تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۵ - صفحه 8 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

288 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    صابر صبوری گفته:
    مدت عضویت: 1595 روز

    سلام استاد عزیز سلام استاد شایسته عزیز.

    و تمام خانواده صمیمی من

    با شنیدن این فایل دوستان عزیز چقدر اگاهی دهنده است منم یاد هدایت خداوند افتادم که چطور اشنا شدم با فایلهای استاد داستان برمیگرد به چهار پنج سال پیش که من تازه دنبال کتاب های موفقیت انگیزشی می گشتم می خواندم در بعضی مواردعمل می کردم ولی نتیجه معکوس می داد تا اینکه در بازارهای مالی اون بلای سرم آمد که بفهمم مسیرم اشتباه است اصلا شدم ادمی که سر در گم نمی دانستم که چکار کنم حد اقل هدف داشته باشم وخداوند کمکم کرد اول فایل های معرفی تند خوانی استاد بعدش بخش اول قانون افرینش البته در حالی بود که هر نوع فایل مربوط به موفقیت را می دیدم و گوش می کردم یک روز که دوستم خیلی ازین فایل ها را در گوشی خود داشت ولی گفت من می خواستم آهنگ موسیقی دانلود کنم از تلگرام اینا هم دانلود شده است منم ازش خواستم که به من چنتاشو بدی اونم روان کرد به گوشیم فایل های گفت وگو با دوستان بود از استاد عزیز تا اینکه رسیدم به ان گفت گو با هلنا عزیز که چقدر به دلم نشست خوب یادم هست با هنذفری در حالت نیمه خواب بودم

    اصلا پریدم از خواب و رفتم در دل کوه های نزدیک روستا مان دیگه بارهاو بار ها آن فایل را گوش دادم تا رسیدم به سایت جان که دیگه چه گوشی داشتم چه نداشتم همیشه کوششم این بود وصل شوم به سایت استاد خوب یادم هست سال اول عضویتم با گوشی برادرم میامدم بعدش خودم گوشی گرفتم در قریه ما نت درست کار نمی کرد یک فایل صوتی را سر شب در حالت دانلود میگذاشتم تا فردا دانلود شود اگر نیمه می ماند خیلی نا راحت می شدم اه که خیلی خوشحالم از بودن در این جا. حالا برم سراغ تمرین که استاد شایسته عزیز ازم خواسته.

    لطفاً در کامنت‌ها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشته‌تان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط)

    .. ج..، من دراوایل آشناییم با مباحث موفقیت تصمیم گرفتم که دانشگاه را ترک کنم چون آن چه من یاد میگرفتم باب میلم نبود رفتم سراغ مسیر های که فکر می کردم آینده بهتر دارد (بازارهای مالی) که خیلی دلم خوش بود چند ماهی خوب ولی یک بلای سرم آورد که باعث شد بیشتر فکر کنم نتیجه شد اشنای با استاد عزیز تا امروز که چهار سال وخورده میشه من با سایت استاد همراه شدم هیچ وقت رهاش نکردم من آشنا شدن با استاد را تا الآن بزرگترین موفقیت زنده گیم میدانم چون قبل از آشنای با استاد من هر روز شب در گیر مسایل مذهبی بودم که خیلی بلا سرم می اورد ولی من افتخار می کردم این دنیا بلا سرم بیاید اشکال نداره حد اقل آن دنیا آخرت راحت تر م چه کار های جالب انجام می دادم برای اینکه خدا را راضی کنم.

    یعنی حالا که حالت روحی و روانیم خیلی خوبه نسبت به ان مواقع که ادم فوق مذهبی بودم.

    سپس بنویسید: امروز که به آن دستاورد نگاه می‌کنید، چطور می‌توانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید؟

    …ج… من می خواهم بعد ازین از هدایت الله پیروی کنم برای رسیدن به اهدافم همه چیز را رهاکنم به خودش چون حالاکه فکر به گذشتم در جاهای از زنده گیم هدایت الله را اطاعت نکردم بلا سرم آمد مثل موقع که اعتماد بیجا کردم به دیگران مثل جا های که خواسته دیگران را در اولویت قرار دادم نسبت خودم اسمش را گذاشتم جوانمردی از خود گذشته گی مثل جاهای صدای قلبم نشنیدم ولی پیش فرض های زهنی خودم را اجرا کردم همش بلا سرم آورد.

    دوستون دارم در پناه حق باشید..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  2. -
    فهیمه پژوهنده گفته:
    مدت عضویت: 2456 روز

    بنام تنها فرمانروای آسمان ها و زمین

    سلام به استاد تــغـییر و به استاد ارزشمندم که استادِ ناب زندگی ام است

    سلام به اهالی این سایت و این خونه و خانواده صمیمی و پر از بهبود و تغییرات و حرکت های رو به رشدِ مستمر

    سلام به خودم که اینجام، سلام به اون فهیمه ایی که یک روز شروع کرد از همین جا تا بلند بشه و شروع کرد به تغییر درون خودش و کم کم جهان بیرونش با نتایج متفاوت تغییر کرد.خدای مهربونم سپاسگزارم برای این جهان قانون مندت و این توانایی که در منِ انسان نهادی تا با هربار درک و عمل کردن این قانون خلق کنم هرآنچه را می خواهم و به من می آموزی برای خلق چیزهای بزرگتر به فضای خالی بیشتر نیاز دارم به ارزشمندی و پایه های از درون محکم تری نیاز دارم و منو همینطور با آگاهی هایی بیشتر هدایت کردی و میکنی…

    واقعا الان که اومدم بنویسم نمیدونم چی بنویسم اما وقتی تمرین این قسمت و متن رو خوندم یک چیزی بهم گفت با اون همزمانی که در داخل فایل صوتی فایل شنیدی و اتفاقات دیروز و تجربه ایی که در رفتن به توچال داشتیم، باید خودم اینجا ثبت کنم. یعنی دیروز یک کامنتی در مسیر برگشت از توچال نوشتم اونم در صفحه ایی از نشانه ی من، و اتفاقا قبل اینکه گوش بدم یا بنویسم روی گزینه “دیدگاه های من” زدم و دیدم ردپایی از من هست و گفتم آخ جون، یک ردی از خودم گذاشتم اونم مربوط میشد به فروردین 99. نوشته بودم از سرکار و یکسری اتفاقات…اما من اکنون در آذر 1404 کجام. سرکار نیستم آزاد و رها از تجربه یک کوه نوردی و تله کابین سواری تا نزدیکی قله توچال رفتن اونم تا ایستگاه هفتم به راحتی با همسرم به همراه برادر کوچیکترم(که جالب بود توی نوشته ام اشاره کرده بودم که من از استاد یادگرفتم ماهی ندم بهش و بهش ماهی گیری یاد بدم و …) و حالا اون یک مدتی (بیشتر از یکماه میشه)هست که اومده پیش ما و داره با ما زندگی میکنه و من قبل شروع پروژه تغییر وارد فصلی از زندگی ام شدم که پر از چالش و ناشناخته ها و ترس و موضوعات جدید هست. مثلا همین وجود برادرم خونه ی ما…

    و اصلا وقتی داشتم فایل رو امروز میشنیدم با خودم گفتم باید همینجا از خودم ردپا بگذارم، میدونم خیلی ذهنم داره پراکنده گویی میکنه، میدونم ذهنم چند وقته بخاطر موضوعات جدید بقول دوستم “خردآذر” فرار های خلاقانه ایی رو طراحی میکنه و چقدر در قالب پوشش های قشنگ ترس هاشو پنهان میکنه.و چقدر ذهن من خلاق و باهوش تر شده و حتی در قالب روی خودم دارم کار میکنم دچار روزمرگی هایی میشد و من چقدر مچ اونو گرفتم و چقدر خودمو بلند کردم تا غرق اینجور توجیه های قشنگ نشم.خلاصه که نمیدونم کدوم تجربه رو بگم ولی مثل یک فیلم چند وقته ذهنم کلی خاطره به یادم آورده چقدر همین یکم ردپا گذاشتن های من به من کمک کردن و چقدر برای الان فهیمه همون ردپاها نقطه های حرکت و انگیزه بودن، چقدر خوب به یاد میوردم ببین سال فلان این اتفاق این خاطره این کامنت الان کجایی…واقعا بارها و بارها برای این “بهترین جای دنیا” که بخشی از دنیای مکتوب من اینجا ثبت شده سپاسگزار خدا و استاد عزیزم هستم. استاد نمیدونید وقتی این قسمت رو پلی کردم و دوست عزیزمون از کوه گفت از …

    آخه این چه موضوعی چه همزمانی چرا اینقدر هر بار من هربار فایلی میاد اینقدر شگفت زده میشم، اصلا جوری شده بود بعضی از موضوعات رو با همسرم چون قبلا حرفی زده بودم بهش میگفتم ببین استاد فلان فایل رو گذاشته ببین آخه چقدر استاد هماهنگه آخه چطوری…یعنی جوری شده بود که با همسرم میگفتیم استاد توی خونه ما دوربین گذاشته و اصلا فایل ها رو با ما داره هماهنگ میکنه.اصلا نمیدونم دچار توهم شده بودم دچار ترس دچار این همه هماهنگی…اصلا استاد یعنی من الان به نقطه ایی رسیدم اگر من با فایل های شما هماهنگ نیستم مسئله درون منه وگرنه استاد همیشه به موقع ترین برای من بوده، منم که کور شدم منم که کر شدم، منم که از ریل دریافت خارج شدم، منم که شاگرد شنوا و بینایی نیستم و یک چیزی در من هست که جور در نمیاد و باید خودمو درست کنم.خلاصه استاد میخوام بگم اصلا چقدر این قانون درست هست، شاگردت میره کوه میره توچال بعد شما فایلی رو میزاری که در دوست عزیزمون آقا حمید در مورد علاقه اش به کوه نوردی و کوه میگه. شاگردت به همسرش میگه من از کوه انرژی میگیرم و کلی جمعه خودمون رو سرشار از توجه به زیبایی و فراوانی میکنیم خودمون غرق نعمت برف میکنیم.(در حالی که داخل تهران هنوز اونجور که باید بارشی تجربه نکردیم) بعد آدم هایی رو میبنیم نشانه هایی مثل برق از ذهنم رد میشه و بعد همزمانی با این فایل و مثال ها…اصلا یعنی من چطوری بگم خدا چطور استاد و شاگرد رو از اونور دنیا بدون ذره ایی مکالمه باهم مچ میکنه، فقط باید بگم من تسلیم خداجون مغزم از این همه مدیریت و هماهنگی و بی نقص عمل کردنت نمیکشه.

    مغزم هنگه فقط میتونه بگه این کار خداست. شاگرد و استادی که به یک نیروی واحد باور دارند خودش بلده چطوری این همزمانی ها رو جور کنه، خودش بلده که چطور به استاد بگه چی بزار، چطور بزار، کی بزار، کی نزار، شاگرد آماده ی دریافت هم قطعا چنان همزمانی ها رو دریافت میکنه که بیشتر پِی میبره همه این چیزها کار مــنه.و بعد هم ایمان شاگرد، هم ایمان استاد به قدرت من، به قانونمندی جهان اینگونه است که افزوده میشه.

    آره شاگردی که استمرار داره و استادی که مستمر حواسـش به راهی که شروع کرده هست، استادی که استاد تغییره، استادی که همیشه در حال بهبود و بهتر کردن آموزه های خودش و درس ها و تجربه های شاگردهاش هست، دوستان هم مسیر و رشد، استادی که با وجود استاد تمام بودنش من لحظه ایی احساس نکردم که استاد خودشو از شنیدن، از کار کردن از اینکه حواسش به ایمان و تقویت باورها و درکش از قانون باشه کم نشد. کم چیه کم نشده که هیچ جوری گاهی متمرکز میشه برای تغییر و بهبود خودش که انگار تازه اول راهه، استادی که یادگرفته غره نشه که بلده که میدونه که استاده و هربار متواضعانه تر و خالص تر و ناب تر عمل میکنه با وجود تمام نجواها، با وجود کلی فرعیات و حواس پرتی ها…اما اون یاد گرفته تا استاد تشخیص پیدا کردن راه اصلی باشه، یادگرفته حواسش رو جمع کنه شاخک ها و ردیاب قلبش رو درست تنظیم کنه و زوم بشه اصل نه فرع، استاد الحق که استاد تشخیص اصل از فرع هستین و نمیدونید که من چقدر از نبودن هاتون دارم یاد میگیرم. چقدر از تغییرات روند سایت دارم یاد میگیرم. استاد نمیدونی چقدر من دارم از خودِ گذشته ام درس میگیرم و یاد میگیرم تا جلوی درس هام بایستم و این مرحله رو هم با تمام حواشی و حواس پرتی ها رد کنم.

    موتور نوشتنم جوری روشن شده که یادم افتاد اون زمانی که تازه نوشتن رو شروع کرده بودم توی سایت، با گوشی قدیمی خودم و اون نت درب و داغونی که داشتیم میومدم و تلاش میکردم بنویسم و گاهی بعد کلی نوشتن همه اش می پرید ولی ادامه میدادم اولین بار که کلی حرص میخوردم چرا اینجوری شد، بعد یاد گرفتم آروم باشم حالم کمتر گرفته بشه، بعد یاد گرفتم حتما حتما یک دلیلی داره هرچند وقت یکبار این اتفاق می افته و متوجه شدم این یعنی الگوی تکرارشونده و قطعا ریشه در باور من داره، بعد کم کم سخت نگرفتم تا گیر بدم کدوم باور من منجر به این اتفاق میشه، بعد دقت کردم روی کدوم کامنت و حال و هواهای من اینجوری میشد و متوجه شدم دقیقا زمان هایی که انگار جهان مقاومت میکرد و میخواست ببیه من چقدر مصمم هستم برای تغییر برای لول آپ شدن. چون اون زمان هایی که اصلا روی ابرها بودم بیشتر کامنتم میپرید و بعد که دوباره میومدم بنویسم اصلا مثل اولش نمیشد. و گاهی بخیال نوشتن میشدم و بعد یادگرفتم حتی با یک درجه از اون احساس هم بنویسی حتما بنویس چون میخواستی که ثبتش کنی پس انجامش میدادم و هربار اینقدر اینو ادامه دادم که اصلا اصلا ناراحت نمیشدم که وااای کامنتم پرید…گذشت و گذشت تا اینکه جهان فرصت های منو برای ردپا گذاشتن چنان بیشتر کرد، به دستم لپ تاپی از طرف جایی که کار میکرد بهم رسوند و با تایپ ده انگشتی چنان آسان شده بودم برای نوشتن که فکر کنم جندباری رکورد کامنت نوشتن در یک روز و یک هفته رو به سقف ممکنش رسونده بودم و فکر کنم اغلب جز نفرات فعال ترین بودم.بعدا اسمم رو در یکی از فایل هایی که مریم جان برای معرفی سایت ضبط کردن دیدم و بعد با اون قسمت سایت هم بیشتر آشنا شدم.و خودش انگیزه جالبی بود برای منِ رقابتی اما کم کم متوجه شدم دارم میرم توی مقایسه و برای دیده شدن فعالیت کردن و مسیر اشتباه…اینا همه بخشی از مسیر من هست که یادم میاد و تکاملی که تا اینجای کار طی کردم حتی برای کامنت نوشتن. که الان هم با لپ تاپ خودم دارم مینویسم و درسته باز به نقطه ایی رسیدم که باید یکم درستش کنم تا بتونم بیشتر اینجا ردپا بگذارم(برای خودم) اما میدونم اینم بخشی از مسیر منه و به خودم سخت نمیگیرم. کمال گرایی نمی کنم، خودمو سرزنش یا مقایسه نمی کنم، خودمو با همه شلوغ بودن ها و تونستن ها و نتونستن هام دوست دارم.

    چقدر استاد همین ابتدا سوال خوبی پرسیدن:

    چه جاهایی در زندگی تغییر کردی و باعث شده تا نتایج بهتری برات رقم بخوره و چه جاهایی تغییر نکردی و باعث شده بلا سرت بیاد؟

    مثلا من دیدم منی که اینقدر عاشق خوندن و نوشتن و درک کردن و در یک کلام یادگرفتن هستم چرا ادامه تحصیل ندم و اقدام شجاعانه ایی که کردم این بود تا خودمو وارد یک چالش جدید کنم به نام کنکور ارشد و ادامه تحصیل…و چقدر الان که ترم سوم هستم و وارد چالش اصلی تر شدم خداروشکر میکنم که یک روزی این تصمیم به ذهنم اومد و انجامش دادم و الانم چقدر برام درس داشته. چقدر باعث انگیزه و حرکت دوستانم شده. چقدر میتونم اینجوری الگوی موفق تری لااقل برای خودم باشم. اینکه در مسیر علاقه هام همیشه و با هدف مشخص در حرکت باشم.

    دستاورد من این شد که کنکور قبول شدم و دانشجو شدم اما دستاوردهای بزرگتر و درونی این نتیجه، همین رشدِ من و اعتماد بنفسی که توحیدی داره ساخته میشه و داره هربار تقویت میشه.اینکه یادگرفتم من هر چیزی رو بخوام میتونم بدست بیارم. اینکه اگر چیزی رو بلد نیستم توانایی یادگرفتن دارم و میتونم از صفر شروع کنم و یادش بگیرم و بعد یکسال در یک موضوعی حرفی برای گفتن داشته باشم.یاد گرفتم که چقدر تمرکز مهمه، تمرکز داشتن روی خودت، روی هدفت و روی اصل چقدر کار تو رو آسان میکنه، یادگرفتم و باورم به اینکه تو خود پای در راه بگذار و خودِ راه بهت میگه چیکار کنی و قدم های بعدی بهت گفته میشه بیشتر و بیشتر شد، اینکه خدا خیلی حواسش به همه چی و با قانونمندی خدا پیش بری باهاش هم جهت بشی خدا تو رو میزاره روی شونه هاش و انگار همه آدم ها در خدمتت تو هستند تا تو به هدفت برسی.خیلی چیزها یادگرفتم و ایمانم برای هر موضوعی که استاد گفن در پروسه درس خوندن و قبول شدن و تا الان هم که چالش های بعدش من بیشتر قانون رو دارم در عمل درک میکنم.اینــا رو تا جایی که ذهنم یاری کرد نوشتم تا ســگوی پرش من بشن برای رسیدن به هدف قشنگه، همون هدفی که بخاطرش وارد این مسیر شدم و بعد باز هم بزرگتر و بعد ادامه مسیر…

    ردپای فهیمه پژوهنده شاگرد پژوهشگر شما_آذر1404

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  3. -
    مجید عزیزی پیردوستی گفته:
    مدت عضویت: 1787 روز

    به نام خدای مهربان

    سلام به همه‌ی عزیزانم

    ــ لطفاً در کامنت‌ها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشته‌تان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).

    ــ مهاجرت های من همیشه موفقیت و رشد واسم داشته و نحوه ی آشنایی من با استاد هم بعد از مهاجرت به تهران بود که وقتی با چک و لگد های شدیدی مواجه شدم به تهران اومدم و از طریق یک آقای بسیار خوب با استاد عباسمنش آشنا شدم و اول فایلهای استاد از طریق تلگرام گوش‌ میکردم و کم کم به سایت هدایت شدم

    دومین مهاجرت من که بعدی از روزمرگی بود و این بار داشتم روی خودم کار میکردم و به شیراز مهاجرت کردم و اونجا با در مدت زمان کوتاه چند هفته ای متوجه شدم که باید از استعداد و مهارتهایی که دارم استفاده کنم و بعدش که کمی شرایط داشت بهتر میشد با یک نشانه ای به کیش مهاجرت کردم و اونجا به شدت شرایط تغییر کرد و دها برابر اون خواسته ای که می‌خواستم را بهش رسیدم ولی بعد از 6 ماه متوجه شدم که نمیخوامش و از از اون شرایط و کار استعفا دادم ولی با صالح عزیزم آشنا شدم که هنوزم باهاش دوستم و خیلی باهم رابطمون خوب و عالی و بعدش رفتم شهرستان اونجا یه بار دیگه به تهران مهاجرت کردم و این بار متوجه شدم که من به چی علاقه دارم و چه کاری میتونم بکنم که در زمان جنگ 12 روزه به شهرستان هدایت شدم و در اونجا بازهم رفتم سمت روزمرگی

    ولی شرایط تقریبا خوب بود که بعدش با نشانه ها در زمان مناسب به تهران مهاجرت کردم و حدود 50 روزی میشه که به تهران اومدم و هرباری که مهاجرت کردم کلی اتفاقات خوب واسم افتاده کلی رشد و موفقیت داشتم این بار دیگه خیلی همه چی عالی شده و در خونه ی صالح عزیز هستم همون دوستی که در کیش باهاش آشنا شدم و مدام تغذیه های درجه یک و رایگان را دریافت میکنم و در یک خانه ی زیبا و یا آرامش زندگی میکنم و با دوست عزیزم لذت میبرم و اون چیزی که دوست دارم کار کنم را به خوبی شناسایی و بررسی کردم و هدف یک ساله ای واسش گذاشتم و اون کارهایی که برای پیشرفت و یادگیری لازم هست خدا داره واسم میچینه و همه چی خیلی آسان و لذت بخش داره واسه پیش می‌ره .

    هر باری که مهاجرت کردم کلی رشد کردم و هر بار از دفعه ی قبل بهتر شدم و واسم خیلی عالی بوده حالا با هدایت الله قبل از عید می‌خوام مهاجرت کنم به یک شهر گرم با آب و هوای مناسب تر که هدایت میشم مثل دفعه های قبل اما این بار قبل از اینکه دچار روزمرگی بشم و یا جهان بخواد گوشمو بپیچه در شرایط خوبی انجامش میدم و عمل میکنم با هدایت الله که خدا می‌دونه چه اتفاقات خوبی واسم می‌افته چون چندین بار این کار کردم و هر بار بهتر از قبل شده واسم و وقتی به مهاجرت فکر میکنم پر از اعتماد به نفس ،شجاعت،توکل ،تسلیم بودن و هیجان و انگیزه میشم چون مهاجرت کردن واسه من =موفقیت و پیشرفت

    ـ رفتن به دل ترس :از ارتفاع ترس داشتم و هنوز کمی دارم اما هربار واردش شدم و کمی بهش غلبه کردم مثلا سوار اژدها و چرخ و فلک زنجیری شدم در حالی که دفعه ی اول تپش قلب می‌گرفتم اما انجامش دادم و هر باری که سوار میشم لذت میبرم و کیف میکنم و متوجه شدم وقتی به دل ترس هام میرم کلی لذت میبرم ،با حالی که از سگ میترسیدم از کنار چندین سگ وحشی رشد شدم ،با حالی که شنا بلد نبودم و از غرق شدن هم میترسیدم ولی با توکل به خدا رفتم داخل آب ساحل کیش و همونجا تونستم خودم را روی آب نگه دارم و به پشت شنا کنم که کلی هم لذت بردم و چقدر کیف کردم و این یادگیری شنا هم در همون مهاجرت به کیش اتفاق افتاد چون شجاعتم در مهاجرت زیاد شده بود این شجاعت در نترسیدن از اب هم بهم کمک کرد.یکی دیگه از ترس‌هایی که داشتم صحبت کردن در جمع بود که وقتی صحبت می‌کردم تپش قلب می‌گرفتم ولی در نهایت تمرین پیام بازرگانی خودم را در مترو در حالی که با یک دست هم فیلمبرداری میکردم انجام دادم و همون باعث شد که شجاعت و اعتماد به نفسم خیلی بالا بره .

    پس همانطور که برای ترس از آب و غرق شدن ،ترس از ارتفاع،ترس از سگ ،ترس از حرف مردم به دل ترس هام رفتم و تو ذهنم خیلی گنده بودن ولی من انجامش دادم و بعدش کلی اعتماد به نفسم بیشتر شده و شجاع تر شدم هر زمانی ترسی شناسایی بشه با هدایت و حفاظت الله بهش حمله میکنم .ترسها همش توهمات ذهن و خداوند همیشه با من و ازم حفاظت میکنه و همه کار واسم انجام میده .

    ــ ترک عادتهای بد و مخرب :ترک مواد مخدر و الکل یکی از دستاوردها و موفقیت‌های خوب من بوده که به لطف خدای عزیزم تونستم انجامش بدم و ترکشون کنم که بعدش قلیون ترک کردم و اعتماد به نفسم بالاتر رفت و سیگار را هم ترک کردم و تازگی ها که قند و شکر کنار گذاشتم و در جایی که هستم که بهترین شیرینی ها را واسم میارن ولی من همانطور که قبلا مواردی که گفتم را ترک کردم قند و شکر هم ترک کردم و عمل میکنم و واسه من قند و شکر هم مثل مواد مخدر که سعی میکنم خودم را بهبود بدم و در زمان مناسب به قانون سلامتی هدایت میشم و میخرم و بهش عمل میکنم .تازگی ها چون قهوه هم زیاد میخوردم اونم کمتر کردم که واسه من به عادت تبدیل نشه .قبلا به خانواده و دوستانم وابسته بودم و اگر ازشون دور میشدم دل شوره می‌گرفتم و تا یه مدتی انگار یه چیزی را ازدست دادم که وابستگی را هم ترک کردم و الان زمانی که تنها هستم خیلی لذت میبرم و کیف میکنم که البته مدت چند سال هم تنها بودم و لذت میبرم از تنهاییم و سعی میکنم به کسی وابسته نشم که البته چون هنوز تو رابطه نرفتم نمی‌دونم اونجا چطور خواهم بود ولی میدونم با هدایت الله و استفاده از این الگوها از پسشون برمیام ،موفقیتها و دستاوردهایی که از ترک عادتهای بد داشتم خیلی چرخ زندگیم را روان کرده و هر زمان احساس کنم به چیزی وابسته هستم حلش میکنم ،ترکش میکنم و سعی میکنم به خدا وابسته باشم و ارتباط با درونم را اصل بدونم .

    ــ باور اینکه خداوند هدایتم می‌کنه و هوامو داره خیلی بهم کمک کرده و موفقیت‌های بسیار زیادی را برام رقم زده که هر کدام از موارد بالا زیر مجموعه همین هدایت و حمایت خداوند بوده مثلا:

    ــ چند وقت پیش با حالی که مکان و پولی نداشتم به خدا توکل کردم و اعتماد کردم و به نشانه هاش توجه کردم و در نهایت به یک مکانی هدایت شدم که یک ساعت لوکس پیدا کردم و پول خوبی از فروشش بهم رسید بعد از چند روز به خونه ی خالم هدایت شدم و با یک همزمانی بسیار عالی به یک کنگره رفتم و در اونجا متوجه شدم چند تا عادت دارم که باید ترک کنم و شروع کردم و تعهد میدم که بهش پایبند باشم و بعدش به یک موضوعی دیگه هدایت شدم و اونو هم انجام دادم و باعث شد خیلی اعتماد به نفسم بالاتر بره ،مهاجرتهای من به تهران و هر کجای دیگه تماما از هدایت الله بوده رفتن به دل ترسهام از هدایت خدا بوده و به قول استاد اگر هدایت از تو زندگیم حذف کنن چیزی واسم نمی‌مونه ،خداوند مدام داره هدایتم می‌کنه و همه کار واسم انجام میده خداوند همه جوره هوامو داره و حامی و هدایتگر من .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  4. -
    ابراهیم گفته:
    مدت عضویت: 1690 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام

    * لطفاً در کامنت‌ها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشته‌تان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).

    سپس بنویسید: امروز که به آن دستاورد نگاه می‌کنید، چطور می‌توانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید؟ *

    خیلی از اتفاقات در گذشته قبل از ورود به سایت داشتم و ریشه آنها را نمی‌دانستم چیست.

    اما بعد از ورود به سایت با توجه به آموزش‌های استاد یاد گرفتم و میفهمم از کجا آب میخوره.

    اول بگم که هیچ چیزی جز فرمانروای واقعی ما الله واحد،همون که زمین و آسمان رو خلق کرده نیست و نبوده و نخواهد بود.

    اوست که ایجاد کننده است و حرکت دهنده و رساننده به مقصد.

    او ما رو خلق کرد و از روح خودش در ما دمید و ما رو خلیفه الله کرد.

    پس ما غیر او نیستم مثل همه عالم که روح و هسته نباشد همه مرده اند و وجود ندارند.

    استاد آگاهی به ما داد که هر چه ساخته اید خودتون بودید و هر چه می‌سازید هم خودتون هستید.

    استاد گفتند شما خالقید چون خدا خواسته

    استاد گفتند به هر چه دلتان می‌خواهد برسید می‌رسید به شرط کنترل ذهن

    استاد گفتند مسیر ،مسیر توحید است ،اگر به یک نور خیره شوید ،همان برایتان همه چیز می‌شود و همان برایتان بس است.

    استاد گفتند به دلیل خیلی از ذهنیت هایی که نسل اندر نسل گشته ما مورد تهاجم ذهن هستیم و اگر بتوانیم الگوها رو ببینیم و پی به ریشه ها ببریم می‌توانیم به اهداف برسیم

    استاد گفتند همه چیز باور است ،باورها ریشه هستند.

    استاد خیلی مسائل رو به من گفتند که قبلا در جهل بودم.

    در مورد مسائل مالی که البته مقاومتها زیاد هم هست

    فرمودند که قرض و وام نگیرید و نگرفتم.

    در صورتیکه همیشه گرفته بودم

    قرض رو با فروش زمینی که داشتم صفر کردم.

    با بکار گیری آگاهی‌ها خیلی راهم هموار گشت ولی هنوز یه جایی ایراد داشت که هنوز هم دارد

    باور لیاقت

    میخواهم بگویم من خیلی کارها انجام دادم با دوره های استاد و ریشه ها رو دریافتم.

    می‌توانم بگویم موفقیت‌ها و عدم موفقیت‌های قبلی هم ریشه ها رو یافتم.

    اگر بخواهم عرض کنم خدمت دوستان عزیزم،این رو میگم که با ادامه دادن مسیری که در آن هستیم به یک خلیفه الله تبدیل میشویم،همان که خدا همه چیز را به تسخیر او درآورد

    کاملا روشن بوده رشد من برای من و از همه برتر و بهتر شناخت خودم و خدای خودم بوده زیرا با شناخت به انسانی قوی تر تبدیل شده ام.

    استاد در جلسه اول ثروت 3 میفرمایند که طوفان ممکنه بیاد ولی آگاهیها و عمل به اون شما را تبدیل به

    کسی میکنه که از همون طوفان ها استفاده می‌کنید.

    من در حال رشدم تا آخرین لحظه عمرم و این برام ارزشمند

    من در بهشتی سکونت دارم پر از انسانهای خوب،استاد و استاد خوب

    من دارم در حال رسیدن به اهداف ،از مسیر لذت میبرم

    من خوشحالم خیلی زیاد

    الهی شکرت

    استاد جان سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 16 رای:
  5. -
    آوه پیری نژاد گفته:
    مدت عضویت: 3398 روز

    سلام استاد عباس منش عزیزم عاشقتم

    سلام استاد شایسته عزیز و سخاوتمند

    سلام آقا ابراهیم دوست داشتنی عزیزم

    سلام خانم فرهادی عزیز و مهربان

    سلام خانواده ی عزیزم عاشقتونم

    گام 15 :

    لطفاً در کامنت‌ها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشته‌تان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).

    سپس بنویسید: امروز که به آن دستاورد نگاه می‌کنید، چطور می‌توانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید؟

    وایسا وایسا کجا در میری

    شیطان ذهن یکی از موفقیت های منو گرفته بود داشت در میرفت :))

    یقه لباسش و گرفتم نذاشتم در بره :))

    حالا چرا داشت در میرفت؟!!

    وقتی خواستم این موفقیت و اینجا بگم گفت زشته خجالت بکش میخوای بگی بعد از 33 سال دوچرخه‌سواری یاد گرفتی

    گفتم خیلی هم قشنگه خیلی هم ارزشمنده

    زشت تویی که دوست ندارم

    بروووووووووو

    برو دیگه دوست ندارم اسمت و نمیخوام بیارم

    برو دیگه نمی خوام به یادت چشمامو روی هم بذارم

    :))))

    امسال تابستون خواهر زادم گفت دایی من یک دوچرخه دیگه خریدم الان دوتا دوچرخه دارم بیا خونمون بریم دوچرخه سواری

    گفتم من دوچرخه سواری بلد نیستم

    گفت نگران نباش خودم یادت میدم

    آخ من قربون اون قلب بزرگ و مهربون و پُر از عشقت برم

    حالا ذهن شروع کرد سوار بر موج شد

    گفتم نه دوچرخه توعه من بلد نیستم بد میفتم خط و خش میفته من دوست ندارم دوچرخه تو رو خراب کنم

    گفت نه دایی نمیفتی من بهت یاد میدم نگران نباش

    دیدم تو اون لحظه یه حس علاقه ی شدیدی برای یادگیری دوچرخه داشتم قبول کردم باهاشون رفتم

    فردایی شد قرار بود با دوچرخه بریم باغشون

    فاصله خونشون تا باغشون با دوچرخه تقریبا 3 ، 4 دقیقه بود

    روز اول من خیلی برام سخت بود نمیتونستم تعادل برقرار کنم دوچرخه رو پایدار نگهدارم

    مسیر 3 ، 4 دقیقه ای تبدیل شد به 10 دقیقه :))

    چون بارها وایستادم چون نمیخواستم بیفتم دوچرخه خط و خش بیفته

    خواهر زادم همش میگفت دایی فقط پا بزن اصلا واینستا فقط یکسره پدال بزن وقتی یکسره پدال میزنی اصلا نمیفتی

    وااای استاد من اون لحظه یاد آموزش های شما افتادم که میفرمایین بچه ها فقط باید تو مسیر درست ادامه بدین

    گفتم آوه تو میتونی فقط رکاب بزن

    گفتم خدایا خودت بهم کمک کن که بتونم تعادلم و حفظ کنم

    فقط تویی که میتونی بهم کمک کنی

    استاد جان شد من تونستم و موقع برگشت با تعادل کامل پا زدم

    جوری که روزهای بعدی اینقدر سریع پا میزدم که تو 2 دقیقه میرسیدیم :))

    استاد جان من از روز دوم به بعد گاهی از زین دوچرخه بلند میشدم که بتونم سریع پا بزنم

    در این حد حرفه ای :))))

    جالبه خواهرزاده‌ کوچولوی من پاش خسته میشد سریع پا بزنه نمی‌رسید به ما اومد خونه گفت اینا اینقدر سریع پا زدن من پاهام خسته شد ترکیدم از بس پا زدم

    آخ نویان پا تپلی من خسته شده بود :))

    زیاد به خودش فشار نمی‌آورد می‌ترسید گوشتای پاش آب بشن :))))))

    گفتم نترس این گوشتا آب نمیشن پا بزن :))))

    استاد جان خواهر زاده من یک مربی و آموزش دهنده ی خوبیه

    حالا چرا میگم؟!!

    اول فقط بهم گفت دایی فقط پا بزن وقتی پا میزنی تعادل داری

    وقتی تعادلم و تونستم کنترل کنم روز بعد اومد خط وسط خیابون دوچرخه سواری کرد به من گفت دایی یجور برو که به من نخوری از اونطرف هم توی درختا نری همین وسط بتونی کنترل کنی خودت و

    حالا چرا اینو میگفت

    چون من وقتی با رکاب زدن تعادل برقرار کردم

    حالا به یه چالش دیگه برخوردم ، کنترل فرمون

    فرمون و چپ و راست میکردم باعث می‌شد هی به چپ و راست برم

    و خواهر زادم با این روش بهم گفت چجوری تعادل فرمون هم حفظ کنم

    بعد که دید یاد گرفتم اومد به من نزدیک تر شد مسیر و برای من باریک تر کرد که بهتر تعادل داشته باشم

    یعنی عاشقتم نعمان جونی من که آموزش و با رعایت قانون تکامل پیش بردی

    روز دوم که اومدیم خونه با دوچرخه دامادم گفت خوب یاد گرفتی تو دو روز ، درجا گفتم وقتی استاد خوب باشه معلومه که زود یاد میگیرم

    نعمان جونی من گفت قربونت مخلصیم دایی

    خداروشکر برای نعمت خواهر زاده های دوست داشتنی شیطونک من

    من قرار بود 2 روز بمونم اونجا ولی اینا با ترفندهای خودشون منو 5 روز اونجا نگه داشتن

    هر روز یک ترفند جدیدی داشتن خلاصه :)

    دایی امروز میخوایم بریم تمشک بخوریم خودت گفتی بریم تمشک بخوریم ، فردایی شد دایی امروز میخوایم بریم مزرعه میخوان برنج ها رو بیارن بریم ببینیم

    هر روز یه چیز میگفتن که منو چند روز نگ دارن

    استاد عباس منش عزیزم عاشقتم خیلییییی زیاااااااد

    بابت تمام آموزش های ارزشمندتون ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم که چقدر زندگی من رو هموارتر و لذت بخش تر و توحیدی کرد

    استاد شایسته عزیز و سخاوتمند ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت تک تک تلاش های ارزشمندتون توی سایت که فقط خود خدا میدونه چه نوری به زندگی ما جاری میکنین با اشاره کردن به نکات مهم و ارزشمند آموزش های استاد عباس منش عزیزم توی فایل ها و مقاله ها

    آقا ابراهیم دوست داشتنی عزیزم عاشقتم خیلییییی زیاااااااد مدیر فنی خفن سایت abasmanesh.com ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت تک تک تلاش های ارزشمندتون توی سایت

    خانم فرهادی عزیز و مهربان ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت تک تک تلاش های ارزشمندتون توی سایت

    خانواده ی عزیزم از شماها هم بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت تک تک کامنت های ارزشمندتون توی سایت

    خدای عزیزم

    عشق ثانیه ثانیه های زندگیم تا روزی که نفس میکشم عاشقتم خیلییییی زیاااااااد و سپاسگزار و قدردان تمام نعمت هات هستم

    خدایا عاشقتم که عاشقمی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  6. -
    کبری مشتاقی گفته:
    مدت عضویت: 1202 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربانم خدایی که قدرتش را میپرستم و تنها او را میپرستم و تنها از او یاری می‌جویم الهی صد هزاران مرتبه شکرت می‌گویم سپاسگزارتم

    سلام به بهترین استاد عزیزم و مریم جانم

    وقتی صحبتهای حمید آقا رو شنیدم منم احساساتی شدم و گریه کردم

    چقدر قشنگ صحبت کردن ممنونم حمید آقا

    استاد واقعا صدای شما خیلی آرامش میده به آدم

    اینکه خدا رو واقعا واقعا ما با وجود شما شناختیم

    وگرنه خدا رو ما فکر میکردیم در مسجدها و هیئت ها و مراسمات و گریه و ناله پیدا میکنیم

    اما از زمانی که با شما آشنا شدم و مشکلات بسیاری داشتم از خدا خواستم کمکم کنه که هدایتم کرد به سمته شما

    و تغییراتم شروع شد با کمک و راهنمایی و هدایت خداوند آرام آرام قدم برداشتم و رفتم جلو

    و از فایلهای دانلودی شروع کردم و خدا رو هر روز واضح تر میبینمش و روان‌تر ازش درخواست هامو میخوام چون قدرتشو باور کردم

    استاد چقدر خوبه که این گفتگوها رو میذارین و هی ما با شنیدن این حرفها تصحیح مسیر می‌کنیم

    و تحسینشون میکنم و میگم خوش بحالتون که از این سن کم شروع کردین برای تغییر

    و خیلی دوست دارم بعدها بفهمم چه نتایج خوبی گرفتن مسلما نتایج مثبت میگیرن

    استاد دوستتون دارم در پناه خداوند مهربان باشین سالم و ثروتمند باشین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  7. -
    فاطمه تقی زاده گفته:
    مدت عضویت: 2607 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربانم هرآنچه دارم ازآن تودارم خداجونم تنها تورو میپرستم وتنهااز تویاری می‌جویم

    سلام به استاد عزیزم واستادمریم جانم

    سلام به تک تک دوستان نازنینم

    لطفاً در کامنت‌ها، یک موفقیت «کوچک» یا «بزرگ» از گذشته‌تان را به اشتراک بگذارید که آن را با تلاش و تغییر باور به دست آوردید. (مثل کاهش وزن، قبولی در یک آزمون، یادگیری یک مهارت، غلبه بر یک ترس، یا حتی یک موفقیت در روابط).

    سپس بنویسید: امروز که به آن دستاورد نگاه می‌کنید، چطور می‌توانید از «باور» و «اعتماد به نفسی» که از آن موفقیت به دست آوردید، به عنوان یک «سکو» برای پرش به سمت هدفی که همین امروز دارید، استفاده کنید؟

    روزی که داشتن کسب وکار ورسیدن به درآمد هدفم قرار دادم وبا کار کردن روی خودم هدایت شدم به کار در کنارهمسرم در نونوایی،کاری که هیچ تجربه و مهارتی ازش نداشتم وکاملا تکاملی وپله پله تو این زمینه رشد کردم ودر حال حاضر به نوبه خودم عالی هستم.

    این تجربه خیلی در زمینه های مختلف بهم کمک کرد

    اینکه بیشتر به توانایی های خودم ایمان پیدا کردم

    وابستگی های خانواده ام مخصوصا دو فرزند کوچیکم نسبت بهم کم شد،کار در نونوایی باعث شد کلی مسئولیت های خونه که شده بود جز وظیفه ام از دوشم برداشته بشه.

    توقع همسرم نسبت بهم کم شد همسری که قبلا تا از بیرون وارد خونه میشد انتظار داشت اگه آب هم دستمه بزارم زمین به اوتوجه کنم اگه یه کاری داشتم انجام می‌دادم حالا خیاطی یا هرکار دیگه باید بی خیال کارم میشدم.یعنی یه جورایی خلاف خواستم باید عمل میکردم برای رضایت همسرم.

    اولویت به هرکس وهرچیز میدادم جز خودم وکاملا از خودم غافل بودم

    از وقتی قانون رو درک کردم وباور کردم که تمام اتفاقات زندگیم خودم با افکارم وبا باورهام خلق میکنم روی خودم کار کردم وسعی کردم نگاهم وباورهام وافکارم نسبت به تک تک اتفاقات زندگیم تغییر بدم وتمام مسئولیت های زندگیم رو برعهده بگیرم وبرای خودم وخواسته های خودم ارزش قائل باشم وقدرت رو از عوامل بیرون گرفتم وبه خداوندم دادم هدایت شدم به کار کردن در نونوایی وبه صورت تکاملی هربار بهتر از قبلم شدم وهربار اعتماد بنفسم وعزت نفسم بیشتر وبیشتر شد

    در حال حاضر در جایگاهی هستم که اولویت خودمم فارغ از نظر دیگران نه غمی از گذشته دارم ونه ترسی از آینده ودارم تمام سعیم رو میکنم که در لحظه زندگی کنم.

    وهرچقدر میرم جلوتر بهتر درک میکنم که چرا خداوند هدایتم کرد به این شغل تابا دلی قرص تر وایمانی قویتر و با انگیزه ای بیشتر وباتجربه ای بیشتر وبا آمادگی کامل بیزینس خودم رو شرع کنم.

    الان که هدفم داشتن کسب وکار وبیزینس خودم هستش این تجربه خیلی خیلی بهم کمک میکنه تا سریعتر وبهتر وبا ایمان قویتر از قبلم بدون هیچ طقلا ی بیجایی وهیچ عجله ای به الهامات قلبم گوش بدم وتکاملی بهش برسم.

    هدفم رو مشخص کردم وتمام سعیم رو میکنم از لحظه لحظه محیط کارم لذت ببرم.

    مثل:از نظم وتمیزی همسرم، ازنازک کردن چونه های خمیر،از نون های ترد وپفکی وطلایی که از دستگاه بیرون میارم ،از رضایت مشتریها موقع تحویل گرفتن نون،از فرشته های کوچک ونازی که میان نون مگیرن و… از تک تک اتفاقات مثبت کارم لذت ببرم تا با احساس خوب اتفاقات خوب واسه خودم رقم بزنم.

    از احساس خوبی که دارم میفهمم که در مسیر درست هستم وتنها بایدبا تمرکز وایمان وتوکل به خداوندم به مسیرم ادامه بدم والهامات رو دریافت کنم تا به نتیجه دلخواهم برسم.

    استاد عزیزم واستاد مریم جانم بی نهایت ازتون سپاسگزارم هرکجا هستین شاد وسلامت باشین

    برای تک تک دوستانم در این سایت آرزوی موفقیت دارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای:
  8. -
    الهام سیاوشی فرد گفته:
    مدت عضویت: 790 روز

    به نام تنها فرمانروای کل کیهان خدای مهربانم خدای وهابم خدای رزاقم سپاسگزارم

    سلام عزیزان جان

    سوره روم

    مَنْ کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ وَمَنْ عَمِلَ صَالِحًا فَلِأَنْفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ ﴿44﴾

    هر کس کافر شود کفرش بر زیان خود او است و آنها که عمل صالح انجام دهند (پاداش الهی را) به سود خودشان آماده می‏سازند. (44)

    لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّهُ لَا یُحِبُّ الْکَافِرِینَ ﴿45﴾

    این برای آنست که خداوند کسانی را که ایمان آورده و عمل صالح انجام داده‏ اند از فضلش پاداش دهد، او کافران را دوست ندارد. (45)

    وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ یُرْسِلَ الرِّیَاحَ مُبَشِّرَاتٍ وَلِیُذِیقَکُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَلِتَجْرِیَ الْفُلْکُ بِأَمْرِهِ وَلِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ ﴿46﴾

    از آیات (عظمت و قدرت) خدا این است که بادها را به عنوان بشارتگرانی می‏فرستد تا شما را از رحمتش بچشاند (و سیراب کند) و کشتیها به فرمانش حرکت کنند و از فضل او بهره گیرند شاید شکرگزاری کنید. (46)

    خدایا شکرت هر آنچه دارم از آن توست مالک اصلی تویی عاشقتم جان جانانم سپاسگزارم

    خدایا شکرت برای همواره در بهترین زمان و بهترین مکان و بهترین شرایط هستم

    خدایا شکرت که در این پروژه تغییر را در آغوش بگیر هدایتم کردی و همواره در حال هدایت شدن هستم

    خدایا شکرت که هر خیری از جانب تو برسد فقیر ترینم

    خدایا شکرت که هدایت را برکت واجب کرده ای

    چقدر این جمله زیباست و لذت بخش و شیرین

    هر چند گاهی درد داره ولی وقتی استمرار داری و ثابت قدم در مسیر توحید ادامه میدی

    میشه جز یکی از اصول درست زندگی

    خدایا شکرت

    که مرا به بهترین استاد دنیا هدایت کردی در میان افراد درست روابط درست و ارتباطات موثر قرارم دادی

    خدایا شکرت که هر روز تعهد دارم که روی خودم با تمرکز بیشتری کار کنم و باورهای درونی ام را بلطف خداوند شناسایی کنم و با حال و احساس خوب با طی کردن تکامل روشون کار کنم و از خدا می‌خواهم که کمکم کنه تا سرعت رشد و تکاملم را سریع تر و لذت بخش تر کند

    استاد بینهایت سپاسگزارم بابت دورت هم جهت با جریان خداوند

    چند روزی هست به طور معجزه آسایی جلسه دهم اومد روی صفحه گوشیم

    از اونجایی که سعی میکنم به هدایت ها و نشانه‌ها و الهامات الهی توجه کنم قدم برداشتم و گفتم حتما خدا میخواد تو این فایل بینظییییر که بارها و بارها باید بهش گوش جان بسپارم میخواد آگاهی های ناب الهی را به من بدهد .

    یعنی استاد جانم هر بار به این آگاهی های ناب الهی گوش میدم انگار خدا داره مستقیم باهام حرف میزنه

    دقیقا این فایل برای منه

    و خداوند دستم رو گرفت و اینقدر بینظییییر هدابتم کرده به گوش دادن این فایل الهامی که مناسب این روزهای من است.

    که شما میگین خدا با افکارو احساسات ما کار داره

    اگه الان اوضاع مالی یا روابط و …

    خوب نیست

    بجای تمرکز بر ناخواسته ها آگاهانه تمرکز بزار روی نعمت ها چیزهایی که همین الان در زندگی ات هست

    الله و اکبر

    یعنی این فایل آب روی آتش است برام

    دقیقا این لحظه که رفتم زیر دوش حمام و داشتم شکر گذاری بابت آب گرم و داشتن امکانات لازم برای این لحظه ام وجود داره میکردم کلام شکر هم بر وجودم جاری شده بود

    و اینقدر حال و احساس منو خوب و آرام کرده

    که اصلا به هیچ تضاغدر زندگی ام حواسم نیست و فقط دارم داشته ها و نعمتها و صدای عزیزانم و بچه های برادر و خواهر همسرم که خونمون هستند و در حال بازی با بچه ها هستند و رو می‌شنوم و شکر گذارم که این عزیزان ،خودم ،فرزندانم, همسرم ،خانواده هامون در سلامتی کامل هستند و چقدر این حس لذت بخش و آرامش دهنده است

    و این یعنی حضور خداوند در تمام لحظات زندگی ام

    خدایا شکرت برای الهاماتی که بر قلبم جاری می‌کنی و قدم بر میدارم و نعمت و ثروت و فراوانی دریافت میکنم

    دقیقا امروز که داشتم سوره روم را می‌خواندم

    رسیدم به آیه ای که در مورد باد و بارش باران رحمت الهی میگه و همزمان شده بود با ایمان شهرم که باد تندی می‌وزید و بلطف خداوند بارش باران رحمت الهی شروع به باریدن کرد .

    و من نشانه و الهامی از طرف خدا وند دیدم که نعمت و ثروت و فراوانی و رحمت الهی همواره در حال بارش است بر زندگی ام

    و من باید دریافت کننده خوبی باشم

    من باید آگاهانه یاد بگیرم که سهم و نقش خودمو درست انجام بدم

    اگه میگم تغییر دارم میکنم زبانی نباشه در عمل هم تغییر کرده باشم

    بلطف خداوند این روزها هر ایده ی الهی به من گفته میشه انجامش میدهم در مسیر درست الهی و با ایمان و توکل بر خدا وند حرکت میکنم

    امروز که بلطف خداوند دستان خوبش در زندگی ام فرشته های الهی وجود دارد و دوست دارند بهم محبت کنند

    نعمتی رسید که باید براش می‌فروختم

    من به مخاطبان گوشی ام پیامک زده بودم .به یکی شون اشتباه تایپ قیمت پایین‌تری نوشته شده بود

    و ایشون هم به استناد اون قیمت سفارش زیادی ازم گرفت

    و وقتی غروب اومد برا سفارشات گفت این قیمت بهم گفتی

    خودم اول جا خوردم گفتم امکان نداره

    خودت که از قیمتها اطلاع داری

    این اشتباه از طرف من بوده

    بدون یک درصد ناراحتی و خود سرزنشی و با عزت نفس بالا با احترام بهشون گفتم عزیزم مشکلی نیست اگه قیمت اصلی رو به مشتری هات گفتی و خواستن که هیچ اگه نه من در خدمتم برام بیارشون

    چون اشتباه از طرف من بوده

    انصافاً جنس اصل و با کیفیت بالایی هست و ایمان دارم بخداوند که مشتری فراوان است و قطعاً این برای من الخیر فی ما وقع است.

    من بخدای خودم اعتماد دارم

    و پرسش گرفتم که وقتی می‌خوام پیام بدم با دقت و صبر و توجه بیشتری اول پیامم رو چک کنم بعد ارسال کنم .

    و واقعا از درون آرامم و به پلن و برنامه ریزی خداوند اعتماد دارم. رها کردم و سپردم به خدا که همه کاره است و همه جوره هوامو داره.

    خدایا شکرت برای تغییرات عالی و الهی ام

    خدایا شکرت که در مسیر توحید ثابت قدم هستم

    خدایا شکرت برای تغییرات دوستان عزیزم در ابن سایت الهی

    خدایا شکرت برای نتایج عالی تک تک دوستانی که میان و با عشق مینویسن تا هم ایمان خودشون بیشتر بشه و هم ایمان ما تقویت بشه که میشود

    همون خدایی که راه را برای عزیزانم هموار کرده

    همون خدا برای منم راهها را هموار و لذت بخش میکند

    من به خدای خودم اعتماد دارم.

    همون خدایی که از اون روابط بیمار به طرز معجزه آسایی نجات داد و طوفان آرام شد و آرامش برگشت تو زندگیم

    چیزی که هرگز فکر نمی‌کردم درست بشه

    و معجزات الهی در زندگی ام ایجاد شد

    همون خدایی که این غیر ممکن پس ذهن منو اینقدر معجزه آسا و نرم و زیبا و عالیییییی درست کرد

    همون خدا همون خدا همون خدا دوباره برام کن فیکون میکند بخدا اینقدر ایمانم قوی تر شده و قلبم آرامتر و ذهنم ساکت تر که حدنداره

    و این فقط لطف خداوند است برایم

    و چطور میتونم این نعمت بزرگ را بدیهی بدونم و فراموش میکنم گاهی و وقتی بخودم میام میبینم از ریل خارج شدم

    و بقول شما استاد یه نفس عمیق بکشم و بگم بابا تو همین الان کلی نعمت داری تو زندگیت

    حالا مسائل مالی هم خراب شده

    قطعا پلن خداوند خیر و برکت است.

    قطعا این چالش داره ما را قوی تر میکند

    قطعا فرکانس های قبلی خودمون باعث این چالش شده

    پس اگه همین الان تغییر فرکانس بدم با دیدن نعمتها با توجه کردن به داشته ها با ایمان بخدا با امید داشتن به رحمت خاص خداوند

    با شکر گذاری عمیقی که برسم به فرکانس خداوند

    از مسیرم لذت ببرم

    نه بمونیم وقتی مسئله مالی من حل شد اون موقع لذت ببرم

    من باید آگاهانه سعی کنم از همین جایی که هستم با همین چیزی که دارم

    با همین نعمتهایی کت الان بینهایت در دسترسم هست توجه کنم

    با هر ایده و هدایت و نشانه ای که از طرف خدا وند میاد من باید اقدام و عمل داشته باشم و لذت ببرم

    منتظر چیز خاصی از آسمون نباشم

    من باید حرکت کنم از مسیرم لذت ببرم مقصدی در کار نیست

    همون خدایی که روابط منو قشنگ کرده

    همون خدا بقیه ی خواسته های منو می‌دونه

    لازم نیست هیعی بهش بگم من این خواسته رو می‌خوام به خواسته نچسبم

    اونو همین الآنم در ذهنم حل شده بدونم با باور به فراوانی

    با کار کردن روی باورهای ثروت ساز

    با شکر نعمتهای بینهایتی که الان دارم

    و میبینم که اون خواسته هم به آسانی و عزتمندانه وارد زندگی ام شده .

    از کارهایی که الان به من گفته میشه وانجام میدم لذت ببرم

    من دارم تکاملم رو طی میکنم پس آرام باشم و صبور و متوکل

    الا بذکر الله تطمئن القلوب

    تنها با یاد خدا دلها آرام میگرد.

    یاد خدا توجه به داشته هامه

    یاد خدا دیدن نشانه ها و ایده ها و الهامات را دریافت کردن است.

    یاد خدا دیدن باران رحمت الهی است

    یاد خدا وزش بادی که ابرها را میاره

    یاد خدا در خنده های دختر و پسرم هست

    یاد خدا در رها بودن ابن بچه ها ست که شادن بی دلیل منم ازشون یاد بگیرم

    یاد خدا دیدن سلامتی خودم و همسرم است

    یاد خدا هر چیزی که الان تو یخچال زیبا و سالم تو خونمون هست ،است

    یاد خدا آب گرم دوش حمام است

    یاد خدا دیدن پرنده ها و پرهایی که از تو آسمان میاد روسرم میوفته جلوی پاهام است

    یاد خدا اینکه من را از عدم از هیچ آفرید

    یاد خدا اینکه در رحم مادر بهم گوش و چشم و قلب و تک تک سلول ها و اعضا و جوارح بدنم را با نظم دقیق در سلامتی کامل کنار هم قرار داد از روح خودش در من دمید

    یاد خدا وجود گذشتگان و پدران و مادران من بوده که زیست کردند و بقا یافتند که من الان هستم باشد که شکر گذار باشم

    یاد خدا همون بندنافی که از مادر به فرزند. وصل کرده تا من تغذیه بشم و الان به سن رشد و آگاهی هدایت شوم و باشد که شکر گذار باشم

    یاد خدا نعمت فراوان از و گاز و برق و اینترنت و گوشی موبایل و سکوت و آرامشی که الان هست و دارم می‌نویسم با انرژی و نیروی خداوند

    هر چی بنویسم بازم کمه

    بقول قرآن دریاها مرکز بشه و درخت‌ها قلم

    بازم کم میاریم برای نوشتن نعمتهای بی‌حساب الهی

    خدایا شکرت برای تمام دوره های الهی که در این سایت بهم دادی همت از فضل خداوند است

    من تسلیمم هیچی نمیدووووونم هر آنچه دارم از فضل خداوند است

    من نمیدووووونم من نمیتووووونم تو میدانی و تو میتوانی مرا دریاب

    خدایا شکرت.

    در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند خوشبخت و سعادتمند باشید در دنیا و آخرت دوستون دارم الهام جون عزیز دردانه خداوند عالم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
    • -
      فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
      مدت عضویت: 1610 روز

      سلام الهام جان…

      روزت بخیر دوست عزیزم..

      انشالله همیشه تنی سالم و پر برکت داشته باشی..

      سپاسگزار خداوندممم که من بتده عجول رو هر سری داره هدایت میکنه به هر طریقی تا من تو این مسیر استقامت داشته باشم…

      خداوند را سپاسگزارم که هر لحظه در حال هدایت ماست..

      چند روز بود مدام سوره طه بهم گفته میشد تا بخونمش‌..

      امروز رسیدم به بحث هدایت…

      الله اکبر آخرای این سوره بود..

      که فردی که در مسیر نادرست هست در روز قیامت نابینا هست

      بخداوند میگه..خدایا من اون دنیا بینا بودم چرا الان نابینا هستم..

      بهش میگه چون در اون دنیا با هدایت من همراه نبودی…کسیکه در برابر من هدایت نشه اون دنیا نابینا میشه..

      من باید هزاران مرتبه در برابر نجوای ذهنم بگم…

      که نرگس تو تحت هدایت و حمایت خداوندی باید تو این مسیر زیباییها و داشته های الانتو ببینی…

      و یادآوری اونا سکویی پرتاب بشه..بسمت خاستهای دیگت..

      و میدونم عمین مسیر درستشه..

      ولی ذهنم میگه ‌.

      اون خواستهایی که در دست تکامل خودش هست…رو به رخم میکشونه..

      دوست عزیزم ممنونم از این لطفت که اینقدر زیبا نوشته ایی .

      فردیکه از رحمت و هدایت خداوند دور بشه…

      بخودش ظلم کرده…

      یموقعه هایی ذهن که کارش ناسپاسی هست تمام دستاوردها رو بی اساس میدونه..اینجا باید زرنگ باشیم و توی مسیر درست نگهش دارییم…

      دوست عزیزم بابت نوشتهات برای کنترل ذهنم.که کنارل زندگیم هست ..ازت ممنونم..

      میدونم بقول استاد اگر هدایت رو از من بگیرن.من هیچی نیستم..جز یه ذهن ناجالب و ناسپاس

      خدایا به پاس تمام نعمتهایت…که هر لحظه بر سرم جاری نموده ایی ازت سپاسگزارم..

      همین اشفتگی ذهنم داره منو پوش میکنه که بیشتر جهنم و بهشت رو درک کنم…

      که یه شب یه خواب الهامی دیدم..بهم گفت مسیر میانه رو جلو برو..اگه نرفتی هر دو حالتش جهنمه …

      پس مسیر میانه رو برو…باید بتونی اعتدال رو رعایت کنی..

      و بعد اون خداوند بهشت رو به من نشون داد.. اون بهشت همجوره زیبا و پر از. نعمتهای خودش بود…

      .

      دوست عزیزم ممنونم بابت نوشتهات….

      دقیقا درسته یسری چالشها توی کارت بوجود میاد..ولی باید اعتماد بنفستو نگهداری….تا بتونی از این مرحله گذر کنی و بنفع خودت تمومش کنی..

      اگه نتونی..

      بازی دنیا رو باختی….

      و بقول خداوند نایبینا از دنیا رفتی..و اون دنیا با همون چیزی که کسب نموده ایی به واقعیت نابینا هستی و هیچ چیزی رو نمیبینی…

      مرسی دوست عزیزم.خداوند …انشالله نگهدارمون باشه…

      چون خووش محکم بهم گفت!

      اگر بازگردی ما نیز بازمیگردیم..

      و برای کافران آتشی مهیا میکنیم..

      آتش اینکه….توی همین دنیا …به عاقبتش گرفتار میشی و بخودت ظللم میکنی و اون دنیا با همین ورژن ” رودرو میشی…

      فعلا خدانگهدارت…..

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
      • -
        الهام سیاوشی فرد گفته:
        مدت عضویت: 790 روز

        به نام تنها فرمانروای کل کیهان خدای مهربانم خدای وهابم خدای رزاقم سپاسگزارم

        سلام عزیزان

        سلام به نرگس عزیزم

        خدایا شکرت

        الله و اکبر

        الهی صد هزار مرتبه شکرررررررررت

        دوست عزیزم کلامت کلام خدا بود

        کجا دنبال خدا میگردیم

        خدا همین جاست

        خدا منم

        خدا تویی

        خدا این کلماته

        خدا این سایته

        خدا همه چیزه

        به هر جا بنگرم کوه و در و دشت

        خدا همه چیز میشود همه کس را.به شرط ایمان

        به شرط یکی شدن با خدا

        بت شرط پاکی دل و طهارت روح

        به شریک نبودن با شیطان

        الهی صد هزار مرتبه شکرررررررررت

        چقدر به موقع همیشه رسیده و میرسه

        و این منم که باید درکم را از حضورش بیشتر و بیشتر کنم

        منم که باید باور کنم که همواره در حال هدایت هستم

        منم که همواره باید بینا شوم

        شنوا شوم بر جریان هدایت

        خداوند

        دیروز همین مکالمه رو منو همسر عزیزم با هم داشتیم

        گفت وقتی با راهنمام صحبت کردم بهم گفته میانه رو باش همیشه تعادل رو حفظ کن

        و الان که شما این دلنوشته ها رو برام فرستادی

        با تمام وجودم پذیرفتم که من همواره هدایت شده هستم

        من باید با صبر و شکیبایی و حال و احساس خوب مسیر درست الهی را ادامه بدم

        و کنترل ذهن داشته باشم تا کنترل زندگی ام را در دست بگیرم

        دوست عزیزم من جدیدا تا ذهن میخواد نجوا کنه

        از خدا خواستم بیادم بیاره تا با تمام وجودم بگم من خالق زندگی خودم هستم

        خداوند با احساس و افکار من کار داره

        و طبق اونا اتفاقات زندگی ام خلق می‌شوند

        و همون لحظه ذهنم آروم میشه چون می‌دونه ابزار دارم

        تکرار باورهای توحیدی قدرتمند

        سایت

        کامنتها

        دوستان عزیز و بهشتی

        فایلهای استاد عزیزم

        خدایا شکرت

        که من همواره در حال هدایت به راه راست هستم

        نرگس جانم قبلا اون کامنتی که راجع به خوابت نوشته بودی رو خونده بودم و باهاش اشک ریخته بودم

        و از خدا می‌خواهم که بهم خوابهای بهشتی رو هدیه کنه و من لایق دریافت بهترین هاش باشم و هستم .

        دقیقا صبح مادر همسرم به خاطر تضادی که در زندگی ام رخ داده و قطعاً برای رشد ما آمده و بهش خوش آمد گویی کرده ام

        و ایمان و امید دارم که خداوند میخواهد تا ما رو رشد بدهد با این تضاد

        و کار من بلطف خداوند اینه که از مسیرم لذت ببرم و منتظر نباشم که این خواسته من برآورده بشه بعد لذت ببرم .چاینا فقط لطف خداوند است که منو به این درک از آگاهی رسانده و ازش می‌خوام که هر لحظه بیادم بیاره و تسلیمش باشم و اعتماد کنم به جریان هدایت الهی

        آره دوست عزیز مادر همسرم اومد گفت دیشب خواب دیدم که پدرت (بابام به رحمت خدا رفته)

        اومده خیلی سر و وضعش تمیز و زیبا و عالی بوده

        و یه چیزی برات آورده گفته اینو بده الهام و بهش بگو تا الان با صبر و استقامت موندی به کم دیگه صبر کن همه چی درست میشه.

        من اون لحظه لیک تو چشمام حلقه بست

        میدونستم که این ندای خداوند متعال است که این روزها هر چقدر بیشتر بهش اعتماد میکنم و تسلیم تر میشم

        از بینهایت طریق داره بهم وعده رزق بی‌حساب الهی رو میده

        و می‌دونم ایمان دارم که وعده خداوند حق است .

        خداوند بارها بهم وعده رزق بی‌حساب داده

        چون من ارزشمندم بی قید و شرط

        من تکه ای از وجود پاک خداوند هستم

        من لایتناهی هستم

        الآنم که از طریق شما عزیز دلم بهم گفت مسیرت درسته ادامه بده فقط صبورباش و به جریان هدایت الهی اعتماد کن تا بیناتر شوی به الهامات قلبی و نشانه های بینهایت در آسمان ها و زمین

        خدایا شکرت من تسلیمم هیچی نمیدووووونم خودت کمکم کن تا در مسیر درست الهی ثابت قدم باشم.

        من به هر خیری از جانب تو برسد فقیر ترینم.

        خدایا شکرت تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم مرا به راه راست به راه کسانی که به آنها نعمت داده ای هدایت کن نه کسانی که بر آنها غضب کرده ای و ن گمراهان.

        دوست عزیزم در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند خوشبخت و سعادتمند باشید در دنیا و آخرت دوستون دارم.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
        • -
          فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
          مدت عضویت: 1610 روز

          بازم سلام الهام جان..ممنونم..

          حقیقتا خیلی دارم سعی میکنم.

          یوقتایی دام عجله نمیزاره..

          من هیچ وقت بقول استاد توی دوره عزت نفس خودنو برای درک قانون سرزنش نمیکنم.

          چون تو مسیرم..

          باید اینقدر تکرار کنم.

          تا توی درکم بشینه…

          میخام یبار دیگه همین خواب الهامی رو بهت بگم..

          خواب عجیبی بود الله اکبر..

          بصورت واضح و روشن..

          من چند روز قبلش رفتم پیاده روی و یه شخص بسیار محجبه رو دیدم..که خودشو کاملا پوشنده بود..و سر به پایین داشت میومد.و من سلامش کردم و ایشونم منو شناخت…

          دقیقا چند شب بعداش…

          خواب دیدم توی برزخ هستم..

          برزخی که حال احوالش؟در مسیر نادرست بود..همجا تاریک.و پر از گودالهای بزرگ..الله اکبر

          و منم وسط اون بیابون خشک بدون علف و پر از گودال میرفتم..

          و دیدم الله اکبر.همون شخص با همون تیپ و قیافه به من گفت سبزی میخام…

          گفتم یا خدا اینجا سبزی کجاست..

          و چند فرد نزدیک نزدیکممم بودن.اونا هم بسمت هدفهاشون میرفتن..

          دقیقا دو تا ورژن امروزی که از ایتطرف بوم و اونطرف بوم افتادنو بهم نشون داد…

          و برام مثال زد.

          و دیدم هر کدومشون از اون محل رفتن..

          و رفتن سر یه یه چاهی که توی اون بیابون خشک بود..

          هر چقدر توی گودال نگاه میکردم.عمقشو نمیدیدم…

          وای خدای من….

          دوست عزیزم….خداوند اونجا بهم گفت ..

          نرگس راه میانه رو برو..

          و دقیقا اوایل صبح بود..

          و من دقیقا بیین خواب و بیداری شدم..

          و دقیقا چشم برزخی من وارد عمل شد..

          انگار منو برداشت برد تو بهشت..

          الهام جان مثل یه پرنده بالای بهشت داشتم پرواز میکردم..

          اون بهشت رو نمیدیدم..

          فقط با صداش اون هوا و اون زیبایی و لطافت رو حس میکردم..دقیقا هوای بهاری رو داشت یه حس عالی

          اینقدر صدای پرنده ها زیبا بود..

          و بسیار بلند…

          هر پرنده ایی با صدای متفاوت میخوند…

          صدای آبشارها و رودها میومد..

          الله اکبر..بدنم به لرزه افتاده بود.چشمام باز بود ولی درونم به اون سمت بود..

          خیلی صحنه عالی بود…

          و اون لطف خداوند بود که بهم گفت…مواظب افکارت باش..و فقط تو مسیر من باش…

          من زیاد خواب الهامی میبینم..بصورت واضح و روشن…

          یه شب خواب دیدم یه پلاستیک پر از وسایل سنگین کردم رفتم قبرستان..

          قبرستان ما وسط یه باغ نخلستان رد میشه.ناگفته نمونه چند مورد توی ساعتهای مختلف غلبه بر ترس کردم..

          خونه ما توی طبیعت و شهر هست..

          و من توی چه روزی این غلبه بر ترس رو انجام دادم..

          اره میگفتم..وفتی رسیدن توی قبرستان..وقتی اون نایلون رو باز کردم..

          دیدم پر از چتر سیاه و شکسته هست…

          و یه لحظه نگاه به قبرها انداختم دیدم تمام قبرها و تمام اون مکانهایی که برای قشنگی قبرها گذاشتم همه ویرانگر شده بودند..

          میدونی اون الهام..اون کثافتهای درونم بود که رفتم خاکشون کردم..

          و اون ویرانگری قبرها خدا داند احساس کردم…

          ما انسانها اصلمون اون درونمونه…

          کسیکه درونش رو نشناسه بمیره..هر چقدر رویه همون سنگ قبرتم خوشکل باشه هیچ اثری روی اعمالت نداره..

          خداوند همه ماها رو دوستداره…من نمیخام توهینی به اون مرده ها کنم.ولی چیزی که درک کردم..

          چون توی منطقه ما..خیلی به سنگ قبر اهمیت میدن و میلیونها تومن خرج میکنن.پنج شنبه ها انگار عروسیه…

          خیلی به مرده ها وفادارن..

          و میدونم…و درک کردم به قانون…

          قانون خیلی کارش درسته…

          دوست عزیزم من همین الانم نمیگم بهترینم همین امروز ذهنم بازم جفتک انداخت.

          خیلی سعی میکنم..

          هیچ کدوم از ما کامل نیستیم و نخواهیم بود..

          چون کامل فقط خداست..

          خداوند اینقدر ترسو تو وجودم انداخته..

          هر لحظه که فکر کردم برگردم..

          بخودم میگم!!نرگس میخای بخودت ظللم کنی..

          من هر لحظه سعی کردم بخودم یاداوری کنم.

          من خیلی ترس از خداوند و قانونش تو وجودمه..

          اون اویل.خداشاهده وارد سایت شده بودم…

          با استثنا شب خواب شیطان میدیدم..

          خواب میدیم شیطان گول انسانها میزنه…

          مدام بهم الهام میشد..مثل آب روی آتش بود..

          و هر موقع بفکر تعقییر بودم..منو تشویق میکرد..

          دوست عزیزم اینا یاداوری برای خودم..

          من یادمه بچه بودم تقریبا 5 تا 6 ساله..من یه بچه که پسر بود تو خواب مدام میدیدم..

          تا اینکه سال 97 وارد زندگیم شد و یسری اتفاقات افتاد..

          که خیلی طولانی میشه..

          دقیقا همون شخص.و بازم الهامات دیگه.ورود اون پسر .حالا ببینیم چی میشه.

          همون همسر من بود…

          بدون اینکه کسی اطلاع داشته باشه..هنوزم کسی هیچی نمیدونه از یه طریق خیلی ساده.

          بهم گفت گوشیتو بردار..

          این شماره ایی که میگو سیو کن…

          و دقیقا تصویر بزرگسالی ایشون رو بهم نشون داد.

          بهم گفت تو زمان خودش؟اتفاق میفته ..که بازم هفته گذشته الهامی رسید که انتخاب با تو نیست کی انجام میشه.

          من باید برات چیدمان کنم..

          دوست عزیزم..امروز آخرای سوره طه خوندم راجع به هدابت و بینا و نابینا بودن..

          اینقدر دارم سعی میکنم تا بتونم ذهنمو تو مسیر نگهدارم..

          تا نکنه در اینده باعث بشه.من از خواستهام دور بشم.

          چون خداوند بهم گفت اگه میخای جهنم رو تجربه کنی…فقط بازگشتتت از قانون هست…

          و اگه میخای خوشبخت باشی..ماندن توی قانون هست..

          تو انتخاب میکنی ..

          میخای سقوطتو ببینی

          یا پیشرفتو..

          دوست عزیزم ببخش کامنتم طولانی شد..

          این لطف خدا نسبت به منه.و میدونم این مسیر باید ادامه داشته باشد..

          به امید بهترینهای برای همه ماها که تو این مسیر هستیم..

          چون دچار روزمرگی شدن یعنی نابودی خودمون.

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  9. -
    آتوسا حداد گفته:
    مدت عضویت: 2435 روز

    به نام خدای مهربان

    سلام به همگی

    کاهش وزن:

    من و همسرم با ورود به دوره قانون سلامتی و عمل به آنچه گفته شده بود در مدت سه ماه هر کدوم 10 کیلو وزن کم کردیم که برای همه ی اطرافیانمون غیر قابل باور و تصور بود.

    قبولی در یک آزمون:

    مدرک دیپلمم رو نگرفته بود و خیییلی رو مغزم بود و خیییلی سختمم بود خیلی، چند سال همینجوری گذشت تا اینکه یه جایی تصمیم گرفتم برم دنبالش و رشته مم عوض کردم و ادامه دادم و خداروشکر مدرک دیپلم رو گرفتم.

    امتحان آیین نامه رو بار اول قبول شدم و آزمون شهری رانندگی رو بار دوم قبول شدم .

    غلبه بر یک ترس:

    من در خرداد سال 1402 گواهینامه مو گرفتم . بعد از اون همیشه همسرم کنارم بود و من رانندگی تمرین می کردم. و من به جایی رسیدم که شهامت رانندگی تا لواسان رو حتی با پیچ های زیاد و تندش پیدا کردم ولی فقط با وجود همسرم که کنار من بود و منو گاهی راهنمایی می کرد. یعنی ایشون باید صد درصد کنار من می‌بود. من تا حدودی مسلط شده بودم ولی ترس از رانندگی که تنها باشم، منو از حرکت وا می‌داشت. روزها می شد که همسرم می‌گفت ماشینو میزارم بمونه برو همین دور و برا یه دوری بزن من میگفتم نه حالا امروز رو تو ببر. هر بار یه بهونه میوردم و انقدر طول کشید و این ترس نزاشت حرکت کنم. تا اینکه همین چند وقت پیشا، 19 مهر 1404 همسرم ماشینو میزاره خونه بمونه بدون اینکه به من چیزی بگه و من اون روز اومدم تو سایت و تو عقل کل گشتم برای غلبه بر ترس و رانندگی و چند تا کامنت خیلی خوبی که باورهامو تقویت می‌کرد رو خوندم و از خدا کمک و هدایت خواستم. البته میدونستم یه ترس واهی هست که نمیزاره برم توش. ولی اینبار مصمم تر شده بودم. شروع کردم و رفتم تو دلش و به تنهایی رانندگی کردم. الان به تنهایی تو محله بیشترو شهر رانندگی میکنم و تسلط م به قبلم بهتر شده و هر روز هم بیشتر میشه و تکاملمو دارم طی می کنم.

    موفقیت در کار:

    1) من با مهارتی که تو لیف بافتن پیدا کرده بودم تو فصل تابستون تو سن 15 سالگی و عشقی که به پول در آوردن از همون بچگی داشتم تونستم تو اون سه ماه چندین لیف ببافم و اونو به یه زیر پله ای که اجناسی مانند جوراب و دستکش نخی و .. می‌فروخت، بفروشم و ثروت کسب کنم.

    2) سالها تو یه شرکت آسانسور کار می کردم . همه ی توانم رو برای کار همه جوره میزاشتم . انقدر خوب بودم که اکثر ماه ها پاداش دریافت می‌کردم. پاداش های خوب همیشه برای من بود. بالاترین پاداش های شب عید رو اکثرا شرکت به من میداد . یه سالی یادمه آخرین روز کاری بود و شرکت همیشه روز آخر سال همه پرسنل رو ناهار مهمان می کرد. همه بچه ها کارشون تموم شده بود هم بچه های کارگاه و هم بچه های دفتر به غیر از من. .‌منم تو قسمت مونتاژ پنل های آسانسور کار می کردم. مدیر شرکت وقتی دید من هنوز کارم تموم نشده، اجازه غذا خوردن به بچه هارو نداد.. تا کار من تموم بشه. یکی از دوستام الان تو همون شرکت مشغول به کاره و یه روزی که با هم صحبت می کردیم بهم گفت که یه روز جلسه داشتیم و تو اون جمع مدیر شرکتمون آقای احمدی گفتند یه چند نفری هستند که برای این شرکت خیلی زحمت کشیدند یکیشون خانم حداد هستند و ما همیشه به یاد داریم.

    موفقیت در روابط:

    حذف دو تا از همسایه هامون به راحتی و بدون عذاب وجدان و با اعتماد به نفس کامل که واقعیت خودم هم خواسته بودم بیان خونمون.تازه اومده بودیم سر زندگی مون و تجربه نداشتم متوجه شدم یکی شون مزاحمت به بهانه های مختلف با بچه هاش که بیان خونه و دیگری صحبت از مشکلات و اینا، دیدم وقتم گرفته میشه و حرفا به من نمیخوره و من دوست دارم وقتم برای خودم باشه و طوری رفتار کردم که مخصوصا برای یکدومشون دیگه نیومدن در خونه رو بزنن البته که هر وقت میبینمشون با احترام سلام و احوالپرسی رو دارم در این حد ارتباط. اینجا برام درس داشت که نخوام با کسی که نمیشناسم و تو مدار دیگه ای هست ارتباط برقرار کنم.

    این نتیجه ها بهم یادآوری میکنه که تو رها شده نیستی و خدا تو رو میبینه و به درخواست هات پاسخ میده و هدایتت می کنه ، هر لحظه داره هدایت میکنه همونطور که خداوند روز چهارشنبه انقدر دقیق و واضح از طریق نشانه ها باهام صحبت کرد و من عمل کردم و نتیجه ش شگفت زدم کرد و برای اهداف دیگه هم خداوند پشت و پناهم هست و من به خدا تکیه میکنم و از خودش طلب یاری میکنم.

    استاد و خانم شایسته عزیز بابت زحماتتون سپاسگزارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  10. -
    ☆☆ Hosna_85 ♡♡ گفته:
    مدت عضویت: 546 روز

    سلام استادجونم، سلام بر دوستان الهی در این سایت بهشتی

    چقدر عالیست این صحبت ها و درس هایی که دوستای عزیزم در این مسیر الهی گرفتن و با ما به اشتراک میگذارن، خداروشکر

    چقدر مهیار عزیز صحبت هاشون عالی بود مخصوصا اونجایی که گفت « ما هممون تله ی این نوع تفکر میشیم که فکر میکنیم رو خودمون کار میکنیم ولی در اصل کار نمیکنیم»

    من در حقیقت این پروژه رو شروع نکرده بودم و فقط از فایل های دانلودی استفاده میکردم اما همین که این قسمت از پروژه اومد بالا یه صدایی درونم گفت بیا این قسمت رو گوش بده منم اومدم و گوش دادم

    دیدم واووووو دختر پاشووو، پاشوووو که فکر میکنی بیداری ولی در اصل خوابی

    اره دقیقا منم به روزمرگی بشدت بدی تبدیل شده بودم

    میدیدم اروم اروم رفتار اطرافیان باهام بد میشه ولی من تغییر نمیکنم، حتی داشت بدنم واکنش نشون میداد

    داشتم مریض میشدم و تب و لرز میگرفتم ولی باز به خودم میگفتم نه من رو خودم کار میکنم و هدف دارم

    ولی همین که شب شد و زیر پتو داشتم میلرزیدم پا شدم و گفتم عشقم صبر کن همینجا متوقف کن

    مگه استاد نمیگفت بدن آلارم نشون میده؟ به محض اینکه احساست بد بشه حالت بدنیت تغییر میکنه؟، تو توجهت اگه رو نکات مثبت بود و هدف داشتی مریض نمیشدی که؟

    پس حتما نه هدفی هست نه توجهمون رو نکات مثبته

    نشستم با وجود اینکه خیلی سردم میشد و میلرزیدم گفتم من حالم عالیه اگه توجهمو بزارم رو جاهای سالم بدنم

    شروع کردم به شمردن نکات مثبت بدنم، به جاهای سالم بدنم، رفتم عکس های شاد از گوگل دیدم، یه چند کلیپ خنده دار دیدم و شروع کردم به اتفاقات خوبی که همین روز برام اتفاق افتاده و با یه احساس خوب خوابیدم

    و فردا بیدار شدم، من اصلا دختر دیشب نبودم

    کاملا حالم عالی بود و شنگول بودم

    انگار نه انگار که دیشب حالم بد بود

    به خودم گفتم دیدی؟ دیدی قانون هیچ وقت اشتباه نمیکنه؟؟

    برای خودم هدفی انتخاب کردم و الان خداروشکر درحال شناسایی باورهای مخربم در مورد این خواسته مد نظرم هستم

    …….. ••••••••••••••••••••

    تجربه دیگه ای از زندگیم:

    من قبلا تو زندگیم یه دختری بودم که هرکس از راه میرسید بهم گیر میداد

    یعنی هر کاری دلم میخواست انجام بدم یه نفر میپرید وسط یا به پدر و مادرم میگفت و اونا جلوی منو میگرفتن و منم با ناراحتی میموندم

    یه استایل مورد نظرمو میخواستم داشته باشم بهم گیر میدادن یا بهم اجازه نمیدادن

    نمیتونستم هرجایی بخوام برم، هرکاری دلم میخواد انجام بدم، هرچیزی میخواستم برای خودم بخرم

    دقیقا عین یه مرده متحرک بودم و اصلا امیدی نداشتم و همش ترس داشتم

    تصمیم گرفتم رو خودم کار کنم، گفتم بیا این موضوع رو تغییر بدیم، بسه دیگه

    اومدم تو عقل کل سوال پرسیدم و هرچی سوال بود خوندم، صدای خودمو ضبط کردم از گذشتم الگو گرفتم از افراد دیگه الگو گرفتم، باور های اشتباهمو شناسایی کردم

    شاید استاد باورتون نشه من در عرض 15 روز تغییر کردم

    شاید عجیب باشع ولی تو این 15 روز تمامی خودمو گذاشتم

    همش به خودم میگفتم من خالق زندگیمم و هرکاری دلم میخواد میتونم انجام بدم و هیچ کس نمیتونه منو کنترل کنه

    یا این باور که: من نیاز به اجازه گرفتن از کسی ندارم، هرکاری در نظرم درسته رو انجام میدم»

    و قشنگ دارم نتیجه هاش رو میبینم هرچند کوچیک کوچیک ولی برام یه دنیا ارزش داره

    چیزی که من اینقدر محدود بودم ولی تونستم این محدودیت رو بشکنم

    حتی تو جامعه ما خیلی رو رسم جدی هستن، میگن هرچی رسمه باید همونو انجام بدین حالا چه خوبع یا چه بده

    ولی من اولین نفری هستم « و البته با خواهرم که رو خودش کار میکنه و تو این سایتع» اولین نفری هستیم که رسم رو انجام نمیدع و اونطور که دلش میخواد تلاش نیکنه زندگی بکنه

    و عجیبیش اینه هیچ کس دیگه نمیتونه مارو کنترل کنه،

    قشنگ پشت سر ما خرف میزنن و از درون از کارهایی که ما میکنیم بدشون میاد و مخالفن حتی پدر و مادرم اما هیچی به ما نمیگن

    برخلاف ما خیلی دخترا هستن هم تو فامیل هم از دوستانم که دقیقا کارهایی که ما میکنیم رو میخوان انجام بدن ولی جامعه و آدم هاش بهش گیر میدن و کنترلشون میکنن

    حالا اون دخترا میگن چرا به این دو خواهر گیر نمیدین و به ما گیر میدین؟؟

    ولی واقعا همه اینا برام چراغ روشن میکنه که هیچی تو زندگی مهم تر از باور و مهم تر از فرکانس ما نیست

    همون آدم هایی که به دیگران گیر میدن یا تو گذشته به منم گیر میدادن اما الان با تغییر باورام اصلا به من کاری ندارن

    اره درسته استاد

    اگه من تونستم این موضوع رو تغییر بدم حتما موضوعات دیگه رو هم میتونم تغییر بدم « هرچند خوانواده و جامعه مخالف باشن، اونا هم رفتارشون با من تغییر میکنه دقیقا مثل همین مثالی که زدم»

    « البته نمیگم عالی شدم نه، خیلی جای کار داره ولی نتیجه خیلی کوچیک رو دیدم»

    از وقتی این نتیجه رو گرفتم دیگه زیاد رو دیگران تمرکز ندارم چون ایمانم قوی ار شده که من اگه تغییر کنم اونا هم حتما تغییر میکنن یا من از این مکان میرم

    اره استادجونم، ما توان تغییر همه چیز رو در مورد خودمون داریم

    الان گفته های شمارو درک میکنم و نیفهمم که چقدر راست میگفتین « البته اینم بگم قبل این نتیجه اصلا این مورد رو درک نمیکردم، همش میگفتم چطوری؟؟؟»

    اما الان هرچی میخوام میتونم داشته باشم

    استایلی که دلم میخواد رو میپوشم و حتی مادرم دقیقا همون مدلی رو میدوزه که من عاشقشم و خودش یه زمانی میگفت من از این مدل متنفرم

    یا حتی داداشم بهم رانندگی کردن رو اموزش داد با وجود اینکه اینجا یه دختر رانندگی کردن کاملا ممنوعه و هر دختری رانندگی کنه دعواش میکنن

    خدایا شکرت، خداجونم مممنونم ازت، الان میبینم که قشنگ تغییر کرده اطرافم

    حتمانتیجه های خیلی کوچیک دیگه ای هم دارم اما چیزی که منو تکونم داد این نتیجه بود

    چیزی که همیشه ارزوم بود و الان داره کوچیک کوچیک اتفاق میوفته اونم به وسیله آدم های اطرافم به لطف خداوند

    خدایا مرسی که مارو خالق زندگیمون افریدی

    منو هدایتم کردی در این مسیر زیبا باشم

    و احساس خوب داشتن رو نصیبم کردی تو زندگی…

    الهیییی شکرتتت….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
    • -
      ساره🤍 گفته:
      مدت عضویت: 214 روز

      سلام به شما دوست عزیز

      منم دقیقا همین تجربه شما رو داشتم. من توی خانواده‌ای بزرگ شدم که همه چادری بودن و پدر من اصلا نمی‌گذاشت بدون چادر بیرون برم حتی یادمه نمیذاشت کفش رنگ روشن بپوشم می‌گفت باعث جلب توجه میشه. کل اقوام همینقدر مذهبی بودن و عقاید اشتباه داشتن به حدی که حتی نمیگذاشتن دختر دانشگاه بره. من در دل این تضاد بزرگ شدم اما همیشه دلم می خواست مانتویی باشم بتونم یکم از موهامو بیرون بریزم لباس‌ها و کفش‌های رنگ روشن بپوشم برم دانشگاه. یادمه وقتی 18 سالم شد مثل شما باور کردم که من خودم خالق زندگی خودم هستم و پدرم نمیتونه منو کنترل کنه. همش این جمله رو با خودم تکرار می کردم به حدی که کاملا باورش کردم یادمه اولین بار رفتم یه جفت کفش سبز آبی خوشگل خریدم تا پدرم کفشا رو دید گفت من نمیزارم بپوشی گفتم من آرزو دارم توی خیابون بپوشمشون نمیزارم آرزو به دل بمونم. وقتی در مسیر درست باشیم خداوند قلب انسان‌ها رو نرم میکنه اصلا نفهمیدم چیشد اما پدرم اجازه داد بپوشمشون. اون موقع‌ها اینقدر ذوق داشتم که حد نداشت. کم‌کم روی باورهام کار کردم تا دیگه چادر نپوشم و خداوند شرایطی رو‌ فراهم کرد و دل خانوادم رو نرم کرد که اجازه دادن مانتویی بشم. اینقدر خوشحال بودم که حد نداشت کم‌کم رفتم دانشگاه تا اینکه به جایی رسید که یه شهر دیگه دانشگاه قبول شدم اما پدرم اصلا نمیذاشت برم. اما خدا کاری کرد که بدون کمک پدرم من رفتم یه شهر دیگه. یادمه وقتی تعطیلات شد برگشتم شهر خودمون از بس تغییر مثبت کرده بودم خانوادم باور نمیکردن دانشگاه اینقدر روم تاثیر بزاره برای ترم بعد پدرم خودش گفت بیا برو دانشگاهت. اینجوری شد که من اولین دختری بودم که توی اقوام دانشگاه شهر دیگه‌ای رفتم و خوابگاه زندگی کردم. دوست عزیز شما دارید کاملا طبق قانون عمل میکنید انشالله همینطور مسیر رو ادامه بدید به تمام خواسته هاتون میرسید مثل من که به تمام چیزهایی که اون موقع برام محال بود رسیدم. در پناه خدای فراوانی‌ها شاد و پیروز باشید.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: