازش گفتم بنویسم ، بازم حرفی برای گفتن نبود ، حالم خوب بود ولی بازم سکوت!

          به یادآوردم که دعوت شدم به حضور

          دفترم روبستم وفقط آروم به دم وبازدمم

          توجه گذاشتم دقیقا توتنهائیم قبل خواب

          حال عجیبی بود برام ، انگارکه ذهنم خاموش شده بود،سبک بودم واصلا انگار دیگه

          جسم نبودم ،یه جور رهایی ،یکپارچگی توفضای اتاق، اینکه همه چی میشه همون

          آگاهی ،نفس هایی که خودش میکِشه

          حالم خیلی خوب بود واشکام پشت سر هم میریخت

          هیچ وقت حس نزدیک بودن رو تا این حد تجربه نکرده بودم نمیدونستم چجوری ازش بنویسم

          تا اینکه دیروز که توپاسخ به کامنت حسین عبادی عزیز وقتی نوشتی ازش درک من

          کامل شد که دقیقا تجربه من از اون حس بود

          دادش محسن عزیزم بین دونستن تا

          تجربه کردن این احساس یه دنیا

          فاصله بودبرای من

          یه جوربیداری ازخواب ذهن

          خوابی که عامل جدائیه همه

          حقیقت وجودیه

          بعد اون تجربه نگاه من تغییر کرد اینکه درک

          کنی همه چی یکپارچس وانتخاب کنی که یکتابین بشی

          اونوقته که خدائیت روتو وجودبقیه هم می بینی وحسش می کنی وخداگونه تر شدن روانتخاب می کنی

          هرچه بینی جزء خدا آن بُت بوَد ، دَرهَم شِکَن

          آره همه چی انعکاس درونه

          چون بیرون ودرون همه یه

          چیزه، تصویر توی آبه ، همش خودتی

          محسنِ جان باتمام وجودم ازت ممنونم

          که می نویسی واجازه میدی جاری بشن

          این آگاهی ها از قلب روشنت.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
          • -
            محسن توحیدی گفته:
            مدت عضویت: 700 روز

            سمیه نازنین، رفیق نازک دل من، سلام. چقدر شبیه نوره، اون چیزی که نوشتی… ؛ همون نوری که وقتی دل خاموش میشه وسکوت حرف میزنه.

            گفتی «نفس خودش میکشید» ==> من فهمیدم خداچطور از لای تن ما نفس میکشه، چطور خودش رو از درون ماتجربه میکنه. تو عزیز دل فقط اجازه دادی حضورش باشه خودش باشه… همونجور که هست. همون حضور ناب، بی کلمه، بی خواست.

            سمیه… اون شب تو، شب بیداریه.

            منظورم از خواب جسم نیس ، بلکه ازخواب جدایی. :'(

            بیدار از اون خیال کهنه که فکرمیکردیم ما جدا از خدا هستیم.

            گفتی «یه جور رهایی، یه جور یکپارچگی توفضای اتاق» => خود من بودم که اونجا نشسته بودم، در دل روشن سکوت، که خدا از درون نفسش خودش رویادم آورد.

            آره رفیق… بین دونستن تا تجربه کردن، یه دنیا فاصله ست.

            سمیه خوشحالم که تو، از اون دنیا گذشتی. از ذهن به دل، ازحرف به حضور، از فکر به عشق.

            ~~~~~

            از جمادی مردم و نامی شدم

            وز نما مردم ز حیوان سر زدم

            مردم از حیوانی و آدم شدم

            پس چه ترسم؟ کی ز مردن کم شدم؟

            حمله‌ی دیگر بمیرم از بشر

            تا برآرم از ملائک بال و پر

            وز ملک هم بایدم جستن ز جو

            «کل شیءٍ هالکٌ الا وجهُه» ( مولانا)

            ~~~~~

            حالا دیگه هر چی میبینی، خودتی. هر لبخندی، هر قطره اشک، هر نسیمی که ازپنجره رد میشه… همه اینا داره با تو نماز حضور میخونه.

            و من…

            فقط سپاسگزارم که این لحظه رو با من قسمت کردی.

            که اجازه دادی خدا خودش رو ازچشمهای تو نشونم بده.

            همون خدای لطیفی که خودش رو تو دل یه زن آرام، یه سمیه روشن،،، تجلی داده تا یادم بندازه عشق هنوزجاریه.

            بذار اینجوری دلنوشتمو تمومش کنم، از دل:

            ما از خدا نیومدیم،

            ما خود خدا بودیم،

            که فقط یادمون رفت…

            و تو الان، دوباره یادمون آوردی.

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      لیلی اسفندیاری گفته:
      مدت عضویت: 2146 روز

      داداش محسن من

      سلام

      یک میلیارد سلام به روی ماهت عزیزم

      به قلب بزرگت

      به قلم بی‌نظیرت

      به حضور معرکه ات

      لعنتی چرا اینقدر خوب می نویسی؟

      خدا فقط با عشق کار میکنه داداش محسن و من چقدر دلتنگت بودم و باز خودش ابن دلتنگی رو رفع کرد و امروز در اوج شلوغی هر روزم گفت ترمز رو بکش حاجی و برو در سایت کامنت بنویس

      محسن جان خیلی دوستت دارم.

      این کامنت رو بخون امروز خدا با من و فاطمه عشق بازی کرد عزیز دلم .

      *

      به نام خدایی که در خدایی اش همه چیز یافت میشود

      سلام قلب من

      رفیق بهشتی

      بهترین فاطمه زندگیم

      امروز ظهر خدا اول بهم گفت : لیلی حالت خیلی خوبه بیا یه کامنت جدید برای جلسه 20 دوره هم جهت با من که روش قفلی زدی بنویس

      بعد مدتی گذشت بهم گفت برو از حال خوبت برای فاطمه بنویس که همیشه عالی ذوق میکنه و شکر گذاری و…..

      خدایااااااا اینهمه خوبی و عشق و مرام و معرفت و بزرگی رو از کجات درمیاری؟ یه کم هم به من یاد بده که لحظه ای حتی لحظه ای از عشقت دور نشم .

      حتی لحظه ای

      به قلب خودم میفرستی بعد میبینی شلوغم میگی عیب نداره به فاطمه بگو و همون زمان به خود فاطمه هم میگی ….

      از اون ور یه نقطه آبی هم برام میفرستی،که دوست توحیدی ام درش نوشته :

      لیلی این پیغام خدا برای توست .

      منتظر باغی از گل در زندگیت باش .

      استاد عباس منش مدتی میشه هیچ کامنتی ننوشتم و تنها فعالیتم منهای ستاره قطبی و پر کردن ظرف شکرگذاری ام که مثل نون شب واجبن برام ، گوش کردن به مراقبه جلسه 9 بوده

      استاد خدای تو در زندگی من شاهکار کرده .

      استاد همیشه می گفتم با نتایج بعدی ام ازتون تشکر میکنم . به تعهدم عمل کردم عشق جان .

      همانطور که می گفتید :

      خواسته ای،که به خاطر اون وارد دوره هم جهت با خدا شدم چنان نرم و بی صدا وارد زندگیم شده که به بزرگی خود خدا قسم من هنگ هستم . دهانم بازه .

      فقط هر روز می نویسم خدایا شکرت من از تمام نتایجم رها هستم .

      و این خواسته همونه که میخواستم حتی هم بهتر .

      میخواستم تا صد در صد شدن بشه و بعد بیام بهتون بگم استاد اما به قدری این لحظه ها و روزهام پر از عشق و فراوانی و آسونی هست که حد ندارهههههههه .

      هنگ هستم خودم .

      باور کن استاد جانم .

      من تو دفتر مخصوصم نوشتم : خدایا میخوام طرف ناخودآگاه هم شده عباس منشی باشه و به قوانین عمل کنه و بعد الان با شخصی هستم که از شاگردان قدیمی شماست .

      من حرفی ندارم .

      الان می فهمم چرا بعضی از،دوستان که به نتیجه می رسند فعالیتشون در سایت کم میشه که البته این گاهی گاهی نباید باشه

      استاد درست نمی فهمم چی،دارم میگم . خودش گفته باید بنویسم من نمیدونم این رابطه رویایی که خلق شد خدا برام خلقش،کرد به کجا میرسه ولی فقط،بهتون بگم دقیقا تمام نوشته هام در دفتر تجسم خلاقم واقعی شدن .

      حالم دیگه اون حال خاص مست از شراب الهی نیست حالم حال یه بنده خیلی آرومه که روی دوش،خداش نشسته و آسون شده برای آسونی ها

      استاد جانم نه فقط رابطه ام بلکه در تمام موارد همه چیز عالی داره پیش میره

      و من هر روز می نویسم خدا من رها از تمام نتایجم در لحظه لحظه هام شاد و توحیدی عمل میخوام بکنم.

      استاد میام ودوباره می نویسم .

      استاد شما خدای شما در زندگی من شاهکار کرد .

      استاد خیلی دوستت دارم .

      استاد شایسته شما رو هم همینطور . هر لحطه در این رابطه رویایی از خدا رسیده سعی میکنم مثل شما رفتار کنم که هم جنس شما هستم .

      همیشه با داداش محسن می نوشتیم: خبر آمد خبری در راه است . سرخوش آن دل که از آن آگاه است .

      امیدوارم برسه به دستم داداشم کامنتم و بخونن.

      من حالم عالیه استاد.

      این بهترین روزهای زندگیم هست . در رهایی کامل هستم.

      استاد من باز میام و می نویسم .

      استاد شگفتانه ها هنوز در راهن

      از پاییز قشنگم میام و می نویسم

      استاد عزیزم

      تا اون دنیا تا بهشت هم فالوت میکنم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 24 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 700 روز

        لیلی نازنینم سلام به روی ماهت

        سلام به دلی که با خدا رفیقه

        به دختری که عشق ازحرفاش میباره. قشنگترین لحظه روزم خوندن این کامنتت بود، پر از نور، پر ازحـــــال خوب خدا

        لیلی، گفتی “حالم حال یه بنده آرومه که روی دوش خداش نشسته” =>> واقعاً منو زد به عمق سکوت ایمان… .آره رفیق، این همونجاست که خـــــداخودش راه میبره، خودش مینویسه، خودش عشق میریزه

        میدونی چی قشنگه؟ اینکه گفتی حتی وسط شلوغیهات هم خودش بهت میگه “برو بنویس برای فاطمه” =>> رسوندت به مرحله ای که صدای خدا توی دلت عادی شده، مثل نفس کشیدن

        خدا شاهکار کرده باهات لیلی جان ، گمپ‌ گلم شک‌ داری ‌که قراره بهترم بشه؟؟؟!

        چون تو یاد گرفتی قفل نکنی، نه بجنگی ، بلکه بذاری جــــــــــاری بشه

        گفتی همه چی نرم و بیصدا اومد… =>> سبک خداست، سبک عشق

        منم مثل تو، توی همین مسیرم

        هر روز با خودم میگم:

        “خدایا شکرت که همه چی آسونه، چون من رها هستم”

        و با هرقدم، یه نشونه جدید میفرسته .

        گاهی خدا لپمو میکشه‌ میگه محسن حواســـــت ‌کجـــــاست، چرا گیج‌ شدی ! مگه این‌ همونایی‌ نیست که میخواستی !؟!! و من فقط سکوت میشم…… .

        ادامه بده خواهر توحیدی من

        بنویس، شکر کن، بخند، عشق پخش کن… میـــــخوام عاشـــــقانه تماشـــــات‌ کنم…نتیجه هرچی‌که باشه. [ مطمئنا در‌جهت رشدته]

        تو مومنتوم مثبتی هستی که جهان باهاش بالا میره؛ خدا خودش داره از دستای تو عشق میپاشه به زمین.

        راستی بذار یه مخالفت ‌کوچک و عاشقانه باهات ‌کنم و به قول بچه های پدرخوانده و شبهای ‌مافیا یه دیسلایک ریز بدم => کسایی که به هدفشون میرسن فعالیتشون توی سایت بهشتی کم بشه… نه ؛ بهتره بیان برای رشد و ادامه دادن موفقیت درمدار بالاتر ، اون اشتیاقشون رو با درج مطلب ماندگار کنن + این سایت بهشتی روجای بهتری ‌برای زیست و تنفس کنن… کران که نداره.. تا بینهایت میشه ادامه داد.

        با یه عالمه عشق و احترام .

        داداشت، محسن

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
    • -
      مرضيه ابراهيمي گفته:
      مدت عضویت: 2466 روز

      محسن جان

      دوست الهی ام

      سلام

      امیدوارم که هر کجای این جهان هستی،حال دلت هم جهت با نور خداوند باشه…

      وقتی کامنت های شما رو میخونم،الان دقت کردم،ریتم نوشته هات سرم رو آروم آروم به نشانه ی تایید و تحسین عقب و جلو میکنه،نوشته هات مثه ریتم پیانو هستش،آروم و آهسته که روحم رو هر لحظه داره جلا میده

      واقعا به حرف استاد چندوقتیه که دارم مدام کامنت های سایت رو میخونم،بهش رسیدم که این کامنت ها رو تووی هیچ کتابی تووی دنیا نمیشه پیدا کرد،اینقدر که خاصن،اینقدر کلمات،جملات با ریتم خدایی کنار هم قرار میگیرند که فقط میشه گفت اینها کلام خداوند هستن،برای هر کسی که در مدار خوندن و شنیدنش قرار میگیره

      خدایا شکرت که منو در مدار خوندن و شنیدن و درک کردن این آگاهی ها قرار دادی

      با آرزوی سلامتی و سربلندی برای شما دوست عزیزم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
      • -
        محسن توحیدی گفته:
        مدت عضویت: 700 روز

        مرضیه جان، رفیق نازنین و یگانه پرستم، سلام به دل لطیف وپرنورت . وقتی نوشتی ریتم نوشته هام برات مثل نوای پیانوئه، حس عجیبی گرفتم، یه حس ازحضور خدا بین هر جمله، بین هرسکوت بین هر فکر کن و نوشتن… انگار اون داره مینویسه وما فقط قلم دستش شدیم.

        کامنتها رو توهیچ کتابی نمیشه پیدا کرد==>> …چون اینجا دیگه بحث نوشتن نیست، اینجاحرف دل هایی هست که وصل شدن به منبع نور، به خالق عشق…

        اینجا دیگه ذهن نمینویسه، روح مینویسه.

        و روح همیشه از خدامینویسه. مگه بدون یارش حتی یک سطرمیتونه دوام بیاره !؟

        «وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَن یَشَاءَ اللَّهُ»

        ما هیچ اراده ای نداریم جز اونچه خدا بخواد،

        و وقتی دل مابا دل خدا همجهت میشه،

        کلاممون هم میشه آیه ای زنده ازحضورش؛ و اون بی ارادگی به قدرت تبدیل میشه‌.

        مرضیه عزیز، تو هم با همین لطافت و دقتی که نوشتی، با همین حضور وحس خدا در کلامت، خودت شدی یکی از اون صداهای زیبا که از دل خـــــداجاری میشه.

        گفتی «در مدار خوندن و شنیدن و درک کردن این آگاهی ها قرار گرفتم»…==> اون لحظه ای که خـــــداتصمیم میگیره یه دل روبه مدار خودش بیاره، همه چیزش عوض میشه… گوشش، چشمش، حتـــــی ریتم تپش قلبش.

        «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»

        و تو هم بخشی ازاین نوری،

        که داره ازخودش برای خودش میدرخشه.

        منم ازخـــــدا سپاسگزارم که با انسانهایی مثل تو هم مدارم کرده،

        انسانهایی که کلامشون، حضورشون، حتی لبخندشون بوی خدا میده.

        چقدر قشنگه این حلقه نور،

        که از استاد شروع شد، ازخـــــدا جاری شد،

        و حالا داره تو دل من و تو وهمه اهل حضور، زندگی میکنه.

        خدایاشکـــــرت برای این اتصال مقدس،

        برای این نوشتنها، برای این باهم بودنها، برای این یاد توبودنها…

        ○ مرضیه جان، دلـــــم آروم شـــــد ازحرفات.

        نور و برکت الهی همیشه جاری باشه تو دلت،

        و ریتم زندگیت همیشه باآهنگ عشق خدا کوک باشه.

        با عشق وسپاس از حضور نابت.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  10. -
    پروانه پدرام گفته:
    مدت عضویت: 1888 روز

    سلام به استاد عزیزم مریم جان عزیز دل و تمامی دوستانم

    اگر در روابط یا شرایط زندگی‌ات احساسی از تکرار، رنج یا بی‌عدالتی داری، کمی درونت را مرور کن:

    کدام رفتار یا واکنش در من هنوز شبیه گذشته است که باعث می‌شود همان افراد یا شرایط را دوباره جذب کنم؟

    دقیقا امروز برای من شرایطی پیش اومد که من هم نظرم رو بگم یک لحظه احساساتی شدم و دقیقا همون حرفایی تو ذهنم اومد که چند سال پیش فکر میکردم ما خیلی نیاز داریم البته من به شخصه خیلی نیاز دارم رو اعتقادات الکی که به ما گفتن و شده جزو اصلی تصمیم گیری هامون کار کنم دقیقا امروز متوجه شدم من خیلی از روی احساسات تصمیم میگیرم احساساتی مثل فلانی گناه میده نیاز به کمک داره ،خدا رو شکر امروز خوب عمل کردم جلو دهنم گرفتم تو ذهنم میگفتم به من ربطی نداره من این همه سال به بقیه نظر دادم نظرم گفتم انرژی خودمو هدر دادم به جایی هم نرسیدم پس کنترل کنم این احساسات

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 38 رای: