اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
چند روز پیش صبح زود رفته بودم کوه، اومدم ماشینم رو یه جا پارک کنم که موقع برگشتن راحت تر باشم چون تعطیلات بود و میخواستم گیر نکنم خلاصه دور زدم و دنده عقب گرفتم ماشین رو پارک کنم به دلیل شیب زیاد ماشین عقب نرفت و رفت سمت جلو و به سمت شیب،کنار پرتگاه و من سریع ترمز دستی رو کشیدم و زدم دنده و ماشین رو خاموش کردم اومدم پایین دیدم لب به لب پرتگاهم…..
نفسم بند اومده بود چون صبح زود بود و هیچ کسی هم نبود و ماشین هم توی اون وضعیت،اصلا باورم نمیشد توی اون وضعیت گیر کردم و هزار تا نجوا میومد که این چکاری بود و الان ماشین میافته تو دره و …
واقعا هیچ راهی نداشتم و هیچ امیدی هم نبود
یعنی ماشین جوری لب به لب بود و زیرش هم شن بود و هر لحظه ممکن بود لیز بخوره و بیافته پایین….الله اکبر
گفتم خدایا من هیچ راهی ندارم و هیچ امیدی نه به خودم و نه به کسی دارم به دادم برس
سوار ماشین شدم با ترس و لرز و سوئیچ رو چرخوندم تا برق ماشین وصل بشه بتونم کل فرمون رو بدم سمت چپ و استارت زدم و پر گاز اومدم توی جاده،اونقدر این اتفاق ساده و راحت انجام شد که باورم نمیشد،انگار خدا با دستاش ماشین رو برداشت گذاشت وسط جاده
به نام تنها رب این جهان زیبا و پر از ثروت و فراوانی
به نام خدایی که قوانینی برای این جهان گذاشت حالا بماند که چند درصدشان فهمیدن و ادامه میدهند
و 99 درصدشون در سردر گمی و گیجی هستن خدایا شکرت که دست منو و دسته این انسانهای مخلص این سایت و این جمع صمیمی رو گرفته ای و هدایت کردی
هدایت کردی تا بفهمیم و درک کنیم قدرتتو بشناسیمت که چقدر مهربان و بخشنده هستی چقدر رزاق هستی چقدر هدایتگرمون هستی
چقدر صدامون رو زود میشنوی
خواسته هامون رو بهمون میدی به چه شرطی به شرطه ایمان و توکل به خودت
چقدر فراوانی دارد نامحدود
آره همه اینها رو شناختیم و قدم برداشتیم یاد گرفتیم تغییر بدهیم خودمون رو یاد گرفتیم کنترل کنیم ذهنمون رو یاد گرفتیم فقط و فقط به خوبیها توجه کنیم یاد گرفتیم در برابر خداوند خاشع باشیم
یاد گرفتیم احساسه خوب داشتن یعنی چی
یاد گرفتیم آرامش داشتن یعنی چی
و خیلی چیزهای دیگه یاد گرفتیم
که اصل و اساس یک زندگی عالیه
اونم از کی از یکی از دستانه خداوند
بهتر بگم یکی از بندگان مخلص و محبوبه خداوند بلند مرتبه ست که صفاتش در درونه این بنده عزیزش استاد عباس منش بزرگوار ست
استاد ممنونتیم سپاسگزارتم
همونطور که در فایل استاد اشاره کردن همه ما انسانها همینطور هستیم اول راه که برای هر چی قدم برمیداریم اول از خداوند کمک میخواهیم که راه رو بهمون نشون بده و کمکمون کنه اما از اون جایی که ذهن چموشه و بیشتر اوقات نمیذاره ما راه درست رو بریم بعداز چند بار انجام دادن دیگه مغرور میشیم و میگیم من میتونم دفعه اول یکم میترسیدم اما الان خودم میرم خودم انجام میدم و این شیطان است ما هر لحظه ودر شروع هر کاری چه بار اول باشه یا بار هزارم باید همیشه از خداوند کمک و هدایتم بخواهیم که او بهترین راهنما و هدایتگر ست وقتی با ایمان از او کمک میخواهیم به راحتی برامون همه چی رو درست میکنه
مثلا همین جا پارک تا میایم میگیم خدایا یه جا پارک میخوام سریع بهت نشون میده اما باز ذهن چموش و شیطان نمیذارن و سریع یادت میره و میگی مرسی خداجون خودم پیدا کردم بابا اون جا پارک روهم خدا برات درست کرده کجای کاری
اما خدا رو شکر که در این سایت و شاگرد همچین استادی هستم که هر روز برای هر کاری از یاد خدا غافل نمیشیم و سعی میکنیم آگاهانه قدم برداریم و همه رو مدیون استاد خوبم هستم
و تعهد میدم همینجا که من کبری مشتاقی تا آخر عمر اگر زندگی خوب وآرامش و سلامتی و عشق و ثروت و معنویت و آزادی زمانی و آزادی مکانی و شخصیت خوب و بنده محبوبه خدا شدن رو میخوام باید این فایلها و صحبتهای استاد رو وحی منزل بدونم و هر روز گوش کنم و عمل کنم در زندگی
و الان هم در مغازه ام نشستم بعداز نوشتن کامنت میرم که فایل توحید عملی 10 رو گوش کنم توحید عملیها بی نظرین
خدایا شکرت سپاسگزارتم
استادم هر جا هستین کنار عزیز دلتون شاد سلامت و ثروتمند باشین
سلام به استادتوحیدی خودم که مثل ماه درآسمان زندگیم هرلحظه می درخشدوچه سعادتی خداوندنصیب من کرده که ازطریق ایشان پیام هاودرس های طلایی امروزم رادریافت کنم وچراغ راه این زندگی بهشتی ام قراردهم….
وسلام باعشق به مریم جانم
وهمه دوستانِ عالیم
دلم را
آرزوهایم را
آینده ام را
به خدایی می سپارم که …..
یوسف راازعمق چاه
به پادشاهی رساند.
ای مهربان ترازحد تصوّرم شکرت راهرنفس می گویم که امروزهم به واسطه خواهرعزیزاستادم درذهن وقلبش جاری شدی تااینطورباصحبت های نابشان ،وجه توحیدی مان ،رشدوپیشرفت عالی تری داشته باشد.
استادجان تازه اندام زیبایتان شده مثل من ،قربونتون برم بخداماه هستیدماه ،چقدرحال واحساسم عالیست وهرروزبادیدن شما وباعشق گوش جان سپردن به صدای زیبایتان وعمل به راهکارهایتان ،خداوند هم دوز
این تزریق احساس عالی وآرامش رادروجودم بیشتروبیشترکرده است.
بعضی وقت هابایدایستادوبه افق زیبای این مسیری که طی شددقت وتوجه کردکه چطورمراخداوندبه این حدازتغییرات سوق دادوهدایتم کردکه دراین مسیرزیباولبربزازدرس هایی که مراازناآگاهی هابه آگاهی آوردودرونم رابه آرامش واحساس عالی دعوت کرد،من این خداوندراایستاده تعظیم می کنم وسجده شکربردامان پرمهرش می گذارم.
تواضع وفروتنی درمقابل خداوندم هرلحظه وهرروزبرایم زنده وپاینده شده ومن اوراهرلحظه به قلبم دعوت می کنم ،لمس ضربان قلبم ،خدایی رابرایم تداعی می کندکه مریم تابه امروزهرچه داری ازآنِ خداونداست وهمه رابه ودیعه دراختیارت قرارداده است ومن هرروزبه خودم این نکات معجزه واررایادآوری می کنم ودرمراقبت بهترآن می کوشم.
خدای یکتایم ،ازجوانی کارکردن تامدت طولانی، مراامروزبه جایگاهی رساندی که خانه داربوده وزنی ثروتمندباشم چون هرروزتودرافکارم جاری هستی ومن چه آزادانه فرصت عالی پیداکرده تاروی خودم وبهبودیم تمرکزبی نظیری داشته باشم وهرروزعالی وعالی ترمرابه پیش می بری وچه معجزه وارترازاین
که هرروزدروجودوزندگیم توراجاری میبینم ،خدایاشکرت.
(چه وقت ،چه کاری انجام دهیم)یکی ازنکات طلایی استاددراین فایل بی نظیر،ذهنی که بازوپاک می شودتمام زمان خودرابه خداوندپیوندمی زندتااومدیرومدبّرکارهایش شودوبعدبانشانه هاچقدرعالی هدایت مان می کند.
خدایاهمین الان که درذهنم کلام راجاری و به واسطه دستان سالمی که به من ارزانی داشته ای وانگشتی که می نویسد،قدرت توقرارداردومن هرلحظه بابت این موهبت هایت توراشاکروسپاسگزارم.
ازلحظه صبح که به لطفش بیدارمی شوم وچشمان زیبایم رامی گشاید،دستانم رابه دستانش میسپارم واو بامن صحبت می کندومی گویددستانت رابه من بده تابه همه بگویم دنیادردستان من است…. ومن بعدازیک روزوشبی لبریزازخداوندباآرامش وصف ناپذیر وشکرگزاری وسپاس ازوجودش کنارم ،سربربالین گذاشته و درآغوش پرمهرش به خواب می روم.
تمام سعی هرروزم این بوده خداوندرادراول شروع هرکاری دعوت کنم مثل : آشپزی،ورزش عضلانی،پیاده روی،توجه به نشانه های هرروزم درسایت،نوشتن هایم،بازکردن مغازه توسط عزیزدلم ودعاهایی که باخداوندزمزمه می کنم خلاصه هرفکری،ایده ای و….بانام زیبای خداوندوباعشق به خودش است وبعد ازکوچکترین تابزرگترین وسایل وامکاناتی که خداوندآنهارابرای آسایش وراحتی دراختیارم قرارداده استفاده می کنم ،می بوسم وشکروسپاسش رابه جامی آورم واین کارهای قشنگ ،روتین زندگی زیبایم شده است.
خداوندهمه کاره زندگی ام شده ،مبدأ ومقصد، خودش هرچه به صلاح باشدبه من الهام کرده وبانشانه هایش ،هدایتم می کند،تدبیرمن کجاوتدبیرخداوندکجا…..
پس این مسیرقدروارزش واحترام دارد برایم درکناراستادی که خداوندبه زیبایی مرابه سوی ایشان هدایت کردوخودرامتعهدکرده ام به هرلحظه عالی تر،ازهرلحاظ چون لحظه هابرایم طلایی شده اند….
استادی که به زورواجبارچیزی رانمی خواهدودنبال نشانه ای ازجانب خداونداست که بانشانه هاهدایتش کندبه مسیردرست برای رشدوپیشرفت،واااای برای من، همین صحبت نشانه ای طلایی ازجانب خداونداست که باصبوری،ایمان وتوکل به چه جایگاه رفیعی ازبندگی خالصانه خواهیم رسیدوبه قول استادعزیزم
آدم باهوش تمام کارهایش رابه خداوندمی سپاردومی بیند که خداوندبه سادگی وراحتی کارهارا به سرانجام می رساند
وسط صحبتهاتون، اونجا که داشتین میگفتین ما به چت جیپیتی بیشتر از خدا اعتماد داریم، لرزه به تنم نشست. یاد اتفاقی که دیشب تو ایران رخ داد، افتادم. دیشب که ایران به اسراییل حمله کرد، من خواب بودم. دخترم با ترس و گریه بیدارم کرد که مامان جنگ شده. دستاش میلرزید. میگفت دلم نمیخواد تموم جوونیم حروم این تصمیمات بشه و از این جور حرفها. بهش گفتم: مامان به خدا توکل کن. گفت: خب اونطرف هم خدا دارن. گفتم نمیگم به خدای ایران و اسراییل توکل کن. به خدایی که درون خودته و هدایتت میکنه. همون خدا اگه زندگیت رو بسپاری به دستش، تو این شرایط بهترین شرایط رو برات رقم میزنه. مگه نه اینکه موسی به مرحلهای رسید که جلوی روش دریا بود، پشت سرش لشکر فرعون و همراهش طرفدارایی که ترسیده بودند و آیه یاس میخوندن و میگفتن: انا لهالکون، اما موسی خیلی آروم میگه: ان معی ربی سیهدین. خدایی با منه که من رو هدایت میکنه. نمیگه ما همه خدایی داریم که هدایتمون میکنه. اون میدونه که ایمان قومش اینقدر قوی نیست. پس میگه با من خدایی است که هدایتم میکنه. یقینی که دریا رو براش شکافت.
به دخترم گفتم: الان بالای 99درصد مردم ترسیدن و دارن میگن انا لهالکون و وقتشه که ما بگیم ان معی ربی سیهدین و بهت قول میدم که همین اوضاع مسیر رسیدن ما به خواستههامونه.
خب، دخترم اگرچه آرومتر شد؛ اما چون خیلی در این فضا نیست و شدیدا داشت فضای مجازی و اخبار رو دنبال میکرد، نمیتونست ذهنش رو کنترل کنه؛ اما استاد جان، به والله که من نترسیدم و بابت این موضوع اول از خدا و بعد از شما سپاسگزارم.
اما یکجا متوجه شدم که چقدر ایمانمون ضعیفه. دخترم اومد گفت که روسیه اعلام کرده که اگه جنگ بشه، ما از ایران حمایت میکنیم. انگار ترس دخترم کم شده بود. حتی شاید ته دل خودم و ته دل بسیاری از مردم از بیانیه روسیه مطمئنتر بودن تا جمله ان معی ربی سیهدین.
صبح که این پیام رو گوش دادم، یاد برق چشم دخترم افتادم وقتی که خبر روسیه رو داشت تعریف میکرد. من نمی دونم چه خبره؛ جلوی رویمون یه اقتصادی هست که در ده دقیقه دلار صعود میکنه به 70 و چند هزار تومان. پشت سرمون بحث جنگ و سیاستمدارهاییه که نمی فهمیمشون. کنارمون مردی هستن که بدون استثنا دارن میگن انا لهالکون. اما من میخوام فقط بگم: ان معی ربی سیهدین. میخوام شاد باشم و نترسم و توکل کنم و به والله که دریا دریا دریاست که جلوی رویم گشوده خواهد شد. این اتفاق به والله میتونه نقطه عطف زندگی هر کدام از ما باشه.
الان حالم خوبه. عالیه. نمیتونم جلوی همکارها رو بگیرم که این قدر در مورد این موضوع صحبت نکنن؛ اما حسم خوبه. دائم به خودم میگم ان معی ربی سیهدین.
(موسى) گفت: «چنین نیست! یقیناً پروردگارم با من است، بزودى مرا هدایت خواهد کرد!»
سوره شعرا- آیه 62
من که کلا چیزی نمیدونستم، چون دورم از این فضاها، فرداش همسرم گفت…
بازم رد شدم، چون یاد گرفتم از استاد جان که توجه نکنم و خودم رو بسپرم به الله یکتا، چون برای من شرایط فرق خواهد کرد.
خیلی از استاد ممنونم که با چندین فایل و چندین مثال متفاوت، هر بار بهمون یاداوری کردن شما مثل اکثریت جامعه فکر و رفتار نکنین.
ذهنتون رو کنترل کنین.
توکلتون به الله باشه و هدایت هاش.
بی شک زندگیِ شما با دیگران فرق خواهد کرد.
من حواسم به خداست که خودش مدیریت و چیدمان میکنه برام.
هر طور فکر کنم همون طرف میرم.
حواسم بره به شک، ترس، خشم و … همونا رو بیشتر دریافت میکنم.
خدا رو شکر قبلش تو مسیر کنترل ذهن رفتم که بارداریِ آسان و لذت بخشی رو از فضل خودش تجربه کردم و الان که به فضل خدا آماده ی ورود قند عسل به خونه مون هستیم ان شاالله، در حالت پایداری هستم.
حواسم به قشنگی های نی نی مون هست که میخواد زندگی دو نفره مون رو ان شاالله 3 نفره کنه با نفس های پاک و نورانیش.
خیلی خوشم اومد از مثالت در مورد شادیِ کاذبِ وعده روسیه در برابر خداوند…
قیاسی که تو ذهنمون میاد و اشتباهه.
دروغ چرا، نمیشه انکارش کرد، ذهن انسان کوچولو هست، وعده ی دم چشمش رو سریعتر باور میکنه تا وعده ی حق رو...
اما خدا رو شکر همین مثال ها و شرایط داره ذره ذره باعث میشه من بهتر درک کنم روی چه قدرتی باید حساب کنم و بندِ حساب کردن روی غیر خدا رو بهتر جدا کنم از خودم…
مرسی که این کامنت رو نوشتی.
و باعث شدی توحید عملی رو تو قلبم مرور و تثبیت کنم برای خودم.
همگی در پناهِ رب العالمین باشیم.
به قول استاد:
وقتی کنترل ذهن میکنی، و به ماجرا از زاویه ای نگاه میکنی که بهت حس خوب و امید بده، شرایط برای تو تغییر میکنه.
چقدر خوبه! چقدر خوبه یه نینیکوچولو! یه امید جدید، یه دنیای جدید.
این یعنی خدا از انسان قطع امید نکرده
عزیزدلم، حتما عکسش رو برامون بذار. من تو این مدت هم چند وقت یه بار عکس خودت رو چک میکردم.
سمانهجانم
تکهٔ بالا رو پریشب که پیامت رو دیدم، نوشتم. اینقدر خسته بودم که روی صفحهٔ گوشی خوابم برد و فراموش کردم پیامت رو جواب بدم.
امروز صبح که پیام سیدعلی عزیزرو بعداز مدتها توی سایت دیدم، یادم افتاد و الان دقیقا تایم شکرگزاری و مراقبمه که نشستم و با تو و نی نی صحبت میکنم.
یادم میآد دخترم که دنیا اومده بود؛ شب اول توی بیمارستان تنها بودم. توی یه اتاق تنها، پرستار یه موجود کوچولو رو آورد و داد دستم. بهش گفتم من همراه ندارم، میترسم. میشه ببریدش؟ گفت بچته. باید پیشت باشه.
بعدها حس اون شب رو نوشتم و هر بار که میخونمش ناخودآگاه صورتم پر از اشک میشه.
توی دفترم نوشتم:
دخترم اون شب من بودم و تو و خدا
تو بودی و من و خدا
اون موقع بلد نبودم؛ اما چه شیرین بود که ازم بپرسن همراهت کیه و بگم: خدا.
سمانهجانم
از فردای اون شب خواهرم از سفر رسید و من دیگه تنها نبودم؛ ولی به والله اون شب اول بچهٔ من حتی بک بار هم گریه نکرد؛ اما از فردای اون شب تا 46 شب حتی یک شب هم نخوابید و کاش فقط نمیخوابید؛ تا خود صبح جیغ میزد و گریه میکرد.
اینجاست که باید بگیم: کار خوبه خدا بکنه، بقیه کارهای نیستن.
من نمیدونم دقیق کی نینی دنیا میآد؛ اما دوست داشتم این حرفها رو بهت بزنم. لحظهای که داری میری برای وضع حمل، لحظهای که به سلامتی فارغ میشی و نینی رو میذارن توی آغوشت، این لحظات آخر که لحظات سخت طاقت فرساییه
توی همهٔ این لحظهها یادت باشه که تو هستی و نینی و خدا
نینی هست و تو و خدا
وقتی خدا طبیبت باشه، همراهت باشه، پرستارت باشه، لحظات شیرینی رو درک خواهی کرد که بعد از بیست سال نهتنها از شیرینی آن کاسته نمیشه؛ بلکه هنوز چیزهای جدیدی نیز از آن اتفاق قشنگ یاد خواهی گرفت.
هر بار یه چیزی میشنوم تو این فایل که دقیقاً یه تیکه از پازلِ ذهنمو حل میکنه…
– با هدایتِ خداوند، احساسِ گیر کردن یا به قول خودم قفل شدن پیدا نمیکنم.
– با هدایت، لازم نیست همه ی دورهاتو بزنی بعد به جواب برسی.
– وقتی هدایت رو دریافت میکنی که دکمه ی تسلیمت رو زده باشی. یعنی به ناتوانی ات اعتراف کردی و ذهنِ خودتو کنار کشیدی.
– خدایا من بدونِ تو هیچی نیستم، هیچی بلد نیستم، فقط تو مرجع و منبع هستی.
– وقتی مسایل تو ذهنم از خدا بزرگتر میشن، میرم تو در و دیوار، قفل میکنم، سخت میشه.
وقتی به خدا اجازه میدم هدایتم کنه تو مسایلم و دستِ تسلیم و ناتوانی و عجزم رو پیش خدا بالا میارم، زندگی برام آسون میشه، شیرین میشه، مسیر صیقلی و شفاف میشه.
– تو کار خودتو درست انجام بده، خدا کار خودشو همیشه درست انجام میده.
– درکِ درستِ جایگاه من در مقابل خداوند.
وقتی بدونم و درست درک کنم توحید رو، یعنی همه چیز خداست و منبعِ نامحدود فقط اونه، اتفاقا اعتماد به نفسم در برابر غیر خداوند بالاتر میره.
– روی کی حساب میکنی؟ روی بلد بودن و دانشِ کی حساب می کنی؟
خودت، رییست، استادت، خانواده ات، دکترت و …؟ یا روی خدا و علمِ نامحدودش حساب میکنی؟
– قبول داری لایق هستی برای دریافت هدایت های خدا؟ کجا قبول داری کجا نداری؟
چندین بار گوش دادم و هر بار تازه است.
منو یاد مثالهای زندگیِ خودم و رفتارهام میندازه.
استاد جان ممنونم برای انجام دادن هدایت هاتون و ضبطِ این فایلهای خوب و به اشتراک گذاری شون.
سلام به استاد عزیزم و تمام دوستان همفرکانسی ام ..نمیدانم قبلا کامنتی برای این فایل نوشته ام اما به گمانم نوشته …
بینظیر بود و من خدارا در این فایل دیدم ..زمانی شنیدم که درست نیاز بود بشنومش ….
حالا امده ام از اتفاقی که میتوانم معجزه بخوانمش برایتان بگویم تا رد پایی باشد برای بعد ها ….
من در حال حاضر در حال کارکردن روی فایل 15 دوره ثروت یک و فایل دوم قدم سوم هستم …میکاپ کار اتیست هستم و امسال 4 سالی میشود که این حرفه را شروع کرده ام …روز ها فکر میکردم که چگونه میشود درامدم بیشتر و البته که بسیار به قانون تکامل پایبندم…الان به صورت درصدی کار میکنم و یک سال و حدودا 6 ماه است که در یک سالن ثابت هستم باز هم به صورت درصدی …دیشب پدرم گفت باید سالن بزنی (پدرم و همسرم هر دو از شاگردان استاد عباسمنش هستند به لطف الله مهربان )و پدرم ادامه داد : دخترم باید شروع کنی …باید با ترس هایت روبه رو شوی ..باید بروی در دلش …من خودم برای یک سال برایت سالن اجاره میکنم ،خودم کرایه ی ماهیانه اش را میدهم …خودم برایت دستگاه کارت خوان میگیرم و تو فقط شروع کن …راستش را بخواهید در تمام مدتی که پدرم این هارا میگفت من میفهمیدم این خداست .. میفهمیدم که خدا در قالب پدرم امده ….میفهمیدم که این مثال همان دوستی ست که در دوره ی عزت نفس استاد میگفت امده بود که کمکش کننه اما استاد به خاطر باور های شرک الود او را شریک قرار داده ….من دیشب خدا را دیدم ….البته این چند رو خدا چند نشانه برایم فرستاده بود اما من متوجه نشده بودم تا دیشب که به این واضحی به من راه حل را گفت ….
حالا من امده ام بگوییم من ،فاطمه ،بنده ی بیست و چند ساله ی کوچک خداوند قول میدهم بندگی کنم این خدای رزاق را … به هر طریقی که خودش بگوید ….
منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قرب است و به شکر اندرش مزید نعمت …
شاید باورتان نشود اما من فهمیدم که متن را خدا نوشت و نه من … حتی جمله منت خدای را ،اصلا یادم نبود وقتی شروع کردم نوشتن خودش اومد و نوشته شد ….
خداروشاکرم که من روی کول خودش نشونده و همه ی کارهامو خودش پیش میبره ،نه الان ،سالهاست که اینطوریه اما منه مشرک متوجه ش نبودم ….خدای من …ای ارباب مقدس من ،اکنون در بارگاه الهی ات ،زانو میزنم و سجده ی شکر بجا می اورم که تو ای ارباب مقدس من ،همواره دست در دستانم داری ،سر برشانه هایم میگذاری ،و در گوشم زمزمه میکنی :آرام باش بنده ی دوست داشتنی من …بارت را به من بسپار …من ان را برایت حمل میکنم و به نیکوترین مقصد ها میرسانم …خیالت جمع جمع جمع باشد … من همه چیز را درست میکنم …
وقتی این کلمات در گوشم طنین انداز میشود غرق در ارامشی عجیب ،همه چیز را به دستان پرتوان خدایی میسپارم که سالهاست خدایی میکند ….
خدای من ،معبودا … پروردگارا …سرورا …چگونه سپاست را به جا اورم که زبان از شکرت قاصر است و قلم از سپاست ناتوان ……….
به نام خداوند رحمان او که زندگیم را به راحتی و آسانی کشانده
او که سمیع است و علیم
اوکه رفیع است عظیم
الهی خودت بگو تا بنویسم الهی خودت بببار به این انگشتان که من عاجزم از هر کلام و سخنی در درگاه تو
احساس عجز میکنم
4 روز تسلیم توام
و امروز در این جلسه توحیدی در پیشگاه تو سر فرود میآوردم و احساس عجز و ناتوانی میکنم از تغییر خودم خدایا تو مرا تغییر بده مرا کمک کن که بدون تو بدون قدرت والا مقام حق تو هیچم
سلام بر استاد عزیزم مریم شایسته عزیز و همه دوستان و خانواده پر مهرم
استاد واقعا این جلسه هروز داره به من یاد آوری میکنه و حتا توحید عملی جلسه ده هر بار گوش میدم یاد میگیرم چطوری تسلیم باشم چطوری به خودم غره نرم
خداوند عزیزم من همین جا میگم که من عاجزم من در مقابل تو هیچ من سرم در برابر تو پایینه
خدایا تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم
من عاجز ترینم به درگاه تو
وقتی گرسنه میشه چه کنترلی رو خودم دارم وقتی زیر وزنه موندم تو باشگاه من چی هستم آخه
همین امروز بود گفتم خدایا به نظرت دارم این حرکت میزنم درسته تو جوابم رو بده
ی دفعه یکی هز دوستانم ا مد گفت این حرکت جز بهترین حرکتاس و دیشب داشتم دربارش تو یوتوب فیلم میدیدم خب اون به من فهموند برای هر چیزی وقتی بگی ناتوانم جواب میدم بهت به خدا که ناتوانم
به خدا که در برابر تو من هیچی نمیفهمم
همین امروز بعد باشگاه هیچی نخوردم
اومدم سر کار بعد فشارم افتاد با عجله کاور کردم که چی که زود انجام بشه و کلی حس بد و بعد بی حال شدید که و دراومدن کنترل ذهن از دستم و نتونستن کنترل کردن زبان و ذهن البته ایراد نمیگیرم از 7ودم من انسانم خطا میکنم اما میخوام بگم بهش گوش نکنم هیچی نیستم این زندگی آسون و راحت الا داره توسط خداوند اداره میشه
وقتی بهش بگی ناتوانم اون دیگه فرمون رو دست میگیره میبردت که سوت بزنی که حال کنی
عباس منش اگه الا تو این مرحله چون به خدا گفته من نمیدونم و تو میدونی
قبلا نمیدونستم تسلیم به چه معنا و خوب درک نمیکردم الا چند روزه که گوش میدم توحید عملی رو و تازه ی چیزایی فهمیدم و باز هم میگم نفهمیدم خدای خوبم تو به من بگو تو منو هدایت کن
من از 6ر خیری که از تو به من برسه فقیرم بخدا که هروز این جلسرو گوش لدم و کامنت بنویسم باز هم تکراری نمیشه و هروز بهتر در میکنم توحید رو
دوره احساس لیاقت منو خیلی رشد داده استاد جانم سپاس گذار خداوند برای این دوره
سپاس گذار خداوندم برای کامنت های بچها این سایت که باعث میشه گفتگوهای ذهنی بهتری رو جایگزین کنم
احساس بهتری بهم دس بده
دیشب بازی بارسا و پاریس بود با اینکه بارسا دو گل پیش بود اما پاریس برد چون ژاوی تازه کاره چون زود عصبی میشه آرامش خودش رو حفظ نمیکنه میتونست با داشتن کنترل ذهن خودش رو و تیمش رو آروم کنه اما نه تنها این کارو نکرد با این کار هم نیمکت و هم بازیکنای خودش رو بهم ریخت و اونجا بود که باخت اما انریکه در بازی قبلی آرامش خودش رو حفظ کرد و باعث شد بازیکناش تو خونه بارسا 4 تا گل بزنن
واقعا تسلیم بودن یعنی وقتی بازیکنت اخراج شد صبر کنی آروم که شدی تعویض مناسب انجام بدی نه با ی تصمیم اشتباه دیگه کل بازی رو بهم بریزی
خیلی همین فوتبال برای من درس داشت که هر لحضه غرور برت داره و به خودت مغرور بشی گور خودت رو کندی با سر میخوری زمین
این چند روز به خدا میگم میگم هرجا پن از مسیر خارج شدم هرجا مغرور شدم بهم بگو به من بفهمون که بتونم کنترل ذهن کنم و دوباره برگردم به مسیر
تو منو هدایت کن من انسانم خطا میکنم فراموش کارم تو به من یاد بده و به من بفهمون
خدایا ازت ممنونم که کنارم قربونت برم
برای هر کاری برای هر کلامی هر سخنی هدایتم کن من در برابر تو هیچی نیستم پروردگار من
فرمانروای من ببخش تمام گناهی را که جلو ی نعمت های تو به زندگی ام را گرفته است
سلاممممم استادم عزیزم چقدر دلم برای روحماهتون تنگ شده بود
با اینکه هر روز فایل هاتونرو میبینم اما نمیدونم چرا فایل جدید میزارید یه شکل دیگه است
خب برم سر سوال این فایل
واقعا جالبه این زمانی ها ….
عجیبه عجیب….
چقدر واقعا منضربه خوردم از اعتماد به هرچیزی غیر از خدا
وقتی حرف میزدید هربار تو ذهن ام اتفاقاتم میچرخید
که چرامن دیر هدایت میشم به جواب
چرا انقدرهمه چیزکند پیش میره
و جواب توحید بود
بله به همون نسبت که من تو زندگیم به خدا اعتماد کردم اتفاقات راحتتر پیش رفت و آسان تر
و به همون نسبت که به دیگران ضریه خوردم
تا جایی که یادم میاد میخوام واسه خودم مثال بیارمو بارها و بارها این کامنتم رو بخونم
مثال اول :
یادمه 19 سالم که بود اولین مسابقه رقص ام رو دادم خب خیلیم تجربه بزرگی بود یک عالمه ادم دنسر هایی که الگوم بودن
چون بار اولم بود من خیلی با اعتماد به خدا رفتم
واقعا یادم نمیره اونروزهارو
من چون باید تنها میرفتم یه ترس بود
چون مسابقات زیر زمینیو دختر پسر قاطی بود یه ترس بود
چوناولین بار بود که بعد چندسال تمرینخودم رو محک میزدم یه ترس بود
اینکه هیچ دوستی نداشتم یه ترس بود
خلاصه هیچراهی نداشتمجز اعتماد به خدا
دقیقا یادمه چقدراجرای فوقالعاده ای داشتماونروز
چقدر همه سوپرایز شدن و….
چقدر از من تعریف شد چقدرررر همه چیز بالاتر از حد انتظاراتم بود
من نمیدونماون روز چیاز وجودمناومده بود بیرون…
واقعا نمیدونم
اما میدونم همش به خاطر اعتماد به خدا بود
چون اوناخرین بار بود :)
بله من انقدری بعد از اون ماجرا به خودم مغرور شدم که تو همه مسابقاتم گند زدم…
تو همش
اونم چون فقط به تمریناتم و استعدادم اعتماد میکردم نه خدا
یادم رفته بود خدا منو اورده اونجا…
من با اینهمه تمرین انقدری قبلا تو مسابقاتمگند زدمکه جرات مسابقه دادن ندارم دیگه اما
الان واقعا فهمیدم مشکل کجاست
و درخواست دادم که امسال منهدایت بشم به battle خوب و خودمرو بسنجم
هماعتمادمبه خدارو هماعتمادبه نفس خودم رو
مثال 2 :
وقتی بود که هدایت شدمبه دوره کشف قوانین
واقعا این دورهجواب تمام سوال هامرو داشت میداد
واقعاااا واقعا تمرینات عالی بود خیلیم نتایج خوبی گرفتم اما
بعد از 6 ماه تمرکزی کارکردن رو دوره اون نتیجه دلخواه رو از برداشتن ترمز هام یا پیدا کردنشوننگرفته بودم
چرا؟؟؟
چوناعتمادم بهتمرینات دوره بیشتر از خدا شد باز
گفتم عه مندیگه اصلا میترکونم و ترمزامو برمیدارم دیگه و…
غافل از اینکه اگه یادت بره همهاینا هدایت خدا بوده حتی دوره های استادم واست نتیجه نمیاره
من تماماعتمادم تمرینات دوره بود اما با اینکه خوب انجام میدادمولی حسم خوب نبود تا اینکه واقعا تسلیم شدم و گفتم خدایا تو بگو ترمزهام چیه !
تا اینکه خدا اروم ارومهدایت کرد
گفت این فایل رو گوش کن
اینتمرینو انجام بدم
این ادمو ببین
با این حرف بزن
با اونحرف نزن
این الگو رو بگیر و….
من انقدر راحت ترمز هام رو پیدا کردم که حد نداره
و عزت نفس ام برای حل مسئله رفته بالا
تا اینکه الان باز باید یادم باشه برای برداشتن ترمز هامفقط خدا میتونه کمکم کنه
چونمننمیدونم چطوری با چه فایلی با چه حرفی با چه کتابی میشه راحت تر اتفاق بیافته
اما خدا به راحتی هدایت میکنه و ترمز هامبرداشته میشه …
مثال 3 :
دنبال ایده های خودم رفتم
وقتی واسه کلاس رقص داشتن و پول ساختن از علاقه ام
صب تا شب این باشگاه به اون باشگاه میرفتم
و چشمم با تایدد دیگران بود
در صورتی که فکرمیکردم اعتمادم به خداست !!!
اما چشمم به دهن اونا بود
به تایید اونا بود تا اینکه ضربه پشت ضربه…
واقعا بی احترامی هایی که دیدم و….
به نسبت توانایی ایم…
چونبه توانایی رقصیدن ام بیشتر از خدا اعتماد کردم
چون نگفتم خدایا من با اینهمه توانایی تو رقصیدن اگه تو هدایتمنکنیهیچی نیستم
هیچ قدمی نمیتونمبردارم
نمیتونم به هیچ سمتی حرکت کنم
نمیتونم ازش پول بسازم و هرجا برم در بسته است
مثال 4 :
کمی شبیه به مثال 3 هست اما از زاویه ای دیگه
من تابستون دنبال سالن خوب بودم واسه تمرین
خدام از طریق به خوابی گفت برو پیش مربی قدیمیت که باشگاه داره و منم رفتم
و خب مربیم به رایگان یه جایی رو در اختیارم قرار داد
و منمیدنستم اونلطف از طرف خداست تا اینکه
مربیم به دوستمکلی از من تعریف کرده بود و گفته بود ولی خیلی مغروره نمیاد درخواست کنه من بش کلاس بدم
اقا منگفتم من به اینهمه ادم درخواست دادم مربی خودمم روش کاری نداره برام
منگفتمو…
تمام اعتمادماز خدا برداشته شد گذاشته شده بود رو مربیم :)
خب اونم هیچحمایتی نکرد طبق قانون
تهش ام مجبور شدم از اونجا بیام بیرونچون سانس هاشون پر شده بود
و گفت اگه سانس باشگاه خالی بشه بهت کلاس میدم
و من دیروز فهمیدم که اسفند این اتفاق افتاده بوده و اینکارو نکرده و خیلی ناراحت شدم از خودم
که چرا جای خدا اعتمادم رو گذاشتم رو ادما….
خب البته میدونم خیلیم عزت نفس ام مشکل داره که ته ذهنم میگم اره چرا سانسش رو بده به هیپ پاپ وقتی میتونه یه مربی بیاره واسه کلاس لاغری و….
خودمم ارزش نمیدم به کارم اما
الان که دارم رواحساس خود ارزشیم کارمیکنم
میخوام تماماعتمادم رو بزارم رو خداکه حتی خدا هدایتمکنه که این احساس در من زنده بشه تا هم فرکانس بشم با ادم هایی که به کارمن ارزش میدم و باز یادم باشه اون ادمارو خدا اورده و بخواد ده هزار نفرو جایگزین میتونه بیاره…
مثال 5 :
دوسال پیش بود که من میخواستم عمل جراحی معده انجام بدم اما خیلی شک داشتم
سر همین به خدا گفتم مننمیدونم تو هدایتم کن
تا اینکه به دل ام انداخت نکنم اینکارو
چندین ماه بعدش من ساز و کار دوره قانون سلامتی رو فهمیدم و یادمه چقدر خوشحال شدم که خدا هدایتم کرده اما
برای تهیه ی دوره رفتم سراغ ایده های خودم…
کلا یادم نبود بگم خدایا خودت دوره رو بگیر برام
انگار دیگه اعتمادی در کار نبود….
تا اینکه کلی زمان برد تا من تسلیم بشم
و واقعا تو این چندوقت میبینمکه چقدررررر به این هدفمم نزدیکم چقدر راحت مقاومت هام راجبش داره شکسته میشه
چقدر راحت داره خریداری میشه و چقدر نیت منخالص تر شده و ایمان ام بیشتر
در کل منانسان مغروری بودم از بچگی و
غرور من در مقابل ادم ها روابطم رو خراب کردم
اما غرورم درمقابل خدا کل زندگیم رو….
چقدر دوست دارم تا ابد یادم باشه که کی منرو به اینجا رسوند و روزی داد و هدایتکرد
نیلوفر زیباترین گلی که در مرداب جایی که فکرشو نمیشه کرد می روید و ما همه همانند اسم قشنگت گل نیلوفری هستیم که داریم از دل مرداب ذهنمون که گندیده تر از مرداب است باتلاق بی انتها هست می روییم و قراره به رویشمون زیبایی به جهان ببخشیم
تبریک میگم بهتون که چقد زیبا داستان زندگیتو بیان کردی و خودتو شناختی که کجا ترمزها ترو به عقب کشوند اونجا زیبا بودکه گفتی غرور با مردم روابط منو خراب کرد ولی غرورم به خدا کل زندگیمو خیلی درسای جالبی از کامنتت میشه گرفت که اگه بتونیم با خدا باشیم چیجوری موقعیتها مثل آب خوردن میاد و راه بهره وری از آن و بما گفته میشه کار ما فقطططط انجام دادن اونم مثل آب خوردن ولی اینقد در باتلاق منم منم گیر کرده ایم که دست خدارو فراموش میکنیم و با مخ میخوریم زمین باز نمیخوایم بفهمیم و ضربه سنگین تر و خدارو شکر میکنم که الان فهمیدی ترمزتو گرفتی با تجربه های سنگینی که پرداختی دعا میکنم ازین بعد زندگیتو عالی بدرخشی و دیگه هزینه سنگین ندی برای زیبا شدن زندگیت انشالله با فهم این ترمز آسان شوی برای آسانی های بیشتر وبهتر ممنونم از دانشی که با داستان زندکیت بما بخشیدی ممنونم از خدای درونت ممنونم ازت خواهر خوبم سپاس.
من با خشوع و تواضع،با تسلیم بودنه کامل،هدایت خدارو دریافت کرده بودم و باشگاه (هوم جیم) زده بودم
در شروع کار ورودی های مالی،شاگرد،…نتیجه به جهت همون تسلیم بودنا و من بلدنیسمو تو بگوها ایجاد شده بود!
6ماه گذشت…
دو هفته ی اخیر بعد از تموم شدن تعطیلات عید،مجدد شروع به کار کردم
دیدم یکی در میون شاگردام کنثل میکنن!
البته ک من بخاطر احساس لیاقتم ،شهریمو بالاتر برده و با وجود نجواها ک الان شاگردات میرن،طردت میکنن،تو تنها میشی،اشتباه کردی ندا … و هزاران سرزنش که از بازی ذهن میومد
طی همین دو هفته،با کمک فایلای احساس لیاقت و البته که یاداوری همون انرژی،همون منبع،همون اصل،همون نور،همون الله،همون پرودگار،همون خدا که در شروع کار ،ازش درخواست میکردم که تو بهم بگو چطور،تو بهم بگو از کجا ،تو بهم بگو چگونه؟
من هیچی نمیدونم خدا
من هیچی بلد نیسم
من اولشم که شروع کردم همش کار تو بود
کلاسامو پر کردی،ادمهای خوبتو برام فرستادی
تو کردی
حالا بازم با تو…
همین دیروز ،ی پیام دریافت کردم که نداجون من نمیتونم بیام کلاس…
چشمامو بستم،گفتم خدایا من میدونم کار تو بود..
من میدونم که جا باز کردی برای بهترش..
من میدونم که داری یه جریان جدید توی این اقیانوس زندگیم راه میندازی..
من میدونم که قراره این بدن و این ندارو ببری برای تجربیات بهتر..
هنوز شاگردای خوبی دارم و شب باهاشون کلاس دارم شکر…
رسیدم خونه،شروع کردم غذا درست کردن،منی ک مدتها بود همیشه از بیرون غذا سفارش میدادم ،اما انگار این الهام بود ک بلندشو ،ذهنتو ببر ی جایی ک نخواد تورو پایین بیاره،البته ک نمیتونست،چون من خیلییییی اروم بودم ،حس کوه بودن داشتم،محکمو استوار
به ابجی لیلا (لیلا بشارتی،یکی از دستای خدا برای اشنایی با مسیر استاد) زنگ زدم
گفتم ابجی این روزها این اتفاقا داره میفته و البته ک من هیچ غمو ترسی ندارم
هرکی از بیرون ب این کاره من نگاه میکرد،میگفت این دختر دیوانست،شهریرو بیشتر کرده دونه دونه شاگرداشم کنثل میکنن،این میخنده و بهشون میگه موفق باشی
اره من دیوونم ،دیوونه ی همون عشق،دیوونه ی همونی که دلم بهش قرصه،که خودش برای من همه کسه..
بعد از صحبتمون با ابجی ،دراز کشیدمو چشامو بستمو گفتم،ای عشق تو همه چیزی،من واقعا ندای قبل ندای پارسال نیستم،چون تورو پیدا کردم
چشام گرم شدو خوابم برد
مسیج اومد..
پیام واریز…
شاگرد خصوصی،4میلیون
نگاه به سقف کردم..
گفتم جواب دادی به ارامشم به توکلم..
داغی اشکام هنوز روی گونم حس میشد..
دوبار دینگگگ پیام..
شاگرد خصوصی قدیمم..
هم تمرین خصوصی هم رژیم..8میلیون
دیگ اشکام بند نیومد…
12میلیون کمتر از نیم ساعت
4برابر همون ادمهایی ک کنسل میکردنو من لحظه ای شک نداشتم که خدا نشسته و داره با چشمای پر از عشقش،هی میگه دخترم دخترم نترسی،من هستم یوقت فکر نکنی داری تنها میشی،من اینجام
اره من صداشو توی وجودم میشنیدم..اهنگ علی زندوکیلی و هق هقای من که به پهنای صورتم و چشمایی که نمیدیدو تلاش میکردم بنویسم
از عشقش
از بزرگیش
از …
از بس که عمری خورده ام بغض گلویم را
دریا دلم حالا ببند ای عشق جویم را
بی پرده با من باش این مردُم نمیدانند
تنها حجابت فاش کرده مو به مویم را
این چند قطره اشکِ تو عشق است یا بازی
که میبرد این چند قطره آبرویم را
من صحبتم با زندگی جز عشق چیزی نیست
چون خوانده ام دستِ حریفِ روبرویم را
زیباترین رویایی، حتی در این تنهایی
من اینهمه زیبایی، هرگز ندیدم
شبیهِ کوه دردم، هر شب صدایت کردم
تا به خودم برگردم، تو را شنیدم
در سینه ات، یک راز پنهان است و میخواهم
پایان دهم، امشب عذابِ جستجویم را
در سینه ام، یک آرزو دارم نمیگویم
شاید خودت پیدا کنی آن آرزویم را
زیباترین رویایی، حتی در این تنهایی
من اینهمه زیبایی، هرگز ندیدم
شبیهِ کوه دردم، هر شب صدایت کردم
تا به خودم برگردم، تو را شنیدم
من پر از انرژی،پر از امید رفتم برای کلاسهای شبم
و دوباره لطفو برکتش از طریقای شاگردای شبم،که برام کادو خریده بودن
و اما امروز،از امروز بگم که همین توحید با من چه ها نکرد
با هدایت های همون الله ،من به خرید ماشین صفر دنا پلاس رسیدم
ماشین هاچ بک پراید مدل 91ام رو با تمام عشقبازی که کرده بودیم،فروخته بودم
توی پروسه فروشش به دلیل توقیف حجاب که من روحمم خبر نداشت،پلاک زدن به مشکل خورده بودو داستای تعطیلیه عیدو این چیزا…
همه ی اعضای خانواده من،دنبال پارتی یا رشوه به افسرو ازین داستانا بودن،من اوایل اسفند ماشینو فروختم و تقریبا یکماه ازاین پروسه پارکینگو قوانینه مردم(نه قوانین منو خدا) گذشته بود
امروز اقای خریدار زنگ زد،گفت من ماشینو سند زدم بالاخره
من بهچه خریداری هدایت شده بودم که این همه صادقو امین بوده..
میتونست یه عددی بگه..
اما ادم درستکار…
اونروزا ک همه حرفه رشوه و پارتی میزدن،من چشم دوختم به اون بالایی ،گفتم تو ،توی قضیه طلاقم،وقتی از خودت خواستم،وقتی چشمم به خودت بود نه بندت ،نه وکیل،نه قاضی…برام انجامش دادی…
اینبارم انجامش میدی،من هیچ راهی بلد نیسم تو بهم بگو..
لقمان 20: آیا توجّه نکردهاید که خدا آنچه را که در آسمانهاست و آنچه را که در زمین است، در جهت منافع (و کمالِ) شما، رام و مسخّر کرده، و نعمتهایش را که آشکار و پنهان است، برایتان گسترش داده و بر شما تمام کرده است؟ برخی از مردم، بدون هیچ دانشی، و بدون اینکه هدایت شده باشند، و (بدون داشتنِ) هیچ کتاب روشنگری، دربارهی خدا بحث و جدل میکنند.
لقمان 22: هر کس در حالی که نیکوکار است، وجود خود را تسلیم خدا کند و (تصمیمگیری برای) خویش را به او سپارد، بیگمان به محکمترین دستگیره چنگ زده است. (آری،) فرجام همهی کارها، تنها به دست خداست.
سلام به استاد عزیزم و همه دوستان محترم.
خدا به بی نهایت طریق با آدم صحبت میکنه. همین دیروز بود که با یه حال استیصال ازش میپرسیدم خدایا بهم بگو من از چه طریقی میتونم کمترین میزان نجوای ذهنی رو تجربه کنم، چجوری میتونم همیشه تو مسیر باشم، کمتر قاطی حواشی شم. و جواب واضح و محکمش این بود که فقط با یاد خداس که دلت آروم میگیره و میتونی ثابت قدم بمونی، با سپاسگزاری و یادآوری تک تک معجزاتی که وارد زندگیت کرده. همین مورد همه حواس تو رو از بیرون برمیداره و متمرکز درونت میکنه، مقایسه رو خیلی کمرنگ میکنه، عجله و حرص و طمع و از بین میبره، قضاوت کردن آدمارو تو ذهنت به صفر میرسونه. چون عملا قلب و ذهنی که پر از یاد خداس، پر از تمرکز بر توحیده جایی براش باقی نمونه برای تمرکز به غیر از خدا.
در ادامه گفتگوهام با خدا در مورد این موضوع و تلاش من برای برگشت به مومنتوم مثبت خدا آیات اول این کامنت رو برام بولد کرد.
با آیه 20 لقمان چنان آرامشی رو به قلبم برگردوند که سخته برام با کلمات وصفش کنم. و با آیه 22، بهم گفت اگر همه وجودتو بسپری بخدا، تو بردی. و این آیه چکیده همه حرفای استاد توی این فایل بینظیر بود که امروز به عنوان یکی از قسمت های روز شمار تحول زندگی من دوباره روی سایت قرار گرفت. و وقتی که داشتم این فایل رو گوش میدادم، یاد روزایی افتادم که موقع پیاده روی با خدا حرف میزدم و پر شده بودم از احساس لیاقت، حس بی نهایت بودن، حس تسلط، در حدی که ناخودآگاه پشتم صاف شده بود و با قدرت قدم برمیداشتم. اینقدر حس و حال اون روزا رو دوست داشتم که همون روزا بخدا میگفتم میخوام همیشه همین حسو داشته باشم. و امروز اون حس دوباره برگشت و از خدا میخوام که کمکم کنه توی مسیر بمونم.
خدا به بینهایت طریق داره جواب سوالامونو همیشه میده، برای من این سوال پرسیدن از دیروز شروع شده و خدا همچنان داره رگباری جواب ها رو به زبون های مختلف بهم میگه. عاشق این خدای اجابت کننده هستم.
دوست داشتم این کامنت رو اینجا به عنوان ردپا بذارم و برای همیشه تو ذهنم بمونه که هیچی به اندازه یاد کردن خدا و تسلیم شدنش برای من خوب کار نمیکنه.
به نام الله یکتا
چند روز پیش صبح زود رفته بودم کوه، اومدم ماشینم رو یه جا پارک کنم که موقع برگشتن راحت تر باشم چون تعطیلات بود و میخواستم گیر نکنم خلاصه دور زدم و دنده عقب گرفتم ماشین رو پارک کنم به دلیل شیب زیاد ماشین عقب نرفت و رفت سمت جلو و به سمت شیب،کنار پرتگاه و من سریع ترمز دستی رو کشیدم و زدم دنده و ماشین رو خاموش کردم اومدم پایین دیدم لب به لب پرتگاهم…..
نفسم بند اومده بود چون صبح زود بود و هیچ کسی هم نبود و ماشین هم توی اون وضعیت،اصلا باورم نمیشد توی اون وضعیت گیر کردم و هزار تا نجوا میومد که این چکاری بود و الان ماشین میافته تو دره و …
واقعا هیچ راهی نداشتم و هیچ امیدی هم نبود
یعنی ماشین جوری لب به لب بود و زیرش هم شن بود و هر لحظه ممکن بود لیز بخوره و بیافته پایین….الله اکبر
گفتم خدایا من هیچ راهی ندارم و هیچ امیدی نه به خودم و نه به کسی دارم به دادم برس
سوار ماشین شدم با ترس و لرز و سوئیچ رو چرخوندم تا برق ماشین وصل بشه بتونم کل فرمون رو بدم سمت چپ و استارت زدم و پر گاز اومدم توی جاده،اونقدر این اتفاق ساده و راحت انجام شد که باورم نمیشد،انگار خدا با دستاش ماشین رو برداشت گذاشت وسط جاده
چقدر رحمان و بزرگی ای مولای من
پناه میبرم به الله از شرک
خدایا فقط شکرت رو میگم بابت تک تک نفسهام
شکرت بابت آگاهی ناب
سپاس استاد عزیزم
به نام تنها رب این جهان زیبا و پر از ثروت و فراوانی
به نام خدایی که قوانینی برای این جهان گذاشت حالا بماند که چند درصدشان فهمیدن و ادامه میدهند
و 99 درصدشون در سردر گمی و گیجی هستن خدایا شکرت که دست منو و دسته این انسانهای مخلص این سایت و این جمع صمیمی رو گرفته ای و هدایت کردی
هدایت کردی تا بفهمیم و درک کنیم قدرتتو بشناسیمت که چقدر مهربان و بخشنده هستی چقدر رزاق هستی چقدر هدایتگرمون هستی
چقدر صدامون رو زود میشنوی
خواسته هامون رو بهمون میدی به چه شرطی به شرطه ایمان و توکل به خودت
چقدر فراوانی دارد نامحدود
آره همه اینها رو شناختیم و قدم برداشتیم یاد گرفتیم تغییر بدهیم خودمون رو یاد گرفتیم کنترل کنیم ذهنمون رو یاد گرفتیم فقط و فقط به خوبیها توجه کنیم یاد گرفتیم در برابر خداوند خاشع باشیم
یاد گرفتیم احساسه خوب داشتن یعنی چی
یاد گرفتیم آرامش داشتن یعنی چی
و خیلی چیزهای دیگه یاد گرفتیم
که اصل و اساس یک زندگی عالیه
اونم از کی از یکی از دستانه خداوند
بهتر بگم یکی از بندگان مخلص و محبوبه خداوند بلند مرتبه ست که صفاتش در درونه این بنده عزیزش استاد عباس منش بزرگوار ست
استاد ممنونتیم سپاسگزارتم
همونطور که در فایل استاد اشاره کردن همه ما انسانها همینطور هستیم اول راه که برای هر چی قدم برمیداریم اول از خداوند کمک میخواهیم که راه رو بهمون نشون بده و کمکمون کنه اما از اون جایی که ذهن چموشه و بیشتر اوقات نمیذاره ما راه درست رو بریم بعداز چند بار انجام دادن دیگه مغرور میشیم و میگیم من میتونم دفعه اول یکم میترسیدم اما الان خودم میرم خودم انجام میدم و این شیطان است ما هر لحظه ودر شروع هر کاری چه بار اول باشه یا بار هزارم باید همیشه از خداوند کمک و هدایتم بخواهیم که او بهترین راهنما و هدایتگر ست وقتی با ایمان از او کمک میخواهیم به راحتی برامون همه چی رو درست میکنه
مثلا همین جا پارک تا میایم میگیم خدایا یه جا پارک میخوام سریع بهت نشون میده اما باز ذهن چموش و شیطان نمیذارن و سریع یادت میره و میگی مرسی خداجون خودم پیدا کردم بابا اون جا پارک روهم خدا برات درست کرده کجای کاری
اما خدا رو شکر که در این سایت و شاگرد همچین استادی هستم که هر روز برای هر کاری از یاد خدا غافل نمیشیم و سعی میکنیم آگاهانه قدم برداریم و همه رو مدیون استاد خوبم هستم
و تعهد میدم همینجا که من کبری مشتاقی تا آخر عمر اگر زندگی خوب وآرامش و سلامتی و عشق و ثروت و معنویت و آزادی زمانی و آزادی مکانی و شخصیت خوب و بنده محبوبه خدا شدن رو میخوام باید این فایلها و صحبتهای استاد رو وحی منزل بدونم و هر روز گوش کنم و عمل کنم در زندگی
و الان هم در مغازه ام نشستم بعداز نوشتن کامنت میرم که فایل توحید عملی 10 رو گوش کنم توحید عملیها بی نظرین
خدایا شکرت سپاسگزارتم
استادم هر جا هستین کنار عزیز دلتون شاد سلامت و ثروتمند باشین
سلام به استادتوحیدی خودم که مثل ماه درآسمان زندگیم هرلحظه می درخشدوچه سعادتی خداوندنصیب من کرده که ازطریق ایشان پیام هاودرس های طلایی امروزم رادریافت کنم وچراغ راه این زندگی بهشتی ام قراردهم….
وسلام باعشق به مریم جانم
وهمه دوستانِ عالیم
دلم را
آرزوهایم را
آینده ام را
به خدایی می سپارم که …..
یوسف راازعمق چاه
به پادشاهی رساند.
ای مهربان ترازحد تصوّرم شکرت راهرنفس می گویم که امروزهم به واسطه خواهرعزیزاستادم درذهن وقلبش جاری شدی تااینطورباصحبت های نابشان ،وجه توحیدی مان ،رشدوپیشرفت عالی تری داشته باشد.
استادجان تازه اندام زیبایتان شده مثل من ،قربونتون برم بخداماه هستیدماه ،چقدرحال واحساسم عالیست وهرروزبادیدن شما وباعشق گوش جان سپردن به صدای زیبایتان وعمل به راهکارهایتان ،خداوند هم دوز
این تزریق احساس عالی وآرامش رادروجودم بیشتروبیشترکرده است.
بعضی وقت هابایدایستادوبه افق زیبای این مسیری که طی شددقت وتوجه کردکه چطورمراخداوندبه این حدازتغییرات سوق دادوهدایتم کردکه دراین مسیرزیباولبربزازدرس هایی که مراازناآگاهی هابه آگاهی آوردودرونم رابه آرامش واحساس عالی دعوت کرد،من این خداوندراایستاده تعظیم می کنم وسجده شکربردامان پرمهرش می گذارم.
تواضع وفروتنی درمقابل خداوندم هرلحظه وهرروزبرایم زنده وپاینده شده ومن اوراهرلحظه به قلبم دعوت می کنم ،لمس ضربان قلبم ،خدایی رابرایم تداعی می کندکه مریم تابه امروزهرچه داری ازآنِ خداونداست وهمه رابه ودیعه دراختیارت قرارداده است ومن هرروزبه خودم این نکات معجزه واررایادآوری می کنم ودرمراقبت بهترآن می کوشم.
خدای یکتایم ،ازجوانی کارکردن تامدت طولانی، مراامروزبه جایگاهی رساندی که خانه داربوده وزنی ثروتمندباشم چون هرروزتودرافکارم جاری هستی ومن چه آزادانه فرصت عالی پیداکرده تاروی خودم وبهبودیم تمرکزبی نظیری داشته باشم وهرروزعالی وعالی ترمرابه پیش می بری وچه معجزه وارترازاین
که هرروزدروجودوزندگیم توراجاری میبینم ،خدایاشکرت.
(چه وقت ،چه کاری انجام دهیم)یکی ازنکات طلایی استاددراین فایل بی نظیر،ذهنی که بازوپاک می شودتمام زمان خودرابه خداوندپیوندمی زندتااومدیرومدبّرکارهایش شودوبعدبانشانه هاچقدرعالی هدایت مان می کند.
خدایاهمین الان که درذهنم کلام راجاری و به واسطه دستان سالمی که به من ارزانی داشته ای وانگشتی که می نویسد،قدرت توقرارداردومن هرلحظه بابت این موهبت هایت توراشاکروسپاسگزارم.
ازلحظه صبح که به لطفش بیدارمی شوم وچشمان زیبایم رامی گشاید،دستانم رابه دستانش میسپارم واو بامن صحبت می کندومی گویددستانت رابه من بده تابه همه بگویم دنیادردستان من است…. ومن بعدازیک روزوشبی لبریزازخداوندباآرامش وصف ناپذیر وشکرگزاری وسپاس ازوجودش کنارم ،سربربالین گذاشته و درآغوش پرمهرش به خواب می روم.
تمام سعی هرروزم این بوده خداوندرادراول شروع هرکاری دعوت کنم مثل : آشپزی،ورزش عضلانی،پیاده روی،توجه به نشانه های هرروزم درسایت،نوشتن هایم،بازکردن مغازه توسط عزیزدلم ودعاهایی که باخداوندزمزمه می کنم خلاصه هرفکری،ایده ای و….بانام زیبای خداوندوباعشق به خودش است وبعد ازکوچکترین تابزرگترین وسایل وامکاناتی که خداوندآنهارابرای آسایش وراحتی دراختیارم قرارداده استفاده می کنم ،می بوسم وشکروسپاسش رابه جامی آورم واین کارهای قشنگ ،روتین زندگی زیبایم شده است.
خداوندهمه کاره زندگی ام شده ،مبدأ ومقصد، خودش هرچه به صلاح باشدبه من الهام کرده وبانشانه هایش ،هدایتم می کند،تدبیرمن کجاوتدبیرخداوندکجا…..
پس این مسیرقدروارزش واحترام دارد برایم درکناراستادی که خداوندبه زیبایی مرابه سوی ایشان هدایت کردوخودرامتعهدکرده ام به هرلحظه عالی تر،ازهرلحاظ چون لحظه هابرایم طلایی شده اند….
استادی که به زورواجبارچیزی رانمی خواهدودنبال نشانه ای ازجانب خداونداست که بانشانه هاهدایتش کندبه مسیردرست برای رشدوپیشرفت،واااای برای من، همین صحبت نشانه ای طلایی ازجانب خداونداست که باصبوری،ایمان وتوکل به چه جایگاه رفیعی ازبندگی خالصانه خواهیم رسیدوبه قول استادعزیزم
آدم باهوش تمام کارهایش رابه خداوندمی سپاردومی بیند که خداوندبه سادگی وراحتی کارهارا به سرانجام می رساند
وخداوندهمه چیزمی شودبه شرط پاکیِ دل……..
درپناه خداوندمهربانم هرنفس شاد، سلامت وعالی بدرخشید، دوستتون دارم.
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
متشکرم متشکرم متشکرم
سلام استاد جان.
وسط صحبتهاتون، اونجا که داشتین میگفتین ما به چت جیپیتی بیشتر از خدا اعتماد داریم، لرزه به تنم نشست. یاد اتفاقی که دیشب تو ایران رخ داد، افتادم. دیشب که ایران به اسراییل حمله کرد، من خواب بودم. دخترم با ترس و گریه بیدارم کرد که مامان جنگ شده. دستاش میلرزید. میگفت دلم نمیخواد تموم جوونیم حروم این تصمیمات بشه و از این جور حرفها. بهش گفتم: مامان به خدا توکل کن. گفت: خب اونطرف هم خدا دارن. گفتم نمیگم به خدای ایران و اسراییل توکل کن. به خدایی که درون خودته و هدایتت میکنه. همون خدا اگه زندگیت رو بسپاری به دستش، تو این شرایط بهترین شرایط رو برات رقم میزنه. مگه نه اینکه موسی به مرحلهای رسید که جلوی روش دریا بود، پشت سرش لشکر فرعون و همراهش طرفدارایی که ترسیده بودند و آیه یاس میخوندن و میگفتن: انا لهالکون، اما موسی خیلی آروم میگه: ان معی ربی سیهدین. خدایی با منه که من رو هدایت میکنه. نمیگه ما همه خدایی داریم که هدایتمون میکنه. اون میدونه که ایمان قومش اینقدر قوی نیست. پس میگه با من خدایی است که هدایتم میکنه. یقینی که دریا رو براش شکافت.
به دخترم گفتم: الان بالای 99درصد مردم ترسیدن و دارن میگن انا لهالکون و وقتشه که ما بگیم ان معی ربی سیهدین و بهت قول میدم که همین اوضاع مسیر رسیدن ما به خواستههامونه.
خب، دخترم اگرچه آرومتر شد؛ اما چون خیلی در این فضا نیست و شدیدا داشت فضای مجازی و اخبار رو دنبال میکرد، نمیتونست ذهنش رو کنترل کنه؛ اما استاد جان، به والله که من نترسیدم و بابت این موضوع اول از خدا و بعد از شما سپاسگزارم.
اما یکجا متوجه شدم که چقدر ایمانمون ضعیفه. دخترم اومد گفت که روسیه اعلام کرده که اگه جنگ بشه، ما از ایران حمایت میکنیم. انگار ترس دخترم کم شده بود. حتی شاید ته دل خودم و ته دل بسیاری از مردم از بیانیه روسیه مطمئنتر بودن تا جمله ان معی ربی سیهدین.
صبح که این پیام رو گوش دادم، یاد برق چشم دخترم افتادم وقتی که خبر روسیه رو داشت تعریف میکرد. من نمی دونم چه خبره؛ جلوی رویمون یه اقتصادی هست که در ده دقیقه دلار صعود میکنه به 70 و چند هزار تومان. پشت سرمون بحث جنگ و سیاستمدارهاییه که نمی فهمیمشون. کنارمون مردی هستن که بدون استثنا دارن میگن انا لهالکون. اما من میخوام فقط بگم: ان معی ربی سیهدین. میخوام شاد باشم و نترسم و توکل کنم و به والله که دریا دریا دریاست که جلوی رویم گشوده خواهد شد. این اتفاق به والله میتونه نقطه عطف زندگی هر کدام از ما باشه.
الان حالم خوبه. عالیه. نمیتونم جلوی همکارها رو بگیرم که این قدر در مورد این موضوع صحبت نکنن؛ اما حسم خوبه. دائم به خودم میگم ان معی ربی سیهدین.
استاد قشنگم، در پناه دستان پرتوان خدا باشید!
سلام به زهرا جانم.
رفتم تو قرآن موبایلم سرچ کردم آیه ای که نوشتی رو:
قَالَ کَلَّآۖ إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهۡدِینِ
(موسى) گفت: «چنین نیست! یقیناً پروردگارم با من است، بزودى مرا هدایت خواهد کرد!»
سوره شعرا- آیه 62
من که کلا چیزی نمیدونستم، چون دورم از این فضاها، فرداش همسرم گفت…
بازم رد شدم، چون یاد گرفتم از استاد جان که توجه نکنم و خودم رو بسپرم به الله یکتا، چون برای من شرایط فرق خواهد کرد.
خیلی از استاد ممنونم که با چندین فایل و چندین مثال متفاوت، هر بار بهمون یاداوری کردن شما مثل اکثریت جامعه فکر و رفتار نکنین.
ذهنتون رو کنترل کنین.
توکلتون به الله باشه و هدایت هاش.
بی شک زندگیِ شما با دیگران فرق خواهد کرد.
من حواسم به خداست که خودش مدیریت و چیدمان میکنه برام.
هر طور فکر کنم همون طرف میرم.
حواسم بره به شک، ترس، خشم و … همونا رو بیشتر دریافت میکنم.
خدا رو شکر قبلش تو مسیر کنترل ذهن رفتم که بارداریِ آسان و لذت بخشی رو از فضل خودش تجربه کردم و الان که به فضل خدا آماده ی ورود قند عسل به خونه مون هستیم ان شاالله، در حالت پایداری هستم.
حواسم به قشنگی های نی نی مون هست که میخواد زندگی دو نفره مون رو ان شاالله 3 نفره کنه با نفس های پاک و نورانیش.
خیلی خوشم اومد از مثالت در مورد شادیِ کاذبِ وعده روسیه در برابر خداوند…
قیاسی که تو ذهنمون میاد و اشتباهه.
دروغ چرا، نمیشه انکارش کرد، ذهن انسان کوچولو هست، وعده ی دم چشمش رو سریعتر باور میکنه تا وعده ی حق رو...
اما خدا رو شکر همین مثال ها و شرایط داره ذره ذره باعث میشه من بهتر درک کنم روی چه قدرتی باید حساب کنم و بندِ حساب کردن روی غیر خدا رو بهتر جدا کنم از خودم…
مرسی که این کامنت رو نوشتی.
و باعث شدی توحید عملی رو تو قلبم مرور و تثبیت کنم برای خودم.
همگی در پناهِ رب العالمین باشیم.
به قول استاد:
وقتی کنترل ذهن میکنی، و به ماجرا از زاویه ای نگاه میکنی که بهت حس خوب و امید بده، شرایط برای تو تغییر میکنه.
بارها تجربه اش کردم و اعتماد دارم به این قانون.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
خدایا شکرت که خدای همه مون هستی و مراقبت و حفاظت از همه مون به عهده ی شماست.
سلام سمانه جانم
خوشحالم که حال خودت و نینی خوبه.
پس نزدیکه!!!
نزدیکه که عضو جدید سایت رو ببینیم.
چقدر خوبه! چقدر خوبه یه نینیکوچولو! یه امید جدید، یه دنیای جدید.
این یعنی خدا از انسان قطع امید نکرده
عزیزدلم، حتما عکسش رو برامون بذار. من تو این مدت هم چند وقت یه بار عکس خودت رو چک میکردم.
سمانهجانم
تکهٔ بالا رو پریشب که پیامت رو دیدم، نوشتم. اینقدر خسته بودم که روی صفحهٔ گوشی خوابم برد و فراموش کردم پیامت رو جواب بدم.
امروز صبح که پیام سیدعلی عزیزرو بعداز مدتها توی سایت دیدم، یادم افتاد و الان دقیقا تایم شکرگزاری و مراقبمه که نشستم و با تو و نی نی صحبت میکنم.
یادم میآد دخترم که دنیا اومده بود؛ شب اول توی بیمارستان تنها بودم. توی یه اتاق تنها، پرستار یه موجود کوچولو رو آورد و داد دستم. بهش گفتم من همراه ندارم، میترسم. میشه ببریدش؟ گفت بچته. باید پیشت باشه.
بعدها حس اون شب رو نوشتم و هر بار که میخونمش ناخودآگاه صورتم پر از اشک میشه.
توی دفترم نوشتم:
دخترم اون شب من بودم و تو و خدا
تو بودی و من و خدا
اون موقع بلد نبودم؛ اما چه شیرین بود که ازم بپرسن همراهت کیه و بگم: خدا.
سمانهجانم
از فردای اون شب خواهرم از سفر رسید و من دیگه تنها نبودم؛ ولی به والله اون شب اول بچهٔ من حتی بک بار هم گریه نکرد؛ اما از فردای اون شب تا 46 شب حتی یک شب هم نخوابید و کاش فقط نمیخوابید؛ تا خود صبح جیغ میزد و گریه میکرد.
اینجاست که باید بگیم: کار خوبه خدا بکنه، بقیه کارهای نیستن.
من نمیدونم دقیق کی نینی دنیا میآد؛ اما دوست داشتم این حرفها رو بهت بزنم. لحظهای که داری میری برای وضع حمل، لحظهای که به سلامتی فارغ میشی و نینی رو میذارن توی آغوشت، این لحظات آخر که لحظات سخت طاقت فرساییه
توی همهٔ این لحظهها یادت باشه که تو هستی و نینی و خدا
نینی هست و تو و خدا
وقتی خدا طبیبت باشه، همراهت باشه، پرستارت باشه، لحظات شیرینی رو درک خواهی کرد که بعد از بیست سال نهتنها از شیرینی آن کاسته نمیشه؛ بلکه هنوز چیزهای جدیدی نیز از آن اتفاق قشنگ یاد خواهی گرفت.
در پناه دستان مهربان خدا باشی عزیزدلم!
به نام اللهِ هدایتگر
سلام.
هر بار یه چیزی میشنوم تو این فایل که دقیقاً یه تیکه از پازلِ ذهنمو حل میکنه…
– با هدایتِ خداوند، احساسِ گیر کردن یا به قول خودم قفل شدن پیدا نمیکنم.
– با هدایت، لازم نیست همه ی دورهاتو بزنی بعد به جواب برسی.
– وقتی هدایت رو دریافت میکنی که دکمه ی تسلیمت رو زده باشی. یعنی به ناتوانی ات اعتراف کردی و ذهنِ خودتو کنار کشیدی.
– خدایا من بدونِ تو هیچی نیستم، هیچی بلد نیستم، فقط تو مرجع و منبع هستی.
– وقتی مسایل تو ذهنم از خدا بزرگتر میشن، میرم تو در و دیوار، قفل میکنم، سخت میشه.
وقتی به خدا اجازه میدم هدایتم کنه تو مسایلم و دستِ تسلیم و ناتوانی و عجزم رو پیش خدا بالا میارم، زندگی برام آسون میشه، شیرین میشه، مسیر صیقلی و شفاف میشه.
– تو کار خودتو درست انجام بده، خدا کار خودشو همیشه درست انجام میده.
– درکِ درستِ جایگاه من در مقابل خداوند.
وقتی بدونم و درست درک کنم توحید رو، یعنی همه چیز خداست و منبعِ نامحدود فقط اونه، اتفاقا اعتماد به نفسم در برابر غیر خداوند بالاتر میره.
– روی کی حساب میکنی؟ روی بلد بودن و دانشِ کی حساب می کنی؟
خودت، رییست، استادت، خانواده ات، دکترت و …؟ یا روی خدا و علمِ نامحدودش حساب میکنی؟
– قبول داری لایق هستی برای دریافت هدایت های خدا؟ کجا قبول داری کجا نداری؟
چندین بار گوش دادم و هر بار تازه است.
منو یاد مثالهای زندگیِ خودم و رفتارهام میندازه.
استاد جان ممنونم برای انجام دادن هدایت هاتون و ضبطِ این فایلهای خوب و به اشتراک گذاری شون.
برقرار باشین همیشه.
خدایا شکرت برای همه ی نعمت هات.
به نام خداوندی که هر انچه دارم از ان اوست ..
سلام به استاد عزیزم و تمام دوستان همفرکانسی ام ..نمیدانم قبلا کامنتی برای این فایل نوشته ام اما به گمانم نوشته …
بینظیر بود و من خدارا در این فایل دیدم ..زمانی شنیدم که درست نیاز بود بشنومش ….
حالا امده ام از اتفاقی که میتوانم معجزه بخوانمش برایتان بگویم تا رد پایی باشد برای بعد ها ….
من در حال حاضر در حال کارکردن روی فایل 15 دوره ثروت یک و فایل دوم قدم سوم هستم …میکاپ کار اتیست هستم و امسال 4 سالی میشود که این حرفه را شروع کرده ام …روز ها فکر میکردم که چگونه میشود درامدم بیشتر و البته که بسیار به قانون تکامل پایبندم…الان به صورت درصدی کار میکنم و یک سال و حدودا 6 ماه است که در یک سالن ثابت هستم باز هم به صورت درصدی …دیشب پدرم گفت باید سالن بزنی (پدرم و همسرم هر دو از شاگردان استاد عباسمنش هستند به لطف الله مهربان )و پدرم ادامه داد : دخترم باید شروع کنی …باید با ترس هایت روبه رو شوی ..باید بروی در دلش …من خودم برای یک سال برایت سالن اجاره میکنم ،خودم کرایه ی ماهیانه اش را میدهم …خودم برایت دستگاه کارت خوان میگیرم و تو فقط شروع کن …راستش را بخواهید در تمام مدتی که پدرم این هارا میگفت من میفهمیدم این خداست .. میفهمیدم که خدا در قالب پدرم امده ….میفهمیدم که این مثال همان دوستی ست که در دوره ی عزت نفس استاد میگفت امده بود که کمکش کننه اما استاد به خاطر باور های شرک الود او را شریک قرار داده ….من دیشب خدا را دیدم ….البته این چند رو خدا چند نشانه برایم فرستاده بود اما من متوجه نشده بودم تا دیشب که به این واضحی به من راه حل را گفت ….
حالا من امده ام بگوییم من ،فاطمه ،بنده ی بیست و چند ساله ی کوچک خداوند قول میدهم بندگی کنم این خدای رزاق را … به هر طریقی که خودش بگوید ….
منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قرب است و به شکر اندرش مزید نعمت …
شاید باورتان نشود اما من فهمیدم که متن را خدا نوشت و نه من … حتی جمله منت خدای را ،اصلا یادم نبود وقتی شروع کردم نوشتن خودش اومد و نوشته شد ….
خداروشاکرم که من روی کول خودش نشونده و همه ی کارهامو خودش پیش میبره ،نه الان ،سالهاست که اینطوریه اما منه مشرک متوجه ش نبودم ….خدای من …ای ارباب مقدس من ،اکنون در بارگاه الهی ات ،زانو میزنم و سجده ی شکر بجا می اورم که تو ای ارباب مقدس من ،همواره دست در دستانم داری ،سر برشانه هایم میگذاری ،و در گوشم زمزمه میکنی :آرام باش بنده ی دوست داشتنی من …بارت را به من بسپار …من ان را برایت حمل میکنم و به نیکوترین مقصد ها میرسانم …خیالت جمع جمع جمع باشد … من همه چیز را درست میکنم …
وقتی این کلمات در گوشم طنین انداز میشود غرق در ارامشی عجیب ،همه چیز را به دستان پرتوان خدایی میسپارم که سالهاست خدایی میکند ….
خدای من ،معبودا … پروردگارا …سرورا …چگونه سپاست را به جا اورم که زبان از شکرت قاصر است و قلم از سپاست ناتوان ……….
به نام خداوند رحمان او که زندگیم را به راحتی و آسانی کشانده
او که سمیع است و علیم
اوکه رفیع است عظیم
الهی خودت بگو تا بنویسم الهی خودت بببار به این انگشتان که من عاجزم از هر کلام و سخنی در درگاه تو
احساس عجز میکنم
4 روز تسلیم توام
و امروز در این جلسه توحیدی در پیشگاه تو سر فرود میآوردم و احساس عجز و ناتوانی میکنم از تغییر خودم خدایا تو مرا تغییر بده مرا کمک کن که بدون تو بدون قدرت والا مقام حق تو هیچم
سلام بر استاد عزیزم مریم شایسته عزیز و همه دوستان و خانواده پر مهرم
استاد واقعا این جلسه هروز داره به من یاد آوری میکنه و حتا توحید عملی جلسه ده هر بار گوش میدم یاد میگیرم چطوری تسلیم باشم چطوری به خودم غره نرم
خداوند عزیزم من همین جا میگم که من عاجزم من در مقابل تو هیچ من سرم در برابر تو پایینه
خدایا تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم
من عاجز ترینم به درگاه تو
وقتی گرسنه میشه چه کنترلی رو خودم دارم وقتی زیر وزنه موندم تو باشگاه من چی هستم آخه
همین امروز بود گفتم خدایا به نظرت دارم این حرکت میزنم درسته تو جوابم رو بده
ی دفعه یکی هز دوستانم ا مد گفت این حرکت جز بهترین حرکتاس و دیشب داشتم دربارش تو یوتوب فیلم میدیدم خب اون به من فهموند برای هر چیزی وقتی بگی ناتوانم جواب میدم بهت به خدا که ناتوانم
به خدا که در برابر تو من هیچی نمیفهمم
همین امروز بعد باشگاه هیچی نخوردم
اومدم سر کار بعد فشارم افتاد با عجله کاور کردم که چی که زود انجام بشه و کلی حس بد و بعد بی حال شدید که و دراومدن کنترل ذهن از دستم و نتونستن کنترل کردن زبان و ذهن البته ایراد نمیگیرم از 7ودم من انسانم خطا میکنم اما میخوام بگم بهش گوش نکنم هیچی نیستم این زندگی آسون و راحت الا داره توسط خداوند اداره میشه
وقتی بهش بگی ناتوانم اون دیگه فرمون رو دست میگیره میبردت که سوت بزنی که حال کنی
عباس منش اگه الا تو این مرحله چون به خدا گفته من نمیدونم و تو میدونی
قبلا نمیدونستم تسلیم به چه معنا و خوب درک نمیکردم الا چند روزه که گوش میدم توحید عملی رو و تازه ی چیزایی فهمیدم و باز هم میگم نفهمیدم خدای خوبم تو به من بگو تو منو هدایت کن
من از 6ر خیری که از تو به من برسه فقیرم بخدا که هروز این جلسرو گوش لدم و کامنت بنویسم باز هم تکراری نمیشه و هروز بهتر در میکنم توحید رو
دوره احساس لیاقت منو خیلی رشد داده استاد جانم سپاس گذار خداوند برای این دوره
سپاس گذار خداوندم برای کامنت های بچها این سایت که باعث میشه گفتگوهای ذهنی بهتری رو جایگزین کنم
احساس بهتری بهم دس بده
دیشب بازی بارسا و پاریس بود با اینکه بارسا دو گل پیش بود اما پاریس برد چون ژاوی تازه کاره چون زود عصبی میشه آرامش خودش رو حفظ نمیکنه میتونست با داشتن کنترل ذهن خودش رو و تیمش رو آروم کنه اما نه تنها این کارو نکرد با این کار هم نیمکت و هم بازیکنای خودش رو بهم ریخت و اونجا بود که باخت اما انریکه در بازی قبلی آرامش خودش رو حفظ کرد و باعث شد بازیکناش تو خونه بارسا 4 تا گل بزنن
واقعا تسلیم بودن یعنی وقتی بازیکنت اخراج شد صبر کنی آروم که شدی تعویض مناسب انجام بدی نه با ی تصمیم اشتباه دیگه کل بازی رو بهم بریزی
خیلی همین فوتبال برای من درس داشت که هر لحضه غرور برت داره و به خودت مغرور بشی گور خودت رو کندی با سر میخوری زمین
این چند روز به خدا میگم میگم هرجا پن از مسیر خارج شدم هرجا مغرور شدم بهم بگو به من بفهمون که بتونم کنترل ذهن کنم و دوباره برگردم به مسیر
تو منو هدایت کن من انسانم خطا میکنم فراموش کارم تو به من یاد بده و به من بفهمون
خدایا ازت ممنونم که کنارم قربونت برم
برای هر کاری برای هر کلامی هر سخنی هدایتم کن من در برابر تو هیچی نیستم پروردگار من
فرمانروای من ببخش تمام گناهی را که جلو ی نعمت های تو به زندگی ام را گرفته است
خدایا ببخش مرا
من عاجزم در برابر تو و قدرت و علم و آگاهیت
استاد ازتون ممنونم که کلام حق را جاری میکنی
در پناه حق شاد سالم ثروتمند و سعادتمند باشید
اگه تسلیم بشی لعلک ترضی میشی
به نام خدای مهربان و بخشنده
سلاممممم استادم عزیزم چقدر دلم برای روحماهتون تنگ شده بود
با اینکه هر روز فایل هاتونرو میبینم اما نمیدونم چرا فایل جدید میزارید یه شکل دیگه است
خب برم سر سوال این فایل
واقعا جالبه این زمانی ها ….
عجیبه عجیب….
چقدر واقعا منضربه خوردم از اعتماد به هرچیزی غیر از خدا
وقتی حرف میزدید هربار تو ذهن ام اتفاقاتم میچرخید
که چرامن دیر هدایت میشم به جواب
چرا انقدرهمه چیزکند پیش میره
و جواب توحید بود
بله به همون نسبت که من تو زندگیم به خدا اعتماد کردم اتفاقات راحتتر پیش رفت و آسان تر
و به همون نسبت که به دیگران ضریه خوردم
تا جایی که یادم میاد میخوام واسه خودم مثال بیارمو بارها و بارها این کامنتم رو بخونم
مثال اول :
یادمه 19 سالم که بود اولین مسابقه رقص ام رو دادم خب خیلیم تجربه بزرگی بود یک عالمه ادم دنسر هایی که الگوم بودن
چون بار اولم بود من خیلی با اعتماد به خدا رفتم
واقعا یادم نمیره اونروزهارو
من چون باید تنها میرفتم یه ترس بود
چون مسابقات زیر زمینیو دختر پسر قاطی بود یه ترس بود
چوناولین بار بود که بعد چندسال تمرینخودم رو محک میزدم یه ترس بود
اینکه هیچ دوستی نداشتم یه ترس بود
خلاصه هیچراهی نداشتمجز اعتماد به خدا
دقیقا یادمه چقدراجرای فوقالعاده ای داشتماونروز
چقدر همه سوپرایز شدن و….
چقدر از من تعریف شد چقدرررر همه چیز بالاتر از حد انتظاراتم بود
من نمیدونماون روز چیاز وجودمناومده بود بیرون…
واقعا نمیدونم
اما میدونم همش به خاطر اعتماد به خدا بود
چون اوناخرین بار بود :)
بله من انقدری بعد از اون ماجرا به خودم مغرور شدم که تو همه مسابقاتم گند زدم…
تو همش
اونم چون فقط به تمریناتم و استعدادم اعتماد میکردم نه خدا
یادم رفته بود خدا منو اورده اونجا…
من با اینهمه تمرین انقدری قبلا تو مسابقاتمگند زدمکه جرات مسابقه دادن ندارم دیگه اما
الان واقعا فهمیدم مشکل کجاست
و درخواست دادم که امسال منهدایت بشم به battle خوب و خودمرو بسنجم
هماعتمادمبه خدارو هماعتمادبه نفس خودم رو
مثال 2 :
وقتی بود که هدایت شدمبه دوره کشف قوانین
واقعا این دورهجواب تمام سوال هامرو داشت میداد
واقعاااا واقعا تمرینات عالی بود خیلیم نتایج خوبی گرفتم اما
بعد از 6 ماه تمرکزی کارکردن رو دوره اون نتیجه دلخواه رو از برداشتن ترمز هام یا پیدا کردنشوننگرفته بودم
چرا؟؟؟
چوناعتمادم بهتمرینات دوره بیشتر از خدا شد باز
گفتم عه مندیگه اصلا میترکونم و ترمزامو برمیدارم دیگه و…
غافل از اینکه اگه یادت بره همهاینا هدایت خدا بوده حتی دوره های استادم واست نتیجه نمیاره
من تماماعتمادم تمرینات دوره بود اما با اینکه خوب انجام میدادمولی حسم خوب نبود تا اینکه واقعا تسلیم شدم و گفتم خدایا تو بگو ترمزهام چیه !
تا اینکه خدا اروم ارومهدایت کرد
گفت این فایل رو گوش کن
اینتمرینو انجام بدم
این ادمو ببین
با این حرف بزن
با اونحرف نزن
این الگو رو بگیر و….
من انقدر راحت ترمز هام رو پیدا کردم که حد نداره
و عزت نفس ام برای حل مسئله رفته بالا
تا اینکه الان باز باید یادم باشه برای برداشتن ترمز هامفقط خدا میتونه کمکم کنه
چونمننمیدونم چطوری با چه فایلی با چه حرفی با چه کتابی میشه راحت تر اتفاق بیافته
اما خدا به راحتی هدایت میکنه و ترمز هامبرداشته میشه …
مثال 3 :
دنبال ایده های خودم رفتم
وقتی واسه کلاس رقص داشتن و پول ساختن از علاقه ام
صب تا شب این باشگاه به اون باشگاه میرفتم
و چشمم با تایدد دیگران بود
در صورتی که فکرمیکردم اعتمادم به خداست !!!
اما چشمم به دهن اونا بود
به تایید اونا بود تا اینکه ضربه پشت ضربه…
واقعا بی احترامی هایی که دیدم و….
به نسبت توانایی ایم…
چونبه توانایی رقصیدن ام بیشتر از خدا اعتماد کردم
چون نگفتم خدایا من با اینهمه توانایی تو رقصیدن اگه تو هدایتمنکنیهیچی نیستم
هیچ قدمی نمیتونمبردارم
نمیتونم به هیچ سمتی حرکت کنم
نمیتونم ازش پول بسازم و هرجا برم در بسته است
مثال 4 :
کمی شبیه به مثال 3 هست اما از زاویه ای دیگه
من تابستون دنبال سالن خوب بودم واسه تمرین
خدام از طریق به خوابی گفت برو پیش مربی قدیمیت که باشگاه داره و منم رفتم
و خب مربیم به رایگان یه جایی رو در اختیارم قرار داد
و منمیدنستم اونلطف از طرف خداست تا اینکه
مربیم به دوستمکلی از من تعریف کرده بود و گفته بود ولی خیلی مغروره نمیاد درخواست کنه من بش کلاس بدم
اقا منگفتم من به اینهمه ادم درخواست دادم مربی خودمم روش کاری نداره برام
منگفتمو…
تمام اعتمادماز خدا برداشته شد گذاشته شده بود رو مربیم :)
خب اونم هیچحمایتی نکرد طبق قانون
تهش ام مجبور شدم از اونجا بیام بیرونچون سانس هاشون پر شده بود
و گفت اگه سانس باشگاه خالی بشه بهت کلاس میدم
و من دیروز فهمیدم که اسفند این اتفاق افتاده بوده و اینکارو نکرده و خیلی ناراحت شدم از خودم
که چرا جای خدا اعتمادم رو گذاشتم رو ادما….
خب البته میدونم خیلیم عزت نفس ام مشکل داره که ته ذهنم میگم اره چرا سانسش رو بده به هیپ پاپ وقتی میتونه یه مربی بیاره واسه کلاس لاغری و….
خودمم ارزش نمیدم به کارم اما
الان که دارم رواحساس خود ارزشیم کارمیکنم
میخوام تماماعتمادم رو بزارم رو خداکه حتی خدا هدایتمکنه که این احساس در من زنده بشه تا هم فرکانس بشم با ادم هایی که به کارمن ارزش میدم و باز یادم باشه اون ادمارو خدا اورده و بخواد ده هزار نفرو جایگزین میتونه بیاره…
مثال 5 :
دوسال پیش بود که من میخواستم عمل جراحی معده انجام بدم اما خیلی شک داشتم
سر همین به خدا گفتم مننمیدونم تو هدایتم کن
تا اینکه به دل ام انداخت نکنم اینکارو
چندین ماه بعدش من ساز و کار دوره قانون سلامتی رو فهمیدم و یادمه چقدر خوشحال شدم که خدا هدایتم کرده اما
برای تهیه ی دوره رفتم سراغ ایده های خودم…
کلا یادم نبود بگم خدایا خودت دوره رو بگیر برام
انگار دیگه اعتمادی در کار نبود….
تا اینکه کلی زمان برد تا من تسلیم بشم
و واقعا تو این چندوقت میبینمکه چقدررررر به این هدفمم نزدیکم چقدر راحت مقاومت هام راجبش داره شکسته میشه
چقدر راحت داره خریداری میشه و چقدر نیت منخالص تر شده و ایمان ام بیشتر
در کل منانسان مغروری بودم از بچگی و
غرور من در مقابل ادم ها روابطم رو خراب کردم
اما غرورم درمقابل خدا کل زندگیم رو….
چقدر دوست دارم تا ابد یادم باشه که کی منرو به اینجا رسوند و روزی داد و هدایتکرد
خدایا شکرت که هر لحظه در مقابلت دارم خاشع تر میشم
شکرت که بخشنده ای و هدایت میکنی
شکرت….
سلام نیلوفر جان
دوست عزیز و نازنینم اولین چیزی که باعث شد توجهام به کامنتت جلب بشه؛ عکست بود. ماشاءالله خیلی بیبیفیس و زیباااااا مثل درونِ زیبات
چقدر تجربههای با ارزشی داری و چه خوبه که شناخت داری به خودت و دلایل اتفاقات زندگیت،،، از این بابت خیلی خیلی تحسینت میکنم دختر زیبا
همین تجربههامونه که اهرم رنج و لذتی برامون میسازه که توحیدیتر عمل کنیم
دوستت دارم
در پناه الله یکتا پیروز باشی همیشه
سلام و درود بر نیلوفر عزیز
نیلوفر زیباترین گلی که در مرداب جایی که فکرشو نمیشه کرد می روید و ما همه همانند اسم قشنگت گل نیلوفری هستیم که داریم از دل مرداب ذهنمون که گندیده تر از مرداب است باتلاق بی انتها هست می روییم و قراره به رویشمون زیبایی به جهان ببخشیم
تبریک میگم بهتون که چقد زیبا داستان زندگیتو بیان کردی و خودتو شناختی که کجا ترمزها ترو به عقب کشوند اونجا زیبا بودکه گفتی غرور با مردم روابط منو خراب کرد ولی غرورم به خدا کل زندگیمو خیلی درسای جالبی از کامنتت میشه گرفت که اگه بتونیم با خدا باشیم چیجوری موقعیتها مثل آب خوردن میاد و راه بهره وری از آن و بما گفته میشه کار ما فقطططط انجام دادن اونم مثل آب خوردن ولی اینقد در باتلاق منم منم گیر کرده ایم که دست خدارو فراموش میکنیم و با مخ میخوریم زمین باز نمیخوایم بفهمیم و ضربه سنگین تر و خدارو شکر میکنم که الان فهمیدی ترمزتو گرفتی با تجربه های سنگینی که پرداختی دعا میکنم ازین بعد زندگیتو عالی بدرخشی و دیگه هزینه سنگین ندی برای زیبا شدن زندگیت انشالله با فهم این ترمز آسان شوی برای آسانی های بیشتر وبهتر ممنونم از دانشی که با داستان زندکیت بما بخشیدی ممنونم از خدای درونت ممنونم ازت خواهر خوبم سپاس.
با سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته ی زیبا
برم سر اصل مطلب ک تجربه ی همین روزهای اخیرمه!
من با خشوع و تواضع،با تسلیم بودنه کامل،هدایت خدارو دریافت کرده بودم و باشگاه (هوم جیم) زده بودم
در شروع کار ورودی های مالی،شاگرد،…نتیجه به جهت همون تسلیم بودنا و من بلدنیسمو تو بگوها ایجاد شده بود!
6ماه گذشت…
دو هفته ی اخیر بعد از تموم شدن تعطیلات عید،مجدد شروع به کار کردم
دیدم یکی در میون شاگردام کنثل میکنن!
البته ک من بخاطر احساس لیاقتم ،شهریمو بالاتر برده و با وجود نجواها ک الان شاگردات میرن،طردت میکنن،تو تنها میشی،اشتباه کردی ندا … و هزاران سرزنش که از بازی ذهن میومد
طی همین دو هفته،با کمک فایلای احساس لیاقت و البته که یاداوری همون انرژی،همون منبع،همون اصل،همون نور،همون الله،همون پرودگار،همون خدا که در شروع کار ،ازش درخواست میکردم که تو بهم بگو چطور،تو بهم بگو از کجا ،تو بهم بگو چگونه؟
من هیچی نمیدونم خدا
من هیچی بلد نیسم
من اولشم که شروع کردم همش کار تو بود
کلاسامو پر کردی،ادمهای خوبتو برام فرستادی
تو کردی
حالا بازم با تو…
همین دیروز ،ی پیام دریافت کردم که نداجون من نمیتونم بیام کلاس…
چشمامو بستم،گفتم خدایا من میدونم کار تو بود..
من میدونم که جا باز کردی برای بهترش..
من میدونم که داری یه جریان جدید توی این اقیانوس زندگیم راه میندازی..
من میدونم که قراره این بدن و این ندارو ببری برای تجربیات بهتر..
من میدونم که قرار چیزهای جدید بهم نشون بدی..
ذهن اروم بود..
قلبم میتپید شکر..
باشگاهی دارم که خودم میتونم تمرین کنم،چی ازین بهتر..بدون محدودیت… شکر
هنوز شاگردای خوبی دارم و شب باهاشون کلاس دارم شکر…
رسیدم خونه،شروع کردم غذا درست کردن،منی ک مدتها بود همیشه از بیرون غذا سفارش میدادم ،اما انگار این الهام بود ک بلندشو ،ذهنتو ببر ی جایی ک نخواد تورو پایین بیاره،البته ک نمیتونست،چون من خیلییییی اروم بودم ،حس کوه بودن داشتم،محکمو استوار
به ابجی لیلا (لیلا بشارتی،یکی از دستای خدا برای اشنایی با مسیر استاد) زنگ زدم
گفتم ابجی این روزها این اتفاقا داره میفته و البته ک من هیچ غمو ترسی ندارم
هرکی از بیرون ب این کاره من نگاه میکرد،میگفت این دختر دیوانست،شهریرو بیشتر کرده دونه دونه شاگرداشم کنثل میکنن،این میخنده و بهشون میگه موفق باشی
اره من دیوونم ،دیوونه ی همون عشق،دیوونه ی همونی که دلم بهش قرصه،که خودش برای من همه کسه..
بعد از صحبتمون با ابجی ،دراز کشیدمو چشامو بستمو گفتم،ای عشق تو همه چیزی،من واقعا ندای قبل ندای پارسال نیستم،چون تورو پیدا کردم
چشام گرم شدو خوابم برد
مسیج اومد..
پیام واریز…
شاگرد خصوصی،4میلیون
نگاه به سقف کردم..
گفتم جواب دادی به ارامشم به توکلم..
داغی اشکام هنوز روی گونم حس میشد..
دوبار دینگگگ پیام..
شاگرد خصوصی قدیمم..
هم تمرین خصوصی هم رژیم..8میلیون
دیگ اشکام بند نیومد…
12میلیون کمتر از نیم ساعت
4برابر همون ادمهایی ک کنسل میکردنو من لحظه ای شک نداشتم که خدا نشسته و داره با چشمای پر از عشقش،هی میگه دخترم دخترم نترسی،من هستم یوقت فکر نکنی داری تنها میشی،من اینجام
اره من صداشو توی وجودم میشنیدم..اهنگ علی زندوکیلی و هق هقای من که به پهنای صورتم و چشمایی که نمیدیدو تلاش میکردم بنویسم
از عشقش
از بزرگیش
از …
از بس که عمری خورده ام بغض گلویم را
دریا دلم حالا ببند ای عشق جویم را
بی پرده با من باش این مردُم نمیدانند
تنها حجابت فاش کرده مو به مویم را
این چند قطره اشکِ تو عشق است یا بازی
که میبرد این چند قطره آبرویم را
من صحبتم با زندگی جز عشق چیزی نیست
چون خوانده ام دستِ حریفِ روبرویم را
زیباترین رویایی، حتی در این تنهایی
من اینهمه زیبایی، هرگز ندیدم
شبیهِ کوه دردم، هر شب صدایت کردم
تا به خودم برگردم، تو را شنیدم
در سینه ات، یک راز پنهان است و میخواهم
پایان دهم، امشب عذابِ جستجویم را
در سینه ام، یک آرزو دارم نمیگویم
شاید خودت پیدا کنی آن آرزویم را
زیباترین رویایی، حتی در این تنهایی
من اینهمه زیبایی، هرگز ندیدم
شبیهِ کوه دردم، هر شب صدایت کردم
تا به خودم برگردم، تو را شنیدم
من پر از انرژی،پر از امید رفتم برای کلاسهای شبم
و دوباره لطفو برکتش از طریقای شاگردای شبم،که برام کادو خریده بودن
و اما امروز،از امروز بگم که همین توحید با من چه ها نکرد
با هدایت های همون الله ،من به خرید ماشین صفر دنا پلاس رسیدم
ماشین هاچ بک پراید مدل 91ام رو با تمام عشقبازی که کرده بودیم،فروخته بودم
توی پروسه فروشش به دلیل توقیف حجاب که من روحمم خبر نداشت،پلاک زدن به مشکل خورده بودو داستای تعطیلیه عیدو این چیزا…
همه ی اعضای خانواده من،دنبال پارتی یا رشوه به افسرو ازین داستانا بودن،من اوایل اسفند ماشینو فروختم و تقریبا یکماه ازاین پروسه پارکینگو قوانینه مردم(نه قوانین منو خدا) گذشته بود
امروز اقای خریدار زنگ زد،گفت من ماشینو سند زدم بالاخره
و کاراشو انجام دادم
گفتم هزینه ی پارکینگو جرثقلیل چقد شده،پرداخت کنم..
گفت هیچی نشده…
گفت قیمته ماشین بالا رفته،راضی باشین شما…
من بهچه خریداری هدایت شده بودم که این همه صادقو امین بوده..
میتونست یه عددی بگه..
اما ادم درستکار…
اونروزا ک همه حرفه رشوه و پارتی میزدن،من چشم دوختم به اون بالایی ،گفتم تو ،توی قضیه طلاقم،وقتی از خودت خواستم،وقتی چشمم به خودت بود نه بندت ،نه وکیل،نه قاضی…برام انجامش دادی…
اینبارم انجامش میدی،من هیچ راهی بلد نیسم تو بهم بگو..
و حالا انجامش داده..
حالا انجامش داده
انجامش داده..
اره معلومه ک انجام میده
معلومه…
ندای عزیزم سلاااام
بعد از مدتها ب کامنتت هدایت شدم
پارسال وقتی برای اولین بار روز شمار روشروع کردم
توی خوندن کامنتها ب شما هدایت شدم که با ی اختلاف 4 یا 5 روزه از من جلوتر بودین
و اون زمان هنوز باشگاه نداشتین و تو کامنتها نوشته بودین دلتون میخواد داشته باشین …
خوشحال شدم نگم چقدهاااا
یعنی با ذوووق داشتم کامنت میخوندم
وقتی فهمیدم که باشگاه خودت راه انداختی
مرحبا
در مورد شهریه وکنسلی
منم بعد از سال نو
به شاگردهام پیام دادم
و اعلام کردم که شهریه کلاس در سال جدید با …. مبلغ برگزار میشه
اولین زبان اموزم
فقط وقت جلسه بعد رو رزرو کرد
زبان اموز دومم همهمینطور
فقط گفت که از فردا میخواد بیاد کلاس
ولی زبان اموز سومم
که مبلغ و سطح کلاسش از بقیه بالاتر
وقتی اعلام کردم مبلغ شهریه در سال جدید … هست
گفت اطلاع میده ک کلاس میاد یا نه
و تا الان هم هنوز خبر نداده
وقتی میخواستم مبلغ شهریه جدید رومحاسبه کنم
خود ذهنم مقاومت داشت که زیاااده
و اینا قبول نمیکنن
یا میاد دوبارهکلی چونه میزنه
( تو پرانتز بگم
من با این زبان اموزم کم وبیش رفت و امد داریم
و چ پولهایی که خرج نمیکنن
مثلا عید دنبال تابلوفرش ابریشم بود که از 42 میلیون شروع قیمتش
300 کیلومتر بکوب برو ی شهر دیگه
2 تومن بده ی لباس برا دختر 3 ساله بخر
عکاسی رزرو کن کنار دریا
و …
کلی بریز و بپاش دیگه
ولی برای پرداخت 280 تومن کلاس زبان
باید فکر کنه
خب چرا این خانم ک اینقدررر خرج میگنه
ب منکه میرسه برای پرداخت زورش میاد
چون من خودم لایق اون مبلغ نمیدونم
چون من اون فرکانس میفرستمکه خیلی میشه در دراز مدت که پسر این خانم میخواد کلاس بیاد
یعنی من بجای اونا حساب کتاب میکنم
امروز صب عجب بارونی داشت میزد
تو خونه تنها بودم
رفتم تو حیاط
دستم گرفتم زیر بارون
گفتم خدایا بارون رحمتت داره میباره
ب اسونی
باران رحمتت، سلامتی، ثروت و شادی رو هم ب زندگیم حاری کن
گفتم خدایا میدونم اگه کلاس کسرا کنسل شده
چون تو میخوای با ی مشتری بهتر برام پرش کنی
برای ذهنم مثال از مشتری های دست ب نقد و محترمی که داشتم اوردم که زودتر شهریه چندین جلسه روپرداخت میکردن
خیلی اروم شدم
دفترم اوردم و شکرگزاری نوشتم
و الان هدایت شدم ب کامنت شما
ک موضوعش مشابه تجربه من بود
برات ارزوی بهترینها رودارم
موفق باشی ندا
سلام به ندا خانوم توحیدی عزیز
کامنتتون اشک از چشمام سرا زیر کرد
خیلی به این کامنتتون نیاز داشتم
وتحسینتون میکنم ندا خانوم به خاطر ایمانتون
راستی یادمه روز شمار رو تقریبا با شما اما یه نمه عقب تر شروع کردم و یادمه تازه میخواستی باشگاه بزنین
انشالله موفق باشین
به نام خداوند وهاب و بسیار مهربان
لقمان 20: آیا توجّه نکردهاید که خدا آنچه را که در آسمانهاست و آنچه را که در زمین است، در جهت منافع (و کمالِ) شما، رام و مسخّر کرده، و نعمتهایش را که آشکار و پنهان است، برایتان گسترش داده و بر شما تمام کرده است؟ برخی از مردم، بدون هیچ دانشی، و بدون اینکه هدایت شده باشند، و (بدون داشتنِ) هیچ کتاب روشنگری، دربارهی خدا بحث و جدل میکنند.
لقمان 22: هر کس در حالی که نیکوکار است، وجود خود را تسلیم خدا کند و (تصمیمگیری برای) خویش را به او سپارد، بیگمان به محکمترین دستگیره چنگ زده است. (آری،) فرجام همهی کارها، تنها به دست خداست.
سلام به استاد عزیزم و همه دوستان محترم.
خدا به بی نهایت طریق با آدم صحبت میکنه. همین دیروز بود که با یه حال استیصال ازش میپرسیدم خدایا بهم بگو من از چه طریقی میتونم کمترین میزان نجوای ذهنی رو تجربه کنم، چجوری میتونم همیشه تو مسیر باشم، کمتر قاطی حواشی شم. و جواب واضح و محکمش این بود که فقط با یاد خداس که دلت آروم میگیره و میتونی ثابت قدم بمونی، با سپاسگزاری و یادآوری تک تک معجزاتی که وارد زندگیت کرده. همین مورد همه حواس تو رو از بیرون برمیداره و متمرکز درونت میکنه، مقایسه رو خیلی کمرنگ میکنه، عجله و حرص و طمع و از بین میبره، قضاوت کردن آدمارو تو ذهنت به صفر میرسونه. چون عملا قلب و ذهنی که پر از یاد خداس، پر از تمرکز بر توحیده جایی براش باقی نمونه برای تمرکز به غیر از خدا.
در ادامه گفتگوهام با خدا در مورد این موضوع و تلاش من برای برگشت به مومنتوم مثبت خدا آیات اول این کامنت رو برام بولد کرد.
با آیه 20 لقمان چنان آرامشی رو به قلبم برگردوند که سخته برام با کلمات وصفش کنم. و با آیه 22، بهم گفت اگر همه وجودتو بسپری بخدا، تو بردی. و این آیه چکیده همه حرفای استاد توی این فایل بینظیر بود که امروز به عنوان یکی از قسمت های روز شمار تحول زندگی من دوباره روی سایت قرار گرفت. و وقتی که داشتم این فایل رو گوش میدادم، یاد روزایی افتادم که موقع پیاده روی با خدا حرف میزدم و پر شده بودم از احساس لیاقت، حس بی نهایت بودن، حس تسلط، در حدی که ناخودآگاه پشتم صاف شده بود و با قدرت قدم برمیداشتم. اینقدر حس و حال اون روزا رو دوست داشتم که همون روزا بخدا میگفتم میخوام همیشه همین حسو داشته باشم. و امروز اون حس دوباره برگشت و از خدا میخوام که کمکم کنه توی مسیر بمونم.
خدا به بینهایت طریق داره جواب سوالامونو همیشه میده، برای من این سوال پرسیدن از دیروز شروع شده و خدا همچنان داره رگباری جواب ها رو به زبون های مختلف بهم میگه. عاشق این خدای اجابت کننده هستم.
دوست داشتم این کامنت رو اینجا به عنوان ردپا بذارم و برای همیشه تو ذهنم بمونه که هیچی به اندازه یاد کردن خدا و تسلیم شدنش برای من خوب کار نمیکنه.
دوستون دارم، در پناه خدای وهاب باشید.
سلام به خواهر آگاه و دلسپردهام، مرضیهی مهربان
چه ردپای عاشقانهای گذاشتی روی خاکِ این صفحه…
ردپای زنی که سؤال کرد، گوش سپرد، و جواب گرفت…
و چقدربوی تسلیم، بوی یقین، بوی “برگشت به خدا” توی تکتک جملههات موج میززنه…
وقتی نوشتی:
«قلب و ذهنی که پر ازیاد خداست، جایی برای تمرکز برغیر باقی نمیذاره»
انگار زنگی درون من به صدا دراومد…
یادروزایی افتادم که فقط صدای باد توی برگا بود ومن… و خدا….
و اون گفتوگوهای درونی که از هر کتاب و سخنرانی و آدمی، واقعیتر بودن.
مرضیهی عزیز،
آیهای که انتخاب کردی، آیهی رام شدن آسمان و زمینه… یعنی همه هستی داره نازتو میکشه وقتی دلسپرده خدایی…
همه چیز مسخّرت شده، وقتی قلبت بهیادشه…
و آیهی بعدی، یه قول محکم و شاعرانهست که میگه:
“اگه بند شی، بندهی خوشباور و عاشق، وصل میشی به محکمترین طناب عالم…”
چه راهی زیباتر ازراهی که” تسلیم شروعشه و آرامش حاصلشه”؟
و چه دعایی بهتراز اینکه خدا کمکمون کنه که در این راه بمونیم؟
نه اینکه بیلغزش و بیخطا…
که اهل عشق، لغزش دارن اما برگشت رو خوب بلدن.
و تو الان یک الگوی قشنگ از برگشت بودی…
میدونی؟ این خط توی متن تو منو لرزوند:
«این آیه چکیدهی همه حرفای استاده…»
آره، هرکسی یه جایی تو مسیر م یفهمه که تسلیم یعنی شاهکلید همهی درها…
و “یاد خدا” نه فقط ذکر زبانی، بلکه یه سبک زندگیه… یه انتخابِ لحظهبهلحظهست…
ازت ممنونم که با صداقت نوشتی، با اشتیاق نوشتی، با دلی نوشتی که دیده و لمس کرده…
متنت برام یه مراقبه بود…
یه لحظهی مکث برای بازگشت به اصل…
و حالا میخوام منم به سبک خودم یه آیه کنار ردپای تو بذارم، مثل شمعی در امتداد نور تو:
فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ
مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم… (بقره، 152)
نه فقط در ذهن، که در زندگی… در هدایت، در رزق، در شادیهای ناگهانی، دراشکهایی که سبک میکنن…
در پناه خدای جوابدهندهی بیوقفه…
تو مومنتوم خدایی بمون، مرضیه جان
تو برای ما الهامِ تسلیم و لیاقت شدی.
دوستت داریم
برادرت محسن