پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 8 - صفحه 19 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 8
    182MB
    22 دقیقه
  • فایل صوتی پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 8
    21MB
    22 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

569 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    محمد کرمی گفته:
    مدت عضویت: 1502 روز

    بنام الله مهربان

    سلام خدمت استاد عزیز خودم

    دنیای بیرون ما حاصل افکار درون ماست ،ما هر چه را در بیرون تجربه میکنیم حاصل باورها و افکاری هستش که بارها با خودمون تکرار کردیم ،دیدیم و در موردشون مطالعه کردیم

    به همان اندازه که این افکار در وجود ما قدرت دارن به همون اندازه هم تغییرش سختره و استمرار بیشتری میخواد

    ولی قدم اول پیدا کردن این افکار و باورهاست ،راه حلشم با تجربه اتفاقات بیرونی ماست ،یعنی به واسطه الگوهای تکراری که در طول شبانه روز باهاشون برخورد میکنیم میتونیم این باورها رو شناسایی کنیم و تغییرشون بدیم

    به شخصه خودم من اویل آشنایی با استاد خیلی سخت بود برام در این موضوع و اصلا نمیدونستم باور چیه ..

    خیلی مشتاق بودم و کلی تحقیق کردم ،بعضی وقتا الهاماتی بهم میشد یه ذره درک آگاهیمو بیشتر میکرد و حتی نتیجه میگرفتم ولی خیلی زود فراموشم میشد طوری که اصلا یاد میرفت باور چیه ..به ظاهر داشتم رو خودم کار میکردم ولی اصلا ذهنم اجازه نمیداد بفهمم و درک کنم

    خیلی اذیت شدم و گاهی اینقدر کلافه میشدم که هیچ راهی جز پناه بردن به خدا نداشتم و اونجا بود که انگار پرده از جلو چشمام میرفت کنار و باز دروی از باور توی مغزم شکل میگرفت که کارو برام آسون میکرد

    یادم میاد اویل آشنایی با استاد و گوش دادن فایلهای رایگان ایشون یه جرآتی توی دلم شکل گرفت که فقط در اویل نوجونیم اون جرآت داشتم و هر چی بزرگتر میشدم جرآتم کمتر میشد

    من کلا آدم بی وله ای بودم توی کارام ،هر کاری میخواستم بکنم با این جمله بریم تو دل کار خدا خودش ردیفش میکنه با کله میرفتم برای انجامش و بی نهایت مثال دارم براش

    از بیزینسم گرفته که یادمه با 10 هزار تومن استرارتشو زدم و آدم و عالم میگفتن نمیشه من میگفتم حتما میشه و شهامتشو خدا به دلم انداخت وشد و خیلی هم موفق شدم داخلش

    از ورزشهای رزمی گرفته که توی 29 سالگی که همه داشتن یه جورای توی این ورزش خودشونو بازنشسته میکردن من فقط توی 6 ماه قهرمان کشور شدم

    از کارهای ریسکی مثل بازیهای که خیلی ترسناک بودن و خیلی از رفیقام حتی جرآت انجامشو نداشتن و من مثل آب خوردن داوطلب میشدم براش و بی نهلیت مثال دیگه

    کلا از هر چی میترسیدم سعی میکردم روبرو شم باهاش و اغلب مواقع موفق بودم توش

    اما از یه چیز همیشه میترسیدم اونم روبرو شدن با طلبکار بود

    بارها توی زندگیم به دلیل باورهای نامناسبی که داشتم بصورت جزئی بدهکار میشدم و خیلی زود تسویش میکردم ولی اگه یه مدت طول میکشید و طلبکار میدیدم انگار ازائیل دیدم اینقدر ترس داشتم ازش

    نه از خود فرو انگار از قضاوت شدن ،از انتقاد شنیدن ،از اینکه بهم بگن تو بی ارزه ای که نمیتونی پول پس بدی

    اینقدر این ترس من تکرار شد توی زندگیم که پله پله بدهکاریم بیشتر شد تا جای که الان با حجم زیادی از طلبکارا رو برو هستم ..شرایط خیلی سختی دارم و الان به لطف خدا دارم مدیریتش میکنم اما اوایل کار خیلی وحشتناک بود

    از هیچی به اندازه بدهکاری وحشت ندارم ،تصمیمهای زیادی گرفتم برای جبرانش و هر بار ایدهای بهم گفته میشه که بتونم این موضوع مدیریت کنم اجرا میکنم ولی اعتراف میکنم تا الان موفق نبودم در کنترل این شرایط بصورتی که راضی کننده باشه برام

    اویل بدهکاری چون ترس داشتم بگم که نمیتونم پولتونو پس بدم مدام قول و قرار سر خرمن میدادم بهشون

    بعدش تصمیم گرفتم که باهاشون روبرو شم و شرایط توضیح بدم و ازشون مهلت بگیرم اما بدلیل ترسهای زیادی که داشتم بازم قولهای بهشون دادم که برخلاف واقعیت بود و باز مشکل ساز شد برام

    اما دیروز با یکیشون برخورد کردم که با وجود اینکه بشدت شاکی بود ازم بخاطر بدقولی ولی درسهای بهم داد و شهامتی بهم داد که از امروز عین واقعیت بهشون بگم و از چیزی نترسم ..ترس من بیشتر بخاطر خانوادم بود که اذیت نشن

    مگه ترس توهم نیست مگه بارها شرایطی برام پیش اومد که قضیه مرگ زندگی بود ولی ته دل من قرص بود که خدا یارو یاور منه و همه چی عالی پیش رفت

    پس اینم باید همینطور بگذرونم ..یه مسیر بیشتر وجود نداره اونم بسمت نور بسمت خداوند ،پس با دلی قرص خودمو میسپارم به جریان هدایت ،اون همه چی درست میکنه .‌اینا فقط چالشهای زندگی منن که باسد پاس بشن بزرگ بشم برم مرحله بعد

    نقشه خداوند بزرگتر از درخواستهای منه ..

    سپاسگزارم از شما استاد عزیزم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  2. -
    Sheyda گفته:
    مدت عضویت: 1689 روز

    سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته ی دوست داشتنی

    شاید از نظر احساسی الان بهترین زمان برای جواب دادن باشه و شاید بدترین زمان نمیدونم

    استاد من از همه چیز میترسم همه چیز

    از موفق نشدن و شکست خوردن میترسم

    از حرکت کردن میترسم

    از رفتن تو ی چالش ها میترسم

    از برقراری ارتباط جدید میترسم(فارغ از جنسیت ادم ها)

    از ترد شدن میترسم

    از دوست داشته نشدن میترسم

    از خیانت دیدن میترسم

    از شروع کسب و کار میترسم

    از این که قضاوتم کنن میترسم

    از این که عمل کنم به اگاهی ها و حرکت کنم میترسم

    از این که باورم عوض بشه کسایی که دوستشون دارم ازم فاصله بگیرن میترسم

    از نرسیدن به هدف هام میترسم

    از خودم میترسم که میدونم باید روی خودم کار کنم اما تعهد ندارم تمرکز لیزری ندارم

    از این که تصمیمی بگیرم و موفق نشم میترسم

    از بالا رفتن سنم میترسم

    از کمبود ها میترسم

    از وابستگی میترسم

    از این که انقدر احساس بی لیاقتی و بی ارزشی دارم میترسم

    از مقایسه شدن میترسم

    از این که ببینم همه رسیدن به خواسته هاشون و من نه میترسم

    از نرسیدن به هدف هام میترسم

    دیروز عصر نشستم چتدتا تصمیم نوشتم و تمرین جلسه اول عزت نفس رو انجام دادم

    امروز به محض باز شدن اداره ها برای اولین تصمیمم اقدام میکنم

    یا کسایی که دوستشون دارم با من بدون انجام کاری از جانب من تغییر میکنن و یا جهان فردبهتری وارد زندگیم میکنه

    نیاز دارم روی توحید و ایمانم بخدا خیلی زیاد کار کنم

    نیاز دارم عمل گرا باشم

    نیاز دارم به ایمان به توکل به این که خودم رو ببرم توی مسیر تا هدایت بشم تا لایق باشم برای دریافت الهامات

    این روز ها با ناخواسته ای برخورد کردم که بسیار از نظر احساسی اذیتم میکنه و من هر روز در تلاشم که ازش قوی تر بشم

    و تنها پناهم فایل ها و کامنت دوستان هست

    خداروشکر که هدایت شدم به اینجا و هنوز تو ی مسیرم تا بتونم از این مطالب استفاده کنم

    ممکن حرف هام بهم بی ربط باشن اما نیاز داشتم که بنویسم و بعدا خودم بخونم و رد پام رو ببینم و حرکت کنم

    ممنونم از فرصتی که در اختیارمون میزارید

    در پناه الله باشین️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  3. -
    شیما محسنی گفته:
    مدت عضویت: 3845 روز

    به نام پروردگار آرام کننده دل ها

    استاد عزیزم، مریم دوست داشتنی ام و تمام دوستان هم فرکانسی ام، سلااااام.

    باز هم بسیاااار ممنون از دوباره فایل آموزشی گذاشتن و دوباره ذهن ما رو به چالش کشاندن. که چقدر به ما در خود شناسی و پیدا کردن دلیل عملکرد هامون، افکارمون و باورهامون کمک می‌کنه. اصلا استاد من با وجود سال ها کار کردن رو خودم، با این فایل ها تازه موضوع باورها رو بهتر فهمیدم. تازه فهمیدم چطور خودم رو لایق یکسری چیزها ندانسته ام و الگوهای تکرار شونده در اون موضوع داشته ام. الان هم موضوع ترس…‌

    استاد من که از کودکی خوراک ترس بوده ام. مثلاً تو 5 سالگی از پریدن گربه روم تو تاریکی وحشتناک ترسیده ام و تشنج کرده ام و چقدر مادر پدرم از اون موقع به بعد بیشتر مواظب من بوده اند و بنده خداها با محبت هاشون بیشتر من را ترسو بار آورده اند. اما تو شخصیتم یه چیزی بوده که اگر واقعا بخوام چیزی را یاد بگیرم و از انجام اون کار می‌ترسیده ام، شروع میکردم به انجامش و تلاش بسیار برای غلبه به ترس هام. مثل اینکه عجیب از شنا کردن تو قسمت عمیق استخر می ترسیدم و 10 جلسه آموزشی ثبت نام کردم و تا جلسه 8 ام هم نتونستم تو عمیق برم. مربی دیگه ناامید شد. اما من گفتم باید من رو پرت کنی تو عمیق ….. اینقدر این کار رو بکن تا من به ترسم غلبه کنم. با اینکه وحشتناک می ترسبدم، اما با این کار بالاخره ترسم ریخت و شکر خدا یاد گرفتم. مثلاً با گواهینامه گرفتن، باز وحشتناک از رانندگی می ترسیدم …. اما اونقدر تنهایی نشستم و نشستم و نشستم پشت فرمون که الان دیگه فوق حرفه ای هستم. خلاصه استاد از این مثال ها بسیار …

    اما استاد با آموزه های شما هم به خیلی از ترس هام تونستم غلبه کنم و به خیلی هنوز نه …. اما حواسم هست که ا بابا شیما باز نتونستی غلبه کتی …. تلاشت را بکن. مثلاً اینکه از سگ و گربه مخصوصا سگ به شدت می ترسم. ولی اون سری تونستم بچه گربه محل کارمون رو نازی کنم و یک بار هم سگ باغ برادر شوهرم را که بسته بودند را نازی کردم. اما واقعا بسته بود و خیالم تا حدی راحت … حالا تو برنامه ام است که باز بهشون نزدیک تر بشم. راستی استاد من تونستم به ترس انجام دادن آگهی بازرگانی در بین غریبه ها هم غلبه کنم و انجامش بدم. وحشتناک سخت بود اما دلچسب . خدا را سپاااااس

    حالا استاد من می‌خوام در مورد ترسی بگم که از کودکی همیشه دارمش و خیلی جاها به خاطر اون ترس از زندگی عقب مانده ام و در زندگی زناشویی بیشتر و بیشتر جذبش کردم و …..

    اینکه کسی داد و بیداد کنه و بدونم مثلاً می تونه خطر داشته باشه که اصطلاحا شر کنه، من ازش خیلی خیلی خیلی می ترسم. یادمه در دوران کودکی و نوجوانی … اگر در خیابانی دعوا و به اصطلاح بزن بزن می دیدم، دیگه تا مدت ها نمی‌تونستم از اون خیابان رد بشم. ولی استاد خیلی دوست دارم بتونم از این ترس رها بشم. مثلاً هی به خودم میگم که باید جلوش بایستی و حرفت رو همون موقع بزنی … ولی چون از عملکرد آدم شدید عصبانی می ترسم و دوست ندارم هر صحنه ای را ببینم، تو اون لحظات فقط فقط سکوت میکنم و هیچی نمیگه و بعد ها اگر از ناراحتی ام چیزی مانده بود، بیان میکنم . مخصوصا نقطه ضعفم فرزندم هم هست که به خاطر اون هم که شده و دوست ندارم اون هر صحنه ای را بببنه، سکوت کرده ام تا اون شرایط به پایان برسه. البته که استاد این شرایط هم وقتی من رو خودم کار کنم و به آموزه ها بیشتر عمل کنم، خیلی خیلی کم دیده میشه، اما اگر هم پیش بیاد کلی از من انرژی میگیره و حالم تا مدت ها بد است و از اون فرد متنفر میشم. بعد هم از خودم که چرا نتونستی جلوش بایستی و جوابت را بدی و حرفت را بزنی متنفر.

    انشاا… یه روز بیام و از غلبه به این ترسم بگم.

    استاد عزیزم ممنون از این همه آگاهی و راه بهتر زندگی کردن

    در پناه آرام کننده دل ها

    شیما

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  4. -
    لیلا شریفی گفته:
    مدت عضویت: 1457 روز

    ب نام خدای مهربان .

    سلام ب استاد عزیزم ومریم خانوم عزیز!

    سوال؟ چ ترسهایی دارید ک هنوز نتونستید برآنها غلبه کنید وهمچنان ازمواجه شدن باآنها فرارمیکنید؟

    استادعزیزم چندین بار خواستم توکامنتام بنویسم درموردسوالاتی ک مطرح کردید ترمزها خوابها نقش ها فرار وغیره جرات نکردم دراین مورد کامنت بنویسم الان گفتم باید پاروترست بزاری بنویسی ، تو زندگی ترسهای زیادی هستن و گاهی برآنها غلبه میکنیم گاهی ن وهمچنان درگیرشون هستیم خداوند بهم این قدرت بده ک بتونم از ترسم تو زندگیم بنویسم تونوشتن ضعیف هستم ولی سعی میکنم مفهوم برسونم یکم برام سخته گفتن حقیقت وترسای زندگی ولی سعی میکنم بگم استاد ! ترس از جدایی برای من ترسناکه آخه من ی بار تو رابطه شکست خوردم واین برای بار دوم میشه ک خیلی سخته برام باور محدود کننده میاد اگ باز جدابشی حرف مردم اطرافیان تیکه ها فامیل واینکه تنهایی میخوای کجابری، چیکارکنی ازطرف دیگه با موندن تو این رابطه احساس گناه دارم فقط میدونم گ این رابطه اشتباس من وقتی ازهمسراولم جداشدم س ماه باید تو عده میموندم بعد ازدواج میکردم من اینو نمیدونستم و قبل ازدواج باهمسردومم درحالیکه تو عده بودم باهم رابطه داشتیم خلاصه بعد گذرچندماه عقد کردیم سالهاس ک ادامه داره بااین فردی گ زندگی میکنم رابطه ام خوبه تاحدودی ولی احساس گناه یاهمون عداب وجدان دارم حتی برای بچه دارشدن هم اقدام کردیم ولی من ترس دارم دراین مورد اصلا باکسی حرف نزدم همسرمم اصلا ب این چیزا اعتقاد نداره ازخدا خیلی کمک خواستم ک بتونم بر ترسم غلبه کنم وتصمیم درست بگیرم برای بهترزندگی کردن تنهاچیزی ک فکرم درگیر کرده همین ی موضوع درگدشته بار بارها شده مشکلاتی داشتم ک باوجود ترسهای زیاد ب تنهایی با کمک خداوند مهربان از پسشون براومدم امیدوارم بتونم باز مثل همیشه قوی مصمم تصمیم بگیرم دربرابرخداوند سربلند باشم !.استاد همینکه جرات کردم ازترسم اینجا بنویسم خداروشکرمیکنم وازاینکه نوشته منومیخونید ممنونم !!! استادعزیزم ی دنیاازتون ممنونم باطرح این سوالات باعث میشید ما جرات پیداکنیم وبرای بهترشدن وبهترعمل کردن تلاش کنیم ..بهشت وتمام زیبایی‌های آن گوارای وجودتون ..خیلی دوستتون دارم .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  5. -
    زهرا محمد خانی گفته:
    مدت عضویت: 1262 روز

    به وقته عاشقی

    سلام استاد عزیز ترینم و خانم شایسته جان جانان

    خیلی خوشحالم که یه فایل دیگه و کلی اتفاقات باحال و درسی دیگه از خالقم

    خیلی خوشحالم که واضح تر میبینم کاراتو و دلم قرص تر بهت و ارامشه بیشتری دارم

    اینو صب از خاب پریدم من که از هیچ چیزی نمیرسیدم الان که فکرشو میکنم میبینم چقددد باورهای منفی داشتم تو خاب یا عالمه زنبور بود من از شون میترسیدم دیگه دیگه اینکه بقیه ناراحت بشن من میترسیدم

    از بقیه تحقیر و یا غر بشنوم میترسیدم من از غر خیلی بدم میاد چون هیچکاریم درس نمیکنه

    خیلی ترسا برام رو شدن و میخام برم تو دلشون

    و سلام قدرت سلام ارامش سلام زیبایی سلام ایمان

    خدامون تو بیا و منو از ترس هایم پاک کن

    تو بیا و مثل دریا ارامم کن

    تو بیا مثل خورشید نورانی ام کن

    تو بیا مثل باران

    الان سیرابم کن تنها قدرت جهان تنها مالک جهان

    همیشه ازت ممنونم که منو رشد میدی و کارهارو برایم خیلی راحت میکنی شکررررررت واقعآ هزار مرتبه شکر

    خدایی منو به قدرت سپاسگزاری بیشتر

    منو به احساس ارامش بیشتر ایمان بیشتر

    منو به زوق و شادی بی نهایت بهشت خیلی بالاترهدایت کن شکرت که اجابت کننده ای دارم همیشه هر جا بخوانم کنارم و میخام که دعوتشو بپزیرم عاشقتمممممم

    تو قوی هستی من ظعیف تو بزرگ هستی و من کوچک تو ثروتمندیو من فقیرر و تو مهربانی خیلی منو پاک کن نور بده و همیشه ببینم این نور های عظیم تو هستی که خودمو گم بشم و بشم نمرود و همه این زیبایی ها تو و اعتبارش برای تو هس و وتو خالقی و من مخلوق تو پرودگاره منی و من میخام تاج بندگیتو بهم بدی که تنها راهم همینه برای خوشبختی بی نهایت

    خدایی شکرت که همه جارو میبینی و هر لحظه حواست بهم هس

    ایمنی بیشتر و شجاعت بیشتر بهم بده ایمان بیشتر برا تغییر کرون رفتن تو دل ترسها رفتن تو دل پیشرفت

    عاشقتونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  6. -
    مریم گفته:
    مدت عضویت: 1273 روز

    به نام خدا

    سلام به استاد عزیز و خانم شایسته و تمام دوستان توحیدی چه قدر کامنت بچه ها حال آدم رو خوب میکنه و انرژی ما رو بالا میبره

    خدایا شکرت

    چه قدر خوبه استاد حرف از ترس زدید که باید شناسایی کنیم ترس هامون

    از این که هنوز درآمدی ندارم ترس دارم

    از مخالفت های همسرم برای شروع کار خودم ترس دارم

    از حیوانات ترس دارم

    از اجاره خونه ترس دارم

    از صدای بلند ترس دارم

    از خواب بد دیدن ترس دارم

    از دعوا کردن چه خودم چه دعوای خیابونی ترس دارم

    از حرف دیگران ترس دارم

    از این که همسرم بیاد خونه نباشم ترس دارم یا دیر بیام

    از خیابان به خاطر سرعت ماشین ها ترس دارم

    از شنا و اسب سواری و رانندگی ترس دارم

    از پیری ترس دارم

    از مرگ ترس دارم

    همش میگم خبر بد نشنوم ترس دارم

    از ارتفاع و از زلزله ترس دارم

    از گوشی که زنگ می خوره وقتی خوابم ترس دارم

    از بی پولی ترس دارم

    از خرج کردن هم ترس دارم

    از غریبه ها ترس دارم

    از معتاد ها ترس دارم

    ازتنهایی ترس دارم

    از تاریکی ترس دارم

    از آلزایمر می ترسم

    از لکنت زبان در صحبت کردن می ترسم آخه وقتی حرف میزنم بار ها پیش اومده که کلمات رو اشتباه گفتم

    ….

    خدارو شکر بعضی از ترسهام کمتر شده ….ولی هنوز باید روی خودم کار کنم و با آموزه های استاد خودمو قوی تر کنم و پا روی ترس هام بزارم خداوندا خودت دستمو بگیر و قوی ام کن

    مگه ما بی صاحبیم ما خدایی داریم قدرتمند که خودش گفته روی قدرت من حساب کنید، روی عشق من حساب کن، روی عزت الهی من حساب کنید، اجازه نده هر بادی تو رو بلرزونه…

    کافیه رو خدا حساب کنیم و تغییر کنیم

    (برای تو کلید موفقیت این است که در زندگی ات عادتی بسازی برای انجام کارهایی که از انجامشان ترس داری)

    تا کی باید به ترسهامون باج بدیم مثلا من از حرف زدن توی جمع می ترسم، از رقصیدن توی عروسی می ترسم، تا کی باید ریموت من دست ترسهام باشه تا کی باید به این ترسها سواری بدم

    باید جایی بایستم و پرونده شون رو ببندم

    اگه ترس نبود انرژی من صد برابر بود…

    جرعت ندارم جای جدید بروم، با آدمهای جدید برم، از نه گفتن می ترسم،از صحبت کردن با جنس مخالف می ترسم…

    تا چهل سال باج دادم بسه دیگه تکلیف ام روشن میکنم

    به خودم میگم چرا به موفقیت نرسیدی؟!

    دلیلش ترسهام بود،کلیدش دست خودمه باید کاری برای خودم بکنم، باید زرنگ و باهوش باشم، بیدار شم از این خواب، وقت بزارم، بالغ بشم…

    باید باور جدید خلق کنم خدا راه حل بهم میگه هیچ ترسی در خداوند وجود ندارد

    من از تمام ترسهام بزرگترم کافیه برن توی دلشون

    بچه ها من اسم ترسهام می نویسم مچاله می کنم نفس عمیق می کشم با قدرت بعد می سوزونم

    من چند بار انجام دادم جواب میده

    در پناه الله یکتا شاد و سالم و ثروتمند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  7. -
    طوبی گفته:
    مدت عضویت: 1257 روز

    بنامخدا. منتظرم هدایت بشم واجازه نوشتن صادر بشه .هرچی فکر میکنم میبینم چقدر همه اینارو گه گفتین من از ش میترسم حالابعضیاشو کمتر بغضیاشو بیشتر..حالم گرفته شد.دارم باخود واقغیم روبرو میشم .باید بغلش کنم وبگم هر جوری باشی من دوست دارم عزیزم

    میترسم ازاینکه تنهابمونم وطرد بشم . والبته خیلی بهتر شدم

    از تغیر از ادمای جدید میترسم و خیلی کمتر شده برا همین تنها میرم رستوران یا تنها میرم تو مغازه هایی که دوسدارم ..وسیله ها رو نگاه میکنم وعمدا میرم تا ببینم چجوری باهام برخورد میکنن والبته که رفتار خوبی میبینم

    ا اینکه گسب وکار خودمو داشته باشم واز پسش برنیام میترسم .تنهاچجوری از پس کارام .مشتریام ودخترم بربیام

    از استخر واب میترسم وتا جایی میرم که زیر پام خالی نشه البته چند سال پیشرفتم کلاس وتا حدودی یاد گرفتم ولی باز گزاشتمش کنار والان دوس ندارم برم تستخر چون همون ترسا میاد سراغم

    از رانندگی کردن میترسم بااینکه گواهینامه دارم ویه مدت ماشین داشتم وهر جا دوس داشتم میرفتم .وحالا هر جا میریم هپسرم هست دیگه..توجیه خوبیه

    از انتقاد شنیدن میترسم.واگه بدونم همچین موقعیتی هست ازش فرار میکنم.

    باید بگردم میدونم همش ریشه در بچگیم داره ورفتارایی که باهام شده وحرفایی که شنیدم و…..

    این همه ترس از بی ایمانی میاد از شرک از اینکه خودمو تنها میبینم و حضور خدا رو خیلی کمرنگ میبینم وهمش باهاش دعوا دارم ..اخه این چه خداییه که همش میخاد حالتو بگیره .همش منتظره یه خطایی کنی ویه حال اساسی بهت بده ..

    .واییییییی خدا چی دارم میگم ..همش از درونم میادبیرون ..خدایی که من تاحااا واشتم این مدلی بود …باید نوع نگاهم به خدامو عوض کنم تا زندگیم عوض شه…اخه اینا چیه . خدایا من فقیرم از هر خیری که از جانب تو به من برسه….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  8. -
    _سارا_ گفته:
    مدت عضویت: 1278 روز

    سلام به استاد و دوستان عزیز

    بزرگترین ترس من شکست خوردنه

    اینکه دست بزارم رو کاری و شکست بخورم باعث شده تو بیشتر اوقات زندگیم با بهونه های مختلف به سمت کار مورد علاقم نرم ،چون شاید دراون شکست بخورم

    و ترس دیگرم هم حرف دیگرانه اگه شکست بخورم علاوه بر خودم دیگران هم ناامید میشن و شروع کنن به حرف زدن پشت سرم

    بهونه منم غرورم بود که نه فلان کار اصلن در حد من نبود من لیاقت یه کار خفن و پرسودتری رو داشتم و اره من خیلی کلاسم بالاعه

    ولی الان وقتی کاری روشروع میکنم تمرکزم روی موفق شدنو نکات مثبت اونکاره و سعی میکنم ذهنمو از روی شکست ،حرف بقیه و نکات منفیش دور کنم

    یه نکته ای رو فهمیدم که هروقت کاری رو با انرژی مثبت شروع میکنم اون کار به راحتی تمام انجام میشه بدون کوچک ترین زحمتی از جانب من و برعکس

    راجب حرف دیگران از ادمایی که همفرکانس نبودیم فاصله گرفتمو الان بیشتر با ادماییم که بیشتر درکم میکنن

    اما هنوز کلمه شکست برای من خیلی تنش زاست و حس ترس وجودمو پر میکنه امیدوارم راح حلی پیدا کنم که بتونم واکنشمو در این باره کم کنم

    با سپاس

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  9. -
    فهیمه ومحمد گفته:
    مدت عضویت: 2417 روز

    سلام به استاد توحیدی من و خانم شایسته زیبا رو و دوستان نازنین و مهربونم دراین سایت توحیدی

    من از تنها خوابیدن شب تو خونه میترسم ,همین جمعه گذشته بود که از روستامون برگشتم خونه شب رسیدم ساعت 12:40دقبقه شب ,باورتون نمیشه تا ساعت 3هی بیدارشدم هی خوابیدم ,از ترسم لامپ تو حیاط ,لامپ تو هال تو اشپزخونه همه رو روشن گذاشته بودم ,در ورودی هال هم قفل نمیشد ,رفتم چرخ خیاطی مامانم که قدیمی و سنگینه رو اوردم گذاشتم پشت در ,,تا ساعت 3که خواهرام هم رسیدن از روستا به خونه ,,باورتون نمیشه تا خواهرام رسیدن ,راحت رفتم تو حیاط گرفتم خوابیدم تا صبح ,,ترسم دیگه ام طرد شدن تو رابطه عاطفیم,,از اینکه کار اشتباهی بکنم و.نخوام کسی,بفهمه ترس دارم ,,از اینکه مردم درموردم حرف بزنن ترس دارم ,از اینکه دروغ بگم به عزیزدلم و بفهمه ترس دارم ,,از اینکه شب یا روز جایی تنها باشم ترس دارم مثل قبرستان مثل یه جای سوت و کور ,از رانندگی با اینکه خیلی بهتر شدم اما هنوز یه مقدار ترس دارم ,,مخصوصا تو شب رانندگی کردن ,اما از روز اولم خیلی بهتر شدم ,میگم بهتر چون روزای اول قلبم میزد بیرون اما الان راحتر از قبل میشینم اما با دقت و آرومتر ,,از مارمولک و مار وکلا خزنده ها میترسم ,البته ترسم از مارمولک هم.کمتر شده چون یه بار یه دونه مارمولک رو فرستادم اون دنیا و از اون موقع ترسم خیلی کمتر شده,,ترس دیگه ام ترس از دست دادنه ,ترس از دست دادن عزیز دلم ,,در مورد کار کردن درمورد رشته تحصیلیم هم ترس دارم ترس اینکه بگن تو چطور تو این رشته درس خوندی چیزی بلد نیستی ,ترس اینکه اشتباه کنم و حساب و کتاب و نرم افزار ,به خاطر این ترس اعتماد به نفس اینو هم نداشتم که برم جایی درخواست کار بدم و این باعث شد 12سال از گرفتن مدرکم بگذره و من تورشته خودم کار پیدا نکنم ,تا امسال که به لطف رب یکتا ,تو رشته خودم حسابداری مشغول به کار شدم که البته صاحب کارم داره بهم اموزش میده ,به لطف خدا ان شاالله سربلند بیرون بیام و یاد بگیرم ,توکل ب خدا خودش , ,ترس از اینکه بی پول بمونم ,,ترس ازاینده که ایندم چی میشه نکنه به جایی نرسم ایندم بدتر باشه از الانم ,,چند سال پیش که متوجه شدم دیسک کمر دارم ترس از اینکه نکنه بدتر بشم داشتم ,

    ترس از خدا داشتم و دارم اما اینم کمتر شده ,ترس اینکه یه کار اشتباه بکنم و خدا به خاطر اون اشتباه عذابم کنه ,ترس اینکه نماز نخوندم ویا نمازم قضا شد وای چه گناه بزرگی کردم خدا منو میبره جهنم ,وقتی که به دلیلی روزمو نمیگرفتم یا میشکستم روزمو دیگه ترس همه وجودمو میگرفت که الان خدا بلا به سرت میاره ,,ترس اینکه ماه محرم اهنگ گوش بدم گناه کبیره کردم ,ترس اینکه الان دستم به نامحرم خورد وای الان خدا دیگه منو نمیبخشه من چند وقته دیگه توسل به امامان وامام زمان و امام زاده ها ندارم البته اینو بگم این به معنی بی احترامی کردن بهشون نیست اما دیگه نمیرم به زیارتشون که توسل و گریه زاری کنم برای خواسته هام نه اما روزای اول این ترس رو داشتم که نکنه اشتباه میکنم که توسل ندارم و ازشون چیزی نمیخوام واین اعتقادم گناه باشه

    ,وای خدای من اینا کجا بودن که داره میاد و.من مینویسم

    استاد واقعا کلامتون حقه ,که میگین وقتی میشینی فکر میکنی و به سوالات پاسخ میدی خیلی بهتر باوراتو میفهمی ترمزاتو پیدا میکنی

    قربونت برم استاد نازنینم که باعث شدین من با خودم و خدا آشتی کنم و آسون گیرتر بشم و چرخ زندگیم روان و روغنکاری بشه

    ان شاالله شما استاد نازنیم و خانم شایسته و همه دوستانم تو این سایت شاد سلامت و.ثروتمند و موفق باشن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  10. -
    زهرا بهنام گفته:
    مدت عضویت: 1531 روز

    به نام خدای بخشنده و مهربان

    سلام استاد عزیزم،مریم بانو و همه دوستان

    همه مواردی که گفتن من ازشون میترسم

    -از طرد شدن تو رابطه میترسم

    -ازشکست خوردن و بعد کنایه شنیدن میترسم

    -ترس از خرج کردن و کم شدن پولم:بهتر شدم اما جای کار داره

    -ترس از ناشناخته ها

    -ترس از تنهایی

    -ترس از بیان کردن نظرم

    -‏ترس از حیوانات

    -ترس از همسرم:تو این مورد من خیلی شرک داشتم خیلی میترسیدم اما خیلی بهتر شدم،یه موقع ها فکر میکنم بزرگترین ترس من همسرمه،اما به لطف آموزش های توحیدی شما خیلی بهتر شدم

    -ترس از اینکه نکنه اگر من برم دنبال خواسته هام زندگیم از هم بپاشه

    -‏در مورد پسرمم خیلی ترس داشتم،که تنهایی جایی بفرستم،اما الان بهتر شدم

    -‏ترس از ناراحت شدن خانوادم:بخاطر همین ترس خیلی موقع ها فشار های روحی سنگینی رو تحمل میکردم

    -ترس از آبرو:که چه بلاهایی سر خودم آوردم و تصمیم های اشتباهی سر همین ترس گرفتم، چه ظلم ها به خودم کردم

    -ترس از نه شنیدن:باعث شده بود درخواستی از کسی نداشته باشم

    -یه وقت هایی بود بخاط ترس دروغ می گفتم،اما یه فایلی بود که شما گفتن دروغ گفتن نشانه ضعف وبی ایمانیه حتی اگر راست گفتن باعث میشه تو دردسر بیوفتی راستشو بگو،از اون موقع سعی کردم در همه شرایط راستشو بگم

    -‏ یه موقع هایی بخاطر ترس پنهان کاری میکردم و استرس زیادی داشتم،اما الان خیلی بهتر شدم

    .

    .

    سپاسگزارم از شما

    هر کجا که هستین در پناه الله مهربان باشین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: