اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
بنام خداوند یکتا ، تنها خدایی که قدرت مطلق جهان است و تنها خدایی که لایق پرستش است.
سلام عرض ادب و احترام ، عرض ارادت خدمت استاد بزرگوارم ، خدمت سرکار خانم شایسته گرامی ، و سایر دوستان و همسفران عزیز.
دل کندن از وابستگی ها و ملحق شدن به خداوند یکتا ، امتناع از تکثر و رسیدن به وحدانیت ، جدا شدن از غیرالله و الهی شدن ، کاری بسیار سخت ولی در عین حال بینهایت آسان است ، سخت زمانیست که ما دلبستگی داریم وابسته هستیم و خدا را آنگونه که باید نشناخته ایم و آسان است وقتی خود را و خدا را بشناسیم و خود را درآغوش پرمهر خداوند منان رها کنیم و رها شویم و پناهنده خدا باشیم، پناه ببریم به اصل ، به منبع ، به تنها قدرت مطلق جهان که جز او هرچه هست پوچ است و وقتی پناه میبریم به خداوند عشق و نعمت و خیر و برکت در ما جاری میشود واین همان است که باید باشد، این رسیدن به خداوند به نظر من مدنظر همگان است حتی مشرکان ولی آنها راه را گم کرده اند و فریب خورده اند ، درحالی که میپندارند راه حق را در پیش گرفته اند ، و من آرزومندم که من و همه و حتی مشرکان بیدار شویم و بتوانیم راه حق را از باطل تشخیص دهیم.
دل کندن از وابستگیها؛
یکی از دوستان پدرم در دوران جنگ در جبهه زمانی که باهم بودند خداوند پسری به آنها داده بود که گویا یک ساله بود و یک عکس از او داشت که دائم در جیبش بود و همیشه صبح ظهر شب همه جا هر موقع از جیبش درمی آورد نگاهش میکرد با عکس حرف میزد ، میبوسید و با دوستان با اطرافیان به همه در مورد زیبایی ، شیطنت، و ناز بودن پسرش حرف میزد و همیشه لذت میبرد اشک شوق چشمانش را تر میکرد ولی چون در منطقه جنگی بودند نمیتوانست برود و او را ببیند و بی اندازه دلتنگش بود؛ خلاصه…
پدرم تعریف میکند وقتی روز موعود فرا رسید و قرار شد صبح ساعت ۴ما بسمت نیروهای عراقی حرکت کنیم و این حرکت کردن به معنی وارد شدن در مسیری بود که شاید برگردی و شاید شهید شوی، این دوست بسیار دو دل بود ، از بابت اعتقاداتی که داشت [بیطرف و خارج از درست و غلط بودنش] میخواست که حتما در جنگ شرکت کند و درضمن مجبورهم بود ولی از طرفی دلش پیش دوردانه اش بود و مدام یکی دو روز با خودش در جنگ بود، کم کم دیگر همرزمان و مافوقش و همه تصمیم گرفتند که او نرود چون دیگر داشت تلف میشد. صبح شد همه دیدند که او نیز دارد آماده رفتن میشود ، کسی چیزی نگفت همه او را زیر نظر داشتند همه متوجه او بودند، باز عکس دوردانه اش را از جیب روی قلبش درآورد با چشمانی اشک آلود نگاهش کرد ، چند کلمه ای صحبت کرد ، بوسید ، ولی ناگهان کاری کرد که همه را متحیر کرد ، او عکس را در مقابل دیدگان همه پاره کرد پاره کرد پاره کرد و از پنجره به آب (کارون) انداخت ، پدرم میگه وقتی عکس را دور انداخت قیافه دوستمان گشوده شد ، رنگ و رخسار از خشم و اضطراب گرفته اش بینهایت باز شد ، لبخندی بر چهره اش نشست و گفت : “آخیییش، خلاص شدم ، خدایا شکر” او حائل بین خودش و خدا را (بدور از قضاوت) برداشت، گفت من پایبند بچه بودم این بود که مرا از مسیرم باز میداشت و با پاره کردن زنجیر وابستگی از پایش خودش را به خدایش رساند؛ در این داستان جدای از قضاوت اینکه آیا خدا در جنگ بود یا نه ، ایشان که متاسفانه شهید هم شده بودند ، راه رسیدن را در دل کندن از وابستگی دید و برای من مثال فوق العاده باارزشی است که خواستم با شما درمیان بگذارم.
در کتاب “در کربلا چه گذشت” “عاشورا من المهد الی اللحد” آمده است که امام حسین در بین فرزندانش علاقه و تعلق خاطر ویژه ای به پسرشان علی اکبر داشت و این عشق بر کسی پوشیده نبود ولی در روز عاشورا هنگام نبرد قبل از بیشتر پهلوانان و رزمندگان که میتوانست برای جنگ تک به تک با دشمن بفرستد ایشان علی اکبر را انتخاب فرمودند و زمانی که از طرف یاران امام حسین و حضرت ابوالفضل العباس از این اقدام امام حسین انتقاد شد ، امام حسین فرمودند که علی اکبر باید زودتر از همه برود ، چون امام میدانست که علی اکبر زنجیر پاهای ایشان در وابستگی بود و در میان امام و خدایش این پرده جایی نداشت ، ایشان خواستند تا او برود تا ذهنش آزاد شود.
از خداوند متعال میخواهم تا به ما چگونگی استفاده از قوانین تغییرناپذیر جهان را بیاموزد و هدایتمان فرماید تا توحید را با تمام وجود بیاموزیم و توحیدی فکر کردن و توحیدی عمل کردن در حافظه تک تک سلولهای بدنمان جا باز کند.
دقیقا خداوند همه چیز میشود همه کس را اما به اندازه ایمان و باور هر کس ، آخ چقدر قشنگ و چقدر خوب بود ، میدونی شرک همون ک استاد خودتون گفتی شبیه مورچه سیاه بروی سنگ سیاه ،،،
من ب محض اینک داشتم میدیدم ویدو رو ، دیدم ک سارا میدونستی مشرک هستی ، گفتم چرا ! گف تو فکر میکنی مشتریات از اینستاگرام میان ، تو همین الان اینستاگرامت قطع بشه ب نظرت مشتری داری؟؟؟ و جوابی ک اومد ب ذهنم گفتم ن واقعا ، و دیدم اره من هم مشرک هستم ب نوع خودم ک خدا رو ک قدرت مطلق ، روزی دهنده س، و ب هزاران طریق میتونه برام ثروت و نعمت بریزه رو با عقل خودم مقایسه میکنم ک فقط ی راه رو بلده ، و همینجا بود ک گفتم متاسفم ولی اشکال نداره ، همین الان میتونیم باور درست رو جای گزین کنیم همین الان دری میشه ک تمام فایلای توحید عملی رو با دقت ببینم و انجام بدم و انجام بدم ،،، میدونی الان دیگ تو ذهنم این نیس ، و هر روز با خودم تکرار میکنم ک روزی رسان من ، رزق دهنده من ، بخشنده من ، خداست و از هزاران طریق برای من میرسونه ، و الان ته دلم قرص انگار ، و دیگ ب اینستاگرام ب دید تنها جایی ک میشه مشتری بیاد نگاه نمیکنم ، و صرفا جای رو میبینم ک میخام نمونه کارهام رو بذارم و همین ،،، و خداوند خودش هدایت میکنه مشتری ها رو بسوی من ، و همین الان ک دارم مینویسم این ایمان داشتن رو احساسش میکنم و میدونم هر روز باید روی این باورم کار کنممم ، نشانه ها رو ببینم و تایید کنم و ادامه بدم ،،، میدونم خدا هدایتم میکنه ،،، این اولین پاشنه اشیلی بود ک ب محض دیدن فایل متوجه شدم، دومین چیز ک متوجه شدم باور نداشتن ب خودم بود ،،، ب خدای خودم ، ک من هر انچه را ک بخاهم میده ، هدایت میکنه ، زنبور عسل رو هدایت میکنه ، من ک اشرف مخلوقاتشم ،، فکر میکردم ته وجودم ک چون دخترم نمیشه ، نمیتونم ب ثروت برسم و ب موفقیت زیاد ، ولی امشب خدا هدایتم کرد ب فایلی ک دیدم میشه ، ارهههه ، یکی از باگ های بود ک فکر میکنم تو روانشناسی ثروت 1 بررسی شده بود ،،، ولی الان با باور کردن توحید خدا ، و اینک خدا رو دارم پس همه چی شدنی شد ، چقدر قشنگ همه چی از توحید شروع میشه ، چقدر قشنگ ،،، عزت نفس ب توحید وصله ، ثروت ب توحید وصله ، لیاقت ب توحید وصلههه ، اصول دین و یادمه تو دبستان یادمون میدادن، اول توحید ،،،
و خدای ک ب شدت کافیست فقط کافیه ایمان داشته باشیم بهش،،، دوستتون دارم شاد و سلامت و ثروتمند باشید
کافیست تسلیم شوم و هر گونه منیت را در برابر یکتای بی همتا کنار بگذارم رحیم بودنش برایم نمایان میشود
رحمان بودنش که شامل حال تمام عالم هستی میشود
خوب و بد ندارد
رحیم بودنش است که به درخواست من وکنار رفتن من ویکتا پرستی من و قطع امید از هر عامل بیرونی من نمایان میشود .
هر بار از کسی بدون توجه به یکتای عالم درخواست کردم و نه شنیدم همون موقع خدا را شکر کردم که من به غیر خدا پناه برده ام و خودم از خودم خجالت کشیدم وهربار کنار رفتم که خودش کارها را انجام دهد
چقدر قشنگ چقدر بی منت وراحت انجام شده
دیروز قدم اول را استاد جان به امید خدا خریدم وامروز چند برابر آن به کارت من واریز شد چقدر ما نگران کمبود هستیم اصلا کمبودی وجود نداره به شرط اینکه من به فراوانی این جهان و اینکه خداوند همیشه برای ما جبران میکند ایمان قلبی داشته باشم
برای خدا زمان و مکان وجود نداره برای خدا کار کوچک و بزرگ وجود نداره برای ذهن کوچک من همه چیز قابل اندازه گیری هست
برای ذهن کوچک من حساب و کتاب وجود داره که اینقد کار میکنم اینقد پس انداز میکنم که اینطور بشه که این کارو بکنم
برای خدا حساب کتابی نیست خدا بی حساب میبخشه به شرط اینکه من باور داشته باشم
همهی هستی پر از خداوند، جایی نیست خدا نباشه وخداوند در دل مومن هست
نمیتونیم خدارا تعریف کنیم فقط به هزار دلیلی که داریم در زندگی وجود خدا را میبینیم درک میکنیم وهرکس به دلایل خودش خدا و وجودش را اثبات میکند
دل مومن ،مومن کیه کسی که ایمان داره ،به چی؟ به غیب، غیبی که بدونی لحظه ای رهات نمیکنه صبح تا شب زندگیتو پر معجزه کرده وتو دنباله معجزات گذشته ای ……
مولانا میگه
گرچه آن صورت(خدا) نگنجد در فلک
نه به عرش و کرسی ونی بر سمک
زآنکه محدود است و معدود است آن (عرش)
آینه ی دل را نباشد حد، بدان
فلک وعرش وعالم فرش محدود است ولی آینه ی دل حد نداره
آینه ی دل مومن حد نداره و شما هر غیر ممکنی را با دلتون میتونید ممکن کنید کدوم دل ،دلی که خدا توش جا داره
وقتی از راه دل وارد میشیم راههایی جلو پای ما میذاره که باورمون نمیشه
وقتی از خدا فاصله میگیریم نگرانی ها شروع میشه چون عقل جزوی پاشو وسط میذاره نه نمیشه چطوری و نجواها را شروع میکنه
ولی وقتی با خداییم و بدونیم خدا به جای مامیبینه ،خدا به جای ما حرف میزنه خدا به جای ما میجنگه خدا به جای ما کار میکنه بدون زحمت اضافی روزمون شگفت انگیز میشه پولمون شگفت انگیز میشه روابطمون شگفت انگیز میشه
استاد امروز سر کارم تو دفترم داشتم یه چیزی را از خدا درخواست میکردم و مینوشتم بخدا هنوز دفترمو نبسته بودم اون کار انجام شد این معجزه نیست فقط گریه میکردم که خدایا باورمو به خودت واین راهی که پا در آن گذاشتم روز به روز بیشتر و محکم تر کن
استاد از وقتیکه بیشتر و متمرکز تر کار میکنم نشانه ها را واضح تر میبینم .
امروز رفته بودم ثبت نام کلاس زبان بچه هام
مدیر مجموعه را دیدم گفتم خانم من هنوز تسویه قبلی را انجام ندادم، بچههام میپرسند مامان ثبت نام ترم جدید و انجام دادی
تو مجموعه چی کار میکنید اینقدر بچهها اینجا را دوست دارند و خلاصه داشتم تعریف میکردم مدیر مجموعه یه خانم جوون قرتی و به روز هیچ اثری از جای مهر و….هم نداره
یه ریز میگفت خدا را شکر همون موقع متوجه یکتا پرستی خانم مدیر نشدم
یکبارم نگفت مثلا ما این کارو کردیم که بچه ها اینجا را دوست دارند تموم امتیاز مجموعه را یکجا داد به خدا
بعد که اومدم متوجه شدم گفتم دیدی کسایی که واقعا موفق هستند به تمام معنا یکتا پرستند و خودشون را هیچ میدونند هیچ عاملی را موثر نمیدونند فقط خدا
خدا هم میبردشون بالا در اصل قانون این کار و میکنه وچقدر قشنگه دیدن شکر گزاران واقعی
خدایا شکرت بابت این سفر قشنگ
خدایا شکرت بابت درک آگاهی های این جهان هستی
خدایا شکرت بابت درک حقایق
خدایا شکرت بابت استاد عزیز و آگاهی هایی که در اختیار ما سخاوتمندانه میگذارند
استاد عاشقتونم شاد شاد شاد باشید
خانم شایسته عزیزم بابت تموم زحمتها یک دنیا سپاسگزارم.
صادقانه بنویسید که همین الان در ذهنتان به چه کسانی یا چه عواملی (غیر از خدا) قدرت دادهاید؟ و از این پس چگونه میخواهید توحید را به صورت عملی در زندگیتان اجرا کنید.
وقتی به این سوال فکر کردم فهمیدم جوابش رو طی چند روزه گذشته داشتم پیدا میکردم. که قدرت درونی خودم و قدرتی که خدا به ما داده رو کنار گذاشتیم و به عوامل بیرونی قدرت دادیم.
اول میگم به چه کسانی یا چه مواردی قدرت دادم بعد نتیجش رو هم معلوم میکنم که از نتیجه ای که دارم میگیرم کاملا مشخص میشه.
من به مامانم توی خونه و برخورد های روزانه قدرت داده بودم و با بحث های الکی که نمیگذاشت ذهنم رو آروم کنه درگیر شدم. مدام توی طول روز به بحث هایی که بی دلیل بود و نتیجه ای نداشت و به راحتی هم میشد فراموشش کرد من فکر میکردم و آروم آروم از روحیه خوب و سرحالی که داشتم رسیدم به روحیه خشمگین و اخلاق عصبی. (همون چیزی که قبلا بودم) این بهم یک نکنه دیگه ای رو هم نشون داد که اگر از ریشه مسئله ای که داری رو حل نکنی باز برمیگردی به همون شخصیت قبلی.
مورد بعدی به صاحب کار کارگاهی بود که توش کارمیکردمه. هنوز نمیدونم دقیقا چه نگاهی دارم اما من با خودم از درون در رابطه با نحوه کار کردنم در رابطه با محیط کاریم در رابطه با شخصیت صاحب کارم درگیرم.
چیزی که اگر همین الان از من بپرسی میگم خیلی راحت میشه یک دید دیگه ای داشت به این مسائل و کلا احساس خیلی سپاسگزارانه تری رو تجربه کنی.
ولی چون شروع کار من و دلیل ورود من به این کار به خاطر توجهم روی نا توانایی هام بود احساس نارضایتی و عدم اعتماد به نفس به طور کلی توی طول این چند ماه داشتم. همین نگرش باعث شد که این احساسات بیشتر و بیشتر بشه و من از لحاظ این نگاه که توانمند هستم افت داشته باشم.
این احساس نارضایتی خودم روی زوایای دیگه هم تاثیر گذاشته بود. یکیش همین برخورد صاحب کارم باهام بود که اون احساس احترام و لیاقتی که داشتم رو بهم نمیداد و باعث شد من توی این زمینه ها افت کنم.
بعد از دیدن این فایل فهمیدم که من توی این مدتی که گذشت داشتم شرک میورزیدم اونم به دو نفر و همین شرک باعث شد که من تجربه جالبی رو نداشته باشم.
موضوع اصلی: توحید عملی
توحید یا قدرتی که خداوند به ما داده یا سیستم بدون تغییر کیهان تعریفیه که من یکم تونستم درکش کنم.
اما عمل توی این داستان
یعنی این که باور کن که خودتی که زندگیت رو رقم میزنی، بهونه نیار، نگاهت رو از بیرون خودت بردار و بزار روی شخص خودت و پاشو تغییر بده خودت رو.
افکارت رو تغییر بده. باور هات رو. رفتارت رو. نگرشت به موضوعاتی که درگیرشونی رو تغییر بده و آروم آروم بدون اینکه متوجه بشی نتایج این تغییر هم نمایان میشه.
به عنوان مثال من اگر میخوام این موضوعات رو تغییر کنم اول باید درک کنم که اقا این واکنش و بحث هایی که دارم همش بدون استثنا تقصیر خودمه. بعد باید بفهمم که میتونم تغییرش بدم.
حالا باید بیام روی ویژگی های مثبتی که میتونم پیدا کنم توی این داستان توجه کنم.
و طبق تجربه و قانون نتیجه هم به همون سمتی میره که توجه من قبلش رفته بود.
توی محیط کاری هم. من باید توجهم رو بزارم روی توانایی هام. روی کار هایی که انجام دادم و نتیجه خوبی داشته نه روی اشتباه هایی که داشتم.
بعد باید توجهم رو بزارم روی ویژگی های زیبایی که توی محیط کاری میبینم.
با این تغییر کانون توجهم نتیجه هم عوض میشه.
یکی از نشانه هایی که متوجه شدم از اینکه ما چه زمانی شرک توی وجودمون قوی تره.
زمانیه که ما واکنش های خیلی شدید و غیر ارادی داریم.
یعنی اقا اگر من وقتی یک خبر ناگواری رو میشنوم و خیلی متشنج میشم نشون میده اصلا نگاه درستی به قضیه ندارم.
حالا میتونه این موضوع توی واریز حقوق باشه
توی مسائل مالی باشه
توی مسائل روابطی باشه
یا توی اتفاقات رایجی که اطرافمون میوفته باشه.
یکی از وقت هایی که میتونیم بفهمیم پاشنه های اشیل یا چشم اسفندیارمون کجاست توی همین لحظه هاست. که مخصوصا وقتی یه مدت روی خودمون کار نکنیم سریع خودش رو نشون میده.
این مسئله ها رو باید به قول استاد ریشه ای حل کنیم و همیشه حواسمون باشه که روی خودمون کار کنیم.
یک مورد خیلی مهمی که به شخصه باید روش کار کنم بحث اینه که باید قانون رو تمام و کمال باور کنیم. و متعهد باشیم که عمل کنیم.
یعنی مثلا خود من با اینکه میدونم کانون توجه باعث میشه نتایجم تغییر کنه ها. و هزاران بار هم تاثیر مثبتش رو دیدم هم منفیش رو و شک ندارم که اگر دارم به ناخواسته ها توجه میکنم با سر میرم پایین ولی بازم به خاطر حرف مردم ممکنه توجهم رو راحت بسپرم به دست اطرافیان.
یا مثلا میدونم که باید از بحث کردن دوری کنم ولی بحث میکنم.
میدونم باید به بدنم احترام بزارم اما این کار رو نمیکنم.
میدونم باید به زیبایی ها توجه کنم اما نمیکنم. میدونم باید به خواسته هام توجه کنم اما نمیکنم.
همه این مسائل نشونم میده که اقا شاید باور کرده باشی شاید توحید رو پذیرفته باشی که فقط خداعه که تاثیر گذاره و قدرت داره. فقط خدایت که قدرت داره و قدرتش رو به تو داده. شاید پذیرفته باشی که خودت نتایج زندگیت رو رقم میزنی ولی به این دلیل که حالا یا عادت نداری یا متعهد نیستی یا هر مسئله دیگه ای؛ عمل نمیکنی.
اقا جان هر کاری میخوای بکنی بکن ولی بدون تا وقتی عمل نکنی همون آشه و همون کاسه.
موضوع اصلا پیچیده نیست.
اما حالا چی میشه که میتونی عمل کنی به آگاهی هات. چی میشه که میتونی اعتماد کنی به خدا.
به نظرم اولین مسئله تکرار زیاد قدرت خداست. تکرار بسیار زیاد کار هایی که انجام دادیم. خلق هایی که داشتیمه. تکرار و خوندن نتایج دوستان که چه شرایطی رو رقم زدن.
و بعد حرکت دائمی کردن به سمت خواسته هامون.
امیدوارم بتونم یکم بیشتر از قبل حسم رو بهتر کنم و عمل کنم به موضوعاتی که تونستم درک کنم.
من تا الان قدرت رو به هر کسی غیر از خدا دادم قبلا این باور رو داشتم که کاری که افتاد دست خدا دیگه هیچی!!!(یعنی درست نمیشه) انقدر خدا در ذهن من ضعیف بود البته این باور رو خانوادم بهم دادن و جامعه، حتی امامان هم قدرتشون از خدا بیشتر بود تا یه مدت من هرجا خواستم رو مطرح میکردم اجابت نشد حتی پیش رمال و فالگیر رفتم و هزینه ها دادم اما هیچ فایده ای نداشت تا رسیدم به اینجا وقتی استاد در مورد خدا میگفت آرامش گرفتم و فایل هارو بارها و بارها گوش میدم هنوز نتیجه مورد نظرم رو کامل بدست نیوردم .الان آرامشی که دارم رو با هیچی عوض نمیکنم الان طوری شدم که فقط از خدا درخواستم رو میکنم و حتی دوست ندارم کسی دیگه از طرف من از خدا درخواست کنه متوجه شدم اگه قانون جهان هستی رو رعایت کنم دیگه نیازی به درخواست نیست خود به خود همه چیز درست میشه اتفاقا دیشب از عقل کل سوال پرسیدم که چطور با خدای درونم هماهنگ بشم جواب های مشابه رو میخوندم یه دوستی گفتن که فایل های توحیدی استاد فوق العادست تصمیم داشتم امروز ببینم صبح اول نشانه ام رو نگاه کردم بعد روی صفحه اصلی سایت فایل توحید عملی رو دیدم اینم نشانه ای هست از جانب خدا برای من
ممنونم از استاد عباس منش عزیز که راهنمایی برای تغییر باورهام شد و متوجه شدم چقد تا الان مسیر رو اشتباه رفتم البته اینا همه از لطف خدای عزیزم هست که بهترین استاد با سایت بینظرش رو در مسیر من قرار داد هر کجا هستید شاد و سلامت و ثروتمند باشد خیلی دوستون دارم️
سلام به همه دوستان گرامی و استاد عزیز و مریم جان جانان…
سنا هستم با پروفایل مادرم دارم کامنت میذارم خدمتتون...
امروز خواستم بعد از مدت ها کامنت بذارم و براتون یه اتفاقی که چند روز پیش رخ داد رو توضیح بدم و بگم چجوری خدا برامون یه معجزه ی رو رقم زد…
4 روز پیش ،حدودا آخر شب بود که یه اتفاقی افتاد و من احساس کردم کل زندگیم مثل آب داغ ریخت رو سرم…لحظه ای که قشنگ حس کردم نفسم داره قطع میشه ولی من هیچ کاری از دستم برنمیاد…تاحالا که 25 سالمه تا این حد بدون چاره و دست و پا بسته حس نکرده بودم…دست همسرم شب موند بین در حیاط و ماشین و شکست…و صدای شکستن استخون هاش رو که شنیدم به معنای واقعی کل وجودم بی حس شد…یه لحظه انگار همه چی مثل فیلم شد و دیگه نه من همون سنا بودم و نه کاری از دستم میومد…فقط بی وقفه داشتم گریه میکردم و میگفتم خدا تنها دار و ندارم تویی کمکم کن…
و کمکم کرد…ولی من یکم نیاز به کتک داشتم تا اون هدایت رو درک کنم…
همسرم رو که بردیم بیمارستان شب بود و گفتن صبح باید عمل بشه…دکتر صبح اومد و گفت اگر عمل بشه 40 درصد از کارایی دستش از بین میره و لحظه ای که اینو گفت عزیزدل من غرق شد تو غم چون کارش تعمیرات برد و لوازم الکتریکی هست و اون 40 درصد براش یه دنیا بود…و عشق من جلوی چشمام داشت عذاب میکشید و من هیچ کاری از دستم نمیومد…
دوباره سعی کردم ذهنم رو کنترل کنم و حسم رو بد نکنم و تمرکز کنم یه راهی پیدا کنم…دکتر گفت اینجا تو سنندج تجهیزاتش نیست ولی اگر ببرین تهران شاید 20 درصد بهتر عمل بشه…و این یه ایده ی خیلی خوبی داد بهمون…چون من خودم اهل ارومیه هستم و تو ارومیه یه جراح ارتوپد خیلی عالی میشناختیم….خیلی سریع با ایشون هماهنگ کردیم و گفت تا نصف شب هم شده بیایین اورژانسی عمل میکنم چون فردا میرم مسافرت و نیستم…ما خیلی عجله ای رسیدیم ارومیه و 9 شب دکتر دید و گفت هیچ مشکلی نداره ولی فردا بیایین عمل…گفتم آخه مگه نمیری گفت نه پس فردا میرم…و ما خیالمون راحت شد که همه چی حله….
تو این مرحله بود که من شرک کردم…تا اون لحظه تسلیم هدایت بودم ولی انگاری چون خیالم راحت شد شرک کردم که فقط این دکتر میتونه چون قبلا 3 دکتر دیگه گفتن آسیب میبینه ولی این گفت حله…
و همین شرک باعث شد خدا با چک و لگد بهم بفهمونه که اون دکتر هیچ کاره بود…و فقط دستی بود تا هدایت بشیم…فردا با تموم انرژی رفتیم بیمارستان و بستری شد و لحظه آخر متوجه شدیم که کلا یکی دیگه قراره عمل کنه و دکتر به ما دروغ گفته بود و رفته مسافرت…اون لحظه دردی رو با تک تک سلول هام حس کردم که انگاری جونم رفت…و خدا با یه چک محکم بهم فهموند که سنا به خودت بیا…
جراحی که قرار بود عملش کنه و ما کلا ازش بیخبر بودیم بهترین جراح دست و استخوان ریز تو کل ایران بود و فقط 2 ماه بود که اومده بود اینجا عمل میکرد و تنها کسی بود که میتونست دست عشقم رو مثل روز اول بکنه ولی ما نمیدونستیم و فکر کردیم یه جراح معمولیه و دیگه همه چی تموم شد…
ولی نه تنها تموم نشد بلکه خدا از طریق دکتر قبلی ما رو به بهترین هدایت کرد….هر کی شنید تو بیمارستان اومد گفت یه ثوابی کرده این پسر که این دکتر نسیبش شده…ولی چون دل من پر از نگرانی و حس بد بود انگاری کر شده بودم و داشتم از نگرانی میمردم…لحظه ای که جراح رو دیدم گفتم احتمال آسیب چقدره و گفت 50 درصد ، احساس کردم واقعا قلبم دراومد و همه چی تموم شد…
ولی دیگه چاره ای نداشتیم و قبول کردیم که عمل کنه…کل تایم عمل جلوی اتاق عمل نشسته بودم و سعی میکردم ذهنم رو کنترل کنم و دعا میکردم که خدا یه نشونه بهم بده و فقط عزیزدلم سالم از اونجا بیاد بیرون…تو این حال بودم که یکی از دکتر های بیمارستان منو دید و گفت چی شده که اینقدر پریشونی، توضیح که دادم برگشت بهم گفت اونی که بخاطرش اومدی طلا هم نبود…ولی اینی که داره عمل میکنه الماسه نگران نباش و رفت…حتی منو نمیشناخت…ولی خدا اونو فرستاد تا یه آب سرد بریزه رو دلم که داشت از نگرانی میسوخت….یهو دلم آروم شد…و شروع کردم به دعا کردن و صحبت با خدای خودم…یکی من یکی هم خدا فهمید که اون 2 ساعت مثل یه عمر گذشت برام…یک سر بی اراده اشک میریختم و دعا میکردم…
اومدن گفتن عمل تموم شده دارن میبرن اتاق…بعد نیم ساعت اوردنش و حالش خوب بود و فقط مونده بود دکتر بیاد تا اطلاع بده عمل چی شد…چند دقیقه بعد دکتر اومد و با خنده بهم گفت خیالت راحت حتی 5 درصد هم آسیب ندیده و هر وقت استخونش جوش خورد پین ها و گچ رو درمیاریم و مثل روز اولش میشه….اینو که گفت کل تنم یهو خالی شد…نمیدونستم گریه کنم یا بخندم…فقط اشک میریختم و عزیزدلم رو بغل کرده بودم و داد میزدم خدایا شکرت…
خدا کار خودشو کرد…کائنات کار خودشو کرد…من به آرزوم رسیدم و فقط من بودم که با شرک به خودم حس بد دادم….
خدا ما رو از 500 کیلومتر اون ورتر و بعد از 3 دکتر دیگه هدایت کرد به دکتر علی تبریزی که فوق تخصص جراحی دست داره و بهترینه تو این زمینه درحالی که حتی اسمش هم نشیده بودیم…
.
.
.
اینو اومدم اینجا بنویسم تا بهتون بگم که خدا از عجیب و غریب ترین راه هدایت میکنه…هر لحظه و همیشه داره هدایت میکنه…این ماییم که نمیبینیم و یا شرک میکنیم و عذاب میکشیم….الان عشق من با حال کاملا خوب داره استراحت میکنه و من هر بار که میبینمش فقط دارم تو دلم داد میزنم خدا شکرت…
این ماجرا یه درس خیلی خیلی بزرگی بهم داد
اول اینکه زود کنترل حسمو از دست ندم و عصبی و ناراحت نشم و سعی کنم ذهنم رو کنترل کنم
دوم اینکه بدونم تو هر اتفاقی همیشه یه هدایت و خیریتی هست
سوم اینکه گاها ما یه راهی بلدیم و میدونم که فلان موضوع چاره ی ماست ولی اگر به اون نرسیدیم نباید شرک کنیم و فکر کنیم که دیگه بدبخت شدیم…باید مقابل هدایت خدا تسلیم باشیم و مطمعن باشیم خدا یه راه بهتر پیدا میکنه برامون
چهارم اینکه فهمیدم واقعا منی که مدت هاست دارم رو خودم کار میکنم هنوز خیلی خیلی کار دارم و هنوز خیلی مونده تا بتونم به جایی که میخوام برسم و هنوز در مواقع حساس واکنش های تندی دارم و نمیتونم ذهنم رو کنترل کنم و باید خیلی بیشتر و با کیفیت بهتری رو خودم کار کنم
و مهم تر از همه اومدم بنویسم تا از استاد عزیزم تشکر کنم و بگم اگر نبودی منم الان اینجا نبودم تو زندگیم….منو از زیر صفر رسوندی به بهترین جا…استاد تو به من یاد دادی زندگی چیه…عشق چیه…همین عزیزدلم که الان همسرمه با آموزش های تو جذب شد و من طعم عشق و آرامش واقعی رو چشیدم…و الان خدا اونو دوباره بهم بخشید…مرسی که هستی استاد…من هر لحظه خدا رو شکر میکنم که تو رو بهمون داد تا دلیل واقعیه زندگی رو بفهمیم
امروز من دنبال یک فایل توحیدی بودم و نمیدونم چطوری به این فایل هدایت شد. خدایا واقعا هر آنچه دارم از توست. خدایا تو هر لحظه من هدایت میکنی این منم که نمبینم.
خدایا ممنونم بابت اینکه همیشه هستی .خدایا شکر من تو رو دارم وقتی تو هستی من به هیچ کس نیاز ندارم. خدایا کمک کن همیشه در این حال توحیدی باشم. همیشه تورا ببینم و همیشه توحیدی باشم. وقتی توحیدی هستم حالم خوبه اما وقتی ازت فاصله میگیرم حالم بد میشود .وقتی دوباره برمیگردم به سمتت .تازه میفهم ای بابا بگو چرا حالم بد شد بازم خدا و توحید یادم رفت. خدایا کمک کن همیشه با تو باشم من با تو قویترین هستم و بی تو ضعیف ترین.
سلام استاد عزیز نمیدونید چقدر خوشحالم که تو سایت عضو شدم 16 سالم که بود با شما آشنا شدم آشنایی خیلی عجیب سه سال از اون موقع میگذره سال اول هر روز ویساتون گوش میدادم خیلی نگاهم به دنیا عوض شد اما تمرکز نکردم حتی هنوز باور نکرده بودم فقط میشنیدم یک سال گذشت بعد گفتم بیام واقعا به چیزایی که میشنوم عمل کنم تو یه هفته ای که عمل کردم معجزه ها تو زندگیم دیدم اما بعدیه هفته همه چیز رها شد دوباره یک سال گذشت من الان 18 سالمه با یه باور اشتباه یک سال زندگیم خیلی سخت کردم هم برای خوم هم برا دیگران اما گذشت باز خواستم راجبتون بیشتر بدونم پیج اینستا شما را پیدا کردم 3 ماه گذشت و باز من به چیزی از ویس هاتون عمل نکردم و به جای حس خوب
من حس شرم داشتم از خودم متنفر بودم فکر میکردم خدا اشتباه کرده و من آفریده دائما از خدا معذرت میخواستم که من بندش شدم از وجودم خجالت میکشیدم از اینکه انسان شده بودم خیلی خجالت میکشیدم از اینکه من بنده خدایی به این بزرگی بودم از خودم خجالت میکشیدم همیشه سر نماز گریه میکردم دیگران بهم میگفتن مگه چه گناهی کردی که گریه میکنی و من تو قلبم میگفتم از اینکه بنده خدایی به این بزرگی هستم و نتونستم بنده خوبی باشم گریه میکردم یک ماه گذشت یه روز که خیلی حالم بد بود یه کلیپ از استاد عرشیان برام باز شد توش میگفت :(میدونی خدا چقدر تو را دوست داره با وجود خطا هات همیشه کناره ومنتظر درستش کنی)
اونجا انگاره جرقه وجودم روشن شد 3 ماه گذشت تو این 3 ماه هر روز یه ویس گوش میدادم از ویس های شما و استادان دیگر کم کم انگار یه نور آمد وجودم گرم کرد انگار یکی بغلم کرد وجود یخ زدمو در آغوش گرفت اره یکی دختر کوچولو من بغل کرد اون خدا بود دیگه حس نمیکردم من اشتباه خدا هستم به لطف خدا این متوجه شدم که من کامل خلق نشدم ولی با وجود نقص هام خدای به این بزرگی دارم واین نقص ها، من از خدام دور نه بلکه نزدیک تر میکنه دیگه قلبم اروم شد انگار خدا یه قدم به سمتم برداشت الان نوبت منه قدم های دیگرو بر دارم بعد 3 سال دیگه خسته شدم ویس هاتون از کانال مختلف بشنوم تو این 3 سال هر وقت خواستم عضو سایت بشم بهم خطا میداد و هردفعه شماره پشتیبان سایت میدیم تو فکرم بود زنگ بزنم ولی پشیمان میشدم بارها تو اینترنت شماره ای که بشه با گروه شما در ارتباط بود سرچ میکردم اما هیچ وقت زنگ نمیزدم پشیمون میشدم دیروز وقتی تو یکی از گروه هایی که ویس شما را میزاشت بودم خواستم از ادمین اون گروه سوال بپرسم بعد یهو منصرف شدم به خودم گفتم چجور این همه آدم توانستن عضو سایت استاد بشن چرا من نتونم عضو سایت بشم این بار باز خطا داد دوباره امتحان کردم باز خطا داد دوباره امتحان کردم دوباره خطا داد همشه بعد چند تا خطا بیخیال میشدم وفکر میکردم الان وقتش نیست هنوز زمان درستش نرسیده زمان درستش که برسه سایت باز میشه ومنصرف میشدم ولی این بار اصلا فکر نکردم نمیشه دوباره امتحان کردم باز خطا داد این بار با شماره پشتیبان تماس گرفتم بهم جواب داد تا قبلش فکر میکردم هیچ کس جواب تلفن نمیده اما جواب داد بهم راه حل داد بارها ایمیلم چک کردم اما هیچ رمزی نیومد ولی دوباره گشتم ولی این بار آمد وعضو شدم باورتون نمیشه چقدر خوشحال شدم خدایا شکرت انگار بال درآورم 1404/7/28 عضو شدم اون روز انگار بهترین روز عمرم بود دیروز کلی کامنت های دیگران خواندم ولی واقعا جرئت کامنت نوشتن نداشتم گفتم چی بنویسم من که هیچی ندارم من که نتیجه ای ندارم
اما امروز خواستم بنویسم انگار قلبم میگفتم بنویس از هرجا شد بنویس میدونم خیلی طولانی شد شاید هیچ کس این نخونه ولی من الان خوشحالم و قلبم ارامه
خدایاشکرت واسه خداییت خدایا شکرت واسه هدایتت خدایا شکرت که همیشه حواست بهم هست خدایا شکرت واسه باز کردن این مسیر قشنگ توزندگیم خدا یا شکرت که منم رسالتی دارم خدا شکرت که به حال خودم رها نشدم خدایا شکرت که تورا دارم
خدایا شکرت که هوامو داری با وجود اشتباهاتم
خدایا دوست دارم من منتظر معجزه هدایتت هستم بزار تو رابشناسم تو یه دنیای ناشناخته ای برام بزار پیدات کنم کشفت کنم
سلاام و درود بر خواهر خوب توحیدی ام دختر خوب و دوست داشتنی بهت تبریک میگم که بلاخره تونستی بر نفست علبه کنی و قوی تر بشی که در بهشت برویت باز شد اینجا خود بهشت به بهشت دنیا خوش آمدی
انشالله هر روزی که اینجا وقت سپری میکنی بر آرامش و شادی و حال خوبت بیفزایی و موفقیت را در آغوش بگیری
یچیزی بهت بگم تا میتونی وقت خالی کن برای اینجا موندن فایل گوش کردن کامنت خوندن هر فایلی حرف اصلی اش توحید و هر کامنتی ترا به منبع عشق و شادی که خداست نزدیکتر میکنه تا میتونی با خودت عهد ببند که هرچی استاد میگه رو مثل وحی منزل بپذیری و دونه دونه رو تو زندگیت انجام بده هر حرفی که گفته گناه هست و ترا از اصلت دور میکنه بهیچ عنوان انجام تده و مطمعن باش چنان رشد و پیشرفت کنی که همه انگشت به دهن بمونن ولی تو برات اینا مهم نباشه مهم برات فقط آرامش و شادی درونیت باشه و وصل بودن به خدا تو این سن کم هنوز درونت از ما خالص تره و بهتر میتونی پاتو از ترمز ها برداری با آدمای منفی تا میتونی فاصله بگیر با هیچ احدی سر جنگ نداشته باش اصلاااااااا ابداااااااا برای کسی توضیح نده که کجایی تو چه سایتی و از قوانین خدا تا خودت حرفه ای نشدی برای کسی حرفی نزن که اونا در مدارش نیستن و باعث میشع یا مسخره ات کنن یا منصرف اشتباهی که من مرتکب شدم ول انرژی پاکمو هدر دادم گفتم به شما بگم راه تونو دور نکنین فقط تمرکز روی موفقیت خودت بزار بعدا هرکی و دوست داری با رشد و پیشرفتت خودکار گرایش پیدا میکنن بع سمتت یا ازت دور میشن تا فاز منفی شون بهت اصابت نکنه موفق و موید باشی دختر خوب سایت برات آرزوی موفقیت دارم تا میتونی اینجا بمون که بهترین جای دنیا اومدی و خدا خیلی دوستت داشت که الان اینجایی بقول دوستان 95درصد از جوانان جامعه و بزرگان تو در ودیوار هستن تو انتخاب کردی که به درودیوار نخوری برای همین خاص شدی اومدی اینجا تا خاص تر بشی
در ضمن سایت عضویت شمارو زده 114روز شما زدی 28مهرماه 1404 عضو سایت شدم یعنی الان 5روز اینجا هستین خخخخ
من فکر میکردم کسی پیام من نخونه اما این جوابتون واسه من شده یه نور یه امیدی که خدا هدایتم میکنه وخوش حالم به خاطر اینکه به قلبم گوش دادم ونوشتم
راجب عضویتم خواستم بگم من بارها امتحان کردم اما باور کنید برام نمیآورد خودم چند روز بعد این کامنت که گذاشتم متوجه شدم که خیلی قبل تر عضو سایت شده بودم شاید سیستم ان زمان زد ولی زمانی که واقعا توانستم وارد سایت بشم 28 بود نمیدونم چه حکمتی توش بود ولی من اون روز 28 مهر واسه اولین بار سایت استاد دیدم
سلام به اقا عمران گل گلاب یکی از بی نهایت دستان نازنین خداوند
منم یه پسر18ساله هستم که با اینکه قبلا ثبت نام کردم ولی به لطف و هدایت رب سه ماه هست که به سایت هدایت شدم و دارم رو خودم و باورهام به صورت لیزری کار میکنم
من مثل هرکس دیگه ای نتیجه مالی خیلی برام مهمه ولی حرف شما خیلی درسته که آرامش و خوشحالی درونی از همه مهم تره منم تو این مسیر توی این سه ماه نتایجی در حد و اندازه ظرفم گرفتم از آرامشی که دارم یعنی واقعا وقتی در گذشته به آیندم فکر میکردم انقدر دیوونه میشدم که خدا فقط میداند ولی الان به قول استاد درسته من شرایط مالی خوبی ندارم ولی خداوند پاداشش را به من خواهد داد یه نتیجه دیگم این هست که سه ماه هست هیچ مریضی نشدم و بابتش خداروبی نهایت شکر میکنم فقط یک بار یهو سرم بدجور درد گرفت با اینکه ذهنم میگفت برو قرص بخورم ولی قلبم نمیگذاشت میگفت شرک هست اخر تسلیم قادرمطلق خداوند شدم گفتم من نمیدانم تو میدانی خودت خوبم کن و واقعا در کمتر از چند دقیقه خوب که شدم هیچ خیلی پرانرژی تر شدم و بابتش خداروصدهزاربار شاکرم کلی نتایج دیگه ای گرفتم مثل هدایت به یه مکانی که درحال کاراموزی هستم دورم آدم های با کمتر باورمخرب هست و کلا هم یادمیگیرم هم همزمان میتونم رو خودم کار کنم و انگار واقعا خداوند بیشتر از من میخواهد که من موفق بشود و همینطوری در حال هدایت من است
من قبلا گیتار کار میکردم و عاشق زبان روسی بودم هستم خواهد بود و حتما یک روزی به روسیه میروم ولی انگار خداوند هدایتم کرد که فعلا رها کنم همش تو سایت فعالیت کنم رو خودم کار کنم و بعدا در زمان و مکان درست به بقیه خواسته هایم نیز مثل استاد نازنین نیز هدایت خواهم شد
الان درحال کار کردن رو باورهای ثروت ساز توحیدی هستم و انگار خداوند از درون قلبم به من گفت که برای شما کامنتی بزارم تا هرچه شما گفتین من به عنوان سخنی از خداوند بدانم بخاطر همین اول از شما سپاس گزارم که به من انگیزه دوباره دادین که روی سایت کارکنم و اینکه منم خیلی دوست دارم که به استقلال مالی برسم اگر تجربه ای پیشنهادی دارید ممنون میشم بگید
من خیلی دوست دارم دوره روانشناسی ثروت را خریداری کنم و حتما و قطعا در عید خواهم خرید نمیدانم چطوری و نیاز نیست بدانم و فقط باید درخواست کنم و خداوند اجابت میکند درخواست درخواست کننده را همانطور که از خداوند دیروز خواستم که من را در آزمون شهری رانندگی هدایت کنم خودش قبولم کند و خداوند خلف وعده نکرد حال خداوند به من میگوید تکاملی را طی کن بخاطر همین 6فصل کتاب رویاهایی که رویا نیستند و کتاب چگونه فکر خداوند را بخوانیم خریداری کردم فصل شش دیروز تموم کردم ولی انگار خداوند گفت نرو کتاب بعدی فصل شش دوباره بخون منم گفتم چشم میخونم درکل از شما خیلی ممنونم کامنت شما تو سایر فایل های استاد نازنین خوندم که رفتین و برگشتین اخر به بغل خداوند بازگشتین
عجب چیزی گفتم البته من نه ها خداوند گفت خخخ در کل اول خدا دوست دارم بعد خودم بعد استاد بعد شما خیلی ممنون در پناه خداوند بخشنده مهربان باشید
خداااااجونم بزن بریم یه روز زیبا باهم شروع کنییییییم
سلام به تو محمد عزیز و همه دوستانی که از سن کم وارد این سایت الهی شدن
خیلی ذوق میکنم وقتی شما رو میبینم
من خودم 18 سالم که بود دنبال درس و مشق و خودنمایی بودم ولی همیشه عشق خداوند منو از هرچیز نامربوطی به عقب میروند
الان که 33 سالمه و کلی چک و لگد از جهان خوردم با استاد آشنا شدم و 2 ماهه وارد سایت شدم ولی واقعا احساس میکنم یک دختر بچه 6 ساله هستم و خدای مهربون یکسره دستمو گرفته و داره منو راهنمایی میکنه-احساس میکنم تازه متولد شدم
خلاصه که قدر خودت و ایمانت رو بدون و انشالله که همیشه ایمانمون دایمی و ابدی باشه و بدونیم که با توحید خیلی راحت میتونیم به خواسته هامون برسیم
خداوند پشت و پناهت پسر گل و انشالله همیشه موفق و سعادتمند و پیروز باشی
سلام شیوا جان خوش اومدی به سایت استاد عباس منش و به گروه دوستان عباس منشی
این سایت پر از هدایت و قشنگی و حس خوب
پر از آگاهی و علم و شناخت خداوند و همون قانون بدون تغییر خداوند
با اینکه چند سالی هست عضو این سایت هستم ولی منم چند باری دور شدم از خداوند و خودم ولی بازگشت همه به سوی اوست به خودت تعهد بده و بخواه از خذای هدایتگر و مهربان که همیشه در این مسیر باشی
بنام خداوند یکتا ، تنها خدایی که قدرت مطلق جهان است و تنها خدایی که لایق پرستش است.
سلام عرض ادب و احترام ، عرض ارادت خدمت استاد بزرگوارم ، خدمت سرکار خانم شایسته گرامی ، و سایر دوستان و همسفران عزیز.
دل کندن از وابستگی ها و ملحق شدن به خداوند یکتا ، امتناع از تکثر و رسیدن به وحدانیت ، جدا شدن از غیرالله و الهی شدن ، کاری بسیار سخت ولی در عین حال بینهایت آسان است ، سخت زمانیست که ما دلبستگی داریم وابسته هستیم و خدا را آنگونه که باید نشناخته ایم و آسان است وقتی خود را و خدا را بشناسیم و خود را درآغوش پرمهر خداوند منان رها کنیم و رها شویم و پناهنده خدا باشیم، پناه ببریم به اصل ، به منبع ، به تنها قدرت مطلق جهان که جز او هرچه هست پوچ است و وقتی پناه میبریم به خداوند عشق و نعمت و خیر و برکت در ما جاری میشود واین همان است که باید باشد، این رسیدن به خداوند به نظر من مدنظر همگان است حتی مشرکان ولی آنها راه را گم کرده اند و فریب خورده اند ، درحالی که میپندارند راه حق را در پیش گرفته اند ، و من آرزومندم که من و همه و حتی مشرکان بیدار شویم و بتوانیم راه حق را از باطل تشخیص دهیم.
دل کندن از وابستگیها؛
یکی از دوستان پدرم در دوران جنگ در جبهه زمانی که باهم بودند خداوند پسری به آنها داده بود که گویا یک ساله بود و یک عکس از او داشت که دائم در جیبش بود و همیشه صبح ظهر شب همه جا هر موقع از جیبش درمی آورد نگاهش میکرد با عکس حرف میزد ، میبوسید و با دوستان با اطرافیان به همه در مورد زیبایی ، شیطنت، و ناز بودن پسرش حرف میزد و همیشه لذت میبرد اشک شوق چشمانش را تر میکرد ولی چون در منطقه جنگی بودند نمیتوانست برود و او را ببیند و بی اندازه دلتنگش بود؛ خلاصه…
پدرم تعریف میکند وقتی روز موعود فرا رسید و قرار شد صبح ساعت ۴ما بسمت نیروهای عراقی حرکت کنیم و این حرکت کردن به معنی وارد شدن در مسیری بود که شاید برگردی و شاید شهید شوی، این دوست بسیار دو دل بود ، از بابت اعتقاداتی که داشت [بیطرف و خارج از درست و غلط بودنش] میخواست که حتما در جنگ شرکت کند و درضمن مجبورهم بود ولی از طرفی دلش پیش دوردانه اش بود و مدام یکی دو روز با خودش در جنگ بود، کم کم دیگر همرزمان و مافوقش و همه تصمیم گرفتند که او نرود چون دیگر داشت تلف میشد. صبح شد همه دیدند که او نیز دارد آماده رفتن میشود ، کسی چیزی نگفت همه او را زیر نظر داشتند همه متوجه او بودند، باز عکس دوردانه اش را از جیب روی قلبش درآورد با چشمانی اشک آلود نگاهش کرد ، چند کلمه ای صحبت کرد ، بوسید ، ولی ناگهان کاری کرد که همه را متحیر کرد ، او عکس را در مقابل دیدگان همه پاره کرد پاره کرد پاره کرد و از پنجره به آب (کارون) انداخت ، پدرم میگه وقتی عکس را دور انداخت قیافه دوستمان گشوده شد ، رنگ و رخسار از خشم و اضطراب گرفته اش بینهایت باز شد ، لبخندی بر چهره اش نشست و گفت : “آخیییش، خلاص شدم ، خدایا شکر” او حائل بین خودش و خدا را (بدور از قضاوت) برداشت، گفت من پایبند بچه بودم این بود که مرا از مسیرم باز میداشت و با پاره کردن زنجیر وابستگی از پایش خودش را به خدایش رساند؛ در این داستان جدای از قضاوت اینکه آیا خدا در جنگ بود یا نه ، ایشان که متاسفانه شهید هم شده بودند ، راه رسیدن را در دل کندن از وابستگی دید و برای من مثال فوق العاده باارزشی است که خواستم با شما درمیان بگذارم.
در کتاب “در کربلا چه گذشت” “عاشورا من المهد الی اللحد” آمده است که امام حسین در بین فرزندانش علاقه و تعلق خاطر ویژه ای به پسرشان علی اکبر داشت و این عشق بر کسی پوشیده نبود ولی در روز عاشورا هنگام نبرد قبل از بیشتر پهلوانان و رزمندگان که میتوانست برای جنگ تک به تک با دشمن بفرستد ایشان علی اکبر را انتخاب فرمودند و زمانی که از طرف یاران امام حسین و حضرت ابوالفضل العباس از این اقدام امام حسین انتقاد شد ، امام حسین فرمودند که علی اکبر باید زودتر از همه برود ، چون امام میدانست که علی اکبر زنجیر پاهای ایشان در وابستگی بود و در میان امام و خدایش این پرده جایی نداشت ، ایشان خواستند تا او برود تا ذهنش آزاد شود.
از خداوند متعال میخواهم تا به ما چگونگی استفاده از قوانین تغییرناپذیر جهان را بیاموزد و هدایتمان فرماید تا توحید را با تمام وجود بیاموزیم و توحیدی فکر کردن و توحیدی عمل کردن در حافظه تک تک سلولهای بدنمان جا باز کند.
موفق و پیروز باشید🌹💖🙏
بِه نامِ خُداوَندِ بَخشَنده مِهرَبان
سلام و درود خدمت استاد گرامی و خانم شایسته عزیز
برگ شصت و پنجم سفرنامه من
شنبه 1403/5/6
ساعت 19:23
خداوند در زمان مناسب هدایت میکند
کافی است به او ایمان داشته باشی
و نگران نباشی
به لطف پروردگار مهربان با هدایت الله یکتا
تونستم قدم اول دوره دوازده قدم را تهیه کنم
یک اشتیاق سوزان داشتم برای این دوره
ک هرروز تشنه تر میشدم
هروقت از فایل توحیدی استاد را گوش میدم
میگفتم خدایا میخام دوره دوازده قدم را داشته باشم
تا به تو برسم
نمیدونم چرا ولی واقعا همیشه چنین احساسی داشتم که با این دوره
من به درک واقعی الله میرسم
از کامنت های دوستان هم بارها خوندم ک با این دوره
خدا را پیدا کردند
و من هر روز پریشان تر ک چرا من نمیتونم درک درستی از الله داشته باشم
چرا نمیتونم واقعی واقعی با خدا دوست بشم
چرا نمیتونم عاشقش بشم
اما در کنارش ایمان داشتم با دوره دوازده قدم برام
این اتفاق زیبا خواهد افتاد
دیروز من فقط برای بار اول هفت جلسه قدم اول را تمام کردم
7 روز شروع کردم ب کار کردن روی این دوره
اما دیروز تونستم یکبار کلشو گوش بدم
ن نت برداری کردم ن نوشتم
درکی ک با یکبار گوش دادن این قدم داشتم
چنان تحول عظیمی در من صورت گرفت
ک فقط گریه میکردم
ک فقط میخاستم داد بزنم
از این درک کوچولویی ک با یکبار گوش دادن نصیبم. شد
انگار انگار تمام وجودم را تکون داد
من هاج واج مونده بودم
خدای من شاهده اصلا نمیتونستم از ساعت سه عصر تا 9 شب ک پشت سرهم هندزفری گوشم بود
حرف بزنم
اصلا لال شده بودم
اصلا زبونم بسته شد
چیزایی ک گوش میدادم با هر کلمه ش
ذره ذره وجود منو
دونه دونه سلول های من به جریان انداخت
اصلا نمیدونم چطور حال دیروزمو وصف کنم
برای اولین بار دیروز جور دیگه ای قرآن را باز کردم
با یک دیدگاه خاص
با یک قلب باز شده
با یک احساس نزدیک شدن
خدای من دیروز تحول عجیبی در من ایجاد شد
اما سیر نشدم
سیراب نشدم
محتاجم نیاز دارم هزار بار بشنوم و ادامه بدم
تا درکم هزار برابر بشه
من تصمیم گرفتم تمرکز صدرصدمو بزارم روی
همین دوره
چون اصل و مهم اینه ک من اول خدا را بشناسم
خداشناسی کنم و به خودشناسی برسم
اصل اینه که من به خدا برسم
وقتی به خدا برسم
دیگه میرسم به همین جمله ی استاد
که در مقدمه ی بالا گفتن
آیا خداوند برای بنده اش کافی نیست؟
چرا نیست
هزاران برابر کافی تره
من خدا را ندارم عزت نفس ندارم
چون دوره عزت نفس را دوسال پیش تهیه کردم
من خدا را ندارم ثروت ندارم
پس تمام تمرکز من باید اول اول اول روی
قدم ها باشه
بعد عزت نفس
من تسلیم خداوند میشم
و فعلا تمرکزم را
از این سفرنامه ها بر میدارم
و با هدایت خداوند از نشانه های امروز من در سایت
فایل های دانلودی استاد را دنبال میکنم
چون تمرکزم به چند قسمت میره
و نمیتونم یعنی واقعا نمیرسم
ک بخوام هر روز هر روز هم قدم باشم هم عزت نفس هم روز شمار
و هر قسمت کامنت بزارم
میتونم اینکارو انجام بدم راحته ک بدون تمرکز
بدون دقت
فقط رو حساب اینکه یه کامنتی گذاشته باشم
دنبال کنم سفرنامه را
اما نه من متعهد شدم با تمرکز روی خودم کار کنم تا به نتیجه برسم
حالا فعلا چنین هدایتی از خداوند دریافت کردم
انشاالله که بتوانم در این مسیر هم موفق باشم …
روز شمار تحول زندگی من
روز شصت و پنجم
1403/5/6
من با این شعری که دوست عزیزمون کامنت گذاشته بود
یاد شعر ملاصدرا می گوید :
خداوند بینهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک میشود
و به قدر نیاز تو فرود میآید،
و به قدر آرزوی تو گسترده میشود،
و به قدر ایمان تو کارگشا میشود،
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود،
و به قدر دل امیدواران گرم میشود…
و…..
دقیقا خداوند همه چیز میشود همه کس را اما به اندازه ایمان و باور هر کس ، آخ چقدر قشنگ و چقدر خوب بود ، میدونی شرک همون ک استاد خودتون گفتی شبیه مورچه سیاه بروی سنگ سیاه ،،،
من ب محض اینک داشتم میدیدم ویدو رو ، دیدم ک سارا میدونستی مشرک هستی ، گفتم چرا ! گف تو فکر میکنی مشتریات از اینستاگرام میان ، تو همین الان اینستاگرامت قطع بشه ب نظرت مشتری داری؟؟؟ و جوابی ک اومد ب ذهنم گفتم ن واقعا ، و دیدم اره من هم مشرک هستم ب نوع خودم ک خدا رو ک قدرت مطلق ، روزی دهنده س، و ب هزاران طریق میتونه برام ثروت و نعمت بریزه رو با عقل خودم مقایسه میکنم ک فقط ی راه رو بلده ، و همینجا بود ک گفتم متاسفم ولی اشکال نداره ، همین الان میتونیم باور درست رو جای گزین کنیم همین الان دری میشه ک تمام فایلای توحید عملی رو با دقت ببینم و انجام بدم و انجام بدم ،،، میدونی الان دیگ تو ذهنم این نیس ، و هر روز با خودم تکرار میکنم ک روزی رسان من ، رزق دهنده من ، بخشنده من ، خداست و از هزاران طریق برای من میرسونه ، و الان ته دلم قرص انگار ، و دیگ ب اینستاگرام ب دید تنها جایی ک میشه مشتری بیاد نگاه نمیکنم ، و صرفا جای رو میبینم ک میخام نمونه کارهام رو بذارم و همین ،،، و خداوند خودش هدایت میکنه مشتری ها رو بسوی من ، و همین الان ک دارم مینویسم این ایمان داشتن رو احساسش میکنم و میدونم هر روز باید روی این باورم کار کنممم ، نشانه ها رو ببینم و تایید کنم و ادامه بدم ،،، میدونم خدا هدایتم میکنه ،،، این اولین پاشنه اشیلی بود ک ب محض دیدن فایل متوجه شدم، دومین چیز ک متوجه شدم باور نداشتن ب خودم بود ،،، ب خدای خودم ، ک من هر انچه را ک بخاهم میده ، هدایت میکنه ، زنبور عسل رو هدایت میکنه ، من ک اشرف مخلوقاتشم ،، فکر میکردم ته وجودم ک چون دخترم نمیشه ، نمیتونم ب ثروت برسم و ب موفقیت زیاد ، ولی امشب خدا هدایتم کرد ب فایلی ک دیدم میشه ، ارهههه ، یکی از باگ های بود ک فکر میکنم تو روانشناسی ثروت 1 بررسی شده بود ،،، ولی الان با باور کردن توحید خدا ، و اینک خدا رو دارم پس همه چی شدنی شد ، چقدر قشنگ همه چی از توحید شروع میشه ، چقدر قشنگ ،،، عزت نفس ب توحید وصله ، ثروت ب توحید وصله ، لیاقت ب توحید وصلههه ، اصول دین و یادمه تو دبستان یادمون میدادن، اول توحید ،،،
و خدای ک ب شدت کافیست فقط کافیه ایمان داشته باشیم بهش،،، دوستتون دارم شاد و سلامت و ثروتمند باشید
سلام استاد جان
سلام خانم شایسته عزیزم
سلام به همهی همراهان عزیز
امروز روز بیست و سوم سفر من بود سفر به کجا؟
سفر به درون تا پیدا کنم جان الهی را
من باید فنا شود تا خدا نمایان شود
کافیست تسلیم شوم و هر گونه منیت را در برابر یکتای بی همتا کنار بگذارم رحیم بودنش برایم نمایان میشود
رحمان بودنش که شامل حال تمام عالم هستی میشود
خوب و بد ندارد
رحیم بودنش است که به درخواست من وکنار رفتن من ویکتا پرستی من و قطع امید از هر عامل بیرونی من نمایان میشود .
هر بار از کسی بدون توجه به یکتای عالم درخواست کردم و نه شنیدم همون موقع خدا را شکر کردم که من به غیر خدا پناه برده ام و خودم از خودم خجالت کشیدم وهربار کنار رفتم که خودش کارها را انجام دهد
چقدر قشنگ چقدر بی منت وراحت انجام شده
دیروز قدم اول را استاد جان به امید خدا خریدم وامروز چند برابر آن به کارت من واریز شد چقدر ما نگران کمبود هستیم اصلا کمبودی وجود نداره به شرط اینکه من به فراوانی این جهان و اینکه خداوند همیشه برای ما جبران میکند ایمان قلبی داشته باشم
برای خدا زمان و مکان وجود نداره برای خدا کار کوچک و بزرگ وجود نداره برای ذهن کوچک من همه چیز قابل اندازه گیری هست
برای ذهن کوچک من حساب و کتاب وجود داره که اینقد کار میکنم اینقد پس انداز میکنم که اینطور بشه که این کارو بکنم
برای خدا حساب کتابی نیست خدا بی حساب میبخشه به شرط اینکه من باور داشته باشم
همهی هستی پر از خداوند، جایی نیست خدا نباشه وخداوند در دل مومن هست
نمیتونیم خدارا تعریف کنیم فقط به هزار دلیلی که داریم در زندگی وجود خدا را میبینیم درک میکنیم وهرکس به دلایل خودش خدا و وجودش را اثبات میکند
دل مومن ،مومن کیه کسی که ایمان داره ،به چی؟ به غیب، غیبی که بدونی لحظه ای رهات نمیکنه صبح تا شب زندگیتو پر معجزه کرده وتو دنباله معجزات گذشته ای ……
مولانا میگه
گرچه آن صورت(خدا) نگنجد در فلک
نه به عرش و کرسی ونی بر سمک
زآنکه محدود است و معدود است آن (عرش)
آینه ی دل را نباشد حد، بدان
فلک وعرش وعالم فرش محدود است ولی آینه ی دل حد نداره
آینه ی دل مومن حد نداره و شما هر غیر ممکنی را با دلتون میتونید ممکن کنید کدوم دل ،دلی که خدا توش جا داره
وقتی از راه دل وارد میشیم راههایی جلو پای ما میذاره که باورمون نمیشه
وقتی از خدا فاصله میگیریم نگرانی ها شروع میشه چون عقل جزوی پاشو وسط میذاره نه نمیشه چطوری و نجواها را شروع میکنه
ولی وقتی با خداییم و بدونیم خدا به جای مامیبینه ،خدا به جای ما حرف میزنه خدا به جای ما میجنگه خدا به جای ما کار میکنه بدون زحمت اضافی روزمون شگفت انگیز میشه پولمون شگفت انگیز میشه روابطمون شگفت انگیز میشه
استاد امروز سر کارم تو دفترم داشتم یه چیزی را از خدا درخواست میکردم و مینوشتم بخدا هنوز دفترمو نبسته بودم اون کار انجام شد این معجزه نیست فقط گریه میکردم که خدایا باورمو به خودت واین راهی که پا در آن گذاشتم روز به روز بیشتر و محکم تر کن
استاد از وقتیکه بیشتر و متمرکز تر کار میکنم نشانه ها را واضح تر میبینم .
امروز رفته بودم ثبت نام کلاس زبان بچه هام
مدیر مجموعه را دیدم گفتم خانم من هنوز تسویه قبلی را انجام ندادم، بچههام میپرسند مامان ثبت نام ترم جدید و انجام دادی
تو مجموعه چی کار میکنید اینقدر بچهها اینجا را دوست دارند و خلاصه داشتم تعریف میکردم مدیر مجموعه یه خانم جوون قرتی و به روز هیچ اثری از جای مهر و….هم نداره
یه ریز میگفت خدا را شکر همون موقع متوجه یکتا پرستی خانم مدیر نشدم
یکبارم نگفت مثلا ما این کارو کردیم که بچه ها اینجا را دوست دارند تموم امتیاز مجموعه را یکجا داد به خدا
بعد که اومدم متوجه شدم گفتم دیدی کسایی که واقعا موفق هستند به تمام معنا یکتا پرستند و خودشون را هیچ میدونند هیچ عاملی را موثر نمیدونند فقط خدا
خدا هم میبردشون بالا در اصل قانون این کار و میکنه وچقدر قشنگه دیدن شکر گزاران واقعی
خدایا شکرت بابت این سفر قشنگ
خدایا شکرت بابت درک آگاهی های این جهان هستی
خدایا شکرت بابت درک حقایق
خدایا شکرت بابت استاد عزیز و آگاهی هایی که در اختیار ما سخاوتمندانه میگذارند
استاد عاشقتونم شاد شاد شاد باشید
خانم شایسته عزیزم بابت تموم زحمتها یک دنیا سپاسگزارم.
سلام
صادقانه بنویسید که همین الان در ذهنتان به چه کسانی یا چه عواملی (غیر از خدا) قدرت دادهاید؟ و از این پس چگونه میخواهید توحید را به صورت عملی در زندگیتان اجرا کنید.
وقتی به این سوال فکر کردم فهمیدم جوابش رو طی چند روزه گذشته داشتم پیدا میکردم. که قدرت درونی خودم و قدرتی که خدا به ما داده رو کنار گذاشتیم و به عوامل بیرونی قدرت دادیم.
اول میگم به چه کسانی یا چه مواردی قدرت دادم بعد نتیجش رو هم معلوم میکنم که از نتیجه ای که دارم میگیرم کاملا مشخص میشه.
من به مامانم توی خونه و برخورد های روزانه قدرت داده بودم و با بحث های الکی که نمیگذاشت ذهنم رو آروم کنه درگیر شدم. مدام توی طول روز به بحث هایی که بی دلیل بود و نتیجه ای نداشت و به راحتی هم میشد فراموشش کرد من فکر میکردم و آروم آروم از روحیه خوب و سرحالی که داشتم رسیدم به روحیه خشمگین و اخلاق عصبی. (همون چیزی که قبلا بودم) این بهم یک نکنه دیگه ای رو هم نشون داد که اگر از ریشه مسئله ای که داری رو حل نکنی باز برمیگردی به همون شخصیت قبلی.
مورد بعدی به صاحب کار کارگاهی بود که توش کارمیکردمه. هنوز نمیدونم دقیقا چه نگاهی دارم اما من با خودم از درون در رابطه با نحوه کار کردنم در رابطه با محیط کاریم در رابطه با شخصیت صاحب کارم درگیرم.
چیزی که اگر همین الان از من بپرسی میگم خیلی راحت میشه یک دید دیگه ای داشت به این مسائل و کلا احساس خیلی سپاسگزارانه تری رو تجربه کنی.
ولی چون شروع کار من و دلیل ورود من به این کار به خاطر توجهم روی نا توانایی هام بود احساس نارضایتی و عدم اعتماد به نفس به طور کلی توی طول این چند ماه داشتم. همین نگرش باعث شد که این احساسات بیشتر و بیشتر بشه و من از لحاظ این نگاه که توانمند هستم افت داشته باشم.
این احساس نارضایتی خودم روی زوایای دیگه هم تاثیر گذاشته بود. یکیش همین برخورد صاحب کارم باهام بود که اون احساس احترام و لیاقتی که داشتم رو بهم نمیداد و باعث شد من توی این زمینه ها افت کنم.
بعد از دیدن این فایل فهمیدم که من توی این مدتی که گذشت داشتم شرک میورزیدم اونم به دو نفر و همین شرک باعث شد که من تجربه جالبی رو نداشته باشم.
موضوع اصلی: توحید عملی
توحید یا قدرتی که خداوند به ما داده یا سیستم بدون تغییر کیهان تعریفیه که من یکم تونستم درکش کنم.
اما عمل توی این داستان
یعنی این که باور کن که خودتی که زندگیت رو رقم میزنی، بهونه نیار، نگاهت رو از بیرون خودت بردار و بزار روی شخص خودت و پاشو تغییر بده خودت رو.
افکارت رو تغییر بده. باور هات رو. رفتارت رو. نگرشت به موضوعاتی که درگیرشونی رو تغییر بده و آروم آروم بدون اینکه متوجه بشی نتایج این تغییر هم نمایان میشه.
به عنوان مثال من اگر میخوام این موضوعات رو تغییر کنم اول باید درک کنم که اقا این واکنش و بحث هایی که دارم همش بدون استثنا تقصیر خودمه. بعد باید بفهمم که میتونم تغییرش بدم.
حالا باید بیام روی ویژگی های مثبتی که میتونم پیدا کنم توی این داستان توجه کنم.
و طبق تجربه و قانون نتیجه هم به همون سمتی میره که توجه من قبلش رفته بود.
توی محیط کاری هم. من باید توجهم رو بزارم روی توانایی هام. روی کار هایی که انجام دادم و نتیجه خوبی داشته نه روی اشتباه هایی که داشتم.
بعد باید توجهم رو بزارم روی ویژگی های زیبایی که توی محیط کاری میبینم.
با این تغییر کانون توجهم نتیجه هم عوض میشه.
یکی از نشانه هایی که متوجه شدم از اینکه ما چه زمانی شرک توی وجودمون قوی تره.
زمانیه که ما واکنش های خیلی شدید و غیر ارادی داریم.
یعنی اقا اگر من وقتی یک خبر ناگواری رو میشنوم و خیلی متشنج میشم نشون میده اصلا نگاه درستی به قضیه ندارم.
حالا میتونه این موضوع توی واریز حقوق باشه
توی مسائل مالی باشه
توی مسائل روابطی باشه
یا توی اتفاقات رایجی که اطرافمون میوفته باشه.
یکی از وقت هایی که میتونیم بفهمیم پاشنه های اشیل یا چشم اسفندیارمون کجاست توی همین لحظه هاست. که مخصوصا وقتی یه مدت روی خودمون کار نکنیم سریع خودش رو نشون میده.
این مسئله ها رو باید به قول استاد ریشه ای حل کنیم و همیشه حواسمون باشه که روی خودمون کار کنیم.
یک مورد خیلی مهمی که به شخصه باید روش کار کنم بحث اینه که باید قانون رو تمام و کمال باور کنیم. و متعهد باشیم که عمل کنیم.
یعنی مثلا خود من با اینکه میدونم کانون توجه باعث میشه نتایجم تغییر کنه ها. و هزاران بار هم تاثیر مثبتش رو دیدم هم منفیش رو و شک ندارم که اگر دارم به ناخواسته ها توجه میکنم با سر میرم پایین ولی بازم به خاطر حرف مردم ممکنه توجهم رو راحت بسپرم به دست اطرافیان.
یا مثلا میدونم که باید از بحث کردن دوری کنم ولی بحث میکنم.
میدونم باید به بدنم احترام بزارم اما این کار رو نمیکنم.
میدونم باید به زیبایی ها توجه کنم اما نمیکنم. میدونم باید به خواسته هام توجه کنم اما نمیکنم.
همه این مسائل نشونم میده که اقا شاید باور کرده باشی شاید توحید رو پذیرفته باشی که فقط خداعه که تاثیر گذاره و قدرت داره. فقط خدایت که قدرت داره و قدرتش رو به تو داده. شاید پذیرفته باشی که خودت نتایج زندگیت رو رقم میزنی ولی به این دلیل که حالا یا عادت نداری یا متعهد نیستی یا هر مسئله دیگه ای؛ عمل نمیکنی.
اقا جان هر کاری میخوای بکنی بکن ولی بدون تا وقتی عمل نکنی همون آشه و همون کاسه.
موضوع اصلا پیچیده نیست.
اما حالا چی میشه که میتونی عمل کنی به آگاهی هات. چی میشه که میتونی اعتماد کنی به خدا.
به نظرم اولین مسئله تکرار زیاد قدرت خداست. تکرار بسیار زیاد کار هایی که انجام دادیم. خلق هایی که داشتیمه. تکرار و خوندن نتایج دوستان که چه شرایطی رو رقم زدن.
و بعد حرکت دائمی کردن به سمت خواسته هامون.
امیدوارم بتونم یکم بیشتر از قبل حسم رو بهتر کنم و عمل کنم به موضوعاتی که تونستم درک کنم.
سلام به استادان عزیزم
من تا الان قدرت رو به هر کسی غیر از خدا دادم قبلا این باور رو داشتم که کاری که افتاد دست خدا دیگه هیچی!!!(یعنی درست نمیشه) انقدر خدا در ذهن من ضعیف بود البته این باور رو خانوادم بهم دادن و جامعه، حتی امامان هم قدرتشون از خدا بیشتر بود تا یه مدت من هرجا خواستم رو مطرح میکردم اجابت نشد حتی پیش رمال و فالگیر رفتم و هزینه ها دادم اما هیچ فایده ای نداشت تا رسیدم به اینجا وقتی استاد در مورد خدا میگفت آرامش گرفتم و فایل هارو بارها و بارها گوش میدم هنوز نتیجه مورد نظرم رو کامل بدست نیوردم .الان آرامشی که دارم رو با هیچی عوض نمیکنم الان طوری شدم که فقط از خدا درخواستم رو میکنم و حتی دوست ندارم کسی دیگه از طرف من از خدا درخواست کنه متوجه شدم اگه قانون جهان هستی رو رعایت کنم دیگه نیازی به درخواست نیست خود به خود همه چیز درست میشه اتفاقا دیشب از عقل کل سوال پرسیدم که چطور با خدای درونم هماهنگ بشم جواب های مشابه رو میخوندم یه دوستی گفتن که فایل های توحیدی استاد فوق العادست تصمیم داشتم امروز ببینم صبح اول نشانه ام رو نگاه کردم بعد روی صفحه اصلی سایت فایل توحید عملی رو دیدم اینم نشانه ای هست از جانب خدا برای من
ممنونم از استاد عباس منش عزیز که راهنمایی برای تغییر باورهام شد و متوجه شدم چقد تا الان مسیر رو اشتباه رفتم البته اینا همه از لطف خدای عزیزم هست که بهترین استاد با سایت بینظرش رو در مسیر من قرار داد هر کجا هستید شاد و سلامت و ثروتمند باشد خیلی دوستون دارم️
به نام ربِ هدایتگر
سلام به همه دوستان
.
گفتم بلد نیستم چیز ارزشمندی بنویسم
گفت هرچی بنویسی ارزشمنده
.
.
واقعاً زندگی یه کلاس درسه،
که هر روز داره به من چیزهای جدید یاد میده،
و هرکس توی این دنیا رسالتی داره
که باید پیداش کنه.
.
حالا رسالت،
منظور این نیست که حتماً باید اختراعی بکنه،
میتونه برایش
یه چیز سادهی انسانی باشه،
و اینو خدا خودش چراییش رو.
میدونه
.
هرکسی یهجوری مسیرشو پیدا میکنه،
یکی زودتر،
و یکی دیرتر،
بنابر باورهاش.
پس هیچ قضاوتی نیست
.
ولی هر اتفاقی در زندگی،
داره مثل ستارهی قطبی،
مسیر اصلی رو نشون میده،
که همشون میرسه دست اخر
به رابطه من و خداوند.
.
—
.
من توی این 15 روز ،
نمایشی از وقوع خواستههام داشتم
که از خدا خواستم
و گفتم من دنبالش نمیرم خودش بیاد
اولی تیک خورد راحت
دومی تیک خورد راحت تر
سومی تیک خورد مثل اب خوردن
و چندتا ریز دیگه
.
بعد اونجا،
کمی درک کردم،
بابا سالها
از مسیر سخت و
دست دراز کردن پیش بقیه بوده،
تو مسیر یخبندون کوهستان با پای برهنه با گاری زهوار در رفته
در حالی که با خواستن
و همین ایمان،
درِب داغونن اون چیزی
که ذهنم براش اونقدر پذیرش نداشت،
اتفاق افتاد.
.
و چقدر میتونه زندگی
تو ریل لذت بیفته،
وقتی حداقل
از یه رب کمک میخوای
که به آسونی برات
همهچی رو درست میکنه،
و نیاز نیست
اینقدر سختی بکشی
و منت بقیه رو بکشی.
.
—
.
و همینطور که جلو رفتم،
فهمیدم یکی از علتهای
سختی مسیرم،
بزرگ دیدن بقیه و شرکمه
.
یعنی همین حرف مردم
و ترس از قضاوتشون.
.
این ترس،
و خواستن از غیرخدا
به من گاری بسته،
و نمیذاره
لذت ببرم.
و چقدر شرک بدیه،
و اعترافش حال خودم رو خراب میکنه،
در صورتی که رزاق خداونده
مگه
هیچکس تو زندگی کسی
تأثیر داره؟
نه من خرج زندگی شما رو میدم،
و نه شما خرج زندگی منو.
.
پس چرا
اینقدر گندش کردم؟
.
هیچکس قدیس نیست،
.
تا وقتی ول نکنی بدست نمیاری
.
—
.
خوب شد نوشتم.
بعدِ همهی اینا،
یه درک کمی گرفتم،
که گفت باید رها کنی.
.
و این،
یه کلید به من داد
که دارم به خودم
تکرار میکنم:
رها کن.
رها کن …
آدم از چیزی اذیت میشه
که براش مهمه .
دست بکش،
و بذار هدایت بشی.
—
تمرین من اینه که
روی همین روندی
که افتادم،
و دارم از خداوند درخواست میکنم،
و داره برام میفرسته،
همینو ادامه بدم چون روی ممنتومه.
پس
ایمانم رو قویتر کنم،
چون خیلی منطق
برای من شده،
سلام به همه دوستان گرامی و استاد عزیز و مریم جان جانان…
سنا هستم با پروفایل مادرم دارم کامنت میذارم خدمتتون...
امروز خواستم بعد از مدت ها کامنت بذارم و براتون یه اتفاقی که چند روز پیش رخ داد رو توضیح بدم و بگم چجوری خدا برامون یه معجزه ی رو رقم زد…
4 روز پیش ،حدودا آخر شب بود که یه اتفاقی افتاد و من احساس کردم کل زندگیم مثل آب داغ ریخت رو سرم…لحظه ای که قشنگ حس کردم نفسم داره قطع میشه ولی من هیچ کاری از دستم برنمیاد…تاحالا که 25 سالمه تا این حد بدون چاره و دست و پا بسته حس نکرده بودم…دست همسرم شب موند بین در حیاط و ماشین و شکست…و صدای شکستن استخون هاش رو که شنیدم به معنای واقعی کل وجودم بی حس شد…یه لحظه انگار همه چی مثل فیلم شد و دیگه نه من همون سنا بودم و نه کاری از دستم میومد…فقط بی وقفه داشتم گریه میکردم و میگفتم خدا تنها دار و ندارم تویی کمکم کن…
و کمکم کرد…ولی من یکم نیاز به کتک داشتم تا اون هدایت رو درک کنم…
همسرم رو که بردیم بیمارستان شب بود و گفتن صبح باید عمل بشه…دکتر صبح اومد و گفت اگر عمل بشه 40 درصد از کارایی دستش از بین میره و لحظه ای که اینو گفت عزیزدل من غرق شد تو غم چون کارش تعمیرات برد و لوازم الکتریکی هست و اون 40 درصد براش یه دنیا بود…و عشق من جلوی چشمام داشت عذاب میکشید و من هیچ کاری از دستم نمیومد…
دوباره سعی کردم ذهنم رو کنترل کنم و حسم رو بد نکنم و تمرکز کنم یه راهی پیدا کنم…دکتر گفت اینجا تو سنندج تجهیزاتش نیست ولی اگر ببرین تهران شاید 20 درصد بهتر عمل بشه…و این یه ایده ی خیلی خوبی داد بهمون…چون من خودم اهل ارومیه هستم و تو ارومیه یه جراح ارتوپد خیلی عالی میشناختیم….خیلی سریع با ایشون هماهنگ کردیم و گفت تا نصف شب هم شده بیایین اورژانسی عمل میکنم چون فردا میرم مسافرت و نیستم…ما خیلی عجله ای رسیدیم ارومیه و 9 شب دکتر دید و گفت هیچ مشکلی نداره ولی فردا بیایین عمل…گفتم آخه مگه نمیری گفت نه پس فردا میرم…و ما خیالمون راحت شد که همه چی حله….
تو این مرحله بود که من شرک کردم…تا اون لحظه تسلیم هدایت بودم ولی انگاری چون خیالم راحت شد شرک کردم که فقط این دکتر میتونه چون قبلا 3 دکتر دیگه گفتن آسیب میبینه ولی این گفت حله…
و همین شرک باعث شد خدا با چک و لگد بهم بفهمونه که اون دکتر هیچ کاره بود…و فقط دستی بود تا هدایت بشیم…فردا با تموم انرژی رفتیم بیمارستان و بستری شد و لحظه آخر متوجه شدیم که کلا یکی دیگه قراره عمل کنه و دکتر به ما دروغ گفته بود و رفته مسافرت…اون لحظه دردی رو با تک تک سلول هام حس کردم که انگاری جونم رفت…و خدا با یه چک محکم بهم فهموند که سنا به خودت بیا…
جراحی که قرار بود عملش کنه و ما کلا ازش بیخبر بودیم بهترین جراح دست و استخوان ریز تو کل ایران بود و فقط 2 ماه بود که اومده بود اینجا عمل میکرد و تنها کسی بود که میتونست دست عشقم رو مثل روز اول بکنه ولی ما نمیدونستیم و فکر کردیم یه جراح معمولیه و دیگه همه چی تموم شد…
ولی نه تنها تموم نشد بلکه خدا از طریق دکتر قبلی ما رو به بهترین هدایت کرد….هر کی شنید تو بیمارستان اومد گفت یه ثوابی کرده این پسر که این دکتر نسیبش شده…ولی چون دل من پر از نگرانی و حس بد بود انگاری کر شده بودم و داشتم از نگرانی میمردم…لحظه ای که جراح رو دیدم گفتم احتمال آسیب چقدره و گفت 50 درصد ، احساس کردم واقعا قلبم دراومد و همه چی تموم شد…
ولی دیگه چاره ای نداشتیم و قبول کردیم که عمل کنه…کل تایم عمل جلوی اتاق عمل نشسته بودم و سعی میکردم ذهنم رو کنترل کنم و دعا میکردم که خدا یه نشونه بهم بده و فقط عزیزدلم سالم از اونجا بیاد بیرون…تو این حال بودم که یکی از دکتر های بیمارستان منو دید و گفت چی شده که اینقدر پریشونی، توضیح که دادم برگشت بهم گفت اونی که بخاطرش اومدی طلا هم نبود…ولی اینی که داره عمل میکنه الماسه نگران نباش و رفت…حتی منو نمیشناخت…ولی خدا اونو فرستاد تا یه آب سرد بریزه رو دلم که داشت از نگرانی میسوخت….یهو دلم آروم شد…و شروع کردم به دعا کردن و صحبت با خدای خودم…یکی من یکی هم خدا فهمید که اون 2 ساعت مثل یه عمر گذشت برام…یک سر بی اراده اشک میریختم و دعا میکردم…
اومدن گفتن عمل تموم شده دارن میبرن اتاق…بعد نیم ساعت اوردنش و حالش خوب بود و فقط مونده بود دکتر بیاد تا اطلاع بده عمل چی شد…چند دقیقه بعد دکتر اومد و با خنده بهم گفت خیالت راحت حتی 5 درصد هم آسیب ندیده و هر وقت استخونش جوش خورد پین ها و گچ رو درمیاریم و مثل روز اولش میشه….اینو که گفت کل تنم یهو خالی شد…نمیدونستم گریه کنم یا بخندم…فقط اشک میریختم و عزیزدلم رو بغل کرده بودم و داد میزدم خدایا شکرت…
خدا کار خودشو کرد…کائنات کار خودشو کرد…من به آرزوم رسیدم و فقط من بودم که با شرک به خودم حس بد دادم….
خدا ما رو از 500 کیلومتر اون ورتر و بعد از 3 دکتر دیگه هدایت کرد به دکتر علی تبریزی که فوق تخصص جراحی دست داره و بهترینه تو این زمینه درحالی که حتی اسمش هم نشیده بودیم…
.
.
.
اینو اومدم اینجا بنویسم تا بهتون بگم که خدا از عجیب و غریب ترین راه هدایت میکنه…هر لحظه و همیشه داره هدایت میکنه…این ماییم که نمیبینیم و یا شرک میکنیم و عذاب میکشیم….الان عشق من با حال کاملا خوب داره استراحت میکنه و من هر بار که میبینمش فقط دارم تو دلم داد میزنم خدا شکرت…
این ماجرا یه درس خیلی خیلی بزرگی بهم داد
اول اینکه زود کنترل حسمو از دست ندم و عصبی و ناراحت نشم و سعی کنم ذهنم رو کنترل کنم
دوم اینکه بدونم تو هر اتفاقی همیشه یه هدایت و خیریتی هست
سوم اینکه گاها ما یه راهی بلدیم و میدونم که فلان موضوع چاره ی ماست ولی اگر به اون نرسیدیم نباید شرک کنیم و فکر کنیم که دیگه بدبخت شدیم…باید مقابل هدایت خدا تسلیم باشیم و مطمعن باشیم خدا یه راه بهتر پیدا میکنه برامون
چهارم اینکه فهمیدم واقعا منی که مدت هاست دارم رو خودم کار میکنم هنوز خیلی خیلی کار دارم و هنوز خیلی مونده تا بتونم به جایی که میخوام برسم و هنوز در مواقع حساس واکنش های تندی دارم و نمیتونم ذهنم رو کنترل کنم و باید خیلی بیشتر و با کیفیت بهتری رو خودم کار کنم
و مهم تر از همه اومدم بنویسم تا از استاد عزیزم تشکر کنم و بگم اگر نبودی منم الان اینجا نبودم تو زندگیم….منو از زیر صفر رسوندی به بهترین جا…استاد تو به من یاد دادی زندگی چیه…عشق چیه…همین عزیزدلم که الان همسرمه با آموزش های تو جذب شد و من طعم عشق و آرامش واقعی رو چشیدم…و الان خدا اونو دوباره بهم بخشید…مرسی که هستی استاد…من هر لحظه خدا رو شکر میکنم که تو رو بهمون داد تا دلیل واقعیه زندگی رو بفهمیم
بیییینهایت دوستت داریم
و صد البته بییینهایت دوستت داریم مریم جان
سلام به همه
سلام به استاد عزیزم
امروز من دنبال یک فایل توحیدی بودم و نمیدونم چطوری به این فایل هدایت شد. خدایا واقعا هر آنچه دارم از توست. خدایا تو هر لحظه من هدایت میکنی این منم که نمبینم.
خدایا ممنونم بابت اینکه همیشه هستی .خدایا شکر من تو رو دارم وقتی تو هستی من به هیچ کس نیاز ندارم. خدایا کمک کن همیشه در این حال توحیدی باشم. همیشه تورا ببینم و همیشه توحیدی باشم. وقتی توحیدی هستم حالم خوبه اما وقتی ازت فاصله میگیرم حالم بد میشود .وقتی دوباره برمیگردم به سمتت .تازه میفهم ای بابا بگو چرا حالم بد شد بازم خدا و توحید یادم رفت. خدایا کمک کن همیشه با تو باشم من با تو قویترین هستم و بی تو ضعیف ترین.
خداروشکر
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام استاد عزیز نمیدونید چقدر خوشحالم که تو سایت عضو شدم 16 سالم که بود با شما آشنا شدم آشنایی خیلی عجیب سه سال از اون موقع میگذره سال اول هر روز ویساتون گوش میدادم خیلی نگاهم به دنیا عوض شد اما تمرکز نکردم حتی هنوز باور نکرده بودم فقط میشنیدم یک سال گذشت بعد گفتم بیام واقعا به چیزایی که میشنوم عمل کنم تو یه هفته ای که عمل کردم معجزه ها تو زندگیم دیدم اما بعدیه هفته همه چیز رها شد دوباره یک سال گذشت من الان 18 سالمه با یه باور اشتباه یک سال زندگیم خیلی سخت کردم هم برای خوم هم برا دیگران اما گذشت باز خواستم راجبتون بیشتر بدونم پیج اینستا شما را پیدا کردم 3 ماه گذشت و باز من به چیزی از ویس هاتون عمل نکردم و به جای حس خوب
من حس شرم داشتم از خودم متنفر بودم فکر میکردم خدا اشتباه کرده و من آفریده دائما از خدا معذرت میخواستم که من بندش شدم از وجودم خجالت میکشیدم از اینکه انسان شده بودم خیلی خجالت میکشیدم از اینکه من بنده خدایی به این بزرگی بودم از خودم خجالت میکشیدم همیشه سر نماز گریه میکردم دیگران بهم میگفتن مگه چه گناهی کردی که گریه میکنی و من تو قلبم میگفتم از اینکه بنده خدایی به این بزرگی هستم و نتونستم بنده خوبی باشم گریه میکردم یک ماه گذشت یه روز که خیلی حالم بد بود یه کلیپ از استاد عرشیان برام باز شد توش میگفت :(میدونی خدا چقدر تو را دوست داره با وجود خطا هات همیشه کناره ومنتظر درستش کنی)
اونجا انگاره جرقه وجودم روشن شد 3 ماه گذشت تو این 3 ماه هر روز یه ویس گوش میدادم از ویس های شما و استادان دیگر کم کم انگار یه نور آمد وجودم گرم کرد انگار یکی بغلم کرد وجود یخ زدمو در آغوش گرفت اره یکی دختر کوچولو من بغل کرد اون خدا بود دیگه حس نمیکردم من اشتباه خدا هستم به لطف خدا این متوجه شدم که من کامل خلق نشدم ولی با وجود نقص هام خدای به این بزرگی دارم واین نقص ها، من از خدام دور نه بلکه نزدیک تر میکنه دیگه قلبم اروم شد انگار خدا یه قدم به سمتم برداشت الان نوبت منه قدم های دیگرو بر دارم بعد 3 سال دیگه خسته شدم ویس هاتون از کانال مختلف بشنوم تو این 3 سال هر وقت خواستم عضو سایت بشم بهم خطا میداد و هردفعه شماره پشتیبان سایت میدیم تو فکرم بود زنگ بزنم ولی پشیمان میشدم بارها تو اینترنت شماره ای که بشه با گروه شما در ارتباط بود سرچ میکردم اما هیچ وقت زنگ نمیزدم پشیمون میشدم دیروز وقتی تو یکی از گروه هایی که ویس شما را میزاشت بودم خواستم از ادمین اون گروه سوال بپرسم بعد یهو منصرف شدم به خودم گفتم چجور این همه آدم توانستن عضو سایت استاد بشن چرا من نتونم عضو سایت بشم این بار باز خطا داد دوباره امتحان کردم باز خطا داد دوباره امتحان کردم دوباره خطا داد همشه بعد چند تا خطا بیخیال میشدم وفکر میکردم الان وقتش نیست هنوز زمان درستش نرسیده زمان درستش که برسه سایت باز میشه ومنصرف میشدم ولی این بار اصلا فکر نکردم نمیشه دوباره امتحان کردم باز خطا داد این بار با شماره پشتیبان تماس گرفتم بهم جواب داد تا قبلش فکر میکردم هیچ کس جواب تلفن نمیده اما جواب داد بهم راه حل داد بارها ایمیلم چک کردم اما هیچ رمزی نیومد ولی دوباره گشتم ولی این بار آمد وعضو شدم باورتون نمیشه چقدر خوشحال شدم خدایا شکرت انگار بال درآورم 1404/7/28 عضو شدم اون روز انگار بهترین روز عمرم بود دیروز کلی کامنت های دیگران خواندم ولی واقعا جرئت کامنت نوشتن نداشتم گفتم چی بنویسم من که هیچی ندارم من که نتیجه ای ندارم
اما امروز خواستم بنویسم انگار قلبم میگفتم بنویس از هرجا شد بنویس میدونم خیلی طولانی شد شاید هیچ کس این نخونه ولی من الان خوشحالم و قلبم ارامه
خدایاشکرت واسه خداییت خدایا شکرت واسه هدایتت خدایا شکرت که همیشه حواست بهم هست خدایا شکرت واسه باز کردن این مسیر قشنگ توزندگیم خدا یا شکرت که منم رسالتی دارم خدا شکرت که به حال خودم رها نشدم خدایا شکرت که تورا دارم
خدایا شکرت که هوامو داری با وجود اشتباهاتم
خدایا دوست دارم من منتظر معجزه هدایتت هستم بزار تو رابشناسم تو یه دنیای ناشناخته ای برام بزار پیدات کنم کشفت کنم
خدایا شکرت
سلاام و درود بر خواهر خوب توحیدی ام دختر خوب و دوست داشتنی بهت تبریک میگم که بلاخره تونستی بر نفست علبه کنی و قوی تر بشی که در بهشت برویت باز شد اینجا خود بهشت به بهشت دنیا خوش آمدی
انشالله هر روزی که اینجا وقت سپری میکنی بر آرامش و شادی و حال خوبت بیفزایی و موفقیت را در آغوش بگیری
یچیزی بهت بگم تا میتونی وقت خالی کن برای اینجا موندن فایل گوش کردن کامنت خوندن هر فایلی حرف اصلی اش توحید و هر کامنتی ترا به منبع عشق و شادی که خداست نزدیکتر میکنه تا میتونی با خودت عهد ببند که هرچی استاد میگه رو مثل وحی منزل بپذیری و دونه دونه رو تو زندگیت انجام بده هر حرفی که گفته گناه هست و ترا از اصلت دور میکنه بهیچ عنوان انجام تده و مطمعن باش چنان رشد و پیشرفت کنی که همه انگشت به دهن بمونن ولی تو برات اینا مهم نباشه مهم برات فقط آرامش و شادی درونیت باشه و وصل بودن به خدا تو این سن کم هنوز درونت از ما خالص تره و بهتر میتونی پاتو از ترمز ها برداری با آدمای منفی تا میتونی فاصله بگیر با هیچ احدی سر جنگ نداشته باش اصلاااااااا ابداااااااا برای کسی توضیح نده که کجایی تو چه سایتی و از قوانین خدا تا خودت حرفه ای نشدی برای کسی حرفی نزن که اونا در مدارش نیستن و باعث میشع یا مسخره ات کنن یا منصرف اشتباهی که من مرتکب شدم ول انرژی پاکمو هدر دادم گفتم به شما بگم راه تونو دور نکنین فقط تمرکز روی موفقیت خودت بزار بعدا هرکی و دوست داری با رشد و پیشرفتت خودکار گرایش پیدا میکنن بع سمتت یا ازت دور میشن تا فاز منفی شون بهت اصابت نکنه موفق و موید باشی دختر خوب سایت برات آرزوی موفقیت دارم تا میتونی اینجا بمون که بهترین جای دنیا اومدی و خدا خیلی دوستت داشت که الان اینجایی بقول دوستان 95درصد از جوانان جامعه و بزرگان تو در ودیوار هستن تو انتخاب کردی که به درودیوار نخوری برای همین خاص شدی اومدی اینجا تا خاص تر بشی
در ضمن سایت عضویت شمارو زده 114روز شما زدی 28مهرماه 1404 عضو سایت شدم یعنی الان 5روز اینجا هستین خخخخ
سلام
خداراشکر واسه پیام زیباتون
واسه راهنماییتون
من فکر میکردم کسی پیام من نخونه اما این جوابتون واسه من شده یه نور یه امیدی که خدا هدایتم میکنه وخوش حالم به خاطر اینکه به قلبم گوش دادم ونوشتم
راجب عضویتم خواستم بگم من بارها امتحان کردم اما باور کنید برام نمیآورد خودم چند روز بعد این کامنت که گذاشتم متوجه شدم که خیلی قبل تر عضو سایت شده بودم شاید سیستم ان زمان زد ولی زمانی که واقعا توانستم وارد سایت بشم 28 بود نمیدونم چه حکمتی توش بود ولی من اون روز 28 مهر واسه اولین بار سایت استاد دیدم
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام به اقا عمران گل گلاب یکی از بی نهایت دستان نازنین خداوند
منم یه پسر18ساله هستم که با اینکه قبلا ثبت نام کردم ولی به لطف و هدایت رب سه ماه هست که به سایت هدایت شدم و دارم رو خودم و باورهام به صورت لیزری کار میکنم
من مثل هرکس دیگه ای نتیجه مالی خیلی برام مهمه ولی حرف شما خیلی درسته که آرامش و خوشحالی درونی از همه مهم تره منم تو این مسیر توی این سه ماه نتایجی در حد و اندازه ظرفم گرفتم از آرامشی که دارم یعنی واقعا وقتی در گذشته به آیندم فکر میکردم انقدر دیوونه میشدم که خدا فقط میداند ولی الان به قول استاد درسته من شرایط مالی خوبی ندارم ولی خداوند پاداشش را به من خواهد داد یه نتیجه دیگم این هست که سه ماه هست هیچ مریضی نشدم و بابتش خداروبی نهایت شکر میکنم فقط یک بار یهو سرم بدجور درد گرفت با اینکه ذهنم میگفت برو قرص بخورم ولی قلبم نمیگذاشت میگفت شرک هست اخر تسلیم قادرمطلق خداوند شدم گفتم من نمیدانم تو میدانی خودت خوبم کن و واقعا در کمتر از چند دقیقه خوب که شدم هیچ خیلی پرانرژی تر شدم و بابتش خداروصدهزاربار شاکرم کلی نتایج دیگه ای گرفتم مثل هدایت به یه مکانی که درحال کاراموزی هستم دورم آدم های با کمتر باورمخرب هست و کلا هم یادمیگیرم هم همزمان میتونم رو خودم کار کنم و انگار واقعا خداوند بیشتر از من میخواهد که من موفق بشود و همینطوری در حال هدایت من است
من قبلا گیتار کار میکردم و عاشق زبان روسی بودم هستم خواهد بود و حتما یک روزی به روسیه میروم ولی انگار خداوند هدایتم کرد که فعلا رها کنم همش تو سایت فعالیت کنم رو خودم کار کنم و بعدا در زمان و مکان درست به بقیه خواسته هایم نیز مثل استاد نازنین نیز هدایت خواهم شد
الان درحال کار کردن رو باورهای ثروت ساز توحیدی هستم و انگار خداوند از درون قلبم به من گفت که برای شما کامنتی بزارم تا هرچه شما گفتین من به عنوان سخنی از خداوند بدانم بخاطر همین اول از شما سپاس گزارم که به من انگیزه دوباره دادین که روی سایت کارکنم و اینکه منم خیلی دوست دارم که به استقلال مالی برسم اگر تجربه ای پیشنهادی دارید ممنون میشم بگید
من خیلی دوست دارم دوره روانشناسی ثروت را خریداری کنم و حتما و قطعا در عید خواهم خرید نمیدانم چطوری و نیاز نیست بدانم و فقط باید درخواست کنم و خداوند اجابت میکند درخواست درخواست کننده را همانطور که از خداوند دیروز خواستم که من را در آزمون شهری رانندگی هدایت کنم خودش قبولم کند و خداوند خلف وعده نکرد حال خداوند به من میگوید تکاملی را طی کن بخاطر همین 6فصل کتاب رویاهایی که رویا نیستند و کتاب چگونه فکر خداوند را بخوانیم خریداری کردم فصل شش دیروز تموم کردم ولی انگار خداوند گفت نرو کتاب بعدی فصل شش دوباره بخون منم گفتم چشم میخونم درکل از شما خیلی ممنونم کامنت شما تو سایر فایل های استاد نازنین خوندم که رفتین و برگشتین اخر به بغل خداوند بازگشتین
عجب چیزی گفتم البته من نه ها خداوند گفت خخخ در کل اول خدا دوست دارم بعد خودم بعد استاد بعد شما خیلی ممنون در پناه خداوند بخشنده مهربان باشید
خداااااجونم بزن بریم یه روز زیبا باهم شروع کنییییییم
سلام به تو محمد عزیز و همه دوستانی که از سن کم وارد این سایت الهی شدن
خیلی ذوق میکنم وقتی شما رو میبینم
من خودم 18 سالم که بود دنبال درس و مشق و خودنمایی بودم ولی همیشه عشق خداوند منو از هرچیز نامربوطی به عقب میروند
الان که 33 سالمه و کلی چک و لگد از جهان خوردم با استاد آشنا شدم و 2 ماهه وارد سایت شدم ولی واقعا احساس میکنم یک دختر بچه 6 ساله هستم و خدای مهربون یکسره دستمو گرفته و داره منو راهنمایی میکنه-احساس میکنم تازه متولد شدم
خلاصه که قدر خودت و ایمانت رو بدون و انشالله که همیشه ایمانمون دایمی و ابدی باشه و بدونیم که با توحید خیلی راحت میتونیم به خواسته هامون برسیم
خداوند پشت و پناهت پسر گل و انشالله همیشه موفق و سعادتمند و پیروز باشی
به نام خداوند بخشنده مهربان خداوندی که یک روز دیگر به من فرصت داد تا در این بهشن دنیوی زندگی کنم
سلام به خانوم لایق عزیز گلی از گل های بهشت
از شما بابت کامنت بسیار زیباتون سپاس گزارم
امیدوارم به هرآنچه که میخواهید به سادگی هرچه تمام تر برسید
سلام شیوا جان خوش اومدی به سایت استاد عباس منش و به گروه دوستان عباس منشی
این سایت پر از هدایت و قشنگی و حس خوب
پر از آگاهی و علم و شناخت خداوند و همون قانون بدون تغییر خداوند
با اینکه چند سالی هست عضو این سایت هستم ولی منم چند باری دور شدم از خداوند و خودم ولی بازگشت همه به سوی اوست به خودت تعهد بده و بخواه از خذای هدایتگر و مهربان که همیشه در این مسیر باشی
برات آرزوی بهترین هارو دارم دوست عزیزم