درس‌هایی از انیمیشن گربه چکمه پوش - صفحه 21 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری درس‌هایی از انیمیشن گربه چکمه پوش
    583MB
    40 دقیقه
  • فایل صوتی درس‌هایی از انیمیشن گربه چکمه پوش
    38MB
    40 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

813 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    بهاره سعادت گفته:
    مدت عضویت: 2634 روز

    به نام الله یکتا

    سلام به خانواده عباسمنش، سلام به استاد عزیز و مریم گل

    قبل از اینکه صحبتهای ارزشمند شما را گوش کنم رفتم و این انیمیشن را دیدم و سپس به صحبتهای شما گوش کردم،واقعا آفرین و احسنت به شما، چقدر زیبا و قشنگ داستان گربه چکمه پوش را با قوانین دنیا پیوند دادید، چقدر بادقت و ظرافت نکات را بیرون کشیدید واقعا چیزی جز هدایت الله نیست اینکه با دیدن یه انیمیشن، به این زیبایی قوانین هستی را بیان کنید افرین و احسنت بهشما.

    بسیار ممنون و متشکرم این باعث میشه به هرچیزی بخوام توجه کنم از این به بعد دقت بیشتری کنم و سعی کنم بین ان و قوانین هستی رابطه ای پیداکنم، سعی کنم با توجه به زیباییها و نکات مثبت اطرافم،زندگی خودم را زیبا کنم.

    بسیار ممنونم.در پناه خدا شاد و سلامت باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  2. -
    تانیان پاشایی گفته:
    مدت عضویت: 1257 روز

    به نام الله

    سلام به استاد بی نظیر و مریم عزیزم

    استاد یعنی حتی انیمیشنی که می‌بینید که هدایتی هست . یادم باشه منم بگم خدایا منو به بهترین فیلم یا ویدیویی که قراره بهم کمک بکنه تا بهتر درک بکنم قانون رو هدایت کنه .

    استاد درمورد ترس که حرف زدید دیشب همین اتفاق برای من افتاد . دیشب اولین شبی بود که توی ماشینی که مال خودمه با مادرم رفتیم مهمونی اونم توی شهر کوچیکی که همه همه چیز رو حرف میکنن. و شوهرم هیچی نگفت که مثلاً شبه و نرید و تنهایید . و جالب تر اینکه من اولا نترسیدم که شب تنهایی داریم با ماشین میریم مهمونی . استاد واقعا توی ماشین داشتم به این فکر میکردم که تو تغییر کنی از درون همه چیز امکان پذیره . استاد من دیگه تا میتونم حالم خوبه . تا میتونم هر لحظه توی هر موضوعی از خدا هدایت و نشانه می‌خوام دیگه اون آدم غر غرو و گیربده و ترسوووو نیستم و خدایاشکرت که چقدر حالم خوبه .

    استاد دیشب دم در خونه میزبان که رسیدیم سه تا سگ ولگرد بودن که به قول مامانم سگ نبودن اسب بودن از لحاظ جثه . مامانم هم به شدت میترسید و من گفتم نترس الان اوکیش میکنم و افتادم دنبال سگ ها و سگ ها همشون بدو بدو داشتن میرفتن و منننننن چقدر ذوق کردم با این اتفاق چون من همون آدمی بودم که از چندین متر دور تر سگ می‌دیدم میگفتم اونطرف نریم میترسم و همیشه هم غر میزدم که آه همه جا سگ هست و چقدر زیاده و…. ولی الان خیلی کم سگ میبینم دیشب هم بعد از چندین مدت دیدم که باعث شد خودم رو محک بزنم .

    چون از ترسیدن خیلی اذیت شدم تصمیم گرفتم که من به ترس هام حکومت کنم نه اونا به من .

    چند وقت پیش هم تو حیاط خونمون مار اومده بود و من اصلا نترسیدم یه خوف کوچیکی اومد که اونم به خاطر ذهنیت های قبلی و گذشتم بود .

    Now I’m a brave and strong girl that I proud my self .

    خدایاشکرت به خاطر همه چیز که میبینم . اگه ندیدم من درک نکردم .

    دوستتون دارم استاد و مریم جون .

    در پناه الله یکتا باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
    • -
      حمید حیدری گفته:
      مدت عضویت: 2073 روز

      سلام دوست عزیز

      درود برشما که بر ترسهاتون حمله ور شدید دقیقا اینها تو پرونده ذهن ثبت میشه و جز موفقیت هایی میشکه میشه ازش الگو و استناد گرفت در مراحل بعدی که ایمانمون رو قویتر میکنه که با قدرت و حمایت خداوند قدم برداریم.

      با آرزوی بهترینها از خداوند یکتا

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    امیرحسین خواجوی گفته:
    مدت عضویت: 1947 روز

    درود فراوان به استاد عباسمنش، خانم شایسته و همه دوستان عزیزم در مسیر توحید و یکتا پرستی

    استاد واقعا هر روز که داره میگذره من دارم بیشتر درک میکنم که ترس باعث نابودی انسان میشه

    من اشکم در اومد تو اون صحنه که از گربه و عزراییل داشتید صحبت میکردید گفتید:

    گربه چکمه پوش دیپه فهمیده بود که هر سری جونش رو از دست داده به خاطر ترس هاش بوده

    اینسری که عزراییل اومده جونش رو بگیره با تمام شجاعت باهاش میجنگه و دیگه نمیترسه، حتی شمشیر عزراییل که می افته زمین اون میتونسته کار عزراییل رو تموم کنه ولی به عزراییل میگه:

    اسلحت رو بردار و مبارزه کن

    این جمله اشک رو تو چشمام جمع کرد که چقدررر احساس شجاعت و قوی بودن ما رو از شکست ها و تجربه های بد دور میکنه و جهان به تعظیم ما در میاد

    استاد دیشب که کامنت گذاشتم تو سایت راجب تمرین اگهی بازرگانیم گفتم، گفتم که بر نجواهای ذهنم غلبه کردم و رفتم تو خانوما تمرینم رو خوندم انقدر احساس قدرت و شجاعت کردم که میخواستم کوه رو بکنم.

    با اینکه کسب و کارم شرایطش اوکی نیست (بخاطر باورهای خودم تا چند وقت پیش)

    اما احساس پیروزی و موفقیت میکردم خواسته هام رو تجسم میکردم با احساس لیاقت

    استاد من دارم بین این همه نعمت زندگی میکنم ولی نمیبینمشون

    انقدر نجواها گاهی بر من غلبه میکنه من نمیبینم نعمت هام رو ،

    اوضاع رو داره برام در بدیترین حالت ممکن نشون میده و احساسم رو بد میکنه و ترس ها سراغم میاد

    ولی هر بار با انجام تمرین اگهی بازرگانی، احساس قدرت برمیگرده بهم و خودم رو بیشتر باور میکنم

    من باور دارم که این تمرین بسیار مهمه که شما هم تو دوره عزت نفس، هم دوره 12 قدم و هم به گفته دوستان تو روانشناسی ثروت ازش گفتین.

    استاد این جمله هم خیلی روم تاثیر گذاشت از گربه چکمه پوش:

    دیگه نمیخوام با ترس زندگی کنم اگر قراره بمیرم میخوام با شجاعت بمیرم

    استاد من این فایل رو دیدم چشمم به نعمت هایی که همین لحظه دارم باز شد.

    میشه تو گرمای تابستون که اینجا میگن دما 42 درجه هست و بسیار گرمه تهران زیر باد کولر بشینی و نسکافه بخوری از خداوند تشکر کنی

    اینجا اینقدر گرمه که تهران رو تعطیل کردن چند روزه ولی من اصلا گرمایی احساس نمیکنم چون خداروشکر کولر هست

    استاد من اگر فقط ترس رو از وجودم ریشه کن کنم موفق، ثروتمند و سعادت مند میشم در دنیا و اخرت، چطورش رو نمیدونم اما تجربه زندگی من میگه که 27 سال ترس ها باهات بودن به جایی نرسیدی، از الان به بعد با طی کردن تکاملت ترس ها رو یکی یکی بزار کنار حمله من بهش و زندگیت تغییر میکنه، به قول دوستمون خدا بازیو عوض میکنه

    چون ترس یعنی شرک یعنی قدرت دادن به هر عاملی غیر از الله

    و توحید و حرکت و شجاعت یعنی متوکل بودن به خداوند و دریافت نعمت ها

    چطورش رو نیمدونم اون کار خداست کار من نیست

    من باید تسلیم باشم و سرسپرده به جریان هدایت

    من باید بندگی کنم همین

    قدرت الله

    من از خودم چیزی ندارم

    من فقیرم

    من در برابر خداوند فقیرم در تمام موارد

    پس من شجاعت نشون بدم بقیش با خودش

    چون من فکر میکنم ایمان و توکل که از شجاعت میاد خودش یک باور قوی و فوندانسیون بسیار قوی هست که باعث میشه باورهای مخرب زیادی از بین بره مثل ترس، مثل کمبود، مثل احساس عدم لیاقت همه اینا از بین میرن وقتی روی توحید و یگانگی الله حساب کنی و باورش داشته باشی

    خدایا ما رو هدایت کن به مسیر افرادی که به آنها نعمت داده ای، نه افرادی که بر انها غصب کرده ای و نه گمراهان.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  4. -
    سولماز ستاری گفته:
    مدت عضویت: 2520 روز

    با سلام خدمت استاد گرامی و خانم شایسته گل و همه ی دوستان خوبم:

    منم این انیمیشن رو به همراه همسرم دیده بودم و کلی لذت برده بودم ولی انصافا اینهمه درسی که استاد فرمودند رو متوجه نشده بودم.

    چقدر عالی بود ،بحث اینکه سپاسگزار این نعمتهایی که همین حالا ،هممون بلا استثنا داریم باشیم،نعمتهایی که برامون روتین شدند و اگر یه بار نداشته باشیم ،اون وقت قدرشون رو بیشتر میدونیم.

    احساس خوشبختی این نیس که به اون چیزی که نداریم برسیم و همیشه در حسرت و دودیدن باشیم ،بلکه از لحظه لحظه زندگیمون لذت ببریم اونوقت هست که هر نعمت بیشتری هم که بخواهیم به ما داده میشود و البته اون نعمت بیشتر در مکان و زمان درستش هم داده میشود که بتونیم بیشترین استفاده رو ازش ببریم.

    ترس باعث فریز شدنمون میشیم ،باعث میشه که ما رشد نکنیم ،اما وقتی بدونیم ترسها توهمی هستند و تنها راه گذر کردن از هر ترسی وارد شدن به اون هست، اون وقت دیگه اجازه نمیدیم که ترسهامون رشد کنن.

    من خودم عاشق رانندگی هستم البته با رعایت کلیه نکات ایمنی.

    ولی حرفهای منفی اطرافیانم باعث شده بود که کمترین اعتماد به نفس رو داشته باشم و اصلا برام یه رویا دست نیافتنی بشه.این در حالی بود که من در بعضی مسابقات حتی مقام اول کشوری رو داشتم و در مسابقات مدرسه ای هم رتبه بیارم.نمرات تحصیلی عالی هم داشتم.

    اما وقتی با این ذهنیت منفی وارد آموزش شدم به سختی بسیار زیاد که واقعا هفت خوان رستم برام بود،تونستم گواهینامه ام رو بگیرم.

    میخوام بگم وقتی من ترس داشتم از اینکه مثلا نتونم دفعه اول گواهینامه بگیرم ،و خیلی از ترسهای دیگه ،مثل مسخره شدن توسط اطرافیان و اثبات حرف برادرم که میگفت تو موفق نمیشی و از این حور حرفها .خلاصه با این ذهنیت مخرب ،من اقدام به گرفتن گواهینامه ام کردم، و جهان هم سخت ترین راهها رو جلوی پایم گذاشت.

    مثال اینکه اولین مربی ام ،در خیابان یه متلک میشنید ،کلا از کوره در میرفت و وارد احساس منفی میشد و طبعا به منم انتقال میداد.جوری که من بارها پس از جلسه اموزشی گریه میکردم که خدایا چرا من ،یاد نمیگیرم. و این در حالی بود که همواره در دوران تحصیلم مخصوصا تا دبیرستان ،یا نفر اول بودم یا جز نمرات برتر بودم.

    و اون موقع نمیدونستم که احساس بد من ،باعث شده بود این اتفاقات برام رقم بخوره.

    ولی بعد از گواهینامه گرفتن ،مدتی رو با همسرم کارکردیم وواقعا خیلی بهترشدم.درسته که هنوز هم تنها نمیشم ولی تلاشم رو کردم که برترسم غلبه کنم و البته دیگه ذهنیت مثبت تری به خودم داشتم ،که من هم میتوانم.

    راجب مغرور بودم که دیگه هیچی نگم بهتره ،یادمه مثلا در دوران دانشگاه یکی از بچه ها در جمع دوستانمون میگفت ،خوش به حالت که استاد برنامه میده به راحتی مینویسیش و به راحتی هم اجرا میشه.اصلا مصداق انا اکون کن فیکون شدی!

    منم غرور میگرفتم.

    البته ظاهر من ،اینو نشون نمیداد ولی قلبا بسیار مغرور میشدم که من کی هستم که برنامه های به این سختی رو حل میکنم.

    خلاصه گذشت تا اینکه درس گرافیک کامپیوتری داشتیم و این درس رو بگم حتی بچه هایی که کمترین نمرات رو داشتن ،به راحتی و نمره خوب قبول شدند و حدس میزنید که ،من به راحتی افتادم.

    جوری عجیب بود ،که یکی از بچه ها بهم میگفت ،حتی فلانی و فلانی هم این واحد رو پاس کردند ،توچطور نتونستی مگر از اونها کمتر بودی؟

    و دوستم نمیدونست که من دچار منیت و غرور شده بودم.

    میخوام بگم من ظاهرا خیلی افتاده و متواضع نشون میدادم ولی در قلبم بسیاری از جاها،به شدت مغرور شدم و از همون جایی که منیت کردم سقوط کردم.

    سپاسگزارم ازتون استاد و خانم شایسته گرامی به خاطر تجربه های زیبایی که از خودتون گفتید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  5. -
    الهام رمضانی گفته:
    مدت عضویت: 1714 روز

    سلام استاد خانم شایسته

    و همه دوستان عزیزم

    پرده از رخ زبانم بگشا خدا

    تا نهان کنم اشکار

    من فقط میخواهم در مورد اون خاطر برخوردتون با سگ ها صحبت کنم

    من دیروز صبح برایم چنین اتفاقی افتاد با لول پایین تر

    اما من شکست خوردم

    من ترسیدم خیلی خیلی بد بطوری که تا یک ساعت بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر میشد

    بزارید داستان را از قبل تر تعریف کنم

    در یک پنچ شنبه زیبا من به همراه خانواده بزرگ مادری ام به قصد تفریح و عشق و حال به صحرا رفتیم که مانند یک روستای ک.چیک پر از خانه های کوچک ساده است اما کسی اونجا زندگی نمیکنه چون نزدیک شهره مردم میرن و میان

    دیروز پنچ شنبه بود

    ما ساعت 6 حرکت کردیم و رفتیم قراره بود اشکنه بخوریم شب اما پیتزا سفارس دادیم و کلا بگو بخند و عشق و حال با یک جمع سراسر باحال فقط همین

    با خاله همو بودیم بچه هاشون ببین دیگه راحت راجت بودیم فارغ از همه چی

    من الهام رمضانی

    عاشق حشراتم همه جور حشره ای میگیرم از کجول و ملخ و…

    ولی از مارمولک حالا توی جمع ما بزمجه

    ترس شدیدی داشتم خیلی

    موقعیت مناسبی بود که به ترسم غلبه کنم خب او جا هم پر از این موجود بود و هم پسر دایی دارم بسیار شجاع و تحسین برانگیز با دستش مارمولک میگیره

    بهش گفتم میخوام منم بگیرم مارمول

    برام 2تا گرفت توی شیشه کرد تا یه کم ببینم که ترسی نداره

    بماند که چقدر این پسر واقعا مهربونه خیلی عالی و با دقت با بزمجه ها برخورد کرد و یه مورچه که به جا کنده شدن دم مارمولک دندون میگرفت رو جدا کرد اخرش هم با نهایت ارامش مارمولک ها را رها کرد توی طبیعت

    چون من خودم احتمال داشت بکشمشون:)

    با کمک ازموش های پسر دایی عزیزم من مارمولک ها رو با دستم گرفتم

    یعنی تصور کنید دو تا مارمولک رو با دو تا دستام گرفتم و از خوشی روی هوام که من به بزرگترین ترس خودم غلبه کردم

    واقع یادم نمیاد که از خدا تشکر کرده باشم

    ولی قشنگ یادمه بارها و باره اون شب گفتم من دیگه از هیچی نمیترسم

    و یه سر خوشیخیلی بدی گرفته بودم اون موقعه نمفهمیدما الان میفهمم:)

    خلاصه چندین و چند بار جلو ی همه گفتم که مندیگه از هیچی نمیترسمو عکسام با مارمولک ها رو به همه نشون دادنو اینا……

    خلاصه ما شبم اونجا خوابیدیم البته موندیم فقط من که نخوابیدم بازی و خوشی داشتیم

    و چقدر زیبایی دیدم ماه پر نور تغریبا کامل هوا خنک و عالی درختا سبز غذای های لذیذ وچایی های خاله معصوم و اینا یعنی خدا کم نزاشت

    دیگه هوا که داشت روشن میشد تصمیم گرفتم که برم روی یه جای بلند و دور از خانواده بالذت طلوع افتاب روز 13 مرداد رو تماشا کنم

    و غرور غرور و غرور

    کل وجودم را گرفته بود

    تنها رفتم

    خیلی خیلی به خودم متکی شدم اصلا زره ای خدا در دلم نبود اینو میدونم

    گوشی هم نبردم

    رفتم رفتم تغریبا 1000 متر دور شده بودم از خانواده

    زیبایی های عالی دیدم

    طلوع رو دیدم و در راه باز گشت یک سگ دیدم کنار جاده خوابیده بود

    (داستان تازه داره شروع میشه)

    سیاهم بود اما کاملا اروم بود

    من تنها وسط یک جاده که هیچی نبود داشتم مسیرم رو طی میکردم

    (وقتی داشتم میفرتم این دوتا سگ رو دیدم اما سگه سیاه که اروم اروم بود و اون یکی سفیده هم دور بود و اونم اروم)

    و الان زمان برگشتنم بود سیاهه همچنان رام بود اما سگ سفیده با فاصه 15 یا 20 متر اون ور تر ایستاده بود و یه چیزی هم گرفته بود خدا میدونه چنان صاهایی در اورد وقتی منو دید که من واقعا روحم رو احساس کردم

    توی چشمام نگاه کرده بود و صداا میکرد که دیگه نگم براتون قلب داشت داد میزد بروووووووو فقط الهام از کنارش رد شو کارت نداره بررووووو

    اما من ترسیده بودم فیریز شده بودم

    مثل گربه چکمه پوش که از زخمی شدنش از گرگ خیلی میترسید

    نگم براتون

    رد شدم اما از کنار سگ سیاه نه اون سفیده اون خیلی ترستاک بود و من جرعتش رو نداشتم

    رفتم از مسیر اصلی کاملا خارج شدم و

    یک ادمم دیدم که گفت دنبال چی میگردی صحبحیه؟

    خیلی ترسیدم یعنی فکر کنم از ادمه بیشتر سگه ترسیدم اگه از کنار سگه رد شده بودم این خاطره بد برام نمیموند

    اما ترسیدم

    من کاملا در پناه الله یکتا بودما اما خودم ترسیدم

    خلاصه با حال زار برگشتم پیش بقیه و تا یک ساعت اشکم همین طور میومد خدا هوامو داشت خیلی خیلی

    اما من خودم نه

    من در نهایت صحت و سلامت رسیدم فقط ترسیده بودم

    ترس ئاقعا مرگه خود ترس مرگه

    و گرنه ما مرگ به معنای نابودی نداریم

    من از الان به بعد میخواهم فقط فقط نابودی و نیست شدن رو که بعضی ها میگن مرگ رو بزارم روی ترس

    ترس یعنی تو داری خودتو میکشی و چقدر بده

    اماتوکل

    الله الله چه نعمتیه

    این تجربه بماند برایم هم به عنوان درس و تجربه در ستاره قطبی ام میخواستم بنویسم اما قلبم گفت که اینجا بنویسم

    هم اینکه یه روزی برسه من به ترس سگ و هم ادم های غریبه غلبه کنم و متوکل باشم

    و اگه موفقیتی دارم مثل غلبه به ترسم برای مارمولک از خداوند تشکر کنم تشکر

    و خدا باشه توی دلم

    نه چیزای زود گذر زمینی

    الله یکتا بامنه

    استاد احتمالا وقتی که این فایل روی سایت بوده این اتفاق برام افتاده

    نمیدونم اگه میدیمش این فایل رو چه عکس العملی نشون میدادم

    اما به نظرم

    به اندازه انفاق افتادنش برام خیر داشت

    اینکه از خدا بترس بقیه چین اصلا

    استد چقدرر تحسنتون میکنم افرین برای این شجاعتتون در مقابله با سگ ها

    قانون همیشه جواب میده

    االله و اکبر

    الحمدلله رب العالمین

    خیلی خیلی همزمانی گفتن تجربه خودتون برای سگ ها و این اتفاق رو برای خودم

    تحسین میکنم چون باعث شد درس های بیشتری بگیرم

    مرسی استاد

    خدایا شکر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  6. -
    علیرضا حقگو گفته:
    مدت عضویت: 1763 روز

    به نام خدا

    ســلام خدمت دوستان عزیز و استاد عزیــز

    طی صحبت‌های استاد در این فایل یاد یه حرف استاد افتادم که ارزش کامنت کردن داره

    توی یک لایوی که استاد داشتن صحبت شد در رابطه با حادثه عاشورا و حضرت زینب و …

    استاد یه جمله و نکته طلایی گفتن که من از شدت خوشحالی و از میزان دقت استاد در قوانین جهان ، رقص باله میرفتم پشت فرمون ماشینم

    استاد گفت بجای اینکه اون آدمها رو گنده و ستاره و دست نیافتنی کنیم به خودمون یادواری کنیم که اونها هم انسان بودن و قوانین جهان برای همه ثابت بوده و خواهد بود ، پس یک انسان چقدر می‌تونه زیبا بین باشه که در حادثه ای مثل کربلا ، بگه چیزی جز زیبای ندیدم و ما چطور میتونیم به شکل آنها عمل کنیم

    و قطعاً که از شکم مادر زیبا بین نبوده و طی تکرار و تمرین این توانایی رو بدست آورده

    همه موضوعات در مسیر رشد فردی و آگاهی برمیگرده به همین نگاه درست داشتن به موضاعات ، مسائل و اتفاقات

    اما تذکر یک نکته جالب به خودم » منی که در این سایت از این آگاهی ها استفاده میکنم # نگاه زیبا بین داشتن # باید برام راحت تر باشه چـــرا ؟!!

    › چون این رو میدونم که هر اتفاقی در زندگی من به دلیل کانون توجه منه و قطعاً در مسیر خواسته هامه و من خالق این شرایط ام هستم

    › و این رو هم می‌دونم که برای خلق شرایط دلخواه ، سپردن به خداوند کلید اصلی محقق شدن هست

    › پس ترکیب این دو باور با هم به آگاهی ناب # الخیــر فی ما وقــع # میرسیم به آگاهی طلایی که › هر چه شود خیر و خوبی است و به نفع من است

    هر چه در مسیر زندگی اتفاق افتد زیباست چون در مسیر تحقق خواسته ماست ، چون فرمون دست کسی دیگه‌ست و ما نظاره گر مسیر هستیم

    › مثل گلی که در انیمیشن میخواست به همه حمله کنه اما سگه با عشق برخورد کرد باهاش و اون پل عبور شد براش

    › مثل سرقت تاکسی دنده آرژانتینی استاد که بعدش گرفت تخت خوابید چون فهمیده بود که دزدیده شدن تاکسی هم خیره و بخشی از هدایت و مسیره

    اینو تو زندگی فهمیدم و همیشه به همسرم هم میگم که هر اتفاق ناجالبی تو زندگیم برام محترمه و دوسش دارم ، چون بهترین آموزگار من بوده چون اگه اون ناخواسته ها نبود من این آگاهی ها رو نداشتم و لذت نمی‌بردم

    همیشه به شکل یک ترجمه‌گر نگاه میکردم موضوع زیبا بین بودن رو ، اینکه اتفاق به خودی خود در این جهان بی‌معناست و ما معنا میدیم به اتفاقات و موضوعات ، ما مسائل رو به شکل خوب یا بد برا خودمون ترجمه میکنیم و چه زیباست این اعتدال خداوند است .

    به میزانی که # الخیر فی ما وقع # رو تمرین میکنیم و عمل میکنیم و نتایج‌اش رو میبینم ، متوجه منطق ها و دلایلش میشیم

    میفهمیم که جهان از چه جنسی هست و ما از چه جنسی ، ما و جهان چه طور با هم ارتباط برقرار می‌کنیم ، زبان ترجمه جهان چیه ، چقدر دقیق کار می‌کنه و ……..

    و اینجاست که ساکت تر ، متواضع تر و آرام تر و سپاسگزار تر میشی

    زنده باید استاد عزیز که از یک انیمیشن به اندازه یک کتاب آگاهی می‌کشی بیرون و ما رو به افکار درست می‌ندازی

    خدا را سپاس ، سپاسی ابدی و جاودانه ،چنان که افزون گردد و نابود نشود

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  7. -
    پریسا شعبانی گفته:
    مدت عضویت: 2911 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    امروز روز برکت هست یا روز سرزنش الله ب من

    از الله من سرزنش کردن منع شده

    پس شاید این سرزنش و خودم ب خودم‌ میکنم

    یا شاید مسیری باشه برای هل دادن من ب سمت پیشرفت بیشتر

    گرایش من

    مسیری ب سمت پیشرفت بیشتر

    وقتی تو ی مسیری میوفتی که پاشنه آشیلت هست و میخای روشون کار کنی و‌اون‌مسیر برات لذت بخشه

    یهویی تمام ترسهای قدیمی سر در میارن شبیه گلهای این انیمیشن

    و تورو‌میخان‌ منع کنن از رسیدن ب خاسته ات

    چون میدونن اون مسیره لذت بخشه درسته و میخاد جواب بده

    اصلا میخاد بگه تو نگاهت هنوز ب این‌ موضوع داغونه و میخاد بگه تو باید و پایه این مسیر و‌رو‌توکل بخدا بچینی

    برای پایه های محکم و‌فولادی

    هدفشون اینه ،میخان تورو داشته باشن‌ توی‌ همون ترسهای قدیمی،ترسهایی چندین سال پیش، و میخان تو‌ رو از محدوده امن خودت نری جلوتر

    شیطان و ذهن هر دو‌ دخیل هستن و‌مهمتر از همه کنترل نکردن ذهن خود ادم ،خود‌ من

    2 هفته ای هست که با‌ تکرار‌ باورهای‌ تاکیدی‌ اموراتم‌ بهتر شده در زمینه سلامتی

    و شیطان هم ‌که‌ رخصت گرفته برای خراب کردن‌حالم

    میخاد‌من‌ تو ‌همون احساس ناسپاسی بمونم و‌ من و‌منع کنه تا لحظه مرگم از داشتن خاسته واقعی خودم

    پس باورها و ‌افکار و ترس های قدیمی رو‌ بالا زده

    و‌ من دقیقا مثل اون‌ گربه در تمام‌چیزها‌ جسارت ب خرج دادم و الی سلامتی ترس دارم

    و این‌ یعنی‌من ‌هنوز ‌ب احساس خوب=انفاقات خوب ایمان 100٪نیاوردم

    هر وقت پاشنه ای حل شده اتفاقات بهشتی برام افتاده

    من امروز احساس ادمی و‌داشتم که گوشه ی رینگ‌ گیر افتاده و داره هی مشت‌میخوره از این ترس

    احساس کردم‌و‌احساس ضعف عجیبی داشتم فقط یک‌چیزی میگفت نترس من با تو هستم

    همین العان تنها درخواستم اینه که فقط روی این پاشنه اشیل کار کنم

    روی‌ ‌پاشنه‌آشیل‌ ترس از نداشتن سلامتی

    که منبعش بر میگرده به دوری و‌اعتماد نداشتن ب خدا و ب خودت تکیه کردن

    در همینجا‌ مثل هزاران باری که انجام دادم سجده میکنم در برابر این‌مقاومت ذهنی در پیش الله و توبه میکنم و‌میخام‌خودش برام راه و باز کنه

    تا من بوی ترس ندم‌ در هیچ‌جنبه ای

    و ارتعاش ضعیف نفرستم تا انفاقات ضعیف جذب نشه

    بلکه بوی‌شجاعت‌ بدم (آگاهانه)

    و اتفاقات مدار بالا رو‌جذب کنم با هدایت الله

    داستان مو طلایی قصه بعضی مواقع حکایت منه

    ب نظر خودم‌کمتر شده این ناسپاسی کردنهام

    اما میتونم بهترش کنم خیلی بهترش کنم

    برای دریافت نعمتهای بیشتر

    پرودگارا زبان من رو‌همیشه سپاسگذار ببین برای داشتن نعمتهات

    خداوندا توبه میکنم ب خاطر فرکانسهای اشتباهی که میفرستم که من انسانی هستم ضعیف ،یک گوشت و استخون ،فقط ب درگاه تو توسل دارم پروردگارا ،

    العان ساعت 2 بامداده

    اگر بخام هستوری امروز و بگم

    من و‌همسرم‌و‌دخترم‌ساعت 10/30 بلند شدیم و‌ تصمیم گرفتیم مثل جمعه های دیگه بریم سمت کوه

    کوه چلا انتخاب اغلب منه ،همسر عزیزم درخاست کردم‌ که ماشینمون رو ‌رانندگی ‌کنم و‌ایشون‌جواب‌ منطق خودشون رو‌ دادن،سپاسگذارم الله ب خاطر نعمت‌ماشین

    رفتیم‌سمت‌ قصابی و گوشت‌شاندیز ‌گرفتیم‌

    همسرم انسانه دنیا دیده ای هست و کلی حرفهای عالی زد تو‌مسیر و من باید یاد‌بگیرم‌ ‌از ایشون

    خداوندا تورو ب‌خاطر هدایت ما دو‌تا ب سمت هم سپاسگذارم ،سپاسگذارم

    دخترم مشغول چیپس خوردن بود ،در مسیر پودر قهوه خریدیم برای منزل،خدارو شاکرم

    و رفتیم سمت چلاو ‌،صندلی ها رو‌گذاشتیم یه ویو عالی ،جنگلهای سبز،پر درخت،خانواده های عالی،مسافرهای زیاد،ماشینهای خارجی،ماشین‌آمریکایی هم بود در دله کوه مازندران ،

    و من در همین ‌لحظه سپاسگذارم ب خاطر نعمت چشمهام برای دیدن این نعمتها ،

    و از شما استادان‌عزیز ب خاطر پخش این اگاهی

    خیر و برکت فراوان برای زندکی شما

    دوستون‌دارم و انیمیشن و من و‌دخترم دقایقی پیش تموم‌ کردیم ‌و لذت بردیم‌و درس گرفتم ،درس

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  8. -
    پوریا گفته:
    مدت عضویت: 1196 روز

    سلام استاد عباسمنش و سلام خانم شایسته.

    استاد هرچی بیشتر به لطف الله بزرگ و مهربان خالق جهانیان توی مسیر هدایت الهی حرکت میکنم بیشتر متوجه میشم که شما (به قول خودتون که واحد اندازه گیریتون هیولاست:) چه هیولایی هستید در درک قوانین و واقعا چقدر عمیق مفاهیم رو آموختید و خدا رو شکر میکنم که خداوند به همچین استادی هدایتم کرد. از شما سپاسگزارم. خیلی دوسدارم ببینمتون و باهاتون همصحبت بشم و میدونم اون روز میاد ایتاد عزیزم.

    استاد این فایل که مثل همه فایلهای دیگتون عاااالیه

    دیروز به من گفته شد که بیام توی سایت و لیست آخرین فایلهای دانلودی رو سرچ کنم و وقتی سرچ کردم دیدم یه فایل جدید اومده. بعدش هم با ادامه هدایت خداوند دانلودش کردم و خیلی جذاب بود و همینطور که توی مسیر سرسبز هدایت به گفته خودتون وقتی حرکت میکنم واقعا درکم از قوانین بالا و بالاتر میره و ادراک و شرایط و اتفاقات تغییر میکنه. الان میخوام یه بار دیگه برم و فایل رو گوش کنم تا به امید خدا و لطف و فصل و هدایت خدای عزیز و بزرگ و مهربانم از هدایتها و آگاهی های جدیدتر و عالی تر بهره مند بشوم انشاالله.

    دیشب انیمیشن رو دیدم و باید بگم من رو برد به یه دنیای دیگه. از تاثیرگذار ترین قسمتهاش اون قسمتی بود که دوتا گربه ها و اون سگ نقشه رو اولین بار باز کردن و اینکه دقیقا طبق قانون که شما واقعا خالصانه ( نمیدونم از چه اصطلاحی بهتر از ( خالصانه ) باید استفاده کنم) آموزش میدید راه هر کدوم نسبت به باورهاشون تغییر میکرد و این آموزه رو توی این انیمیشن با رسم شکل و نمودار توضیح داده بود. وااای چقدر عالی بود خدایا شکرت. این انیمیشن از جذب بچه های خانواده صمیمی عباسمنش بود. من رو توی دوره دوازده قدم اونجایی که درباره تمرین ستاره قطبی برای اولین بار توضیح میدید یاد اون قسمت انداخت که میگفتید توی یه جنگل یه قسمتی همه چیزهای عالی و خواسته های عالی ثروت و نعمتها و سلامتی و عشق و روابط عالی و همه چیزهای عالی و بینظیر قرار دارن و هر کسی از یه راهی به سمت اونا حرکت میکنن گفتید دره ها هستن کوه ها و رودخانه های خروشان و حیوانات درنده که اکثر اونایی که به دنبال اون قسمت مورد توجهشون توی جنگل حرکت میکنن از این دره ها و حیوانات وحشی و رودخانه ها و … باید رد بشن تا پوستشون کنده بشه و پدرشون دربباد تا برسن. ولیییییی یه تعدادی هم هستند که از جاده جنگلی آسفالت و امن سوت زنان از مناظر لذت میبرن و به سمت خواسته هاشون حرکت میکنند و میرسن به نعمتها. و این قسمت انیمیشن دقیقا تعریف داستان تمرین ستاره قطبیه. این انیمیشن جذب بچه های 12 قدم و سایر دوره ها و فایلهای شماست.

    روزتون بی بهانه و بی نهایت خوش

    سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  9. -
    عادل مولانی گفته:
    مدت عضویت: 1891 روز

    سلام استاد عزیزم و خانم شایسته بزرگوار

    این غرور و منیت در زندگی هممون میشه یه جورایی رد پاشو گرفت ولی خداروشکر تو جمع بهشتیمون داریم هر روز روی خودمون کار میکنیم و به شخصه من نتایج عالی میگیرم و معجزه رو با چشمای خودم میبینم که یک مورد همین امروز اتفاق افتاد و داستانشو میخوام براتون تعریف کنم به یاری خدا

    .

    .

    داستان از این قرار بود که یکی از مشتری های قدیمی هفته قبل اومده بود فروشگاه لپ تاپ من و بعد یک ساعت که اونجا بود و دیده بود که فروشگاه جنسش زیاده و احتمالا جای خالی آن را حس نخواهم کرد و منم با مشتری هام مشغولم و یا هر دلیل دیگر که خودش فکر کرده و اتفاقا اون روز تنها هم بودم این بنده خدا فریب شیطانو میخوره و یکی از لپ تاپ های قشنگ و خشکل رو برمیداره زیر بغلش شیک و مجلسی از منم خدا حافظی میکنه و حتی دست هم میده باهام و از فروشگاه میره بیرون و جای جالب ماجرا اینه که بعد این قضیه هم باهام تماس میگرفت و خیلی صمیمی که بازم میام بهت سر میزنم و لپ تاپ خرید دارم و این حرفا و منم اصلا به روش نمیاوردم و تو ذهن خودم براش برنامه ریزی میکردم که چه ترفندی به کار ببرم که این دوباره بیاد و تا نیاد بهش نگم و این حرفا. بعد یک هفته برنامه ریزی من بلاخره نتونستم این بابا رو بکشم فروشگاه و گفتم حتما ایشون فهمیده که دوربین هارو نگاه کردم و فهمیدم و دیگه دو روز آخر اصلا جواب تلفنم نمیداد و به نتیجه رسیدم که این دستگاه دیگه رفت و این شخص هم دیگه این طرفا دیگه امکان نداره بیاد

    .

    .

    حالا واکنش من تا امروز صبح چی بود که دچار یه نوع منیت و غرور شده بودم و میخواستم با کمک ذهن و فکر خودم مسئله رو حل کنم و انواع و اقسام روش رو امتحان کردم که بکشمش فروشگاه مثلا بهش زنگ میزدم میگفتم یه باتری اورجینال عالی برات آوردم بیار باتری لپ تاپ رو برات عوض کنم یا مثلا به فلان همکار بدهکار بودی من برات حساب کردم بیا بعدا با من حساب کن و انواع روش دیگه که هیج کدام به نتیجه نرسید و طرف نیومد و خداروشکر امروز صبح به مشکل کارم پی بردم و دقیقا اینو به خدا گفتم

    “خدای من این شخص یک هفته میشه که با انواع روش امتحان کردم ولی دیدی نشد و نیومد من اشتباه کردم و من به مشکلم پی بردم حالا عاجزانه ازت میخوام اگه به صلاحمه و این دستگاه حق منه خودت برام بیار بذار فروشگاه و من دیگه تو کارت دخالت نمیکنم و من دیگه از این کار عاجزم ”

    و اینو واقعا از ته دل و عاجزانه به خدا گفتم و نتیجه چی شد!!! معجزه معجزه معجزه

    به نیم ساعت نکشید طرف خودش زنگ زد خیلی هم عذرخواهی کرد که زیاد تماس گرفته بودی نتونستم جواب بدم و سر فرصت حتما میام از خجالتتون در میام. من شکه بودم از برنامه و پلن خدا و میگفتم خدایا تو چکار میکنی واقعا؟؟!!!! و خدا هم میگفت عادل تو فقط نظاره گر باش و ببین. ببین وقتی از من چیزی بخوای چکارها برات میکنم و من مات و مبهوت تو حس و حال خودم نشسته بود که یکی از دوستام اومد پیشم که اونم تو کار پرینتر بود و اتفاقا عباسمنشی هم بود و ماجرارو براش تعریف کردم و با زوق و شوق اونم لباش گل انداخت و فقط تو اون لحظه ایشون بود که حرفامو میفهمید خلاصه یه دو دقیقه ای داشتیم صحبت میکردیم و معجزه دوم رخ داد الله اکبر!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    .

    .

    طرف دوباره زنگ زد و گفت آقای مولانی من یه پرینتر برای فروش دارم و میخوام یه قیمت فروش بهم بدی چون لازمش ندارم و میخوام بفروشمش. منم تو دلم گفتم خدای من پرینتر ؟؟؟؟؟؟!!!! من؟؟؟؟؟!!!!! بعد یادم اومد هاااااااااااااااان پرینتر !!!!! این برنامه خودته؟؟؟؟؟!!!!!!!! و یه دفعه جواب دادم بله بله پرینتر دوست خوب دارم و قیمت خوب میده بهت اتفاقا همین الان پیشمه….

    بعد گوشیو دادم به دوستم باهاش صحبت کرد و یه جوری صحبت شد که این بابا گفت همین الان تا یک ساعت میام پیشتون پرینترم میارم منم مات و مبهوت که این واقعا میاد اینجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ برای فروش یه پرینتر پیش من؟؟؟؟؟؟؟؟ من که اینکاره نیستم آخه!!!!!!!!!!! و خدا میگفت تو فقط نظاره گر باش عادل جان !!!! و من داشت کم کم گریم میگرفت از کار خدا و پلنش که این همزمانی که ایجاد کرده بود و تو این مدت هم شیطان ذهنم همش دادو بیداد میکرد که بابا این الکی میگه این حرفا چیه یارو خنگ نیست که. این آدم حرفه ای ببین با چه مهارتی اومده ازت دزدی کرده و الان تو باور کردی دو دستی بیاد خودشو تقدیم تو کنه با اینکه میدونه دوربین داری و فهمیدی؟؟؟؟؟؟ برو بابا دلت خوشه ها!!!!!!!!!!

    منم که صددرصد مطمئن بودم تا یک ساعت میاد فروشگاه فقط میخندیدم کیف میکردم و تو دلم هلهله بود با اینکه کار هنوز تموم نشده و صددرصد نه بلکه یک ملیون درصد مطمئن شدم که میاد(البته اینم بگم که همه بچه ها ی سایت میدونن این خوشحالی بخاطر بیست یا سی ملیون نیست که قراره برگرده چون به لطف خدای خودم این درآمد دو سه روزمه بلکه خوشحالی من بخاطر پلن و برنامه ریزی بود که خدا داشت انجام میداد اونم با چه سرعتی)

    خلاصه یک ساعت نشد که طرف پرینتر تو دست اومد فروشگاه نشست روبروم و من باز مات و مبهوت نمیدونستم بگریم یا بخندم و مات از پلن خدا و فکر میکردم که این همه برنامه ریزی دقیق اگه من با ذهن خودم میخواستم انجام بدم واقعا قابل برنامه ریزی بود؟؟؟؟؟ نه اگه من یک ملیون سال مینشستم فکر میکردم اصلا همچین چیزی تو ذهنم نمیومد تا بخوام برنامه ریزی کنم دقیقا تو اون دو دقیقه که دوستم میاد پیشم اون تماس بگیره و اتفاقا یه قیمت دلچسب بهش بده که طرف تو دلش بشینه و ابن ریسک رو انجام بده و به این سرعت پاشو بذاره تو فروشگاهی که یه هفته پیش ازش دزدی کرده!!!!!!!!! بچه ها اینو واقعا میتونین درک کنین؟؟؟؟؟ دو دقیقه دوستم بیاد پیشم اونم دقیقا اون لحظه تماس بگیره و …..

    الله اکبر از عظمتت.. الله اکبر از عظمتت .. الله اکبر از عظمت..

    خلاصه داستان این شد ، که دستگاه برگشت جای خودش (زنگ زد خانوادش که لپ تاپ رو با یه اسنپ برام بفرستین) و این شخصم از رفتار ما و اینکه پلیس آگاهی رو در جریان نذاشتیم و آبروداری کردیم خیلی تشکر کرد و به قول خودش خیلی منقلب شد و اتفاقا عضو تازه خانواده عباسمنش شد …

    انشاالله اگه در مدار دریافت آگاهی های این بهشت واقعی باشد خدای مهربان هدایتش خواهد کرد

    همه دوستان گلم رو به خدای هدایتگر میسپارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
    • -
      نرجس گفته:
      مدت عضویت: 1539 روز

      خدای من اشکم در اومد اخرش گفتید عباس منشی شد..

      خدای من هزار الله اکبر هزار الله اکبر، لا اله الا الله، لا اله الا الله

      واقعا از کلمه به کلمه کامنت شما مو به تنم سیخ شد، خدایا تو چقدر توانایی تو چقدر مهربونی، تو چقدر اجابت کننده ای، خدااااییییییی من……

      یعنی چی واقعا…. خدایا شکر خدایا شکرت که انقدر راحت اجابت میکنی درخواست درخواست کننده رو در صورتی که به تو ایمان داشته باشه.

      لا اله الا الله……..

      خدارو شکر که کامنت شما رو خواندم تا ایمان بیشتر بشه،

      برام مثل نشونه بود،

      که ببین نرجس همچین توانایی دارما فقط کافیه خالصانه بخوای،،

      چقدر گفتگوی شما با خدا ناب بود:

      خدای من این شخص یک هفته میشه که با انواع روش امتحان کردم ولی دیدی نشد و نیومد من اشتباه کردم و من به مشکلم پی بردم حالا عاجزانه ازت میخوام اگه به صلاحمه و این دستگاه حق منه خودت برام بیار بذار فروشگاه و من دیگه تو کارت دخالت نمیکنم و من دیگه از این کار عاجزم ”

      اول اقرار کردید که ناتوان هستید، بعد گفتید که اشتباه کردید،

      و بعد عاجزانه از خدا درخواست کردید یعنی کاملا خودتون رو پیشگاه خدا خلا سلاح کردید و تمام قدرت رو به خدا دادید،

      چقدر زیبا، گفتید اگر به صلاحمه،، در درخواستی قلبی شما چیزی که حق شما بود باز هم گفتید اگر به صلاحمه، باز هم اعتبار رو خواستید بدید به خدا، باز هم خلوص درخواست رو رعایت کردید… به چیزی چنگ نزدید..

      گفتید من دیگه تو کارت دخالت نمیکنم،

      خدای من شکرت شکرت امروز چه روز عالی هست برای من خوندن کامنت شما برام قطعه ای از بهشت بود،

      چقدر گفتگوی شما با خداوند ناب بود……

      برام الهامی از جانب خدا بود که ببین نرجس اینطوری درخواست کن،اینطور خالص باش و رها، کاملا بمن بسپار،

      خدایا شکرت شکرت خدایا عاشقم چطور عاشقت نباشم که انقدر باحالی……….

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
      • -
        عادل مولانی گفته:
        مدت عضویت: 1891 روز

        سلام نرجس عزیز خیلی لذت بردم از پاسخ شما و باعث شدین دوباره مرور کنم اتفاق اون روزو و دوباره ایمانم محکم و محکمتر بشه و اینو به خودم یادآوری کنم که این آگاهی های ناب رو مثل وعده های غذایی لازمه توی روز به خورد ذهنمون بدیم وگرنه این ذهن چموش معجزه های به این بزرگی رو سعی میکنه از یادمون ببره و انسان همیشه فراموشکاره.

        ..

        بله دقیقا معجزه رو توی ذهنم احساس کردم و ایمان آوردم که خدای ابراهیم که آتش رو گلستان کرد برای منم همون خداست

        .

        خدای موسی که رودخانه رو با همزمانی های عجیب شکافت برای منم هون خداست

        .

        و خدای تمام پیامبران که به درجه بالایی از عرفان رسیدن برای منم همون خداست

        فقط کافیه با ایمان خالص و ناب ازش بخوام و انجام میشه

        و دقت و کیفیت برطرف شدن خواسته های ما فقط به درجه ایمان و اعتقاد به نیروی برتر بستگی دارد و بس…

        نرجس جان

        ممنون از پاسخ زیباتون که باعث یادآوری قانون به خودم شد

        همیشه در پناه و آغوش خدا باشین

        خدانگهدر

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  10. -
    علیرضا رستاخیز گفته:
    مدت عضویت: 2040 روز

    سلام به استاد عزیزم خانم شایسته و دوستان موفق و پر تلاش در این سایت الهی

    خداروشکر میکنم که زنده هستم ، نفس میکشم ، مینویسم و در میان شما عزیزان هستم .

    داشتم یکسری از کارهای عقب افتادمو انجام‌ میدادم و همینطور به فایل گربه ی چکمه پوش گوش میکردم یهو یه سری آگاهی به ذهنم رسید که خواستم بنویسم با اینکه وقت تنگه و باید سریع تر دفترمو آماده کنم اما دلم نیومد از این آگاهی ها بگذرم .

    خانم شایسته در مورد تواضع صحبت کردن و من واقعا لذت بردم ، اگر قرار باشه کسی بین همه ما مغرور بشه و‌منم منم کنه به نظرم استاده نه ما با وجود اینکه استاد در بین همه ما متواضع ترین آدمه .

    من خیلی وقتا مغرور هستم و واقعا هم ضربه های شدیدی از این ضعف شخصیتی خوردم ، مهم نیست چی تو زندگیت داری اما این ویژگی میتونه به سراغت بیاد و دودمانتو به باد بده .

    من تو زندگیم نتایج زیادی گرفتم و گاهی هم مغرور شدم که نه من باعثش شدم ، درسته خدا و کائنات و آموزش های استاد و … بودن ولی مممنننن اگه نبودم …

    من کی هستم ، من رو کی آفرید ، قبل از من مگه منی وجود داشت ، چه تلاشی کردم که الان وجود دارم ، خدای من باعث شده که من وجود داشته باشم و هر عملی که انجام میدم ، هر فکری که به ذهنم میرسه همه کاره خداست ، همه هدایت خداست ، همش از خداست ، وقتی یه همچین تفکری داشته باشم دیگه ترسی ندارم از نتایج عملکردم چرا که میدونم خداوند وعده حق رو داده ، وعده اجابت خواسته ها ، ادعونی استجب لکم .

    ایده ای به ذهنم میرسه ، تمام وجودم پر از ترس و تنش میشه که نه ، این نمیتونه کارساز باشه و میخوام مقاومت کنم یا حتی در شرایط سخت میخوام کاری رو انجام بدم و به زور خودم رو وادار میکنم همه اینا دلیلش کنترل خود و منم منم کردن هاست ، همش دلیلش همون باور هایی هست که خدایی نیست ، از منبع پاک نیست ، از زیبایی نیست .

    عملی که بعد از احساس خوب بیاد از خداست گرچه همه چیز از اونه ، که استاد اشاره میکنه که خداوند تو قرآن میگه من میتونم مکارترین باشم ، میتونم ظالم ترین باشم ، درواقع میتونم اونی باشم که تو میبینی ، تو باور داری .

    وقتی که من همه چیز رو از خودش ببینم به قول خانم شایسته این زرنگیه و بار های روی دوشم سبک میشه ، وقتی که خودم رو بهش بسپرم و برم تو بغل خدا اون منو به راحتی و آسانی به هر جایی که بخوام میبره .

    ممنون از اینکه راه درست رو به من یاد دادی استاد و من هر بار این تغییر رو دارم در وجودم حس میکنم .

    یه روز که کامنت نمیزارم احساس میکنم دارم از مسیر خارج میشم ، مثال همون ماشینی که تو جاده ای و خوابت میبره و آرام آرام به سمت کنار جاده میل میکنی و میری روی دست انداز های کنار جاده و ماشین میلزره دقیقا همین حس بهم دست میده .

    من گاهی فکر میکنم علاقم به کامنت نوشتن به خاطره تایید طلبی هست و چون میخوام روی این ضعف شخصیتی کار کنم گاهی با اکراه این‌ کارو میکنم .

    اما میخوام‌ دلی باشه و بنویسم حتی اگر به خاطر تایید طلبی باشه ، اتفاقا تایید طلبی در این مورد خوبه چون باعث رشدم میشه ، من تو این مدت که تو سایت کامنت میزارم خیلی از لحاظ روحی بهتر شدم ، خیلی قوی تر شدم ، با اعتماد به نفس تر شدم ، خالق تر شدم .

    چه اشکالی داره یکی از آیتم های انگیزاننده ی من همین بحث تایید طلبی باشه ، این ویژگی بالاخره یکی از خصوصیات انسانیه منه و من دوست دارم کسی منو تایید کنه کی از شما بهتر استاد ، کی از دوستانم در این سایت بهتر ، البته باید تعادل داشته باشم و این باعث نشه من از خودم فاصله بگیرم .

    حتی تو بیزینسم همین ویژگی تایید طلبی باعث میشه با همه وجود کارمو انجام بدم و آخره وقت با ذوق و حس مهم بودن برم به آقای مهندس بگم ببین این کار هارو انجام دادم ، ببین از بین همکارای دیگه من بهتر عمل کردم ، به نظرم تا جایی که تایید طلبی به من آسیب نزنه و حتی گاهی هم باعث رشدم بشه خیلی ام خوبه .

    اگر بتونم مثل اون سگه تو انیمیشن گربه چکمه پوش احمقانه مثبت فکر کنم میتونم از هر چیزی استفاده کنم برای شادی ، لذت و پیشرفت .

    خدایاشکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای: