اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
ترس از سوسک و حشرات ( الان خیییلی بهتر شدم ولی جای کار دارم هنوز)
من قبلا به شدت از سگ و حیوونای ناشناخته مثه شغال و گراز و این چیزا که تو روستامون بود میترسیدم ولی الان از وقتی با جرجی (سگ اقوام)اشنا شدم عاشق سگ و حیوونا شدم و لذت میبرم از دیدنشون و لمس کردنشون(سگ های خیابون)
قبلا از تاریکی به شدت میترسیدم جوری که اگ اتاقی تاریک بود و من تو اون اتاق چیزی لازم داشتم عمرا پامو اونجا نمیزاشتم
ولی الان عاشق تاریکی و شب و آرامشش هستم
قبلا به شدت از مرگ و دنیای پس از مرگ و قبرستان میترسیدم ولی از وقتی که این باور رو تقویت کردم که ما اومدیم این دنیا زیبایی هارو ببینیم و لذت ببریم و بعد از مرگ هم قراره زیبایی های بیشتری ببینیم و لذت ببریم خیالم راحته
و هر لحظه اماده سفر به جهان پس از مرگ هستم
و البته ازوقتی خالق زندگی خودم شدم این حس پس از مرگم بهتر شده به مرور
چقد به موقع بود این فایل قشنگ میدونستم وقتشه و استاد میاد و درمورد مسئله ای که من درگیرشم حرف میزنه
چن روزه دارم متوجه میشم که خودستایی و منیت دارم و خودمو بت کردم و دقیقا فایل توحید عملی 9 هم درمورد این بود و چقد برام به موقع بود انگار کل جهان من هستمو وخدا که هرچی میفهمم بهم بیشتر آگاهی میده و بهم میگه راه مستقیمو ….
دیروز محل کارم بودم و چن تا از همکارام تونستن قرارداد بزنن و من بشدت احساسم بد شد و وقتی متوجه شدم دیدم جنس احساس بد من باز هم از خودستایی میاد از اینکه من توی دلم میگفتم اونا عددی نیستن وتونستن و مریم توکه خفنی توکه آگاهی توکه بهمانی نتونستی و جنس مقایسه من از خودبزرگ بینی بود یهو مچ ذهنمو گرفتمو فهمیدم باورمو اینکه من نمیتونم موفقیت دیگران تحسین کنم یا اگه میکنمم شرطی هستش مثلا اگه یه بازیگر باشه تحسینش برام راحته ولی اونی که توی محل کارمه تحسینش برام سختتره یا مثلا اونی که از نگاه من عددی نیست پس تحسینی نداره وهزاران فکر و باور مخرب…. از خودم بدم اومد وقتی افکارمو فهمیدم اینقد حسم بد شد که حتی دل پیچه گرفتمو حالت تهوع انگار این ترمز و این باور مخرب اینقد درونم ریشه داشته که وقتی فهمیدمش که البته فهمیدنشم تکاملی بود … باعث شد حتی جسمم بهم بریزه
از خودم ترسیدم درحدی که وقتی رفتم خونه گریه کردم و واقعا نمیدونستم چیکار کنم حتی نمیتونستم دیگه فایل گوش بدم و تنها کاری میتونستم بکنم این بود که بخوابم تا آرومتر شم
نمیدونم تاحالا شده شماهم از خودتون بترسین از اون هیولایی که درونتونه
من بقول استاد یه جاهایی میتونم ادعا کنم که خیلی قویم نتایجم هم هست من واقعا ترسی نبوده که بفهمم و وارد نشم
ولی اینبار از خودم دارم میترسم هیچ وقت این احساسو نداشتم
منی که فک میکردم خودباوریم خیلی بالاست چون با کلی از ترسام روبرو شدم الان باخودم روبرو شدم
ما گفتیم: مترس که تو البته همیشه غلبه و برتری خواهی داشت.”
خدایا ازت سپاسگزارم با شجاعت و عالیترین شکل جواب این سوال دادم.
[چه ترس هایی دارید که هنوز نتوانسته اید بر آنها غلبه کنید و همچنان از مواجه شدن با آنها فرار می کنید؟]
الان که دارم فک میکنم ترس ها نه الان که از زمان کودکی ام همراهم بودند و همه آنها نه تنها از خانواده که از معلم، دوست و آشنا بهم القا شد. من که یک لوح سفیدی بودم و بی اطلاع از بازیهای زندگی کم کم غاتی این بازی شدم تا به خودم اومدم دیدم چقدر حرفه ای شدم… در باورهای اشتباه و ترس هایی که تمام قد جلوم ایستادن و نه راه پیش دارم و نه راه پس
ترس از دعوا های پدر و مادر که این باور برام ساخت که رابطه خوب وجود نداره عشق و عاشقی برای قصه هاست کسی هم تو رو دوست داشته باشه فقط به خاطر خودشه نه به خاطر تو …وابستگی و…باعث شد که منم روابط خوبی نداشته باشم
ترس از اینکه اگر کسی ازم ناراحت بشه اگر کسی باهام قهر کنه من تنها می مونم …. باور بی ارزشی و دلسوزی و از خودگذشتگی بی جا که از خودم کندم و دادم به بقیه
و جواب بزرگترین بی تفاوتی و ندیده شدنم بود و تنهایی…
ترس از بی پولی که این باور برام ساخت که ثروت چیز خوبی نیست چون نبودش یعنی ترس ، اونایی هم که دارن دزد هستن و از راه نادرست بدست آوردن تنها راه ثروت فقط راه خلاف پس بهتر پول نداشته باشی چون پول بده با خودش نادرستی میاره دعوا میاره غرور میاره و..
ترس از قضاوت …باور اینکه تنها و تنها کسی که تو زندگیت مهمه مردم هستن باید مردم تایید کنند که بری سر کار باید مردم تایید کنند که ازدواج کنی باید مردم تایید کنند که این خونه زندگی خوشگل هست حتی این لباسی که پوشیدی هم مردم ازش خوششون بیاد و مردم ومردم
و نتیجه اعتمادبنفسم صفر ،عزت نفس صفر و مقایسه خودم با همه در هر مجلس در مدرسه در دانشگاه و….
ترس از اقدام کردن ، تو نمی تونی ،تو از عهده اش برنمیای ،تو رو چه به این حرفا که برا خودت کار داشته باشی ،مگه تو دستفروشی ،کو مشتری، مردم پول نون شب ندارند بخورن پول به اینا بدن و….. نتیجه در یک سیکل تکراری حقوق کارمندی، کار دفتری و کارفرمایی که فقط به فکر سود خودش بود ،
و طوری که حتی دیگه به تغییر هم فک نمیکردم و تلاش برای کار دیگران که به پول بیشتر برسند آره پول و زندگی خوب برا بقیه هست برا تو که نیست
ترس از ناشناخته ها ،چون تو یک دختری و محدودی و گم میشی، تنهایی ، دنیا پر از گرگه و هزار چون دیگه که دخترم و ناتوانم و نتیجه محروم از تمام نعمتهایی که خدا در زمین گسترده ولی من هنوز ندیدم و ازش لذت نبردم ….
و هزار ترس کوچک و بزرگ که دنبالش بی شمار باور مخرب داشت و نتیجه اش شد یه آدم ترسو که دست و پاش با ذنجیرهای باورهای اشتباه جفت و بست شده….
اطرافم نگاه که کردم در تاریکی مطلق بودم …
چشمام از اینهمه ترس و تحقیر بستم و کمک خواستم داد زدم پدر مادر برادر خواهر دوست دولت و…ولی کسی صدام نشنید …. بعد گفتم یعنی کسی نیست که کمکم کنه بعد از تقلاهای زیاد خسته شدم
چک ولگد جهان از همه خوردم
گفتم من از کجا اومدم کی منو آورد اینجا جواب دادم خداا… با ته مونده صدام عاجزانه داد زدمو گفتم خدایااا کمکم کن
و فقط خودشو صدا زدم با همه گیجی و منگی اشتباهاتم با تمام باورهای غلطم با تمام ترسهام که همه از بی ایمانی ام بود…. نور امیدم..
خداوند، ولی و سرپرست کسانی است که ایمان آوردهاند؛ آنها را از ظلمتها، به سوی نور بیرون میبرد. (اما) کسانی که کافر شدند، اولیای آنها طاغوتها هستند؛ که آنها را از نور، به سوی ظلمتها بیرون میبرند؛ آنها اهل آتشند و همیشه در آن خواهند ماند.
گفتم منم که با ترسهام با بی ایمانیم مشرک شدم و در قعر تاریکی و سیاهی هستم
نجاتم بده
و اون بود که دستم گرفت گفت من هستم چرا تو باید در تاریکی و ظلمات باشی
چرا زودتر صدام نزدی چرا زودتر نیومدی
هر کسی صدا زدی من از این طرف میگفتم جانم!
منو صدا بزن مریم !
سرتو بالا بگیر عزیزم
نترس و نگران نباش من هستم
و دستم و گرفت و با قدمهای کوچیک و ناتوانم پابه پای من بود
آرومم کرد
ایمانم داد
قوتم داد
امیدم داد
به قلبم نورداد
قُلْنَا لَا تَخَفْ إِنَّکَ أَنْتَ الْأَعْلَىٰ
و آورد در مدار استاد و این سایت که خودش داره اداره اش میکنه
گفت صدای استاد صدای منه فقط گوش کن و عمل کن هر سوالی داشتی بپرس در عقل کل جوابتو بگیر
در تردید بودی هدایت خواستی برو به سمت نشانه
و خدایا ازت متشکرم که بیشتر ساعات روزم در این سایت هستم و با آموزه های استاد عزیزم دارم زندگیم خلق میکنم
و با قلبم هدایت هاش دریافت میکنم و عمل میکنم
و الان من آرامترینم و یکی یکی تمام ترسها و باورهای اشتباه را باز میکنم و رها میکنم و زندگی جدیدم میسازم
استاد عزیزم و بانو شایسته نازنینم ازتون بی نهایت سپاسگزارم دست ما رو گرفتین و دارین با قلبی سرشار از عشق و سخاوت به راه حق و عشق خداوند هدایت میکنید .
سلام ودرود به استاد وتمامی دوستان سایت عباسمنش دادکام
بنده درمورد این سوال که استاد مطرح کردن میخام درمورد این ترس که چند ماهی هست که شدیدا من رو احاطه کرده وبسیار غلبه کردن بهش سخت هست وازارم میده بنویسم واین ترس از مدتی هست که خانوم بنده شروع به فعاایت درحوضه کاریش کرده وبیرون از خونه فعایت داره وتماس های تلفنی باغریبه هاداره که قبل ازاین که مشغول کارش بشه اصلا این تماس ها نبود وبیشتر این تماس ها باجنس مخالف هست وچندین دقیقه طول میکشه واز من میخاد که موقع این تماس ها پیش ایشون نباشم و این حرکات چون قبلا درزندگی ده ساله مانبوده والان وایجاد شده بسیار من رو میرنجونه واحساس میکنم که اوضاع اگر اینطور پیش بره اون دیگه به من علاقه ای نداشته باشه واینطور افکار خیلی برام ازار دهنده شده وحس ترس از دست دادنشو دارم وگاها فکر این رو میکنم که نکنه بخاد بهم خیانت کنه واین درحالی است که من نزدیک یکسال هست که عالی روی خوم کار میکنم واینقدر حال خوبی داشتم که از زندگی لذت میبردم وبه اینده بسیار امیدوار بودم الان هم روی خودم وورودی هام کارمیکنم ولی این موضوع بیشتر تمرکزم رو در گیر کرده که بیشتر روز حالم سینوسی هست هی پایین بالا میشه .میدونم که این موضوع از پایین بودن عزت نفس وباورهای کمبودمیاد .به هرحال هرچقدر تلاش میکنم باز هم این ترس ها من رو رها نمیکنه ممنون میشم که من رو راهنمایی کنید سپاسگزارم
تقریبا یک سال که از نوشتن کامنت شما میگذره که من هدایت شدم به کامنت شما ،
این فایل به عنوان نشانه امروز در حالی که کمی دلگیر بودم ،از طرف همسرم ،برام اومد ،
.
من خانم خانه دار هستم ،منتها خیلی به کوهنوردی علاقه دارم و چون با گروه میرم و با آقایون هم در ارتباطم . البته که تلفنی نه خیلی خیلی کم ،مگر بخواهیم در مورد برنامه ی ،هفتگی صحبت کنیم،
جدیدا متوجه شدم که همسرم خیلی حساس شده ،
وقتی کامنت شما رو خوندم که نوشتی این از باور کمبود و پایین بودن عزت نفس میاد ،متوجه علت رفتارهای آقام شد ،
که ترس ازدست دادن داره ،ولی این ترس بیشتر باعث میشه من ازش دور بشم ،و بینمون تنش ایجاد بشه ،.
به نظرم خیلی بهتر به آدمهای که در ارتباط باهاشون هستیم اعتماد کنیم و بزاریم آزاد زندگی کنند ،
چون کسی که متععد باشه ،به طرف مقابل ،خودش میتونه کار درست و انجام بده ،نیازی نیست که زیر نظر گرفته بشه و شما حساس بشی .
و با ترسیدن ،بیشتر و بیشتر از ابن دست موضوعات رو جذب میکنی،
سلام خدمت استاد عباسمنش و خانم شایسته و تک تک دوستان خانواده توحیدی
خب برم سراغ سوال این فایل،ترس
یکی از بزرگترین ترسهایی که دارم در حال حاضر جدا شدن از برادرم تو حوزه کاری هستش با وجود اینکه خیلی دوستش دارم خیلی احترام همدیگه را داریم واقعا دیگه ی محیط امن و عالی برای من هستش،کتر راحت و کاری که بهش علاقه دارم
ولی میدونم که دیگه پیشرفتی نداره برام،مطمنم که
اگه جدا بشم و برای خودم کار کنم خیلی پیشرفت میکنم همونجور که اون از پیش داییم جدا شد پا رو ترسهاش گذاشت و کلی موفقیت تو حوزه مالی کسب کرده و پیشرفت کرده و همیشه به خودم میگم اگه او تونسته منم میتونم ولی بازم میترسم،اینبار برای خودم وقت تعیین کردم یا انجامش بدم یا باید انجامش بدم راه دیگه ای وجود ندارد
از مهاجرتم یکم میترسم،از اینکه برم توی ی شهر جدید،تازه دنبال خونه بگردم منی که هنوز مستاجر نبودم ولی اینم میدونم برای پیشرفت باید انجامش بدم
یا بعضی وقتها از موفقیت هم میترسم و این برام جالب،نمیدونم دلیلش چیه و چجوری و با چه باوری باید باهاش مقابله کنم
ولی خدا را شکر از وقتی با شما استاد آشنا شدم خیلی از ترسهام از بین رفتن
ترس از تنهایی
ترس از تاریکی
ترس از آدمای غریبه
ترس از محیط های غریبه
ترس از مهارت جدید،کار جدید
و حتی ترس از خود واقعی خودم قبلاً نمیتونستم یک دقیقه با خودم تنهای تنها باشم ولی الان خیلی اوضاع عوض شده
مطمنم که میتونم بقیه ترسهام هم برم باهاشون موچقابله کنم،با ایمان با ایمان با ایمان
سلام به استاد عزیزم وممنونم به خاطر این فایلهای عالی که برامون تهیه کردید.
دقیقا چند روزی هست که دارم به ترس هام فکر میکنم وروند رشدم و رفتن تو دل ترس هام رو مرور می کنم.وباز هم همزمانی هایی که به موقع اتفاق می افتند.
قبل از اینکه با این سایت آشنا بشم توی یک دوره ای شرکت می کردم .اونجا استاد می گفت کارمندها آدم های ترسویی هستند.اون موقع خیلی بهم برخورد .ولی از وقتی با این سایت آشنا شدم واز شغلم استعفا دادم و اومدم که کسب وکار خودم رو راه اندازی کنم .دارم می بینم که هر روز یک ترسی سد راهم میشه.یک مدت با خودم کلنجار میرم و هی فایل گوش میدم وروی خودم کار می کنم میرم تودلش بعد قدم بعدی و شناسایی یک ترس جدید.تازه به همین راحتی هم نیست گاهی میبینم خیلی وقت حرکتم متوقف شده وبعد از کلی کار کردن و گشتن تو سایت ودرنهایت هدایت شدن متوجه می شم ریشه اش ترسه.
ترس از بلد نبودن.
ترس از نداشتن مهارت کافی در برقراری ارتباط
ترس از اشتباه کردن
ترس از مسخره شدن
ترس از به اندازه کافی خوب نبودن
ترس از جوابگو نبودن به مشتریان
ترس از قضاوت شدن
وخداروشکر که زیباترین نتیجه ای که تا اینجا از روند رشد وکسب وکارم گرفتم غلبه بر این ترس هاست در هر قدم که مطمئنا هرچقدر در کارم جلوتر برم باید در سطح بالاتری بر این ترس ها غلبه کنم وخیلی باید روی خودم کار کنم.
وبا یاد خدا دلها آرام می گیرد.
ودر هرقدم ودر هرمرحله در نهایت باتوکل وبا قدرت دادن به خداوند وکم رنگ کردن قدرت انسانها ست که میشه حرکت کرد ورفت تو دل ترس ها.
چند روز پیش نشانه روزانه من جلد پنجم کتاب رویاهایی که رویا نیستند بود.
وقتی این کتاب رو دانلود کردم وخوندم تمام وجودم به لرزه افتادانگار تمام اون حرف هایی که خداوند توی اون ماجرا داشت به استاد می گفت حالا از طریق اون کتاب داشت به من می گفت.
تو ایمان نداری.
تو ایمان نداری.
وگرنه میری تو دل ترسهات.
یاد لحظه قربانی کردن اسماعیل افتادم.لحظه انتخاب بین ترس وایمان.وچیزهایی که از کتاب ترز ولرز که چند سال پیش خونده بودم اومد تو ذهنم .ترس هایی مثل اینکه آیا واقعا این پیغام خداست؟ اگر کشتن یک انسان گناهه پس چرا من باید یک انسان رو بکشم اون هم فرزندم اسماعیل ؟وقتی فرزندم رو بکشم چه طور میتونم به عنوان پیامبر وراهنمای مردم دلیلی برای این رفتار به ظاهر گناه آلود داشته باشم؟
وابراهیم ایمان داشت .ایمان قوی که تونست بر تمام ترس ها وتردیدها غلبه کنه.
ولی شاید اون زمان درک دیگه ای داشتم نگاهم به پیامبران از جنس دیگه ای بود ولی حالا این داستان استاد عباس منشه.خیلی نزدیک تر وقابل لمس تر.قابل درک تر برای ذهن من که پلی میشه برای اینکه حضرت ابراهیم واون اتفاق رو بهتر درک کنم وبفهمم.
ودر پایان میخوام چند جمله از کتاب رویاهایی که رویا نیستندجلد5 رو که در دفترم نوشتم اینجاهم بنویسم.
هر رفتاری که از تو سر می زنه ،نمودش یا در ایمان توست یا در ترس هایت.
پیغام ترس ،یادآوری ایمان است.
نخواه که ترسی نباشد،فقط ایمانی راسخ بخواه که بر ترس هایت بتازد.
مشکل خود ترس نیست ،مشکل قدرت دادن به ترس است.
استاد بینهایت از شما سپاسگزارم به خاطر اون لحظه ای که تصمیم گرفتید واین کتاب رو نوشتید.
این فایل نشانه روزم بود .زمانی برام اومده که رفتم تو دل ترسم.
ترس از اینکه من بلد نیستم ،من نمیتونم،من کافی نیستم و پای حرکتم رو بسته بود.
وقتی باورهای هماهنگ با خواسته ام رو ساختم بهم قدرتی داد یکم بیشتر تا حرکت کنم وقتی همچنان روی باورهام کار می کنم و به حرکتم ادامه میدم باورهام در مورد خودم داره قوی تر میشه . و دارم درک بهتری از قوانین جهان هستی پیدا می کنم. این که برای خواستن خواسته هام اصلا نیازی ندارم که علمش رو داشته باشم .اصلا نیازی نیست ایده داشته باشم من به هیچ چیزی نیاز ندارم من فقط به ایمان نیاز دارم.
ایمان چطور به وجود میاد ؟با ساختن باورهای هماهنگ و توحیدی .آدم هایی که ایمان دارن آدم های عجیب و غریبی نیستن فقط باید خوراک مناسب به ذهنمون بدیم.
ترس و ایمان مثل دو طرف الاکلنگ هستند وقتی باورهای توحیدی رو تقویت کنیم با ساختن باورهای توحیدی اونقدر قدرت می گیریم و ترس جلوه اش کم رنگ میشه و ما می تونیم حرکت کنیم .و وقتی برای هر کدوم از ترس هامون همین کار رو انجام بدیم آرام آرام می تونیم قدرت بگیریم و باورهامون قوی تر میشه.
همیشه فکر می کردم با یک فشاری باید برم تو دل ترس هام ولی نه اول باید ایمان رو قوی کنم ،ترس خودش ضعیف میشه بعد می تونم حرکت کنم اونوقت چقدر اون مسیر برام جذاب میشه و احساس قدرت بهم میده.
حالا این جمله رو بهتر درک می کنم
پیغام ترس ،یادآوری ایمان است.
نخواه که ترسی نباشد،فقط ایمانی راسخ بخواه که بر ترس هایت بتازد.
خدایا شکرت به خاطر درکی که به من دادی و جواب درخواستم رو دادی.
در خواست کردم که بهم درک بهتری از نشانه روزم و مواجهه با ترس هام بده .
چیزی که به خاطر تضادهای زندگی از کوچکی بهمراه من بوده چون خودم رو ضعیف میدیدم ،قدرتمند شدن خواسته ای که خیلی برام واضح نبود شاید چون خودم رو خیلی ازش دور می دیدم.و باور نمی کردم که بشود تغییر کرد .
یکی از باورهایی که برای ورود به دل ترس هام ساختم این هاست:
بزرگ ترین قدرت جهان پشت منه و من از قدرتش قدرت می گیرم و با جسارت میرم تو دل ناشناخته ها
کار من اینه که در هر مسئله ای اصلا روی خودم و توانایی هام حساب نکنم.همه چیز خداونده همه چیز رو اون می دونه وخداوند برایم کافیست
خدایا سپاسگزارم برای آگاهی ای که در این لحظه به من دادی که قطعا خیلی می تونه به رشدم کمک کنه.
استاد بسیار سپاسگزارم به خاطر فایل های ارزشمندتون که سخاوتمندانه در اختیارمون قرار دادید.
نقطه مقابل ترس ها ایمان است و همون طور که در قرآن آمده کسانی که ایمان آورده اند عمل صالح دارند هر وقت که میترسم میدونم که خودم سکان زندگیم رو دست گرفتم و خدا هیچ نقشی نداره و از روی ترس واکنش های مسخره ای بروز میدم و یا بعضی وقتا از شدت ترس میخکوب میشم رو زمین و فقط خوابم میگیره یا بدنم سریع واکنش نشون میده
امّا کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادند، پاداشی دائمی دارند
هر زمان توانستم بر ترس هایم غلبه کنم و ایمانم رو نشون دادم چقدر کار ها عالی پیش رفت و بقول خداوند پاداشت ایمانم رو گرفتم
این نیست که بگم از روی اختیار ایمانم رو نشون دادم نه به بنبست میرسیدم و چاره دیگه ای نداشتم و اینقدر فرار کرده بودم در نهایت باید با تر هام رو به رو میشدم و اونجا خودم رو میسپاردم به خدا و جوری درست میشد که افسوس میخوردم که چرا از اول به خودش نسپاردم دفعات بعد هم به همین شکل
ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت است
تفاوت نتبجه ترس و ایمان در احساس کاملآ واضح است نتیجه ترها همیسه احساس بد به طروق مختلفِ و ایمان احساس خوبه فارق عمق فاجعه ای که ممکنه بوجود بیاد
اگه بگم ریشه تمام کارهایی که دوست داشتم انجام بدم ولی ندادم عمل نکردن ها و رشد هایی که میتونستم داشته باشم و ندارشتم ترس بوده و هست غلو نکردم
زنده بودم ولی زندگی نکردم خودم رو قانع میکردم به آنچه که بود و دلایل دروغین داشتم برای سر پوش گذاشتن بر روی ترس هام مصالحه میکردم خسارت میزدم به خودم و دیگران چون میترسیدم
ترس ها ریشه در باور های من داره باور ها هام بواسطه آنچه که بار ها و بار دیدم و شنیدم بوجود میاد
ترس ها پایه اساس ندارند توهمِ نجوای شیطان است
وقتی با ترسی مواجه میشم باید از خودم سوال کنم
چرا از این کار یا …. میترسم
آیا ترسیدن به من کمک میکنه یا باتلاقی برایم درست میکند
این ترس چه تاثیری در زندگی ام گذاشته رابطه ام با خودم رابطه ام با دیگران
اگر عکسالعمل از روی ترسم نشون بدم چه نتیجه ای برایم در بر خواهد داشتم
و اگر خدا را باور کنم و ایمانم را نشان بدهم چگونه خواهد شد
همیشه نتیجه ترس ها رضایت بخش بوده یا ایمان هایم
عمل کردن از روی کدام باعث رشد و پیشرفت من میشود
ترس های من
پذیرفتن اینکه من هستم خالق شرایط و اتفاقاتی که در زندگی تجربه میکنم میترسم که نتونم زندگی دلخواهم رو بسازم به آموزه های استاد در دوره ها عمل کنم همیشه برای کارهای اشتباهم مقصرها پیدا میکردم اما امروزه دارم روی این تمرکز میکنم که من خالق تمام اتفاقات دلخواه یا نادلخواه زندگی ام بودم و دیگر سنگری بنام دیگرانی ، مملکت،رئیس جمهور و… وجود نداره که برم پشتش انگار افتادم تو یه کویر ترسناک
ترس از قضاوت دیگران
که این خودش چند الگو تکرار شونده دیگه رو پوشش میده (مشکل به نه گفتن ، دروغ گویی، توجیه و بهانه ، نصفه و نیمه زندگی کردن، انجام دادن کارهایی برخلاف اعتقادات و عقاید شخصی ، باب میل دیگران رفتار کردن ، خسارت زدن به خودم و…)
ترس از شکست
هر کسب وکاری که میخواهم راه بیاندازیم باید یکی در کنارم باشه حتی اگر هیچی بلد نباشه هیچ پولی نداشته باشه یا اخلاقش با من سازگار نباشه همه جوره سازش میکنم تا فقط یک نفر یاشه و جالب اینجاست تمام اونها به شکست خاتمه یافت و از روزی که با تمام ترس هایی که داشتم شروع کردم به کار کردن در جدیدی به روم باز شد و از این رو به اون رو شدم میگفتم این همه سال من آدمها رو یدک کشیدم چون میترسیدم این که خییییلی بهتر و راحت ترم
تنها راه مقابله با ترس ها شناخت ریشه ای اونهاست و رفتن تو دلش پی بردن به بی پایه و اساس بودنشونه ایمان داشتن به خداوندی که در هر لحظه من رو هدایت میکنه و هیچ وقت من رو تنها نمیزاره هر وقت با همه ترسهایی که داشتم بهش سپردم کارها رو جوری برام درست کرد که خودم باورم نمیشد و در هایی برام باز میکرد اصلأ فکرشم نمیتونستم بکنم
ترس :به دو دسته تقسیم میشود 1_ترس واقعی مثلا پریدن از ارتفاع زیاد خوب مطمئنا این ترس باعث میشه که من مراقب خودم باشم یا ترس از سرعت خیلی بالا که نتوانم ماشین را کنترل کنم که ترس معقولی هستش
اما ترس دوم: همان ترس های هست که وجود خارجی ندارن فقط ما با باور افکار مون از انها ترس ساختیم واجازه زندگی کردن ودر لحظه بودن و ارامش را از ما گرفتن وباعث شده حرکت نکنیم و در پشت انها قایم بشویم وزندگی را تجربه نکنیم
اما ترس های من:
ترس از زلزله چون چند تا بدش رو دیدم تو سمت کرمانشاه هنوز ازش رها نشدم
ترس از بی پولی واقعا جز ترس هایی بود که سالها براش جنگیدم که رفعش کنم ولی تا وقتی تسلیم نشدم وبه خدا نسپردمش تو زندگی م کمرنگ نشد
ترس از قضاوت دیگران که در مورد من چه فکر میکنن
ترس از تایید نشدن که سعی کنم نقش ادم خوب بازی کنم حتی اگر خودم ضرر کنم
ترس از اعتبارم که خیلی دوست داشتم هیچ وقت لولم پایین نیاد که باعث شد حرف دلم را نزنم
ترس از اینکه نکنه قبل از اینکه به ارزوهام برسم بمیرم
ترس از دوم بودن وهمیشه براش زور زدم ولی بین اول دوم سرگردان بودم ولی دیگه سوم نبودم
ترس از اینکه بهم بگن زن به زور وچه جاهایی زنم را ازردم
ترس از اینکه امانتدار خوبی نباشم
ترس از اینکه سر وقت نرسم
ترس از اینکه برچسب اویزان بهم بزنن
ترس از اینکه خدا برای من جواب ندهد
ترس از اینکه تو خانواده خودم اعتبار واقتدار نداشته باشم
ترس از اینکه کسی از دستم نرنجد
ترس از اینکه نتوانم محبت کسی را جبران نکنم
ترس از اینکه برچسب خسیس بهم بزنن
ترس از اینکه به کسی رو بندازم ورویم را نگیرد
ترس از براورده نکردن مایحتاج منزل
ترس از اینکه پدر وهمسر وفرزند خوبی نباشم
در کل این ترس هر کدام باید شناخته شوند باز شوند از گذشته ت کمک بگیری انها را شناسایی کنی وباور درست براش بسازی والگو پیدا کنی
ترس ها در روشنایی وشناخت از بین میروند
ترس را وقتی بپذیریم که مثلا من نسبت به این موضوع میترسم وخود را تسلیم خداوند کنم وباور درست برایش بسازم ناپدید میشوند
وبهترین راه حل رفتن در دل ترس هاست که استاد میفرماید از هر چه بترسم انجامش میدم
وما هم در این مسیر یاد میگیریم از ترس هایمان رها شویم
نقطه روبرو ترس ایمان هست
ادم با ایمان از خدا فقط میترسد واین ترس از خدا نه از عقوبتش بلکه از دور شدن از او که ارامش را میگیرد وتمام زندگی میشود ترس
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام استاد عزیزم و دوستان ارزشمندم
ترسها واقعیت نیستند بلکه توهماتی هستند که از دیگران و کلا از ورودیها گرفتیم.
مسئله من فعلا حرف مردم و شکست است.در مورد شکست هم خیلی کم شده و نزدیک به فتح شدن است.
در مورد حرف مردم هم در چند مورد خاص مونده که به امید خدا با کار کردن روی عزت نفس و مخصوصا جلسه 4 دوره لیاقت حذف میشه.
اینکه روی محور منفی ها زندگی میکنیم دلیلش ندیدن محور مثبت هاست،دلیلش تمرکز بر شیطان و ورودیهای شیطانه.
بالعکس میتونیم تمرکز کنیم به خدا،به فراوانی،به قدرت به قوت،به لیاقت و ارزش و میوه های اون رو بچینیم.
ترس ها میوه درخت شیطانه و هر کس با خدا باشه
لا خوف علیهم و لا هم یحزنون.
اصلا فکر نمیکنم راحت باشه ولی شدنیه،تکامل داره ولی شدنیه.
بودن و ماندن و حرکت کردن در جهت محور مثبتها ما رو به سمت نور میبره جایی که اینقدر آگاهی هست که تاریکی نیست .
یادمون باشه خدا دوست داره ما اولیا اش بشیم
الا اولیا لله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون
سلام به دوستان عزیزم
حدود دوسال شده که شروع کردم به کارکردن ولی تو این دوسال خیلی زیاد کار عوض کردم از این کار به اون کاررفتم
هرجایی کارکردم یه ماه فقط
تقریباً چهار ماه شده که بیکارم میخام برم سرکار ولی میترسم
که بازهم مثل قبل کارمو ول کنم به هر دلیلی
ازسرکوفت مادرم پدرم برادرم هم میترسم بخاطر ول کردن کار
الان که فکر میکنم بخاطر عزت نفس پایینم کارمو ول میکردم
الان که صددرصد میخوام کار کنم هرچی که بشه
بازهم این ترس تو دلم افتاده
که برم سرکار بازم کارو ول کنم
ترس هایی که من دارم
ترس ناراحت شدن و از دست دادن همسرم
ترس درخواست کردن از همسرم که تنها سفر کنم
ترس از رانندگی که تصادف کنم و آسیب ببینم
ترس از سوسک و حشرات ( الان خیییلی بهتر شدم ولی جای کار دارم هنوز)
من قبلا به شدت از سگ و حیوونای ناشناخته مثه شغال و گراز و این چیزا که تو روستامون بود میترسیدم ولی الان از وقتی با جرجی (سگ اقوام)اشنا شدم عاشق سگ و حیوونا شدم و لذت میبرم از دیدنشون و لمس کردنشون(سگ های خیابون)
قبلا از تاریکی به شدت میترسیدم جوری که اگ اتاقی تاریک بود و من تو اون اتاق چیزی لازم داشتم عمرا پامو اونجا نمیزاشتم
ولی الان عاشق تاریکی و شب و آرامشش هستم
قبلا به شدت از مرگ و دنیای پس از مرگ و قبرستان میترسیدم ولی از وقتی که این باور رو تقویت کردم که ما اومدیم این دنیا زیبایی هارو ببینیم و لذت ببریم و بعد از مرگ هم قراره زیبایی های بیشتری ببینیم و لذت ببریم خیالم راحته
و هر لحظه اماده سفر به جهان پس از مرگ هستم
و البته ازوقتی خالق زندگی خودم شدم این حس پس از مرگم بهتر شده به مرور
سلام به استادِ جانم
و عزیز دل استادمون
سلام به همه رهروان عشق و این سایت توحیدی
چقد به موقع بود این فایل قشنگ میدونستم وقتشه و استاد میاد و درمورد مسئله ای که من درگیرشم حرف میزنه
چن روزه دارم متوجه میشم که خودستایی و منیت دارم و خودمو بت کردم و دقیقا فایل توحید عملی 9 هم درمورد این بود و چقد برام به موقع بود انگار کل جهان من هستمو وخدا که هرچی میفهمم بهم بیشتر آگاهی میده و بهم میگه راه مستقیمو ….
دیروز محل کارم بودم و چن تا از همکارام تونستن قرارداد بزنن و من بشدت احساسم بد شد و وقتی متوجه شدم دیدم جنس احساس بد من باز هم از خودستایی میاد از اینکه من توی دلم میگفتم اونا عددی نیستن وتونستن و مریم توکه خفنی توکه آگاهی توکه بهمانی نتونستی و جنس مقایسه من از خودبزرگ بینی بود یهو مچ ذهنمو گرفتمو فهمیدم باورمو اینکه من نمیتونم موفقیت دیگران تحسین کنم یا اگه میکنمم شرطی هستش مثلا اگه یه بازیگر باشه تحسینش برام راحته ولی اونی که توی محل کارمه تحسینش برام سختتره یا مثلا اونی که از نگاه من عددی نیست پس تحسینی نداره وهزاران فکر و باور مخرب…. از خودم بدم اومد وقتی افکارمو فهمیدم اینقد حسم بد شد که حتی دل پیچه گرفتمو حالت تهوع انگار این ترمز و این باور مخرب اینقد درونم ریشه داشته که وقتی فهمیدمش که البته فهمیدنشم تکاملی بود … باعث شد حتی جسمم بهم بریزه
از خودم ترسیدم درحدی که وقتی رفتم خونه گریه کردم و واقعا نمیدونستم چیکار کنم حتی نمیتونستم دیگه فایل گوش بدم و تنها کاری میتونستم بکنم این بود که بخوابم تا آرومتر شم
نمیدونم تاحالا شده شماهم از خودتون بترسین از اون هیولایی که درونتونه
من بقول استاد یه جاهایی میتونم ادعا کنم که خیلی قویم نتایجم هم هست من واقعا ترسی نبوده که بفهمم و وارد نشم
ولی اینبار از خودم دارم میترسم هیچ وقت این احساسو نداشتم
منی که فک میکردم خودباوریم خیلی بالاست چون با کلی از ترسام روبرو شدم الان باخودم روبرو شدم
الان شدم خودم درمقابل خودم
و جنگی که درونمه ….
این بار باید خودمو به قربانگاه ببرم….
باید که جمله جان شویی تا لایق جانان شویی
عاشقتونم
به نام خدای مهربان
سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته زیبایم
و همه دوستان توحیدی ام در این بهشت الهی
قلبتون پر از نور حق
“قُلْنَا لَا تَخَفْ إِنَّکَ أَنْتَ الْأَعْلَىٰ
ما گفتیم: مترس که تو البته همیشه غلبه و برتری خواهی داشت.”
خدایا ازت سپاسگزارم با شجاعت و عالیترین شکل جواب این سوال دادم.
[چه ترس هایی دارید که هنوز نتوانسته اید بر آنها غلبه کنید و همچنان از مواجه شدن با آنها فرار می کنید؟]
الان که دارم فک میکنم ترس ها نه الان که از زمان کودکی ام همراهم بودند و همه آنها نه تنها از خانواده که از معلم، دوست و آشنا بهم القا شد. من که یک لوح سفیدی بودم و بی اطلاع از بازیهای زندگی کم کم غاتی این بازی شدم تا به خودم اومدم دیدم چقدر حرفه ای شدم… در باورهای اشتباه و ترس هایی که تمام قد جلوم ایستادن و نه راه پیش دارم و نه راه پس
ترس از دعوا های پدر و مادر که این باور برام ساخت که رابطه خوب وجود نداره عشق و عاشقی برای قصه هاست کسی هم تو رو دوست داشته باشه فقط به خاطر خودشه نه به خاطر تو …وابستگی و…باعث شد که منم روابط خوبی نداشته باشم
ترس از اینکه اگر کسی ازم ناراحت بشه اگر کسی باهام قهر کنه من تنها می مونم …. باور بی ارزشی و دلسوزی و از خودگذشتگی بی جا که از خودم کندم و دادم به بقیه
و جواب بزرگترین بی تفاوتی و ندیده شدنم بود و تنهایی…
ترس از بی پولی که این باور برام ساخت که ثروت چیز خوبی نیست چون نبودش یعنی ترس ، اونایی هم که دارن دزد هستن و از راه نادرست بدست آوردن تنها راه ثروت فقط راه خلاف پس بهتر پول نداشته باشی چون پول بده با خودش نادرستی میاره دعوا میاره غرور میاره و..
ترس از قضاوت …باور اینکه تنها و تنها کسی که تو زندگیت مهمه مردم هستن باید مردم تایید کنند که بری سر کار باید مردم تایید کنند که ازدواج کنی باید مردم تایید کنند که این خونه زندگی خوشگل هست حتی این لباسی که پوشیدی هم مردم ازش خوششون بیاد و مردم ومردم
و نتیجه اعتمادبنفسم صفر ،عزت نفس صفر و مقایسه خودم با همه در هر مجلس در مدرسه در دانشگاه و….
ترس از اقدام کردن ، تو نمی تونی ،تو از عهده اش برنمیای ،تو رو چه به این حرفا که برا خودت کار داشته باشی ،مگه تو دستفروشی ،کو مشتری، مردم پول نون شب ندارند بخورن پول به اینا بدن و….. نتیجه در یک سیکل تکراری حقوق کارمندی، کار دفتری و کارفرمایی که فقط به فکر سود خودش بود ،
و طوری که حتی دیگه به تغییر هم فک نمیکردم و تلاش برای کار دیگران که به پول بیشتر برسند آره پول و زندگی خوب برا بقیه هست برا تو که نیست
ترس از ناشناخته ها ،چون تو یک دختری و محدودی و گم میشی، تنهایی ، دنیا پر از گرگه و هزار چون دیگه که دخترم و ناتوانم و نتیجه محروم از تمام نعمتهایی که خدا در زمین گسترده ولی من هنوز ندیدم و ازش لذت نبردم ….
و هزار ترس کوچک و بزرگ که دنبالش بی شمار باور مخرب داشت و نتیجه اش شد یه آدم ترسو که دست و پاش با ذنجیرهای باورهای اشتباه جفت و بست شده….
اطرافم نگاه که کردم در تاریکی مطلق بودم …
چشمام از اینهمه ترس و تحقیر بستم و کمک خواستم داد زدم پدر مادر برادر خواهر دوست دولت و…ولی کسی صدام نشنید …. بعد گفتم یعنی کسی نیست که کمکم کنه بعد از تقلاهای زیاد خسته شدم
چک ولگد جهان از همه خوردم
گفتم من از کجا اومدم کی منو آورد اینجا جواب دادم خداا… با ته مونده صدام عاجزانه داد زدمو گفتم خدایااا کمکم کن
و فقط خودشو صدا زدم با همه گیجی و منگی اشتباهاتم با تمام باورهای غلطم با تمام ترسهام که همه از بی ایمانی ام بود…. نور امیدم..
اللَّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنوا یُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النّورِ ۖ وَالَّذینَ کَفَروا أَولِیاؤُهُمُ الطّاغوتُ یُخرِجونَهُم مِنَ النّورِ إِلَى الظُّلُماتِ ۗ أُولٰئِکَ أَصحابُ النّارِ ۖ هُم فیها خالِدونَ﴿257بقره﴾
خداوند، ولی و سرپرست کسانی است که ایمان آوردهاند؛ آنها را از ظلمتها، به سوی نور بیرون میبرد. (اما) کسانی که کافر شدند، اولیای آنها طاغوتها هستند؛ که آنها را از نور، به سوی ظلمتها بیرون میبرند؛ آنها اهل آتشند و همیشه در آن خواهند ماند.
گفتم منم که با ترسهام با بی ایمانیم مشرک شدم و در قعر تاریکی و سیاهی هستم
نجاتم بده
و اون بود که دستم گرفت گفت من هستم چرا تو باید در تاریکی و ظلمات باشی
چرا زودتر صدام نزدی چرا زودتر نیومدی
هر کسی صدا زدی من از این طرف میگفتم جانم!
منو صدا بزن مریم !
سرتو بالا بگیر عزیزم
نترس و نگران نباش من هستم
و دستم و گرفت و با قدمهای کوچیک و ناتوانم پابه پای من بود
آرومم کرد
ایمانم داد
قوتم داد
امیدم داد
به قلبم نورداد
قُلْنَا لَا تَخَفْ إِنَّکَ أَنْتَ الْأَعْلَىٰ
و آورد در مدار استاد و این سایت که خودش داره اداره اش میکنه
گفت صدای استاد صدای منه فقط گوش کن و عمل کن هر سوالی داشتی بپرس در عقل کل جوابتو بگیر
در تردید بودی هدایت خواستی برو به سمت نشانه
و خدایا ازت متشکرم که بیشتر ساعات روزم در این سایت هستم و با آموزه های استاد عزیزم دارم زندگیم خلق میکنم
و با قلبم هدایت هاش دریافت میکنم و عمل میکنم
و الان من آرامترینم و یکی یکی تمام ترسها و باورهای اشتباه را باز میکنم و رها میکنم و زندگی جدیدم میسازم
استاد عزیزم و بانو شایسته نازنینم ازتون بی نهایت سپاسگزارم دست ما رو گرفتین و دارین با قلبی سرشار از عشق و سخاوت به راه حق و عشق خداوند هدایت میکنید .
دوستون دارم :)
خدایا ممنونتم
سلام ودرود به استاد وتمامی دوستان سایت عباسمنش دادکام
بنده درمورد این سوال که استاد مطرح کردن میخام درمورد این ترس که چند ماهی هست که شدیدا من رو احاطه کرده وبسیار غلبه کردن بهش سخت هست وازارم میده بنویسم واین ترس از مدتی هست که خانوم بنده شروع به فعاایت درحوضه کاریش کرده وبیرون از خونه فعایت داره وتماس های تلفنی باغریبه هاداره که قبل ازاین که مشغول کارش بشه اصلا این تماس ها نبود وبیشتر این تماس ها باجنس مخالف هست وچندین دقیقه طول میکشه واز من میخاد که موقع این تماس ها پیش ایشون نباشم و این حرکات چون قبلا درزندگی ده ساله مانبوده والان وایجاد شده بسیار من رو میرنجونه واحساس میکنم که اوضاع اگر اینطور پیش بره اون دیگه به من علاقه ای نداشته باشه واینطور افکار خیلی برام ازار دهنده شده وحس ترس از دست دادنشو دارم وگاها فکر این رو میکنم که نکنه بخاد بهم خیانت کنه واین درحالی است که من نزدیک یکسال هست که عالی روی خوم کار میکنم واینقدر حال خوبی داشتم که از زندگی لذت میبردم وبه اینده بسیار امیدوار بودم الان هم روی خودم وورودی هام کارمیکنم ولی این موضوع بیشتر تمرکزم رو در گیر کرده که بیشتر روز حالم سینوسی هست هی پایین بالا میشه .میدونم که این موضوع از پایین بودن عزت نفس وباورهای کمبودمیاد .به هرحال هرچقدر تلاش میکنم باز هم این ترس ها من رو رها نمیکنه ممنون میشم که من رو راهنمایی کنید سپاسگزارم
به نام خداوند بخشنده ی مهربانم
سلام به دوست عزیز و ارزشمندم
تقریبا یک سال که از نوشتن کامنت شما میگذره که من هدایت شدم به کامنت شما ،
این فایل به عنوان نشانه امروز در حالی که کمی دلگیر بودم ،از طرف همسرم ،برام اومد ،
.
من خانم خانه دار هستم ،منتها خیلی به کوهنوردی علاقه دارم و چون با گروه میرم و با آقایون هم در ارتباطم . البته که تلفنی نه خیلی خیلی کم ،مگر بخواهیم در مورد برنامه ی ،هفتگی صحبت کنیم،
جدیدا متوجه شدم که همسرم خیلی حساس شده ،
وقتی کامنت شما رو خوندم که نوشتی این از باور کمبود و پایین بودن عزت نفس میاد ،متوجه علت رفتارهای آقام شد ،
که ترس ازدست دادن داره ،ولی این ترس بیشتر باعث میشه من ازش دور بشم ،و بینمون تنش ایجاد بشه ،.
به نظرم خیلی بهتر به آدمهای که در ارتباط باهاشون هستیم اعتماد کنیم و بزاریم آزاد زندگی کنند ،
چون کسی که متععد باشه ،به طرف مقابل ،خودش میتونه کار درست و انجام بده ،نیازی نیست که زیر نظر گرفته بشه و شما حساس بشی .
و با ترسیدن ،بیشتر و بیشتر از ابن دست موضوعات رو جذب میکنی،
و به شواهدی میرسی که ترس تو بهت اثبات میکنه ،
جهان داره به افکارت پاسخ میده
انشالله همیشه شاد و پیروز باشید
بنام خداونده بخشنده و مهربان
سلام خدمت استاد عباسمنش و خانم شایسته و تک تک دوستان خانواده توحیدی
خب برم سراغ سوال این فایل،ترس
یکی از بزرگترین ترسهایی که دارم در حال حاضر جدا شدن از برادرم تو حوزه کاری هستش با وجود اینکه خیلی دوستش دارم خیلی احترام همدیگه را داریم واقعا دیگه ی محیط امن و عالی برای من هستش،کتر راحت و کاری که بهش علاقه دارم
ولی میدونم که دیگه پیشرفتی نداره برام،مطمنم که
اگه جدا بشم و برای خودم کار کنم خیلی پیشرفت میکنم همونجور که اون از پیش داییم جدا شد پا رو ترسهاش گذاشت و کلی موفقیت تو حوزه مالی کسب کرده و پیشرفت کرده و همیشه به خودم میگم اگه او تونسته منم میتونم ولی بازم میترسم،اینبار برای خودم وقت تعیین کردم یا انجامش بدم یا باید انجامش بدم راه دیگه ای وجود ندارد
از مهاجرتم یکم میترسم،از اینکه برم توی ی شهر جدید،تازه دنبال خونه بگردم منی که هنوز مستاجر نبودم ولی اینم میدونم برای پیشرفت باید انجامش بدم
یا بعضی وقتها از موفقیت هم میترسم و این برام جالب،نمیدونم دلیلش چیه و چجوری و با چه باوری باید باهاش مقابله کنم
ولی خدا را شکر از وقتی با شما استاد آشنا شدم خیلی از ترسهام از بین رفتن
ترس از تنهایی
ترس از تاریکی
ترس از آدمای غریبه
ترس از محیط های غریبه
ترس از مهارت جدید،کار جدید
و حتی ترس از خود واقعی خودم قبلاً نمیتونستم یک دقیقه با خودم تنهای تنها باشم ولی الان خیلی اوضاع عوض شده
مطمنم که میتونم بقیه ترسهام هم برم باهاشون موچقابله کنم،با ایمان با ایمان با ایمان
چون نقطه مقابل ترس ایمان
ممنون استاد بابت این سلسله از سوالات
سلام به استاد عزیزم وممنونم به خاطر این فایلهای عالی که برامون تهیه کردید.
دقیقا چند روزی هست که دارم به ترس هام فکر میکنم وروند رشدم و رفتن تو دل ترس هام رو مرور می کنم.وباز هم همزمانی هایی که به موقع اتفاق می افتند.
قبل از اینکه با این سایت آشنا بشم توی یک دوره ای شرکت می کردم .اونجا استاد می گفت کارمندها آدم های ترسویی هستند.اون موقع خیلی بهم برخورد .ولی از وقتی با این سایت آشنا شدم واز شغلم استعفا دادم و اومدم که کسب وکار خودم رو راه اندازی کنم .دارم می بینم که هر روز یک ترسی سد راهم میشه.یک مدت با خودم کلنجار میرم و هی فایل گوش میدم وروی خودم کار می کنم میرم تودلش بعد قدم بعدی و شناسایی یک ترس جدید.تازه به همین راحتی هم نیست گاهی میبینم خیلی وقت حرکتم متوقف شده وبعد از کلی کار کردن و گشتن تو سایت ودرنهایت هدایت شدن متوجه می شم ریشه اش ترسه.
ترس از بلد نبودن.
ترس از نداشتن مهارت کافی در برقراری ارتباط
ترس از اشتباه کردن
ترس از مسخره شدن
ترس از به اندازه کافی خوب نبودن
ترس از جوابگو نبودن به مشتریان
ترس از قضاوت شدن
وخداروشکر که زیباترین نتیجه ای که تا اینجا از روند رشد وکسب وکارم گرفتم غلبه بر این ترس هاست در هر قدم که مطمئنا هرچقدر در کارم جلوتر برم باید در سطح بالاتری بر این ترس ها غلبه کنم وخیلی باید روی خودم کار کنم.
وبا یاد خدا دلها آرام می گیرد.
ودر هرقدم ودر هرمرحله در نهایت باتوکل وبا قدرت دادن به خداوند وکم رنگ کردن قدرت انسانها ست که میشه حرکت کرد ورفت تو دل ترس ها.
چند روز پیش نشانه روزانه من جلد پنجم کتاب رویاهایی که رویا نیستند بود.
وقتی این کتاب رو دانلود کردم وخوندم تمام وجودم به لرزه افتادانگار تمام اون حرف هایی که خداوند توی اون ماجرا داشت به استاد می گفت حالا از طریق اون کتاب داشت به من می گفت.
تو ایمان نداری.
تو ایمان نداری.
وگرنه میری تو دل ترسهات.
یاد لحظه قربانی کردن اسماعیل افتادم.لحظه انتخاب بین ترس وایمان.وچیزهایی که از کتاب ترز ولرز که چند سال پیش خونده بودم اومد تو ذهنم .ترس هایی مثل اینکه آیا واقعا این پیغام خداست؟ اگر کشتن یک انسان گناهه پس چرا من باید یک انسان رو بکشم اون هم فرزندم اسماعیل ؟وقتی فرزندم رو بکشم چه طور میتونم به عنوان پیامبر وراهنمای مردم دلیلی برای این رفتار به ظاهر گناه آلود داشته باشم؟
وابراهیم ایمان داشت .ایمان قوی که تونست بر تمام ترس ها وتردیدها غلبه کنه.
ولی شاید اون زمان درک دیگه ای داشتم نگاهم به پیامبران از جنس دیگه ای بود ولی حالا این داستان استاد عباس منشه.خیلی نزدیک تر وقابل لمس تر.قابل درک تر برای ذهن من که پلی میشه برای اینکه حضرت ابراهیم واون اتفاق رو بهتر درک کنم وبفهمم.
ودر پایان میخوام چند جمله از کتاب رویاهایی که رویا نیستندجلد5 رو که در دفترم نوشتم اینجاهم بنویسم.
هر رفتاری که از تو سر می زنه ،نمودش یا در ایمان توست یا در ترس هایت.
پیغام ترس ،یادآوری ایمان است.
نخواه که ترسی نباشد،فقط ایمانی راسخ بخواه که بر ترس هایت بتازد.
مشکل خود ترس نیست ،مشکل قدرت دادن به ترس است.
استاد بینهایت از شما سپاسگزارم به خاطر اون لحظه ای که تصمیم گرفتید واین کتاب رو نوشتید.
به نام خداوند هدایتگر و حمایتگر.
خدایا شکرت به خاطر فرصت نوشتن این کامنت.
این فایل نشانه روزم بود .زمانی برام اومده که رفتم تو دل ترسم.
ترس از اینکه من بلد نیستم ،من نمیتونم،من کافی نیستم و پای حرکتم رو بسته بود.
وقتی باورهای هماهنگ با خواسته ام رو ساختم بهم قدرتی داد یکم بیشتر تا حرکت کنم وقتی همچنان روی باورهام کار می کنم و به حرکتم ادامه میدم باورهام در مورد خودم داره قوی تر میشه . و دارم درک بهتری از قوانین جهان هستی پیدا می کنم. این که برای خواستن خواسته هام اصلا نیازی ندارم که علمش رو داشته باشم .اصلا نیازی نیست ایده داشته باشم من به هیچ چیزی نیاز ندارم من فقط به ایمان نیاز دارم.
ایمان چطور به وجود میاد ؟با ساختن باورهای هماهنگ و توحیدی .آدم هایی که ایمان دارن آدم های عجیب و غریبی نیستن فقط باید خوراک مناسب به ذهنمون بدیم.
ترس و ایمان مثل دو طرف الاکلنگ هستند وقتی باورهای توحیدی رو تقویت کنیم با ساختن باورهای توحیدی اونقدر قدرت می گیریم و ترس جلوه اش کم رنگ میشه و ما می تونیم حرکت کنیم .و وقتی برای هر کدوم از ترس هامون همین کار رو انجام بدیم آرام آرام می تونیم قدرت بگیریم و باورهامون قوی تر میشه.
همیشه فکر می کردم با یک فشاری باید برم تو دل ترس هام ولی نه اول باید ایمان رو قوی کنم ،ترس خودش ضعیف میشه بعد می تونم حرکت کنم اونوقت چقدر اون مسیر برام جذاب میشه و احساس قدرت بهم میده.
حالا این جمله رو بهتر درک می کنم
پیغام ترس ،یادآوری ایمان است.
نخواه که ترسی نباشد،فقط ایمانی راسخ بخواه که بر ترس هایت بتازد.
خدایا شکرت به خاطر درکی که به من دادی و جواب درخواستم رو دادی.
در خواست کردم که بهم درک بهتری از نشانه روزم و مواجهه با ترس هام بده .
چیزی که به خاطر تضادهای زندگی از کوچکی بهمراه من بوده چون خودم رو ضعیف میدیدم ،قدرتمند شدن خواسته ای که خیلی برام واضح نبود شاید چون خودم رو خیلی ازش دور می دیدم.و باور نمی کردم که بشود تغییر کرد .
یکی از باورهایی که برای ورود به دل ترس هام ساختم این هاست:
بزرگ ترین قدرت جهان پشت منه و من از قدرتش قدرت می گیرم و با جسارت میرم تو دل ناشناخته ها
کار من اینه که در هر مسئله ای اصلا روی خودم و توانایی هام حساب نکنم.همه چیز خداونده همه چیز رو اون می دونه وخداوند برایم کافیست
خدایا سپاسگزارم برای آگاهی ای که در این لحظه به من دادی که قطعا خیلی می تونه به رشدم کمک کنه.
استاد بسیار سپاسگزارم به خاطر فایل های ارزشمندتون که سخاوتمندانه در اختیارمون قرار دادید.
بنام خدای مهربان
سلام استاد جان
نقطه مقابل ترس ها ایمان است و همون طور که در قرآن آمده کسانی که ایمان آورده اند عمل صالح دارند هر وقت که میترسم میدونم که خودم سکان زندگیم رو دست گرفتم و خدا هیچ نقشی نداره و از روی ترس واکنش های مسخره ای بروز میدم و یا بعضی وقتا از شدت ترس میخکوب میشم رو زمین و فقط خوابم میگیره یا بدنم سریع واکنش نشون میده
إِنَّ الَّذینَ آمَنوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ لَهُم أَجرٌ غَیرُ مَمنونٍ
امّا کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادند، پاداشی دائمی دارند
هر زمان توانستم بر ترس هایم غلبه کنم و ایمانم رو نشون دادم چقدر کار ها عالی پیش رفت و بقول خداوند پاداشت ایمانم رو گرفتم
این نیست که بگم از روی اختیار ایمانم رو نشون دادم نه به بنبست میرسیدم و چاره دیگه ای نداشتم و اینقدر فرار کرده بودم در نهایت باید با تر هام رو به رو میشدم و اونجا خودم رو میسپاردم به خدا و جوری درست میشد که افسوس میخوردم که چرا از اول به خودش نسپاردم دفعات بعد هم به همین شکل
ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت است
تفاوت نتبجه ترس و ایمان در احساس کاملآ واضح است نتیجه ترها همیسه احساس بد به طروق مختلفِ و ایمان احساس خوبه فارق عمق فاجعه ای که ممکنه بوجود بیاد
اگه بگم ریشه تمام کارهایی که دوست داشتم انجام بدم ولی ندادم عمل نکردن ها و رشد هایی که میتونستم داشته باشم و ندارشتم ترس بوده و هست غلو نکردم
زنده بودم ولی زندگی نکردم خودم رو قانع میکردم به آنچه که بود و دلایل دروغین داشتم برای سر پوش گذاشتن بر روی ترس هام مصالحه میکردم خسارت میزدم به خودم و دیگران چون میترسیدم
ترس ها ریشه در باور های من داره باور ها هام بواسطه آنچه که بار ها و بار دیدم و شنیدم بوجود میاد
ترس ها پایه اساس ندارند توهمِ نجوای شیطان است
وقتی با ترسی مواجه میشم باید از خودم سوال کنم
چرا از این کار یا …. میترسم
آیا ترسیدن به من کمک میکنه یا باتلاقی برایم درست میکند
این ترس چه تاثیری در زندگی ام گذاشته رابطه ام با خودم رابطه ام با دیگران
اگر عکسالعمل از روی ترسم نشون بدم چه نتیجه ای برایم در بر خواهد داشتم
و اگر خدا را باور کنم و ایمانم را نشان بدهم چگونه خواهد شد
همیشه نتیجه ترس ها رضایت بخش بوده یا ایمان هایم
عمل کردن از روی کدام باعث رشد و پیشرفت من میشود
ترس های من
پذیرفتن اینکه من هستم خالق شرایط و اتفاقاتی که در زندگی تجربه میکنم میترسم که نتونم زندگی دلخواهم رو بسازم به آموزه های استاد در دوره ها عمل کنم همیشه برای کارهای اشتباهم مقصرها پیدا میکردم اما امروزه دارم روی این تمرکز میکنم که من خالق تمام اتفاقات دلخواه یا نادلخواه زندگی ام بودم و دیگر سنگری بنام دیگرانی ، مملکت،رئیس جمهور و… وجود نداره که برم پشتش انگار افتادم تو یه کویر ترسناک
ترس از قضاوت دیگران
که این خودش چند الگو تکرار شونده دیگه رو پوشش میده (مشکل به نه گفتن ، دروغ گویی، توجیه و بهانه ، نصفه و نیمه زندگی کردن، انجام دادن کارهایی برخلاف اعتقادات و عقاید شخصی ، باب میل دیگران رفتار کردن ، خسارت زدن به خودم و…)
ترس از شکست
هر کسب وکاری که میخواهم راه بیاندازیم باید یکی در کنارم باشه حتی اگر هیچی بلد نباشه هیچ پولی نداشته باشه یا اخلاقش با من سازگار نباشه همه جوره سازش میکنم تا فقط یک نفر یاشه و جالب اینجاست تمام اونها به شکست خاتمه یافت و از روزی که با تمام ترس هایی که داشتم شروع کردم به کار کردن در جدیدی به روم باز شد و از این رو به اون رو شدم میگفتم این همه سال من آدمها رو یدک کشیدم چون میترسیدم این که خییییلی بهتر و راحت ترم
تنها راه مقابله با ترس ها شناخت ریشه ای اونهاست و رفتن تو دلش پی بردن به بی پایه و اساس بودنشونه ایمان داشتن به خداوندی که در هر لحظه من رو هدایت میکنه و هیچ وقت من رو تنها نمیزاره هر وقت با همه ترسهایی که داشتم بهش سپردم کارها رو جوری برام درست کرد که خودم باورم نمیشد و در هایی برام باز میکرد اصلأ فکرشم نمیتونستم بکنم
بنام خدای مهربان
سلام خدمت استادعزیز و همراهان سایت عباسمنش
ترس :به دو دسته تقسیم میشود 1_ترس واقعی مثلا پریدن از ارتفاع زیاد خوب مطمئنا این ترس باعث میشه که من مراقب خودم باشم یا ترس از سرعت خیلی بالا که نتوانم ماشین را کنترل کنم که ترس معقولی هستش
اما ترس دوم: همان ترس های هست که وجود خارجی ندارن فقط ما با باور افکار مون از انها ترس ساختیم واجازه زندگی کردن ودر لحظه بودن و ارامش را از ما گرفتن وباعث شده حرکت نکنیم و در پشت انها قایم بشویم وزندگی را تجربه نکنیم
اما ترس های من:
ترس از زلزله چون چند تا بدش رو دیدم تو سمت کرمانشاه هنوز ازش رها نشدم
ترس از بی پولی واقعا جز ترس هایی بود که سالها براش جنگیدم که رفعش کنم ولی تا وقتی تسلیم نشدم وبه خدا نسپردمش تو زندگی م کمرنگ نشد
ترس از قضاوت دیگران که در مورد من چه فکر میکنن
ترس از تایید نشدن که سعی کنم نقش ادم خوب بازی کنم حتی اگر خودم ضرر کنم
ترس از اعتبارم که خیلی دوست داشتم هیچ وقت لولم پایین نیاد که باعث شد حرف دلم را نزنم
ترس از اینکه نکنه قبل از اینکه به ارزوهام برسم بمیرم
ترس از دوم بودن وهمیشه براش زور زدم ولی بین اول دوم سرگردان بودم ولی دیگه سوم نبودم
ترس از اینکه بهم بگن زن به زور وچه جاهایی زنم را ازردم
ترس از اینکه امانتدار خوبی نباشم
ترس از اینکه سر وقت نرسم
ترس از اینکه برچسب اویزان بهم بزنن
ترس از اینکه خدا برای من جواب ندهد
ترس از اینکه تو خانواده خودم اعتبار واقتدار نداشته باشم
ترس از اینکه کسی از دستم نرنجد
ترس از اینکه نتوانم محبت کسی را جبران نکنم
ترس از اینکه برچسب خسیس بهم بزنن
ترس از اینکه به کسی رو بندازم ورویم را نگیرد
ترس از براورده نکردن مایحتاج منزل
ترس از اینکه پدر وهمسر وفرزند خوبی نباشم
در کل این ترس هر کدام باید شناخته شوند باز شوند از گذشته ت کمک بگیری انها را شناسایی کنی وباور درست براش بسازی والگو پیدا کنی
ترس ها در روشنایی وشناخت از بین میروند
ترس را وقتی بپذیریم که مثلا من نسبت به این موضوع میترسم وخود را تسلیم خداوند کنم وباور درست برایش بسازم ناپدید میشوند
وبهترین راه حل رفتن در دل ترس هاست که استاد میفرماید از هر چه بترسم انجامش میدم
وما هم در این مسیر یاد میگیریم از ترس هایمان رها شویم
نقطه روبرو ترس ایمان هست
ادم با ایمان از خدا فقط میترسد واین ترس از خدا نه از عقوبتش بلکه از دور شدن از او که ارامش را میگیرد وتمام زندگی میشود ترس
یعنی جهنم