تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۵ - صفحه 10 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

288 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    حسام گفته:
    مدت عضویت: 2259 روز

    یک شب لذت بخش و زیبای زمستونی و یه استارت دیگه

    نمی‌دونم می‌خوام راجع به چی صحبت کنم

    آهان

    تعهد جدیتر

    تنظیم فرکانس

    فقط همینقدر می‌دونم که می‌خوام یه رد پای از خودم بزارم

    رد پای به این شکلی که اگه من بتونم هر شب قبل از خواب

    فرکانسمو تنظیم کنم روی سپاسگزاری از خداوند

    صبح با انرژی بیشتر و لذت بخش‌تر و روز لذت بخشیو می‌تونم شروع کنم

    این ایده‌اش ایده الهامی خداوند بود

    و از استاد یاد گرفته بودم که شب ها که فرکانسم خوب باشه موقع خواب

    صبح می‌تونم یه حرکت خیلی عالی با فرکانس خوب بزنم

    چند شبی بود که میومدم راجع به اینکه به چه موفقیت‌هایی رسیدم می‌نوشتم

    یه مقدار تنبلی کردم و بی‌خیالش شدم الان چند وقته که دیگه ننوشتم

    دوباره می‌خوام از امشب استارتشو بزنم

    می‌دونی تعهد خیلی مهمه

    بالاخره به یه شکلی من باید ذهنم و کانون توجهم درگیر امید به اتفاقات آینده

    امید به اتفاقات قشنگ آینده باشه

    با این نوشتنه

    نوشتن یه انرژی خاصی داره انگار که توی تمام قسمتهای زندگیم تاثیر میزاره

    من قبولش دارم

    اینکه شب داری می‌نویسی

    این یه امیدی تو دلت راه می‌ندازه که من این کارم برا خودم انجام دادم و یه قدم دیگه برداشتم و حواسمو توی نیم ساعت تمرکزمو به زیبایی‌ها به اتفاقای قشنگ به امید تمرکز گذاشتم

    و این می‌تونه نتایج خوبیو به بار بیاره

    دو تا خبر خوب برای خودم دارم امشب

    یکی اینکه موفق شدم وارد ماه 10 عبور از سیگار بشوم

    الان 10 ماه و 22 روزه که من موفق شدم از سیگار عبور کنم و به خودم خیلی افتخار می‌کنم

    پروژه دوم که برداشتم و فردا جشن پایان فاز اولشو دارم

    می‌خوام برای روز نودم 90 یعنی سه ماه عبور از وابستگیم جشن بگیرم

    وابستگی شدید عاطفی داشتم

    شدید در حدی ک برای آب خوردن اجازه بگیرم

    شدید در حدی که تمام درآمدم پیش همسرم بود و من برای خرید ی نون ساده برای خونه باید میرفتم به دفتر کارش و پول خرید نون میگرفتم

    من ندیدم توی اطرافم کسی اینجوری زن ذلیل باشه

    من ندیدم

    بارها شخصیتم توسط همکارهاش تحقیر شد

    و اون تضادها باعث شد به خودم بیام بگم که مگه مشکل من چیه کخه پول باید پیش دیگران باشه؟؟

    واین تضادها باعث شد بفهمم اوضاع وخیم تر از این حرفاس که حقوقت پیش خانمت باشه

    تو حق تصمیم گیری نداری

    تو اصلا حق حرف زدن توی خونه و اظهار نظر داری ؟؟؟؟

    نه

    خلاصه یه جهاد اکبر راه انداختم و با صلح وصفا و مهربونی و خوش اخلاقی آروم آروم شروع کردم به درست کردنش

    و خوشحالم که نزاشتم به بی احترامی ختم بشه

    البته جلسه سوم دوره احساس لیاقت خیلی راهکار پیش پام گزاشت که شاید بگم این حرکتم مدیون اون جلسس

    اخر ماجرا اینکه

    فردا روز نودم که از وابستگی شدید عاطفی عبور کردم

    خیلی خوشحالم و قراره که توی یه بستنی فروشی خفن خودمو مهمون کنم و کلی قربون صدقه خودم برم

    اینم دوره لیاقت یادم داد ک من میتونم تنهایی خودمو مهمون کنم

    خبر خوب دیگه اینکه خدا گفته فردا میخوام پاداشت بدم

    غیر از پاداش آزادی ها

    من واقعا بهه سیگار و وابستگی عاطفی مثل بچه هام نگاه میکردم

    اینقد توی در و دیوار بودم که حاضر بودم همه چیزمو بدم ولی سیگار رو ازم نگیرن

    خیلی هم توجیه داشتم براش

    ولی خدا هدایتم کرد

    تا این حد وابستگی

    و در موردد وابستگی عاطفی هم همینطور جرات نداشتم نُطَق بِکِشم بقول کاشونیا

    نُطَق یعنی نَفَس

    حق نداشتم توی خونه نفس بکشم و روی حرف همسرم حرف بزنم

    تا این حد

    اما الان روابطمون خوبه و احترام متقابل داریم و هر کاری بخوان انجام بدن با من مشورت میکنن واجازه میگیرن و منم سعی میکنم از اونطرف خر نیفتم وعقده ای بازی در نیارم

    سعی میکنم منصفانه و احترام دوطرفه باشه

    آخر حرف اینکه

    خدا روز اول قولم داد ک اگه از وابستگی روابط فاز اولش 90 روزه رو رد کنم درهایی از آگاهی رو بروم باز میکنه

    ولی من بیشتر از اینا میخوام ازش بخوام

    میخوام پول و و رونق کسب و کارم رو هم ازش بخوام

    می‌دونم این قربانی‌هایی که کردم پاداش‌های بزرگی رو به همراه داره

    چون برای من خیلی ارزشمنده

    چون من قدرشو می‌دونم

    چون ماه‌ها و ماه‌ها و ماه‌ها اومدم و به خودم احترام گذاشتم و برای خودم جشن گرفتم و اون احساس لیاقت ها رو ارزشمند دونستم و میدونم

    من لایق بهترین نعمتهام چون از سیگار خودمو آزاد کردم

    چون دیگه به سیگار باج نمیدم و بابتش از شرک عبور کردم

    من لایق بهترین نعمتهام چون از وابستگی شدید خودمو آزاد کردم

    چون دیگه به روابط عاطفی و دوس داشته شدن باج نمیدم و بابتش از شرک عبور کردم

    آره

    من یادمه 150 روز اول عبور از سیگار رو هر روز برای خودم راس ساعت 12 و 42 دقیقه جشن گرفتم

    چون برام خیلی ارزشمند بود.

    ولی توی عبور از وابستگی عاطفی فقط چند روز اول رو فکر کنم هفته اول رو من هر روز جشن گرفتم

    چون برام ارزشمند بود و هست و خواهد بود

    به خدا هم گفتم

    گفتم خدا جون من دوتا قربانی برا تو کردم که به تو نزدیک‌تر بشم

    پاداش این قربانی‌هایی که برای تو کردمو برا من بفرست

    چقدر لذت بخشه که من غیر از این پاداش‌های آزادی از زندان پاداش‌های بیشترم جداگونه و ویژه از خدا می‌گیرم

    من الان که نگاه می‌کنم به این دو تا موفقیت می‌تونم به راحتی احساس استاد رو درک کنم که گفتن توی بندرعباس وزنشونو کاهش دادن 30 کیلوگرم و منم با عبور از سیگار و با عبور از وابستگی عاطفی انگار یه آدم جدید متولد شده و خیلی انگیزه دارم

    که به همه آرزوهام برسم

    از این دو تا موفقیت استفاده می‌کنم که سکوی پرش من بشن برای اینکه فردا بتونم پروژه‌های خودمو ران کنم

    عاشقتونم

    یه درخواستم از خدا دارم

    میخوام شور وشوق کار کردن توی دوره ثروت و پروژه رو برام اوکی کنه

    میخوام قلبمو آروم کنه با لذت و شوق روی ثروت کار کنم

    میخوام همه چیز رو امن کنه تا من با خیال راحت توی دوره کار کنم

    میخوام دو تا گوسفند منو هر چ زودتر برام بفرسته

    نتایج ملموس وخوشحال کننده حساب بانکی میخوام

    پول میخوام پول نقد

    پول واقعی واقعی

    من احتیاج دارم به سرپرستیش

    احتیاج دارم

    من بلد نیستم چیکار کنم

    نمیدونم

    اینا رو بِرفِس

    بِرفـِـــس

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  2. -
    محمد طاها افضلی نیا گفته:
    مدت عضویت: 610 روز

    به نام خدا

    سلام به استاد و دوستان عزیزم

    بابت این فایل فوقالعاده از خدا سپاس گزارم. این فایل درس های خیلی مهمی برای من داشت , وقتی مهیار عزیز راجب راکت بودن و تله روزمرگی صحبت می کرد من بهت زده شدم و کامل به فکر فرو رفتم . چون جدیدا دارم نشانه هایی رو می بینم که به من می گه که از مسیر داری منحرف می شی و با خودم فکر کردم که ممکنه که من هم دچار روزمرگی شده باشم و فکر می کردم که دارم روی خودم کار می کنم؟ اگر کار می کنم پس چرا هیچ تغییری در شرایط احساس نمی شه؟ این یعنی من هنوز همون باور های قبلی رو دارم و این باعث شد که من تصمیم جدی به تغییر بگیرم.

    حدود چهار سال پیش من بر این باور بودم که هیچ استعداد و توانایی ندارم و همش به دنبال علاقه خودم می گشتم اما هیچ وقت پیداش نمی کردم, از ثبت نام توی کلاس های نقاشی و موسیقی بگیر تا کلاس های ورزشی مثل شنا و رزمی , ولی هیچ کدوم علاقه من نبود و بعد از یک مدت رها شون می کردم تا اینکه به مرحله ای رسیدم که از گشتن خسته شدم و ناامید هم شده بودم فکر می کردم قرار همیشه همینجوری بدون هیچ علاقه ای و هدفی باقی بمونم تا اینکه با خودم گفتم که من هیچی نمی دونم خدا خودت کمکم کن که علاقه و هدفم رو پیدا کنم به طرز باور نکردنی هدایت شدم به کلاس های برنامه نویسی و برای اولین بار من به خودم تعهد دادم که این رشته رو تا تهش ادامه می دم و اینقدر تمرین کردم و هر روز خودم رو مشغول برنامه نویسی کردم که بعد از گذشت یک سال اون قدر حرفه ای شدم که تونستم پروژه قبول کنم و به درآمد برسم و از طرفی هم علاقه ام رو پیدا کردم و هم هدف ام رو و تازه توی کلاس های برنامه نویسی با دوستی آشنا شدم که باعث ایجاد یک دوستی بی نظیر شد و من از طریق همین دوست با استاد آشنا شدم طوری که دوستم دید من چقدر به دنبال هدف ام هستم و می خوام که موفق بشم برای همین اومد و به من گفت که بیا و این فایل ها رو گوش بده اون زمان فقط چند تا ویس از شما داشتم استاد که دوستم برام تو تلگرام فرستاده بود اما همون ویس ها به قدری برای من تاثیر گذار بود که بار ها و بارها گوش کردم اش, اون ویس ها راجب توحید بود. بعد از اون من عضو سایت شدم و هر روز ام رو به گوش دادن به آگاهی ها می گذروندم. وقتی الان به گذشته نگاه می کنم و می بینم که من فقط با دادن تعهد جدی به خودم به کجا ها رسیدم اونم بخاطر یک هدف ساده که فقط بتونم علاقه ام رو پیدا کنم , آنچنان اعتماد به نفسی در من می سازه که حد نداره وقتی به خودم می گم طاها تو فقط با تمرین و تکرار و تکامل آروم آروم رشد کردی و نه تنها به هدفی که می خواستی رسیدی بلکه هزار برابر بیشتر از اون چیزی که می خواستی بهش رسیدی پس چطور ممکنه که به هدف های دیگه ای که می خوای با همین فرمول نرسی؟ مگه می شه کسی امید و ایمان به موفقیت داشته باشه , تعهد و تکرار هم داشته باشه , تکامل رو هم رعایت کنه , بعد موفق نشه! امکان نداره. من این موفقیت رو سر لوحه ای برای خودم قرار دادم تا هر جا که توی مسیر رسیدن به خواسته ها کم آوردم این موفقیت رو به خودم یاد آوری کنم و به حرکت خودم ادامه بدم و تسلیم نشم.

    همه شما رو به خدای بزرگ می سپارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  3. -
    زکیه لرستانی گفته:
    مدت عضویت: 2024 روز

    بنام الله رحمان

    سلام ب خانواده ی عزیزم

    خداروشکر یکبار دیگه در مدار نوشتن و صلاه قرار گرفتم

    الهی صدهزار مرتبه شکرت

    الان ک دارم این کامنت و مینویسم تازه نیم ساعته ک همراه مادر و داداشم رسیدم اندیمشک

    قرار نبود اینجا باشم الان

    ولی خیلی هدایتی سریع اتفاق افتاد

    اجیم گفت من نمیرم تو برو بجای من اینبار

    منم همین جوری گفتم باشه

    و شوخی شوخی الان اینجام خخخخ

    قبل اینکه وسایلم و جمع کنم ذهنم مقاومت میکرد ک فردا همون شخصی ک قرار بود بیاد سری سوم کش موهاتو ببره میاد ها

    این فرصت و از دست میدی ها

    ول کن،بیخیال،بگو نمیام

    ب پدر امانت دادم گفت باشه فقط تعداد و قیمتشون و بنویس کاریت نباشه

    ولی ذهنم ول نمیکرد

    گفتم من میرم اصن ی دوری بزنم ی هوایی عوض کنم از برج 2 تا الان ک برج 9هست همه اش خونه روستامون بود

    ولی خدایی اصن خسته نشدم از تنهایی

    از اینکه دورم خلوت باشه

    از اینکه دورم از شهر

    الهی صدهزار مرتبه شکر

    همین ک از سربالایی روستا بالا رفتیم

    و جاده ی دوطرف درخت و دیدم و منظره س زیبای غروب رو قلبم غرررق آرامش شد

    و بهم گفت تصمیم درست و گرفتی

    وسط راه پدر تماس گرفت گفت پلاستیک کش موهات و دیدم تو حیاط بین ماسه های دم در باغچه

    دست سارا خواهر زادم ک 2 سال و دوماهشه بوده قبل حرکت ب مامانش گفت ماماان میحام بلم باجار خلید کونم

    پلاستیک کارام هم دستش بود حالا نگو بازارش ماسه های گوشه حیاط بوده خخخخخخخخخخ

    اولش ناراحت شدم بعد گفتم پدر برشدار بزار کنار بقیه ک دادم بهت

    گفت بیکار نیستم خخخخخخ

    ک مثلا منو اذیت کنه

    منم دیگه دسترسی نداشتم بهشون و کاری ازم برنمیومد

    گفتم خدایا ب خودت میسپارمشون ک راحت تحویل مشتری هام بدی و پولو راحت ب دستم برسونی

    همه کارهامو خودت تا حالا انجام دادی

    پس از این ب بعدم عالی انجام بده

    من چ باشم

    چ نباشم تاثیری نداره

    خودت باید برام انجام بدی

    همین سپردنش ب خدا باعث شد

    و ی نفس راحت بکشم

    و خیالمم آسوده بشه

    رفتم تو کانالم تو یوتیوب هدایت شدم ب پستی ک از باغچه ی قشنگمون گذاشته بودم

    نمیدونم چرا بعضی کامنتا برام آیکونش نمیاد و اصن متوجهش نمیشم

    آخرین کامنتی ک روی فیلم باغچه اومده بود

    و من ندیده بودم

    نوشته بود ،چ باغچه ی قشنگی بامن ازدواج میکنی ،واقعی گفتم

    و پنج تا قلب هم گذاشته بود خخخخخخخخ

    گفتم ببین زکیه این ی نشونه واضح و روشنه ب زودی واقعیت پیدا میکنه:))

    فقط از زندگیت لذت ببر، خواسته هات لاجرم وارد زندگیت میشه

    الهی صدهزار مرتبه شکرت

    دو روز پیش ب مامان ثنا پیام دادم ک پول کش موهایی ک ازم خریدی 60 تومن میشه

    و 100 تومن از شومیز شلوار ثنا مونده

    یادت رفته

    و شماره کارتم و هم براش فرستادم

    ک شماره حساب و لایک کرده بود فقط

    ولی هیچ خبری ازش نبود

    بعد دوروز ک دیروز بود صبحش گفتم خدایا تویی روزی رسان من

    شاید از دست اجیم بهم بدی شاید از جای دیگه من رها میکنم و فقط از خودت میخوام

    و خداروشکر احساسم بهتر شد و تو دفترم نوشتم ک میخوام امروز واریزی داشته باشم

    ک تقریبا ساعت 10 صبح اجیم ک همسایه مونه اومد خونه مون بعد اومد تو اتاق

    دیدم ی مقدار پول دستشه

    گفت اینا پول فاطیه گفته بدم بهت

    همین جور با تعجب داشتم نگاش میکردم

    گفت قرار بوده برام ی لباس زیر بدوزه

    گفته پولشو بده ب زکیه

    تازه دوزاریم افتاد ،گفتم بببیییین زکیه خدا چطور رزقتو فرستاد

    وقتی ک از خودش خواستی

    وقتی ک فقط روی خودش حساب کردی

    وقتی ک رها کردی

    ب راحتی خودش اومد تو دستت جلوی چشمت

    الهی صدهزار مرتبه شکرت

    دیروز زن عموی ناتنیم ب رحمت خدا رفت

    من وقتی بچه بودم بعد از فوت همسرش

    بچه هاش کوچیک بودن

    مهاجرت کرد ی شهر دیگه

    خداروشکر بچه هاش همه الان موفق ان

    ولی خودش و وقف بچه هاش کرد

    یادمه برای پسر آخرش ک میخواست زن بگیره راضی نبود

    شنیدم ک مادرش و کتک زده بود و دستش وشکسته بود

    نمیدونم چقد این حرف صحت داره

    ولی من باید ازش درس بگیرم

    خودم مهمتربن اولویت زندگیم باشم

    من مسئول خوشبختی هیچ کسی نیستم حتی بچه هام

    قبلا از ترس اینکه ی روز ازدواج کنم و همسرم ازدنیا بره احتمالش هست ک تنها بشم ب ازدواج فکر نمیکردم

    میگفتم اگه کسی ک خیلی دوسش داشته باشم بمیره چیکار

    میمیرم از غصه

    الان میگم اگه کسی ک دوسشداشته باشم

    و عشق زندگیم باشه

    شاید ک، البته حتما ناراحت میشم

    ولی بعد ی مدت خیلی زودتر برمیگردم ب جریان زندگی

    من هنوز فرصت دارم پس باید زندگی کنم

    با ی ادم بهتر ازدواج میکنم

    و بیشتر از زندگیم لذت میبرم

    هیچ کس توی این دنیا نمیمونه

    باقی فقط خداست

    اصن شاید من زودتر رفتم کی میدونه

    چرا فکرم درگیر همجین چیزایی باید باشع اصن

    من باید ،تو لحظه زندگی کنم از وجود عزیزانم تا زمانی ک هستن نهایت لذت وببرم

    ک بعدا اگه ی روز نبودن عضه نخورم ک چرا فلان روز نگفتم دوست دارم

    نگفتم عاشقتمم

    نگفتم وجودت منو دلگرم میکنه

    بهت افتخار میکنم

    با تو حالم خوبه

    هرچند باید خییلی تمرین کنم ک احساسم و راحت بگم ولی خبر خوب اینه ک همه چی قابل یادگیریه همیشه میتونم بهتر و بهتر بشم

    الهی صدهزار مرتبه شکرت

    تو مسیر خیلی صحنه های زیبایی دیدم از غروب ،از کوه ها تپه ها

    بیشه زار نی

    جریان رودخونه

    فراوانی و ثروت

    دیدن حسبی الله پشت ی ماشین

    چقد انرژیم و بیشتر کرد

    چقد زیباست شب و آرامشش

    الهی صدهزار مرتبه شکرت

    داداشم بهم گفت چرا 2 تومن و ریختی ب حسابم

    این چ کاری بود کردی

    گفتم ن ،خودم قول دادم ک بهت برمیگردونم

    گفت نمیخواد برگردونی همین ک نشون دادی ک میخوایی برگردونی برام کافی بود

    چندبار گفت نمیخوام بقیه شو بدی

    بعد ک رسیدیم اندبمشک

    گفت بریم ی خریدی بکنیم ببینیم چی داره مغازه

    من خیلی خسته بودم پیاده نشدم

    مادر با داداش پیاده شدن

    بعد ک برگشتن کلی خرید کرده بود داداشم

    ارده ک من خیلی عاشقشم و هم دوتا خریده بود

    بعد مادر گفت زکیه این دو روز ک اومدم اصن سعید وقت نکرد خرید کنه برای خونه

    تازه بعد اون هم شیربرنج با آش مخصوص شیرازی یا بندری اسمش یادم رفت،خرید

    گفتم خدایا شکرت

    بخاطر این همه رزق پربرکت ک روزیم کردی

    اینا همه اعتبارش ب تو میرسه

    الهی صدهزار مرتبه شکرت

    امروز صبح ساعت 10 تشییع زن عموم بود

    گفتم من نمیخوام برم خدایا خودت کاری کن ک جور نشه

    ک ی ساعت جلوتر مراسم و برگزار کرده بودن ،با انجام کارهایخونه و درست کردن نهار و اومدن سارا گلی عزیزم

    اصن اگه میخواستم برمم نمیتونستم

    چون سارا رو گذاشتن پیش من

    کیان هم بود

    باهم رفتیم تو محوطه باغچه دون دادیم ب مرغ و خروس ها

    سارا میگفت اُودم اُودم ،با دستهای کوچیکش گندم میگرفت تو دستاش و پرت میکرد میگفت بیفرماهید بیفرماهید

    بعد با پاشو بلند میکرد میگفت کیییش کیییشش فراریشون میداد خخخخخخ

    بعد میرفت دنبالشون میگفت دِهَن دالین غدا بُخووورین

    بعد میگفت دولِت بگلدمممم

    عسییسس من

    فداسسس بسم

    بیا بیا بِخورید

    خخخخخخ اصن منو دیووونه کرد این فسقلی اون از اون میگفت قربون صدقه مرغا میرفت

    من از این ور قربون صدقه اش میرفتم

    و دلم ضعععف میرفت براش

    میگفت آقا خُروسِه

    اقا خروسه جواب نمیداد

    بعد میگفت بِگو بععله حرف بِزن باهام

    بلد نیستی خخخخخ

    الهی صدهزار مرتبه شکرت سپاسگزار توام

    خدایا هرانجه دارم ازآن توست

    هرآنچه دارم ازآن توست

    من هبچی از خودم ندارم

    من بهت سخت محتاجم و فقیر

    خودت هدایتم کن

    منو تسلیم فرمان خودت قرار بده

    هر اتفاقی بیفته ب نفع منه

    هر اتفاقی

    ایمان دارم روزهای روشنی در انتظارمه

    بوشو حس میکنم

    الهی صدهزار مرتبه شکرت ک ب سلامت رسیدیم اندیمشک

    سپاسگزارم بابت روز پربرکتی ک داشتم

    سپاسگزارم بابت دوستان بهشتی قشنگم

    الهی صدهرار مرتبه شکرت ک امروز هیچ کس مجبورم نکرد ک برم مراسم

    چون تویی مدیر و مدبر من

    تو صاحب و فرمانروای من

    همه چی دست توعه

    هیچ برگی بدون اذنت از درخت نمی افته

    هرآنچه در آسمانها و زمینه در سیطره ی قدرت و مالکیت توست

    دفتر خیاطیم و همرام آوردم ک دوره جدید و بنویسم و یاد بگیرم

    نمیدونم چند روز اندیمشکم

    میخوام از ثانیه ب ثانبه اش لذت ببرم و عشق کنم

    این اولبن باره با مادر اومدم

    و قراره کلی لذت ببریم کنار هم

    اتفاقهای قشنگی تو راهه

    ایمان دارم

    اومدم ی چی دیگه بنویسم

    از کجا سر در آوردم خخخخ

    الهی شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  4. -
    زهرا داودآبادي گفته:
    مدت عضویت: 1899 روز

    به نام نور آسمان ها و زمین

    سلام به روی ماهتون

    گام شانزدهم آیات سَخَّرَ- آیه ١٨ ص

    اصْبِرْ عَلی‌ ما یَقُولُونَ وَ اذْکُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الْأَیْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ (17) إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ یُسَبِّحْنَ بِالْعَشِیِّ وَ الْإِشْراقِ (18) وَ الطَّیْرَ مَحْشُورَهً کُلٌّ لَهُ أَوَّابٌ (19) وَ شَدَدْنا مُلْکَهُ وَ آتَیْناهُ الْحِکْمَهَ وَ فَصْلَ الْخِطابِ (20) ص

    ‎بر آن چه می‌گویند شکیبا باش و بنده‌ی ما داود را یاد کن که صاحب قدرت بود، امّا با این حال، همواره روی به سوی درگاه ما داشت.

    همانا ما کوه‌ها را رام کردیم در شامگاهان و بامدادان، همراه او تسبیح گویند.

    ‎‏ و پرندگان را گرد آورده (و تسخیر او کردیم) تا همگی به داود رجوع کنند

    و فرمانروایی و حکومت او را استوار داشتیم و به او حکمت و داوری عادلانه و فیصله بخش دادیم.

    آقا من دیروز دنبال آیات وهاب بودن خداوند بودم و دو تا از این آیات در سوره ص بودند و داستان حضرت یوسف هم در همین سوره به تفصیل بیان شده

    کلا سوره ص پر از داستان پیامبران است و خییییلی سوره فوق العاده و دوست داشتنی هست

    دقت میکنید که مسخر شدن کوه ها برای داود در نتیجه چی بوده؟؟ داود همواره رو به خداوند داشته ، تمام امیدش به خداوند بوده و هست و چون أَوْفُوا بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُمْ قانون ابدی جهان است ، چون داود به عهدش وفا کرد و روی غیر خدا حساب نکرد ، خداوند هم به عهدش وفا کرد و کوه ها رو به تسخیر او درآورد

    کلا این آیات سخر قلب من رو باز میکنه و روحم رو تازه میکنه ، یعنی یا هر آیه ای که کامنت میکنم ایمانم قوی و قوی تر میشه برای اینکه بیشتر باور کنم که منم که خالقم ، منم که اگر به عهدم وفا کنم ، خداوند هم به عهدش وفا میکنه

    و همیشه شکرت

    با عشق ، ادامه دارد …..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  5. -
    علی فلاح گفته:
    مدت عضویت: 1051 روز

    درود بر همه دوستان و عزیزان و هم فرکانسی‌های عزیز دلم و استاد بسیار گرانقدر به همسر بسیار نازنینشان مریم خانم شایسته از خداوند باری تعالی بسیار سپاسگزارم که من رو در این محیط امن الهی قرار داده تا بتونم با قدم‌های کوچک و بزرگ متعهدانه خودم رو در درجات عالی انسانیت عشق محبت و صمیمیت رشد بدم

    بسیار سپاسگزارم که می‌تونم در این زمان و مکان دیدگاه خودم رو درباره این قسمت از پروژه زیبای تغییر را در آغوش بگیر به اشتراک بزارم

    دقیقاً این دوستمون که درباره اینکه دوست داشت خدا رو پیدا کنه و و حیاط مذهبی دنبالش می‌گشت و نتونست پیدا کنه ریشه در گذشته من هم داشته به طوری که من هر هفته تمامی روزها رو توی همه هیئت‌ها بودم و حتی راضی نمی‌شدم می‌رفتم به هیئت‌های بزرگ تهران با مداح‌های بزرگ تا حدی که سری اتفاقات رو داخل هیئت‌ها می‌دیدم و واقعاً دیگه آروم آروم داشتم از کل این مباحث زده می‌شدم و حتی دیگه به جایی رسید که خدای خودم رو هم منکر شده بودم و تمامی اهل بیت رو نیز دیگه قبول نداشتم با یه همکاری آشنا شدم که برام کار می‌کرد که اون هم تو همون مسیر فرکانسی من بود و بدتر از همه شده بود و من رو داشت با اطلاعات علمی درست یا غلط کوانتومی که خدا رو نهی می‌کردند به نقطه کافری بسیار زیادی نزدیک می‌کرد تا جایی که دیگه مغزم داشت متلاشی می‌شد دیگه بی‌خیال شدم و فقط گفتم من فقط با خودم ار دارم و دیگه با هیچ کسی کار ندارم و داخل هیچ مباحثی نمی‌شم و هیچ چیزی رو قبول ندارم ذهنم آروم شده بود ولی یه نقطه خالی توی زندگیم که خیلی هم دوست داشتم از ه خالق پرش کنم که بتونم بهش تکیه کنم رو احساس می‌کردم و همون موقع‌ها بود که یه همکار دیگه‌ای اومد پیشم و داستانمو براش تعریف کردم و اون منو بسیار غیر منتظره با سایت بسیار عاشقانه استاد عباس منش عزیزم آشنا کرد یه سری فایل‌های رایگان رو بهم معرفی کرد که در مورد قرآن بود چون من فقط برام قرآن ارزش داشت تا اون موقع چون چیز دیگه‌ای رو قبول نداشتم و صحبت‌هایی که شما کردین منو به الله خودم نزدیک‌تر کرد و آروم آروم خودم رو در مسیر عشق الهی در کنار شما عزیزان پیدا کردم دوره 12 قدم رو تا قدم پنجم پیش رفتم و من هم مثل اون دوست عزیزمون ار روزمرگی شدم و الان یک ساله که اتفاق خاصی در زندگیم نیفتاده و قدم‌ها رو دیگه ادامه ندادم و حتی از قدم یک تا پنجم را طوری پیش می‌رفتم که حتماً قبل از روز سی‌ام بتونم تخفیف 40 درصدی رو بگیرم اصلاً انگار برام مهم نبود که باید متعهدانه پیش برم فقط دوست داشتم حتماً به اون تخفیف که مغزم درگیرش شده بود برسم و زیاد خودمو درگیر تمرین‌ها نمی‌کردم و الان یک ساله که از اون موقع می‌گذره و من از اسم پروژه تغییر را در آغوش بگیر بسیار دچار سرخوردگی شدم که چرا نتونستم تغییرم رو ادامه بدم من که بسیار خوب دگرگون شده بودم و شروع کرده بودم

    من پروژه تغییر را در آغوش بگیر را از فایل اولش شروع کردم و تغییرات کوچکم رو دوباره در جلوی چشم‌هایم دیدم من وارد یه شغلی دوست داشتنی شدم که عاشقانه انجامش می‌دادم و باز هم دچار روزمرگی شدم و کار داشت می‌خوابید تا جایی که دوباره این تغییرم رو جلوی چشمانم دیدم که باید تغییر کنم و از خدای خودم خواستم که من رو یاری کنه و دوباره یه اتفاق عالی پیش اومد و پروژه‌ها از سر گرفته شده و من منتظر تغییرات بزرگ دیگه‌ای هستم و از خداوند متعال یاری می‌جویم که من رو کمکم کنه که بتونم متعهدانه با عشق قط به تمرین‌هایی که استاد عزیزم گفته پایبند باشم تا بتونم تغییرم رو جلوی چشمانم ببینم از شما بسیار سپاسگزارم استاد عزیز مهربانم و از خداوند برای شما و همسر نازنینتون و همه دوستان خوبم در این جمع بسیار عاشقانه طلبه سلامتی عشق ثروت و شادی روزافزون رو دارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  6. -
    زهرا داودآبادي گفته:
    مدت عضویت: 1899 روز

    به نام نور آسمان ها و زمین

    سلام به روی ماهتون

    گام نهم آیات سَخَّرَ- آیه 79 انبیا

    فَفَهَّمْناها سُلَیْمانَ وَ کُلاًّ آتَیْنا حُکْماً وَ عِلْماً وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ یُسَبِّحْنَ وَ الطَّیْرَ وَ کُنَّا فاعِلِینَ (79) انبیا

    پس ما آن را به سلیمان تفهیم کردیم و به هر دوی آنها حکمت و دانش عطا کردیم و کوه ها را به تسخیر داود درآوردیم به طوری که آنها و کوه ها با او تسبیح خداوند را میگفتند و ما انجام دهنده این کارها بودیم

    توی یکی ار فایل های توحید عملی ، استاد میگن که هیییییچ جای قرآن خداوند نگفته که فلان پیامبر برای خوراک و پوشاک و مسکن ش چیکار میکرده ولی صدها هزار مرتبه بحث توحید و توحید و توحید رو مطرح کرده و این نشان دهنده اینه که : ما اگر ساید توحیدی و موحد بودن خودمون زو درست کنیم ، دیگه بقیه انفاقات و خواسته ها طبیعی رخ میدن

    حقیقتی که در جای جای قزآن بارها و بارها تکرار شده اینه که موحدان حقیقی که توحید را عمل زندگی میکنن ، اصلا برای رسیدن به هییییچ کدوم از خواسته ها شون اذیتی نشدن ، تلاش فیزیکی خاصی نکردن و چون طبق قانون رفتار کردند ، جهان کارها رو براشون انجام داده و جهان به تسخیرشون در اومده و اصطلاحا کن فیکون رو زندگی میکردن

    مثلا پیامبر ، سلیمان ، موسی ، ابراهیم و …… چه سختی کشیدن ؟ اگر هم فردی مثل یونس یا یوسف یه جایی گیر افتادن به خاطر این بوده که خلاف قوانین جهان هستی رفتار کردن و نتایجش رو هم دیدن

    و مشخصا پر واضح است که من اگر قوانین رو در سطح وسیع تری درک کنم و در زندگیم در عمل استفاده کنم ، اوضاع فقط بهتر میشه و چرخ زندگی فقط روان تر میشه

    و همیشه شکرت

    با عشق ، ادامه دارد….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  7. -
    شیدا میرزایی گفته:
    مدت عضویت: 2615 روز

    به نام معبود مهربانم

    سلام به استاد عباسمنش و خانم شایسته همیشه خوبم

    وسلام به تک تک دوستان نازنینم

    داستان و هدایت آقا حمید چه قدر زیبا بود

    خدایا شکرت برای هدایت‌های زیبات و اینکه

    چه قدر عظیم و مهربانی که خیلی زود به خواسته هامون پاسخ میدی و خودت هستی که میدونی چه زمانی به چی نیاز داریم و نیازمون رو برطرف می‌کنی.

    چه زیبا اقاحمید عزیز رو در دل کوهستان هدایت کرد یعنی اگه خدا نمی‌خواست ممکنه آقا حمید حتی اگه پنج دقیقه دیرتر با اون خانم هم مسیر میشدن دیگه اون خانم رفته بودن مسیرشون از هم جدا میشد یا اصلا هندزفری داخل گوششون میزاشتن و ایشون اصلا اون صدا رو نمیشنیدن اینا همش پلن های زیبای خداونده خدایا شکرت.

    منم دارم مسیر رسیدن به احساس خوب=اتفاق خوب رو ادامه میدم

    و خیلی جاها کمکم کرده اینکه گوش به زنگ هدایت‌های ربم باشم خیلی به خودم سخت نگیریم خودمو سرزنش نکنم زندگی رو ساده تر بگیرم

    دست از عجله بردارم داشته های الآنم رو ببینم تا در آینده حسرتشونو نخورم.

    خوب استاد جانم من با رسیدن به احساس خوب زندگیم خیلی زیباتر و روان تر شده

    و این مسئله خیلی کمکم کرده

    بوده یه تضادهایی برام پیش اومده مثلا توی محل کارم یا بارها دیر رسیدم سرکار دیدم رئیس کارم و ارباب رجوعا پشت در موندن به غیر از اینکه دیر رسیده بودم دیدم کلیدام رو سوییچ ماشین بوده و داداشم ماشینو با خودش برده خوب اون لحظه برام خیلی سنگین بود اما خیلی خوب ذهنمو کنترل کردم یعنی وقتی روز بعدش به اون ماجرا فکر کردم چه قدر خوب ذهنمو کنترل کردم اون لحظه اجازه ندادم یه لحظه ذهنم منفی بشه و جالبه بعدش هیچ اتفاقی نیفتاد و پسر رییس کارم کلیدا رو برامون

    اگه من در مسیر اون آگاهی ها نبودم شاید اون لحظه بغض میکردم یا شایدم میزدم زیر گریه (خخخخ)

    اما وقتی فکر کردم گفتم خوب ازین مسئله درس بگیر که دیگه تکرارش نکنی مثلا اگه الان خودتو سرزنش کنی یا اعصابتو خورد کنی این انرژی منفی رو به آقای دکتر و مریضا هم انتقال میدی و لحظه هاتو بدتر وبدتر می‌کنی پس خودمو زود بخشیدم و رفتم توی فاز مثبت و نتیجه عالی هم گرفتم.

    حالا با اون تجربه و رسیدن به احساس خوبم میتونم که موفقیت‌های بزرگتری داشته باشم

    چون می‌دونم وقتی حس و حالم خوبه یعنی به خدا وصل هستم و بهش امید دارم و اونم حتما هدایتم می‌کنه.

    من به دستان خدا خیره شدم معجزه کرد.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  8. -
    ARVIN ADVAY گفته:
    مدت عضویت: 483 روز

    سلام استاد عزیزم من آروینم و نتایجی که قبلا بدست آوردم یکیش این بود که ما خونمون تهران بود و من درسم ضعیف بود و به قول معروف مهاجرت کردیم به شهرستانمون کردستان من تهران معدلم 13 بود اول دبیرستان وقتی اومدیم مریوان باید انتخاب رشته میکردم و گفتم میخوام رشته‌ای رو برم که ریاضی نداشته باشه پسر عموی بابام که رئیس بانک بود گفت حسابداری من قبول نمیکردم ولی وقتی گفت که مثل من میتونی رئیس بانک بشی نرم شدم رفتم حسابداری و از دوم هنرستان شروع کردم ولی یه لحظه به خودم گفتم اینا همه شهرستانین منم از تهران اومدم اگر ضعیف باشم خیلی ضایعه با خودم عهد کردم که تلاش کنم درسمو عالی کنمهر درسی که فردا معلم قرار بود تدریسش کنه رو من امروز میخوندم و بعد از تدریس همون درس من یک بار دیگم میخوندمش دوباره احتمالا باورش راحت نباشه اما من بعد از یک سال با این تفکر تقدیر نامه‌ی نفر اول حسابداری تو کل شهرمون رو گرفتم و بعد از دو سال تو سن 17 سالگی کنکور دادم و دانشگاه دولتی قبول شدم و رفتم دانشگاه و جالبیش این بود که من تو دانشگاه حتی به سن دریافت معافیت تحصیلی هم نرسیده بودم و این شد یک پله که کافیه جهت باور و تلاش رو عوض کرد و استمرار داشت و نتایج میاد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  9. -
    سعیده آیت گفته:
    مدت عضویت: 1343 روز

    بنام خداوند مهربان

    سلام به استاد عزیزم مریم جانم و دوستان بینظیرم در این پروژه الهی

    درباره سوال این فایل:

    فک میکنم دستاوردهایی که هرکدوم از ما تو زندگیمون گرفتیم انقدر زیاد و بیشمار هستن خداروشکر که اگه بخوایم درموردشون بنویسیم خودش یه کتاب میشه

    اما من میخوام سه تا دستاوردی رو که در سه بازده زمانی متفاوت بودن رو با هم مقایسه کنم و نقاط مشترکشون رو دربیارم

    1-قبولی ارشد که قبل از آشناییم با قانون بود ،

    2- بدست اوردن خوابی طبیعی که شروع پروسش قبل اشناییه ولی اواخرش تازه با قانون اشناشده بودم ،

    3- گرفتن پروانه ی داوری که ابتداش مصادف شده بود با ورود من به دنیای قانون البته با یه استاد دیگه

    این سه مورد رو اگه بخوام درکنارهم بررسی کنم میتونم بگم

    زمانی که تصمیم گرفتم ارشد رشته حقوق تجارت بین الملل قبول بشم بزرگترین فاکتوری که باعث شد این قضیه اتفاق بیفته شور وشوق و ایمان صد درصدی بود که داشتم

    نمیدونم چه حوری ولی خیلی خیلی مطمئن بودم یعنی حتی نیم دزصدم شک نداشتم .

    با ابنکه الگوهای دور وبرم همگی حاکی از نشدن بود کسانی بودن که چندسال این ازمون رو داده بودن و قبول نشده بودن وبه منم جوری نگاه میکردن که چقدر خوش خیالی

    مگه میتونی ؟

    دوتا دانشگاه فقط تو کل ایران این رشته رو داره وچون فقط حدود 60 نفر پذیرش داشت در هر دو دانشگاه عملا اونام بچه های کارشناسی خودشون رو میگیرن و تو خودتو داری علاف میکنی

    ولی میگفتم من میخونم و میشه بدون کوجکترین تردیدی

    که حتی موقع انتخاب رشته هم فقط همینو زدم وحتی نکردم چندتا رشته ی دیگه رو هم بزنم که اگه یه درصد نشد اونا رو قبول بشم

    -2 مسئله ی بیخوابی : من تو این موضوع شور وشوق وهیجان نداشتم فقط یه انگیزه ی قوی از تضادی که هرشب داشت منو داغونتر میکرد وادارم کرد برم جلو

    مثله نفس کشیدن برام حیاتی شده بود

    من رسیده بودم به ته خط و تسلیم و اروم شده بودم که از یه جایی دری باز بشه نوری بیاد یه راهی خلاصه پیدا بشه مثله یه بچه ی از همه جامونده چشمم بدستهای خداوند بود که یه کاری برام بکنه

    راه ها بازشد و راه حلها اومد و تقریبا اواخر این دوره ی بیخوابی بود که من با قانون هم اشنا شدم

    یه جورایی اون موقع که باقانون اشناشدم چون حالم بهتر بود به این حس رسیده بودم که خدایا اینکه من باهیچ دارویی خوابم نمیبره یه خیری توشه و از لطف و کرم توئه

    بخاطر همین رهاتر شده بودم اون موقع زمانی بود که نوسان داشتم بعضی شبا بد میخوابیدم و بعصی شبا بهتر بودم واین برام جای امید بود تا اینکه تو تیرماه 1401 کلا این موضوع براهمیشه حل شد والان به لطف خداوند هرشب بهترین خواب عالمو تجربه میکنم

    3-موضوع گرفتن پروانه داوری مربوط میشه به اول اول آشناییم با قانون

    اونموقع مثله نوزاد یه روزه بودم که هیچی نمیدونستم وتازه داشتم یاد میگرفتم که دنیا هم قانون داره

    ومن میخواستم برم سرکار

    نمیدونستم چه کاری خوبه؟ نمیدونستم کارمورد علاقه چیه؟ نمیدونستم ترمز چیه؟ هیچی نمیدونستم ولی فقط میگفتم خدایا تو میدونی چی برام بهتره اصلا یه کار حقوقی باشه یا کارای دیگه

    من نمیدونم تو بگو

    واقعا متحیرم چه ایمان و تسلیم بودنی در وجودم بود که کاملا سپرده بودم به خودش و منتظر نشونه ها بودم

    حالم عالی بود داشتم اروم اروم قانونو میفهمیدم البته میتونم بگم فهمم نسبت به الان صفر بود ولی عملم صد بود

    داشتم خوش میگذروندم مخصوصا که خوابمم خوب شده بود و فقط منتظر نشانه هابودم

    همه میگفتن اینجوری که نمیشه از تو حرکت از خدابرکت

    میگفتم اره ولی من با خدا حرفامو زدم

    گفتم من نمیدونم چی برام بهتره ولی تو میدونی تو یه چراغ سبز نشون بده تا من ادامه بدم

    8 ماه بعدش به شکل کاملا معجزه اسا فهمیدم فراخوان داوری دادن

    تو خیلی از کامنتام روند کارو نوشتم

    فقط اینو بگم که از ابتدایی که ثبت نام کردم تا دریافت پروانه من در طول این مسیر که حدودا دو سال و خورده ای بود

    حالم عالی عالی بود نه شکایت نه نگرانی نه دلشوره نه عجله هیچیه هیچی

    تموم اطرافیانم هزارتا چرا میگفتن

    پس چی شد ؟ چرا جواب این مرحله رو نمیدن ؟ چرا انقدر طولش میدن ؟ دوسال شد چقدر علافتون کردن و هزارتا حرف وحدیث دیگه

    ولی من مطمئن و اروم و رهای رها بودم

    میدونستم این اتفاق میفته برامم مهم نبود چرا انقدر طول کشیده دقیقا یه ماه بعدثبت نامم با استاد اشنا شدم و داشتم حسابی رو خودم کار میکردم

    میگفتم این همه تاخیر روندیه که باید طی بشه به نفع منه و خلاصه هرچی ازاستاد یاد میگرفتم رو انالیز میکردم تو این مسیر

    وبالاخره پروانه رو گرفتم فکر میکردم چون تموم مراحلش معحزه اسا وبا یاری خداوند جورشده وادامه پیدا کرده پس حتمااین رسالت منه

    نمیدونستم که قسمتی از مسیرمه و رسالتم چیز دیگه ایه

    میتونم بگم فاکتورهای مهم من

    تو قبولی ارشد شور وشوق وایمان به غیب بود

    تو پیداکردن خواب راحت و طبیعی انگیزه ی بسیاربسیارقوی وتسلیم محض خداوندبه هر امری بود

    و تو گرفتن پروانه داوری اولش شوروشوق بود

    بعد هرچی باقانون بیشتراشنا میشدم حس میکردم نمیشه درگیر پرونده ها ودعوا ومشکلات مردم بشی و حست هم همیشه خوب باشه ولی از اونجایی که خداوند میگفت ادامه بده تسلیم شدم و گفتم منکه نمیدونم حتما برام خیره

    و از طرفی ایمان به غیب بود که با تمام سختیهاش حتما پروانه رو میگیرم ولی رهابودم رهای رها از تاخیر درنتیجه واینهمه طول کشیدن

    در واقع جمع بندی این سه موضوع وفاکتورهایی که منو به اونها رسوند:

    شور وشوق ،ایمان به غیب،تسلیم بودن،انگیزه ی قوی ورها بودنه

    یعنی منی که الان هدفم رسیدن به ازادیه مالیه میبینم از فاکتورهای بالا شور وشوق و ایمان به غیب و تسلیم بودنه هست

    ولی اون انگیزه قوی که برا خوابیدن داشتم رو الان ندارم چرا؟

    چون همسرم هست وداره هزینه هامو هندل میکنه

    البته که دلم میخواد خیلی ازادانه تر خرج کنم ولی اون انگیزه ی بسیارقوی که مثله مرگ وزندگی برام باشه نیست

    دوم اینکه من خیلی هم رها نیستم یعنی هرچندوقت یه بار دنبال یه نتیجه ی باحالم که شگفت زدم کنه و اون رهایی که از پذیرش تکامل میاد رو ندارم

    درسته که بحث ازادی مالی به خاطر ترمزهای بسیار زیادی که توش دارم کمی سخت تره ولی باید از اون الگوهای قبلیم استفاده کنم و این دو موردم یعنی انگیزه بسیارقوی و رها بودن رو بیشتر روش کار کنم تا همونطوری که اون نتایج رقم خورد اینم به راحتی برام میسر بشه انشالله.

    خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  10. -
    مبینا رضایی گفته:
    مدت عضویت: 758 روز

    به نام رب مهربانم و صاحب عزت و فراوانی

    استاد من موفقیتی که داشتم

    راجب به روابط هست

    من در گذشته

    روابط خوبی نداشتم

    و جوری بود که همیشه

    من با اعتماد ب نفس میرفتم توی رابطه

    ولی ب مرور زمان

    عزت نفسم کم و کم میشد

    و رابطه با یه ضربه روحی بد تموم میشد

    من کاملا باورم نسبت به روابط بد شده بود

    و فکر میکردم همه ی مرد ها بدن

    و من تو هر رابطه ای برم همینجوریه

    حتی وقتی به ازدواج فکر میکردم استرس داشتم که قراره چجوری مردی بیاد تو زندگیم.

    خلاصه به لطف الله من با این مسیر آشنا شدم

    و با آموزش های شما استاد عزیز هروز روی خودم

    و باورهام کار کردم

    و توی همه ی زمینه ها تغییر کردم

    و متوجه شدم که ایراد از طرف مقابل نبود

    از عزت نفس من بود

    بعد از خرید دوره عزت نفس کاملا تغییر کردم و روابط بهتر شد

    و خداروشکر الان یه رابطه ی عالی دارم و پارتنرم هم با من هم مسیره

    خدارو شاکرم برای وجود شما استاد عزیزم که زندگی منو تغییر دادین

    این موضوع و این تغییر بزرگ در زندگیم که بخاطر تغییر باورهای من اتفاق افتاد باعث شد که ب خودم اعتماد داشته باشم

    و بعد ازین موفقیت که در روابط بدست آوردم اعتماد بنفسم بیشتر شده و باور دارم و مطمئنم

    چون تونستم این باورم رو تغییر بدم

    میتونم توی همه ی زمینه ها تغییر کنم و موفق بشم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای: