این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/05/neveshteh.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-18 06:50:042025-11-19 18:36:49تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۳
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
مناسبترین فایلی که میتونست بهم برسه و حسم رو تغییر بده .
عرضم به خدمتتون من مدتهاست درحال گذروندن یه دوره آموزشی هستم که تقریبا تمام مباحثش رو کار کردم و باید بفکر درآمد زایی باشم ،بعد از اتمام فصل ها مربی دوره بهمون گفتند باید پیج اینستاگرام داشته باشیم تا خودمون رو معرفی کنیم و مثلا تبلیغاتی اگه داریم انجام بدیم و ازین حرفا…
من، با داشتن پیج اینستاگرام هیچ مشکلی نداشتم اما واقعا یه مقاومت شدیدی نسبت به تبلیغات کردن داشتم که هربار بهش فکر میکردم از کل این دوره زده میشدم و هربار که تصمیم میگرفتم بیام یه کارایی برای شروع درآمدزایی انجام بدم خیلی حالم بد میشد که همین حس بد ،منو چندوقتی از این دوره دور میکرد.
چند روزی میشه که از خودم ناراحت بودم میگفتم تو با کلی انگیزه این دوره رو تهیه کردی ،با کلی انگیزه هر فصلش رو کار کردی ، با شور و شوق پای تمریناتش نشستی ، یادته با انجام هر تمرین و حل هر چالش چقدر ذوق میکردی؟ ولی حالا که نوبت اصلِ کاری و قسمت مهمه ماجراس چرا دست به عمل نمیزنی؟ چرا دچار سکون شدی؟(کلی دلیل مختلف میاوردم ،اهرم رنج ولذت مینوشتم اما دوباره همون حالتی میشدم، وقتی به فصل اخر اون دوره میرسیدم که درمورد بازاریابی بود یه نگرانی و دلشوره عجیبی داشتم حس میکردم ناتوانم )
.
خلاصه این چند روز عمل نکردن اذیتم میکرد و کم کم نجواها اومده بودن….مثل دیشب که یکمی نجوای ذهنی حس بی ارزشی بهم داده بود!
اما امروز و الان که این فایل رو با تمرکز بالا شنیدم و نوشتم ،مغزم باز شد انگاری تازه دوزاریم افتاد که عزیزم داشتی راهو اشتباه میرفتی که!!!!!
بازاریابی و مشتری یابی همون چیزی هست که حسم رو بد میکنه!
من دوست نداشتم روزها و هفته ها دنبال پیج های بزرگ بگردم و براشون پیام تبلیغاتی بفرستم چون بهمون گفته بودند در شروع درامدزایی باید اینکارو بکنین! همه اولش اینکارو کردند و شماهم باید همین راهو برید ! و پیگیر تبلیغاتتون باشید . هر پیامرسانی گفتند اونو نصب کنین! هر جوری خاستند خودتونو با اونا هماهنگ کنین باهاشون راه بیایین تا کارو بگیرین!!!!
این موضوع چون حسم رو بد میکرد از دوره فاصله گرفته بودم ولی مقصر خودمم که یه اصل مهم رو یادم رفته بود اینکه مهم هم فرکانسیه نه بازاریابی و تبلیغات!
خدارو شکر میکنم به جوابم رسیدم حس میکنم اون گره کوری که ماههاست نتونستم بازش کنم همینه.
حس من بعد از شنیدن این فایل ،با قبل از شنیدنش 180درجه متفاوت شد
چقدر خیالم راحت شد
یه دلشوره عجیبی که داشتم حل شد
باورم نمیشه اون دلشورهه از بین رفت! دلشوره ای کهنمیدونستم چیه!!!!
خدایا هزاران بار شکرت ، چقدر همزمانی قشنگی قطعا این زمان بهترین موقع بوده که به جواب سوالم برسم
خداروشکر که آگاهی ها برام مرور شد آگاهی های مهمی که هر لحظه فراموششون میکنیم!
واقعا چقدر ذات انسان فراموشکاره مخصوصا در مقابل این قوانین.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تمرین :
سال 97 بعد از دوره کارمندیم ،خیلی دلم میخاست خونه مستقل داشته باشم و به یه شکل دیگه کارمو شروع کنم ، خونواده روستا بودند ولی من دوست داشتم یه شهر بزرگ و دورتر خونه بگیرم ، اونموقع یه انگیزه بالایی داشتم و کارم خیلی عالی انجام میشد ـ یادمه خونواده هیچ محدودیتی ایجاد نکرد تو ذهنم فکر محدودی در این مورد نبود من یه دختر 25 ساله بودم که فقط دلش میخاست جدا زندگی کنه ،هنوز کار جدیدی هم نداشتم! فقط با تموم وجود میخاستم. اصلا به چیز دیگه ای فکر نمیکردم
خدایا چقدر اونروزها قشنگ بود
من و برادرم یه روز رفتیم دنبال خونه و اتفاقا هیچ موردی پیدا نکردیم ! حتی خونه ای بازدید نرفتیم ،شماره برادرمو گذاشتیم تو دو سه تا بنگاه که بهمون زنگ بزنن ـ خودمونم خوش و خرم برگشتیم خونه واونروز از خوشحالی برادرمو به کباب دعوت کردم.
چندروز بعدش که خبری از تماس نبود نگرانی افتاد تو دلم ، رفتم تو سایت دیوار دنبال خونه گشتم ، یجوری شده بود که شبا نمیخابیدم مدام آگهی رهن و اجاره پیدا میکردم انگاری به گشتن و دیدن خونه ها معتاد شده بودم البته خونه مناسبی پیدا نمیشد ، یا منطقه اش پسندم نمیشد یا اجاره ها زیاد بود.
یه روزی که مثل هرروز مشغول زیر و رو کردن سایت دیوار بودم همکارم زنگ زد و پیشنهاد یه کاری تو کارخونه بهم داد ، من قبول کردم و زنگ زدم شرکت تا مصاحبه رو هماهنگ کنم ، این پروسه مصاحبه رفتن و قرار داد بستن یکهفته زمان برد و توی این یکهفته فکرم درگیر این کار شده بود و دیگه دنبال آگهی های خونه نرفتم ،یجورایی دست از تقلا کردن برداشته بودم .
وقتی قرارداد کاریمو با اون شرکت صنعتی بستم( این موضوعم خیلی راحت پیش رفت و طبق معیارام بود) سه شنبه بود و گفتن از فردا بیا سرکار ولی من درخاست کردم شنبه شروع کارم باشه و اونها قبول کردن. چون میخاستم برم روستا و لباسامو بیارم باخودم میگفتم نهایتا تا چند روزی از خونه برادرم میرم سرکار تا مجددا دنبال خونه بگردم اما اتفاقات خیلی ساده تر رخ داد ،تو همین فاصله تا شنبه از بنگاهی زنگ زدن یه آپارتمان 55متری جمع وجور و خیلی خوش مدل که واقعا تا واردش شدم عاشقس شدم بهم معرفی شد با همون مبلغی که خودم واسه رهن داشتم ! یه خونه نوساز شیک که نفر قبلی فقط یکسال داخلش بود من دومین بودم . اینم بگم که هیچ وسیله ای نداشتم دلم نمیخاست از روستا و وسایل مامان بیارم ، میگفتم همینجا جور میشه . خاله یه روز متوجه شده بود خونه اجاره کردم یخچالی که اضافه داشتنو فرستاده بود دم در ! خاله دیگهم فرش فرستاده بود ! برادرم بخاری و کمد آورد ! گازو همسایمون آورد ،من که نمیدونستم چجوری ولی یکی یکی وسایل مهم و ضروری جور میشد ،یه روزی هم مامانم اومد کلی ظرف و قابلمه و وسایل کوچیک دیگه خریده بود وای مبل چقدر معجزه آسا جور شد مبل راحتی 7نفره صورتی رنگ که هنوزم دارمش.
خلاصه وقتی که شنبه شد من از خونه خودم رفتم سرکار ،شبش همونجا خابیده بودم صبحونه هم همونجا خورده بودم! چقدر همه چیز روون پیش رفت
الان که این فایل رو گوش کردم فهمیدم دلیل تموم اون قشنگی و ساده جور شدن همه چیز از خونه گرفته تا شغل و لوازم زندگی، تقلا نکردنم بوده ، دست وپا زدنای بی نتیجه رو ول کردم . نگرانیا و حرص زدنای الکی رو رها کرده بودم . بعدش که خونه گرفتم متوجه شدم چقدر این موضوع واسه خونواده ها تابوعه ولی من با داشتن خونواده روستایی و مذهبی تر نسبت به خیلیا ،خیلی راحت به خاستم رسیدم و حدود 3سال مشهد بودم و بقیه ماجرا…..
امروز ۱۶ قسمت از گفتگو با دوستان را گوش کردم ، استاد من اصلا نمیدونم چی بگم نمیدونم با کدوم زبون ازت تشکر کنم ، بخدا نمی گنجه ، در متن نمی گنجه …. استاد میخوام داستان را بگم ….
من نتیجه مالی دلخواهم را نمی گرفتم ، هرچی گوش میکردم و می نوشتم نتیجه ای در کار نبود ، خیلی برام سخت بود استاد ، بخصوص دوره ثروت یک را که گوش میکردم حالم بدتر میشد ، حس می کردم حرفهای شما با هم همخوانی ندارند ، فکر می کردم جلسات ، همدیگه را نقض می کنند نگو ذهن من ، از درک اون همه هماهنگی عاجز بود … من تازه فهمیدم که چه تقلایی میکردم و خودم خبر نداشتم ، من تازه امروز فهمیدم که هروقت پای گوش دادن به فایل ها می نشستم قبلش یه عالمه غل و زنجیر به خودم می بستم …. استاد من از سپیده پرسیدم چرا یه جاهایی توی ثروت یک من تناقض تو حرفهای استاد میبینم و سپیده گفت من هرچی توضیح بدم متوجه نمی شی چون الان تو مدار ثروت نیستی چون احساست بده گفت خودمم یه دوره ای اینجور بودم و به من پیشنهاد کرد که فعلا ثروت را گوش نکنم و سراغ یه محصول دیگه برم ، منم وقتی سپیده اینجوری بهم گفت فهمیدم که واقعا اشکال از خودمه گفتم چرا مقاومت کنم بهتره برم سراغ یه محصول دیگه که هم حالم بهتر بشه هم اینکه از خواسته ثروتمند شدن رها بشم و رفتم سراغ قدم اول و تمرین ستاره قطبی را انجام دادم و گفتم یه سَری به کامنت های جلسه ستاره قطبی بزنم و همین جور که داشتم کامنت میخوندم دیدم یکی از بچه های عزیز سایت به نام احمدرضا جهانشاهی نوشته « امروز یه ابلاغ بردم و یه خانمی ۵۰ تومن بهم پول داد و باور کردم که توی دوران خدمت هم میشه پول ساخت » به محض اینکه اینو خوندم گفتم خدای من یعنی به این نوع پول بدست آوردن هم میشه بگیم پول ساختن؟؟ !! بعد انگار خدا باهام حرف زد ، یعنی این گره ذهنیم که باز شد خدا شروع کرد به حرف زدن و گفت « هر پولی که با قانون فرکانس به دست بیاد ، میشه پول ساختن ؛ خدا گفت اینجا ما داریم با قانون ، خواسته ها را خلق میکنیم ولی تو هنوز فکرت اینه که با یه فروش محصولی یا حقوق سرماهی پول بسازی و مدام دنبال اینی که چی درست کنم و چجوری بفروشم ، خدا گفت اینجا پول ساختن یه معنی دیگه داره و اون چیزی که تو فکر میکنی نیست ، این جا پول نمی سازند ، این جا اول باور می سازند بعدش هدایت میشند » استاد خدا همین جور پشت سر هم با من حرف میزد و چنان منو تو نیروی خودش گرفته بود و بهم جاری میشد که حتی نمی تونستم برم یه جایی این حرفها را بنویسم ؛ خدا گفت اینجا توکل میکنند بعدش اتفاقات رخ میده و حتما هم رخ میده ، سیستم این جا با فرکانس کار میکنه ، تو فرکانس خواسته ها را میفرستی و ما اون خواسته ها را وارد زندگیت می کنیم ، اینجا تو با اون ذهن قبلیت « کاری » انجام نمیدی ، اینجا تو « هدایت میشی » اینجا بدون درک هدایت هیچ اتفاق متفاوتی برات نمیفته …….
استاد میدونم از دستم عصبانی میشی و میگی پس تا الان چه غلطی میکردی که تازه الان فهمیدی این جا ، ساختن به معنای هرگونه خلق کردنه نه اینکه بلند بشی بری یه کاری بکنی و هی تقلا کنی ولی استاد بخدا من امروز شکوفا شدم ….امروز تمام ثروت یک برام یکی شد ، امروز با حرفهای فرزانه و حرفهای دیشب خدا کلا من فهمیدم که ساختن همون خلق آرزو ها به روشیه که تو آموزش میدی ، نه اینکه به روش هایی که تو دست همه هست پول بسازم ، یعنی من عمل میکردم ولی به همون روش های قبلی و می گفتم خدایا من که دارم عمل میکنم پس کو نتیجه ، نگو منظور استاد از عمل کردن ، عمل به ایده هاس ، عمل به هدایته و تازه وقتی شما میگفتید ایمانی که عمل نیاره حرف مفته من سریع خودمو جمع و جور میکردم که برم یه کاری برای پول ساختن بکنم که حرف مفت نزده باشم ، خدایا چقدر نادان بودم …. من از هرچی اسم پول ساختن و بیزینس بود وحشت داشتم و همیشه می گفتم اول یه بیزینسی راه بندازم ، یعنی فکر می کردم روانشناسی ثروت بعد از بیزینس هست ، این شغل لعنتی چقدر پاشنه آشیل عجیبیه که یقه همه را گرفته و خودشو قاطی فرکانس ها میکنه … نه میشه باشه نه میشه نباشه …. ولی خدا را شکر که من فهمیدم …. چیزی به معنی شغل که راه پول ساختن باشه وجود نداره کما اینکه یک عالمه آدم روی کره زمین هستند که شغل دارند ولی پولدار نیستند ، پس جریان چیه ؟ جریان اینه که ما اول روی باورهامون کار میکنیم یعنی فقط و فقط روی باورهامون کار میکنیم بعدش به طرق مختلف به پول برخورد میکنیم حالا این برخورد هم تکاملی هست ، صددرصد کارهایی هم به ما گفته میشه که باید انجام شون بدیم و جایگاه جمله معروف استاد که ایمانی که عمل نیاره حرف مفته در این نقطه س ، پس ما حرکت میکنیم ، نه هر حرکت مزخرف و بیخودی ، حرکت هایی که در طول مسیر تغییر باورها به ما گفته میشه …… خدایا شکرت که بالاخره فهمیدم ….
استاد همه چیز تو ذهنم در جای درست قرار گرفته ، خیلی آرامش دارم ….
امروز که حرفهای فرزانه را گوش می کردم فهمیدم که فرزانه باور کرد که روانشناسی ثروت ، همه چیزه و بعد پای این دوره نشست ولی من همیشه فکر می کردم استاد بعضی چیزها را که مهم هستند را از قلم میندازه یعنی فکر می کردم یه چیزهایی باید از قبل باشند بعدش روانشناسی ثروت باشه ولی الان میفهمم که من دقیقا میخواستم اون چیزهایی که تو ذهن خودم هست و اون اطلاعات و باورهای غلط ، باشند و استاد اول اونا را بگه چون به زعم من اونا اصل بودند و بعد بره سراغ روانشناسی ثروت و الان میفهمم که استاد چقدر خوب گفت که اکثر ما یک سری مؤلفه ها را ثابت نگه می داریم و بعد پای دوره ها مینشینیم و نتیجه ای هم نمی گیریم …. حالا مؤلفه ها چیند ؟ همون باورهای غلطی که از قبل داریم …. فکر کنم دیگه تونستم حرف هام را بزنم فقط اینم بگم که امروز که از شر این گره سیاه ذهنم رها شدم یک پیشنهادی کاری به همسرم شد ، فقط بخاطر اینکه وقتی فرزانه گفت بهمون پیشنهاد کار شد من باور کردم که جهان خودش کار را ردیف میکنه و با اون کار کردنی که میری فرم استخدام پر میکنی و مصاحبه میکنند باهات و بعدش از صبح تا شب جون میکنی فرق داره …. امروز دو و نیم میلیون برای همسرم واریز شد و خلاصه که اندیشه خیلی خوشحاله …. اندیشه داره داستان را میفهمه …. اندیشه قربون استاد میره … استاد الان حتی کامنت های قبلی خودم که لایک داده بودید و برگرفته از آگاهی های الله بود را دارم درست و حسابی میفهمم … خدایا شکرت ، استاد مرسی که هستی ، مرسی که هستی ، بودنت را شکر میکنم
دوست عزیزم ممنونم بابت کامنت زیبات… امروز داشتم میخوندمش دیدم چقدر منم تو همین قضیه پاشنه ی آشیلم هستش
این جمله های تو منو بیدار کرد:نگو منظور استاد از عمل کردن ، عمل به ایده هاس ، عمل به هدایته و تازه وقتی شما میگفتید ایمانی که عمل نیاره حرف مفته من سریع خودمو جمع و جور میکردم که برم یه کاری برای پول ساختن بکنم که حرف مفت نزده باشم ، خدایا چقدر نادان بودم …. من از هرچی اسم پول ساختن و بیزینس بود وحشت داشتم و همیشه می گفتم اول یه بیزینسی راه بندازم ، یعنی فکر می کردم روانشناسی ثروت بعد از بیزینس هست ، این شغل لعنتی چقدر پاشنه آشیل عجیبیه که یقه همه را گرفته و خودشو قاطی فرکانس ها میکنه … نه میشه باشه نه میشه نباشه …. ولی خدا را شکر که من فهمیدم …. چیزی به معنی شغل که راه پول ساختن باشه وجود نداره کما اینکه یک عالمه آدم روی کره زمین هستند که شغل دارند ولی پولدار نیستند ، پس جریان چیه ؟ جریان اینه که ما اول روی باورهامون کار میکنیم یعنی فقط و فقط روی باورهامون کار میکنیم بعدش به طرق مختلف به پول برخورد میکنیم
️️️️️
منم فکر میکردم پدل ساختن یعنی اینکه حتمن باید از شغل به دست بیاد ولی اینطور نیس پول ساختن از فرکانس ما میاد حالا به هر طریقی
وقتی زندگی به من سخت میگیره از لحاظ مالی تنها فکری که به ذهنم میاد اینه مه برم کار بیشتر انجام بدم.. کارگری کنم… درحالی که خودم شغل فوق العاده ای دارم.. ولی وقتی مشتری ام کم میشه به حای اینکه حالم رو خوب نگه دارم و روی احساسم و باورهام کار کنم.. فکر میکنم برم برای دیگری کار کنم پول بیشتری درمیارم
درحالیکه استاد یه جایی گفتن باور داشته باشین پول زیاد دراوردن به تعدا ساعات کارکردن بیشتر نیس و فقط ذهنیه
دوست عزیزم خیلی کامنتت زیبا بود و منو بیدار کرد
عزیزم این قسمت از کامنت شما هم دوباره منو بیدار کرد اینکه ما براساس مولفه های ذهن خودمون نسخه می پیچیم:استاد بعضی چیزها را که مهم هستند را از قلم میندازه یعنی فکر می کردم یه چیزهایی باید از قبل باشند بعدش روانشناسی ثروت باشه ولی الان میفهمم که من دقیقا میخواستم اون چیزهایی که تو ذهن خودم هست و اون اطلاعات و باورهای غلط ، باشند و استاد اول اونا را بگه چون به زعم من اونا اصل بودند و بعد بره سراغ روانشناسی ثروت و الان میفهمم که استاد چقدر خوب گفت که اکثر ما یک سری مؤلفه ها را ثابت نگه می داریم و بعد پای دوره ها مینشینیم و نتیجه ای هم نمی گیریم …. حالا مؤلفه ها چیند ؟ همون باورهای غلطی که از قبل داریم …
️️️️️️
باورهای مخرب و غلطی که تو ذهن ما لونه کردن و ما را اسیر کردن
چقدر خوبه که امروزم ذهن من به آگاهی رسید که خداوند خیلی با باورهایی که ما ساختیم فرق میکنه
خیلی خوب گفتی ما باور بسازیم با ایمان بقیه چیزها درست میشه نه اینکه تقلا کنیم حرص بخوریم و فکر کنیم حتمن باید اول یه چیزی باشه تا من به ثروت برسم
نه کار من اینه که آرام باشم ایمان داشته باشم و احساسم رو خوب نگه دارم اونوقت خداوند کارها را انجام میدهد
به قول خانم اسکاول شین:ما فقط ایستاده و نظاره گر هستیم تا خداوند کارهایمان را به بهترین شکل انجام دهد
من هم مثل شما مدت خیلی زیادی تو این مسیر هستم تمام حرف های شما درسته من هم فکر می کردم باید یکاری بوکنمهمش می خواستم یکاری بکنممن بعضی وقتها بچه ها میگن من دهدفعه گوش دادم که میگم من که خیلی خیلی زیاد گوش دادم مرتضی وقته نوشتم پس چرا به هیچ جا پرسیدم ممنون که این موضوع را نوشتید خدا کنه درکم بیشتر بشه
استاد تو یکی از فایل ها میگه وقتی جهان اصرار شما را ببینه بالاخره راه را بهتون نشون میده
مطمئنا من و شما هم نتایجی گرفتیم ولی هنوز به خواسته هایی که برای ذهن مون منطقی نشدند نرسیدیم ، راهش فقط ادامه دادنه ، اونقدر ادامه باید بدیم تا مسیر برامون باز بشه
من خودم واقعا تو این دو سه روز به خیلی چیزها رسیدم طوریکه الان حرفهای استاد را کلا یه جور دیگه میفهمم
ببینید ما نمی خواهیم قبول کنیم که قدم اول کار کردن روی باورهاس و وقتی اون سد اصلی ذهن بشکنه انقدر همه چیز درست میشه که ما براحتی هدایت میشیم یعنی قشنگ مثل این می مونه که یکی میاد دستت را میگیره و راه را بهت نشون میده و بهت میگه چجوری برو با کی برو … یعنی به همین واضحی اتفاق میفته
و اینا را من بارها از استاد شنیده بودم و شاید حتی توکامنت هام نوشته بودم ولی الان تازه درک شون کردم ….
ببین تغییر باورها یعنی اون چیزهایی که تا الان باور نداشتی را باور کنی و اون چیزهایی را که بعنوان واقعیت باور کرده بودی را دیگه باور نکنی ….
ی ک مثال عالی دارم از خودم در مورد (ب جای تقلا کردن رو خودت کار کن و نتیجه بگیر)
من تو اینستاگرام پیج فروش اکسسوری دارم و واقعاً کارام زیبا و خاص هستن.
کاری ک میکردم این بود ک میومدم مثل همه پست و استوری میزاشتم تا بفروشم،،ازونجایی ک از روی تقلا داشتم این روال رو انجام میدادم،مشتری خیلی کمی داشتم،،مثلا هر دو سه ماه یکی،این درحالیه ک کارام واقعا قشنگن و در حد مهارتم عالین.. حالا من روی باورهامم کار میکردم اما ن مثل الان..
تا اینکه با خودم گفتم اینجوری نمیشه ،،باید بیشتر از وقت گذاشتن روی پیجم روی ذهنم وقت بزارم و شروع کردم ب تمرکزی فایل های ثروت 1 رو گوش دادن و نوشتن و کامنت خواندن و نوشتن
منی ک حتی یک کامنتم زورم میومد بخونم در حدود دو هفته ،حدود چهل صفحه از کامنتای دوستان رو، اونم فقط جلسه اول روانشناسی ثروت یک رو خوندم و معجزه ها شروع شده..مشتری اولم اومد و چندتا از کارام رو خرید،این نشونه بزرگی بود برام ک همینو ادامه بدم و ادامه دادم چندروز بعد ی مشتری دیگه اومد و اونم چندتا کار ازم خرید ک مبلغش سه برابر فروش قبلیم بود….و مطمنم ک فروش بعدیم نزدیکه و دوبرابر فروش قبلیمه..شایدم بیشتر انشالله
.یعنی من ک کار اضافه تری نکردم تو پیجم..فقط شروع کردم ب کامنت خوندن،،چیزی ک ازش فراری بودم
حالا الان انقدر عاشق کامنت خواندن شدم ک فقط دنبال وقت خالیم تا برم کامنت بخونم و بنویسم
واقعا شکل فکری من رو داره عوض میکنه..حتی تو خواب یا نصفه شب از خواب بیدار شم اولین چیزی ک ب ذهنم میاد فراوانی و ثروت نامحدود خداونده..
کامنت خواندن اینجوری باور های مارو ازین رو ب اون رو میکنه.
حالم خوب بود ،خوب ترم شده و هی بهتر میشه
پسرم میگه مامان چرا تو انقد خوشحالی…
من اکثر مواقع خوشحالم و حالم عالیه، ولی وقتی رو باورهام کار میکنم ی جور دیگه خوشحالم..ی جور دیگه رو ابرها هستم…
حتی ب قول استاد وقتی فرکانست با بقیه فرق داره حتی برنامه تلوزیونم برات فرق میکنه.
مثلاً امروز همسرم داشت ی فیلم میدید ک هزاربارم دیده اما بازم میبینه..فیلمه پر از خشم و مشکلاته و من همیشه بهش میگفتم تو ک اینو دیدی،،چرا انقد میبینی..اعصابت خراب نمیشه؟
من حتی با شنیدن حرفاشونم حالم بده میشد..
امروز ک داشت میدید میخاستم بگم کانالو عوض کن،یک لحظه ب خودم گفتم ب من چه..اون دوست داره این چیزا رو ببینه..تو توجه نکن
و توجه نکردم ،،کارامو انجام دادم تا اومدم نشستم آنتن پرید و کلا قطع شد….وایییی چقدر خوشحال شدم ازین قانون خدا،،بدون بحث و ناراحتی همونی شد ک من میخواستم..خدا هوای منو داره ..همیشه داشته..من هزاران بار با چشم خودم دیدم خدا
چجوری منو نجات داده..دیگه اینا ک چیزی نیست..
دوستان گلم اگر نتایج واقعی میخاین فقط تو این سایت وقت بگذرونین..هرجور ک میشه..با دیدن و شنیدن ،خوندن و نوشتن…
این مسیر شیرینه خوشبختیه..جاده بهشت اینجا رد میشه..از بین همین آگاهی های ناب الهی ک بنیانگزارش استاد عزیز مونه
آیا تا به حال تجربهای داشتهاید که به جای تقلا و تلاش فیزیکیِ زیاد برای رسیدن به یک خواسته (پیدا کردن مشتری، حل یک مشکل، خریدن چیزی)، تصمیم گرفتهاید رهایش کنید و فقط روی باورهایتان، احساس خوبتان و «همراستا شدن» با آن خواسته کار کنید؟
و بعد از آن، چطور دیدید که جهان به شکلی معجزهآسا، آدمها، شرایط یا فرصتهایی را سر راه شما قرار داد که آن خواسته به راحتی برآورده شود؟
یاد یه مثالی افتادم.
زمانی که تو موسسه روشنا اوریگامی، ثبت نام کردم و دونه دونه دوره ها رو غیر حضوری گذروندم، علاقه ام به معلمم (زهره جان بحرالعلومی) و همینطور خود موسسه و همکارانش زیاد شد و این خواسته در من شکل گرفت که دوست دارم منم عضوی از روشنایی ها باشم و اونجا همکار شم.
اونجا فوق العاده انرژی های مثبت و حس و حال خوب داره.
برای رسیدن به خواسته ام، یه بار درخواستمو مطرح کردم و بعد رهاش کردم.
مشغولِ علاقه مندی های خودم شدم.
عکس اوریگامی هامو همچنان تو پیج اوریگامیم میذاشتم، فعالیت های روشنا رو پیگیری میکردم، پیام های دلی برای پیج روشنا و خود معلمم میفرستادم، هیچ تلاشی برای اتصال به مجموعه نداشتم فقط داشتم لذت میبردم با اوریگامی…
تا یه روزی عصر یهو دیدم یکی از عزیزان روشنا، خانم ولی زاده، باهام تماس گرفت…
من رو ابرها بودم که خدای من، از روشنا باهام تماس گرفتن.
تو گفتگو باهام مطرح کردن دوستی داری همکاری کنی تو روشنا.
اونروز رو خوب یادمه.
همسرم هم خونه بود.
من همینطوری با هیجان راه میرفتم تو خونه و پیشنهاد همکاری رو دریافت کردم.
همون چیزی که آرزوشو داشتم.
اما بهش نچسبیدم، رهاش کردم و لذت بردم از زندگیم.
یادمه بعد تماس جیغ زدم از خوشحالی.
اولین ملاقات حضوری با زهره جون، برام فوق العاده بود.
همیشه تو ویدیوهای اموزشی میدیدمشون.
اینبار از نزدیک، دیدم کاملا همون شخصیت تو ویدیوهاست.
همون ارامش، همون لبخند، همونقدر دوست داشتنی…
و اینطوری شد که منم رفتم تو روشنا.
تو کارگاه ها شرکت کردم.
آموزش به کودک دادم.
دوره های مجازی تو محیطِ اینستاگرام رو پشتیبانی میکردم، تکالیف بچه ها رو چک میکردم، تحسینشون میکردم، اشکالات کارشون رو راهنمایی میکردم، لایو میذاشتم براشون و تو لایو بهشون یه شکل اوریگامی اموزش میدادم و …
و دقیقا یکی از چالش ها همین لایو بود که چون عاشق روشنا بودم، راحت رفتم تو دلش و انجامش دادم و لذت بردم.
بعد از دوره های کودک، بهم پشتیبانیِ دوره های بزرگسال رو هم دادن که اونم تجربه ی باحالی بود برام.
بعد از جابجایی خونه مون، دوره حضوری گرفتم روشنا و بسیار لذت بردم که همچنان هم هنرجوی اونجا بودم هم همکار اونجا.
الهی شکر برای تجربیات و خاطراتِ دلنشینم در روشنا اوریگامی.
ممنونم که اینقدر با ذوق و اشتیاق و خالصانه این کامنت زیبا را نوشتی وقتی کامنتت را خوندم فوری گوگل کردم ببینم اوریگامی چیه و با اینکه بلد بودم این هنر را البته بسیار مبتدی ولی اسمش را نمیدونستم و الان خیلی خوشحال شدم اسم و تاریخچه این هنر را فهمیدم و مهم تر نشانه ای که دریافت کردم
این موضوع که دیدم واای چه جالب ی هنر به ظاهر ساده چه قدر قدمت داره چه قدر مهم و ارزشمند است و افرادی هستند که باعشق دنبالش میکنن و از اون درآمد دارند و هم چنین در آمد ها جانبی مثل تولید کاغذ مخصوص و حتی شغل ها و درآمد هایی که من هنوز خبر ندارم
و چه جالب که این همه شوق و انرژی را با خودش به همراه داره
شوقی مثل این که در وجود شما قلیان میکنه که باعث ثبت این کامنت شد و احساس زیبایی که در وجود من به حرکت دراورد منم عاشق کارهای هنری هستم و از بودن و اموزشهای استاد یاد گرفتم که هنر هم جایگاه خودشو داره و میتوانم ازش کسب درآمد کنم و بعد از شجاعتی که ب خرج دادم ارشد دانشگاه و کار در محیط های صنعتی تکراری و بی روح را رها کردم و رفتم سراغ هنر و با ساده ترین و حتی غیر قابل بارورترین تجهیزات چند سالی درآمد عالی داشتم
اما ی مدت است دوباره در دام افکاری که نباید افتادم و در پی اون دست و دلم به کار نمیره با وجود این که هر لحظه ذهنم لبریز از ایده است و بار ها دیدم وقتی ایده ها را عملی میکنم چه اتفاق ها و درآمد هایی به همراهش است اما سرد شدم و این کامنت نشانه ی واضحی برای من بود برای با عشق و بدون ترس ادامه دادن برای توکل کردن و عمل کردن
خدای خوب من یکتای عشق و مهربون من نمیدوووونم که چطوررر باید شکرتتتت کنمممم…خدایا هزاران هزاران هزار مرتبه شکرتتت پروردگارممم…خدای عشق و مهربونم امروزززز چقدررررر روز فوق العاده ایه پروردگارممممم…
از لحظه ای که از خواب بیدار شدم هر لحظه حالم داره بهتر و بهتر و بهتر میشه…
خدای عشق و مهربونم دیشب این فکر از سرم گذشت که اگر نشه چی…همش فکر میکردم که خدایا من چیکار باید بکنم …اخه منکه کار خاصی نمیکنم که ثروت وارد زندگیم شه…و امروز تو جوابمو دادی و گفتی تو اصلا قرار نیست که کار خاصی بکنی…تنها و تنها و تنها کاری که باید بکنی اینه که باور کنی این منم که رزاق و روزی دهنده ی توام…و تو قرار نیست کار خاصی کنی جز اینکه رزاق بودن منو باور کنی…من بی نهایت بهت ثروت و رزق و روزی میدم فقط اگر باور کنی که من رزاق توام…من روزی دهنده ی توام…اگر باور کنی که من روزی دادن به تورو برخودم واجب کردم بی هیچ قید و شرطی…هیچ نیازی نیست تو کار خاصی بکنی تا بهت ثروت بدم…فقط باورم کن به عنوان رزاق و روزی دهنده…اونوقت بی نهایت بهت ثروت میدم…
خداوند جانم خداوند عشق و مهربانم…خیلی راحت فراموشم شده بود که تنها کاری که من باید بکنم اینه که احساسم رو خوب نگه دارم تنها کاری که باید بکنم اینه که گفتو گوهای ذهنی مثبت داشته باشم…
خدای خوب من خدای بی انتهای من ،من تو تمام این مدت همه کار میکردم به جز اون کار اصلیه…هر ایده ای که بهم الهام میشد عمل میکردم…دست به تغییرات زیادی زدم…سبک تغذیه ام رو تغییر دادم..ورزش رو شروع کردم …سحر خیز شدم..پیاده روی رو شروع کردم..رو دوره ی عشق و مودت کار کردم ،باج دادن رو کم کردم،شنیون تمرین کردن رو شروع کردم،توقعم رو از همسرم پایین اوردم… مسئولیت صددرصد زندگیم رو به عهده گرفتم…دیگه به مشتری ها نچسبیدم…نخواستم کسی رو از خودم راضی نگه دارم..وابستگی هامو به حداقل رسوندم و خیلی کارهای دیگه،اما اون کار اصلیه که باید انجام میدادم و مهمترین کاری بود که باید میکردم رو نکردم….اینکه فضای ذهنم رو مثبت کنم…اینکه گفتوگوهای ذهنی مثبت داشته باشم…این یه کار اصلی رو انجام ندادم….خداییی من چقدرررر که تو این مدت فضای ذهنم مسموم و منفی بود ولی متوجهش نبودممم…چقدررر نگاهم به ادما بدبینانه بود ،چقدرر قضاوت ،چقدر خودخوری بابت رفتار دیگران .چقدر مدام به خودم به مسیرم شک میکردم…چقدر به چگونگی ها فکر میکردم..اخ خدای مننننن….اینهمه تقلا اینهمه تلاش…این همه زحمت میکشیدم برای پیشرفت …اما اون کار اصلیه که مهم ترین کار بود رو انجام نمیدادم که اون داشتن احساس خوب و گفتوگوهای ذهنی مثبت
و فکر نکردن به چگونگی بود…اون هم فرکانس شدن و در مدار و فرکانس خواسته هام قرار گرفتن بود..اماااا ای خدای مهربانم…ای پروردگار قلبم امروز تو هدایتم کردی…وقتی ازت پرسیدم که خدایا چیکار کنم که ثروت وارد زندگیم شه..تو گفتی هییییچ کاری لازم نیست انجام بدی…همه ی کارها با منه ،تو فقط رزاق بودن منو باور کن….ای خدای عشق و مهربونم اصلا انگار از امروز صبح دنیا برام یه رنگ و بوی دیگه گرفته…
خدای عشق و مهربونم تا به امروز درست درک نمیکردم و توجه نمیکردم که فکر کردن به چگونگی چقدرررر فرکانسش مخربه…به قدررری این فکر کردن به چگونگی ویرانگر هستش که تو همون صدم ثانیه قشنگ حس میکنی که کل وجودتو تخریب میکنه و دلت میریزه…خدای خوبم همیشه میدونستم که نباید به چگونگی فکر کنم…میدونستم که فکر کردن به چگونگی ،احساسمو خیلی بد میکنه…اما خودمو ناتونان و عاجز میدیدم در برابر کنترل این فکر…میگفتم خب دست من نیست این فکر یهویی میاد و من نمیتونم کنترلش کنم…اما امروز متوجه شدم که
کاملا کنترلش دست منه…من فکر میکردم که کنترلش از دست من خارجه…درسته…اینکه تو صدم ثانیه این فکر میاد تو سرم دست من نیست…اما صددرصد دست منه که حتی یک ثانیه هم این فکرو ادامه ندم و همیشه یادم بمونه و با خودم تکرار کنم که من قرار نیست کار خاصی بکنم..همه ی کارهارو خدا انجام میده…اونه که رزاقه.به شرطی که رزاق بودنش رو باور کنم…تمام کاری که باید بکنم اینه که احساسمو خوب نگه دارم…و من توانایی این کار رو دارم…ولی چون تو تمام این مدت فکر میکردم که من توانایی کنترل فکر و ذهنم رو ندارم بنابراین به همین شکل هم بود…چون پذیرفته بودم ناتوانم هیچ وقت از پس کنترل ذهنم بر نمی اومدم..اما امروز فهمیدم که، منم که اربابم…منم که دستور میدم به ذهنم که به چی فکر کنه و به چی فکر نکنه..اما تا به امروز به اشتباه فکر میکردم که ذهنم ارباب منه…و چون خودمو عاجز و ناتوان میدیدم ذهنم افسار پاره میکرد و منو به در و دیوار میکوبید…جوری که مغزم میومد تو دهنم…اما حالا فهمیدم که ارباب منم…و من توانایی کنترل ذهنم رو دارم…و همیشه با خودم تکرار خواهم کرد که فکر کردن به چگونگی ویرانگر ترین فکر و باوریه که به کل فرکانستو تخریب میکنه و تورو تا قعر چاه ،قعر جهنم میبره…و تو توانایی کنترل ذهنت رو داری چون خداوند این توانایی رو در وجودت قرار داده…واگر از این توانایی استفاده کنی هربار عضلات کنترل ذهنت قوی تر و قوی تر و قوی تر میشه..
از طرفی فکر کردن به چگونگی برا ذهن تو تبدیل شده به یک لذت…برای اینکه میخواد از تو مراقبت کنه.که دنبال راه حل باشی..فکر میکنه که تو حتما باید راه حل رو بدونی تا بتونی قدم برداری…ذهن تقصیری نداره…فقط برای محافظت از تو مدام به تو میگه که به چگونگی فکر کنی…اما ذهن عزیزم حالا فهیمدیم که فکر کردن به چگونگی به شدت ویرانگر و تخریب کننده ی فرکانسه…پس از این به بعد ذهن عزیزم دوست من باش یارو یاور من باش…و بهم کمکم کن که چگونگی رو به خدا بسپاریم و بهش فکر نکنیم….خدامیدونه که چقدررر لذت و چقدررر ارامش پشت این قضیه هست…ذهن عزیزم بیا لذت فکر نکردن به چگونگی رو به هم بچشونیم…
تقریبا 3 سال پیش تو سالن زیر زمین تمرکزی شروع کردم روی فایلهای سفرنامه کار کردن،یادمه که وجودم پر از شور و اشتیاق و امید فراوران بود…نمیدونم رو چه حسابی اونقدررر من امیدوار بودم که مدام با خودم تکرار میکردم که اتفاقات فوق العاده و بی نظیری تو راهه ، مدام تکرار میکردم من قسم میخورم من قول میدم که اتفاقات بی نظیری توراهه…و هربار این فکر تو سرم می اومد تو سرم که چجوری؟اگه نشه چی؟سریع میگفتم من نمیدونم فقط خدا میدونه…من یقین دارم که میشه من قسم میخورم که میشه…واقعا نمیدونم رو چه حسابی اینقدرر اطمینان داشتم…چون تا قبل از اون من هرگز اتفاق و معجزه ای رو تجربه نکرده بودم که بخوام به اون تجربه اتکا کنم و بگم اگر قبلا شده پس باز هم میشه…من نزدیک به سه ماه هر روز و هروز و هر روز این روند رو ادامه دادم و هر روز به خودم میگفتم که من مطمئنم من قسم میخورم که اتفاقات فوق العاده ای تو راهه و قشنگ حسش میکردم…به قدری که حسش قوی بود… تو کمتر از سه ماه معجزه رخ داد…و بوووم…
اما تو تمام این مدت من همش یو یو وار ذهنمو کنترل کردم…یه روز صبح تا شب حالمو عالی نگه داشتم و همش گفتم من یقین دارم که اتفاقات فوق العاده ای می افته..فرداش که نشونه و نتیجه ای نیومده…سریع گفتم پس کو…من که دارم رو خودم کار میکنم پس چرا یه نشونه حداقل نمیبینم…در واقع با حس گرو کشی احساسمو خوب نگه میدارم و اگر دوروز ببینم نتیجه ای حاصل نمیشه سریع کنترل ذهنمو از دست میدم و میگم نه بابا شدنی نیست…بعد دوباره یکم رو خودم کار میکنم امیدار میشم حس و حالمو خوب میکنم بعد دوباره یکی دو روز میبینم نتیجه نیومد میگم پس کو…چرا نتیجه نمیاد چرا نشونه نمیاد.و دوباره با مخ میام پایین..و تو این مدت به قدری این سیکل معیوب تکراری و یویو وار اتفاق افتاده بود که دیگه کم کم داشتم به کل نا امید میشدم…تا اینکه امروز هدایت رو دریافت کردم…
اینکه اگر من تو سالن زیر زمین با شور و اشتیاق رو خودم کار میکردم و نتیجه داد ،مال یه روز دو روز نبود…نتیجه ی سه ماه کار کردن تمرکزی بود…تازه اون موقع من هیچ تجربه موفقی از قبل تو زندگیم نداشتم که بهش استناد کنم بگم اگر یکبار شده پس بازم میشه…ولی به قدری به اون ندای درونیم باور پیدا کرده بودم که مطمئن بودم میشه و لحظه ای نمیخواستم به نشدنش فکر کنم
اما حالا یه نتیجه ی خیلی بزرگ تو دستم دارم…چیزی که قبلا رویام بود و به حقیقت پیوست…رویای عروسکار شدن،رویای درامد ماهی 70،80 تومن..رویای هنرجو داشتن و اموزش دادن …پس اگر یکبار شده یقین داشته باش که باز هم میشه..به شرطی که فقط رو به جلو حرکت کنی با یقین با اطمینان با اشتیاق ،هی برنگردی پشت سرتو نگاه کنی که پس کو؟چرا نتیجه نمیاد…به هیچ عنوان سرتو برنگردون و فقط رو به جلو حرکت کن…اینقدررر ادامه بده تا اتفاق بیفته.نه یه ماه نه دوماه نه سه ماه.اینقدرررررر ادامه بده تا نتیجه رو ببینی…دیگه اون بذری که کاشتی رو خاکشو هم نزن که ببینی جوونه زده یانه…جاشو دوباره عوض نکن..بزار اون جوونه جون بگیره…فقط رو به جلو حرکت کن با یقین با اطمینان…با ایمان صددرصد…نه 99درصد…فقط نگاهت به جلو باشه و پیش برو…اینقدررر ادامه بده تا ببینیش….تا وارد زندگیت شه…
توی حرفه خودم میتونم بگم که کارم فوقع العاده عالی و کارهام رقابتی با کارهای خارجی هست که دیدم و گفتن که به اسم کار خارجی حتی فروش میره
(قبل) از اشنایی با شما استاد خوبم و این اگاهی های ناب و لطف خداوند در حق من،من بیکار بودم و این حرفه ام رو داشتم اما اصلا نمیتونسم ازش استفاده و بهره ببرم و درامدی داشته باشم هرجایی میرفتم واسه کار و درخواست میدادم برای کار اما دریغ از یک جواب با اینکه نمونه کار هم نشون میدادم و تحصین هم میشدم
تا اینکه یک شب توی ی حسی عجیب بودم واسم جدید بود و داشتم با خدا صحبت میکردم گفتم خدایا تو کمکم کن خودت گفتی از تو حرکت از من برکت کمکم کن گفتم هرچی از تو به من برسه من فقیرم بهش و شکرتو میگم
اخر شب بود داشت که یکی از وضعیت های یکی از دوستامو دیدم که نوشته بود به فلان حرفه نیاز مندیدم و شدیدا دنبال کسی میگشت
من خیلی وقت بود باهاش رابطه ای نداشتم و ارتباطمون در حد فرستادن ی قلب بود و اون شب گفتم زنگش بزنم و صحبت کردیم و چقدر انرژی مثبت ردو بدل شد گفتم وضعیتتو دیدم من میام اصلا باورش نمیشد به هیچ عنوان گفت میای گفتم اره داداش فردا اونجام رفتم و صحبت کردیم و قرار گزاشتیم کارو شروع کنیم
استاد من درامدم صفر بود و فقط برای کرایه رفتو امد با اتوبوس پول داشتم
#خدایا شکرت استاد یادم میوفته اشکم درمیاد از این همه لطف بخشندگی خدا#
و همونم دیگه نداشتم رفتم اونجا شروع به کار کردم و یه صداهایی میشنیدم هراز گاهی که میگفت شکر کن از همین چیزی که داری سپاسگزار باش من که خودمو به خدا سپرده بودم و داشتم از داشته هام که داده بود بهم سپاسگزاری میکردم
از لباس تنم از کیف ناهارم از صندلی اتوبوس که بهم داده بود که بشینم از هوای سردی که صبحها حسش میکردم از افتاب داغی که ظهرا حسش میکردم از هرچیزی که بگی داشتم ازش شکر گزاری میکردم همین دوستم باهم شروع کرده بودیم و به لطف خدا اون وضعش خوب شده بود ولی من هنوز صفر بودم یه روز بهش گفتم چیکار کردی اینقدر پیشرفت داشتی از ته قلبمپرسیدم و اون سریع شمارو معرفی کرد و گفت گوش کن استاد عزیزم من شمارو داشتم اما بدلیل عدم ناگاهی چند وقت از شما دور بودم ولی به لطف خدای پاکم باز به راه راست برگشتم و شروع کردم به گوش دادن
استاد شما میدونی من چی میگم اون فایلهای رایگان جوری اون بتونهای قدیمی و باورهای قدیمی رو نابود کرد که باورنکردی بود
و وقتی شروع شد انگار خدا داره کارهامو خودش با دست خودش واسم انجام میده و من فقط دارم قدم میزنم و لذت میبرم
استاد یه روز دیگه رسیده بودم به قول خودتون برای بلعیدن یسری اگاهی و کاملا اماده بودم با دوستم صحبت کردم و گفتم میخوام ثروت 1 رو بخرم خندید گفت میخوای پولدار بشی گفتم هم پولدار هم اگاه از دانش این دوره چون پر اموزش ماهیگیری بود براحتی و شروعش کردیم باهم استاد چ ثروتهای فراوانی وارد میشد و ما میرفتیم جلو هرکسی برای خودش اون کد خواسته هاشو مینوشت و منم کلا روی باورهامو کار میکردم باور فراوانی باور اینکه من عالی هستم من لایق هستم من باید داشته باشم استاد با تعهد جلو میرفتم و چه ثروتهایی خدا به من بخشید چقدر همه منو میشناختن چقدر تعریف میشد از کارهام و همه اینها برمیگرده به لطف خدای پاکم به اون بخشندگی اش به اون بی همتایی اش به هدایتهاش به من وای خدایا عاشقتم تورا میپرستم تنها و بس بجزتو نجویم یاری زکس به راه راست من را راهبر باش راه انهایی که برخوردارشان ساختی همانان که نعمت دادی بزرگی دادی عزت دادی ثروت دادی هدایتم کن
استاد من هیچ اعتباری به خودم نمیدم همه چیز اول خداست و دوم اگاهی های نابی که شما به من اموزش دادی
و دیگه خیلی ها دنبال این بودن که با من کار کنن همونایی که جواب نمیدادن حالا کارای منو میدیدن و میخواستن که باهاشون کار کنم ولی من اینقدر کار داشتم که جواب خیلی هاشونوهم نمیدادم استاد ثروت به لطف خدا سرازیر شده توی زندگیم
و استاد عزیزم یه درخواست دارم ازتون که بیاد همین برنانه تغیر در اغوش بگیر جدید واسه ثروت1 رو شروع کنید
خداشاهده چند بار میخواستم بنویسم و درخواست کنم وقصد کردم که توی جلسه اخر بگم اما بصورت هدایتی امروز بحثش همینجا شد اگه لطف کنید خیلی ممنون میشم و دوباره درهایی از اگاهی و نعمت به روی همه ما باز میشه و باز راهای جدید اگاهی های جدید ثروت فراوان و بیشتر و تقویت باورهایی که الان زیر باورهای جدید هستن استاد ممنونم ازت بابت همه این مهربونیت
اگاهی های من از جلسه
از تقلا دست بردار و به اصل بچسب
موفقیت نتیجه تلاش و تقلا نیست ،بلکه نتیجه(هم راستایی #باخواستها و باورها#وفرکانس)است
بهبود فرکانس
در جهانی که فقط به فرکانس ها واکنش میدهد،فقط روی بهبود فرکانسهایم کار میکنم
هماهنگی با قانون
من برای پیدا کردن ادمهای مناسب تلاش نمیکنم،بلکه برای هماهنگی خودم با قانون تلاش میکنم #احساس خوب،سپاسگزاری مداوم،قدرت تجسم،زندگی در لحظه،احساس ارزشمندی و لیاقت#
زمان و مکان مناسب
من در مسیر درستم و خداوند منو هدایت میکنه به بهترین زمان و مکان مناسب و باور من اینکه من در هرکجا که هستم همونجا زمان مناسب و مکان مناسب و موقعیت مناسب هست و خداوند منو هدایت میکنه همونطور که ابراهیم رو هدایت کرد همونطور که سلیمان این نیکو بنده اش رو هدایت کرد
ارزشمندی اگاهی ها
اگاهی های از اصل نتیجه بسیار باارزشمندتر هستند
چون با تکرار و پیروی از ان دلایل نتایج بیشتر و بهتری میگیرم
نقطه تحول زندگی
هدایت خواستم از خدای بخشنده و بزرگم و خودمو به خدای خودم سپردم و پیروی از باورهای مناسب و استفاده اگاهانه و با تعهد از اموزها و اینکه من لایق بهترین زندکی در بهترین شرایط در بهترین موقعیت ها هستم
خشکاندن تقلا و کارکردن روی اصل
بجای تقلا کردن برای پیدا کردن مشتری،کار،رابطه عاشقانه و…تمام تمرکزم و انرژی ام رو روی #کار کردن روی خودم باورهام احساس ارزشمندی ام و خواسته هایم#
شاه کلید
1 کار روی باورها#اصل کار#به جریان هدایت خداوند برای من،به باور فراوانی،باور احساس لیاقت و….#موتور نامرئی#
2 کار روی مهارتها#ارائه بهترین کیفت#انقدر عالی و با کیفیت که خودش تبلیغ کار باشه#محصول بیرون#
ترکیب شاه کلید
این ترکیب باعث برخورد من در زمان مناسب در مکان مناسب در موقعیت مناسب به خواسته هام هست و این یعنی#اعتماد کامل من به سیستمی که خداوند برایم چیده(سیستم فرکانس)#
سیستم فرکانس
باور های مناسب و قدرتمند #با ایمانی قلبی و احساس خوب# + ارائیه بهترین خودم = خداوند و جهان هستی ووخواسته های در زمان مناسب و مکان مناسب
استاد عزیزم سپاسگزارم ازت بابت این همه اموزهای عالی شما مشتاقانه منتظر دیدارت هستم توی کالیفرنیا
چقدر لذت بردم از،کامنت زیبا وموفقیتهایت ؛نکته برداری کردم از کامنت زیبایت ؛خیلی خوب روی خودت وباورهایت کار کردی؛من هم اینجا این تعهد را به خودم میدم وباصورت بنیادین روی خودم کار میکنم،خدایا شکرت برای وجود دوستانی به این نازنینی وناب،خدایا کمکمکن که من هم بتونم روی خودم کارکنم ومثل اقا محمد بیام واز نتیجه هام بنویسم؛چه باورهایی داشتی اقا محمد براین موفقیتی که داشتی ؛تامن هم بتونم موفق باشم توروابط وکارم ؛ممنونم از کامنت زیبایت؛موفق وسربلند باشی دوست عزیزم
گام سیزدهم: اقا محمد و خانم فرزانه امیدوارم الان در شرایطی رویایی و عالی در کنار هم با عشق زندگی کنید. استاد من دقیقا حرفهای شما رو بابت فرکانس و کار کردن روی خودم و هدایت ادمها به سمت خودم رو درک میکنم. من کارم طراحی و اجرا فضای هستش .
در مورد کارم هیچ تبلیغی ندارم، اینستا ندارم، دفتر ندارم ، هیچ راه ارتباطی با مشتری به جز یک خط موبایل ندارم ، مشتری ها از راههای مختلف با من و کارم اشنا میشن و یک باور خیلی قویی که دارم اینه که اگر کسی یکبار کارش رو به من بده یا حتی فقط از کارش بازدید کنم امکان نداره کارش رو به شخص دیگه ای بده، این نکته رو هم بگم اجرت کارم به نسبت بالاست و البته خدمات درجه 1 دارم و هر چه که زمان بازدید میگم دقیق اجرا میشه . مشتری ها من رو پیدا میکنن حتی پروژه شهرستان دارم و لطف خدا باعث شد در این سالها که با استاد اشنا شدم تو همین کار درامدم بسیار عالی شده و مشتری هام بسیار زیاد. هیچ شرکت ثبت شده و هیچ نام و نشانی در بستر اینترنت ندارم و گلخانه ندارم فقط خودم هستم و خودم و ابزار کارم. استاد عزیز از شما سپاسگزارم که بنده رو با قوانین بدون تغییر خدا اشنا کردین و باعث شدین خدارو و هدایت خدارو درک کنم .
از یوسف که چقدررر میشه از شخصیت یوسف از اخلاقش از منشش از نگاهش از عزت نفس و اعتماد به نفسش از رفتار صحیحی که در برخورد با تضاد انجام داد ، از جایی که خدارو فراموش میکنه و روی بنده ی خدا حساب میکنه و سالها توی زندان موند ،
چقدررر میشه درس گرفت ،
بعد گفتید یعقوب
از صبرش گفتید
البته که یعقوب وقتی به یوسف رسید که خودشو دوباره تسلیم پروردگار کرد و غصه نخورد
حالا البته ما صبر ایوب رو شنیدیم
اینو باید ببینم داستانش چیه
و به. از ابراهیم گفتید
پرداخت بها …
موهای تنم رو دوباره سیخ کرد
که چقدر مهمه پرداخت بها برای رسیدن به یک خواسته و هدف
و عمل به الهامات
که واقعا میتونیم بگیم خداوند با ابراهیم میخواسته ته عمل به الهامات خداوند رو نشون بده
اینکه زنو بچتو رها کن برو
یا فرزندتو قربانی کن
و …
یا موسی
یا مریم
یا زکریا
و چقدر این کتاب شگفت انگیزه
و باید سپاسگذار خداوند باشیم که این گنجینه رو در اختیار ما قرار داده
به نام تنها فرمانروای جهانیان، رب و صاحب اختیار وهاب من
سلام
سپاسگزار خداوندی هستم که هر لحظه با هدایت و حمایتش مرا در مسیر مستقیم خودش ثابت قدم نگه می دارد.
زندگی می کنم اندازه صد سال در روز هر روز
استاد جانم می خوام از شیوه تغییر کردنی که دارم تجربه می کنم براتون بنویسم.
یادتونه توی چند تا از فایل ها گفتین که شما اندازه هزاران سال تجربه دارین و حتی یک جا گفتین اندازه یک میلیون سال تجربه دارین.
می دونین این گفته تون یک چراغ توی ذهن من روشن کرد . و من هر چند وقت یکبار به این فکر می کردم که چطور میشه که زندگی یه آدم اینجوری باشه؟
تا اینکه توی قسمت ۱۶۵ سریال زندگی در بهشت وقتی آهنگ دنیای عزیز رو روی اون تصاویر زیبای تمپای دوست داشتنی گذاشتین، من بیشتر از پنجاه شصت بار اون قسمت رو دیدم و بازم می بینم، اون تصاویر رویایی با اون شعر زیبا شد همه چی برای من .
زندگی می کنم اندازه صد سال در روز هر روز
و این هر روز یعنی استمرار داشتن
وقتی من این قسمت رو شنیدم بار اول فکر کردم که این اولین بار که همچین مفهومی رو دارم می شنوم . خیلی خیلی به دلم نشست.
بعدش فکر کردم وقتی هر روز اندازه صد سال زندگی کنی یه همچین کیفیت و برکتی در زندگی چقدر بی نظیره، بعد یک دفعه گفتم عه این میشه همون هزاران و میلیون سال تجربه زندگی استاد دیگه .
وقتی که هر روز سطح کیفی زندگی در تمام جوانب بالا باشه و هر لحظه فقط اون لحظه رو زندگی کنیم بدون غمی از گذشته و ترسی از آینده و عمل کردن فوری به الهامات. سن تجربی و درک مون از جهان هستی میشه هزاران سال.
و هر بار این خواسته برای من واضح تر میشه.
استاد جان چند شب برای خودم تا صبح احیا گرفتم و البته دیشب و ان شاالله تا همیشه خدا حمایتم کنه که این احیا گرفتن این بیدار شدن واقعی هر شب ادامه داشته باشه.
از خدا خواستم چنین برکتی روزها و زمانم داشته باشه، از خدا خواستم که بهم قدرت و اراده بده و خودش حمایت و هدایتم کنه تا بتونم چنین برکتی رو به زندگیم بیارم.
و استاد جان خدا هم داره به بهترین شکل برام برنامه ریزی می کنه ، یکی از برنامه هایی که به دلم افتاد همین احیا گرفتنه، که با لذت و عشق بی نهایتی برام همراهه، خوب وقتی قراره هر روز من صدسال باشه پس هر شبم باید شب قدر باشه دیگه.
پس گذاشتم خدا هدایتم کنه.
فلاش بک😉:
استاد جان من هم اون شب توی این روم تون بودم از همون اول هم بود اما اینقدر که وابسته بودم به خواسته ی صحبت کردن با شما ، که نمی تونستم روی صحبت هاتون تمرکز کنم . به محض اینکه فرزانه جان شروع به صحبت کرد، صدای روم برای من قطع شد و من در به در دنبال فیلتر شکن و … بودم تا این مسئله رو حل کنم . نزدیک نیم ساعت بیشتر طول کشید و من نمی تونستم صدای روم رو داشته باشم. اما همون نشانه خدا بود . به خودم گفتم مرضیه جان حرص چی رو می زنی ؟ یادت رفته برنامه ریز کیه ؟ اینقدر به این فکر می کنی که استاد ترو بیاره بالا که هیچی از توضیحات اول استاد متوجه نشدی. تو قراره در لحظه زندگی کنی قراره از این روم رشد بگیری. یادت رفته قسمت اولی که این گفتگو از سایت پخش شد تو چه حالی داشتی؟ چقدر دلت می خواست در چنین گفتگوهایی شرکت کنی؟ یادت رفته خدا هدایت کرد به ویس چت تلگرام و چه صحبت هایی عالی رو شنیدی و چقدر با اون قابلیت رشد کردی؟ یادته روم دوم رو با واسطه ولی آنلاین شنیدی؟ چقدر حست عالی شد ، چقدر اشتیاق داشتی و دلت می خواست توی روم باشی؟ خوب ببین خدا اجابتت کرده دیگه ؟ الان توی رومی ، می تونی صدای استاد و دوستان رو بشنوی ، تو قراره درس بگیری، قراره یاد بگیری، پس شروع کن از این لحظه فقط درس گرفتن و لذت بردن. دفتر و خودکارم رو آوردم و یه چشمک به خدا جونم زدم و گفتم من درسم رو گرفتم. بریم که درس بگیرم و هدایت های ترو بشنوم . دوباره وارد روم شدم بله خدا اجابتگرم اجابتم کرده بود.
پس شروع کردم به نوشتن هدایت های خدا ، و تمرینی که به نظرم می اومد که باید انجام بدم رو می نوشتم و نکاتی که اون موقع می شنیدم رو می نوشتم و بعد که روم تمام شد با دوستان کمی صحبت کردم و همزمان هم داشتم روی نکاتی که نوشتم کار می کردم. و تا پنج صبح بیدار موندم و نوشتم و نوشتم و نوشتم.
خیلی از خواسته ها برام واضح شد ، در لحظه زندگی کردن که شما گفتین که نشانه اصلی مومن بودن اینه که نه غمی از گذشته داشته باشم و نه ترسی از آینده.
گفتین اگر من دارم روی خودم کار می کنم ، باورهامو تغییر می دم پس باید نتیجه ببینم و نتیجه ام هم طبق قانون تکامل یکم از آنچه که الان هست بهتر باشه وگرنه من دارم توهم می زنم و اصلا کار نکردم روی خودم.
و …
پس من وارد یک فاز جدید از تغییر آگاهانه شدم
دسته آخری که شما گفتین : اینا دنبال بهبود دایمی هستند ، همواره در حال رشد هستند
خوب استاد جان من یک سال و چهار ماهه که در حال رشدم خدا رو هزاران مرتبه شکر . و این بار مصمم تر که حتی می خوام درگیر شادی بیش از حد بعد از گل هم نشم که اینقدر درگیر اون نتیجه بشم که برم قاطی باقالی ها، از هر نتیجه ای نهایت لذت رو ببرم در حالی که از اون نتیجه انرژی بیشتر بگیرم برای حرکت فوری و مصمم تر بعدی.
استاد جان دو شب پیش نشستم و نوشتم که من می خوام زندگیم چنین برکتی داشته باشه که هر روزش اندازه صد سال باشه.
و از خدا هدایت خواستم که چیکار کنم ، دونه دونه هدایت های خدا اومدو بازم من تا ساعت پنج صبح بیدار بودم و می نوشتم هر چی که خدا به قلبم الهام می کردکه چه کارهایی انجام بدم تا به چنین کیفیت و برکتی در زندگیم برسم و بعد از خدا نشانه خواستم که آیا این تمریناتی که من نوشتم و از همون لحظه شروع به انجامشون کردم درسته؟
بعد می خواستم بخوابم چند تا کتاب قدیمی برادر همسرم داده بود همسرم آورده بود برای دخترم. روی اپن آشپزخانه مونده بودن . دقیقا استاد جان همانطور که شما هزاران بار گفتین، کتابی با عنوان بوعلی سینا برام بولد شد و همین طور که تند ورق زدم در صفحه آخر کتاب که گویا از زبان یکی از شاگردان بوعلی سینا بود این جمله بولد شد:
من می گویم نمی شود زمان را در زندگی آدم ها به یک میزان سنجید چرا که زندگی استادم هر لحظه اش، ارزش صدها سال از عمر مردمان دیگر را داشت
الله اکبر از هدایت خداااا ،😭😭 استاد نه تنها در مورد شما و بودن در مسیر شما، پا جا پای شما گذاشتن بهم نشونه داد، بلکه بهم این نوید رو داد که با همین فرمان جلو برم همین طور تسلیم و عامل ادامه بدم، می تونم در هر لحظه، هر لحظه اندازه صدها سال زندگی کنم.
و این دستیافتنی تر میشه وقتی که هر لحظه رو زندگی کنم و همواره در هر لحظه تمرکزم روی اصل باشه .
و استاد جان نتیجه این شده که از اون روز تا الان همواره در زمان مناسب در مکان مناسب هستم.
استاد جان اینا رو نوشتم و حالا باید برم این بار با تمرکز لیزی تمریناتم رو از این فایل بی نظیر در بیارم.
فرزانه جانم و محمد عزیزم برای تک تک نتایج عالی تون تحسینتان می کنم ، تک تک صحبت های شما برای من درس و نشانه بود.ازتون سپاسگزارم
استاد جانم سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم که حالا با بودنتون این خواسته هم واضح و دست یافتنی شده که می تونم چنین برکت و ارزشی رو در ثانیه ثانیه زندگیم تجربه کنم. عاشقتونم
خدا جونم رزاق وهاب من ،تمام زندگیم تجلی فضل بی نظیر توست که هر لحظه هدایت ها و نعمت ها و حمایت های بی انتهایت را روزیم می کنی، میلیارد ها بار سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
خداروشکر بابت این پروژه پربرکت
چقدر جالبه وقتی به طور مستمر روی سایت کار میکنم مخصوصاً این پروژه شگفت انگیز روحم در هماهنگی بین نظیری با موضوعات این پروژه حتی موضوعاتی از پروژه که هنوز روی سایت نیومده قرار میگیره اتفاقا چند روز پیش بود که داشتم برای خودم توی دفترم درباره تقلا نکردن و اجازه دادن به خداوند برای انجام کارها یادداشت هایی مینوشتم و یه اتفاق قشنگی که چند وقت پیش توی کسب و کارم افتاد و من هیچ تقلایی نکردم و فقط روی احساس خوبم کارکردم و سعی کردم همراستا بشم با قوانین خدا و دیدم که خدا چطور معجزه وار همه چی رو در 24 ساعت جفت و جور کرد و الان که دیدم موضوع گام 13 تقلا نکردن هست خیلی خوشحال شدم و این همزمانی خیلی برام شگفت انگیز بود و برای تمرین این قسمت هم همون داستان تقلا نکردن در بیزنسم رو مینویسم.
آیا تا به حال تجربهای داشتهاید که به جای تقلا و تلاش فیزیکیِ زیاد برای رسیدن به یک خواسته (پیدا کردن مشتری، حل یک مشکل، خریدن چیزی)، تصمیم گرفتهاید رهایش کنید و فقط روی باورهایتان، احساس خوبتان و «همراستا شدن» با آن خواسته کار کنید؟
و بعد از آن، چطور دیدید که جهان به شکلی معجزهآسا، آدمها، شرایط یا فرصتهایی را سر راه شما قرار داد که آن خواسته به راحتی برآورده شود؟
همونطور که قبلاً هم گفتم بیزنس من در حوزه مراقبت و پرستاری در منزل هست( home care)
وقتی که وارد این بیزنس شدم در مدت کوتاهی تونستم به موفقیت های بی نظیری برسم مثل درآمدهای بالا،جمع کردن یه تیم عالی و دلسوز و پیدا شدن مشتری هایی که بدون هیچ تبلیغی به سمت بیزنس من هدایت شدند و …
توی بیزنسم گاهی پیش میاد که چندتا مریض رو همزمان مدیریت میکنم و این به نفع پرسنلم هم هست چون بالطبع مریض بیشتر یعنی شیفت بیشتر و شیفت بیشتر یعنی پول بیشتر
توی یه برهه ای من چهارتا مریض داشتم که بعد از مدتی دوتاشون خوب شدن و دیگه نیازی به پرستار نداشتن و دوتا دیگه باقی مونده بود وقتی مریض ها دوتا شدن یکی از پرسنل که به من نزدیکتر هست و منم بیشتر کارام رو به اون میسپارم با نگرانی بهم زنگ زد و گفت که فلان مریض بهم گفته ما هم دیگه پرستار لازم نداریم و گفتن که به زودی هم با شما تماس میگیرن و بهتون این قضیه رو اطلاع میدن و هی میگفت حالا چی میشه دیگه درآمد ندارم و بدهکارم و …
گفت میخوای تراکت پخش کنیم توی کل شهر
یا به در و همسایه و هرکس میشناسیم زنگ بزنیم و بگیم توی اطرافیان شون اگه کسی رو میشناسن که به پرستار نیاز داره شرکت شما رو معرفی کنن؟؟؟
اون موقع من داشتم به طور تمرکزی روی باور فراوانی کار میکردم و با یه اطمینان قلبی و با احساس خیلی خوب و البته خیلی محکم گفتم ما لازم نیست هیچ کاری انجام بدیم ما باید فقط احساس خوب مون رو نگه داریم و توکل مون به خدا باشه بقیه کارها رو خود خدا انجام میده
چون ما بهترین خودمون رو ارائه میدیم و واقعا عاشق کارمون هستیم و هر خانواده ای که مریضش رو به ما سپرده به این موضوع اشاره کرده که من هیچ پرستاری ندیدم که اینقدر با عشق و علاقه و تخصص کارش رو انجام بده پس نگران نباش و مطمئن باش اگه ما سمت خودمون رو که بهترین بودن با احساس خوب هست رو درست انجام بدیم خداوند هم اون خانواده ای که به پرستار دلسوز و کاربلد نیاز داره رو به سمت ما هدایت میکنه …
مکالمه ما تموم شد خدا میدونه به 24 ساعت نکشید دو نفر با من تماس گرفتن و هردو گفتن شما رو فلان خانواده به ما معرفی کرده و ما الان مریض داریم و به پرستار نیاز داریم و از شما هم میخوایم که پرستاری بیمار ما رو قبول کنید…
به اون دوستم زنگ زدم و گفتم ببین یه مشتری رفت به 24 ساعت نکشید دوتا دیگه جاش اومد که حتی از مریض قبلی هم بیشتر حاضرند به ما پول بدن چون میگن کار خوب برای ما خیلی ارزشمنده…
این دوستم همیشه به من میگه تو به کجا وصلی تو چطور از آینده خبر داری چطور هرچی میگی اتفاق میفته؟؟؟
این قضیه بارها و بارها برای من اتفاق افتاده الان دوسال میشه که من بیزنس خودم رو راه اندازی کردم و توی این دوسال من حتی یک ریال هم هزینه تبلیغات نکردم و حتی یک روز هم نبوده که من بدون مشتری باشم هر مشتری رفته یکی بهتره اومده هر مریضی رفتم و کارش رو انجام دادم خوب شده به لطف خداوند و همون برای من بارها و بارها تبلیغ کرده طوری که الان با 90 درصد اون خانواده ها و خود مریض هام هنوز ارتباط دارم و این برای من خیلی ارزشمنده…
با دیدن این قسمت از پروژه و شنیدن صحبت های بسیار مهم این فایل یکبار دیگه برام مرور شد که اگه کارهات رو به خدا بسپاری خدا برات کار نمیکنه شاهکار میکنه…
وَالَّذِی جَاءَ بِالصِّدْقِ وَصَدَّقَ بِهِ أُولَئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ ﴿33﴾و آن کس که راستى آورد و آن را باور نمود آنانند که خود پرهیزگارانند (سوره الزمر)
««به نام خداوند هدایتگرم »»
سلام استاد عزیزم ، سلام دوستان خوبم
امیدوارم همیشه در سلامتی کامل باشید .
قسمت 13:
این فایل دقیقا برای خوده خوده من بود ….
مناسبترین فایلی که میتونست بهم برسه و حسم رو تغییر بده .
عرضم به خدمتتون من مدتهاست درحال گذروندن یه دوره آموزشی هستم که تقریبا تمام مباحثش رو کار کردم و باید بفکر درآمد زایی باشم ،بعد از اتمام فصل ها مربی دوره بهمون گفتند باید پیج اینستاگرام داشته باشیم تا خودمون رو معرفی کنیم و مثلا تبلیغاتی اگه داریم انجام بدیم و ازین حرفا…
من، با داشتن پیج اینستاگرام هیچ مشکلی نداشتم اما واقعا یه مقاومت شدیدی نسبت به تبلیغات کردن داشتم که هربار بهش فکر میکردم از کل این دوره زده میشدم و هربار که تصمیم میگرفتم بیام یه کارایی برای شروع درآمدزایی انجام بدم خیلی حالم بد میشد که همین حس بد ،منو چندوقتی از این دوره دور میکرد.
چند روزی میشه که از خودم ناراحت بودم میگفتم تو با کلی انگیزه این دوره رو تهیه کردی ،با کلی انگیزه هر فصلش رو کار کردی ، با شور و شوق پای تمریناتش نشستی ، یادته با انجام هر تمرین و حل هر چالش چقدر ذوق میکردی؟ ولی حالا که نوبت اصلِ کاری و قسمت مهمه ماجراس چرا دست به عمل نمیزنی؟ چرا دچار سکون شدی؟(کلی دلیل مختلف میاوردم ،اهرم رنج ولذت مینوشتم اما دوباره همون حالتی میشدم، وقتی به فصل اخر اون دوره میرسیدم که درمورد بازاریابی بود یه نگرانی و دلشوره عجیبی داشتم حس میکردم ناتوانم )
.
خلاصه این چند روز عمل نکردن اذیتم میکرد و کم کم نجواها اومده بودن….مثل دیشب که یکمی نجوای ذهنی حس بی ارزشی بهم داده بود!
اما امروز و الان که این فایل رو با تمرکز بالا شنیدم و نوشتم ،مغزم باز شد انگاری تازه دوزاریم افتاد که عزیزم داشتی راهو اشتباه میرفتی که!!!!!
بازاریابی و مشتری یابی همون چیزی هست که حسم رو بد میکنه!
من دوست نداشتم روزها و هفته ها دنبال پیج های بزرگ بگردم و براشون پیام تبلیغاتی بفرستم چون بهمون گفته بودند در شروع درامدزایی باید اینکارو بکنین! همه اولش اینکارو کردند و شماهم باید همین راهو برید ! و پیگیر تبلیغاتتون باشید . هر پیامرسانی گفتند اونو نصب کنین! هر جوری خاستند خودتونو با اونا هماهنگ کنین باهاشون راه بیایین تا کارو بگیرین!!!!
این موضوع چون حسم رو بد میکرد از دوره فاصله گرفته بودم ولی مقصر خودمم که یه اصل مهم رو یادم رفته بود اینکه مهم هم فرکانسیه نه بازاریابی و تبلیغات!
خدارو شکر میکنم به جوابم رسیدم حس میکنم اون گره کوری که ماههاست نتونستم بازش کنم همینه.
حس من بعد از شنیدن این فایل ،با قبل از شنیدنش 180درجه متفاوت شد
چقدر خیالم راحت شد
یه دلشوره عجیبی که داشتم حل شد
باورم نمیشه اون دلشورهه از بین رفت! دلشوره ای کهنمیدونستم چیه!!!!
خدایا هزاران بار شکرت ، چقدر همزمانی قشنگی قطعا این زمان بهترین موقع بوده که به جواب سوالم برسم
خداروشکر که آگاهی ها برام مرور شد آگاهی های مهمی که هر لحظه فراموششون میکنیم!
واقعا چقدر ذات انسان فراموشکاره مخصوصا در مقابل این قوانین.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تمرین :
سال 97 بعد از دوره کارمندیم ،خیلی دلم میخاست خونه مستقل داشته باشم و به یه شکل دیگه کارمو شروع کنم ، خونواده روستا بودند ولی من دوست داشتم یه شهر بزرگ و دورتر خونه بگیرم ، اونموقع یه انگیزه بالایی داشتم و کارم خیلی عالی انجام میشد ـ یادمه خونواده هیچ محدودیتی ایجاد نکرد تو ذهنم فکر محدودی در این مورد نبود من یه دختر 25 ساله بودم که فقط دلش میخاست جدا زندگی کنه ،هنوز کار جدیدی هم نداشتم! فقط با تموم وجود میخاستم. اصلا به چیز دیگه ای فکر نمیکردم
خدایا چقدر اونروزها قشنگ بود
من و برادرم یه روز رفتیم دنبال خونه و اتفاقا هیچ موردی پیدا نکردیم ! حتی خونه ای بازدید نرفتیم ،شماره برادرمو گذاشتیم تو دو سه تا بنگاه که بهمون زنگ بزنن ـ خودمونم خوش و خرم برگشتیم خونه واونروز از خوشحالی برادرمو به کباب دعوت کردم.
چندروز بعدش که خبری از تماس نبود نگرانی افتاد تو دلم ، رفتم تو سایت دیوار دنبال خونه گشتم ، یجوری شده بود که شبا نمیخابیدم مدام آگهی رهن و اجاره پیدا میکردم انگاری به گشتن و دیدن خونه ها معتاد شده بودم البته خونه مناسبی پیدا نمیشد ، یا منطقه اش پسندم نمیشد یا اجاره ها زیاد بود.
یه روزی که مثل هرروز مشغول زیر و رو کردن سایت دیوار بودم همکارم زنگ زد و پیشنهاد یه کاری تو کارخونه بهم داد ، من قبول کردم و زنگ زدم شرکت تا مصاحبه رو هماهنگ کنم ، این پروسه مصاحبه رفتن و قرار داد بستن یکهفته زمان برد و توی این یکهفته فکرم درگیر این کار شده بود و دیگه دنبال آگهی های خونه نرفتم ،یجورایی دست از تقلا کردن برداشته بودم .
وقتی قرارداد کاریمو با اون شرکت صنعتی بستم( این موضوعم خیلی راحت پیش رفت و طبق معیارام بود) سه شنبه بود و گفتن از فردا بیا سرکار ولی من درخاست کردم شنبه شروع کارم باشه و اونها قبول کردن. چون میخاستم برم روستا و لباسامو بیارم باخودم میگفتم نهایتا تا چند روزی از خونه برادرم میرم سرکار تا مجددا دنبال خونه بگردم اما اتفاقات خیلی ساده تر رخ داد ،تو همین فاصله تا شنبه از بنگاهی زنگ زدن یه آپارتمان 55متری جمع وجور و خیلی خوش مدل که واقعا تا واردش شدم عاشقس شدم بهم معرفی شد با همون مبلغی که خودم واسه رهن داشتم ! یه خونه نوساز شیک که نفر قبلی فقط یکسال داخلش بود من دومین بودم . اینم بگم که هیچ وسیله ای نداشتم دلم نمیخاست از روستا و وسایل مامان بیارم ، میگفتم همینجا جور میشه . خاله یه روز متوجه شده بود خونه اجاره کردم یخچالی که اضافه داشتنو فرستاده بود دم در ! خاله دیگهم فرش فرستاده بود ! برادرم بخاری و کمد آورد ! گازو همسایمون آورد ،من که نمیدونستم چجوری ولی یکی یکی وسایل مهم و ضروری جور میشد ،یه روزی هم مامانم اومد کلی ظرف و قابلمه و وسایل کوچیک دیگه خریده بود وای مبل چقدر معجزه آسا جور شد مبل راحتی 7نفره صورتی رنگ که هنوزم دارمش.
خلاصه وقتی که شنبه شد من از خونه خودم رفتم سرکار ،شبش همونجا خابیده بودم صبحونه هم همونجا خورده بودم! چقدر همه چیز روون پیش رفت
الان که این فایل رو گوش کردم فهمیدم دلیل تموم اون قشنگی و ساده جور شدن همه چیز از خونه گرفته تا شغل و لوازم زندگی، تقلا نکردنم بوده ، دست وپا زدنای بی نتیجه رو ول کردم . نگرانیا و حرص زدنای الکی رو رها کرده بودم . بعدش که خونه گرفتم متوجه شدم چقدر این موضوع واسه خونواده ها تابوعه ولی من با داشتن خونواده روستایی و مذهبی تر نسبت به خیلیا ،خیلی راحت به خاستم رسیدم و حدود 3سال مشهد بودم و بقیه ماجرا…..
خدایاشکرت چه فایل قشنگی بود
استادجان ازتون ممنون .
خانم شایسته جان ممنون واسه این پروژه .
خدانگهدار
سلام استاد عزیزم
امروز ۱۶ قسمت از گفتگو با دوستان را گوش کردم ، استاد من اصلا نمیدونم چی بگم نمیدونم با کدوم زبون ازت تشکر کنم ، بخدا نمی گنجه ، در متن نمی گنجه …. استاد میخوام داستان را بگم ….
من نتیجه مالی دلخواهم را نمی گرفتم ، هرچی گوش میکردم و می نوشتم نتیجه ای در کار نبود ، خیلی برام سخت بود استاد ، بخصوص دوره ثروت یک را که گوش میکردم حالم بدتر میشد ، حس می کردم حرفهای شما با هم همخوانی ندارند ، فکر می کردم جلسات ، همدیگه را نقض می کنند نگو ذهن من ، از درک اون همه هماهنگی عاجز بود … من تازه فهمیدم که چه تقلایی میکردم و خودم خبر نداشتم ، من تازه امروز فهمیدم که هروقت پای گوش دادن به فایل ها می نشستم قبلش یه عالمه غل و زنجیر به خودم می بستم …. استاد من از سپیده پرسیدم چرا یه جاهایی توی ثروت یک من تناقض تو حرفهای استاد میبینم و سپیده گفت من هرچی توضیح بدم متوجه نمی شی چون الان تو مدار ثروت نیستی چون احساست بده گفت خودمم یه دوره ای اینجور بودم و به من پیشنهاد کرد که فعلا ثروت را گوش نکنم و سراغ یه محصول دیگه برم ، منم وقتی سپیده اینجوری بهم گفت فهمیدم که واقعا اشکال از خودمه گفتم چرا مقاومت کنم بهتره برم سراغ یه محصول دیگه که هم حالم بهتر بشه هم اینکه از خواسته ثروتمند شدن رها بشم و رفتم سراغ قدم اول و تمرین ستاره قطبی را انجام دادم و گفتم یه سَری به کامنت های جلسه ستاره قطبی بزنم و همین جور که داشتم کامنت میخوندم دیدم یکی از بچه های عزیز سایت به نام احمدرضا جهانشاهی نوشته « امروز یه ابلاغ بردم و یه خانمی ۵۰ تومن بهم پول داد و باور کردم که توی دوران خدمت هم میشه پول ساخت » به محض اینکه اینو خوندم گفتم خدای من یعنی به این نوع پول بدست آوردن هم میشه بگیم پول ساختن؟؟ !! بعد انگار خدا باهام حرف زد ، یعنی این گره ذهنیم که باز شد خدا شروع کرد به حرف زدن و گفت « هر پولی که با قانون فرکانس به دست بیاد ، میشه پول ساختن ؛ خدا گفت اینجا ما داریم با قانون ، خواسته ها را خلق میکنیم ولی تو هنوز فکرت اینه که با یه فروش محصولی یا حقوق سرماهی پول بسازی و مدام دنبال اینی که چی درست کنم و چجوری بفروشم ، خدا گفت اینجا پول ساختن یه معنی دیگه داره و اون چیزی که تو فکر میکنی نیست ، این جا پول نمی سازند ، این جا اول باور می سازند بعدش هدایت میشند » استاد خدا همین جور پشت سر هم با من حرف میزد و چنان منو تو نیروی خودش گرفته بود و بهم جاری میشد که حتی نمی تونستم برم یه جایی این حرفها را بنویسم ؛ خدا گفت اینجا توکل میکنند بعدش اتفاقات رخ میده و حتما هم رخ میده ، سیستم این جا با فرکانس کار میکنه ، تو فرکانس خواسته ها را میفرستی و ما اون خواسته ها را وارد زندگیت می کنیم ، اینجا تو با اون ذهن قبلیت « کاری » انجام نمیدی ، اینجا تو « هدایت میشی » اینجا بدون درک هدایت هیچ اتفاق متفاوتی برات نمیفته …….
استاد میدونم از دستم عصبانی میشی و میگی پس تا الان چه غلطی میکردی که تازه الان فهمیدی این جا ، ساختن به معنای هرگونه خلق کردنه نه اینکه بلند بشی بری یه کاری بکنی و هی تقلا کنی ولی استاد بخدا من امروز شکوفا شدم ….امروز تمام ثروت یک برام یکی شد ، امروز با حرفهای فرزانه و حرفهای دیشب خدا کلا من فهمیدم که ساختن همون خلق آرزو ها به روشیه که تو آموزش میدی ، نه اینکه به روش هایی که تو دست همه هست پول بسازم ، یعنی من عمل میکردم ولی به همون روش های قبلی و می گفتم خدایا من که دارم عمل میکنم پس کو نتیجه ، نگو منظور استاد از عمل کردن ، عمل به ایده هاس ، عمل به هدایته و تازه وقتی شما میگفتید ایمانی که عمل نیاره حرف مفته من سریع خودمو جمع و جور میکردم که برم یه کاری برای پول ساختن بکنم که حرف مفت نزده باشم ، خدایا چقدر نادان بودم …. من از هرچی اسم پول ساختن و بیزینس بود وحشت داشتم و همیشه می گفتم اول یه بیزینسی راه بندازم ، یعنی فکر می کردم روانشناسی ثروت بعد از بیزینس هست ، این شغل لعنتی چقدر پاشنه آشیل عجیبیه که یقه همه را گرفته و خودشو قاطی فرکانس ها میکنه … نه میشه باشه نه میشه نباشه …. ولی خدا را شکر که من فهمیدم …. چیزی به معنی شغل که راه پول ساختن باشه وجود نداره کما اینکه یک عالمه آدم روی کره زمین هستند که شغل دارند ولی پولدار نیستند ، پس جریان چیه ؟ جریان اینه که ما اول روی باورهامون کار میکنیم یعنی فقط و فقط روی باورهامون کار میکنیم بعدش به طرق مختلف به پول برخورد میکنیم حالا این برخورد هم تکاملی هست ، صددرصد کارهایی هم به ما گفته میشه که باید انجام شون بدیم و جایگاه جمله معروف استاد که ایمانی که عمل نیاره حرف مفته در این نقطه س ، پس ما حرکت میکنیم ، نه هر حرکت مزخرف و بیخودی ، حرکت هایی که در طول مسیر تغییر باورها به ما گفته میشه …… خدایا شکرت که بالاخره فهمیدم ….
استاد همه چیز تو ذهنم در جای درست قرار گرفته ، خیلی آرامش دارم ….
امروز که حرفهای فرزانه را گوش می کردم فهمیدم که فرزانه باور کرد که روانشناسی ثروت ، همه چیزه و بعد پای این دوره نشست ولی من همیشه فکر می کردم استاد بعضی چیزها را که مهم هستند را از قلم میندازه یعنی فکر می کردم یه چیزهایی باید از قبل باشند بعدش روانشناسی ثروت باشه ولی الان میفهمم که من دقیقا میخواستم اون چیزهایی که تو ذهن خودم هست و اون اطلاعات و باورهای غلط ، باشند و استاد اول اونا را بگه چون به زعم من اونا اصل بودند و بعد بره سراغ روانشناسی ثروت و الان میفهمم که استاد چقدر خوب گفت که اکثر ما یک سری مؤلفه ها را ثابت نگه می داریم و بعد پای دوره ها مینشینیم و نتیجه ای هم نمی گیریم …. حالا مؤلفه ها چیند ؟ همون باورهای غلطی که از قبل داریم …. فکر کنم دیگه تونستم حرف هام را بزنم فقط اینم بگم که امروز که از شر این گره سیاه ذهنم رها شدم یک پیشنهادی کاری به همسرم شد ، فقط بخاطر اینکه وقتی فرزانه گفت بهمون پیشنهاد کار شد من باور کردم که جهان خودش کار را ردیف میکنه و با اون کار کردنی که میری فرم استخدام پر میکنی و مصاحبه میکنند باهات و بعدش از صبح تا شب جون میکنی فرق داره …. امروز دو و نیم میلیون برای همسرم واریز شد و خلاصه که اندیشه خیلی خوشحاله …. اندیشه داره داستان را میفهمه …. اندیشه قربون استاد میره … استاد الان حتی کامنت های قبلی خودم که لایک داده بودید و برگرفته از آگاهی های الله بود را دارم درست و حسابی میفهمم … خدایا شکرت ، استاد مرسی که هستی ، مرسی که هستی ، بودنت را شکر میکنم
سلام به دوست عزیزم و همه ی دوستانم در سایت
همچنین سلام به استاد عزیزم و مریم بانو
دوست عزیزم ممنونم بابت کامنت زیبات… امروز داشتم میخوندمش دیدم چقدر منم تو همین قضیه پاشنه ی آشیلم هستش
این جمله های تو منو بیدار کرد:نگو منظور استاد از عمل کردن ، عمل به ایده هاس ، عمل به هدایته و تازه وقتی شما میگفتید ایمانی که عمل نیاره حرف مفته من سریع خودمو جمع و جور میکردم که برم یه کاری برای پول ساختن بکنم که حرف مفت نزده باشم ، خدایا چقدر نادان بودم …. من از هرچی اسم پول ساختن و بیزینس بود وحشت داشتم و همیشه می گفتم اول یه بیزینسی راه بندازم ، یعنی فکر می کردم روانشناسی ثروت بعد از بیزینس هست ، این شغل لعنتی چقدر پاشنه آشیل عجیبیه که یقه همه را گرفته و خودشو قاطی فرکانس ها میکنه … نه میشه باشه نه میشه نباشه …. ولی خدا را شکر که من فهمیدم …. چیزی به معنی شغل که راه پول ساختن باشه وجود نداره کما اینکه یک عالمه آدم روی کره زمین هستند که شغل دارند ولی پولدار نیستند ، پس جریان چیه ؟ جریان اینه که ما اول روی باورهامون کار میکنیم یعنی فقط و فقط روی باورهامون کار میکنیم بعدش به طرق مختلف به پول برخورد میکنیم
️️️️️
منم فکر میکردم پدل ساختن یعنی اینکه حتمن باید از شغل به دست بیاد ولی اینطور نیس پول ساختن از فرکانس ما میاد حالا به هر طریقی
وقتی زندگی به من سخت میگیره از لحاظ مالی تنها فکری که به ذهنم میاد اینه مه برم کار بیشتر انجام بدم.. کارگری کنم… درحالی که خودم شغل فوق العاده ای دارم.. ولی وقتی مشتری ام کم میشه به حای اینکه حالم رو خوب نگه دارم و روی احساسم و باورهام کار کنم.. فکر میکنم برم برای دیگری کار کنم پول بیشتری درمیارم
درحالیکه استاد یه جایی گفتن باور داشته باشین پول زیاد دراوردن به تعدا ساعات کارکردن بیشتر نیس و فقط ذهنیه
دوست عزیزم خیلی کامنتت زیبا بود و منو بیدار کرد
عزیزم این قسمت از کامنت شما هم دوباره منو بیدار کرد اینکه ما براساس مولفه های ذهن خودمون نسخه می پیچیم:استاد بعضی چیزها را که مهم هستند را از قلم میندازه یعنی فکر می کردم یه چیزهایی باید از قبل باشند بعدش روانشناسی ثروت باشه ولی الان میفهمم که من دقیقا میخواستم اون چیزهایی که تو ذهن خودم هست و اون اطلاعات و باورهای غلط ، باشند و استاد اول اونا را بگه چون به زعم من اونا اصل بودند و بعد بره سراغ روانشناسی ثروت و الان میفهمم که استاد چقدر خوب گفت که اکثر ما یک سری مؤلفه ها را ثابت نگه می داریم و بعد پای دوره ها مینشینیم و نتیجه ای هم نمی گیریم …. حالا مؤلفه ها چیند ؟ همون باورهای غلطی که از قبل داریم …
️️️️️️
باورهای مخرب و غلطی که تو ذهن ما لونه کردن و ما را اسیر کردن
چقدر خوبه که امروزم ذهن من به آگاهی رسید که خداوند خیلی با باورهایی که ما ساختیم فرق میکنه
خیلی خوب گفتی ما باور بسازیم با ایمان بقیه چیزها درست میشه نه اینکه تقلا کنیم حرص بخوریم و فکر کنیم حتمن باید اول یه چیزی باشه تا من به ثروت برسم
نه کار من اینه که آرام باشم ایمان داشته باشم و احساسم رو خوب نگه دارم اونوقت خداوند کارها را انجام میدهد
به قول خانم اسکاول شین:ما فقط ایستاده و نظاره گر هستیم تا خداوند کارهایمان را به بهترین شکل انجام دهد
دوست عزیزم ممنونم بابت کامنت زیبات
سلام اندیشه عزیز
من هم مثل شما مدت خیلی زیادی تو این مسیر هستم تمام حرف های شما درسته من هم فکر می کردم باید یکاری بوکنمهمش می خواستم یکاری بکنممن بعضی وقتها بچه ها میگن من دهدفعه گوش دادم که میگم من که خیلی خیلی زیاد گوش دادم مرتضی وقته نوشتم پس چرا به هیچ جا پرسیدم ممنون که این موضوع را نوشتید خدا کنه درکم بیشتر بشه
سلام سهیلا جون
استاد تو یکی از فایل ها میگه وقتی جهان اصرار شما را ببینه بالاخره راه را بهتون نشون میده
مطمئنا من و شما هم نتایجی گرفتیم ولی هنوز به خواسته هایی که برای ذهن مون منطقی نشدند نرسیدیم ، راهش فقط ادامه دادنه ، اونقدر ادامه باید بدیم تا مسیر برامون باز بشه
من خودم واقعا تو این دو سه روز به خیلی چیزها رسیدم طوریکه الان حرفهای استاد را کلا یه جور دیگه میفهمم
ببینید ما نمی خواهیم قبول کنیم که قدم اول کار کردن روی باورهاس و وقتی اون سد اصلی ذهن بشکنه انقدر همه چیز درست میشه که ما براحتی هدایت میشیم یعنی قشنگ مثل این می مونه که یکی میاد دستت را میگیره و راه را بهت نشون میده و بهت میگه چجوری برو با کی برو … یعنی به همین واضحی اتفاق میفته
و اینا را من بارها از استاد شنیده بودم و شاید حتی توکامنت هام نوشته بودم ولی الان تازه درک شون کردم ….
ببین تغییر باورها یعنی اون چیزهایی که تا الان باور نداشتی را باور کنی و اون چیزهایی را که بعنوان واقعیت باور کرده بودی را دیگه باور نکنی ….
سلاممم
ی ک مثال عالی دارم از خودم در مورد (ب جای تقلا کردن رو خودت کار کن و نتیجه بگیر)
من تو اینستاگرام پیج فروش اکسسوری دارم و واقعاً کارام زیبا و خاص هستن.
کاری ک میکردم این بود ک میومدم مثل همه پست و استوری میزاشتم تا بفروشم،،ازونجایی ک از روی تقلا داشتم این روال رو انجام میدادم،مشتری خیلی کمی داشتم،،مثلا هر دو سه ماه یکی،این درحالیه ک کارام واقعا قشنگن و در حد مهارتم عالین.. حالا من روی باورهامم کار میکردم اما ن مثل الان..
تا اینکه با خودم گفتم اینجوری نمیشه ،،باید بیشتر از وقت گذاشتن روی پیجم روی ذهنم وقت بزارم و شروع کردم ب تمرکزی فایل های ثروت 1 رو گوش دادن و نوشتن و کامنت خواندن و نوشتن
منی ک حتی یک کامنتم زورم میومد بخونم در حدود دو هفته ،حدود چهل صفحه از کامنتای دوستان رو، اونم فقط جلسه اول روانشناسی ثروت یک رو خوندم و معجزه ها شروع شده..مشتری اولم اومد و چندتا از کارام رو خرید،این نشونه بزرگی بود برام ک همینو ادامه بدم و ادامه دادم چندروز بعد ی مشتری دیگه اومد و اونم چندتا کار ازم خرید ک مبلغش سه برابر فروش قبلیم بود….و مطمنم ک فروش بعدیم نزدیکه و دوبرابر فروش قبلیمه..شایدم بیشتر انشالله
.یعنی من ک کار اضافه تری نکردم تو پیجم..فقط شروع کردم ب کامنت خوندن،،چیزی ک ازش فراری بودم
حالا الان انقدر عاشق کامنت خواندن شدم ک فقط دنبال وقت خالیم تا برم کامنت بخونم و بنویسم
اصلا آگاهی های کامنت های جلسه یک روانشناسی ثروت تموم نشدنیه..
واقعا شکل فکری من رو داره عوض میکنه..حتی تو خواب یا نصفه شب از خواب بیدار شم اولین چیزی ک ب ذهنم میاد فراوانی و ثروت نامحدود خداونده..
کامنت خواندن اینجوری باور های مارو ازین رو ب اون رو میکنه.
حالم خوب بود ،خوب ترم شده و هی بهتر میشه
پسرم میگه مامان چرا تو انقد خوشحالی…
من اکثر مواقع خوشحالم و حالم عالیه، ولی وقتی رو باورهام کار میکنم ی جور دیگه خوشحالم..ی جور دیگه رو ابرها هستم…
حتی ب قول استاد وقتی فرکانست با بقیه فرق داره حتی برنامه تلوزیونم برات فرق میکنه.
مثلاً امروز همسرم داشت ی فیلم میدید ک هزاربارم دیده اما بازم میبینه..فیلمه پر از خشم و مشکلاته و من همیشه بهش میگفتم تو ک اینو دیدی،،چرا انقد میبینی..اعصابت خراب نمیشه؟
من حتی با شنیدن حرفاشونم حالم بده میشد..
امروز ک داشت میدید میخاستم بگم کانالو عوض کن،یک لحظه ب خودم گفتم ب من چه..اون دوست داره این چیزا رو ببینه..تو توجه نکن
و توجه نکردم ،،کارامو انجام دادم تا اومدم نشستم آنتن پرید و کلا قطع شد….وایییی چقدر خوشحال شدم ازین قانون خدا،،بدون بحث و ناراحتی همونی شد ک من میخواستم..خدا هوای منو داره ..همیشه داشته..من هزاران بار با چشم خودم دیدم خدا
چجوری منو نجات داده..دیگه اینا ک چیزی نیست..
دوستان گلم اگر نتایج واقعی میخاین فقط تو این سایت وقت بگذرونین..هرجور ک میشه..با دیدن و شنیدن ،خوندن و نوشتن…
این مسیر شیرینه خوشبختیه..جاده بهشت اینجا رد میشه..از بین همین آگاهی های ناب الهی ک بنیانگزارش استاد عزیز مونه
استاد جانم مریم جانم بی نهایت ازتون ممنونم
اینجا بغلتون میکنم و میبوسمتون
در پناه الله مهربان ثروتمند و سعادتمند باشین.
سلام
آیا تا به حال تجربهای داشتهاید که به جای تقلا و تلاش فیزیکیِ زیاد برای رسیدن به یک خواسته (پیدا کردن مشتری، حل یک مشکل، خریدن چیزی)، تصمیم گرفتهاید رهایش کنید و فقط روی باورهایتان، احساس خوبتان و «همراستا شدن» با آن خواسته کار کنید؟
و بعد از آن، چطور دیدید که جهان به شکلی معجزهآسا، آدمها، شرایط یا فرصتهایی را سر راه شما قرار داد که آن خواسته به راحتی برآورده شود؟
یاد یه مثالی افتادم.
زمانی که تو موسسه روشنا اوریگامی، ثبت نام کردم و دونه دونه دوره ها رو غیر حضوری گذروندم، علاقه ام به معلمم (زهره جان بحرالعلومی) و همینطور خود موسسه و همکارانش زیاد شد و این خواسته در من شکل گرفت که دوست دارم منم عضوی از روشنایی ها باشم و اونجا همکار شم.
اونجا فوق العاده انرژی های مثبت و حس و حال خوب داره.
برای رسیدن به خواسته ام، یه بار درخواستمو مطرح کردم و بعد رهاش کردم.
مشغولِ علاقه مندی های خودم شدم.
عکس اوریگامی هامو همچنان تو پیج اوریگامیم میذاشتم، فعالیت های روشنا رو پیگیری میکردم، پیام های دلی برای پیج روشنا و خود معلمم میفرستادم، هیچ تلاشی برای اتصال به مجموعه نداشتم فقط داشتم لذت میبردم با اوریگامی…
تا یه روزی عصر یهو دیدم یکی از عزیزان روشنا، خانم ولی زاده، باهام تماس گرفت…
من رو ابرها بودم که خدای من، از روشنا باهام تماس گرفتن.
تو گفتگو باهام مطرح کردن دوستی داری همکاری کنی تو روشنا.
اونروز رو خوب یادمه.
همسرم هم خونه بود.
من همینطوری با هیجان راه میرفتم تو خونه و پیشنهاد همکاری رو دریافت کردم.
همون چیزی که آرزوشو داشتم.
اما بهش نچسبیدم، رهاش کردم و لذت بردم از زندگیم.
یادمه بعد تماس جیغ زدم از خوشحالی.
اولین ملاقات حضوری با زهره جون، برام فوق العاده بود.
همیشه تو ویدیوهای اموزشی میدیدمشون.
اینبار از نزدیک، دیدم کاملا همون شخصیت تو ویدیوهاست.
همون ارامش، همون لبخند، همونقدر دوست داشتنی…
و اینطوری شد که منم رفتم تو روشنا.
تو کارگاه ها شرکت کردم.
آموزش به کودک دادم.
دوره های مجازی تو محیطِ اینستاگرام رو پشتیبانی میکردم، تکالیف بچه ها رو چک میکردم، تحسینشون میکردم، اشکالات کارشون رو راهنمایی میکردم، لایو میذاشتم براشون و تو لایو بهشون یه شکل اوریگامی اموزش میدادم و …
و دقیقا یکی از چالش ها همین لایو بود که چون عاشق روشنا بودم، راحت رفتم تو دلش و انجامش دادم و لذت بردم.
بعد از دوره های کودک، بهم پشتیبانیِ دوره های بزرگسال رو هم دادن که اونم تجربه ی باحالی بود برام.
بعد از جابجایی خونه مون، دوره حضوری گرفتم روشنا و بسیار لذت بردم که همچنان هم هنرجوی اونجا بودم هم همکار اونجا.
الهی شکر برای تجربیات و خاطراتِ دلنشینم در روشنا اوریگامی.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
سلام به سامانه جون
ممنونم که اینقدر با ذوق و اشتیاق و خالصانه این کامنت زیبا را نوشتی وقتی کامنتت را خوندم فوری گوگل کردم ببینم اوریگامی چیه و با اینکه بلد بودم این هنر را البته بسیار مبتدی ولی اسمش را نمیدونستم و الان خیلی خوشحال شدم اسم و تاریخچه این هنر را فهمیدم و مهم تر نشانه ای که دریافت کردم
این موضوع که دیدم واای چه جالب ی هنر به ظاهر ساده چه قدر قدمت داره چه قدر مهم و ارزشمند است و افرادی هستند که باعشق دنبالش میکنن و از اون درآمد دارند و هم چنین در آمد ها جانبی مثل تولید کاغذ مخصوص و حتی شغل ها و درآمد هایی که من هنوز خبر ندارم
و چه جالب که این همه شوق و انرژی را با خودش به همراه داره
شوقی مثل این که در وجود شما قلیان میکنه که باعث ثبت این کامنت شد و احساس زیبایی که در وجود من به حرکت دراورد منم عاشق کارهای هنری هستم و از بودن و اموزشهای استاد یاد گرفتم که هنر هم جایگاه خودشو داره و میتوانم ازش کسب درآمد کنم و بعد از شجاعتی که ب خرج دادم ارشد دانشگاه و کار در محیط های صنعتی تکراری و بی روح را رها کردم و رفتم سراغ هنر و با ساده ترین و حتی غیر قابل بارورترین تجهیزات چند سالی درآمد عالی داشتم
اما ی مدت است دوباره در دام افکاری که نباید افتادم و در پی اون دست و دلم به کار نمیره با وجود این که هر لحظه ذهنم لبریز از ایده است و بار ها دیدم وقتی ایده ها را عملی میکنم چه اتفاق ها و درآمد هایی به همراهش است اما سرد شدم و این کامنت نشانه ی واضحی برای من بود برای با عشق و بدون ترس ادامه دادن برای توکل کردن و عمل کردن
خدای بزرگ سپاسگذارم
بنام یکتای هستی بخش
سلام…
خدای خوب من یکتای عشق و مهربون من نمیدوووونم که چطوررر باید شکرتتتت کنمممم…خدایا هزاران هزاران هزار مرتبه شکرتتت پروردگارممم…خدای عشق و مهربونم امروزززز چقدررررر روز فوق العاده ایه پروردگارممممم…
از لحظه ای که از خواب بیدار شدم هر لحظه حالم داره بهتر و بهتر و بهتر میشه…
خدای عشق و مهربونم دیشب این فکر از سرم گذشت که اگر نشه چی…همش فکر میکردم که خدایا من چیکار باید بکنم …اخه منکه کار خاصی نمیکنم که ثروت وارد زندگیم شه…و امروز تو جوابمو دادی و گفتی تو اصلا قرار نیست که کار خاصی بکنی…تنها و تنها و تنها کاری که باید بکنی اینه که باور کنی این منم که رزاق و روزی دهنده ی توام…و تو قرار نیست کار خاصی کنی جز اینکه رزاق بودن منو باور کنی…من بی نهایت بهت ثروت و رزق و روزی میدم فقط اگر باور کنی که من رزاق توام…من روزی دهنده ی توام…اگر باور کنی که من روزی دادن به تورو برخودم واجب کردم بی هیچ قید و شرطی…هیچ نیازی نیست تو کار خاصی بکنی تا بهت ثروت بدم…فقط باورم کن به عنوان رزاق و روزی دهنده…اونوقت بی نهایت بهت ثروت میدم…
خداوند جانم خداوند عشق و مهربانم…خیلی راحت فراموشم شده بود که تنها کاری که من باید بکنم اینه که احساسم رو خوب نگه دارم تنها کاری که باید بکنم اینه که گفتو گوهای ذهنی مثبت داشته باشم…
خدای خوب من خدای بی انتهای من ،من تو تمام این مدت همه کار میکردم به جز اون کار اصلیه…هر ایده ای که بهم الهام میشد عمل میکردم…دست به تغییرات زیادی زدم…سبک تغذیه ام رو تغییر دادم..ورزش رو شروع کردم …سحر خیز شدم..پیاده روی رو شروع کردم..رو دوره ی عشق و مودت کار کردم ،باج دادن رو کم کردم،شنیون تمرین کردن رو شروع کردم،توقعم رو از همسرم پایین اوردم… مسئولیت صددرصد زندگیم رو به عهده گرفتم…دیگه به مشتری ها نچسبیدم…نخواستم کسی رو از خودم راضی نگه دارم..وابستگی هامو به حداقل رسوندم و خیلی کارهای دیگه،اما اون کار اصلیه که باید انجام میدادم و مهمترین کاری بود که باید میکردم رو نکردم….اینکه فضای ذهنم رو مثبت کنم…اینکه گفتوگوهای ذهنی مثبت داشته باشم…این یه کار اصلی رو انجام ندادم….خداییی من چقدرررر که تو این مدت فضای ذهنم مسموم و منفی بود ولی متوجهش نبودممم…چقدررر نگاهم به ادما بدبینانه بود ،چقدرر قضاوت ،چقدر خودخوری بابت رفتار دیگران .چقدر مدام به خودم به مسیرم شک میکردم…چقدر به چگونگی ها فکر میکردم..اخ خدای مننننن….اینهمه تقلا اینهمه تلاش…این همه زحمت میکشیدم برای پیشرفت …اما اون کار اصلیه که مهم ترین کار بود رو انجام نمیدادم که اون داشتن احساس خوب و گفتوگوهای ذهنی مثبت
و فکر نکردن به چگونگی بود…اون هم فرکانس شدن و در مدار و فرکانس خواسته هام قرار گرفتن بود..اماااا ای خدای مهربانم…ای پروردگار قلبم امروز تو هدایتم کردی…وقتی ازت پرسیدم که خدایا چیکار کنم که ثروت وارد زندگیم شه..تو گفتی هییییچ کاری لازم نیست انجام بدی…همه ی کارها با منه ،تو فقط رزاق بودن منو باور کن….ای خدای عشق و مهربونم اصلا انگار از امروز صبح دنیا برام یه رنگ و بوی دیگه گرفته…
خدای عشق و مهربونم تا به امروز درست درک نمیکردم و توجه نمیکردم که فکر کردن به چگونگی چقدرررر فرکانسش مخربه…به قدررری این فکر کردن به چگونگی ویرانگر هستش که تو همون صدم ثانیه قشنگ حس میکنی که کل وجودتو تخریب میکنه و دلت میریزه…خدای خوبم همیشه میدونستم که نباید به چگونگی فکر کنم…میدونستم که فکر کردن به چگونگی ،احساسمو خیلی بد میکنه…اما خودمو ناتونان و عاجز میدیدم در برابر کنترل این فکر…میگفتم خب دست من نیست این فکر یهویی میاد و من نمیتونم کنترلش کنم…اما امروز متوجه شدم که
کاملا کنترلش دست منه…من فکر میکردم که کنترلش از دست من خارجه…درسته…اینکه تو صدم ثانیه این فکر میاد تو سرم دست من نیست…اما صددرصد دست منه که حتی یک ثانیه هم این فکرو ادامه ندم و همیشه یادم بمونه و با خودم تکرار کنم که من قرار نیست کار خاصی بکنم..همه ی کارهارو خدا انجام میده…اونه که رزاقه.به شرطی که رزاق بودنش رو باور کنم…تمام کاری که باید بکنم اینه که احساسمو خوب نگه دارم…و من توانایی این کار رو دارم…ولی چون تو تمام این مدت فکر میکردم که من توانایی کنترل فکر و ذهنم رو ندارم بنابراین به همین شکل هم بود…چون پذیرفته بودم ناتوانم هیچ وقت از پس کنترل ذهنم بر نمی اومدم..اما امروز فهمیدم که، منم که اربابم…منم که دستور میدم به ذهنم که به چی فکر کنه و به چی فکر نکنه..اما تا به امروز به اشتباه فکر میکردم که ذهنم ارباب منه…و چون خودمو عاجز و ناتوان میدیدم ذهنم افسار پاره میکرد و منو به در و دیوار میکوبید…جوری که مغزم میومد تو دهنم…اما حالا فهمیدم که ارباب منم…و من توانایی کنترل ذهنم رو دارم…و همیشه با خودم تکرار خواهم کرد که فکر کردن به چگونگی ویرانگر ترین فکر و باوریه که به کل فرکانستو تخریب میکنه و تورو تا قعر چاه ،قعر جهنم میبره…و تو توانایی کنترل ذهنت رو داری چون خداوند این توانایی رو در وجودت قرار داده…واگر از این توانایی استفاده کنی هربار عضلات کنترل ذهنت قوی تر و قوی تر و قوی تر میشه..
از طرفی فکر کردن به چگونگی برا ذهن تو تبدیل شده به یک لذت…برای اینکه میخواد از تو مراقبت کنه.که دنبال راه حل باشی..فکر میکنه که تو حتما باید راه حل رو بدونی تا بتونی قدم برداری…ذهن تقصیری نداره…فقط برای محافظت از تو مدام به تو میگه که به چگونگی فکر کنی…اما ذهن عزیزم حالا فهیمدیم که فکر کردن به چگونگی به شدت ویرانگر و تخریب کننده ی فرکانسه…پس از این به بعد ذهن عزیزم دوست من باش یارو یاور من باش…و بهم کمکم کن که چگونگی رو به خدا بسپاریم و بهش فکر نکنیم….خدامیدونه که چقدررر لذت و چقدررر ارامش پشت این قضیه هست…ذهن عزیزم بیا لذت فکر نکردن به چگونگی رو به هم بچشونیم…
تقریبا 3 سال پیش تو سالن زیر زمین تمرکزی شروع کردم روی فایلهای سفرنامه کار کردن،یادمه که وجودم پر از شور و اشتیاق و امید فراوران بود…نمیدونم رو چه حسابی اونقدررر من امیدوار بودم که مدام با خودم تکرار میکردم که اتفاقات فوق العاده و بی نظیری تو راهه ، مدام تکرار میکردم من قسم میخورم من قول میدم که اتفاقات بی نظیری توراهه…و هربار این فکر تو سرم می اومد تو سرم که چجوری؟اگه نشه چی؟سریع میگفتم من نمیدونم فقط خدا میدونه…من یقین دارم که میشه من قسم میخورم که میشه…واقعا نمیدونم رو چه حسابی اینقدرر اطمینان داشتم…چون تا قبل از اون من هرگز اتفاق و معجزه ای رو تجربه نکرده بودم که بخوام به اون تجربه اتکا کنم و بگم اگر قبلا شده پس باز هم میشه…من نزدیک به سه ماه هر روز و هروز و هر روز این روند رو ادامه دادم و هر روز به خودم میگفتم که من مطمئنم من قسم میخورم که اتفاقات فوق العاده ای تو راهه و قشنگ حسش میکردم…به قدری که حسش قوی بود… تو کمتر از سه ماه معجزه رخ داد…و بوووم…
اما تو تمام این مدت من همش یو یو وار ذهنمو کنترل کردم…یه روز صبح تا شب حالمو عالی نگه داشتم و همش گفتم من یقین دارم که اتفاقات فوق العاده ای می افته..فرداش که نشونه و نتیجه ای نیومده…سریع گفتم پس کو…من که دارم رو خودم کار میکنم پس چرا یه نشونه حداقل نمیبینم…در واقع با حس گرو کشی احساسمو خوب نگه میدارم و اگر دوروز ببینم نتیجه ای حاصل نمیشه سریع کنترل ذهنمو از دست میدم و میگم نه بابا شدنی نیست…بعد دوباره یکم رو خودم کار میکنم امیدار میشم حس و حالمو خوب میکنم بعد دوباره یکی دو روز میبینم نتیجه نیومد میگم پس کو…چرا نتیجه نمیاد چرا نشونه نمیاد.و دوباره با مخ میام پایین..و تو این مدت به قدری این سیکل معیوب تکراری و یویو وار اتفاق افتاده بود که دیگه کم کم داشتم به کل نا امید میشدم…تا اینکه امروز هدایت رو دریافت کردم…
اینکه اگر من تو سالن زیر زمین با شور و اشتیاق رو خودم کار میکردم و نتیجه داد ،مال یه روز دو روز نبود…نتیجه ی سه ماه کار کردن تمرکزی بود…تازه اون موقع من هیچ تجربه موفقی از قبل تو زندگیم نداشتم که بهش استناد کنم بگم اگر یکبار شده پس بازم میشه…ولی به قدری به اون ندای درونیم باور پیدا کرده بودم که مطمئن بودم میشه و لحظه ای نمیخواستم به نشدنش فکر کنم
اما حالا یه نتیجه ی خیلی بزرگ تو دستم دارم…چیزی که قبلا رویام بود و به حقیقت پیوست…رویای عروسکار شدن،رویای درامد ماهی 70،80 تومن..رویای هنرجو داشتن و اموزش دادن …پس اگر یکبار شده یقین داشته باش که باز هم میشه..به شرطی که فقط رو به جلو حرکت کنی با یقین با اطمینان با اشتیاق ،هی برنگردی پشت سرتو نگاه کنی که پس کو؟چرا نتیجه نمیاد…به هیچ عنوان سرتو برنگردون و فقط رو به جلو حرکت کن…اینقدررر ادامه بده تا اتفاق بیفته.نه یه ماه نه دوماه نه سه ماه.اینقدرررررر ادامه بده تا نتیجه رو ببینی…دیگه اون بذری که کاشتی رو خاکشو هم نزن که ببینی جوونه زده یانه…جاشو دوباره عوض نکن..بزار اون جوونه جون بگیره…فقط رو به جلو حرکت کن با یقین با اطمینان…با ایمان صددرصد…نه 99درصد…فقط نگاهت به جلو باشه و پیش برو…اینقدررر ادامه بده تا ببینیش….تا وارد زندگیت شه…
سلام صفورا جان…
چقدر بیانت پر از شور توحیدی بود..از صمیم قلبم سپاسگزارتم…
که منم بازم هنوز بیشتر…برنگردم..که چیشد….
خیلی سعی میکنم.
ناگفته نمونه!!!
من تو این موضوع خیلی سعی کردم خوب عمل کنم.خیلی زیاد..
ولی نمیگم نبوده.
برای همه پیش میاد!
همین دیروز…
یه اتفاقی توی کارم تو مسیر بیزنسیم افتاد..
طبق بازخوردهایی که از قانون از اون روزهای گذشته گرفتم!
بخودم گفتم نرگس!اگه این مسیر نمیشه..و داری تقلا میکنی که بشه..و داری وارد حاشیه میشی..
یعنی فورا!!!
این سوالات رو بخودم گفتم…
که نرگس این تقلا یعنی زجر..
یعنی تو دام شیطان و احساس بد قرار گرفتم..
فورا…
کارمو گذاشتم کنار…
رفتم سراغ کار دیگه….
کارها و اقداماتی و الهاماتی که خداوند بهم داده بود ….
و چقدر من رشد خودمو تو همین هفته پیش بیاد اوردم..
همون لحظه احساس خوب و سپاسگزاری وارد زبانم شد..
و امروز خیلی راحت قدم بعدی تیک خورد…
اونم به اسانی بدون هیچ شرکی…
و دیدم لطف خداوند شامل حالم شد…
و از خداوند طلب هدایت کردم و به سادگی انجام شد..و نمیدونم میخاد چه بازخوردی بگیره…
فقط میدونم..
خداوند هدایتم میکنه..
یچیزی بگم!!!ما هیچ وقت ملای نقطعه سنج قانون نیستیم..
فقط خداوند کامل هست…
بخدا…امشب تو حین پیاده روی…خداوند بهم گفت برو خونه فلان شخص..گفتم هدایت میخام..
یه لحظه سرمو کردم به اسمون.یه نور توی اون قسمت برام روشن شد..
و بازم شک کردم..گفتم هدایت..بازم یه نشونه نور توسط؟یه شخصی.بهم گفت وارد کوچه شو…
رفتم خونه اون شخص…
بخدا همش صحبت خداوند..
بهم گفت!!
بدون اینکه من سخنی باز کنم.
و یه آزمایشی از طرف خدا..
ولی سعی کردم زبانمو قفل کنمو چیزی نگم..فقط تایید کردم با سرم..و نگاهم..
بهم گفت..اشتباه برای انسانهاست..
این شخص راجع به دست کودکیمو سخن گفت.حالا یسری صحبتهای ناراحت کننده بینشون رد و بدل شده بود…
که اشتباه برای آدمهاست…
ما با اشتباهمون دارییم دنیای اطرافمونو میشناسیم..بازخورد میگیرییم..
نباید همدیگرو قضاوت کنیم.
حتی اگه موردی از همدیگه ببینیم..
باید گذشت داشته باشیم..
منم گفتم حرفت کاملا درسته…
کلامش کلام خدا بود واسم…
که یسری کارها رو انجام میدی..برای بزرگ شدنته…
پس تمام پیشرفتها از اشتباهات نشعت گرفته…
بهمین خاطر استاد راجع بهمین موضوع توی دوره عزت نفس.میگه..احساس گناه رو از خودتون دور کنید…..
صفورا جان…صحبتهای من به کجا کشونده شد…
میخام به نوبه خودممم بگم!!
همه چیز خداست..
همه چیز؟خداست…
وقتی با خداوندی همه چیز معنای دیگه میگیره..
زندگیت پر از اتفاقات خوب میشه..
اتفاقا امروز سوره بقره رو میخوندم.همون سوره آیه الکرسی…و بعد از اون آیات..
خداوند راجع به خودش گفته..
که من عطا کننده دانا هستم…
منم که راه هدایت رو به شما نشون میدم.
کافران هدایت نمیشن…
هر چقدر از درک توحیدی بگم کمه..
نوشتهام زیاد شد…ولی میدونم و به این درک رسیدم…
هر چقدر بیاد ربمون باشیم..کمه!
زبانمون قاصره از اینهمه ستایش و احساس خوب…
خداوند را سپاسگزارم که هر لحظه در حال هدایت من است بسمت خوشبختی و سعادتمندی دنیا و آخرت.
دوستتدارم.
به نام خداوند بخشنده و مهربان
درود به استاد عزیزم
تجربه من از تقلا
توی حرفه خودم میتونم بگم که کارم فوقع العاده عالی و کارهام رقابتی با کارهای خارجی هست که دیدم و گفتن که به اسم کار خارجی حتی فروش میره
(قبل) از اشنایی با شما استاد خوبم و این اگاهی های ناب و لطف خداوند در حق من،من بیکار بودم و این حرفه ام رو داشتم اما اصلا نمیتونسم ازش استفاده و بهره ببرم و درامدی داشته باشم هرجایی میرفتم واسه کار و درخواست میدادم برای کار اما دریغ از یک جواب با اینکه نمونه کار هم نشون میدادم و تحصین هم میشدم
تا اینکه یک شب توی ی حسی عجیب بودم واسم جدید بود و داشتم با خدا صحبت میکردم گفتم خدایا تو کمکم کن خودت گفتی از تو حرکت از من برکت کمکم کن گفتم هرچی از تو به من برسه من فقیرم بهش و شکرتو میگم
اخر شب بود داشت که یکی از وضعیت های یکی از دوستامو دیدم که نوشته بود به فلان حرفه نیاز مندیدم و شدیدا دنبال کسی میگشت
من خیلی وقت بود باهاش رابطه ای نداشتم و ارتباطمون در حد فرستادن ی قلب بود و اون شب گفتم زنگش بزنم و صحبت کردیم و چقدر انرژی مثبت ردو بدل شد گفتم وضعیتتو دیدم من میام اصلا باورش نمیشد به هیچ عنوان گفت میای گفتم اره داداش فردا اونجام رفتم و صحبت کردیم و قرار گزاشتیم کارو شروع کنیم
استاد من درامدم صفر بود و فقط برای کرایه رفتو امد با اتوبوس پول داشتم
#خدایا شکرت استاد یادم میوفته اشکم درمیاد از این همه لطف بخشندگی خدا#
و همونم دیگه نداشتم رفتم اونجا شروع به کار کردم و یه صداهایی میشنیدم هراز گاهی که میگفت شکر کن از همین چیزی که داری سپاسگزار باش من که خودمو به خدا سپرده بودم و داشتم از داشته هام که داده بود بهم سپاسگزاری میکردم
از لباس تنم از کیف ناهارم از صندلی اتوبوس که بهم داده بود که بشینم از هوای سردی که صبحها حسش میکردم از افتاب داغی که ظهرا حسش میکردم از هرچیزی که بگی داشتم ازش شکر گزاری میکردم همین دوستم باهم شروع کرده بودیم و به لطف خدا اون وضعش خوب شده بود ولی من هنوز صفر بودم یه روز بهش گفتم چیکار کردی اینقدر پیشرفت داشتی از ته قلبمپرسیدم و اون سریع شمارو معرفی کرد و گفت گوش کن استاد عزیزم من شمارو داشتم اما بدلیل عدم ناگاهی چند وقت از شما دور بودم ولی به لطف خدای پاکم باز به راه راست برگشتم و شروع کردم به گوش دادن
استاد شما میدونی من چی میگم اون فایلهای رایگان جوری اون بتونهای قدیمی و باورهای قدیمی رو نابود کرد که باورنکردی بود
و وقتی شروع شد انگار خدا داره کارهامو خودش با دست خودش واسم انجام میده و من فقط دارم قدم میزنم و لذت میبرم
استاد یه روز دیگه رسیده بودم به قول خودتون برای بلعیدن یسری اگاهی و کاملا اماده بودم با دوستم صحبت کردم و گفتم میخوام ثروت 1 رو بخرم خندید گفت میخوای پولدار بشی گفتم هم پولدار هم اگاه از دانش این دوره چون پر اموزش ماهیگیری بود براحتی و شروعش کردیم باهم استاد چ ثروتهای فراوانی وارد میشد و ما میرفتیم جلو هرکسی برای خودش اون کد خواسته هاشو مینوشت و منم کلا روی باورهامو کار میکردم باور فراوانی باور اینکه من عالی هستم من لایق هستم من باید داشته باشم استاد با تعهد جلو میرفتم و چه ثروتهایی خدا به من بخشید چقدر همه منو میشناختن چقدر تعریف میشد از کارهام و همه اینها برمیگرده به لطف خدای پاکم به اون بخشندگی اش به اون بی همتایی اش به هدایتهاش به من وای خدایا عاشقتم تورا میپرستم تنها و بس بجزتو نجویم یاری زکس به راه راست من را راهبر باش راه انهایی که برخوردارشان ساختی همانان که نعمت دادی بزرگی دادی عزت دادی ثروت دادی هدایتم کن
استاد من هیچ اعتباری به خودم نمیدم همه چیز اول خداست و دوم اگاهی های نابی که شما به من اموزش دادی
و دیگه خیلی ها دنبال این بودن که با من کار کنن همونایی که جواب نمیدادن حالا کارای منو میدیدن و میخواستن که باهاشون کار کنم ولی من اینقدر کار داشتم که جواب خیلی هاشونوهم نمیدادم استاد ثروت به لطف خدا سرازیر شده توی زندگیم
و استاد عزیزم یه درخواست دارم ازتون که بیاد همین برنانه تغیر در اغوش بگیر جدید واسه ثروت1 رو شروع کنید
خداشاهده چند بار میخواستم بنویسم و درخواست کنم وقصد کردم که توی جلسه اخر بگم اما بصورت هدایتی امروز بحثش همینجا شد اگه لطف کنید خیلی ممنون میشم و دوباره درهایی از اگاهی و نعمت به روی همه ما باز میشه و باز راهای جدید اگاهی های جدید ثروت فراوان و بیشتر و تقویت باورهایی که الان زیر باورهای جدید هستن استاد ممنونم ازت بابت همه این مهربونیت
اگاهی های من از جلسه
از تقلا دست بردار و به اصل بچسب
موفقیت نتیجه تلاش و تقلا نیست ،بلکه نتیجه(هم راستایی #باخواستها و باورها#وفرکانس)است
بهبود فرکانس
در جهانی که فقط به فرکانس ها واکنش میدهد،فقط روی بهبود فرکانسهایم کار میکنم
هماهنگی با قانون
من برای پیدا کردن ادمهای مناسب تلاش نمیکنم،بلکه برای هماهنگی خودم با قانون تلاش میکنم #احساس خوب،سپاسگزاری مداوم،قدرت تجسم،زندگی در لحظه،احساس ارزشمندی و لیاقت#
زمان و مکان مناسب
من در مسیر درستم و خداوند منو هدایت میکنه به بهترین زمان و مکان مناسب و باور من اینکه من در هرکجا که هستم همونجا زمان مناسب و مکان مناسب و موقعیت مناسب هست و خداوند منو هدایت میکنه همونطور که ابراهیم رو هدایت کرد همونطور که سلیمان این نیکو بنده اش رو هدایت کرد
ارزشمندی اگاهی ها
اگاهی های از اصل نتیجه بسیار باارزشمندتر هستند
چون با تکرار و پیروی از ان دلایل نتایج بیشتر و بهتری میگیرم
نقطه تحول زندگی
هدایت خواستم از خدای بخشنده و بزرگم و خودمو به خدای خودم سپردم و پیروی از باورهای مناسب و استفاده اگاهانه و با تعهد از اموزها و اینکه من لایق بهترین زندکی در بهترین شرایط در بهترین موقعیت ها هستم
خشکاندن تقلا و کارکردن روی اصل
بجای تقلا کردن برای پیدا کردن مشتری،کار،رابطه عاشقانه و…تمام تمرکزم و انرژی ام رو روی #کار کردن روی خودم باورهام احساس ارزشمندی ام و خواسته هایم#
شاه کلید
1 کار روی باورها#اصل کار#به جریان هدایت خداوند برای من،به باور فراوانی،باور احساس لیاقت و….#موتور نامرئی#
2 کار روی مهارتها#ارائه بهترین کیفت#انقدر عالی و با کیفیت که خودش تبلیغ کار باشه#محصول بیرون#
ترکیب شاه کلید
این ترکیب باعث برخورد من در زمان مناسب در مکان مناسب در موقعیت مناسب به خواسته هام هست و این یعنی#اعتماد کامل من به سیستمی که خداوند برایم چیده(سیستم فرکانس)#
سیستم فرکانس
باور های مناسب و قدرتمند #با ایمانی قلبی و احساس خوب# + ارائیه بهترین خودم = خداوند و جهان هستی ووخواسته های در زمان مناسب و مکان مناسب
استاد عزیزم سپاسگزارم ازت بابت این همه اموزهای عالی شما مشتاقانه منتظر دیدارت هستم توی کالیفرنیا
ردپا
1404/8/29
سلام به دوست توحیدی ومتعهدم
چقدر لذت بردم از،کامنت زیبا وموفقیتهایت ؛نکته برداری کردم از کامنت زیبایت ؛خیلی خوب روی خودت وباورهایت کار کردی؛من هم اینجا این تعهد را به خودم میدم وباصورت بنیادین روی خودم کار میکنم،خدایا شکرت برای وجود دوستانی به این نازنینی وناب،خدایا کمکمکن که من هم بتونم روی خودم کارکنم ومثل اقا محمد بیام واز نتیجه هام بنویسم؛چه باورهایی داشتی اقا محمد براین موفقیتی که داشتی ؛تامن هم بتونم موفق باشم توروابط وکارم ؛ممنونم از کامنت زیبایت؛موفق وسربلند باشی دوست عزیزم
درود بر استاد عزیز و خانم شایسته
گام سیزدهم: اقا محمد و خانم فرزانه امیدوارم الان در شرایطی رویایی و عالی در کنار هم با عشق زندگی کنید. استاد من دقیقا حرفهای شما رو بابت فرکانس و کار کردن روی خودم و هدایت ادمها به سمت خودم رو درک میکنم. من کارم طراحی و اجرا فضای هستش .
در مورد کارم هیچ تبلیغی ندارم، اینستا ندارم، دفتر ندارم ، هیچ راه ارتباطی با مشتری به جز یک خط موبایل ندارم ، مشتری ها از راههای مختلف با من و کارم اشنا میشن و یک باور خیلی قویی که دارم اینه که اگر کسی یکبار کارش رو به من بده یا حتی فقط از کارش بازدید کنم امکان نداره کارش رو به شخص دیگه ای بده، این نکته رو هم بگم اجرت کارم به نسبت بالاست و البته خدمات درجه 1 دارم و هر چه که زمان بازدید میگم دقیق اجرا میشه . مشتری ها من رو پیدا میکنن حتی پروژه شهرستان دارم و لطف خدا باعث شد در این سالها که با استاد اشنا شدم تو همین کار درامدم بسیار عالی شده و مشتری هام بسیار زیاد. هیچ شرکت ثبت شده و هیچ نام و نشانی در بستر اینترنت ندارم و گلخانه ندارم فقط خودم هستم و خودم و ابزار کارم. استاد عزیز از شما سپاسگزارم که بنده رو با قوانین بدون تغییر خدا اشنا کردین و باعث شدین خدارو و هدایت خدارو درک کنم .
شاد و سلامت باشید
سلام و درود به حضرت حق
استاد از پیامبرا اسم بردید
یه کلیپ تو اینستا دیدم که میگفت پیامبرا در قران یاد شده همه تویی همه در شخصیت تو هس
تو یوسفی و نمیخوای خیانت کنی تو یعقوبی و باید صبر پیشه کنی تو ابراهیمی و باید قانون پرداخت بها رو رعایت کنی و به دلت و الهامات عمل کنی…..
آره استاد جان باید با نشونه هارو دید و بهشون توجه کرد
ولی میدونین استاد وقتی آگاهی نداشته باشی چشمانت نشانه ها رو نمیبینه
استاد چقدر زندگی زیبا شده وقتی تکرار یه اتفاق رو میبینم و میفهمم نشونه س و باید چیزی تغییر کنه
چقدر قشنگه وقتی تغییر میکنی وارد چالش ها میشی و از زندگی تکراری و بی ذوق و هیجان دور میشی
عامل موفقیت ما دوستان این بود که به زندگی که به ما تحمیل شده راضی نشدیم و رفتیم دنبال بهتر با ارزش تر و البته خدا هم لبیک گفت و همراهی مان کرد
چقدر من به پوچی رسیده بودم و الان چقدر دنیام رنگی شده و چقدر هدفمند و لذت بخش در مسیر در حرکتم
خدیا شکرت که به بهترین ها ملحق شدم
احساس لیاقت
وقتی دوره احساس لیاقت رو گذروندم و البته با دوازده قدم زنده شدم و انگار حالا زندگی رو میفهمم و با حضرت عشق دوستی میکنم
خدایا هزار بار شکر
سلام مینا خانوم عزیز
درود بر شما
اون جمله اولتون عالی بود و منو دوباره هوشیار کرد
که از الگوهای قرآنی برای ساختن شخصیتم استفاده کنم
از یوسف که چقدررر میشه از شخصیت یوسف از اخلاقش از منشش از نگاهش از عزت نفس و اعتماد به نفسش از رفتار صحیحی که در برخورد با تضاد انجام داد ، از جایی که خدارو فراموش میکنه و روی بنده ی خدا حساب میکنه و سالها توی زندان موند ،
چقدررر میشه درس گرفت ،
بعد گفتید یعقوب
از صبرش گفتید
البته که یعقوب وقتی به یوسف رسید که خودشو دوباره تسلیم پروردگار کرد و غصه نخورد
حالا البته ما صبر ایوب رو شنیدیم
اینو باید ببینم داستانش چیه
و به. از ابراهیم گفتید
پرداخت بها …
موهای تنم رو دوباره سیخ کرد
که چقدر مهمه پرداخت بها برای رسیدن به یک خواسته و هدف
و عمل به الهامات
که واقعا میتونیم بگیم خداوند با ابراهیم میخواسته ته عمل به الهامات خداوند رو نشون بده
اینکه زنو بچتو رها کن برو
یا فرزندتو قربانی کن
و …
یا موسی
یا مریم
یا زکریا
و چقدر این کتاب شگفت انگیزه
و باید سپاسگذار خداوند باشیم که این گنجینه رو در اختیار ما قرار داده
انشاالله به درستی ازش بهره ببریم
مرسی بابت یادآوری شما
انشاالله در پناه خدا شادو سلامت و ثروتمند باشید
به نام تنها فرمانروای جهانیان، رب و صاحب اختیار وهاب من
سلام
سپاسگزار خداوندی هستم که هر لحظه با هدایت و حمایتش مرا در مسیر مستقیم خودش ثابت قدم نگه می دارد.
زندگی می کنم اندازه صد سال در روز هر روز
استاد جانم می خوام از شیوه تغییر کردنی که دارم تجربه می کنم براتون بنویسم.
یادتونه توی چند تا از فایل ها گفتین که شما اندازه هزاران سال تجربه دارین و حتی یک جا گفتین اندازه یک میلیون سال تجربه دارین.
می دونین این گفته تون یک چراغ توی ذهن من روشن کرد . و من هر چند وقت یکبار به این فکر می کردم که چطور میشه که زندگی یه آدم اینجوری باشه؟
تا اینکه توی قسمت ۱۶۵ سریال زندگی در بهشت وقتی آهنگ دنیای عزیز رو روی اون تصاویر زیبای تمپای دوست داشتنی گذاشتین، من بیشتر از پنجاه شصت بار اون قسمت رو دیدم و بازم می بینم، اون تصاویر رویایی با اون شعر زیبا شد همه چی برای من .
زندگی می کنم اندازه صد سال در روز هر روز
و این هر روز یعنی استمرار داشتن
وقتی من این قسمت رو شنیدم بار اول فکر کردم که این اولین بار که همچین مفهومی رو دارم می شنوم . خیلی خیلی به دلم نشست.
بعدش فکر کردم وقتی هر روز اندازه صد سال زندگی کنی یه همچین کیفیت و برکتی در زندگی چقدر بی نظیره، بعد یک دفعه گفتم عه این میشه همون هزاران و میلیون سال تجربه زندگی استاد دیگه .
وقتی که هر روز سطح کیفی زندگی در تمام جوانب بالا باشه و هر لحظه فقط اون لحظه رو زندگی کنیم بدون غمی از گذشته و ترسی از آینده و عمل کردن فوری به الهامات. سن تجربی و درک مون از جهان هستی میشه هزاران سال.
و هر بار این خواسته برای من واضح تر میشه.
استاد جان چند شب برای خودم تا صبح احیا گرفتم و البته دیشب و ان شاالله تا همیشه خدا حمایتم کنه که این احیا گرفتن این بیدار شدن واقعی هر شب ادامه داشته باشه.
از خدا خواستم چنین برکتی روزها و زمانم داشته باشه، از خدا خواستم که بهم قدرت و اراده بده و خودش حمایت و هدایتم کنه تا بتونم چنین برکتی رو به زندگیم بیارم.
و استاد جان خدا هم داره به بهترین شکل برام برنامه ریزی می کنه ، یکی از برنامه هایی که به دلم افتاد همین احیا گرفتنه، که با لذت و عشق بی نهایتی برام همراهه، خوب وقتی قراره هر روز من صدسال باشه پس هر شبم باید شب قدر باشه دیگه.
پس گذاشتم خدا هدایتم کنه.
فلاش بک😉:
استاد جان من هم اون شب توی این روم تون بودم از همون اول هم بود اما اینقدر که وابسته بودم به خواسته ی صحبت کردن با شما ، که نمی تونستم روی صحبت هاتون تمرکز کنم . به محض اینکه فرزانه جان شروع به صحبت کرد، صدای روم برای من قطع شد و من در به در دنبال فیلتر شکن و … بودم تا این مسئله رو حل کنم . نزدیک نیم ساعت بیشتر طول کشید و من نمی تونستم صدای روم رو داشته باشم. اما همون نشانه خدا بود . به خودم گفتم مرضیه جان حرص چی رو می زنی ؟ یادت رفته برنامه ریز کیه ؟ اینقدر به این فکر می کنی که استاد ترو بیاره بالا که هیچی از توضیحات اول استاد متوجه نشدی. تو قراره در لحظه زندگی کنی قراره از این روم رشد بگیری. یادت رفته قسمت اولی که این گفتگو از سایت پخش شد تو چه حالی داشتی؟ چقدر دلت می خواست در چنین گفتگوهایی شرکت کنی؟ یادت رفته خدا هدایت کرد به ویس چت تلگرام و چه صحبت هایی عالی رو شنیدی و چقدر با اون قابلیت رشد کردی؟ یادته روم دوم رو با واسطه ولی آنلاین شنیدی؟ چقدر حست عالی شد ، چقدر اشتیاق داشتی و دلت می خواست توی روم باشی؟ خوب ببین خدا اجابتت کرده دیگه ؟ الان توی رومی ، می تونی صدای استاد و دوستان رو بشنوی ، تو قراره درس بگیری، قراره یاد بگیری، پس شروع کن از این لحظه فقط درس گرفتن و لذت بردن. دفتر و خودکارم رو آوردم و یه چشمک به خدا جونم زدم و گفتم من درسم رو گرفتم. بریم که درس بگیرم و هدایت های ترو بشنوم . دوباره وارد روم شدم بله خدا اجابتگرم اجابتم کرده بود.
پس شروع کردم به نوشتن هدایت های خدا ، و تمرینی که به نظرم می اومد که باید انجام بدم رو می نوشتم و نکاتی که اون موقع می شنیدم رو می نوشتم و بعد که روم تمام شد با دوستان کمی صحبت کردم و همزمان هم داشتم روی نکاتی که نوشتم کار می کردم. و تا پنج صبح بیدار موندم و نوشتم و نوشتم و نوشتم.
خیلی از خواسته ها برام واضح شد ، در لحظه زندگی کردن که شما گفتین که نشانه اصلی مومن بودن اینه که نه غمی از گذشته داشته باشم و نه ترسی از آینده.
گفتین اگر من دارم روی خودم کار می کنم ، باورهامو تغییر می دم پس باید نتیجه ببینم و نتیجه ام هم طبق قانون تکامل یکم از آنچه که الان هست بهتر باشه وگرنه من دارم توهم می زنم و اصلا کار نکردم روی خودم.
و …
پس من وارد یک فاز جدید از تغییر آگاهانه شدم
دسته آخری که شما گفتین : اینا دنبال بهبود دایمی هستند ، همواره در حال رشد هستند
خوب استاد جان من یک سال و چهار ماهه که در حال رشدم خدا رو هزاران مرتبه شکر . و این بار مصمم تر که حتی می خوام درگیر شادی بیش از حد بعد از گل هم نشم که اینقدر درگیر اون نتیجه بشم که برم قاطی باقالی ها، از هر نتیجه ای نهایت لذت رو ببرم در حالی که از اون نتیجه انرژی بیشتر بگیرم برای حرکت فوری و مصمم تر بعدی.
استاد جان دو شب پیش نشستم و نوشتم که من می خوام زندگیم چنین برکتی داشته باشه که هر روزش اندازه صد سال باشه.
و از خدا هدایت خواستم که چیکار کنم ، دونه دونه هدایت های خدا اومدو بازم من تا ساعت پنج صبح بیدار بودم و می نوشتم هر چی که خدا به قلبم الهام می کردکه چه کارهایی انجام بدم تا به چنین کیفیت و برکتی در زندگیم برسم و بعد از خدا نشانه خواستم که آیا این تمریناتی که من نوشتم و از همون لحظه شروع به انجامشون کردم درسته؟
بعد می خواستم بخوابم چند تا کتاب قدیمی برادر همسرم داده بود همسرم آورده بود برای دخترم. روی اپن آشپزخانه مونده بودن . دقیقا استاد جان همانطور که شما هزاران بار گفتین، کتابی با عنوان بوعلی سینا برام بولد شد و همین طور که تند ورق زدم در صفحه آخر کتاب که گویا از زبان یکی از شاگردان بوعلی سینا بود این جمله بولد شد:
من می گویم نمی شود زمان را در زندگی آدم ها به یک میزان سنجید چرا که زندگی استادم هر لحظه اش، ارزش صدها سال از عمر مردمان دیگر را داشت
الله اکبر از هدایت خداااا ،😭😭 استاد نه تنها در مورد شما و بودن در مسیر شما، پا جا پای شما گذاشتن بهم نشونه داد، بلکه بهم این نوید رو داد که با همین فرمان جلو برم همین طور تسلیم و عامل ادامه بدم، می تونم در هر لحظه، هر لحظه اندازه صدها سال زندگی کنم.
و این دستیافتنی تر میشه وقتی که هر لحظه رو زندگی کنم و همواره در هر لحظه تمرکزم روی اصل باشه .
و استاد جان نتیجه این شده که از اون روز تا الان همواره در زمان مناسب در مکان مناسب هستم.
استاد جان اینا رو نوشتم و حالا باید برم این بار با تمرکز لیزی تمریناتم رو از این فایل بی نظیر در بیارم.
فرزانه جانم و محمد عزیزم برای تک تک نتایج عالی تون تحسینتان می کنم ، تک تک صحبت های شما برای من درس و نشانه بود.ازتون سپاسگزارم
استاد جانم سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم که حالا با بودنتون این خواسته هم واضح و دست یافتنی شده که می تونم چنین برکت و ارزشی رو در ثانیه ثانیه زندگیم تجربه کنم. عاشقتونم
خدا جونم رزاق وهاب من ،تمام زندگیم تجلی فضل بی نظیر توست که هر لحظه هدایت ها و نعمت ها و حمایت های بی انتهایت را روزیم می کنی، میلیارد ها بار سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
در پناه خدا در تمام جوانب زندگی موفق باشید 🌹🌹🌹
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
خداروشکر بابت این پروژه پربرکت
چقدر جالبه وقتی به طور مستمر روی سایت کار میکنم مخصوصاً این پروژه شگفت انگیز روحم در هماهنگی بین نظیری با موضوعات این پروژه حتی موضوعاتی از پروژه که هنوز روی سایت نیومده قرار میگیره اتفاقا چند روز پیش بود که داشتم برای خودم توی دفترم درباره تقلا نکردن و اجازه دادن به خداوند برای انجام کارها یادداشت هایی مینوشتم و یه اتفاق قشنگی که چند وقت پیش توی کسب و کارم افتاد و من هیچ تقلایی نکردم و فقط روی احساس خوبم کارکردم و سعی کردم همراستا بشم با قوانین خدا و دیدم که خدا چطور معجزه وار همه چی رو در 24 ساعت جفت و جور کرد و الان که دیدم موضوع گام 13 تقلا نکردن هست خیلی خوشحال شدم و این همزمانی خیلی برام شگفت انگیز بود و برای تمرین این قسمت هم همون داستان تقلا نکردن در بیزنسم رو مینویسم.
آیا تا به حال تجربهای داشتهاید که به جای تقلا و تلاش فیزیکیِ زیاد برای رسیدن به یک خواسته (پیدا کردن مشتری، حل یک مشکل، خریدن چیزی)، تصمیم گرفتهاید رهایش کنید و فقط روی باورهایتان، احساس خوبتان و «همراستا شدن» با آن خواسته کار کنید؟
و بعد از آن، چطور دیدید که جهان به شکلی معجزهآسا، آدمها، شرایط یا فرصتهایی را سر راه شما قرار داد که آن خواسته به راحتی برآورده شود؟
همونطور که قبلاً هم گفتم بیزنس من در حوزه مراقبت و پرستاری در منزل هست( home care)
وقتی که وارد این بیزنس شدم در مدت کوتاهی تونستم به موفقیت های بی نظیری برسم مثل درآمدهای بالا،جمع کردن یه تیم عالی و دلسوز و پیدا شدن مشتری هایی که بدون هیچ تبلیغی به سمت بیزنس من هدایت شدند و …
توی بیزنسم گاهی پیش میاد که چندتا مریض رو همزمان مدیریت میکنم و این به نفع پرسنلم هم هست چون بالطبع مریض بیشتر یعنی شیفت بیشتر و شیفت بیشتر یعنی پول بیشتر
توی یه برهه ای من چهارتا مریض داشتم که بعد از مدتی دوتاشون خوب شدن و دیگه نیازی به پرستار نداشتن و دوتا دیگه باقی مونده بود وقتی مریض ها دوتا شدن یکی از پرسنل که به من نزدیکتر هست و منم بیشتر کارام رو به اون میسپارم با نگرانی بهم زنگ زد و گفت که فلان مریض بهم گفته ما هم دیگه پرستار لازم نداریم و گفتن که به زودی هم با شما تماس میگیرن و بهتون این قضیه رو اطلاع میدن و هی میگفت حالا چی میشه دیگه درآمد ندارم و بدهکارم و …
گفت میخوای تراکت پخش کنیم توی کل شهر
یا به در و همسایه و هرکس میشناسیم زنگ بزنیم و بگیم توی اطرافیان شون اگه کسی رو میشناسن که به پرستار نیاز داره شرکت شما رو معرفی کنن؟؟؟
اون موقع من داشتم به طور تمرکزی روی باور فراوانی کار میکردم و با یه اطمینان قلبی و با احساس خیلی خوب و البته خیلی محکم گفتم ما لازم نیست هیچ کاری انجام بدیم ما باید فقط احساس خوب مون رو نگه داریم و توکل مون به خدا باشه بقیه کارها رو خود خدا انجام میده
چون ما بهترین خودمون رو ارائه میدیم و واقعا عاشق کارمون هستیم و هر خانواده ای که مریضش رو به ما سپرده به این موضوع اشاره کرده که من هیچ پرستاری ندیدم که اینقدر با عشق و علاقه و تخصص کارش رو انجام بده پس نگران نباش و مطمئن باش اگه ما سمت خودمون رو که بهترین بودن با احساس خوب هست رو درست انجام بدیم خداوند هم اون خانواده ای که به پرستار دلسوز و کاربلد نیاز داره رو به سمت ما هدایت میکنه …
مکالمه ما تموم شد خدا میدونه به 24 ساعت نکشید دو نفر با من تماس گرفتن و هردو گفتن شما رو فلان خانواده به ما معرفی کرده و ما الان مریض داریم و به پرستار نیاز داریم و از شما هم میخوایم که پرستاری بیمار ما رو قبول کنید…
به اون دوستم زنگ زدم و گفتم ببین یه مشتری رفت به 24 ساعت نکشید دوتا دیگه جاش اومد که حتی از مریض قبلی هم بیشتر حاضرند به ما پول بدن چون میگن کار خوب برای ما خیلی ارزشمنده…
این دوستم همیشه به من میگه تو به کجا وصلی تو چطور از آینده خبر داری چطور هرچی میگی اتفاق میفته؟؟؟
این قضیه بارها و بارها برای من اتفاق افتاده الان دوسال میشه که من بیزنس خودم رو راه اندازی کردم و توی این دوسال من حتی یک ریال هم هزینه تبلیغات نکردم و حتی یک روز هم نبوده که من بدون مشتری باشم هر مشتری رفته یکی بهتره اومده هر مریضی رفتم و کارش رو انجام دادم خوب شده به لطف خداوند و همون برای من بارها و بارها تبلیغ کرده طوری که الان با 90 درصد اون خانواده ها و خود مریض هام هنوز ارتباط دارم و این برای من خیلی ارزشمنده…
با دیدن این قسمت از پروژه و شنیدن صحبت های بسیار مهم این فایل یکبار دیگه برام مرور شد که اگه کارهات رو به خدا بسپاری خدا برات کار نمیکنه شاهکار میکنه…
این جلسه واقعا یه کلیده
ممنونم از استاد عزیزم بابت این فایل زیبا
ممنون از بچه های سایت بابت کامنت های عالی
وَالَّذِی جَاءَ بِالصِّدْقِ وَصَدَّقَ بِهِ أُولَئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ ﴿33﴾و آن کس که راستى آورد و آن را باور نمود آنانند که خود پرهیزگارانند (سوره الزمر)
سلام احمد آقای عزیز شما همیشه برای ما خاص
هستی چون عملکردت اینو نشون میده
امروز داشتم سوره زمر رو میخوندم این آیه نظرمو
خیلی جلب کرد و در مورد شما هم صدق میکنه
چون واقعا با صداقت کارت رو انجام میدی و خداوند
هم پاسخت رو میده و بهترینها رو تو مسیرت قرار
میده
امیدوارم که هر خواسته ای داری خیلی زود محقق بشه
بهترینها رو از خدا برات میخوام دوست خوبم
به خدای مهربان میسپارمت. یا حق
به نام خدای مهربان
سلام خدمت دوست عزیز و برادر فرکانسی ام آقا حمزه
از صمیم قلبم بابت این یادآوری قرآنی و نگاه پر از محبتت تشکر میکنم. آیهای که آوردی واقعاً به دلم نشست… چون صدق، فقط گفتن نیست؛ زندگی کردنه.
اینکه خدا توی قرآن میفرماید:
«وَالَّذِی جَاءَ بِالصِّدْقِ وَصَدَّقَ بِهِ»
انگار داره از آدمهایی حرف میزنه که هم راستى رو میشناسن، هم جرأت دارن بهش عمل کنن. و تقوا دقیقاً از همینجا شروع میشه… از یکی شدن حرف و عمل.
من باور دارم هر جا صداقت باشه، هدایت هم هست؛
و هر جا نیت برای خدا باشه، خدا خودش بهترین پاسخ رو میاره
«وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجعَل لَهُ مَخرَجًا وَیَرزُقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسِب»
از دعای خیرت ممنونم و من هم از خدای مهربان میخوام که دل آگاه و مسیر نورانیات رو روزبهروز روشنتر کنه …
خدا نگهدارت، یا حق