پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 8 - صفحه 24 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 8
    182MB
    22 دقیقه
  • فایل صوتی پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 8
    21MB
    22 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

569 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    Maryam گفته:
    مدت عضویت: 1093 روز

    به نام انرژی قدرتمندی که از رگ گردن به من نزدیک‌تر است و جهانی زیبا و سرشار از نعمت و فرصت و ثروت و فراوانی خلق کرده

    و من را از بدو تولد موجودی ارزشمند و بالیاقت آفریده، که لیاقت برخورداری از تمام نعمت‌هایش و داشتن بهترین نوع زندگی را دارد.

    سلام به تمام خوبی‌ها، زیبایی‌ها و آدم‌های خوب

    —————————————————————————————————————————————————————————————————————-

    تمام اتفاقات زندگیمون رو با افکار و باروها و کانون توجهمون بوجود میاریم.

    یعنی هر آنچه در زندگی ما اتفاق میفته، چه خواسته‌ها و چه ناخواسته‌ها، داره توسط خود ما بوجود میاد، نه هیچ عامل بیرونی دیگه‌ای.

    هیچ عامل بیرونی نیست که زندگی ما رو تحت تاثیر قرار بده.

    هر اتفاقی که داره میفته، هر شرایطی که داره پیش میاد، ما خودمون داریم خلق می‌کنیم.

    واکنش‌های ما به اتفاقات و شرایط هم، باعث میشه اون جنس اتفاقات بیشتر یا کمتر بشه.

    به هر آنچه بیشتر توجه می‌کنیم، از جنس همون بیشتر وارد زندگیمون میشه.

    به ی ماشین توجه کن، همش تو خیابون اون رو می‌بینی و…

    اگر یک اتفاق یا یک الگوی تکرارشونده توی زندگی ما هست، نشون می‌ده که اون افکار و فرکانس رو دارید ارسال می‌کنید که داره اون اتفاق بوجود میاد.

    یعنی یکسری باورها (باورهای بنیادین) در مورد یکسری مسائل در ذهن شما هست که اون‌قدر قوی که هر بار داره این فرکانس رو ارسال می‌کنه که یکسری الگوهای تکرارشونده رو داره بوجود میاره.

    الگوهای تکرارشونده می‌تونه از همه چیز باشه؛ برای مثال، هر چند وقت یکبار ی چیزهایی رو گم می‌کنی، یا هر چند وقت یکبار مریض میشن، یا پول از دست میدن، یا بحث می‌کنن با کسی یا هر چندوقت یکبار ماشینشون خراب میشه و…

    یعنی یکسری اتفاقات و شرایط داره تکرار میشه تو زندگی اون آدم‌ها و اون‌ها یواش‌یواش پذیرفتن که این جزئی از زندگیشون هست. (نکته اینجاست که این آدم‌ها یواش‌یواش می‌پذیرن این اتفاقات و شرایط رو.)

    باور یک فکری هست که بارها و بارها تکرار میشه.

    یکی از راه‌هایی که بفهمیم ما چه باورهایی داریم، اینه که ببینیم چه اتفاقات مشابهی دارند توی زندگی ما تکرار میشن.

    اگر یک اتفاقی داره برای شما تکرار میشه، بدون شک باورها و برنامه ذهنی شما داره این‌ها رو رقم می‌زنه.

    اگر یک اتفاقی داره تکرار میشه، تو داری با باورهات اونها رو خلق می‌کنی.

    —————————————————————————————————————————————————————————————————————-

    قبل از اینکه بخوام به سوال جواب بدم، دلم می‌خواد به دو تا موردی که به تازگی برام رخ دادن اشاره کنم.

    من حدود دو ماه پیش، با خودم گفتم مریم بیا بشین ی سری باور خوب برای خودت بساز و اونها رو تکرار کن. رفتم روی گوشیم کانتر هم نصب کردم و از همون موقع چندین باور رو شروع کردم به گفتم. مدام اونها رو توی ذهنم تکرار می‌کردم. می‌دونستم این جملاتی که با خودم تکرار می‌کنم باید خیلی خیلی بیشتر از این حرف‌ها تکرار بشه تا تبدیل بشه به باور ، تا ملکه ذهنم بشه. حتی بعضی‌هاش رو ذهنم اول‌ها باور نمی‌کرد؛ به قول استاد ذهن محدودیت‌ها رو می‌بینه. همش شرایط فعلی رو می‌دیدم و نجواهای ذهنی شروع می‌شد که نه بابا چطوری آخه اینطور بشه و… و همون موقع هم سعی می‌کردم به این نجواهای شیطانی مهر خاموشی بزنم و دوباره به خودم می‌گفتم چطوریش به من ربط نداره، کار کارِ خداست، خودش هدایت می‌کنه، خودش راه رو نشون می‌ده. جالبه که ظرف مدت کمتر از دو ماه یکی از اون جملاتی که نوشته بودم عملی شد خدا رو هزار بار شکر. یکی از اون جملات این بود که دلم می‌خواد خیلی راحت و با لذت پول دربیارم.(نمی‌خوام وارد بحث شغل ایده‌آل و بحث درآمد بشم. حرفم اینجا فقط تکرار ساده یک جمله بود که نتیجه داد.) خلاصه الان من نشستم پشت سیستم، در حالی که تسک‌های امروز رو خیلی زودتر از موعد تکمیل کردم و با لذت انجامشون دادم و راحت دارم پول درمیارم. جزئیاتش بماند ولی به لطف خدا به ی مسیرهایی هدایت شدم که الان دارم هم با لذت و هم خیلی راحت‌تر پول می‌سازم. خدا رو واقعا شکر.

    مورد دوم مربوط میشه به بحث تضاد. من اوایل که استاد می‌گفتن تضاد فلانه بهمانه، واقعا درک نمی‌کردم منظورشونو. ولی به خودم می‌گفتم درست مثل زمان دانشگاه، مگه از همون اول انتگرال رو متوجه شدی. کلی تمرین کردی و بعد چون درکش کردم، اصلا خوشم میومد برم انتگرال حل کنم. خب الانم همینه،قرار نیست همیشه همه چیز رو بار اول متوجه بشم. با اینکه خیلی هوش قوی دارم خدا رو هزار بار شکر، ولی اینم جز روند یادگیری بود. گفتم اوایل که اصلا تو کتم نمی‌رفت که تضاد خوبه، ارزش تضاد چیه. چند ماه پیش یکم اوضاع داشت بهتر می‌شد، داشتم قبول میکردم که تضاد با اینکه بده ولی لازمه. یکم زمان برد ولی الان به یک دستاورد بزرگ رسیدم؛ به‌طوریکه الان فقط منتظرم ببینم تضاد بعدی چیه تا درسم رو بگیرم و مسیر برام مشخص بشه. الان به این نتیجه رسیدم که تضاد هم نعمته. خدا رو هزار بار شکر که به درک قابل‌قبولی از این موضوع رسیدم. چون خیلی دوست داشتم اینها رو بگم، تصمیم گرفتم توی نشانه امروز بنویسم. هم از خدا خیلی ممنونم، هم از استاد عباسمنش، هم خودم و هم شمایی که خوندی.

    —————————————————————————————————————————————————————————————–

    سوال:

    چه ترس‌هایی هست که هنوز نتونستید بر اونها غلبه کنید؟

    من از تنهایی سفر رفتن می‌ترسم. حالا نه که تنهایی جایی نرفته باشم، رفتم، اما مال دوران دانشجویی بود و مجبور بودم اون زمان. الان مدت‌هاست که می‌خوام ی سفر خارج از کشور برم، اما از تنها رفتن می‌ترسم. نجواهای ذهنی هم که احتمالا می‌دونین چه جولانی می‌ده. خیلی با خودم دارم کلنجار می‌رم که برو مریم برو، تا جوونی برو، این همه آدم می‌رن سفر، می‌رن راه‌های خیلی خیلی دور، تازه سنشون هم از تو کمتره، خیلی هم لذت می‌برن و خیلی هم راضی برمی‌گردن خونه. تا جوونی تجربه کن، تا جوونی بر ترس‌هات غلبه کن. ولی هنوز در تقلام. راستشو بگم، دارم به دوستان نزدیکم می‌گم ببینم اونها شرایط سفر دارن که با بیان بریم ی سفر چند روزه. این داغ‌ترین ترس این روزهای منه که ماه‌هاست درگیرشم.

    ولی از راهنمایی‌های استاد می‌تونم بگم ترس‌هام در زمینه‌های دیگه هم هست. من به شدت از شکست می‌ترسم متاسفانه و دقیقا همونطوری که استاد گفتن، به دلیل همین ترس، خیلی اوقات اصلا کاری که باید رو شروع نمی‌کنم. این ترس از ریجکت شدن رو دارم؛ حالا نه در حد خیلی زیاد ولی دارم. از ناشناخته‌ها هم تا حدودی می‌ترسم و ترجیح می‌دم شرایط دست کم قدری برای من فمیلییر باشه. ولی واقعا از تغییر و تنوع به اون شکل نمی‌ترسم. در واقع خیلی مشتاقم همش تنوع باشه در زندگیم و تنوع ایجاد کنم توی کارها، حالا هر چقدر کوچیک یا بزرگ. اصلا همینکه می‌گم می‌خوام تنها برم سفر، برای این هست که می‌خوام هم بر ترس‌هام غلبه کنم، هم چیزهای جدید تجربه کنم. یعنی مایل هستم به تغییر ولی ترس تنهایی انجام دادم رو برای بار اول دارم. مشکل من دقیقا همیشه بار اول هست؛ الان یک نفر با من سفر اول رو بیاد، من سفرهای بعدی رو تنهایی میٰرم. توی کارمم همینه وقتی ی تسک یکم پیچیده میشه، یکم دستپاچه می‌شم و تقلا می‌کنم و وقتی منیجر ما ی نمونه کار میده گاهی، از فرداش همه کارهای رو در حد عالی‌تر از اون نمونه پابلیش می‌کنم. از تنها موندن ترس ندارم؛ مثلا من همین الانشم دارم بیشتر روز رو تنهایی با خودم سپری می‌کنم. خیلی هم از همراهی خودم لذت می‌برم. بیشتر روز رو توی اتاق زیرشیروونی هستم و دارم کارم رو می‌کنم. موقع کار کردن برای خودم موزیک موردعلاقمو می‌زارم و باهاش می‌خونم. چون تایم غذا خوردن من با خانواده‌ام فرق می‌کنه و مثلا من اصلا صبحانه نمی‌خورم و گاهی شام و نهار هم یکی می‌کنم، برای همین غالبا دارم تنهایی غذا می‌خورم؛ حالا حرفم اینه که می‌رم برای خودم تنهایی غذا رو گارنیش می‌کنم، بهترین مواد دم دست رو برمی‌دارم برای خوردن، با لذت تمام هم می‌خورم. تازه گاهی میام مثلا می‌بینم غذا زیاد هم نوتریشس نیست یا پر چربه یا فول کربوهیدراته، با اینکه وسط کار هم هستم میٰ‌رم برای خودم ی چیز خیلی سالم و خیلی خوشگل درست می‌کنم (دقیقا مثل سریال‌های کره‌ای که غذا برای امپراطور میزارن از همه چیزهای خوب ی ذره :)) دقیقا همینطوری میرم آماده می‌کنم و می‌خورم. چقدر در مورد غذا گفتم، معلوم شد شکمو هستم :) حالا حرفم اینه که از تنهایی خودم و سلیقه‌ام و چیزهایی که انتخاب من هستن خیلی خیلی لذت می‌برم و دوستشون دارم و انتقاد دیگران اصلا اندازه ارزن در این زمینه برام مهم نیست. حالا شاید اندازه ارزن مهم باشه ولی دقیقا اندازه ارزن، نه بیشتر. استاد من قبلا عادت دشاتم همه رو راضی نگه دارم؛ حالا همیشه هم موفق نمی‌شدم :) ولی اینطور فکر می‌کردم که این خصلت خوبیه و باید put others first رو رعایت کنم؛ اما الان همچنان که بقیه رو دوست دارم و دلم می‌خواد که خوشحال و راضی باشن، اما با توجه به حرف‌های شما توی تمام فایل‌های رایگان و پولی که تا الان گوش دادم اینطور متوجه شدم که من اگر سعی کنم افکار و باورهام رو اصلاح کنم، دنیای من تغییر می‌کنه، زندگی من تغییر می‌کنه و همه چیزهایی که لازمه خودش رخ می‌ده. یعنی تمرکزم روی خودمه، مابقی حاشیه هست. یعنی می‌خوام به کسی کمکی کنم، اول میام به خودم کمک می‌کنم، چون با کمک به خودم، به اون هم کمک میشه. از کسی دلخور میشم مثلا، نمی‌رم واکنش نشون بدم دیگه، میرم کانون توجه خودمو میزارم روی نعمت‌ها و زیبایی‌های زندگی خودم و می‌بینیم قضیه کلا به‌طور معجزه‌آسا حل میشه، اونهایی که باید بیان، میان. اون‌هایی که باید برن، میرن. اون فرصتی که باید پیش بیاد، میاد. اون دری که باید باز بشه میشه. اون مسیری که باید روشن بشه میشه. یعنی همه چیز تو ذهن منه، نتوی جان منه. من خالق زندگیم هستم و بقیه خالق زندگی خودشون؛ حالا چطور همه داریم توی این جهان زیبا با هم زندگی می‌کنیم و هر کسی با توجه با افکار و باورهاش داره شرایط خواسته و ناخواسته خودش رو تجربه می‌کنه، اینو دیگه خدا می‌دونه؛ اینو دیگه خدای مهربون با قانون‌های زیبایی که وضع کرده داره ترتیب می‌ده. من سفر خودم رو دارم نتوی این زندگی بسیار زیبا و بقیه زندگی زیبای خودشون رو.

    —————————————————————————————————————————————————————————————————

    من باور دارم که در جهانی بسیار زیبا و سخاوتمند که سرشار از خوبی و زیبایی و فراوانی و نعمت و فرصت و ثروت و برکت و آدم‌های خوب هست زندگی می‌کنم

    و قرار هست زندگی فوق‌العاده زیبا و عاشقانه‌‌ای رو تجربه کنم

    و بسیار خوشبخت و ثروتمند باشم

    و نقشی در گسترش این جهان زیبا داشته باشم

    و اثر خوبی از خودم به جا بزارم

    و در آخر کار، هم خودم از خودم راضی باشم و هم خدا از من راضی باشه.

    من باور دارم که تجربه خوشبختی و ثروت پایدار، روند طبیعی زندگی منه؛ چراکه ذات من بسیار لایق و ارزشمنده.

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  2. -
    محمد امین کوتی گفته:
    مدت عضویت: 1164 روز

    بنام خداوند بخشند و مهربان

    سلام خدمت تمامی دوستان عزیز

    من با دیدن این فایل هم یک سری ترسهارو در درونم پیدا کردم هم یک سری ترسها به یادم اومد که داشتم روشون کار میردم و از یکجا به بعد فراموش کردم حالا با تمام صحبتهایی که اوستاد کردن

    من میخوام یه سری از ترسهام رو بگم

    قبل از هر چیزی من پذیرفتم که یک انسان کامل نیستم و در مسیر تعقیرم و اگر ترس یا ضعفی در وجود من هست نتیجه افکار و باورهای منه

    1_من وقتی با یک فرد موفق که تو زندگیش نتایج گرفته تنها میشم ترس و استرس میگیرم یا معذب میشم و هیچ حرفی نمیتونم بزنم عملا هیچی به ذهنم نمیاد چون احساس میکنم اون نیازی به صحبت های من نداره

    2_ترس بعدی من از اینه که یک نفراز من در مورد پلنهام یا اهدافم بپرسه

    (2_ مشخصااین ترس زمانی میاد که من واقعا برنامه مشخصی واسه زندگیم ندارم وگرنه اگر هدف مشخصی داشتم میتونستم به راحتی جواب بدم )

    3_ترس من از اینه که بدونه حمایت خانوادم چطور میتونم از صفر خودم همه چیزو بسازم

    ترس من از اینه که با دوستان صمیمیم جوری رفتار کنم که باب میلشون باشه و این باعث شده که خوده واقعیم نباشم تو روابط

    ترس من از اینه که علاقمو پیدا نکنم و ندونم تو چه زمینه ای قراره پیشرفت کنم

    خدارو شکر که با دیدن این فایل تونستم خیلی چیزهارو به خودم یاد آوری کنم و از خداوند میخوام که منو کمک کنه و هدایت کنه به مسیر درست و بتونم پله پله تعقیراتو ایجاد کنم

    از الله مهربان برای همتون عزتو سلامتی آرزومندم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  3. -
    ابراهیم گفته:
    مدت عضویت: 1673 روز

    سلام خدمت استاد عزیزم

    سلام خدمت استاد شایسته

    سلام خدمت همه اعضای خانواده عباس منش

    ترسها موانعی خود ساخته برای نرسیدن به اصل است

    زندگی من به دو بخش قبل و بعد از آشنایی با استاد تقسیم میشه

    قبل از آشنایی با استاد ترسها از هر نظر منو احاطه کرده بود و تقریبا خدا رو نمیدیدم

    اما بعد …الان چه ترسهایی دارم؟

    نمیدونم چرا ولی الان هم ترس از جریان هدایت خدا دارم،احساس میکنم شاید نتونم هدایت رو جدی بگیرم و عمل نکنم یا نتونم عمل کنم

    ترس از ناشناخته ها هم دارم

    ترس از نتوانستن یا موفق نشدن هم دارم

    ترس از حرف مردم با این که خیلی کار کردم و پاشنه آشیل من بوده هنوز هم رگه های اون رو میبینم بعضی وقتها و جاها

    قبلا این ترسها رو عادی میدونستم که همه دارن ولی الان میدونم غیر عادیه و باید حذف بشن

    جهاد اکبر معنیش همینه دیگه اگه بخام همون قبلی باشم که خدا منو وارد این سایت نمیکرد

    تلاشم رو کردم تا اصل رو بهتر از گذشته بشناسم و خدا رو شکر به لطف خدا و حرفهای پاک استاد و کامنت زیبای خواهر ها و برادرهایم خیلی عالی شدم و در حال طی تکامل هستم

    به امید روزی که هیچ ترسی برامون نَمونه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  4. -
    زهرا حسینی گفته:
    مدت عضویت: 2611 روز

    به نام یکتای هدایتگرم

    سلام به استادم

    سلام به مریم نازنین

    سلام به دوستان مسیر آگاهی

    الهی هزار بار شکرت که مرا به بهتربن مسیرها هدابت میکنی

    الهی هزار بار شکرت که من رو در بهترین زمان، به بهتربن مکانها و نزد بهترین افراد هدابت میکنی که حالم رو بیشتر از قبل خوب میکنه و متوجه میشم و درک میکنم در مسیر خوبی هستم، در مسیر آرامش هستم، در مسیر خوف و حزن کمتر هستم

    استادم خدا بهتون قوت بده که اینقدر عمیق در فکر رشد خودتون و بهتر کردن اطرافتون هستید

    آگاهانه سوالهایی رو مطرح میکنید که ناخودآگاه ما رو به چنان کنکاشی در وجودم میبره که ناگزیرم میکنه از نوشتن

    یعنی باید بنویسم

    داشتم کامنت میخوندم و اصلا فکر نوشتن نداشتم، اما گفتم بذار بیاد تا بنویسم تا برام واضح تر بشه و خودم رو بریزم در قالب کلمه ها و جمله ها و ببینم چقدر ترس دارم؟؟ چه ترس هایی دارم که باعث میشه نتونم خیلی حرکت کنم، رشد کنم و تجربه های بهتری داشته باشم؟؟

    اولش انگار ذهنم خالی میشه، وقتی سوال رو میبینم یه لحظه انگار هیچی نمیاد تو ذهنم، ولی هی که جاوتر میرم و بیستر فکر میکنم و آگاهانه تر خودم رو واکاوی میکنم میبینم آره منم خیلی ترس داشتم و هنوزم دارم ولی شاید خیلی از اونا کمتر شده اما بازم هستن و با هر فایل، با هر توجه و تمرکز و خودباوری بیشتر، اون ترس کمتر میشه و من به من بهتری تیدیل میشه

    ترس از قضاوت بقیه ( به نظرم زیاده)

    ترس از تاریکی ( از بچگی بوده چون تریونده شدم اما خیلی بهترم)

    ترس از ترد شدن

    ترس از خارج شدن از محیط امن( البته خیلی نیست)

    ترس از دست دادن ( حالا توجه بقیه با از دست دادن چیزهایی که دارم یا موقعیتی که دارم)

    ترس از بد دیده شدن ( یه همسر بد یا آدم بد دیده شدن)

    .

    .

    .

    امروز خیلی جالبه به یه ترسی غلبه کردم و ناخود آگاه گفتم بابد انجام بدم

    من برخی مواقع از بیان برخی چیزا به همسرم ترس داشتم ابنکه قضاوتم کنه

    اما امروز چیزی که توی دلم بود رو براش پیام کردم و گفتم که باید خواستم رو بگم و با ابنکه جواب اون چیزی که فعلا نظرم بود ، نبود اما باز خیلی خوشحال شدم که گفتم و نترسیدم و همه خواسته و حسم رو بیان کردم

    چند شب پیش باغمون بودیم

    داریم طبقه بالا رو آلاچیق میزنیم و خیلی زیبا شده چون ویو روبروش واقعا رویاییه

    یه سب که توی حیاط تنها نشسته بودم گفتم منم بابد مول مریم جون که تنها در پرادایس توی تاریکی میگرده، منم بابد این کار رو حتما به شب انجام بدم و ان شاالله بزودی انجام میدم و در موردش مینویسم

    من از ابنکه یه نفر یه کاری بخواد و نتونم، میترسیدم اما چند روز پیش یه کار جدبد برای به دوست انجام دادم و کاملش کردم و انگار خیلی حس خوب و اعتماد به نفسی بهم داد

    یه چیز دیگه اینکه من شب دیر ووقع تنهایی رانندگی نمیکنم و انگار اونقدر همسرم گفته بود شب خطرناکه، خودمم انجام نمیدلدم اما دیشب خونه دوستم بودم و موقع برگشتن، همسرم گفت بیام تا دوتایی با ماشین برگردیم اما گفتم نه خودم تنها میام و خودم تنها رفتم خونه و خیلی حس خوبی بهم دست داد

    من قبلا ترس از سگ و گربه هم داشتم اما حالا با سگا خیلی رابطه خوبی دارم و حتی بغلشون میکنم

    من حتی سگای دور و بر باغ رو هم کنارشون راه میرم و میرم نزدیکشون و خیلی خیلی حس خوبی دارم و نمیترسم در حالیکه سالهای سال من از سگای ولگرد میترسیدم ولی الان میبینم چقدر آرام و مظلوم هستن و این ما هستیم که اونارو میترسونیم

    و تازه بگم از تجربم با گربه ها

    جدبدا یه بچه گربه میاد توی باغمون دنبال غذا و اینقدر ناز و اهلیه که من بهش فذا میدم و حتی دستاشو نوازش میکنم، گوشاشو دست میکشم و حتی گربه هم با من بازی میکنه و حتی یه بار دستمو گرفت و برد توی دهنش

    خودم میبینم هنوز یه ترسهایی دارم اما واقعا به خودم تبریک میگم که اینقدر بهتر دارم عمل میکنم

    من از استاد اینو باد گرفتم که خیلی از ترسا فقط اسمشون ترس داره و تا نری توی دلشون و اقدام نکنی، از بین نمیرن و من دقیقا دقیقا دارم درک میکنم و میبینم که واقعیت و اصل همینه

    ترس نداشتن مهم نیست، مهم اینه که بدونی ترس داری اما برای غلبه بر اون ترس، کاری کنی، حرکت کنی و هر بار بهتر بشی و حس خودت رو بهتر کنی

    خودت باعث حس خوبت، رشدت و افزایش اعتماد به نفست بشی

    الهی شکر که نوشتم و اینقدر حال خوبی دارم

    الهی شکر که قدم برداشتم و برای همه این حرفها، این خودافشایی ها نه ترس دارم نه غم دارم

    باز هم با عشق خواهم نوشت

    تا بعد …

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
    • -
      مریم 64 گفته:
      مدت عضویت: 989 روز

      من از آدم‌های آنرمال میترسم و در برابرش ن مقاومت دارم و الگوی تکرار شونده من بوده مادرم پدرم شوهرم و حالا بچم….

      وهمیشه برام سواله که چرا تمام آدمهای مهم زندگی من کسانی هستند که از نظر اعصاب و وروان یه مشکلی دارند و سرو کله زدن باهاشون خیلی سخته

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  5. -
    فاطمه رستاخیز گفته:
    مدت عضویت: 1651 روز

    به نام خدایی که مارا به آسان ترین شکل ممکن به مسیر خواسته هایمان هدایت میکند

    به نام عشق

    این جهان مدام در حال پاسخ دادن به خواسته های منه

    هر اتفاقی که میفته هر کسی که وارد زندگی من میشه همه و همه به خاطر پاسخ به خواسته های منه

    عامل ترس به خودی خود مهم نیست واکنش ما نسبت به ترس اهمیت داره

    من همیشه ازبچگی احساس میکردم از همه چیز میترسم اما کنارش باور هم داشتم که میتونم موفق بشم اما دقیقا مثل علف های هرز یک درخت ترس ها من رو احاطه میکرد

    خیلی از ترس هامو با اگاهی از قوانین کنار گزاشتم مثلا:

    ترس از تاریکی: با درمحیط تاریک خوابیدن به صورت آگاهانه و چندین بار

    ترس از نه گفتن: چندین بار درموقعیت هایی که مطابق میلم نبود نه گفتم

    ترس از حذف کردن افراد: با یاداوری کردن الگوهای مخرب این افراد به خودم تعهد دادم تا کاملا حذفشون کنم

    ترس از پرهیز کردن و ارزش قائل شدن برای خودم: با قدم های کوچک شروع کردم و اول مواردی که برام راحت تر بودن رو حذف کردم و بعد قدم های بزرگتر رو برداشتم

    ترس از انجام دادن کارمورد علاقه ام و حرف بقیه: با خواندن منابع هنری مورد علاقه ام و انجام تمرین های روزانه کم کم شروع کردم تا تونستم وقت های بیشتری رو به کار مورد علاقه ام اختصاص بدم

    ترس از پس انداز کردن: اولین قدمم قرض نگرفتن و هزینه ها و درآمدم رو یکی کردن بود و به خودم تعهد دادم تا قدم های بیشتری رو با توجه به تکاملم طی کنم

    ترس از پرداخت کردن بدهی: این مورد بخاطر زیاد بودن مبلغ بدهی ام بود که برای برداشتن اولین قدمم خیلی نتایج آقا رضا عطار برام الگوی مناسبی شد و از مبالغ کم تر و بخش بندی کردن بدهیم شروع کردم و اولین قدم رو با تعهد برداشتم

    ترس از موقعیت های ناشناخته: با موقعیت های کوچکتر و ساده تر شروع کردم تا کم کم بتونم ترسم رو کمتر کنم و خیلی نتیجه خوبی داشت و هربار اعتماد بنفسم بهتر میشد

    ترس از تنها ماندن: با کارکردن روی فایلهای استاد و پیدا کردن الگوهای مناسب و اختصاص دادن وقت بیشتری برای خودم

    کارهایی که مورد علاقه ام بود رو خودم با خودم انجام بدم باعث شد واقعا این ترس خیلی برام کمرنگ تر بشه

    ترس هایی که هنوز باهاشون مقابله نکردم و نیاز به تکامل دارم:

    ترس از مهاجرت کردن

    ترس از موفق نشدن در کار مورد علاقه ام

    ترس از مستقل زندگی کردن

    ترس از قضاوت شدن

    ترس از حل مسائل و چالش هایی که درحال حاظر برام بزرگ هستند

    ترس از رابطه پایدار داشتن

    نوشتن باورهاوترس هام باعث شد انگار حل کردن قضایای زندگیم برام ساده تر بشه و واضح تر بتونم تشخیص بدم از چی میترسم

    از شما استاد عزیزم و مریم بانو بخاطر این پرسش های بسیار عالی سپاسگزارم

    درپناه معبود یکتا باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  6. -
    محمد بابائی گفته:
    مدت عضویت: 824 روز

    سلام و درود

    من کارم املاکه

    خیلیییی به شغلم علاقه دارم

    و جالبه بدونید من سالی یبار معامله انجام میدم با وجود اینکه تو کارم خیلی خبره شدم موقعیت های زیاد رو تجربه میکنم در کارم مشتری زیاد دارم تا انتها و انجام معامله پیش میره اما به سرانجام نمیرسه

    خیلی جالبه که من سالی یبار فقط ماه های انتهایی سال معامله انجام میدم این یعنی الگوهای تکرار شونده و داشتن یک باور مخفی خیلیییییی ریز در ذهنم که جلوی ورود پول رو به زندگیم گرفته و زندگیمو مختل کرده

    حالا چی هست خدا میدونه و همیشه موقع انجام معامله ترس ها به سراغم میاد که نکنه دوباره نشه اگه نشه چی میشه

    خیلی دارم رو خودم کار میکنم که رها باشم

    بدون استرس و ترس

    رو باورام دارم کار میکنم در کنار کار کردن روی دوره ثروت 1

    شک ندارم بالاخره اون باور مخرب خیلیی ریز رو پیدا میکنم و جریانی از پول و فراوانی وارد زندگیم میشه

    به امید خدا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  7. -
    نگین نگین گفته:
    مدت عضویت: 2402 روز

    سلام به همه ی عزیزان بخصوص استاد و مریم خانم

    خب چند وقته دارم دوره ی عزت نفس رو کار میکنم و خیلی از ترساهام رو از بین بردم شاید در ظاهر، زندگیم تفاوت بزرگ و چشم گیری نکرده باشه، اما من حس میکنم که دارم راحتتر زندگی میکنم، دیگه نمیترسم و وقتی شب همسرم سر کاره خودم تنها خونه میمونم و مجبور نیستم برم خونه بابام یا خانواده ی همسرم، خودم میرم روی چهارپایه و بالای کمد رو مرتب میکنم یا هر وسیله ای رو بخوام میارم، به نبودن جای پارک ماشین فکر نمیکنم چون به راحتی پارک دوبل میکنم و دیگه نمیترسم، و ترسی که خیلی ذهنم رو درگیر کرده شنا کردنه، من حدود شش ساله که استخر نرفته بودم، چند سال پیش تو عمیق شنا میکردم اما نه با راحتی کامل، چون کنار لبه استخر شنا میکردم و شیرجه میزدم، میگفتم نمیتونم کامل عرض استخر رو شنا کنم چون ریه ام ضعیفه و نفس کم میارم، و وقتی یه نفر بهم گفت تو میترسی!!! خییلی برام درد داشت اون موقع حرفی نزدم ولی بهم برخورد، اما الان هی یه چیزی میگه برو شنا کن برو شنا کن، رفتم استخر و خداروشکر دیدم شنا کردن یادم نرفته! اما نتونستم برم تو عمیق سعی کردم تو ذهنم تجسم کنم اما تو ذهنم هم ترس داشتم مدام خودم رو میدیدم که دارم دست و پا میزنم تو عقل کل سرچ کردم که فهمیدم باید به تجسم ادامه بدم تو عمقی که برام راحتتره و اول ترس رو تو تجسم و تو ذهنم از بین ببرم. بعد شروع کردم به نوشتن.

    به ذهنم اومد که :

    #مامان و بابا، منو خواهرم رو فرستاده بودن کلاس شنا (فک کنم سال 76 یا 77 بود و در تمااام این سالها این ترس باهام مونده و مدام تکرار شده تو زندگیم) اما هی به من که کوچیکتر از خواهرم بودم میگفتند تو عمیق نری هااا با اینکه مربی همراهمون بود! ولی میگفتن یاد هم نگرفتی مهم نیست، اما به خواهرم چیزی نمیگفتن، حس ناتوانی میکنم از این حرف، خیلی تو ذهنم مونده، چهار دوره کلاس آموزشی رفتم ولی هنوز نمیتونم به راحتی تو عمیق برم.

    #یه فیلم دیدم حتی نمیدونم اسمش چی بود و انگار فقط همین صحنه رو دیدم چون اصلا ماجراش یادم نیست، مهاجرای غیر قانونی به استرالیا رو انداختن تو اقیانوس، و اون صحنه که بازیگر وسط آب مونده بود تو ذهنم مونده.(همینه که استاد میگن سعی کنید اصلا فیلم و سریال نبینید)

    خیلی جالب و خوب بود که حالا که من میخوام ترسم رو از بین ببرم استاد این سوال رو پرسیدن، استاد ازتون ممنونم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  8. -
    پری سیفی گفته:
    مدت عضویت: 2809 روز

    با یاد و نام خدای بزرگ و مهربانم

    سلام و عرض ادب خدمت استاد بزرگوارم و خانم شایسته مهربان و پرقدرت و سلام خدمت دوستان عزیزم در این سایت بینظیر و پربار

    چه ترس هایی دارید که هنوز نتوانسته اید بر آنها غلبه کنید و همچنان از مواجه شدن با آنها فرار می کنید؟

    اول از شما استاد ارزشمندم سپاسگزارم که نمونه‌هایی از ترس‌ها رو با توضیح بیان کردید تا راحتتر بتونیم جواب بدیم. ترس‌های من به این ترتیب هست:

    1. ترس از داشتن عذاب وجدان: یکی از پاشنه‌های آشیل من و ترس‌های من داشتن عذاب وجدان هست. سعی میکنم به گونه‌ای عمل کنم که کسی از من آزرده خاطر نشه که بعدش عذاب وجدان بگیرم. چون قبلا کسانی بودند که من در حقشون اونجور که باید و شاید محبت نکردم و وقتی از دنیا رفتن تمام وجودم تا مدتها عذاب وجدان شده بود. حالا به صورت کلی سعی میکنم تا جایی که در توانم باشه به اطرافیانم محبت کنم و هر کاری از دستم برمیاد انجام بدم که بعداً پشیمون نشم. و شاید این مورد رو بیشتر در مورد مادرم مواظب هستم دوس دارم تا جایی که میتونم بهش خدمت کنم و در کنارش باشم که بعدها به خودم بگم که هر کاری از دستم براومد انجام دادم. این مورد متاسفانه در بین اکثر اعضای خانواده من دیده میشه و به نسبت تفاوت‌های شخصیتی کم و زیاد هست. و این رو هم میدونم که از هر چی بترسی سرت میاد. و اتفاقا اونهایی که تمام تلاششون رو میکنن که دیگران رو راضی نگه دارن بازهم در نهایت دچار عذاب وجدان میشن. نمونه‌ش خواهر بزرگترم که همیشه از بچگی در خدمت پدر و مادرم بوده. تا کنون… پدرم اونقدر که به بچه‌های دیگه توجه کرد به اون توجه نمیکرد چون با همه خوبی‌هایی که داشت پسر دوست بود گرچه اواخر عمرش به شدت ناراحت بود و بارها با گریه از خواهرم طلب حلالیت کرد و اعتراف کرد که تو بیشتر از همه به من خدمت کردی ولی من هیچ‌کاری برات انجام ندادم. اما من میدونم که بخش مهمی از این بی‌توجهی‌ها به خاطر این بود که خواهرم خودش رو مسئول غم و شادی دیگران میدونسته و هنوز هم این روند رو ادامه میده (حالا بیشتر در مورد فرزندانش). بعد رفتن پدرم بازهم خواهرم با همه محبت‌هایی که در حق ایشون کرده بود یه مواردی رو پیدا کرد که در مقابل پدرم عذاب وجدان بگیره. با اینکه نتیجه این احساسات رو میدونم و به چشم خودم دیدم ولی بازهم خودم دارم تکرارشون میکنم. البته به اندازه‌ای که به آموزه‌های استاد عزیزم متعهد بودم و به اونها عمل کردم در این مورد هم خودم رو اصلاح کردم. اما خیلی جای کار دارم که اول خودم رو برای هر کار و تصمیمی در اولویت قرار بدم و بعد دیگران.

    2. ترس از ارتفاع: من ترس عجیبی از بلندی دارم. جالب اینجاست که یکی از آرزوهام اینه که چتر بازی کنم و در هوا معلق باشم (گاهی دوست دارم مثل پرنده‌ها بال داشته باشم و پرواز کنم). اما وقتی لب کوهی یا یه بلندی قرار میگیرم یا حتی فیلمی میبینم که فرد در یک بلندی قرار میگیره به شدت مضطرب میشم. البته یکی از برنامه‌هام این هست که خودم رو در شرایطی قرار بدم که بر این ترس غلبه کنم.

    3. ترس از، از دست دادن رابطه عاطفی: یکی دیگه از ترسهای من اینه که نکنه با فردی (از جنس مخالف) که میخوام رابطه داشته باشم اونی که میخوام نباشه و یا آدم خوبی نباشه یا با معیارهای من هماهنگ نباشه. یا حتی اگه برفرض با فردی رابطه برقرار کنم که تمام معیارهای مورد نظر من رو داشته باشه نکنه یه دفعه من حرفی بزنم یا کاری انجام بدم که باعث بشم من رو ترک کنه. و تحمل اون شکست و دوری کسی که بهش علاقه دارم خیلی برام سخته. البته خودم قبلا نمیدونستم که این ترس رو دارم اما به مرور از عملکرد خودم متوجه این ترس شدم. جالبه که من اصلا در روابط دیگه‌م این مشکل رو ندارم روابط خیلی خوبی با دوستان و همکاران و خانواده و… (از هر جنسی که باشن زن مرد فرقی نداره) دارم و وقتی هم نباشن و برن اصلا اذیت نمیشم. اما فقط در مقابل فردی که بخوام رابطه عاطفی باهاش داشته باشم این ترس رو دارم. و این باعث شده که از داشتن چنین رابطه‌ای دوری کنم چون با همین تنهایی خودم انگار راحتترم. میدونم که این یک ضعف بزرگی در من هست و من باید روی خودم کار کنم. روی عزت نفسم کار کنم؛ موردهایی رو به خودم یادآوری کنم که سالها با هم هستن و عاشقانه باهم زندگی میکنن. باید آگاهانه خودم رو وارد رابطه کنم و به خودم بگم که اگه این رابطه بهم خورد درسته اذیت میشم اما من تجربه‌های زیادی کسب میکنم و در اون مدتی که در رابطه بودم لذت بردم و … (حتی اگه این رابطه ازدواج هم باشه)

    4. ترس از جا گذاشتن وسایلم در سفر: این مورد با اینکه شاید دو بار بیشتر برام اتفاق نیوفتاده ولی چون اونموقع خیلی از لحاظ روحی تحت فشار قرار گرفتم می‌ترسم که دوباره برام تکرار بشه. بخاطر همین پیش اومده که یک لحظه مثلا لب‌تابم رو توی تاکسی ندیدم و فکر کردم توی جعبه اتوبوس جا مونده به شدت هراسان شدم ولی بعد دیدم توی وسایلمه. بعدش به خودم گفتم که من خودم به دقت چک کردم که وسایلم رو درست جابجا کنم اما بخاطر ترسی که دارم اون ترس و استرس باعث شده که سریع قضاوت کنم که نکنه فلان وسیله‌م جا مونده. انگار حوصله دردسر ندارم و دویدن دنبال پیدا کردن وسایل یه حس بدی بهم میده که نمیخوام این حس رو تجربه کنم. امیدوارم با کار کردن روی خودم بتونم بر این ترس غلبه کنم.

    5. ترس از هوای گرم: من دوران تحصیلم رو همه در شهرهای سردسیر بودم و واقعا برام لذتبخش بوده و همیشه از گرما فراری بودم. دوس داشتم در منطقه سرد زندگی کنم. تا حدودی هم تلاش کردم اما نشد. و حالا محل کارم در یکی از گرمترین استانهای کشور هست و البته بعد از اون هم محل زندگیم. البته خیلی به نسبت گذشته بیشتر با این مسئله کنار اومدم و متوجه شدم شهرهای گرمسیر در اواخر فصل پاییز و البته زمستان بینهایت لذتبخش و عالی هستن. شاید بشه گفت قبلا این ترس رو داشتم و حالا بجای ترس تمایل به زندگی در یک جای خوش آب و هوا رو دارم که نه خیلی گرم و نه خیلی سرد باشه. یه جایی مثل پارادایس. خخخخ

    6. ترس از آینده‌ای ناموفق: وقتی فکر میکنم چند سال بعد تنها باشم و هیچ موفقیت مالی کسب نکنم و خلاصه مثل الان یه کارمند عادی باشم بدون هیچ تغییر بزرگی در زندگیم، یه استرس عجیبی میاد سراغم. البته وقتی به این سایت و باز بودن در آگاهی‌هایی برای موفقیت و فرصت موفق بودن و البته خدایی که همیشه منتظر ماست که ازش بخوایم تا هدایتمون کنه که به همه خواسته‌هامون برسیم فکر می‌کنم جای ترس رو یک امییید تازه یک عشق بیکران به آینده میگیره. حالا مطمئنم وقتی از سایت دور میشم و وقتی کمتر روی خودم کار میکنم و مراقب ورودی هام نیستم این ترس به سراغم میاد و حالا که دارم تایپ میکنم متوجه میشم که این بزرگترین ترس من در زندگی هست.

    اینها ترسهایی بود که با فکر کردن و پیدا کردن الگوهای تکرار شونده در خودم بهش رسیدم. شاید با خوندن کامنت‌های دوستان عزیزم به موارد دیگه‌ای هم پی ببرم.

    از شما استاد عزیزتر از جانم و خانم شایسته عزیزم سپاسگزارم که دست ما رو گرفته و در مسیر خودشناسی راهنمایی می‌کنید و از همه دوستان بینظیرم متشکرم بابت کامنت‌های بسیار عالیشون که راه رو برام روشنتر می‌کنند.

    شاد و سلامت و سرافراز باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  9. -
    سارا اسدی گفته:
    مدت عضویت: 1542 روز

    سلام به دوستان عزیزم و استاد بزرگوارم

    در حالی دارم این کامنت رو میزارم که در تکرار شونده ترین الگو زندگیم هستم اونم فروش طلا هست الان دوازده ساله هر وقت که طلا خریدم چند ماه دارمش و بعد هر دفعه به یک بهانه میفروشم که البته همه بهانه ها بدهی هست

    الان که استاد بزرگوار داشتن در مورد الگوهای تکرار شونده صحبت میکردند

    مغزم بالاخره گفت دینگگگگگک

    ببین داری چه کاری با افکارت میکنی که این الگو دوازده ساله داره تکرار میشه

    به دنبال جوابش هستم

    هر روز و هر شب دارم باورهای جدید می‌سازم

    تکرار و تکرار و تکرار میکنم و امیدوارترینم

    میدونم که اینم حل شده است مثل خیلی از مسائلی که داشتم و با کمک فایلهای استاد همه رو حل کردم

    به حق بهترین اتفاق زندگی کن آشنایی با استاد هست و حال خوب الآنم رو مدیون استاد عزیزم هستم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  10. -
    فروزان ثروتمند گفته:
    مدت عضویت: 1550 روز

    سلام به استاد عزیزمممم سید حسین عباسمنش و استاد شایسته عزیز و زیبا

    و همکلاسی های عزیزم.

    و سلام به خوده عزیزم فروزان زیبا که امروز تولدمه و به خودم تبریک میگم این روز بزرگ رو…

    و اما ترسهای من .

    1در صدر جدول که بیشترین انرژی رو از من میگیره ترس از آینده و نرسیدن به اهدافمه و موفق نشدن

    2ترس از دست دادن عزیزانم

    3ترس از قضاوت شدن توسط دیگران و حرف مردم که همش سعی میکنم جوری رفتار کنم که مورد تایید دیگران باشم ک نگن قیافه میگیره یا پشت سرم حرفی زده بشه یا مسخره بشم.

    4ترس از حشرات موزی بشدت در حد مرگ از هزارپا و عقرب و سگهای ولگرد و مار میترسم.

    5ترس از نه شنیدن و رد شدن در خواستم

    6ترس از طرد شدن در رابطه

    7ترس از بی پولی و اینکه حسابم خالی بشه.

    8ترس از اینکه نظر مخالف جمع رو بیان کنم در صورتیکه قبلا اینطور نبودم و همه بهم میگفتن فروزان همیشه ساز مخالف میزنه ولی میخاستم روی این موضوع کار کنم که ازنور بوم افتادم یجورایی.و همیشه بقول استاد آسته میرم آسته میام که گربه شاخم نزنه.

    9ترس از خراب شدن وسایل خونه و مخصوصا خراب شدن ماشین.ینی کلا بهم میریزم وقتی یه جای ماشین خراب میشه و سریع چک میکنم ببینم هزینه ی تعمیرش چقد میشه.

    و اینا رو یادم اومدم که مطمئنا ریه تمام این ترسها از نداشتن ایمان به خدا و قدرت دادن به هرچی غیر از خدا و در نهایت شرک.

    امید بخدا کار کنیم روی این موضوع و هرروز روی بهبود شخصیت و ضعفهامون کار کنیم.

    ممنونم از استاد خوش تیپ و خوش هیکلم .

    1402/5/8 ساعت19:39

    دوستتون دارممممم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای: