اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
اینروزا خیلی درگیر مشکل کاری و درامد هستم با آموزه های شما دارم به خدا پناه میبرم ولی با شک و تردید که آیا حقیقت داره و خدا منو هدایت میکنه
این حقیقته خیلی بزرگیه که آدما زمان مشکلات به خدا پناه میبرن حتی اونایی که هیچ اعتقادی به خدا ندارن و هرگاه مشکلشون حل شد همه چیز رو فراموش میکنن و باز بی اعتقاد و منکر خدا میشن
روزی که تصمیم به ازدواج گرفتم و به خانواده اعلام کردم فکر میکردم به محض اعلام دختری که با معیار من بخونه رو بلافاصله برام پیدا میکنن چون از حد معمول ازدواج برام گذشته بود گزینه های خیلی کمی پیدا میشد گزینه ای که پیدا کرده بودم هم شرایط خیلی سختی داشت تا جور بشه با همه بی اعتقادی تکرار میکنم با همه بی اعتقادی در حدی که خیلی راحت همه جا منکر خدا میشدم و کفر میگفتم راهی و پناهی جز خدا برام نمونده بود در کمال نا امیدی به خدا پناه بردم خالصانه باهاش رازو نیاز کردم و کارا رو به خودش سپردم و من معجزه رو به چشم دیدم چنان همه چی جور شد که با بیتابی و شوق و ذوق واسه همه تعریف میکردم و امروز که 9سال از این جریان میگذره و من بهترین روزها رو در کنار همسرم و تنها دخترم که از هیچ نعمتی چه زیبایی و چه هوشی خدای بزرگ دریغ نکرده سپری میکنم دختری که وقتی خبر بارداری رو همسرم بهم داد هیچ خوشحال نشدم تا دوماه بارداری همه علایمها حکایت از سقط بود بچه رشد کرد و لی افکار من همچنان از اومدن بچه مشکل داشت و اصرار به سقط کردن داشتم خدای بزرگ حالا که دارم این نوشته رو مینوسم خودمو مملو از گناه میبینم دنیا فراون از برکت از خوشی از ثروته ولی فکر من همه روی منفیها و کاستیها بود خدایا منو ببخش خدایا شکرت هزاران هزار بار شکرت و استادی که دستی از دستای خداونده و منو در فرکانسش قرار داد اینروزا به مشکل کسب و کار و درآمد برخوردم باز به دید شک به خدا اعتقاد داشتم که باز جریان گزینه ازدواج رو خدا بهم یادآوری کرد سپاسسسسس خداب بی همتا
امروز صبح در ستاره قطبی ام نوشتم که امروز میخواهم بیشتر دقت کنم که آگاهانه نگاه توحیدی داشته باشم و صبح با خواهرم که صبحانه میخوردیم به خواهرم گفتم : من میخوام توحید واقعی در عمل داشته باشم و همون لحظه گفتم خدایا این خواسته ی من هست و خودت هدایتم کن .
خیلی احساس خوبی گرفتم از دیدن این فایل روی سایت و خداوند بهم از طریق سایت پاسخ داد و واقعا سپاسگزار خداوندم .
هنوز فایل رو ندیدم اما میخواستم این احساسم رو بنویسم و حال خوبم رو انتقال بدم ️
قانون درخواست و همزمانی ها
چی میشه که من امروز از خدا میخوام که هدایتم کنه تا انسان توحیدی تری باشم
و همون روز به فاصلهی چند ساعت اومدم سایت همچین فایلی دیدم …
معجزه اگر این نیست پس چیه ؟
قانون واقعا درست کار میکنه .
واقعا سپاسگزار خداوندم بابت خلق این جهان فوق العاده با قوانین ثابت فوق العاده .
عشق و نور به راه همهی دوستان خوبم
️️️
دوستتان دارم و امیدوارم تک به تکتان موفق و درخشان باشید در تمام مراحل زندگی تان .
بنام خدای هدایتگر ،سلام بهترین معلم ،بهترین ها رو براتون ارزو دارم ،خداروشکر برای این آگاهی های ناب ،استاد مثال زیبا وتاثیرگذار شما راجب رانندگی ،من به تازگی با تلاش وفرازوفرود شدید گواهی نامه گرفتم ،وتازه دارم اگاهانه مسیر تکاملمو طی میکنم واوایل خیلی دوست داشتم به همه بگم که من یاد گرفتم ،ولی سلامت عقلی که از کارکرد قدمها بدست اوردم دارم کم کم جلو میرم،راجب کمک خواستن برای هدایت از خدا باید بگم خیلی اوقات فراموش میکنم که هدایت بخام هرچقدر جلو میرم احساس بی نیازی میکنم وامروز استاد تلنگر خوبی بهم زد تواگه خیلی هم بدونی هیچی نمیدونی ،متواضع بودن سخته وقتی فکر میکنی چیزی شدی کسی هستی ،خدایا بامن باش ،بامن کن وازمن ساز آنچه خوداراده کنی،وقتی الان حس خوب رهابودن دارم باید ازخودم بپرسم این ازکجا اومده ؟؟بله ازوجود هدایت الله ،ومن تومسیر زندگی عین رانندگی یهو سرعتو زیاد میکنم ومیرم جلو ولی بااین حرفهای تاثیرگذار استاد دارم درک میکنم که همون لحظات خدا منو هدایت کرده ،توحید عملی وهدایت الله عین هماهنگی وهمکاری ووصل شدن به اون کل،خدایا مارو به راه خودت هدایت کن
سلام به استاد عزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم وسلام به تک تک دوستانم
تا دقیقه 20 فایل دیدم دیگه طاقت نیاوردم باقیشو ببینم با چشمهایی اشکبار و قلبی آکنده از نور خداوند اومدم که بگم که بنویسم دیشب چه اتفاقی برام افتاد…
استاد جانم دیشب ساعت 8 تا 9 شب به وقت ایران، من سر یه موضوعی که دو سه روز بود خیلی خیلی ذهنم رو درگیر کرده بود شروع کردم از خداوند هدایت خواستن، کاش میشد عکس دلنوشته هامو اینجا توی این متن میذاشتم…
ولی یه مقدارشو اینجا مینویسم…
((سلام خدای خوبم، خدای مهربونم ای اگاه برهمه چیز، خدایا تنها تورا می پرستم وتنها از تو هدایت می طلبم، خدایا من بی تو هیچم وپوچم پس کمکم کن تا با نام ویادت زندگی کنم بندگی کنم عاشقی کنم سپاسگزار نعمتهایت باشم وطعم شیرین عشق ودلدادگی دو طرفه رو بچشم با……
خدایا برام نشونه بفرست هدایتم کن تا بدونم که این آدم چطور هست، چون من نمی شناسمش…
خدایا کمکم کن تا مشرک نباشم وبرغیرتو امید نبندم اما خودت از طریق بندگان خوبت به من عشق ومحبت وشادی و امنیت وارامش عطاء بفرما …
خدایا بهم بگو آیا این شخص انطور که نشون میده وگفته هست یا نه؟
داستان از این قرار بود که تو مسافرتی که هفته قبل به کیش داشتم با یه آقایی آشنا شدم، که خیلی خیلی ازش حس خوبی گرفتم، ایشون برای انجام مسابقات والیبال ساحلی اومده بودند به عنوان بازیکن تیمشون …
بعد آشنایی اونجا چند ساعت باهم بودیم و باهم رفتیم سافاری و کارتینگ و….
وایشون گفت که از خانومش جدا شده، و چند سال هم از من کوچیکتر بودند، من بعد سالها چندین ساعت انگار روی ابرها بودم، خیلی برام حسش قشنگ بود خیلی ، انقدر مهربون وخونگرم وبا ادب و …بودند که باهاشون احساس راحتی میکردم وانگار سالها بود میشناختمشون…
روز بعد ایشون از کیش رفتند شهرشون ومن یه روز بعد برگشتم شهر خودم رشت…
وقرار گذاشتیم که چند وقت دیگه همو ببینیم وایشون بیان رشت و…
تاهمو بیشتر بشناسیم…
من خیلی وقت بود که همیشه توی تمرین ستاره قطبیم از خداوند میخواستم هنوزم میخوام، که هدایتم کنه به سمت یه رابطه عاطفی وعاشقانه ی عالی…
واز اونجایی که مدام از خداوند هدایت میخواستم واون آشنایی خیلی معجزه وار اتفاق افتاده بود حس کردم حتما خداوند این آدم رو آورده برام..
چون خیلی خیلی کم برام پیش میاد که با جنس مخالف ارتباط بگیرم واز آقایی خوشم بیاد…
نه اینکه من همه چیز تموم باشم نه اما از وقتی رو خودم کار کردم دیگه میدونم از یه رابطه چی میخوام و شخص مقابلم باید چطور باشه، اصلا حسم خیلی قشنگ آدمهارو برام تو برخورد اول شرح میده و اتفاقا خیلی هم حسم تو90 درصد درست میگه…
وقتی برگشتم رشت خیلی حس خوبی داشتم چند ساعت اول، اما قشنگ بعداز 24 ساعت حس کردم ترس و دو دلی اومده سراغم…
مرتب سعی میکردم با خداوند حرف بزنم وازش هدایت بخوام اما ته قلبم به خواسته ی خودم بیشتر توجه داشتم و گفتگوهای ذهنم به این شکل بود…..!!!
ای بابا حالا چرا انقدر از خدا کمک میخوای؟ چرا انقدر برای شروع رابطه ترس داری؟ چرا دنبال عیب وایراد وبهونه میگردی؟
حالا مگه خودت کی هستی که میخوای طرف مقابلت همه چیز تموم باشه و…..
ولی قلبم هربار فریاد میزد، برو مینا برو متواضعانه مثل همیشه به خداوند بگو که من نمیدونم، من نمی تونم، من بلد نیستم…من هیچی نمیدونم وعاجزتر از اون هستم که بتونم صدای نفس وصدای الهی رو در خودم تشخیص بدم…
قلبم میگفت به خدا پناه ببر از این احساسات از این ترس از این هیجان و…
وخلاصه دیشب قبل اینکه تلفنی با این اقا حرف بزنم وقول وقرار دیدار بذاریم که ایشون بیان رشت، من رفتم واون دلنوشته رو که قسمتیش رو تو دیدگاهم گذاشتم برای خداوند نوشتم البته با جزئیات بیشتری…..
و نیم ساعت بعدش اون آقا تو حرفهاشون گفتن که راستش هنوز صد درصد طلاق نگرفتیم، هنوز مرحله اخر مونده، چون ایشون فلان قدر مهریه میخوان!!!!! در صورتیکه قرار بوده طلاق توافقی باشه…وایشون دوساله که رفتند شهرشون کرمان وبا من زندگی نمی کنند…
انموقعه ازش تشکر کردم که راستش رو گفتن بهم، وبهشون گفتم بهتره شرایط زندگیشون رو سرو سامان بدن و فعلا وارد رابطه نشند یا حداقل ما رابطه ای رو باهم شروع نکنیم وایشون هم قبول کرد…
فقط خدا میدونه که انموقعه چقدر از خدا تشکر کردم، که کاری کرد اون مرد خودش حقیقت زندگیشو بهم بگه، قبل اینکه رابطه ای شکل بگیره و این وسط بلاخره مشکلاتی پیش بیاد…
خیلی خیلی خداوند رو شکر کردم اماااا…
اخر شب حالم بد شد، چرا؟؟؟
چون خداوند حقیقت پشت پرده رو بهم واضح نشون داد، وحقیقت گاهی خیلی تلخ هست..
چون آدمیزاد وقتی بر خواسته ی خودش تمایل واصرار داره دوست نداره چیزی بر خلافش اتفاق بیفته…
چون من دو شبانه روز داشتم تو خیال ورویام با اون آدم برای شروع رابطمون برنامه میچیدم…
چون فهمیدم اون چیزیکه توی تصور من بود واون چیزیکه اون آقا گفت، حقیقت نبود یا همه ی حقیقت نبود ….
نمیدونم شما چه ساعتی این فایل رو ضبط کردید استاد جانم…
امااا من تا همین دقیقه 20 که گوش کردم باتمام وجودم حس کردم باور کردم که خداوند برای من وفقط به خاطر من کاری کرد که شما هدایت بشید به ضبط این فایل….
تمام امروز داشتم فکر میکردم وبا خودم میگفتم، ببین چقدر خداوند قشنگ هدایتت کرد و چشماتو باز کرد، ببین چقدر قشنگ راه ومسیر رو برات روشن کرد…
دیدی چطور تواضع وفروتنی و درخواستت رو پاسخ داد؟
وگرنه امکان داشت وارد یه رابطه ی پر خطر میشدی و برات این رابطه خوب نبود، یا بهت آسیب وارد میشد….
ایمان داشتن، متوکل بودن، مهمتر از همه تسلیم بودن در برابر خواست وهدایت خداوند وسر تسلیم فرود اوردن به خواستش، وقتی که خواست خودت داره با تک تک سلولهات تو رو وادار میکنه به انجامش، خیلی سخته خیلی خیلی سخته….
همیشه باخودم میگم که استاد چقدر قشنگ میگن، که ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت است…
اگر قراره توی برخورد با مسائل وتضادها مثل گذشته عمل کنم پس با منه نادان وجاهل گذشته چه فرقی می تونم داشته باشم؟
وقتی با ادعای اینکه من از قوانین باخبرم وبهش اشراف دارم اما بیام برخلافش عمل کنم دیگه چه معنی داره عالم بی عمل بودنم؟؟؟؟
استاد جانم باید هر لحظه هزار بار بگم واعتراف کنم که خدایا با اینکه خواسته ی قلبی من، ونفس من داره منو زمین میزنه و میخواد منو ببره به مسیری که تو درش نیستی…وحضور نداری…
ازت ای خدای خوبم میخوام که هر لحظه تسلیم خواست تو باشم و میخوام همیشه فقیر باشم به هر خیری که برام میفرستی حتی اگر در ظاهرش هیچ نفعی وخیری برای خودم نبینم وحتی اگر دلم بشکنه و ناامیدی بیاد سراغم….
حسی که صبح داشتم، گفتم خدایا یعنی توی دنیای به این بزرگیت تواین چندسال که من جدا شدم از همسرم، یک نفر، یه مرد پیدا نمیشه که بیاریش توی زندگیم وبامن هم مسیر باشه تا بتونم دوباره عشق ودلبستگی و روابط عاطفی عالی رو تجربه کنم؟؟؟؟؟
اما صدای قلبم هر بار بلندتر میگفت صبر کن، تو هنوز آماده نیستی، بذار من دارم برات تدارک می بینم، تا تو تکاملت رو طی کنی اونم از راه میرسه….
خدایا تنها تورا می پرستم وتنها از تو هدایت میخوام ای اگاه به همه چیز….منو به مسیر کسانیکه به اونها نعمت دادی هدایت کن، آمین
استاد جانم بی نهایت ازتون بابت اینهمه عشق اینهمه آگاهی های نابی که هربار با ما به اشتراک میذارید سپاسگزارم…
واقعا که هیچوقت تکراری نمیشند این اگاهیها، این توحیدی عمل کردن…
چون هر لحظه هزاران موضوع وجود داره که باعث بشه ما از مسیر توحید خارج بشیم وبر عقل ناقص خودمون و هوای نفسمون تکیه کنیم و جهالت کنیم..
خدایا هزاران بارشکرت که دستمو گرفتی و تنها رهام نمی کنی ای تنها صاحب اختیار من
ازت تشکر میکنم برای کامنتی که نوشتی، برای من خیلی نکته داشت که برام لازم بود یاداوری شه:
……………………
1- اگر قراره توی برخورد با مسائل وتضادها مثل گذشته عمل کنم پس با منه نادان وجاهل گذشته چه فرقی می تونم داشته باشم؟
2- ایمان داشتن، متوکل بودن، مهمتر از همه تسلیم بودن در برابر خواست وهدایت خداوند وسر تسلیم فرود اوردن به خواستش، وقتی که خواست خودت داره با تک تک سلولهات تو رو وادار میکنه به انجامش، خیلی سخته خیلی خیلی سخته….
3- آدمیزاد وقتی بر خواسته ی خودش تمایل واصرار داره دوست نداره چیزی بر خلافش اتفاق بیفته…
4- قلبم میگفت به خدا پناه ببر از این احساسات از این ترس از این هیجان و…
5- خدایا کمکم کن تا مشرک نباشم وبرغیرتو امید نبندم اما خودت از طریق بندگان خوبت به من عشق ومحبت وشادی و امنیت وارامش عطاء بفرما …
6- برو متواضعانه مثل همیشه به خداوند بگو که من نمیدونم، من نمی تونم، من بلد نیستم…من هیچی نمیدونم وعاجزتر از اون هستم که بتونم صدای نفس وصدای الهی رو در خودم تشخیص بدم…
……………………
چیزی در ذهنم بود و هست که بلد نیستم حلش کنم.
از صبح به خدا میگم آسانم کن بر آسانی ها، که قفل نکنم روی این موضوعِ کوچک…
دایره آبی داشتم و از خدا خواستم نشانه یا هدایتم داخلش باشه تا روشن شه برام…
اما هدایت من تو کامنت شما بود.
که یادم بندازه تسلیم باش و واژه ی معجزه وار رو بگو و توجه کن:
من بلد نیستم خدا، خودت یادم بده.
سمانه نخواه که خودت فکر کنی و جلو بری، سکوت کن! صبر کن! اجازه بده خدا بگه و چیدمان کنه برات.
مرسی که این کامنت رو نوشتی.
برات بهترین ها رو میخوام از خدا تو همه ی حیطه ها و روابط و هر چی خواسته ی خودته.
الله اکبر از عظمت این مفهوم. در عین سادگی ولی چقدر عمیق و کاربردی اون هم بصورت همه جانبه. حتی جایی که فکرش رو نمی کنیم کاربرد داشته باشه.
به ذهنم رسید فایلهای توحید عملی مثل قرص استامینوفن میمونه. از کجا میفهمه هرکسی کجاش درد میکنه؟ دقیقا دست می گذاره همونجا و درمانش میکنه.
توحید عملی هم دقیقا دست میگذاره روی مشکل حال حاضر هرکسی که فقط خدا میدونه الان چند هزار مسئله متفاوت بین ما اعضای سایت وجود داره و همین یک موضوع که به این زیبایی و وضوح توسط شما استاد مسلم و موحدمون بیان شده، چه گره های مختلفی رو از زندگی هزاران نفر باز میکنه.
استاد الان داشتم ظرف می شستم و این فایل رو گوش می دادم و بغضم در تمام مدت گلومو می فشرد.
این ظرف شستنی که میگم داستانی پشتش هست که می خوام تعریف کنم.
من الان در ماه سوم بارداری دومم هستم و دوران خیلی سختی رو این روزها دارم سپری می کنم.
بر طبق تجربه بارداری اولم فکر می کردم ویار بارداری سبکی خواهم داشت و از این رو همون لحظه ای که دلم گفت وقت بچه دومه، معطلش نکردم و موکولش نکردم به زمان مناسب(از نظر عقل) که مدرسه تموم شده باشه. گفتم توکل به خدا میریم جلو بالاخره هرطوری باشه میگذره.
رسیدیم به پایان ماه دوم و علائم شدید ویار بارداری شروع شد.
ضعف بسیار شدید. افت قند و افت فشار دائمی بطوریکه دائما عین یه تیکه گوشت افتادم روی مبل یا تخت. روزی سه بار تهوع بصورتی که حس میکنم هیچگونه اتم یا مولکولی از مواد غذایی توی بدنم باقی نمونده و فقط با سرم زنده میمونم.
تازه این منی هستم که با وجود اندام ظریف و لاغرم بنیه قوی داشتم همیشه و اصلا آدم سوسول و دردسستی نبودم ولی الان قشنگ همه امواتم رو هر روز جلوی چشمام در حال بای بای کردن می بینم.
پریروز که روی مبل به حالت نیمه غش افتاده بودم یه لحظه به خودم اومدم و دیدم دارم به پهنای صورتم اشک می ریزم و متوجه عجز و بیچارگی خودم شدم.
چند هفته است که نه تونستم غذای درست و حسابی بپزم، نه چیزی بخورم، نه خونه ام رو جارو کنم، نه ظرفامو بشورم، نه با دخترم بازی کنم و وقت بگذرونم و نه حتی شب قبل از خواب براش یه قصه بخونم، نه میتونم توجهی به همسرم داشته باشم، بلکه برعکس تمام مسئولیتهای من هم به دوش ایشون افتاده. نه یه لبخند روی صورتم می شینه و نه توان دارم روی دوره احساس لیاقت کار کنم که امسال تصمیم گرفته بودم بطور جدی دانشجوش باشم.
باورم نمیشد که جون ندارم یه کامنت توی سایت بنویسم و همین احساس ناتوانیها دوباره توجهم رو جلب کرد به منبع قدرت.
یادم اومد زمانی که بارداری اولم رو تجربه می کردم گهگاهی با خودم می گفتم چرا بعضیا اینقدر از بارداریشون مینالن و خودشون رو ضعیف می گیرن. اونقدرا هم چیز سختی نیست که!
اینجا یه پتک محکم خورد تو سر عقلم که تا جای کسی قرار نگرفتی قضاوتش نکن. این اتفاق برات افتاد تا اولا قدر سلامتیت رو بدونی دوما شاید این حال بد نیاز بوده تا دوباره یادت بیاد همیشه نیازمند قدرت رب هستی.
یادت نره برای هر لحظه از منبع نور و شعور کمک بخوای.
تو همون حال نزار گفتم خدایا من به هر خیری که از جانب تو به من برسه فقیرم.
گفتم خدایا باری که برای دوش من سنگین باشه بر من تحمیل نکن.
خدایا کمکم کن از این مرحله به سلامت و راحتی عبور کنم.
خدایا این روزها رو بر من آسان کن که فقط و فقط تویی قدرت مطلق جهان.
صبح که رفتم سرکار همکارا حالمو پرسیدن و یهو متوجه شدم بازم دارم غر میزنم. همون لحظه استاپ کردم و گفتم خدایا ببخشید که اول صبحمو با غر زدن شروع کردم. خدایا شکرت برای همه چیز و بعد از اون دیدم حالم از بقیه روزها بهتره.
ظهر برگشتم خونه و حس کردم سرحالم. ناهار درست کردم. لباس شستم. خونه رو مرتب کردم. یه دوش خوب گرفتم و موهامو مرتب کردم. ظرفهامو شستم و یکمی هم خوابیدم و سرحالتر شدم.
شاید باورتون نشه ولی امروز استفراغ نکردم!!!
اصلا هنوز تو شوکم. به محض اینکه حس کردم روی مسائل مربوط به مراقبتهای بارداری چیز زیادی نمی دونم و از خدا برای بهتر شدن حالم کمک خواستم اینجوری حالم بهتر شد.
تا قبلش می گفتم من تجربه دارم و دیگه بلدم از خودم مراقبت کنم. ولی یادم اومد توی بارداری اولم همش حسم این بود که من چیزی نمی دونم و از خانواده ام هم دورم خدایا کمکم کن.
اما اینجا به وضوح نقش خدا برام کمرنگتر شده بود.
قربون مهربونی این خدا برم که توی سیستمش کینه و انتقامجویی نیست. هروقت به سمتش برگردی آغوش مهربونش به روت بازه و با عشق نوازشت میکنه.
استاد شما رو با تمام قلبم دوست دارم و همیشه برام سرمشق توحید هستید و باقی می مونید.
اول بذار بهت تبریک بگم برای بارداری ات و حضورِ یه نازنینِ دیگه درونت.
هدیه ی ارزشمندی که خدا بهتون داده و با خودش شیرینی میاره به زندگی تون و تبدیلتون میکنه به خانواده ی قشنگِ 4 نفری به لطفِ خدا.
کامنتت رو همون موقع که تو ایمیلم اومد خوندم و برات آرزوی سلامتی و آسان شدن بر آسانی ها کردم.
نمیدونم الان، ساعت 1 بامداد پنجشنبه 30 فروردین، چی شد که هدایت منو آورد بالای سر کامنتت…
آهان رفتم اعضای مورد علاقه ام در سایت رو ببینم که تصویرت اومد جلوی چشمم و گفتم ببینم کامنت چی نوشتی تا اینطوری باهات دید و بازدید هم داشته باشم.
میدونی الان یاد چی افتادم؟
کامنتی که برام نوشته بودی و از حفاظتِ خداوند در دوران بارداریت نوشته بودی.
یادته؟
خب الان لازمه برای من و خودت یاداوری شه ما دایم تحت حفاظت الله هستیم:
چه وقتی نی نی تو دلمونه و داره رشد میکنه.
چه وقتی میخواد متولد بشه.
چه وقتی که داره بزرگ و بزرگتر میشه و سنش بالاتر میره.
چقدر تلنگرهات تو کامنت شیرین بود برام:
– که یادم نره اگه آسونه، اگه شیرینه، کارِ کیه؟ از لطف و فضلِ کیه؟ که اعتبارش از کجاست؟
– اینکه اولش که بلد نیستم راحت میگم نمیدونم و میسپرم و همه چیز نرم و صیقلی جلو میره، بعدش که صاحب تجربه میشم واکنشم چیه؟ میگم بلدم بلدم و اعتبارش رو میدم به خودم؟
چقدر این قسمت شاهکار بود:
قربون مهربونی این خدا برم که توی سیستمش کینه و انتقامجویی نیست. هروقت به سمتش برگردی آغوش مهربونش به روت بازه و با عشق نوازشت میکنه.
یعنی بنده ی من، تو فقط برگرد پیش من…
من همیشه هستم، پیشتم…
برام از زایمان آسان نوشته بودی، چیزی که این روزها از خدا میخوام:
آسان باشه، شیرین باشه و حسابی بهم خوش بگذره، یه خاطره قشنگ بسازه برام، مثل خودِ دورانِ بارداری.
چقدر فایلهای توحید عملی خوبن.
تلنگرهای به موقع هستن برای من.
یادم میندازن وقتی خودم میخوام کنترل اوضاع رو به دست بگیرم و یادم میره یه قدرت نامحدود همیشه هست که میتونه بهترین هارو برام رقم بزنه، دچارِ چه اضطراب و سختی میشم…
به موعد به دنیا اومدن نی نی نزدیک شدیم ان شالله و ذهنم گفتگوهای متفاوتی داره…
کل پروسه رو سپردم خدا.
امروز به خودم گفتم سخت نگیر، تو شرایط متفاوتی هستی که تجربه اش نکردی تا حالا، چیزی ازش نمیدونی، نمیدونی چطوری جلو میره و …
تا بخشیش طبیعیه ترس هات، ولی بسپر به خدا تا رها و اروم شی.
خداوند هدایتگرِ خودت و نی نی هست برای تولد.
قدرت بی انتهایی که از اول این نعمت رو بهت داده، ذره ذره بزرگش کرده تو دلت، خودش بلده اسان، شیرین، لذت بخش وارد دنیا کنه نی نی رو.
دقیقا برای منم توحید عملی 11 بهترین زمان روی سایت رفت.
وقتی که روحم نیاز به آرامش بیشتری داره.
یادمه دخترعمه ام از بارداری هاش به شیرینی یاد میکرد، منم دوست داشتم تجربه ام شیرین باشه که الحمدالله بود و هست.
سعیده جانم، برات بارداریِ شیرین، اسان و سراسر شادی و لذت میخوام از خدا.
یه تلنگر زیبای دیگه هم داشتی برام:
– اینکه اگه کاری یا موضوعی یا هدفی رو یه بار تجربه کرده باشم، بار دوم یا بارهای بعدی چطور باهاش برخورد میکنم؟
خضوع یا بلدم بلدم.
من دیگه استادم خودم…
یه مثال الان یادم افتاد.
بعد از تجربه ی موفق اولم در دوره سلامتی، بعدش که قطع کردم و رجوع دوباره داشتم به دوره این صدا خیلی پررنگ و واضح بود که بلدم بلدم، تجربه دارم، راحته برام چون خم و چم رو بلدم…
چی شد، نشد که بشه…
سخت شد و رها…
اون موقع نمیدونستم چرا، تازه الان دوزاریم افتاد.
بلدم بلدم از غرور میاد.
از اینکه اعتبارشو از خدا گرفتی دادی به خودت…
انگار تجربه های اول موفق هستن و تجربه های بعدی اگه دقت نکنیم به کنترل افکارمون، ناموفق میشن تا زمانی که باز به خودمون بیام و مسیر رو اصلاح کنیم و بچسبیم به خداوندی که اگاهه و مسیر درست رو بهمون نشون میده.
پس این تو در و دیوار رفتن هامون بد نیست، خیره، باعث هوشیاری و اگاهی میشه که از مسیر خارج شدیم یه جایی و باید اصلاح صورت بگیره.
ممنونم از کامنت خوبت که برام انگیزه بخش بود و نوشتن از خودم و احوالاتم.
سلام به استاد عزیزم اگر این متن رو میخونه یا مریم جان گل.
سلام به شما سمانه جاااااان عزیزدل. دوست خوب خوب خوبم.
قسم به اون خدایی که صورت و نهاد هر بشری رو در رحم مادرش به تصویر میکشه و عزیز و حکیم و زیباست، هیچ وقت بهم اثبات نشد که کاره ای هستم و قدرتی دارم.
خدای من خودش میدونه هیچگاه آگاهانه از در غرور و تکبر وارد نشدم. چون اصلا نمی دونستم و در مخیله ام نمی گنجید که بعضی رفتارها و نگرشهام از نگاه قوانین راستین جهان هستی شرک و عجب محسوب میشه. وگرنه من کی باشم که در برابر خالقم، خالق عاشقم، عاشق بی حد و مرزم سرگرانی کنم.
من نمی دونستم و گناه ندانستنم رو به گردن می گیرم چون قوانین پروردگارم در زمین پراکنده بود و فقط یک هوش و حواس جمع می خواست که درکشون کنم.
خدا به من عقل داده بود اما حواسم نبود فکر می کردم عقل خودمه. قدرت فکر خودمه.
من نمی دونستم و حالا که استادم به من فهموند سعی می کنم بی ایمانیهام رو ببخشم.
من خودم رو می بخشم چون نیاز به طی تکامل داشتم و با نبخشیدن خودم به خودم طلم می کنم.
من در تاریکی مغرب به دنبال طلوع خورشید مشرق می گشتم. گهگاهی اتفاقی نگاه سرگردونم به مشرق هم می افتاد اما نمی دونستم که جای همیشگی طلوع اونجاست. همیشه نور آگاهی و هدایت از اعتماد به «الگوی تکرارشونده طلوع خورشید از مشرق» میاد.
به همین وضوح بوده و ما پییده اش کردیم. به ما گفتن قرآن 7 بطن داره و هر بطنی 7 لایه. و ما باور کردیم.
به ما گفتن برای نزدیک شدن به خدایی که در عرش آسمان هفتم منزل گزیده باید از افرادی که کنج حجره های دربسته سالها دین رو مثل ریاضیات خوندند و احکام استخراج کردند، تقلید کنید.
اما ید بیضای خداوند اومد و به ما گفت برای هرکسی در هر لحظه از زندگیش بی نهایت راه برای هدایت وجود داره. استاد عباسمنش به خورشید وصل شد و گفت نور اونجاییه که قلبت حال خوبی داره. پس اگر بتونی هشدارهای ذهن رو خاموش کنی برای سر خوردن روی سرسره آسانیها آماده و سبک میشی.
امروز مهمان خونه پدرشوهرم هستم و خواهرشوهرهام هم اینجا بودن.
یکیشون که سال گذشته باردار بود و شرایط بارداری خیلی خیلی سختی رو تجربه کرد امروز که بیحالیهای منو دید به شوخی حرف سال گذشته خودم رو به خودم پس داد و گفت سعی کن از شرایطت لذت ببری (با چشمک و خنده)
دقیقا منظورش این بود که این مثبت نگریهات رو کنار بگذار و واقع بین باش. وقتی حالت بده باید ابراز کنی و جای شکرگذاری نداره، هیچ جای رضایتمندی برای خانمی که تحت فشار جسمی و روحی قرار داره وجود نداره و این حرفها چرت و پرته.
منم فقط لبخند زدم و تو دلم ازش تشکر کردم که دیدگاه درستم رو به یادم آورد. و با خودم تکرار کردم که باید در هر شرایطی جوری به زندگی نگاه کرد که احساس بهتری به ما میده.
نه تنها حرفش مکدرم نکرد بلکه حالمو بهتر کرد.
سمانه جانم دوست قشنگم، به یاد میارم نزدیک زایمان ترانه که بودم هر روز جلوی آینه با آهنگ «یاسمین» امید می رقصیدم و اشک شوق می ریختم.
از تو گلخونه دنیا میون تک تک گلها، قسمت ما هم در این بود یاسمین تو شدی گل ما…
بدون ذره ای فکر کردن و نگرانی بابت چگونگی زایمانم فقط لحظه ای رو تصور می کردم که دخترمو تو بغلم میگذارن و من تو صورت پف کرده اش نگاه می کنم و بهش سلام و خوش آمد میگم.
دقیقا همین اتفاق هم افتاد. زایمان سریع و راحت و خاطره انگیز. تو بیمارستانی که دخترداییم دست خدا شد برای راحتی بیشترم و مادرم اجازه پیدا کرد تمام مدت کنارم باشه و دستمو بگیره.
اینا رو گفتم که اول برای خودم آسانیها یادآوری بشه و هم شاید برای شما که تجربه اولته کمک کننده باشه.
سمانه جانم از ته ته اعماق قلبم برات لذت و راحتی آرزو می کنم چه در این برهه و چه در ادامه.
امیدوارم به موقع بیای و از زیبایی های مادر شدنت بنویسی و ما رو خوشحال کنی.
بهت افتخار می کنم که بارها گفتی سپردم به خدا
ما نمی دونستیم ول کردن به امون خدا اتفاقا امن ترین و درست ترین کار دنیاست.
بخاطر همین وقتی میرم سرکار پراید خوشگلمو یه قفل ساده میکنم و دیگه قفل فرمون نمی زنم. بدون استثنا هر دفعه که سوارش میشم بهش سلام میکنم، ازش تشکر میکنم و میگم فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین. بعد هم به زبون خودم میگم خدایا ممنونم که همیشه حافظ جان و مال مایی.
می دونی سمانه جان، دارم تمرین می کنم و می دونم با رها بودن خیلی فاصله دارم اما این یکی از تمرینهای عملی موحدتر شدنم.
برای خوشحالیهات خوشحالم و به دوست بودن باهات افتخار می کنم. از خدا میخوام در بهترین زمان و مکان ما رو با هم رودررو کنه. هر دو ساکن کرجیم و یه جورایی همسایه. فاطمه جان و آقارسول هم همسایه مون هستن (ساکن کرجن). ای کاش بتونیم یه روزی دور هم جمع بشیم و لذتشو ببریم.
استاد جان و مریم بانوی شایسته عاشقتونم. می بوسمتون
سمانه جانم، همکلاسی جدیدم سلام. سر کلاس برات جا گرفته بودم تا بیای. از وقتی متوجه شدم وارد دوره جدید شدی هر روز می خواستم برات کامنت بنویسم ولی جور نمیشد. تا اینکه پیام قشنگت اینجا اومد و روز تولدم رو معطر کرد. 24 اسفند نازنین به پیامی از رفیق نازنین مزین شد.
هدایتهایی که دریافت کردی نوش جانت عزیزم. روزافزون باد.
خیلی خوشحالم که هدایت شدی به حضور در اون دوره مقدس و داری با دقت و تمرکز روش کار می کنی.
همه ما یک ”منِ” سرزنشگر یا همون «نفس لوّامه» داریم که اون زیر زیرا واسه خودش در حال فعالیته.
بستگی به ما داره که صداش رو گوش کنیم یا نه. گاهی انقدر دستگاه فکریمون حرف درستی برای پخش کردن در فضای ذهن نداره که عملا چیزی جز همون سخنرانیهای تکراری و بی منطق نفس سرزنشگر و نجواهای ذهنی مخرب باقی نمیمونه.
من توی دوره جدید خیلی بیشتر از قبل نسبت به گفتگوهای ذهنیم حساس شدم. وقتی شروع میکنه به بی ادبی کردن و چرت و پرت گفتن یهو از همون استاپی که استاد توضیح دادن استفاده می کنم و میگم: داداش پیاده شو با هم بریم. کجایی سعیده؟ داری با خودت چیکار می کنی؟ با این حرفا و این احساسات مخرب به کجا میخوای برسی؟
یه لحظه استاپ کن فکر کن ببین تو چه فرکانسی هستی، ریشه این افکار از کجا اومده، از چه تریگری شروع شده و در نهایت اگر ضعف نشون بدی و جلوی رشدشو نگیری تو رو با خودش به کدوم جهنم و قهقرایی میبره؟ چه سودی برات داره؟ چه دردی رو دوا میکنه؟
این سوالات رو که از خودم میپرسم مثل روز برام مسیر درست روشن میشه.
هر روز از این روش استفاده می کنم و نتیجه هم می گیرم.
صلح و صفای درونیم برقرار میشه، موقعیتها و آدمهای تنشزا ازم فاصله می گیرن. کارام راحت تر راه میفتن، وقتم بهتر مدیریت میشه و ذهنم بهتر کار میکنه.
اما خدا نکنه یکمی میدون بدم بهش، تا به شکر خوردن نندازدم ول نمیکنه.
کور خونده مگه من میذارم؟
امشب دو سه تا موقعیت گریه آور اومد سراغم که اگر ریموت کنترل ذهنم دست خودم نبود اوضاع قمر در عقرب میشد.
اولیش رو که محکم برخورد کردم دیگه دومی و سومی راحت بود.
حتی تونستم حرفای دلگرم کننده و شکرگزارانه هم به پدرم بزنم. آخه از جمعه اومدم اهواز پیش پدرم.
با عشق و لذت خونه رو بجای مامانم خونه تکونی می کنم و هی باهاش مثل همیشه حرف میزنم. انگار که پیشمه و جالبه صداشم می شنوم که ازم تشکر میکنه. حس می کنم همینجاست و همه چیز رو می بینه و همین حس بهم میگه این دیدگاه درسته. این طرز برخورد درسته. چون سمانه جون وااااااقعا حالم خوبه، از اول هم خوب بود.
سمانه استاد ما بی نظیره، استثناییه، من هیچ کسی رو ندیدم که همه چیز رو خودش تجربه کرده باشه.
ایشون در تک تک مسائل به قول خودش از زیر صفر، از تهِ تهِ ته رسیده به اینجا.
از بی ایمانی به توحید.
از شرایط جسمی ناسالم و خطرناک به سلامتی کامل.
از رابطه خراب شده و جدایی به یک رابطه رویایی و عاشقانه مثال زدنی.
از مرحله سخت از دست دادن فرزند به رهایی از قید و بندهای روابط زمینی.
از ورشکستگی مالی و بدهکاری به ثروت آفرینی و بی نیازی مالی.
از باورهای اشتباه در روابط به بهترین روابط.
از دشواریها به آسانیها.
از محیط خانوادگی ناآرام به آرامش مطلق خانوادگی.
از ناآرامی درونی به آرامش روح.
این آدم بهترین الگوی هر جنبه از زندگیه، من به حقانیت دعوت ایشون ایمانی دارم که شاید صحابه پیامبر به پیامبر داشتند.
درسته که بهترین عملکرد رو ندارم و هنوز خیلی باید توحیدم رو عملیتر کنم، تمرینات بیشتری انجام بدم و باورهام رو قویتر کنم، اما شکی ندارم که راهم راه درستیه و باید ادامه بدم.
خوشحالم که داریم از همدیگه قوت قلب می گیریم و کنار هم رشد می کنیم.
من همیشه ازت درس یاد می گیرم و سبک فکریتو دوست دارم. نوشته هاتو خیلی دوست دارم و انرژی پاک پشتش بهم انگیزه میده.
حافظ جان دلم رو محکم ببوس و بگو وقتی دیدمش یه هدیه خوشگل بهش میدم.
حس می کنم و تجسم می کنم که یه روزی استاد میان ایران و توی یه سالن خیلی بززگ همه دور هم جمع میشیم و ساعتها با هم خوش می گذرونیم. شاید به زودی.
عااااشقتم رفیق. مرسی که برام پیغام گذاشتی و باز هم خوشحالم کردی.
من شهریورماه 1400 سه ماهه باردار بودم بارداری اول بود و تجربه ای نداشتم تازه از شغلم استعفا داده بودم
ایام شاغل بودنم دوران پندمیک شروع شد و من تمام اون دوران به سلامت گذروندم خدا روشکر و بعد که استعفا دادم و باردار بودم زمانی که جایی نمیرفتم و در منزل بودم مبتلا شدم!!!
یادآوری اونروزهای پر از وحشت و شلوغ بودن مطبهای دکترهای داخلی و….
من رفتم نوبت گرفتم نزد یکی از دکترهای معروف شهرم که با کلی منت چون باردار بودم اخر وقت بهم نوبت دادن
وقتی نوبتم شد رفتم داخل دکتر فشارم میگرفت و خیلی ریلکس گفت بهترین حالت بچه سقط میشه و اگه حالت بد شد برو بیمارستان فلان ….
دارو و دمنوش و…جز استامینوفن500 ممنوع بود در این دوران
خلاصه اومدم تو ماشین نشستم و همسرم گفت چی گفت
گفتم چی گفتن و اشکام سرازیر شد
اومدم خونه پنجره اتاقم که به سمت کل شهره باز کردم نفس عمیق کشیدم گفتم خدایا تو بهترین محافظی خودت مراقبمون باش
به همسرم گفتم دکتر هرچی گفته چرته من بدون دارو ...حالم خوب میشه و…
خلاصه بدون دارو و همزمانی که اتفاق افتاده بود این بود که من در محل کارم آب خیلی میخوردم و دکتر همون روز گفته بود به این خاطر ویروس به ریه ام وارد نشده …و بیشتر معده ام درگیره.
روزهای سختی بود ولی با کمک خواستن خدا و صحبت کردن باهاش و صحبت کردن با فرزند در شکمم این بیماری پشت سر گذاشتم
به خدا میگفتم خدایا زایمان برام راحت کن و اصلآ بهش فکر نمیکردم وقلبم آروم بود
دوست داشتم فرزندم فروردین ماهی باشه و وقتی بهم میگفتن اخر اسفند زایمان میکنی من به خدا گفتم خودت بهم کمک کن من دوست دارم فروردین باشه
سال تحویل شد و من بدون درد روزهای اول گذروندم و روز چهارم فروردین مادرم بهم گفت به دکتر بگو درد ندارم
به دکترم گفتم گفت برو ضربان قلب چک کن و…
که از اونجا رفتم بیمارستان
وقتی همه داد میکشیدن و درد داشتن من خدا رو صدا میکردم و دردم قابل تحمل بود تا اینکه سوزن فشار بهم تزریق کردن
ضربان قلب بچه افت کرد همه پرستارا به سمتم هجوم آوردن
یکی نوار قلب میگرفت یکی شکممو ماساژ میداد یکی ماسک اکسیژن میزاشت
منم گریه میکردم میگفتم خدایا خودت بچمو حفظ کن
و پزشکم که نبود به خاطر ایام عید ،پزشکی عالی منو سزارین اورژانسی کردن
خداوندا را هزاران بار شاکرم که نعمت مادر بودن بهم داد و فرزندم صحیح و سالم به دنیا آمد و امسال عید انشاالله سه سال را تمام میکنه
خدای من اینو نوشتم ردپایی باشه از روزهایی که کسی نبود
روزهایی که خودم درگیر بیماری بودم و کل خانواده امم درگیر شده بودن
من بودم و تو …من بودم انرژی که احساسش میکردم
که بهم میگفت نگران نباش توکل کن اینروزها میگذره
شاید سخت و دردناک گذشت ولی حال روحیم خوب بود چون خدا حواسش بهم بود
چون و هو معکم آین ماکنتم باور کرده بودم
خدایا هزاران بار شکرت به خاطر وجود خودت
برای این لحظه برای یادآوری روزهایی که سپردمو کمکم کردی
دوستت دارم
ممنون از شما سعیده عزیزم که باعث شدین یاداور اونروزها بشم
سلام لیلی جان عزیزم. روزگارت سرشار از نور و رحمت خداوند باد. ازت بی نهایت ممنون و سپاسگزارم که تجربه قشنگت رو برام نوشتی.
به یادم آوردی در چه شرایطی این کامنت رو نوشتم، و از تجربیات معنی دار خودت کلی نشونه و درس بهم یادآوری کردی.
گفتی در روزگاری که باور کردن حرف دکتر منطقی و ساده بود، شما به احساس ترس و غم و استیصالت غلبه کردی و سعی کردی به منبع تمام قدرت آسمانها و زمین متصل بشی.
همون خدایی که قادر مطلق و حاکم بی چون و چرای جهانه و اتفاقا از رگ گردنمون بهمون نزدیکتره.
در عین عظمت لطیف و رفیق هم هست. در عین قدرت بی انتها، مهربون و آگاه به قلبها هم هست.
اون نه فراموش میکنه و نه می خوابه.
نتیجه کنترل ذهن همیشه شگفت انگیزه و بیشتر از انتظار ماست.
شاید اگر بعضی شرایط سخت پیش نیاد ما مفهوم عملی توکل و رهایی و ایمان رو هیچوقت درک نکنیم.
چون ذهن در زمان شادی و آسودگی دلیلی برای توکل نداره. ذات آسودگی با خودش نوعی بی نیازی میاره و ممکنه به سمت غرور متمایل بشه.
اما اگر همون ذهن آسوده رو طوری تربیت کنیم که به یاد بیاره چه بحرانهایی رو با توکل و ایمان از سر گذرونده، یاد می گیره حتی در زمان آسودگی هم هیچ اعتباری رو به خودش نده و دست از بندگی و توکل برنداره.
خوش بحال کسانی که همواره در هر حالی نعمتها و آسانیها و معجزات زندگیشون رو به یاد میارن و تلاش می کنند از مدار سپاسگزاری و خشوع خارج نشن.
نوشته شما سرشار از این حس بود. در آستانه 3 سالگی فرزند نازنینت باز هم به یاد آوردی می تونست چطور باشه و نشد.
می تونستی شخصیت دیگه ای رو بهش اجازه بروز و ظهور بدی ولی در عوض شخصیت سپاسگزارت رو پرورش دادی.
الهی شکر. ممنونم بابت اینهمه نشونه مهم که بهم دادی و چراغهایی از نور پروردگار که برام روشن کردی.
پارسال همین روزها بود که داشتم با فایل های مصاحبه استاد روزهای قشنگمو سپری میکردم و دلم میخواست یه مسافرت خیلی خوب برم و از اونجایی که توفایل های مصاحبه خیلی اگاهی های توحیدی درونش برق میزنه و من خیلی توکلم به خداوند بود که شرایط مسافرت محیا شد به طرز معجزه اسا و خیلی خوش گذشت توی اون مسافرت
بعد از گذشت 25 روز بعد از اون مسافرت تصمیم گرفتم که یه بار دیگه برم به همون مسافرتی که یه بار تجربش کرده بودم و راستش خیلی رو خودم حساب کردم با اینکه شرایط همه چیز برای این مسافرت محیا بود ولی به طرز باورنکردنی خیلی خیلی بد گذشت و دیگه ادامشو نگم براتون
چند روز پیش با خانوم قشنگم تصمیم گرفتیم بریم یه مسافرت نه جا مشخص بود و نه مکان ولی این بار توکل درون من زنده بود و به طرز باور نکردنی و معجزه اسایی به جاهایی هدایت شدیم که تا حالا در شمال کشور نرفته بودیم نه یه جا خاص به چند جا زیبا هدایت شدیم در چند روز و کلی زیبایی از طبیعت خداوند دیدیم و اینسریع یه درس بزرگی برام داشت که وقتی برگشتیم اصلا احساس خستگی دروجود من و خانوم نبود ذهن ما جسم ما کاملا با انرژی بود
و وقتی من امروز این فایل و گوش کردم خیلی اگاه تر شدم و خیلی خوشحال و پر از انرژی باز هم خداوند دری و به رویم باز کرد که یه قطره از اگاهی های اقیانوس بیکرانشو در ظرف وجودم جای داد .
با سلام وادب وسپاس خدمت استاد عباسمنش عزیز ومریم جان زیبا وهمه خونواده ی عزیزم
من همین حالا توحید عملی رو گوش دادم وچقدر به جابود که پیام خداوند متعال رواززبان استاد دریافت کردم چون داشتم درکارم کمی وارد میشدم وداشتم وسوسه میشدم که مغرور بشم ازشما سپاسگزارم استاد عزیزم.
پارسال ایده دریافت کردم که ترشی درست کنم و بفروشم در اوج ناباوری 1هفته خودم وهمسرم به یاری خدا 300کیلو ترشی درست کردیم وباترس ولرز میگفتم خدایا خودت مشتری برام بفرست وشروع کردیم به زنگ زدن به خواهراوبرادرامون به سرعت درعرض چندروز تمام ترشی هامو فروختم.
باور کنید بهم گفته میشد ازهرچیزی چقدر بریزم بهتر میشه واقعا عالی وباکیفیت شده بود.
امسال غرور منو گرفت ویادم رفت اعتبارشو به خدا وند منان بدم. باز هم ترشی درست کردم وباخودم گفتم مشتری های پارسال هستن حتما همشو میفروشم باور کنید به چه سختی افتادم وتا الان هنوز نتونستم همشو بفروشم. همین حالا متوجه شدم استاد تا الان حواسم نبود این شرک رو.
وواقعا این جمله که شرک در دل مومن مانند راه رفتن مورچه روی سنگ سیاه در دل تاریکی هست.
خدایا خودت هرلحظه هدایتمون کنه. من هرلحظه به خودم میگم خدایا من از خودم هیچم وهرچه دارم از توست. خدایا تنها تورا میپرستیم وتنها از تو یاری میخواهیم ما را به راه درست هدایت فرما.
هزاران بار بابت این فایل بینظیر از شما استاد جان سپاسگزارم
بابت تمام کسانی که این فایل رو روی سایت گذاشتن تا به سمت ما هدایت بشه سپاسگزارم.
اونجای که گفتید وقتی در مقابل خداوند تواضع هستید و میگید من نمیدونم به این منزله نیست که ارزش خودتو آوردی پایین برعکس جلو انسان های دیجه اعتماد بنفسمون بالا میره چون قدرتی پشتت احساس میکنی که هیچکی بالاتر از اون نیست،و من اینو حس کردم
یادمه داشتم برای یه شرکتی کار میکردم نتیجه من همیشه خوب بود اما تلاش فیزیکی کمتری انجام میدادم چون صبح هر روز از خدا میخواستم هدایتم کنه براه راست راه اونای که نعمت داده،بعد به من میگفتن آدم بیخیال و بی مسولیت اما من میگفتم من میگفتم من اطمینان دارم که کارم پیش برده میشه نیاز به پیش بردن من نیست،اما اونا باور نمیکردن و من همیشه نتیجم تو فروش بیشتر میشد البته که تمرکزم لحظه های که بیشتر رو کار بود فروش بیشتری هم انجام میشد یعنی زمان های که حرکت میکردم اما میگفتم که خدا هدایتم میکنه و به طور معجزه آسای مشتری ها خودشون بهم ز میزدند
یا یک بار دیگه من میخواستم کارمو راه بندازم اما پولی نداشتم میخواستم خونمو بفروشم،اما این جمله که خداوندا من نمیدونم چجوری چکار کنم خودت هدایتم کن بر زبونم بود،تا اینکه بعد از ماه ها در زمان مناسبش خداوند سرمایه اولیه رو از جای که فکرشو نمیکنم بهم داده شد از راه طبیعی،یک زمینی مال 30سال قبل پدرم پولش رسید به من و من با اون پول کارمو دارم شروع کردم و میکنم
یا یادمه من هدایت شدم روزی برم شهر دیگه با اینکه دوست نداشتم برم اما چون باور داشتم که هر چی سر راه من قرار بگیره این در مسیر خواستمه ،تو دنیا هیچ اتفاق اتفاقی نیست منی که هر روز از خدا هدایت میخوام ممکن نیست برام بد رقم بخوره نتیجه این یکسال و نیمی که رفتم و برگشتم این بود که تونستم یه خونه نقلی یه جای بخرم و بدمش رهن
یا مثلا چند روز پیش میخواستم یه ابزاری درست کنم که تا حالا ساخته نشده بود به دلم افتاد که برم کارگاه کابینت ساز برام بسازه وقتی شروع کرد به ساختن در نتیجه فهمیدیم که نمیشه ساختش و من 50تومن بخاطره زمانی که از اونا گرفتم پرداخت کردم وقتی امدم بیرون کفتم این چه هدایتی بود اینکه نشد،اما وسط اون کار،استاد کابینت ساز یه حرفی زد و من برد تو فکر،وقتی رفتم همون کار رو با 5تا تیغ موکت بری انجامش دادم جواب داد،فهمیدم همه اینها یک تظاد بود برای این بوده که من به این جواب برسم،اینجا بود که فهمیدم وقتی باور داشته باشی هدایتی هست حرکت میکنی وقتی حرکت میکنی هدایت میشی به جواب مسله
یا مثلا چند روز پیش شکر میخواستم بخرم که آزاد گیرم نمی امد ذهنم میگفت میخوای بری بنکداران که چی بشه وقتی قانونی به تو شکر نمیدن،اما رفتم،رفتم 2تا دونه گونی گیرم امد اما اتفاقی یکی از دوستانم رو دیدم که اتفاقا اونجا کار میکرد و زبون خیر برام گذاشت 40تا گونی نصیبم شد
یک حرفی امروز حدید یاد کرفتم از استاد که گفت صبح بگید خداوندا به تو پنا میارم تنها تو رو میپرستم وتنها از تو یاری میخوام منو هدایت کن براه راست راه اونا که نعمت دادی
این دومین کامنتیه که از نتایج باورهای توحیدی در این روزهام برای این فایل میذارم
امروز صبح دوباره داشتم این فایلو نگاه میکردم
همونطور ک استاد داشتن از توحیدو خشوع و ناتوانیه منه ندا در برابر الله میگفتن،میگفتم اره همینه
من همین جور دارم نتیجه میگیرم …همینه!
با توجه به کامنتای قبلم ک توضیح دادم،من 6ماه پیش،در شروع کارم وقتی با خشوع کامل بخدا گفتم من هیچ پولی ندارم،اما میخوام باشگاه بزنم چون تو برام نشونه هاتو فرستادی ک از کار برای مردم بزنم بیرون
من به الهامت عمل کردم و حالا هیچی نمیدونم
خودت پولشو جور کنم
با کمال عزت نفسی که برای خودم و ارزشهام قائل بودم از هیچ کس پول نخواستم
اما دستان خدا،به اصرار خودشون برام پول فرستادن،مثل برادرم و پدرم
اما من صادقانه گفتم من از شما پول نمیخوام و حالا ک پول میدین برگشتتو نمیدونم کی باشه
همون موقع ازشون شنیدم ما لازم نداریم این پولو!
هرموقع دوس داشتی برگردون
روزها گذشت..
من یادم رفته بود که این پولارو کی و از کجا فرستاده بود و حالا منم منما،دنبال راه حل برای برگشت پولها و گسترش پولها بود
هی میگفتم خب حالا چیکار کنم ک بتونم راحت و زود پولاشونو بدم؟همشم میگفتم خدا تو بهم بگو ولی معلوم بود قلبی نبود و داشتم از ذهنه خودم راهای کوچیکو پوچ خودم تبعیت میکردم
تا اینک این روزها،عجیب خاشع شدم
عجیب به هیچ و همه چیز بودنم برگشتم
به خلقو خالق بودنم
به ارتباطم به اون اصل…
خب بعد از فایل..
شروع کردم به نوشتن ستاره قطبیا..
نوشتم که:
دیروز،پریروز..
ورودی مالیم شدی به واسطه ی همون من نمیدونم ها
پارتیو رشوه شدی و بدونی ریالی،ماشینمو سند زدی..
امروز ،مثل همون روزای اول ک خودت پول فرستادی،برای برپایی باشگاه،بازم بهم الهام کن
من دربست در اختیارت وگوش به فرمانتم
راحت باهام حرف بزن
من بفهمم
دفترو بستم…
یهو ی صدایی توی وجودم،یه حسی،یه روشنایی ..
گفت برو هرچی پول داری بیار باهم بشماریم
اوردم
گفت زنگ بزن داداشت،ش حساب بگیر و بگو اینقدر دارم و مابقیشو به زودی میزنم
زنگ زدم
گفتم داداش،من میخوام ی مبلغی ناچیز برات بزنم
خودت گفتی هرموقع اک بودی،الان حس میکنم باید این عددو بزنم
گفت خب دیگ چه خبر؟
گفتم اروم میشم اینجوری،ش حساب بگو
بهم گفت ابجی پول نمیخوام ازت
گفتم مسخره بازی در نیار،ش حساب بده
گفت:دیوونه مگه من از تو پول میخوام؟؟؟
من همون جا با بغضی ک شکست،چون داشتم نگاه و چشمای اون خدارو میدیدم که با غرور ازینک بچش چه نتیجه ای ساخته ،ازینک حرفشو گوش داده بودمو اون شوق داشت،،
پرسیدم یعنی داداش تومیگی من دیگ نباید بهت پول بدم؟
اونم با خنده و انرژیه زیاد که ادای بغض منو در میورد گفت ،معلومه نه!!!!
گوشیو قطع کردم گفتم خدایا،50 میلیون پول کمی نبود،که اینجوری در لحظه بمن بخشیدی
گریه گریه…
در لحظه داره باهام حرف میزنه
من دارم باهاش زندگی میکنم و از خودش میخوام هر لحظه هرجا،دچار غرور شدم به قول استاد ششقققققق بزنه پسه سرم…
به نام خدایی که مارا به ساده ترین شکل ممکن به مسیر خواسته هایمان هدایت میکند
تا 31 و 39 دقیقه فایل احساس کردم انقدر آگاهی ها زیاده که فقط گفتگوی خداوند به من قدرت داد تا بیام و از اعماق وجودم بنویسم و احساساتم رو جاری کنم
الیس الله بکاف عبده
آیا خداوند برای بنده اش کافی نیست؟
فقط میتونم بگم خدایاشکرت که به این مسیر بسیار زیبا هدایت شدم
استادجان با دیدن این فایل اشک از چشمانم جاری شد که چقدر هدایت خداوند دقیقه و انقدر زیبا همه چیز رو میچینه که هیچ کسی نمیتونه و دقیقا زمانی که نیاز داشتم در مدار آگاهی های این فایل ارزشمند قرار گرفتم
استادجان برای من هم همینطوره مسئله توحید دقیقا مسئله ای هست که هیچ وقت تکراری نمیشه و هربار انگار برای بار اول هست که متوجهش میشم
مثال رانندگی خواهر شما دقیقا مثل زمانی بود که میخواستم نقاشی رو شروع کنم یادمه چقدر میترسیدم و رفته و رفته حرفه ای تر شدم و ذکر این نکته چقدر برام ارزشمند بود که بهش اشاره کردید که مثلا در رانندگی اول از یک مکان کوچکتر شروع کنیم و یک جای پارک در نظر بگیریم و بعد ببینیم که آیا دقیقا همون جا پارک کردیم یا فقط در ذهنمون بوده؟
جمله طلایی:
*من باید همیشه دقت کافی رو همزمان با بالا رفتن مهارتم داشته باشم و اعتبار مهارت و توانایی هام رو فقط به خداوند بدم
*من نباید هیچ وقت خودمو کامل بدونم و ادعا کنم تا بتونم الهامات رو دریافت کنم و اجازه بدم تاخداوند هدایتم کنه
عامل هدایت خواستن از خداوند باعث میشه ما به سمت بهترین ها هدایت بشیم و بپذیریم که ناتوانیم
واقعا من همیشه از خودم قبل از هرکاری میپرسم
فاطمه آیا واقعا در برابر خداوند متواضع هستی؟
آیا زمانی که همه چیز به خوبی پیش میره باز هم اعتبار همه کارها رو به خداوند میدی؟
آیا در هرشرایطی هم باشی حتی زمانی که دستان خداوند دارن کمکت میکنند باز هم میگی خدایا من نمیدانم تو هدایتم کن؟ و به الهامات توجه میکنی و بهشون عمل میکنی؟
با این جمله انگار درونم زیر و رو شد:
خدایا اگر تو هدایتم نکنی من هیچ چیز نیستم و هیچ کاری انجام نمیدهم تا تو هدایتم نکنی
یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَریمِ (سوره انفطار آیه 6)
ای انسان ، چه چیز تو را درباره پروردگار بزرگوارت مغرور ساخته؟
تنها خداوند است که:
سرور سروران (سَیدَ السّاداتِ)
برآورنده دعاها (مُجیبَ الدَّعَواتِ)
بلندی بخش جایگاه ها (رافِعَ الدَّرَجاتِ)
سرچشمه نیکی ها (وَلِىَّ الْحَسَناتِ)
درگذرنده از خطاها (غافِرَ الْخَطیئاَّتِ)
عطابخش خواسته ها (مُعْطِىَ الْمَسْئَلاتِ)
پذیرنده توبه ها (قابِلَ التَّوْباتِ)
شنونده نداها (سامِعَ الاْصْواتِ)
داناى رازها (عالِمَ الْخَفِیاتِ)
دور کننده بلاها (دافِعَ الْبَلِیاتِ)
آن که شکوه و زیبایى تنها از آن اوست (مَنْ لَهُ الْعِزَّهُ وَ الْجَمَالُ)
آن که توانایى و برازندگى تنها از آن اوست (مَنْ لَهُ الْقُدْرَهُ وَ الْکَمَالُ)
آن که فرمانروایى و شوکت تنها از آن اوست (مَنْ لَهُ الْمُلْکُ وَ الْجَلالُ)
آن که اوست بزرگ و برتر (مَنْ هُوَ الْکَبِیرُ الْمُتَعَالِ)
آن که نیرومند و پرتوان است (مَنْ هُوَ شَدِیدُ الْمِحَالِ)
آن که حسابرسى چالاک است (مَنْ هُوَ سَرِیعُ الْحِسَابِ)
آن که کیفرش سخت و شدید است (مَنْ هُوَ شَدِیدُ الْعِقَابِ)
آن که پاداش نیک تنها نزد اوست (مَنْ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوَابِ)
آن که دفتر هستى پیش روى اوست (مَنْ عِنْدَهُ أَمُّ الْکِتَابِ)
در زمینه علاقه خودم به یاد میارم زمانی که با یکسری اساتید کارمیکردم بعد میدیدم با اینکه خیلی حرفه ای هستن ولی پیشرفت خاصی ندارن انگار پاشون رو ترمزه و بعد از آشنا شدن با قانون متوجه شدم دقیقا علتش بخاطر غرور و تکبر و متواضع نبودن در برابر خداوند هست و اساتیدی که خیلی ساده کار میکردن ولی انقدر هنرجو داشتن که وقت کلاساشون کامل پربود و من فقط باورهای توحیدی رو در اونها میدیدم و دقیقا الگوهای مشابه رو در مشاغل قبلی که کار میکردم بارها و بارها میدیدم اما زمانی که ظرف وجودم بزرگتر شد تازه متوجه شدم اصل فقط خداست و بقیه چیزها فرعیات هستند
اگر من بخواهم در مدار دریافت هدایت های خداوند باشم:
چقدر باور دارم که خداوند من رو هدایت میکنه
چقدر باور دارم که خداوند با من صحبت میکنه
چقدر من لایق هم صحبتی با خداوند هستم؟
چقدر من لایق دریافت پیام های خداوند هستم؟
چقدر باور دارم که خداوند میخواهد همه مارا هدایت کند؟ و برخود واجب کرده است هدایت همه انسان هارو؟
باور طلایی: فارغ از اینکه من چقدر اشتباه کردم یا مسیر اشتباه رفتم خداوند همیشه من رو هدایت میکنه
*من باید بپذیرم که هیچ چیز نمیدانم و فارغ از تمام توانایی هایی که دارم در برابر آگاهی های خداوند هیچ علمی ندارم و ظرفم رو خالی کنم و خودم رو لایق دریافت الهامات بدانم
ما مثل دستگاه فرستنده رادیویی همواره درحال فرستادن ارتعاشات به تمام جهان هستیم در مورد هرموضوعی مافرکانس ارسال میکنیم اما زمانی هدایت رو دریافت میکنیم که در فرکانس مثبت قرار بگیریم و گیرنده مناسبی وجود داشته باشه که روی موج مناسب قرار بگیره
چه زمانی روی موج مناسب قرار میگیریم؟
زمانی که باور داشته باشیم خدایی وجود دارد که همیشه درحال هدایت ما است و من لایق دریافت الهامات هستم
و بپذیرم که من هیچ چیز نمیدانم(متواضع باشم دربرابر خداوند)
«إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَ أَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لَا یُؤْمِنُونَ خَتَمَ اللَّهُ عَلىَ قُلُوبِهِمْ وَ عَلىَ سَمْعِهِمْ وَ عَلىَ أَبْصَرِهِمْ غِشَاوَهٌ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ»؛ کسانى که کافر شدند، براى آنان تفاوت نمى کند که آنان را (از عذاب الهى) بترسانى یا نترسانى ایمان نخواهند آورد. خدا بر دل ها و گوش هاى آنان مهر نهاده و بر چشم هایشان پرده اى افکنده شده و عذاب بزرگى در انتظار آنهاست.
«فىِ قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمُ بِمَا کاَنُواْ یَکْذِبُونَ»؛ در دل هاى آنان یک نوع بیمارى است خداوند بر بیمارى آنان افزوده و به خاطر دروغ هایى که می گفتند، عذاب دردناکى در انتظار آنهاست.
بارها برام اتفاق افتاده که مدام درخواست یک خواسته رو داشتم و برام اتفاق نمیفتاد و همیشه سوال داشتم که چرا اتفاق نمیفته اما الان هروقت یک خواسته به تعویق میفته یا انجام نمیشه میگم حتما خیریتی توش وجود داشته یا من در زمان و مکان مناسب نبودم و زمانی که آماده دریافت باشم خداوند هدایتم میکنه
*من به اندازه ای که در برابر خداوند خاشع هستم دربرابر غیرخداوند کاملا با اعتماد بنفس و قدرتمند هستم و باج نمیدهم به غیرخداوند
تعریف بسیار طلایی:
هرچقدر من دربرابر خداوند بگویم نمیدانم بیشتر الهامات خداوند را دریافت میکنم، قلبم بازتراست، هدایت هارا واضح تر دریافت میکنم
یادم به جریانی افتاد که سرکاربودم و چون نمیخواستم چیزی بپرسم و فکر میکردم خودم همه چیز رو بلدم ورق برگشت و همه چیز خیلی بد پیش رفت و دقیقا همون موقع از زبان صاحب کارم شنیدم که گفت آدم وقتی چیزی رو نمیدونه میپرسه و ادعای بلد بودن نمیکنه و چقدر با بحث های توحیدی بهتر متوجه این قضیه شدم و دقیقا زمان هایی که در تمرین ستاره قطبی از خداوند میخواستم همه چیز به طرز جادویی عالی پیش میرفت و هیچ مشکلی پیش نمیومد
درود بر استاد گرامی
اینروزا خیلی درگیر مشکل کاری و درامد هستم با آموزه های شما دارم به خدا پناه میبرم ولی با شک و تردید که آیا حقیقت داره و خدا منو هدایت میکنه
این حقیقته خیلی بزرگیه که آدما زمان مشکلات به خدا پناه میبرن حتی اونایی که هیچ اعتقادی به خدا ندارن و هرگاه مشکلشون حل شد همه چیز رو فراموش میکنن و باز بی اعتقاد و منکر خدا میشن
روزی که تصمیم به ازدواج گرفتم و به خانواده اعلام کردم فکر میکردم به محض اعلام دختری که با معیار من بخونه رو بلافاصله برام پیدا میکنن چون از حد معمول ازدواج برام گذشته بود گزینه های خیلی کمی پیدا میشد گزینه ای که پیدا کرده بودم هم شرایط خیلی سختی داشت تا جور بشه با همه بی اعتقادی تکرار میکنم با همه بی اعتقادی در حدی که خیلی راحت همه جا منکر خدا میشدم و کفر میگفتم راهی و پناهی جز خدا برام نمونده بود در کمال نا امیدی به خدا پناه بردم خالصانه باهاش رازو نیاز کردم و کارا رو به خودش سپردم و من معجزه رو به چشم دیدم چنان همه چی جور شد که با بیتابی و شوق و ذوق واسه همه تعریف میکردم و امروز که 9سال از این جریان میگذره و من بهترین روزها رو در کنار همسرم و تنها دخترم که از هیچ نعمتی چه زیبایی و چه هوشی خدای بزرگ دریغ نکرده سپری میکنم دختری که وقتی خبر بارداری رو همسرم بهم داد هیچ خوشحال نشدم تا دوماه بارداری همه علایمها حکایت از سقط بود بچه رشد کرد و لی افکار من همچنان از اومدن بچه مشکل داشت و اصرار به سقط کردن داشتم خدای بزرگ حالا که دارم این نوشته رو مینوسم خودمو مملو از گناه میبینم دنیا فراون از برکت از خوشی از ثروته ولی فکر من همه روی منفیها و کاستیها بود خدایا منو ببخش خدایا شکرت هزاران هزار بار شکرت و استادی که دستی از دستای خداونده و منو در فرکانسش قرار داد اینروزا به مشکل کسب و کار و درآمد برخوردم باز به دید شک به خدا اعتقاد داشتم که باز جریان گزینه ازدواج رو خدا بهم یادآوری کرد سپاسسسسس خداب بی همتا
الله اکبر …
سلام به استاد عزیزم و دوستان نازنینم ️️
امروز صبح در ستاره قطبی ام نوشتم که امروز میخواهم بیشتر دقت کنم که آگاهانه نگاه توحیدی داشته باشم و صبح با خواهرم که صبحانه میخوردیم به خواهرم گفتم : من میخوام توحید واقعی در عمل داشته باشم و همون لحظه گفتم خدایا این خواسته ی من هست و خودت هدایتم کن .
خیلی احساس خوبی گرفتم از دیدن این فایل روی سایت و خداوند بهم از طریق سایت پاسخ داد و واقعا سپاسگزار خداوندم .
هنوز فایل رو ندیدم اما میخواستم این احساسم رو بنویسم و حال خوبم رو انتقال بدم ️
قانون درخواست و همزمانی ها
چی میشه که من امروز از خدا میخوام که هدایتم کنه تا انسان توحیدی تری باشم
و همون روز به فاصلهی چند ساعت اومدم سایت همچین فایلی دیدم …
معجزه اگر این نیست پس چیه ؟
قانون واقعا درست کار میکنه .
واقعا سپاسگزار خداوندم بابت خلق این جهان فوق العاده با قوانین ثابت فوق العاده .
عشق و نور به راه همهی دوستان خوبم
️️️
دوستتان دارم و امیدوارم تک به تکتان موفق و درخشان باشید در تمام مراحل زندگی تان .
سلامتی ، شادی و رزق جاری باشد در هر لحظه تان .
بنام خدای هدایتگر ،سلام بهترین معلم ،بهترین ها رو براتون ارزو دارم ،خداروشکر برای این آگاهی های ناب ،استاد مثال زیبا وتاثیرگذار شما راجب رانندگی ،من به تازگی با تلاش وفرازوفرود شدید گواهی نامه گرفتم ،وتازه دارم اگاهانه مسیر تکاملمو طی میکنم واوایل خیلی دوست داشتم به همه بگم که من یاد گرفتم ،ولی سلامت عقلی که از کارکرد قدمها بدست اوردم دارم کم کم جلو میرم،راجب کمک خواستن برای هدایت از خدا باید بگم خیلی اوقات فراموش میکنم که هدایت بخام هرچقدر جلو میرم احساس بی نیازی میکنم وامروز استاد تلنگر خوبی بهم زد تواگه خیلی هم بدونی هیچی نمیدونی ،متواضع بودن سخته وقتی فکر میکنی چیزی شدی کسی هستی ،خدایا بامن باش ،بامن کن وازمن ساز آنچه خوداراده کنی،وقتی الان حس خوب رهابودن دارم باید ازخودم بپرسم این ازکجا اومده ؟؟بله ازوجود هدایت الله ،ومن تومسیر زندگی عین رانندگی یهو سرعتو زیاد میکنم ومیرم جلو ولی بااین حرفهای تاثیرگذار استاد دارم درک میکنم که همون لحظات خدا منو هدایت کرده ،توحید عملی وهدایت الله عین هماهنگی وهمکاری ووصل شدن به اون کل،خدایا مارو به راه خودت هدایت کن
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام به استاد عزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم وسلام به تک تک دوستانم
تا دقیقه 20 فایل دیدم دیگه طاقت نیاوردم باقیشو ببینم با چشمهایی اشکبار و قلبی آکنده از نور خداوند اومدم که بگم که بنویسم دیشب چه اتفاقی برام افتاد…
استاد جانم دیشب ساعت 8 تا 9 شب به وقت ایران، من سر یه موضوعی که دو سه روز بود خیلی خیلی ذهنم رو درگیر کرده بود شروع کردم از خداوند هدایت خواستن، کاش میشد عکس دلنوشته هامو اینجا توی این متن میذاشتم…
ولی یه مقدارشو اینجا مینویسم…
((سلام خدای خوبم، خدای مهربونم ای اگاه برهمه چیز، خدایا تنها تورا می پرستم وتنها از تو هدایت می طلبم، خدایا من بی تو هیچم وپوچم پس کمکم کن تا با نام ویادت زندگی کنم بندگی کنم عاشقی کنم سپاسگزار نعمتهایت باشم وطعم شیرین عشق ودلدادگی دو طرفه رو بچشم با……
خدایا برام نشونه بفرست هدایتم کن تا بدونم که این آدم چطور هست، چون من نمی شناسمش…
خدایا کمکم کن تا مشرک نباشم وبرغیرتو امید نبندم اما خودت از طریق بندگان خوبت به من عشق ومحبت وشادی و امنیت وارامش عطاء بفرما …
خدایا بهم بگو آیا این شخص انطور که نشون میده وگفته هست یا نه؟
داستان از این قرار بود که تو مسافرتی که هفته قبل به کیش داشتم با یه آقایی آشنا شدم، که خیلی خیلی ازش حس خوبی گرفتم، ایشون برای انجام مسابقات والیبال ساحلی اومده بودند به عنوان بازیکن تیمشون …
بعد آشنایی اونجا چند ساعت باهم بودیم و باهم رفتیم سافاری و کارتینگ و….
وایشون گفت که از خانومش جدا شده، و چند سال هم از من کوچیکتر بودند، من بعد سالها چندین ساعت انگار روی ابرها بودم، خیلی برام حسش قشنگ بود خیلی ، انقدر مهربون وخونگرم وبا ادب و …بودند که باهاشون احساس راحتی میکردم وانگار سالها بود میشناختمشون…
روز بعد ایشون از کیش رفتند شهرشون ومن یه روز بعد برگشتم شهر خودم رشت…
وقرار گذاشتیم که چند وقت دیگه همو ببینیم وایشون بیان رشت و…
تاهمو بیشتر بشناسیم…
من خیلی وقت بود که همیشه توی تمرین ستاره قطبیم از خداوند میخواستم هنوزم میخوام، که هدایتم کنه به سمت یه رابطه عاطفی وعاشقانه ی عالی…
واز اونجایی که مدام از خداوند هدایت میخواستم واون آشنایی خیلی معجزه وار اتفاق افتاده بود حس کردم حتما خداوند این آدم رو آورده برام..
چون خیلی خیلی کم برام پیش میاد که با جنس مخالف ارتباط بگیرم واز آقایی خوشم بیاد…
نه اینکه من همه چیز تموم باشم نه اما از وقتی رو خودم کار کردم دیگه میدونم از یه رابطه چی میخوام و شخص مقابلم باید چطور باشه، اصلا حسم خیلی قشنگ آدمهارو برام تو برخورد اول شرح میده و اتفاقا خیلی هم حسم تو90 درصد درست میگه…
وقتی برگشتم رشت خیلی حس خوبی داشتم چند ساعت اول، اما قشنگ بعداز 24 ساعت حس کردم ترس و دو دلی اومده سراغم…
مرتب سعی میکردم با خداوند حرف بزنم وازش هدایت بخوام اما ته قلبم به خواسته ی خودم بیشتر توجه داشتم و گفتگوهای ذهنم به این شکل بود…..!!!
ای بابا حالا چرا انقدر از خدا کمک میخوای؟ چرا انقدر برای شروع رابطه ترس داری؟ چرا دنبال عیب وایراد وبهونه میگردی؟
حالا مگه خودت کی هستی که میخوای طرف مقابلت همه چیز تموم باشه و…..
ولی قلبم هربار فریاد میزد، برو مینا برو متواضعانه مثل همیشه به خداوند بگو که من نمیدونم، من نمی تونم، من بلد نیستم…من هیچی نمیدونم وعاجزتر از اون هستم که بتونم صدای نفس وصدای الهی رو در خودم تشخیص بدم…
قلبم میگفت به خدا پناه ببر از این احساسات از این ترس از این هیجان و…
وخلاصه دیشب قبل اینکه تلفنی با این اقا حرف بزنم وقول وقرار دیدار بذاریم که ایشون بیان رشت، من رفتم واون دلنوشته رو که قسمتیش رو تو دیدگاهم گذاشتم برای خداوند نوشتم البته با جزئیات بیشتری…..
و نیم ساعت بعدش اون آقا تو حرفهاشون گفتن که راستش هنوز صد درصد طلاق نگرفتیم، هنوز مرحله اخر مونده، چون ایشون فلان قدر مهریه میخوان!!!!! در صورتیکه قرار بوده طلاق توافقی باشه…وایشون دوساله که رفتند شهرشون کرمان وبا من زندگی نمی کنند…
انموقعه ازش تشکر کردم که راستش رو گفتن بهم، وبهشون گفتم بهتره شرایط زندگیشون رو سرو سامان بدن و فعلا وارد رابطه نشند یا حداقل ما رابطه ای رو باهم شروع نکنیم وایشون هم قبول کرد…
فقط خدا میدونه که انموقعه چقدر از خدا تشکر کردم، که کاری کرد اون مرد خودش حقیقت زندگیشو بهم بگه، قبل اینکه رابطه ای شکل بگیره و این وسط بلاخره مشکلاتی پیش بیاد…
خیلی خیلی خداوند رو شکر کردم اماااا…
اخر شب حالم بد شد، چرا؟؟؟
چون خداوند حقیقت پشت پرده رو بهم واضح نشون داد، وحقیقت گاهی خیلی تلخ هست..
چون آدمیزاد وقتی بر خواسته ی خودش تمایل واصرار داره دوست نداره چیزی بر خلافش اتفاق بیفته…
چون من دو شبانه روز داشتم تو خیال ورویام با اون آدم برای شروع رابطمون برنامه میچیدم…
چون فهمیدم اون چیزیکه توی تصور من بود واون چیزیکه اون آقا گفت، حقیقت نبود یا همه ی حقیقت نبود ….
نمیدونم شما چه ساعتی این فایل رو ضبط کردید استاد جانم…
امااا من تا همین دقیقه 20 که گوش کردم باتمام وجودم حس کردم باور کردم که خداوند برای من وفقط به خاطر من کاری کرد که شما هدایت بشید به ضبط این فایل….
تمام امروز داشتم فکر میکردم وبا خودم میگفتم، ببین چقدر خداوند قشنگ هدایتت کرد و چشماتو باز کرد، ببین چقدر قشنگ راه ومسیر رو برات روشن کرد…
دیدی چطور تواضع وفروتنی و درخواستت رو پاسخ داد؟
وگرنه امکان داشت وارد یه رابطه ی پر خطر میشدی و برات این رابطه خوب نبود، یا بهت آسیب وارد میشد….
ایمان داشتن، متوکل بودن، مهمتر از همه تسلیم بودن در برابر خواست وهدایت خداوند وسر تسلیم فرود اوردن به خواستش، وقتی که خواست خودت داره با تک تک سلولهات تو رو وادار میکنه به انجامش، خیلی سخته خیلی خیلی سخته….
همیشه باخودم میگم که استاد چقدر قشنگ میگن، که ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت است…
اگر قراره توی برخورد با مسائل وتضادها مثل گذشته عمل کنم پس با منه نادان وجاهل گذشته چه فرقی می تونم داشته باشم؟
وقتی با ادعای اینکه من از قوانین باخبرم وبهش اشراف دارم اما بیام برخلافش عمل کنم دیگه چه معنی داره عالم بی عمل بودنم؟؟؟؟
استاد جانم باید هر لحظه هزار بار بگم واعتراف کنم که خدایا با اینکه خواسته ی قلبی من، ونفس من داره منو زمین میزنه و میخواد منو ببره به مسیری که تو درش نیستی…وحضور نداری…
ازت ای خدای خوبم میخوام که هر لحظه تسلیم خواست تو باشم و میخوام همیشه فقیر باشم به هر خیری که برام میفرستی حتی اگر در ظاهرش هیچ نفعی وخیری برای خودم نبینم وحتی اگر دلم بشکنه و ناامیدی بیاد سراغم….
حسی که صبح داشتم، گفتم خدایا یعنی توی دنیای به این بزرگیت تواین چندسال که من جدا شدم از همسرم، یک نفر، یه مرد پیدا نمیشه که بیاریش توی زندگیم وبامن هم مسیر باشه تا بتونم دوباره عشق ودلبستگی و روابط عاطفی عالی رو تجربه کنم؟؟؟؟؟
اما صدای قلبم هر بار بلندتر میگفت صبر کن، تو هنوز آماده نیستی، بذار من دارم برات تدارک می بینم، تا تو تکاملت رو طی کنی اونم از راه میرسه….
خدایا تنها تورا می پرستم وتنها از تو هدایت میخوام ای اگاه به همه چیز….منو به مسیر کسانیکه به اونها نعمت دادی هدایت کن، آمین
استاد جانم بی نهایت ازتون بابت اینهمه عشق اینهمه آگاهی های نابی که هربار با ما به اشتراک میذارید سپاسگزارم…
واقعا که هیچوقت تکراری نمیشند این اگاهیها، این توحیدی عمل کردن…
چون هر لحظه هزاران موضوع وجود داره که باعث بشه ما از مسیر توحید خارج بشیم وبر عقل ناقص خودمون و هوای نفسمون تکیه کنیم و جهالت کنیم..
خدایا هزاران بارشکرت که دستمو گرفتی و تنها رهام نمی کنی ای تنها صاحب اختیار من
سلام به مینا جانِ نازنین.
ازت تشکر میکنم برای کامنتی که نوشتی، برای من خیلی نکته داشت که برام لازم بود یاداوری شه:
……………………
1- اگر قراره توی برخورد با مسائل وتضادها مثل گذشته عمل کنم پس با منه نادان وجاهل گذشته چه فرقی می تونم داشته باشم؟
2- ایمان داشتن، متوکل بودن، مهمتر از همه تسلیم بودن در برابر خواست وهدایت خداوند وسر تسلیم فرود اوردن به خواستش، وقتی که خواست خودت داره با تک تک سلولهات تو رو وادار میکنه به انجامش، خیلی سخته خیلی خیلی سخته….
3- آدمیزاد وقتی بر خواسته ی خودش تمایل واصرار داره دوست نداره چیزی بر خلافش اتفاق بیفته…
4- قلبم میگفت به خدا پناه ببر از این احساسات از این ترس از این هیجان و…
5- خدایا کمکم کن تا مشرک نباشم وبرغیرتو امید نبندم اما خودت از طریق بندگان خوبت به من عشق ومحبت وشادی و امنیت وارامش عطاء بفرما …
6- برو متواضعانه مثل همیشه به خداوند بگو که من نمیدونم، من نمی تونم، من بلد نیستم…من هیچی نمیدونم وعاجزتر از اون هستم که بتونم صدای نفس وصدای الهی رو در خودم تشخیص بدم…
……………………
چیزی در ذهنم بود و هست که بلد نیستم حلش کنم.
از صبح به خدا میگم آسانم کن بر آسانی ها، که قفل نکنم روی این موضوعِ کوچک…
دایره آبی داشتم و از خدا خواستم نشانه یا هدایتم داخلش باشه تا روشن شه برام…
اما هدایت من تو کامنت شما بود.
که یادم بندازه تسلیم باش و واژه ی معجزه وار رو بگو و توجه کن:
من بلد نیستم خدا، خودت یادم بده.
سمانه نخواه که خودت فکر کنی و جلو بری، سکوت کن! صبر کن! اجازه بده خدا بگه و چیدمان کنه برات.
مرسی که این کامنت رو نوشتی.
برات بهترین ها رو میخوام از خدا تو همه ی حیطه ها و روابط و هر چی خواسته ی خودته.
در پناه رب العالمین نازنینم باشیم همگی.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی، الحمدالله.
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام عزیز دام
مینا جااااانم
امیدوارم حال دلت عالی باشه
چقدر کامنتت پر از نور بود
پر از حال خوب
تحسینت می کنم
خیلی مشتاقم ببینم خداوند چه گوهری رو به زندگیت هدایت کرده؟
ممنونم میشم بیای و برام بنویسی
به نام خدا
سلام استاد عزیزم. و سلام به همه دوستان خوبم
چه واژه دیرآشنایی! «توحید عملی»
چه شاهراه مشکل گشایی! و چه دوا و درمانی!
الله اکبر از عظمت این مفهوم. در عین سادگی ولی چقدر عمیق و کاربردی اون هم بصورت همه جانبه. حتی جایی که فکرش رو نمی کنیم کاربرد داشته باشه.
به ذهنم رسید فایلهای توحید عملی مثل قرص استامینوفن میمونه. از کجا میفهمه هرکسی کجاش درد میکنه؟ دقیقا دست می گذاره همونجا و درمانش میکنه.
توحید عملی هم دقیقا دست میگذاره روی مشکل حال حاضر هرکسی که فقط خدا میدونه الان چند هزار مسئله متفاوت بین ما اعضای سایت وجود داره و همین یک موضوع که به این زیبایی و وضوح توسط شما استاد مسلم و موحدمون بیان شده، چه گره های مختلفی رو از زندگی هزاران نفر باز میکنه.
استاد الان داشتم ظرف می شستم و این فایل رو گوش می دادم و بغضم در تمام مدت گلومو می فشرد.
این ظرف شستنی که میگم داستانی پشتش هست که می خوام تعریف کنم.
من الان در ماه سوم بارداری دومم هستم و دوران خیلی سختی رو این روزها دارم سپری می کنم.
بر طبق تجربه بارداری اولم فکر می کردم ویار بارداری سبکی خواهم داشت و از این رو همون لحظه ای که دلم گفت وقت بچه دومه، معطلش نکردم و موکولش نکردم به زمان مناسب(از نظر عقل) که مدرسه تموم شده باشه. گفتم توکل به خدا میریم جلو بالاخره هرطوری باشه میگذره.
رسیدیم به پایان ماه دوم و علائم شدید ویار بارداری شروع شد.
ضعف بسیار شدید. افت قند و افت فشار دائمی بطوریکه دائما عین یه تیکه گوشت افتادم روی مبل یا تخت. روزی سه بار تهوع بصورتی که حس میکنم هیچگونه اتم یا مولکولی از مواد غذایی توی بدنم باقی نمونده و فقط با سرم زنده میمونم.
تازه این منی هستم که با وجود اندام ظریف و لاغرم بنیه قوی داشتم همیشه و اصلا آدم سوسول و دردسستی نبودم ولی الان قشنگ همه امواتم رو هر روز جلوی چشمام در حال بای بای کردن می بینم.
پریروز که روی مبل به حالت نیمه غش افتاده بودم یه لحظه به خودم اومدم و دیدم دارم به پهنای صورتم اشک می ریزم و متوجه عجز و بیچارگی خودم شدم.
چند هفته است که نه تونستم غذای درست و حسابی بپزم، نه چیزی بخورم، نه خونه ام رو جارو کنم، نه ظرفامو بشورم، نه با دخترم بازی کنم و وقت بگذرونم و نه حتی شب قبل از خواب براش یه قصه بخونم، نه میتونم توجهی به همسرم داشته باشم، بلکه برعکس تمام مسئولیتهای من هم به دوش ایشون افتاده. نه یه لبخند روی صورتم می شینه و نه توان دارم روی دوره احساس لیاقت کار کنم که امسال تصمیم گرفته بودم بطور جدی دانشجوش باشم.
باورم نمیشد که جون ندارم یه کامنت توی سایت بنویسم و همین احساس ناتوانیها دوباره توجهم رو جلب کرد به منبع قدرت.
یادم اومد زمانی که بارداری اولم رو تجربه می کردم گهگاهی با خودم می گفتم چرا بعضیا اینقدر از بارداریشون مینالن و خودشون رو ضعیف می گیرن. اونقدرا هم چیز سختی نیست که!
اینجا یه پتک محکم خورد تو سر عقلم که تا جای کسی قرار نگرفتی قضاوتش نکن. این اتفاق برات افتاد تا اولا قدر سلامتیت رو بدونی دوما شاید این حال بد نیاز بوده تا دوباره یادت بیاد همیشه نیازمند قدرت رب هستی.
یادت نره برای هر لحظه از منبع نور و شعور کمک بخوای.
تو همون حال نزار گفتم خدایا من به هر خیری که از جانب تو به من برسه فقیرم.
گفتم خدایا باری که برای دوش من سنگین باشه بر من تحمیل نکن.
خدایا کمکم کن از این مرحله به سلامت و راحتی عبور کنم.
خدایا این روزها رو بر من آسان کن که فقط و فقط تویی قدرت مطلق جهان.
صبح که رفتم سرکار همکارا حالمو پرسیدن و یهو متوجه شدم بازم دارم غر میزنم. همون لحظه استاپ کردم و گفتم خدایا ببخشید که اول صبحمو با غر زدن شروع کردم. خدایا شکرت برای همه چیز و بعد از اون دیدم حالم از بقیه روزها بهتره.
ظهر برگشتم خونه و حس کردم سرحالم. ناهار درست کردم. لباس شستم. خونه رو مرتب کردم. یه دوش خوب گرفتم و موهامو مرتب کردم. ظرفهامو شستم و یکمی هم خوابیدم و سرحالتر شدم.
شاید باورتون نشه ولی امروز استفراغ نکردم!!!
اصلا هنوز تو شوکم. به محض اینکه حس کردم روی مسائل مربوط به مراقبتهای بارداری چیز زیادی نمی دونم و از خدا برای بهتر شدن حالم کمک خواستم اینجوری حالم بهتر شد.
تا قبلش می گفتم من تجربه دارم و دیگه بلدم از خودم مراقبت کنم. ولی یادم اومد توی بارداری اولم همش حسم این بود که من چیزی نمی دونم و از خانواده ام هم دورم خدایا کمکم کن.
اما اینجا به وضوح نقش خدا برام کمرنگتر شده بود.
قربون مهربونی این خدا برم که توی سیستمش کینه و انتقامجویی نیست. هروقت به سمتش برگردی آغوش مهربونش به روت بازه و با عشق نوازشت میکنه.
استاد شما رو با تمام قلبم دوست دارم و همیشه برام سرمشق توحید هستید و باقی می مونید.
سلام به سعیده ی نازنینم.
اول بذار بهت تبریک بگم برای بارداری ات و حضورِ یه نازنینِ دیگه درونت.
هدیه ی ارزشمندی که خدا بهتون داده و با خودش شیرینی میاره به زندگی تون و تبدیلتون میکنه به خانواده ی قشنگِ 4 نفری به لطفِ خدا.
کامنتت رو همون موقع که تو ایمیلم اومد خوندم و برات آرزوی سلامتی و آسان شدن بر آسانی ها کردم.
نمیدونم الان، ساعت 1 بامداد پنجشنبه 30 فروردین، چی شد که هدایت منو آورد بالای سر کامنتت…
آهان رفتم اعضای مورد علاقه ام در سایت رو ببینم که تصویرت اومد جلوی چشمم و گفتم ببینم کامنت چی نوشتی تا اینطوری باهات دید و بازدید هم داشته باشم.
میدونی الان یاد چی افتادم؟
کامنتی که برام نوشته بودی و از حفاظتِ خداوند در دوران بارداریت نوشته بودی.
یادته؟
خب الان لازمه برای من و خودت یاداوری شه ما دایم تحت حفاظت الله هستیم:
چه وقتی نی نی تو دلمونه و داره رشد میکنه.
چه وقتی میخواد متولد بشه.
چه وقتی که داره بزرگ و بزرگتر میشه و سنش بالاتر میره.
چقدر تلنگرهات تو کامنت شیرین بود برام:
– که یادم نره اگه آسونه، اگه شیرینه، کارِ کیه؟ از لطف و فضلِ کیه؟ که اعتبارش از کجاست؟
– اینکه اولش که بلد نیستم راحت میگم نمیدونم و میسپرم و همه چیز نرم و صیقلی جلو میره، بعدش که صاحب تجربه میشم واکنشم چیه؟ میگم بلدم بلدم و اعتبارش رو میدم به خودم؟
چقدر این قسمت شاهکار بود:
قربون مهربونی این خدا برم که توی سیستمش کینه و انتقامجویی نیست. هروقت به سمتش برگردی آغوش مهربونش به روت بازه و با عشق نوازشت میکنه.
یعنی بنده ی من، تو فقط برگرد پیش من…
من همیشه هستم، پیشتم…
برام از زایمان آسان نوشته بودی، چیزی که این روزها از خدا میخوام:
آسان باشه، شیرین باشه و حسابی بهم خوش بگذره، یه خاطره قشنگ بسازه برام، مثل خودِ دورانِ بارداری.
چقدر فایلهای توحید عملی خوبن.
تلنگرهای به موقع هستن برای من.
یادم میندازن وقتی خودم میخوام کنترل اوضاع رو به دست بگیرم و یادم میره یه قدرت نامحدود همیشه هست که میتونه بهترین هارو برام رقم بزنه، دچارِ چه اضطراب و سختی میشم…
به موعد به دنیا اومدن نی نی نزدیک شدیم ان شالله و ذهنم گفتگوهای متفاوتی داره…
کل پروسه رو سپردم خدا.
امروز به خودم گفتم سخت نگیر، تو شرایط متفاوتی هستی که تجربه اش نکردی تا حالا، چیزی ازش نمیدونی، نمیدونی چطوری جلو میره و …
تا بخشیش طبیعیه ترس هات، ولی بسپر به خدا تا رها و اروم شی.
خداوند هدایتگرِ خودت و نی نی هست برای تولد.
قدرت بی انتهایی که از اول این نعمت رو بهت داده، ذره ذره بزرگش کرده تو دلت، خودش بلده اسان، شیرین، لذت بخش وارد دنیا کنه نی نی رو.
دقیقا برای منم توحید عملی 11 بهترین زمان روی سایت رفت.
وقتی که روحم نیاز به آرامش بیشتری داره.
یادمه دخترعمه ام از بارداری هاش به شیرینی یاد میکرد، منم دوست داشتم تجربه ام شیرین باشه که الحمدالله بود و هست.
سعیده جانم، برات بارداریِ شیرین، اسان و سراسر شادی و لذت میخوام از خدا.
یه تلنگر زیبای دیگه هم داشتی برام:
– اینکه اگه کاری یا موضوعی یا هدفی رو یه بار تجربه کرده باشم، بار دوم یا بارهای بعدی چطور باهاش برخورد میکنم؟
خضوع یا بلدم بلدم.
من دیگه استادم خودم…
یه مثال الان یادم افتاد.
بعد از تجربه ی موفق اولم در دوره سلامتی، بعدش که قطع کردم و رجوع دوباره داشتم به دوره این صدا خیلی پررنگ و واضح بود که بلدم بلدم، تجربه دارم، راحته برام چون خم و چم رو بلدم…
چی شد، نشد که بشه…
سخت شد و رها…
اون موقع نمیدونستم چرا، تازه الان دوزاریم افتاد.
بلدم بلدم از غرور میاد.
از اینکه اعتبارشو از خدا گرفتی دادی به خودت…
انگار تجربه های اول موفق هستن و تجربه های بعدی اگه دقت نکنیم به کنترل افکارمون، ناموفق میشن تا زمانی که باز به خودمون بیام و مسیر رو اصلاح کنیم و بچسبیم به خداوندی که اگاهه و مسیر درست رو بهمون نشون میده.
پس این تو در و دیوار رفتن هامون بد نیست، خیره، باعث هوشیاری و اگاهی میشه که از مسیر خارج شدیم یه جایی و باید اصلاح صورت بگیره.
ممنونم از کامنت خوبت که برام انگیزه بخش بود و نوشتن از خودم و احوالاتم.
در پناه خدا باشیم همگی.
هدایت خدا دایم تو زندگی هامون پررنگ باشه.
سپاس گزارتر و توحیدی تر باشیم به درگاهش.
الهی آمین.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
خدایا شکرت که نی نی های قشنگ رو تو دل مامان ها میذاری و زندگی هارو غرقِ شادی و لذت می کنی.
خدایا به هر کسی که مشتاقِ نی نی هست، نی نیِ سالم و صالح هدیه بده.
بسم الله الرحمن الرحیم
هُوَ الَّذِی یُصَوِّرُکُمْ فِی الْأَرْحَامِ کَیْفَ یَشَاءُ ۚ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ
سلام به استاد عزیزم اگر این متن رو میخونه یا مریم جان گل.
سلام به شما سمانه جاااااان عزیزدل. دوست خوب خوب خوبم.
قسم به اون خدایی که صورت و نهاد هر بشری رو در رحم مادرش به تصویر میکشه و عزیز و حکیم و زیباست، هیچ وقت بهم اثبات نشد که کاره ای هستم و قدرتی دارم.
خدای من خودش میدونه هیچگاه آگاهانه از در غرور و تکبر وارد نشدم. چون اصلا نمی دونستم و در مخیله ام نمی گنجید که بعضی رفتارها و نگرشهام از نگاه قوانین راستین جهان هستی شرک و عجب محسوب میشه. وگرنه من کی باشم که در برابر خالقم، خالق عاشقم، عاشق بی حد و مرزم سرگرانی کنم.
من نمی دونستم و گناه ندانستنم رو به گردن می گیرم چون قوانین پروردگارم در زمین پراکنده بود و فقط یک هوش و حواس جمع می خواست که درکشون کنم.
خدا به من عقل داده بود اما حواسم نبود فکر می کردم عقل خودمه. قدرت فکر خودمه.
من نمی دونستم و حالا که استادم به من فهموند سعی می کنم بی ایمانیهام رو ببخشم.
من خودم رو می بخشم چون نیاز به طی تکامل داشتم و با نبخشیدن خودم به خودم طلم می کنم.
من در تاریکی مغرب به دنبال طلوع خورشید مشرق می گشتم. گهگاهی اتفاقی نگاه سرگردونم به مشرق هم می افتاد اما نمی دونستم که جای همیشگی طلوع اونجاست. همیشه نور آگاهی و هدایت از اعتماد به «الگوی تکرارشونده طلوع خورشید از مشرق» میاد.
به همین وضوح بوده و ما پییده اش کردیم. به ما گفتن قرآن 7 بطن داره و هر بطنی 7 لایه. و ما باور کردیم.
به ما گفتن برای نزدیک شدن به خدایی که در عرش آسمان هفتم منزل گزیده باید از افرادی که کنج حجره های دربسته سالها دین رو مثل ریاضیات خوندند و احکام استخراج کردند، تقلید کنید.
اما ید بیضای خداوند اومد و به ما گفت برای هرکسی در هر لحظه از زندگیش بی نهایت راه برای هدایت وجود داره. استاد عباسمنش به خورشید وصل شد و گفت نور اونجاییه که قلبت حال خوبی داره. پس اگر بتونی هشدارهای ذهن رو خاموش کنی برای سر خوردن روی سرسره آسانیها آماده و سبک میشی.
امروز مهمان خونه پدرشوهرم هستم و خواهرشوهرهام هم اینجا بودن.
یکیشون که سال گذشته باردار بود و شرایط بارداری خیلی خیلی سختی رو تجربه کرد امروز که بیحالیهای منو دید به شوخی حرف سال گذشته خودم رو به خودم پس داد و گفت سعی کن از شرایطت لذت ببری (با چشمک و خنده)
دقیقا منظورش این بود که این مثبت نگریهات رو کنار بگذار و واقع بین باش. وقتی حالت بده باید ابراز کنی و جای شکرگذاری نداره، هیچ جای رضایتمندی برای خانمی که تحت فشار جسمی و روحی قرار داره وجود نداره و این حرفها چرت و پرته.
منم فقط لبخند زدم و تو دلم ازش تشکر کردم که دیدگاه درستم رو به یادم آورد. و با خودم تکرار کردم که باید در هر شرایطی جوری به زندگی نگاه کرد که احساس بهتری به ما میده.
نه تنها حرفش مکدرم نکرد بلکه حالمو بهتر کرد.
سمانه جانم دوست قشنگم، به یاد میارم نزدیک زایمان ترانه که بودم هر روز جلوی آینه با آهنگ «یاسمین» امید می رقصیدم و اشک شوق می ریختم.
از تو گلخونه دنیا میون تک تک گلها، قسمت ما هم در این بود یاسمین تو شدی گل ما…
بدون ذره ای فکر کردن و نگرانی بابت چگونگی زایمانم فقط لحظه ای رو تصور می کردم که دخترمو تو بغلم میگذارن و من تو صورت پف کرده اش نگاه می کنم و بهش سلام و خوش آمد میگم.
دقیقا همین اتفاق هم افتاد. زایمان سریع و راحت و خاطره انگیز. تو بیمارستانی که دخترداییم دست خدا شد برای راحتی بیشترم و مادرم اجازه پیدا کرد تمام مدت کنارم باشه و دستمو بگیره.
اینا رو گفتم که اول برای خودم آسانیها یادآوری بشه و هم شاید برای شما که تجربه اولته کمک کننده باشه.
سمانه جانم از ته ته اعماق قلبم برات لذت و راحتی آرزو می کنم چه در این برهه و چه در ادامه.
امیدوارم به موقع بیای و از زیبایی های مادر شدنت بنویسی و ما رو خوشحال کنی.
بهت افتخار می کنم که بارها گفتی سپردم به خدا
ما نمی دونستیم ول کردن به امون خدا اتفاقا امن ترین و درست ترین کار دنیاست.
بخاطر همین وقتی میرم سرکار پراید خوشگلمو یه قفل ساده میکنم و دیگه قفل فرمون نمی زنم. بدون استثنا هر دفعه که سوارش میشم بهش سلام میکنم، ازش تشکر میکنم و میگم فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین. بعد هم به زبون خودم میگم خدایا ممنونم که همیشه حافظ جان و مال مایی.
می دونی سمانه جان، دارم تمرین می کنم و می دونم با رها بودن خیلی فاصله دارم اما این یکی از تمرینهای عملی موحدتر شدنم.
برای خوشحالیهات خوشحالم و به دوست بودن باهات افتخار می کنم. از خدا میخوام در بهترین زمان و مکان ما رو با هم رودررو کنه. هر دو ساکن کرجیم و یه جورایی همسایه. فاطمه جان و آقارسول هم همسایه مون هستن (ساکن کرجن). ای کاش بتونیم یه روزی دور هم جمع بشیم و لذتشو ببریم.
استاد جان و مریم بانوی شایسته عاشقتونم. می بوسمتون
سلام جانِ دل.
اینکه چطوری هدایتی الان اینجام بماند.
اینکه کامنت خودم و تو و لیلی جان رو خوندم.
این کامنتت و این جمله شگفت زده ام کرد:
من خودم رو می بخشم چون نیاز به طی تکامل داشتم و با نبخشیدن خودم به خودم ظلم می کنم.
میگم نکنه من خودمو نمیبخشم که میرم تو حس بد و مومنتومِ منفی؟؟؟؟؟؟
شاید!!!!
من 30 فروردین برای تو پاسخ نوشته بودم.
حافظ تو دلم بود و دقیقا دو روز بعدش به لطف الله متولد شد.
برام یاداوری زیبایی بود.
الانم که قند عسل داره شیر میخوره و مینویسم.
تو هم اون زمان 3 ماهه باردار بودی و الان نوا جانم نزدیک 5 ماهشه به سلامتی.
میبینی روزگار و گذر روزهارو…
آقا حافظ جون 6 ماه از نوا خانم بزرگتره و حق پیشکسوتی داره :))))))))
ای خدا، این دو تا جوجه همزمان (اسفند تا دوم اردیبهشت) تو دل مامان هاشون بودن و تو یه سال متولد شدن.
خدا حافظشون باشه.
شایدم اینکه الان اینجا تو این فایلم، نشانه باشه که توحید عملیِ نازنینِ 11 رو باید بشنوم.
ماچ به خودت و نوا و ترانه.
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
الهی شکرت
به نام قدرت آسمانها و زمین
سمانه جانم، همکلاسی جدیدم سلام. سر کلاس برات جا گرفته بودم تا بیای. از وقتی متوجه شدم وارد دوره جدید شدی هر روز می خواستم برات کامنت بنویسم ولی جور نمیشد. تا اینکه پیام قشنگت اینجا اومد و روز تولدم رو معطر کرد. 24 اسفند نازنین به پیامی از رفیق نازنین مزین شد.
هدایتهایی که دریافت کردی نوش جانت عزیزم. روزافزون باد.
خیلی خوشحالم که هدایت شدی به حضور در اون دوره مقدس و داری با دقت و تمرکز روش کار می کنی.
همه ما یک ”منِ” سرزنشگر یا همون «نفس لوّامه» داریم که اون زیر زیرا واسه خودش در حال فعالیته.
بستگی به ما داره که صداش رو گوش کنیم یا نه. گاهی انقدر دستگاه فکریمون حرف درستی برای پخش کردن در فضای ذهن نداره که عملا چیزی جز همون سخنرانیهای تکراری و بی منطق نفس سرزنشگر و نجواهای ذهنی مخرب باقی نمیمونه.
من توی دوره جدید خیلی بیشتر از قبل نسبت به گفتگوهای ذهنیم حساس شدم. وقتی شروع میکنه به بی ادبی کردن و چرت و پرت گفتن یهو از همون استاپی که استاد توضیح دادن استفاده می کنم و میگم: داداش پیاده شو با هم بریم. کجایی سعیده؟ داری با خودت چیکار می کنی؟ با این حرفا و این احساسات مخرب به کجا میخوای برسی؟
یه لحظه استاپ کن فکر کن ببین تو چه فرکانسی هستی، ریشه این افکار از کجا اومده، از چه تریگری شروع شده و در نهایت اگر ضعف نشون بدی و جلوی رشدشو نگیری تو رو با خودش به کدوم جهنم و قهقرایی میبره؟ چه سودی برات داره؟ چه دردی رو دوا میکنه؟
این سوالات رو که از خودم میپرسم مثل روز برام مسیر درست روشن میشه.
هر روز از این روش استفاده می کنم و نتیجه هم می گیرم.
صلح و صفای درونیم برقرار میشه، موقعیتها و آدمهای تنشزا ازم فاصله می گیرن. کارام راحت تر راه میفتن، وقتم بهتر مدیریت میشه و ذهنم بهتر کار میکنه.
اما خدا نکنه یکمی میدون بدم بهش، تا به شکر خوردن نندازدم ول نمیکنه.
کور خونده مگه من میذارم؟
امشب دو سه تا موقعیت گریه آور اومد سراغم که اگر ریموت کنترل ذهنم دست خودم نبود اوضاع قمر در عقرب میشد.
اولیش رو که محکم برخورد کردم دیگه دومی و سومی راحت بود.
حتی تونستم حرفای دلگرم کننده و شکرگزارانه هم به پدرم بزنم. آخه از جمعه اومدم اهواز پیش پدرم.
با عشق و لذت خونه رو بجای مامانم خونه تکونی می کنم و هی باهاش مثل همیشه حرف میزنم. انگار که پیشمه و جالبه صداشم می شنوم که ازم تشکر میکنه. حس می کنم همینجاست و همه چیز رو می بینه و همین حس بهم میگه این دیدگاه درسته. این طرز برخورد درسته. چون سمانه جون وااااااقعا حالم خوبه، از اول هم خوب بود.
سمانه استاد ما بی نظیره، استثناییه، من هیچ کسی رو ندیدم که همه چیز رو خودش تجربه کرده باشه.
ایشون در تک تک مسائل به قول خودش از زیر صفر، از تهِ تهِ ته رسیده به اینجا.
از بی ایمانی به توحید.
از شرایط جسمی ناسالم و خطرناک به سلامتی کامل.
از رابطه خراب شده و جدایی به یک رابطه رویایی و عاشقانه مثال زدنی.
از مرحله سخت از دست دادن فرزند به رهایی از قید و بندهای روابط زمینی.
از ورشکستگی مالی و بدهکاری به ثروت آفرینی و بی نیازی مالی.
از باورهای اشتباه در روابط به بهترین روابط.
از دشواریها به آسانیها.
از محیط خانوادگی ناآرام به آرامش مطلق خانوادگی.
از ناآرامی درونی به آرامش روح.
این آدم بهترین الگوی هر جنبه از زندگیه، من به حقانیت دعوت ایشون ایمانی دارم که شاید صحابه پیامبر به پیامبر داشتند.
درسته که بهترین عملکرد رو ندارم و هنوز خیلی باید توحیدم رو عملیتر کنم، تمرینات بیشتری انجام بدم و باورهام رو قویتر کنم، اما شکی ندارم که راهم راه درستیه و باید ادامه بدم.
خوشحالم که داریم از همدیگه قوت قلب می گیریم و کنار هم رشد می کنیم.
من همیشه ازت درس یاد می گیرم و سبک فکریتو دوست دارم. نوشته هاتو خیلی دوست دارم و انرژی پاک پشتش بهم انگیزه میده.
حافظ جان دلم رو محکم ببوس و بگو وقتی دیدمش یه هدیه خوشگل بهش میدم.
حس می کنم و تجسم می کنم که یه روزی استاد میان ایران و توی یه سالن خیلی بززگ همه دور هم جمع میشیم و ساعتها با هم خوش می گذرونیم. شاید به زودی.
عااااشقتم رفیق. مرسی که برام پیغام گذاشتی و باز هم خوشحالم کردی.
بدرخشی مثل الماس.
به نام خدا
سلام به سعیده عزیز.
امیدوارم حالتون عالی باشه
امروز هدایت شدم به توحیدعملی و کامنت شما.
داستان بارداریتون منو یاد بارداری خودم انداخت
من شهریورماه 1400 سه ماهه باردار بودم بارداری اول بود و تجربه ای نداشتم تازه از شغلم استعفا داده بودم
ایام شاغل بودنم دوران پندمیک شروع شد و من تمام اون دوران به سلامت گذروندم خدا روشکر و بعد که استعفا دادم و باردار بودم زمانی که جایی نمیرفتم و در منزل بودم مبتلا شدم!!!
یادآوری اونروزهای پر از وحشت و شلوغ بودن مطبهای دکترهای داخلی و….
من رفتم نوبت گرفتم نزد یکی از دکترهای معروف شهرم که با کلی منت چون باردار بودم اخر وقت بهم نوبت دادن
وقتی نوبتم شد رفتم داخل دکتر فشارم میگرفت و خیلی ریلکس گفت بهترین حالت بچه سقط میشه و اگه حالت بد شد برو بیمارستان فلان ….
دارو و دمنوش و…جز استامینوفن500 ممنوع بود در این دوران
خلاصه اومدم تو ماشین نشستم و همسرم گفت چی گفت
گفتم چی گفتن و اشکام سرازیر شد
اومدم خونه پنجره اتاقم که به سمت کل شهره باز کردم نفس عمیق کشیدم گفتم خدایا تو بهترین محافظی خودت مراقبمون باش
به همسرم گفتم دکتر هرچی گفته چرته من بدون دارو ...حالم خوب میشه و…
خلاصه بدون دارو و همزمانی که اتفاق افتاده بود این بود که من در محل کارم آب خیلی میخوردم و دکتر همون روز گفته بود به این خاطر ویروس به ریه ام وارد نشده …و بیشتر معده ام درگیره.
روزهای سختی بود ولی با کمک خواستن خدا و صحبت کردن باهاش و صحبت کردن با فرزند در شکمم این بیماری پشت سر گذاشتم
به خدا میگفتم خدایا زایمان برام راحت کن و اصلآ بهش فکر نمیکردم وقلبم آروم بود
دوست داشتم فرزندم فروردین ماهی باشه و وقتی بهم میگفتن اخر اسفند زایمان میکنی من به خدا گفتم خودت بهم کمک کن من دوست دارم فروردین باشه
سال تحویل شد و من بدون درد روزهای اول گذروندم و روز چهارم فروردین مادرم بهم گفت به دکتر بگو درد ندارم
به دکترم گفتم گفت برو ضربان قلب چک کن و…
که از اونجا رفتم بیمارستان
وقتی همه داد میکشیدن و درد داشتن من خدا رو صدا میکردم و دردم قابل تحمل بود تا اینکه سوزن فشار بهم تزریق کردن
ضربان قلب بچه افت کرد همه پرستارا به سمتم هجوم آوردن
یکی نوار قلب میگرفت یکی شکممو ماساژ میداد یکی ماسک اکسیژن میزاشت
منم گریه میکردم میگفتم خدایا خودت بچمو حفظ کن
و پزشکم که نبود به خاطر ایام عید ،پزشکی عالی منو سزارین اورژانسی کردن
خداوندا را هزاران بار شاکرم که نعمت مادر بودن بهم داد و فرزندم صحیح و سالم به دنیا آمد و امسال عید انشاالله سه سال را تمام میکنه
خدای من اینو نوشتم ردپایی باشه از روزهایی که کسی نبود
روزهایی که خودم درگیر بیماری بودم و کل خانواده امم درگیر شده بودن
من بودم و تو …من بودم انرژی که احساسش میکردم
که بهم میگفت نگران نباش توکل کن اینروزها میگذره
شاید سخت و دردناک گذشت ولی حال روحیم خوب بود چون خدا حواسش بهم بود
چون و هو معکم آین ماکنتم باور کرده بودم
خدایا هزاران بار شکرت به خاطر وجود خودت
برای این لحظه برای یادآوری روزهایی که سپردمو کمکم کردی
دوستت دارم
ممنون از شما سعیده عزیزم که باعث شدین یاداور اونروزها بشم
درپناه الله یکتا باشید
الهی و ربی من لی غیرک
پروردگارم و فرمانروایم، من جز تو چه کسی را دارم؟
سلام لیلی جان عزیزم. روزگارت سرشار از نور و رحمت خداوند باد. ازت بی نهایت ممنون و سپاسگزارم که تجربه قشنگت رو برام نوشتی.
به یادم آوردی در چه شرایطی این کامنت رو نوشتم، و از تجربیات معنی دار خودت کلی نشونه و درس بهم یادآوری کردی.
گفتی در روزگاری که باور کردن حرف دکتر منطقی و ساده بود، شما به احساس ترس و غم و استیصالت غلبه کردی و سعی کردی به منبع تمام قدرت آسمانها و زمین متصل بشی.
همون خدایی که قادر مطلق و حاکم بی چون و چرای جهانه و اتفاقا از رگ گردنمون بهمون نزدیکتره.
در عین عظمت لطیف و رفیق هم هست. در عین قدرت بی انتها، مهربون و آگاه به قلبها هم هست.
اون نه فراموش میکنه و نه می خوابه.
نتیجه کنترل ذهن همیشه شگفت انگیزه و بیشتر از انتظار ماست.
شاید اگر بعضی شرایط سخت پیش نیاد ما مفهوم عملی توکل و رهایی و ایمان رو هیچوقت درک نکنیم.
چون ذهن در زمان شادی و آسودگی دلیلی برای توکل نداره. ذات آسودگی با خودش نوعی بی نیازی میاره و ممکنه به سمت غرور متمایل بشه.
اما اگر همون ذهن آسوده رو طوری تربیت کنیم که به یاد بیاره چه بحرانهایی رو با توکل و ایمان از سر گذرونده، یاد می گیره حتی در زمان آسودگی هم هیچ اعتباری رو به خودش نده و دست از بندگی و توکل برنداره.
خوش بحال کسانی که همواره در هر حالی نعمتها و آسانیها و معجزات زندگیشون رو به یاد میارن و تلاش می کنند از مدار سپاسگزاری و خشوع خارج نشن.
نوشته شما سرشار از این حس بود. در آستانه 3 سالگی فرزند نازنینت باز هم به یاد آوردی می تونست چطور باشه و نشد.
می تونستی شخصیت دیگه ای رو بهش اجازه بروز و ظهور بدی ولی در عوض شخصیت سپاسگزارت رو پرورش دادی.
الهی شکر. ممنونم بابت اینهمه نشونه مهم که بهم دادی و چراغهایی از نور پروردگار که برام روشن کردی.
خدا شما و خانواده عزیزت رو حفظ کنه.
به نام خداوند مهربان
سلام خدمت استاد قشنگم و تمامی دوستان
پارسال همین روزها بود که داشتم با فایل های مصاحبه استاد روزهای قشنگمو سپری میکردم و دلم میخواست یه مسافرت خیلی خوب برم و از اونجایی که توفایل های مصاحبه خیلی اگاهی های توحیدی درونش برق میزنه و من خیلی توکلم به خداوند بود که شرایط مسافرت محیا شد به طرز معجزه اسا و خیلی خوش گذشت توی اون مسافرت
بعد از گذشت 25 روز بعد از اون مسافرت تصمیم گرفتم که یه بار دیگه برم به همون مسافرتی که یه بار تجربش کرده بودم و راستش خیلی رو خودم حساب کردم با اینکه شرایط همه چیز برای این مسافرت محیا بود ولی به طرز باورنکردنی خیلی خیلی بد گذشت و دیگه ادامشو نگم براتون
چند روز پیش با خانوم قشنگم تصمیم گرفتیم بریم یه مسافرت نه جا مشخص بود و نه مکان ولی این بار توکل درون من زنده بود و به طرز باور نکردنی و معجزه اسایی به جاهایی هدایت شدیم که تا حالا در شمال کشور نرفته بودیم نه یه جا خاص به چند جا زیبا هدایت شدیم در چند روز و کلی زیبایی از طبیعت خداوند دیدیم و اینسریع یه درس بزرگی برام داشت که وقتی برگشتیم اصلا احساس خستگی دروجود من و خانوم نبود ذهن ما جسم ما کاملا با انرژی بود
و وقتی من امروز این فایل و گوش کردم خیلی اگاه تر شدم و خیلی خوشحال و پر از انرژی باز هم خداوند دری و به رویم باز کرد که یه قطره از اگاهی های اقیانوس بیکرانشو در ظرف وجودم جای داد .
سپاسگزارم
با سلام وادب وسپاس خدمت استاد عباسمنش عزیز ومریم جان زیبا وهمه خونواده ی عزیزم
من همین حالا توحید عملی رو گوش دادم وچقدر به جابود که پیام خداوند متعال رواززبان استاد دریافت کردم چون داشتم درکارم کمی وارد میشدم وداشتم وسوسه میشدم که مغرور بشم ازشما سپاسگزارم استاد عزیزم.
پارسال ایده دریافت کردم که ترشی درست کنم و بفروشم در اوج ناباوری 1هفته خودم وهمسرم به یاری خدا 300کیلو ترشی درست کردیم وباترس ولرز میگفتم خدایا خودت مشتری برام بفرست وشروع کردیم به زنگ زدن به خواهراوبرادرامون به سرعت درعرض چندروز تمام ترشی هامو فروختم.
باور کنید بهم گفته میشد ازهرچیزی چقدر بریزم بهتر میشه واقعا عالی وباکیفیت شده بود.
امسال غرور منو گرفت ویادم رفت اعتبارشو به خدا وند منان بدم. باز هم ترشی درست کردم وباخودم گفتم مشتری های پارسال هستن حتما همشو میفروشم باور کنید به چه سختی افتادم وتا الان هنوز نتونستم همشو بفروشم. همین حالا متوجه شدم استاد تا الان حواسم نبود این شرک رو.
وواقعا این جمله که شرک در دل مومن مانند راه رفتن مورچه روی سنگ سیاه در دل تاریکی هست.
خدایا خودت هرلحظه هدایتمون کنه. من هرلحظه به خودم میگم خدایا من از خودم هیچم وهرچه دارم از توست. خدایا تنها تورا میپرستیم وتنها از تو یاری میخواهیم ما را به راه درست هدایت فرما.
هزاران بار بابت این فایل بینظیر از شما استاد جان سپاسگزارم
بابت تمام کسانی که این فایل رو روی سایت گذاشتن تا به سمت ما هدایت بشه سپاسگزارم.
دستان تک تک شما رو میبوسم
سلام مهربانان
چه صحبت گوهر باری کردید استاد
اونجای که گفتید وقتی در مقابل خداوند تواضع هستید و میگید من نمیدونم به این منزله نیست که ارزش خودتو آوردی پایین برعکس جلو انسان های دیجه اعتماد بنفسمون بالا میره چون قدرتی پشتت احساس میکنی که هیچکی بالاتر از اون نیست،و من اینو حس کردم
یادمه داشتم برای یه شرکتی کار میکردم نتیجه من همیشه خوب بود اما تلاش فیزیکی کمتری انجام میدادم چون صبح هر روز از خدا میخواستم هدایتم کنه براه راست راه اونای که نعمت داده،بعد به من میگفتن آدم بیخیال و بی مسولیت اما من میگفتم من میگفتم من اطمینان دارم که کارم پیش برده میشه نیاز به پیش بردن من نیست،اما اونا باور نمیکردن و من همیشه نتیجم تو فروش بیشتر میشد البته که تمرکزم لحظه های که بیشتر رو کار بود فروش بیشتری هم انجام میشد یعنی زمان های که حرکت میکردم اما میگفتم که خدا هدایتم میکنه و به طور معجزه آسای مشتری ها خودشون بهم ز میزدند
یا یک بار دیگه من میخواستم کارمو راه بندازم اما پولی نداشتم میخواستم خونمو بفروشم،اما این جمله که خداوندا من نمیدونم چجوری چکار کنم خودت هدایتم کن بر زبونم بود،تا اینکه بعد از ماه ها در زمان مناسبش خداوند سرمایه اولیه رو از جای که فکرشو نمیکنم بهم داده شد از راه طبیعی،یک زمینی مال 30سال قبل پدرم پولش رسید به من و من با اون پول کارمو دارم شروع کردم و میکنم
یا یادمه من هدایت شدم روزی برم شهر دیگه با اینکه دوست نداشتم برم اما چون باور داشتم که هر چی سر راه من قرار بگیره این در مسیر خواستمه ،تو دنیا هیچ اتفاق اتفاقی نیست منی که هر روز از خدا هدایت میخوام ممکن نیست برام بد رقم بخوره نتیجه این یکسال و نیمی که رفتم و برگشتم این بود که تونستم یه خونه نقلی یه جای بخرم و بدمش رهن
یا مثلا چند روز پیش میخواستم یه ابزاری درست کنم که تا حالا ساخته نشده بود به دلم افتاد که برم کارگاه کابینت ساز برام بسازه وقتی شروع کرد به ساختن در نتیجه فهمیدیم که نمیشه ساختش و من 50تومن بخاطره زمانی که از اونا گرفتم پرداخت کردم وقتی امدم بیرون کفتم این چه هدایتی بود اینکه نشد،اما وسط اون کار،استاد کابینت ساز یه حرفی زد و من برد تو فکر،وقتی رفتم همون کار رو با 5تا تیغ موکت بری انجامش دادم جواب داد،فهمیدم همه اینها یک تظاد بود برای این بوده که من به این جواب برسم،اینجا بود که فهمیدم وقتی باور داشته باشی هدایتی هست حرکت میکنی وقتی حرکت میکنی هدایت میشی به جواب مسله
یا مثلا چند روز پیش شکر میخواستم بخرم که آزاد گیرم نمی امد ذهنم میگفت میخوای بری بنکداران که چی بشه وقتی قانونی به تو شکر نمیدن،اما رفتم،رفتم 2تا دونه گونی گیرم امد اما اتفاقی یکی از دوستانم رو دیدم که اتفاقا اونجا کار میکرد و زبون خیر برام گذاشت 40تا گونی نصیبم شد
یک حرفی امروز حدید یاد کرفتم از استاد که گفت صبح بگید خداوندا به تو پنا میارم تنها تو رو میپرستم وتنها از تو یاری میخوام منو هدایت کن براه راست راه اونا که نعمت دادی
باسلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته زیبا
این دومین کامنتیه که از نتایج باورهای توحیدی در این روزهام برای این فایل میذارم
امروز صبح دوباره داشتم این فایلو نگاه میکردم
همونطور ک استاد داشتن از توحیدو خشوع و ناتوانیه منه ندا در برابر الله میگفتن،میگفتم اره همینه
من همین جور دارم نتیجه میگیرم …همینه!
با توجه به کامنتای قبلم ک توضیح دادم،من 6ماه پیش،در شروع کارم وقتی با خشوع کامل بخدا گفتم من هیچ پولی ندارم،اما میخوام باشگاه بزنم چون تو برام نشونه هاتو فرستادی ک از کار برای مردم بزنم بیرون
من به الهامت عمل کردم و حالا هیچی نمیدونم
خودت پولشو جور کنم
با کمال عزت نفسی که برای خودم و ارزشهام قائل بودم از هیچ کس پول نخواستم
اما دستان خدا،به اصرار خودشون برام پول فرستادن،مثل برادرم و پدرم
اما من صادقانه گفتم من از شما پول نمیخوام و حالا ک پول میدین برگشتتو نمیدونم کی باشه
همون موقع ازشون شنیدم ما لازم نداریم این پولو!
هرموقع دوس داشتی برگردون
روزها گذشت..
من یادم رفته بود که این پولارو کی و از کجا فرستاده بود و حالا منم منما،دنبال راه حل برای برگشت پولها و گسترش پولها بود
هی میگفتم خب حالا چیکار کنم ک بتونم راحت و زود پولاشونو بدم؟همشم میگفتم خدا تو بهم بگو ولی معلوم بود قلبی نبود و داشتم از ذهنه خودم راهای کوچیکو پوچ خودم تبعیت میکردم
تا اینک این روزها،عجیب خاشع شدم
عجیب به هیچ و همه چیز بودنم برگشتم
به خلقو خالق بودنم
به ارتباطم به اون اصل…
خب بعد از فایل..
شروع کردم به نوشتن ستاره قطبیا..
نوشتم که:
دیروز،پریروز..
ورودی مالیم شدی به واسطه ی همون من نمیدونم ها
پارتیو رشوه شدی و بدونی ریالی،ماشینمو سند زدی..
امروز ،مثل همون روزای اول ک خودت پول فرستادی،برای برپایی باشگاه،بازم بهم الهام کن
من دربست در اختیارت وگوش به فرمانتم
راحت باهام حرف بزن
من بفهمم
دفترو بستم…
یهو ی صدایی توی وجودم،یه حسی،یه روشنایی ..
گفت برو هرچی پول داری بیار باهم بشماریم
اوردم
گفت زنگ بزن داداشت،ش حساب بگیر و بگو اینقدر دارم و مابقیشو به زودی میزنم
زنگ زدم
گفتم داداش،من میخوام ی مبلغی ناچیز برات بزنم
خودت گفتی هرموقع اک بودی،الان حس میکنم باید این عددو بزنم
گفت خب دیگ چه خبر؟
گفتم اروم میشم اینجوری،ش حساب بگو
بهم گفت ابجی پول نمیخوام ازت
گفتم مسخره بازی در نیار،ش حساب بده
گفت:دیوونه مگه من از تو پول میخوام؟؟؟
من همون جا با بغضی ک شکست،چون داشتم نگاه و چشمای اون خدارو میدیدم که با غرور ازینک بچش چه نتیجه ای ساخته ،ازینک حرفشو گوش داده بودمو اون شوق داشت،،
پرسیدم یعنی داداش تومیگی من دیگ نباید بهت پول بدم؟
اونم با خنده و انرژیه زیاد که ادای بغض منو در میورد گفت ،معلومه نه!!!!
گوشیو قطع کردم گفتم خدایا،50 میلیون پول کمی نبود،که اینجوری در لحظه بمن بخشیدی
گریه گریه…
در لحظه داره باهام حرف میزنه
من دارم باهاش زندگی میکنم و از خودش میخوام هر لحظه هرجا،دچار غرور شدم به قول استاد ششقققققق بزنه پسه سرم…
به نام خدایی که مارا به ساده ترین شکل ممکن به مسیر خواسته هایمان هدایت میکند
تا 31 و 39 دقیقه فایل احساس کردم انقدر آگاهی ها زیاده که فقط گفتگوی خداوند به من قدرت داد تا بیام و از اعماق وجودم بنویسم و احساساتم رو جاری کنم
الیس الله بکاف عبده
آیا خداوند برای بنده اش کافی نیست؟
فقط میتونم بگم خدایاشکرت که به این مسیر بسیار زیبا هدایت شدم
استادجان با دیدن این فایل اشک از چشمانم جاری شد که چقدر هدایت خداوند دقیقه و انقدر زیبا همه چیز رو میچینه که هیچ کسی نمیتونه و دقیقا زمانی که نیاز داشتم در مدار آگاهی های این فایل ارزشمند قرار گرفتم
استادجان برای من هم همینطوره مسئله توحید دقیقا مسئله ای هست که هیچ وقت تکراری نمیشه و هربار انگار برای بار اول هست که متوجهش میشم
مثال رانندگی خواهر شما دقیقا مثل زمانی بود که میخواستم نقاشی رو شروع کنم یادمه چقدر میترسیدم و رفته و رفته حرفه ای تر شدم و ذکر این نکته چقدر برام ارزشمند بود که بهش اشاره کردید که مثلا در رانندگی اول از یک مکان کوچکتر شروع کنیم و یک جای پارک در نظر بگیریم و بعد ببینیم که آیا دقیقا همون جا پارک کردیم یا فقط در ذهنمون بوده؟
جمله طلایی:
*من باید همیشه دقت کافی رو همزمان با بالا رفتن مهارتم داشته باشم و اعتبار مهارت و توانایی هام رو فقط به خداوند بدم
*من نباید هیچ وقت خودمو کامل بدونم و ادعا کنم تا بتونم الهامات رو دریافت کنم و اجازه بدم تاخداوند هدایتم کنه
عامل هدایت خواستن از خداوند باعث میشه ما به سمت بهترین ها هدایت بشیم و بپذیریم که ناتوانیم
واقعا من همیشه از خودم قبل از هرکاری میپرسم
فاطمه آیا واقعا در برابر خداوند متواضع هستی؟
آیا زمانی که همه چیز به خوبی پیش میره باز هم اعتبار همه کارها رو به خداوند میدی؟
آیا در هرشرایطی هم باشی حتی زمانی که دستان خداوند دارن کمکت میکنند باز هم میگی خدایا من نمیدانم تو هدایتم کن؟ و به الهامات توجه میکنی و بهشون عمل میکنی؟
با این جمله انگار درونم زیر و رو شد:
خدایا اگر تو هدایتم نکنی من هیچ چیز نیستم و هیچ کاری انجام نمیدهم تا تو هدایتم نکنی
یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَریمِ (سوره انفطار آیه 6)
ای انسان ، چه چیز تو را درباره پروردگار بزرگوارت مغرور ساخته؟
تنها خداوند است که:
سرور سروران (سَیدَ السّاداتِ)
برآورنده دعاها (مُجیبَ الدَّعَواتِ)
بلندی بخش جایگاه ها (رافِعَ الدَّرَجاتِ)
سرچشمه نیکی ها (وَلِىَّ الْحَسَناتِ)
درگذرنده از خطاها (غافِرَ الْخَطیئاَّتِ)
عطابخش خواسته ها (مُعْطِىَ الْمَسْئَلاتِ)
پذیرنده توبه ها (قابِلَ التَّوْباتِ)
شنونده نداها (سامِعَ الاْصْواتِ)
داناى رازها (عالِمَ الْخَفِیاتِ)
دور کننده بلاها (دافِعَ الْبَلِیاتِ)
آن که شکوه و زیبایى تنها از آن اوست (مَنْ لَهُ الْعِزَّهُ وَ الْجَمَالُ)
آن که توانایى و برازندگى تنها از آن اوست (مَنْ لَهُ الْقُدْرَهُ وَ الْکَمَالُ)
آن که فرمانروایى و شوکت تنها از آن اوست (مَنْ لَهُ الْمُلْکُ وَ الْجَلالُ)
آن که اوست بزرگ و برتر (مَنْ هُوَ الْکَبِیرُ الْمُتَعَالِ)
پدیدآورنده ابرهاى پرباران (مُنْشِئَ السَّحَابِ الثِّقَالِ)
آن که نیرومند و پرتوان است (مَنْ هُوَ شَدِیدُ الْمِحَالِ)
آن که حسابرسى چالاک است (مَنْ هُوَ سَرِیعُ الْحِسَابِ)
آن که کیفرش سخت و شدید است (مَنْ هُوَ شَدِیدُ الْعِقَابِ)
آن که پاداش نیک تنها نزد اوست (مَنْ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوَابِ)
آن که دفتر هستى پیش روى اوست (مَنْ عِنْدَهُ أَمُّ الْکِتَابِ)
در زمینه علاقه خودم به یاد میارم زمانی که با یکسری اساتید کارمیکردم بعد میدیدم با اینکه خیلی حرفه ای هستن ولی پیشرفت خاصی ندارن انگار پاشون رو ترمزه و بعد از آشنا شدن با قانون متوجه شدم دقیقا علتش بخاطر غرور و تکبر و متواضع نبودن در برابر خداوند هست و اساتیدی که خیلی ساده کار میکردن ولی انقدر هنرجو داشتن که وقت کلاساشون کامل پربود و من فقط باورهای توحیدی رو در اونها میدیدم و دقیقا الگوهای مشابه رو در مشاغل قبلی که کار میکردم بارها و بارها میدیدم اما زمانی که ظرف وجودم بزرگتر شد تازه متوجه شدم اصل فقط خداست و بقیه چیزها فرعیات هستند
اگر من بخواهم در مدار دریافت هدایت های خداوند باشم:
چقدر باور دارم که خداوند من رو هدایت میکنه
چقدر باور دارم که خداوند با من صحبت میکنه
چقدر من لایق هم صحبتی با خداوند هستم؟
چقدر من لایق دریافت پیام های خداوند هستم؟
چقدر باور دارم که خداوند میخواهد همه مارا هدایت کند؟ و برخود واجب کرده است هدایت همه انسان هارو؟
باور طلایی: فارغ از اینکه من چقدر اشتباه کردم یا مسیر اشتباه رفتم خداوند همیشه من رو هدایت میکنه
*من باید بپذیرم که هیچ چیز نمیدانم و فارغ از تمام توانایی هایی که دارم در برابر آگاهی های خداوند هیچ علمی ندارم و ظرفم رو خالی کنم و خودم رو لایق دریافت الهامات بدانم
ما مثل دستگاه فرستنده رادیویی همواره درحال فرستادن ارتعاشات به تمام جهان هستیم در مورد هرموضوعی مافرکانس ارسال میکنیم اما زمانی هدایت رو دریافت میکنیم که در فرکانس مثبت قرار بگیریم و گیرنده مناسبی وجود داشته باشه که روی موج مناسب قرار بگیره
چه زمانی روی موج مناسب قرار میگیریم؟
زمانی که باور داشته باشیم خدایی وجود دارد که همیشه درحال هدایت ما است و من لایق دریافت الهامات هستم
و بپذیرم که من هیچ چیز نمیدانم(متواضع باشم دربرابر خداوند)
«إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ ءَ أَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لَا یُؤْمِنُونَ خَتَمَ اللَّهُ عَلىَ قُلُوبِهِمْ وَ عَلىَ سَمْعِهِمْ وَ عَلىَ أَبْصَرِهِمْ غِشَاوَهٌ وَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ»؛ کسانى که کافر شدند، براى آنان تفاوت نمى کند که آنان را (از عذاب الهى) بترسانى یا نترسانى ایمان نخواهند آورد. خدا بر دل ها و گوش هاى آنان مهر نهاده و بر چشم هایشان پرده اى افکنده شده و عذاب بزرگى در انتظار آنهاست.
«فىِ قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمُ بِمَا کاَنُواْ یَکْذِبُونَ»؛ در دل هاى آنان یک نوع بیمارى است خداوند بر بیمارى آنان افزوده و به خاطر دروغ هایى که می گفتند، عذاب دردناکى در انتظار آنهاست.
بارها برام اتفاق افتاده که مدام درخواست یک خواسته رو داشتم و برام اتفاق نمیفتاد و همیشه سوال داشتم که چرا اتفاق نمیفته اما الان هروقت یک خواسته به تعویق میفته یا انجام نمیشه میگم حتما خیریتی توش وجود داشته یا من در زمان و مکان مناسب نبودم و زمانی که آماده دریافت باشم خداوند هدایتم میکنه
*من به اندازه ای که در برابر خداوند خاشع هستم دربرابر غیرخداوند کاملا با اعتماد بنفس و قدرتمند هستم و باج نمیدهم به غیرخداوند
تعریف بسیار طلایی:
هرچقدر من دربرابر خداوند بگویم نمیدانم بیشتر الهامات خداوند را دریافت میکنم، قلبم بازتراست، هدایت هارا واضح تر دریافت میکنم
یادم به جریانی افتاد که سرکاربودم و چون نمیخواستم چیزی بپرسم و فکر میکردم خودم همه چیز رو بلدم ورق برگشت و همه چیز خیلی بد پیش رفت و دقیقا همون موقع از زبان صاحب کارم شنیدم که گفت آدم وقتی چیزی رو نمیدونه میپرسه و ادعای بلد بودن نمیکنه و چقدر با بحث های توحیدی بهتر متوجه این قضیه شدم و دقیقا زمان هایی که در تمرین ستاره قطبی از خداوند میخواستم همه چیز به طرز جادویی عالی پیش میرفت و هیچ مشکلی پیش نمیومد
گر مرد رهی میان خون باید رفت
وز پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به ره در نه و از هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت
خدایا تنها تورا میخوانم و تنها از تو یاری میجویم
در پناه خالقی باشید که قدرت خلق زندگی رابه ما داد
سلام و درود خدمت همه عزیزان
درود برشما بانو.
من از نوشته های شما خیلی دریافتی داشتم و بابت تلنگر به جای شما خیلی ازتون سپاسگزارم
اینکه فرمودین ظرفتو خالی کن یه لحظه عجیب رو دیدم و متوجه شدم با فنجان پر درخواست آب بیشتر دارم.
فهمیدم غرور دارم و اینکه دریافتیهامو از خدا ندونستم
و اونجا که اشاره کردین که وقتی خواسته ای محقق نمیشه دلیلش اینه که من تو فرکانس دریافت نیستم
انگار اینجا برام جا افتاد.
بهترینهای مادی و معنوی نصیب دل مهربونتون