اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
درود بر استاد عزیز مریم جان و همه دوستان اهل سایت عباس منش دات کام
اینجا رد پایی میذارم از الگوهای تکرار شونده و ترس هام تا سندی باشه برای پیشرفت های آتی
-شکستن مکرر و زیاد سبک تغذیه ام
-موفقیت های یو یویی
مثلاً در روابط، درس خواندن برای ازمون، کنترل ذهن کردن و نیفتادن در ممنتوم منفی، سحر خیز بودن، تمیز نگه داشتن اشپزخونه، مرتب نگه داشتن خونه
دقیقا یو یوی عمل میکنم، مثلاً خیلی بخوام بترکونم 3 هفته خوب میخونم مثلاً هفته ای 14 ساعت بعد هفته چهارم میرسه به کف میشه حدودی 2 الی 3 ساعت،
یا 3 هفته رو اشپزخونه رو تمیز نگه میدارم بعد هفته چهارم انقد که جمع کنم که گاها بوی بد میگیره آشپزخونه و به جایی میرسه از همون کثیف ها همون لحظه بشورم و استفاده کنم
مستمر نبودن درآمد یعنی هیچ سالی نشده من 12 ماه درآمد داشته باشم بالاترینش 9 ماه بوده که برای پارسال بود و این هر بار تکرار میشه و هر جا شاغل میشم باز یه ماههایی حقوق ندارم
برخورد با آدم هایی که زود عصبی میشن، یعنی از درون و عمقی حالشون خوب نیس یا بهتر بگم تا شرایط خوبه حالشون خوبه بمحضی که یه کم شرایط بد میشه، بهم میریزم و صداشون میره بالا، آدم های از درون آرام و مسلط به اعصاب خودشون نیستن
کارفرماهاییی که منصف نیستن، ارزش کار من رو نمیدونن، اول و آخر سود خودشون براشون مهمه، از سر و ته حقوق میزنن، ارزش کمی برای نیروی انسانی و تخصصش قایلن، کارشون شفاف نیست مثلاً قرارداد رو که میبندم یه چی نوشتم بعد که حقوق واریز میشه یه چیز دیگه ای و قرارداد رو در اختیار تو نمیذارم که بتونی حقت رو قانونی مطالبه کنی
آدم هایی که تا بهت احتیاج دارم مهربونن، یا حرف و قولی میدن که بعد که اون شرایط رفع شد دیگه به قولشون عمل نمیکنن با اون رابطه محبت آمیز و محترمانه رو باهات ندارن
البته قبلاً آدمهایی رو جذب میکردم که زیاد وابسته میشدن، بی نهایت تشنه دوست داشته شدن و محبت بودن، منِ قربانی بالایی داشتند که بلطف خدا هدایت شدم و این مسایل خیلی زیاد بهبود یافت، دلیلش هم در خودم بود که وقتی به آدمهای وابسته محبت میکردم یا به صحبت های آدم دارای من قربانی گوش میدادم احساس غرور میکردم و احساس توانمندی، کسی بودن، توانمند بودن، ای ول بابا دمم گرم من انگار آدم بزرگا، انگار حلال مشکلات که همه میان پیشش، مخصوصا وقتی ازم تعریف میکرد که آره فلانی گفت اومده با تو سنگاشو وا کنده یا مثلاً با تو اومده و تو همه کاراشو انجام دادی خدا میدونی که چه قندی تو دل ما از میشد و همه اون کارت رو به توان 2 میرساندم و انجام میدادم
یادمه اون زمان ها که حرف مردم و مورد توجه بودن بسیار برام مهمتر بود به دوست وابسته و محتاج محبت داشتم که با همین ترفنده که «اره خواهر گفت چقدر خوب که فلانی بهانه و ما دیگه خیالمون راحته و…» من دیگه قشنگ پای گنده میذاشتم رو خودم و خودمو به میکردم که اونو به خواسته هاش برسونم
اسباب کشی از این خوابگاه به اون خوابگاه/پرستاری شدن تو بیمارستان/جاش میخوندم مطلب رو بزاش توضیح میدادم که برای امتحان نخواد زیاد به زحمت بیفته/جلسه ظرف شستن و… یعنی من مهمان بودم من ظرف میشسنک و غذا درست میکردم نه به هیچ دلیل دیگری بلکه به این دلیل که به به و چه چه میشنیدم و احساس قهرمان بودن میکردم
اما داستان ترس
من از زمانی یادمه میاد در کنار بعضی چیزهایی که ترسی نداشتم براشون اتفاقا نسبت به یکسری ویزا بسیار ترسو بودم
من انقددددد نترس بودم و میل به پیشرفت داشتم که کلاس دوم دبستان از تو روستا با ماشین هایی که تو روستا بودم پا میشدم میرفتم شهر به جایی پیاده میشدم و بعد به مسیر خیلی طولانی رو میرفتم تا برسم به کلاس و اینکه میگم تقریبا از 100 دختر دبستانی در روستای ما و روستایی کناری کمتر از 3 نفر اینکار رو میکرد
اما ترس هایی که داشتم و گاها کمتر شدن و بعضی چندان بهتر نشدن
ترس از آب
ترس از جک و جونور
ترس از گربه و سگ، موش
ترس از کتک خوردن و دعوا
ترس از اینکه کسی از رفتارم ناراحت شه
ترس از اینکه خودم واقعیم باشه که چون درس دارم اون واقعی بودن باعث انجام رفتاری و در نتیجه ناراحتی کسی بشه
ترس از شکست
ترس از ناشناخته ها
و البتههههه ترس از موفق شدن!!!!!
اینها باشه بسته به زمانی که من برای خودسازی گذاشتم چون
گام های عملی درست و کافی برنداشتم
دیر و کند و کم رشد کنم
خدایا شکرت که ممنون من رو هدایت کردی به الگوی های تکرار شونده و ترس هام
بحث در مورد اهمیت احساسات، تأثیر آنها بر سرنوشت و نقش آنها در موفقیت، همراه با تجربه شخصی در مورد تأثیر احساسات بد بر ورودی های مالی و درخواست راهنمایی در مورد چگونگی افزایش احساسات خوب برای جذب خواسته ها.
به نام خداوند بخشنده مهربان
و با سلام خدمت استاد بزرگوار عباس منش عزیز
و خانم شایسته گرامی
مطلبی که میخواستم عنوان بکنم در مورد احساسات بود.
ابتدا تشکر بکنم از مطالب فوق العاده ای که در این چند جلسه مسائل الگوهای تکرار شونده گفته شد.
بحث احساسات تا حالا بهش اینقدر توجه نکرده بودم
که اینقدر میتونه مهم باشه، سرنوشت ساز باشه و یکی از مهمترین و اصولی ترین ارکان موفقیت هستش.
راستش چند وقت پیش یک تضادی در روابط برخوردم و اون هم درخواست مالی نابجا یکی از نزدیکانم از من داشت.
این منو عصبانی کرد و حالمو بد کرد و در موردش صحبت کردم.
فکر نمیکردم که یک جلسه دو جلسه مقدار کمی پرداختن به این موضوع تأثیرگذار باشه
در ورودی های مالیم و در زندگیم.
اما اینکه این اتفاق افتاد و کاهش ورودی های مالی داشتم به سرعت و خیلی هم برام سوال بود که چرا این اتفاق افتاده.
از اون مهمتر به صورت اعجاب انگیزی از دو نفر دیگه هم درخواست مالی پیدا کردم
دیگه داشتم شاخ در میاوردم
. دو نفری که تا به حال از من درخواست مالی نکرده بودند
و این خیلی برام سوال بود
. علاوه بر اون از چند نفر افرادی که پول میخواستن و تمکن مالی داشتن و قرار بود که به یک تاریخ مشخصی به من پول بدن و اون تاریخ رد شده بود
و حتی به اونها یادآوری کرده بودم باز هم با همه ایناها اونها واریز نکرده بودن و ورودی مالی من متوقف شده بود.
خیلی برام تعجب آور بود و برام سوال بود که چرا؟
باورم نمیشد که این مقدار کمی که من پرداختم در مورد این موضوع و صحبت کردم در موردشون بتونه این اثر بزرگ رو و سریع رو داشته باشه.
اما از جایی که یاد گرفته بودم از استاد عزیز که همه اتفاقات رو خودمون رقم میزدیم پس راه دیگهای نبود.
قطعاً این رو من خودم رقم زده بودم و چون کار دیگه جدید دیگهای انجام نداده بودند دقیقاً همین باعث شده بود.
واقعا نمیدونم چطور میشه تشکر کرد از استاد به خاطر این آگاهیها و اگر این آگاهیها نبود چقدر چندین سال چندین مدت چه مقداری میخواست ما سردرگم باشیم و حیران باشیم و به هزار چیز دیگه وصل بشیم
و هزار عامل دیگر مقصر بدونیم و چشم و نمیدونم موارد بیرونی و جامعه و هزار داستان دیگه رو مقصر بدونیم و از خودمون غافل بشیم و این آگاهیها چقدر ارزش داره
و چه سعادتی بالاتر از این که انسان بتونه موفق بشه افرادو به راه راست هدایت بکنه و اونها را از مسیر شیطان دور بکنه و به توحید راهنمایی بکنه واقعاً غبطه میخورم و تحسین میکنم این موقعیت استاد رو این سایتی که استاد داره
این همه آگاهی این همه مطالب که واقعاً بینظیره من در هیچ جایی ندیدم سالها پای منبرها بودم سالها کتابهای مذهبی تفاسیر و هزاران مثال دیگر دنبال کردم اما تو چیز دیگری
اما بهم الهام شد که به خاطر شدت احساس بدی که داشتی این سرعت در این اتفاق و اثر ایجاد شده و کاش بتونم این رو مهندسی معکوس بکنم و این برای درخواست خودم،
برای شکر گزاری های خودم و تجسمات خودم
بتونم شدت احساسات خوب زیادی رو به کار بگیرم و احساسات خودمو شدید بکنم
در جهت جذب خواسته هام.
بارها شنیده بودم از استاد که فاصله بین ما و خواستههامون رو احساسات پر میکنه اما اصلاً درک نکرده بودم و در مدارش نبودم که بهش توجه بکنم و دقت بکنم و بهش بپردازم
اگر دوستان کسی میتونه راهنمایی بکنه و تجربه ای داره در شدت احساسات خوب که چه عواملی باعث شدت بیشتر احساسات خوب میشه و چطور میتونه این اثر گذاری بیشتر و سریعتر رو برای ما داشته باشه ممنون میشم که با من به اشتراک بزارید.
ترس من: گفتن ترس هایم هست زیرا به وضوح برایم مشخص شده که سازوکار وجودی من جوری تنظیم شده که اگر به ترس هایم اقرار کنم و واضح ترش کنم بیشتر و شدید تر میشه این ترس از اقرار در مورد خشم هم صدق میکنه. خشم وترس در ساختار وجودی و عقاید من بسیار به هم مرتبط هستند.
یه سوالم برام پیش اومد: ایا اینکه من نمی خواهم ترسما واضح کنم فرار از ترسِ یا گذر از ترس محسوب میشه؟؟؟ جوابش را شاید بشه از نتایج تشخیص داد،مسلما فرار از ترس نتیجه مطلوبی نداره.
نکته درمود خودم ریشه ی پاشه های اشیل من بیشتر تردید ،شک و تالل هستند تا ترس.
مسلما غلبه بر ترس راه پیشرفت هست اما مشکل بزرگتر از ان سستی که پاشنه اشیل مهتری هست شاید هم دلیل این ویژگی احتیاج به پایه باشه
با این وجود که از گفتن ترس ها واهمه دارن اما تمایل دارم چنتا از ترس ها ونگرانی هایم را بگم
1 یکی از ترس هایم حرف زدن در جمع هست مثلا قراره فردا در دانشگاه اراعه داشته باشم شبش کلی نگرانم وزمان اراعه استرس دارم.
2 من از برقراری روابط دوستانه ی عمیق و زیاد با افراد نگرانم و اعراض میکنم و متمایل میشوم به تنهایی اما وحشت ندارم به اون صورت؛ می تونه دلیلش نگرانی از فاش شدن راز ها خوب و بدم باشه ویا نگرانی از وابسته شدن در اینده ویا تجربیات گذشته ام در این موارد.
در مورد ناشناخته ها مثل مسیر ناشناخته ترس زیادی ندارم وبتهر از گذشته با شرایط تطبیق پیدا میکنم به لطف خدای درون؛ اما کلا محیط جدید وناشناخته برایم /جذابت زیادی /داره که منا هیجانی میکنه به طوری که کار ها وبرنامه ها را درست انجام نمیدن
در کل در پی کسب قدرت کنترل ذهن ،تقویت اراده
بالا بردن عزتنفس ،اعراض درست از ناخواسته ها و غلبه برترس هایم هستم و دوست دارم سرعت رو به رشد خود را به تصاعد برسانم بدین منظور هنوز درست برتکامل منطبق نشدم ولی بعضی اوقات فکر میکنم مشکل تکامل نیست و اراده قوی وذهنیت های درست مشکل اصلی من هست.
هر اتفاقی که میفته هر کسی که وارد زندگی من میشه همه و همه به خاطر پاسخ به خواسته های منه .
وقتی مدام افرادی وارد زندگی من میشن که نیاز به ترحم دارن من باید به این فکر کنم که شاید من دوست دارم که مشکلات و مسائل دیگران رو حل کنم و همین باعث میشه افرادی رو جذب کنم که مدام نیاز به کمک کردن و دردل کردن و ترحم هستن
امروز متوجه شدم هر کسی که وارد زندگی من میشه پاسخی هست به افکار و باورهای من .و شاید خودم ندونم اما خودم باعث به وجود آوردن اتفاقات و ورود افراد به زندگیم هستم
خیلی خوبه که چیزی که وارد زندگی من میشه من بهش فکر کنم به دلیل بودنش و این باعث میشه من بفههم که چه چیزی در درون من باعث شد تا این فرد وارد زندگیم بشه یا این اتفاق بیفته
به تازگی با خانم در ایتا آشنا شدم که درآمد عالی و مشتری زیاد داره و کلی راضی و خوشحاله از کارش و اینقدر کارش گرفته به لطف خدا که تمام افراد خانواده و فامیل در این مسیر همراهیش میکن و اونم از شمع سازی خیلی برام جالب بود که یک دختر جوان با کاری به این راحتی که گاهی خیلی از ماها هیچی حسابش نمیکنیم به این حد از موفقیت رسیده و صد البته که مهارت زیادی توی کارش داره و به خیلیها داره کمک میکنه تا اونها هم موفق شن
چرا خداوند این فرد رو در مسیرم قرار داد؟؟؟
چند دلیل داره
1-همیشه از خداوند میخواستم با شغل دیگه ای درآمد داشته باشم که راحتر و سریعتر باشه
2-فکر میکنم شاید دلیل دیگه اش این باشه با هر شغلی و هنری میشه درآمد عالی داشت و پر مشتری و پر سفارش باشی
3-تلاش و خواستن باعث موفقیته
4-کافیه بدونی جی میخوایم خداوند هم به همون سمت هدایتت میکنه البته با کمی تلاش و خواستن واقعی چون اون خانم میگفت دوست داشته در آمد داشته باشم اما کنار خانواده هم باشم و توی خونه کار کنه
5-با تو خونه بودن در خانه کار کردن هم میشه موفق شد نیاز به کارگاه و محل جدا نیست هر جایی و به هر روشی میتونی درآمد داشته باشیم اونم عالی و راحت
حالا باید بدونم کدوم خواسته در من اینقدر زیاد بوده که باعث ورود این فرد در مسیر من شده
ترسها
1-ترس اینکه کارم برای فرزندم خوب نباشه
2-ترس از اینکه کار کنم و به درآمد برسمو برای فرزندم مشکلی پیش بیاد و من مقصر باشم که (میشه توجه به حرف دیگران)
و اینها باعث شده وقتی در اوج بودم به خاطر فرزندانم کنار کشیدم و یک مدت کنارشون بودن و بعد دوباره از اول شروع کردم
استاد گفتین من خیلی ترسها داشتم اما باهاشون مقابله کردم حمله کردم و بزرگتر شدن
استاد مگر نمیگیم با چیزی نجنگید چون اون رو پایدارتر میکنه پس حمله کردن رو چطور باید انجام بدم ؟؟که جنگیدن نباشه؟؟
این موضوع کار و درامد داشتن و آرامش فرزندانم در کنار درآمد داشتن من برای من یکی از بزرگترین مسله هاست
روی دسته بندی خودشناسی اومدم و هر بار این فایلها رو گوش میدم و نت برداری میکنم و افکارم رو مینویسم تا دلیل اصلی این مشکل رو پیدا و رفع کنم
من میدونم من مسوول فرزندانم نیستم اونها خدای خودشون رو دارن و خودش مراقب و محافظشون هست و منم مسول خواستها و زندگی خودم
داشتن این دو مورد کنار هم برام کمی سخت و چالشی بزرگیه
و هر بار که مشکلی پیش اومد من از کارم کنار کشیدم و سعی کردم مادر بودن رو در حق فرزندم کامل کنم و وقتی همه چی خوب و عالی شد من شروع کردم و باز دوباره ودوباره و دوباره
من بایدداین باور رو از بین ببرم که من مسول تمام زندکی و سلامتی فرزندم هستم
خدایی که اجابت خواستهای من رو میکنه یعنی اجابت هر خواسته من رو میکنه
من داشتن درآمد رو آرزو دارم و به اوج رسیدن و پیشرفت مداوم و در کنارش سلامتی و شادابی فرزندم که هیچ کدومش برای خدا کار نداره
اما همین ترس باعث شده خیلی کارهارو نکنن و هر بار کنارکشیدن و باز دوباره از اول شروع کردن و نقطه قبل رسیدم و باز از دوباره
چطور میتونم بهش حمله کنم نه فرار
خدایا در این مسیر کمکم کن من به هر خیری از تو محتاجم محتاجم
الهی شکرت خدایا شکر الهی شکر
خدایا مارا هدایت کن به راه راست راه کسانی که به آنان نعمت داده ای آمین یا رب العالمین
به نام خدای زیباییها خدایی که به شدت کافیست خدایی که قدرت همه چیز در دستان پرقدرت اوست و لاغیر
سلام به همه عزیزانم
اومدم برای پاسخ به سوال خودم .اومدم بنویسم تا باز اگر این سوال برام پیش اومد بخونم و بفهم .اومدم برای خودم بنویسم تا درک کنم و عمیقن بفهممش.
دیروز قرار بود کاری برای مامانم انجام بدم و چون هر بار تنها میرفتم و زود برمیگشتم اینبار مامانم اصرار داشت همراه بچه ها برم و برای افطار بمونم به خاطر شرایط دوست نداشتم که همراه بچه ها برم و میخواستم زود برگردم چون اینبار هم موضوع همان پاشنه آشیل من بود یعنی سلامتی فرزندم
پسرم چون متوجه شده بود که قرار برم خونه مامانم اصرار به آمدن داشت و با هیچ وعده ای حاضر به موندن نشد
بالاخره تسلیم شدم و همراه فرزندانم رفتم اما کمی متفاوت
یعنی ترسی داشتم و میخواستم تنها برم اما با توکل به خدا و صحبت با خداوند و اینکه با توکل و ایمان به خودت میرم و اینکه چون تو خودت گفتی به پدرومادر خود نیکی کنید پس منم تسلیم و حرکت میکنم و میرم فقط به خاطر عمل به کلامت
استاد میگن من خیلی ترسها داشتم اما بهشون حمله کردم .گرفتم استاد…
وقتی با توکل و ایمان به خداوند حمله کنی و حرکت کنی همه چی برای تو جور میشه اونطوری که تو میخوای پیش میره
اما کی؟! وقتی که خداوند ایمانت رو ببینه
یک مثال برای درک بهتر خودم
من میخوام برم بیرون اما هوا به شدت سرده و من میترسم که فرزندم رو همراه خودم ببرم تا مبادا سرما اذیتش کنه با خودم میگفتم حمله به این ترس دیوانگی کاملا مشخصه هوا سرده و فرزندم اذیت میشه پس اینجا چطوری حمله کنم نتیجه که کاملا مشخصه و نمیشه حمله کرد.(تمان این گفتگوهای ذهنی که از ذهن میاد با دلیل منطق و گوش دادن به نجوای شیطان. پس خدا کجاست؟!ایمانت کو؟؟)
اما میشه وقتی با ایمان و توکل واقعی وقتی با امید به خداوند حرکت کنی بلافاصله با خارج شدن تو از خونه یک ماشین جلوی راهت می ایسته تا تورو به مقصد برسونه کاملا رایگان و راحت وقتی بخوای برگردی باز همماشینی سر راهت میاد که تورو برسونه کاملا رایگان و عالی و با احترام ،باد در اون لحظه ورود تو به کوچه قطع میشه و با ورودت به ماشین شروع تمام اینها نشان از اینه که وقتی تو ترس رو که نجوای شیطان قسم خورده است رو کنار برگزاری خداوند پاداش این حمله به دل ترسهات رو میده وقتی گوش به حرف شیطان ندی خدا دستانش رو میفرسته تا تو درک کنی که چه کار بزرگی کردی و همه چی در سلطه خداست و تنها قدرت مطلق اوست
دیروز برای رفتم وقتی تصمیم قطعی برای کمک به مامانم گرفتم دستهای خداوند پدیدار شد
1- تاکسی که یک راننده بسیار بسیار با محبت داشت و مسیرو کاملا بلد بود
2-بیشتر از هزینه ای که پرداخت کردم برای رفتن به من برگردونده شد
3-فقط با دو هزار تومان به راحتی و آسانی به خاطر نه برگشتم
4- خوش گذشتن به فرزندانم و لذت بردنشون
5-حال و احساس خوب خودم که همه و همه لطف بی انتهای خداست فقط من باید ایمانم رو بهش نشون بدم و خداوند خودش گفته اجابتتون میکنم به شرط اجابت شما خداوند پاسخ میده به هر خواسته ای که داریم فقط باید ایمانمان رو نشون بدیم
در مورد درامد داشتنم که خیلی دوست دارم خودم برای خودم درآمدی داشته باشم و واقعا چسبیدم به یک شغلی که شاید اون راه من نباشه اما به قدری خودم رو میخکوب کردم روی همون یک کار که دیگه راه دیگه ای رو نمیبینم
من دوست دارم درآمد داشته باشم بینهایت راه هست من باید دستان خداوند رو باز بگذارم بدون تعصب روی کار خاصی و در آرامش حرکت کنم تا راه نمایان بشه من با تمام نشانه هایی که در راه بود باز هم چسبیدم و ولش نکردم و راهای دیگه رو نمیدیدم
من الان رها کردم و با رها کردنم الان حتی بدون داشتن شغل فقط یک میلیون و …پول نقد توی کیفم هست و این اولین بار که من اینقدر فقط پول نقد دارم وقتی رها کنی نترسی ایمان داشته باشی توکل داشته باشی کافیه، راهها خودش نمایان میشه کارها خودش انجام میشه به شرط ایمان به الله قدرتمند
این مهمه که من همیشه در ترسهام میگم نتیجه که کاملا مشخصه و اگر من اینکار رو انجام بدم این اتفاق میفته و این دیدن نتیجه ذهنی ،من رو از انجام دادن کار و رفتن به دل ترسها باز میداره .
اما خانمی عزیز دلم این نتیجه مغز و ذهن مادیه توهست تو که باور به غیب داری پس ایمانت رو نشان بده، نشون بده که تو به خدا ایمان داری خدارو باور داری و خدای تو جز خیر نیست انجام بده با شجاعت و ایمان و خیرش رو ببین ، ببین که ذهنیت تو و نتیجه ای که برای خودت ساختی چطور گرد میشه و میره هوا و اثری ازش نمیمونه جز حس خوب و عالی به خاطر نشون دادن ایمانت به خداوند و پاداشها در راه ست
الحمدالله رب العالمین
خدایا شکر
الهی شکرت
خدایا بینهایت سپاسگزار مهرت و هدایتت و حمایتهای بی دریغت هستم
خدایا ما را هدایت کن به راه راست راه کسانی که به آنان نعمت داده ای آمین یا رب العالمین
هر بار من از لحاظ مالی به صفر میرسیدم هر بار که موقعیت شغلی که میتونه من رو از فقر مطلق نجات بده رو به دلیل های کاملا واهی از دست میدادم انگار نهادینه شده بود که من باید درفقر مطلق میبودم و این جزو الگوهای تکرار شونده ذهن من بوده هر بار انگار تنظیم شده بود .
هر بار که شخصی از من میپرسید شغلت چیه طنم میلرزید اعتماد به نفس نداشتم بگم شغلم اینه بعد اگر هم که شغلم رو میگفتم .
انرژی منفی اون شخص وارد اون کاری میشد
که هنوز اون کار انجام نشده نباید بگیم به کسی و یاد اون جمله از سخنان استاد .
میافتادم که میگفت ببین ارزششو داره اون کاری رو که میخوای انجام بدی پس اگر ارزششو داره حتماً انجامش بده و میگفت خودم یه سری کار هایی رو دارم انجام که اگر انجام شد من الان نمیگم بهتون هر موقع انجام شد بهتون نتایجش رو میگم .
ولی من زودتر از موعد مقرر انجام شده میرفتم و میگفتم در صورتی که هنوز انجامش نداده بودم ، بعد انرژیهای منفی اون شخصی که داشتم این ماجرا رو براش تعریف میکردم وارد اون کاره میشد .
و کلی مسائل به وجود میومد تا دوباره از نو بتونیم اون کارو شروع کنیم .
البته این هم جزو باور های مخرب هست چون دیگران هیچ کنترلی بر زندگی ما ندارن.
و یه مسئله دیگه اینکه من در مسائلی که اصلاً ربطی به من نداشت وارد میشدم و یهو فردین بازیم گل میکرد و میگفتم که بزار کمکش کنم آدم اگه بتونه کمک کنه که اشکالی نداره در صورتی که اصلاً اون ماجرا هیچ ربطی به من نداشت و یه دردسر خیلی بزرگ بود یعنی در واقع من نه گفتن بلد نبودم .
و به خاطر اینکه نه گفتن بلد نبودم کلی دردسر ایجاد میکردم برای خودم و اطرافیانم .
و از اونجایی هم که من همیشه دوست داشتم مسائل و مشکلات آدمهای دیگر را حل کنم همیشه به یه همچین آدمایی برخورد میکردم ولی درقدم سوم دوره فوق العاده 12 قدم استاد یه موردی گفتن ک خیلی بهم کمک کرد و روی من تاثیر گزار بود “گفتن ما ناجی زندگی دیگران نیستیم ما ناجی زندگی خودمون هستیم” ما فقط مسئول زندگی خودمون هستیم
و باور اشتباهی هم که من داشتم این بود که هر مسئله از هر کسی که باشه من میتونم حل کنم ولی خب این اصلاً چیز درست نیست شاید مثلاً اون شخص از ما درخواست نامعقولی داشته باشه من خودم رو توی دردسر بیندازم که هرکی به من گفت من باید بگم بله من میرم برات کارتو انجام میدم الان انقدرم هزینهاش میشه . (این مثال میتونه در سایر بخش ها هم باشه ک طرف ن گفتن بلد نیست و کلی دردسر برای خودش و اطرافیان بوجود میاره)
یه مسئله دیگه هم که میخواستم اعتراف کنم و پاشنه آشیلمه اینکه من در ارتباط برقرار کردن با جنس مخالف خیلی خیلی ترمزهای بزرگی دارم، من پسرم و اصلا هیچ مشکلی با ارتباط برقرار کردن با آقایون ندارم حتی اگر داخل یه شهر کاملا غریبه باشم و زبان اون جا رو بلد نباشم مسئله ای ندارم ولی نمیدونم چرا در ارتباط برقرار کردن با جنس مخالف مشکل دارم اصلاً انگار یه بار سنگین یه جو سنگین اون لحظه شروع میشه که روی گردنم رو گلومه نمیتونم اصلاً کوچک ترین صحبتی کنم یا ارتباطی رو شروع کنم .
اینم برمیگرده به خانواده یعنی من اینها رو از خانواده به ارث بردم و از اونها به من منتقل شده وگرنه من اصلاً شخصی نیستم که بخوام بترسم یا رو بگیرم اصلاً ارتباط برقرار کردن با هر آدمی برام بدیهیه ولی وقتی خانم باشخصیت رو میبینم که ازش خوشم اومده و ملاک های من برای ارتباط موفق رو داره و بخوام باهاش سر صحبت رو باز کنم اصلاً انگار زبونم قفل میشه نمیدونم چرا اصلاً دلیلش رو نمیدونم
من ازین که برم تو دل چیزی که عاشقشم در ظاهر دیگه نمی ترسیدم ، اما وقتی شروعش میکنم تا یه مدت اوضاع خوبه و بعد تضادی میاد و حرکت من یمدت متوقف میشه احساس میکنم به دلیل ترس هایی هست که خوب بعضی هارو فهمیدم سعی کردم رفع کنم اما انگار تمومی نداره.
اما چیزی که این روزها به وضوح از خداوند می شنوم اینه که به شدت مسیرو سخت می بینم و خوب قطعا میترسم چون تنها حرکت کردن برام دلهره آور هست.
از تنها بودن تو مسیر، از تنهایی حرکت کردن ، از اینکه چطور از عهده اش برمیام چطور میتونم میترسم ،همیشه تنها بودم همیشه خودم مسایلمو حل کردم هم برای خودم و هم به قول سعیده برای ” بقیه”، تو هر مرحله ای از زندگیم تنها بودم درسته باعث رشدم شده اما خیلی خسته ام کرده ، دلم یه تکیه گاه میخواد یه پناه یکی که بگه من هستم ، صداشو واضح بشنوم ،حضورشو مادی حس کنم.
گاهی به خدا میگم خدایا سپاسگزارم که هستی ، میدونم که هستی اما دلم یه صدا یه نشونه میخواد که بفهمم تورو، کاش میشد ببینمت تنهایی خیلی اذیتم میکنه و دیدن ربّ العالمین باچشم دلی که سالها مهر و موم بود خیلی سخته من هنوز ضعیفم اما انگار دارم راه میفتم در دیدنش در شنیدنش ، در بوشو حس کردن ، در نگاهشو دیدن.
دعوتم کرده به صبر ، به پاداشی بزرگ به
” انّا فتحنا لک فتحا مبینا ”
بهم گفته لطف عظیمی در حقم میکنه و من اعتماد میکنم بهش.
دلم آرامش میخواد ،دلم امنیت میخواد ، دلم احساس ارزشمندی میخواد اینو با همه وجودم حس میکنم…..
یکی از دلایلی هم که مسیر برام سخت میاد باز به خاطر همون ورودی های نامناسبی هست که دریافت کردم ، فکر میکردم هرکسی به جایی رسیده یه مسیر پر پیچ و خم رو طی کرده ، از لذت هاش گذشته ،زجر کشیده تا موفق شده کلی ترمز دارم براش یسری رفع شده یسری ولی هنوز هست ، و این ترس ها شده اهرم رنج من یک غذای اشتباهی به مغزم میدم در واقع بیشتر مغز من از رنج فرار میکنه ، باید این اهرم رنج و لذت رو درست کار کنم.
از انجام کارهایی میترسیم ک تاحالا اونا رو انجام ندادم
چه ترس هایی هست ک هنوز وارد اونا نشدین و از اونا میترسین؟
1. میترسم از اینکه شب بیدار بمونم و روی خودم کار کنم با اینکه سرحالم و خوابمم نمیاد
فکر میکنم ک صبح نتونم اون انرژی لازم رو داشته باشم سر کار
2. کسی تو صف نونوایی جلوم بزنه، عصبانی میشدم ولی میترسم از اینکه چیزی بهش بگم
3. آگهی بازرگانی جمع 3-4 نفره ب بالا، بجز جمع رفیقام توی جمع غریبه ها انجامش ندادم
4. ترس از ارتباط با جنس مخالف، اینکه برم جلو و ارتباط بگیرم و طرد بشم
5. ترس از مارمولک
6. از صحبت کردن توی جمع میترسم، ک منجر میشه از سخنرانی بترسم، اگهی بازرگانی رو انجام ندم توی جمع
9. از ناشناخته ها میترسم، انجام کارجدید ، از انجام کارها ب شیوه جدید، تست غذا های جدید، ارتباط با آدم جدید ، قرار گرفتن توی موقعیت جدید ، باید همه چی برام آشنا باشه، برای همین خیلی تجربه متنوعی رو توی زندگیم نرفتم سراغشون
10. از تغییر کردن میترسم، همون مسیر قبلی رو دوست دارم برم، وقتی ک موقعیتی پیش میاد ک نیازه ک تغییر بزرگی توی زندگیم ایجاد کنم ب شدت میترسم و نگرانم
11. از گرفتن تصمیم جدی ک بقیه باهاش مخالفن میترسم
12. من مسافرت رفتم پیش رفیقم میترسم
میترسم اونم بیاد شهر ما و از خدماتی ک هست راضی نشه
میترسم من برم شهر اونا پولم تموم بشه
نمیدونم چند روز بمونم و…
13. خیلی کم با افرد ارتباط برقرار میکنم ک بخوام دوست باشم
فکر میکنم ک مانع پبشرفت من میشن، درصورتی ک میتونه دستی از دستان خدا باشن برای کمک ب من
14. میترسم وارد مغازه بشم بگم خدا قوووت
15. من از شکست خوردن میترسم برای همین ترس دارم وارد حوضه هایی بشم ک دوسشون دارم
ترس دارم از اینکه ب نتیجه نرسم
و بدبخت بشم ، فقیر بشم
16. ترس از تاریکی تا حدوی روی خودم کار کردم و بهتر شدم
17. ترس کندن عسل ولی خیلی دوست دارم بر اسن ترسم غلبه کنم
اینا ترس هایی بوده ک دارم
تنها راه اینکه ک واردشون بشم با طی کردن تکاملم
استاد عزیزم دوست دارم ک باعشق این آگاهی ها رو در اختیارمون میذاری
1_تر ساز اینکه سنم بره بالا پدر ومادرم فوت کنن من ازدواج نکرده باشم خانه از خودم نداشته باشم کسی مواظبم نباشه
2_ترس از تنهایی خیلی می ترسم از اینکه تنها بمونم یعنی یکی از دلایلی که از مهاجرت می ترسم همین تنها موندن بدون دوست هم زبونه
3ترس از عدم تائید توسط دیگران؛ ترس از پاسخ منفی شنیدن؛ ترس از سوال کردن؛ ترس از مطالبه کردن؛ ترس از ابراز نظر و عقیده ؛ترس از مخالفت با دیگران؛ ترس از درخواست کردن؛ ترس از تحمل نکردن ترس از تجربه کردن هر چیز جدیدی از ناشناخته ها
4.ترس از مورد تایید دیگران نبودن و در نظر اونا شخص مهمی جلوه نشدن
5ترس از گذشت زمان که به سرعت برق و باد در حال گذشت روز و ماه و سال هست و ترس از گذر عمر
6ترس بعدی من که بشدت تمام زندگیم تحت تاثیر بوده ،ترس از قضاوت شدن توسط بقیه و نگران حرف مردم بودن …من اصلا واسه خودم زندگی نمیکردم، لذتی نمیبردم که مبادا مردم فکر ناجور نکنند که مبادا در چشم مردم بد نباشم.
7_ترس از اینکه هیچ کس نباشه دوستم داشته باشه.
8_ترس از مشهور شدن
9_از رفتن به جاهای جدید مخصوصا جاهای پول دار می ترسم
سلام خدمت استاد عزیزم و مریم جان عزیزم و همه دوستان.
الگوی تکرار شونده برای من اینه که هر بار هر موردی برای ازدواج به من پیشنهاد میشه اصلا شروع نمیشه و اصلا حتی به دیدار اول هم نمیرسه!
خیلی عجیب بود برام ولی اینو الان به ذهنم رسید که واقعا چرا تمام موارد برای من همینطور پیش میره؟!!!
یعنی افرادی واسطه هستن و یه مورد به من معرفی میکنن ولی اون آدمی که به من معرفی شده اصلا حتی پیشنهاد نمیده که همو ببینیم!!!
واقعا جالبه، در عرض سه ماه گذشته دقیقا سه مورد برای ازدواج به من معرفی شده ولی هیچ کدوم از اون سه مورد حتی یک دیدار با من نداشتن و اصلا هیچی جلو نرفته!!!
خب من اینو پیدا کردم که این مورد برای من داره تکرار میشه.
اول اینکه خدا رو شکر میکنم که من اینو پیدا کردم و بهش پی بردم. و از اونجا که زندگی من دست خودمه، پس به یاری الله تغییرش میدم.
حالا نشستم فکر کردم دربارش و خیلی خیلی جالبه که گذشتم اومد تو ذهنم.
من در گذشته دقیقا ده سال قبل ، زمانی که سنم کم بود ، یکی از دوستانم به من موردی رو برای ازدواج پیشنهاد کرد، دوست نامزدش رو بهم معرفی کرد.
یه قرار گذاشتیم، دوستم و نامزدش و اون موردی که برای ازدواج بهم پیشنهاد شده بود اومدن تو یه پارک ، منم رفتم. چهار تایی توی پارک نشستیم و صحبت کردیم. هدف فقط دیدن بود.
این اولین موردی بود که برای ازدواج به من معرفی شد.
بعد از اون روز دیگه هیچ خبری از اون پسر نشد!!
من چون سنم کم بود و اینم اولین پیشنهاد ازدواجم بود خیلی منتظر بودم که از اون آدم خبری بشه و رابطمون شروع بشه.
ولی هیچ خبری نشد. از اونجا که من اون زمان هیچی از قانون نمیدونستم و سن کمی هم داشتم و خیلی هم احساسی برخورد میکردم، اون زمان هر شب کارم گریه شده بود !!!! و کلا احساس میکردم خوب نیستم، کامل نیستم، دوست داشتنی نیستم و هزار تا احساس بد دیگه!!!
خب ، این اولین تجربه من از معرفی فردی برای ازدواج بود.
اولین تجربه ها همیشه تو ذهن پر رنگ تره و همونا باور ها رو شکل میده.
خب من هیچی از قانون نمیدونستم، من باور کردم که دوست داشتنی نیستم و اینکه افراد با من آشنا میشن ولی بعد خبری ازشون نمیشه و من باید ناراحت بشم و گریه کنم.
این باور در ناخودآگاه من شکل گرفت.
و من از اون به بعد هیچ موردی برای ازدواج بهم معرفی نشد و همون چند موردی هم که معرفی میشد اصلا جلو نمیرفت!
پس من الان متوجه شدم که چرا این الگو تکرار شده و چرا هر موردی که بهم معرفی میشه اصلا جلو نمیره! چون بخاطر اولین تجربه، باور برام ایجاد شده که رابطه های من جلو نمیره!!
حالا نکته دومی که بهش پی بردم اینه:
همونطور که گفتم ، مواردی که برای ازدواج به من معرفی شدن تعدادشون کم بوده !
باز به اینم فکر کردم و خدا رو شکر میکنم که به جوابش پی بردم.
جوابش یک کلمه هست: ترس.
من میترسم از اینکه موردی بهم پیشنهاد بشه، و بعد خبری ازش نشه، ادامه پیدا نکنه ، جلو نره، طرف رغبتی به ادامه نداشته باشه!!!
وای خدای من ، شکرت که من این ترس بزرگ رو پیدا کردم.
بخاطر همین اصلا ناخودآگاه من اجازه نمیداد موردی برام پیش بیاد و حتی اون چند موردی هم که پیش میومد ، ادامه پیدا نمیکرد.
چرا؟ چون من میترسیدم که اگر موردی برای ازدواج به من معرفی بشه، اون فرد آشنایی رو ادامه نده و یا اصلا نخواد با من باشه و میترسیدم و یعنی در واقع ناخودآگاه من دوست نداشت اون ناراحتی و گریه ای که بعد از طرد شدن ایجاد میشه رو دوباره تجربه کنه!!!!!
یعنی اجازه نمیداد موردی بهم برای ازدواج معرفی بشه ،چرا؟ چون یقین پیدا کرده بود که اون آدم رابطشو با من شروع نمیکنه یا ادامه نمیده و بعدش من ناراحت میشم و گریه و زاری و احساس دوست نداشتنی بودن دارم.
برای همین ذهنم این باور رو ساخته بود و چقدر باورها کار خودشونو درست انجام میدن!
چه باور بد و چه باور خوب!
حالا من اینجا باور بد داشتم و به درستی کار خودشو انجام میداد!
خدا رو صد هزار مرتبه شکر میکنم که اینو پیداش کردم.
همین الگوی تکرار شونده و همین باور مخرب و ترس که از اولین تجربم ایجاد شده بود ، باعث شد که من موردهای خیلی کمی بهم پیشنهاد بشه و همه اونها هم اصلا ادامه پیدا نکرد و من بعدش احساس خوب نبودن داشتم و بقیه ماجرای تکراری!!!!!
الان که همه اینا رو متوجه شدم چیکار کردم؟
من گفتم من به لطف الله قانون رو بلدم و همه چیزو به یاری الله تغییر میدم.
همین که من این باور مخرب و این الگوی تکرار شونده و این ترس بزرگ که نکنه کسی برای ازدواج بهم معرفی بشه و بعد رغبتی به ادامه آشنایی نداشته باشه، همین که من اینا رو پیدا کردم خیلی خیلی خیلی خدا رو شکر میکنم .
من نشستم و روی باورام کار کردم.
من این باور رو برای خودم ساختم.
گفتم ، الهه جانم ، اون اولین موردی که به تو برای ازدواج معرفی شد ، متعلق به چه زمانی بود؟
دقیقا ده سال قبل!!!
آیا تو همون الهه ی ده سال قبل هستی؟ نه.
من خیلی خیلی تغییر کردم، من اون الهه ی ده سال قبل نیستم، من خیلی رو خودم کار کردم.
خب ، پس من همون الهه ی ده سال قبل نیستم.
خب پس آیا نتایج الان من ، باید شبیه به نتایج ده سال قبل باشه؟؟؟
معلومه که نتایجم نباید شبیه به نتایج ده سال قبل باشه!
ده سال قبل ، یکی برای ازدواج به من معرفی شد ولی رابطه ادامه پیدا نکرد.
در طی این ده سال ، من هزارررررررر درجه تغییر کردم ، پس نتایجم هم هزاررررررر درجه تغییر میکنه، اگه میبینی که تغییر نکرده این همش بخاطر باور اشتباه خودم بوده که سد راهم میشده و الان خدا رو شکر که اون باور اشتباه رو پیدا کردم و دیگه همه چیز تغییر میکنه، پس من همون الهه ی سابق نیستم پس نتایجم هم اون نتایج سابق نیست.
پس در نتیجه اون اتفاق که رابطه من ادامه پیدا نکرد نباید تکرار بشه.
پس ببین الهه ، ببین تو چقدررررر تغییر کردی، با قانون آشنا شدی و روی خودت کار کردی ، پس منطقیه که اون نتایج سابق رو نگیری و نتایج جدید بگیری.
همین باور همه چیزو برای من تغییر میده خدا رو شکر.
من الهه جدید هستم .
پس نتایج من هم جدیده.
پس اون الگوهای تکرار شونده قبلی برای من دیگه اتفاق نمیفته چون من پیداشون کردم، چون من باور جدید ساختم.
پس من این الگو و این ترس رو پیدا کردم و براش باور جدید ساختم.
و اینکه الگوهای زیادی به خودم یادآوری کردم.
ببین الهه ، فلانی رو ببین که چقدر راحت رابطش رو ادامه داد و چقدر راحت ازدواج کرد. پس همینه پس طبیعیه که همه چیز به راحتی پیش بره.
پس ترسی وجود نداره.
همونطور که برای همه راحت پیش رفته و رابطشون ادامه پیدا کرده و ازدواج کردن ، برای منم راحت پیش میره و ادامه پیدا میکنه و ازدواج میکنم به سادگی.
اینم به خودم یادآوری میکنم که من خیلی تغییر کردم. من الان آگاهی های زیادی کسب کردم و دارم بهشون عمل میکنم. مهم ترینش اینه که من هر لحظه مراقب احساسم هستم و سعی میکنم همیشه احساسمو خوب نگه دارم و به این قانون طلایی عمل کنم. پس در نتیجه ی این قانون که احساس خوب مساوی است با اتفاقات خوب ، پس اتفاقات خوب برام میفته.
من دارم ورودی های ذهنمو کنترل میکنم، تمام توجهم به نکات مثبته و کلی تغییرات دیگه کردم.
باور مخرب رو هم که به لطف الله شناسایی کردم و باور زیبایی براش ساختم.
پس به یاری الله صد در صد نتایجم تغییر میکنه.
چقدر پیدا کردن باورهای اشتباه ، باعث میشه آدم احساس خوبی داشته باشه.
سلام الهه جان کامنتی که نوشتین به قدری با جزییات بود که من هم یاد گرفتم اون طور کار کنم ممنونم ازت که به اشتراک گذاشتی موفق باشی متوجه این شدم که دنبال ترس و الگوی تکرار شونده باشم ولی نمیدونستم چطور منطقی کنم و باور درست رو جایگزین کنم که با کامنت شما یادگرفتم
سلام الهه جانم از خداوند بزرگ میخوام برات عالی ترین ها اتفاق بیفته
ممنون بابت کامنتت ک هم درد رو نوشتی هم دوارو
چون منم دقیقا مشکل شمارو دارم دقیقا خیلی ها برای خاستگاری کلی اصرار میکردن اما بعدش ک اجازه میدادیم دیگه پیداشون نمیشد در حدی بود ک همه میگفتن تو طلسم شدی و این حرفا
الان میفهمم من خودم باورهایی دارم ک اجازه نمیده کسی سمتم بیاد ، باورهایی مثل : ازدواج آزادی آدمو میگیره ، اگه هم فرکانسم نباشه چی؟! بعدش آدم باید بچه بیاره من بچه نمیخوام ، من دوس ندارم اسم کسی بیاد تو شناسنامم ک باز مجبور باشم چندین سال وقت و انرژی بزارم تا پاکش کنم ،من حوصله بد بودن فامیل شوهر و حرفاشونو ندارم
و آخرش میگفتم خدایا اگه مورد مناسب من نیست پس اصلا نیاد نه وقت منو بگیره نه وقت خودشو
و جهان هم چون من از قبل فرکانس تماما منفی میفرستادم میگفت چشم هر چی تو بخوای ، و من فکر میکردم عه چون ب صلاحم نبوده خدا ردش کرده
ممنونم الهه جان ک صادقانه کامنت گذاشتی و بهم کمک کردی
درود بر استاد عزیز مریم جان و همه دوستان اهل سایت عباس منش دات کام
اینجا رد پایی میذارم از الگوهای تکرار شونده و ترس هام تا سندی باشه برای پیشرفت های آتی
-شکستن مکرر و زیاد سبک تغذیه ام
-موفقیت های یو یویی
مثلاً در روابط، درس خواندن برای ازمون، کنترل ذهن کردن و نیفتادن در ممنتوم منفی، سحر خیز بودن، تمیز نگه داشتن اشپزخونه، مرتب نگه داشتن خونه
دقیقا یو یوی عمل میکنم، مثلاً خیلی بخوام بترکونم 3 هفته خوب میخونم مثلاً هفته ای 14 ساعت بعد هفته چهارم میرسه به کف میشه حدودی 2 الی 3 ساعت،
یا 3 هفته رو اشپزخونه رو تمیز نگه میدارم بعد هفته چهارم انقد که جمع کنم که گاها بوی بد میگیره آشپزخونه و به جایی میرسه از همون کثیف ها همون لحظه بشورم و استفاده کنم
مستمر نبودن درآمد یعنی هیچ سالی نشده من 12 ماه درآمد داشته باشم بالاترینش 9 ماه بوده که برای پارسال بود و این هر بار تکرار میشه و هر جا شاغل میشم باز یه ماههایی حقوق ندارم
برخورد با آدم هایی که زود عصبی میشن، یعنی از درون و عمقی حالشون خوب نیس یا بهتر بگم تا شرایط خوبه حالشون خوبه بمحضی که یه کم شرایط بد میشه، بهم میریزم و صداشون میره بالا، آدم های از درون آرام و مسلط به اعصاب خودشون نیستن
کارفرماهاییی که منصف نیستن، ارزش کار من رو نمیدونن، اول و آخر سود خودشون براشون مهمه، از سر و ته حقوق میزنن، ارزش کمی برای نیروی انسانی و تخصصش قایلن، کارشون شفاف نیست مثلاً قرارداد رو که میبندم یه چی نوشتم بعد که حقوق واریز میشه یه چیز دیگه ای و قرارداد رو در اختیار تو نمیذارم که بتونی حقت رو قانونی مطالبه کنی
آدم هایی که تا بهت احتیاج دارم مهربونن، یا حرف و قولی میدن که بعد که اون شرایط رفع شد دیگه به قولشون عمل نمیکنن با اون رابطه محبت آمیز و محترمانه رو باهات ندارن
البته قبلاً آدمهایی رو جذب میکردم که زیاد وابسته میشدن، بی نهایت تشنه دوست داشته شدن و محبت بودن، منِ قربانی بالایی داشتند که بلطف خدا هدایت شدم و این مسایل خیلی زیاد بهبود یافت، دلیلش هم در خودم بود که وقتی به آدمهای وابسته محبت میکردم یا به صحبت های آدم دارای من قربانی گوش میدادم احساس غرور میکردم و احساس توانمندی، کسی بودن، توانمند بودن، ای ول بابا دمم گرم من انگار آدم بزرگا، انگار حلال مشکلات که همه میان پیشش، مخصوصا وقتی ازم تعریف میکرد که آره فلانی گفت اومده با تو سنگاشو وا کنده یا مثلاً با تو اومده و تو همه کاراشو انجام دادی خدا میدونی که چه قندی تو دل ما از میشد و همه اون کارت رو به توان 2 میرساندم و انجام میدادم
یادمه اون زمان ها که حرف مردم و مورد توجه بودن بسیار برام مهمتر بود به دوست وابسته و محتاج محبت داشتم که با همین ترفنده که «اره خواهر گفت چقدر خوب که فلانی بهانه و ما دیگه خیالمون راحته و…» من دیگه قشنگ پای گنده میذاشتم رو خودم و خودمو به میکردم که اونو به خواسته هاش برسونم
اسباب کشی از این خوابگاه به اون خوابگاه/پرستاری شدن تو بیمارستان/جاش میخوندم مطلب رو بزاش توضیح میدادم که برای امتحان نخواد زیاد به زحمت بیفته/جلسه ظرف شستن و… یعنی من مهمان بودم من ظرف میشسنک و غذا درست میکردم نه به هیچ دلیل دیگری بلکه به این دلیل که به به و چه چه میشنیدم و احساس قهرمان بودن میکردم
اما داستان ترس
من از زمانی یادمه میاد در کنار بعضی چیزهایی که ترسی نداشتم براشون اتفاقا نسبت به یکسری ویزا بسیار ترسو بودم
من انقددددد نترس بودم و میل به پیشرفت داشتم که کلاس دوم دبستان از تو روستا با ماشین هایی که تو روستا بودم پا میشدم میرفتم شهر به جایی پیاده میشدم و بعد به مسیر خیلی طولانی رو میرفتم تا برسم به کلاس و اینکه میگم تقریبا از 100 دختر دبستانی در روستای ما و روستایی کناری کمتر از 3 نفر اینکار رو میکرد
اما ترس هایی که داشتم و گاها کمتر شدن و بعضی چندان بهتر نشدن
ترس از آب
ترس از جک و جونور
ترس از گربه و سگ، موش
ترس از کتک خوردن و دعوا
ترس از اینکه کسی از رفتارم ناراحت شه
ترس از اینکه خودم واقعیم باشه که چون درس دارم اون واقعی بودن باعث انجام رفتاری و در نتیجه ناراحتی کسی بشه
ترس از شکست
ترس از ناشناخته ها
و البتههههه ترس از موفق شدن!!!!!
اینها باشه بسته به زمانی که من برای خودسازی گذاشتم چون
گام های عملی درست و کافی برنداشتم
دیر و کند و کم رشد کنم
خدایا شکرت که ممنون من رو هدایت کردی به الگوی های تکرار شونده و ترس هام
خودت هم هدایت کن که حل شن
بحث در مورد اهمیت احساسات، تأثیر آنها بر سرنوشت و نقش آنها در موفقیت، همراه با تجربه شخصی در مورد تأثیر احساسات بد بر ورودی های مالی و درخواست راهنمایی در مورد چگونگی افزایش احساسات خوب برای جذب خواسته ها.
به نام خداوند بخشنده مهربان
و با سلام خدمت استاد بزرگوار عباس منش عزیز
و خانم شایسته گرامی
مطلبی که میخواستم عنوان بکنم در مورد احساسات بود.
ابتدا تشکر بکنم از مطالب فوق العاده ای که در این چند جلسه مسائل الگوهای تکرار شونده گفته شد.
بحث احساسات تا حالا بهش اینقدر توجه نکرده بودم
که اینقدر میتونه مهم باشه، سرنوشت ساز باشه و یکی از مهمترین و اصولی ترین ارکان موفقیت هستش.
راستش چند وقت پیش یک تضادی در روابط برخوردم و اون هم درخواست مالی نابجا یکی از نزدیکانم از من داشت.
این منو عصبانی کرد و حالمو بد کرد و در موردش صحبت کردم.
فکر نمیکردم که یک جلسه دو جلسه مقدار کمی پرداختن به این موضوع تأثیرگذار باشه
در ورودی های مالیم و در زندگیم.
اما اینکه این اتفاق افتاد و کاهش ورودی های مالی داشتم به سرعت و خیلی هم برام سوال بود که چرا این اتفاق افتاده.
از اون مهمتر به صورت اعجاب انگیزی از دو نفر دیگه هم درخواست مالی پیدا کردم
دیگه داشتم شاخ در میاوردم
. دو نفری که تا به حال از من درخواست مالی نکرده بودند
و این خیلی برام سوال بود
. علاوه بر اون از چند نفر افرادی که پول میخواستن و تمکن مالی داشتن و قرار بود که به یک تاریخ مشخصی به من پول بدن و اون تاریخ رد شده بود
و حتی به اونها یادآوری کرده بودم باز هم با همه ایناها اونها واریز نکرده بودن و ورودی مالی من متوقف شده بود.
خیلی برام تعجب آور بود و برام سوال بود که چرا؟
باورم نمیشد که این مقدار کمی که من پرداختم در مورد این موضوع و صحبت کردم در موردشون بتونه این اثر بزرگ رو و سریع رو داشته باشه.
اما از جایی که یاد گرفته بودم از استاد عزیز که همه اتفاقات رو خودمون رقم میزدیم پس راه دیگهای نبود.
قطعاً این رو من خودم رقم زده بودم و چون کار دیگه جدید دیگهای انجام نداده بودند دقیقاً همین باعث شده بود.
واقعا نمیدونم چطور میشه تشکر کرد از استاد به خاطر این آگاهیها و اگر این آگاهیها نبود چقدر چندین سال چندین مدت چه مقداری میخواست ما سردرگم باشیم و حیران باشیم و به هزار چیز دیگه وصل بشیم
و هزار عامل دیگر مقصر بدونیم و چشم و نمیدونم موارد بیرونی و جامعه و هزار داستان دیگه رو مقصر بدونیم و از خودمون غافل بشیم و این آگاهیها چقدر ارزش داره
و چه سعادتی بالاتر از این که انسان بتونه موفق بشه افرادو به راه راست هدایت بکنه و اونها را از مسیر شیطان دور بکنه و به توحید راهنمایی بکنه واقعاً غبطه میخورم و تحسین میکنم این موقعیت استاد رو این سایتی که استاد داره
این همه آگاهی این همه مطالب که واقعاً بینظیره من در هیچ جایی ندیدم سالها پای منبرها بودم سالها کتابهای مذهبی تفاسیر و هزاران مثال دیگر دنبال کردم اما تو چیز دیگری
اما بهم الهام شد که به خاطر شدت احساس بدی که داشتی این سرعت در این اتفاق و اثر ایجاد شده و کاش بتونم این رو مهندسی معکوس بکنم و این برای درخواست خودم،
برای شکر گزاری های خودم و تجسمات خودم
بتونم شدت احساسات خوب زیادی رو به کار بگیرم و احساسات خودمو شدید بکنم
در جهت جذب خواسته هام.
بارها شنیده بودم از استاد که فاصله بین ما و خواستههامون رو احساسات پر میکنه اما اصلاً درک نکرده بودم و در مدارش نبودم که بهش توجه بکنم و دقت بکنم و بهش بپردازم
اگر دوستان کسی میتونه راهنمایی بکنه و تجربه ای داره در شدت احساسات خوب که چه عواملی باعث شدت بیشتر احساسات خوب میشه و چطور میتونه این اثر گذاری بیشتر و سریعتر رو برای ما داشته باشه ممنون میشم که با من به اشتراک بزارید.
سپاسگزارم.
بنام الله مهربان
سلام ب استاد عزیزم و دوستان نازنین
این فایل نشانه دو روز پیشم بود
چندبار گوش دادم و الان خداروشکر هدایت شدم ک کامنتش و بزارم
چ همزمانی بود
این فایل درمورد الگوی ترس بود
و منم داشتم از چیزی میترسبدم ک خیلی وقته گوشه ذهنم بود
ترس از حرکت تو مسیر مورد علاقه ام
اینکه اگه موفق نشم چی
اگه نتونم پیشرفت کنم چی
ترس از حرکت تو مسیر خیاطی
و لاین مجلسی
ترس از شروع حرکت و قدم برداشتن
ک همین فایل و ک گوش دادم با قدرت بیشتری تصمیم گرفتم شروع کنم
امروز کاپ دوم تاپ مجلسیم و ب سختی دوختم چون خیلی ضخیم میشه کار و قلقل خودشو داره و منم کار اولم بود
اقا کاپو دوختم دیدم ی کم کجه
باز شکافتم و درست کردم
بعد ک وسط دوتا کاپ و اندازه زدم دیدم 5 سانت فاصله داره
و حداقل باید 3 سانت میبود
بر اساس سایزم
ک دیدم دوسانت اضاف هست
اه از نهادم بلند شد
نجوا شروع شد دیدی بلد نیستی
دیدی از پسش برنمیایی
ها ها
میخوایی مجلسی کار کنی
ب همین راحتی ؟؟
و حسم بد شد عکسشو گرفتم و فرستادم برای پشتیبان خیاطیم
و زدم بیرون از خونه هوا خیلی خوب بود
ی سر رفتم خونه آجیم کلی خوش گذشت و اون فشار ذهنی خییلی کم شد
گفتم ببین زکیه این کار اولته
تو ک تاحالا ندوختی
ولی در عوض خیییلی تمیزم دوختیش
تازه بدون مانکن این کارو کردی
هیچ اشکالی نداره
ی تمرینه درسشو گرفتی و سری بعد بهتر میدوزی
الان کامل شکافتم و تنظیم کردم ک ان شاالله دوباره بدوزمش با توکل ب رب
و با طی تکامل
و تمرین خییلی عالی ترم میدوزمش
تازه نحوه دوخت کاپ و هم گذاشتم توی یوتیوبم کلی بازدید خورد خداروشکر
ترس های دیگه من
ترس از تنها موندن و اینکه ادم مناسب وارد زندگیم نشه
ترس از عدم تایید دیگران
ترس از انتقاد و قضاوت
ترس از بی پولی
ترس از رو ب رو شدن با ادم های جدید و موقغیت های جدید
ترس از دوست نداشته شدن
ترس از طرد شدن
ترس از موفق نشدن
خدایا شکرت
به نام خدا
سلام
ترس من: گفتن ترس هایم هست زیرا به وضوح برایم مشخص شده که سازوکار وجودی من جوری تنظیم شده که اگر به ترس هایم اقرار کنم و واضح ترش کنم بیشتر و شدید تر میشه این ترس از اقرار در مورد خشم هم صدق میکنه. خشم وترس در ساختار وجودی و عقاید من بسیار به هم مرتبط هستند.
یه سوالم برام پیش اومد: ایا اینکه من نمی خواهم ترسما واضح کنم فرار از ترسِ یا گذر از ترس محسوب میشه؟؟؟ جوابش را شاید بشه از نتایج تشخیص داد،مسلما فرار از ترس نتیجه مطلوبی نداره.
نکته درمود خودم ریشه ی پاشه های اشیل من بیشتر تردید ،شک و تالل هستند تا ترس.
مسلما غلبه بر ترس راه پیشرفت هست اما مشکل بزرگتر از ان سستی که پاشنه اشیل مهتری هست شاید هم دلیل این ویژگی احتیاج به پایه باشه
با این وجود که از گفتن ترس ها واهمه دارن اما تمایل دارم چنتا از ترس ها ونگرانی هایم را بگم
1 یکی از ترس هایم حرف زدن در جمع هست مثلا قراره فردا در دانشگاه اراعه داشته باشم شبش کلی نگرانم وزمان اراعه استرس دارم.
2 من از برقراری روابط دوستانه ی عمیق و زیاد با افراد نگرانم و اعراض میکنم و متمایل میشوم به تنهایی اما وحشت ندارم به اون صورت؛ می تونه دلیلش نگرانی از فاش شدن راز ها خوب و بدم باشه ویا نگرانی از وابسته شدن در اینده ویا تجربیات گذشته ام در این موارد.
در مورد ناشناخته ها مثل مسیر ناشناخته ترس زیادی ندارم وبتهر از گذشته با شرایط تطبیق پیدا میکنم به لطف خدای درون؛ اما کلا محیط جدید وناشناخته برایم /جذابت زیادی /داره که منا هیجانی میکنه به طوری که کار ها وبرنامه ها را درست انجام نمیدن
در کل در پی کسب قدرت کنترل ذهن ،تقویت اراده
بالا بردن عزتنفس ،اعراض درست از ناخواسته ها و غلبه برترس هایم هستم و دوست دارم سرعت رو به رشد خود را به تصاعد برسانم بدین منظور هنوز درست برتکامل منطبق نشدم ولی بعضی اوقات فکر میکنم مشکل تکامل نیست و اراده قوی وذهنیت های درست مشکل اصلی من هست.
به نام خدای مهربانم
سلام به همه عزیزانم
این جهان مدام در حال پاسخ دادن به خواسته های منه
هر اتفاقی که میفته هر کسی که وارد زندگی من میشه همه و همه به خاطر پاسخ به خواسته های منه .
وقتی مدام افرادی وارد زندگی من میشن که نیاز به ترحم دارن من باید به این فکر کنم که شاید من دوست دارم که مشکلات و مسائل دیگران رو حل کنم و همین باعث میشه افرادی رو جذب کنم که مدام نیاز به کمک کردن و دردل کردن و ترحم هستن
امروز متوجه شدم هر کسی که وارد زندگی من میشه پاسخی هست به افکار و باورهای من .و شاید خودم ندونم اما خودم باعث به وجود آوردن اتفاقات و ورود افراد به زندگیم هستم
خیلی خوبه که چیزی که وارد زندگی من میشه من بهش فکر کنم به دلیل بودنش و این باعث میشه من بفههم که چه چیزی در درون من باعث شد تا این فرد وارد زندگیم بشه یا این اتفاق بیفته
به تازگی با خانم در ایتا آشنا شدم که درآمد عالی و مشتری زیاد داره و کلی راضی و خوشحاله از کارش و اینقدر کارش گرفته به لطف خدا که تمام افراد خانواده و فامیل در این مسیر همراهیش میکن و اونم از شمع سازی خیلی برام جالب بود که یک دختر جوان با کاری به این راحتی که گاهی خیلی از ماها هیچی حسابش نمیکنیم به این حد از موفقیت رسیده و صد البته که مهارت زیادی توی کارش داره و به خیلیها داره کمک میکنه تا اونها هم موفق شن
چرا خداوند این فرد رو در مسیرم قرار داد؟؟؟
چند دلیل داره
1-همیشه از خداوند میخواستم با شغل دیگه ای درآمد داشته باشم که راحتر و سریعتر باشه
2-فکر میکنم شاید دلیل دیگه اش این باشه با هر شغلی و هنری میشه درآمد عالی داشت و پر مشتری و پر سفارش باشی
3-تلاش و خواستن باعث موفقیته
4-کافیه بدونی جی میخوایم خداوند هم به همون سمت هدایتت میکنه البته با کمی تلاش و خواستن واقعی چون اون خانم میگفت دوست داشته در آمد داشته باشم اما کنار خانواده هم باشم و توی خونه کار کنه
5-با تو خونه بودن در خانه کار کردن هم میشه موفق شد نیاز به کارگاه و محل جدا نیست هر جایی و به هر روشی میتونی درآمد داشته باشیم اونم عالی و راحت
حالا باید بدونم کدوم خواسته در من اینقدر زیاد بوده که باعث ورود این فرد در مسیر من شده
ترسها
1-ترس اینکه کارم برای فرزندم خوب نباشه
2-ترس از اینکه کار کنم و به درآمد برسمو برای فرزندم مشکلی پیش بیاد و من مقصر باشم که (میشه توجه به حرف دیگران)
و اینها باعث شده وقتی در اوج بودم به خاطر فرزندانم کنار کشیدم و یک مدت کنارشون بودن و بعد دوباره از اول شروع کردم
استاد گفتین من خیلی ترسها داشتم اما باهاشون مقابله کردم حمله کردم و بزرگتر شدن
استاد مگر نمیگیم با چیزی نجنگید چون اون رو پایدارتر میکنه پس حمله کردن رو چطور باید انجام بدم ؟؟که جنگیدن نباشه؟؟
این موضوع کار و درامد داشتن و آرامش فرزندانم در کنار درآمد داشتن من برای من یکی از بزرگترین مسله هاست
روی دسته بندی خودشناسی اومدم و هر بار این فایلها رو گوش میدم و نت برداری میکنم و افکارم رو مینویسم تا دلیل اصلی این مشکل رو پیدا و رفع کنم
من میدونم من مسوول فرزندانم نیستم اونها خدای خودشون رو دارن و خودش مراقب و محافظشون هست و منم مسول خواستها و زندگی خودم
داشتن این دو مورد کنار هم برام کمی سخت و چالشی بزرگیه
و هر بار که مشکلی پیش اومد من از کارم کنار کشیدم و سعی کردم مادر بودن رو در حق فرزندم کامل کنم و وقتی همه چی خوب و عالی شد من شروع کردم و باز دوباره ودوباره و دوباره
من بایدداین باور رو از بین ببرم که من مسول تمام زندکی و سلامتی فرزندم هستم
خدایی که اجابت خواستهای من رو میکنه یعنی اجابت هر خواسته من رو میکنه
من داشتن درآمد رو آرزو دارم و به اوج رسیدن و پیشرفت مداوم و در کنارش سلامتی و شادابی فرزندم که هیچ کدومش برای خدا کار نداره
اما همین ترس باعث شده خیلی کارهارو نکنن و هر بار کنارکشیدن و باز دوباره از اول شروع کردن و نقطه قبل رسیدم و باز از دوباره
چطور میتونم بهش حمله کنم نه فرار
خدایا در این مسیر کمکم کن من به هر خیری از تو محتاجم محتاجم
الهی شکرت خدایا شکر الهی شکر
خدایا مارا هدایت کن به راه راست راه کسانی که به آنان نعمت داده ای آمین یا رب العالمین
در پناه خدای مهربانم باشید
به نام خدای زیباییها خدایی که به شدت کافیست خدایی که قدرت همه چیز در دستان پرقدرت اوست و لاغیر
سلام به همه عزیزانم
اومدم برای پاسخ به سوال خودم .اومدم بنویسم تا باز اگر این سوال برام پیش اومد بخونم و بفهم .اومدم برای خودم بنویسم تا درک کنم و عمیقن بفهممش.
دیروز قرار بود کاری برای مامانم انجام بدم و چون هر بار تنها میرفتم و زود برمیگشتم اینبار مامانم اصرار داشت همراه بچه ها برم و برای افطار بمونم به خاطر شرایط دوست نداشتم که همراه بچه ها برم و میخواستم زود برگردم چون اینبار هم موضوع همان پاشنه آشیل من بود یعنی سلامتی فرزندم
پسرم چون متوجه شده بود که قرار برم خونه مامانم اصرار به آمدن داشت و با هیچ وعده ای حاضر به موندن نشد
بالاخره تسلیم شدم و همراه فرزندانم رفتم اما کمی متفاوت
یعنی ترسی داشتم و میخواستم تنها برم اما با توکل به خدا و صحبت با خداوند و اینکه با توکل و ایمان به خودت میرم و اینکه چون تو خودت گفتی به پدرومادر خود نیکی کنید پس منم تسلیم و حرکت میکنم و میرم فقط به خاطر عمل به کلامت
استاد میگن من خیلی ترسها داشتم اما بهشون حمله کردم .گرفتم استاد…
وقتی با توکل و ایمان به خداوند حمله کنی و حرکت کنی همه چی برای تو جور میشه اونطوری که تو میخوای پیش میره
اما کی؟! وقتی که خداوند ایمانت رو ببینه
یک مثال برای درک بهتر خودم
من میخوام برم بیرون اما هوا به شدت سرده و من میترسم که فرزندم رو همراه خودم ببرم تا مبادا سرما اذیتش کنه با خودم میگفتم حمله به این ترس دیوانگی کاملا مشخصه هوا سرده و فرزندم اذیت میشه پس اینجا چطوری حمله کنم نتیجه که کاملا مشخصه و نمیشه حمله کرد.(تمان این گفتگوهای ذهنی که از ذهن میاد با دلیل منطق و گوش دادن به نجوای شیطان. پس خدا کجاست؟!ایمانت کو؟؟)
اما میشه وقتی با ایمان و توکل واقعی وقتی با امید به خداوند حرکت کنی بلافاصله با خارج شدن تو از خونه یک ماشین جلوی راهت می ایسته تا تورو به مقصد برسونه کاملا رایگان و راحت وقتی بخوای برگردی باز همماشینی سر راهت میاد که تورو برسونه کاملا رایگان و عالی و با احترام ،باد در اون لحظه ورود تو به کوچه قطع میشه و با ورودت به ماشین شروع تمام اینها نشان از اینه که وقتی تو ترس رو که نجوای شیطان قسم خورده است رو کنار برگزاری خداوند پاداش این حمله به دل ترسهات رو میده وقتی گوش به حرف شیطان ندی خدا دستانش رو میفرسته تا تو درک کنی که چه کار بزرگی کردی و همه چی در سلطه خداست و تنها قدرت مطلق اوست
دیروز برای رفتم وقتی تصمیم قطعی برای کمک به مامانم گرفتم دستهای خداوند پدیدار شد
1- تاکسی که یک راننده بسیار بسیار با محبت داشت و مسیرو کاملا بلد بود
2-بیشتر از هزینه ای که پرداخت کردم برای رفتن به من برگردونده شد
3-فقط با دو هزار تومان به راحتی و آسانی به خاطر نه برگشتم
4- خوش گذشتن به فرزندانم و لذت بردنشون
5-حال و احساس خوب خودم که همه و همه لطف بی انتهای خداست فقط من باید ایمانم رو بهش نشون بدم و خداوند خودش گفته اجابتتون میکنم به شرط اجابت شما خداوند پاسخ میده به هر خواسته ای که داریم فقط باید ایمانمان رو نشون بدیم
در مورد درامد داشتنم که خیلی دوست دارم خودم برای خودم درآمدی داشته باشم و واقعا چسبیدم به یک شغلی که شاید اون راه من نباشه اما به قدری خودم رو میخکوب کردم روی همون یک کار که دیگه راه دیگه ای رو نمیبینم
من دوست دارم درآمد داشته باشم بینهایت راه هست من باید دستان خداوند رو باز بگذارم بدون تعصب روی کار خاصی و در آرامش حرکت کنم تا راه نمایان بشه من با تمام نشانه هایی که در راه بود باز هم چسبیدم و ولش نکردم و راهای دیگه رو نمیدیدم
من الان رها کردم و با رها کردنم الان حتی بدون داشتن شغل فقط یک میلیون و …پول نقد توی کیفم هست و این اولین بار که من اینقدر فقط پول نقد دارم وقتی رها کنی نترسی ایمان داشته باشی توکل داشته باشی کافیه، راهها خودش نمایان میشه کارها خودش انجام میشه به شرط ایمان به الله قدرتمند
این مهمه که من همیشه در ترسهام میگم نتیجه که کاملا مشخصه و اگر من اینکار رو انجام بدم این اتفاق میفته و این دیدن نتیجه ذهنی ،من رو از انجام دادن کار و رفتن به دل ترسها باز میداره .
اما خانمی عزیز دلم این نتیجه مغز و ذهن مادیه توهست تو که باور به غیب داری پس ایمانت رو نشان بده، نشون بده که تو به خدا ایمان داری خدارو باور داری و خدای تو جز خیر نیست انجام بده با شجاعت و ایمان و خیرش رو ببین ، ببین که ذهنیت تو و نتیجه ای که برای خودت ساختی چطور گرد میشه و میره هوا و اثری ازش نمیمونه جز حس خوب و عالی به خاطر نشون دادن ایمانت به خداوند و پاداشها در راه ست
الحمدالله رب العالمین
خدایا شکر
الهی شکرت
خدایا بینهایت سپاسگزار مهرت و هدایتت و حمایتهای بی دریغت هستم
خدایا ما را هدایت کن به راه راست راه کسانی که به آنان نعمت داده ای آمین یا رب العالمین
در پناه خدای مهربانم باشید
در مورد الگوهای تکرار شونده من
هر بار من از لحاظ مالی به صفر میرسیدم هر بار که موقعیت شغلی که میتونه من رو از فقر مطلق نجات بده رو به دلیل های کاملا واهی از دست میدادم انگار نهادینه شده بود که من باید درفقر مطلق میبودم و این جزو الگوهای تکرار شونده ذهن من بوده هر بار انگار تنظیم شده بود .
هر بار که شخصی از من میپرسید شغلت چیه طنم میلرزید اعتماد به نفس نداشتم بگم شغلم اینه بعد اگر هم که شغلم رو میگفتم .
انرژی منفی اون شخص وارد اون کاری میشد
که هنوز اون کار انجام نشده نباید بگیم به کسی و یاد اون جمله از سخنان استاد .
میافتادم که میگفت ببین ارزششو داره اون کاری رو که میخوای انجام بدی پس اگر ارزششو داره حتماً انجامش بده و میگفت خودم یه سری کار هایی رو دارم انجام که اگر انجام شد من الان نمیگم بهتون هر موقع انجام شد بهتون نتایجش رو میگم .
ولی من زودتر از موعد مقرر انجام شده میرفتم و میگفتم در صورتی که هنوز انجامش نداده بودم ، بعد انرژیهای منفی اون شخصی که داشتم این ماجرا رو براش تعریف میکردم وارد اون کاره میشد .
و کلی مسائل به وجود میومد تا دوباره از نو بتونیم اون کارو شروع کنیم .
البته این هم جزو باور های مخرب هست چون دیگران هیچ کنترلی بر زندگی ما ندارن.
و یه مسئله دیگه اینکه من در مسائلی که اصلاً ربطی به من نداشت وارد میشدم و یهو فردین بازیم گل میکرد و میگفتم که بزار کمکش کنم آدم اگه بتونه کمک کنه که اشکالی نداره در صورتی که اصلاً اون ماجرا هیچ ربطی به من نداشت و یه دردسر خیلی بزرگ بود یعنی در واقع من نه گفتن بلد نبودم .
و به خاطر اینکه نه گفتن بلد نبودم کلی دردسر ایجاد میکردم برای خودم و اطرافیانم .
و از اونجایی هم که من همیشه دوست داشتم مسائل و مشکلات آدمهای دیگر را حل کنم همیشه به یه همچین آدمایی برخورد میکردم ولی درقدم سوم دوره فوق العاده 12 قدم استاد یه موردی گفتن ک خیلی بهم کمک کرد و روی من تاثیر گزار بود “گفتن ما ناجی زندگی دیگران نیستیم ما ناجی زندگی خودمون هستیم” ما فقط مسئول زندگی خودمون هستیم
و باور اشتباهی هم که من داشتم این بود که هر مسئله از هر کسی که باشه من میتونم حل کنم ولی خب این اصلاً چیز درست نیست شاید مثلاً اون شخص از ما درخواست نامعقولی داشته باشه من خودم رو توی دردسر بیندازم که هرکی به من گفت من باید بگم بله من میرم برات کارتو انجام میدم الان انقدرم هزینهاش میشه . (این مثال میتونه در سایر بخش ها هم باشه ک طرف ن گفتن بلد نیست و کلی دردسر برای خودش و اطرافیان بوجود میاره)
یه مسئله دیگه هم که میخواستم اعتراف کنم و پاشنه آشیلمه اینکه من در ارتباط برقرار کردن با جنس مخالف خیلی خیلی ترمزهای بزرگی دارم، من پسرم و اصلا هیچ مشکلی با ارتباط برقرار کردن با آقایون ندارم حتی اگر داخل یه شهر کاملا غریبه باشم و زبان اون جا رو بلد نباشم مسئله ای ندارم ولی نمیدونم چرا در ارتباط برقرار کردن با جنس مخالف مشکل دارم اصلاً انگار یه بار سنگین یه جو سنگین اون لحظه شروع میشه که روی گردنم رو گلومه نمیتونم اصلاً کوچک ترین صحبتی کنم یا ارتباطی رو شروع کنم .
اینم برمیگرده به خانواده یعنی من اینها رو از خانواده به ارث بردم و از اونها به من منتقل شده وگرنه من اصلاً شخصی نیستم که بخوام بترسم یا رو بگیرم اصلاً ارتباط برقرار کردن با هر آدمی برام بدیهیه ولی وقتی خانم باشخصیت رو میبینم که ازش خوشم اومده و ملاک های من برای ارتباط موفق رو داره و بخوام باهاش سر صحبت رو باز کنم اصلاً انگار زبونم قفل میشه نمیدونم چرا اصلاً دلیلش رو نمیدونم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
«وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ»
«أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ»
سلام به استاد نازنینم
من ازین که برم تو دل چیزی که عاشقشم در ظاهر دیگه نمی ترسیدم ، اما وقتی شروعش میکنم تا یه مدت اوضاع خوبه و بعد تضادی میاد و حرکت من یمدت متوقف میشه احساس میکنم به دلیل ترس هایی هست که خوب بعضی هارو فهمیدم سعی کردم رفع کنم اما انگار تمومی نداره.
اما چیزی که این روزها به وضوح از خداوند می شنوم اینه که به شدت مسیرو سخت می بینم و خوب قطعا میترسم چون تنها حرکت کردن برام دلهره آور هست.
از تنها بودن تو مسیر، از تنهایی حرکت کردن ، از اینکه چطور از عهده اش برمیام چطور میتونم میترسم ،همیشه تنها بودم همیشه خودم مسایلمو حل کردم هم برای خودم و هم به قول سعیده برای ” بقیه”، تو هر مرحله ای از زندگیم تنها بودم درسته باعث رشدم شده اما خیلی خسته ام کرده ، دلم یه تکیه گاه میخواد یه پناه یکی که بگه من هستم ، صداشو واضح بشنوم ،حضورشو مادی حس کنم.
گاهی به خدا میگم خدایا سپاسگزارم که هستی ، میدونم که هستی اما دلم یه صدا یه نشونه میخواد که بفهمم تورو، کاش میشد ببینمت تنهایی خیلی اذیتم میکنه و دیدن ربّ العالمین باچشم دلی که سالها مهر و موم بود خیلی سخته من هنوز ضعیفم اما انگار دارم راه میفتم در دیدنش در شنیدنش ، در بوشو حس کردن ، در نگاهشو دیدن.
دعوتم کرده به صبر ، به پاداشی بزرگ به
” انّا فتحنا لک فتحا مبینا ”
بهم گفته لطف عظیمی در حقم میکنه و من اعتماد میکنم بهش.
دلم آرامش میخواد ،دلم امنیت میخواد ، دلم احساس ارزشمندی میخواد اینو با همه وجودم حس میکنم…..
یکی از دلایلی هم که مسیر برام سخت میاد باز به خاطر همون ورودی های نامناسبی هست که دریافت کردم ، فکر میکردم هرکسی به جایی رسیده یه مسیر پر پیچ و خم رو طی کرده ، از لذت هاش گذشته ،زجر کشیده تا موفق شده کلی ترمز دارم براش یسری رفع شده یسری ولی هنوز هست ، و این ترس ها شده اهرم رنج من یک غذای اشتباهی به مغزم میدم در واقع بیشتر مغز من از رنج فرار میکنه ، باید این اهرم رنج و لذت رو درست کار کنم.
از انجام کارهایی میترسیم ک تاحالا اونا رو انجام ندادم
چه ترس هایی هست ک هنوز وارد اونا نشدین و از اونا میترسین؟
1. میترسم از اینکه شب بیدار بمونم و روی خودم کار کنم با اینکه سرحالم و خوابمم نمیاد
فکر میکنم ک صبح نتونم اون انرژی لازم رو داشته باشم سر کار
2. کسی تو صف نونوایی جلوم بزنه، عصبانی میشدم ولی میترسم از اینکه چیزی بهش بگم
3. آگهی بازرگانی جمع 3-4 نفره ب بالا، بجز جمع رفیقام توی جمع غریبه ها انجامش ندادم
4. ترس از ارتباط با جنس مخالف، اینکه برم جلو و ارتباط بگیرم و طرد بشم
5. ترس از مارمولک
6. از صحبت کردن توی جمع میترسم، ک منجر میشه از سخنرانی بترسم، اگهی بازرگانی رو انجام ندم توی جمع
9. از ناشناخته ها میترسم، انجام کارجدید ، از انجام کارها ب شیوه جدید، تست غذا های جدید، ارتباط با آدم جدید ، قرار گرفتن توی موقعیت جدید ، باید همه چی برام آشنا باشه، برای همین خیلی تجربه متنوعی رو توی زندگیم نرفتم سراغشون
10. از تغییر کردن میترسم، همون مسیر قبلی رو دوست دارم برم، وقتی ک موقعیتی پیش میاد ک نیازه ک تغییر بزرگی توی زندگیم ایجاد کنم ب شدت میترسم و نگرانم
11. از گرفتن تصمیم جدی ک بقیه باهاش مخالفن میترسم
12. من مسافرت رفتم پیش رفیقم میترسم
میترسم اونم بیاد شهر ما و از خدماتی ک هست راضی نشه
میترسم من برم شهر اونا پولم تموم بشه
نمیدونم چند روز بمونم و…
13. خیلی کم با افرد ارتباط برقرار میکنم ک بخوام دوست باشم
فکر میکنم ک مانع پبشرفت من میشن، درصورتی ک میتونه دستی از دستان خدا باشن برای کمک ب من
14. میترسم وارد مغازه بشم بگم خدا قوووت
15. من از شکست خوردن میترسم برای همین ترس دارم وارد حوضه هایی بشم ک دوسشون دارم
ترس دارم از اینکه ب نتیجه نرسم
و بدبخت بشم ، فقیر بشم
16. ترس از تاریکی تا حدوی روی خودم کار کردم و بهتر شدم
17. ترس کندن عسل ولی خیلی دوست دارم بر اسن ترسم غلبه کنم
اینا ترس هایی بوده ک دارم
تنها راه اینکه ک واردشون بشم با طی کردن تکاملم
استاد عزیزم دوست دارم ک باعشق این آگاهی ها رو در اختیارمون میذاری
به نام سیستم هدایتگر بشر
سلام
ترسهام:
1_تر ساز اینکه سنم بره بالا پدر ومادرم فوت کنن من ازدواج نکرده باشم خانه از خودم نداشته باشم کسی مواظبم نباشه
2_ترس از تنهایی خیلی می ترسم از اینکه تنها بمونم یعنی یکی از دلایلی که از مهاجرت می ترسم همین تنها موندن بدون دوست هم زبونه
3ترس از عدم تائید توسط دیگران؛ ترس از پاسخ منفی شنیدن؛ ترس از سوال کردن؛ ترس از مطالبه کردن؛ ترس از ابراز نظر و عقیده ؛ترس از مخالفت با دیگران؛ ترس از درخواست کردن؛ ترس از تحمل نکردن ترس از تجربه کردن هر چیز جدیدی از ناشناخته ها
4.ترس از مورد تایید دیگران نبودن و در نظر اونا شخص مهمی جلوه نشدن
5ترس از گذشت زمان که به سرعت برق و باد در حال گذشت روز و ماه و سال هست و ترس از گذر عمر
6ترس بعدی من که بشدت تمام زندگیم تحت تاثیر بوده ،ترس از قضاوت شدن توسط بقیه و نگران حرف مردم بودن …من اصلا واسه خودم زندگی نمیکردم، لذتی نمیبردم که مبادا مردم فکر ناجور نکنند که مبادا در چشم مردم بد نباشم.
7_ترس از اینکه هیچ کس نباشه دوستم داشته باشه.
8_ترس از مشهور شدن
9_از رفتن به جاهای جدید مخصوصا جاهای پول دار می ترسم
10_از اینکه تنها باشم خیلی حالم بد میشه
11_ترس از جاهای تنگ و نفس گیر ارتفاع
12_بیکار موندن خانه نداشتن مجرد موندن
13_ترس از آینده
14_ترس از ازدواج
سلام خدمت استاد عزیزم و مریم جان عزیزم و همه دوستان.
الگوی تکرار شونده برای من اینه که هر بار هر موردی برای ازدواج به من پیشنهاد میشه اصلا شروع نمیشه و اصلا حتی به دیدار اول هم نمیرسه!
خیلی عجیب بود برام ولی اینو الان به ذهنم رسید که واقعا چرا تمام موارد برای من همینطور پیش میره؟!!!
یعنی افرادی واسطه هستن و یه مورد به من معرفی میکنن ولی اون آدمی که به من معرفی شده اصلا حتی پیشنهاد نمیده که همو ببینیم!!!
واقعا جالبه، در عرض سه ماه گذشته دقیقا سه مورد برای ازدواج به من معرفی شده ولی هیچ کدوم از اون سه مورد حتی یک دیدار با من نداشتن و اصلا هیچی جلو نرفته!!!
خب من اینو پیدا کردم که این مورد برای من داره تکرار میشه.
اول اینکه خدا رو شکر میکنم که من اینو پیدا کردم و بهش پی بردم. و از اونجا که زندگی من دست خودمه، پس به یاری الله تغییرش میدم.
حالا نشستم فکر کردم دربارش و خیلی خیلی جالبه که گذشتم اومد تو ذهنم.
من در گذشته دقیقا ده سال قبل ، زمانی که سنم کم بود ، یکی از دوستانم به من موردی رو برای ازدواج پیشنهاد کرد، دوست نامزدش رو بهم معرفی کرد.
یه قرار گذاشتیم، دوستم و نامزدش و اون موردی که برای ازدواج بهم پیشنهاد شده بود اومدن تو یه پارک ، منم رفتم. چهار تایی توی پارک نشستیم و صحبت کردیم. هدف فقط دیدن بود.
این اولین موردی بود که برای ازدواج به من معرفی شد.
بعد از اون روز دیگه هیچ خبری از اون پسر نشد!!
من چون سنم کم بود و اینم اولین پیشنهاد ازدواجم بود خیلی منتظر بودم که از اون آدم خبری بشه و رابطمون شروع بشه.
ولی هیچ خبری نشد. از اونجا که من اون زمان هیچی از قانون نمیدونستم و سن کمی هم داشتم و خیلی هم احساسی برخورد میکردم، اون زمان هر شب کارم گریه شده بود !!!! و کلا احساس میکردم خوب نیستم، کامل نیستم، دوست داشتنی نیستم و هزار تا احساس بد دیگه!!!
خب ، این اولین تجربه من از معرفی فردی برای ازدواج بود.
اولین تجربه ها همیشه تو ذهن پر رنگ تره و همونا باور ها رو شکل میده.
خب من هیچی از قانون نمیدونستم، من باور کردم که دوست داشتنی نیستم و اینکه افراد با من آشنا میشن ولی بعد خبری ازشون نمیشه و من باید ناراحت بشم و گریه کنم.
این باور در ناخودآگاه من شکل گرفت.
و من از اون به بعد هیچ موردی برای ازدواج بهم معرفی نشد و همون چند موردی هم که معرفی میشد اصلا جلو نمیرفت!
پس من الان متوجه شدم که چرا این الگو تکرار شده و چرا هر موردی که بهم معرفی میشه اصلا جلو نمیره! چون بخاطر اولین تجربه، باور برام ایجاد شده که رابطه های من جلو نمیره!!
حالا نکته دومی که بهش پی بردم اینه:
همونطور که گفتم ، مواردی که برای ازدواج به من معرفی شدن تعدادشون کم بوده !
باز به اینم فکر کردم و خدا رو شکر میکنم که به جوابش پی بردم.
جوابش یک کلمه هست: ترس.
من میترسم از اینکه موردی بهم پیشنهاد بشه، و بعد خبری ازش نشه، ادامه پیدا نکنه ، جلو نره، طرف رغبتی به ادامه نداشته باشه!!!
وای خدای من ، شکرت که من این ترس بزرگ رو پیدا کردم.
بخاطر همین اصلا ناخودآگاه من اجازه نمیداد موردی برام پیش بیاد و حتی اون چند موردی هم که پیش میومد ، ادامه پیدا نمیکرد.
چرا؟ چون من میترسیدم که اگر موردی برای ازدواج به من معرفی بشه، اون فرد آشنایی رو ادامه نده و یا اصلا نخواد با من باشه و میترسیدم و یعنی در واقع ناخودآگاه من دوست نداشت اون ناراحتی و گریه ای که بعد از طرد شدن ایجاد میشه رو دوباره تجربه کنه!!!!!
یعنی اجازه نمیداد موردی بهم برای ازدواج معرفی بشه ،چرا؟ چون یقین پیدا کرده بود که اون آدم رابطشو با من شروع نمیکنه یا ادامه نمیده و بعدش من ناراحت میشم و گریه و زاری و احساس دوست نداشتنی بودن دارم.
برای همین ذهنم این باور رو ساخته بود و چقدر باورها کار خودشونو درست انجام میدن!
چه باور بد و چه باور خوب!
حالا من اینجا باور بد داشتم و به درستی کار خودشو انجام میداد!
خدا رو صد هزار مرتبه شکر میکنم که اینو پیداش کردم.
همین الگوی تکرار شونده و همین باور مخرب و ترس که از اولین تجربم ایجاد شده بود ، باعث شد که من موردهای خیلی کمی بهم پیشنهاد بشه و همه اونها هم اصلا ادامه پیدا نکرد و من بعدش احساس خوب نبودن داشتم و بقیه ماجرای تکراری!!!!!
الان که همه اینا رو متوجه شدم چیکار کردم؟
من گفتم من به لطف الله قانون رو بلدم و همه چیزو به یاری الله تغییر میدم.
همین که من این باور مخرب و این الگوی تکرار شونده و این ترس بزرگ که نکنه کسی برای ازدواج بهم معرفی بشه و بعد رغبتی به ادامه آشنایی نداشته باشه، همین که من اینا رو پیدا کردم خیلی خیلی خیلی خدا رو شکر میکنم .
من نشستم و روی باورام کار کردم.
من این باور رو برای خودم ساختم.
گفتم ، الهه جانم ، اون اولین موردی که به تو برای ازدواج معرفی شد ، متعلق به چه زمانی بود؟
دقیقا ده سال قبل!!!
آیا تو همون الهه ی ده سال قبل هستی؟ نه.
من خیلی خیلی تغییر کردم، من اون الهه ی ده سال قبل نیستم، من خیلی رو خودم کار کردم.
خب ، پس من همون الهه ی ده سال قبل نیستم.
خب پس آیا نتایج الان من ، باید شبیه به نتایج ده سال قبل باشه؟؟؟
معلومه که نتایجم نباید شبیه به نتایج ده سال قبل باشه!
ده سال قبل ، یکی برای ازدواج به من معرفی شد ولی رابطه ادامه پیدا نکرد.
در طی این ده سال ، من هزارررررررر درجه تغییر کردم ، پس نتایجم هم هزاررررررر درجه تغییر میکنه، اگه میبینی که تغییر نکرده این همش بخاطر باور اشتباه خودم بوده که سد راهم میشده و الان خدا رو شکر که اون باور اشتباه رو پیدا کردم و دیگه همه چیز تغییر میکنه، پس من همون الهه ی سابق نیستم پس نتایجم هم اون نتایج سابق نیست.
پس در نتیجه اون اتفاق که رابطه من ادامه پیدا نکرد نباید تکرار بشه.
پس ببین الهه ، ببین تو چقدررررر تغییر کردی، با قانون آشنا شدی و روی خودت کار کردی ، پس منطقیه که اون نتایج سابق رو نگیری و نتایج جدید بگیری.
همین باور همه چیزو برای من تغییر میده خدا رو شکر.
من الهه جدید هستم .
پس نتایج من هم جدیده.
پس اون الگوهای تکرار شونده قبلی برای من دیگه اتفاق نمیفته چون من پیداشون کردم، چون من باور جدید ساختم.
پس من این الگو و این ترس رو پیدا کردم و براش باور جدید ساختم.
و اینکه الگوهای زیادی به خودم یادآوری کردم.
ببین الهه ، فلانی رو ببین که چقدر راحت رابطش رو ادامه داد و چقدر راحت ازدواج کرد. پس همینه پس طبیعیه که همه چیز به راحتی پیش بره.
پس ترسی وجود نداره.
همونطور که برای همه راحت پیش رفته و رابطشون ادامه پیدا کرده و ازدواج کردن ، برای منم راحت پیش میره و ادامه پیدا میکنه و ازدواج میکنم به سادگی.
اینم به خودم یادآوری میکنم که من خیلی تغییر کردم. من الان آگاهی های زیادی کسب کردم و دارم بهشون عمل میکنم. مهم ترینش اینه که من هر لحظه مراقب احساسم هستم و سعی میکنم همیشه احساسمو خوب نگه دارم و به این قانون طلایی عمل کنم. پس در نتیجه ی این قانون که احساس خوب مساوی است با اتفاقات خوب ، پس اتفاقات خوب برام میفته.
من دارم ورودی های ذهنمو کنترل میکنم، تمام توجهم به نکات مثبته و کلی تغییرات دیگه کردم.
باور مخرب رو هم که به لطف الله شناسایی کردم و باور زیبایی براش ساختم.
پس به یاری الله صد در صد نتایجم تغییر میکنه.
چقدر پیدا کردن باورهای اشتباه ، باعث میشه آدم احساس خوبی داشته باشه.
من الان خیلی حس خوبی دارم. نمیدونم چجوری احساسمو توضیح بدم .
فقط خیلی خدا رو شکر میکنم که هدایتم کرد .
استاد عزیزم ازتون ممنونم که این آگاهی های ارزشمند رو با ما به اشتراک میذارین.
سلام الهه جان کامنتی که نوشتین به قدری با جزییات بود که من هم یاد گرفتم اون طور کار کنم ممنونم ازت که به اشتراک گذاشتی موفق باشی متوجه این شدم که دنبال ترس و الگوی تکرار شونده باشم ولی نمیدونستم چطور منطقی کنم و باور درست رو جایگزین کنم که با کامنت شما یادگرفتم
سلام الهه جانم از خداوند بزرگ میخوام برات عالی ترین ها اتفاق بیفته
ممنون بابت کامنتت ک هم درد رو نوشتی هم دوارو
چون منم دقیقا مشکل شمارو دارم دقیقا خیلی ها برای خاستگاری کلی اصرار میکردن اما بعدش ک اجازه میدادیم دیگه پیداشون نمیشد در حدی بود ک همه میگفتن تو طلسم شدی و این حرفا
الان میفهمم من خودم باورهایی دارم ک اجازه نمیده کسی سمتم بیاد ، باورهایی مثل : ازدواج آزادی آدمو میگیره ، اگه هم فرکانسم نباشه چی؟! بعدش آدم باید بچه بیاره من بچه نمیخوام ، من دوس ندارم اسم کسی بیاد تو شناسنامم ک باز مجبور باشم چندین سال وقت و انرژی بزارم تا پاکش کنم ،من حوصله بد بودن فامیل شوهر و حرفاشونو ندارم
و آخرش میگفتم خدایا اگه مورد مناسب من نیست پس اصلا نیاد نه وقت منو بگیره نه وقت خودشو
و جهان هم چون من از قبل فرکانس تماما منفی میفرستادم میگفت چشم هر چی تو بخوای ، و من فکر میکردم عه چون ب صلاحم نبوده خدا ردش کرده
ممنونم الهه جان ک صادقانه کامنت گذاشتی و بهم کمک کردی
خداروهزاران مرتبه شکر بابت اینکه هدایتمون کرد
از خدا میخوام همسر عالی سراغت بیاد
سلام یاسمن عزیزم ،
ممنون که کامنت منو خوندی .
اون چیزی که گفتی از خدا میخواستم که اگه به صلاحمه بشه و اگه به صلاحم نیست نه وقت منو بگیره، نه وقت خودشو.
و بعد فکر میکردی لابد به صلاحت نبوده و خدا ردش کرده.
کاملا با حرفت موافقم.
یعنی این ما هستیم که با فرکانس منفی، اون شرایط خوبی که میتونست برامون اتفاق بیفته را رد میکنیم!
من خودم قبلا همینطوری بودم.
هر اتفاق خوبی که نزدیک به رخ دادنش بود ، من به خدا میگفتم اگه به صلاحمه اتفاق بیفته ، اگر به صلاحم نیست اتفاق نیفته.
و دقییییییقا همیشه اون اتفاق خوب برام نمیافتاد!!!
چرا ؟ چون من قبلش فرکانس منفی رو ارسال کرده بودم!!!!
و جالبه که منم مثل شما فکر میکردم که عه ، خب حتما به صلاحم نبوده و خدا ردش کرده برام!!!!
پی بردن به این نکته خیلی مهمه.
استاد تو دوره راهنمای عملی دستیابی به رویاها ، کامل در مورد این نکته صحبت کردن.
و من از اون روز که اینو یاد گرفتم دیگه نگفتم خدایا اگه صلاحمه بده ، اگر به صلاحم نیست نده!
دیگه هیچوقت اینو نگفتم.
خدا رو هزاران مرتبه شکر میکنم که در مدار این آگاهی ها قرار گرفتم .
یاسمن جان منم برات کلی آرزوهای خوب دارم ، انشالا زود زود بیای و از اتفاقات قشنگ زندگیت برام بنویسی.