اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
بعد میخوام باهمین شرایط جهان بگه بله عزیزم شما میترسی شما خودت سنگ میندازی جلوی پات شما خودت با دستای خودت زنجیر بستی به پات
ولی خب چه کنیم که بااستعدادی و عاشق این کار بفرما فلان نتیجه ی عالی برای شما
فلان موقعیت و موفقیت برای شما!!
و بااینکه میدونم اینجوری نمیشه اما بازهم انقدر برای ذهنم سخته که میگه حالا بیا ناهار بخوریم بیا فلان کار رو انجام بدیم بیا اتاق رو مرتب کنیم بیا اینکارو کنیم اونکارو کنیم س
بعدا به این یکی هم میرسیم…
از یه طرف به شدت به فکرشم از یه طرف مجبورم یه جوری خودمو اروم کنم و سرخودمو گرم کنم
من ترس از شکست هم دارم..
دلیلش رو هم میدونم!
چون میترسم ضایع شم
چون میترسم دیگه عالی دیده نشم
چون میترسم از چشم بقیه خیلی خوب دیده نشم
چون میترسم که یوقت همه چیز تو زندگیم پرفکت نباشه
چون میترسم این شکست به این معنی باشه که من بی عرضه ام..
و وقتی این ترس باشه خب عملا قدم جدی برداشته نمیشه که به یه جایی برسه حالا ببینم شکست میخوری اصلا یانه!!
بااینکه همیشه آدم جسوری شناخته میشدم
و واقعا ترس هایی که اکثرا دارن مثل ترس از ارتفاع تجربه های جدید مسیر های جدید کارهای جدید چیزی رو درست کردن (یک غذای جدید /وسیله ی جدید) تاریکی وَ َو وَ .. ندارم و چنان براشون قدم برمیدارم انگار اصلا هیچی نیستن
این سوال توی ذهن خودمم همیشه تکرار میشد
چرا بقیه جاها خوب عمل میکنم
کارا راحت پیش میرن
همه چیز با لذت سریع و عالی اتفاق میفته
خیالم راحته
خود واقعیمم
اما دقیقا کاری که خودم میخوامش نه!انگار اینجا متوقف میشم
خب جوابش هربار مشخص میشد برام
اما فرار میکنم هربار.
و جالبه که ریشه تمام ترس هام برمیگرده به عزت نفس و اعتماد به نفس بدون استثنا
اما وقتی میخوام روی این دوره کار کنم
ذهنم نهایت تلاش خودش رومیکنه که هرکاری میخوای انجام بدی بده فقط این یکی رو( عزت نفس) بیخیال شو!!
اگه روی اعتماد به نفسم کار کنم و نتایج بهتر بشه چی؟ اون موقع میرم بالاتر نتایج میاد.. من لایقش نیستم من نمیتونم از پسش بر بیام اون موقع چیکار کنم؟
راستش خیلی کارا کردم که ازش میترسیدم ولی در نهایت انجامش دادم ،اما جنس این ترس فرق میکرد و خیلی ترکیبی همه زندگی تحت تاثیر قرار داد
واس همین من هر دفعه که خودم در شرایط مواجه قرار میدم ،بیمار میشم!نمیتونم توصیف کنم چقدر احساسات منو برانگیخته میکنه !
همون ترس تکرار شونده باعث میشه من هر دفعه 100 خودمو نزارم و درنهایت مجبور به تکرارش بشم
یه سیکل کاملا معیوب !
تو ردپا غول مرحله آخر معرفیش میکردم !فعلا با ترس های کوچیک مقابله میکنم تا کم کم بتونم از اون ترس هم بزرگتر بشم
خب اون ترس باعث به وجود آمدن ترس های دیگه شد
مثل ترس از موفقیت ترس از شکست
من اون موقع در آستانه موفقیت بودم اما یک دفعه همه چی خراب شد
و این باور در اون سن برام ساخت ،خب نکنه موفقیت مساوی باشه با این مشکلات ؟نکنه باز آسیب ببینم؟نکنه دوباره درد بکشم ؟
یا ترس از شکست که نکنه باز یه اتفاق بیفته ؟
حالا با پوست و استخوان میفهمم وقتی میگیم باور ها زندگی میسازن
چون هر دفعه بلا استثنا، اون اتفاقات مشابه جذب میکردم :))))))
این سه تا اصلی ترین ترس ها بودن
اما ترس از پرفکت نبودن و کافی نبودن هم در من وجود داره که از کمالگرایی نشاط میگیره
ترس از دیر شدن!نه از لحاظ آن تایم بودن بلکه از لحاظ جا موندن از زندگی !دیر شده برای شروع
دیر شده برای فلان کار ،دیر شد برای یادگیری مثلا زبان یا هر مدرکی
سنی ندارم اما همون اتفاق که گفتم چند سال خونه نشینم کرد و باعث شد این ترس ها ساخته بشه
واس همینه استاد میگه مهم نیس شکل اتفاقات چیه مهم واکنش ما به اتفاقات
من تو اوج تینیجری با باور های نامناسب ،سال های زیادی (خواستم به صدای ذهن نجوا گرم گوش کنم بنویسم سال های زیادی از دست دادم !اما راستش شخصیت من در همون سال های بی رونق از نظر بقیه ،ساخته شد ،کلییییی تغییر کردم که حتی ذهن نجوا گرمم دلش نیومد اون رشد نادیده بگیره و اجازه داد اینارو بنویسم)
حالا که از ترس های اساسی گفتم از حق نگذریم که در همین 90روز کارایی کردم که خودمم باورم نمیشه !
اون روزها هم فراموش میشه و همین مسیری که استارت زدم به جاده ای ختم میشه که یه نفس راحت میکشم و میگم ،اگه من به اون تضاد ها و ترس ها و شکست ها برخورد نمیکردم
اصلا شخصیت که لایق این جایگاهه ساخته نمیشد
اصلا در مدار این خوشبختی ها قرار نمیگرفتم
این دیدگاه حاصل تفکر الخیر فی ما وقع
اینکه درک کنم گذشته من حاصل باورهام بود که تموم شد ،همون تضاد باعث خلق باور های جدید شد تا امروز اینجا باشم تا باورهای جدید بسازم
من تقریبآ دوسال ونیم پیش کوهی از ترسها بودم چه در رابطه چه در کسب و کار،ترس از حرف مردم و…
اما اتفاقاتی در زندگیم افتاد که دیگه من و تغییر داد واستاد وقتی که در دوره عزت نفس گفتین از هر چی میترسین برین به سمتش اون خودش ازبین میره ومن بعدشنیدنش از هرچی که میترسم به سمتش میرم وتونستم خیلی از ترسهام روشکست بدم ترس از حرف مردم،ترس از رابطه و..واینکه اعتماد به نفسم خیلی بهتر شده خداروشکر ممنون استاد
ولی یک ترسی دارم که هنوز نتونستم از بین ببرم( ترس از تاریکی) که شما در عزت نفس گفتین این ترس رو داشتین و تنهایی رفتین جنگل خلاصه اینکه تونستین از بین ببرین،من هم اتاقم رو جداکردم اتاق من شبها خیلی تاریکه استاد وخیلی باخودم صحبت میکنم اینکه تمام قدرت دست خداست و اون در تاریکی هم حواسش به من هست، ولی نمیدونم چرا ازبین نمیره میشه لطفا راهنماییم کنیدکه چکار کنم تا ازبین بره؟ممنون از تمام زحماتتون
در کتاب 12 قدم انجمن معتادان گمنام،راجع به ترس ها و ریشه اون بسیار مفصل و مو شکافانه نوشته شده،
ترس هایی داریم که اغلب غیر واقعی هستند،
که به ترس های اکتسابی معروفند،
ترس،ریشه تمام بیماری های روانی و زجرهای احساسی،
به هر کسی که نگاه کنید و یا به خودمون که نگاه کنیم یه ضعفی در وجودمون هست،ریشه اون ضعف ترسِ،
ناراحتی از بی پولی،،،،از ترس کمبود میاد
کم خرج کردن و خساست،از ترس کمبود پول میاد
خود را فدا کردن،،،،از ریشه تایید طلبی میاد که ریشه تایید طلبی ترس از ترد شدن یا مورد توجه واقع نشدن هست
و بی نهایت مثال دیگه
حالا اگر من یا هر انسانی که برنامه داره که در مسیر زندگی میخواد موفق بشه،
باید ترس هاش رو شناسایی کنه و ببینه دلیلشون چیه
این نکته مهم رو به خودم میگم و هر کس هم دوست داره برداشت کنه
هر انسانی که بشینه ترس هاش رو مشخص کنه،ریشه یابی کنه و بگه نه اینجوریام نیست،من قوی تر از این حرفام و ماهیت وجودیِ خودش رو به خدا نسبت بده تا ترس ها کمرنگ تر و محو بشن،
دیگه هیچ چیزی نیست که بتونه جلوی پیشرفت رو بگیره
من خودم از بی پولی میترسم
اما روش کار کردم و باور فراوانی رو هُل دادم توش و خوب شدم
از بدهکاری میترسم،
و باورهای کتاب رویاهایی که رویا نیستند رو زدم تنگش و بهتر شدم
از خیانت میترسم،
از مرگ عزیزان خیلی میترسیدم،اما بعد از فوت پدرم،فهمیدم که واقعا من روی خودم کار کردم و چقدر راحت کنار اومدم با مرگ عزیزان
از سبقت و سرعت غیر مجاز بی نهایت میترسم
از حساب و کتاب کردن میترسم
از قیمت دادن میترسیدم اما الان بهتر شدم
از افتادن یه اتفاق برای بچم خیلی میترسم
مثلا ترس های توهمی همیشه میاد سراغم که غذای داغ یا روغن روی گاز بیوفته سر بچم،یا بخوره زمین سرش بخوره کنج تیز دیوار
ترس از گیر کار،یعنی یه کار بگیرم برم شروع کنم و یهو ببینم ساختمون یه گیر یا غناسی داره،هر چند به بهترین نحو ممکن درستش میکنم،اما از شب قبلش خوابن نمیبره از ترس که نکنه که ایراد دیوار ها بزنه کار منو خراب کنه
ترس از تفکر بد دیگران نسبت به خودم،
این رو به خودم میگم
بشین،ترس هات رو دوباره بنویس،و راجع بهشون دلیل منطقی بیار که شما کاملا غیرواقعی هستید
راستش خیلی عادت کردم که اول روی کاغذ بنویسم بعد بیام پاکنویس کنم واسه همین کامنت نوشتنم همیشه به تعویق میفتاد ولی امشب تصمیم گرفتم بیام مستقیم بنویسم و از خدا خواستم کلمات رو به انگشتام جاری کنه
اول یه خبر خوب بدم اونم اینکه من یه گروه با افراد نزدیکم توی واتساپ زدیم و داریم تمرین شکارچی نکات مثبت باشیم رو اونجا انجام میدیم کلی حسمون عالی شده کنار هم و یکی از خواهرزاده هامم به این خانواده بزرگ ملحق شده و خیلی خوشحالم
من همین امروز به دو تا از ترس هام غلبه کردم
اول اینکه به طراح جلد کتابم که یکم کارمو با تعویق مینداخت پیام دادم و خیلی جدی ازش خواستم که زودتر کارمو تحویل بده
دوم اینکه سالهاست اگزمای پوستی دارم و به شدت هم ترس از دکتر دارم که مبادا بهم قرص بده چون به شدت مخالف خوردن دارو هستم و پا روی این ترسم گذاشتم و رفتم و جالب اینجاست هیچ قرصی نداد و فقط دو تا پماد داد و گفت موقع ظرف شستن دستکش دستم کنم همین
اتفاقا کلی هم با دکتر خوش و بش کردیم
فکر کنم همین ها کلی ارزشمنده و قول میدم پا روی هر ترسی که منو از مسیر خواسته هام دور میکنه بزارم
جالب اینجاست که من نمیدونم با اینمهه ترمز و باورهای غلط چه جوری زندگی میکردم! دارم روی خودم کار میکنم و باورهای اشتباهی رو که دارم کشف میکنم من رو متعجب تر از دیروز میکنه !!!
هر روز تکرار میکنم ولی چرا نمیدیدم!!! چطور این باور غلط جز جدا نشدنی زندگی من بوده هر روز یه عنوانین مختلف تکرار میکردم ولی نمیفهمیدم که مشکلی که دارم برای این باوره!!! چقد خودشناسی و نگاه به خود مهمه
ترس بزرگ من! ترس از بیماریه! جالب اینجاست که نمیدونستم که ترسه! فک میکردم خب من کلا ادم ضعیفی هستم! ژنتیکی این بیماری رو داریم! مادربزرگم هم اینجوری بوده! منم مثل پدرم هستم! بدنم چیزی رو جذب نمیکنه! خب خودت باور داری بدنت ضعیفه!! خود داری میگی مشکل داری! خودت میری هر روز تو اینترنت درباره غذا و سلامتی تحقیق میکنی! خب ترس داری!! چرا نمیفهمیدم!!!
ترس از اینکه وای دکترهای خارج از ایران خوب نیستن! سیستم پزشکی اینحا مشکل داره!! و همش ترس از اینکه نکته مریض شم اینجا! و خب چون قانون همیشه عمل میکنه، من هی پشت هم مریض میشم🫤
تکرار ی حالت ضعف که سال های سال بامنه و من فک میکردم خب دیگه من ادم ضعیفی هستم! بدنم ویتامین جذب نمیکنه! من هر سفری میرم مریض میشم! همین چند روز پیش داشتم فکر میکردم که عععه! تا حالا نشده من ی مسافرت برم و مریض نشم! خب جالب تر اینکه میشمردم و میگفتم عه!! اونجا هم من مریض شدم! ولی نمیفهمیدم که این ی الگو تکرار شونده است!!
باور محکم و سیمانی عجیبی هم دارم درباره این !!!
خدا که به شما خیر و برکت داده استاد بزرگوار ولی بدونید آگاهی که از طریق شما به من میرسه امیدوارم زندگیتون سرشار ار سلامتی و خوشی هایی باشه که تجربه نکردید.
الان نمیدونم چه حوری میتونم با این باور و ترس مقابله کنم ولی خووووووب میدونم هر سوالی از خدای خودم کردم جوابم رو داده، مشکل اینجاست که من بلد نبودم سوال کنم.
سلام به استاد عزیز وخانم مریم عزیز و همه دوستان عزیز،راستش من تازه آمدم تو جمعتون امیدوارم و اینقدر احساس خوب دارم وقتی فایل های استاد رو گوش میکنم،منم ترس دارم ،من راستش از شلوغی کارم خیلی میترسم ،و از اینکه کار زیاد بیاد مغازه و نتونم جواب مشتری ها بدم میترسم و بخاطر همین تازه بعضی وقتها به خدا میگم یک جوری برام بفرست تا بتونم ،باید رو خودم کار کنم ،و یک ترس دیگه که دارم اینه که من هنوز میترسم که فایل ها ی استاد خریداری کنم ،در صورتی که مطمعنم خیلی به موفقیت میرسم ،،ولی میگم همین فایل ها گوش بدم خوبه ،این هم باید کار کنم و این کار باید بکنم،استاد خیلی دوستون دارم ،خدا بهم کمک کنه هر چی خدا صلاح دونست بهم بگه تا اولین دورتون را بگیرم ،ممنونم از استاد در پناه حق شاد باشید ،اخیییش،چقدر دوست داشتم بنویسم
استادعزیزم من تاقبل ازآشنایی باشماتمام این ترسایی ک گفتین روداشتم ک ب لطف آموزشهای شما ومخصوصافایلهای توحیدی ومخصوصا این جملتون(ترس ازبی ایمانی میاد)تونستم خداروشکر براین ترسهاغلبه کنم وقتی چیزی ب اسم ترس شروع میکنه توذهنم چرخیدن همون لحظه برخلافش عمل میکنم (ادعانمیکنم خالی ازترسم ولی ایمانم درمقابل ترسم خیلی بیشترشده)یادمکالمتون باخدا تو داستانتون تو فصل5 کتاب رویاها میوفتم و این باعث میشه جسورترباشم الان من کارایی میکنم ک مریم دوسال پیش اگ بود حتی یک میلیونمشم انجام نمیداد
حالادرزمینه های دیگ یه ترسایی دارم مثل ترس ازحیوانات وحشی مخصوصامار خرس ووو…
ترس از مرگ بچه هام وشوهرم نمیدونم ترسه یانه ینی دوست ندارم بمیرن دلم میخواد کنارهم باهم به رویاهامون برسیم
ترس ازگذاشتن بچه هام خونه کسی اینم میدونم بازشرکه انگارمن نگهدارشونم درصورتی ک نگهداراصلی خداست حتی میشه بامنم باشن ولی چیزیشون بشه اونکه مراقبشون خداست ولی خب هنوز برام سخته ک البته یه باربهش غلبه کردم اونم توپارک مجتمع دخترموبا بچه هاگذاشتم ولی خب تااوکی شه هنوزفاصله داره
چقدرمن هرروزهمیشه شکرگزارربمم ک منوب این این سایت الهی هدایت کردو شمااستادعزیزم روواردزندگیم کرد تاروش طبیعی زندگی کردن روبهم یادبدین
یکی از بزرگترین ترس های من ، در مورد روابط هست چون من خیلی اروپایی فکر میکنم و خانوادم برعکس خیلی محرم نامحرم و این داستانهای مذهبی دارن ! و من وقتی با دوستی صحبت میکنم بیرون میرم یا تو ماشینم دوستی هست که اتفاقا دوست پسرمم نیست اما بازم ترس زیادی دارم
یعنی آنقدر ترس دارم که انگار کسی بفهمه با کی دوستم ، مساوی با مرگم هست !!
چه تو محیط کار چه خانوادم
نمیدونم چطور برش غلبه کنم خب الان من 32 سالمه و جدا شدم دیگه تا کی و تا کجا این ترس مسخره مثل زنجیر به پامه و راهمو بسته
خودم دوست دارم مهمانی بگیرم دوستام ازادنه بیان خونم با هرکس که خوبیم با هم …
شاید من زیاد اروپایی فکر میکنم نمیدونم !
یعنی استاد یکی مثلا همکار مردم رو میخوام برسونم یا کاری دارم یا دوستمه انقد ترس دارم که مدام تو سرم یه توجیهی میچرخه که اگر داداشم دید یا کسی فهمید چه جوابی بدم و این واقعا داره منو میکشه !!
این باعث شده حتی به دوستان حتی به همسر ، زیادی توضیح بدم و خودمو توجیه کنم که من موجهم به خدا من کاری نمیکنم ولم کنین !!! انگار دارم همه جا اینو فریاد میزنم و چقدر بی منطق و مسخره هست !!
دلیلش رفتارهای خونوادمه که بسیار سختگیرانه هست و به محض اینکه لباس میپوشم برم بیرون میپرسن کجا ! عین پادگان هست ده نفر میپرسه کجا !!
یعنی من اینهمه آرزوهای بزرگ دارم که بیخیالشون هم نمیشم اما فقط تو سرمه تکون نمیتونم بخورم در حدی که از سرکار میام یراست خونه و بجز لباس کار حتی تا بازار نمیرم !!
حتی پیش دوستهای دخترم هم نمیرم خونشون نمیرم و هیچ مهمانی نمیرم اصلا نرفتم گاهی ! از بس پدرم از تمام عالم ناراضی بودن و بدبین !! ….
دیدن مدام این رفتارها باعث شد تو خودم برم بیشتر و تنها بمونم ، عاشق مسافرتم اما از ترس خانوادم هیچ جا نمیرم حتی وقتی تو خونه همسر بودم و آزاد بودم بازم جایی نمیرفتم و ریشه دوانده بود این افکار تو من!!
خیلی دوست دارم قرار دوستانه با دوستهای پسرم برم یا با همکاران ، به روابط اجتماعی علاقه دارم اما از ترس !! ترس خیلی زیاد همه چیز پنهانی هست خیلی دوست دارم باهاشون برم مسافرت اما نمیتونم ! جرات ندارم و این بزرگترین نشتی انرژی من هست
و خیلی میترسم
و انقد که بهم گیر دادن ، خودم هم به خودم گیر میدم خودم به خودم شک دارم از خودم مطمئن نیستم !
اگر از بزرگترین نشتی انرژی ذهنیم بخوام یاد کنم همین مورد هست !!
که از سختگیری بسیار زیاد خانواده به اینجا رسیدم نمیخوام تقصیر رو بندازم گردنشون و خودم شونه خالی کنم اما میدونم از کجا داره آب میخوره ریشه ش کجاست !!
برعکس هم من ارتباط با آدمها رو اصلا عیب نمیدونم و کلا مثل تو فیلمهای خارج یا شما آمریکا هستین میدونین روابط ازادنه افراد باهم ، یا بیرون رفتنشون یا مسافرت هاشون
حتی شاید ایران هم همینطور خانواده هایی و افرادی باشن که عیب ندونن سختگیر نباشن و آزاد باشن چون به نظر من از نظر خدا اصلا هم اشکال نداره و کلی هم خوبی توش هست مگه همه عالم و آدم قراره ازت سواستفاده کنن؟!!!!!
ترس بعدی من شروع کسب و کار خودم و قنادی هست بااینکه چهار ساله دارم کلاس میرم حضوری و آنلاین کلی آموزش دیدم براش زیاد هزینه کردم وسایلش تهیه کردم امتحان کردم و نتیجه قنادی هام هم راضی کننده بود اما بازم به خودم این اعتماد رو ندارم که بعنوان شغل بهش نگاه کنم حتی همین الان هم کلی از دوستان و همکاران میگن تو شیرینی درست کن ما میخریم ازت
باوجود اینکه پیج زدم جعبه شیرینی و لیبل سفارش دادم اما ترس از شکست یا… نمیدونم چی … یا اهرم رنج و لذت نمیذاره کارم رو شروع کنم !!
یا شاید هم کمالگرایی
این در حالی هست که آنقدر بهش علاقه دارم که چهار ساله کاملا رو مخمه ولی بیخیالش نمیشم و اینهمه باور رو کار کردم اینهمه حمایت خدا رو میبینم اما باز نمیدونم چرا سر جامم؟!!!
ترس از طرد شدن داشتم و باعث شده بود ضعیف عمل کنم اما الان خیلی بهتر شدم
تقریبا نظر دیگران برام مهم نیست و دنبال تاییدشون نیستم و میگم هرکس روحیه واقعی منو شناخت خودش تو زندگیم میمونه باوجود اینکه خیلی یکرنگ و صادق و مهربونم
البته ساده بودم و هستم و گاهی زود باوریم کار دستم میده !!! که البته الان با تجارب ناجالبی که داشتم بهتر شدم !!
دیگه انتقاد زیاد برام مهم نیست چون یجورایی گوشم پره و هرجوری هم زندگی میکردم ازم ایراد میگیرن خانواده و دیگه برام انتقاد عادی شده چون 90 درصدش غرض ورزی بود !!!
سلام به استاد عزیزم
شاید براتون جالب باشه اما بزرگترین ترسی که من دارم اینه که میترسم یه پله بالاتر برم
دلیل اینکه تو هرچیزی نتیجه میگیرم
اما تو کاری که عاشقشم که استعدادشو دارم که توانایی های خارق العاده ای دارم از یه جا بالاتر نمیرم
همین ترس منه!
بااینکه کاملا بهش آگاهم اما بازهم ترس هام به طور کل جلوی چشمام رو گرفتن دستو پامو بستن
یعنی خودم آگاهانه تا یه جا اومدم و میگم دیگه بسه!!
دیگه بیشترشو نمیخوام٫میترسم.
بااینکه بسیار باهوش و بااستعدادم
اما جرئت ندارم حتی یک ذره بیشتر ازشون استفاده کنم
یعنی میتونید تصور کنید هم خواسته ی منه هم میترسم که به سمتش نزدیک بشم یعنی چی..
یعنی آگاهانه خودم ازش دوری میکنم
فرار میکنم
اگه موقعیتی باشه به سمتش نمیرم ازش دور میشم
دعا میکنم نشه…
آگاهانه اون بخش رو روش خاک میریزم چون میترسم که خوب باشم و برم یه پله بالاتر.
میدونید چی میگم!؟؟
این الگو رو سالها پیش وقتی فقط 6 سالم بوده داشتم
همیشه از رئیس بودن در راس بودن مبصر بودن ارشد بودن به شدت میترسیدم و فراری تا الان!!
همیشه از خوب بودن تو چشم بودن میترسیدم ازاینکه بهترین باشم میترسیدم..
وقتی توی پیش دبستانی معلم میخواست مبصر انتخاب کنه انقدر ترسیدم از اینکه نکنه من رو انتخاب کنه که رفتم زیر میز قایم شدم!!
ولی اون دقیقا من رو انتخابکرد…
وقتی کارهای خارق العاده ای انجام میدادم که نشون میداد چقدر بااستعدادم با خودم میگفتم میشه سریع تموم شه من نمیتونم تحمل کنم و به راحتی چشم پوشی میکردم.
وقتی میتونستم و یا میتونم کاری انجام بدم که بقیه نمیتونن انجامش نمیدم ترسام نمیذارن و منم راضی اکی عیب نداره دفعه بعد :))
و همیشه خیلی کمتر از چیزی که بودم رو نشون دادم..
وقتی گفتید احتمالا به کم قانع میشن.. واقعا دلم خواست گریه کنم
که این دقیقا مـنم!!!!
جالبه گاها با خودم میگم چرا فلان چیز نمیشه چرا بالاتر نمیرم
بعد به خودم میام
یه سر به درونم میزنم
میبینم داره فریاد میزنه جانِ مادرت حرکت نکن
مگه همینجا چشه!؟؟
بعد میخوام باهمین شرایط جهان بگه بله عزیزم شما میترسی شما خودت سنگ میندازی جلوی پات شما خودت با دستای خودت زنجیر بستی به پات
ولی خب چه کنیم که بااستعدادی و عاشق این کار بفرما فلان نتیجه ی عالی برای شما
فلان موقعیت و موفقیت برای شما!!
و بااینکه میدونم اینجوری نمیشه اما بازهم انقدر برای ذهنم سخته که میگه حالا بیا ناهار بخوریم بیا فلان کار رو انجام بدیم بیا اتاق رو مرتب کنیم بیا اینکارو کنیم اونکارو کنیم س
بعدا به این یکی هم میرسیم…
از یه طرف به شدت به فکرشم از یه طرف مجبورم یه جوری خودمو اروم کنم و سرخودمو گرم کنم
من ترس از شکست هم دارم..
دلیلش رو هم میدونم!
چون میترسم ضایع شم
چون میترسم دیگه عالی دیده نشم
چون میترسم از چشم بقیه خیلی خوب دیده نشم
چون میترسم که یوقت همه چیز تو زندگیم پرفکت نباشه
چون میترسم این شکست به این معنی باشه که من بی عرضه ام..
و وقتی این ترس باشه خب عملا قدم جدی برداشته نمیشه که به یه جایی برسه حالا ببینم شکست میخوری اصلا یانه!!
بااینکه همیشه آدم جسوری شناخته میشدم
و واقعا ترس هایی که اکثرا دارن مثل ترس از ارتفاع تجربه های جدید مسیر های جدید کارهای جدید چیزی رو درست کردن (یک غذای جدید /وسیله ی جدید) تاریکی وَ َو وَ .. ندارم و چنان براشون قدم برمیدارم انگار اصلا هیچی نیستن
این سوال توی ذهن خودمم همیشه تکرار میشد
چرا بقیه جاها خوب عمل میکنم
کارا راحت پیش میرن
همه چیز با لذت سریع و عالی اتفاق میفته
خیالم راحته
خود واقعیمم
اما دقیقا کاری که خودم میخوامش نه!انگار اینجا متوقف میشم
خب جوابش هربار مشخص میشد برام
اما فرار میکنم هربار.
و جالبه که ریشه تمام ترس هام برمیگرده به عزت نفس و اعتماد به نفس بدون استثنا
اما وقتی میخوام روی این دوره کار کنم
ذهنم نهایت تلاش خودش رومیکنه که هرکاری میخوای انجام بدی بده فقط این یکی رو( عزت نفس) بیخیال شو!!
اگه روی اعتماد به نفسم کار کنم و نتایج بهتر بشه چی؟ اون موقع میرم بالاتر نتایج میاد.. من لایقش نیستم من نمیتونم از پسش بر بیام اون موقع چیکار کنم؟
نه این مال من نیست..
ولش کن
همینجا بمونیم همینجا درجا بزنیم همینجا خوبه فعلا..
(خودمو گول میزنم)
:))))
و برای همین هیچوقت نتونستم تو کارم خلاقیت نشون بدم
نتونستم خود واقعیم باشم
نتونستم لذت ببرم
و..
ولی حتما میدونید که فقط و قطعا همین یه مورد نیست کم کم ریشه اش داره توکل زندگیم تاثیر میذاره!
تا جایی که با خودم میگفتم خب شاید من یه آدم معمولی بی استعدادم که همه از من بهترن.
و یا میخواستم بپذیرم که ناتوانم..
ضعیف و ناتوان رفتار میکردم چون فکر میکردم نه من به اندازه کافی خوب نیستم؛
عملکرد خوب برای بقیه اس نه من!
اونا خوبن نه من!
و مشخصه بااین باورها و ترس ها نتیجه چی میشه..
استاد بی نهایت سپاسگزارم که باعث شدین بشینم جدی به این قضیه ترس ها فکر کنم
و حتی بنویسم درموردشون.
سپاسگزارم.
به نام خدا
ردپای92
سلام استاد جان و دوستای خوبم
اول از بزرگترین ترس حال حاضرم میگم
راستش خیلی کارا کردم که ازش میترسیدم ولی در نهایت انجامش دادم ،اما جنس این ترس فرق میکرد و خیلی ترکیبی همه زندگی تحت تاثیر قرار داد
واس همین من هر دفعه که خودم در شرایط مواجه قرار میدم ،بیمار میشم!نمیتونم توصیف کنم چقدر احساسات منو برانگیخته میکنه !
همون ترس تکرار شونده باعث میشه من هر دفعه 100 خودمو نزارم و درنهایت مجبور به تکرارش بشم
یه سیکل کاملا معیوب !
تو ردپا غول مرحله آخر معرفیش میکردم !فعلا با ترس های کوچیک مقابله میکنم تا کم کم بتونم از اون ترس هم بزرگتر بشم
خب اون ترس باعث به وجود آمدن ترس های دیگه شد
مثل ترس از موفقیت ترس از شکست
من اون موقع در آستانه موفقیت بودم اما یک دفعه همه چی خراب شد
و این باور در اون سن برام ساخت ،خب نکنه موفقیت مساوی باشه با این مشکلات ؟نکنه باز آسیب ببینم؟نکنه دوباره درد بکشم ؟
یا ترس از شکست که نکنه باز یه اتفاق بیفته ؟
حالا با پوست و استخوان میفهمم وقتی میگیم باور ها زندگی میسازن
چون هر دفعه بلا استثنا، اون اتفاقات مشابه جذب میکردم :))))))
این سه تا اصلی ترین ترس ها بودن
اما ترس از پرفکت نبودن و کافی نبودن هم در من وجود داره که از کمالگرایی نشاط میگیره
ترس از دیر شدن!نه از لحاظ آن تایم بودن بلکه از لحاظ جا موندن از زندگی !دیر شده برای شروع
دیر شده برای فلان کار ،دیر شد برای یادگیری مثلا زبان یا هر مدرکی
سنی ندارم اما همون اتفاق که گفتم چند سال خونه نشینم کرد و باعث شد این ترس ها ساخته بشه
واس همینه استاد میگه مهم نیس شکل اتفاقات چیه مهم واکنش ما به اتفاقات
من تو اوج تینیجری با باور های نامناسب ،سال های زیادی (خواستم به صدای ذهن نجوا گرم گوش کنم بنویسم سال های زیادی از دست دادم !اما راستش شخصیت من در همون سال های بی رونق از نظر بقیه ،ساخته شد ،کلییییی تغییر کردم که حتی ذهن نجوا گرمم دلش نیومد اون رشد نادیده بگیره و اجازه داد اینارو بنویسم)
حالا که از ترس های اساسی گفتم از حق نگذریم که در همین 90روز کارایی کردم که خودمم باورم نمیشه !
اون روزها هم فراموش میشه و همین مسیری که استارت زدم به جاده ای ختم میشه که یه نفس راحت میکشم و میگم ،اگه من به اون تضاد ها و ترس ها و شکست ها برخورد نمیکردم
اصلا شخصیت که لایق این جایگاهه ساخته نمیشد
اصلا در مدار این خوشبختی ها قرار نمیگرفتم
این دیدگاه حاصل تفکر الخیر فی ما وقع
اینکه درک کنم گذشته من حاصل باورهام بود که تموم شد ،همون تضاد باعث خلق باور های جدید شد تا امروز اینجا باشم تا باورهای جدید بسازم
حتما اینم مسیر من بوده!کی میدونه جز خدا
آخر قصه خوبه مطمئنم
در پناه خدا
سلام به استاد عزیز و تمام عزیزان سایت
من تقریبآ دوسال ونیم پیش کوهی از ترسها بودم چه در رابطه چه در کسب و کار،ترس از حرف مردم و…
اما اتفاقاتی در زندگیم افتاد که دیگه من و تغییر داد واستاد وقتی که در دوره عزت نفس گفتین از هر چی میترسین برین به سمتش اون خودش ازبین میره ومن بعدشنیدنش از هرچی که میترسم به سمتش میرم وتونستم خیلی از ترسهام روشکست بدم ترس از حرف مردم،ترس از رابطه و..واینکه اعتماد به نفسم خیلی بهتر شده خداروشکر ممنون استاد
ولی یک ترسی دارم که هنوز نتونستم از بین ببرم( ترس از تاریکی) که شما در عزت نفس گفتین این ترس رو داشتین و تنهایی رفتین جنگل خلاصه اینکه تونستین از بین ببرین،من هم اتاقم رو جداکردم اتاق من شبها خیلی تاریکه استاد وخیلی باخودم صحبت میکنم اینکه تمام قدرت دست خداست و اون در تاریکی هم حواسش به من هست، ولی نمیدونم چرا ازبین نمیره میشه لطفا راهنماییم کنیدکه چکار کنم تا ازبین بره؟ممنون از تمام زحماتتون
سلام
وقت بخیر
10 سال پیش با مقوله و ریشه ترس آشنا شدم،
در کتاب 12 قدم انجمن معتادان گمنام،راجع به ترس ها و ریشه اون بسیار مفصل و مو شکافانه نوشته شده،
ترس هایی داریم که اغلب غیر واقعی هستند،
که به ترس های اکتسابی معروفند،
ترس،ریشه تمام بیماری های روانی و زجرهای احساسی،
به هر کسی که نگاه کنید و یا به خودمون که نگاه کنیم یه ضعفی در وجودمون هست،ریشه اون ضعف ترسِ،
ناراحتی از بی پولی،،،،از ترس کمبود میاد
کم خرج کردن و خساست،از ترس کمبود پول میاد
خود را فدا کردن،،،،از ریشه تایید طلبی میاد که ریشه تایید طلبی ترس از ترد شدن یا مورد توجه واقع نشدن هست
و بی نهایت مثال دیگه
حالا اگر من یا هر انسانی که برنامه داره که در مسیر زندگی میخواد موفق بشه،
باید ترس هاش رو شناسایی کنه و ببینه دلیلشون چیه
این نکته مهم رو به خودم میگم و هر کس هم دوست داره برداشت کنه
هر انسانی که بشینه ترس هاش رو مشخص کنه،ریشه یابی کنه و بگه نه اینجوریام نیست،من قوی تر از این حرفام و ماهیت وجودیِ خودش رو به خدا نسبت بده تا ترس ها کمرنگ تر و محو بشن،
دیگه هیچ چیزی نیست که بتونه جلوی پیشرفت رو بگیره
من خودم از بی پولی میترسم
اما روش کار کردم و باور فراوانی رو هُل دادم توش و خوب شدم
از بدهکاری میترسم،
و باورهای کتاب رویاهایی که رویا نیستند رو زدم تنگش و بهتر شدم
از خیانت میترسم،
از مرگ عزیزان خیلی میترسیدم،اما بعد از فوت پدرم،فهمیدم که واقعا من روی خودم کار کردم و چقدر راحت کنار اومدم با مرگ عزیزان
از سبقت و سرعت غیر مجاز بی نهایت میترسم
از حساب و کتاب کردن میترسم
از قیمت دادن میترسیدم اما الان بهتر شدم
از افتادن یه اتفاق برای بچم خیلی میترسم
مثلا ترس های توهمی همیشه میاد سراغم که غذای داغ یا روغن روی گاز بیوفته سر بچم،یا بخوره زمین سرش بخوره کنج تیز دیوار
ترس از گیر کار،یعنی یه کار بگیرم برم شروع کنم و یهو ببینم ساختمون یه گیر یا غناسی داره،هر چند به بهترین نحو ممکن درستش میکنم،اما از شب قبلش خوابن نمیبره از ترس که نکنه که ایراد دیوار ها بزنه کار منو خراب کنه
ترس از تفکر بد دیگران نسبت به خودم،
این رو به خودم میگم
بشین،ترس هات رو دوباره بنویس،و راجع بهشون دلیل منطقی بیار که شما کاملا غیرواقعی هستید
شاد و ثروتمند باشید
سلام به استاد عزیزم و مریم جانم و همه دوستانم
راستش خیلی عادت کردم که اول روی کاغذ بنویسم بعد بیام پاکنویس کنم واسه همین کامنت نوشتنم همیشه به تعویق میفتاد ولی امشب تصمیم گرفتم بیام مستقیم بنویسم و از خدا خواستم کلمات رو به انگشتام جاری کنه
اول یه خبر خوب بدم اونم اینکه من یه گروه با افراد نزدیکم توی واتساپ زدیم و داریم تمرین شکارچی نکات مثبت باشیم رو اونجا انجام میدیم کلی حسمون عالی شده کنار هم و یکی از خواهرزاده هامم به این خانواده بزرگ ملحق شده و خیلی خوشحالم
من همین امروز به دو تا از ترس هام غلبه کردم
اول اینکه به طراح جلد کتابم که یکم کارمو با تعویق مینداخت پیام دادم و خیلی جدی ازش خواستم که زودتر کارمو تحویل بده
دوم اینکه سالهاست اگزمای پوستی دارم و به شدت هم ترس از دکتر دارم که مبادا بهم قرص بده چون به شدت مخالف خوردن دارو هستم و پا روی این ترسم گذاشتم و رفتم و جالب اینجاست هیچ قرصی نداد و فقط دو تا پماد داد و گفت موقع ظرف شستن دستکش دستم کنم همین
اتفاقا کلی هم با دکتر خوش و بش کردیم
فکر کنم همین ها کلی ارزشمنده و قول میدم پا روی هر ترسی که منو از مسیر خواسته هام دور میکنه بزارم
به خدای بزرگ میسپارمتون
سلام به استاد عزیز و دوستان همفرکانس
جالب اینجاست که من نمیدونم با اینمهه ترمز و باورهای غلط چه جوری زندگی میکردم! دارم روی خودم کار میکنم و باورهای اشتباهی رو که دارم کشف میکنم من رو متعجب تر از دیروز میکنه !!!
هر روز تکرار میکنم ولی چرا نمیدیدم!!! چطور این باور غلط جز جدا نشدنی زندگی من بوده هر روز یه عنوانین مختلف تکرار میکردم ولی نمیفهمیدم که مشکلی که دارم برای این باوره!!! چقد خودشناسی و نگاه به خود مهمه
ترس بزرگ من! ترس از بیماریه! جالب اینجاست که نمیدونستم که ترسه! فک میکردم خب من کلا ادم ضعیفی هستم! ژنتیکی این بیماری رو داریم! مادربزرگم هم اینجوری بوده! منم مثل پدرم هستم! بدنم چیزی رو جذب نمیکنه! خب خودت باور داری بدنت ضعیفه!! خود داری میگی مشکل داری! خودت میری هر روز تو اینترنت درباره غذا و سلامتی تحقیق میکنی! خب ترس داری!! چرا نمیفهمیدم!!!
ترس از اینکه وای دکترهای خارج از ایران خوب نیستن! سیستم پزشکی اینحا مشکل داره!! و همش ترس از اینکه نکته مریض شم اینجا! و خب چون قانون همیشه عمل میکنه، من هی پشت هم مریض میشم🫤
تکرار ی حالت ضعف که سال های سال بامنه و من فک میکردم خب دیگه من ادم ضعیفی هستم! بدنم ویتامین جذب نمیکنه! من هر سفری میرم مریض میشم! همین چند روز پیش داشتم فکر میکردم که عععه! تا حالا نشده من ی مسافرت برم و مریض نشم! خب جالب تر اینکه میشمردم و میگفتم عه!! اونجا هم من مریض شدم! ولی نمیفهمیدم که این ی الگو تکرار شونده است!!
باور محکم و سیمانی عجیبی هم دارم درباره این !!!
خدا که به شما خیر و برکت داده استاد بزرگوار ولی بدونید آگاهی که از طریق شما به من میرسه امیدوارم زندگیتون سرشار ار سلامتی و خوشی هایی باشه که تجربه نکردید.
الان نمیدونم چه حوری میتونم با این باور و ترس مقابله کنم ولی خووووووب میدونم هر سوالی از خدای خودم کردم جوابم رو داده، مشکل اینجاست که من بلد نبودم سوال کنم.
سلام به استاد بی نظیرم
و سلام به بانوی زیبا خانم شایستهی عزیز
ترسهای من:
_ ترس از عدم موفقیت در هر کاری جلوی دیگران (یه جورایی ترس از حرف مردم هم هست)
از یه برنج درست کردن گرفته تا انجام یه پروژهی بزرگ کاری
_ ترس از مورد پسند و تایید دیگران نبودن
_ ترس از زیبا و خوش اندام و شیک به نظر نرسیدن
_ ترس از عقب موندن از تکنولوژی، از به روز بودن حتی توی لباس پوشیدن
_ ترس از تنها موندن
_ ترس از عصبانیت خودم
_ ترس از عدم کنترل احساساتم و هیجاناتم، حتی احساسات مثبت
_ ترس از عدم توانایی تغییر کردن
_ ترس مورد تایید شدن
_ ترس از تغییرات بزرگ
_ ترس از عدم یاد گرفتن مهارتهای جدید
سلام به استاد عزیز وخانم مریم عزیز و همه دوستان عزیز،راستش من تازه آمدم تو جمعتون امیدوارم و اینقدر احساس خوب دارم وقتی فایل های استاد رو گوش میکنم،منم ترس دارم ،من راستش از شلوغی کارم خیلی میترسم ،و از اینکه کار زیاد بیاد مغازه و نتونم جواب مشتری ها بدم میترسم و بخاطر همین تازه بعضی وقتها به خدا میگم یک جوری برام بفرست تا بتونم ،باید رو خودم کار کنم ،و یک ترس دیگه که دارم اینه که من هنوز میترسم که فایل ها ی استاد خریداری کنم ،در صورتی که مطمعنم خیلی به موفقیت میرسم ،،ولی میگم همین فایل ها گوش بدم خوبه ،این هم باید کار کنم و این کار باید بکنم،استاد خیلی دوستون دارم ،خدا بهم کمک کنه هر چی خدا صلاح دونست بهم بگه تا اولین دورتون را بگیرم ،ممنونم از استاد در پناه حق شاد باشید ،اخیییش،چقدر دوست داشتم بنویسم
بنام خداوندی ک هرلحظه در حال هدایت ماست
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام خدمت عزیزانم
استادعزیزم من تاقبل ازآشنایی باشماتمام این ترسایی ک گفتین روداشتم ک ب لطف آموزشهای شما ومخصوصافایلهای توحیدی ومخصوصا این جملتون(ترس ازبی ایمانی میاد)تونستم خداروشکر براین ترسهاغلبه کنم وقتی چیزی ب اسم ترس شروع میکنه توذهنم چرخیدن همون لحظه برخلافش عمل میکنم (ادعانمیکنم خالی ازترسم ولی ایمانم درمقابل ترسم خیلی بیشترشده)یادمکالمتون باخدا تو داستانتون تو فصل5 کتاب رویاها میوفتم و این باعث میشه جسورترباشم الان من کارایی میکنم ک مریم دوسال پیش اگ بود حتی یک میلیونمشم انجام نمیداد
حالادرزمینه های دیگ یه ترسایی دارم مثل ترس ازحیوانات وحشی مخصوصامار خرس ووو…
ترس از مرگ بچه هام وشوهرم نمیدونم ترسه یانه ینی دوست ندارم بمیرن دلم میخواد کنارهم باهم به رویاهامون برسیم
ترس ازگذاشتن بچه هام خونه کسی اینم میدونم بازشرکه انگارمن نگهدارشونم درصورتی ک نگهداراصلی خداست حتی میشه بامنم باشن ولی چیزیشون بشه اونکه مراقبشون خداست ولی خب هنوز برام سخته ک البته یه باربهش غلبه کردم اونم توپارک مجتمع دخترموبا بچه هاگذاشتم ولی خب تااوکی شه هنوزفاصله داره
چقدرمن هرروزهمیشه شکرگزارربمم ک منوب این این سایت الهی هدایت کردو شمااستادعزیزم روواردزندگیم کرد تاروش طبیعی زندگی کردن روبهم یادبدین
عاشقتونم(◍•ᴗ•◍)
در پناه الله یکتاشادوپیروزوموفق باشید
سلام استاد وقت بخیر
یکی از بزرگترین ترس های من ، در مورد روابط هست چون من خیلی اروپایی فکر میکنم و خانوادم برعکس خیلی محرم نامحرم و این داستانهای مذهبی دارن ! و من وقتی با دوستی صحبت میکنم بیرون میرم یا تو ماشینم دوستی هست که اتفاقا دوست پسرمم نیست اما بازم ترس زیادی دارم
یعنی آنقدر ترس دارم که انگار کسی بفهمه با کی دوستم ، مساوی با مرگم هست !!
چه تو محیط کار چه خانوادم
نمیدونم چطور برش غلبه کنم خب الان من 32 سالمه و جدا شدم دیگه تا کی و تا کجا این ترس مسخره مثل زنجیر به پامه و راهمو بسته
خودم دوست دارم مهمانی بگیرم دوستام ازادنه بیان خونم با هرکس که خوبیم با هم …
شاید من زیاد اروپایی فکر میکنم نمیدونم !
یعنی استاد یکی مثلا همکار مردم رو میخوام برسونم یا کاری دارم یا دوستمه انقد ترس دارم که مدام تو سرم یه توجیهی میچرخه که اگر داداشم دید یا کسی فهمید چه جوابی بدم و این واقعا داره منو میکشه !!
این باعث شده حتی به دوستان حتی به همسر ، زیادی توضیح بدم و خودمو توجیه کنم که من موجهم به خدا من کاری نمیکنم ولم کنین !!! انگار دارم همه جا اینو فریاد میزنم و چقدر بی منطق و مسخره هست !!
دلیلش رفتارهای خونوادمه که بسیار سختگیرانه هست و به محض اینکه لباس میپوشم برم بیرون میپرسن کجا ! عین پادگان هست ده نفر میپرسه کجا !!
یعنی من اینهمه آرزوهای بزرگ دارم که بیخیالشون هم نمیشم اما فقط تو سرمه تکون نمیتونم بخورم در حدی که از سرکار میام یراست خونه و بجز لباس کار حتی تا بازار نمیرم !!
حتی پیش دوستهای دخترم هم نمیرم خونشون نمیرم و هیچ مهمانی نمیرم اصلا نرفتم گاهی ! از بس پدرم از تمام عالم ناراضی بودن و بدبین !! ….
دیدن مدام این رفتارها باعث شد تو خودم برم بیشتر و تنها بمونم ، عاشق مسافرتم اما از ترس خانوادم هیچ جا نمیرم حتی وقتی تو خونه همسر بودم و آزاد بودم بازم جایی نمیرفتم و ریشه دوانده بود این افکار تو من!!
خیلی دوست دارم قرار دوستانه با دوستهای پسرم برم یا با همکاران ، به روابط اجتماعی علاقه دارم اما از ترس !! ترس خیلی زیاد همه چیز پنهانی هست خیلی دوست دارم باهاشون برم مسافرت اما نمیتونم ! جرات ندارم و این بزرگترین نشتی انرژی من هست
و خیلی میترسم
و انقد که بهم گیر دادن ، خودم هم به خودم گیر میدم خودم به خودم شک دارم از خودم مطمئن نیستم !
اگر از بزرگترین نشتی انرژی ذهنیم بخوام یاد کنم همین مورد هست !!
که از سختگیری بسیار زیاد خانواده به اینجا رسیدم نمیخوام تقصیر رو بندازم گردنشون و خودم شونه خالی کنم اما میدونم از کجا داره آب میخوره ریشه ش کجاست !!
برعکس هم من ارتباط با آدمها رو اصلا عیب نمیدونم و کلا مثل تو فیلمهای خارج یا شما آمریکا هستین میدونین روابط ازادنه افراد باهم ، یا بیرون رفتنشون یا مسافرت هاشون
حتی شاید ایران هم همینطور خانواده هایی و افرادی باشن که عیب ندونن سختگیر نباشن و آزاد باشن چون به نظر من از نظر خدا اصلا هم اشکال نداره و کلی هم خوبی توش هست مگه همه عالم و آدم قراره ازت سواستفاده کنن؟!!!!!
ترس بعدی من شروع کسب و کار خودم و قنادی هست بااینکه چهار ساله دارم کلاس میرم حضوری و آنلاین کلی آموزش دیدم براش زیاد هزینه کردم وسایلش تهیه کردم امتحان کردم و نتیجه قنادی هام هم راضی کننده بود اما بازم به خودم این اعتماد رو ندارم که بعنوان شغل بهش نگاه کنم حتی همین الان هم کلی از دوستان و همکاران میگن تو شیرینی درست کن ما میخریم ازت
باوجود اینکه پیج زدم جعبه شیرینی و لیبل سفارش دادم اما ترس از شکست یا… نمیدونم چی … یا اهرم رنج و لذت نمیذاره کارم رو شروع کنم !!
یا شاید هم کمالگرایی
این در حالی هست که آنقدر بهش علاقه دارم که چهار ساله کاملا رو مخمه ولی بیخیالش نمیشم و اینهمه باور رو کار کردم اینهمه حمایت خدا رو میبینم اما باز نمیدونم چرا سر جامم؟!!!
ترس از طرد شدن داشتم و باعث شده بود ضعیف عمل کنم اما الان خیلی بهتر شدم
تقریبا نظر دیگران برام مهم نیست و دنبال تاییدشون نیستم و میگم هرکس روحیه واقعی منو شناخت خودش تو زندگیم میمونه باوجود اینکه خیلی یکرنگ و صادق و مهربونم
البته ساده بودم و هستم و گاهی زود باوریم کار دستم میده !!! که البته الان با تجارب ناجالبی که داشتم بهتر شدم !!
دیگه انتقاد زیاد برام مهم نیست چون یجورایی گوشم پره و هرجوری هم زندگی میکردم ازم ایراد میگیرن خانواده و دیگه برام انتقاد عادی شده چون 90 درصدش غرض ورزی بود !!!