اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
من تاقبل از آشنایی با این مسیر توحیدی خیلی شرک داشتم وهنوز هم اگه حواسم نباشه خیلی زود برمیگرده ، اوضاع رابطه م با همسرم قبلاً خیلی داغون بود وقتی منبع تمام ناخواسته ها م رو همسرم میدونستم واون رو مانعی برای رسیدن به خوشبختی میدونستم و یا فکرمیکردم اون میتونه من روخوشبخت کنه و الان که بدبختم عاملش اونه و زمانی که من تازه با این سایت و استاد آشنا شده بودم یکی دو بار دعوا شدیدداشتیم و من خیلی ناراحت میشدم و خیلی خالصانه بعد از نماز ظهرقرآن رو باز کردم مشاور اصلی من خداوند خیلی صریح و روشن بهم گفت که تو خیلی مشترکی از اون به بعد دیگه خیلی سعی میکنم مشرک نباشم و وقتی کنترل ذهنم رو از دست میدم و رابطه م با همسرم خراب میشه فورا میفهمم مشکل از کجاست به خاطر همین فورا خدارو اول شکر میکنم به خاطر این مسیر وهدایت که در اون قرار دارم سپس این باور مهم و محکم روبا خودم تکرار میکنم که منبع رزق و روزی و منبع خوشبختی و سعادت من دست خداست و باید به خودش باور داشته باشم و به اون رجوع کنمو میگم همه چی رو دست خودش میسپارم درجا همون فکر ه میاد مشکل رابطه فورا حل میشه….یعنی به قول استاد باور درست که میاد همه فاکتورها عوض میشن و اوضاع اون جوری میشه که تو میخوای
از استاد گران قدر و خانم شایسته عزیز و تمامی این گروه عالی عباسمنش تشکر میکنم برقرار باشین…
یکی از بزرگترین باورهای شرک آلود من این بود که مادر پدرم و نظر آنها در زندگی من تاثیر بسزایی دارد.
یعنی تمام کارهای زندگی من منوط به آن بود که خانوادهام آن را تایید کنند و به من اجازهی انجام آن را بدهند و اگر مخالفتی بود (که معمولاً بود) من یا کوتاه میامدم و دست از چیزی که میخواستم برمیداشتم یا اینکه انقدر میجنگیدم تا بدستش بیاورم و البته که در این راه بسیار آسیب میدیدم و البته احساس گناه داشتم.
و خیلی احساسات بد دیگر.
این قدرت دادن به مادر پدر و ضعف در برابر آنها و تایید گرفتن یک غول بزرگ در زندگی من بود.
روزی به کمک فایلهای شما، تصمیم گرفتم قدرت را در ذهنم از آنها بگیرم و یک باور عالی به جای آن جایگزین کنم.
از آنجایی که مادر پدرم همیشه باهمهی کارهای من مخالف بودند (کارهایی که خلاف نظر آنها بود وگرنه مثلا با درس خواندن و دانشگاه رفتن و کار کردن من مشکلی نداشتند ولی مثلا با مسافرت رفتن یا تنهایی زندگی کردن من مشکل داشتند) تصمیم گرفتم این باور را در ذهنم بسازم:
آنها هیچ قدرتی در زندگی من ندارند و از این به بعد من هر کاری بخواهم انجام دهم، با من کاملاً موافقند و حتی حمایتم هم میکنند و بسیار به من و تصمیماتم افتخار میکنند و خیالشان از من راحت است و من باعث سربلندشان هستم.
باور میکنید از آن روز، اولاً که من هر کاری که دوست داشتم، انجام دهم را به راحتی (تاکید میکنم به راحتی) انجام دادم، بدون اینکه بخواهم اجازهای بگیرم (این به معنای بی احترامی نیست) و البته که هر کاری که انجام دادم، آنها از من حمایت کردند و جدا از حمایت به من افتخار کردند.
حتی بیشتر از قبل احساس میکنم دوستم دارند.
با اینکه تمام کارهایی که میکنم قبلا یک تابو بود.
اگر قبلا بود، حتما بابت تمام آن کارها مخالفت میشد یا بحث میشد یا ناراحتی پیش میآمد و من میشدم بچهی سرکش.
ولی الان من دختر عزیز آنها هستم که همهی کارهایم درستترین است.
عاقلانه ترین است.
بهترین است.
راه زندگیم را بهتر از هر کس دیگری میتوانم انتخاب کنم.
هر جا باشم بهترین جای دنیاست.
و هر انتخابی بکنم، بهترین انتخاب است.
حرفهایم درست هستند.
کارهایم بجا هستند.
و خیلی چیزهای دیگر.
در حالی که من دیگر آن بچهی حرف گوش کن نیستم.
دیگر گزارش نمیدهم که کجا هستم و با چه کسی و کی برمیگردم خانه؟!
چرا میخواهم کارم را تغییر دهم و اصلا به کار من کاری ندارند که بخواهند بپرسند چرا؟!
بدون اینکه باجی بدهم همهی کارهایم را انجام میدهم و دوستشان دارم و دوستم دارند.
قبلا هم دوستشان داشتم و دوستم داشتند ولی برای من همه چیز فرق کرده.
الان من از هیچ چیزی نمیگذرم و آنها دیگر نگران من نیستند.
اینها همه از روزی شروع شد که من آن باور شرک آلود را با باور توحیدی که هیچ کسی در زندگی من تاثیری ندارد عوض کردم.
البته که من میدانم هنوز در من ترسهایی هست. شرکهای عظیمی هست راجع به همین جمله و باور. ولی حداقل در مورد پدر مادرم این موضوع خیلی کمرنگ شد و نتایج واضح و روشنی در زندگیم نمایان شده.
و این برای امروز و دیروز نیست. چندین سال است که این اتفاق افتاده و نتیجهاش پایدار مانده. چون در ذهنم من نقش بسته.
البته میدانم که در حال حاضر، قدم در راهی گذاشتهام که باورهای توحیدیم حتما قویتر میشود.
سلام من 22 سالم هست و چون خانوادم نمیزاشتن برم ژیمناستیک موقعی که ازدواج کردم وارد ژیمناستیک شدم یعنی 21 سالگی رفتم ژیمناستیک و وقتی رفتم مربیم گفت شما نمیتونی چون بدنت زیاد انعطاف نداره واسه این ورزش و وارد ورزش پارکور شو تا نتیجه ببینی و بچه هایی که میگفتن به درد سن و سال شما نمیخوره این ورزش و من اون موقع به مربیم گفتم من این ورزشو دوس دارم و میخوام یاد بگیرمش اون هم گفت قبول کرد بعد از پنچ ماه که دارم میرم ژیمناستیک هم اکثر حرکاتو یاد گرفتم هم بدنم به اون انعطاف رسید و هم مربیم ازم خواست دوره مربیگری بهم یاد بده تا مربی ژیمناستیک بشم
خواستم بگم من تو این پنج ماه تمام فکر و ذکرم این بود که این بچه ها و مربی نمیتونن به من بگن میتونم یا نمیتونم من هستم که تصمیم میگیرم چی میخوام و چی نمیخوام
اینم از باور من که دوس داشتم با شما اشتراک بزارم و بگم سن فقط یه عدده مهم طرز فکرمونه️️️
استاد وقتی در مورد توحید و یکتاپرستی صحبت میکنید، ایمان قلبیم به خدا بیشتر و بیشتر میشه.
1_دقیقا این حرف رو که سیدها جوشی هستن، و زود قاطی میکنن رو خیلی شنیدم، اولش میخندیم ولی مطمئنا بصورت ناخوداگاه قبولش میکنیم، چون بعدش سعی نمیکنیم که حلش کنیم در واقع اون رفتار رو میپذیریم.
2_ این باور که، اگه اجداد و بزرگان در گذشته به افرادی بدی کرده باشن، بچه هاشون تاوان پس میدن، رو بارها و بارها شنیدم، ولی هیچوقت قلبم و ذهنم این رو باور نمیکرد و همیشه میگفتم این با عدالت خدا تناقض داره، یکی دیگه بدی کرده چرا باید یکی دیگه کارما پس بده؟
3_یا گفته میشه، دلیل اینکه فلانی و فلانی مشکل قلبی یا دیابت و …. دارن، ازداواج فامیلی شونه. در حالیکه خانواده هایی هستن که ازدواج فامیلی داشتن ولی هیچ مشکلی برای بچه هاشون پیش نیومده.
4_یا فلانی سرنوشتش اینه، تو پیشونیش نوشته شده، نمیشه تغییرش داد، همیشه میگفتم خودش اشتباهی انتخاب کرده، نتیجه این شده.
5_یا اینکه در مورد درس و توانایی فلانی، میگیم توانایی اش همینقدره، بیشتر از این نمیتونه و چون باور میکنیم تلاشی برای تغییرش نمیکنیم.
6_یا همین که رزق و روزی هر کسی مشخصه، وقتی رشد مالی اتفاق نمی افته، قبول میکنیم که سهم ما از دنیا همینقدره.
7_در مورد قدرت دادن به غیر، یه موردی برام پیش اومده بود، کلا میگفتن فلانی قدرت داره، با پول حلش میکنه، تو میبازی، ولی من امیدم به خدا بود، فقط از خود خدا خواستم، و دیدم چطوری خداوند همه چی رو به نفعم حل کرد.
8_ در مورد افرادی که پول و امکانات شون براشون، قدرت محسوب میشه، رو به چشم دیدم که یه وقتایی اون پول و ثروت هیچ کمکشون نکرد.
الان که این فایل رو گوش دادم، با زبان توحید خیلی خیلی بهتر درک کردم.
سلام به استادخوبم و خانم شایسته عزیز و همچنین به همه بچه های سایت
خداروشاکرم بخاطر اینکه منم جزئی از این خانواده هستم و در مسیر دارمای خودم درحال تکاملم
دیروز یه حسی بهم گفت مریم برو توحید عملیا رو گوش بده و من از ظهر تا عصر هر هفت قسمت توحید عملیارو دیدم و خیلی برام جالب بود که الان استاد قسمت 8رو گذاشتن اگه این معجزه و هم زمانی نیست پس چیییببیه اگه خدا با تمام کائناتش باهام حرف نمیزنه و هدایتم نمیکنه پس چیه :))))
هدایتی که بهم گفت یادت بیاد خودتوگذشتتو کارایی که کردی مریمی که توحید رو درست کرد توی یه وجهه از زندگیش و نتیجه الان اینه و اینقد راضی هستی و… پس توی ثروتم میتونی و باهاش فاصله ای نداری خدااااااایاشکرت
استاد من وقتی میخاستم زندگیمو تغییر بدم احساس اسارت میکردم قشنگ برام واضح بود مانعها چی هستن یکی از بزرگترین موانعم که همون اول متوجهش شدم این بود که فک میکردم تحت کنترل خانواده ام و آزادی عمل ندارم اونا توی ذهن من قدرت داشتن و هیچ وقت یادم نمیره که وقتی فایل چه کسی مالک توست رو گوش دادم انگارجون گرفتم قدرتمند شدم دیگه کسی و چیزی جلو دارم نبود من فقط میخاستم برم جلو برسم به خواسته هام خب قانونو بلد نبودم اول باجنگیدن بود ولی کم کم راهمو پیدا کردم به صلح رسیدم و درها باز شد دونه دونه
تمام ذهنیت من و باوری که دارم اینکه وقتی تو با تمام وجودت بخای برسی به اهدافت تمام کائنات دست به دست هم میدن تا بهت کمک کنن من وقتی باخودم به صلح رسیدم این باور جایگزینش شد اینکه کسی وجود نداره همه چی خودمم و همه آدمای اطرافم اتفاقات همه و همه فقط اومدن بهت یه چیزیو بدن و برن و در مسیر زندگی توان
و توی تمام طول مسیرم اینو تجربه کردم و هر لحظه داره تجربه گسترده تر و لول بالاتریو تجربه میکنم
خداروشکرررر آدما توی ذهن من قدرتی ندارن .(تاجایی که خودمو شناختم)
دیروز یکی از دستای خدا دقیقا همین ذهنیتی که دارم کارهایی واسم انجام داد و حرفایی بهم زد که خیلی خیلی خودباوریم رفت بالا
انگار کمکم کرد خود واقعیمو ببینم شبیه فیلما بود برام
شاید اون اصلا متوجه طرز نگرش و فاز من نبود و فقط داشت کارشو انجام میداد حتی من از نیتشم خبر ندارم ولی همش درجهت رشد و آگاهی منه دقیقا همون حرفی که استاد توی توحید عملی 5یا6 گفتین اصلا نیت آدما مهم نیست درهرصورت دارن به من خدمت میکنن ، من دنیای تک نفره خودمو دارم فارغ از اینکه دیگران باخودشون چه فکری میکنن اینکه میتونن بهم ضربه بزنن یا کمکم کنن من قدرتی بهشون نمیدم ضربه رو که میدونم به نفعم میشه و باعث رشدم میشه در واقع ضربه ای نیست
کمک کردناشونم اونا جزئی از کائناتن و خداوند هزاران راه و روش و آدم سر راهم میزاره پس قدرتی ندارن
من دیروز بارها و بارها قویتر شدم و فهمیدم اگه حس قربانی شدن توی وجودت نباشه اونوقته که تو قدرت رو در درونت پیدا میکنی اون قدرت همون خدایی که استاد شما میگین
هیچ کسی و هیچ چیزی نه میتونه تورو خوشبخت کنه نه بدبخت رئیس تویی فرمانروا تویی و باید و باید اینو با تمام وجودت درک کنی و هی لول به لول ارتقاش بدی و هی بیشتر از جنس خدا بشی خداتر بشی
انرژی که هر لحظه بخاد میتونه کن فیکون کنه …
چقد باهاش فاصله داری مریم ؟ (هم اکنون تنها تضاد زندگیم همینه )
توی باورهای مالی و ثروت قفل قفلم انگار
مشرکترینم هنوز نمیتونم بپذیرم که جامعه هیچ تاثیری ندارن توی ثروت من همش داره این جمله توی سرم پلی میشه بازار خرابه پول نیست و…
هنوز کلی دلیل و عامل هست توی سرم که واسه همینه که تو پولدار نیستی
ولی ایمان دارم و مطمئنم که شرکا رو دونه دونه شناسایی میکنم و تغییر میدم این شرکو به توحید
تاحدودی هم متوجه شدم که دلیل نبودن ثروت من بازم برمیگرده به نگاه دیگران و احساس قربانی داشتن
و هی لایه لایه لول به لول مدار به مدار خودمو کشف میکنمو اوج میگیرم و این شرکا رو نابود میکنم و ثروتمند میشم
یه زن کاملا مستقل پازل استقلال من فقط همین ثروتو نداره
بزودی اتفاق میوفته و من میشم یه زن کاملا مستقل
دیروز انگار تمام رسالت کائنات این بود که بهم بگه خودتو باور کن ما همه چیو مسخر تو کردیم و این فایل حجت رو بر من تمام کرد. عاشقتونم استاد
چند باری این فایل رو گوش کردم و هر بار یه دریچه ای تو ذهنم باز شد هر بار دقیقا همون گفته های شما رو که از بچگی شنیده بودم یادم اومد که آره همش همینو میگفتند و من میشنیدم و این افکار اینقدر به شکلهای مختلف توسط آدمهای مختلف به مغز من وارد شده که به قول شما سیم پیچی مغز من بر اساس همین برنامه ریزی شده و شکل گرفته و داشتم با خودم فکر میکردم وقتی همیشه تاکید میکنید و فریاد میزنید ای ملت تغییر باورها کار یه روز دو روز نیست دکمه نیست فشارش بدی تغییر کنه علی الخصوص اونجاهایی که پاشنه اشیلته باید خیلی انرژی ذهنی بگذاری براش بمباران کنی این ذهن رو با ورودی های مثبت و خلاف شنیده های قبلیت تا آروم آروم این سیم پیچی و برنامه عوض بشه هی برام بیشتر واضح تر میشد و به عمق فاجعه پی میبردم.
با خودم فکر میکردم چقدر این شنیده ها و افکاری که شما دارید میگید برای هممون یکسانه آخه شما از یه قبیله فرهنگ شهر و نسل دیگه ای هستی من از یه قبیله یه شهر هزار فرسخ دورتر از شما و نسل دیگه ای هستم ولی همونا رو شنیدم بعد فهمیدم خوب فرهنگ یکی بوده رسانه ها کتابها سیستم آموزش یکی بوده و این افکار سینه به سینه چرخیده نسل به نسل منتقل شده و اینقدر تکرار شده اینقدر شواهدش مشاهده شده که دیگه پذیرفتیم بعنوان واقعیت جهان و واقعیت زندگیمون ونتایجی هم که گرفتیم مدام یه مهر تایید پشتش زده و بیشتر ریشه دوونده تو وجودمون و حسابی قدرت گرفته.
داشتم فکر میکردم چقدر خوبه که مهاجرت کردم و چقدر سفر خوبه دیدن جهان و زوایای دیگش چقدر خوبه چقدر این رسانههای اجتماعی و اینترنت خوب هستند و حداقل به منی که تو روستا با یه سیستم کاملا بسته و محدود زندگی میکردم کمک کرد و میکنه جنبه های دیگه دنیا رو هم ببینم ببینم آقا نه انگار جهان شکل دیگه ای هم داره انگار آدمها وسبکهای زندگی دیگه ای هم هست انگار شرایطی کاملا متفاوت از شرایط زندگی منم هست و حداقل یکم هوشیارتر بشم یکم بخودم بیام و فکر کنم که آخه دلیل این تفاوتها چیه چرا من نه بعضیا آره بگردم اشکال کار رو پیدا کنم.
داشتم در مورد صحبتهاتون فکر میکردم و دیدم من حداقل اونجاهایی که خط قرمزم بوده برام مهم بوده نمیپذیرفتم اون باورها رو مثل موضوع تفاوت جنسیتی که دخترا باید فلان جور باشند فلان جور رفتار کنند فلان جور بپوشند نه نپذیرفتم هیچوقت نپذیرفتم چون دخترم شلوار قرمز تو خیابون نپوشم چون دخترم کاری که میگند پسرونه هست رو نکنم چون تو روستا هستیم و همه ما رو میشناسند چادر سرم کنم آرایش نکنم تیپ نزنم عینک دودی نزنم و…هر چی میگفتند باکیم نبود کار خودم رو میکردم.اما یک سری چیزها رو خیلی راحت پذیرفتم مثل مسائل مالی که پولی نیست باشه هم بسختی به دست میاد و هنوزم چنان این باورها داره به من ضربه میزنه و منو از نعمتها محروم میکنه که حد نداره چون پدرم آدم متمولی بود وضعش خوب بود اما بسختی کار میکرد و همش میگفت پول راحت به دست نمیاد فکر کردید به همین راحتیه.من از تو فلان گاوا در میارم میکنم تو فلان مرغها(گاوداری داشت و مرغداری)و برعکس.زن به کار و مرد به کار تا بگردد چرخ روزگار و من میدیدم درست میگه کل زندگی ما همینه دیگه عموهامم همینند هر کی دور و اطراف ما بود همین بود و این رو راحت پذیرفتم و الان زندگی من کاملا بر همین اساسه و همش این فکر میاد که من باید چندتا کار انجام بدم همزمان تا اینا کمک کنند به هم پول تزریق کنند به هم و یه حرکتی بشه نمیشه با یکی دیگه یا منم باید دوش به دوش طرفم کار کنم تا یه پولی جمع بشه و هزار تا باور که هر کدوم مثل سد عظیمی هستند برای پیشرفت مالی من بدبختی اینقدرم آدمهایی مثل خودمون رو دیدم که دیگه ریشه اش تا صد تا نسل بعد منم تغذیه میکنه این باورها.
به محض اینکه اوضاع کمی سخت شده، چطور این نوع باورهای شرک آلود مثل (تاثیر ژنتیک، قیمت دلار، اوضاع اقتصادی و… ) شما را به احساس ” ناتوانی از تغییر آن شرایط سخت ” رسانده است؟
و چطور به خاطر آن باورهای شرک آلود، قدرت خلق شرایط زندگی را از خودتان گرفته اید و به آن عوامل محدود کننده بیرونی داده اید؟
وقتی آن باورهای شرک آلود را تغییر دادید، چه تغییرات مثبتی در نتایج شما ایجاد شد؟
من یادمه سالهای سال همه بمن میگفتند آخه تو چرا مهاجرت نمیکنی بیای شهر آخه اینجا با این شرایط سخت زندگی میکنی.اما تو ذهن من این بود آخه من مسئول مادرم هستم من برم تنها میشه چیکار کنه بنده خدا کی بخره کی بیاره نه نمیشه حالا اگه رفتم و نتونستم از پس هزینه هام بربیام چی وای مگه میشه و اینقدر ترس تو وجودم بود که جرات فکر کردن به مهاجرت رو هم نداشتم و وقتی نیومد تو سرم سریع پاکش میکردم و کلی زجر میکشیدم بخاطر دیدن اون آدمها و زندگی کردن بینشون که دوست نداشتم آزادی هامو سلب میکردند مجبور بودم خودم نباشم و هر روز کلی مسیر رو باید صبح میرفتم و شب خسته و کوفته برمیگشتم چون میترسیدم چون همه چیز و همه کس قدرت داشت تو ذهنم الا خودم.
به چه شکل توانستید باورهای توحیدی را جایگزین این باورهای شرک آلود کنید؟ این نگاه توحیدی چه تغییراتی در رفتار، شخصیت، عملکرد، ایمان و جسارت شما ایجاد کرده است؟
اما وقتی با استاد آشنا شدم و شروع کردم روی خودم کار کردن یادمه یه فایل تصمیم گیری بود که خیلی درونم نیاز داشت که بشنوه و من اونو بارها و بارها گوش دادم خودم رو بسته بودم به فایلهای استاد صبح تا شب هندزفری تو گوشم بود و گوش میدادم گوش میدادم مینوشتم و آروم آروم شروع کرد یه چیزایی درون من تغییر کردن شروع کردم خودم و افکارم رو مسبب همه چیز دونستن شروع کردم به شناخت خدا قوانین جهان و اینکه من مسئول کسی نیستم من تنها مسئولیت و توانایی خوشبختی خودم رو دارم و هیچ کس قدرتی تو زندگی من نداره و اگر من بخوام مهاجرت کنم کل خانواده ام موافقت میکنند خوشحال میشند تشویق میکنن اتفاقا و میساختم و میساختم اینارو تو ذهنم و تصمیم گرفتم و عملی کردم و مهاجرت کردم والان که نگاه میکنم به خودم میگم خدایا شکرت چقدر زندگی من در تمام جهات بهتر شد چقدر مستقل تر شدم الان امپراتوری خودم رو دارم هر جور برم هر جور بیام با هر کی بخوام برم یا نرم و الان سالهاست از اون زمان میگذره و هر بار من زندگیم در تمام جهات متفاوت شده با قبل چقدر درکم از جهان بیشتر شده چقدر جهان بینیم بهتر شده چقدر پخته تر شدم با چه آدمهایی آشنا شدم چه تجربیات خوبی به دست آوردم و دارم به همون شکلی که دوست دارم زندگی میکنم فقط بخاطر اینکه قدرت رو از خانواده ام گرفتم و به خودم و خدای خودم دادم روی خدا و کمکهاش و هدایتش حساب کردم و هیچ اتفاق ناگواریم برای مادرم نیوفتاد اونم الان خوشحاله که من مهاجرت کردم و کنده شدم از اون محیط و اتفاقا روابطمون هم خیلی بهتر شده.
درود بر شما استاد بزرگوارم جناب عباسمنش گرامی و بانو شایستهی عزیز و یکایک شما همفرکانسیهای گلم
بارها و بارها شده که قدرت را به عوامل بیرونی دادهام و آسیبهایی دیدهام که نگو و نپرس.
وقتی در کسب و کاری که دارم بینظمی پیش آمد که همهاش هم از کوتاهی خودم بود، سر و کلهی همسرم در کار من پیدا شد که با عنوان منظم کردن گروه در همهی کارها دخالت کرد و با حسادتهای زنانهی خود پدر گروه من را درآورد و چنان شالودهی کار را از هم گسیخت که با جان کندن و خدا را سپاس کار کردن روی باورهایم دارم آن گروه از هم گسیخته را دوباره گردهم میآورم.
حالا بیاییم یه تجربهی خوب دیگر را بیان کنم. من از نظر پزشکی دچار بیماری تالاسمی مینور هستم. البته این مسئله را در زمان ازدواجم که آزمایش خون دادیم دانستم و همین سبب شد که این باور پیش آمد که باید خوراکم را افزایش دهم. طوریکه پس از چند سال که از ازدواج ما گذشت، بیست کیلوگرم افزایش وزن داشتم. همیشه پس از ازدواجم وقتی میخواستم در ماه رمضان روزه بگیرم، ناچار میشدم مقادیر زیادی غذا و خرما بخورم تا بتوانم تاب بیاورم. ولی، برعکس درست پس از چند ساعت تمام توانم به پایان میرسید و بعد از ظهرها از ساعت 14 از ناتوانی میخوابیدم. طوریکه سال گذشته تصمیم گرفتم که روزه نگیرم و به خودم میگفتم که چون کمخونی مینور دادم نمیتوانم روزه بگیرم. ولی، امسال به دلیل اینکه روی رشد شخصیم کار کرده بودم، تصمیم گرفتم که روزه بگیرم ولی نه به روش سالهای گذشته. روزه گرفتم و با لذت همهی ساعات گرسنگی را با شوق پشت سر گذاشتم. با خودم میگفتم: این روزهداری سودهایی دارد که بسیار بیشتر از زیانهای ظاهری آن است و همین شد که بتوانم با مقدار غذاهایی که یکچهارم سالهای گذشته خوردم ولی با توانی وصفناپذیر روزه بگیرم. امسال در این ماه رمضان 7 کیلوگرم کاهش وزن داشتم ولی چنان انرژیک بودم که هرگز به یاد ندارم که چنین بوده باشم.
خدایا کمکمون کن تا هرگز قدرت را به غیر از خودمان( خودم و خودت) ندیم و همیشه در جهت توحید باشیم.
خدایا از اینکه مرا در مسیر هدایت و آگاهی گذاشتهای و خورشیدهای هدایت را گذاشتهای و دستانت را برای راهبری مان گذاشتهای از شما سپاس بیکران دارم.
سلام به همه دوستان و استاد توحیدی که هر فایلی که مزارن رو سایت همش بر میگرده به توحید و واقعا همه زندگی ما بستگی به باورهای توحیدی داره که توی هر کاری هر عملی هر طرز فکری اگه توحید باشه ما راحتترین بهترین زیباترین لذتبخشترین وخدایی ترین زندگی رو داریم استفاده میکنیم
من از حدود ده سال پیش شروع کردم به کار کردن توی شرکتها و کارخونه ها و فکرم این بود که باید هزینه های زندگی از کار کردن برای دیگران به دست میاد و همیشه از اطرافیان میشنیدم که شغل برا خودت کار کنی هی کم و زیاد میشه فایده نداره باید بری یه جایی کار کنی که هر ماه یه اب باریکه بیاد و بیمه داشته باشه و یا اگه میخای بیرون برا خودت کار کنی باید گرگ باشی و حواست رو جمع کنی که کلاتو بر ندارن و با راست گویی وسالم صالح بودن نمیتونی کار کنی خب من هم این خصوصیات را داشتم برای دیگران که کار میکردم خیلی صالح صادق سالم راستگو و خیلی درست کار بودم و با حرفهایی که از دیگران شنیده بودم در تضاد بود
تا اینکه یک سال پیش به صورت جدی شروع کردم که کار کردن روی قوانین و فایلهارو گوش دادن و فهمیدم که یه باور خیلی جدی و مهم تو کل جهان هست به اسم باور توحیدی که اگر ما همه وجودمون رو در اختیار خداوند قرار بدیم و بزاریم خودش ما رو راهنمایی و هدایت کنه دیگه اصلا احتاجی به دروغ گفتن گرگ بودن وکلک زدن نداره وقتی در مسیر درست باشی خداوند هدایتمون میکنه به مسیرها ادمها مکانها و زمانهایی که بهتر و راحتتر میتونیم زندگی کنیم و کسب و کارمون رو جلو ببریم و با این باور عید نوروز امسال از کارخونه ای که کار میکردم و حقوق سر وقت و بیمه و سرویس رفتو برگشتی که داشتم شجاعت به خرج دادم و با این ایمان و باور که اولا من خودم هستم که زندگی خودم رو خلق میکنم و دوما خداوند همه کارها راهها و ایدهارو بهم الهام میکنه و انجام میده اومدم بیرون .
همه اون افرادی که به ظاهر مذهبی بودن و نماز و روزه انجام میدادن میگفتن به چه پشتوانه ای میخای از کارخونه بری بیرون منم گفتم به پشتوانه خداوند و اونها هم میگفتن خدا درست اما ….
این اما یعنی اینکه خدارو باور ندارن که میتونه از بی نهایت طریق به ما نعمت و ثروت بده میتونه از بی نهایت طریق برامون مشتری میاره .
ومن از شرکت اومدم بیرون و لطف خداوند و استاد عزیز که بی نهایت ازش تشکر میکنم که این فایلهای رایگان رو در اختیارمون قرار دادن من تونستم کار گاه کوچکی با کمترین امکانات اولیه برای شروع کار در زمینه کارهای تزیینی چوبی ایجاد کنم اون هم با همون حقوقی که میگرفتم و تا الان خیلی راحت و خوب از جایی که من گمان نمیکنم برام مشتری نعمت پول سلامتی و شادی اورده .
من تازه دارم طعم زندگی رو میچشم و میفهمم زندگی یعنی چی .کارو لذت و شادی و تفریح یعنی چی
هر روز دارم روی این باور توحیدی کار میکنم که من اگر تونستم پا روی ترسهام بزارم و از مطقه امن خودم بیام بیرون و روی علاقه هام کار کنم پس میتونم هر هدایتی کاز طرف خداوند میاد عمل کنم و لذت بیشتری ببرم و همینتور هم میتونم محاجرت کنم به بهترین کشورهای دنیا که زیباترین مناطق طبیعی رو دارن فقط باید باور توحیدی رو توی ذهنمون درست کنیم که خداوند میتواند همه کار برامون انجام بده
خداوند همه چیز میشود همه کس را به شرط ایمان به شرط پاکی دل
خداراشکر که تونستم به خدا توکل کنم و جواب توکلم رو هم داد در پناه الله یکتا شادو ثروتمند باشید
سلام به استادِ نازنینم و مریم جانِ زیبا و دوست داشتنی.
سلام به همه ی دوستانِ عزیزم که مثل اعضای خانواده ام، دوستشون دارم.
از خدا خواستم که کمکم کنه شرک هامو شناسایی کنم، بیرون بکشم از داخلم.
بهتر بشناسم خودم و نشتی هامو، به دلیلِ شرک هام.
از خدا کمک خواستم که این شرک های پنهان، آشکار شن برام.
من کمک خواستم از خدا برای یاد گرفتن و درک توحید.
الان اینجام تا اولین تکلیفمو انجام بدم:
از شرک هام بنویسم.
اول میخواستم تو کاغذ بنویسم، اما هدایت شدم اینجا بنویسم…
عملا اینجا نوشتن باعث میشه روی پاشنه اشیلم (ترس از قضاوت دیگران) هم، همزمان کار کنم…
خودِ همین ترس از قضاوت شرک محسوب میشه…
وقتی نظر دیگران پر رنگ شه به طوریکه مسیرمو عوض کنه از اصل به سمت فرع، دچارِ شرک شدم…
وقتی بی نقاب مینویسم، دقیقا اعتماد به نفس و عزت نفسم بالاتر میره.
اول شرک هامو شناسایی کنم، تا بتونم عملکردم عوض کنم، بهبود بدم.
1- چند سال پیش، و چندین بار، طی مسائل درونی خانوادگی که مربوط به مادیات بود، به دلیل اختلاف نظر و نوعِ نگاه، دچار شرک شدم، یعنی ترسیدم، یک نفر از اعضای خانواده یه دیدگاه داشت، 5 نفر از اعضای خانواده دیدگاه یکسان با هم و متفاوت از اون یه نفر.
و اون 5 نفر که منم یه دونه اش بودم، عصبانی که چقدر اون یه نفر بی منطقه، خودخواهه، اصلا چرا مثل ما فکر نمیکنه؟
چون ما 5 تاییم، اون یکی پس اون باید متقاعد شه، تسلیم شه، بیاد تو جبهه ی ما…
البته که اون یه نفر هم جبهه خودشو نگه میداشت همیشه…
چند دفعه این مسئله تکرار شد، انگار هر بار اون یه نفر رو قدرتمندتر میکردم تو ذهنم، چون بیشتر میترسیدم ازش، بیشتر عصبانی میشدم ازش، و تو ذهنم بیشتر سرزنشش میکردم…
این مثال باعث شد یادم بیاد، فقط نسبت به اون بنده خدا این حس رو نداشتم.
تو مثال های دیگه، تو موارد دیگه، تو چالش و تضادهای دیگه ی زندگیم، من قدرت رو دادم به آدم های مختلف، به شرایط بیرونی، به حیوانات و …
شرکم یعنی قدرت دادن به آدم ها:
هم از اعضای خانواده ام بودن، هم از همکارهام بودن، هم همسایه مون بوده، هم دوستم بوده و …
شرکم یعنی قدرت دادن به شرایط:
_ اینکه موهام ریزش پیدا میکنه، من میترسم کم مو شم، یعنی چی میشه و …
خب این در حالیه که رشد موهام و حجمشون خیلی خوبه.
چرا ترسیدم چون یه جا خوندم فلانی نوشته بود ریزشِ مو به دلیلِ …
و بعد احتمال قوی من باور کردم، قدرت دادم به اون حرف و ریزش مو پیشِ چشمم بیشتر هم شده، شاید حتی میزانش طبیعی باشه ولی تو نظر من غیر طبیعی جلوه میکنه.
البته اگه قبلا نبوده، الان هست، باید بگردم دلیلشو پیدا کنم، یه چیزی در من تعییر کرده یا درست رعایت نشده و مسئولش خودمم…
مدتیه برای بهبود این قضیه این باور رو ساختم، که البته کم کم داره حسم رو خوب میکنه، هر از چندگاهی نجوا اذیت میکنه ولی با این باور میتونم کنترل ذهن بهتری داشته باشم:
موهای ضعیف میریزن تا جا باز کنن برای موهای قوی.
این باور خیلی حسم رو بهتر میکنه.
_ نسبت به مسائل مالی و اینکه حس میکنم اگه تموم شه چی؟
اگه نیازمند شم و نباشه چی؟
این ترس شامل حال پول، خوراکی، وسیله، کلا هر چی با پول تهیه میشه هست.
این باور کمبود خیلی نفوذ داره تو چیزهای مختلف، تو افکارم نسبت به مسائل غیر مادی حتی.
خب راه حلی که تمرین میکنم برای بهبودم اینه که باور ساختم برای خودم:
فراوانی یعنی از همه چیز هست، زیاد هست.
و مثال های فراوانی میزنم برای خودم، مثلا وقتی پیاده روی هستم، یا خونه، یا هر جایی که هستم توجه میکنم ببینم چی زیاده، چی نامحدوده، فراوانی های رایگان و غیر رایگان رو بهش توجه میکنم و مثال میزنم.
مثلا الان: بادی که داره میاد جزو فراوانی هاست و از گروه رایگان هست، عینِ اکسیژن، عینِ میوه های درختان که تو خیابون دیدم و میبینم: توت، شاتوت، انجیر، انار و …
شرکت یعنی قدرت دادن به حیوانات:
من از سگ میترسیدم، خوشم نمیومد بهم نزدیک شه، همینطور گربه…
کلا نسبت به لمسِ حیوانات یه جوری میشدم، انگار که بترسم…
دیدن سوسک، هزارپا، مار و سایر دوستان هم همینطور…
قلبم میگه ترس از هر چیزی، نوعی شرک محسوب میشه.
منظورم ترس های واهی هست.
وگرنه اینکه بترسم از ارتفاع و خودمو پرت نکنم پایین که ترسِ درستیه، چون این باعثِ مرگم میشه.
حالا همین ترس از ارتفاع اگه همراه شه با جسارت و شجاعت، اعتماد به خدا، توکل به خدا، مثلا با چتر بپرم از ارتفاع، یا با امکانات محافظتی بانجی جامپینگ کنم، یا با چتر از هواپیما بپرم پایین، یا سوار بالن شم، سوار هواپیما شم و … تا آگاهانه پا روی ترس های نادرستم بذارم، این خودش تمرین و عمل به ایمانم به خدا میشه…
وقتی من بچسبم به خدا، قدرتو بدم به خدا، وقتی مار ببینم، یا هر چی، خدا هدایتم میکنه اون لحظه چیکار کنم.
مار رو بکشم.
از کنارش رد شم.
بگیرمش، رهاش کنم در طبیعت یا چی…
وقتی قدرت رو بدم به رئیس، خودش راهنماییم میکنه.
الحمدالله الان رفیق شدم با سگو گربه و …
یه باور خیلی کمکم کرد:
اینکه همه شون مخلوقات خدا هستن، این باعث شد هم نترسم هم آسیبی نزنم بهشون.
تا اینجا نوشتم، مجدد میام به یاریِ الله.
الان فراخوانده شدم به انجامِ کاری…
مطمئنم که هدایت های خدا در بهترین زمان و مکان منو میذاره جایی که باید باشم و بهترینه برام.
کامنت سوم از سریالِ شناساییِ توحید و شرک برای سمانه صوفی.
این ایده ی سریال، از استاد اومده برام…
از سریال های خفنی که میذارین روی سایت استاد جان جهتِ درک بهترمون از خدا، از قوانینِ خدا:
سریالِ زندگی در بهشت
سریالِ سفر به دور امریکا
سریالِ توجه به نکات مثبت
سریالِ توحید عملی
سریالِ الگوها و …
قبل نوشتن ادامه ی موضوع این کامنت یه چیزی به دلم افتاده که بگم و مینویسم:
صبح رفتم جلوی در ورودی خونه، جلوی در خوندم این آیه از سوره ی طلاق رو و قلبم باز شد:
و کسی که بر خدا توکل کند، خدا برایش کافی است.
این قسمت از سوره طلاق رو چند روز پیش نوشتم روی مقوا و تزیین کردم و چسبوندم روی در ورودی خانه از داخل و پروانه خوشگلای رنگی رنگیِ اوریگامی ام رو هم چسبوندم اطرافشون:
سلام به همه ی جهان، به همه ی مخلوقاتِ خدا، سلام به دوستانِ نازنینم در این سایت توحیدی، دوست داشتنی و محبوبم.
اول که خدا رو شکر
برای اینکه اینجام.
تو این فرکانس و مدارم.
چون حضورم اینجا و تو این مدار هر لحظه باعث شده و میشه بهتر خودم، خدا، پیرامونم، جهان و قوانینش رو بشناسم.
الهی شکر برای ارتباطم با خدا.
الهی شکر برای آشنایی با استاد عباس منش نازنینم، مریم جانِ نازنینم، این سایت و تمامِ دوستانِ توحیدیِ نازنینم.
در ادامه کامنت قبلیم در رابطه با شناساییِ شرک هدایت شدم که بنویسم:
از قسمت پاسخ به خودم استفاده میکنم که دسترسی راحت تر شه، هم برای خودم هم سایر دوستانی که هدایت میشن به خوندن این کامنت.
همونطور که کامنت قبلی رو هدایت شدم بنویسم، این یکی و بقیه رو هم هدایت میشم که بنویسم و می نویسم.
کامنتها اول برای خودم مفیدن، چون پاسخ سوالات خودم درونشون هست.
الان داشتم تو دفتر مینوشتم، از درونم گفته شد اینجا بنویس که هم به درد خودت بخوره (رَدِ پا) هم سایر دوستان عزیزم که مثل خودم دنبال جواب سوالاتشون هستن.
به اندازه ی درک خودم مینویسم، هر چند که نوشته ها از درک من فراتر هم میرن، چون یه جاهایی کامنت از من نیست، من فقط نویسنده شون هستم، هسته ی کلام از جای دیگه ای میجوشه و من در کنار تایپشون، لذتِ وافر میبرم.
برای بهتر شفاف شدن مفهوم توحید و شرک، اول باید بفهمم معنی این دو تا کلمه یعنی چی؟
توحید= یکتا پرستی، یعنی فقط خدا، فقط الله، فقط رب و دیگر هیچ. فقط روی خدا حساب کن ولاغیر، هر چی بهتر درک کنی این جمله رو توحیدی تر میشی.
شرک= شریک شدن خدا تو ذهنت با هر چیز دیگه ای.
قدرت رو از خدا (معبود) گرفتن و دادن این قدرت به هر چیزی (مخلوق)، هر چیزی، هر چیزی غیر از خدا.
حالا عبادت یعنی چی؟
روشِ تشکرِ یه مخلوق از خالقش، از خدا، روشِ ستایشِ خدا، روشِ دل رو سپردن به خدا، روشِ ارتباط با خدا، روشِ ارتباطِ مخلوق با معبود، روش سپاس گزاری از خدا.
حس و قلبم بهم میگه شونصدتا روش یا بیشتر هست برای عبادتِ خدا.
هر مخلوقی فراخورِ روحیات، شخصیت، سبک، مدل خلق و خو و … خودش، روش عبادتِ خودش رو داره با خدا.
یعنی قشنگیِ عبادت، قشنگیِ ارتباط با خدا اینه، من با روش و سبک خودم، اونی که توش ماهرترم، بهترم، میدونم کانکتِ بهتر و خالص تری برقرار میکنم با خالقم با معبودم، با همون روش باهاش ارتباط میگیرم.
اصل، برقراریِ ارتباطِ خالصانه، مخلصانه با خداست.
مابقی، فرعه.
اصل رو بچسب مخلوق جان.
اینکه هر مخلوقی از چه روشی استفاده میکنه بینِ خودش و خالق هست و به منِ مخلوق (سمانه صوفی یا هر مخلوقِ دیگه ای) ربطی نداره نوعِ عبادت یا برقراری ارتباط یه مخلوق و خالقش رو دخالت کنم، نظر بدم و …
مثالی اومد به نظرم…
پرنده ها چطوری عبادت میکنن؟
با آواز خوندنشون، دارن عبادت میکنن، من زبونشون رو نمیدونم اما حس میکنم صبحِ زود قبل از 4 صبح تا خورشید طلوع کنه اون اوازشون ستایشِ خداست.
همینطور، دَمِ غروب که دسته جمعی آواز میخونن اون موقع هم در حالِ ستایشِ تخصصی هستن.
مابقی زمان ها رو درکی ندارم، اما در مورد این دو تا تایمِ به خصوص به یقین رسیدم دارن ستایش میکنن خدا رو، جنسِ جذاب و خاصی حس میکنم از این ستایش.
انسان چه طوری ستایش میکنه خدا رو.
تو یکی از کامنت هام به درک فعلیِ خودم اشاره کردم روش های عبادتِ انسان رو.
حتما روش های دیگه هم هست که من درک نکردم و تو لیستم نیاوردم…
مطالعه ی کامنت های دوستانم در مورد عبادت میتونه باعث شه درکم بهتر و بالاتر بره.
جالبه، برای پیدا کردن این کامنت خودم، هدایت خواستم…
تو کادر سرچ سایت نوشتم عبادت و از قسمت سرچ پیشرفته دیدگاه رو انتخاب کردم، نظرات اومد، کامنت من شماره 60 بود، به راحتی و سادگی پیدا شد.
اینم یه مثالِ در لحظه، در مورد هدایتهای آسان، شیرین و کاربردیِ خدا.
قبلش هم گفتم خدایا آسان کن بر من آسانی ها رو.
سمانه جان یه نکته ی مهم: همونطوری که نوشتم، شما به هیچ عنوان حقِ دخالت روی روشِ عبادت دیگری رو نداری.
هر کسی با هر روش عبادتی، خوشه، خوشحاله، ارومه، وصله به خدا همون درست ترین و بهترینه.
مثلا خودم با روش های زیر وصل میشم به خدا و عشق و عاشقی میکنم با معبودم، با خداوندِ یکتا:
گاهی با نوشتن.
خب این عالیه.
گاهی با گفتگوهامون در پیاده روی.
خب این عالیه.
گاهی با لبخند زدن به روی یه انسان، حیوان، آسمون، درخت، گل و …
گاهی با روزه.
خب این عالیه.
گاهی با خوندنِ کامنت ها.
خب این عالیه.
گاهی با شنیدن فایلهای استاد سیم ام وصل میشه به خدا.
خب این عالیه.
گاهی با بارش بارون، برف، تگرگ، نسیم و بادی که میوزه، ابرهای کپل مپلیِ تو آسمون.
خب این عالیه.
تاکید میکنم سمانه جان
اصل اینه که سیم از قلبِ تو وصل شه به خدا…
تموم
همین
دنبال شاخه و برگ و مخلفات نباش.
هر لحظه، به هر روشی، به هر طریقی، حس کردی قلبت داره وصل میشه به خدا، روشِ عبادتِ تو در اون لحظه همونه، لطفا قطعش نکن که بری سراغِ یه روشِ مرسوم تر، مشهورتر، عامه تر یا هر چیزی که شاید فکر میکنی یا گفتن و شنیدی مقبول تره یا هر چی…
روشِ عبادتِ مقبولِ خدا از سمت تو، اون روشی هست که وقتی کانکت برقرار میشه میخواد قلبت از جا در بیاد از این عشق و عاشقی.
و یادت باشه انتظار نداشته باش از یه روشِ واحد، یکسان، ثابت هر بار کانکت شی با الله…
ممکنه هر ثانیه روشِ عبادتت عوض شه، با عشق پذیرا باش و جلو برو و دل بده به خدا…
یه نکته و یاداوریِ مهمِ مهمِ مهمِ مهم:
بدان و آگاه باش سمانه:
به هیچ عنوان حق نداری روشِ عبادتِ یه مخلوقِ دیگه رو قضاوت کنی…
با مثال میگم که کامل درک کنی، چون میدونم درکِ تو با مثال، قوتِ بهتری داره:
اگه کسی نماز میخونه، نوشِ جونش، قبول باشه عبادتش…
سعیده شهریاریِ نازنینم، وقتی میگه میرم نماز…
کیف میکنم از این روشش.
سمانه جان،هر روشی که با خلوص همراه باشه، با حضورِ قلبِ مخلوق همراه باشه، به سرعت وصل میشه به خدا.
هر کسی، شیوه ی اتصالش به خدا، عبادتش به درگاهِ خدا، نماز هست، ستایش و تحسینش کن و تمام.
لطفا سکوت کن، هم کلامی هم داخلِ ذهنت.
به تو ربطی نداره داره نماز میخونه یا چی.
سریع میخونه یا چی.
نبینم تو ذهنت بگی عینِ کلاغ میخونه ها، فقط دولا راست میشه، با سرعتِ نور میخونه، اصلا چی متوجه میشه از این نماز
یکی در میون میخونه یا چی.
قشنگ ریختم بیرون این نجواهای بی تربیتِ بی ادبِ بی شخصیتِ ذهنمو در مورد نماز یا هر عبادتِ دیگران، که دقیقا اون لحظه دارم قضاوت میکنم…
فارغ از اینکه عبادت اون فرد چه کیفیتی داره که اصلا به من مربوط نیست، چون فقط به خودش و خدا مربوطه، خودم نه تنها عبادتی نمیکنم با این افکار، بلکه ضد عبادت هم انجام میدم چون دارم تو ذهنم قضاوت میکنم، بد ترش وقتیه که با همسرم صحبت میکنیم و از یه موضعِ حق به جانب و عابد و زاهد و برگزیده میگیم:
نمازی، نمازه که تاثیر بذاره روی فرد.
اخلاقش رو حسنه کنه و …
باشه، این حرف درست…
تو نماز نمیخونی سمانه و قضاوت میکنی کسی رو که نماز میخونه؟
اما مطابقِ ایده آل تو نمیخونه؟
مگه اصلا تو باید قبول کنی یا بپذیری اون نماز رو؟؟؟
برو عاموووووو
برو دختر خووووووب.
شما تلاش کن، عبادتِ خودت با روشِ خودت، رو خوب و قلبی انجام بدی، و لطفا کاری به عبادت دیگران، زبانِ گفتگوی مخلوقاتِ دیگر با خدا نداشته باش.
سپاس گزارم ازت سمانه جون.
خدایا مرسی این تفکر و یادآوری هارو بهم میدی.
مرسی که بهترین معلمم هستی و دست هاتو میفرستی که بهم یادآوری کنن، یکی از دست های خفن ات استاد عباس منشه.
همینطور سپاس گزارم از سایر دست هات که خیلی هم زیادن، انسان های دیگه، طبیعتت، حیوانات و …
چشم های معصوم و مهربونِ حیواناتی که میاری سر راهم، بهم مهربونی و عشق رو یادآوری میکنن…
مرسی، مرسی، مرسی.
سمانه جون، وقتی حس کردی حالت میزون نیست، درک کردی یه چیزی غلطه، خواستی ارتباط بگیری با خدا که حالت خوب شه، حس ات خوب شه، باز اون لحظه از خودِ خدا هدایت بگیر با چه روشی وصل شی بهش تا بهترین جواب رو بگیری…
گاهی با نوشتن سپاس گزاری میتونم بهبود بدم حالمو…
اما الان این پیام اومد که از خودش هدایت بگیرم، از ذهن خودم کمک نگیرم، چون خدا بهترین روش رو میدونه برای اون لحظه ی من و خودش راهنماییم کنه خیلی خیلی بهتره.
خودش راهنماییت میکنه الان، همین لحظه:
سمانه جون بهت میگم چطوری با هم ارتباط میگیریم که تو دلت غنج بره واسه خدا…
یه مثالِ به لحظه و آنلاین از عبادتِ سمانه با خدا، همین نوشتنِ این کامنت هست…
من الان با خدا دارم گفتگو میکنم.
به همین راحتی و آسونی و شیرینی و دلبری.
اون میگه، من تایپ میکنم، داره از طریقِ تایپ با انگشتهای خودم، چشم های خودم، حس های خودم هدایتم میکنه به گفتگو بت خودش…
خدای به شدت کار درست، دقیق، منظم و همه چی تمومی داریم ما مخلوقات.
تازه الان درک کردم وقتی سعیده جانم مینویسه خوندن و نوشتن کامنت صلاه هست واسش یعنی چی؟
یعنی تو این لحظات داره عبادت میکنه…
یعنی سمانه تو میتونی هر لحظه مشغول عبادت باشی.
چطوری؟
وقتی قلبت رو خالص کنی.
چشم بگی به هدایت های خدا.
اون لحظه چون قلبت وصل میشه به خدا، یعنی داری عبادت میکنی…
میخواد نماز بخونی با عشق و عاشقی …
میخواد یه لیوان آب بدی با عشق دست یه بنده خدایی…
میخواد بری ظرف های خونه ی خودت یا مامانت رو با عشق بشوری…
هر لحطه سیمِ قلبت به خدا وصل بشه، تو در حالِ عبادتی نازنینم.
سمانه ی نازنینم.
سمانه ی عزیزِ دلم.
من فدای تو و بهبودها و تغیراتت بشم الهی.
عاشقتم دخترِ خوب، مهربون، خوش قلبِ من.
ماچ به رویِ همچون ماهت سمانه جان، سمانه خانم.
ستایش، هر ثانیه، بر این خدا، باز هم کمه.
خدایا منو سپاس گزار بهتری کن برای خودت.
این باورِ شگفت انگیز رو از استاد یاد گرفتم تو فایل شگفت انگیز توحید عملی9
استاد جان مرسی به وسعتِ فراوانی های کل جهان و هستی، به اندازه ی کلِ دَم و دستگاهِ خداوند.
خدایا مرسی واسه این روزیِ با برکت و فراوانی که امروز دادی بهم. سورپرایزم کردی، عاشقتم.
اولین هدیه ی تپلِ امروز دریافت شد.
هدیه های امروز واسم خاص هستن، مثل هدیه های هر روز دیگه ای.
امروز چهارمین سالگرد ازدواجمه.
سپاس گزارم برای همسرم، آدم خیلی خیلی خوبی که اومد تو زندگیم و خوشحالم از بودن مون در کنار همدیگه.
الهی شکر بی نهایت.
خدایا مرسی که هستی، مرسی که تو رو دارم، وقتی تو رو دارم همه چی دارم.
اول میخواستم تبریک بگم چهارمین سالگرد ازدواجتون را و بگم بهترین هدیهها رو انشالله خداوند بهت بده بعد دیدم خالی از انصاف است که خودم هدیهای بهت ندهم،چون دنبال باورهای امید بخش و توحیدی بودی من هم یک حدیث با باور امید بخش بهت هدیه میدم المومن دائم النشاطه انسان مومن نشاطش دائمی است شادیش دائمی است نشاط از درون میاد یعنی قلبش شاد است این نوشتن به خودمم کمک میکند تا مومن باشم.
بعد هم تشکر کنم بابت کامنت سریالی و دنبالهداری که برامون میگذاری کلی لذت بردم انواع عبادتی که برامون گفتی و اینکه مهمه سیممون وصل بشه و ممکنه هر بار با یه عبادت تکراری نباشه با یه چیز جدید سیممون را وصل بکنیم که البته من دوست دارم خدا کمک کنه بیشتر مواقع وصل باشه با هر چیز کوچیکی وصل بشه با یک جرقه، احتیاج به کابل بزرگ نداشته باشد.
و از اینکه صادقانه نوشته بودی قشنگ بیرون کشیدی اون نجواهای بیتربیت بیادب در مورد قضاوتهای دیگران را لذت بردم ممنونم
سمانه جانم سلام .سلام به آواز خوشی که از باور های خوبت اومد . من این چند باور را یاد گرفتم که استفاده کنم گرچه فکر کنم ببشتر باشن ولی ظرف من این قدر است
1. سلول های ضعیف میروند تا جاشون را سلول های نو و قوی بگیره .
راستش خیلی نزدیک بود با یک صحبتی که از یک خانم دنیا دیده شنیدم که گفت هر دستی را خدا بگیره یک دست بهتر جاش می فرسته منظورش هر آدم یا موقعیت و.. بود که بگم اولین بار بود بعد سالها شنیدن هبچ بدی نرفته جاش خوب بیاد این جمله را شنیدم و می دونم برای باور درست ساختن باید میلیارد ها بار تکرارش کنم .
2. همه موجودات مخلوق خدا من ،تنها قدرت مطلق عالم هستند .
من به ظاهر نه ولی در باطن از حشرات میترسم ولی وقتی حمید امیری ،( حنیف)گفتن هر حشره ای ماموریتی دارد دیدم عوض شد الانم که شما این باور خوب را اضافه کردید.
3.که این یکی را خیلی دارم ملموس میبینم و نمیدونم چجوری شاید اونجور که استاد میگن خود به خودی یا ناخودآگاه داره درست میشه اینه که من در بهترین زمان در بهترین مکان هستم
مثالهام خیلی کوچیکن ولی به تقویت باورم کمک میکنه مثلاً زنگ زدم برای تسلیت به یه دوست و اونجا متوجه شدم که دوست دیگرم را هم باید برای تسلیت زنگ بزنم چون تو فضای مجازی نیستم اصلاً متوجه این موضوع نمیشدم
یا برای خرید چند قلم کالا به بهترین سایت و بهترین قیمت من در زمان درست جای درست بودم یا برای گرفتن دورهمی کنار استخر با اینکه انتخابهای متعدد بود ولی به پیشنهاد من در روز درست جای درست بودیم این مثالهای جزئی و کوچیکو زدم که همین نشانههای کوچیک و تایید کنم و به نشانه های بزرگتر و موفقیتهای عالیتر هدایت بشم.
کامنتتون چقدر بهم کمک کرد چون منم مدتیه زوم کردم به ریزش موهام بخاطر دارویی که مصرف میکردم این اتفاق افتاده…ولی الان فهمیدم که چون تو گوگل سرچ کردم نوشته بود باعث ریزش مو میشه منم قبول کردم و باور کردم الان هر روز فکرمو مشغول کرده که با اینکه دارو رو قطع کردم چرا دوباره ریزش دارم والان فهمیدم که خودم باعث شدم
این باور شما رو کپی کردم تا هر روز تکرار کنم که موهای ضعیف میریزن تا جا باز کنن برای موهای قوی
و در مورد حیوانات هم من همیشه ترس داشتم مثل شما اصلا از چند متری که گربه میدیدم فرار میکردم ،کلا از همه حیوانات حتی نمیتونستم جوجه مرغ رو بدست بگیرم… خدارو شکر یه مدتیه خیلی بهتر شدم به گربه ها و سگ ها غذا میدم ولی هنوز نمیتونم دست بزنم بهشون…
باورهایی که ساختین خیلی عالی هستن منم از امروز شروع میکنم و این باورها رو در خودم تقویت کنم
سپاسگزار خداوند هستم که امروز منو به کامنت شما هدایت کرد
منم شمشیر از رو بستم بهش :)برو تو دل همش تازه میفهمی چقدر الکی بودن همه ترس ها و شرک ها
مثال ،من تا الان هیچ وقت عکس پروفایل نذاشته بودم در هیچ پلتفرمی
اما اینجا گذاشتم ،اونم نه یه عکس جینگول :)گفتم بگیرد ساده ترین و معمولی ترین عکست بذار
چرا؟واس همون ترس از قضاوت ،اینکه مردم چی میگن ،و…
شاید سر جمع 100 تا کامنت هم در باقی پلتفرم نذاشتم
اما گفتم هر روز باید بنویسی !اونم چی نوشتن :)منی که انشا هامم میدادم بقیه بنویسن اتقد که بی حوصله بودم و از نوشتن خوشم نمیآمد
اما گفتم نه !باید بنویسم اونم هر شب اونم راجب خودم و ترس ها و چالش هام حتی اگه خوب نباشم حتی اگه کامل و با آگاهی تمام نباشم
بذار هرکی هر چی خواست فکر کنه !من بایدددد بهترین خودم بشم
اونم معنی که ترس از ترد شدن و نگاه منفی آدما داشتم
حیوانات دوست داشتم اما تا این سن بهشون دست نزده بودم :)
گفتم نه باید حیوان خانگی بگیرم ،اما سرم شلوغ بود و نگه داری گربه و سگ به وقت و توجه بیشتری نیاز داشت
پس جوجه اردک شروع خوبی بود!الان یار شفیق من شدن طلا و حنا خانم
حالا که از ریزش مو گفتی حتما راجب رزماری تحقیق کن !منم تازه کشفش کردم ،یا مکمل هیرویت
اگه رژیم گرفتی و فک میکنی ریزش گرفتی باور کن تلقینی که ما این همه سال باور کردیم ،که مثلا برنج نخوری کچل میشی :/پس این همه ایرانی که حتی صبحونه هم برنج میخورن و کچلن پس از کجا امدن
ولی موهای نازنینت میفته تا همه جا ردی از تو به جای بمونه نگرانشون نباش ،بهشون برس بفهمن چقدر دوسشون داری که نمیخوای یه دونه اشون هم از پیشت بره :)
منم به شرک ها آگاه شدم و تک به تک به نبردشون رفتم ،احساس قدرت پس از ازبین رفتن شرک ،بی نظیره
واای که چقدر دلم برای این پرادایس زیبا تنگ شده بود
استاد عجب بدنی تحسینتون میکنم
خدایا شکرت بابت این طبیعت زیبای پرادایس
استاد تحسین میکنم شما رو بابت این عشقو حرارتی که برای آموزش دادن توحید به ما دارید و چقدر با حرارت توضیح دادید و چقدر دوست دارید که ماهم یاد بگیریم و در زندگیمون عمل کنیم
بریم سر سوال ها به امید خدا
با توجه به صحبتهای استاد، در قسمت کامنتهای این فایل بنویسید: زمانی که باور به تاثیر عوامل بیرونی مثل: ژنتیک، سیاست، قدرت یک فرد خاص و… داشتید، چه نتایجی در زندگیتان گرفتید؟
الان که دارم خوب فکر میکنم بیاد خودم میارم که چقدر آدم مشرکی بودم و چقدر به خودم ظلم کردم
زمان مدرسه شرک میورزیدم که دوستم چون بلده میتونه بهم کمک کنه توی درس ها ولی پشت پا میزد بهم
زمانی که خدمت بودم همه چیز رو پدرم میدونستم و فکر میکردم باید اون ماری رو انجام بده و انجام هم داد ولی شرک داشتم و چقدر توقع داشتم از دوست بابام که من رو توی خدمت یک جای عالی بذاره که آفتاب و مهتاب نبینم البته خیلی چیزها توی خدمت یاد گرفتم اما باز هم شرک بود و خیلی وقت ها حالم بد بود و دلیلش رو نمیدونستم ولی الان فهمیدم بابت شرک پناهم بوده
توی دانشگاه شرک میورزیدم چون فکر میکردم استاد ها میتونستند برام کاری بکنند
توی زندگی مشترکم به همسرم شرک داشتم چون فکر میکردم حال و احساس خوبم اونه چون وابستش بودم و ضربه های ویرانگر شرک رو هم خوردم
توی کارهای قبلیم شرک داشتم که مشتری ها کسانی هستند که میتوانند بهم پول بدهند و برام مشتری های بیشتری رو بیارن فکر نمیکردم که بابا خدا همین مشتری رو برات فرستاده و اون هست که میتونه مشتری های بیشتری رو برات بیاره
البته به لطف خدا خیلی خیلی خیلی بهتر شدم اما به قول استاد این شرک توی وجودمان هست و باید پیداش کنیم و روی خودمون همیشه کار کنیم
به این فکر کنید که:
به محض اینکه اوضاع کمی سخت شده، چطور این نوع باورهای شرک آلود مثل (تاثیر ژنتیک، قیمت دلار، اوضاع اقتصادی و… ) شما را به احساس ” ناتوانی از تغییر آن شرایط سخت ” رسانده است؟
و چطور به خاطر آن باورهای شرک آلود، قدرت خلق شرایط زندگی را از خودتان گرفته اید و به آن عوامل محدود کننده بیرونی داده اید؟
تا قبل از این ماجرا قدرت دادن به عوامل بیرونی خیلی شرایط سختی داشتم و همش فکر میکردم که دولت همسر خانواده دوست آشنا باید برام کاری بکنه و چقدر خودم رو محروم کردم از نعمت های بیشماری که خدا بهم داده که نمیخوام از نتایج بد بگم
میخوام از ایمانی که به خرج دادم بگم
توی کارم قبل از سال اومدم گفتم که خدا هست که مشتری ها رو میفرسته و خدا هست که بهم رزق میده و عوامل بیرونی و قیمت چوب که هرروز داشت گرون میشد قیمت رنگ که هرروز یک قیمت بود رو باور نکردم و گفتم هرکسی نون باور ها و افکار خودش رو میخوره و خدا هست که روزی رسوندهست اگر که من باور کنم این جمله رو و خدا هم به اندازه ای که باور کردم مشتری های تاپ و خوب و دست به نقد رو برام میفرستاد حتی مبلغ هایی رو با مشتری هام میبستم که قبل از اون اصلا نبود و من دیدم که چطور خدا مشتری ها رو توی همون بازاری که بقیه میگفتند کم هست و نیست کن مشتری هایی با مبلغ های خیلی خوب رو میگرفتم و حتی یک وقت هایی ذهنم و خیلی های دیگه میگفتند که این متشری رو بچسب بهش و ولش نکن که این میتونه بهت کمک کنه اما به خودم میگفتم همین مشتری رو خدا برام فرستاده پس اگر قرارع از این مشتری برام مشتری بیشتری بیاد اون هم کار خدا هست نه این مشتری و دیدم که خدا اسانم کرد برای آسانی ها و اتفاقا توی دو ماه آخر سال بیشترین درآمد رو توی کل زندگیم داشتم به لطف خدا
اما متأسفانه من خودم خیلی وقت ها فراموش میکنم اما توی اوج حال بد و احساس ناسپاسی که بهش برمیخورم سریع به یاد خودم میارم که خدا کجاها بوده که کمکم کرده و تنهام نذاشته
قبل از سال بعد از این همه نتایج خوبی که گرفتم ذهنم همش میگفتم که این همه نتایج خوب بخاطر این بوده که فلانی بوده کمکت کرده فلانی بوده که هواتو داشته فلانی برات مشتری آورده و پول بهت داده اما واقعا خاموش میکردم نجواهای ذهنم رو و میگفتم اصلا تو درست میگی تو میگی فلانی فلانی و فلانی این کارها رو برات کرده و خدا هم هیچ نقشی نداشته این وسط باشه حرف تو درست اما همون نفراتی که به تو کمک کردند رو چه کسی به قلبشون انداخت که به تو کمک کنند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!این جا بود که دیگه ذهنم over dos کرد خخخخ دیگ ساکت شد
توی مهاجرتم به یک شهر دیگه هم ذهنم همش میگفتم برو تهران پیش فلانی و فلانی تا کمکت کنه اما خدا من رو به شهری آورد که هیچکس نمیشناخت منو و حتی هیچ چیزی از قبل نمیدونستم و با مقدار کمی پول اومدم و توکل کردم و به خودش و بهم نشون داد که چقدر دوستم داره و چقدر هوامو داره
حتی همین جا هم خیلی از دوستانم میگفتند که به اصفهانی ها اعتماد نکن (با کمال احترام به اصفهانی های عزیزم که حتی خودشون میگفتند که فلانی ها اینجوری هستند و اونجوری هستند ) ولی من گفتم که آقا شما نتیجه افکار و باور های خودتون رو میگیرید من هم نتیجه افکار خودم رو میگیرم
و به خداوندی خدا آدم های نازنین این شهر چقدر بهم کمک کردند چقدر بهم لطف کردند چقدر هواموداشتند و دارند البته همش از لطف خدا هست و بس
بخدا اونقدر این افراد بهم نزدیک هستند و کمکم میکنند ک توی شهر خودم. این همه کمک بهم نشده خدارو شکر
هر جا که قدرت دادم به خدا نتایج خوبی گرفتم هر جا که قدرت رو دادم به عوامل بیرونی ضربه هاش رو هم خوردم این جمله استاد هست که برای خودم پیش اومده و من هم الان این جمله برام صادق هست
خیلی مورد ها هست که الان یاد میاد پشت سر هم
چقدر ازت ممنونم استاد که با این سوال ها و فایل ها مجبور میکنی ما رو تا بیاد خودمون بیاریم و خودمون رو بیشتر و بهتر کند و کاو کنیم
وقتی آن باورهای شرک آلود را تغییر دادید، چه تغییرات مثبتی در نتایج شما ایجاد شد؟
به چه شکل توانستید باورهای توحیدی را جایگزین این باورهای شرک آلود کنید؟ این نگاه توحیدی چه تغییراتی در رفتار، شخصیت، عملکرد، ایمان و جسارت شما ایجاد کرده است؟
باورهای توحیدی همه چیز هست واقعا و هر چقدر که روی این باورها کار کنیم باز هم جای کار داره و باید بهتر بشیم
من خودم خیلی نگرانی هام کمتر شده
ترس هام کمتر شده
ایمانم به خدا بیشتر شده
زندگی رو آسان تر میگیرم
نجواها رو راحتتر کنترل میکنم چون نتیجه گرفتم و نتیجه دستم هست
حال و احساس خوبم بیشتر و بهتر شده
بخدا همه این ها هنوز توی ذهنم هست مثل ترس نگرانی استرس حال بد ولی نسبت به قبل خودم خیلی بهتر شدم بهتر که چه عرض کنم عالی تر شدم ولی میدونم باز هم میشه بهتر و عالی تر بشم
توکلم به خدا بیشتر شده
و چقدر خوب متوجه میشم که کجاها دارم شرک میورزم و کجا ها دارم توحیدی کار میکنم با اینکه قبلاً اصلا نمیفهمیدم شرک چی هست و توحید کجا هست اما رفته رفته با طی شدن تکاملم بهتر شدم
و خیلی جاها که میفهمم بخاطر عزت نفس پایین دارم شرک میورزم به خودم نهیب میزنم و یادآوری میکنم ضربات ویرانگر شرک رو و دوباره بر میگردم به جاده آسفالته
خداروشکر همه رو بخاطر فایل های شما و حرف هایی که خدا به شما گفته و شما هم به ما میگید دارم و خیلی شخصیت خودم رو بهتر از قبل شناختم و هنوز هم باید بهتر و بیشتر روی خودم کار کنم و میدونم که این مسیر انتهایی ندارن برای بهتر شدن
خداروشکر میکنم که در این جهان هستم و در این سایت الهی با چنین استاد توانمندی
و این چنین دوستان خوب و با آگاهی دارم
واقعا شکر کردن برای این همه نعمت این همه خوبی کمه ولی همین هم ارزشمند هست
به نام خدا
من تاقبل از آشنایی با این مسیر توحیدی خیلی شرک داشتم وهنوز هم اگه حواسم نباشه خیلی زود برمیگرده ، اوضاع رابطه م با همسرم قبلاً خیلی داغون بود وقتی منبع تمام ناخواسته ها م رو همسرم میدونستم واون رو مانعی برای رسیدن به خوشبختی میدونستم و یا فکرمیکردم اون میتونه من روخوشبخت کنه و الان که بدبختم عاملش اونه و زمانی که من تازه با این سایت و استاد آشنا شده بودم یکی دو بار دعوا شدیدداشتیم و من خیلی ناراحت میشدم و خیلی خالصانه بعد از نماز ظهرقرآن رو باز کردم مشاور اصلی من خداوند خیلی صریح و روشن بهم گفت که تو خیلی مشترکی از اون به بعد دیگه خیلی سعی میکنم مشرک نباشم و وقتی کنترل ذهنم رو از دست میدم و رابطه م با همسرم خراب میشه فورا میفهمم مشکل از کجاست به خاطر همین فورا خدارو اول شکر میکنم به خاطر این مسیر وهدایت که در اون قرار دارم سپس این باور مهم و محکم روبا خودم تکرار میکنم که منبع رزق و روزی و منبع خوشبختی و سعادت من دست خداست و باید به خودش باور داشته باشم و به اون رجوع کنمو میگم همه چی رو دست خودش میسپارم درجا همون فکر ه میاد مشکل رابطه فورا حل میشه….یعنی به قول استاد باور درست که میاد همه فاکتورها عوض میشن و اوضاع اون جوری میشه که تو میخوای
از استاد گران قدر و خانم شایسته عزیز و تمامی این گروه عالی عباسمنش تشکر میکنم برقرار باشین…
یکی از بزرگترین باورهای شرک آلود من این بود که مادر پدرم و نظر آنها در زندگی من تاثیر بسزایی دارد.
یعنی تمام کارهای زندگی من منوط به آن بود که خانوادهام آن را تایید کنند و به من اجازهی انجام آن را بدهند و اگر مخالفتی بود (که معمولاً بود) من یا کوتاه میامدم و دست از چیزی که میخواستم برمیداشتم یا اینکه انقدر میجنگیدم تا بدستش بیاورم و البته که در این راه بسیار آسیب میدیدم و البته احساس گناه داشتم.
و خیلی احساسات بد دیگر.
این قدرت دادن به مادر پدر و ضعف در برابر آنها و تایید گرفتن یک غول بزرگ در زندگی من بود.
روزی به کمک فایلهای شما، تصمیم گرفتم قدرت را در ذهنم از آنها بگیرم و یک باور عالی به جای آن جایگزین کنم.
از آنجایی که مادر پدرم همیشه باهمهی کارهای من مخالف بودند (کارهایی که خلاف نظر آنها بود وگرنه مثلا با درس خواندن و دانشگاه رفتن و کار کردن من مشکلی نداشتند ولی مثلا با مسافرت رفتن یا تنهایی زندگی کردن من مشکل داشتند) تصمیم گرفتم این باور را در ذهنم بسازم:
آنها هیچ قدرتی در زندگی من ندارند و از این به بعد من هر کاری بخواهم انجام دهم، با من کاملاً موافقند و حتی حمایتم هم میکنند و بسیار به من و تصمیماتم افتخار میکنند و خیالشان از من راحت است و من باعث سربلندشان هستم.
باور میکنید از آن روز، اولاً که من هر کاری که دوست داشتم، انجام دهم را به راحتی (تاکید میکنم به راحتی) انجام دادم، بدون اینکه بخواهم اجازهای بگیرم (این به معنای بی احترامی نیست) و البته که هر کاری که انجام دادم، آنها از من حمایت کردند و جدا از حمایت به من افتخار کردند.
حتی بیشتر از قبل احساس میکنم دوستم دارند.
با اینکه تمام کارهایی که میکنم قبلا یک تابو بود.
اگر قبلا بود، حتما بابت تمام آن کارها مخالفت میشد یا بحث میشد یا ناراحتی پیش میآمد و من میشدم بچهی سرکش.
ولی الان من دختر عزیز آنها هستم که همهی کارهایم درستترین است.
عاقلانه ترین است.
بهترین است.
راه زندگیم را بهتر از هر کس دیگری میتوانم انتخاب کنم.
هر جا باشم بهترین جای دنیاست.
و هر انتخابی بکنم، بهترین انتخاب است.
حرفهایم درست هستند.
کارهایم بجا هستند.
و خیلی چیزهای دیگر.
در حالی که من دیگر آن بچهی حرف گوش کن نیستم.
دیگر گزارش نمیدهم که کجا هستم و با چه کسی و کی برمیگردم خانه؟!
چرا میخواهم کارم را تغییر دهم و اصلا به کار من کاری ندارند که بخواهند بپرسند چرا؟!
بدون اینکه باجی بدهم همهی کارهایم را انجام میدهم و دوستشان دارم و دوستم دارند.
قبلا هم دوستشان داشتم و دوستم داشتند ولی برای من همه چیز فرق کرده.
الان من از هیچ چیزی نمیگذرم و آنها دیگر نگران من نیستند.
اینها همه از روزی شروع شد که من آن باور شرک آلود را با باور توحیدی که هیچ کسی در زندگی من تاثیری ندارد عوض کردم.
البته که من میدانم هنوز در من ترسهایی هست. شرکهای عظیمی هست راجع به همین جمله و باور. ولی حداقل در مورد پدر مادرم این موضوع خیلی کمرنگ شد و نتایج واضح و روشنی در زندگیم نمایان شده.
و این برای امروز و دیروز نیست. چندین سال است که این اتفاق افتاده و نتیجهاش پایدار مانده. چون در ذهنم من نقش بسته.
البته میدانم که در حال حاضر، قدم در راهی گذاشتهام که باورهای توحیدیم حتما قویتر میشود.
انشالله…
سلام من 22 سالم هست و چون خانوادم نمیزاشتن برم ژیمناستیک موقعی که ازدواج کردم وارد ژیمناستیک شدم یعنی 21 سالگی رفتم ژیمناستیک و وقتی رفتم مربیم گفت شما نمیتونی چون بدنت زیاد انعطاف نداره واسه این ورزش و وارد ورزش پارکور شو تا نتیجه ببینی و بچه هایی که میگفتن به درد سن و سال شما نمیخوره این ورزش و من اون موقع به مربیم گفتم من این ورزشو دوس دارم و میخوام یاد بگیرمش اون هم گفت قبول کرد بعد از پنچ ماه که دارم میرم ژیمناستیک هم اکثر حرکاتو یاد گرفتم هم بدنم به اون انعطاف رسید و هم مربیم ازم خواست دوره مربیگری بهم یاد بده تا مربی ژیمناستیک بشم
خواستم بگم من تو این پنج ماه تمام فکر و ذکرم این بود که این بچه ها و مربی نمیتونن به من بگن میتونم یا نمیتونم من هستم که تصمیم میگیرم چی میخوام و چی نمیخوام
اینم از باور من که دوس داشتم با شما اشتراک بزارم و بگم سن فقط یه عدده مهم طرز فکرمونه️️️
سلام استاد گرامی و خانم شایسته عزیز
الهی هدایتم را سپاس، ایمانم را سپاس
استاد وقتی در مورد توحید و یکتاپرستی صحبت میکنید، ایمان قلبیم به خدا بیشتر و بیشتر میشه.
1_دقیقا این حرف رو که سیدها جوشی هستن، و زود قاطی میکنن رو خیلی شنیدم، اولش میخندیم ولی مطمئنا بصورت ناخوداگاه قبولش میکنیم، چون بعدش سعی نمیکنیم که حلش کنیم در واقع اون رفتار رو میپذیریم.
2_ این باور که، اگه اجداد و بزرگان در گذشته به افرادی بدی کرده باشن، بچه هاشون تاوان پس میدن، رو بارها و بارها شنیدم، ولی هیچوقت قلبم و ذهنم این رو باور نمیکرد و همیشه میگفتم این با عدالت خدا تناقض داره، یکی دیگه بدی کرده چرا باید یکی دیگه کارما پس بده؟
3_یا گفته میشه، دلیل اینکه فلانی و فلانی مشکل قلبی یا دیابت و …. دارن، ازداواج فامیلی شونه. در حالیکه خانواده هایی هستن که ازدواج فامیلی داشتن ولی هیچ مشکلی برای بچه هاشون پیش نیومده.
4_یا فلانی سرنوشتش اینه، تو پیشونیش نوشته شده، نمیشه تغییرش داد، همیشه میگفتم خودش اشتباهی انتخاب کرده، نتیجه این شده.
5_یا اینکه در مورد درس و توانایی فلانی، میگیم توانایی اش همینقدره، بیشتر از این نمیتونه و چون باور میکنیم تلاشی برای تغییرش نمیکنیم.
6_یا همین که رزق و روزی هر کسی مشخصه، وقتی رشد مالی اتفاق نمی افته، قبول میکنیم که سهم ما از دنیا همینقدره.
7_در مورد قدرت دادن به غیر، یه موردی برام پیش اومده بود، کلا میگفتن فلانی قدرت داره، با پول حلش میکنه، تو میبازی، ولی من امیدم به خدا بود، فقط از خود خدا خواستم، و دیدم چطوری خداوند همه چی رو به نفعم حل کرد.
8_ در مورد افرادی که پول و امکانات شون براشون، قدرت محسوب میشه، رو به چشم دیدم که یه وقتایی اون پول و ثروت هیچ کمکشون نکرد.
الان که این فایل رو گوش دادم، با زبان توحید خیلی خیلی بهتر درک کردم.
ممنون آگاهی های بینظیر
سلام به استادخوبم و خانم شایسته عزیز و همچنین به همه بچه های سایت
خداروشاکرم بخاطر اینکه منم جزئی از این خانواده هستم و در مسیر دارمای خودم درحال تکاملم
دیروز یه حسی بهم گفت مریم برو توحید عملیا رو گوش بده و من از ظهر تا عصر هر هفت قسمت توحید عملیارو دیدم و خیلی برام جالب بود که الان استاد قسمت 8رو گذاشتن اگه این معجزه و هم زمانی نیست پس چیییببیه اگه خدا با تمام کائناتش باهام حرف نمیزنه و هدایتم نمیکنه پس چیه :))))
هدایتی که بهم گفت یادت بیاد خودتوگذشتتو کارایی که کردی مریمی که توحید رو درست کرد توی یه وجهه از زندگیش و نتیجه الان اینه و اینقد راضی هستی و… پس توی ثروتم میتونی و باهاش فاصله ای نداری خدااااااایاشکرت
استاد من وقتی میخاستم زندگیمو تغییر بدم احساس اسارت میکردم قشنگ برام واضح بود مانعها چی هستن یکی از بزرگترین موانعم که همون اول متوجهش شدم این بود که فک میکردم تحت کنترل خانواده ام و آزادی عمل ندارم اونا توی ذهن من قدرت داشتن و هیچ وقت یادم نمیره که وقتی فایل چه کسی مالک توست رو گوش دادم انگارجون گرفتم قدرتمند شدم دیگه کسی و چیزی جلو دارم نبود من فقط میخاستم برم جلو برسم به خواسته هام خب قانونو بلد نبودم اول باجنگیدن بود ولی کم کم راهمو پیدا کردم به صلح رسیدم و درها باز شد دونه دونه
تمام ذهنیت من و باوری که دارم اینکه وقتی تو با تمام وجودت بخای برسی به اهدافت تمام کائنات دست به دست هم میدن تا بهت کمک کنن من وقتی باخودم به صلح رسیدم این باور جایگزینش شد اینکه کسی وجود نداره همه چی خودمم و همه آدمای اطرافم اتفاقات همه و همه فقط اومدن بهت یه چیزیو بدن و برن و در مسیر زندگی توان
و توی تمام طول مسیرم اینو تجربه کردم و هر لحظه داره تجربه گسترده تر و لول بالاتریو تجربه میکنم
خداروشکرررر آدما توی ذهن من قدرتی ندارن .(تاجایی که خودمو شناختم)
دیروز یکی از دستای خدا دقیقا همین ذهنیتی که دارم کارهایی واسم انجام داد و حرفایی بهم زد که خیلی خیلی خودباوریم رفت بالا
انگار کمکم کرد خود واقعیمو ببینم شبیه فیلما بود برام
شاید اون اصلا متوجه طرز نگرش و فاز من نبود و فقط داشت کارشو انجام میداد حتی من از نیتشم خبر ندارم ولی همش درجهت رشد و آگاهی منه دقیقا همون حرفی که استاد توی توحید عملی 5یا6 گفتین اصلا نیت آدما مهم نیست درهرصورت دارن به من خدمت میکنن ، من دنیای تک نفره خودمو دارم فارغ از اینکه دیگران باخودشون چه فکری میکنن اینکه میتونن بهم ضربه بزنن یا کمکم کنن من قدرتی بهشون نمیدم ضربه رو که میدونم به نفعم میشه و باعث رشدم میشه در واقع ضربه ای نیست
کمک کردناشونم اونا جزئی از کائناتن و خداوند هزاران راه و روش و آدم سر راهم میزاره پس قدرتی ندارن
من دیروز بارها و بارها قویتر شدم و فهمیدم اگه حس قربانی شدن توی وجودت نباشه اونوقته که تو قدرت رو در درونت پیدا میکنی اون قدرت همون خدایی که استاد شما میگین
هیچ کسی و هیچ چیزی نه میتونه تورو خوشبخت کنه نه بدبخت رئیس تویی فرمانروا تویی و باید و باید اینو با تمام وجودت درک کنی و هی لول به لول ارتقاش بدی و هی بیشتر از جنس خدا بشی خداتر بشی
انرژی که هر لحظه بخاد میتونه کن فیکون کنه …
چقد باهاش فاصله داری مریم ؟ (هم اکنون تنها تضاد زندگیم همینه )
توی باورهای مالی و ثروت قفل قفلم انگار
مشرکترینم هنوز نمیتونم بپذیرم که جامعه هیچ تاثیری ندارن توی ثروت من همش داره این جمله توی سرم پلی میشه بازار خرابه پول نیست و…
هنوز کلی دلیل و عامل هست توی سرم که واسه همینه که تو پولدار نیستی
ولی ایمان دارم و مطمئنم که شرکا رو دونه دونه شناسایی میکنم و تغییر میدم این شرکو به توحید
تاحدودی هم متوجه شدم که دلیل نبودن ثروت من بازم برمیگرده به نگاه دیگران و احساس قربانی داشتن
و هی لایه لایه لول به لول مدار به مدار خودمو کشف میکنمو اوج میگیرم و این شرکا رو نابود میکنم و ثروتمند میشم
یه زن کاملا مستقل پازل استقلال من فقط همین ثروتو نداره
بزودی اتفاق میوفته و من میشم یه زن کاملا مستقل
دیروز انگار تمام رسالت کائنات این بود که بهم بگه خودتو باور کن ما همه چیو مسخر تو کردیم و این فایل حجت رو بر من تمام کرد. عاشقتونم استاد
من میترکونم ….
هذا من فضل ربی :)
سلام به استاد عزیزم
چند باری این فایل رو گوش کردم و هر بار یه دریچه ای تو ذهنم باز شد هر بار دقیقا همون گفته های شما رو که از بچگی شنیده بودم یادم اومد که آره همش همینو میگفتند و من میشنیدم و این افکار اینقدر به شکلهای مختلف توسط آدمهای مختلف به مغز من وارد شده که به قول شما سیم پیچی مغز من بر اساس همین برنامه ریزی شده و شکل گرفته و داشتم با خودم فکر میکردم وقتی همیشه تاکید میکنید و فریاد میزنید ای ملت تغییر باورها کار یه روز دو روز نیست دکمه نیست فشارش بدی تغییر کنه علی الخصوص اونجاهایی که پاشنه اشیلته باید خیلی انرژی ذهنی بگذاری براش بمباران کنی این ذهن رو با ورودی های مثبت و خلاف شنیده های قبلیت تا آروم آروم این سیم پیچی و برنامه عوض بشه هی برام بیشتر واضح تر میشد و به عمق فاجعه پی میبردم.
با خودم فکر میکردم چقدر این شنیده ها و افکاری که شما دارید میگید برای هممون یکسانه آخه شما از یه قبیله فرهنگ شهر و نسل دیگه ای هستی من از یه قبیله یه شهر هزار فرسخ دورتر از شما و نسل دیگه ای هستم ولی همونا رو شنیدم بعد فهمیدم خوب فرهنگ یکی بوده رسانه ها کتابها سیستم آموزش یکی بوده و این افکار سینه به سینه چرخیده نسل به نسل منتقل شده و اینقدر تکرار شده اینقدر شواهدش مشاهده شده که دیگه پذیرفتیم بعنوان واقعیت جهان و واقعیت زندگیمون ونتایجی هم که گرفتیم مدام یه مهر تایید پشتش زده و بیشتر ریشه دوونده تو وجودمون و حسابی قدرت گرفته.
داشتم فکر میکردم چقدر خوبه که مهاجرت کردم و چقدر سفر خوبه دیدن جهان و زوایای دیگش چقدر خوبه چقدر این رسانههای اجتماعی و اینترنت خوب هستند و حداقل به منی که تو روستا با یه سیستم کاملا بسته و محدود زندگی میکردم کمک کرد و میکنه جنبه های دیگه دنیا رو هم ببینم ببینم آقا نه انگار جهان شکل دیگه ای هم داره انگار آدمها وسبکهای زندگی دیگه ای هم هست انگار شرایطی کاملا متفاوت از شرایط زندگی منم هست و حداقل یکم هوشیارتر بشم یکم بخودم بیام و فکر کنم که آخه دلیل این تفاوتها چیه چرا من نه بعضیا آره بگردم اشکال کار رو پیدا کنم.
داشتم در مورد صحبتهاتون فکر میکردم و دیدم من حداقل اونجاهایی که خط قرمزم بوده برام مهم بوده نمیپذیرفتم اون باورها رو مثل موضوع تفاوت جنسیتی که دخترا باید فلان جور باشند فلان جور رفتار کنند فلان جور بپوشند نه نپذیرفتم هیچوقت نپذیرفتم چون دخترم شلوار قرمز تو خیابون نپوشم چون دخترم کاری که میگند پسرونه هست رو نکنم چون تو روستا هستیم و همه ما رو میشناسند چادر سرم کنم آرایش نکنم تیپ نزنم عینک دودی نزنم و…هر چی میگفتند باکیم نبود کار خودم رو میکردم.اما یک سری چیزها رو خیلی راحت پذیرفتم مثل مسائل مالی که پولی نیست باشه هم بسختی به دست میاد و هنوزم چنان این باورها داره به من ضربه میزنه و منو از نعمتها محروم میکنه که حد نداره چون پدرم آدم متمولی بود وضعش خوب بود اما بسختی کار میکرد و همش میگفت پول راحت به دست نمیاد فکر کردید به همین راحتیه.من از تو فلان گاوا در میارم میکنم تو فلان مرغها(گاوداری داشت و مرغداری)و برعکس.زن به کار و مرد به کار تا بگردد چرخ روزگار و من میدیدم درست میگه کل زندگی ما همینه دیگه عموهامم همینند هر کی دور و اطراف ما بود همین بود و این رو راحت پذیرفتم و الان زندگی من کاملا بر همین اساسه و همش این فکر میاد که من باید چندتا کار انجام بدم همزمان تا اینا کمک کنند به هم پول تزریق کنند به هم و یه حرکتی بشه نمیشه با یکی دیگه یا منم باید دوش به دوش طرفم کار کنم تا یه پولی جمع بشه و هزار تا باور که هر کدوم مثل سد عظیمی هستند برای پیشرفت مالی من بدبختی اینقدرم آدمهایی مثل خودمون رو دیدم که دیگه ریشه اش تا صد تا نسل بعد منم تغذیه میکنه این باورها.
به محض اینکه اوضاع کمی سخت شده، چطور این نوع باورهای شرک آلود مثل (تاثیر ژنتیک، قیمت دلار، اوضاع اقتصادی و… ) شما را به احساس ” ناتوانی از تغییر آن شرایط سخت ” رسانده است؟
و چطور به خاطر آن باورهای شرک آلود، قدرت خلق شرایط زندگی را از خودتان گرفته اید و به آن عوامل محدود کننده بیرونی داده اید؟
وقتی آن باورهای شرک آلود را تغییر دادید، چه تغییرات مثبتی در نتایج شما ایجاد شد؟
من یادمه سالهای سال همه بمن میگفتند آخه تو چرا مهاجرت نمیکنی بیای شهر آخه اینجا با این شرایط سخت زندگی میکنی.اما تو ذهن من این بود آخه من مسئول مادرم هستم من برم تنها میشه چیکار کنه بنده خدا کی بخره کی بیاره نه نمیشه حالا اگه رفتم و نتونستم از پس هزینه هام بربیام چی وای مگه میشه و اینقدر ترس تو وجودم بود که جرات فکر کردن به مهاجرت رو هم نداشتم و وقتی نیومد تو سرم سریع پاکش میکردم و کلی زجر میکشیدم بخاطر دیدن اون آدمها و زندگی کردن بینشون که دوست نداشتم آزادی هامو سلب میکردند مجبور بودم خودم نباشم و هر روز کلی مسیر رو باید صبح میرفتم و شب خسته و کوفته برمیگشتم چون میترسیدم چون همه چیز و همه کس قدرت داشت تو ذهنم الا خودم.
به چه شکل توانستید باورهای توحیدی را جایگزین این باورهای شرک آلود کنید؟ این نگاه توحیدی چه تغییراتی در رفتار، شخصیت، عملکرد، ایمان و جسارت شما ایجاد کرده است؟
اما وقتی با استاد آشنا شدم و شروع کردم روی خودم کار کردن یادمه یه فایل تصمیم گیری بود که خیلی درونم نیاز داشت که بشنوه و من اونو بارها و بارها گوش دادم خودم رو بسته بودم به فایلهای استاد صبح تا شب هندزفری تو گوشم بود و گوش میدادم گوش میدادم مینوشتم و آروم آروم شروع کرد یه چیزایی درون من تغییر کردن شروع کردم خودم و افکارم رو مسبب همه چیز دونستن شروع کردم به شناخت خدا قوانین جهان و اینکه من مسئول کسی نیستم من تنها مسئولیت و توانایی خوشبختی خودم رو دارم و هیچ کس قدرتی تو زندگی من نداره و اگر من بخوام مهاجرت کنم کل خانواده ام موافقت میکنند خوشحال میشند تشویق میکنن اتفاقا و میساختم و میساختم اینارو تو ذهنم و تصمیم گرفتم و عملی کردم و مهاجرت کردم والان که نگاه میکنم به خودم میگم خدایا شکرت چقدر زندگی من در تمام جهات بهتر شد چقدر مستقل تر شدم الان امپراتوری خودم رو دارم هر جور برم هر جور بیام با هر کی بخوام برم یا نرم و الان سالهاست از اون زمان میگذره و هر بار من زندگیم در تمام جهات متفاوت شده با قبل چقدر درکم از جهان بیشتر شده چقدر جهان بینیم بهتر شده چقدر پخته تر شدم با چه آدمهایی آشنا شدم چه تجربیات خوبی به دست آوردم و دارم به همون شکلی که دوست دارم زندگی میکنم فقط بخاطر اینکه قدرت رو از خانواده ام گرفتم و به خودم و خدای خودم دادم روی خدا و کمکهاش و هدایتش حساب کردم و هیچ اتفاق ناگواریم برای مادرم نیوفتاد اونم الان خوشحاله که من مهاجرت کردم و کنده شدم از اون محیط و اتفاقا روابطمون هم خیلی بهتر شده.
درود بر شما استاد بزرگوارم جناب عباسمنش گرامی و بانو شایستهی عزیز و یکایک شما همفرکانسیهای گلم
بارها و بارها شده که قدرت را به عوامل بیرونی دادهام و آسیبهایی دیدهام که نگو و نپرس.
وقتی در کسب و کاری که دارم بینظمی پیش آمد که همهاش هم از کوتاهی خودم بود، سر و کلهی همسرم در کار من پیدا شد که با عنوان منظم کردن گروه در همهی کارها دخالت کرد و با حسادتهای زنانهی خود پدر گروه من را درآورد و چنان شالودهی کار را از هم گسیخت که با جان کندن و خدا را سپاس کار کردن روی باورهایم دارم آن گروه از هم گسیخته را دوباره گردهم میآورم.
حالا بیاییم یه تجربهی خوب دیگر را بیان کنم. من از نظر پزشکی دچار بیماری تالاسمی مینور هستم. البته این مسئله را در زمان ازدواجم که آزمایش خون دادیم دانستم و همین سبب شد که این باور پیش آمد که باید خوراکم را افزایش دهم. طوریکه پس از چند سال که از ازدواج ما گذشت، بیست کیلوگرم افزایش وزن داشتم. همیشه پس از ازدواجم وقتی میخواستم در ماه رمضان روزه بگیرم، ناچار میشدم مقادیر زیادی غذا و خرما بخورم تا بتوانم تاب بیاورم. ولی، برعکس درست پس از چند ساعت تمام توانم به پایان میرسید و بعد از ظهرها از ساعت 14 از ناتوانی میخوابیدم. طوریکه سال گذشته تصمیم گرفتم که روزه نگیرم و به خودم میگفتم که چون کمخونی مینور دادم نمیتوانم روزه بگیرم. ولی، امسال به دلیل اینکه روی رشد شخصیم کار کرده بودم، تصمیم گرفتم که روزه بگیرم ولی نه به روش سالهای گذشته. روزه گرفتم و با لذت همهی ساعات گرسنگی را با شوق پشت سر گذاشتم. با خودم میگفتم: این روزهداری سودهایی دارد که بسیار بیشتر از زیانهای ظاهری آن است و همین شد که بتوانم با مقدار غذاهایی که یکچهارم سالهای گذشته خوردم ولی با توانی وصفناپذیر روزه بگیرم. امسال در این ماه رمضان 7 کیلوگرم کاهش وزن داشتم ولی چنان انرژیک بودم که هرگز به یاد ندارم که چنین بوده باشم.
خدایا کمکمون کن تا هرگز قدرت را به غیر از خودمان( خودم و خودت) ندیم و همیشه در جهت توحید باشیم.
خدایا از اینکه مرا در مسیر هدایت و آگاهی گذاشتهای و خورشیدهای هدایت را گذاشتهای و دستانت را برای راهبری مان گذاشتهای از شما سپاس بیکران دارم.
ارادتمند شما
سلام به همه دوستان و استاد توحیدی که هر فایلی که مزارن رو سایت همش بر میگرده به توحید و واقعا همه زندگی ما بستگی به باورهای توحیدی داره که توی هر کاری هر عملی هر طرز فکری اگه توحید باشه ما راحتترین بهترین زیباترین لذتبخشترین وخدایی ترین زندگی رو داریم استفاده میکنیم
من از حدود ده سال پیش شروع کردم به کار کردن توی شرکتها و کارخونه ها و فکرم این بود که باید هزینه های زندگی از کار کردن برای دیگران به دست میاد و همیشه از اطرافیان میشنیدم که شغل برا خودت کار کنی هی کم و زیاد میشه فایده نداره باید بری یه جایی کار کنی که هر ماه یه اب باریکه بیاد و بیمه داشته باشه و یا اگه میخای بیرون برا خودت کار کنی باید گرگ باشی و حواست رو جمع کنی که کلاتو بر ندارن و با راست گویی وسالم صالح بودن نمیتونی کار کنی خب من هم این خصوصیات را داشتم برای دیگران که کار میکردم خیلی صالح صادق سالم راستگو و خیلی درست کار بودم و با حرفهایی که از دیگران شنیده بودم در تضاد بود
تا اینکه یک سال پیش به صورت جدی شروع کردم که کار کردن روی قوانین و فایلهارو گوش دادن و فهمیدم که یه باور خیلی جدی و مهم تو کل جهان هست به اسم باور توحیدی که اگر ما همه وجودمون رو در اختیار خداوند قرار بدیم و بزاریم خودش ما رو راهنمایی و هدایت کنه دیگه اصلا احتاجی به دروغ گفتن گرگ بودن وکلک زدن نداره وقتی در مسیر درست باشی خداوند هدایتمون میکنه به مسیرها ادمها مکانها و زمانهایی که بهتر و راحتتر میتونیم زندگی کنیم و کسب و کارمون رو جلو ببریم و با این باور عید نوروز امسال از کارخونه ای که کار میکردم و حقوق سر وقت و بیمه و سرویس رفتو برگشتی که داشتم شجاعت به خرج دادم و با این ایمان و باور که اولا من خودم هستم که زندگی خودم رو خلق میکنم و دوما خداوند همه کارها راهها و ایدهارو بهم الهام میکنه و انجام میده اومدم بیرون .
همه اون افرادی که به ظاهر مذهبی بودن و نماز و روزه انجام میدادن میگفتن به چه پشتوانه ای میخای از کارخونه بری بیرون منم گفتم به پشتوانه خداوند و اونها هم میگفتن خدا درست اما ….
این اما یعنی اینکه خدارو باور ندارن که میتونه از بی نهایت طریق به ما نعمت و ثروت بده میتونه از بی نهایت طریق برامون مشتری میاره .
ومن از شرکت اومدم بیرون و لطف خداوند و استاد عزیز که بی نهایت ازش تشکر میکنم که این فایلهای رایگان رو در اختیارمون قرار دادن من تونستم کار گاه کوچکی با کمترین امکانات اولیه برای شروع کار در زمینه کارهای تزیینی چوبی ایجاد کنم اون هم با همون حقوقی که میگرفتم و تا الان خیلی راحت و خوب از جایی که من گمان نمیکنم برام مشتری نعمت پول سلامتی و شادی اورده .
من تازه دارم طعم زندگی رو میچشم و میفهمم زندگی یعنی چی .کارو لذت و شادی و تفریح یعنی چی
هر روز دارم روی این باور توحیدی کار میکنم که من اگر تونستم پا روی ترسهام بزارم و از مطقه امن خودم بیام بیرون و روی علاقه هام کار کنم پس میتونم هر هدایتی کاز طرف خداوند میاد عمل کنم و لذت بیشتری ببرم و همینتور هم میتونم محاجرت کنم به بهترین کشورهای دنیا که زیباترین مناطق طبیعی رو دارن فقط باید باور توحیدی رو توی ذهنمون درست کنیم که خداوند میتواند همه کار برامون انجام بده
خداوند همه چیز میشود همه کس را به شرط ایمان به شرط پاکی دل
خداراشکر که تونستم به خدا توکل کنم و جواب توکلم رو هم داد در پناه الله یکتا شادو ثروتمند باشید
به نام خداوند هدایتگرم
سلام به استادِ نازنینم و مریم جانِ زیبا و دوست داشتنی.
سلام به همه ی دوستانِ عزیزم که مثل اعضای خانواده ام، دوستشون دارم.
از خدا خواستم که کمکم کنه شرک هامو شناسایی کنم، بیرون بکشم از داخلم.
بهتر بشناسم خودم و نشتی هامو، به دلیلِ شرک هام.
از خدا کمک خواستم که این شرک های پنهان، آشکار شن برام.
من کمک خواستم از خدا برای یاد گرفتن و درک توحید.
الان اینجام تا اولین تکلیفمو انجام بدم:
از شرک هام بنویسم.
اول میخواستم تو کاغذ بنویسم، اما هدایت شدم اینجا بنویسم…
عملا اینجا نوشتن باعث میشه روی پاشنه اشیلم (ترس از قضاوت دیگران) هم، همزمان کار کنم…
خودِ همین ترس از قضاوت شرک محسوب میشه…
وقتی نظر دیگران پر رنگ شه به طوریکه مسیرمو عوض کنه از اصل به سمت فرع، دچارِ شرک شدم…
وقتی بی نقاب مینویسم، دقیقا اعتماد به نفس و عزت نفسم بالاتر میره.
اول شرک هامو شناسایی کنم، تا بتونم عملکردم عوض کنم، بهبود بدم.
1- چند سال پیش، و چندین بار، طی مسائل درونی خانوادگی که مربوط به مادیات بود، به دلیل اختلاف نظر و نوعِ نگاه، دچار شرک شدم، یعنی ترسیدم، یک نفر از اعضای خانواده یه دیدگاه داشت، 5 نفر از اعضای خانواده دیدگاه یکسان با هم و متفاوت از اون یه نفر.
و اون 5 نفر که منم یه دونه اش بودم، عصبانی که چقدر اون یه نفر بی منطقه، خودخواهه، اصلا چرا مثل ما فکر نمیکنه؟
چون ما 5 تاییم، اون یکی پس اون باید متقاعد شه، تسلیم شه، بیاد تو جبهه ی ما…
البته که اون یه نفر هم جبهه خودشو نگه میداشت همیشه…
چند دفعه این مسئله تکرار شد، انگار هر بار اون یه نفر رو قدرتمندتر میکردم تو ذهنم، چون بیشتر میترسیدم ازش، بیشتر عصبانی میشدم ازش، و تو ذهنم بیشتر سرزنشش میکردم…
این مثال باعث شد یادم بیاد، فقط نسبت به اون بنده خدا این حس رو نداشتم.
تو مثال های دیگه، تو موارد دیگه، تو چالش و تضادهای دیگه ی زندگیم، من قدرت رو دادم به آدم های مختلف، به شرایط بیرونی، به حیوانات و …
شرکم یعنی قدرت دادن به آدم ها:
هم از اعضای خانواده ام بودن، هم از همکارهام بودن، هم همسایه مون بوده، هم دوستم بوده و …
شرکم یعنی قدرت دادن به شرایط:
_ اینکه موهام ریزش پیدا میکنه، من میترسم کم مو شم، یعنی چی میشه و …
خب این در حالیه که رشد موهام و حجمشون خیلی خوبه.
چرا ترسیدم چون یه جا خوندم فلانی نوشته بود ریزشِ مو به دلیلِ …
و بعد احتمال قوی من باور کردم، قدرت دادم به اون حرف و ریزش مو پیشِ چشمم بیشتر هم شده، شاید حتی میزانش طبیعی باشه ولی تو نظر من غیر طبیعی جلوه میکنه.
البته اگه قبلا نبوده، الان هست، باید بگردم دلیلشو پیدا کنم، یه چیزی در من تعییر کرده یا درست رعایت نشده و مسئولش خودمم…
مدتیه برای بهبود این قضیه این باور رو ساختم، که البته کم کم داره حسم رو خوب میکنه، هر از چندگاهی نجوا اذیت میکنه ولی با این باور میتونم کنترل ذهن بهتری داشته باشم:
موهای ضعیف میریزن تا جا باز کنن برای موهای قوی.
این باور خیلی حسم رو بهتر میکنه.
_ نسبت به مسائل مالی و اینکه حس میکنم اگه تموم شه چی؟
اگه نیازمند شم و نباشه چی؟
این ترس شامل حال پول، خوراکی، وسیله، کلا هر چی با پول تهیه میشه هست.
این باور کمبود خیلی نفوذ داره تو چیزهای مختلف، تو افکارم نسبت به مسائل غیر مادی حتی.
خب راه حلی که تمرین میکنم برای بهبودم اینه که باور ساختم برای خودم:
فراوانی یعنی از همه چیز هست، زیاد هست.
و مثال های فراوانی میزنم برای خودم، مثلا وقتی پیاده روی هستم، یا خونه، یا هر جایی که هستم توجه میکنم ببینم چی زیاده، چی نامحدوده، فراوانی های رایگان و غیر رایگان رو بهش توجه میکنم و مثال میزنم.
مثلا الان: بادی که داره میاد جزو فراوانی هاست و از گروه رایگان هست، عینِ اکسیژن، عینِ میوه های درختان که تو خیابون دیدم و میبینم: توت، شاتوت، انجیر، انار و …
شرکت یعنی قدرت دادن به حیوانات:
من از سگ میترسیدم، خوشم نمیومد بهم نزدیک شه، همینطور گربه…
کلا نسبت به لمسِ حیوانات یه جوری میشدم، انگار که بترسم…
دیدن سوسک، هزارپا، مار و سایر دوستان هم همینطور…
قلبم میگه ترس از هر چیزی، نوعی شرک محسوب میشه.
منظورم ترس های واهی هست.
وگرنه اینکه بترسم از ارتفاع و خودمو پرت نکنم پایین که ترسِ درستیه، چون این باعثِ مرگم میشه.
حالا همین ترس از ارتفاع اگه همراه شه با جسارت و شجاعت، اعتماد به خدا، توکل به خدا، مثلا با چتر بپرم از ارتفاع، یا با امکانات محافظتی بانجی جامپینگ کنم، یا با چتر از هواپیما بپرم پایین، یا سوار بالن شم، سوار هواپیما شم و … تا آگاهانه پا روی ترس های نادرستم بذارم، این خودش تمرین و عمل به ایمانم به خدا میشه…
وقتی من بچسبم به خدا، قدرتو بدم به خدا، وقتی مار ببینم، یا هر چی، خدا هدایتم میکنه اون لحظه چیکار کنم.
مار رو بکشم.
از کنارش رد شم.
بگیرمش، رهاش کنم در طبیعت یا چی…
وقتی قدرت رو بدم به رئیس، خودش راهنماییم میکنه.
الحمدالله الان رفیق شدم با سگو گربه و …
یه باور خیلی کمکم کرد:
اینکه همه شون مخلوقات خدا هستن، این باعث شد هم نترسم هم آسیبی نزنم بهشون.
تا اینجا نوشتم، مجدد میام به یاریِ الله.
الان فراخوانده شدم به انجامِ کاری…
مطمئنم که هدایت های خدا در بهترین زمان و مکان منو میذاره جایی که باید باشم و بهترینه برام.
خدایا ازت سپاس گزارم به اندازه ی بی اندازه.
سلام به خدا جانم
سلام به کلِ اعضایِ زیر مجموعه ی سیستمِ خدا جانم:
سلام به طبیعتِ زیبای خدا
سلام به مخلوقاتِ زیبای خدا
سلام به همه ی عزیزانم…
کامنت سوم از سریالِ شناساییِ توحید و شرک برای سمانه صوفی.
این ایده ی سریال، از استاد اومده برام…
از سریال های خفنی که میذارین روی سایت استاد جان جهتِ درک بهترمون از خدا، از قوانینِ خدا:
سریالِ زندگی در بهشت
سریالِ سفر به دور امریکا
سریالِ توجه به نکات مثبت
سریالِ توحید عملی
سریالِ الگوها و …
قبل نوشتن ادامه ی موضوع این کامنت یه چیزی به دلم افتاده که بگم و مینویسم:
صبح رفتم جلوی در ورودی خونه، جلوی در خوندم این آیه از سوره ی طلاق رو و قلبم باز شد:
و کسی که بر خدا توکل کند، خدا برایش کافی است.
این قسمت از سوره طلاق رو چند روز پیش نوشتم روی مقوا و تزیین کردم و چسبوندم روی در ورودی خانه از داخل و پروانه خوشگلای رنگی رنگیِ اوریگامی ام رو هم چسبوندم اطرافشون:
وَمَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا ﴿٢﴾
و هر که از خدا پروا کند، خدا برای او راه بیرون شدن [از مشکلات و تنگناها را] قرار می دهد. (2)
وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ ۚ وَمَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ۚ
و او را از جایی که گمان نمی برد روزی می دهد، و کسی که بر خدا توکل کند، خدا برایش کافی است.
خدایا
سپاس گزارم که خودت دلم رو نرم کردی کوچولو کوچولو که قرآن بخونم.
دارم از طریق خوندن آیه های قرآن به صورت تکی علاقه مند میشم به قرآن.
با خوندن ترجمه فارسی یا خوندن عربیِ آیات علاقه مند میشم.
من کم کم شروع کردم.
برای همین دوست دارم این مسیر رو.
هیچ عجله ای نیست.
چون دارم لذت میبرم.
برای همین وقتی آیه ها رو نوشتم و چسبوندم روی دیوار و دائم جلوی چشمهام هستن ذوق میکنم با قرآن.
این کلمات داره برام نرم میشه.
دارم یه کوچولو درک میکنم تو آیه ها چی نوشته شده.
خیلی کم کم.
خیلی کوچولو کوچولو.
در اندازه تک آیه میخونم و کیف میکنم.
گاهی فقط فارسی.
گاهی عربی و فارسی.
خدایا شکرت به ورودِ قرآن به زندگیم.
به ورودِ برکتِ حضورِ آیه های قرآن تو کامنتهای خودم.
قبلا تو کامنت بچه ها میدیدم نمیخوندم، بعد شروع شد کم کم خوندنشون و لذت بردن ازش، الان هم کم کم دارن میان تو کامنتهای خودم.
سمانه جان، اگه این روزیِ غیر حساب برای تو نیست پس اسمش چیه؟
دقیقا اسمش روزی غیر حساب برای منه.
چون مطلقا ارتباط نداشتم با قرآن
الان ارتباط پیدا کردم، وصل شدم کوچولو کوچولو…
*
عنوانِ این کامنتِ هدایتی اینه:
انواعِ شرک:
ترس ها:
ترسم از هر چیزی
از هر چیزی
از هر چیزی
یعنی اون قدرتش بیشتر از خداست
اون زندگیِ منو دستش گرفته
اون میتونه منو کنترل کنه
اون میتونه بهم آسیب بزنه، آزار برسونه…
سمانه جون، هر وقت از هر چیزی ترسیدی، یادت بیوفته این یکی از راه های ورودِ شرک به زندگیته.
در اولین مرحله بیا با هم شناسایی شون کنیم.
نگران نباش، نترس از شرک هات، خدا خودش هست، همونطور که کمکت کرده و میکنه شناسایی شون کنی، خودشم کمکت میکنی از زندگیت پرتشون کنی بیرون.
خیالت راحت، دلت قرص و محکم.
خدا هست
خدایا شکرت که میگی و من تایپ میکنم، از خودته همش. مرسی سعادتِ تایپ کردنش رو دادی به سمانه، مرسی از این هدیه ی شگفت انگیزت.
مطمئنم هم واسه خودم خوبه این سری کامنت های توحیدی هم واسه هر کسی که میخونه و مثل من نیاز داره بهتر درک کنه توحید رو. اعتبارش از الله است.
حتما دلیلی داره که کامنت هام سریالی شدن…
حتما هدایتی پشتشه برای خودم…
شاید باید مرحله ای بنویسم، حس کنم، درک کنم…
من نمیدونم، من هیچی نمیدونم، من هیچ، همه خدا (یه عالمه قلب و چشم های قلبی و اشکِ شوق)
الله جان، نورِ آسمان ها و زمین، سمانه عاشقته
به نام خداوند بخشنده و مهربان.
سلام به همه ی جهان، به همه ی مخلوقاتِ خدا، سلام به دوستانِ نازنینم در این سایت توحیدی، دوست داشتنی و محبوبم.
اول که خدا رو شکر
برای اینکه اینجام.
تو این فرکانس و مدارم.
چون حضورم اینجا و تو این مدار هر لحظه باعث شده و میشه بهتر خودم، خدا، پیرامونم، جهان و قوانینش رو بشناسم.
الهی شکر برای ارتباطم با خدا.
الهی شکر برای آشنایی با استاد عباس منش نازنینم، مریم جانِ نازنینم، این سایت و تمامِ دوستانِ توحیدیِ نازنینم.
در ادامه کامنت قبلیم در رابطه با شناساییِ شرک هدایت شدم که بنویسم:
از قسمت پاسخ به خودم استفاده میکنم که دسترسی راحت تر شه، هم برای خودم هم سایر دوستانی که هدایت میشن به خوندن این کامنت.
همونطور که کامنت قبلی رو هدایت شدم بنویسم، این یکی و بقیه رو هم هدایت میشم که بنویسم و می نویسم.
کامنتها اول برای خودم مفیدن، چون پاسخ سوالات خودم درونشون هست.
الان داشتم تو دفتر مینوشتم، از درونم گفته شد اینجا بنویس که هم به درد خودت بخوره (رَدِ پا) هم سایر دوستان عزیزم که مثل خودم دنبال جواب سوالاتشون هستن.
به اندازه ی درک خودم مینویسم، هر چند که نوشته ها از درک من فراتر هم میرن، چون یه جاهایی کامنت از من نیست، من فقط نویسنده شون هستم، هسته ی کلام از جای دیگه ای میجوشه و من در کنار تایپشون، لذتِ وافر میبرم.
برای بهتر شفاف شدن مفهوم توحید و شرک، اول باید بفهمم معنی این دو تا کلمه یعنی چی؟
توحید= یکتا پرستی، یعنی فقط خدا، فقط الله، فقط رب و دیگر هیچ. فقط روی خدا حساب کن ولاغیر، هر چی بهتر درک کنی این جمله رو توحیدی تر میشی.
شرک= شریک شدن خدا تو ذهنت با هر چیز دیگه ای.
قدرت رو از خدا (معبود) گرفتن و دادن این قدرت به هر چیزی (مخلوق)، هر چیزی، هر چیزی غیر از خدا.
حالا عبادت یعنی چی؟
روشِ تشکرِ یه مخلوق از خالقش، از خدا، روشِ ستایشِ خدا، روشِ دل رو سپردن به خدا، روشِ ارتباط با خدا، روشِ ارتباطِ مخلوق با معبود، روش سپاس گزاری از خدا.
حس و قلبم بهم میگه شونصدتا روش یا بیشتر هست برای عبادتِ خدا.
هر مخلوقی فراخورِ روحیات، شخصیت، سبک، مدل خلق و خو و … خودش، روش عبادتِ خودش رو داره با خدا.
یعنی قشنگیِ عبادت، قشنگیِ ارتباط با خدا اینه، من با روش و سبک خودم، اونی که توش ماهرترم، بهترم، میدونم کانکتِ بهتر و خالص تری برقرار میکنم با خالقم با معبودم، با همون روش باهاش ارتباط میگیرم.
اصل، برقراریِ ارتباطِ خالصانه، مخلصانه با خداست.
مابقی، فرعه.
اصل رو بچسب مخلوق جان.
اینکه هر مخلوقی از چه روشی استفاده میکنه بینِ خودش و خالق هست و به منِ مخلوق (سمانه صوفی یا هر مخلوقِ دیگه ای) ربطی نداره نوعِ عبادت یا برقراری ارتباط یه مخلوق و خالقش رو دخالت کنم، نظر بدم و …
مثالی اومد به نظرم…
پرنده ها چطوری عبادت میکنن؟
با آواز خوندنشون، دارن عبادت میکنن، من زبونشون رو نمیدونم اما حس میکنم صبحِ زود قبل از 4 صبح تا خورشید طلوع کنه اون اوازشون ستایشِ خداست.
همینطور، دَمِ غروب که دسته جمعی آواز میخونن اون موقع هم در حالِ ستایشِ تخصصی هستن.
مابقی زمان ها رو درکی ندارم، اما در مورد این دو تا تایمِ به خصوص به یقین رسیدم دارن ستایش میکنن خدا رو، جنسِ جذاب و خاصی حس میکنم از این ستایش.
انسان چه طوری ستایش میکنه خدا رو.
تو یکی از کامنت هام به درک فعلیِ خودم اشاره کردم روش های عبادتِ انسان رو.
حتما روش های دیگه هم هست که من درک نکردم و تو لیستم نیاوردم…
مطالعه ی کامنت های دوستانم در مورد عبادت میتونه باعث شه درکم بهتر و بالاتر بره.
https://abasmanesh.com/fa/a-heart-that-opens-to-god/comment-page-19/#comment-1185675
جالبه، برای پیدا کردن این کامنت خودم، هدایت خواستم…
تو کادر سرچ سایت نوشتم عبادت و از قسمت سرچ پیشرفته دیدگاه رو انتخاب کردم، نظرات اومد، کامنت من شماره 60 بود، به راحتی و سادگی پیدا شد.
اینم یه مثالِ در لحظه، در مورد هدایتهای آسان، شیرین و کاربردیِ خدا.
قبلش هم گفتم خدایا آسان کن بر من آسانی ها رو.
سمانه جان یه نکته ی مهم: همونطوری که نوشتم، شما به هیچ عنوان حقِ دخالت روی روشِ عبادت دیگری رو نداری.
هر کسی با هر روش عبادتی، خوشه، خوشحاله، ارومه، وصله به خدا همون درست ترین و بهترینه.
مثلا خودم با روش های زیر وصل میشم به خدا و عشق و عاشقی میکنم با معبودم، با خداوندِ یکتا:
گاهی با نوشتن.
خب این عالیه.
گاهی با گفتگوهامون در پیاده روی.
خب این عالیه.
گاهی با لبخند زدن به روی یه انسان، حیوان، آسمون، درخت، گل و …
گاهی با روزه.
خب این عالیه.
گاهی با خوندنِ کامنت ها.
خب این عالیه.
گاهی با شنیدن فایلهای استاد سیم ام وصل میشه به خدا.
خب این عالیه.
گاهی با بارش بارون، برف، تگرگ، نسیم و بادی که میوزه، ابرهای کپل مپلیِ تو آسمون.
خب این عالیه.
تاکید میکنم سمانه جان
اصل اینه که سیم از قلبِ تو وصل شه به خدا…
تموم
همین
دنبال شاخه و برگ و مخلفات نباش.
هر لحظه، به هر روشی، به هر طریقی، حس کردی قلبت داره وصل میشه به خدا، روشِ عبادتِ تو در اون لحظه همونه، لطفا قطعش نکن که بری سراغِ یه روشِ مرسوم تر، مشهورتر، عامه تر یا هر چیزی که شاید فکر میکنی یا گفتن و شنیدی مقبول تره یا هر چی…
روشِ عبادتِ مقبولِ خدا از سمت تو، اون روشی هست که وقتی کانکت برقرار میشه میخواد قلبت از جا در بیاد از این عشق و عاشقی.
و یادت باشه انتظار نداشته باش از یه روشِ واحد، یکسان، ثابت هر بار کانکت شی با الله…
ممکنه هر ثانیه روشِ عبادتت عوض شه، با عشق پذیرا باش و جلو برو و دل بده به خدا…
یه نکته و یاداوریِ مهمِ مهمِ مهمِ مهم:
بدان و آگاه باش سمانه:
به هیچ عنوان حق نداری روشِ عبادتِ یه مخلوقِ دیگه رو قضاوت کنی…
با مثال میگم که کامل درک کنی، چون میدونم درکِ تو با مثال، قوتِ بهتری داره:
اگه کسی نماز میخونه، نوشِ جونش، قبول باشه عبادتش…
سعیده شهریاریِ نازنینم، وقتی میگه میرم نماز…
کیف میکنم از این روشش.
سمانه جان،هر روشی که با خلوص همراه باشه، با حضورِ قلبِ مخلوق همراه باشه، به سرعت وصل میشه به خدا.
هر کسی، شیوه ی اتصالش به خدا، عبادتش به درگاهِ خدا، نماز هست، ستایش و تحسینش کن و تمام.
لطفا سکوت کن، هم کلامی هم داخلِ ذهنت.
به تو ربطی نداره داره نماز میخونه یا چی.
سریع میخونه یا چی.
نبینم تو ذهنت بگی عینِ کلاغ میخونه ها، فقط دولا راست میشه، با سرعتِ نور میخونه، اصلا چی متوجه میشه از این نماز
یکی در میون میخونه یا چی.
قشنگ ریختم بیرون این نجواهای بی تربیتِ بی ادبِ بی شخصیتِ ذهنمو در مورد نماز یا هر عبادتِ دیگران، که دقیقا اون لحظه دارم قضاوت میکنم…
فارغ از اینکه عبادت اون فرد چه کیفیتی داره که اصلا به من مربوط نیست، چون فقط به خودش و خدا مربوطه، خودم نه تنها عبادتی نمیکنم با این افکار، بلکه ضد عبادت هم انجام میدم چون دارم تو ذهنم قضاوت میکنم، بد ترش وقتیه که با همسرم صحبت میکنیم و از یه موضعِ حق به جانب و عابد و زاهد و برگزیده میگیم:
نمازی، نمازه که تاثیر بذاره روی فرد.
اخلاقش رو حسنه کنه و …
باشه، این حرف درست…
تو نماز نمیخونی سمانه و قضاوت میکنی کسی رو که نماز میخونه؟
اما مطابقِ ایده آل تو نمیخونه؟
مگه اصلا تو باید قبول کنی یا بپذیری اون نماز رو؟؟؟
برو عاموووووو
برو دختر خووووووب.
شما تلاش کن، عبادتِ خودت با روشِ خودت، رو خوب و قلبی انجام بدی، و لطفا کاری به عبادت دیگران، زبانِ گفتگوی مخلوقاتِ دیگر با خدا نداشته باش.
سپاس گزارم ازت سمانه جون.
خدایا مرسی این تفکر و یادآوری هارو بهم میدی.
مرسی که بهترین معلمم هستی و دست هاتو میفرستی که بهم یادآوری کنن، یکی از دست های خفن ات استاد عباس منشه.
همینطور سپاس گزارم از سایر دست هات که خیلی هم زیادن، انسان های دیگه، طبیعتت، حیوانات و …
چشم های معصوم و مهربونِ حیواناتی که میاری سر راهم، بهم مهربونی و عشق رو یادآوری میکنن…
مرسی، مرسی، مرسی.
سمانه جون، وقتی حس کردی حالت میزون نیست، درک کردی یه چیزی غلطه، خواستی ارتباط بگیری با خدا که حالت خوب شه، حس ات خوب شه، باز اون لحظه از خودِ خدا هدایت بگیر با چه روشی وصل شی بهش تا بهترین جواب رو بگیری…
گاهی با نوشتن سپاس گزاری میتونم بهبود بدم حالمو…
اما الان این پیام اومد که از خودش هدایت بگیرم، از ذهن خودم کمک نگیرم، چون خدا بهترین روش رو میدونه برای اون لحظه ی من و خودش راهنماییم کنه خیلی خیلی بهتره.
خودش راهنماییت میکنه الان، همین لحظه:
سمانه جون بهت میگم چطوری با هم ارتباط میگیریم که تو دلت غنج بره واسه خدا…
یه مثالِ به لحظه و آنلاین از عبادتِ سمانه با خدا، همین نوشتنِ این کامنت هست…
من الان با خدا دارم گفتگو میکنم.
به همین راحتی و آسونی و شیرینی و دلبری.
اون میگه، من تایپ میکنم، داره از طریقِ تایپ با انگشتهای خودم، چشم های خودم، حس های خودم هدایتم میکنه به گفتگو بت خودش…
خدای به شدت کار درست، دقیق، منظم و همه چی تمومی داریم ما مخلوقات.
تازه الان درک کردم وقتی سعیده جانم مینویسه خوندن و نوشتن کامنت صلاه هست واسش یعنی چی؟
یعنی تو این لحظات داره عبادت میکنه…
یعنی سمانه تو میتونی هر لحظه مشغول عبادت باشی.
چطوری؟
وقتی قلبت رو خالص کنی.
چشم بگی به هدایت های خدا.
اون لحظه چون قلبت وصل میشه به خدا، یعنی داری عبادت میکنی…
میخواد نماز بخونی با عشق و عاشقی …
میخواد یه لیوان آب بدی با عشق دست یه بنده خدایی…
میخواد بری ظرف های خونه ی خودت یا مامانت رو با عشق بشوری…
هر لحطه سیمِ قلبت به خدا وصل بشه، تو در حالِ عبادتی نازنینم.
سمانه ی نازنینم.
سمانه ی عزیزِ دلم.
من فدای تو و بهبودها و تغیراتت بشم الهی.
عاشقتم دخترِ خوب، مهربون، خوش قلبِ من.
ماچ به رویِ همچون ماهت سمانه جان، سمانه خانم.
ستایش، هر ثانیه، بر این خدا، باز هم کمه.
خدایا منو سپاس گزار بهتری کن برای خودت.
این باورِ شگفت انگیز رو از استاد یاد گرفتم تو فایل شگفت انگیز توحید عملی9
استاد جان مرسی به وسعتِ فراوانی های کل جهان و هستی، به اندازه ی کلِ دَم و دستگاهِ خداوند.
خدایا مرسی واسه این روزیِ با برکت و فراوانی که امروز دادی بهم. سورپرایزم کردی، عاشقتم.
اولین هدیه ی تپلِ امروز دریافت شد.
هدیه های امروز واسم خاص هستن، مثل هدیه های هر روز دیگه ای.
امروز چهارمین سالگرد ازدواجمه.
سپاس گزارم برای همسرم، آدم خیلی خیلی خوبی که اومد تو زندگیم و خوشحالم از بودن مون در کنار همدیگه.
الهی شکر بی نهایت.
خدایا مرسی که هستی، مرسی که تو رو دارم، وقتی تو رو دارم همه چی دارم.
سلام سمانه جانم،پرنده بهشتی.
اول میخواستم تبریک بگم چهارمین سالگرد ازدواجتون را و بگم بهترین هدیهها رو انشالله خداوند بهت بده بعد دیدم خالی از انصاف است که خودم هدیهای بهت ندهم،چون دنبال باورهای امید بخش و توحیدی بودی من هم یک حدیث با باور امید بخش بهت هدیه میدم المومن دائم النشاطه انسان مومن نشاطش دائمی است شادیش دائمی است نشاط از درون میاد یعنی قلبش شاد است این نوشتن به خودمم کمک میکند تا مومن باشم.
بعد هم تشکر کنم بابت کامنت سریالی و دنبالهداری که برامون میگذاری کلی لذت بردم انواع عبادتی که برامون گفتی و اینکه مهمه سیممون وصل بشه و ممکنه هر بار با یه عبادت تکراری نباشه با یه چیز جدید سیممون را وصل بکنیم که البته من دوست دارم خدا کمک کنه بیشتر مواقع وصل باشه با هر چیز کوچیکی وصل بشه با یک جرقه، احتیاج به کابل بزرگ نداشته باشد.
و از اینکه صادقانه نوشته بودی قشنگ بیرون کشیدی اون نجواهای بیتربیت بیادب در مورد قضاوتهای دیگران را لذت بردم ممنونم
سلام نفیسه جانِ نفیس و ارزشمندِ خدا.
امشب، به محضِ دیدن نقطه آبی، ذوق زده شدم و با 5 تا پیکِ نازنین، روبه رو شدم که از سمتِ خدا برام پیام آوردن.
یکی از این 5 تا انسانِ مهربان، تو هستی نفیسه جانم.
وای نمیدونی هر بار که پرنده بهشتی خطابم میکنی چقدر دلم قنج میره…
حسِ خوبی داره برام.
مرسی عزیزم.
ممنونم از حُسنِ نظرت، از تبریکت، از هدیه ی جذابت که سورپرایزم کرد:
انسان مومن نشاطش دائمی است شادیش دائمی است نشاط از درون میاد یعنی قلبش شاد است.
مرسی که حواست بود من دنبالِ باورهای امیدبخش هستم.
مرسی که این روزیِ غیرِ حساب رو از طرف خدا برای من هدیه آوردی.
خوشحالم و ممنونم که کامنت هامو با عشق و حوصله میخونی و برام پاسخ میذاری، این از محبت تو هست.
برات از خدا میخوام:
همیشه دستهاش روی شونه هات باشه و حمایتت کنه.
تو بغلِ گرم و نرم و امنِ خدا باشی و هیچوقت پایین نیای.
همیشه تو مسیر رشد و بهبود و توحید باشی.
ماچ به روی همچون ماهت
و سپاس فراوان که اومدی تو زندگیم و با خودت و پیام هات نور دادی به لحظاتم.
خوشحالم اجازه پیدا کردم برات پاسخ بنویسم.
گاهی وقتی برام پاسخ میاد، اون لحظه چیزی ندارم برای نوشتن ولی تو قلبم سپاس گزار دوستهامم که برام مینویسن و محبتشون رو هدیه میدن بهم.
این محبت دوستان، روزیِ غیر حساب منه، که خیلی خدا رو بابتش شکر میکنم.
خدایا مرسی که تو زندگیمی و با نور خودت هدایتم میکنی.
یهدی الله لنوره من یشاء
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به استاد جان و مریم جان و همه ی دوستان عزیزم.
سلام به سمانه جانم.
امشب، الان، هدایت شدم به خوندن این کامنتم و پاسخ هاش.
پاسخ های دوستانم و ادامه ی این کامنت به صورت پاسخ های خودم.
الان هم هدایت شدم بیام سریالِ نوشتن از شناساییِ شرک هامو ادامه بدم.
میشه چهارمین کامنت از این سریال.
یکی از شرک هایی که شناسایی اش کردم در حیطه ی سلامتی و بیماری هست.
متوجه شدم گاهی سخنِ یه پزشک رو انقدر بالا بردم تو ذهنم که حسابی ترسیدم، باورش کردم که مشکلی وجود داره و به دنبالش کلی نجوا اومده که دیوانه ام کرده…
پزشکان نازنین، دست های خداوند هستن که میتونن کیفیتِ سلامتی مون رو بهبود بدن، اما فقط دست هستن نه بالاتر…
رئیس فقط خداست.
اونه که میتونه و بلده از ما محافظت کنه در هر شرایطی.
یکی از بهترین و قدرتمندترین باورهای من که تمرینش میکنم اینه:
فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین
فقط اونه که بهترین حافظ هست برای همه مون، همه ی مخلوقاتش…
چرا من یادم میره و دچار شرک میشم و قدرت رو از خدا میگیرم میدم به حرفِ بقیه، شرایط، شواهد و …
سمانه چون تو هم انسانی، گاهی فراموش میکنی، گاهی شتاب میکنی…
نه که بگم بهت حق میدم و راحت باش ها، نه…
میخوام بدونی اگه پیش اومد اشکالی نداره، تلاش کن برگردی تو مسیر اصلی دوباره…
نترس و غمگین نباش.
خدا خودش هست و هدایتت میکنه.
گاهی شرکم اینطوری ظاهر میشه که قدرت رو میدم به حرف بقیه.
یعنی بزرگ میشه حرفشون برام.
یعنی باور میکنم.
انقدر که ناراحت میشم.
عصبانی میشم…
از طرفی هم مواجه میشم با روحم که این ناراحتی و خشم رو نمیتونه بپذیره، کینه رو نمیتونه تحمل کنه و با خودش حمل کنه…
برای رهاییِ خودم از این تله، پناه میبرم به اینکه به نکات مثبت اون فرد یا ماجرا دقت کنم که البته خیلی سخته ولی شدنیه.
نی نی داره تکون میخوره، سلام میده به همه ی عزیزان:))))
وقتی کامنتهامو میخونم متوجه میشم گاهی سربسته و بدون مثال مینویسم، گاهی با مثال…
هر وقت آماده باشم، تکاملم رو طی کرده باشم، با خودم در صلح بیشتری باشم، بی توجه تر باشم به قضاوت مردم مثال های بیشتری مینویسم تو کامنتهام.
به خودم سخت نمیگیرم.
انقدر رشد کردم تو کامنت نویسی هام که خودمو تحسین کنم.
شجاعت خودمو در نوشتن بعضی از کامنتها واقعا تحسین میکنم.
آفرین سمانه که نقاب هاتو کنار میزنی و با خودت روبه رو میشی شجاعانه.
نمیدونم چی شد که 2 بامداد کشیده شدم به سمت نوشتن کامنت.
ولی خوشحالم که مینویسم چون میدونم واسم لازم و خوبه که خودمو بهتر بشناسم.
همگی در پناهِ خدای یکتا باشیم.
خدایا ازت سپاس گزارم که بهم نعمتِ نوشتن رو سالهاست که دادی و خیلی لذت میبرم ازش.
سمانه جانم سلام .سلام به آواز خوشی که از باور های خوبت اومد . من این چند باور را یاد گرفتم که استفاده کنم گرچه فکر کنم ببشتر باشن ولی ظرف من این قدر است
1. سلول های ضعیف میروند تا جاشون را سلول های نو و قوی بگیره .
راستش خیلی نزدیک بود با یک صحبتی که از یک خانم دنیا دیده شنیدم که گفت هر دستی را خدا بگیره یک دست بهتر جاش می فرسته منظورش هر آدم یا موقعیت و.. بود که بگم اولین بار بود بعد سالها شنیدن هبچ بدی نرفته جاش خوب بیاد این جمله را شنیدم و می دونم برای باور درست ساختن باید میلیارد ها بار تکرارش کنم .
2. همه موجودات مخلوق خدا من ،تنها قدرت مطلق عالم هستند .
من به ظاهر نه ولی در باطن از حشرات میترسم ولی وقتی حمید امیری ،( حنیف)گفتن هر حشره ای ماموریتی دارد دیدم عوض شد الانم که شما این باور خوب را اضافه کردید.
3.که این یکی را خیلی دارم ملموس میبینم و نمیدونم چجوری شاید اونجور که استاد میگن خود به خودی یا ناخودآگاه داره درست میشه اینه که من در بهترین زمان در بهترین مکان هستم
مثالهام خیلی کوچیکن ولی به تقویت باورم کمک میکنه مثلاً زنگ زدم برای تسلیت به یه دوست و اونجا متوجه شدم که دوست دیگرم را هم باید برای تسلیت زنگ بزنم چون تو فضای مجازی نیستم اصلاً متوجه این موضوع نمیشدم
یا برای خرید چند قلم کالا به بهترین سایت و بهترین قیمت من در زمان درست جای درست بودم یا برای گرفتن دورهمی کنار استخر با اینکه انتخابهای متعدد بود ولی به پیشنهاد من در روز درست جای درست بودیم این مثالهای جزئی و کوچیکو زدم که همین نشانههای کوچیک و تایید کنم و به نشانه های بزرگتر و موفقیتهای عالیتر هدایت بشم.
آواز باورهای خوبت بلند پرنده بهشتی
سلام سمانه عزیز
کامنتتون چقدر بهم کمک کرد چون منم مدتیه زوم کردم به ریزش موهام بخاطر دارویی که مصرف میکردم این اتفاق افتاده…ولی الان فهمیدم که چون تو گوگل سرچ کردم نوشته بود باعث ریزش مو میشه منم قبول کردم و باور کردم الان هر روز فکرمو مشغول کرده که با اینکه دارو رو قطع کردم چرا دوباره ریزش دارم والان فهمیدم که خودم باعث شدم
این باور شما رو کپی کردم تا هر روز تکرار کنم که موهای ضعیف میریزن تا جا باز کنن برای موهای قوی
و در مورد حیوانات هم من همیشه ترس داشتم مثل شما اصلا از چند متری که گربه میدیدم فرار میکردم ،کلا از همه حیوانات حتی نمیتونستم جوجه مرغ رو بدست بگیرم… خدارو شکر یه مدتیه خیلی بهتر شدم به گربه ها و سگ ها غذا میدم ولی هنوز نمیتونم دست بزنم بهشون…
باورهایی که ساختین خیلی عالی هستن منم از امروز شروع میکنم و این باورها رو در خودم تقویت کنم
سپاسگزار خداوند هستم که امروز منو به کامنت شما هدایت کرد
ممنون ازتون
سلام سمانه جان
خیلی موضوع که بهش پرداختی دوست داشتم !
منم شمشیر از رو بستم بهش :)برو تو دل همش تازه میفهمی چقدر الکی بودن همه ترس ها و شرک ها
مثال ،من تا الان هیچ وقت عکس پروفایل نذاشته بودم در هیچ پلتفرمی
اما اینجا گذاشتم ،اونم نه یه عکس جینگول :)گفتم بگیرد ساده ترین و معمولی ترین عکست بذار
چرا؟واس همون ترس از قضاوت ،اینکه مردم چی میگن ،و…
شاید سر جمع 100 تا کامنت هم در باقی پلتفرم نذاشتم
اما گفتم هر روز باید بنویسی !اونم چی نوشتن :)منی که انشا هامم میدادم بقیه بنویسن اتقد که بی حوصله بودم و از نوشتن خوشم نمیآمد
اما گفتم نه !باید بنویسم اونم هر شب اونم راجب خودم و ترس ها و چالش هام حتی اگه خوب نباشم حتی اگه کامل و با آگاهی تمام نباشم
بذار هرکی هر چی خواست فکر کنه !من بایدددد بهترین خودم بشم
اونم معنی که ترس از ترد شدن و نگاه منفی آدما داشتم
حیوانات دوست داشتم اما تا این سن بهشون دست نزده بودم :)
گفتم نه باید حیوان خانگی بگیرم ،اما سرم شلوغ بود و نگه داری گربه و سگ به وقت و توجه بیشتری نیاز داشت
پس جوجه اردک شروع خوبی بود!الان یار شفیق من شدن طلا و حنا خانم
حالا که از ریزش مو گفتی حتما راجب رزماری تحقیق کن !منم تازه کشفش کردم ،یا مکمل هیرویت
اگه رژیم گرفتی و فک میکنی ریزش گرفتی باور کن تلقینی که ما این همه سال باور کردیم ،که مثلا برنج نخوری کچل میشی :/پس این همه ایرانی که حتی صبحونه هم برنج میخورن و کچلن پس از کجا امدن
ولی موهای نازنینت میفته تا همه جا ردی از تو به جای بمونه نگرانشون نباش ،بهشون برس بفهمن چقدر دوسشون داری که نمیخوای یه دونه اشون هم از پیشت بره :)
منم به شرک ها آگاه شدم و تک به تک به نبردشون رفتم ،احساس قدرت پس از ازبین رفتن شرک ،بی نظیره
خداروشکر که این موضوع بهم یادآوری کردی دوست قشنگم
در پناه خدا خانم صوفی
فاطمه ی عزیزم
شما علاوه بر اینکه درون پاکی دارین
چهره ی زیبا و فوق العاده ای هم دارین – بینی خوش فرم، پوست صاف و چشم عسلی و چهره ی بشاشی دارین
خدا حفظتون کنه
بهتون تبریک میگم ک پا روی ترس
نظر مردم
ترس از طرد شدن گذاشتی
و عکس پروفایل برا خودت گذاشتی
و درمورد مو چقدر زیبا گفتین
بهشون برس بفهمن چقدر دوسشون داری که نمیخوای یه دونه اشون هم از پیشت بره :)
چقدر با خودت در صلحی و چقدر این نگاه زیباست
شاد و موفق باشین زیر سایه خدا
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه
خیلی ممنون بابت لطفتون
راستش اول که ایده عکس پروفایل آمد، صرفا برای محک زدن خودم بود که چقدر حرفای استاد رو قلبا باور کردم
و تا چه حد میتونم تو زندگی عملی کنم
اما نتیجه چیزی بیش از این بود
اون ایده اجرایی شده (عکس پروفایل +ردپا هر روز تو سایت)
در های دیگه ای رو به روم باز کرد
خداروشکر که صدای هدایتگر گوش کردم و همین اول راه باعث شد نتایج زیادی تو بخش های متفاوت رقم بزنم،البته به لطف خدایی که منو وارد این مسیر کرد
پیام شما یادآور شد که کجا اولین قدم هارو برداشتم
در صلح بودن هم هدیه ای که بعد از آشنایی با سایت ،دریافت کردم
خیلی ممنون از توجه و حس خوب پیامتون
در پناه خدا باشید
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به استاد عزیز دوستان خوبم
واای که چقدر دلم برای این پرادایس زیبا تنگ شده بود
استاد عجب بدنی تحسینتون میکنم
خدایا شکرت بابت این طبیعت زیبای پرادایس
استاد تحسین میکنم شما رو بابت این عشقو حرارتی که برای آموزش دادن توحید به ما دارید و چقدر با حرارت توضیح دادید و چقدر دوست دارید که ماهم یاد بگیریم و در زندگیمون عمل کنیم
بریم سر سوال ها به امید خدا
با توجه به صحبتهای استاد، در قسمت کامنتهای این فایل بنویسید: زمانی که باور به تاثیر عوامل بیرونی مثل: ژنتیک، سیاست، قدرت یک فرد خاص و… داشتید، چه نتایجی در زندگیتان گرفتید؟
الان که دارم خوب فکر میکنم بیاد خودم میارم که چقدر آدم مشرکی بودم و چقدر به خودم ظلم کردم
زمان مدرسه شرک میورزیدم که دوستم چون بلده میتونه بهم کمک کنه توی درس ها ولی پشت پا میزد بهم
زمانی که خدمت بودم همه چیز رو پدرم میدونستم و فکر میکردم باید اون ماری رو انجام بده و انجام هم داد ولی شرک داشتم و چقدر توقع داشتم از دوست بابام که من رو توی خدمت یک جای عالی بذاره که آفتاب و مهتاب نبینم البته خیلی چیزها توی خدمت یاد گرفتم اما باز هم شرک بود و خیلی وقت ها حالم بد بود و دلیلش رو نمیدونستم ولی الان فهمیدم بابت شرک پناهم بوده
توی دانشگاه شرک میورزیدم چون فکر میکردم استاد ها میتونستند برام کاری بکنند
توی زندگی مشترکم به همسرم شرک داشتم چون فکر میکردم حال و احساس خوبم اونه چون وابستش بودم و ضربه های ویرانگر شرک رو هم خوردم
توی کارهای قبلیم شرک داشتم که مشتری ها کسانی هستند که میتوانند بهم پول بدهند و برام مشتری های بیشتری رو بیارن فکر نمیکردم که بابا خدا همین مشتری رو برات فرستاده و اون هست که میتونه مشتری های بیشتری رو برات بیاره
البته به لطف خدا خیلی خیلی خیلی بهتر شدم اما به قول استاد این شرک توی وجودمان هست و باید پیداش کنیم و روی خودمون همیشه کار کنیم
به این فکر کنید که:
به محض اینکه اوضاع کمی سخت شده، چطور این نوع باورهای شرک آلود مثل (تاثیر ژنتیک، قیمت دلار، اوضاع اقتصادی و… ) شما را به احساس ” ناتوانی از تغییر آن شرایط سخت ” رسانده است؟
و چطور به خاطر آن باورهای شرک آلود، قدرت خلق شرایط زندگی را از خودتان گرفته اید و به آن عوامل محدود کننده بیرونی داده اید؟
تا قبل از این ماجرا قدرت دادن به عوامل بیرونی خیلی شرایط سختی داشتم و همش فکر میکردم که دولت همسر خانواده دوست آشنا باید برام کاری بکنه و چقدر خودم رو محروم کردم از نعمت های بیشماری که خدا بهم داده که نمیخوام از نتایج بد بگم
میخوام از ایمانی که به خرج دادم بگم
توی کارم قبل از سال اومدم گفتم که خدا هست که مشتری ها رو میفرسته و خدا هست که بهم رزق میده و عوامل بیرونی و قیمت چوب که هرروز داشت گرون میشد قیمت رنگ که هرروز یک قیمت بود رو باور نکردم و گفتم هرکسی نون باور ها و افکار خودش رو میخوره و خدا هست که روزی رسوندهست اگر که من باور کنم این جمله رو و خدا هم به اندازه ای که باور کردم مشتری های تاپ و خوب و دست به نقد رو برام میفرستاد حتی مبلغ هایی رو با مشتری هام میبستم که قبل از اون اصلا نبود و من دیدم که چطور خدا مشتری ها رو توی همون بازاری که بقیه میگفتند کم هست و نیست کن مشتری هایی با مبلغ های خیلی خوب رو میگرفتم و حتی یک وقت هایی ذهنم و خیلی های دیگه میگفتند که این متشری رو بچسب بهش و ولش نکن که این میتونه بهت کمک کنه اما به خودم میگفتم همین مشتری رو خدا برام فرستاده پس اگر قرارع از این مشتری برام مشتری بیشتری بیاد اون هم کار خدا هست نه این مشتری و دیدم که خدا اسانم کرد برای آسانی ها و اتفاقا توی دو ماه آخر سال بیشترین درآمد رو توی کل زندگیم داشتم به لطف خدا
اما متأسفانه من خودم خیلی وقت ها فراموش میکنم اما توی اوج حال بد و احساس ناسپاسی که بهش برمیخورم سریع به یاد خودم میارم که خدا کجاها بوده که کمکم کرده و تنهام نذاشته
قبل از سال بعد از این همه نتایج خوبی که گرفتم ذهنم همش میگفتم که این همه نتایج خوب بخاطر این بوده که فلانی بوده کمکت کرده فلانی بوده که هواتو داشته فلانی برات مشتری آورده و پول بهت داده اما واقعا خاموش میکردم نجواهای ذهنم رو و میگفتم اصلا تو درست میگی تو میگی فلانی فلانی و فلانی این کارها رو برات کرده و خدا هم هیچ نقشی نداشته این وسط باشه حرف تو درست اما همون نفراتی که به تو کمک کردند رو چه کسی به قلبشون انداخت که به تو کمک کنند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!این جا بود که دیگه ذهنم over dos کرد خخخخ دیگ ساکت شد
توی مهاجرتم به یک شهر دیگه هم ذهنم همش میگفتم برو تهران پیش فلانی و فلانی تا کمکت کنه اما خدا من رو به شهری آورد که هیچکس نمیشناخت منو و حتی هیچ چیزی از قبل نمیدونستم و با مقدار کمی پول اومدم و توکل کردم و به خودش و بهم نشون داد که چقدر دوستم داره و چقدر هوامو داره
حتی همین جا هم خیلی از دوستانم میگفتند که به اصفهانی ها اعتماد نکن (با کمال احترام به اصفهانی های عزیزم که حتی خودشون میگفتند که فلانی ها اینجوری هستند و اونجوری هستند ) ولی من گفتم که آقا شما نتیجه افکار و باور های خودتون رو میگیرید من هم نتیجه افکار خودم رو میگیرم
و به خداوندی خدا آدم های نازنین این شهر چقدر بهم کمک کردند چقدر بهم لطف کردند چقدر هواموداشتند و دارند البته همش از لطف خدا هست و بس
بخدا اونقدر این افراد بهم نزدیک هستند و کمکم میکنند ک توی شهر خودم. این همه کمک بهم نشده خدارو شکر
هر جا که قدرت دادم به خدا نتایج خوبی گرفتم هر جا که قدرت رو دادم به عوامل بیرونی ضربه هاش رو هم خوردم این جمله استاد هست که برای خودم پیش اومده و من هم الان این جمله برام صادق هست
خیلی مورد ها هست که الان یاد میاد پشت سر هم
چقدر ازت ممنونم استاد که با این سوال ها و فایل ها مجبور میکنی ما رو تا بیاد خودمون بیاریم و خودمون رو بیشتر و بهتر کند و کاو کنیم
وقتی آن باورهای شرک آلود را تغییر دادید، چه تغییرات مثبتی در نتایج شما ایجاد شد؟
به چه شکل توانستید باورهای توحیدی را جایگزین این باورهای شرک آلود کنید؟ این نگاه توحیدی چه تغییراتی در رفتار، شخصیت، عملکرد، ایمان و جسارت شما ایجاد کرده است؟
باورهای توحیدی همه چیز هست واقعا و هر چقدر که روی این باورها کار کنیم باز هم جای کار داره و باید بهتر بشیم
من خودم خیلی نگرانی هام کمتر شده
ترس هام کمتر شده
ایمانم به خدا بیشتر شده
زندگی رو آسان تر میگیرم
نجواها رو راحتتر کنترل میکنم چون نتیجه گرفتم و نتیجه دستم هست
حال و احساس خوبم بیشتر و بهتر شده
بخدا همه این ها هنوز توی ذهنم هست مثل ترس نگرانی استرس حال بد ولی نسبت به قبل خودم خیلی بهتر شدم بهتر که چه عرض کنم عالی تر شدم ولی میدونم باز هم میشه بهتر و عالی تر بشم
توکلم به خدا بیشتر شده
و چقدر خوب متوجه میشم که کجاها دارم شرک میورزم و کجا ها دارم توحیدی کار میکنم با اینکه قبلاً اصلا نمیفهمیدم شرک چی هست و توحید کجا هست اما رفته رفته با طی شدن تکاملم بهتر شدم
و خیلی جاها که میفهمم بخاطر عزت نفس پایین دارم شرک میورزم به خودم نهیب میزنم و یادآوری میکنم ضربات ویرانگر شرک رو و دوباره بر میگردم به جاده آسفالته
خداروشکر همه رو بخاطر فایل های شما و حرف هایی که خدا به شما گفته و شما هم به ما میگید دارم و خیلی شخصیت خودم رو بهتر از قبل شناختم و هنوز هم باید بهتر و بیشتر روی خودم کار کنم و میدونم که این مسیر انتهایی ندارن برای بهتر شدن
خداروشکر میکنم که در این جهان هستم و در این سایت الهی با چنین استاد توانمندی
و این چنین دوستان خوب و با آگاهی دارم
واقعا شکر کردن برای این همه نعمت این همه خوبی کمه ولی همین هم ارزشمند هست
استاد دوست دارم عشقم با این چهره زیبا و بدن قشنگت
دلم برای پرادایس تنگ شده بود
و دلم برای مریم بانوی عزیز بیشتر
موفق و شاد و سرزنده و سلامت باشیم هممون