اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام ب استاد عزیز دل️ ️. بینهایت از خداوند سپاسگزارم ک من رو ب شما هدایت کرد و از شما بسیار سپاسگزارم ک چنین فایل هایی رو تهیه میکند ک واقعا نمیشه همینجوری گوش کرد و رفت و واقعا درون ما، باورها و افکارمون رو ب چالش میکشه.
من هم ترس های زیادی دارم ک همواره اونها رو دارم به دوش میکشم و اکثرا هم برام مسئله ساز هستن و مسائلی که ایجاد میکنن حسابی ادمو درگیر میکنه. ترس ک سرجاش هست مسائله ایی ک ایجاد میکنه رو هم تا بخواهیم حل کنیم حسابی پوستمون کنده میشه. و باید ترس خیلی ریشه ایی حل بشه. البته خیلی از ترسها انقدر مخفی هستن ک الان ک این فایل رو گوش کردم با دقت ب سوالتون فکر کردم متوجه خیلی از این ترس ها شدم ک واقعا متوجهشون نبودم یا برام طبیعی بودن و انگار ک بودن و من کاری باهاشون نداشتم. ولی الان واقعا ذهنم رو در گیر کرده ک این ترس هایی رو ک دارم ب دوش میکشم رو چجوری میتونم حل کنم. الان ک بیشتر فکر میکنم ب این موضوع میفهمم که اصلا امیدی ب حل این ترسها نداشتم ولی الان میفهمم ک ایمان داشته باشم ک این ترسها از بین رفتنی هستن انگیزه تلاش رو در من زنده میکنه. شاید از دور ترسناک و وقتی ب قلب این ترس ها بزنم و ایمان رو همراه خودم کنم میبینم سرابی بیش نبودن و اصلا ترسناک نبودن و ایمان داشته باشم ک اگه با این ترس ها مواجه شدم خداوند کارگشا است و راه حل الهی ب من نشان داده میشود میتونه از ترسناک بودن هر موضوعی کم کنه.دیگه وقت نشتن و نگاه کردن و دلیل اوردن برای ترسها نیست همین الان وقته غلبه کردنه با ایمان ب اینکه همه چی میتونه درست بشه.
از صبح میخوام کامنت بنویسم خیلی فکر کردم و دیدم که من از نوشتن در مورد ترس هام میترسم
ولی جالبه که این فایل ها باعث میشه درونم را شخم بزنم و و کل روز فکر کنم و کامنت دوستانم رو بخونم دیدم چ جالب خیلی ها شبیه به هم هستیم از ابتدایی ترین ترس ها تا بزرگتر هاش مینویسم
ترس از نوشتن این کامنت که قضاوت بشم و استاد فکر کنه اینهمه داری کار میکنی بازم میترسی
اما به خودم قول دادم مینویسم و با خودم روراست میشم
1ترس از رانندگی من 10 ساله گواهینامه دارم تو مجردی همیشه رانندگی میکردم ولی حالا ……
2 ترس از سگ قبلا بهشون غذا میدادم از وقتی یکیشون پارس کردم الان گاهی کلی مسیرمو دور میکنم که فقط باهاشون رودر رو نشم .
3 ترس از مار این بزرگترین فوبیا من هست که گاهی خوابشم میبینم
4 ترس از آشپزی برای غریبه ها
5 ترس از اینکه مادر کافی برای پسرم نباشم
6 ترس از مورد قضاوت قرار گرفتن و کامل نبودم و اگه حرفی بزنم بقیه ناراحت بشن این ریشه در کودکی داره که باید طوری رفتار میکردم که هیچ وقت کسی ناراحت نشه حتی اگه مقصر نبودم و اینکه من بشدت دوست دارم کامل و بی عیب و نقص باشم
7 من از اینکه کاری شروع کنم بعد بفهمم دوسش ندارم میترسم به خاطر همین اکثرا شروع نمیکنم و از این شاخه به اون شاخه میپرم
مثلا از کامپیوتر ، فتوشاپ و خیاطی شینیون زبان و بدنسازی هر کدوم یکم انجام دادم (البته الان با کمک دوره 12 قدم و حل مسایل دام حلش میکنم ) چون ریشه در کمالگرایی داره
8ترس از خارج شدن از محدوده امنم
9ترس از تنهایی با پسرم بیرون رفتن چون حس میکنم نگهداری ازش سخته البته براش چندین بار قدم برداشتم و موفق بودم
و اینها همه شرکه وخداروشکر تو این مسیرم و با تعهدی که ایندفعه دادم مطمئنم ایمانم بر ترسهام غلبه میکنه و روزی زیر همین فایل دونه دونه مینویسم چجوری بهشون غلبه کردم
چه ترس هایی دارید که هنوز نتوانسته اید بر آنها غلبه کنید و همچنان از مواجه شدن با آنها فرار می کنید؟
استاد من تا قبل از اشنایی با شما ترس از خیلی چیزها داشتم و جالبه دلیل شناخت شما هم بخاطر ترس در کسب و کارم و رقابت بود که برای پیدا کردن راه حل اومدم توی نت بگردم که با فایل شما آشنا شدم . هیچوقت یادم نمیره فایل فقط روی خدا حساب کن
که توی کامنت یکی از بچه ها که داشت به یک سوآلی جواب میداد و گفت این فایل گوش کنید من رفتم گشتم توی نت با سایت شما و این فایل زیبا آشنا شدم و همین فایل رابط آشنایی من با شما شد .
ترس از شکست چه در کار چه روابط خانوادگی چه سرمایه گزاری همیشه با من همراه بود . فکر میکنم 60 تا 70 درصد خیلی بهتر شدم خداروشکر . ولی باز هم ته دلم همچین ترس هایی هست که مبادا ریسک کنم تا شکست نخورم مبادا توی رقابت در کسبوکارم شکست بخورم مبادا توی مهاجرت با برنامه پیش نرم و شکست نخورم . ولی همیشه یاد حرفای شما میفتم تا با عقل خودمون پیش بریم به الهامات خدا دسترسی نداریم . بعضی جاها باید خودمونو بسپاریم به خدا توکل کنیم بگیم خدایا تو هدایتم باش توکل بهت میکنم اونجاست اگه با ایمان توکل کنی خیالت راحته از همچی ولی توکل بگی و بعد باز با عقلت برنامه ریزی کنی یعنی همچنان به خدا ایمان نداری و توکلت فقط حرفه .
وقتی این حرفتون که هرچقدر ترس استرس و حس بد داشته باشین یعنی از خدا دورین و هرچقدر شاد عالی آرام باشید یعنی به خدا نزدیکترین همیشه این حرفو باخودم تکرار میکنم و وقتی از چیزی میخوام بترسم سریع میگم دارم از خدا دور میشم . با خدا باشم ترسی نیست چون توکل به خدا و ایمان یعنی دیگه سپردن بهش ما حرکت میکنیم اون خودش همه کارارو انجام میده ما فقط باید توی مسیر درست باشیم .
وقتی آگاهانه حرکت میکنیم با توکل و با ایمان پس هراتفاقی بیفته به ظاهر بد بدونید اون اتفاق همون اتفاقه خوبه هست پس نترسید ایمان داشته باشید خدا کارشو بلده ترسی وجود نداره .
از خوندن کامنتتون لذت بردم و ارامش رو در قلبم احساس کردم با خوندن کامنتتون …مخصوصا اونجایی که گفتید توکل میکنید بعد دوباره میخواید با عقل منطق خودتون برنامه ریزی کنید یعنی به خدا ایمان ندارید…دقیقا مثال اان منه…که به ظاهر توکل کردم و مدام دارم تو ذهنم سبک سنگین میکنم و میبینم جور در نمیاد…بعد متعجبم که خدایا منکه توکل کردم منکه همه چیو به تو سپررم پس چرا هنوز دارم میترسم…
سپاسگذارم که چراغی در قلب و ذهنم روشن کردید با کلام دلنشینتون
خوشحالم که کامنت من براتون توش جمله ای بوده که خدا هدایتتون کرده به این جمله تا شمارو آگاهتر کنه .
به قول استاد در مورد شرک
شرک مثل راه رفتن مورچه سیاه بر روی سنگ صاف در دل تاریکی شب پنهان است . شرک خفیفه
وقتی توکل میکنید به خدا پس دیگه اینکه چجوری میشه چرا نمیشه اینجوری بشه رو بزارین کنار . قدرت خداست پس بسپارید بهش . توکل به خدا و ایمان به خدا همچیز رو حل میکنه
انشالله هرجا باشین شاد و خوشحال و سربلند باشین خانم کوشکی عزیز
سپاسگزارم از همگی بابت تبادل تجربه و کامنتها و این سایت فوقالعاده
ترس
انشالله که منظورم رو متوجه بشید
من توی بچگی حتما زیاد میترسیدم که بردنم توی سنی که دلیلش یادم نیست(حدود5سالگی) منو بردن پیش یک خانمی که ترس منو بگیرن
توی اون سن فقط اون صحنه که خانمه دستشو میکرد توی کاسه آب و میپاشید به صورت من و یه چیزی میخوند مثل دعا شاید قرآن نمیدونم
یادمه من از اینکار بیشتر میترسیدم و از اون فضا
جالب بود منو برده بودن ترسمو بگیرن
من فکر میکنم اونجا این باور تو من ایجاد شد که من انسان ترسویی هستم
جالب اینکه تا این سن زندگیم سراسر ترس و دلهره استرس استطراب بی ایمانی و احساس تنهایی
اگر بخوام دونه دونه بگم یه توماره
من زندگیم ریشش تو ترسه و توی تمام مراحل و زمینه های زندگی ترس منو تحت تاثیر قرار داده
دوره عزت نفس رو خریدم
چندباری تمرین رفتن به دل ترس تاریکی و کوه و جنگل رو نصفه و نیمه انجام دادم
تا اینکه 5شنبه قبلی تنها رفتم تو دل بیابان برای تمرین خداروشکر حصیر رو پهن کردم رو خاک بیابان و از بعد از ظهر تا اذان صبح سعی کردم ایمان داشته باشم به خدا برای اولین بار توی عمرم تا این حد اعتماد کردم و بدون چادر بیرون توی بیابانی که قبلا عقرب و مار دیده بودم خابیدم ،نشستم سجده کردم و از خدا خواستم که بهم ایمان بده و اینکارو برام آسون کنه تا انجامش بدم
تسیدم ولی انجامش دادم خداروشکر
خداروشکر تا صبح همونجا موندم
این اولین تجربه من از این حد از اعتماد بخدا بود
امیدوارم ایمان و اعتمادم بخدا بی نهایت در حال رشد باشه
خیلی دوست دارم باشهامت شجاع و با جسارت و با ایمان با خدا و با همایت الله باشم
چون نصف ترسهای من از نداشتن هامی در این دنیا هست
من توی منطقه ای بزرگ شدم که هرکه داداش بیشتر یا طایفه بزرگ داره یعنی هامی و پشتشوش پشت همه شجاع و باشهامت و با جسارتن
من هم این باور قدیمی و شرک آلود توی ذهنم هست چون برادر و طایفه یا فامیلی نداریم همیشه مورد تحقیر و بی محلی کم محلی قرار گرفتیم و این باور که ما ضعیف و بدرد نخور و ترسو هستیم هنوز با منه
ترس از برقراری رابطه دارم با اینکه شغلم املاکه و نیاز دارم به روابط با همکارهام یا رفتن به دفاتر دیگر همکار هام نمیتونم احساس حقارت و تردشدن و پس زده شدن و پذیرفته نشدن رو تصور نکنم
و ذهن قدرتمند من هرچیو تصور کنه توی واقعیت نیشونم میده
از خدا قدرت عمل به دانستهام و توحید عملی و ایمان و یکتا پرستی میخام
خیلی شهامتو دوست دارم
خیلی ادمهای شجاع و با جسارت با ایمان و قوی رو دوست دارم
خیلی خودم رو بیشتر دوست دارم وقتی انسان قدرتمند و شجاعی باشم و با توحید عملی زندگی کنم
دانش و تجربه زیاد دارم ولی ترسهام اجازه عمل بهشون رو نمیده
دوره عزت نفس رو سعی کردم خوب عمل کنم انشالله فرایندش رو با عملکرد طی بشه نتیجه های فوق العاده میگیرم میام اینجا مینویسم
سلام و عرض ادب خدمت استاد بزرگوار و خانم شایسته ی عزیز.
استاد من در تمام زندگیم وجودم لبریز بوده از ترس. ترس. ترس. ترس
حتی واژه ی ترس هم برام ترسناک بود. همیشه آرزوم داشتن شهامت و شجاعت بوده و افراد اینچنین رو با تمام وجودم تحسین میکردم ولی واقعا نمیدونستم راهش چیه.
ترس از دست دادن عزیزانم، ترس از قضاوت های مردم، ترس از تاریکی، ترس از شروع هرکار جدیدی، و اما بزرگترین چیزی که همیشه من رو آزار میداد و در واقع موتور محرک من برای همراهی با شما و آموزش های شما بود بیماری پانیک بود. بیماری ناشی از ترس با کلی علائم عجیب و غریب که فقط کسانی میتونند متوجه بشن که مبتلا باشند. شروع این بیماری با یک اضطراب یا ترس بزرگ در زندگی استارت میخوره و سالهای سال گریبانگیر میشه. من از وقتی که وارد سایت شدم یه جورایی به آموزش های شما پناه آوردم برای بهبود این بیماری. تو همه ی فایل های شما به دنبال جواب این سوالم بودم. کم کم همه چیز داشت عوض میشد ترس از دست دادن ترس از چیزهای واهی ترس از قضاوت های مردم همه داشتند کم رنگ و کم رنگ تر میشدند اما مشکل پانیک همچنان پا برجا بود. دوره ی قانون سلامتی رو خریدم گفتم شاید این راهش باشه. تو این دوره خیلی چیزها برام عوض شد. درمان کم کاری تیروئیدم بی حالی هام اضافه وزنم و کلی اتفاقای عالی برام افتاد اما…
پانیک همچنان بود قوی و پابرجا.
دوره ی شیوه ی حل مسائل رو خریدم که به نظرم بی نظیره فوق العادست و چه اتفاقات محشری برام افتاد من به این باور رسیدم که تمام مسائل راه حلی بسیار ساده و در دل خودشون دارند و خدا میدونه با این باور چه کارها که نکردم استاد!
اما پانیک همچنان بود. بارها دکتر رفته بودم. همه یک سری داروهای آرامبخش و ضداضطراب مینوشتند و میگفتند که درمان نداره باید کنترلش کرد ولی من تو این مدت هیچ جوره زیر باره خوردن دارو نرفته بودم و میگفتم باید ریشه ای درمانش کنم نه اینکه با قرص خوردن آشغالها رو بریزم زیر مبل. اما دیگه خسته شدم اینقدر علائم این بار منو خسته و فرسوده کرده بود که من بعد از این همه سال تلاش و مقاومت تصمیم گرفتم برم پیش یک متخصص اعصاب و هر دارویی داد بخورم میدونستم این راهش نیست ولی تنها راهی بود که به نظر خودم برام باقی مونده بود. خیلی راه هارو رفته بودم طب سنتی بارها و بارها . یوگا. نرمش. تمرینات تنفسی انواع تغذیه و خسته و ملول شده بودم. برای دکتر وقت گرفتم استاد سه مرتبه وقت گرفتم و هربار اتفاقی می افتاد که قرار ملاقاتم با دکتر کنسل میشد واقعا متعجب بودم میگفتم خدایا چرا جور نمیشه شاید این نشانه ی توست که میخوای بهم بگی بیشتر صبر کنم. همیشه با خودم میگفتم خدایا میدونم که نزد تو آسون ترین و بهترین راه ها هست خدایا من رو به اون راه هدایت کن. خدایا میدونم که اگر داروهای آرام بخش مصرف کنم وابستگی میاره ومن تو مسیر رسیدن به تو نمیخوام به هیچ کس و هیچ چیز به جز تو وابسته بشم. بارها این رو از خداوند خواستم که خدایا نمیخوام به جز تو به هیچ کس و هیچ چیزی وابسته بشم هدایتم کن. یک بار همین طوری داشتم در مورد پانیک سرچ میکردم اسم یک کتابی به چشمم خورد سرچ کردم دیدم ترجمه اش هم تو گیسوم موجوده کتاب رو انداختم تو سبد خریدم اما موقع خریدش منصرف شدم گفتم من این همه مطلب درباره پانیک خوندم بی اثر بوده ولش کن چرا الکی بخرم و اومدم بیرون از سایت گیسوم. روزها گذشت و من تصمیم قطعی گرفتم هرجوری شده هماهنگ کنم و برم پیش متخصص تا برام دارو بنویسه. سعی میکردم خودم رو متقاعد کنم که شاید این راهه درسته و من دارم الکی مقاومت میکنم و همش میگفتم بارالهی من میدونم که درمان تو دل خودشه و این قدر ساده است که باورم نمیشه خدایا منو از وابستگی به غیر خودت رها کن.
مدتی گذشت و از سایت گیسوم برام پیامک اومد که کتابی در سبد خریدتون هست موجوده اگر مایلید خریدتون رو نهایی کنید بهش توجهی نکردم. قرار بود شنبه برم دکتر. دوباره چند روز بعد همون پیامک برام اومد یه لحظه احساس کردم شاید این یک نشانه ی خداونده چرا تا حالا هرچقدر خواستم هماهنگ کنم برم دکتر نشده و این پیامک دوبار برام اومده گفتم این کتاب که قیمتی نداره میخرم شاید بعدها به درد کسی بخوره و کتاب رو سفارش دادم و جالب اینکه کتاب دقیقا روز شنبه به دستم رسید من اون روز این رو یک نشانه در نظر گرفتم و دکتر نرفتم و شروع کردم به ورق زدن کتاب. استاد خدا شاهده جملات این کتاب معجزه بود لبریز از باورهایی که شما آموزش داده بودید دراین کتاب گفته شده بود که راه حل بسیار آسان و در دل خود بیماریست. و چقدر صحبت های امروز شما در مورد ترس تو این کتاب اومده بود من زیر جملاتی که منو به یاد صحبت های شما می انداخت خط میکشیدم و شوکه شده بودم خدایا یعنی واقعا راه حل بیماری که این همه سال منو آزار میداد همین بود. الان یک هفته است که به دستورات اون کتاب عمل کردم و به طرز معجزه آسایی همه چیز داره عوض میشه من که تو این چند ساله میترسیدم لب به کافئین و قهوه بزنم (چون به شدت حملات پانیک رو تشدید میکنه) از دیروز شروع کردم به خوردن کافئن و نوشابه ی مشکی البته بدون قند. اینقدر ذوق زده ام که نمیتونم سر از سجده ی شکر بردارم خدای مهربانم یعنی این قدر ساده بود خدایا ممنونم که نزاشتی وابسته به غیر تو بشم خدایاااااا زبانم بند آمده از شکرت.
18 ساله دنبال راه حلی همیشگی بودم بدون قرص و دارو و حالا با داشتن باورهای درست تو من را هدایت فرمودی. استاد سخنانی که خداوند بر زبان شماجاری میسازد قوانین تغییر ناپذیر خداوند یکتاست خداوند را سپاسگزارم که توفیق شنیدن و فهم این جملات رو از شما دارم. برای خودم و شما استاد مهربان و بانو شایسته ی عزیز و تمام دوستانم دیداری بسیار شیرین و مسرت بخش با الله مهربان رو آرزومندم.
اسم کتاب شهامت پاسخگویی برای درمان پانیک اثر بری مک دونا نشر آوای نور هست.
معرفی کتاب شهامت پاسخگویی اثر بری مک دونا
هیچچیز بدتر از این نیست که بخواهید از چیزی فرار کنید و به خصوص اگر این فرار از خود باشد.اولین چیزی که باید بدانید این است که همه چیز خوب خواهد شد! شما از این وضعیت رهایی خواهید یافت. در حقیقت، نهتنها این وضعیت را پشت سر خواهید گذاشت، بلکه با کمک این کتاب میتوانید به بهبودی کامل برسید و به یک فرد قویتری تبدیل شوید. اضطراب، حبس ابد نیست و کاملا قابلدرمان است. این کتاب بخشی از این حرکت و جنبش است. نویسنده در این کتاب تلاش کرده یک روش واقعا تحولآفرین را برای بهبود اضطراب به اشتراک گذارد. این رویکرد که روش «شهامت پاسخگویی» نامیده میشود، ریشههایش در موج جدید روانشناسی مثبتگرا و جنبش ذهن آگاهی قرار دارد که در پنج تا ده سال گذشته بسیار محبوب شده است. این رویکردی است که میخواهد الگوی قدیمی مدیریت اضطراب و مقابله با آن را کنار بزند و بهجای آن، بهدنبال درمان مشکل برای همیشه است.
مصرف مواد غذایی قوی، مطالعه خواص آنها، استفاده از بوی گلاب و کنترل ذهن، توصیههایی برای سام عزیز هستند.
با سلام خدمت سام عزیز
اون چیزی که به ذهنم میرسه در چندین بخش به تو میگم
ابتدا اینکه مواد غذایی بسیار قوی
مثل خرمای خوب مثل ژل رویال مثل عسل خوب اینها رو مصرف کن
اگر ر قانون سلامتی هستی گوشتی که مصرف میکنی کرمی که مصرف میکنی مواد مجازی که مصرف میکنی اونها کیفیت خوبی داشته باشند و ارگانیک باشند در مورد خواصشون تحقیق بکن و مطالعه بکن و اونها را در یک برگه آچار بنویس و حداقل برای مدت 21 روز اونها رو قبل از خوردن مطالعه بکن و
اگر که دیده باشی خانم شایسته عزیز در یکی از قسمت های سفر به دور آمریکا یک میوه ای رو که جدید بود و خیلی خاص بود میخواستن بخورن
اینها خواص اون رو بارها و بارها مطالعه کردن و به خودشون گوشزد کردن که چه خواص عالی داده و چه انرژی زیادی وارد بدنشون میشه
و چقدر عالی هستش این کار رو در مورد هر ماده غذایی که میخوای بخوری انجام بده و از مواد سالم ارگانیک و عالی استفاده بکن و در مورد خواص اون مواد عالی که مصرف میکنی قبلش بسیار مطالعه کن
و با خودت تجسم بکن که الان این همه خواص ویتامینها و سلولهای بسیار عالی وارد بدن من میشه و انرژی و مواد عالی رو در بدن من منتشر میکنه و باعث قدرت ذهنی قدرت قلبی و بدنی من میشه
از بوی گلاب استفاده بکن از بوی ادکلن و عطرهای شیمیایی دوری بکن
بوی سرکه بوی ترشی استفاده از عدس ماهی ترشیجات شوریجات به کل ممنوع هستش
استفاده از روغن زیتون عالی خیلی میتونه بهت کمک بکنه همچنین مصرف سیب
میدونی با استفاده از روغنهای گرم سرت رو روغن مالی بکنی و ماساژ بدی
ساعت خوابت خیلی مهمه حتما در سر شب به خواب
بحث مسائل ذهنی و کنترل ذهن رو هم که خودت وارد هستی و در سایت بسیار به آن توضیح داده شده اونها رو هم دنبال بکن
سلام ب دوستان و استاد بزرگوار وخانم شایسته عزیزم،امیدوارم ک در سلامتی باشید
ترس کلمه ای مارو از خیلی از اقداماتی ک خواستم انجام بدیم بازداشت و نمیزارع قدمی برداریم اما امان از روزی ک بری تودلش میفهمی ی بادکنک تو خالیه و میترکه و هیچی نیست ..
من ترس های زیادی داشتم و دارم مثل ترس از طرد شدن ترس از تایید نشدن ی زمان های خیلی نگاهم ب تایید بقیه بود و اگر مورد تایید قرار نمیکرفتم مدت ها درگیر بودم باخودم و این عدم تایید رو ب خودم ربط میدادم ک من خوب نیستم و همیشه دنبال راهی بودم ک تایید بگیرم و این احساس رو ب خودم بدم ک من خوبم.
ترس از اینک بابام منو ببینه وقتی میخوام از خونه بزنم بیرون چون فکرمیکردم ی چیزی میگه باترس از صحبت با بابام داشتم
ترس از دعوا شدن داشتم مخصوصا آدمی ک برام مهم بود اگ رابطه عاطفی داشتم ترس از دست دادن همراهم بود و باعث میشد اگ دعوایی هم بشه بااینکه حق با من بود سکوت کنم و چیزی نگم و دنبال راهی باشم ک سریع ختم ب خیرشه وطول نکشه
یاهم از انجام ی کار جدید ترس داشتم ک نکنه موفق نشم نکنه خوب پیش نره
این ترس ها خیلی عمیق تر و درونی بود تا ترس هایی مثل تاریکی،یاترس از سگ وگاو،گاهی تنهایی،ترس از رانندگی ..
سلام دوست عزیزم دقیقا منم مثل شما بودم نکنه که از خودم دفاع کنم از چشم دیگران می افتم وهمش برای تأیید دیگران فقط از حق خودم بگذرم ودقیقا این میشد که هر که هر چی میخواد به من بگه منم دنبال این بودم که کسی این میان ضربه نخوره وهمه اسیب متوجه خودم بود وخود خوری می کردم ولی به لطف خدا از روزی وارد سایت استاد شدم دیگه برام هیچ چیز وهیچ کس برام مهم نیست دیه برا ی تایید دیگران دست وپا نمی زنم وفقط هر جوری که خودم میدونم به قول استاد درسته انجام میدم شاد وموفق باشید
زندگی ما به وسیله باورهای ما ساخته می شه هر اتفاقی که توی زندگیمون رخ می ده نتیجه باورها وفرکانسهایی هست که ارسال کردیم.
اگر یه اتفاقی مرتب تکرار می شه(اتفاقات تکرار شونده)علتش باورهای من هست.
من مرتب کلیدم رو گم می کنم.
من چندین وچند بار گیره روسری خریدم وبه فاصله سه چهار روز گمش کردم.
با اینکه دستپختم خوبه همیشه قورمه سبزیم بد می شه.
یه بیماری دارم هر دوره دارو مصرف می وکنم وخوب می شم 4یا 5ماه بعد دوباره برمی گرده.
هر وقت می رم می شینم پشت ماشین می ترسم فکر بد می کنم.
و…….
علت همه ی این تکرارها باورهایی هست که ساختم وهی مدام گفتم من اینجوری هستم.
یه زمانی بیماریم سخت شده بود ومن با این وجود همه کارهام رو می کردم واز کسی کمک نمی خواستم وبعد اینو وقتی کسی بیمار می شد وهی می نالید تعریف می کردم وهمین باورم باعث جذب بیماری های دیگه برام می شد ومن خوشم می یومد که تعریف کنم از تواناییم در موقع بیماری.
وقتی خواهرم برای بچه دارشدن همش می خواست دیگران کاراش کنن وبقیه هم کمک می کردن من از سقطها و زایمانم می گفتم که هیچ کس نبود وخودم خودم رو اداره کردم همین حرفها باعث شد سال قبل دوباره بچم سقط بشه وهیچکس حتی یه احوال ازم نگیره.
واگه این حرفها رو نمی زدم واین باورها رو نمی ساختم وباور درست در مورد سلامت بودنم اینکه من هرگز مشکل وبیماری پیدا نمی کنم که احتیاج به کمک داشته باشم هرگز بچم رو از دست نمی دادم ومی تونستم به سلامتی دنیاش بیارم.
یا وقتی از گریه های بی وقفه پسرم وقتی کوچیک بود حرف می زدم واز شب بیداریهام برای دیگران این گریه ونا آرامی بیشتر می شد ومن رنج بیشتر می کشبدم وباز می رفتم وصحبت می کردم.
وقتی کلیدم رو گم می کردم برای خواهرام از اینکه دیگه حواس برام نمونده حرف می زدم از اینکه سختی کشیدنها من رو به این بی حواسی رسونده واز همدردیشون لذت می بردم واینا حالا می فهم به خاطر حس قربانی شدن هست از اینکه دوست داشتم برام دل بسوزونن وهمدردی کنن وبه خاطر حس عدم لیاقت اگه برای خودم ارزش قائل بودم خودم رو محتاج همدردی نمی دیدم من خدای بزرگی دارم که می تونم بهترینها رو ازش بخوام پس چه احتیاج به همدردی دیگران .
اصلا چرا باید اوضاعم بد باشه تا بقیه دل بسوزونن چرا خوب زندگی نکنم تا از زندگی عالیم حرف بزنن.
همین باورهای اشتباه باعث شده اتفاقات بد تکرار وتکرار بشن.
همین ترسها وصحبت کردن ازشون برای دیگران از اتفاق بد رانندگیم وهی گفتنش برای دیگران باعث شد دیگه نتونم پام رو روی گاز بزارم.
همین که هی بهم گفتن کم رو وخجالتی هستی از بچگی هی گفتن چه دختر آرومی هست نمی تونه تو جمع حرف بزنه.
اما من دیگه اون فاطمه نیستم من همه باورهای اشتباهم رو با هم دور می ریزم اینقدر کار می کنم تا به باورهای خوب قدرت بدم.
من بنده خدای قدرتمند هستم خدایی که هر لحظه با منه خدایی که پر از مهر وبخشندگی هست من باید خوب زندگی کنم سالم خوشبخت شاد ثروتمند من چیزی کم ندارم قبل از دنیا اومدنم همه چیز رو داشتم خودم با باورهام اونا رو از خودم گرفتم من قادر به انجام هر کاری برای رسیدن به خواسته هام هستم.
من به راحتی با مشتریهای شوهرم حرف می زنم کارهاشون رو انجام می دم.
من امسال سلامتی بیشتری داشتم بدن من قادرهست خودش رو باسازی کنه.
من نیازی به همدردی ندارم برای من فقط اتفاقات خوب می افته ومن فقط از خوشی ها حرف می زنم پس دلسوزی لازم ندارم .
وخیلی باورهای دیگه ومسیر تکاملم که با سایت وآگاهیهایی که استاد میدن ودر راس همه توکل به خدا طی می کنم.
سلام ب استاد عزیز دل️ ️. بینهایت از خداوند سپاسگزارم ک من رو ب شما هدایت کرد و از شما بسیار سپاسگزارم ک چنین فایل هایی رو تهیه میکند ک واقعا نمیشه همینجوری گوش کرد و رفت و واقعا درون ما، باورها و افکارمون رو ب چالش میکشه.
من هم ترس های زیادی دارم ک همواره اونها رو دارم به دوش میکشم و اکثرا هم برام مسئله ساز هستن و مسائلی که ایجاد میکنن حسابی ادمو درگیر میکنه. ترس ک سرجاش هست مسائله ایی ک ایجاد میکنه رو هم تا بخواهیم حل کنیم حسابی پوستمون کنده میشه. و باید ترس خیلی ریشه ایی حل بشه. البته خیلی از ترسها انقدر مخفی هستن ک الان ک این فایل رو گوش کردم با دقت ب سوالتون فکر کردم متوجه خیلی از این ترس ها شدم ک واقعا متوجهشون نبودم یا برام طبیعی بودن و انگار ک بودن و من کاری باهاشون نداشتم. ولی الان واقعا ذهنم رو در گیر کرده ک این ترس هایی رو ک دارم ب دوش میکشم رو چجوری میتونم حل کنم. الان ک بیشتر فکر میکنم ب این موضوع میفهمم که اصلا امیدی ب حل این ترسها نداشتم ولی الان میفهمم ک ایمان داشته باشم ک این ترسها از بین رفتنی هستن انگیزه تلاش رو در من زنده میکنه. شاید از دور ترسناک و وقتی ب قلب این ترس ها بزنم و ایمان رو همراه خودم کنم میبینم سرابی بیش نبودن و اصلا ترسناک نبودن و ایمان داشته باشم ک اگه با این ترس ها مواجه شدم خداوند کارگشا است و راه حل الهی ب من نشان داده میشود میتونه از ترسناک بودن هر موضوعی کم کنه.دیگه وقت نشتن و نگاه کردن و دلیل اوردن برای ترسها نیست همین الان وقته غلبه کردنه با ایمان ب اینکه همه چی میتونه درست بشه.
سلام به استاد و دوستان عزیزم
از صبح میخوام کامنت بنویسم خیلی فکر کردم و دیدم که من از نوشتن در مورد ترس هام میترسم
ولی جالبه که این فایل ها باعث میشه درونم را شخم بزنم و و کل روز فکر کنم و کامنت دوستانم رو بخونم دیدم چ جالب خیلی ها شبیه به هم هستیم از ابتدایی ترین ترس ها تا بزرگتر هاش مینویسم
ترس از نوشتن این کامنت که قضاوت بشم و استاد فکر کنه اینهمه داری کار میکنی بازم میترسی
اما به خودم قول دادم مینویسم و با خودم روراست میشم
1ترس از رانندگی من 10 ساله گواهینامه دارم تو مجردی همیشه رانندگی میکردم ولی حالا ……
2 ترس از سگ قبلا بهشون غذا میدادم از وقتی یکیشون پارس کردم الان گاهی کلی مسیرمو دور میکنم که فقط باهاشون رودر رو نشم .
3 ترس از مار این بزرگترین فوبیا من هست که گاهی خوابشم میبینم
4 ترس از آشپزی برای غریبه ها
5 ترس از اینکه مادر کافی برای پسرم نباشم
6 ترس از مورد قضاوت قرار گرفتن و کامل نبودم و اگه حرفی بزنم بقیه ناراحت بشن این ریشه در کودکی داره که باید طوری رفتار میکردم که هیچ وقت کسی ناراحت نشه حتی اگه مقصر نبودم و اینکه من بشدت دوست دارم کامل و بی عیب و نقص باشم
7 من از اینکه کاری شروع کنم بعد بفهمم دوسش ندارم میترسم به خاطر همین اکثرا شروع نمیکنم و از این شاخه به اون شاخه میپرم
مثلا از کامپیوتر ، فتوشاپ و خیاطی شینیون زبان و بدنسازی هر کدوم یکم انجام دادم (البته الان با کمک دوره 12 قدم و حل مسایل دام حلش میکنم ) چون ریشه در کمالگرایی داره
8ترس از خارج شدن از محدوده امنم
9ترس از تنهایی با پسرم بیرون رفتن چون حس میکنم نگهداری ازش سخته البته براش چندین بار قدم برداشتم و موفق بودم
و اینها همه شرکه وخداروشکر تو این مسیرم و با تعهدی که ایندفعه دادم مطمئنم ایمانم بر ترسهام غلبه میکنه و روزی زیر همین فایل دونه دونه مینویسم چجوری بهشون غلبه کردم
با نام خدای مهربان
سلام استاد و سلام دوستان عزیز
جواب این سوال استاد جانم
چه ترس هایی دارید که هنوز نتوانسته اید بر آنها غلبه کنید و همچنان از مواجه شدن با آنها فرار می کنید؟
استاد من تا قبل از اشنایی با شما ترس از خیلی چیزها داشتم و جالبه دلیل شناخت شما هم بخاطر ترس در کسب و کارم و رقابت بود که برای پیدا کردن راه حل اومدم توی نت بگردم که با فایل شما آشنا شدم . هیچوقت یادم نمیره فایل فقط روی خدا حساب کن
که توی کامنت یکی از بچه ها که داشت به یک سوآلی جواب میداد و گفت این فایل گوش کنید من رفتم گشتم توی نت با سایت شما و این فایل زیبا آشنا شدم و همین فایل رابط آشنایی من با شما شد .
ترس از شکست چه در کار چه روابط خانوادگی چه سرمایه گزاری همیشه با من همراه بود . فکر میکنم 60 تا 70 درصد خیلی بهتر شدم خداروشکر . ولی باز هم ته دلم همچین ترس هایی هست که مبادا ریسک کنم تا شکست نخورم مبادا توی رقابت در کسبوکارم شکست بخورم مبادا توی مهاجرت با برنامه پیش نرم و شکست نخورم . ولی همیشه یاد حرفای شما میفتم تا با عقل خودمون پیش بریم به الهامات خدا دسترسی نداریم . بعضی جاها باید خودمونو بسپاریم به خدا توکل کنیم بگیم خدایا تو هدایتم باش توکل بهت میکنم اونجاست اگه با ایمان توکل کنی خیالت راحته از همچی ولی توکل بگی و بعد باز با عقلت برنامه ریزی کنی یعنی همچنان به خدا ایمان نداری و توکلت فقط حرفه .
وقتی این حرفتون که هرچقدر ترس استرس و حس بد داشته باشین یعنی از خدا دورین و هرچقدر شاد عالی آرام باشید یعنی به خدا نزدیکترین همیشه این حرفو باخودم تکرار میکنم و وقتی از چیزی میخوام بترسم سریع میگم دارم از خدا دور میشم . با خدا باشم ترسی نیست چون توکل به خدا و ایمان یعنی دیگه سپردن بهش ما حرکت میکنیم اون خودش همه کارارو انجام میده ما فقط باید توی مسیر درست باشیم .
وقتی آگاهانه حرکت میکنیم با توکل و با ایمان پس هراتفاقی بیفته به ظاهر بد بدونید اون اتفاق همون اتفاقه خوبه هست پس نترسید ایمان داشته باشید خدا کارشو بلده ترسی وجود نداره .
باید پارو نزد وا داد ! باید دل رو به دریا داد !
خودش می بردت هر جا دلش خواست …
به هر جا برد بدون ساحل همونجاست .
سلام سعید عزیز
از خوندن کامنتتون لذت بردم و ارامش رو در قلبم احساس کردم با خوندن کامنتتون …مخصوصا اونجایی که گفتید توکل میکنید بعد دوباره میخواید با عقل منطق خودتون برنامه ریزی کنید یعنی به خدا ایمان ندارید…دقیقا مثال اان منه…که به ظاهر توکل کردم و مدام دارم تو ذهنم سبک سنگین میکنم و میبینم جور در نمیاد…بعد متعجبم که خدایا منکه توکل کردم منکه همه چیو به تو سپررم پس چرا هنوز دارم میترسم…
سپاسگذارم که چراغی در قلب و ذهنم روشن کردید با کلام دلنشینتون
لایق بهترینها هستید
سپاسگزارم ازتون
خوشحالم که کامنت من براتون توش جمله ای بوده که خدا هدایتتون کرده به این جمله تا شمارو آگاهتر کنه .
به قول استاد در مورد شرک
شرک مثل راه رفتن مورچه سیاه بر روی سنگ صاف در دل تاریکی شب پنهان است . شرک خفیفه
وقتی توکل میکنید به خدا پس دیگه اینکه چجوری میشه چرا نمیشه اینجوری بشه رو بزارین کنار . قدرت خداست پس بسپارید بهش . توکل به خدا و ایمان به خدا همچیز رو حل میکنه
انشالله هرجا باشین شاد و خوشحال و سربلند باشین خانم کوشکی عزیز
باسلام
نشانه عالی بود
ترس
من هنوز از چیزهایی می ترسم
شبها دیر وقت در مسیرهای خلوت رفتن یا شب تو جنگل و صحرا و..
….
از تغییر شغل
……
از فقر
……
از مهاجرت و..
……
از سگ
و….
گرچه با دورهای استاد به میزانی که کار می کنم بهتر شدم اما احساس می کنم نیاز به کار دارم
انشالله امسال جدی تر دنبال کنم دوره های استاد را
……..
………
……….
من دوره کشف قوانین را دارم باید مرور دوباره داشته باشم
سلام بر همه عزیزان
ترس ها …..
یعنی اگه بتونیم هربار یه ترس بزرگمون و واردش بشیم و دیگه ازش نترسیم همین خودش میشه یه رشد خیلی خیلی بزرگ
ترس از شروع کار (از شکست نمیترسم شکست عاطفی یا شکست مالی ولی اینکه از پسش برنیام من و میترسونه)
ترس از دریا
ترس از تنهایی
ترس از کمبود
ترس از دوست نداشته شدن
خلاصه و مفید دربارش گفتم
بازم ازتون ممنونم استاد عزیزم
خدایا شکرت
با سلام خدمت دوستان عزیز استادو خانم شایسته
سپاسگزارم از همگی بابت تبادل تجربه و کامنتها و این سایت فوقالعاده
ترس
انشالله که منظورم رو متوجه بشید
من توی بچگی حتما زیاد میترسیدم که بردنم توی سنی که دلیلش یادم نیست(حدود5سالگی) منو بردن پیش یک خانمی که ترس منو بگیرن
توی اون سن فقط اون صحنه که خانمه دستشو میکرد توی کاسه آب و میپاشید به صورت من و یه چیزی میخوند مثل دعا شاید قرآن نمیدونم
یادمه من از اینکار بیشتر میترسیدم و از اون فضا
جالب بود منو برده بودن ترسمو بگیرن
من فکر میکنم اونجا این باور تو من ایجاد شد که من انسان ترسویی هستم
جالب اینکه تا این سن زندگیم سراسر ترس و دلهره استرس استطراب بی ایمانی و احساس تنهایی
اگر بخوام دونه دونه بگم یه توماره
من زندگیم ریشش تو ترسه و توی تمام مراحل و زمینه های زندگی ترس منو تحت تاثیر قرار داده
دوره عزت نفس رو خریدم
چندباری تمرین رفتن به دل ترس تاریکی و کوه و جنگل رو نصفه و نیمه انجام دادم
تا اینکه 5شنبه قبلی تنها رفتم تو دل بیابان برای تمرین خداروشکر حصیر رو پهن کردم رو خاک بیابان و از بعد از ظهر تا اذان صبح سعی کردم ایمان داشته باشم به خدا برای اولین بار توی عمرم تا این حد اعتماد کردم و بدون چادر بیرون توی بیابانی که قبلا عقرب و مار دیده بودم خابیدم ،نشستم سجده کردم و از خدا خواستم که بهم ایمان بده و اینکارو برام آسون کنه تا انجامش بدم
تسیدم ولی انجامش دادم خداروشکر
خداروشکر تا صبح همونجا موندم
این اولین تجربه من از این حد از اعتماد بخدا بود
امیدوارم ایمان و اعتمادم بخدا بی نهایت در حال رشد باشه
خیلی دوست دارم باشهامت شجاع و با جسارت و با ایمان با خدا و با همایت الله باشم
چون نصف ترسهای من از نداشتن هامی در این دنیا هست
من توی منطقه ای بزرگ شدم که هرکه داداش بیشتر یا طایفه بزرگ داره یعنی هامی و پشتشوش پشت همه شجاع و باشهامت و با جسارتن
من هم این باور قدیمی و شرک آلود توی ذهنم هست چون برادر و طایفه یا فامیلی نداریم همیشه مورد تحقیر و بی محلی کم محلی قرار گرفتیم و این باور که ما ضعیف و بدرد نخور و ترسو هستیم هنوز با منه
ترس از برقراری رابطه دارم با اینکه شغلم املاکه و نیاز دارم به روابط با همکارهام یا رفتن به دفاتر دیگر همکار هام نمیتونم احساس حقارت و تردشدن و پس زده شدن و پذیرفته نشدن رو تصور نکنم
و ذهن قدرتمند من هرچیو تصور کنه توی واقعیت نیشونم میده
از خدا قدرت عمل به دانستهام و توحید عملی و ایمان و یکتا پرستی میخام
خیلی شهامتو دوست دارم
خیلی ادمهای شجاع و با جسارت با ایمان و قوی رو دوست دارم
خیلی خودم رو بیشتر دوست دارم وقتی انسان قدرتمند و شجاعی باشم و با توحید عملی زندگی کنم
دانش و تجربه زیاد دارم ولی ترسهام اجازه عمل بهشون رو نمیده
دوره عزت نفس رو سعی کردم خوب عمل کنم انشالله فرایندش رو با عملکرد طی بشه نتیجه های فوق العاده میگیرم میام اینجا مینویسم
روز گارتون به شادی
سلام و عرض ادب خدمت استاد بزرگوار و خانم شایسته ی عزیز.
استاد من در تمام زندگیم وجودم لبریز بوده از ترس. ترس. ترس. ترس
حتی واژه ی ترس هم برام ترسناک بود. همیشه آرزوم داشتن شهامت و شجاعت بوده و افراد اینچنین رو با تمام وجودم تحسین میکردم ولی واقعا نمیدونستم راهش چیه.
ترس از دست دادن عزیزانم، ترس از قضاوت های مردم، ترس از تاریکی، ترس از شروع هرکار جدیدی، و اما بزرگترین چیزی که همیشه من رو آزار میداد و در واقع موتور محرک من برای همراهی با شما و آموزش های شما بود بیماری پانیک بود. بیماری ناشی از ترس با کلی علائم عجیب و غریب که فقط کسانی میتونند متوجه بشن که مبتلا باشند. شروع این بیماری با یک اضطراب یا ترس بزرگ در زندگی استارت میخوره و سالهای سال گریبانگیر میشه. من از وقتی که وارد سایت شدم یه جورایی به آموزش های شما پناه آوردم برای بهبود این بیماری. تو همه ی فایل های شما به دنبال جواب این سوالم بودم. کم کم همه چیز داشت عوض میشد ترس از دست دادن ترس از چیزهای واهی ترس از قضاوت های مردم همه داشتند کم رنگ و کم رنگ تر میشدند اما مشکل پانیک همچنان پا برجا بود. دوره ی قانون سلامتی رو خریدم گفتم شاید این راهش باشه. تو این دوره خیلی چیزها برام عوض شد. درمان کم کاری تیروئیدم بی حالی هام اضافه وزنم و کلی اتفاقای عالی برام افتاد اما…
پانیک همچنان بود قوی و پابرجا.
دوره ی شیوه ی حل مسائل رو خریدم که به نظرم بی نظیره فوق العادست و چه اتفاقات محشری برام افتاد من به این باور رسیدم که تمام مسائل راه حلی بسیار ساده و در دل خودشون دارند و خدا میدونه با این باور چه کارها که نکردم استاد!
اما پانیک همچنان بود. بارها دکتر رفته بودم. همه یک سری داروهای آرامبخش و ضداضطراب مینوشتند و میگفتند که درمان نداره باید کنترلش کرد ولی من تو این مدت هیچ جوره زیر باره خوردن دارو نرفته بودم و میگفتم باید ریشه ای درمانش کنم نه اینکه با قرص خوردن آشغالها رو بریزم زیر مبل. اما دیگه خسته شدم اینقدر علائم این بار منو خسته و فرسوده کرده بود که من بعد از این همه سال تلاش و مقاومت تصمیم گرفتم برم پیش یک متخصص اعصاب و هر دارویی داد بخورم میدونستم این راهش نیست ولی تنها راهی بود که به نظر خودم برام باقی مونده بود. خیلی راه هارو رفته بودم طب سنتی بارها و بارها . یوگا. نرمش. تمرینات تنفسی انواع تغذیه و خسته و ملول شده بودم. برای دکتر وقت گرفتم استاد سه مرتبه وقت گرفتم و هربار اتفاقی می افتاد که قرار ملاقاتم با دکتر کنسل میشد واقعا متعجب بودم میگفتم خدایا چرا جور نمیشه شاید این نشانه ی توست که میخوای بهم بگی بیشتر صبر کنم. همیشه با خودم میگفتم خدایا میدونم که نزد تو آسون ترین و بهترین راه ها هست خدایا من رو به اون راه هدایت کن. خدایا میدونم که اگر داروهای آرام بخش مصرف کنم وابستگی میاره ومن تو مسیر رسیدن به تو نمیخوام به هیچ کس و هیچ چیز به جز تو وابسته بشم. بارها این رو از خداوند خواستم که خدایا نمیخوام به جز تو به هیچ کس و هیچ چیزی وابسته بشم هدایتم کن. یک بار همین طوری داشتم در مورد پانیک سرچ میکردم اسم یک کتابی به چشمم خورد سرچ کردم دیدم ترجمه اش هم تو گیسوم موجوده کتاب رو انداختم تو سبد خریدم اما موقع خریدش منصرف شدم گفتم من این همه مطلب درباره پانیک خوندم بی اثر بوده ولش کن چرا الکی بخرم و اومدم بیرون از سایت گیسوم. روزها گذشت و من تصمیم قطعی گرفتم هرجوری شده هماهنگ کنم و برم پیش متخصص تا برام دارو بنویسه. سعی میکردم خودم رو متقاعد کنم که شاید این راهه درسته و من دارم الکی مقاومت میکنم و همش میگفتم بارالهی من میدونم که درمان تو دل خودشه و این قدر ساده است که باورم نمیشه خدایا منو از وابستگی به غیر خودت رها کن.
مدتی گذشت و از سایت گیسوم برام پیامک اومد که کتابی در سبد خریدتون هست موجوده اگر مایلید خریدتون رو نهایی کنید بهش توجهی نکردم. قرار بود شنبه برم دکتر. دوباره چند روز بعد همون پیامک برام اومد یه لحظه احساس کردم شاید این یک نشانه ی خداونده چرا تا حالا هرچقدر خواستم هماهنگ کنم برم دکتر نشده و این پیامک دوبار برام اومده گفتم این کتاب که قیمتی نداره میخرم شاید بعدها به درد کسی بخوره و کتاب رو سفارش دادم و جالب اینکه کتاب دقیقا روز شنبه به دستم رسید من اون روز این رو یک نشانه در نظر گرفتم و دکتر نرفتم و شروع کردم به ورق زدن کتاب. استاد خدا شاهده جملات این کتاب معجزه بود لبریز از باورهایی که شما آموزش داده بودید دراین کتاب گفته شده بود که راه حل بسیار آسان و در دل خود بیماریست. و چقدر صحبت های امروز شما در مورد ترس تو این کتاب اومده بود من زیر جملاتی که منو به یاد صحبت های شما می انداخت خط میکشیدم و شوکه شده بودم خدایا یعنی واقعا راه حل بیماری که این همه سال منو آزار میداد همین بود. الان یک هفته است که به دستورات اون کتاب عمل کردم و به طرز معجزه آسایی همه چیز داره عوض میشه من که تو این چند ساله میترسیدم لب به کافئین و قهوه بزنم (چون به شدت حملات پانیک رو تشدید میکنه) از دیروز شروع کردم به خوردن کافئن و نوشابه ی مشکی البته بدون قند. اینقدر ذوق زده ام که نمیتونم سر از سجده ی شکر بردارم خدای مهربانم یعنی این قدر ساده بود خدایا ممنونم که نزاشتی وابسته به غیر تو بشم خدایاااااا زبانم بند آمده از شکرت.
18 ساله دنبال راه حلی همیشگی بودم بدون قرص و دارو و حالا با داشتن باورهای درست تو من را هدایت فرمودی. استاد سخنانی که خداوند بر زبان شماجاری میسازد قوانین تغییر ناپذیر خداوند یکتاست خداوند را سپاسگزارم که توفیق شنیدن و فهم این جملات رو از شما دارم. برای خودم و شما استاد مهربان و بانو شایسته ی عزیز و تمام دوستانم دیداری بسیار شیرین و مسرت بخش با الله مهربان رو آرزومندم.
ومن الله التوفیق
سلام دوست
خیلی حالم خوب شد که به شفای روحی روانی احساسی و افکاری بیشتری رسیدی
منم این ترس و اضطراب شدید رو تجربه کردم دارو مصرف کردم و خداروشکر 2ساله قطع مصرف دارو و حالم رو به عالی ترشدنه
اگر امکانش هست اسم کتاب رو برام بزارید
منم استطراب شدید رو
الهی آرامش واقعی
ایمان
لذت از لحظه حال
و احساس خوشبختی واقعی رو تجربه کنی
سلام خدمت شما برادر بزرگوار.
اسم کتاب شهامت پاسخگویی برای درمان پانیک اثر بری مک دونا نشر آوای نور هست.
معرفی کتاب شهامت پاسخگویی اثر بری مک دونا
هیچچیز بدتر از این نیست که بخواهید از چیزی فرار کنید و به خصوص اگر این فرار از خود باشد.اولین چیزی که باید بدانید این است که همه چیز خوب خواهد شد! شما از این وضعیت رهایی خواهید یافت. در حقیقت، نهتنها این وضعیت را پشت سر خواهید گذاشت، بلکه با کمک این کتاب میتوانید به بهبودی کامل برسید و به یک فرد قویتری تبدیل شوید. اضطراب، حبس ابد نیست و کاملا قابلدرمان است. این کتاب بخشی از این حرکت و جنبش است. نویسنده در این کتاب تلاش کرده یک روش واقعا تحولآفرین را برای بهبود اضطراب به اشتراک گذارد. این رویکرد که روش «شهامت پاسخگویی» نامیده میشود، ریشههایش در موج جدید روانشناسی مثبتگرا و جنبش ذهن آگاهی قرار دارد که در پنج تا ده سال گذشته بسیار محبوب شده است. این رویکردی است که میخواهد الگوی قدیمی مدیریت اضطراب و مقابله با آن را کنار بزند و بهجای آن، بهدنبال درمان مشکل برای همیشه است.
با آرزوی سلامتی و آرامش برای شما و تمام دوستانم
سلام دوست
خیلی حالم خوب شد که به شفای روحی روانی احساسی و افکاری بیشتری رسیدی
منم استطراب شدید رو تجربه کردم
خداروشکر قطع دارو کردم 2ساله
حالم خیلی رو به عالی ترشدنه
میخواستم اسمس کتاب رو ازتون بپرسم اگر میشه برام ارسال کنید
الهی آرامش واقعی
ایمان
لذت از لحظه حال
و احساس خوشبختی واقعی رو تجربه کنی
سلام. بنام هستی بخش و آرام کننده دل ها
بدون مقدمه
من مدتها اسیر شیطانم و ذهن من و آلوده آلوده کرده
همش ترس همش فکرهای منفی
فکر منفی در رابطه با خودم و جسسم
هر چند آزمایش دادم و از همه نظر خدا رو شکر سالم هستم
ولی ذهنم این قبول نمیکنه
و میگه ی جای کار مشکل داره
و زندگی منو محدود کرده
و زندگی چپ عادی منو از بین رفته
هر چه فایل های سل امتی و فایل های
در پرتوی آگاهی را گوش میدم فایده نداره
هر چند عبارت تاکیدی میگم چاره نداره
حتی از قدم زدن و راه رفتن هم میترسم
میگم من توانش رو ندارم
من چکار کنم
نسبت به تمام غذاها بدبین هستم
بعد از شروع دوره قانون سلامتی
نسبت به خوردنی ها خیلی شک و تردید پیدا کردم
هر چند میدانم تمام این ترس ها
اصل از زمان کودکی من ریشه دارد
با کوچکترین مشکل
از کاه کوهی می سازم
و آن را در ذهنم میپرورانم
من که قبلا خیلی خوشحال و پر انرژی بودم
و ورزش میکردم
الان با راه رفتن فکر میکنم سرم گیج میره
به همین خاطر تمام فعالیت ها ی ورزشی
حتی پیاده روی از ترس انجام نمی دهم
من سالم هستم و تمام چک آبها رو انجام دادهام
من الان 50 سالمه
حدودا 3 سال پیش با این قوانین آشنا شدم اوایل خیلی خوب بودم
من هیچ وقت تمرینات را رها نکردم
ولی عقل و منطق من در رابطه با واقع اطرافم
مخصوصا غذا خیلی منفی شده است
لطفا منو راهنمایی ام کنید
سپاسگزارم بابت همه هدایت های خداوند
و تشکر از سایت پرمحتوای عباسمنش و همه دوستان
مصرف مواد غذایی قوی، مطالعه خواص آنها، استفاده از بوی گلاب و کنترل ذهن، توصیههایی برای سام عزیز هستند.
با سلام خدمت سام عزیز
اون چیزی که به ذهنم میرسه در چندین بخش به تو میگم
ابتدا اینکه مواد غذایی بسیار قوی
مثل خرمای خوب مثل ژل رویال مثل عسل خوب اینها رو مصرف کن
اگر ر قانون سلامتی هستی گوشتی که مصرف میکنی کرمی که مصرف میکنی مواد مجازی که مصرف میکنی اونها کیفیت خوبی داشته باشند و ارگانیک باشند در مورد خواصشون تحقیق بکن و مطالعه بکن و اونها را در یک برگه آچار بنویس و حداقل برای مدت 21 روز اونها رو قبل از خوردن مطالعه بکن و
اگر که دیده باشی خانم شایسته عزیز در یکی از قسمت های سفر به دور آمریکا یک میوه ای رو که جدید بود و خیلی خاص بود میخواستن بخورن
اینها خواص اون رو بارها و بارها مطالعه کردن و به خودشون گوشزد کردن که چه خواص عالی داده و چه انرژی زیادی وارد بدنشون میشه
و چقدر عالی هستش این کار رو در مورد هر ماده غذایی که میخوای بخوری انجام بده و از مواد سالم ارگانیک و عالی استفاده بکن و در مورد خواص اون مواد عالی که مصرف میکنی قبلش بسیار مطالعه کن
و با خودت تجسم بکن که الان این همه خواص ویتامینها و سلولهای بسیار عالی وارد بدن من میشه و انرژی و مواد عالی رو در بدن من منتشر میکنه و باعث قدرت ذهنی قدرت قلبی و بدنی من میشه
از بوی گلاب استفاده بکن از بوی ادکلن و عطرهای شیمیایی دوری بکن
بوی سرکه بوی ترشی استفاده از عدس ماهی ترشیجات شوریجات به کل ممنوع هستش
استفاده از روغن زیتون عالی خیلی میتونه بهت کمک بکنه همچنین مصرف سیب
میدونی با استفاده از روغنهای گرم سرت رو روغن مالی بکنی و ماساژ بدی
ساعت خوابت خیلی مهمه حتما در سر شب به خواب
بحث مسائل ذهنی و کنترل ذهن رو هم که خودت وارد هستی و در سایت بسیار به آن توضیح داده شده اونها رو هم دنبال بکن
امیدوارم خبرهای خوبی از تغییرات مثبتت بشنوم
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام ب دوستان و استاد بزرگوار وخانم شایسته عزیزم،امیدوارم ک در سلامتی باشید
ترس کلمه ای مارو از خیلی از اقداماتی ک خواستم انجام بدیم بازداشت و نمیزارع قدمی برداریم اما امان از روزی ک بری تودلش میفهمی ی بادکنک تو خالیه و میترکه و هیچی نیست ..
من ترس های زیادی داشتم و دارم مثل ترس از طرد شدن ترس از تایید نشدن ی زمان های خیلی نگاهم ب تایید بقیه بود و اگر مورد تایید قرار نمیکرفتم مدت ها درگیر بودم باخودم و این عدم تایید رو ب خودم ربط میدادم ک من خوب نیستم و همیشه دنبال راهی بودم ک تایید بگیرم و این احساس رو ب خودم بدم ک من خوبم.
ترس از اینک بابام منو ببینه وقتی میخوام از خونه بزنم بیرون چون فکرمیکردم ی چیزی میگه باترس از صحبت با بابام داشتم
ترس از دعوا شدن داشتم مخصوصا آدمی ک برام مهم بود اگ رابطه عاطفی داشتم ترس از دست دادن همراهم بود و باعث میشد اگ دعوایی هم بشه بااینکه حق با من بود سکوت کنم و چیزی نگم و دنبال راهی باشم ک سریع ختم ب خیرشه وطول نکشه
یاهم از انجام ی کار جدید ترس داشتم ک نکنه موفق نشم نکنه خوب پیش نره
این ترس ها خیلی عمیق تر و درونی بود تا ترس هایی مثل تاریکی،یاترس از سگ وگاو،گاهی تنهایی،ترس از رانندگی ..
ممنون ک کامنت منومطالعه کردید.
یاحق
سلام دوست عزیزم دقیقا منم مثل شما بودم نکنه که از خودم دفاع کنم از چشم دیگران می افتم وهمش برای تأیید دیگران فقط از حق خودم بگذرم ودقیقا این میشد که هر که هر چی میخواد به من بگه منم دنبال این بودم که کسی این میان ضربه نخوره وهمه اسیب متوجه خودم بود وخود خوری می کردم ولی به لطف خدا از روزی وارد سایت استاد شدم دیگه برام هیچ چیز وهیچ کس برام مهم نیست دیه برا ی تایید دیگران دست وپا نمی زنم وفقط هر جوری که خودم میدونم به قول استاد درسته انجام میدم شاد وموفق باشید
به نام خدایی که به تنهایی کافیست.
سلام به استاد عزیزم ومریم جان.
کلید:توانایی به نام خودشناسی.
فایل:پیدا کردن الگوهای تکرار شونده قسمت 8.
زندگی ما به وسیله باورهای ما ساخته می شه هر اتفاقی که توی زندگیمون رخ می ده نتیجه باورها وفرکانسهایی هست که ارسال کردیم.
اگر یه اتفاقی مرتب تکرار می شه(اتفاقات تکرار شونده)علتش باورهای من هست.
من مرتب کلیدم رو گم می کنم.
من چندین وچند بار گیره روسری خریدم وبه فاصله سه چهار روز گمش کردم.
با اینکه دستپختم خوبه همیشه قورمه سبزیم بد می شه.
یه بیماری دارم هر دوره دارو مصرف می وکنم وخوب می شم 4یا 5ماه بعد دوباره برمی گرده.
هر وقت می رم می شینم پشت ماشین می ترسم فکر بد می کنم.
و…….
علت همه ی این تکرارها باورهایی هست که ساختم وهی مدام گفتم من اینجوری هستم.
یه زمانی بیماریم سخت شده بود ومن با این وجود همه کارهام رو می کردم واز کسی کمک نمی خواستم وبعد اینو وقتی کسی بیمار می شد وهی می نالید تعریف می کردم وهمین باورم باعث جذب بیماری های دیگه برام می شد ومن خوشم می یومد که تعریف کنم از تواناییم در موقع بیماری.
وقتی خواهرم برای بچه دارشدن همش می خواست دیگران کاراش کنن وبقیه هم کمک می کردن من از سقطها و زایمانم می گفتم که هیچ کس نبود وخودم خودم رو اداره کردم همین حرفها باعث شد سال قبل دوباره بچم سقط بشه وهیچکس حتی یه احوال ازم نگیره.
واگه این حرفها رو نمی زدم واین باورها رو نمی ساختم وباور درست در مورد سلامت بودنم اینکه من هرگز مشکل وبیماری پیدا نمی کنم که احتیاج به کمک داشته باشم هرگز بچم رو از دست نمی دادم ومی تونستم به سلامتی دنیاش بیارم.
یا وقتی از گریه های بی وقفه پسرم وقتی کوچیک بود حرف می زدم واز شب بیداریهام برای دیگران این گریه ونا آرامی بیشتر می شد ومن رنج بیشتر می کشبدم وباز می رفتم وصحبت می کردم.
وقتی کلیدم رو گم می کردم برای خواهرام از اینکه دیگه حواس برام نمونده حرف می زدم از اینکه سختی کشیدنها من رو به این بی حواسی رسونده واز همدردیشون لذت می بردم واینا حالا می فهم به خاطر حس قربانی شدن هست از اینکه دوست داشتم برام دل بسوزونن وهمدردی کنن وبه خاطر حس عدم لیاقت اگه برای خودم ارزش قائل بودم خودم رو محتاج همدردی نمی دیدم من خدای بزرگی دارم که می تونم بهترینها رو ازش بخوام پس چه احتیاج به همدردی دیگران .
اصلا چرا باید اوضاعم بد باشه تا بقیه دل بسوزونن چرا خوب زندگی نکنم تا از زندگی عالیم حرف بزنن.
همین باورهای اشتباه باعث شده اتفاقات بد تکرار وتکرار بشن.
همین ترسها وصحبت کردن ازشون برای دیگران از اتفاق بد رانندگیم وهی گفتنش برای دیگران باعث شد دیگه نتونم پام رو روی گاز بزارم.
همین که هی بهم گفتن کم رو وخجالتی هستی از بچگی هی گفتن چه دختر آرومی هست نمی تونه تو جمع حرف بزنه.
اما من دیگه اون فاطمه نیستم من همه باورهای اشتباهم رو با هم دور می ریزم اینقدر کار می کنم تا به باورهای خوب قدرت بدم.
من بنده خدای قدرتمند هستم خدایی که هر لحظه با منه خدایی که پر از مهر وبخشندگی هست من باید خوب زندگی کنم سالم خوشبخت شاد ثروتمند من چیزی کم ندارم قبل از دنیا اومدنم همه چیز رو داشتم خودم با باورهام اونا رو از خودم گرفتم من قادر به انجام هر کاری برای رسیدن به خواسته هام هستم.
من به راحتی با مشتریهای شوهرم حرف می زنم کارهاشون رو انجام می دم.
من امسال سلامتی بیشتری داشتم بدن من قادرهست خودش رو باسازی کنه.
من نیازی به همدردی ندارم برای من فقط اتفاقات خوب می افته ومن فقط از خوشی ها حرف می زنم پس دلسوزی لازم ندارم .
وخیلی باورهای دیگه ومسیر تکاملم که با سایت وآگاهیهایی که استاد میدن ودر راس همه توکل به خدا طی می کنم.
خدایا متشکرم که هدایتم می کنی هر لحظه.
استاد متشکرم.
در پناه خدا.